<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحانه برفر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@barfar1371</link>
        <description>می نگارم ،گه گاهی بر تکه برگ سپید،خود ندانم چه می شود سیل رگبار رویای من</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:40:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/876752/avatar/ExMarM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحانه برفر</title>
            <link>https://virgool.io/@barfar1371</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پایان شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-v5rjjdohyjlt</link>
                <description>کتم رو از روی تخت برمی دارم ومقابل آینه قدی کمد می ایستم یقه پراهن سفیدم رو کمی صاف می کنم و یه نگاه خریدارانه به خودم می اندازم ،دستی میان موهای تازه اصلاح شده ام می کشم از کودکی همچنان بور  و لخت بود وگاهی اصلا نیازی به شونه زدن هم نداشت ،ابروهایی پهن وچشمان قهوه ای ومتوسط که نه خیلی درشت نه خیلی بادومی بود،بینی کشیده ولب های کبود که با ته ریش پروفسوری که گذاشته بودم حسابی چهره ام رو اروپایی کرده بود.با صدای مهشید خواهرم،دست از آنالیز کردن خودم برداشتم داداش کجا موندی بدو بیادیگه دیرشد هنوز حرفش را کامل نزده بود که دراتاق باز شد وسرکی داخل اتاق کشید چشمش که به من افتاد داخل شد.لب خند پهنی زد وذکری زیرلب فرستاد و سمتم فوت کرد.نگاهی دوباره از بالا تا پایین انداخت وبعد سمت کمد رفت یه کروات مشکی با راه راه طوسی انتخاب کرد وباخوشحالی لبخندش را برویم پاشید وکروات را برایم بست _ان شالله این بار همه چیز بروقف مرادت باشه و تو هم سرسامون بگیری،تا خیال منم از بابت تو راحت بشه نیش خندی به حرفش زدم وبا تمسخر گفتم :الهی بمیرم نه که همتون ازغصه من شبها با جوراب می خوابید،بابا چرا دست از سرم برنمیدارین من نخوام زن بگیرم کی رو باید ببینم الکی بغض کرد وبه زور نم اشکی از چشمانش پایین چکید وگفت:ببین رامین!ببین دم آخری حال آدم رو میگیری،تاکی می خوای دست از نیش وکنایه هات برداری؟خوب می گی ما چی کار کنیم؟می گی هر پنج نفرمون بیایم پشت در آپارتمانت بست بشینیم که تو بفهمی ما نگرانت هستیم، خودت خواستی از ما جدا باشی حالا سرکوفتش رو به ما می زنی؟برای لحظه ای جوش آوردم و با صدایی که سعی در کنترلش داشتم گفتم:هه آپارتمان؟!یه چوری دهنت رو پر می کنی می گی آپارتمان که انگار یه خونه تری بلکس دارم آخه به اون خونه 12 متری که اندازه قوطی کبریت می مونه میشه گفت آپارتمان هیچ میدونی بری بدست آوردن همین قوطی کبریت چقدر توی رستوران طی کشیدم و صبح تا شب ظرف های غذای مردم رو شستم هیچ میدونی برادر فکل کراواتیت تو او شهر چی کار داره می کنه ؟چجوری برای بدست آوردن خواسته هام دارم در حد خودکشی کارمیکنم.میدونی چرا ؟چون همون مردی که به اصطلاح اسم پدر بودن رو یدک می کشه که به قول خودش پسرش مردبار بیاد،آخه یکی نیست بگه تو اگر بفکر تربیت درست بچه ات بودی که مرد بشه رو پای خودش وایسه چرا نگذاشتی درسم تموم بشه ،اون جوری که خودم یکی دوسال بعد جمع می کردم می رفتم .اشک از چشمان مهشید سرازیرشد،برگی از دستمال کاغذی بیرون کشیدم وسمتش گرفتم وگفتم:بیا بگیرصورتت روپاک کن شدی شبیه حاجی فیروز،ببخش اگر زیاده روی کردم همه چیز برام شده مثل یه غده که نشسته تو سینه ام جا خشک کردهصدای مهران بلند شد که مهشید را صدا می زدعی بابا مهشید تو رفتی خان داداشت رو بیاری خودتم موندگار شدی بابا کف پام از بس وایستادم از علف سبز شدن هم گذشته مراسم خواستگاری با شوخی وتعریف خاطرات بی مزه مهران شروع شد،مهران مثل همیشه خوب بلد بود چجوری فضا رو تو دست بگیره و باحرفهاش دلبری بکنه اما من خوب می دونستم همه این شوخی ها و دلقک بازی ها تنها تا زمانی ادامه داره که من وعروس خانوم پای صحبت نشسته باشیم و طبق معمول با جواب ردی که می دادن خیلی شیک راه رفته رو برمی گشتیم.همیشه همین طور بود تو دیدار اول هرکجا می رفتیم تا از بابا سراغ می گرفتن و مهشید توضیح میداد،با دیدن لبخند رضایت بخشی که رو لبشون می نشست خوب می فهمیدم که الان دارن راجب من چی تصور می کنن،بی شک در خیال خود می گفتن چون حالا بابا سمتی تو دستگاه دولت داره حتما من هم برای خودم عمارتی بزرگ ویکی دوتا شرکت زیر دستمه یاد یکی از خواستگاری هایی که اول سال رفته بودم افتادم،اسم عروس خانوم فریبا بود،تا قبل اینکه باهاش هم صحبت بشم چنان خود نمایی می کرد وخانوادش احترام می گذاشتن که حس می کردم دیگه منم سرسامون گرفتم اما وقتی باهاش هم صحبت شدم وراجب خودم بهش توضیح میدادم ورق برمی گشتوتنها شانسی که داشتم این بود که بااًردنگی شوتمون نکرده بودن تو کوچه یا یکی دیگه از خواستگاری هایی که رفتم دختره وقتی شنیده بود پاریس رفتم برای ادامه تحصیل و شرایطم رو اونجا توضیح دادم بجای اینکه ناراحت بشه خیلی راحت برگشت بهم گفت یه مدت کوتاه باهاش نامزد بشم بعد که رفتیم پاریس ازهم جدا شیم اون روز بعداز شنیدن حرفهاش بقدری ازهمه چیز متنفر می شدم که بدون اینکه چیزی به کسی توضیح بدم یک راست سمت خروجی رفتم واز اون خونه خارج شدم.با سقلمه ای که فرهاد زد از فکر خارج شدم که برگشت گفتکجا غرق شدی پسر پا شو دیگه دختره از بس وایستاد زیر پاش تخم مرغ سبز شد  احتمالا اون سبزه و چمن نبود که  سبز می شد فعلا بجای اینکه غلط املایی از من بگیری پا شو بیشتراز این منتظرش نگذار از جام که بلند شدم نگاهم به چهره رنگ پریده مهشید افتاد طفلک خواهرم از الان نگران بود پشت سر عروس خانوم وارد حیاط پشتی خونه شدیم .بعدازنشستن قبل از اینکه سوگل دهان باز کنه یا من بخوام از آب وهوا ریسمان بگم فورا رفتم سر اصل مطلب _معذرت می خوام سوگل خانوم قبل از شروع بهتره من یه توضیح مختصری راجب خودم بدم ،همون طور که میدونید من 34 سالمه لیسانس حقوقم رو از دانشگاه پاریس گرفتم اما بخاطر یک سری شرایط سختی که اونجا داشتم برای ادامه به ایران برگشتم یه چند سالی به دلیل مسائل خانوادگی از ادامه تحصیلم عقب افتادم ودر حال حاظر تو مشهد به عنوان گارسون یه رستوران مشغول به کارم ،ویه آپارتمان 60 متری ویه متور کل دارایی من هستن ،خوب میدونم زندگی کردن تو همچین شرایطی برای شما که مثل هر دختر آرزو بهترین ها رو داره شرایط ایده عالی نیست،اما خوب باز می خوام بدونم نظر شما چیه؟بعدازچند دقیقه سکوت آهسته گفت نظری نداره ببخشید یعنی چی نظری ندارین میشه بیشتر توضیح بدین خوب درسته که شغل شما و منبع درآمد شما با پدرتون زمین تا آسمون تفاوت داره،اما برای من این چیزها ملاک برای شروع یه زندگی مشترک نیست متعجب از حرفی که زده بود  سرم بلند کردم وبه نیم رخ زیباش چشم دوختم پوست صورتش سفید بود و چشماش درشت ای کاش کمی می چرخید تا بهتر می دیدمشخوب برای شما چی مهم تراز رفاه ومرد ایده آل هستشاز نظر من مردی ایده آل هستش که صداقت و شهامت گفتار داشته باشه،مردی که تو بدترین شرایط زندگی همیشه پشت و همراهم باشه چشم پاک باشه و برای حقوقی که میگیره زحمت کشیده باشه نه چشم به جیب پدرش دوخته باشه ،گاهی زندگی رو ازصفرشروع کردن خیلی لذت بخش تراز اینه که همه چیز رو بدون زحمت دراختیارت قرار بدن وهدفی جز ادامه نداشته باشی هستش حرفهاش منو به فکر فرو برد،انگار داشت بازبونش بهم میگفت که منو اینی که هستم بیشتر قبول داره این اولین باربود بعداز 8سال ازاینکه بابا مجبورم کرد رو پای خودم وایستم و کارکنم ازش ممنون شدم شاید اگر همه چیز داشتم و خواستگاری می رفتم جواب مثبتی که بهم میدادن بیشتربخاطرپول وثروتی بود که از پدربهم رسیده بود باهام ازدواج می کردن و درست زمانی که پولی نباشه منی هم دیگه براشون وجود نداشت،حسی که این دختر بهم داده بود چنان شهامتی در وجود تاریکم روشن کرده بود که دلم می خواست با تمام وجودم برای خوشبخت شدنش مایه بگذارم از جا که بلند شد هول زده از جا بلند شدم بی اختیار گوشیم رو از جیبم درآوردم و رفتم سمتش متعجب سرش روبالا گرفت ،زیبا بود هم از باتن هم ظاهرببخشید این اجازه رو بهم میدین نمیدونم بله ای که گفت ازسر تعجب بود یا پاسخ به سوالم ،دوربین گوشی رو روشن و فورا ازش عکس گرفتم قبل از اینکه مخالفت کنه ازش تشکر کردم و جلو تراز اون وارد سالن شدم مهشید همچنان نگران به من چشم دوخته بود که سوگل کنارم قرار گرفت زمانی که پدرش نتیجه گفتگو رو پرسید از پدرش یکهفته فرصت خواسته بود تا بعد جواب قطعی خودش رو اعلام کنه زیر لب گفتم نمیشه زودتر جواب بدین انگار که صدای منو شنید که باز با اون چشمای درشت زیتونیش بهم نگاه کرد ناخواسته بهش لبخند زدم که گونه هاش سرخ شد و سرش رو پایین انداخت تو ماشین نگاهم فقط به عکس گرفته شده سوگل بود می خواستمش حتی اگر لازم باشه بارها در خونشون رو بزنم برم خواستگاری دوروز بعد ازمدیر رستورانی که توش کار می کردم شنیدم پدر سوگل رفته پیشش برای تحقیق،خداروشکر که تواین مدت جناب رضویی (مدیر رستوران )ازمن راضی بود،سابقه بدی هم تو هیچ زمینه ای نداشتم که از اون بابت نگران باشم یکهفته برای منی که هزار فکر وخیال خوب وبد تو ذهنم اومد و رفت اندازه یک ماه گذشت عصر مهشید برای گرفتن جواب به منزلشون تماس گرفت و مادرش رضایت خودشون وسوگل رو اعلام کرد وقرارشد برای تعیین مراسم عقد وعروسی منتظر بابا مامان باشیم تا از تهران بیان نیشابور مهشید خودش با مامان صحبت کرد،راستش هنوز نتونسته بودم دلم باهاشون صاف کنم حالا درسته مامان تقصیری این وسط نداشت اما همین که خیلی راحت پشت بابا وایستاد و برای دفاع ازمن چیزی نگفته بود دلم رو شکوند.همیشه تو تنهایی با خودم دو دوتا چهارتا می کردم، می گفتم نکنه حالا واقعا بچه سرراهی باشم که باهام این کار کردن آخه کدوم پدر مادری با بچه اشون همچین برخوردی می کنه .بابا ومامان که اومدن قرار برای آخر هفته گذاشته شد وتو این مدت مامان ومهشید برای یک سری خرید های لازم مدام درگیر بازاربودن منم تو این فاصله برگشته بودم خونه خودم تصمیم داشتم شغل جدید پیدا کنم با این حقوقی که من می گرفتم فقط تا 15روزکفاف می داد بعدش باید کاسه چه کنم دست می گرفتیم بعداز کار چند جا برای پرکردن فرم استخدامی رفتم که قرارشد بهم خبر بدن سرانجام روزی که انتظارش رو می کشیدم رسید.قرار عقد طبق توافق افتاد برای میلاد امام رضا که هفته بعد بود و مراسم عروسی هم قرارشد بعدازتکمیل وسایل جهزیه سوگل تعیین بشه .خطبه عقد به خواسته سوگل درصحن امام رضا خونده شد وفردای همون روز تو تالاری که از قبل رزو شده بود جشن گرفتیم.مهشید و مهران یه نیم ست زیبا به سوگل هدیه  دادن ،پدر مادر سوگل هم یه دست بند طلا خیلی زیبا براش گرفته بودن،بعد از مراسم بابا منو کشید کناررو گفتقبول دارم که ازم دلگیری می دونم بخاطر من سختی های زیادی کشیدی ولی من هنوز هم از کاری که کردم پشیمون نیستم درسته شاید زیادی سخت گرفتم اما همیشه چه زمانی که برای تحصیل رفتی پاریس چه زمانی که برگشتی ایران و ازمون فاصله گرفتی همیشه هواسم بهت بود این دختر رو نگاه کن به من بگو رامین اگر تهران بودی همه اون چیزی که قبلا داشتی رو باز در اختیارت گذاشته بودم هیچ وقت می تونستی همچین دختری رو شریک زندگیت کنی تو فقط خودت رو درگیررفیق بازی ،پارتی و رابطه های ناسالم می کردی همونجوری که قبلا بودی قدر داشته هات رو نمی دونستی و برای خودت بریز وبپاش می کردی اگرهم کسی شریک زندگیت می شد مطمئن باش بیشتر بخاطر پولهای باد آورده ای بود که تو خرج می کردی اما امروز خوشحالم چون میدونم قدرو ارزش داشته هات رو میدونی و برای تک تک اونها تلاش کردی میدونم ومطمئن هستم با دختری مثل سوگل خوشبخت می شی کسی که تو رو بخاطر پول نمی خواد و حاظر شده باهات تو این شرایط سخت زندگی کنه حرفهای بابا خیلی منو بفکر برد شاید بیشترین ترسی که بابا داشت و باعث شد منو از همه چیز محروم کنه عمو جواد بود که تو سن 29 سالگی به دلیل بیمار ایدزاز دنیا رفته بود اون شب بابا یه آپارتمان لوکس و یه ماشین آخرین مدل بهمون هدیه داد که من به اصرار مامان فقط ماشین رو قبول کرده بودم اونم چند وقت بعد با یه پراید عوضش کردم و پولش رو روی وام ازدواج گذاشتم و باکمی قرض تو نستم خونه رو با یه آپارتمان دو خابه تغییر بدم.بابا راست می گفت من الان در کنار سوگل زن مهربان وصبوری که در تمام مراحل سخت زندگی همراه و شریکم بود خودم روخوشبخترین مرد می دونستم واز داشته هایم راضی بودم   </description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Thu, 21 Apr 2022 04:27:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز گشت دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-yq90krol0yjo</link>
                <description>ماهرخ شیر آب را بست .در حالی که  دستانش را با لباس چین دار بلندش  خشک می کرد  سمت در حیاط رفت . در را تا نیمه باز نشده بود ،که صدای یاالله گفتن مجید را که شنید از. در فاصله گرفت این روزها مجید بیشتراز همیشه به او سر می زد،جای تعجب نبود خوب می دانست باز برای چه کاری سر کله اش این اطراف  پیدا شده  سلامی زیر لب گفت  و سمت شیر آب رفت  چند قلوپی  آب خنک  خورد ودستی به ریشش کشید از جا بر خواست ، صدایش را صاف کرد و رو کرد سمت مادرش  گفت اومدم دنبالت ننه بریم امشب خونه خانواده سپیده کارو یک سره کنیمماهرخ خانم بیلچه را دستش گرفت و سمت باغچه کوچک حیاط  رفت ،باید کنار شمعدانی ها کمی جا برای گل محمدی هایش باز می کرد .در حالی که پشتش به مجید بود گفت:من که بهت گفتم نمیام برای چی هی قرار مدار می زاری؟ببین  کار دنیا رو همه ننه های دنیا کلی نذر نیاز می کنن که پسرشون  داماد بشه اون وقت مال  ما انگاری بهش خبر ... لااله الاالله عصبی از داخل بسته سیگار ش یک نخ سیگار در آورد  آن را بین دندان های زرد و چرک مرده اش گذاشت و گفت :چرا هیچی نمی گی ؟ ده اخه مگه ما جنایت کردیم که اینجوری رفتار می کنی ؟ماهرخ خانم زیر لب به شیطان لعنت فرستاد وگفت:کاش جنایت کرده بودی..کاش می مردی که از دستت خلاص بشم بعد از یک سال پاشیدی اومدی میگی برم خونه ای که تنها یادگار باباته رو به نام دختری کنم که معلوم نیست مثل دوتای قبلی چقدر تو زندگیت دوام بیارن از خدا نمی ترسی؟می خوای من پیرزن رو آخر عمری ویلون خیابون ها کنی ؟_از بابا ننه ول کن تورو جدت خودت بهتر میدونی تا الان شانس نیاورده بودم تو زن گرفتن ،اون از مریم که نازا از آب در اومد گذاشت خودش رفت ،اونم از شراره که تو خونه من بود اما سرگوشش با رفیق های من می‌جنبید،توقعه نداشتی که یه با یه زن خراب زندگی کنمداری سر کی رو شیره می مالی مجید،مریم نازا بود؟اون دختر طفل معصوم که چهار ماهه بار شیشه داشت فکر کردی چون پیر شدم فراموشی گرفتم که یادم رفته اون شب از سر مستی افتادی به جون طفل معصوم بعدم از پله پرتش کردی پایین ،بعدشم تا فهمیدی دکتراگفتن بعداز اون سقط نمی تونه بچه دار بشه،اینو بهانه کردی و طلاق گرفتیاون هم از شراره بی نوا که روز و شب باید بساط عیش نوش تو و اون لاشخور های ولگرد اطرافت رو به راه می کرد،وتو قوزمیت نفهمیدی دم گوشت چی می گذره .مجید که حسابی کنف و کلافه شده بود چنگ محکمی برموهایش زد و گفت:اخه ننه سپیده عاشق منه،و مطمئنم خوشبخت می شیم .مجید که بامخالفتهای،ماهرخ خانم  دوبار گزیده شده بود،هرچقدر که مجید اصرار می کرد اما او حاظرم نمی شد که پا جلو بگذارد،تااینکه یک روز عصر درب حیاط به در باز شد و مجید به همراه سپیده داخل شدن درحالی که یک دسته گل مریم به طرف ماهرخ خانم گرفته بود با خنده گفت:(سلام مامان جون ،دیشب که افتخار ندادین منزل ما تشریف بیارین )در عوض من اومدم دست بوسی تون آن روز ماهرخ خانم از اینکه می دید سپیده و مجید یکدیگر را خیلی دوست دارند،تصمیم گرفت برای اخرین اتمام حجت  خود را به خانواده سپیده بکند پسر من زن نگه دار نیست،فردا نگید مادرش بهمون نگفتو به این ترتیب مراسم عقد و عروسی را یک جا برگزار کردن و از آنجا که اکنون منزل ماهرخ خانم مهریه سپیده محصوب می شد از فردای آن روز همراه جواد برای شروع زندگی به آنجا آمدن  ابتدا همه چیز خوب پیش  می رفت،اما رفته رفته گیر ها و بهانه گیری های سپیده به ماهرخ خانم نیز شروع شد ،تا جایی که یک روز صبح نامه ای برای عروسش نوشت و از خانه خارج شد،آن روز سپیده که از خواب بیدار می شود و نامه را میبیند شک زده چند بار آن را پشت ورو می کند و باورش نمی شود به این راحتی پیرزن  میدان را خلوت کرده باشد .گوشه ای می نشیند و بفکر فرو می رود مجید که خانه آمد ماجرا را برایش تعریف کرد وگفت:ما به مادرت بد کردیم...،خصوصا تو که هیچ وقت از دستت راضی نبود از فردای آن روز آنها زندگی جدیدی را شروع کردن اما به قول سپیده گویا برکت از زندگی شان رفته بود از فردا آن روز هرجا کجا که فکرش را می کردن سر زده بودن اما خبری نشد تااینکه یک روز بطور اتفاقی او را در آسایشگاه سالمندان در حالی که در جمع دوستانش نشسته داستان تعریف می کرد یا فتن مجید و سپیده هردو گریان اورا در آغوش گرفتن واز او طلب حلالیت کردن و در آخر با اصرار های مداوم او را راضی کردن تا به منزل خودش باز گردد </description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 02:38:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کژال #پارت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%DA%A9%DA%98%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-z4zbzxpd8nne</link>
                <description>(کژال)جسم و روحم زیر رگبار مشت و لگد های پدربی جان وبی حس شده بود.نمیدانم،شاید حقم بود،واو حق داشت.اما من چاره دیگه ای نداشتم از خیلی وقت پیش  خودم رو برای چنین روزی آماده کرده بودم و صابون همه چیز را به تن مالیدم الان تنها نگرانیم اول پدر و دوم کودکی بود که با تمام وجود سعی داشتم از ضرباتی که به بدنم می خورد در امان نگهش دارم  ،سکوت من گویا پدر را خشمگین تر کرد که این بار چنگ زد به گیسوان بلندی که همیشه بخاطر بور بودنش آن را موطلا خطاب می کرد و حتی دلش نمی آمد  ذره ای از آن کوتاه شود ، زد اکنون چه  راحت دور دستش پیچ  می داد و مرا کشان کشان تا خروجی منزل با خود می کشاند.ریشه موهایم می سوخت و چشمانم هرلحظه بیشترروبه سیاهی می رفت که ناغافل  محکم به در برخورد کردم و همانجا رها شدم سرم را که بالا گرفتم چشمم به حلیمه افتادکه  تکیه بر دیوار کاگلی دست در بغل گره کرده و با لبخند فاتحانه ای مرا نظاره می کردهه خوشحال بود هرچه باشد بعداز مدتها  زهر خودش را خالی کرده بود  و حال شعف و خوشحالی را می توانستم در تک تک سلول هایش  به وضوح ببینمچادر و کیفی که به صورتم پرت شود باعث  شود چشم بگیر از آن زن حیله گر .پدر  در حالی که هنوز چهره اش از خشم قرمز بود کمرش را به سمت چهره ام خم کرد  واز میان دندان های قفل شده اش غریدزود باش وجلو پلاست رو از جلو چشمام جمع کن گورت گم کن این رو یه بار بهت میگم پس خوب گوش بگیر ببین چی گفتم   اگر جونت رو دوست داری دیگه هیچ وقت در این خونه رو نزن یادت باشه  از الان به بعد  من هیچ دختری به این نام نشانی ندارم دختر من امروز با دست های خودم کشته شد ای کاش می توانستم لب باز کنم و بگویم همه اینها فقط بخاطرخودش بوده بگویم که بعداز ماه ها دربه دری تنها راهی که برایم مانده بود تا...مگه با تو نیستم داری به چی ور ور نگاه می کنی  با کمک دیوار جسم لهیده و زخمی ام را از زمین بلند کردکردم درحالی که آخرین نگاهم را به پدرم و حلیمه می اندازم  آهسته دست بالا می برم کش چادر بر سر می کشم کیفم را به دست می گیرم  و از خانه ای که سالها با خشت خشت آن خاطره داشتم بیرون می روم   آخرین نگاهم را همانجا در پشت چشمان پر درد پدرم جا می گذارم وبا خود قسم می خورم تا زمانی که بی گناهی ام را ثابت نکردم برنگردم .زخم گوشه لبم  بخاطر شکافی که برداشته بود می سوخت  کبودی های دست و صورتم زیادی تو چشم آدمهای فضول این روستا که از کاه کوه می ساختن بود خجالت زده چادر را روی صورتم می کشم واز گوشه دیوار آرام و آهسته سمت خانه لیلا دوستم قدم برمی دارم و از خدا می خوام همسرش این موقعه روز خانه نباشد.زنگ را فشار می دهم  و دوبار محکم بر در می کوبانم  صدای لیلاکه آمد، از در فاصله میگیرم در روی پاشنه می چرخد نگاهش به من که می افتد خشکش  می زند.بیش از این نمی توانستم به ایستم دست بر چهار چوب در می گیرم که خودش را بی حرف کنار می کشد کمی جلو تر رو تخت چوبی گوشه حیاط می نشینم .این چه سرو شکلیه که داری؟کی این بلا رو سرت آورده؟نگران نباش بهت می گم ،فقط آقا منصور کی میاد؟منصور امروز مادرش رو برده  شهر نوبت عمل داشته ،نترس یکی دوروز دیگه میادمی تونم دوروز پیشت بمونم؟این چه حرفیه اجازه گرفتن نداره خونه خودته،حالا بگو ببینم کی این بلا رو سرت آوردهبا یاد پدرم بغض می کنم وشمرده شمرده ماجرا رو توضیح می دهم،حرفم که تمام می شود،فاصله اش را کمتر می کند ودستم را درست می گیرد،مگه میشه همچین چیزی کژال؟اخه تو چطوری..خودمم نمیدونم بخدا اما یه حدس هایی می زنم که باید برگردم تهران تا معلوم بشه داری منو می ترسونی کژال بیا فردا بریم دوباره آزمایش بده اصلا شاید اشتباه شده باشه.فایده نداره دیروز دوبار آزمایش دادم جواب همون بودوای خدا وای داره مغزم می ترکه ،اخه کدوم حروم زاده ای این کارو کرده ؟ اصلا اگرم درست باشه تو که نمی خوای این بچه رو نگه داری؟می دونی با یه شناسنامه سفید بچه داشتن یعنی چی؟میدونم لیلا بخدا خودم بیشتر از تو داغونم،دکتر می گفت قلبش تشکیل شده .می ترسم لیلا خیلی می ترسمحالا تصمیمت چیه ؟تا آخر که نمیشه همینجوری بمونیمشناسنامه ومدارکم خونه بابامه، ازت می خوام فردا که بابام رفت به یه بهانه زنش رو بکشی بیرون تا من وسایلم جمع کنم.بابا حاجی منو ترد کرده نمی گذرم از کسی که باعث این بلا ها سرم شد،قسم می خورم به روح مادرم که پیداش کنم بعد چنان بلایی سرش بیارم که.. نگران نباش عزیزم تا هرکجا که بخوای من پشتت هستم*******طبق نقشه ای که با لیلا هماهنگ کرده بودیم فردای همون روز رفتم و همه وسایلم رو جمع کردم شب تا صبح کنار لیلا برای  بخت بد  خودم اشک ریختم ،طلوع آفتاب با اولین ماشین برگشتم تهران فعلا میتونستم خوابگاه باشم اما کم کم باید دنبال یه کار خوب می گشتم تا بتونم پول اجاره یه خونه رو جور کنم،تا سر فرصت آمار همه اون هایی که سه ماه پیش تو اون جشن خراب شده بودن رو در بیارم</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Fri, 01 Apr 2022 23:46:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کژال</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%DA%A9%DA%98%D8%A7%D9%84-zx3ap1uubk15</link>
                <description>حلیمه درحالی که چادرش را از کمرش باز میکرد سمت مش حیدر که تازه از راه رسیده بود رفت و خودش را به گریه زد ودر مقابل چشمان متعجب مش حیدر خودش را زمین انداخت هردو دستش را بالا برد شروع کرد به شیون کردن .بیا مشتی که بی آبرو شدیم بیا ببین چه بی حیثیت. شدیم،هی بهت گفتم انقدر لی لی به لالای این دختر نزار هی زدی تو دهنم گفتی چیزی نگم حالا بیا تحویل بگیر دخترت معلوم نیست از کدوم حروم زاده ای حامله شده،معلوم نیست تو اون شهر جای درس خوندن ... چی داری میگی حلیمه ؟صدات بیار پایین آروم حرف بزن ببینم چی شده ؟کی حامله شده؛؟دخترت همون گیس بریده که بخاطرش همش جلو من وایمیستادی .چیه باور نمی کنی نه؟به سرعت از جا پرید و سمت کیف سیاه رنگ قدیمی  که کنار مخده روی زمین افتاده بود شیرجه زد ،از اینکه داشت پس از ۱۲سال انتقامش را می گرفت در ،دلش عروسی گرفته بود به محض اینکه جواب آزمایش رو از کیفش بیرون کشید لبخند پهنی زد وقبل از آنکه رو بر گرداند باز خودش رو به گریه انداخت و جواب آزمایش را  نشان مش حیدر داد مش حیدر که چیزی از حروف انگلیسی داخل کاغذ سر در نمی آورد آن را پشت و رو کرد که باصدای باز صدای حلیمه بلند شد واین بار دستانش لرزید وزانو هایش خم و بر روی زمین افتاد .چگونه باید حرف هایی که شنیده بود را باور می کرد آخر مگر ممکن بود،باز پژواک صدای حلیمه مدام در سرش تکرار می شد (دخترت سه ماهه بارداره .. ،دخترت سه ماهه بارداره) حاجی. از فردا تو این ده میشیم گاو پیشانی سفید حالا با چه روی سرمون رو بلند کنیم مردم پشت سرمون چی می گن.اینکه دختر مش حیدر شوهر نکرده شکمش باد کردهدستان مش حیدر از شنیدن حرف هایی که پشت سرهم بر سرش آوار می شد  مشت شد و صورتش از شدت خشم قرمز و رگهای گردنش ورم کرد، فورا خیز برداشت  و باصدای بلند کژال را صدا کرد صدایی که نشنید خودش را به اتاق رساند و چشمش که  به دختر مچاله شده کنار دیوار افتاد، با تصور دستان پیچ خورده نامحرم بر بدن سفیدش  خون مقابل چشمانش را گرفت کمر بند پوسیده اش را از کمرش باز کرد و یک دور آن را دور دست پیچاند ،ضربات پراز خشم و غیرت لکه دار شده اش مجالی برای دفاع به کژال نمی داد. </description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Fri, 01 Apr 2022 23:25:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستگار</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1-hkmjiq6zwvjo</link>
                <description>این روزها بیش از حد دلتنگم .دلتنگ صدای گرم آرام مردانه ات  دلتنگ آغوشی که سالها حسرتش را با خود دنبال کردم وتو چه بی رحمانه آن را از من دریغ کردی  بعدازتو  غروب جمعه که می شود پا تند می کنم و خودم رابه قرارگاه عاشقی می رسانم به این امید که تو باردگر، با آن ساز نی دست سازت  چشم در نگاهم گره زنی ومن مست در چشمان سیاهت  میان آوای زیبا غرق در لذت شوم .اما،سوز هوا ،درختان عریان ،وباد سوزناکی که چپ وراست صورتم راسیلی می زد.همه وهمه    دست دردست هم داده اند تا نبودت را به من دهان کجی کنند ،و وعده های دلخوش کنت را برسرم بکوبانند .اما من هنوز با آوار خاطراتت و آن تکه عکس رنگی کوچک دلخوشم تاباز گردی،تادزدانه نگاهم کنی ومن‌جان بدهم برای آن حیای مردانه ات ای جان جهانم پس بدان  زمانی شادم که دستانت در میان انگشتانم گره خورد .وزمانی خوشبخت خواهم بود  که تمامت مال من باشد ومن مال تو ...*********(اشک های روان بر روی گونه ام را پس می زنم کاغذ نامه را تا می کنم و مُهری صورتی بالبانم بر کاغذ می چسبانم )با صدای مامان از اتاق خارج می شم وکاغذ نامه را زیر آستین لباسم پنهان می کنم یادت نره چی گفتم اگر پسربی بی بی خونه بود نری تو خونه ها.سرم را تکان میدم و ظرف آش را بدست میگیرم واز خانه خارج میشم .طبق نقشه با تعارف بی بی وارد حیاط می شم و بعداز رفتن بی بی به مدبخت باچشم به دنبال عباس می گردم که نگاهم به گوشه حیاط لب باغچه می افتد بیلچه کوچکی در دست داشت و خاک باغچه را زیرورو می کرد .با چند گام بلند بسویش پرواز می کنم سلامی زیرلب می گویم ونامه  عرق کرده را روی خاک مقابلش می اندازم وباز فاصله  می گیرم بی بی که می آید ظرف را می گیرم و به خانه برمیگردم .از خدا می خواهم که عباس باخواندن نامه دست از لجاجت بردارد و قدم پیش بگذارد.(من و عباس سه سالی بود که یکدیگررو می شناختیم.آن اوایل که ما به این محله آمدیم وهنوز هیچ شناختی از همسایه ها نداشتیم.تنها پیرزن بامحبت وسفید رویی که درهمسایگی مان زندگی می کرد و همه او را بی بی خطاب می کردن چند باری برای کمک به مادرم به منزلمان رفت آمد می کرد را می شناختم .به  یاد دارم عصر روز سشنبه زمانی که با همکلاسی ام در راه منزل بودیم دو اوباش صد راهمان می شوند و با حرفهای زننده قصد آزارمان را داشتن که همان لحظه در آن کوچه خلوت مردی چماغ بدست ظاهر می شود و حسابی از خجالت آن دو اوباش در می آید چند وقت بعدبه همراه مادرم ختم صلوات به منزل بی بی رفته بودیم که همانجا بارای دومین بار با او روبه رو می شوم .رفته رفته رفت آمد دو خانواده زیاد شد و دراین بین یه حسی با دیدن عباس در وجودم جوشش وغلیان می کردکه سر درنمی آوردم تا روزی که اولین نامه از طرف عباس دستم رسید.همه چیز خیلی خوب پیش می رفت و قرار بود عباس بعداز پایان دوره خدمتش رسما مرا از خانوادم خواستگاری کند.آن زمان عباس  همراه عمویش دریک آهنگری کار می کرد و هرگاه از خدمت برمی گشت خودش را حسابی مشغول کار می کرد تا به قول خودش فردا با دست پر برای خواستگاری قدم جلو بگذارد عباس تازه خدمتش تمام شده بود که یک روز بی بی باچشمان گریان پیش مادرم آمد وگفت  که تک فرزندش در هین انجام کار چشمانش آسیب دیده و دکترش گفته بود بخاطر شدت ضربه  بینایی چشم چپش را برای همیشه از دست داده است ،سه روزاززمانی که نامه را به دست عباس داده بودم می گذشت که یک شب میان پچ پچ های پدر مادرم متوجه می شوم بی بی که بی بی مرا از مادرم خواستگاری کرده،اما ذوق من با شنیدن پاسخ مخالفت پدرم از بین می رود.مگه دختر من چه عیب و ایرادی داره که بدنش به پسر نابیناشزشته آقا محسن گناه داره خدا خوش نمیاد من نمیدونم بی بی پیش خودش چه فکری کرده قدم پیش گذاشتهبی بی به دفعات آمد و رفت  و باز هم پاسخ پدر همانی بود که گفته بود سرانجام پدرم شرط را بر رضایت من اعلام کرد شاید تصور می کرد با پاسخ منفی من بی بی خسته خواهد شد ودیگر اقدامی نخواهد کردباصدای زنگ حیاط مادرم دست از پاک کردن سبزی می کشد چادر بر سر می کند و در حیاط را باز می کند با دیدن بی بی خوشحال سمت مدبخت می روم و دو لیوان شربت خاکشیر و زعفران آماده می کنم و سمت نشیمن می روم بی بی با دیدنم از جا بلند می شود ومرا کنار خودش می نشاند در حالی که دستم را در دست گرفته بود شروع به صحبت می کند منو ببخش دخترم تو این چند روز خیلی اذیتتون کردم خوب چه کنم منم همین یه بچه رو دارم که یک بار ازم چیزی خواسته ،پسرم از قبل این حادثه خاطرت رو می خواست اما این اتفاق باعث شد همه چیز در هم گره بخوره میدونم که خبر داری که چشماش آسیب دیده ومثل قبل نمی تونه همه چیز رو خوب ببینه ولی خداروشکر از پس کارهای خودش برمیاد. یه مقدار پول پس انداز کرده بودم با چند تکه طلا گذاشتم روش براش تو بازار بزرگ شمس یه مغازه اجاره کردم که الان داره قالی و قالیچه فروش می کنه امروز اومدم تا حرف دل خودت رو بشنوم اگر دلت با عباسم نیست این قضیه همینجا خاک میشه،ومن دیگه حرفی راجبش نمی زنم اما اگر قبول کردی امشب رسما با پسرم میایم خواستگاری انشالله پدرتم رضایت میده حرارت گونه هایم را به خوبی حس می کردم سرم پایین بود وشرم داشتم حرف دلم را به بی بی بزنم که خودش گفتاز قدیم گفتن سکوت علامت رضایته ،پس امشب برسیم خدمتتون؟مادرم پیش دستی کرد و گفت منزل خودتتونه قدمتون سر چشم بی بی مرا در آغوش فشرد و آهسته کنار گوشم لب زد .از اولش هم عروس خودم بودی...</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 03:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصال</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84-b0u83pe7hy6s</link>
                <description>سنگ های ریز درشت رو با پاهام به جلو پرت می کنم و به سمت مقصد نامعلوم  حرکت می کنم.۲۸ سالم بود و تجربیات زیادی رو پشت سر گذاشته بودم که حتی بجای مرور خاطرات شیرینی که فقط نوشتنش را بلد بودم دلم هرگز هوس حسرت به روزگاری که پشت سر گذاشته بودم را نداشت و اصلا دلم نمی خواست  برای یک لحظه هم  رو برگردانم و پشت سرم نگاه کنم.،چندماهی از جدایی منو وحید می گذره وتو این مدت چه نیش کنایه ها وزخم و زبان هایی که من از غریبه و آشنا به جان نخریده بودم. خوب من زن بودم و طبیعی بنظر می رسید در جامعه ای که هنوز عقاید و افکار کهنه و پوسیده قدیم را با خود یدک می کشیداینگونه ندانسته قضاوت کنند  بلایی که وحید سرم آورده بود باعث،دوری و انزجار من نسبط به جنس مخالف  و فاصله گرفتن از دوستام  شده بودبه طوری که اگر مردی در فاصله یکمتری من ایستاده باشه بدنم گر می گیره و وحشت در تمام وجودم می نشینه   ،گاهی در طول روز به بهانه یه کار پاره وقت از خونه خارج می شودم تا کمی برای خودم آرامش ساختگی بسازم،واز تشنج های عصبی که خانوادم بهم وارد می کردن دور شم،هوای مرداد ماه خیلی گرم بود حالا منی، که یک ساعت بی هدف تو آفتاب داشتم راه می رفتم عطش شدیدی گرفته بودم،چرخی دور خودم زدم که چشمم به سوپری افتاد </description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Tue, 15 Feb 2022 23:48:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل در نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-d1s2y5zaylqg</link>
                <description>ساعت یک و چهل دقیقه نیمه شب بود.ومن خسته از یک روز پرکار ،قدم های بلندم را  سمت اتاق ۲۰۶حرکت دادم ،دلم می خواست هرچه زودتر پرونده پیگیری پارتی نیمه شب در خیابان سعادت آباد را تحویل وبه منزل برگردم ،آخ که یه دوش آب گرم و شربت خنک گلاب و تخم شربتی چه بعداز دوبار در زدن با صدای بفرمائیدسروان وارد اتاق می شوم احترام نظامی می دهم و پوشه را روی میز مقابلش قرار می دم بعد از مرور پرونده از حضورش مرخص می به اتاق خودم  بر می گردم لوازم هایم را داخل کشو جا میدهم و سمت چوب لباسی کنار پنجره حرکت می کنم، کتم را که بر می دارم، صدای زنگ تلفن بلند ساعت یک وچهل دقیقه نیمه شب بود.ومن خسته وگرسنه قدم های بلندم را سمت اتاق 206حرکت دادم باید هرچه زودتر گزارش کارم را اعلام می کردم.وباخیال راحت برمی گشتم خونه.بعداز دوباردر زدن با صدای سرهنگ جلالی وارد اتاق می شم واحترام نظامی میدم.بعداز دادن گزارشات به اتاقم برمی گردم و تند تند وسایلم رو داخل کشو جا میدم و کتم رو از چوب رختی برمی دارم.هنوز از اتاق خارج نشده بودم که صدای تلفن مرا از حرکت متوقف می کند(ببخشید جناب سروان  یه خانومی پشت خط اصرار دارن با شما صحبت کنند خیلی خوب وصلش کنید پوفی کلافه می کشم وچنگی به موهایم می زنم که تلفن باز به صدا در میادگوشی رو برمیدارم وقبل از اینکه صدایی بشنوم خودم رو به مخاطب پشت خط معرفی می کنم که صدای بی روح وآرامی درگوشم شنیده می شود کشتمش.حقش بود.همه جا رو به لجن کشیده بود .حالا دیگه همه جا آرومه راجب کی دارید حرف می زنید؟شما کی هستین ؟آدرس رو براتون ارسال می کنم،در رو نیمه باز میزارم اومدین بی سرو صدا بیاین بچه هام خوابنفقط اگر فردا بیدار شدن بهشون بگیدخیلی دوستشون دارم،بگید داشتن بچه های خوب لیاقت می خواست که ما نداشتیم صدای بوق مکرر که شنیده میشه تلفن رو قطع می کنم و به نیرو هام اعلام آماده باش می دم .بار دیگه شماره سهیل رو میگیرم تا آدرس رو بهم بگهیک ربع با نهایت سرعت به آدرس مقتول می رسم همون جور که گفته بود در باز بود و ما با احتیاط وارد منزل شدیم لامپ ها همه خاموش بود وتنها نور آباژور داخل سالن فظا رو کمی روشن کرده بود داخل سالن دوتا بچه با فاصله کم خوابیه بودن و کمی بالاتر چشمم به دونفر افتاد بالاسرشان که رسیدم جنازه خونی وچاقویی که درشکم مقتول قرار داشت اولین چیزی بود که توجه ام را جلب کرد وبعداز آن زنی جوان که با اندک فاصله ای  با چشم بازبه خواب ابدی رفته بود کاغذ مچاله شده در مشتتش را بیرون کشیدم و بچه ها دستور دادم خیلی زود محیط بی سروصدابرسی و  پاکسازی کنن باید با یکی از بچه ها هماهنگ می کردم تا صبح کنار بچه ها باشه دوباره سوار ماشین شدم و به اداره برگشتم.اینجور که پیدا بود امشب خواب برام حروم شده بود.پشت چشمم رو ماساژ دادم و بعداز دادن مشخصات مقتول و قاتل پشت میز نشستم و کاغذ مچاله شده داخل دستم را باز کردم نامه از زبان آن زن نوشته شده بود.هرکلمه ای که می خواندم اخم هایم بیشتر در هم فرو میرفت جمشیدکتابی معروف به جمشید گولاخ ،کسی که مدتهاست دنبال یه نشونی ازش می گشتم مریم جلالی به همدستی همسرش با دختران زیادی ارتباط می گرفت و بعد اونها رو به خونه دعوت می کرد وجمشید بعداز بی آبرو کردن دخترا آنها را به دست ناصرسلوگی میداد تا از آنها برای جاسازی مواد داخل جسمشون استفاده کنند .طبق آدرسی که مریم جلالی داخل نامه داده بود چند مامور برای پیگیری اطراف منزل ناصر ارسال کردم باید قبل از اینکه رسانه ها چیزی اعلام کنن کارو تموم می کردیم با شنیدن صدای اذان آستین هایم را تا می زنم و سمت روشویی کوچک گوشه اتاق میرم.زیر اندازم را پهن می کنم و قامت می بندم،تصویر چهره های معصومانه آن دو کودک مدام مقابل چشمم هست احتمالا به احتمال زیاد تا پیدا کردن اقوام نزدیک باید در بهزیستی می ماندن بعداز نماز طبق گزارشی که از محل زندگی ناصر داده شده بود بار دیگر به نیرو ها اعلام آماده باش میدهم و عازم محل مشم بجز دسه نفر افراد مسلح که بچه ها بدون ایجاد سروصدا بیهوش کرده بودن کسی داخل حیاط نبود برای احیاط بچه ها رو به دسته تقسیم کردم تا منزل رو پوشش بدن وخودم از پله های بالکن سمت پنجره نیمه باز رفتم .بچه ها ناصر رو تو خواب غافلگیر می کنند.وداخل زیرزمین پنج شیش نفر دختر با حالی نامساعد پیدا و به بیمارستان انتقال  دادن  خوب می دونستم این پرونده هنوز سر درازی داره و به این راحتی ها تموم نمیشه ...</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jan 2022 02:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵دی زلزله بم</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%DB%B5%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%85-h9jomzizeoap</link>
                <description>جاده حسابی ترافیک شده بود،اکثرکسانی که صبح خبر رو شنیده بودن به سمت بم حرکت کرده بودن،این وسط ماشین های آمبولانس، و آتش نشانی ،از شهرهای اطراف برای کمک رسانی خودشون رو رسونده بودن و همین باعث ایجاد ترافیک شده بود،مسافتی که همیشه یک ساعت نیم وقت می برد،حالا سه ساعته به به پایان رسیده بود،صدای گریه های مامان و ذکر گفتن هاش همچنان ادامه داشت.چند روزی بود که حالا عمو مجید بد شده بود و از جاش تکان نمی خورد ،بابا هم پنجشنبه بعداز اینکه از کار اومد تصمیم گرفت برای دیدن عمو بره بم و جمعه شب برگرده،اما با خبری که امروز صبح از تلویزیون پخش شد و تماس های بی پاسخ مامان به خونه عمو مجید دلشوره بدی به جانمان افتاد جوری که نیم ساعت بعد تو جاده سمت بم حرکت کردیم ،مامان یک ساعت هم آروم نمی شد و مدام شیون می کرد و بر سرو پاهایش می کوباند،حق داشت بابا واقعا عاشق مامان بود.خودم به هیچ وجه دلم نمی خواست تصور کنم بابام دیگه نیست و تا رسیدن به بم مدام به خودم امید میدادم که بابام زنده اس،اما زمانی که داخل شهر رسیدیم با دیدن صحنه هایی که جلو روم بود دست پاهایم  سست شد،از کوچه ها و خیابانهای شهر جز تله ای از خاک و خانه های  آوار شده چیزی پیدا نبود اجساد زیادی کنار هم با ملافه سفیدی پوشیده شده بودن و صداهای فریاد و گریه از همه طرف بگوش می رسید،انگار قیامت شده بود،و حالا شهر به آن زیبایی، شباهتی به جهنمی سیاه وتاریکی داشت که همه رو وحشت زده می کرد،نفس کشیدن در آنجا معجزه بحساب می آمد،وحالامنی که همیشه پدر و مادرم مانع رفتن به تشیع جنازه اقوام می شدن حالا در این سن ،شاهد جنازه های بی دست ،و اجساد بی سری بودم که از زیر آوار بیرون کشیده می شدن،حالم بد بود وبوی خون و دود هایی که از بعضی خانه ها بیرون می آمد حس  تهوع مرا تشدید می کرد،سرم گیج می رفت و کم کم همه چیز مقابل چشمانم در سیاهی فرو رفت،زمانی که چشم باز کردم خودم را در چادر های صحرایی حلال احمر  دیدم که جز چند پرستارکه با رو پوش های سفید و خونی مدام در حال رفت آمد بودن شخص آشنایی ندیدم ،چشم یکی سرپرستار هاکه به من افتاد سمتم قدم تند کرد و سرم را از دستم خارج کرد واز من خواست بلند شوم تا بیماری که وضعیت وخیمی داشت را به این تخت منتقل کنندپرستار  که بیرون رفت چند ثانیه بعد چهره آشنای زن عمو را که با روسری سیاه و چشمانی متورم از اشک پیشم می آمدرا دیدم زیر بغلم را گرفت تا کمکم کند بلند شوم و با صدای گرفته ای حالم را پرسید که،(زن عمو بابام،بابام پیدا کردین؟)زن عمو نرگس بغضش را فرو برد و گفت(نترس دخترم مادرت رفته پیش بابات فعلا بیا بریم ،باید برگردیم کرمان)پس مامانم چی میشه ؟منو ببرین پیش مامانم می خوام بابام ببینمباشه میبرمت ولی الان حالت خوب نیست بزار کمی بهتر که شدی بعداون روز همراه زن عمو رفتیم کرمان و من نتنهافردای اون روز بلکه دیگه هیچ وقت پدرم ندیدم ،جنازه پدر من هم مثل خیلی از جنازه های دیگه ناشناس دفن شده بود </description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 17:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنیز عمارت</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%85%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D9%87-dzod8zxtqlth</link>
                <description>بعداز فوت پدر و مادرم،منم تو اون سن کم آواره شدم،از اونجایی که تا کنون هیچ خبری از اقوام پدری و مادری نداشتم همسایه ها،منو به بهزیستی بردن.سه چهارسال اونجا بودم،خیلی اذیتم می کردن در حد بردگی ازمون  کار می کشیدن .مثل حال نبودمادر،که دلشون برای بچه یتیم بسوزه،دست به سرش بکشن خلاصه من و چند تا از بچه های دیگه  تصمیم گرفتم از اونجا فرار کنیم.دونفرمون دقیقه نود گیر افتادن بقیمون هم موقعه فرار همدیگه رو گم کردیم.بعداز چندروز پرسه زدن تو کوچه خیابون ها،ضعف گرسنگی،تصمیم گرفتم کار کنم اما کی به بچه یازده ساله کار میداد مگر  اینکه همراه یه سری بچه های خیابانی  باید می رفتم تو دسته شون برای گدایی کردن یا فروش آدامس شیک به ماشین های سر چهارراه، باز اون کارم دوامی نداشت،وقتی می دیدم حقم رو می خورن و چندرغاز فقط غذا جلویم می زارن،بیخیالش شدم.اومدم بیرون .چهارده ساله بودم که رفتم دم خونه مردم برای کنیزی،راستش بعضی ها تا سرو شکل منو میدین فورا در می بستن و جواب نمیدان، بعضی ها هم ازم کار می کشیدن بعدم جای دست مزد بهم تهمت دزدی می زدن و از خونه پرتم می کردن بیرون،خلاصه که یه روز دست برغذا از روی کاغذ هایی که پخش شده بود .وارد یه عمارت بزرگ که بی شباهت به کاخ بودشدم، گیت برای مدبخت احتیاج به نیرو داشتن. روزی که پا به اون عمارت گذاشتم ارباب بعداز شنیدن روزگاری که سپری کرده بودم بر خلاف تصورم خودشون بدون هیچ تعهدی فرم منو امضا کردن و من از اون روز شروع به کار کردم ،برخلاف سن کمی  که داشتم قدم بلد بود و تو اون مدت چند ماه که استخدام شدم حسابی آب زیر پوستم رفته بود و بیشتر تو چشم بودم .بانو،کتایون،خانوم عمارت برای مدتی سفر خارجه رفته بودن و من هنوز ندیده بودمشون.از یه طرف کنجکاو بودم ببینم این ملک با این عظمتش مطعلق به کیه؟از طرفی هم نگران بودم بعداز برگشتشون با بودن  من مخالفت کنن ،خلاصه که تا روزی که خبر اومدنشون رسید هر روز دلشوره عذابم میداد .اما همه چیز برخلاف تصوری که داشتم پیش رفت،روزی که کتایون خانوم منو برای اولین بار دیدن بقدری با محبت رفتار کردن  که انگار منو سالهاست می شناسن.خلاصه دوسالی  از ورود من می گذشت و خداروشکر از همه چیز راضی بودم،فقط این وسط سوت کور بودن این عمارت زیادی تو ذوق همه می زد،اخه خانواده خانوم همه فرنگ بودن ،آقا هم که انگار زیاد فک و فامیل نداشتن از طرفی هم نازا بودن کتایون خانوم بود که با گذشت ۱۵ سال از زندگی مشترک هنوزبعداز این همه  درمان نا موفق بودیک روز اوایل فصل پاییز که خانوم برای برگزاری شوو لباس به پاریس رفته بودن ومن طبق معمول هرشب بعداز ساعت ۹ به اتاقم رفته بودم خیلی سر زده اقا پا به اتاقم گذاشتن  اولش کلی از خودم سوال پرسید اینکه جام راحته،مشکلی ندارم،یا چرا ازدواج نمی کنم و...خیلی تعجب کرده بودم اخه بعید بود این وقت شب اونم آقا بیان به اتاق من،مطمئن بودم کاری داره و برای گفتنش دچار تردید شده یه حس دلشوره همه وجودم رو گرفت ،تو دلم گفتم نکنه می خواد منو بیرون کنه برای همین مقدمه چینی می کنه،که یک دفعه تغییر موضوع داد و راجب خودش شروع کرد به صحبت کردن و در نهایت در کمال تعجب ،از من تقاضای ازدواج کرد،گفت دلش بچه می خواد،گفت نمگذاره آب تو دلم تکون بخوره،گفت کتایون خانوم هیچ وقت متوجه نمیشه و...خلاصه انقدر گفت و گفت تااینکه نمی دونم چی شد که من موافقت کردم هرچند فرداش پشیمون شده بودم،اما دیگه دیر بود چون فردای اون روز آقا با عاقد هماهنگ کردن،وما عصر همون روز بهم محرم شدیم ،عذاب وجدانی که بخاطر کتایون خانوم  گرفته بودم لحظه ای ولم نمی کرد آقا قول دادن چند وقت دیگه برام یه آپارتمانی رهن می کنن تا راحت باشم،اما من درست همون شب اول شروع زندگیم باردار شدم ،هیچ وقت لحظه ای که این خبر رو به آقا دادم یادم نمیره.بقدری خوشحال بودن که دلشون می خواست جشن بزرگی ترتیب بدن و کل محله رو شیرینی بدن. خلاصه اش می کنم که دیگه بیش از این سرت درد نیارم دخترم،چند وقت بعد یکی از خدمه ها جهت خود شیرینی رفت پیش کتایون خانوم و جریان ازدواج ما رو بهش گفت،و اون روز یه جهنم واقعی تو اون عمارت شعله گرفت،آتیشی که بعداز اون رهام نکرد و هروز بیشتر از روز قبل شعله ور تر می شد،خودم قبول داشتم که اشتباه بزرگی مرتکب شدم اما دیگه با وجود بچه ای که تو شکمم جون گرفته بود و داشت روز به روز بیشتر رشد می کرد کاری نمی تونستم انجام بدم،نمیدونم آقا به کتایون خانوم چی گفته بودن که در مقابل ایشون آروم بودن و درعوض بعداز رفتن آقا شروع به آزار رساندن من می کردن.در ظاهر وانموند می کردن مراقب من هستن اما در اصل بنگاهی پراز نفرت وکینه باهام رفتار بدی داشتن یه روز آقا با عجله وارد عمارت شدن و اعلام کردن، برای یه سفر کاری چندروزه به اتریش میرن،مقداری پول به حسابم واریز کردن و ازم خواستن در نبودشون مراقب دخترم باشم.بعداز رفتن آقا یه دلشوره ای به جونم افتاد که مثل مرغ سر کنده همش دور خودم می چرخیدم ،تااینکه سر کله وکیل خانوادگی بعداز چند ساعت پیدا شد.و هراسان اعلام کرد که  هواپیما ایران اتریش  به دلیل توقف ناگهانی موتور هواپیما سقوط کرده.دنیا دور سرم می چرخید و پژواک صداهای جیغ و شیون مدام در سرم می پیچید،انگار سرنوشت نمی خواست من روی آرامش ببینم،و آوارگی روی پیشانی من حک شده بود،اون روز ازطرفی عذا دار بودم واز طرفی پچ پچ های خدمت کارها داشت نابودم می کرد حالا که آقا نبود،می دونستم جون این بچه از این پس تو این عمارت در امان نیست .وهر لحظه ممکنه کتایون خانوم خشم ونفرتش رو با از بین بردن این بچه خالی کنه،اون شب با همه زخم هایی که در وجودم بود شبانه و بی سروصدا گریختم ،با پولی که پس انداز داشتم فقط تونستم این خونه رو بگیرم و برای خرج های دیگه هم توی کارگاه تولید مانتو استخدام شدمخداروشکر تونستم باهر سختی که بود بگذرونم،فقط الان ازت می خوام به عنوان وکیل به این آدرس بری و سهم ارثی که حق دخترم هستش رو براش بگیری حال و روز من می بینی ،شاید نهایتا یک سال دیگه عمر کنم نمی خوام بعداز من این بچه تو خرجش بمونه .************(فردای همون روز افتادم دنبال کارهای خانوم اصلانی،با حکمی که تونستم از دادگاه بگیرم دستم باز بود،صبح روز بعد همراه پروانه دختر خانوم اصلانی به آدرسی که داده بودن رفتیم،بعداز فشردن زنگ در چند لحظه بعد چرخید و باز شد و هردو داخل شدیم،به جرات می تونم بگم که زیبایی چشم نواز اون حیاط حسابی شگفت زده ام کرد.پیرمردی بیل به دست سمت ما آمد و پرسید با کی کار داریم، من هم مشخصات کتایون خانوم رو دادم که گفتن داخل برم تا صداشون کنن.مشغول تماشای اطراف بودم که صدای پاشنه های کفشی که از انتهای راه رو به گوش می رسید مسیر نگاهم رو تغیر داد .زنی زیبا و آراسته ای که با کمک عمل زیبایی توانسته بود خودش رو زیبا نگه داره ،بعداز اینکه کنارم رسید فورا بلند شدم و خودم معرفی. کردم بعد هم کاغذی که از دادگاه گرفته بودم به همراه مدارک دیگه  روی میز قرار دادم،دست دراز کرد و پوشه رو از روی میز برداشت ،با هر کلمه که می خواند رنگ چهراش تغییر می کرد.در نهایت پوشه رو محکم روی میز پرت کردو گفت:این چرت و پرتا چیه ببینم نکنه اون زنیکه فکر کرده اینجا خیریه اسراجب مادر من درست صحبت کنید لطفا،به به ،ببین کی اینجاست ،پس پروانه سوگلی شما هستین ،ببینم تو از کجا مطمئن هستی مادرت بجز همسر من با کس دیگه ای نبوده،اصلا از کجا انقدر مطمئن هستی که پدرت میشه همسر من که الان اینجا اومدی ادعای ارث می کنی؟ببین جوجه اگر فکر کردی اینجا بوی کباب میاد تو هم راحت میای یه لقمه برمی داری می ری کور خوندیهمون لحظه یه صدای ظریف دخترانه ای از بالای پله های داخل سالن به گوش رسید که،(چی شده مامان چرا داری داد می زنی؟)پری بهتره بار تو اتاق و  دخالت نکنی (یعنی چی مامان،اصلا این خانوم ها کین ؟بابا حامد کجاست؟)حس کردم آمدن اسم همسرش رنگش به شدت پرید و بلند غرش کرد.(پری دهنت رو ببند برو تو اتاقت تا وقتی هم صدات نکردم بیرون نیا)دخترک پا بر زمین کوباند واز نرده ها فاصله گرفت ببینید خانوم چه بخواهید چه نخواهید من تنها وارث جناب سولگی هستم ،الانم خیلی لطف کردم اجازه دادم شما و همسرتون خوش خرم این همه سال اینجا راحت زندگی کنید،پس بهتره قبل از اینکه اقدامی بکنم و شمارو به صورت قانونی از ملکم خارج کنم ،خودتون با زبون خوش از اینجا برینصدای خنده های وحشتناک کتایون در سالن پیچید بعداز جا بلند شد درحالی که سمت پروانه قدم بر می داشت شروع کرد به دست زدن ،بعد هم چونه پروانه رو تو دست گرفت و گفت مثل مامانت کثیف و پرمدعا.خیلی خوب شروع کن خیلی دوست دارم ببینم چطوری منو بیرون می کنی،الانم بهتره قبل از اینکه پرتت کنم بیرون خودت راه تو بکشی بریکیف و کاغذ های پخش شده روی میز رو برداشتم و پشت سر پروانه از اون خونه خارج شدم انگار این پرونده سنگین تر از اونی بود که انتظار داشتم ،حالا از فردا باید بیفتم دنبال کارا امیدوارم بتونم از عهدش بر بیام (یک ماه بعد)یعنی چی شما مطمئن هستین حقیقت داره؟آره خودمم شوکه شدم باورم نمی شد زنده باشن اما انگار این خانوم بازی رو خیلی خوب بلد بودن که با یه نقشه از پیش طراحی شده با وکیلشون شما رو راحت از اونجا بیرون کردناما این امکان نداره خودم دیدم تو اخبار دارن اعلام می کنن درسته اما اگر شما کمی با دقت دیده بودین متوجه می شدین اون هواپیما پرواز ایران اتریش نبوده بلکه مال ایران _ترکیه بودوای یعنی من اینهمه سال داشتم...وای حالا به پروانه چی بگم؟اصلا ای کاش زبونم گاز می گرفتم حرفی از ارث و میراث نمی زدم.بااینکه دیره اما بهتره حقیقت رو بهشون بگین هرچی  باشه اونم حق داره بدونه پدرش زنده اس (پدرم زنده اس ...؟)مامان جریان چیه؟این خانوم چی داره میگه؟آروم باش دخترم بهت توضیح میدم یعنی من بابا دارم؟بابای من نمردهپروانه بی طاقت بود و کسی نمی تونست جلوش رو بگیره البته حق هم داشت شاید اگر منم جای اون بودم الان همین حس حال رو داشتم .وقتی برای دومین بار روبه روی درب اون عمارت قرار گرفتم فکر نمی کردم آخر این پرونده بخواد اینجوری تموم بشه پروانه بی طاقت دست روی زنگ فشرد که باز همون پیر مرد در را باز کرد گفت چخبره بابا جان سر آوردی نکنه،با اقای حامد سولگی کار داشتم اقای سولگی به همراه خانواده یک ماهی هستش که رفتن خارج از کشور باید فکرش رو می کردم کتایون خانوم  بخوان این کار کنن، زیر بازوی پروانه که رو زمین نشسته بود رو گرفتم ورو به اون مرد گفتمنمیدونید کی قراره برگردن؟والا به ما که حرفی نزدن؟چیزی شده بگیدمن بهشون میگمشما شماره آقای سولگی رو داِرینمعذرت می خوام اما من اجازه ندارم شمارش رو در اختیارتون بزارمفورا دست داخل کیفم کردم و مدارکی که ثابت می کرد پروانه فرزند آقا حامد هست رو نشون پیرمرد دادم و گفتم:این خانوم دخترشون هستن حالا میشه شمارشان بدینپیرمرد با کمی ِتاخیر قبول کرد.وگفت:بااینکه هنوز باورم نمیشه اما بیا تو دخترم تا برم برات شمارشون بیارم پیرمرد که شماره آورد پروانه فورا دست  داخل کیف دستی اش کرد و گوشی همراهش چنگ زد و شماره رو گرفت خوب دیگه کار منم بااین پرونده تموم شدحالا باید از فردا بیفتم دنبال پرونده جدیدی که مرجان.بهم داده بود. سوءاستفاده جنسی پدر،به دخترش. پایان  </description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 02:38:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به مادرم</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-pysm2mdknjiz</link>
                <description>آخرین نامه به (مادرم)از شدت شوق وذوق ،حتی یک لحظه هم نمی تونستم چشم رو هم بزارم.از وقتی بابا بهم خبر داد که فردا قراره دونفری بریم دیدن مامان ،همش دارم تو ذهنم تصویر سازی می کنم وقتی دیدمش چی کار کنم.اصلا وقتی دیدمش از کجا و چی باهاش صحبت کنم .شایدم وقتی دیدمش  به اندازه ۲۳ سال دوری  فقط ساعت ها تو آغوشش برم، تا کمی از عطش وجودم با عطر بدنش سیراب شه.خدارو شکر بابا به لیلا خانوم چیزی نگفت واگرنه عمرا اگر می گذاشت با اون حسادتی که به مامان  داشت . ما فردا بریمخلاصه که امشب بیخواب شدم وبعداز چندبار این پهلو اون پهلو شدن .کلافه پتو رو از روی خودم کنار  زدم وپاورچین ،پاورچین سمت اتاق ته راه رو رفتم . وبرای اینکه باز سروکله لیلا خانوم پیدا نشه ،و بگه (مگه سرگنج نشستیم که لامپ روشن کردی)لامپ کم سوی حمام را روشن کردم  و به سراغ دفتر خاطراتم که تو قفسه طاقچه اتاق گذاشته بودم رفتم تا امشب وحس حالی که داشتم رو ثبت کنم . دفتر جلد شده گل گلیم رو که از ترس لیلا خانوم  مجبور بودم جلد کاغذی کنم، رو از بین کتابهام بیرون می کشم که هم زمان همراه دفترم، چند پاک نامه  سر می خورن، و پخش  زمین می شن.جای تعجب نبود چون همه آنها به دست من نوشته شده بودن  اصلا مگر می شود نامه هایی را که با ،عشق ،و درد برایش نوشته بودم را فراموش کنم ،نامه هایی که هرگز به مقصد نرسیدن .وامانت نزد من باقی مانده بودن.به تارخ پشت هر یک از پاکت نامه ها که نگاه می کنم تصویری از گذشته گز و تلخم درپیش  چشمام جان می گیرهاخ مادر..کاش می دانستی  اولین باری که نبودت رو حس کردم چه برسرم آمد.*******************درست زمانی که تو سن 6 سالگی ،وقتی که تو حیاط داشتم با صابون دستم را زیر شیر آب می شستم ناغافل  .صابون ازدستم سر  خورد و داخل چاه می افتاد لیلا خانوم که از پشت پنجره قدی داشت مرا نگاه می کرد سراسیمه سمتم آمد  وبا خشم بازوی کوچکم رو درمشت  خود فشورد ومن رابا خودش به زیر زمین نمور وتاریک داخل حیاط  برد در حالی که از ترس به خود می لرزیدم من رو ،روی سر کوی انتهای انباری که یه طرفش حمام قرار داشت گذاشت وکف پاهای کوچکم را با سوزن قفلی که روی پیراهنش وصل بود.سوزن سوزن  زد.انگار که با هربار دیدن من زجر می کشید واینگونه با شکنجه دادنم،آرام می گرفت .از آن روز تا چند وقت،  نمی توانستم پاهایم رو راحت زمین بزارم ،واز ترس اینکه باز مرا به آن  زیر زمین ببردو سوزن کف پاهایم بزندبه حرفش گوش می دادم و چیزی به پدرم  نمی گفتمدرست چند هفته بعد زمانی که یکی از همسایه های قدیمی بین سوال وجواب های بی سر ته  بهم گفت لیلا خانوم مادرم نیست ،همچون صاعقه زده درجای خودم خشکم زد.حالادلیل نفرت لیلا خانوم و آزار اذیت هاش برام معنی پیدامی کردبا برداشتن دومین پاکت نامه ای که برایت نوشته بودم.پرنده خیالم پرکشیدبه آن زمانی که دختر های هم سن سال من باچادر های گلدار سفید تو سالن نماز خانه مدرسه براشون جشن تکلیف می گرفتن  .می دانی مادر  اون روز برای اولین بار تنهایی را باهمه وجوداحساس  کردم.اخه اونها با مادراشون بودن ولی من نه مادری داشتم ونه ازاون چادر گلدار های خوشگلی که مادراشون دوخته بودن اون روز رفتم یه گوشه تو حیاط مدرسه فقط گریه کردم.وهمش پیش خودم می گفتم کاش فردا برگردی .و منو با خودت ببری یادمه چند هفته بعدش بخاطر نمرات خوبم از طرف مدرسه قرار بود جلو بچه ها سر صف جایزه بدناون روز بقدری خوشحال و ذوق زده بودم که همش بالا پایین می پریدم تا اسم منو هم صدا کنن ،ولی ای کاش هیچ وقت ناظم مدرسه صدام نمی زد.اون روز وقتی بسته کادویی ام رو گرفتم و با بقی بچه ها رفتیم کلاس بسته کادوییم رو که باز کردم لبخند رفته رفته از روی لبهام پرکشید  رفت اون لحظه بود که فهمیدم این کادو ها از طرف خانواده برای بچه ها گرفته شده .کادوم رو بدون اینکه کسی ببینه برداشتمو رفتم ته کلاس با حسرت به لبخند دوستام نگاه می کردم که با چه شوقی کیف و عروسک هاشون رو دارن به هم نشون میدن اما هدیه کادو پیچ من پیراهن زرد رنگی بود که بارها تو خونه تن کرده بودم ،یادمه بعضی اوقات  که مدارس  تعطیل میشد بارها از میان مادرانی که  به دنبال کودکشون می امدن من نیز به دنبال تو  می گشتم .وهربار با دلی شکسته تنها به منزل باز می گشتم آخ مادرم ،از خاطرات ماندگار کودکی ام باز هم برایت بگویم که این صحنه خوب در ذهنم هک .وبرای همیشه ماندگار شد. خوب بیاد دارم که روزی معاون مدرسه لباسهایم را از تنم بیرون کشید تا دلیل ایستادنم سر کلاس را بفهمد وبعداز دیدن بدن کبود شده ام  برروی صندلی نشست و                                                                                های های برایم گریست. .وآن روز که مدیر به پدر زنگ زد تا جریان را به او بگوید من از ترس کتک های لیلا خانوم زمانی که فقط هفت سالم بود از مدرسه گریختم وتا نزدیکای شب در کوچه پس کوچه های شهر خودم را گم کردم .میدانی مادر هرچه برایت بگویم بازهم ازعقده ها وکمبود های من کم نمی شود .هنوز هم نمی دانم گردو با پنیر چه مزه ای میدهد ویا عسل با خامه چه اندازه لذیذ است .هنوز هم با گذشت سالها دلم می خواهد یکبار هم که شده لباس نو بر تن کنم نه تن پوش هم سن سالهایم را که عمه برایم می آورد وپدر همچنان بی خبر بود ترک های قلبم بقدر زیادن که اگر روزی هم بخواهم از آنها بازگو کنم شاید ماه ها طول بکشد .وباز زمان کم بیاورد.پس بگذار تنها همین چند پاکت نامه هایی که درتاریکی شب برایت می نوشتم به دستت برسد .اخرین یادداشتم رامی نویسم وپاکتهای نامه را در جیب،کوچک ساکم پنهان می کنم وبازهمان گونه که آمده بودم به رخت خوابم برمی گردمصبح با نوازش دست پدر چشم باز می کنم وفورا سرجایم می نشینم،که پدرخبر دادبعداز نماز وقت حرکت است لیلا خانوم بی خبراز همه جا در خیال خود تصور می کند که پدر بخاطر شکستی که مصببشان خودشان بودن مرا برای زیارت به کربلا می برد،هرچند که از وقتی پدر به او گفت فقط من واو میرویم اخم در هم کرد وکلامی با من سخن نگفت اما هیچ کدام برایم مهم نبود جز دیدن تو که سالهاست انتظارش را به جانم پیشکش کرده بودین .از منزل که راه افتادیم خورشید تازه داشت طلوع می کرد.وما سه یا نهایتا چهار ساعت دیگه می رسیدیم ومن تا اون لحظه می تونستم کمی بخوابم .با صدای بابا چشم باز کرد ،(دیگه رسیدیم عزیزم بلند شو زنگ بزنم به خالت بیا دنبالت .)تلفن رو از داشپورت ماشین برداشت ودنبال پیدا کردن شماره خاله ،که با بدبختی تونسته بودم پیداش کنم می گشت سرانجام بعدازگرفتن شماره اون رو روی گوشش گذاشت وشروع کرد احوالپرسی کردن نمیدونم چی شد که بابا ماشین رو کنار جاده پارک کرد و از ماشین خارج شد،نمیدونم چرا یکدفعه دلشوره گرفتم .بابا همون جور که داشت صحبت می کرد از ماشین فاصله گرفت .بعداز اینکه مکالمه اش تموم شد روی جدول های سیاه سفید کنار پیاده رو نشست و پنجه هاش رو به حالت عصبی بین موهاش فرو برد بعد یه نگاهی به من کرد و بلند شد وقتی در ماشین باز شد نشست گفت:بهتره یک روز دیگه بیایم خاله اینا حال درستی ندارن مگه چی شده بابا.من دیگه نمی تونم بیشتر از این انتظار بکشم من اصلا خونه خاله نمیرم منو ببر پیش مامانم سرش را سمت چپ چرخاند سپس بدون حرف دیگه ای ماشین رو بحرکت دراورد .بعداز پرسو جو از چند نفر آدرس دقیق رو پیدا کردیم .ماشین تو یه کوچه بن بست روبه روی خونه ای که حجله زده بودن وصدای قاری که تو کوچه می پیچید ایستاد.از ماشین که پایین اومدیم دیدم بابا مستقیم وارد همون خونه شد ومن چشم دوختم به حجله واسمی که نام مادرم روش نوشته شده بود..وحالا برای همیشه  منو رها کرده بود وپر کشیده بود </description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 04:45:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلسم شده</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-feclpboe9ha3</link>
                <description>با برخورد محکم در به دیوار وحشت زده رو برمی گردانم .وبا دیدن چهره به خون نشسته داداش سعید که باوجوداون همه ریشی که رو صورتش بود،سرخی صورتش پیدا بود و نگاهش زوم نگاه پر دلهره من بود  دلم رو چنگ می زد  و چادرنمازی که با دست روی سرم محکم نگه داشته بودم حالا با اولین قدم او ،راحت از میان دست نیمه بازم رها شد،.بزاق گلویم را با صدا فرومی برم وناخواسته چند گام به عقب برمی دارم.که همین عکس العملم باعث شد تابا یک گام بلندخودش رو به من برسونه ،وبا یه حرکت سریع یقه پیراهن گلبهی رنگم رو که هدیه محمد از آخرین سفرش به قم بود رو تو مشت بگیره و با،نگاهی که ازش آتیش فوران می کرد بهم خیره شه.در حالی که. از خشم دندون هاش رو، برروی هم می کشید.با صدایی که حالا از زور خشم دورگه شده بود و سعی می کرد تا صداش از حد معمول بالا تر نره گفت:بدون هیچحرف اضافه ای، فقط یک کلمه بگو بدونم  این حرفهایی که به بابا زدی حقیقت داشته، بهاره...فقط یک کلمه بگو،راسته یا نه؟دمی عمیق کشیدم تا بغض سرکشم را مهارکنم.درحالی که از پشت چشمان تارم که حالا یک لایه اشک پوشانده شده بود به اوکه چشم بر لبانم دوخته بود، نگاه می کنم.آرام سر تکان میدم وزمزمه می کنم حقیقت داره داداش پایان حرفم مساوی شد باسیلی محکمی که صورتم رو به جهت مخالف پرت کرد مرا با دو دست مشت شده تکان  داد.لب زد:ده آخه بیشعور من چندبار قسمت دادم بابا چقدر باهات صحبت کرد که این کارو نکن.چقدر نشستیم بهتگفتیم هنوز بچه ای با سرنوشت خودت وآبروی ما بازی نکن هاااان چی شد ؟ یادته چی جوابمون دادی چند سال گذشته؟کجاست پس اون پسر حاجی که حلوا حلواش می کردی؟مگه نمی گفتی نفسش بند نفسته؟مگه نمی گفتی یا محمد یا هیچ کس.کجاست پس اون بی ناموس؟برو دعا کن گیرم نیوفته واگر نه...باید با دست خودش برا خودش حلوا درست کنهزبونم رو به دندون گرفته بودم و بی صدا اشک می ریختم.حقم بود بگذار آنقدر بگویدتا کمی آرام شود.چه داشتم بگویم وقتی هنوز خودم تو شک هستم.و هنوز چشم بر صفحه گوشی دوختم تا از من یادی کندواو تنها پیامش حرف از جدایست.و من مدام با خود می گویم ای کاش همه چیز شوخی و یا خواب باشد.بار دیگر مرا محکم تکانی داد وبعد به عقب هول دادویقه لباسم را رها کرد.وآنگونه که  آمده بودشتاب زده از اتاق خارج شد.با بسته شدن درپاهایم سست  وهمانجا روی سجاده پهن شده سقوط کردم.زیرآن همه فشاردلم تنهافریادی از تهه دل می خواست تا مرا از این کابوس بیدار  کند.دلم کمی اینبار فقط کمی از نوازش محبت کسی را طلب می دکرد که مدتها ازم دور بود.بار دیگر مرا محکم تکانی داد وبعد به عقب هول دادویقه لباسم را رها کرد.وآنگونه که  گونه آمده بودشتاب زده از اتاق رفت.با بسته شدن درپاهایم سست شد وهمانجا روی سجاده پهن شده سقوط کردم.زیرآن همه فشاردلم تنهافریادی از تهه دل می خواست تا مرا از این کابوس بیدار  کند.دلم کمی اینبار فقط کمی از نوازش محبت کسی را طلب می دکرد که مدتها ازم دور بود.ط کردم.زیرآن همه فشاردلم تنهافریادی از تهه دل می خواست تا مرا از این کابوس بیدار  کند.دلم کمی اینبار فقط کمی از نوازش محبت کسی را طلب می دکرد که مدتها ازم دور بود.سرم را برزمین ودستانم را روی دهانم فشار دادم تا صدای هق هق گریه هایم را خفه کنم. بوی عطر سجاده سبز رنگی که بی بی سوغات مشهد برام گرفته بود. دل تنگی منو بیشتر، وخاطره های زیادی رو برام دوباره زنده کرد.آخر چگونه باور کنم محمدی که برایم جان می داد یک شبه من را به زن 40ساله ای که 22سال از خودش  .واز مادر خودش بزرگتر بود فروخته باشدلحظه آخری که مقابلم ایستاد و از آن زن دفاع کرد وبا وقاحت تمام به من گفت تمام اون حرفها و دلدادگی ها همش دروغ بود را فراموش نمی کنم.آن شب مرگ تدریجی را با تمام وجودم لمس کردم .کسی که تا هوا تاریک می شد به خونه برمی گشت تا من خوف نکنم حالا دوهته بود که شبها مهمون خانه یک غریبه شده بود.واز من بی خبر بودچشم که باز کردم بدنم خشک و بی حس شده بود اتاق خالیو سوز هوایپاییزی کهازیر در و پنجره به داخل اتاق سرک می کشید باعث لرزم شد.دست دراز کردم وچادر نمازرو کشوندم رو خودم تابدنم کمی از این سری دربیاد.نگاهم رو زوم ساعت دیواری کردم تابتونم بتونم تشخیص بدم ساعت چنده؟اما انگار بی فایده بود.کمی بعد آهسته از جابلند شدم وکورمال کورمال دستم را بروی دیوار کشیدم ولامپ روروشن کردم .ساعت 5/2 نیمه شب بود.یعنی من از ظهربیهوش شده بودم و حتی یکی محض رضای خدا نیامده بود به من سر بزنه.صدای غرغر شکمم باعث شد یادم بیفته که از صبح هیچی نخوردم .سوزش معدم باز شروع شده بود.بااستفاده از نور چراغ گوشیم آروم به آشپزخونه رفتم ویک لیوان شربت بارهنگ نعنا برای معدم درست کردم .بعد از آنکه سوزش معدم آروم شد چشم در یخچال چرخاندم در قابلمه مسی را برداشتم وبا دیدن ماکارانی های لذیذ مامان هوش وحواسم را به باد دادم و قابلمه را بدون آنکه گرم کنم روی زمین گذاشتم ،ومشت مشت با دستانم ماکارانی دوست داشتنی را به دهانم می فرستادم .نیمه ای از قابلمه خالی شده بود اما هنوز چشمم سیر نشده بود.حداعقل یک لیوان آب بخور بزار بره پایین بد دوباره دست به کار شو با شنیدن صدای مامان خشکم زد و بعد کم کم به سرفه افتادم. مامان چند ظربه به کمرم زد و لیوان آبی دستم داد. تو دلم می گفتم خدا کنه مامان ندیده باشه که با دست می خوردم واگرنه همین جا شهیدم می کنه وایسا،لامپ روشن کنم ببینم چی شدی؟ هول زده مچ دستش رو گرفتم وگفتم:نه دیگه من که دیگه سیر شدم نمی خواد لامپ روشن کنی الان بقیه هم از خواب می پرن،شما برید منم اینارو جمع کنم میرم بخوابم مامان سری تکان دادوبدون حرف از آشپزخانه خارج شد.دیگه میلی به خوردن نداشتم وباز آنگونه که آمده بودم به اتاق برگشتم. تا صبح یک لحظه هم پلک نزدم انگار خواب ظهر کافی بود تا شب بی خواب شوم.بعداز کلی فکر کردن تصمیمی که باید می گرفتم را گرفتم و منتظر بودم تا صبح بشه تا نظرم رو به بقیه بگم هرچند از الان می تونستم حدس بزنم واکنششون چیه.  *********از اون روز که تصمیمم روبرای ادامه زندگی با محمد گرفتم یکهفته می گذره وتواین مدت همه باهام سنگین برخورد می کنن حق خارج شدن به تنهایی از منزل رو ندارم انگار که می ترسن کاری کنم تو این مدت خوراکم فقط شده بود یک وعده غذایی آن هم در حد بخور نمیر.گوشی گرفتم تو دستم ورفتم تو قسمت آرشیو، فیلم هام.وبرای بار هزاروم فیلم غافلیری من تو شب تولد که محمد ترتیبش رو داده بود رو از اول پلی کردم.چقدر محمد تو این لباس زرشکی جذاب شده بودنگاه حسرت بار خیلی از دخترها رو محمد زوم شده بود اما اون حتی یک لحظه هم از من چشم برنمی داشت. تاکی می خوای خودت رو بااین فیل ها گول بزنی وخودت سرگرم کنی ؟ هول زده تکانی خوردم.وبه مامان که این روزها همش ازمدوری می کردنگاه کردم مامان...._جان مامان_مامان دلم داره می ترکه آرام کنارم نشست وسرم را روی سینه درست روی قلبش جایی که منبع آرامشم بودگذاشت، بوسه ای برسرم زد گفت فراموشش کن بهاره تو هنوز خیلی جوونی این به نفع خودت وآینده ته  تا آمدم لب باز کنم حس کردم کل محتویات معدم جوشش کرد سمت بالا.شتاب زده خودم را از آغوش مامان بیرون کشیدم و سمت سرویس دویدم خدا مرگم بده باز چت شد بهاره؟سعید ...سعید چی شده مامان چرا دادمی زنی  بدو ماشین رو روشن کن باید بهاره رو ببریم دکتر .زود باش  نفهمیدم کی منو تو ماشین گذاشت وکی به بیمارستان رسیدیم تنها چیزی که خوب یادمه لحظه ای بود که دکتر با برگه آزمایش داخل اتاق شد وگفت قراره تا چند ماه دیگه صاحب یه نی نی خوشگل بشم .ازشوق هم اشک می ریختم هم گریه می کردم .این خودش برام یه نشونه بود تا از تصمیمم برنگردم فردا صبح بعداز نماز آروم چمدون لباسم رو جمع کردم و بعداز گذاشتن یادداشت خودم با تاکسی که از قبل خبر کرده بودم به ترمینال رسوندم .ساعت ده بود که رسیدم نگهبان آپارتمان نشسته با دهانی باز داشت خروخر می کرد سرکی داخل پارکینگ زدم وبعداز اطمینان ازنبود محمد سوار آسانسور شدم  زمانی کلید انداختم ووارد خونه شدم لباسهای تلمبار شده زنانه ومردانه محمد اولین چیزی بود که تو ذوقم زد بماند که آشغالهای ضروف هرگوشه خونه ریخته شده بود چمدان رو کشون کشون سمت انتهای سالن قسمتی که اتاق مهمان قرار داشت بردم و برای یکسری خرید از منزل خارج شدم بهتر بود فعلا جلو محمد آفتابی نمی شدم .می ترسیدم برخوردی کنه که برای بچه ام خطرناک باشه بعداز بردن وسایل مورد نیازم به اتاق دررو برای اطمینان بیشتر ازداخل قفل کردم.تنها وسایلی که تو اتاق بود همه مربوط به آتلیه ای بود که هردو باهم مچرخوندیمش اما درست بعدازاومدن اون زن به آتلیه وتحویل عکسها توسط محمد .طوفان همون شب وارد زندگیمون شد  خیلی ها میگن محمد طلسم شده وخلاف میلش عمل می کنه....اما من  میگم هرچقدر م طلسم باشه نباید باهام آنقدر ظالمانه برخورد می کرد.شب با صدای چرخیدن کلید داخل قفل فورا برق اتاق رو خاموش کردم.وسرم رو به در چسباندم تا مطمئن بشم تنهاست و کسی همراهش نیست.لیلا بانو ،تامن دارم دست روم میشورم شما هم لطف می کنی میز رو بچی؟باشه عزیزم،زود بیا فقط تا غذا ازدهن نیوفتاده .به به خانومم چه دلبری شده....دیگر بس بود هرچه شنیدم.وخودخوری کردم، خودم کشان کشان سمت رخت خواب پهن شده گوشه اتاق رسوندم آهسته روی آن سر خوردم حالم از ضعف ی که داشتم بهم می خورد،دیگه من تنها نبودم بخاطر آینده کودکم هم شده باید برای زندگیم می جنگیدم.این داستان ادامه دارد...  </description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 04:26:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری از دیاری غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-dlsvq8bw50kd</link>
                <description>امسال زمستونش سرد وسوزناک تراز سالهای قبل بنظر می رسید، بااین هوا بی شک.تا صبح زمین یکپارچه سفید پوش می شد.  خیابان ها یخ بسته بودن و  عابران خودرا در پالتو و شال کلاه پنهان کرده وبا گام های بلند به سمت مقصد نامعلومی حرکت می کردن . هرچه به نیمه های  شب نزدیکتر می شدیم تعداد عبورماشین ها هم  کمتر می شد.آن دست از خیابان درآن ساعت از شب زیر نور تیر برق .گاریچی، خسته با آن کافشن سیاه رنگ و رو رفته ، در حالی که از سوز هوا در خود می لرزید   یقه پاره شده اش رابالا تر  کشید و  دستانش رابر روی بخار بیرون زده  لبو ها برهم نوازش  داد. ،وبا چشمان ملتمسانه ای به عابران پیاده و ماشین هایی که بی توجه گذر می کردن نگاه می کرد آن سو تر ،.در گوشه ای دیگر از پیاده رو   پسرک دست فروش کم سن و سالی، دستگیره و لیف های بافته شده در رنگهای زیبای خودرابر روی چهل تیکه قدیمی پهن کرده بود.ودر قسمت خالی  چهل تیکه درحال یادداشت تکالیف مدرسه اش بود و با احساس نزدیک شدن سایه ای سر بلند می کرد ،و  بعد ناامید سرش را پایین و به کارش مشغول می شد  .چهره درهم کشیدم   و آهی از دل بیرون فرستادم، از ناعدالتی این دنیا ،  از دنیای کودکانه پسرکی که جای بازی و تماشای کارتون .با آن سن کم مردانه ،در سرما ی سرد دی ماه برای لقمه ای نان  آرزو هایش را چال کرده بود . صدای ضربه ی آرامی که از شیشه راننده  به گوش رسید مسیر نگاهم را تغییر دادم،لبخندی  بر بینی سرخ شده و ابروهای گره خورده اش  زدم و پنجره رابه سمت  پایین کشیدم.بستنی قیفی در دستش بدجوری به رویم چشمک می زد .خم شدم و فورا از دستش قاب زدم. ،بچه پرویی نثارم کرد، که با  لبخند وچشمک ریزی  جوابش را دادم  .سعید سری از روی تأسف  برایم تکان داد و از ماشین دور شد .در حالی که با لذت بستی ام را لیس می زدم  و دستی بر روی شکم برآمده ام می کشیدم مسیر رفتش را دنبال کردم  مقابل گاریچی ایستاد  نمی دانم چه گفته بود که . لبو فروش با خنده جوابش را داد و مشغول آماده کردن ظرف لبوی سفارشی شد .بستنی ام تا نصفه رسیده بود که درب عقب ناغافل بازشد و شبح سیاهی به داخل ماشین جست .جیغ بلندی کشیدم که پارچه از صورتش کنار رفت و من دختری نحیف و بیحالی را دیدم که بالتماس ازمن طلب کمک می کرد و از من می خواست  تا به  او جا وپناه دهم تا شب را سپری کند .قلبم مانند گنجشکی به قفسه سینه ام می کوبید.طفلم گویا ترس را حس کرده بود، و شروع به ضربه زدن می کرد .زبان در دهانم  چرخید اما صدایی از گلویم خارج نمی شد. ،چهره اش نشان میداد تابعه کشور افغانستان است .چشمانی باریک لبانی پهن و بینی متوسط که با چند رنگ آرایش، چشم و صورتش  تغییر کرده بود ،جسه ای نحیف،و  بنظر قدش کوتاه می آمد . پیراهنش چهار خانه و شال سیاهی به سر داشت،درحالی که اورا آنالیز می کردم درب ماشین به صدا در آمد و سعید  داخل  ماشین شد  ولبو هارا به سمتم گرفت که سرم را به نشانه مخالفت تکان دادم ،بدون حرف به من ذل زد،  گویا رخ رنگ پریده ام باعث تعجب ش شده بود .که حالم را جویا شد،سر م را به سمت دخترک چرخاندم .و به او که با ترس به سعید ذل زده بود نگاه کردم سعید تا چشمش به  دخترک افتاد هول زده  با حیرت به او خیره شد کمی به سمت صندلی عقب کج برگشت ،ودر جایش  جابه جا شد ،کمی که گذشت دخترک که خود را هانیه معرفی کرده بود میان حرف‌های  نصف نیمه اش  گفت.که ماه هاست از منزل خود که در  افغانستان بود  فرار کرده و اکنون از ترس صاحب کارش که مردی شیطان صفت است گریخته، هانیه  15 ساله بود و به گفته او بارها جسمش مورد تجاوز گرگ صفتان  قرار گرفته ،اوگفت زمانی که قصد داشت تا شب را در خانه بی بی حضرت معصومه سر کند راننده بی وجدان تا متوجه حال او می شود اورا به این قسمت از شهر آورده و در حالی از نیت شوم آن مرد باخبر می شود راننده تاکسی به او حمله و تجاوز می کند،مدام خودش رادمرد و می گفت من نحس هستم ..مردها شیطان هستن .....دلم با شنیدن حرف هایش زیرو رو شد .از ماشین خارج شدم بعداز چندبار عق زدن کمی  سبک شدم.با کمک سعید ، سوارماشین شدم هانیه حرف هایش را کش دار می زد از صحبت کردنش پیدا بود حال درستی ندارد .با چشم اشاره ای به سعید کردم که سعید ماشین را به سمت منزل به حرکت در آوردومن که همیشه تصوری دیگر  از دختران فراری  داشتم با تعجب به حرف ها و حرکاتش نگاه می کردم ماشین که ایستاد ترسی وجودم را فرا گرفت کاش قبول نمی کردم امشب به منزل ما بیایید،اگر حرفهایش کذب بوده باشد ،اگر او سارق باشد چه؟  زیر لب ذکری گفتم و پشت سر آنها وارد حیاط شدم .ده دقیقه بعداز امدنمان زمانی که در حال تدارک شام مختصری بودم چشمم به دخترک افتاد که به بخاری چسبیده بود. شیشه باریک و عجیبی از داخل کیفش خارج کرد. و بعد از روشن کردن فندک شیشه را به دهانش نزدیک و دودی از دهانش خارج شد ، با دیدنن چنین صحنه ای بدنم یخ بست .امشب عجب شب عجیبی بود منی که تا دیروز تنها از پشت چند کاغذ و مانیتور  تلویزیون شاهد این صحنه بودم حالا در واقعیت و زنده چنین صحنه دلخراشی برایم نمایش داده میشد .خبری از سعید نبود ،می ترسیدم و هزار فکر و اوهام به ذهنم خطور می کرد .به خود آمدم باید تا دیر نشده کاری می کردم به سمت اتاق ته راه رو دویدم و درب را یک ضرب باز کردم که باعث وحشت سعید شد ،نفس زنان جریان را باز گو کردم و اوبعداز لحظه درحالی که صورتش از خشم قرمز و کبود شده بود با صدای دورگه وخشن،از من درخواست کرد  تا هرچه سریع تر حاضر شوم.بماند که با چه ترفندی او را از منزل خارج کردیم .آن شب بعداز کلی گشت زدن در خیابان در نتیجه اورا به اجبار، به پلیس های اطراف حرم معرفی کردیم،هردو تصور می کردیم شاید اینگونه امنیت بیشتری نسبت به گرگهای گرسنه شهر داشت .</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Sun, 12 Sep 2021 06:37:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملیکا</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%85%D9%84%DB%8C%DA%A9%D8%A7-zajygixnxxwr</link>
                <description>آخه با چشم و دستهای بسته چه کار خاصی میشه کرد،چند دقیقه بعد ماشین توقف کرد ،و درب صندلی کمک راننده و سمت راستم هم زمان باز شد و بازوم توست غول تشن خان محکم کشیده شد چشم بندم برداشت و بعدم با یه چاقوی ضامن دار طناب دستم باز کرد گفتهری می تونی بری بگیر این م کیفت ،امیدوارم حرفهایی که ارباب بهت زد رو آویزه گوشت کنی واگر نه ....خیلی ممنون. شما بفرمائید من خودم می رم دیگه تا همینجاش هم محبت کردین غول تشن پوز خندی بهم زد و با اشاره دست از نوچه اش خواست سوار بشه.بعدم دور زد و رفت یه نگاه به ساعت مچیم انداختم ،دقیق 6ساعتی بود که از باشگاه خارج شده بودم ،فورا دست داخل کوله ام کردم و گوشیم رو ،روشن کردم حتما تا الان مامان حسابی نگران شده .شماره خونه رو گرفتم که از شانس مبارک مامان گوشی رو برداشت وقتی فهمید منم بدون اینکه اجازه حرف زدن بده ،با سخنان شیوا بنده رو مستفیض  نمودن .منم نفسی گرفتم و جریان دروغی تصادف دوستم رو  با کمی آب تاب اضافه تعریف کردم و گفتم تا یک ساعت دیگه خونه هستم ،از اون ماجرا دوهفته ای می گذشت و من کم کم ماجرا رو فراموش کرده بودم ،تااینکه امروز ساعت ی که قرار بود کلاس یازده تا یک برگزار بشه ، به دلیل غیبت استاد کلاس کنسل شد ،چندوقتی بود که کارت بانکیم  دچار نقص سیستمی شده بود و امکان برداشت وجه نقد از دستگاه خود پرداز برام مقدور نبود،بنا براین تصمیم گرفتم از این فرصت استفاده کنم و بر م بانک کارهاش رو انجام بدم ،بعداز گرفتن نوبت رو یه صندلی خالی نشستم و مشغول چت کردن بچه های گروه خانواده بابا اینا شدم .یک دفعه دل پیچه بدی گرفتم که اصلا نمی تونستم یک لحظه هم بشینم فورا از جام بلند شدم و رفتم پشت گین و آروم از مدیر بانک که سرش خلوت هم بود خواستم سرویس رو بهم نشون بده که تا نگاهش بهم افتاد نمیدونم چه تصوری کرد که فورا بلند شد و بااشاره دست یه جایی پشت کمد پرونده هارو نشونم داد ،پشت کمد یه نرده بود که پله می خورد می رفت زیر زمین اونجا دوتا سرویس بود که. بی معطلی پریدم تو نزدیک ترینش،کارم که تموم شد داشتم دستم آب می کشیدم که صدای جیغ و داد و فریاد باعث شد آب بنندم آهسته آروم پله ها رو بالا برم که باتعجب دیدم چندتا مرد که نقاب سیاه داشتن وسط بانک.وایساده بودن و دو تاشون اسلحه هایی مثل کلاشینکف دستشون بود چندتای دیگه هم کلت ،جالب بود که یکی از اونها نه نقابی زده بود ونه اسلحه ای دستش بود خیلی ریلکس داشت به جیغ و گریه های مردم گوش می کرد،یکی شون چندتا کیسه دستش گرفت و رفت سمت کارمندایی که دستشان رو به حالت تسلیم بالا برده بودن و از ترس به خودشون می لرزیدن جلوشون پرت کرد و گفت :یالا هرچی پول از محموله رسیده بریزید  تو این کیسه ها، دست از پا خطا کنید با همین اسلحه تیکه تیکه تون می کنم جوری که کسی نتونه بشناستتونبلند تر داد زد :گرفتین چی گفتم یا نه؟از ترس آب دهانم قورت دادم و پله هارو برگشتم پایین کسی فعلا حواسش اینجا نبود .باید قبل از اینکه دیر بشه پلیس رو خبر می کردم ،در حالی که دستام می لرزیدشماره رو گرفتم و با ترس یه نگاه به بالای پله ها انداختم ،تماس که وصل شد رفتم داخل سرویس درم بستم دستم گرفتم جلو گوشی و دهنم تا صدام رو کسی از بیرون نشنوه بعد همه ماجرا و آدرس رو بهشون گفتم ،قرارشد زود خودشون رو برسونن ،گوشیم رو داخل جیبم گذاشتم خواستم خارج بشم که صدای پاین اومدن کسی  از بالای پله ها می آمد،بدنم یخ کرد و همش منتظر بودم الان یکی در باز کنه و با اون اسلحه کلتش  تو همین دستشویی دخلم بیاره،صدا هرلحظه نزدیک و نزدیک تر می شد صدای برخورد در با دیوار از سرویس بغلی که بگوشم رسید پاهام سست شد و پشت در فرود افتادم پاهام رو در آغوش گرفتم تا کمتر لرزش کنه چشم هام رو محکم روی هم فشردم و زیر لب شروع کردم به شمارش قدم هاش ...شاهین...شاهین...کدوم گوری موندی تو دارم اینجا رو چک می کنم الان میام ولش کن  زودتر بیا رئیس باهات کار دارهچند ثانیه بعد که قد چند ساعت گذشت صدای دور شدن پاهاشون اومد ،وقتی مطمئن شدم خبری نیست آروم در باز کردم و خارج شدم ،همون لحظه یکی فریاد زد پلیس ،،،پلیس ها همه جا رو محاصره کردن.تازه از مخفی نگاهم خارج شده بودم که با شنیدن صدای قدمهای تند که سمتی قرار داشتم هول زده رو برگردوندن راهی پیدا کنم که با صدای زمخت فردی نزدیک گوشم سر جا خشکم زد .خوب خوب ببین چی پیدا کردم .یه موش کوچولو که داره دنبال سوراخ می گرده،اما آقا گربه به موقعه پا رو دمش میزاره و راه فرار نداره جز اینکه شام آقا گربه بشه از من فاصله گرفت و باصدای نسبتا بلد شروع به قهقهه کرد  فشارم به شدت افت کرده بود وهر لحظه حس می کردم چیزی به سقوط م باقی نمونده که با صدای فردی که نقاب به چهره داشت و آن مرد را مخاطب قرار داده بود ،دست به میله سرد کنارپله میگیرم و تمام وزنم را روی آن می اندازم رئیس باید هرچه زودتر یه راه فراری پیدا کنیم همه جا رو محاصره کردن دیر بجنبیم گیر افتادیممردی که رئیس خطابش می کرد با یه حرکت سریع ما روی شانه اش می اندازد و سمت انتهایی راه رو قدم بر می دارد با دستان نیمه جانم بر سر و کمرش می کوبیدم تا مرا زمین بگذارد،اما او بی توجه به من به راهش ادامه داد و پرده ساتن سبز رنگی را کنار زد واز همکارش خواست تا اول او داخل شود سپس خودش وارد اتاق استراحت شد یه اتاق ساده و جمع جور مرا روی زمین پرت کرد و سمت پنجره بزرگی که داخل اتاق قرار داشت رفت و آن را باز کرد .وگفتاصغر زود باش برو به بچه ها بگو بدون سرو صدا وجوب توجه هرچی پول بود رو بردارم بیان اینجا مرد نقاب پوش که فهمیدم اسمش اصغر فورا از اتاق خارج شد و و آن مرد شروع به ور رفتن نرده های پنجره کرد تا راهی برای خروج  باز کند ،نگاهی به اطراف انداختم باید قبل از انکه سرو کله بقیه پیدا شه از اونجا فرار می کردمدواگرنه معلوم نبود قراره چی پیش بیاد کشون کشون خوودم رو سمت میز وسط اتاق رسوندم و از تو ظرف میوه خوری کارد. میوه رو آروم برداشتم وزیر آستین مانتو پنهان کردم ،آهسته رو دوتا پا م  نشستم و با یه نفس عمیق ازدحام بلند شدم و با نهایت سرعتی که داشتم پا به فرار گذاشتم صدای فریادش  که بلند شد سر جام خشکم زد به نفعته سر جات وایستی واگر نه برای من کاری نداره با یه گلوله بفرستم بری  به درک درست لحظه ای که ناامید شده بودم با شنیدن صدای بلندگو که به آنها اخطار میداد تا خودشون رو تسلیم کنند .زیر لب شروع کردم تند تند ذکر گفتن که یهو موهام از پشت کشیده شد و کشون کشون باز سمت اتاق کشیده شدم  .دست بجنباند بجنبونید مفت خورها یکی از آهن های پنجره شکسته بود وهر کدوم به ترتیب از نرده رد شدن بجز مرد سیاه پوش هیکلی که هرچه زور می زد بی فایده بود نگاهم به سردسته اشون افتاد که رو کرد به آن مرد و گفت خوب انگار قسمت نیست با ما هم مسیر بشی .بااینکه دلم نمیاد اما مجبورم باهات خداحافظی کنم ودر مقابل چشمان وحشت زده مرد کلفتش را بیرون کشید و درست یه گلوله وسط پیشانی اش زد که خونش بر روی صورتم و بدنم پاشید ،جسد مرد را از پنجره بروی زمین انداخت  وبعد منی که در شوک لحظه پیش مانده بودم را دوباره بر کولش سوار واز میان پنجره به داخل کوچه پرت کرد بقدری در شوک و ترس بودم که به کل چاقوی پنهان شده در آستین  را از یاد برده بودم و بدنم ناخودآگاه شروع به لرزیدن کرده بود .شاهین خان این سمت رو بستن باید داخل اون کوچه بشیم بعد یه راهی پیدا کنیم .خفشو اول اون پارچه رو از صورتت بردار بعد حرف بزن اگر پلیسها هم ما رو گیر میندازن شما احمق ها با گیج بازی تون خودتون رو تو تله می اندازین بهتره دو دسته تقسیم بشیم قرار ما ساعت ۵ جای همیشگی ،فقط وای بحالتون اگر گیر افتادین زبون باز کنید اون وقته که ...خیالت تخت شاهین خان دستم را در دست گرفت و با یه حرکت بلندم کرد و زیر گوشم لب زد وگفت بهتره خوب مراقب باشی موش کوچولو من به هیچ وجه طعمه ام رو رها نمی کنم پس یا با های خودت میای یا جنازت رو با خودم میبرمدهانم خشک شده بود و بی حرف کنارش قدم برمیداشتم سر کوچه شلوغ بود و مردم زیادی تجمع کرده بودن شاید اگر فریاد می زدم می توانستم نجات پیدا کنم اما حتی لبهایم هم انگار دوخته شده بود .و تنها مانند مجسمه کوکی دنبال او کشیده می شدم ،هنوز به جمعیت نرسیده بودیم که دستم را کشید پشت درخت چنار درحالی که مرا به دیوار چسبانده بود و حشی و جذابش مرا نگاه می کرد پارچه ای در دست گرفت و آرام شروع به پاک کردن صورتم کرد مسخ شده به او ذل زدم ،چشمانش تقریبا درشت و به رنگ سبز زیتونی ،بینی کشیده وقلمی، ریش پرفسور ی و لبانی کبود و متوسط،پالتویی کرم رنگ که زیرش پیراهن سفید جلیغه کرمی و شلوار سیاه تن داشت که در کل جذاب بنظر می رسید .اگر سیر شدی بریم؟ ناخود‌آگاه گر گرفتم و سرم را پایین انداختم به کل فراموش کردم که دستانم اسیر دست مردی ست که تا دقایقی پیش در مقابل چشمانم جان مردی را گرفته بود از میان جمعیت راحت عبور کردیم و کمی پایین تر سوار تاکسی زرد رنگ شدیم .همه چیز را تمام شده می دیدم و راهی برای فرار به ذهنم نمی رسید،دلم برای مادرم و پدرم می سوخت بی شک بعداز مفقود شدنم دق می کردن . راننده گویا به چیزی شک کرده بود که مدام از داخل آینه مارا  نگاه می کرد ،شاهین کمی بهم نزدیکتر شد و گفت : کمتر آبغوره بگیری واگرنه خودم دست به کار میشممتعجب دستی برروی صورت خیسم کشیدم،من کی گریه کرده بودم ماشین مقابل درب آهنی بزرگی توقف کرد .بعدا پیاده شدن شاهین دست برروی زنگ گذاشت اما به محظ آنکه ماشین دور شد دستم را به دنبال خود کشید و وارد کوچه پهن و پراز درخت شد دست در جیب کرد و کلید انداخت و مرا با خود به داخل حیاط کشید ،خونه تقریبا قدیمی بنظر می رسید و درختان زیادی حیاط باعث پوشاندن سقف حیاط و تاریکی شده بودن بدنم می لرزید و هزار فکر وخیال از کشتن و زنده بگور کردن م در ذهنم می چرخید ،اینجا یعنی ته خط مقابلش زانو زدم دستم را بند پاچه شلوارش کردم وباالتماس و زاری به گفتم،تروخدا منو ول کنید برم بخدا قول میدم به کسی نگم چی دیدم،اصلا همه چیز رو فراموش می کنم ،تروخدا آقا بهم کاری نداشته باشید من اگر نرم خانوادم نگرانم میشن دختر تو دیگه کی هستی تا دیروز بهم التماس می کردی نگهت دارم کلفت خونم بشی بعد حالا که آوردمت دم از رفتن می زنی ،تا دیروز مادر پدر نداشتی بعد الان از کجا در اومدنمتعجب به او خیره شدم اما اخه من که با او صحبت نکرده بودم پس چطور..زیاد به مغزت فشار نیار می سوزه اینجا کجاست ؟منو آوردین ؟فعلا تا آروم شدن اوضاع باید اینجا بمونیم بعد برمی گردیم عمارت پالتو رو از تنش خارج کرد و مقابل چشمانم دست زیر چانه برد وبا یه حرکت ماسکی که به صورتش چسبیده بود را کند .</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 07:37:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملیکا</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%85%D9%84%DB%8C%DA%A9%D8%A7-qflpb9flrcpj</link>
                <description>اتاق تقریبا نیمه تاریک بود ،حس می کردم دست وپاهام سر شده کمی خودم تکون دادم ،که یه دردبدی توی دستام پیچید .کمی خودم بالا کشیدم دستام بالا بردم و مقابل چشمام گرفتم.حدسم درست بود،منو دزدیده بودن وحالایه طناب خیلی ضخیم دور دستام چند دور پیچ خورده بود . .تاز داشت یادم می آمد ، از باشگاه  بیرون اومده بودم و داشتم آهنگ مورد علاقه ام رو پلی می کردم که همون لحظه، یکی از پشت یه چیز بد بویی مقابل بینیم گرفت و بعد دیگه هیچی نفهمیدم.پس با این حساب منو....یعنی واقعا منو دزدیدنآخ جون ... صدای قفل در اومد و بعداز اون سایه بزرگی وارد اتاق شد و پشت سرش هم یه مرد دیگه داخل شد از بوی عطر گرون قیمت ی که زده بود پیدا بود وضع مالی خوبی داره و این موضوع برام سوال  شده بود که  مدام تو ذهنم تکرار کنم که چرا منو دزدیدن؟نکنه بابا کاری کرده؟شایدم تیپ و قیافم رو دیدن فکر کردن بچه مایه دارم خواستن خانوادم رو تیغ بزننبا صدای خشن مرد اولی، سرم رو به جهت اون صدا چرخاندم ،که گفت:خوب گوش ها تو باز کن،هرچی آقا پرسیدن بدون کلمه ای اضافه جواب میدی ،سوال بی مورد و نق و نوق زدن  هم ممنوع شیرفهم شدی؟ با خوشحالی سرم تکون دادم که این بار همونکه عطرش خیلی رو مخم بود نزدیکترشد وآرام گفت:زبونت رو خوردی که با سر جواب می دی؟بدون اینکه حرفی بزنم چشمام ریز کرده بودم تا بتونم با دقت چهره اش رو ببینمببینم اسمت چیه ؟ کمی گلوم صاف کردم گفتم میشه اول دستام باز کنید بخدا فرار نمی کنم ،بینیم خیلی داره می خاره ،تمرکز ندارم جواب بدمصدایی که نیومد باز گفتم:عی بابا این همه غول تشن  دورته بنظرت زشت نیست از یه دختر ساده ای مثل من بترسین؟باز صدای غرش اون دراکولا بلند شد :مگه نگفتم فقط هرچی پرسیدن ج...ولش کن ستار،بیا  دستاش باز کن مرد فورا دست تو جیبش کرد ،با درخشیدن تیغه آهنی حدس زدم چاقو بیرون کشید منم فورا دستی به قسمتی که بینی م می خارید کشیدم و گفتم آخیش خیر ببینی جوون داشتم هلاک می شدمحرف اضافی موقوف.سوالم دوباره تکرار می کنم،اسمت چیه؟ و چند سالته ؟صدام کمی صاف کردم و کمرم رو راست کردم وگفتم:اینجانب ملیکا راد ،19ساله ساکن ... وایسا..وایسا ببینم ،تو الان چی گفتی بجان مادرم چیز بدی نگفتم هرچی گفتم حقیقتی بیش نبودچرا چرت پرت می گی ،مثل آدم اسمت می گی یا بگم زبونت رو ازحلقومت بکشن بیرون؟وا ،گوشتون ضعیفه ها ،گفتم که ملیکا راد هستم از....خفه شو ببینم از جاش بلند شد ورو به غول تشن کرد و گفت ستار  این چی داره میگه؟کیفش کجاست ؟اینجاست آقا اینم کارت شناسایشه مرد سری به طرفین تکان داد وگفت ....چی کار کردی ستار؟آقا به خدا ....خفه شو احمق ،خوبه چندبار گفتم حواست خوب جمع کن حالا بیا ببین چه گندی زدیشرمنده آقا ،خیلی شباهت به اونی که گفتید داشت.توجیه الکی نکن اکبر ،زود باش ردش کن برهعه کجا برم؟ آقا ترو خدا میشه منو آزاد نکنید ،بخدا قول میدم اذیتتون نکنم .بزارید پیشتون بمونم ،اصلا من براتون آشپزی می کنم ،وای اگر بدونید چه کیک های شکلاتی خوشمزه ای بلدم،ترو خدا بزارید بمونم چی بهش دادین خورده  ؟ چرا داره شیش و هشت میزنهوالا تازه بیدار شده آقا هنوز چیزی براش نیاوردنببین دختر جون اینجا هتل نیست که هرکی دلش خواست بیاد بمونه ،منم حوصله بچه داری ندارم .از اینجا که رفتی هرچی شنیدی یا دیدی فراموش می کنی ، این به نفعته که به کسی چیزی نگی ،واگر نه ....عه حالاکه این طوره آزادم کنید به همه می گم که منو دزدیدن درضمن من چهرتون هم دیدم ،به پلیس لوتون میدمانگار زبونت به تنت زیادی کرده،لازمه به اکبر بگم یکم قیچیش کنه تا زیادی بلبل زبونی نکنی،آقا ترو خدا بزارید بمونم دیگه ،هرچی بگید گوش می کنمهرچند ظاهر آنچنانی نداری اما اگر بخوای می تونم بفرستمت اون ور ...هان نظرت چیه؟بزاق گلویم را با صدا و ترس فرو بردم و رو به اون کله گنده که دستم باز کرده بود کردم و گفتم .شرمنده فکر کنم مزاحمتون شدم .داداش درب خروجی کدوم وره دیگه بیشتراز این وقت شریفتون رو نگیرم رفع زحمت کنمباصدای بلند خنده سرم رو باز سمت در و جایی که آقا شیکه ایستاده بود چرخاندم داره کم کم ازت خوشم میاد جوجو شاید نظرم برگشت برا خودم نگهت داشتم ،هان چطوره؟ همینو می خواستی دیگه؟چیزه ،من اصلا شکر خوردم الانم دیرم شده حتما خانواده‌ام نگرانم شدن بهتر تا تاریک نشده بر گردم منزل ..مرد بی توجه به صحبت های من رو به نوچه اش کرد و گفت:اکبر من دارم می رم باز نیام ببینم یه گند دیگه زدی چشم آقا رو چشمم ،خودم درستش می کنم.بعداز رفتن آقا شیکه ،کله گنده با یه لحن خشنی رو کرد به من گفت:زود پاشو خودت جمع کن، پشت سرم را ه بیوفت بعداز بستن چشم بند مشکی منو سوار ماشین کاسپین کردن .(من یک نویسنده هستم با کلی رو حیه شاد ،همیشه به  دنبال داستان های بکر و هیجانی ،خیلی دلم می خواست تو دل شیر بر م و از دور نظار گرباشم اما خوب ریسکش خیلی زیاد بود معلوم نبود بعدش قراره چه اتفاقی برام بیفته.اما هنوز هیچکی منو خوب نشناخته وقتی سوژه خودش میاد دنبالم محاله دیگه ولش کنم ،آهسته بمنظور خاراندن بینیم چشم بندم رو بالا دادم و با دقت به  تابلو ها و نشانه های ی که ازش عبور می کرد یم نگاه و به ذهن می سپارم آهای داری چی کار می کنی؟</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 00:42:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس#پارت بیست و یکم</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-l2mrmggxjwyf</link>
                <description>سعی کردم خودم رو خیلی آروم وریلکس نشون بدم تا ترس رو از خودم دور کنمبا یه حرکت سریع دستم رو از بین پنجه هاش بیرون کشیدم وگفتم چی از جونم می خواید برای چی دنبالم می گردین ؟چرا دست از سرم بر نمی دارین اووو چه عجله ایی یواش یواش می فهمی .االنم بدون سروصدا راه بیفت حواست باشه دست از پا خطا نکنی که هرچی شد عواقبش با خودته دستش باز جلو اومد که من یه قدم عقب رفتم وتا دستم باال بردم که دوباره دست کثیفش بهم نخوره ،گوشی ازتو آستین لباسم سر خورد و درست جلو پاش افتاد رو زمین تا اومد خم شه گوشی برداره صدای آژیر ماشین های پلیس تو کوچه پیچید لعنتی زیر لب گفت که دومی دستش رو کشید و گفت :اکبر بدو ولش کن بریم .اولی باخشم تو چشمهام ذل زد و گفت با بد کسی در افتادی جوجه ،هنوز اکبر گوالخ رو نشناختی ،خیلی زود سزای این فضولیت رو می بینی کوچولو .بعد هم همراه دوستش سمت در رفتن که یکدفعه توقف کرد برگشت سمتم داری چی کار می کنی چرا لفتش میدی من نمی تونم دست خالی بیرون برم .اشاره ای به من کرد و گفت باهم باید بریم .بعد هم آستین لباسم رو کشید و با خشم غرید زود باش راه بیوفت تا خودم همینجا خونت رو نریختم دست به درکمد نیمه باز گرفتم و مانع کشیده شدنم شدم ،فورا با دست دیگه اش دست داخل جیبش کردو یه چیزی بیرون آورد وقتی فشارش داد به پهلوم فهمیدم چاقو دستشه مثل اینکه زبون خوش حالیت نمیشه .باز فشاری به پهلوم وارد کرد که فورا با یه حرکت پاهامو باال بردم و کوبواندم به شکمش و قبل ازاینکه به خودش بیاد، همون دستی که چاقو گرفته بود رو با یه حرکت سریع .پیچاندم که از شدت درد ناله ای کرد و رو زانو خم شد دومی که خشکش زده بود فورا زیر بغل اکبر و گرفت ونگاه پر نفرتی بهم کرد و کشون کشون از اتاق خارج شد .ضعیف تر از اون بودن که درمقابل حرکات رزمی من دوام بیارن ،باید می گذاشتم فرار کنن و ماجرای امشب رو بگوش اربابشون برسونن.چند لحظه بعدعمو حمید و جناب سرهنگ احمدی و فرهمند و چند تا سربازاتاق رو پرکردن***********بعداز جریان اون شب یه ترس آشنا مثل خوره به جانم افتاده بود و ولم نمی کرد. ترس از دست دادن دوباره خانوادم ،ترس از بی کسی و تنهایی ،مطمئن بودم افراد فروزنده دست از سرم بر نمی دارن شده با تهدید جان خانواده ام ،به خواسته شون می رسیدن من نباید اجازه میدادم تا نقطه ضعف من باعث نابودی خواسته هام بشه.کل صبح تا شب رو مدام داشتم برای تصمیمی که گرفته بودم فکر می کردم شاید این تنها و بهترین راه ممکن بود که فعلا می شد انجامش داد،بی هوا ماگ عروسکیم رو از روی میز پاتختی برداشتم وبدون درنظر گرفتن بخار و حرارتی که ازش خارج می شود یک نفس سر کشیدم ،که باعث سوزش قفسه سینه ام و به اشک نشستن چشمام شدبا صدای تق تق در اتاق سرم رو بلند می کنم و ذل می زنم به در که  باصدای تیکی روی پاشنه چرخید و باز شد تینا سرکی داخل اتاق کشید و گفت:سلام خانوم خوش خواب مزاحم نمی خوای ؟لبخندی که بی شباهت به پوزخند بود می زنم که داخل می شود و در را پشت سرش می بنددصندلی را از پشت میز بیرون می کشد ومقابلم کنار تخت قرار می دهد وروی آن می نشیند کمی به هم خیره می شویم تااینکه لب به سخن باز می کند خیلی از هم دور شدیم ،یه زمانی تنها رفیق و خواهرت من بودم ،اون زمان هرچی می شد من اولین نفری بودم که ازش باخبرم می کردی .اما الان انقدر بینمون فاصله هست که گاهی دیگه اصلانمی شناسمت .رفتاروحرکاتت خیلی مرموز شده،گاهی بی خبر میری بی صدا برمی گردی ،همش تو خودتی اکثر شبها همش تو خواب هذیون می گی ....چه بلایی سر پریسایی که من می شناختم اومده ؟....چرا اکثر شبها همش تو خواب هذیون می گی ....چه بلابی سر پریسایی که من می شناختم اومده ؟....چرا انقدر برام و برات غریبه شدم _داری اشتباه می کنی تینا همه چیز اون طوری که تو فکر می کنی نیست ،تو هنوزم مثل خواهربرام عزیز هستی .فقط ....فقط گاهی گفتن بعضی حرفها ممکنه باعث ضربه خوردن ویا آسیب به کسی که دوستش داری بشه ،اینو بدون که اگر من سکوت کردم .اگر من مثل قبل هم صحبت خوبی برات نیستم برای اینه که همه چیز عوض شده و شاید تا یه مدتی همین روال پیش بره منو ببخش اگر آرامشتون رو بهم زدم چرت و پرت نگو لطفا_از این ..پس هم بیشتر مراقب خودت باش ،امیدوارم هرچه زودتر این کابوس تموم بشه وباز صدای خنده ات شادی رو به خونه برگردونهصدای زن عمو از پایین پله ها شنیده می شد که مارو برای نهار صدا می زد پاشو بریم که مامان بخاطر جنابعالی ماکارانی با تهدیگ سیب زمینی پختهبه یاد قدیم لبخند پهنی زدم که گفت جمع کن نیشتو ، آدم یادمیمون می افته تا خم شدم صندلم از رو زمین بردارم از اتاق خارج شد و فرار کرد ،دستی به پهلوم قسمتی که بافشار چاقو ضرب دیده بود گذاشتم و از درد لبهام رو بین دندان فشردم،کمی بعد آهسته از جام بلند شدم رفتم وضو گرفتم و بخار زخمم روی صندلی نشسته قامت بستم ،نمازم که تموم شدتصمیم گرفتم بعداز نهار راجب پیشنهادم با عمو وزن عمو صحبت کنم امیدوارم قبول کنن این تنها راه برای در امان ماندنشون بود</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 17:37:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسایشگاه #عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%D8%A2%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-otlk928yx6lm</link>
                <description>پرستار به آرامی سرمه را داخل چشمان پریچهر کشید و بعد کمی عقب رفت تا مطمئن شود همه چیز آنگونه که انتظار داشت انجام شده  ،سپس آینه را به دست پریچهر داد واو با لذت خودرا  در قاب  آینه فیروزه ای رنگی که بشکل  لوزی  بود برانداز  کرد ،سپس دستش راآهسته بالا وبرروی گونه های شل و چروکیده خود  نهاد با پشت دست خود را نوازش داد وبعد ،مسیر انگشت دستش را سمت خال کوچک کنار لبش کشاند و با یاد خاطرات ایام جوانی لبانش به حالت لبخند کشیده شد.خوب به یاد داشت محسن همیشه عاشق این خال گوشتی کنار لبش بود و گاهی هم   برای سر به سر گذاشتن ش از این خال مایع می گذاشت، چشمش که به  درخشش نگین انگشترافتاد آینه را کنار گذاشت     بغضش را فرو خورد و آن را سمت لبان کبودش بردو بوسه ای بر نگین آن نشاند ، این تنها یادگار باقی مانده بعداز جدایی پرحسرتش  از محسن بود،آخ که چه شبها  از سر دلتنگی   آن را در دست خود  فشارده بودو با دلخوشی و امیدواری  چشم به راه بازگشت مسافرش به انتظار نشسته بود  .مسافری که تنها اسمش از سجل خط خورده بود و جایش هنوز در قلبش باقی بودباصدای پرستار دست از خاطراتش  می کشد  و لبخند نمکی و جمع جوری  به او  که همچنان برانداز ش  واز او تعریف و تمجید می کرد می  زندسپس  با کمک او از جابرخواست و صندل های نو و زیبایش  را پا کرد وبعد  رو سری سفید با گلهای ریز و صورتی را رو موهای هنا خورده ای که با نظم  بافته  شده بود کشید ،با خواست خودش  چادر سفید و ساده ای  که هدیه مدیر آسایشگاه بود را با کمک پرستار بر سرکشیدو نیمی از اضافه چادر را در دست جمع و آرام  به راه افتاد ،با صدای هلهله زنان آسایشگاه بار دیگر  شرمگین و خجالت زده سرش را پایین انداخت  و همچون دختران جوان با گونه هایی سرخ اناری  از اتاق  خارج شد،.نگاهش بسمت   دیواره ها و سقف سالن آسایشگاه کشیده شد که حالا بعداز مدت ها آذین بندی وبا ریسه های رنگی جلوه ای روشن و چشم نوازی به خود گرفته بود.،از سالن خارج و به سمت اتاقکی که  برای مراسم  عقد آماده  بود قدم برداشت در ،دلش غوغایی به پا بود از همین فاصله پشت در نیمه باز اتاق  عطر  همیشگی محسن را می توانست  تشخیص دهد ، هنوز باورش نمی شد بعداز 45سال انتظار  بار دیگر به نکاح مردی که نیمه ای از وجودش بود  در رمی آمد یوسف اش باز گشته است هر قدر دیر و شکسته در که کامل باز شد گویا  همه چیز مانند گذشته  بار دیگر برایش داشت  تکرار می شد .محسن عصا زنان و با گام بلند به  استقبالش شتافت و در حالی که از آن فاصله  با عشق   پریچهراش  را نظاره می کرد اورا به سمت مبل های مخملی قهوه ای رنگ و سط اتاق هدایت کرد و عاقد پس از جا گیری آ نها  لبخندی  شیرین نثارشان کرد و با کسب اجازه دفترش را باز  و برای بار دوم خطبه عقد را جاری کرد،پریچهر از شوق پایان انتظار   گوشه چشمش به اشک نشست .((سالها پیش محسن به شوق شهادت و دفاع از ناموس وطنش از عشق پریچهر  دل بریده بود .تا پس از او زندگی دوباره ای آغاز کند))«و پریچهر که صبورانه به پای آمدنش مو سفید کرد.»</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 00:37:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس پارت#بیستم</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-oxir4d7r7bov</link>
                <description>وقتی برگشتم خونه عمو حمید بابت  چند دقیقه تاخیرکه داشتم کمی مرا توبیخ کرد وبعد بدون آنکه اجازه دفاعیه بدهد با حالتی گرفته و خسته دست بر دیوار به اتاق خواب رفت و در را پشت سرش بست ،باصدای تینا که از پشت سر بهم نزدیک می شد نگاه از دربسته اتاق گرفتم و سمت او چرخیدم حرفهای بابا رو به دل نگیر بیشتر حرفهاش از سر دلسوزیه،باید بهش حق بدی خیلی نگرانته  امروز عصر بعداز رفتنت کلی با سرهنگ فرهمند دوست عموی خدابیامرز بحث کرد تا برات محافظ بزارن ،اما جناب سرهنگ آب پاکی رو ریخت و  گفت تا بهشون ثابت نشده خطری تحدیدت می کنه ،نمی تونه برات کاری انجام بده ...بابا هم. بعداز اون  خلقش کمی بهم ریختلبها م گویی بهم دوخته شده بود.بدون اینکه هیچ صدایی از گلوم خارج بشهدستی برشانه تینا زدم و با یک لبخند ساختگی سمت اتاق به راه افتادم ،یعنی میشه یه روز همه چیز تموم بشهاینم از امشب،*******بازهم مثل همیشه کابوس های تکراری  خواب رو بر چشمانم حرام کرده بود ،گرما و بی خوابی باعث شد،تا هوس دوش آب سرد بیفتم،تا کمی از حرارت بدنم کاسته شود  بعداز یه دوش ده دقیقه ای  تنها چیزی که هوس کردم یه لیوان کافی میکس بود ،چای ساز برقی اتاق رو به برق زدم یه بسته کافی میکس داخل لیوان   ماگ قهوه ای ریختم وبعد از به جوش آمد ن آب لیوان رو تا نصفه پر کردم ،درحالی که قطره های آب از میان موهای بیرون افتاده ازحوله بر زمین می چکید ،سمت پنجره قدم برداشتم  ،تو ذهنم داشتم  توبرنامه های فردایه جا برای  سرزدن به خونه خودمون باز می کردم نزدیک به یک سال و نیم بود که سرنزده بودم الانم به اجبار ،باید می رفتم تا  اسلحه شخصی بابا رو حتما پیدا کنم دستی لابه لای موهای لخت خرمایم کشیدم  و موهای گره خورده و خیس م را از هم باز کردم ،نگاه از پنجره گرفتم تا قفل آن را ببندم که دستم روی دستگیره یخ کرد ،چند بار چشم بر هم گذاشتم تا مطمئن شوم بیدارم.اول احساس کردم سایه ای روی دیوار حیاط دیدم ،اما با کمی دقت بیشتر متوجه شدم توهم نیست ،دونفر در حالی که نقاب سیاهی بر چهره داشتن داخل حیاط شدن و همراه چراغ قوه جلو دید را روشن و به سمت ورودی آمدن،فورا به سمت آباژور قدم برداشم و خاموشش کردم ،نمی خواستم متوجه بیدار بودنم شوند ،خواستم تا قبل از اینکه دیر بشه سراغ عمو بر م و مطلعه اش کنم اما با شنیدن صدای پچ پچ ،فهمیدم دزد ها  وارد سالن شدند و بیرون آمدن من باعث بخطر افتادن بقیه بقیه  می شد .دستی بر پیشانی عرق کرده ام کشیدم و فورا کور مال کور مال سمت کنسول رفتم و بعداز پیدا کردن گوشی خودم را زیر تخت جا دادم ،فعلا تنها نقطه امیدی که به ذهنم می رسید سرهنگ احمدی بود که خداروشکر شماره اش رو تو گوشی سیو کرده بودم خدا خدا می کرد م بیدار باشه ،با شناختی که من از فروزنده داشتم می دونستم اگر منو پیدا کنند چه بلایی در انتظارمه،چند بار پی در پی شماره رو گرفتم ،اما بی فایده بود ،فورا پیامی به خطش ارسال کردم و گوشی رو به حالت سایلنت قرار دادم ،یک ربع بعداز آنکه اتاق ها رو چک کنند گذشت ،با پایین آمدن دستگیره در اتاق قلبم برای لحظه ای ایستاد نور چراغ قوه در اطراف اتاق چرخ می خورد.اولی:به خشکی شانس اینم که خالیهدومی:شاید فهمیده ما اومدیم فرار کردهاولی:رخت خوابش که سرده ،شاید امشب خونه نیومدهدومی: چرا چرت می گی،مگه نشنیدی اصغر چی گفت خوب این یعنی اینکه...هیس یواشتر ،موش کوچولو باید تو این اتاق یه جا مخفی شده باشهیکی از اونها سمت کمد دیواری ،ودیگری سمت سرویس گوشه اتاق رفتصفحه گوشی روش خاموش شد یه نگاه کردم دیدم جناب سرگرد هستن خواستم رد تماس بدم تا براش پیغام بفرستم که..هینی کشیدم و تلفن رو آروم تو آستین لباسم مخفی کردم که چهره پراز جوش و سیاهش رو سمت م خم کرد و گفت:به به خاله موشه،چرا زیر تخت حالا بیا بیرون باهم خوش باشیم قول میدم بهت بد نگزرهبا ترسو لرز  از زیر تخت بیرون آمد م که نفر دوم هم با یه لبخند پهن و زشت به من نزدیک شد و گفت به به ،آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jul 2021 01:41:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زعفر</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%D8%B2%D8%B9%D9%81%D8%B1-gnlixslcreyf</link>
                <description>ازصبح مدام احساس می کردم یکی کنارمه ،یا یکی ازپشت شیشه های بلند در سالن داره منو نگاه می کنه ،اما هر بار که سرمی چرخاندم با جای خالی مواجه می شدم .دیگه داشتم کم کم به این باور می رسیدم که تنهایی و فکروخیال زیاد داره منو به جنون می رسونه .آخه من نمی دونم اینم شانسه که من دارم حالا شوهر فریبا دختر خاله سمیه که ماه به ماه از عسلویه برمی گشت اد حالا که من تنهام باید یکهفته نشده زرتی برگردهاینم از امتحانهام که از خوش شانسی من  باید لحظه ای که بابا و شاهین برای آوردن جنس برن ترکیهبرگزار بشه ،حالا خوبه بابا گفت سه روزه برمی گردن الان یکهفته بیشتره رفتن  اونجا لنگر انداختنبا حرص یه برش بزرگ از پیتزادر دهانم چپاندم وهمون جور که رو مبل نشسته بودم و جعبه پیتزا  رو زانو هام  گذاشته بودم ،داشتم به این فکر می کردم که بعداز امتحان با بچه ها یه برنامه چند روزه سفر به شمال بچینیم که بعداز این همه خرخونی کمی به مغزمون استراحت بدیم ، تندی  برش های پیتزا رو گاز می زدم تا زودتر بلند شم به الهام،بهار زنگ بزنم که،لحظه ای احساس کردم یک چیزی داره پوست پام رو نوازش می کنه و سمت پاچه شلوار م میره.از ترس لقمه را درسته فرو بردم وآهسته آرام سرم رو پایین خم کردم که با دیدن موجود ترسناک و چندشی که روی پام ریلکس داشت داشت راه می رفت ،فورا از جا پریدم که همین باعث شد جعبه پیتزا دمر روی زمین بیوفته و من هراسون به اون سوسک که داشت سمت پارتیشن گوشه سالن می رفت نگاه می کردم .دیگه شام کوفتم شده بود بیخیال بقیه پیتزا ها شدم و به اتاقم پناه بردم .نمیدونم چرا زمانی که همه جا ساکت و آرومه به نوبت از یخچال و دیوار بگیر تا خود کمد هم ازش صدا در میاد . اونم درست موقعه ای که از ترس دزد و قاتل و....داری مدام برای خودت خیال پردازی می کنی .برای دور کردن افکار مزاحم یکی ازآهنگ های مازیار فلاحی خواننده محبوبم رو پلی کردم و بعد درحالی که سمت میز توالت قدم برمی داشتم کش موهام رو باز کردم وموهای سیاه پر پشتم رو که حالا تا زیر کمرم می رسید رو سمت جلو آوردم برس نیلی مو تو دست گرفتم و درحالی که به دخترک زیبای داخل آینه لبخند می زدم زیر لب آهنگ رو زمزمه می کردم .پوست صورتم مثل برف سفید بود وچشمام تقریبا درشت و به رنگ قهوه ای روشن ،بینیم کشیده ولب هام.....احساس کردم برای یک لحظه ظربان قلبم ایست کرد ،دستم خشک شد،ونفس کشیدن از یادم رفتچشمام بدون هیچ پلک زدنی روی آدمی که تو قاب شیشه ای داشت منو نگاه می کرد ثابت  مونده بودتا لحظه ای که با قدم های شمرده داشت بهم نزدیک می شد و با صدای خیلی خواص گفت:صدات هم مثل خودت زیباست بانوی منبه خودم آمدم و دهان باز کردم تا می توانم فریاد بزنم تا کسی به کمکم بیاید اما جز حرکات باز و بسته شدن لبهام هیچ صدایی از حنجره ام خارج نشد ،زور زدنت بی فایده اس تا من نخواهم شما نمی توانی حتی سخنی برلب بیاریدبا وحشت سمت تخت دویدم در حالی که مثل بید می لرزیدم حالت دفاعی به خود گرفتمنترسین من دشمن شما نیستم و برای ناراحت کردن شما اینجا نیامده ام ،نام من زعفر هستش_تو ..تو  کی هستی ؟چی می خوای برای چی اومدی خونه ما ؟از سرو وضع شیک و کت شلوار ی که تنش بود نمی تونستم بگم دزده آخه کدوم آدم عاقلی با کت شلوار میره دزدی،شایدم رد گم کنی باشه...._من انسان نیستم و تنها از پوسته انسان استفاده کردم،  خیلی وقته که دورادور مراقب شمام .امروز که پا روی قوانین جنیان گذاشته ام و با پوسته ای انسانی به نزد شما آمده ام مجازات بزرگی را با جان پذیرفتم تافقط درخواستی از شما داشته باشمیعنی ..تووو جنی .وای خدایا نکنه دارم کابوس می بینم .مگه میشه .ببینم اصلا مگه خودت قدرت نداری برای خودت کاری بکنی؟ آخه چه کمکی من  می تونم برات انجام بدم،تروخدا از اینجا برو قول میدم راجبت به کسی چیزی نگمعجله نکنید بانو من به زودی تنهاتون می گذارم فقط شما برای کمک به من اول بایدمنو بپذیرید و باور کنید،من می تونم کمک های زیادی بهتون بکنم .کافیه به من فکر کنید ،من در همه حال خدمتتون حاضرخواهم شداون شب قبل از اینکه من حرفی بزنم اون موجود غیب شد ومن ازفردای اون روزهمش تصور می کردم همه اون چیزی که دیدم وشنیدم یک خواب بیشتر نبود ،تااینکهچندماه بعد زمانی که یکی از مریض هام تو بخش اورژانس خیلی حالش وخیم بود .پرستارا هرکاری می کردن علائم حیاتیش بدتر افت می کرد ،از شانس اون شب پزشک متخصص جراح مغز و اعصاب هم مرخصی ساعتی گرفته بود تا زمان فارغ شدن همسرش پیشش باشه ،هیچ کاری ازمون برنمی اومد تا زمانی که دکتر تلفنش رو جواب بده و خودش برسونهدلم خیلی برای بیماره می سوخت بهش می خوردکمتراز 20سالش باشهقسمت نخاءپشت گردن بیمار یه ظرب خورده ای هست که دچار خونریزی داخلی شده ،لطفا عجله کنید بیمار تو شرایط خیلی بدی هستن .درست کنارم دست به سینه به دیوار تکیه داده بود وبا من صحبت می کرد .خودش بود همون مرد مرموز آن شب .به سرعت سمت بیمار دویدم وبعداز برسی های مجددمطمئن شدم حرفهای زعفر درسته دکمه استراری رو فشار دادم وچند دقیقه بعد بیمار به اتاق عمل منتقل شد بعداز اون روز بابت تشخیصی که داده بودم کلی از جانب بیمارستان مورد تشویق قرار گرفتم واز اون پس باکمک زعفر بیمارهای زیادی رو توانستم بادرمان قطعی معالجه کنم و همین باعث شدتاآوازه ام تا کشورهای همسایه نیز برسه بطوری که اکثر مریض هام همه خارجی بودن یک سال بعد درحالی که تو اتاق مطب داشتم کتابی رو مطالعه می کردم .زعفر باز ظاهر شد اما این بارمتفاوت تراز همیشه ،با یه حال پریشون به میز تکیه داده و مرا نگاه می کردزمانی که علت حالش رو جویا شدم گفت  سرش را پایین انداخت و گفت :زمان آن رسیده تا من به قولی که خودم به او داده بودم در رسیدن به خواسته اش کمک کنم ،اون روز زعفر اعتراف کرد که سالهاست دلباخته من شده و بخاطر من از ریاست قبیله اشون بیرون اومده ،ازم خواست رو پیشنهادش خوب فکر کنم و نظرم رو بگم ،ومن بین احساس و عقلم مانده ام بین دو راهی پوسته انسانی زعفر یک چهره فوقالعاده زیبای اروپایی واز همه مهم تر قلبش پراز محبت بود.زعفر یه موجود از یه دنیای  دیگه اما،دوست داشتنی.....</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jul 2021 03:35:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس پارت#نوزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-g2behx9254uq</link>
                <description>شرمگین سرم رو پایین انداختم و پاهایم را کشان کشان باخود سمت مبل کشاندم با هر دو دست چهره کلافه ام را پوشاندم برای بازگشتن اعصاب متشنجم کمی چشم بستم ، اما چهره منفور فروزنده وآن خنده های شیطانی اش بازپیش چشمانم جان گرفت لبم را زیر دندان های پر حرص م فشار دادم که باعث شد، شوری خون را در دهان احساس کنم .باصدای نزدیکه احمد رضا سرم را بالا گرفتم که گفت:—حالا نمی خواد آنقدر خود خوری کنی ،ما از اولش حدفمون مشخص بود ،از همون اول می تونستیم بادادن اون پرونده عقب بشینیم تا قانون خودش به حسابشون برسه اما ما اینکار نکردیم چون حدفمون بیشتراز دستگیری یه کله گنده و چهار تا نوچه هاش بود ،نترس دیگه روز انتقام خیلی دور نیست ،می خوام یه قولی بهت بدم که بدونی به زودی بجای دیدن کابوس و دلهره ترس قراره به باز هم به روز های عادی گذشته برگردی .با نوک انگشت قطره اشکی که از گوشه چشم سر خورده بود را پاک کرد وبا لحن شادی گفت:الانم بجای اینکه بشینی اینجا خودخوری کنی پاشو یه شام مشت بده داداشت که داره روده کوچیکه کم کم روده بزرگه رو هم شکار می کنه.با لذت نگاهی به برادر تازه یافت شده ام انداختم صورت گرد و گندمی لبانی کبود و متوسط ،چشمانی زاغ و درشت که زیر عینک مستطیلی ش پنهان شده بود .بینی نسبتا کشیده و ریش پروفسور ی درکل ظاهری زیبا و با نمکی از او ساخته بود ،-میگم تو صورت من داری دنبال نخود لوبیا می گردی که اینجوری بهم زل ردی؟چه ربطی داره؟ربطش به اینه که تا گفتم شام بپز جای قابلمه و نخود لوبیا با نگاه خبیست  زل دی به من.لبخندی زدم و سمت آشپزخانه رفتم نگاه کلی به یخچال کردم و به این نتیجه رسیدم بهترین گزینه برای شام باقالی پلو با ماهیچه  است.مقداری گوشت درون قابله آب  گذاشتم تا یخش زودتر باز شه وسراغ زعفران شوید و باقالی رفتم بعداز پیدا کردن روی میز آماده چیدم وبعد یک عدد پیاز متوسط برداشتم شروع کردم به خرد کردن،بعداز بار گذاشتن گردن برنج رو داخل آب جوش ریختم تا نرم بشه .و بعد شروع کردم به درست کردن سالاد شیرازی،ده دقیقه بعد با صدای قل قل و سریز شدن آب برنج از پشت صندلی بلند شدم چند دانه برنج برای تست برداشتم و بعداز اطمینان حاصل اونو آبکشی کردم.ساعت 10 شام آماده و چیده شده روی میز انتظار  سرو شدن می کشید و بر گرداندم تا پسرها را برای شام دعوت کنم که سینه به سینه احمد رضا شدم اوووم ببین خاله ریزه چه کرده ،به به چه میز اشتها برانگیز ی —نوش جان ،بچه ها رو صدا کن تا سرد نشده بخورن ،منم دیگه باید برگردم خونه داره دیر میشه عمو حمید نگران میشه—وایسا شام بخورم خودم می رسونمت—دستت طلا ،خودم ماشین آوردم مزاحم تو نمیشم—عه بسلامتی ماشین گرفتی نگفته بودی—مال عمو حمیده چند روز داده دستم تا خیال خودش از بابت رفتا آمدهای من راحت شه—دستش درد نکنه ،پس با احتیاط برو طوریش نشه بعدازخروج از آپارتمان یه نگاه به اطراف کردم و بعد سمت ماشین قدم تند کردم تا زودتر خودم به خونه برسونم،خداروشکر خیابون ها خلوت بودن و راحت می تونستم سرعت بر م تا کمی از این دلهره ای که از سرشب بجانم افتاده بود رو از خودم دور کنم.زمانی که وارد کوچه شدم یه ماشین  سیاه  رنگ مشکوکی رو دیدم که از قسمت شاگرد راننده سرش رو تا سینه بیرون کرده بود و داشت خونه رو رصد می کرد. همون لحظه که قصد داشتم گزارش  کنم پلیس انگار یکی بهشون زنگ زد و بلا فاصله ماشین بصورت دنده عقب از کوچه خارج شد،نفس راحتی کشیدم</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 02:40:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس پارت#هجدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@barfar1371/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-gjutmvysqehv</link>
                <description>چفت در هارو باز کردم وزیر چشمی یه نگاه به داخل کوچه انداختم ،خلوت خلوت بود و مگس پر نمی زد ،فورا به داخل حیاط بر گشتم و سوار ماشین شدم دنده عقب داشتم از خونه خارج می شدم که نگاهم به چشمان نگران عمو حمید افتاد ،لبخندی به رویش زدم و دست تکان دادم ،که چشمانش را باز و بسته کرد .در ها را که بستم ،گازش را گرفتم و برای رد گم کنی ند مغازه و چند کوچه را دور زدم تا خیالم آسوده شد و به منزل احمدرضا رفتم ،زنگ در که زدم چند ثانیه بعد رضا ابروهای گره خورده در حالی که دستانش را زیر بغل گره زده بود طلبکارانه مرا نگاه می کرد —آخ آخ دیدی چی شد ،یادم رفت هی می گم پریسا چی جا گذاشتی ها عه عه—چی یادت رفت —ارث بابات رو دیگه یادم رفت بیارم برات —خیلی پرویی به خدا پریسا ،مگه قرار نشد دیگه نیای اینجا تا من خبرت کنم؟الان شما اینجا چی کار می کنی ؟—وای نمیدونستم انقدر مهمون نوازی پسر ،کجا بودی تو تاحالا —هی من یه چیزی میگم.تو یه چیز دیگه جوابم میدی ،باشه بیا ولی وای به حالت اگر باز حالت بد بشه ،اون وقت من میدونم و تودر حالی که لبخند دندون نمایی می زدم لپش را کشیدم و داخل رفتم ،بچه ها پشت میز درحال یادداشت و شنیدن بودن پشت طاها ایستادم و نگاهم به صفحه لب تاب و تصویر خونه ویلایی افتاد ،از رفتا آمد هاوتدارکات  پیدا بود امشب قراره یه مراسم مهمانی بزرگ برگزار بشه .رو کردم سمت رضا گفتم:ساعت چند شروع می شه؟ساعت 10شروع میشه احتمالا یک ساعت بعد هم شاهرخی و چنگیزخان و..چند تا از کله گنده های دیگه قراره پیدا شون بشه ،—خوب فهمیدین معامله شون راجب چیه؟ مثل اینکه قراره شاهرخی یک سری اسلحه  از مرز رد کنه،ویه چندتا معامله درشت شیشه و هروئین هم دارن که فعلا چیزی معلوم نیست.ته قطع بشه چی شده بچه ها؟ یک نفر انگار وارد سایت شده انگار داریم هک می شیم تو مطمئنی مجید—نمیدونم باید مطمئن بشم طاها مجید را کنار زد و خودش پشت سیستم نشست وبا تمام سرعت انگشتانش را روی کیبرد به رقص در آورد —خداروشکر هک نشدیم فقط یک ویروس وارد سیستم شده بود،که درستش کردم—مطمئن ی؟ چجور ویروسی ؟—یه جور پارازیتی که بصورت جامعه تو همه شبکه ها پخش می شنرو کردم سمت رضا و گفتم .من یه فکر خیلی عالی دارم در حالی که دستم به سمت مانیتور دراز کردم گفتم—اینطور که معلومه امشب قراره حسابی شلوغ بشه ،ومن می خوام به عنوان کارکنان آشپزخانه وارد ساختمون بشم،اینجوری راحت تر می تونم این فروزنده بی ناموس رو گیر بیارم و با یه جام پراز زهر به درک بفرستمش—این همه زحمت نکشیدیم بریم شنود و دوربین جاساز کنیم،بعد شما راحت پاشی بری اون تو ،درثانی تو فکر می کنی با کشتن فروزنده همه چیز درست میشه خوبه خودت دیدی دیروز یه دختر بی گناه رو چطوری سوزاندن بعدم جای جاسوس لورفته خودشون برای شاهرخی فرستادن اگر قرار برانتقامه پس باید همشون تقاص خونهایی که ریختن رو پس بدنو.....</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jul 2021 04:00:47 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>