<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های برفین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@barfin</link>
        <description>زمان همه‌چیز را درست می‌کند؛ فقط فراموش کرده‌‌ام بگویم زمان این‌جا مدتهاست معنایی ندارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:46:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2446734/avatar/MZEXHH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>برفین</title>
            <link>https://virgool.io/@barfin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرار</title>
                <link>https://virgool.io/@barfin/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-pcxmixpkaokb</link>
                <description>می‌دونم گفته بودم از فرار بدم میاد، می‌دونم گفته بودم می‌خوام یه چیزی از خودم بسازم که نشکنه؛ همه‌ی اینا رو میدونم؛ولی هربار که چیز محکم‌تری از خودم ساختم، چیز قوی‌تری پیدا شد که بشکنتش. تا جایی که دیگه نتونستم چیز محکم‌تری از خودم بسازم و مجبور شدم هر آخر هفته، هر ثانیه‌ای که به ظاهر وقت استراحتمه تیکه‌های شکسته‌م رو با چسب بچسبونم، ولی چسب هم اونقدرا محکم‌ نیست. نیازه که هر هفته دوباره تیکه‌های شکسته‌ای که یواشکی زیر مبل قایمشون کردم رو بردارم و بهم بچسبونم. ولی دیگه از این چسبوندن هم خستم، از تمام انگشتام خون میچکه و شیشه توی پام فرو رفته و دود قلب سوخته‌م چشمم رو میسوزونه. میدونم گفته بودم فرار نمیکنم، ولی متاسفم. ای‌کاش می‌دونستی چقدر خستم و چقدر انگشتام درد میکنن، ای‌کاش میدونستی این روند جمع و جور کردن خودم و دیدن اینکه دوباره از نو می‌شکنم چقدر ممکنه درد داشته باشه. دیگه خسته شدم، خسته شدم از همیشه وجود داشتن چیزی که منو بشکنه. از انگشتای خونی و خرده شیشه‌های توی پام و دوده‌های زیر چشمم خسته شدم. من رو ببخش عزیزترینم، ولی جز فرار چاره دیگه‌ای برام نمونده.</description>
                <category>برفین</category>
                <author>برفین</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2024 00:26:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغل</title>
                <link>https://virgool.io/@barfin/%D8%A8%D8%BA%D9%84-vts5aow8cf5h</link>
                <description>تا وقتی یادم بوده، از بغل کردن خوشم نمیومد. خودمم نمی‌دونستم چرا، ولی تو شرایط سخت کافی بود یکی بغلم کنه تا فروبریزم، تا همه‌ی اشک‌های تلنبار شده‌ی وجودم رو رها کنم و فروبپاشم. همین حس فروپاشیدن برام ناخوشایند بود، دوست داشتم همیشه اون شخصیت قویِ لبخند به لب باشم. خوشبختانه یا متاسفانه، فکرنکنم تاحالا کسی به جز خودم تو شرایط سخت بغلم کرده باشه.اما امشب فرق داره برام.امشب می‌خوام من همه رو در آغوش بگیرم؛ می‌خوام مامانم رو بغل کنم برای تمام حمایت کردناش، برای تمام وقتایی که حواسش بهم بود، می‌خوام بابام رو بغل کنم و بهش بگم که بالاخره خودم و خودش رو بخشیدم، بهش بگم که شاید اون شب تا خود صبح بخاطرت گریه کردم اما هنوز هم به عنوان دخترت دوستت دارم.می‌خوام ثنا رو بغل کنم، برای شونه‌ش که پناهگاه من بود، برای لبخندش و همه‌ی کتابایی که بهم قرض میداد، می‌خوام فاطمه رو بغل کنم، برای اینکه هیچوقت از توضیح دادن ریاضی برام خسته نشد، برای اون وقتی که جلوم وایستاد و بغلم کرد تا کسی اشک‌هام رو نبینه.دوست دارم آنی رو بغل کنم، برای تمام وقت‌هایی که مثل خواهر بزرگتر هوام رو داشت، نصیحتم میکرد و می‌گفت که به اندازه کافی بخوابم، دوست دارم زهرا رو بغل کنم برای تمام سه شنبه‌هایی که از خنده تو کلاس والیبال ریسه میرفتیم، دوست دارم مادربزرگم رو بغل کنم برای وجود آبی رنگش، دوست دارم خاله هستی‌م رو بغل کنم برای تمام مهربونیاش از راه دور.دوست دارم زمین رو در آغوش بگیرم برای آلوده شدنش، پلوتون برای دورانداخته شدنش، زحل برای حلقه‌هاش، مشتری برای نوارهای قرمزش، کهکشان برای آرامش بی‌انتهاش.دوست دارم همه‌ی چیزایی که از دست دادم رو بغل کنم، همه‌ی خاطرات خوب رو، همه‌ی نوشته‌هام، همه‌ی نقاشی‌هام و همه‌ی مدال‌هام رو، همه‌ی چیزهایی که باهاشون خندیدم و گریه کردم.دوست دارم ممبرای اماریس رو بغل کنم، همه‌ی اونایی که نوشته‌های داغون من و روزمرگی‌های سمایِ بی‌اعصابِ 1401 رو خوندن، دوست دارم ممبرهای سفیدچاله رو در آغوش بگیرم، ناشناس‌هایی که بهم امید میدادن، برام آهنگ می‌فرستادن و یادآوری میکردن چقدر قوی هستم، جوری که حس می‌کردم معجزه‌ن.دوست دارم ویرگول رو بغل کنم، همه‌ی نویسنده‌هایی که با قلمشون افکار من رو شکل دادن، همون افراد اندکی که پستهای من رو می‌خوندن و بهم لبخند هدیه میدادن.انتهای همه‌ی اینها، دوست دارم بازوهام رو دور خودم حلقه کنم، سمایی که تشکیل شده از همه‌ی این‌هاست و به خودم فروپاشی‌ای که مدت‌ها اجازه‌ش رو از خودم سلب کردم بدم؛ شاید بعد از تموم اون اشک‌ها، این سنگینی از روی روحم کنده شد. کی میدونه؛ شاید بعد یه گریه‌ی طولانی روحم احساس سبک شدن کنه، اونقدر سبک که دیگه نشه به جسم محدودش کرد.</description>
                <category>برفین</category>
                <author>برفین</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 23:57:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای برای تو، عزیز دورم.</title>
                <link>https://virgool.io/@barfin/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%85-viddsrvxy5py</link>
                <description>امروز، سرم را به شیشه‌ی ماشین تکیه داده بودم و طبق معمول آسمان را دیدم و به یادت افتادم. از آن‌جایی که حدود بیست سالی است از اسمان من را تماشا میکنی، حدس زدم فراموش کرده باشی زنده بودن چه حسی دارد؛ یا حداقل خاطرات زنده بودنت در خاطرت کمرنگ‌تر شده باشد و شاید هم نه، شاید من فقط به دنبال بهانه‌ی نوشتن برایت میگشتم، تویی که مدت‌هاست در ذهنم پرسه میزنی.دوست دارم این‌طور فکرکنم که تو معنای زنده بودن را فهمیدی و بعد رفتی. زنده بودن، این گیر افتادن روح در کالبدی محدود و احساسات و افکاری نامحدود و آن نقطه‌ای که با تمام سلول‌های بدنت حس میکنی زنده‌ای. گاه حس میکنم جهان برای لحظه‌ای متوقف میشود، اما تپش‌های قلبم با سماجت این حقیقت را به من یاداوری میکنند که من زنده هستم.من زنده بودن را در احساسات تعریف میکنم، در دل دردِ پس از قهقهه‌های از ته دل، از احساس تهی بودن بعد از گریه، از احساس کردن درد و رنجی که تمام روحت را می‌فشارد و تو تا قبل از آن نمیدانستی که چقدر قوی میتوانستی باشی.عزیز دورم، من زنده بودن را در اسمان توصیف میکنم، اسمانی که تو را به من یاداوری میکند و ابی بی‌انتهایش که در اینه‌ی وجودم منعکس میشود. من زنده بودن را بوی نان سنگک تازه توصیف میکنم، در بوی خاک نم خورده، در بوی چوب سوخته و هرآنچه که میتوانم حس کنم.من زنده بودن را در افکارم توصیف میکنم، افکار نبض‌داری که در ذهنم می‌تپند و من را زنده نگه می‌دارند، گاه من را می‌شکنند و گاه تشویقم میکنند و درنهایت نابودم میکنند.من زنده بودن را در درد توصیف میکنم، دردی که با تمام وجود احساس میشود و چنان جایش ازاردهنده‌ است که ادم‌ تقلا میکند، درخون می‌غلتد و بارها و بارها ارزوی مرگ میکند ولی درنهایت زنده میماند.همه‌ی این‌ها را نوشتم که برای خودم یاداوری کنم توهم زمانی زنده بودی، همانطور که من الان زنده هستم؛ اما افکار و احساسات تو انچنان قوی بودند که رد انها حتی پس از رفتنت در زندگیمان باقی ماند.حال دیگر انکارش نمیکنم، اشک نمیریزم و گیج نمیشوم. بالاخره پذیرفتمش، اینکه تو زمانی زنده بودی و الان دیگر نه. مرگ حقیقتی اجتناب ناپذیر است و من دیگر مثل قبل از ان نمیترسم.مرگ را خیالی نیست، ما زاده شده‌ایم تا بمیریم.</description>
                <category>برفین</category>
                <author>برفین</author>
                <pubDate>Sun, 15 Oct 2023 23:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره‌ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@barfin/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-sjnhxwcgkqep</link>
                <description>ازم پرسید چرا از پاییز متنفری؛ یه لحظه مکث کردم تا جوابش رو بدم.رفتم تو اعماق ذهنم، اون گوشه‌ها که روش پرده‌ی سیاه‌رنگ کشیدم که یه‌وقت حتی برحسب اتفاق هم سراغشون نرم و دوباره یاداوری نشن برام. پرده‌ش رو کشیدم و دیدم که چطور دوباره تو ذهنم زنده می‌شن و جلوی چشمام به رقص درمیان و من میمونم و حجم زیادی از خاطرات تلخی که رو چشمام سنگینی می‌کنن و بی‌تاب میشن برای باریدن.از ترس، فوری پرده‌های مشکی رنگ رو میکشم رو خاطره‌هام و قسم میخورم دوباره سراغشون نیام، با خودم میگم اتفاقی نیفتاده و نفس‌های عمیق می‌کشم؛ اما کار از کار گذشته.من میمونم و یه اتاق تاریک و خاطره‌های محوی که جلوی چشمام دوباره پررنگ میشن؛ و اون رنج...در جواب، فقط سرم رو تکون میدم و میگم:- خاطره‌ها.پی‌نوشت: از اون نوشته‌های نصفه شبی که بین سوزوندن و منتشر کردنش دودل بودم.</description>
                <category>برفین</category>
                <author>برفین</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 15:39:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی درون من ته میکشد&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@barfin/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D8%AF-aaqkrlmug4uy</link>
                <description>و من احساس میکنم چیزی به آرامی درون من ته می‌کشد، شعله می‌کشد، به آرامی می‌سوزد و خاکستر می‌شود. احساس می‌کنم چیزی درون من رو به اتمام است و هیچوقت درست نخواهد شد.&quot;نوشته شده در 1:03 دقیقه بامداد؛ با چشم‌های سرخ و افکار درهم.پی‌نوشت: مدتها بود اعتماد به نفس انتشار نوشته‌هام رو نداشتم؛ پس تصمیم گرفتم بعد سه ماه با یه بداهه‌یِ سه خطی دلی با قلم ضعیف شروع کنم، به امید اینکه این طلسم بشکنه...</description>
                <category>برفین</category>
                <author>برفین</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 01:18:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکتر یا قاتل؟</title>
                <link>https://virgool.io/@barfin/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-g2kodd2cqnc2</link>
                <description>همه‌ی کادر اتاق عمل را به بهانه‌ی مهم بودن عمل، بیرون فرستادم.- چرا همه رو بیرون کردی؟خندیدم.- همیشه که یه بیمار میلیاردر نداریم؛ می‌خوام خودم تنها و با تمرکز عملت رو انجام بدم.جواب خنده‌ی من رو با لبخند کثیفی داد. دندان‌هایم رو بهم فشار دادم:- یه رایحه شمع رو انتخاب کنید.با سردرگمی پرسید:- چرا؟- رایحه شمع معطر باعث میشه هنگام عمل، روان آسوده‌تری داشته باشید.چشمک زد:- وانیل.دستم را در جیب شلوارم کردم و فندک نقره‌ای رنگم را بیرون کشیدم.- یه جراح نباید سیگار بکشه.شمع را روشن کردم:- یه میلیاردر که انقد سیگار کشیده که قلبش نیاز به عمل داره نباید این حرف رو بزنه.زورکی خندید.مایع بیهوشی را به آرامی داخل سرنگ کشیدم و با لحن خونسردی گفتم:- راستش رو بگو پیرمرد... تا الان چندتا آدم رو کشتی؟رنگ از صورتش پرید.- چی زر می‌زنی...صدایم را کمی صاف کردم:- یا دقیق‌تر بگم... پول چندنفر رو بالا کشیدی و بدبخت‌شون کردی؟واکنشش را به دقت زیر نظر گرفتم و از حضور رگه‌های ترس در چشمان قهوه‌ای‌اش لذت بردم.- مرتیکه‌ی روانی...به مایع قرمز رنگ بی‌هوشی داخل سرنگ زیر نور ملایم اتاق عمل نگاه کردم و وسط بد و بیراه گفتنش پریدم:- می‌دونستی... فقط اگه یکم درون این سرنگ هوا وجود داشته باشه، می‌میری. با چشم‌های بهت زده‌اش به من خیره شد و عصبی خندید:- تو دکتری یا قاتل؟خندیدم.- بستگی به بیمارم داره.با لکنت گفت:- و... ولی تو نمی‌تونی... طبق قسم دکتری، تو نمی‌تونی به بیمارت آسیب بزنی.از لرزش صدایش، لبخند روی لبم پررنگ‌تر شد.- اگه می‌خواستم دکتر حیوانات بشم، می‌رفتم دامپزشک می‌شدم... من یه دکترم برای انسان‌ها، نه حیوونایی مثل تو.برای لحظه‌ای، سکوت در اتاق برقرار شد. سرنگ بی‌هوشی را روی میز وسایل جراحی گذاشتم و دستم را روی چاقوها کشیدم‌. بوی عطر وانیل شمع معطر، تمام اتاق را پر کرده بود.بالاخره گفت:- هر... هرچقدر پول بخوای بهت می‌دم.جوابی ندادم. بالاخره، چاقویم را انتخاب کردم. نوک نقره‌ای‌اش می‌درخشید و لبه‌ای تیز و نازک داشت.- می... می‌خوای سرنگ بی‌هوشی‌ای که هوا داره رو بهم تزریق کنی؟ می‌خوای بدون بی‌هوشی عملم کنی؟ می‌خوای...جواب دادم:- اوه.. تو واقعا بیمار کم‌صبری هستی.چاقو را روی شعله شمع گرفتم‌.- همه‌ی این‌ها ایده‌های خوبی به نظر می‌آن... اما در شأن تو نیستن. تو لیاقتت بیشتر از این‌هاست.می‌دیدم که چطور نوک چاقو داغ می‌شود و رنگش تغییر می‌کند. زبانم را روی لبم کشیدم و به کسی که مرگش را پذیرفته بود نگاه کردم.- می‌... می‌تونم برای آ... آخرین‌بار یه درخواستی ازت داشته باشم؟- بگو.- ل... لطفا ب... بذار ر... راحت ب... بمیرم.جوابی ندادم. نوک چاقو کاملا داغ شده بود. آن را از زیر شعله بیرون آوردم و دقیقا بطنِ چپِ قلبش را هدف گرفتم.- متاسفم.می‌دیدم که چطور چاقوی داغم پوستش را می‌شکافد، چگونه خون جگری رنگش به بیرون فوران می‌کند و چگونه ضربان قلبش قطع می‌شود.نگاهم به چشمانش می‌افتد که چگونه قرمزی خون جای سفیدی عنبیه‌اش را گرفته و مویرگ‌هایش ترکیده است. دست خونی‌ام را روی چشمانش می‌کشم و زیر لب زمزمه می‌کنم:- ای عیسی مسیح! تمام گناهان داوطلبانه او را ببخش و فرماندهی بهشت را به او اعطا کن. آمن.</description>
                <category>برفین</category>
                <author>برفین</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jun 2023 19:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دیگه نمی‌نویسی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@barfin/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-cleqpxcarmxx</link>
                <description>- چرا دیگه نمی‌نویسی؟خندیدم.- می‌دونی، آدم وقتی می‌نویسه که چیز جدیدی رو تجربه کنه، احساسات جدید، اتفاقات جدید، آدم‌های جدید، تصورات جدید؛اما من مدت‌هاست دارم یه روز تکراری رو برای هزاران بار زندگی میکنم؛ انگار مدت‌ها پیش تمام رفتن‌ها رو رفتم و تمام برگشتن‌ها رو برگشتم؛ مدت‌ها پیش برای تمام پشیمونی‌هام پشیمون شدم و به اندازه‌ی تمام حسرت‌هام حسرت خوردم و برای تمام خستگی هام خسته شدم و الان نه رفتنی وجود داره و نه برگشتنی؛ انگار هزاران بار این پوچی و خلأ رو زندگی کردم و اتفاقات قبل از اون رو به یاد نمیارم...</description>
                <category>برفین</category>
                <author>برفین</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 23:33:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیرآب</title>
                <link>https://virgool.io/@barfin/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A2%D8%A8-lsbq8fmi63kn</link>
                <description>هیچ‌چیز واقعی به نظر نمی‌رسد.واژه‌هایی که به زبان می‌آورم، رفتارهایم، امیدهایم، هدف‌هایم و آینده‌ای که به خیال خودم آن را پیش‌بینی می‌کنم.انگار همه‌چیز در هاله‌ای از ابهام فرورفته؛ و من ناامیدانه به هرچیزی که نمایان می‌شود چنگ می‌زنم؛ هرچند واقعی به نظر نیاید.مدت‌هاست که تعریف مشخصی از زندگی ندارم و نمی‌توانم هیچ‌چیز را به طور کامل درک کنم؛ انگار سرم زیرآب است و همه‌چیز را ناواضح می‌بینم.فقط کنجکاوم بدانم وقتی دیگر نتوانستم نفس‌هایم را در زیرآب نگه دارم و سرم را از زیر آب بیرون بیاورم؛ زندگی واقعی چگونه خواهد بود.پ.ن: همینجوری الکی و فی‌البداهه مثلا.</description>
                <category>برفین</category>
                <author>برفین</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 23:17:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>