<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشریه طلیعه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@basij_psyedu_ut</link>
        <description>نشریهٔ بسیج دانشجویی دانشکدهٔ روان‌شناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران  https://t.me/taliemagpsyedu</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:56:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/301539/avatar/xQfMVY.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشریه طلیعه</title>
            <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شرحی بر ۶۷ ثانیه</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%B4%D8%B1%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DB%B6%DB%B7-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-pb3ork3xmexu</link>
                <description>حدس می‌زنم فیلم حوالی ظهر ضبط شده باشد. احتمالاً فیلمبردار در فاصلۀ حدوداً ۱۰۰ متری از محل حادثه ایستاده است. خیابانی در فیلم نشان داده می‌شود که یک طرفش حصاری بلند دارد و طرف دیگرش پیاده‌رو است. ماشین‌های داخل خیابان خیلی عادی و مانند هر‌جای دیگری در دنیا، در حال عبور هستند. نه صدای دادی می‌آید و نه صدای درگیری. زنی جیغ نمی‌زند، بچه‌ای گریه نمی‌کند و هیچ مردی فریاد نمی‌کشد. فقط ناگهان صدای شلیک یک گلوله می‌آید. فقط یک گلوله! باز هم همه‌چیز عادی است؛ کسی دوان دوان به سمت محل شلیک نمی‌آید و صدای ترمز هیچ ماشینی در خیابان نمی‌پیچد... چیزی نیست؛ فقط غادة ابراهیم، زنی بیوه، دارای آسیب بینایی و مادر شش فرزند، با گلوله سرباز اسرائیلی که از فاصله‌ای حدوداً یک و نیم متری شلیک شد، کشته شده است. دو سرباز دیگر لوله‌های تفنگشان را به سمت غادة که روی زمین نشسته است، گرفته‌اند. شاید منتظر حرکتی از او هستند تا تیر خلاصی بزنند... اما غادة پس از چند دقیقه، بی‌حرکت روی زمین می‌افتد. سربازها از پشت سنگر خود بیرون می‌آیند و دورش راه می‌روند...-فیلم قطع می‌شود-مردی نزدیک آمده‌است اما مشخص نیست چه می‌کند. کارتنی را نزدیک غادة گرفته‌است، شاید می‌خواهد حائلی برای جلوگیری از تابش نور خورشید به او درست کند یا شاید می‌خواهد دیگران این زن بر زمین افتاده را نبینند. یک سرباز در حال بیسیم زدن است. دو سرباز دیگر همان‌اطراف در حال قدم‌ زدن هستند.-فیلم قطع می‌شود-مردم دور غادة جمع شده‌اند. مثل این‌که برانکارد آورده‌اند تا بلندش کنند و ببرند.-فیلم قطع می‌شود- این گزارشی بود از فیلمی ۶۷ ثانیه‌ای. فیلمی که یکی از هزاران اتفاق هر روزۀ فلسطین اشغالی را نمایش داده‌است. اما ای کاش وقایع فیلم جور دیگری رقم خورده‌ بود و فیلمنامه به طریقی دیگر نوشته شده‌ بود. مثلاً اینکه غادة به سرباز حمله کرده ‌بود، به سمت او دویده‌ بود یا به او بد و بیراه گفته ‌بود. ای کاش وسیله دفاعی در دست داشت؛ سنگی، چوبی، چیزی... اما نه! برای کشتن یک فلسطینی نیازی به این گیر‌و دارها نیست، همین که در سرزمین‌های اشغالی باشی و فلسطینی، و فرد روبرویت یک‌ سرباز اسرائیلی باشد، کافیست تا گلوله‌ای شلیک شود و خونت بر زمین بریزد. نمی‌دانم... شاید دقایقی قبل از ضبط فیلم غادة کاری انجام داده باشد که سرباز عصبانی شده باشد. شاید از تاریخ سرزمینش گفته باشد؛ شاید از شمار خون‌هایی که در طول سال‌های اشغال بر خاک ریخته صحبت کرده باشد؛ شاید حق شش فرزندش از این سرزمین را طلبیده باشد؛ شاید امیدواری‌‌اش را از نابودی اسرائیل در حدود ۲۰ سال آینده ابراز کرده باشد؛ یا شاید از آزادی وعده داده شدهٔ قدس، حرفی زده باشد...در هر حال، امیدوارم غادة نیز مانند هر شهید فلسطینی دیگری، یک «مقتدر مظلوم» بوده باشد.زهرا محمدزاده | ورودی ۹۸ مشاوره</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Fri, 27 May 2022 13:49:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم رنگی‌ها - معرفی کتاب «در محاصرهٔ احمق‌ها»</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-p41svydbyq5t</link>
                <description>اینستاگرام؛ عضوی جداناپذیر از زندگی روزمرهٔ ما انسان‌های قرن بیست و یک. چه بخواهیم بپذیریم و چه نه، این پنجرهٔ صورتی رنگ، نقشی پررنگی در زندگی‌هایمان ایفا می‌کند. راستش خیلی‌ از ما دلمان که می‌گیرد، کنج اتاقی می‌نشینیم تا بلکه با پست‌های رنگارنگ درمان شویم‌. حرف‌هایی که اینستاگرام می‌زند گاهی حرف دل است، و گاهی نیز بیان حقیقت، اما اغلب تسکین کاذب روزمردگی‌هاست!بیشتر پست‌هایی که ما آن قلب سفید را برایشان رنگی می‌کنیم، سخن از بد بودن آدم‌ها دارند، از بی وفایی‌شان، از اینکه چقدر جهان جای بدی برای زندگی کردن شده است و اصلا نمی‌توان به دیگران اعتماد کرد، چرا که آدم‌ها زیادی «رنگ عوض می‌کنند!».راستش را بخواهید این متن نه قصد انکار آسیب‌های اجتماعی را دارد و نه تسهیل‌سازی آسیب‌های روحی را دنبال می‌کند؛ لکن در لحظه‌هایی از زندگانی، ما به جای آنکه صورت‌مسئله را به درستی متوجه شویم، به درمان‌ها و التیام‌های نادرستی روی می آوریم. شاید بزرگ‌ترین مشکل عرصهٔ ارتباطات نیز درک نکردن و نشناختن آدم‌ها باشد. یقینا نمی‌توان انسان‌ها را به طور کامل شناخت، اما می‌توان با داشتن شناختی نسبی، حداقل به این پرسش پاسخ داد که آیا هر نوع تغییر رفتار، ریا و رنگ عوض کردن است؟ یا اصلا مگر رنگ عوض کردن رفتار ناشایستی است؟ حرف کلی اریکسون در این کتاب نیز همین است: شناخت درست شخصیت انسان‌ها و بهزیستی اجتماعی. زیست اجتماعی دارای فراز و نشیب‌هایی است، لکن یک مکان هر قدر هم که تاریک باشد، می‌توان با شناخت اجزای آن راه درست را یافت. اریکسون در این کتاب یکی از راه های زندگی درست و باقاعده را همین «شناخت نسبی» انسان‌ها عنوان می‌کند. او بطور کلی انسان‌ها را به رنگ‌های سبز، زرد، قرمز و آبی تقسیم‌بندی می‌نماید. حتما در همکلاسی‌ها یا دوستان خودتان افرادی را می‌شناسید که هنگام کار گروهی، دقیقا از همان ابتدا  مسئولیت رهبری را بر عهده می‌گیرند. این انسان‌ها معمولا با قدرت‌طلبی خود شناخته می‌شوند. راستش را بخواهید بی‌جا هم نیست که این گروه از افراد را اریکسون در طیف شخصیت قرمز قرار می‌دهد، چرا که آن‌ها معمولا بسیار صریح و جاه‌طلب هستند. اینگونه از انسان‌ها شخصیتی بلندپروازانه دارند، غالبا علاقهٔ زیادی به خارج شدن از محدودیت‌ها نشان می‌دهند، مملو از انگیزه و سرشار از انرژی هستند اما معمولا علاقه‌ای به انجام کار گروهی ندارند. همه‌مان در مدرسه همکلاسی‌هایی داشتیم که فکر و ذکرشان غالبا تنها درس خواندن بود و بس! در واقع هدف اصلی این افراد تنها موفقیت است: موفقیت در مدرسه، در امتحانات پایان ترم، در دانشگاه، در ورزش، در امتحان تافل و حتی موفقیت در انتخاب بهترین و مناسب‌ترین لباس برای مراسم عروسی دوست صمیمی‌شان!اگر خاطرتان باشد این افراد در مدرسه (و چه بسا دانشگاه!) با افرادی دوست می‌شدند که مقیاس‌های خاصی از موفقیت را دارا بودند. درواقع شخصیت‌های قرمز متری از مقیاسی براساس موفقیت را در دستشان گرفته‌اند و انسان‌ها را در دو طیف موفق و نا‌موفق طبقه بندی می‌کنند. شخصیت‌های قرمز اغلب عاشق چالش و ریسک هستند. دربارهٔ خودتان فکر کنید، اگر شما جزو انسان‌های بسیار عمل‌گرا، عجول، و جزو آن‌هایی هستید که معمولا در آینده زندگی می‌کنند، شاید بتوان شما را در گروه «آدم رنگی‌های قرمز» قرار داد.افراد طیف شخصیتی قرمز، معمولا با انسان‌هایی که در طیف مقابل آن‌ها قرار می‌گیرند، بسیار دچار اختلاف می شوند که بارزترین آن انسان‌های زرد هستند. در واقع ترکیب یک انسان زرد و قرمز مثل ترکیب جدی ترین دانشجوی کلاس و تقریبا بیخیال‌ترین آن‌ها برای تحویل دادن یک پروژهٔ حساس است. هر اندازه که شخصیت قرمز بدبین، حساس و تابع برنامه‌ریزی است، شخصیت زرد بسیار خوش‌بین و خوش‌گذران بوده و معتقد است که همه چیز بالاخره درست می‌شود! این گروه از انسان‌ها معمولا می‌توانند مسئولیت‌های زیادی را متقبل شده و بدون داشتن هیچ‌گونه برنامه‌ریزی خاصی، تنها یک سوم آن‌ها را انجام دهند و در آخر بدون هیچ حس بدی، به روند عادی زندگی بازگردند. آدم رنگی‌های زرد همان‌هایی هستند که می‌دانند چگونه باید زندگی کنند و از لحظه لحظه زندگی‌شان، از میهمانی‌ها گرفته تا سفر‌ها و جمع‌های دوستانه لذت ببرند.می توان گفت این انسان‌ها بهترین دوستان و خوش‌مشرب‌ترین هم‌صحبت‌ها هستند. البته شایان ذکر است که معمولا از حوصلهٔ شنیداری خوبی برخوردار نمی‌باشند و شاید بسیاری اوقات، حرف شما را قطع کنند تا چرخهٔ صحبت را خودشان در دست بگیرند.به‌طور کلی سازگاری دوفرد با شخصیت‌های زرد و قرمز، قوهٔ سازگاری و تحمل بسیار بالایی را می‌طلبد، چرا که این دو طیف هم از نظر تفاوت‌های شخصیتی و هم از منظر شیوهٔ ابراز خشم، بسیار مستعد مخالفت با یکدیگر هستند؛ حال اگر بنابر اجبار در گروهی افرادی قرمز و زرد کنار یکدیگر قرار گرفتند، وجود فردی با ویژگی شخصیتی سبز می‌تواند تعدیل‌کننده باشد.افرادی که به اصطلاح «سبز» هستند علی‌رغم ابراز وجود‌های بسیار کمی که در زندگی اجتماعی دارند، اکثریت آدم‌ها را تشکیل می‌دهند، به گونه‌ای که می‌توان به‌یقین گفت که در هر جمع دوستانه‌ای، تعداد قابل توجهی انسان سبز وجود دارد. این افراد با ویژگی میانه‌رو و متعادل خویش قادر به همسان‌سازی و متعادل‌سازی موقعیت هستند. این افراد بیش از آنکه به‌دنبال برنامه‌ریزی‌ها و ابراز وجود خویش باشند، به‌دنبال مراقبت از انسان‌های دیگر هستند. به‌عبارتی تلاش می‌کنند نظر اصلی‌شان را نگویند تا مناقشه یا دلخوری بوجود نیاید. طیف‌های شخصیتی سبز معمولا از مخالفت با دیگران و تغییر موضع خود دوری می‌کنند و از سنت‌های گذشتگان خویش به طرز معناداری پیروی می‌نمایند. این افراد شاید نتوانند نوآوران خوبی برای گروه باشند اما تسهیل‌کنندگان شایسته‌ای هستند. البته ناگفته نماند که انسان‌های سبز معمولا مرموز هستند و علاقه‌ای به فعالیت‌های زیاد ندارند، بلکه بزرگ‌ترین تفریح آن‌ها «هیچ کاری نکردن است». اگر دوستی دارید که جزو انسان‌های سبز است، فراموش نکنید که میدان زیادی برای تنهایی به آن‌ها دهید، چرا که در جمع نبودن و دیده نشدن برای شخصیت‌های سبز لذت بخش است. شایان ذکر است اگر جزو افرادی هستید که علاقهٔ زیادی به نظرات متنوع و تفکرات نو دارید، بجای افراد سبز با گروه شخصیت آبی تبادل نظر کنید. می‌توان گفت طیف شخصیتی آبی خاص‌ترین نوع شخصیت‌هاست. این افراد کمال‌گرایانی عاشق تحلیل، انسان‌هایی به‌شدت منطقی، حسابگر و علاقه مند به کاوش هستند. شخصیت‌های آبی تقریبا همه چیز را مورد تحلیل قرار می‌دهند، حتی دربارهٔ خوب و بد بودن کوچک‌ترین رفتار‌های روزمرهٔ خودشان می‌اندیشند و تحلیل می‌کنند. شخصیت های آبی عاشق برنامه‌ریزی کامل و دقیق هستند. این افراد بیشتر از همه چیز و همه کس، خودشان را مورد بازخواست قرار می‌دهند، به همین دلیل رفتارهای تکانشی‌شان نسبت به بقیهٔ تیپ‌های شخصیتی کمتر است. شخصیت‌های آبی بهترین همیاران برای کارهای گروهی هستند و از هیچ تلاشی برای پیشرفت گروه مضایقه نمی‌کنند، اما مشکل این است که شخصیت‌های آبی معمولا در اجتماع جزو آدم‌های بسیار خشک و سخت‌گیر دیده می‌شوند و ارتباط خوبی مخصوصا با شخصیت‌های قرمز ندارند. شخصیت‌های آبی معمولا به‌عنوان کوه یخ شناخته می‌شوند که تنها بخشی از شخصیت آن‌ها در اجتماع قابل مشاهده است. البته باید افزود که شخصیت‌های آبی به‌دلیل سخت‌گیری و عدم ایجاد محور ارتباطی خوب با دیگران، عرض زندگی کمی دارند و بار زندگی نزیستهٔ آن‌ها بسیار زیاد است. با این تفاسیر، با علم روان‌شناسی به‌شکل خلاصه می‌توان به نقطهٔ اول بازگشت، آیا همه رنگ بودن افراد جامعه فضیلت است یا رذیلت؟ راستش را بخواهید نه تنها آحاد جامعه بلکه اگر تک به تک ما انسان‌ها نیز بهره‌ای مثبت از هر طیف داشته باشیم، می‌توان گفت که به نهایت تعادل می‌رسیم. نه قرمز پررنگ که قدرت را تنها آرمان ببیند، نه سبزی که غرق رضایت دیگران باشد، و نه زرد بیخیال و نه حتی نوعی آبی غرق در منطق.سرشت و درون ما انسان‌ها نه یک‌رنگ و دورنگ، که پذیرای خصوصیاتی بی‌نهایت خوب و بی‌نهایت بد با هزاران رنگ است؛ این کتاب به ما کمک خواهد کرد تا با یافتن مصادیقی عینی از شخصیت‌های گفته شده در زندگی خودمان و در نظر گرفتن ویژگی‌های آن‌ها، به ایده‌آل‌ترین رنگ زندگی خود دست یابیم. گاهی ما به‌دلیل عدم شناخت درست خودمان و دیگران، شیوهٔ ارتباطی و واکنش‌های طبیعی آن‌ها را عمدی تلقی کرده و دچار فراز و نشیب‌های ارتباطی می‌شویم.اگر به‌دنبال قدرت تحلیل بالای انسانی و نمودهای سازگاری در جامعهٔ انسانی هستید، مطالعهٔ این کتاب را از دست ندهید.نسترن گل‌بهار | ورودی ۱۴۰۰ مشاوره</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 22:50:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب قدر</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%AF%D8%B1-ftjypgi4xlrl</link>
                <description>نوشتن از شب قدر کار راحتی نیست؛ نه اینکه نتوانم بنویسم، بلکه عظمت این شب به حدی است که قلم در برابر آن تاب نمی‌آورد.شب قدر همیشه فرق داشت. یادم است از کودکی تمام ذوق و شوق ماه مبارک رمضان را به‌خاطر سه شب قدر می‌دانستیم و خودمان را برایش آماده می‌کردیم. در طول ساعت احیا هر وقت مادرمان را نگاه می‌کردیم، در حال تسبیح و راز و نیاز بود و ما را با لبخند به این کار دعوت می‌کرد. گاهی با خودم می‌گفتم مگر مادر چقدر حاجت دارد که چندین ساعت دست از عبادت برنمی‌دارد؟! اصلاً مگر خدا چقدر توان برآورده کردن حوائج را دارد که این همه آدم شب تا صبح صدایش می‌زنند و «سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»؟گذشت و گذشت و من خدا را بهتر شناختم. شاید به‌خاطر عروسکی بود که از خدا خواستم و او برایم فرستاد، شاید به‌خاطر امتحانی بود که می‌خواستم قبول شوم و شدم یا شاید هم نتیجهٔ ثانیه ثانیه هم‌صحبت شدن با خدا را گرفتم.هر چه بود، حالا من هم مثل مادر دیگر دلم نمی‌خواست در شب‌های قدر کاری به‌جز راز و نیاز کنم؛ چون فهمیده بودم در این‌ شب‌ها در آسمان باز است و هر چه بخواهی بر تو می‌بارد.گاهی با خود فکر می‌کنم چرا این سه شب؟ چرا شب‌های جمعه نه؟ چرا شب‌های عاشورا و تاسوعا نه؟ اما بعد از خودم خجالت می‌کشم.چگونه می‌شود که در این سه شب خدا را نه فقط به نام خودش، بلکه به نام بندهٔ مقربش، پیامبر(ص) و جانشین برترش، علی(ع) و بالاترین بانوی عالمش، زهرا(س) و یازده فرزند نورانیشان قسم دهم و خدا مرا جواب کند؟! اصلاً شاید همان «الهی بالحجة» گفتنم بس باشد برای رحمت و برکت بی‌پایان خداوند.قدر را «سرنوشت» معنی کرده‌اند و لیلة القدر را شب آرزوها؛ انگار برای همین است که می‌گویند در آسمان باز است و تو هرچه بخواهی می‌گیری. ملائکه تا سحرگاه در خدمت تو هستند و «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»؛ حتی از تمام گناهانت هم پاک می‌شوی.می‌گویند در شب قدر لود که قرآن بر پیامبر(ص) نازل شد و اولین آیات وحی به گوششان رسید: «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ». زیبا نیست؟! دقیقا در چنین شبی ما به همین آیات وحی متوسل می‌شویم تا ما را نجات دهند.بی‌خود نیست که «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»؛ پس به همین خاطر این شب را «لیلة المبارکة» نامیده‌اند.حالا با تمام وجود شب قدر را فهمیده‌ام؛ البته که «وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ».تکتم فرهنگ | ورودی ۹۹ روان‌شناسی</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 17:28:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید صدر؛ نابغهٔ شناخته‌نشده</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B5%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87%D9%94-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-x9jkcdidl7yx</link>
                <description>چرا شهید صدر آن‌طور که شایستهٔ اوست شناخته‌شده نیست؟ در مناجات شعبانیه می‌خوانیم: الهی من تعرف بک غیر مجهول (خدایا کسی که به تو شناخته شد مجهول و ناشناخته نیست). شاید او ناشناخته نیست، بلکه این ما هستیم که خود و زمانهٔ خود و مردان تاریخ‌ساز را نشناخته‌ایم، زیرا کسی که با خدا شناخته شد، دیگر محتاج معرفت و شناخت ما نیست.می‌توان برای معرفی شهید صدر گفت او در ماه ذی‌القعده سال ۱۳۵۳ در شهر کاظمین و در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود. در ۱۴ سالگی اجتهاد گرفت و هیچ‌گاه تقلید نکرد. مجتهد و مجاهد اسلام بود، مداد علما و دماء شهدا را با هم آمیخت، اجتهاد او عین جهاد بود. کتاب‌های بی‌نظیر و بی‌بدیلی مانند اقتصادنا و فلسفتنا و مبانی منطقی استقرا نوشت و سرانجام به دست صدام به شهادت رسید.این معرفی لازم است اما کافی نه. پس از خواندن این متن همهٔ ما در دل اذعان می‌کنیم که الحق و الانصاف مرد بزرگی بود و دیگر هیچ و اینگونه او باز ناشناخته می‌ماند. شاید برای شناخت شهید صدر باید دغدغهٔ او را فهمید. شهید صدر سخنگوی زمانه است. زمانه‌ای که مدرنیته با قوانین خود ارتباط انسان را از آسمان قطع کرده است، زمانهٔ دنیوی شدن امور قدسی، و در واقع تمام شدن حکومت الله. روزگاری امور اجتماعی و ساختارهای سیاسی براساس اسلام بود، نظام اقتصادی را مکاسب شیخ انصاری مشخص می‌کرد؛ اما اکنون زمانه، زمانهٔ آدام اسمیت و ماکیاولی است. نظامات مدرن در حال چیره‌شدن بر جوامع اسلامی است و با چیره شدن این نظامات، دیگر قرآن صرفا کتاب ثواب است و نه ملاک عمل.این اتفاق نه فقط در نظام اقتصادی بلکه در همهٔ شئون زندگی اجتماعی و در نگاهی کلان‌تر در سطح تمدنی رخ داده است. سید محمدباقر صدر از معدود کسانی است که به سرعت متوجه این امر شد و از آن پس بود که در مسیری طولانی و در راه مبارزه با این جاهلیت و اعتلای جایگاه اسلام وارد شد.او سوالی در ذهن داشت، سوالی که او را می‌آزرد: اکنون چه باید کرد؟در راه پاسخ به این سوال نظریه‌پردازی اصلی شهید آغاز می‌گردد. فلسفتنا نوشته می‌شود، تحول در علوم مرسوم حوزوی آغاز می‌گردد و کتاب اقتصادنا به نگارش در می‌آید. اما این‌ها برای ساختن یک نظام اجتماعی هنوز کافی نیست، مبانی معرفت‌شناسی و روشی باید تغییر کند و کتاب مبانی منطقی استقرا باید نوشته شود.طرح علمی نظام اجتماعی تا حد زیادی پیش رفت، اما شهید هنوز یک گمشده دارد‌. گمشدهٔ او بیشتر از آن که در ساحت نظر باشد، در ساحت عمل است. او به دنبال شخصی بود که نظریات و آرمان‌هایش را محقق سازد و حکومت را به الله برگرداند و آن شخص کسی نبود جز امام روح الله الموسوی الخمینی. او با دیدن این شخص و قیام مردم ایران برای بازگرداندن دین به جامعه، تحقق دغدغه‌ها، آرزوها و نظریات خویش را می‌بیند و از شوق این امر فریاد «ذوبوا فی الامام کما ذاب هو فی الاسلام» را جاری می‌سازد. مشهور است او از آن پس دروس رسمی خود را تعطیل می‌کند و برای پاسخگویی به مسائل انقلاب و نظام اسلامی به تامل می‌نشیند. از جملهٔ این پاسخگویی‌ها نوشتن پیش‌نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران است.اکنون او رسالت الهی خویش را به پایان رسانده است. تلاش‌های علمی و عملی و مبارزهٔ او با صدام باید به پایان رسد، اگرنه بنیاد ظلم و جنایت را به هم خواهد زد. اکنون نوبت ذوب‌شدن اوست. او با دلی آرام اعلام می‌کند من آمادهٔ شهادتم و سرانجام در ۱۶ فروردین او و خواهرش بنت‌الهدی دستگیر می‌شوند و پس از تحمل شکنجهٔ شدید در روز ۱۹ فروردین ۱۳۵۹ به فیض رفیع شهادت می‌رسند.احمد کاتب | ورودی ۹۷ روان‌شناسی</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Sat, 09 Apr 2022 16:45:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشگاه و دولت پهلوی دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-jgrvlw4w7lyq</link>
                <description>رابطۀ دولت و دانشگاه را در دوران محمدرضا شاه پهلوی می‌توان ذیل سه دورۀ مشخص مورد بررسی قرار داد. دورۀ اول از سال 1320 تا 1332، دورهٔ دوم از کودتای مردادماه 1332 تا 15 خرداد 1342، و دورهٔ سوم از 1342 تا پیروزی انقلاب اسلامی ایران. در دورهٔ نخست، به واسطه خلاء سیاسی ایجاد شده در قدرت و ضعف حکومت مرکزی، شاهد وجود آزادی‌های نسبی در این دوران هستیم. در همین فضای سیاسی بود که برخی اندیشمندان فعال در حوزۀ دانشگاهی به فکر کسب استقلال بیشتر دانشگاه افتادند. در روز 15 بهمن 1321، یعنی دقیقا در روز تاسیس دانشگاه، با حضور شاه و وزیران جشنی برپا شد و رسما این روز به عنوان روز استقلال دانشگاه از حکومت معرفی شد. با گسترش فضای باز سیاسی در کشور، کنترل دولت بر دانشگاه نیز کاهش یافت. این کاهش بیش از آنکه ناشی از وجود آزادی و گسترش جامعه مدنی باشد، ناشی از خلاء سیاسی قدرت و عدم توانایی آنان در کنترل مطلق دانشگاه بود. ناتوانی دولت در کنترل این نهاد، منجر به افزایش فعالیت‌های دانشجویان و قدرتنمایی علیه دولت شد. طی این دوره شاهد شکلگیری سه گرایش اساسی مارکسیستی، ملی گرایانه و مذهبی در میان دانشجویان هستیم. در دوره دوم، بلافاصله پس از پیروزی کودتا، دولت سعی کرد تا فضای جامعه را به سرعت و به شدت هرچه تمام تر ببندد و همه نیروهای سیاسی را سرکوب کند. شرایط خفقان به حدی بود که پژوهشگران، این دوران را دوره دیکتاتوری مطلق شاه نامیدند. طی این دهه، رابطه دولت و دانشگاه نیز وارد مرحله نوینی شد. از یک سو دولت در راستای تامین نیروی انسانی متخصص مورد نیاز خود به گسترش دانشگاه ها در مراکز استان های بزرگ کشور اقدام کرد و از سویی دیگر، به واسطه سابقه وجود جنبش های دانشجویی و محالفت دانشجویان و اساتید دانشگاه ها با سیاست خود، به شدت خواهان اعمال کنترل بیشتری بر دانشگاه ها نیز بود. مبارزات دانشجویی طی این دهه با اعتراض و راهپیمایی دانشجویان در مخالفت با حبس دکتر مصدق آغاز شد و با شهادت سه دانشجو در 16 آذر 1332 به اوج خود رسید. به بیان دیگر با وجود فضای خفقان آور و فشار رژیم بر گروه ها و احزاب سیاسی در این دوران، دانشگاه همچنان به عنوان مرکز مقاومت باقی ماند. در این دوران شاه به منظور اطمینان از عدم وقوع پیشامدهای خلاف انتظار، از چندین روش برای کنترل بیشتر استفاده کرد. این کنترل ها با دو مکانیسم اصلی انجام می شد: مکانیزم اول کاهش استقلال دانشگاه و وابستگی بیشتر آن به حکومت بود. سیزده سال پس از کسب استقلال واقعی دانشگاه از دولت، رژیم شاه دوباره سعی در مداخله در امور دانشگاه و تسلط بیشتر بر آن را داشت. مکانیزم دوم کنترل مستقیم دانشگاه و دانشجویان بود. در همین راستا، دو روش گسترده مورد استفادۀ رژیم عبارت بودند از اخراج اساتید و دانشجویان معترض و تاسیس نهاد نظارتی و سرکوبی جدید در دانشگاه. براین اساس هرگونه فعالیت سیاسی اساتید و دانشجویان منجر به اخراج آن ها میشد، حتی اگر این فعالیت صرفا بحث ملی بودن صنعت نفت در کلاس درس بود. همچنین دولت با تاسیس سازمان های ساواک و گارد دانشگاه، سعی بلیغی در کنترل دانشگاه داشت. یک شعبه از ساواک در همه دانشگاه ها دایر شد و معمولا اتاق رییس ساواک در دانشگاه، کنار اتاق رییس دانشگاه بود. افزون بر این گارد دانشگاه نیز به عنوان نیروی سرکوب کننده حرکات و اعتراضات دانشجویی در دانشگاه حضور داشت. در دوره سوم، سرکوب جنبش 15 خرداد 1342، بار دیگر فضای خفقان آوری را بر سرتاسر جامعه مسلط کرد و پژوهشگران علم سیاست سال های بین 42 تا 56 را دوره نظام سلطانی محمد رضا شاه پهلوی می دانند که او توانست حکومتی مطلقه و استبدادی را در این دوران مستقر سازد. طی این دوره، عملا دولت در جهت گرفتن استقلال دانشگاه ها و وابسته کردن آن ها به ساختار دولت برآمد. براین اساس، انتظار شاه از دانشگاه را میتوان در سه عنوان خلاصه کرد: انتظار نخست، انتظار کارکردگرایانه از دانشگاه بود. محمدرضا شاه مانند پدرش، عملا از دانشگاه، انتظار ماشین تولید نیروی انسانی مورد نیاز دستگاه های دولتی را داشت. دومین انتظار شاه، دانشگاه غیر سیاسی بود. یکی از نگرانی های اصلی شاه، سیاسی شدن دانشگاه به عنوان یکی از مهم ترین نهادهای جامعه مدرن بود. به همین خاطر، شاه از تمام قدرت و نفوذ خود برای غیر سیاسی کردن دانشگاه ها استفاده می کرد. و در نهایت انتظار سوم شاه، وطن پرستی البته به تعبیری که خود او داشت، به عنوان ایدئولوژی و ارزش اصلی دانشجویان بود. در این دوره، کنترل های دولت بر دانشگاه همانند دوره های گذشته، هم کنترل سخت افزارانه و سرکوب گرایانه و هم کنترل نرم افزارانه و سیاسی – امنیتی بود. محورهای اساسی کنترل دانشگاه توسط دولت را میتوان در چند عنوان خلاصه کرد: محور نخست، وجود نهادهای امنیتی و نظامی و نفوذ دانشجویان وابسته به ساواک در دانشگاه ها و اقدامات تنبیهی علیه دانشجویان و اساتید بود که پیشتر به آن اشاره شد، محور دوم، گسترش و ترویج فعالیت غیر سیاسی و فرهنگی غربی بود که در این جهت دولت تلاش می کرد به وسیله  سرگرم ساختن دانشجویان با فعالیت های هنری و موسیقی و ورزشی، آنان را از فعالیت های سیاسی باز دارد. سومین محور، کنترل دانشگاه ها از طریق نفوذ دولت در هیئت امنا بود که از آنجا که هیئت امنا به عنوان نهاد قانونگذاری دانشگاه عمل می کرد، کنترل آن‌ها به منزله کنترل کامل دولت بر دانشگاه تلقی میشد. برای مثال، وزیر دربار همواره در منصب ریاست هیئت امنای دانشگاه آریا مهر (دانشگاه شریف کنونی) قرار داشت.  و محور چهارم، کنترل دانشگاه از طریق نیروهای حزبی بود. این افراد معمولا برای سرکوب دانشجویان وارد دانشگاه شده و تحت عنوان مردم عادی به سرکوب آنان می پرداختند. اما سرانجام با وجود تمام این کنترل ها و سرکوب‌ها، دانشگاه‌ها به عنوان سنگر آزادی در مبارزه علیه رژیم پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی ایران نقش بسزایی ایفا نمودند.منابع این قسمت: کتاب جنبش دانشجویی ایران از آغاز تا انقلاب اسلامی، نوشتهٔ عمادالدین باقی.مقالۀ بررسی رابطه نظام پهلوی و دانشگاه در ایران، نوشتهٔ سعید گلکار.</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Tue, 15 Feb 2022 16:26:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابطهٔ دانشگاه و پهلوی اول</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87%D9%94-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-jr7pfpp5abfc</link>
                <description>گرچه سابقهٔ تاسیس مدارس عالیهٔ جدید، به طور مثال دارالفنون، به دوران پیش از انقلاب مشروطیت و قبل از تاسیس سلسله پهلوی می‌رسد، اما دانشگاه به مفهوم اخص کلمه در دوران پهلوی اول و حکومت رضا شاه در ایران تاسیس شد. سیاست‌های مدرن کردن و توسعهٔ رضا شاه منجر به ایجاد نهادهای جدید در جامعهٔ ایران شد که یکی از مهم ترین آن ها، نهاد دانشگاه بود که در سال 1313 شمسی افتتاح گشت. تاسیس دانشگاه در ایران – مانند اکثر کشورهای جهان سوم – از بالا و به منظور برطرف ساختن نیاز دولت ها و حاکمان در راستای تامین نیروی انسانی متخصص برای بوروکراسی نوپا و نیروهای نظامی و صنعتی مورد نیازشان بود. گرچه هدف اساسی و اولیه حکومت پهلوی اول از تاسیس دانشگاه، تربیت نیروی متخصص حکومت بود، اما انتظارات از دانشگاه تنها به این کارکرد خلاصه نمیشد. به عقیده بسیاری، هدف اساسی رضاشاه از تاسیس دانشگاه چیزی بیش از اهداف آموزشی و علمی بود. در حقیقت، هدف اصلی که او دنبال می کرد، ترویج و گسترش فرهنگ غربی در ایران جهت تقدس زدایی و نفی ارزش های دینی بود. در کنار این هدف، دانشگاه به عنوان محلی برای تبلیغ کارامدی نظام حاکم و گسترش ایدئولوژی مورد حمایت آن نیز مطرح بود. دکتر شیخ الاسلام، موسس دانشگاه ملی خاطره ای نقل می کند که تاییدی بر این مدعا است: «7 الی 8 ماه قبل از خروج رضاشاه، روزی اعلانی دیدم که در محل آگهی های دانشکده به امضای رییس دانشگاه که نوشته بود هر کس می‌خواهد فارغ التحصیل شود و در سال جاری لیسانسه شود، باید لااقل یک سخنرانی مبنی بر تبلیغ و تجلیل از خدماتی که اعلی حضرت در دوران سلطنتشان به عمل آورده اند، ایراد نماید.». در کنار انتظارات دولت از دانشگاه در این دوران باید به این نکته توجه کرد که اصولا دانشگاه در بین سال های 1313 تا 1320 کاملا زیر کنترل دولت بود و وابستگی مطلقی به ساختار حکومت داشت. نظارت و کنترل دولت به حدی بود که به تعبیری «دانشجویان و استادان در داخل و خارج از محوطه دانشکده دائما در این اندیشه بودند که تحت نظر اداره تامینات یا آگاهی زندگی میکنند» و این امر حقیقت داشت. این نظارت و کنترل آنچنان مطلق بود که به نظر برخی از پژوهشگران، در این دوره شاهد هیچ گونه مقاومتی از سوی دانشگاه در برابر دولت و شکلگیری جنبش دانشجویی نیستیم. به تعبیر این افراد، عدم وجود جنبش های دانشجویی در این دوران، ناشی از عواملی چون: نوپا بودن نظام دانشگاهی در ایران، نوع نظام سیاسی حاکم، عدم استقلال دانشگاه از ساختار حکومت و فقدان آزادی و بستر مناسب برای ایجاد تشکیلات گروه های سیاسی است. اما با وجود درستی این نظریه، حتی در همین دوران اختناق نیز شاهد حرکت هایی هرچند اندک در فضای دانشگاه هستیم. برای مثال میتوان به اعتراض دانشجویان دانشکده فنی به کمبود وسایل دانشگاهی و استاد در سال 1314 و اعتراض دانشجویان حقوق به هزینه های بیهودۀ آماده ساختن دانشگاه جهت بازدید ولیعهد در سال 1316 اشاره کرد. با توجه به موارد گفته شده، مشخص میشود که در رابطه دولت و دانشگاه در دوران پهلوی اول، دانشگاه از نظر سیاسی، اداری و مالی به صورت متمرکز و تحت کنترل و نظارت کامل دولت قرار داشته و مستقل از ساختار آن نبوده است.منابع این قسمت: کتاب جنبش دانشجویی ایران و رسالت‌ها، منصور سلطانزاده.کتاب رنسانس ایران: دانشگاه ملی ایران و شاه، علی شیخ الاسلام.مقالۀ بررسی رابطۀ نظام پهلوی و دانشگاه در ایران، سعید گلکار.</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 19:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجو و توازن سیاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-czju61bxvtfu</link>
                <description>سوال: تا به حال به هدف دانشگاه فکر کرده‌اید؟ ممکن است اولین چیزی که به ذهنتان برسد، پرورش و تربیت افراد برای ورود به بازار کار باشد؛ اما آیا می‌دانید که ۷۰ درصد افراد، در مشاغلی غیر مرتبط با رشتۀ تحصیلی‌شان فعالیت می‌کنند؟! پس اگر فقط این هدف (تربیت نیرو و ورود به بازار کار) را در نظر بگیریم، دانشگاه حداکثر ۳۰ درصد می‌تواند مفید باشد. البته که با در نظر گرفتن برخی عوامل، این میزان باز هم کاهش می‌یابد؛ اما این حجم از هزینه و زحمت تاسیس دانشگاه تنها برای کمتر از ۳0 درصد عجیب نیست؟ شاید اهداف مهم‌تر دیگری به غیر از این هدف وجود داشته باشند. به قول یک نفر: «هدف و فلسفۀ دانشگاه، دانشجوست»؛ یعنی دقیقاً شکل‌گیری مبنای فکری، رشد فردی افراد و در نهایت تربیت نیروی کار فعال و نه منفعل. خوب است بدانید راوی این جمله رهبر یک جامعۀ اسلامی است. جای تأمل دارد که دریابیم فکر ابتدایی ما تا چه‌ اندازه سطحی بود و این هدف چقدر می‌تواند عمیق و مهم باشد. باز هم سوال: می‌دانید تفاوت ما با کامپیوتر در چه چیزی است؟ تمام تفاوت ما به همان «فعال بودن» مربوط می‌شود. کامپیوترها هنگامی که برنامه‌ای را بگیرند، پاسخ مورد نظر را بدون هیچگونه دخل و تصرف، بهسرعت و با دقت به ما تحویل می‌دهند؛ اما انسان‌ها اصولاً دوست دارند خودشان برنامۀشان را تنظیم کنند، دوست دارند مؤثر باشند و تحلیل‌های خودشان را هم دخیل کنند، نه اینکه صرفاً طبق تفکرات ورودی عمل کنند. این فعال بودن ناشی از عواملی همانند اختیار، تفکر و البته دغدغه‌مندی است. تا زمانی که دغدغۀ چیزی وجود نداشته باشد، اصلاً به آن فکر نمی‌شود، چه برسد به پیدا کردن راهحل و تلاش برای عملی ساختن آن‌ها و در نهایت بهتر شدن اوضاع موضوع مورد تفکر و دغدغه. حالا دانشجویی که به عنوان نیرویی جوان که پرشور و پرانرژی است با اهدافی وارد دانشگاه می‌شود و قرار است سکان‌دار آیندۀ این کشور باشد، باید یک دغدغۀ مهم دیگر نیز علاوه بر تمام دغدغه‌های روزمره داشته باشد و آن بی‌توجه نبودن نسبت به سیاست و تحلیل مسائل روز است. یک جامعه اگر بخواهد رشد پیدا کند، نیازمند انسان‌هایی با تفکری منطقی، عملی صحیح و اجرایی اصولی در جهت هدایت موازین کشور است که همین مسئله یعنی اینکه سیاست، تحلیل سیاسی، به اصطلاح بی‌هوش نبودن و خواب نبودن افراد جامعه اهمیت شایانی دارد؛ البته بیان اینکه افراد نباید بی‌تفاوت باشند بهمعنای این نیست که حساسیت‌های بیهوده وجود داشته باشد و همۀ مسائل بی‌ربط و باربط به سیاست، مورد تحلیل‌های شبه خردمندانه قرار بگیرند. برخی گمان می‌کنند اگر عینک تحلیل به چشم بزنند و کوچک‌ترین اجزای کاری را معنادار تلقی کنند، یعنی تحلیلی همه جانبه انجام داده‌اند. درحالی که ما در عین اعتقاد به اینکه سیاست از زندگی روزمره جدا نیست، معتقدیم همه چیز هم لزوماً سیاسی نیست؛ البته منکر برخی آداب سیاسی و تشریفات آن نیستیم، اما بعضی از مسائل شاید ظاهر سیاسی داشته باشند، ولی ممکن است دارای مبنای متفاوتی باشند و مخاطبین بدون توجه به این مبانی و موانع شروع به تحلیل و قضاوت کنند. عاقلانه این است که اصطلاحاً «نه از این طرف بام بیفتیم و نه از آن طرف». به این معنی که نه با عدم کنشگریمان به دیگران اجازه دهیم که بهجای ما در سرنوشت اجتماعی ما تأثیر بگذارند، نه زندگی و آرامش خود و دیگران را صرف تحلیل‌های پوچ و شبه سیاسی کنیم؛ پس هدف را بشناسیم و بهار جوانی را دریابیم.مریم طیب‌زاده</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Tue, 14 Dec 2021 20:13:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجو در تکاپوی تحصیل فرهنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-wpkwq10inw68</link>
                <description>نام بردن از دانشگاه و دانشجو برای افراد، همواره تداعی‌گر فضایی علمی، در عین حال گرم و پر از تکاپو، جنب‌وجوش و کشمکش است. این مسئله به عنوان تفاوتی پررنگ بین مدرسه و دانشگاه درنظر گرفته می‌شود؛ به‌طوری که می‌توانیم ورود به دانشگاه را یکی از مراحل بزرگ تغییر و کسب هویتی مستقل برای دانشجو بدانیم. این موضوع که در محیط دانشگاه، بسیاری از برنامه‌ها به‌خصوص در بُعد تحصیلی و شغلی، به خودِ دانشجو وابسته می‌شود و نظارت والدین و مسئولین محیط آموزشی به آن صورت وجود ندارد، علاوه بر اعتمادبه‌نفسی که به او می‌دهد، زمینۀ رشد شخصیتی در زمینه‌های گوناگون را برای او فراهم می‌کند.به عبارتی دانشگاه، فرصتی بزرگ و پایگاهی مطمئن در جهت پرورش چندبُعدی دانشجویان است. از طرفی، وجود شوق و علاقه در جوانان برای تک‌بُعدی نبودن، حس نیاز به استقلال فکری، کسب مسئولیت و فعالیت در حوزه‌های تأثیرگذار، کاملاً مشهود است و سابقۀ استقبال پرشور جوانان از جنبه‌های دیگر این نهاد علمی بزرگ را می‌توان از شکل‌گیری تشکلات و حزب‌های مختلف دانشجویی –از همان دورۀ حکومت پهلوی که دانشگاه تهران تنها مؤسسۀ آموزش عالی محسوب می‌شد- به‌وضوح درک کرد.این احساس مسئولیت‌پذیری، پویایی و حرکت‌های نوآورانۀ جوانان، جریان امید و انگیزه را در شریان‌های آن جامعه، دانشگاه و به‌طور خاص خودِ دانشجو، به راه می‌اندازد و به مرور زمان، جامعۀ دانشگاهی در ابتدا با فراهم کردن فضاهای باز فکری و عملیاتی در عین مدیریت اصولی و پس از آن، با تکیه بر این نیروی خودجوش و استفاده از قدرت و طراوت جوانی آن‌ها، اتفاق‌های سازنده و بزرگی را رقم زده و سرعت حرکت جامعه را به سوی خودشکوفایی چندبرابر می‌کند.به عنوان نمونه می‌توان از واقعۀ 16 آذر که به سبب حرکت‌ها و فعالیت‌هایی از این قبیل توسط جوانان دانشجوی دانشگاه تهران، روز دانشجو نامیده شد، الهام گرفت.در کنار درنظر گرفتن این مسائل، امروزه وجود تشکلات دانشجویی با توجه به شرایط جامعه و افزایش چشمگیر میزان تأثیرگذاری دانشگاه و دانشگاهیان، از امری فرعی و جانبی به امری اصلی و ضروری تبدیل شده است. برای فهمیدن این مسئله کافی‌ست نفوذ جامعۀ دانشگاهی به لایه‌های پنهان و پیش‌فرض‌های عمیق آحاد جامعه، به‌خصوص قشر جوان و تحصیل‌کرده را در طی زمان مورد مشاهده و مداقه قرار دهیم.دانشگاه به عنوان موتور پیشبرد جامعه از لحاظ تولید علم، در زمینۀ تولید فرهنگ نیز نقش غیر قابل انکاری ایفا می‌کند. از طرفی دیگر، همواره دانشجویانِ دغدغه‌مندی وجود داشته و خواهد داشت که احساس برانگیختگی نسبت به آیندۀ کشور و نگاه انتقادی و سازنده نسبت به کنون آن دارند؛ به اصطلاح، در عین متخصص بودن، خود را متعهد به ارتقای کشور می‌دانند. در چنین افرادی، وجود حس علاقه به تک‌تک افراد جامعه (فارغ از تفاوت‌ها) و نگرانی برای سرنوشت کشور (فارغ از مشکلات موجود)، آن‌ها را به حضور در گروه‌ها و اجتماعاتی، به سوی اهداف و جهان‌بینی مشترک سوق می‌دهد.اهمیت به وجود آمدن این تشکلات توسط دانشجویان همفکر و فعالیت های آنان، به‌خصوص در حوزۀ فرهنگی که در حال حاضر موضوع و اولویت ماست، با مطرح شدن فضای مجازی به عنوان وسیله‌ای برای ارتباطات اجتماعی، بیش از پیش لازم به بررسی و دقت است.نکتۀ مهم و اساسی این است که حوزۀ القای فرهنگ، به معنای حقیقی کلمه تغییر کرده است. بستر رسانه و شبکه‌های اجتماعی، راه برای تبلیغات عمومی و ایجاد ذهنیات جدید را به‌صورت گسترده فراهم آورده و به جرئت می‌توان گفت که تحرکات علیه فرهنگ و جامعه در عرصۀ تبلیغات رسانه‌ای، حتی بیشتر از عرصۀ امنیت و اقتصاد است؛ در نتیجۀ آن، ظهور صدمات فرهنگی و اجتماعی نیز چند برابر می‌شود.حال در این موضع، تفاوت یک دانشجوی دغدغه‌مندِ مسائل فرهنگی با افراد عادی در چیست؟ تفاوت آشکارا در این اندیشه است که گروه اول صرفاً مصرف‌کنندۀ این تبلیغات و اطلاعات نیستند؛ بلکه با تفکر و دیدی هوشمندانه به آن می‌نگرند و تلاش بر این دارند که به شکلی جاهلانه و غافلانه، خورندۀ مطالب نباشند و این خطر را به بقیه نیز گوشزد کنند؛ چه‌بسا همین غفلت و جهل، ابزار مهمی برای نتیجه‌دهی این تبلیغات ضدفرهنگی است.در تشریح وظایف و نحوۀ برخورد، این نکات قابل ذکر است:در وهلۀ اول، دانشجو باید در این حوزه از دید خارجی، عملیات روانی دشمن را بشناسد و از دید داخلی، بر جبهۀ خودی نقد وارد کند؛ اما این موضوع بسیار اهمیت دارد که چگونگی و چیستی این اشکالات را دقیقاً معلوم کند تا مورد استفاده و  سوءبرداشت قرار نگیرد.یک فرد فرهنگی، در زمینۀ نقد و اصلاح، علاوه بر اینکه به‌طور شخصی باید نشان‌دهندۀ زیبایی‌های تفکر عمیقش باشد، از لحاظ اجتماعی نیز لازم است این مسئله را درک کند که بیان کردن نقشۀ راه برای نتیجه‌دهی عمومی، نیازمند جذابیت است. رویکرد او باید به شکل مناسبی آرایش و زینت‌دهی شود تا دستگاه فکری جامعه به آن تمایل نشان دهد. به عبارتی برای اینکه بتواند نقطۀ ورود به فرهنگ عموم را پیدا کند، علاوه بر زبان متقن و مستدل، باید اصطلاحاً رگ خواب جامعۀ مخاطب را به دست بگیرد (اینجاست که اهمیت و کاربرد بالای رشته‌های علوم انسانی، به‌خصوص انسان‌شناسی، مردم‌شناسی، روان‌شناسی، زیبایی‌شناسی اجتماعی، مهندسی اجتماعی، فنون اقناع و... در این زمینه روشن می‌شود.)یک فرد فرهنگی، در زمینۀ نقد و اصلاح، علاوه بر اینکه به‌طور شخصی باید نشان‌دهندۀ زیبایی‌های تفکر عمیقش باشد، از لحاظ اجتماعی نیز لازم است این مسئله را درک کند که بیان کردن نقشۀ راه برای نتیجه‌دهی عمومی، نیازمند جذابیت است.رویکرد او باید به شکل مناسبی آرایش و زینت‌دهی شود تا دستگاه فکری جامعه به آن تمایل نشان دهد. به عبارتی برای اینکه بتواند نقطۀ ورود به فرهنگ عموم را پیدا کند، علاوه بر زبان متقن و مستدل، باید اصطلاحاً رگ خواب جامعۀ مخاطب را به دست بگیرد (اینجاست که اهمیت و کاربرد بالای رشته‌های علوم انسانی، به‌خصوص انسان‌شناسی، مردم‌شناسی، روان‌شناسی، زیبایی‌شناسی اجتماعی، مهندسی اجتماعی، فنون اقناع و... در این زمینه روشن می‌شود.)ا به دست بگیرد (اینجاست که اهمیت و کاربرد بالای رشته‌های علوم انسانی، به‌خصوص انسان‌شناسی، مردم‌شناسی، روان‌شناسی، زیبایی‌شناسی اجتماعی، مهندسی اجتماعی، فنون اقناع و... در این زمینه روشن می‌شود.)برای درک اهمیت بالای آن در فعالیت‌های فرهنگی، کافی‌ست میزان تأثیرگذاری این بُعد از تبلیغات رسانه‌ای را در جامعۀ هدفشان مورد بررسی قرار دهیم. مثال مبرهنی از آن، ترویج غربزدگی روی فرهنگ‌های کشورهای غیرغربی‌ست؛ این باور در افراد به‌گونه‌ای زیبا القا می‌شود که بعد از مدتی، آن‌ها حتی تحمل شنیدن ذره‌ای زشتی در بطن و سبک زندگی غربی را ندارند؛ لذا در فعالیت‌های فرهنگی، ضمن حفظ ارزش‌های خود، مخاطب‌شناسی و توجه به تفاوت‌های سلیقه‌ای آن‌ها در اولویت می‌باشد.مورد بعدی که در این زمینه اهمیت دارد، فهمیدن اولویت‌های فرهنگی، زمان انتقال و استفاده از ادبیات درست است. یک دانشجوی فعال در حوزۀ فرهنگی، باید با دیدی تحلیلی به جامعۀ خود و جامعۀ جهانی نگاه کرده، حکمت اجتماعی کسب کند، آزاد و رها باشد و کلامش را نه اسیر آگاهی خود، بلکه اسیر نیاز جامعه کند.لذا اگر این اقدام انجام شود، هم نیازهای فرهنگی جامعه مرتفع خواهد شد و هم دانشگاه، وظیفه و تکلیف خود را علاوه بر بارور کردن علمی دانشجویان، در ایجاد یک زندگی با روحیۀ مسئولانه، جمعی و مولدانه به‌خوبی انجام داده است. از آن طرف، خود دانشجو نیز با تجربۀ انجام فعالیت‌های تشکیلاتی، تقسیم کار، مدیریت‌های جزئی و کلی، داشتن محفلی برای تفکر و مباحثه، مطالعات فراوان، پیش رفتن با مسائل روز جامعه، استفاده از تجارب دیگران در گذشته و حال، تلاش در جهت هرچه بیشتر پیوند خوردن با عقلانیت و منطق، کسب مهارت مبارزه با نفس، آمادگی روحی و معنوی و در نهایت حس مسئولیت در برابر فرهنگ و میهن، خود را به عنوان فردی فرهیخته و چندبُعدی پرورش می‌دهد. حقیقتاً هر جامعه با داشتن چنین نیروی‌های نخبه‌ای، از ثروتمندترین جوامع محسوب می‌شود و علاوه بر مقاوم شدن در برابر هجمه‌های فرهنگی داخلی و خارجی، خود فرهنگ‌ساز خواهد بود؛ آن هم فرهنگی با پایه‌هایی مستحکم که ریشه در عقلانیت و جهان‌بینی درستی دارد.فاطمه سادات لاجوردی</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 18:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجوی آرمان‌گرا یا مصلحت‌اندیش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B5%D9%84%D8%AD%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4-siuzutun3nw3</link>
                <description>شصت‌وهشت سال از واقعۀ تاریخی شانزدهم آذر سال سی‌ودو می‌گذرد و کشور طی این چند دهه فراز و فرودهای بسیاری به خود دیده است. دانشجویان در ‌تحولات سیاسی و اجتماعی دوران معاصر از مبارزه با استبداد و استعمار و از همه مهم‌تر انقلاب اسلامی و دفاع مقدس در صف مقدم تحولات سازنده حاضر بوده‌اند. در حقیقت واقعۀ تاریخی ۱۶ آذر ۱۳۳۲ در صدر مناسبات دانشگاهی است و یک کلیشۀ فراموش شده نیست؛ بلکه منبعی الهام‌بخش برای جنبش دانشجویی و مولد نیرو، امید، آرمان‌خواهی و عقلانیت برای جامعه است.روحیۀ مطالبه‌گری دانشجو به وضع موجود بسنده نمی‌کند، خمودی و رکود را از حاکمیت و جامعه نمی‌پذیرد و محافظ کیان آزادی، استقلال ملت و تمام دستاوردهایی است که برای آن تا پای جان ایستاده است. این همه در فضای نقد و گفتمان سازنده بر محور عقلانیت میسر است.  اگرچه روز دانشجو بهانۀ خوبی برای ارسال پیام تبریک و نمک به زخم پاشیدن باشد؛ ولی آیا دانشجو و دانشجو بودن همین نگاه گذرا و سطحیِ جوک های طنز و رنگارنگ است یا صرف همان چند خطی که دربارۀ واقعۀ ۱۶ آذر ۱۳۳۲ در کتاب‌های تاریخ دوران مدرسۀ ما نوشته شده است؟ بدانیم که نامگذاری ۱۶ آذر به روز دانشجو و نماد ایستادگی و مقاومت دانشگاه و دانشجو در مقابل استکبار، یادآور روزی است که به گفتۀ دکتر شریعتی «آذر» مان در آتش و بیداد سوخت تا در فضایی که سموم می‌وزد، دانشگاه و دانشجو دچار فرسودگی نشود. روزی که دانشجو جان داد، اما سکوت نکرد. روزی که دانشگاه چند تن از بهترین سرمایه‌های خویش را قربانی کرد، اما سربلند از فضای اختناق سیاسیِ وقت قد علم نمود و به یکی از مراحل تحولات فکری و سیاسی تبدیل شد. خون سه جوان آزادی‌خواه ایرانی، بزرگ‌نیا، قندچی و رضوی است که نام دانشجو را در شانزدهم آذر ماه هر سال به یدک می‌کشد و بر خاطرها تلنگر می‌زند. دانشجو بودن یک مقطعی یا عنوانی برای ورود به یک طبقۀ اجتماعی نیست؛ بلکه یک مکتب است. در این مکتب باید گاهی سنگری از سنگ و ماسه ساخت. گاهی جهادگری شد و دیواری از آجر و سیمان سامان داد و گاهی دانشجویی بود و نردبانی از علم بنا کرد. بهتر است امروز از خودمان بپرسیم آیا هنوز دانشگاه مکتب انسان‌سازی است؟ آیا در راهروهای دانشگاه صدای فریاد حق‌طلبانه و آرمان‌گرایانۀ دانشجویان به گوش می‌رسد؟ آیا هنوز هم مرگ بر ذلت ترجیح داده می‌شود؟ آیا رختخواب به دور افکنده‌ایم و مانند یک سرباز، ایستاده خوابیده‌ایم؟ اگر ما نگاه به قله‌های آرمانی را کنار بگذاریم و به دنبال مصلحت‌ها برویم؛ به معنای آن است که با واقعیت‌ها کنار آمدهیم. این را فراموش نکنیم که تنها راه چیرگی بر فتنه‌گران، مزدوران و مسئولان‌ نان‌به‌نرخ‌روزخور، بصیرت و هوشیاری دانشجو و حضور به موقع در صحنه‌ها است. جنبش‌ دانشجویی امروز بیش از هر زمانی زمین خورده و بلند شده است، اما هنوز نفس کشیدن را فراموش نکرده است. نباید هرگز فراموش کنیم و بگذاریم سکوت در رخوت فعلی دانشگاه‌ها فریبمان دهد. اگر توانستیم بعد از سال‌ها مجدداً روی پای خویش بایستیم، ناشی از همان هوش دقیق برای نابودی مرز باریک  آرمان و مصلحت است. امروز علم در دنیا حرف اول را می‌زند و هر کشوری که دارندۀ علم باشد، قدرت و ثروت نیز دارد. باید در کنار آن‌ها به این نیز توجه کنیم که کم هزینه‌ترین، پرسودترین، پرثمر ترین و کارآمدترین جنگ‌ها، جنگ در عرصۀ فرهنگ است و این جنگ است که به خانه‌های ما رخنه می‌کند و به هیچکس نیز رحم نمی‌کند؛ بنابراین امروزه  یکی از مهم‌ترین و اصلی‌ترین رسالت دانشجویان در کنار علم‌آموزی، مطالبه‌گری و نقش‌آفرینی در عرصه‌های مختلف فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است. دانشجو اگر در شرایط و وضعیت کنونی جامعۀ خود را نشناسد، بسیاری از مسائل جامعه آنچنان که شایسته است حل‌وفصل نخواهد شد. از اهم اشکالات وارده بر محیط دانشجویی این است که دانشجو دچار محافظه‌کاری شود و حرفش را با ملاحظۀ مصالح خیالی بیان کند، نه؛ بلکه دانشجو باید حرفش را صریح بزند. تفاوت دانشجوی جوان با یک مسئول سیاسی باید در همین کار باشد. در کار ما دانشجوی مصلحت‌اندیش وجود ندارد. دانشجو یعنی به میدان آمدن، اما چه میدانی؟ میدان چالش‌های حیاتی و اساسی. «عشق را در وجودتان بپذیرید، دست عشق را بگیرید؛ عشق که مصیبت را به لذت تبدیل می‌کند، مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت». (شهید مصطفی چمران به روایت غاده جابر، ص ۴۰)در آخر سخن مولایمان امیرالمومنین علی(ع) را فراموش نکنیم:«علم بدون عمل، وبال و مزاحمت و عمل بدون علم نیز گمراهی و انحراف است».معصومه احمدی</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 17:32:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راننده‌های تاکسی، زورگوهای خلاق و کسانی که چیزی را مطالعه می‌کنند که از آن مطمئن نیستند</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%88-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%B7%D9%85%D8%A6%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-f35ndepu7lau</link>
                <description>هنگام انتخاب رشته حتماً فکر کردید که قرار است بیایید تا «روان» را بشناسید، به مردم کمک کنید و رنگ زندگی آنها را پررنگ کنید؛ البته در این میان حتماً پول خوبی هم به چنگ می‌زنید! از سویی مردم به شما خانم/آقای «دکتر» می‌گویند. در واقع مطمئن بودید که این انتخاب، یک انتخاب همه‌چیز تمام است و به مردم خیر می‌رسانم، صاحب جایگاه اجتماعی می‌شوم و علاوه‌بر اینها در معیشت هم درنمی‌مانم.اما سوال اینجاست: آیا به رشته‌ای که انتخاب کردید، مطمئن هستید؟ مقصود این است که مطمئنید قرار است چه چیزی را بخوانید؟ در این متن تلاش می‌کنم تا تصور شما در مورد رشته‌تان را تدقیق کنم.پیش از اینکه رشتۀ مشاوره را انتخاب کنم و وارد دانشکدۀ روانشناسی بشوم، بر اساس شنیده‌ها خیال می‌کردم روانشناسان افرادی هستند که به چیزی به نام «روان» معتقدند و مقصود از این مفهوم، چیزی بود که از «بدن» مستقل است، اما در تأثیر و تأثر با آن است. به دلیل اینکه اعتقادهایی به دین داشتم، با خود خیال می‌کردم روان چیزی شبیه به «روح» است؛ نهایتاً «علمی‌تر»!رفته‌رفته متوجه شدم که روانشناسان اعتقادات جالبی دارند؛ آنان به‌هیچ‌وجه «روان» را به معنای آنچه ما تصورش می‌کنیم، مطالعه نمی‌کنند. روان آنان همان روح نیست؛ حتی هیچ شباهتی به آن ندارد. روح یک چیز مستقل بود که از بالا به زمین آمد و در کالبد ما قرار گرفت، اما روان یک چیز تماماً «بدنمند» است؛ بدنمند یعنی وابسته به بدن، یعنی برگرفته و برساختۀ بدن، یعنی اگر اندروفین خونت بالا برود، خوشحال می‌شوی! به این صورت بود که متوجه شدم روانشناسی، روان را نمی‌شناسد و چیز دیگری را مطالعه می‌کند که راستش هنوز هم مطمئن نیستم دقیقاً چیست؛ البته انتظار ندارم که دقیقاً بدانم، شاید خود روانشناسان هم نمی‌دانند.اما من قرار بود تبدیل به مشاور بشوم؛ یک فرد با صبر و حوصله که حرف‌های افراد را می‌شنود، آنان را درک می‌کند و می‌‎کوشد تا راه‌حلی را به آن‌ها پیشنهاد دهد. مشاور با روانشناس فرق می‌کند؛ او نیاز ندارد که افراد با اختلال عجیب و غریب را وارسی کند و مراجعین او افراد معمولی هستند، اما اتفاقی سبب شده است که مسیر معمولی زندگیشان تغییر کند؛ در واقع خود آنها هنوز معمولی‌اند! به‌جز اینکه متوجه شدم مشاور راه‌حل ارائه نمی‌کند، بقیۀ تصوراتم با آنچه ارائه شد، تطابق داشت. مشاورها راه‌حل نمی‌دهند، اما افراد را در مسیر دریافت راه‌حل قرار میدهند. دریافت از چه کسی؟ از خودشان! راه‌حل مسئلۀ مردم در خودِ آن‌هاست. کافی است به شرایطی دست پیدا کنند که در آنجا می‌توانند خود و محیطشان را به‌خوبی ببینند، فکر کنند و تصمیم بگیرند. در حقیقت مشاورها مانند راننده تاکسی‌ها هستند؛ آنها مسیر را می‌شناسند، اما مقصد را نه.وارد دانشکده که بشوید، متوجه میشوید که خوشبختانه یا بدبختانه مسیر باسواد شدن از فروید می‌گذرد! تا فروید را ندانید، اصطلاحاتش را به کار نبرید و اعتراف نکنید که او یک نابغۀ تمام‌عیار بوده است، هیچگاه جدی گرفته نخواهید شد. فروید روانکاوی را ساخت. تصور مردم از روانکاوی این است که علمِ شناخت وقایع کودکی است؛ علمی که تلاش می‌کند تا بفهمد در کودکیِ افراد چه اتفاقی افتاده و در امروز آنان چه تأثیری گذاشته است. طبیعتاً این تصور را اگر غلط نخوانیم، می‌توانیم ناقص یا ناکامل بدانیم. یک لحظه به علم شناخت روان برگردیم، در آنجا قرار بود چیزی را مطالعه کنیم که فارغ از بدن است، اما در آن مؤثر است؛ سپس متوجه شدیم که در روانشناسی آنقدرها هم روان را نمی‌شناسیم. روانکاوی هم به ما این نوید را می‌دهد که روان را بکاود و در آن چیزهایی را بیابد که مسیر زندگیمان را تغییر میدهند و احیاناً موجب رشد ما نیز میشوند. به نظر می‌رسد ما در اینجا بیشتر با پدیده‌ای به نام روان مواجه هستیم؛ چراکه قرار است چیزی به نام روان را بکاویم و این چیز باید جدای از بدن باشد تا ما بتوانیم به‌صورت منحصربه‌فرد آن را بکاویم، اما حقیقت باز هم چیز دیگری‌ست؛ روانکاوی هم به روان اعتقادی ندارد، ایضاً به روح. در حقیقت او به ناخودآگاه اعتقاد دارد. حتی یکی از همین روانکاوان مشهور فرانسوی، ژاک لکان، معتقد است: «خدا ناخودآگاه است.» و این را فرمول صحیح ماده‌گرایی می‌داند؛ بنابراین روح یا روان به آن معنا که ما تصور می‌کنیم، در اینجا هم جایی ندارد؛ چراکه ماده‌گرایی مستلزم حذف همۀ چیزهای غیرمادی است. هر چیز رازآلودی وجود ندارد، چون وجود داشتن نیازمند عینیت است و عینیت نیازمند ماده بودن.روانکاوها (با اینکه به شخصه بیش از هر قشری دوستشان دارم) زورگوهای خلاقی هستند؛ زورگو به این دلیل که معتقدند ما چیزی به نام ناخودآگاه داریم که خودمان نمی‌توانیم آن را بشناسیم و فقط آنانند که می‌فهمند در آن چه می‌گذرد و خلاق به این دلیل که چیزی را بنا نهاده‌اند که از دیگر شاخه‌های علم، زورگوتر است. در اینجا روش علمی به معنای تجربی هم اتقان ندارد. تحلیل شخصیت، ساختۀ روانکاو است و منحصر به اوست. آن‌ها از هر دانشمند دیگری زورگوتر هستند؛ چراکه تنها زمانی می‌توانید با آنان وارد بحث و گفت‌وگو شوید که روش‌شان را بپذیرید و با زبان خودشان با آنان سخن بگویید.سید مهدیار رحیمی | ورودی ۹۸ مشاوره</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 22:14:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای یک مثیر</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AB%DB%8C%D8%B1-u23nm9gux4t5</link>
                <description>دانشگاه؛ پلی برای رسیدن به موفقیت یا حاشیه‌ای برای رسیدن به موفقیت؟ شاید هر دو و یا حتی خیلی چیزهای دیگر.ماجرای یک مثیر دانشگاه؛ پلی برای رسیدن به موفقیت یا حاشیه‌ای برای رسیدن به موفقیت؟ شاید هر دو و یا حتی خیلی چیزهای دیگر. ای رسیدن به موفقیت یا حاشیه‌ای برای رسیدن به موفقیت؟ شاید هر دو و یا حتی خیلی چیزهای دیگر. شاید شما هم قبلاً این را شنیده باشید که دیدگاهی که دانشگاه به یک فرد می‌دهد، متفاوت است و ارزش خاصی دارد و یا برعکس آن را شنیده‌اید که چرا همه فکر می‌کنند که سواد شعور می‌آورد و یا بدون مدرک آکادمیک نمی‌توان موفق شد. اما در نهایت این انسان‌ها هستند که بر هر چیز، حتی بر دانشجو بودن کیفیت‌گذاری می‌کنند.دانشجو می‌تواند صرفاً هویتی در حد حضور در کلاس و طی کردن مقاطع تحصیلی و دریافت مدرک باشد و یا موجودی پر از سوال، پرسش و ابهام باشد که در تکاپوی علم، عمل و حقیقت، پیوسته عَلَم بر دوش می‌جنگد و حقیقت را مطالبه می‌کند.دانشجو می‌تواند صرفاً کاغذ سر به مهری بر طاقچه یا در پرونده باشد و یا به معنای واقعی کلمه «دانش‌جو» و در جست‌وجوی دانش باشد.دانشگاه می‌تواند پلی برای پرواز بر افق‌های غیرقابل دسترس برای سایرین باشد یا سطح آن در حد تردمیلی برای بالا رفتن از مقاطع تحصیلی (بدون بینش عمیق)، تقلیل یابد.اما تنها این مهم است که باور کنیم این ما هستیم که به این جایگاه، معنای غیرقابل تشبیه به مشابه را داده‌ایم و می‌دهیم و برعکس.ثمین روشنایی | ورودی ۹۷ علوم‌تربیتی</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 12:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دانشگاه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-boc0itvg5cza</link>
                <description>گفتند در رابطه با سؤال «چرا دانشگاه؟» بنویسم. برای شروع، چند دلیل را به شکل تیتروار برای خود نوشتم: «آمده‌ام درس بخوانم، مطالب جدید یاد بگیرم، سطح علمی خود را بالا ببرم، با آدم‌های جدید و کله‌گندۀ رشته‌ام آشنا شوم و... .»لحظه‌ای توقف کردم و به صفحه خیره شدم؛ من در حال حاضر دانشجوی ترم هفت هستم، اما کدام‌یک از این موارد واقعاً محقق شده است؟به گذشته نگاه کردم و متوجه شدم که نظرم در مورد دانشگاه، به کلی عوض شده است؛ انگار دانشگاه صرفاً مرجع آکادمیکی‌ست که آدم‌ها واردش می‌شوند، چند صباحی در آنجا هستند، مدرکشان را می‌گیرند و می‌روند؛ بدون اینکه چشمداشت دیگری داشته باشند.ولی واقعاً با علمی که از دانشگاه یاد می‌گیریم، چیکار می‌توانیم کنیم؟انگار دانشگاه به خودیِ خود و واحدهایی که در آن گذراندیم، برای من سودی نداشت. از حق نگذریم، در این میان کلاس‌هایی هم بودند که واقعاً به ما علم یاد دادند، نه جزوه و روخوانی کتاب و امتحان و اساتیدی بودند که مسیر راه را نشان دادند و به‌جای اینکه ما را به مقصد برسانند، به ما یاد دادند که چگونه خودمان به مقصد برسیم.اما مگر چند نفر بودند؟ مگر رسالت دانشگاه این نبود که «کارشناس» تحویل جامعه بدهد؟ پس چی شد؟ چرا این‌طور چیزها آن‌قدر انگشت‌شمارند که از داشتن آن‌ها، تا این حد ذوق‌زده می‌شویم؟از این حرف‌ها بگذریم و به سؤال اصلی برگردیم؛ در اینجا می‌گویم که دانشگاه طی این هفت ترم، برای من چه دستاوردی داشت و اگر کسی بخواهد که دانشگاه را به عنوان مسیر خود انتخاب کند، چرا باید این کار را کند. آورده‌های دانشگاه برای من آشنایی با چند استاد باسواد - که به‌راستی برای دانشجو وقت می‌گذاشتند و حتی زمانی که با آن‌ها کلاس نداشتیم، به ما کمک می‌کردند- و چند دوست خوب و همسفر است که انگیزه‌ای برای ادامه دادن شدند.با شرایط آکادمیک و اتمسفر علمی کشور آشنا شدم تا بدانم کجا نفس می‌کشم و باقی راه را باید چگونه طی کنم تا در این فضا دوام بیاورم.اگر الان ترم‌های اول بود، شاید دلایل دیگری هم می‌آوردم؛ مثل کتابخانۀ دنج دانشگاه که احتمالاً این امکانات را فقط در آنجا می‌توانستم پیدا کنم یا برنامۀ انجمن‌ها، وبینارها، دوره‌ها و... که حضوری برگزار شدن آن‌ها لطف دیگری داشت.حتی حشر و نشر و تعامل با دانشجوهای ارشد و دکترای رشته‌های مختلف، آدم را یکی دو سال جلو می‌انداخت.درست است که از بالا و پایین کردن‌ اتاق‌ها و کارهای اداری خسته می‌شدیم، درست است که در بعضی از کلاس‌ها، آن‌قدر کسل می‌شدیم که خواب را ارزشمندتر می‌دیدیم، درست است که کارهای ناتمامِ دانشگاه، بیشتر از کارها و پروژه‌هایی‌ست که درست و حسابی انجامشان دادیم، درست است که اندکی آموختیم و بیشتر، عمر گذراندیم و درست است که هدف‌ها و آرزوهایمان کمی گوشه‌گیر شدند، اما چنانچه از من بپرسید که اگر به عقب برگردی، باز هم دانشگاه را انتخاب می‌کنی یا نه، نمی‌دانم، شاید بگویم «آره».فاطمه عبیری | ورودی ۹۷ روان‌شناسی</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 17:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دانشگاه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-fpbomumu26re</link>
                <description>این سؤال برای بسیاری از دانش‌آموزان ایرانی کمرنگ است؛ چراکه آموزش و تحصیل آن‌ها از همان ابتدا با هدف ورود به دانشگاه و یافتن شغلی مرتبط با رشتۀ تحصیلی شروع می‌شود؛ پس طبیعتاً عدۀ کمی از دانش‌آموزان هستند که چنین سؤالی برایشان پیش می‌آید و غالب سؤال افراد، پیرامون رشتۀ دانشگاهی آن‌هاست.به قلم امیرحسین زنگانه؛این سؤال برای بسیاری از دانش‌آموزان ایرانی کمرنگ است؛ چراکه آموزش و تحصیل آن‌ها از همان ابتدا با هدف ورود به دانشگاه و یافتن شغلی مرتبط با رشتۀ تحصیلی شروع می‌شود؛ پس طبیعتاً عدۀ کمی از دانش‌آموزان هستند که چنین سؤالی برایشان پیش می‌آید و غالب سؤال افراد، پیرامون رشتۀ دانشگاهی آن‌هاست. دانش‌آموزان ایرانی کمرنگ است؛ چراکه آموزش و تحصیل آن‌ها از همان ابتدا با هدف ورود به دانشگاه و یافتن شغلی مرتبط با رشتۀ تحصیلی شروع می‌شود؛ پس طبیعتاً عدۀ کمی از دانش‌آموزان هستند که چنین سؤالی برایشان پیش می‌آید و غالب سؤال افراد، پیرامون رشتۀ دانشگاهی آن‌هاست.اما به شخصه چرا دانشگاه را بر سایر امور ترجیح دادم؟در واقع این ترجیح بنابر میل و علاقه نبود و شاید اگر شرایط برای حضور و فعالیت در زمینه‌های مورد علاقه‌ام فراهم می‌شد، هیچ‌گاه به حضور در دانشگاه فکر نمی‌کردم. کمرنگ بودن آن عرصه‌ها در سطح اجتماعی و پررنگ بودن تحصیلات دانشگاهی در بین اذهان عمومی، باعث شد به فکر ورود به دانشگاه بیفتم.دانشگاه برای عده‌ای محل یادگیری و همچنین مبادلۀ اطلاعات و برای عده‌ای دیگر، محلی برای کسب مدرک است و عده‌ای هم به دنبال گذراندن اوقات خود هستند. هنگام ورود به دانشگاه تصمیم داشتم در رشته‌ای تحصیل کنم که حداقل با امور مورد علاقه‌ام مرتبط باشد و بتوانم از چیزهایی که یاد می‌گیرم، در حوزه‌های مرتبط استفاده کنم. طبعاً هدفی که از ورود به دانشگاه داشتم، یافتن شغلی مناسب در راستای رشتۀ تحصیلی‌ام بود، اما بعدها به موردی پی بردم که حلقۀ مفقوده دانشگاه برای رسیدن به شغل مناسب بود و آن چیزی نیست جز «مهارت‌آموزی».یادگیری در دانشگاه چیزی جز آموختن نظریات کلی نیست و مهارت‌های لازم برای انجام فعالیت‌های حرفه‌ای و شغلی در دانشگاه حاصل نمی‌شوند؛ پس لازم است کسانی‌که دغدغۀ شغلی دارند، یادگیری خود را محدود به دانشگاه نکنند؛ چراکه در این صورت مهارت آن‌ها پرورش پیدا نمی‌کند و طبیعتاً در یافتن شغل مناسب به مشکل برمی‌خورند.در حال حاضر اگر از من بخواهند که هدفم از ورود به دانشگاه را بگویم، قطعاً دیگر جوابم «تحصیل و آموزش برای یافتن شغل مناسب» نیست؛ بلکه هموارتر کردن این مسیر با کسب مدرک دانشگاهی و آموختن مقداری داده و معلومات است.حتی به لحاظ علمی هم نمی‌توان به دانشگاه اکتفا کرد و اگر شخصی واقعاً به دنبال علم‌آموزی و باسواد شدن باشد، باید از منابع خارج از دانشگاه نیز بسیار استفاده کند و صرفاً تمرکز خود را بر کلیات تکراری‌ای که در دانشگاه ارائه می‌شود، نگذارد.امیرحسین زنگانه | ورودی ۹۷ روان‌شناسی</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Thu, 28 Oct 2021 19:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دهه پنجم انقلاب...</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-zoqkqu5v6fpn</link>
                <description>«من در میان شما باشم و یا نباشم، به همهٔ شما وصیت و سفارش می‌کنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد». صحیفه امام خمینی، جلد ۲۱، صفحهٔ ۹۳ و‌ اینچنین گفت پیرِ خمین... حالا که از آن روزهای شور انقلاب ۴۲ سال می‌گذرد و نهال انقلاب، شجر تنومندی شده است، رد تبر نااهلان و نامحرمان اما بر جای جای این درخت تنومند افتاده است؛ گرچه ریشه در خاک، استوار ساخته و به عقیده راسخ سر برآورده باشد. حریم انقلاب را خوفی از بیگانگان بود و شمشیر دفاع آخته در برابر دشمن خارجی؛ ولیکن هیهات که خونِ دل از خویش خورده و موریانهٔ فساد داخلی بر جان شجر انقلاب افتاده... آن انقلابی که خمینی کبیر برافراشت تا متصل به تمدن اسلامی باشد و پابرهنگان را امامان انقلاب نام نهاد، حالا صحنهٔ عرض اندام حکمرانی ناپخته‌ای شده که نه‌تنها مستضعفان را امام جامعه نمی‌داند، بلکه اذن خرد شدن استخوان‌هایشان در زیر چرخ‌های توسعهٔ اقتصادی و اجتماعی را نیز صادر کرده است... و «چه شد آرمان‌های امام؟» همانا صفیر درد آنانی است که به خون خویش در جبهه‌های نبرد، به ماهیت و تمامیتِ انقلابشان قسم خوردند تا به پیمان استوار بر سر عهدی که بستند، بمانند... فقر و شدت، فاصلهٔ طبقاتی، عزت ملی به‌دور از انساب و اشراف، عدالت اجتماعی و افتخار جهانی ملت ایرانی، آنچنان لگدمال بی‌کفایتی مسئولان و زمامدارانِ به اسم انقلابی و به‌رسم بیگانه شده است که آیینهٔ دستاوردهای عظیم فرهنگی-تمدنی جهانی انقلاب اسلامی را نیز به کدورت کشانده و نارضایتی عمومی را برانگیخته است. آرمان‌های اصیل امام راحل که از بطن اصیل شریعت مبین اسلام برآمده و چشم‌انداز تاریخ بنیان را نشان گرفته بود، به مدد سوءرفتار مدیران بی‌کفایت و بی‌لیاقتی زمامداران، حالا مضحکهٔ محافل بیگانه و آشنا شده و از همه بدتر شعلهٔ شک و تردید را در دل‌های دوستان انقلاب نیز برافروخته است و کدام خطر بالاتر از خطور شک در دل مومنان به ولایت است که اگر مرتفع نگردد، عاقبت سقیفه‌ای دیگر را در تاریخ رقم خواهد زد؟!  البته که حق آشکار است و نمی‌توان عزت ایران اسلامی عزیز را نادیده‌گرفت، که بر درجات عالی علم، دانش و صنعت ایستاده و در خط مقدم مبارزه با شرور منطقه‌ای و بین‌المللی علم برافراشته و حامی ملل مسلمان است. انقلابی که از لحظهٔ آغاز، نویدبخش آزادی و حریت بوده و مظلومان جهان را جرئت طوفان داد؛ ولیکن با این همه، اهداف بلند انقلاب اسلامی هنوز آنچنان که باید مرتفع نگردیده است... اتمام سخن اینکه اگر روزگاری هرچه فریاد داشتیم بر سر آمریکا و رژیم غاصب اسرائیلی می‌زدیم؛ اینک نیز زمان آن رسیده است که دست از مماشت با مفسدان داخلی برداریم و آنچنان که به نکبت جهانی استکبار به ستیز برآمدیم-و حقا که سرافراز بودیم-اژدهای هفت‌سر فساد را نیز با فریاد انقلابی نابود سازیم و بار دیگر در چهل‌و‌دومین سالگرد پیروزی انقلاب عزیزمان، پیمان اخوتی دوباره با طریق اصیل مقتدای امت بربندیم تا که شروعی استوارتر از پیش بر اعتلای هرچه بیشتر اسلام گرامی و ایران سرافراز گردد.</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Wed, 10 Feb 2021 19:29:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطهری زمانه‌ات را بشناس!</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%D9%85%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-a7jcfs9njpfe</link>
                <description>دوستان طلیعه تماس گرفتند و خواستند در این شماره برای علامه مصباح یزدی که هنوز نمی‌توانم برایشان مرحوم را به‌کار ببرم، مطلبی بنویسم و در فضای غبارآلود توهین‌ها و تهمت‌ها، اجمالاً دفاعی علمی از ایشان کرده باشم. خیلی  کلنجار رفتم و گاهی بغض امانم را می‌برید و گاهی غضب، قلم از دستم می‌ربود. عاقبت دیدم که توان توصیف از شخصیت علامه را ندارم و یاد خاطره‌ای افتادم که از شاگردان ایشان به کرات نقل شده بود؛ هروقت از ایشان می‌خواستند در پاسخ به سوالات و شبهاتی که در مورد ایشان مطرح شده بود، بیانیه بدهند یا مصاحبه‌‌ای کنند یا حتی شاگردان به دفاع بپردازند، می‌فرمودند که نیازی نیست و توصیه می‌کردند به کارهای مهم‌تر بپردازند. این در حالی بود که برای پاسخ به سوالات فکری و ابتدایی یک نوجوان، شخصاً حاضر  بودند وقت بگذارند و از اسلام دفاع کنند.لذا به رسم ادب از  هم‌دانشکده‌ای‌ها و هم‌دانشگاهی‌های عزیزم دعوت می‌کنم در هر حوزه‌ای که حاضرند، پای میز مناظره بنشینم و از آراء علامه مصباح که به فرمودهٔ رهبر  انقلاب، منبع بی‌غل و غش معارف اسلام بودند، دفاع کنم. به نظرم بر هر دانشجوی انقلابی، دفاع از اسلام که همان ادامهٔ راه استاد عزیزمان است، بهتر و شایسته‌تر از دفاع از شخصیت اوست. به رسم احترام به استاد، یادداشتی که بیش از بیست سال پیش در روزنامهٔ کیهان چاپ شده و رهبر انقلاب  آن را حرف دل خواندند را می‌دهم تا در طلیعه بازنشر بشود.متن زیر مطلبی است که سال ۷۹ در روزنامهٔ کیهان خطاب به آیت‌الله مصباح به چاپ رسید.  امام خامنه‌ای(حفظه الله) این مقاله را حرف دل خودشان معرفی کردند. نسبت تو  چراغ راه مایی! نه اینکه چراغی در دست داشته باشی و در این ظلمت آذین بسته، راه را نشان ما بدهی. نه، تو خودت چراغی! هرکجا که بایستی، به هرکجا  که اشاره کنی یا از هرچه که بگویی، ما با اطمینان تو را باور کرده‌ایم. ما به تو اعتماد داریم. ما از تو دروغی نشنیده‌ایم. ما تو را تاکنون با اجنبی ندیده‌ایم.ما امضای تو را پای معاهدات ننگین وابستگی مشاهده نکرده‌ایم. تو چراغ راه مایی. از هرچه که بگویی، باورت می‌کنیم. چرا چنین نباشیم؟! مگر نور، جنسش یکی نیست؟ حالا چه این نور از خورشید باشد یا از نورافکنی  قوی يا از شمعی کوچک یا از تو که چراغ راه مایی. با تو هستم؛ ای چراغ راه خوبی‌ها، ای مصباح! تو  اگرچه چراغ راه مایی، اما مطلق نیستی. مگر کسی غیر از خدا می‌تواند مطلق  باشد؟ نه، منتها تو خودت را به اشتعال آورده‌ای. یعنی چه؟ یعنی اینکه  بعضی‌ها همتشان این می‌شود که چراغی در دست بگیرند و کورسویی به اطراف بتابانند؛ اما بعضی هم مثل تو، خود را به اشتعال می‌کشند؛ شهدا  این‌گونه‌اند. تو هم در شهادت مستغرقی. اگر شهید به یک تیر و ترکش به مقام شهود و شهادت می‌رسد، تو هر روز و هر ساعت با تیر و ترکشِ از خدا بی‌خبران، معاندان، فتنه‌گران و جاسوسان، شهید می‌شوی. ما اشتعال تو را  می‌بینیم. کسی که چشم هدایت به تو دارد، راه را گم نمی‌کند و در هزارتوی  نسبت‌ها زمین‌گیر نمی‌شود. تو همچون سایر علمای ناب شیعه، با به‌آتش کشیدن خود، راه حق و باطل را نشان ما می‌دهی. امثال شما، ذخیره‌های معرفتی آخر الزمانید. چلچراغ‌هایی  که نشئهٔ سوزشان از نفت، روغن و نیروی الکتریسیته نیست؛ بلکه نور از  اشتعال وجودشان ساطع می‌شود. وقتی کار به اینجا بکشد، یعنی به جایی که تمام دار و ندار آدمی به آتش کشیده شود، مگر می‌شود جلوی انتشار نور را گرفت؟ تو علاوه‌بر جسمت و علاوه‌بر علم و اندیشه و معرفت و سال‌ها صبوری و حلم و  اخلاق و دوراندیشی‌ات، حالا آبرویت را به کبریت اشتعال سپرده‌ای و کسی که کارش به این جا کشید مگر از راه‌رفته بازمی‌گردد؟مگر از شتاب و انتشار نور باز می‌ماند؟ کسی که به قول خودت، حتی نگوید: «راضیم به رضای تو» و  بگوید: «من کی هستم که رضایت بدهم؟ هرچه که تو می‌خواهی باشد». آیا چنین  کسی از زخم آبرو می‌هراسد؟ آنجا که سلاح، مال، کلام و استدلال کفایت نکند، شاید آبرو به‌کار آید و کاری بکند و تو، خوب از این متاع در مصاف با حرامیان بهره برده‌ای. مبارکت باد! آدم وقتی با کسی احساس صمیمیت می‌کند، او را با ضمیر تو خطاب می‌کند؛ در سخن گفتن با شما، من به اندازهٔ کافی از سهم صمیمیت خود سود جستم. حالا اجازه بدهید شأن کلام خود را به جایگاه واقعی‌اش بازگردانم. ما شما را چراغی از چلچراغ راه بشریت می‌دانیم. از غیرت، صبوری، فهم و پایمردی شما درس می‌گیریم و از آبرویی که بر کف دست  آورده‌اید، در پوست نمی‌گنجیم. نسبت آدم‌ها و تعلقاتشان، متفاوت است؛ یکی  به چوب و درخت تعلق دارد، جنگل‌های شمال کشورمان که هیچ، جنگل‌های تودرتوی  آفریقا هم حریف حرص او نمی‌شود؛ یکی هم به قدرت و شهرت وابسته است،  نمایندگی مجلس و وزیری که هیچ، رئیس دهکدهٔ جهانی شدن هم احتیاج روزافزون  او را جواب نمی‌گوید.ما معتقدیم با ردیابی نسبت آدم‌ها، می‌شود به ذاتشان پی برد. شما در این وادی به دنبال چه‌ هستید تا نسبت شما و ذات شما را در همان راستا مطالعه  کنیم؟ برای حفظ قدرت آمده‌اید ؟ پول و پله‌ای در کار است؟ هیبتی دارد از کف  می‌رود؟ قول و قراری؟ کارخانه‌ای؟ شراکتی؟ حزبی؟ نفوذی؟ استمالتی؟ نه! نه!  نسبت شما را تنها با خدا باید سنجید. اگر نه کافی بود شما هم قدری از  نردبان وجاهت خود پایین می‌آمدید و سری به برلین و کنفرانسش می‌زدید؛ در  این صورت می‌دیدید که چگونه نام شما را به سقف آسمان حک می‌کردند و به یمن  قدومتان، طاق نصرت می‌بستند! هرچه نسبت شما با خوبی‌ها، درخشندگی‌ها، اصالت‌ها و بایستگی‌ها بیشتر است، نسبت آنانی که به‌ صورت شما تیغ می‌کشند، رو به قهقر است. حضور شما برای آن‌ها تنگی نفس می‌آورد. آن‌ها به همه یا هیچ معتقدند. همین  امروز، روزنامهٔ رسالت شکوه کرده بود که فلان حزب در تصاحب کرسی‌های مجلس،  جناحی عمل کرده است و به چند صدایی مدعای خود اعتنایی نکرده است. باید  گفت: برادران، شما از پوشال آیا می‌توانید ارادهٔ استقامت کنید؟ و یا مگر  از یک عنصر فریبکار می‌شود انتظار صدق و درستی داشت؟ که اگر بله، خود این اراده و انتظار بر باد است. راز این همه هجمه به شما در چیست؟ آیا زبانم  لال از اینکه می‌بینند شما با اجانب در ارتباطید، در خود می‌گدازند؟ یا از  اینکه بساط اقتصاد کشور را به پیسی و دریوزگی درانداخته‌اید؟ یا جمعیت جوان کشور را در بطالت متوقف کرده‌اید؟ یا نیک براون جاسوس را به سفیر کبیری آورده‌اید؟ یا وضعیت صنعت و کشاورزی کشور را به فلاکت انداخته‌اید؟ یا مواد مخدر را مثل نقل و نبات در دسترس خاص و عام گذارده‌اید؟ یا در مجامع بین‌المللی از لباس خود تخلیه شده‌اید؟ یا مخاطب صریح جاسوس‌ها شده‌اید؟ یا  ادارهٔ کشور را به امان خدا وا نهاده‌اید؟ یا سنگ آزادی به سینه کوفته‌اید و دهان مخالفان دوخته‌اید؟ یا معیشت مردمان را به خون جگرشان  آمیخته‌اید؟ یا شکاف هولناک طبقاتی را باعث شده‌اید؟ یا از مجامع وابسته و  غیروابسته به دولت‌های استکباری، چراغ سبز دیده‌اید؟ راستی چرا با شما  مخالف‌اند؟ چرا چشم دیدن شما و گوش شنیدن استدلال‌های محکم شما را ندارند؟بگویم علت همهٔ این مخالفت‌ها، تنها در این است که شما در جانبداری از اصالت ناب شیعه، پرچم ولایت برداشته‌اید. آری  عزیز ما، گناه شما همچون اسلاف شما در همین است. شما اگر زبانم لال مثل آن  روحانی‌نمای کنفرانس برلین، زیستی مواج و شکل‌پذیر داشتید؛ حالا چشم و  چراغ آن‌ها بودید و حجم روزنامه‌هایشان را از مراتب علم، فهم، هوشمندی،  فرزانگی و آینده‌نگری خود پر کرده بودند. آن‌ها به همان نسبتی که به غرب دل  داده‌اند، از شما و امثال شما دل بریده‌اند. شما و امثال شما مانع  گسترش و ظهور این نسبت وابسته‌اید. حزب توده در تمامی سال‌های عمر بعد از  انقلاب، خود نسبت خود را با شوروی سابق انکار می‌کرد و بر سر این انکار، جدل نیز می‌کرد. بعدها که جاسوسی این حزب آشکار شد، نسبت‌ها از مدار خدمت به ورطهٔ خیانت منتقل شد. همان‌گونه که عین همین نسبت، امروزه دربارهٔ نهضت آزادی صدق می‌کند؛ یعنی نسبت نهضت آزادی با آمریکا، همان نسبت حزب توده  است به شوروی سابق؛ منتها شکیل‌تر و تر و تمیزتر و متناسب با مذاق موازین  کارسازی‌شدهٔ بین‌المللی. عمده زخم‌هایی که این روزها به تن شما  می‌نشیند، از همین ناحیه است. دقیقاً به یاد دارم که در مصاحبهٔ کیانوری، رهبر حزب توده، با شهید بهشتی با سماجت و وقاحت تمام از شأن خدوم حزب توده  سخن گفت و اطلاق خیانت را از جانب شهید بهشتی رد کرد و رجوع به مجامع حقوق  بشری را تهدید کرد. چند سال بعد، آنگاه که شهید بهشتی به راه خود رفت و  کیانوری نیز به راه خود و دست‌های آلوده و مزدور کیانوری و حزب توده برملا  شد، همین فیلم را مجدداً از تلویزیون خودمان پخش کردند. کیانوری با استدلال  و استحکام، نسبت حزب توده با شوروی را رد می‌کرد و بر اصلاح‌طلبی و توسعه و  جامعهٔ مدنی پا می‌فشرد. حالا نیز همان روند ادامه دارد؛ کار درست و  به ظاهر مستحکم! نفوذی‌های نهضت آزادی در دولت، بستر فحاشی را به اسم  روزنامه و نشریه فراهم کردند و دلارهای آمریکا و نقشه‌ها و طرح‌های سیا در برپایی قتل‌های زنجیره‌ای و فضاحت کوی دانشگاه، خوراک، جاهت و مطرح شدن  برایشان آورد. در این میان توهین به شما، دقیقاً نعلی است که به پای  اسب مراد خود زده‌اند و می‌زنند. چرا؟ به این سخن &quot;ریچارد مورفی&quot; وابستهٔ  صهیونیست‌ها در دستگاه سیاست خارجی آمریکا دقت کنید:«تصویب بیست‌میلیون دلار برای سرنگونی جمهوری اسلامی ایران، تنها یک نماد رسمی و قانونی است.  این نماد، دست ما را برای خدمت بازمی‌گذارد. دوستان ما در ایران نباید از  سایر پتانسیل‌های ایالات متحده بی‌نصیب بمانند. در این صورت است که سرنگونی معنا پیدا می‌کند. هیچ به این اندیشیده‌اید که با بیست‌میلیون دلار، یک کارخانهٔ کوچک دمپایی هم نمی‌شود احداث کرد؟»حالا من نگاهم را از کنار مجلس سنا و کنگرهٔ آمریکا و از روی بیست‌میلیون دلاری که برای سرنگونی ما تصویب کرده‌اند، به سایر پتانسیل‌های آمریکا  می‌چرخانم؛ پتانسیل‌هایی که مغز کامپیوترهای سازمان سیا در طراحی قتل‌های  زنجیره‌ای و ظهور آدم‌های از یاد رفته، تنها یکی از آن است. با این همه چرا  به شما اهانت نکنند؟ و چرا شما را متحجر و متصلب نخوانند؟ اگر خوب در  دستور کار اینان بنگریم، روی شما و چلچراغ‌هایی که ظلمت را پس می‌زنند، خط  کشیده شده است. برای خاموش کردن یک چراغ چه می‌شود کرد؟ فهم کامپیوترهای  سازمان سیا می‌گوید: پف کنید! حالا شما نسبت پف اینان را نه به نور الهی، که به خورشید بسنجید. وقتی کسی خود را به اشتعال کشید، باد دهان برای خاموش کردن آن اشتعال مناسب  نیست؛ اگرچه زیرکی حکم می‌کند که از چراغ و چلچراغ‌ها باید محافظت کرد.نویسنده: علی افشاری‌مهر، کارشناسی ارشد روان‌شناسی شناختی</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jan 2021 03:34:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر پرچم خیر النساء</title>
                <link>https://virgool.io/talie-ut/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%A7%D8%A1-iqfnsuuytklf</link>
                <description>زینب(س) در میدان معرکه پس از جنگ، وقتی نزد برادر خود رسید، بدن مبارک حضرت را بلند کرد و فرمود: «ربّنا تقبَّل منّا هذا القربان» و زمانی که اجساد تدفین شدند، حضرت، برادر خود را با عنوان «نیمۀ قلب من» خطاب کرد. تجلی این احساسات زیبا حتی در میدان جنگ، التیام‌بخش و روح‌نواز است.اکنون پس از گذشت ۱۴۰۰ سال، روایاتی از جوانمردی و رشادت و میدان جنگ از کربلا شنیده‌ایم؛ ولی کمتر به گوشمان خورده که کسی از خیمه‌ها و صحنه‌های پشت معرکه روایتی برایمان بیان کند. به گمانم اصلا این اطمینانِ ناشی از ایمان مردان پشت خیمه‌ها بود که مستحکم‌تر می­شد.عزاداری‌های امروز ما بیشتر سبکی مردانه دارد؛ پرشور، ریتمیک و بدنی و زنان به عنصری منفعل و صرفا شنونده تبدیل شده‌اند. این در حالی است که علم اولین عزاداری‌ها توسط زنان، یعنی همسران اهل‌بیت و همسران شهدا و دخترانشان برپا شد. این به این معناست که عزاداری زنان و به عبارتی عزاداری زنانه، سابقه‌ای چندین هزار ساله دارد؛ اما اکنون حضور زنان در عرصه‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی که اوج تجلی آن عزاداری سیدالشهداست، کم‌رنگ‌تر شده است.از یکی از دوستانم شنیدم که می‌گفت در مسیر اربعین در خیمۀ عباس‌بن‌علی، زنان عرب به­گونه‌ای متفاوت عزاداری می‌کردند. خانمی آرام و با سوز شعر می‌خواند و پس از چند بیت، همه چیزی شبیه آه را تکرار می‌کردند. زنان گریه می‌کردند؛ اما جیغ نمی‌زدند. ضجه می‌زدند؛ اما فریاد نمی‌کشیدند. نمی‌دانم محتوای روضۀ آنان چه بود؛ اما به گمانم این نوعِ آرام عزاداری با زنان سازگارتر است. 《غم کربلا روضۀ زینبی می‌خواهد》. زنان خواهان شنیدن کربلا از منظری زنانه هستند. این را شاید خودشان هم ندانند، چون به هیئت‌های مرسوم عادت کرده‌اند؛ اما روح زنان این را طلب می‌کند؛ داستان‌های انسانی با مایه‌های عاشقانه و عارفانه. زنان، با عشق آرامش می‌یابند و با اقتدار، احساس غرور می‌کنند. زنان نیازمندند که بدانند در صحنۀ نبرد، چگونه باید با روحیات لطیفشان موثر باشند و چگونه زینب‌وار عمل کنند. از کل کربلا یک زینب را برایمان تصویر می‌کنند، آن هم با صفاتی مردانه. نه که بگویم شجاعت صفتی مردانه است، بلکه صفتی انسانی است؛ اما جنس و قالب روایت‌ها مردانه است. فهم و بیان زبان زنان را از زبان مردان شنیدن، نه تنها دشوار و دیریاب است که ناقص نیز است.عزاداری باید به عمق جان آدمی نفوذ کرده و در زندگی روزمره تجلی یابد. عزاداری‌های مرسومِ به اصلاح مردانۀ امروز ما، آمیزه‌ای از هیجان و شور است که پس از پایان مجلس، فروکش کرده و به فراموشی سپرده می‌شود. اینجاست که لزوم عزاداری‌های زنانه پررنگ‌تر و آشکارتر ظاهر می‌شود. زنان عزاداری را به عمق جان فرو برده و در اشک ظواهر آن را متجلی می‌کنند. زنان توانایی بالایی در کاربردی‌سازی و تبدیل مفاهیم عمیق و انتزاعی به مفاهیم ملموس و قابل درک روزمره دارند. این مهم، هم پاسخی به نیاز زنان و هم پاسخی به نیاز جامعه است.به نظر می‌رسد که می‌بایست به ۱۴۰۰ سال پیش سفر کرد و پای مرثیه‌سرایی‌های حضرت زینب نشست، باید علم عزاداری زنانه را دوباره برپا کرد و طرحی نو درانداخت...فاطمه عبیری</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 22:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چکاندن ماشه بر قلب برجام</title>
                <link>https://virgool.io/talie-ut/%DA%86%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-csakclhikgmn</link>
                <description>هو الجبارحدود پنج سال پیش بود که قطعنامۀ 2231 در شورای امنیت سازمان ملل تصویب شد. البته که از همان آغاز توافق، دو قطبیِ «خوش­بینی» و «واقع‌­بینی» در قبال برجام ایجاد شد. عده‌­های منتظر بودند تا دوستی با کدخدا و رفقایش، نانِ بر سرِ سفره­‌هایمان را دوچندان کند. اما عده­ای دیگر هم بودند که عدم شروع همزمان تعهدات طرفین را، صرف نظر از سوراخ­‌های حقوقی و امتیازدهی­‌های غیرمعقول، دالِ بر غیرقابل اعتماد بودن برجام می­دانستند.حالا تقریبا عموم جامعۀ ایران، چه سیاسیون و چه غیر آنان، بر مستحق بودن دستۀ دوم واقف ­اند؛ غیر از دولتی که توافق را انجام داده و ریزه ­خورهایی که بر سر خوانِ این دولت نشسته‌­اند. ایران آنقدر به تعهدات برجام پایبند ماند و امتیازی دریافت نکرد که حتی دیگر بازی­های رسانه‌ای هم توان تحریف این حقیقت را ندارند. طبق گزارش سخنگوی سازمان انرژی اتمی، عوامل خرابکاری در سیاست غنی­‌سازی نطنز، با دسترسی دوم آژانس به این سایت در اواخر سپتامبر ارتباط مستقیم دارند. این یعنی طرف دیگر برجام، نه ­تنها از ظرفیت‌های حقوقی خود برای امتیازگیری استفاده می­کند، بلکه با وفاداری به ضرب­المثلِ «از آب کَره گرفتن» برای ضربه‌­های امنیتی و نظامی نیز، ظرفیت ایجاد می­کند.این بار کدخدا می­خواهد از آب کره بگیرد! در روز سی مرداد بود که مایک پمپئو، وزیر امور خارجۀ ایالات متحده، اطلاعیه­ای را به شورای امنیت تسلیم کرد که طی آن، مکانیسم ماشه و بازگشت خودکار قطعنامه‌­های علیه جمهوری اسلامی ایران انجام شود. این قطعنامه­‌ها که با توجه به توافق برجام به حالت تعلیق درآمده بود، باید پس از پنج سال به‌طور کامل رفع می­شد؛ اما ایالات متحده به عنوان عضوی از برجام، درخواست بازگشت کامل آن را داده است. عجیب شد؟ آمریکا به عنوان عضوی از برجام؟! بله، آمریکا با آنکه به ­طور رسمی از برجام خارج شده، با ادعای آنکه عضوی از هیئت موسس این توافق است، قصد فعال کردن مکانیسم ماشه را دارد؛ اما چگونه؟ ایالات متحده می­خواهد با استفاده از «وتوی مضاعف» یا «وتوی دو مرحله‌­ای»، مسیر فعال­سازی این مکانیسم را باز کند. در مادۀ بیست ­وهفتم منشور سازمان ملل که در مورد رأی­گیری در شورای امنیت است، قید شده است که اگر موضوع مورد بحث، «آئین­ نامه‌­ای» باشد، برای تصویب فقط به نُه رأی مثبت نیاز دارد و حتما باید پنج عضو دائم هم، نظر مثبت داده باشند؛ یا دست کم مخالفتی نداشته باشند. در نوع دوم است که آمریکا می­تواند با نظر منفی از حق وتو استفاده کند.این­گونه پیش‌­بینی می­شود که روسیه و چین، قطعنامه­ای آئین­‌نامه­ ای تحت این عنوان که «آمریکا عضو مشارکت­کننده در برجام نیست»، به شورای امنیت ارائه کنند. بحث در مورد این قطعنامۀ جدید هم کاملا محتوایی است. پس آمریکا می­تواند با حق وتوی خود ورود کند و آئین ­نامه­ ای بودن این قطعنامه را رد کند. پس از اینکه ماهیت محتوایی قطعنامه در شورای امنیت تأیید شد، ایالات متحده عدم عضویت خود در برجام را وتو می­کند و پس از آن، امکان فعال کردن مکانیسم ماشه را خواهد داشت.گفتیم که مکانیسم ماشه، قطعنامه­ های به حالتِ تعلیق درآمده را علیه ایران باز می­گرداند. این قطعنامه ­ها که شامل محدودیتِ تجارت تسلیحات متعارف ایران است، قرار بود در بیست و ششم مهرماه امسال، رفع شود. برداشته شدن این محدودیت در صادرات ما تأثیر خاصی ندارد؛ اما در واردات مؤثر است. علاوه­بر افزایش توان و بنیۀ دفاعی، خرید مستقیم نفت توسط روسیه و چین در ازای تسلیحات، می­تواند موجب تضعیف ساختار تحریم نفتی شود.در مادۀ ده­ و یازده قطعنامۀ 2231 است که سازوکارِ بازگشت تحریم­های تسلیحاتی یاد شده و بندهای سی­وشش و سی­ وهفت برجام نیز به سازوکار حل اختلاف در برجام پرداخته است؛ اما اگر اختلاف در سطح کمیسیون مشترک برجام حل نشود، به شورای امنیت ارجاع داده خواهد شد. با علم به همین مسئله است که آمریکا، ابتدائن شکایت را در شورای امنیت ثبت کرد. نکتۀ جالب دیگری که مهارت دیپلمات­های ما در مذاکرات را می­رساند، این است که با بازگشت قطعنامه ­های پیشین، تعهدات ما در برجام از بین نخواهد رفت و ما موظف به انجام تمامی آن­ها هستیم. در این بین، تنها اهرم فشار دولت می­تواند اخراج بازرس­های آژانس باشد که همین هم با اظهار نظرهای جناب ظریف دربارۀ بهانه ندادن به ایالات متحدهو رژیم صهیونیستی، منتفی است. دولتی که با بازخوانی نادرست قانون، واکنش درقبال برجام را به­ عهدۀ شورای امنیت ملی می­داند و با چشم داشتن به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، به دنبال باب جدیدی از گفت ­وگو و حقارت است! با این وضع، تنها می­توانیم دست به دامان مجلس شویم که با تصویب طرحی سه ­فوریتی، تمام تعهدات ایران در برجام را متوقف کند و به ارزش­هایی همچون استدلال و عدالت که از ارزش­های ناب این انقلاب است، وفادار بماند.والسلام علیکم و الرحمه الله و برکاتهامیر مهدی عبدی</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 21:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی بی</title>
                <link>https://virgool.io/talie-ut/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-vilcilstiyic</link>
                <description>بی­ بی همیشه عقیده داشت، هرچیزی خانگی‌­اش بهتر است. می­‌گفت خانه اگه خانه باشد، همیشه جنسِ همه ­چیز جور است؛ از غذا و چای خانگی‌­اش را طلب می­کرد تا روضه...محرم که می­شد، صندوق چوبی گوشۀ اتاق را باز می­کرد و از بقچۀ سفید سوزن‌دوزی، کتیبه‌­ها را بیرون می‌­آورد، هر کدام مان را سیاهی عزای ارباب به دست می­داد و می­گفت:«نوکری کنید!» چند سال اول، همۀ کارها روی دوش خودش بود. رفته رفته اما چند روز مانده به محرم، اهل کوچه یا علی می­گفتند و هرکس سهم خودش را از نوکری ارباب ادا می­کرد، حتی بعدترها روز عاشورا نذری‌­های چند صد نفری در حیاط خانۀ بی بی می­‌پختیم.محرم­‌ها چنان به دلمان می­‌نشست که بهترین ماه سالمان را می‌­ساخت. در دنیای کودکی­مان نمی­‌دانستیم این­گونه همدلی کردن­‌های اهالی را حب الحسین یجمعنا رقم می­زند و ما تنها می‌­دیدیم و یاد می­گرفتیم.بوی اسپند که توی حیاط خانه می‌پیچید، صدای قل قل سماور چای روی میز کنار در حیاط، خودش را از بین صدای دمادم صلوات­های آسید مجتبی به گوش اهالی خانه می­رساند. آسید روی چهارپایه­ای در ایوان می‌­نشست و ذکر مصیبت می­خواند. چند کلامی هم مسئله می­گفت. زن‌های محله، آرام چادر مشکی به صورت می‌­کشیدند و دور از هیاهوی کوچه و خیابان، اشک بر رخسارشان جاری می­شد.آن روزها که تحصیل علم به ماهوی کنونی­اش مقدور نبود و اکثر بانوان به امورات خانه­داری مشغول می­شدند، روضۀ خانگی بی ­بی برای زنان محله، حکم کلاس درس بود برای یاد گرفتن واجبات شرعی­شان.حتی یادم هست در چند دهۀ محرم، خیرات محله در خانۀ بی­بی گل بانو جمع و خرج جهیزیۀ دختر آقا شمس­الدین و درمان سرطان بنت‌­الهدی، دختر آسید مجتبی، را جور کرد.یک سال هم شب عاشورا، بابا و آسید مجتبی و بی­بی به همراه چند ریش ­سفید محله، به خانۀ یکی از اهالی رفتند تا اختلاف خانوادگی­شان ختم به خیر شود که به حمد الله شد. از روضه­های خانگی بی­بی چه دخترها که سفیدبخت شدند و چه خیرات که جاری در محله ­شد. خیرات روضه­های خانگی بی­بی محدود به محرم نبود و در طول سال جاری بود.خانۀ بی ­بی پناه محله بود؛ هرکس نذری داشت، همان اهل روضه جمع می­شدند و اجابت زحمت می­کردند. هر کس دردی داشت، اهالی روضه درمانش می­شدند و گره از مشکلش باز می­کردند. بعد از آن سال که بی­‌بی از بین ما پر کشید، بابا عکس بی­ بی را کنار عکس آقا بزرگ شهیدمان، روی طاقچه گذاشت و خانۀ بی­بی را وقف هیئت کرد. عقیده داشت که تنفس در هوای امام شهیدمان اگر ما را عاقبت به خیر کرد، بچه‌­هایمان را هم می­کند..­.حالا هر سال چند هفته به محرم مانده، خانۀ بی ­بی را سیاه­پوش عزای ارباب می­کنیم و روضۀ خانگی بی­بی را از سر می‌­گیریم.از محلۀ ما، هیئت­های معروف بزرگی جان گرفت. مداح­‌هایی که پای صدای خش­دار آسید مجتبی بزرگ شدند، هر کدام علم و کتل روضه‌­های خانگی بی­بی را در جایی از شهر بلند کردند. حالا هر سال ظهر عاشورا، همۀ دسته­های عزاداری هیئت­های بزرگ سرازیر خانۀ بی­ بی می­شوند و بی­بی همان جور چارقد به سر، دستی به سینه دارد و دیگران را به عزای جدش حسین­، دعوت می­کند.زهرا نیکوکار</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 21:51:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا تا دل بُوَد...</title>
                <link>https://virgool.io/talie-ut/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D9%8F%D9%88%D9%8E%D8%AF-qvmtyj5zgs0g</link>
                <description>محرم و صفر که می‌شود، کوچه و خیابان­‌ها رنگ دیگری به خود می­گیرند و فضای شهر و محله متفاوت می­شود. در این ایام مردم برنامۀ زندگی و کاری خود را به جهت اقامۀ عزا و شرکت در مجالس سوگواری تغییر می­دهند. عزاداران با این مجالس انس دارند و با علاقۀ خاصی در آن شرکت می­کنند.اگر بخواهیم کمی به ساختار این مجالس فکر کنیم، می­بینیم که بسیار از ساختار ساده­ای تشکیل شده­اند: سخنرانی و مدیحه­‌سرایی.شاید این سال­ها این دو بخش مورد بررسی خیلی­‌ها قرار گرفته باشد و جرح و نقد بسیاری بر محتوا و غالبشان و حتی ارجحیت این دو به یکدیگر شده باشد؛ از این جهت به یک بررسی اجمالی می­پردازیم.از طرفی شاید این موضوع مطرح باشد که معرفت­‌بخشی از طریق سخنران در مجالس، ارجح و به یک معنا، مهم­تر از مدیحه‌­سرایی باشد. برای بررسی این نظر دو نکته حائز اهمیت است. یک اینکه محتوای سخنرانی برگرفته از والاترین مطالب باشد، که طبعا برای دستیابی به این مورد باید به مخزن آن که ائمۀ اطهار(ع) می­باشند، رجوع کرد. به عبارتی، محتوای سخنرانی باید برمبنای روایات و احادیث باشد، نه افکار و عقاید دیگر انسان­‌ها. نکتۀ دوم این است که باید جایگاه این نوع معرفت­بخشی را جدی بگیریم، همانطور که امام صادق(ع) می­فرمایند:«خدا رحمت کند بنده­ای را که با دیگری گرد آید و احکام و دستورات دین را به یاد آورند و نفر سوم در میان آن دو، فرشته­ای خواهد بود». ضمن اینکه می‌فرمایند:« خداوند به این دو بنده بر فرشتگان فخر می­نماید».در طرف دیگر، به اولویت روضه­‌خوانی و مداحی بر سخنرانی برمی­خوریم که این موضوع را هم باید طبق جایگاه آن بررسی کرد. در تبیین جایگاه آن همین بس که هر کس بر مصیبت اهل بیت(ع) گریه کند، چشمانش در روز قیامت که همۀ خلایق گریان هستند، گریان نشود و این اشک­ها موجب بخشیده شدن گناهان او می­شود. حتی نفس کسی که در حال غصه خوردن برای این مصیبت‌­هاست، عبادت است.علاوه­بر مورد فوق نکته‌­ای وجود دارد؛ اگر کسی در این عالم عاشق شود، دیگر نمی­توان اعمال و رفتار او را با متر و معیار عادی سنجید. عاشق مانند دیگران رفتار نمی­کند و این رفتارش هم برگرفته از سوز و گداز درون اوست. در رابطه با عشق به اهل بیت(ع)، به‌خصوص سیدالشهداء(ع)، ماجرا خیلی فرق می­کند؛ زیرا در این رابطه، معشوق دیگر انسان عادی نیست و همچنین نوع رابطۀ قلبیِ برقرار شده هم، متفاوت از سایر روابط عاطفی است؛ بنابراین نمی­توان عاشق و عزادار این دستگاه کرامت را قضاوت کرد و او را مانند دیگر عاشقان دانست.در نهایت با بررسی هر دو بخش مجالس عزاداری، به موضوع مشترکی برمی­خوریم و آن، یاد و ذکر اهل بیت(ع) است. امام صادق(ع) می­فرمایند:« هرگاه گرد هم آمدید، به ذکر و یاد ما مشغول شوید». ایشان بهترین مردم پس از اهل بیت(ع) را کسانی می­دانند که ذکر ائمۀ اطهار(ع) را یادآوری کنند و مردم را به یاد آنها دعوت کنند.در آخر از خدا می­‌خواهیم، توفیق حضور جسم و حضور قلب در این مجالس را به ما عنایت فرماید و ما را در مقابل صاحب عزا، حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها، روسیاه نفرماید.محمد محسن مقدم</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 21:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نفس دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@basij_psyedu_ut/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-exixfmjvrtm3</link>
                <description>دلتنگی امانم را بریده بود. سراغ دفترخاطراتم رفتم، چشمانم را بستم و صفحه‌ای را باز کردم. با دیدن صفحه، بغضی بر گلویم نشست. انگار زمین و زمان قصد داشتند به دلتنگی‌ام دامن بزنند.از ابتدای صفحه شروع به خواندن می‌کنم:«امروز سه شنبه ۲۳/۷/۹۸، بعد از سه ساعت پیاده‌­روی، به اطراف نجف و عمود اول رسیدیم؛ در ابتدای مسیر به مقصدِ بهشت. حالم خوب که نه، عالی‌ست! به اولین موکب که رسیدیم چای گرفتم. یک سالی بود که طعم این چایِ بهشتی را نچشیده بودم. مشتی امسال هم هوایم را داشتی، شُکرت.»غوغایی در دلم برپا شد؛ غوغایی که جز با مرور خاطرات آرام نمی‌شد. ورق زدم؛«امروز چهارشنبه۲۴  /۷/۹۸، دومین روز از پیاده‌روی‌مان، ساعت ۴:۳۰ صبح است. نسیم خنک پاییزی صورتم را نوازش می‌دهد. این هوا در این سرزمین غنیمت است؛ پس با نفسی آن را تا اعماق وجودم فرو می‌برم. در تضاد عجیبی به سر می‌برم؛ از طرفی دلتنگِ کرب و ‌بلا و از طرفی گمگشتۀ این راه. دلم می‌خواهد زمان از حرکت بایستد.صدای اذان می‌آید، باید بروم و برای صلاة صبح آماده شوم. یاعلی.»قطره اشکی از گوشۀ چشمم سر می‌خورد. ببین امسال چگونه از قافله عقب ماندیم!ورق می­زنم؛«امروز ۲۵/۷/۹۸، سومین و آخرین روز پیاده‌­رو‌ی ست. حالم قابل وصف نیست؛ ذهنم آرام و قلبم مغشوش است. هر از چندگاهی هم چشمانم می‌جوشد و اشک‌هایم سرازیر می‌شود. انگار خاک این سرزمین زادۀ غم است؛ اما این غم هم مبارک است و هم دلنشین. می‌دانم که دل کندن از اینجا ناشدنی است. آنقدر به این سرزمین و مردمانش وابسته شده‌ام و مهرشان به دلم افتاده که حد ندارد. راستش را بخواهی امروز نذر کردم که هرسال، پای پیاده به زیارت بیایم؛ اما می­ترسم! می­ترسم این دفعۀ آخر باشد. خدایا خودت زیارت بهشتِ زمینی‌ات را روزی هرساله­‌ام کن.خب دیگر نزدیک عمود آخر هستیم. می‌روم که لحظات باقی‌مانده را دریابم. این هم بماند به یادگار از اربعین امسال.»دیگر طاقتم طاق می‌شود. دفتر را می‌بندم. گریه امانم را بریده است. غم وجودم را فرا گرفته؛ غم فراق و دوری. می‌دانم که این دل به هیچ راهی آرام نمی‌شود.شعری در ذهنم تکرار می‌شود: «چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی»آری این غم مبارک است، دلنشین و مبارک.به سمت حرم برمی‌خیزم و از دور سلام می‌دهم.السلام علی المظلوم بلا ناصر؛ سلام بر مظلومی که که هیچ یاوری نداشت.از دور سلام می‌دهم و در انتظار پاسخت هستم...مهدیه برفروشان</description>
                <category>نشریه طلیعه</category>
                <author>نشریه طلیعه</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 21:39:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>