<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا بصیرزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@basirzadehsarah</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:05:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/300794/avatar/HoilFd.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا بصیرزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@basirzadehsarah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در قیر شب</title>
                <link>https://virgool.io/@basirzadehsarah/%D8%AF%D8%B1-%D9%82%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-mnazde58dh02</link>
                <description>یکم: از اینکه او همیشه دستش در دماغش است متنفرم، انگشتش را می‌چرخانَد و می‌چرخانَد، جوری که انگار، آن حفره، نه یک حفره‌ی چند سانتی، بلکه کیف پر از وسیله ای است که می‌خواهد چیزی را در آن پیدا کند،بابایم را می‌گویم او همیشه این کار را انجام می‌دهد، حتی وقتی می‌آید مدرسه، تا در جلسه شرکت کند، و البته که دیر می‌آید، می‌خواهد برود دفتر مدیر، پس از وسط حیاط رد می‌شود، و آن وقت همه او و همینطور انگشتش را می‌بینند، .من؛ مامان ها را می‌بینم که بعد از جلسه در حیاط کنار هم جمع شده‌اند و پچ پچ می‌کنند،لب خوانی بلدم‌،نگاهم را به سمتی می‌برم که دو مامان ایستاده‌اند ، مامان اولی که مادرِ فریبا شاه پسند است، لب های کلفت قرمزش را تکان می دهد، می‌توانم از باز و بسته شدن دهانش بفهمم چگونه کلمات را کش می‌دهد.دهانش را باز می‌کند، و با اندکی آب دهان یک &quot;ت&quot; غلیظ تلفظ می‌کند ، و &quot;ت&quot; در ادامه حرکت زبانِ بزرگش به &quot;تیمارستان&quot; تبدیل می‌شود.حرف های بی صدایش را می‌شنوم: مامانش تیمارستان بستریه!.مامان دوم که خواهر اولی است و رُژَش دندان جلویش را صورتی کرده می‌گوید: منم شنیدم ، مامانش دیوونس ..اجزای صورتش از حد انزجار جمع می‌شوند و ادامه می‌دهد : باباشم که دیدی .. اخه چقدر بی شرمه.حالا دهان فریبا شاه پسند که کنار مامانش ایستاده است تکان می‌خورد : منم از دختره خیلی بدم میاد ..همزمان آدامس می‌جَود .مامانش می‌پرسد : اسمه دختره چیه ؟.فریبا اسم دختر را به زبان می‌اورد و آدامس را زیر دندان هایش له می‌کند ، انگار که اسم من را؛ من را له می‌کند .دوم :از وقت هایی متنفرم که مامان می‌زند به سرش و دیوانه می‌شود، او اختلال دو قطبی دارد، اختلالی که ارثی است.پدربزرگ همیشه به من می‌گوید : این دیوونه بودن دامن همه ی زنای این خانواده رو گرفته توهم حتما دیوونه ای فقط یکم زمان می‌بره تا معلوم بشه .او این را می گوید و ردیف دندان های سیاه و کرم خورده‌اش را به نمایش می گذارد.مامان بر می‌گردد خانه، اما نه با حال خوبی که بابا به من قولش را داده بود، او کاملا بدون برنامه با لباس های تیمارستان به خانه می‌آید.در همان موقع من درون مبل فرو رفته‌ام و دومین قلپ از شیر خرابم را می‌نوشم، چون بابا معتقد است تا چند روز بعد از تاریخِ انقضا شیر هنوز هم قابل خوردن است.مامان شبیه به ضدقهرمان های درون فیلم ها قاه قاه می‌خندد ؛در ذهنم تصور می‌کنم:همانطور که می خندد و سیبک گلویش بالا و پایین می شود، رعد و برق می زند و ترک بزرگ روی سقفمان که تا پایین دیوار کشیده شده است، شکاف بر می‌دارد ، نور ماه کامل از میان شکاف به مامان می‌تابد ، ناخن های مامان دراز می‌شوند و دستانش به پنجه تبدیل می‌شوند ، چندی بعد به شکل گرگی خاکستری به درون جنگل می‌دود و زوزه میکشد. تصوراتم دود می‌شوند و می روند هوا.بابا سعی می‌کند جلوی مامان را بگیرد چون او میل عجیبی دارد تلوزیون شکسته‌مان را دوباره بشکند، من همچنان نشسته ام و قُلُپ قُلُپ شیرم را می‌نوشم و با خیره شدن به صفحه‌ی تلوزیون خاموش برنامه کودک می‌بینم .سوم :از وقت هایی متنفرم که بابا شرمنده می‌شود ، حالت شرمندگی‌اش اینگونه است:سرش را پایین می اندازد، دستش را بالا می برد، گوش چپش را زیر انگشت هایش له می کند و از گوشه چشم به فرد روبه رویش نگاه میکند، اما اینبار مجبور می‌شود سرش را بالا بیاورد و از گوشه چشم نگاه کند چون قد صاحبخانه خیلی بلند است،به نظر می‌رسد که از نسل زرافه ها باشد، و وقتی در آستانه‌ی در می‌ایستد، میتواند پیشانی اش را به چارچوب در تکیه دهد.او پولش را می‌خواهد. نیشخند می‌زند، از درون جیب شلوارش سیگاری در می‌آورد و آن را با فندک سبز رنگش روشن می‌کند، دود را حلقه حلقه بیرون می‌دهد، نگاهش که پر از سرگرمیست لحظه ای با جدیَت مخلوط می‌شود و می‌گوید: تا فردا صُب وقت داری ..اوم .. اره فردا صب ساعت هفت ... یا اون چِندِرغاز پولو برام میاری یا مجبور میشی با چند تا لحاف شبو دمِ در تیمارستان کنار زنت سَر کنی .او &quot;صب&quot; را پر از تشدید می‌گوید و چشمانش را برای بابا در حدقه می‌چرخاند‌‌.چند لحظه بعد قد درازش در راه پله ناپدید می‌شود، صدای کوبیدن پاهایش را به پله ها می شنوم، همراه با ریتمِ کوبشِ پاهایش بلند بلند می خواند : امشب شب مهتابه... شب عروسو دوماده....چهارم :از اینکه برادرم از اتاقش بیرون نمی آید متنفرم.او مدام درس می‌خواند.ما باهم حرف نمی‌زنیم، من صبح ها می‌روم مدرسه، می‌آیم خانه،و او در یخچال پشت قوطی های ترشی که مامان وقتی حالش خوب است میپزد، در قفسه‌ی اخر برایم شکلات می‌گزارد ، شکلات هایی که درونشان بیسکوییت دارند و آدم ممکن است انگشت هایش را هنگامی که شیرینی شکلات را‌ مزه می‌کند، اشتباهی ببلعد.او فقط شب ها از اتاقش بیرون می‌آید.برادرم در خواب راه می‌رود. او تا صبح چندین بار دیوانه وار یک مسیر مشخص را از آشپزخانه از کنار یخچال شروع می‌کند، در هال دور بابا که آن وسط خوابیده است می‌چرخد و به اتاق مامان می‌آید که جدیدا من در آن می‌خوابم.با چشمان بسته روی من خم می شود و ناله می‌کند، چیز های نامفهمومی می‌گوید، گاهی حتی چند قطره خیس از روی صورتش که تا روی چانه اش امتداد پیدا کرده است، روی صورتم می‌چکد. اما آن شب نیامد، همان شبی که مامان گرگینه ام چاقوی دسته قرمزمان را در شکم تلوزیون فرو کرد و از تیمارستان آمدند و او را بردند و چند ساعت بعد که شب هیکل سیاهش را روی خانه مان انداخت، صاحبخانه آمد و رفت؛همان شب بود که در رخت خواب مدتی زیادی منتظر ماندم اما برادرم نیامد، اولش فکر کردم شاید این عادت بد از سرش افتاده باشد، اما کمی بعد نگران شدم از تخت پایین آمدم و بعد از مدت ها به اتاقش رفتم، کمی که چشم چرخاندم، به قاب عکسی رسیدم که تصویر منو برادرم در آن بود، در حالی که برادرم محکم من را بغل کرده است، تاریکی اتاق هم نمی‌توانست برق چشم های درون عکس را خاموش کند، عکس متعلق به مدت ها پیش بود.چراغ اتاق را که روشن کردم، وحشت کردم؛ او نبود؛نه روی تختی که از زمین ساخته شده بود و نه روی زمینی که پر از کتاب بود.&quot;شاید فرار کرده باشه&quot; چون او همیشه حرف از رفتن می زد، اما وقتی رفتم تا بابا را بیدار کنم، در باز خانه را دیدم و متوجه شدم مسیر خوابگردی‌اش را تغییر داده است.پنجم :از وقت هایی متنفرم که خودمان از خودمان متنفریم.برای هر یک از ما لحظه هایی می‌رسد که از خودمان بدمان می‌آید، این زمان برای برادرم مدت هاست در حال وقوع است، برای بابایم لحظه ایست که به خاطر یک اشتباه جزئی از کارخانه بیرونش کردند،برای مامانم هم یک لحظه‌ی خاص است.لحظه‌ای‌ که این اتفاق برای من افتاد، همان شب و یا به نوعی صبحِ آن شب بود.بعد از آن که من وحشت کردم و خون در رگم یخ زد و بابا هول زده از خواب بیدار شد،  از خانه خارج شدیم و پله ها را یکی دو تا پایین رفتیم.صاحبخانه دمِ در، در هوای گرگ و میش جوری به دویست شیشَش تکیه داده بود که انگار پورشه است، حلقه حلقه دود سیگارش را بیرون می‌داد.بابا روبه رویش ایستاد و نفس نفس زنان گفت: آقا شما .. شما  پسر منو ندیدی ؟ ... تو خواب راه میره .. ندیدی بیاد پایین ؟؟.صاحبخانه سرش را خم کرد تا هم قد بابا شود و گفت: نه آقای سعیدی پسرتو ندیدم. و بعد یک حلقه ی بی‌نظیر از دود مانند یک دونات روی صورت بابا بازدم کرد و ادامه داد: امم .. بهتره گوشزد کنم که تا هفت صب یه ساعتو ده دِییقه بیشتر نمونده. اما ما حرف هایش را نمی‌شنیدیم، چون گوش هایمان از کار افتاده بود.جسمی بی جان، چندین متر آن ور تر ، جایی که نور زرد چراغ ها آن را پوشش نمی‌دادند ، زیر سایه‌ی بزرگ درختی، افتاده بود. سایه، آبی پررنگ بود،و مایعی پر رنگ که در زیر تیرگی سایه هنوز هم قرمزی خودش را داشت، دورِ جسم را احاطه کرده بود.زمان، انگار از کار افتاده است.  امبولانس از راه می‌رسد، من و بابا خودمان را در آن می‌چپانیم، لحظه‌ی آخر قبل از آنکه درِ آمبولانس بسته شود،صاحبخانه، با چند لحاف در دو دستانش و نیشخندی رو لبش نزدیک می‌شود، پتو ها را با یک جهش در بغل بابا می‌اندازد و می‌گوید:ساعتم عقب بود ، الانم هفته صبه، خدا نگه دار آقای سعیدی. بوی سیگاری که از دهانش بیرون می‌آید با بوی ترس و نگرانی که دور گردن بابا دست انداخته است مخلوط می شود. دست ها‌ی نامرئی به دور گردنش محکم می‌شوند، بابا شبیه به کسی است که دارد خفه می‌شود.بیمارستان کنار تیمارستان است، برادرم هم کنار مامان بستری می شود، با چند دیوار فاصله.اگر بخواهیم عملش کنند باید پول بدهیم، این یک قاعده‌ی واضح است، اما چیزی که واضح تر است این است که ما اگر پول داشتیم لحاف به دست، در حالی که پسر صاحبخانه اسباب و اساسیه ی مختصرمان را دم در می گذاشت، آنجا نایستاده بودیم.دیگر صبح شده است، من روی صندلی های بیمارستان نشسته ام، بابا آن ور تر ایستاده است. بیمارستان بوی درد می‌دهد، حالا بابا نشسته است، نه روی صندلی بلکه روی زمین، بوی بیمارستان را نفس می‌کشم، قفسه‌ی سینه ام درد می‌گیرد، می توانم ببینم که بابا با صرف نظر از وقت هایی که برای خورشت پیاز رنده می کند چون مامان پیاز درشت دوست ندارد، برای اولین بار گریه می‌کند.قلبم سر جایش نیست، در حلقم است و محکم می‌تپد، دسته صندلی را فشار می‌دهم، و نمی دانم در آن لحظه کدام یک درد بیشتری به من می‌دهد: پیچ نشیمنگاه صندلی که بلند شده است و در نشیمنگاه من فرو رفته است، قیافه بابا که از درد جمع شده است و دهانش که برای التماس باز و بسته می‌شود، و یا، قیافه‌ی کسی که کنار دکتری ایستاده است که بابا به آن التماس می‌کند، قیافه‌ی فریبا شاه پسند؛ دختر دکتر شاه پسند، فریبا در چشمانم نگاه می‌کند و پوزخند می‌زند.صورتش تار می‌شود، شوری اشک را در دهان نیمه بازم حس می‌کنم.بیمارستان بوی درد می‌دهد.ششم :از وقت هایی متنفرم که بابا بزرگ با یک عالمه منت به ما پول می‌دهد .او ردیف دندان های کرم خورده و سیاهش را به من و بابا نشان داد و رو به بابا گفت: باید بهم قسط بدی، پولمو هر طور شده از حلقومت می‌کشم بیرون، در ضمن فکر اینو از سرت بنداز که بیاین خونه من.او این را گفت و رفت، بابا هم با صرف نظر از وقت هایی که فوتبال تماشا می‌کند و به نظرم تا حدی افسار زبانش دست خودش نیست، یک حرف زشت زد، او صورتش را جمع کرد و با غیظ گفت: ای موش عوضی! بعد از آن من و بابا، ته راهرو روی صندلی هایشان نشستیم.در اتاق سمت راستمان برادرم عمل می شد و در سمت چپمان با چند دیوار فاصله مامان بستری بود.حالا همه مان، در کنار هم، نشسته/خوابیده بودیم.چند لحظه بعد گوشی بابا زنگ خورد و آهنگ شادی در گوشمان پیچید، بابا گوشی اش را از درون جیبش درآورد، اسم &quot;طلب کار _خانم زنگنه&quot; روی صفحه همراهِ آهنگ می‌رقصید و خودش را تکان می‌داد.بابا جواب نداد و گوشی را بدون آنکه قطع کند روی صندلی کنارش گذاشت، همان موقع درِ بیمارستان که اول راهرو بود باز شد و زنی با لباس تیمارستان با سر و صدا وارد شد، مامان استعداد زیادی در فرار کردن داشت.بابا نفس عمیقِ آه مانندی کشید و همانطور که روی زمین می نشست، یک پیچ گوشتی کوچک از جیبش درآورد و پیچ بلند شده‌ی گوشهنشیمنگاه صندلی را محکم کرد.</description>
                <category>سارا بصیرزاده</category>
                <author>سارا بصیرزاده</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 22:30:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبا ترین زشت جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@basirzadehsarah/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-gxfypy6buu1k</link>
                <description>خیلی فکر کردم که زیباترین زشته جهان چه چیزی میتواند باشد و در آخر وقتی رفتم جلوی آینه آن را روی صورت خودم پیدا کردم؛ دماغم!، دماغِ کج و قوز دارِ من که انگار بادش کرده اند. فکر می‌کنم خدا وقتی داشت با گِل دماغم را می‌ساخت ، با خودش گفت:یک دماغ زشت روی صورت قشنگش میگذارم که ناجور شود و حساب کار دستش بیاید.  انگار که او جوری دماغم را شکل داده است که هر سال قوزش بیشتر و خمیده تر می شود، می‌ترسم تا چند سال دیگر نوک دماغم بچسبد به بالای لبم و یک نیم دایره ی کامل درست کند!، درست مثل قوز کمر عمه ام.اما دماغم هر چقدر هم قوز داشته باشد دوست دارم به هر حال کارم را راه می اندازد و سوراخ های بزرگش خوب نفس می کشند، نمی توانم بگویم که زیباترین دماغ دنیا را دارم اما می توانم بگویم زیباترین دماغِ زشت دنیا مال من است.</description>
                <category>سارا بصیرزاده</category>
                <author>سارا بصیرزاده</author>
                <pubDate>Sun, 15 Aug 2021 00:07:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلبوم عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@basirzadehsarah/%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-dwqgbapdlduk</link>
                <description>آلبوم عکس را ورق زدم تا به عکس های پیش از نوجوانی ام رسیدم، یکی دو سال بعد از سن تکلیف.یکی از عکس ها مربوط به سفرمان به تبریز بود، کل خاندان در آن عکس بودند، و اما من؛ من، آن جلو درست وسط ایستاده بودم و به طرز وحشتناکی زشت بودم، لاغرِ لاغر مثل اسکلتی که رویش یک لایه پوست بکشند.دماغی بزرگ و گوشتالو، عینکی با شیشه های مربعی که برای چشمانِ کوچکم بزرگ بود.یک روسری قرمز به سر داشتم، که تا توانسته بودم آن را محکم گره زده بودم و لپ های لاغرم بیرون زده بودند، موهای نشسته‌ی شلخته ام از گوشه و کنار روسری بیرون زده بودند، و از آن وحشتناک تر گیره‌ی سر کوچکی بود که آن را به روسری ام زده بودم، گیره صورتی که طرح کیتی داشت!و از آن هم بدتر نیش بازم بود و ردیف دندان های خرابم.باورم نمی‌شد، یک مانتو سبز چمنی به تن داشتم که قدش به کف پایم می‌رسید و در تنم زار می‌زد، چشم از چشمانِ خر ذوقِ درون عکس گرفتم و سریع آلبوم را بستم و به زیر تخت هل دادم، نگاهی در آینه به خودم انداختم و خداراشکر کردم که ۱۵ سال از آن روز ها گذشته است.</description>
                <category>سارا بصیرزاده</category>
                <author>سارا بصیرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 00:27:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهرست ، چیزهایی که ازشان متنفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@basirzadehsarah/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-xu5xfphohaku</link>
                <description>چیز هایی که ازشان متنفرم :منپرکردن قالب های یخ و گذاشتن ان در فریزر ، گذاشتن قاشق و چنگال های شسته شده در کشو ، قاشق های سنگین ، چنگال های کج ، شیمی ، آزمایشگاه شیمی ، لوله های باریک و لاغر اندام آزمایشگاه شیمی ، بِشر ، چراغ الکلی ، تشریح بدن مرغ ، معلم ازمایشگاه، ناخن هایی که زیرشان چرک جمع شده ، ناخن هایی که بد می شکنند ، حس وجود کثیفی روی دندان هایم وقتی شب ها حوصله ندارم مسواک بزنم ، احساس حقارت ، ننوشتن ، عربی ، فعل های عربی ، فعل های ماضی و مضارع ، دینی ، درس نهی از منکر و امر به معروف دینی نهم ، شکم بزرگ ، عینک کثیف ، وقتی دیگران عینکم را به چشمشان می زنند و با تعجب می گویند : چقدر چشمات ضعیفه ، کسانی که به &quot;عینکت &quot;  &quot;  عینک هایت &quot; میگویند ، نماز بدون توجه ، ترس های بیخود و بی جهت ، فکر های مخرب ، دعوا ، تیکه انداختن ، بحث کردنی که به جایی نمی رسد ، نصیحت کردن ، انجام اشتباه وقتی متوجه انجام دادنش نمی شوم ، دستمال های افتاده روی زمین ، کفتر های اقای خراسانی ، کفتر ها ، پسر نانوا که تا من را میبیند زبان دراز و زشتش را بیرون می اورد ، ساختمان کنار خانیمان که از بدو تولدم در حال ساختن است ، گریه کردن جلوی جمع ، موهای زائد ، مدرسه ای که کلاس هفتم در ان درس میخواندم ، دل درد ، وقتی خسته ام اما خوابم نمیبرد ، وقتی از خواب میپرم و دیگر خوابم نمی برد ، وقتی خواب هایی می بینم که هیچ چیز جز احساس بدشان یادم نمی ماند ، وقتی شب موقع خواب به یاد قیافه ی انابل می افتم و خوابم نمی برد ، خیارشور خرمایی ،ناگت خربزه ای ، تاس کباب های شور ، خورشت بامیه ، بامیه ، زولبیا بامیه ، شیرینی هایی که در دندان گیر میکنند ، انجیر خشک وقتی در دندان گیر میکند ...</description>
                <category>سارا بصیرزاده</category>
                <author>سارا بصیرزاده</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 15:20:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان های مزاحم</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85-chot4t0lsgih</link>
                <description> برگرفته از حکایت : شخصی به عیادت مریضی رفت . بسیار بنشست و نقل ها کرد . در آخر از مریض پرسید : از چه درد می نالی ؟بیمار گفت از زیاد نشستن تو .یک روز خبر آمد که اقای اسدیِ محله ی ما وقتی برای سرماخوردگی به دکتر رفته از پله های ساختمان سر خورده و هفت پله را سقوط آزاد کرده است .بابایم که خبر را شنید دستی به ریش بورش کشید و گفت : باید برویم عیادتش ناسلامتی معتمد محل است .خلاصه من و خواهرم و برادر کوچکِ فضولم با بابا و مامانم راهی خانه آقای اسدی شدیم و در راه چند کامپوت میوه هم گرفتیم .وقتی داخل خانه شدیم آقای اسدی با پای گچ گرفته گوشه ای از خانه ی پر از کتابش دراز کشیده بود و چشم های نیمه باز به سقف خیره بود ، پاهای بلندش از زیر پتو بیرون زده بود و من متوجه شدم انگشت های شصتش ناخن ندارند ! جلو رفتیم و سلام کردیم و همه کنار هم نشستیم ، آقای اسدی که انگار خیلی از دیدنمان خوشحال نشده بود لبخندی زورکی روی صورت زردش نشاند و با صدایی خش دار گفت : خوش آمدید و گردن کشید و سعی کرد از پشت خواهرم که قد بلندی داشت برادر کوچکم را که به کتاب هایش دست میزد را ببیند ، بابا شروع کرد به حرف زدن و ماهم کمپوت ها را باز کردیم و از خودمان و از آقای اسدی پذیرایی کردیم .بابا از هر دری حرف میزد از گرانی پراید و مرغ و موز تا اینکه چرا جوان های امروز انقدر بی اراده شده اند . و بعد هم داستانی از پرهیزکاری امام صادق تعریف کرد که فردا ولادتش بود .بابا حرف میزد و حرف میزد و من روی گچ سفید پای اقای اسدی نقاشی میکشیدم و چشم های خسته آقای اسدی هم درمانده تر از قبل میشد ، تا جایی که بابا شروع کرد به تعریف کردن خاطرات بی پایان سربازی اش و درست همانجا که داشت میگفت : چشمتان روز بد نبیند آقای اسدی فرمانده مچمان را گرفت و برایمان اضافه خدمت رد کرد اما من و رفیقم ..درست همینجا بود بود که ناله ای دردناک از ته گلوی آقای اسدی درامد و ناامید به برگه های پاره ی کتاب بوف کور که دست برادرم بود نگاه کرد .بابا سریع گرفت : چه شده آقای اسدی حالتان خوب است ؟ اورژانس خبر کنم ؟ناگهان چهره ی همیشه مهربان آقای اسدی مثل یک ببر درنده شد ، ابروهایش را در هم کشید و با فریاد زد : نخیر آقا حالم خوب است اما اگر کمی دیگر هم بشینید سرسام میگیرم ، پسر دست گلتان هم همه کتاب هایم را پاره میکند خلاصه ماهم با چهره ای نادم و پشیمان راهی خانه شدیم و لحظه ی آخر هم من و برادرم قوطی های نصفه ی کامپوت را زدیم زیر بغلمان و رفتیم ...</description>
                <category>سارا بصیرزاده</category>
                <author>سارا بصیرزاده</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 23:08:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای خَردالو</title>
                <link>https://virgool.io/@basirzadehsarah/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%88-qugps4vebl4a</link>
                <description>زردالو های آماده برای خردالو شدن :)آقای خردالو : آقای خردالو در یکی از شهر های کوچک و بی نام و نشان پاکستان خردالو می فروخت ، او سری تاس داشت و وقتی در دکه کوچکش سرش را خم میکرد تا دسر خردالو را با پودر پسته تزئین کند ، مشتری که رو برویش ایستاده بود میتوانست تصویر خود را در سرِ صیقلی و آینه ای او ببیند .یک روز گرم ، وقتی استاندار برای ماموریتی از کنار شهر کوچکِ آقای خردالو رد میشد ، ماشینش زیر نگاه خیره و داغ خورشید دوام نیاورد و ناگهان صدای بلندی داد و خاموش شد ، استاندار شکم برآمده اش را از ماشین پیاده کرد و بعد هم خودش پیاده شد و با صورتیعبوس و اخمالو ، همانطور که گونه های گوشتالو و آویزانِ قرمز از عصبانیتش تکان می خوردند وارد شهر شد و ماشین را به تعمیر گاه سپرد .مدتی ایستاد و صبر کرد و سرانجام زمانی که فهمید ماشینش قرار نیست به این زودی ها درست شود ، نفس عمیقی کشید و سعی کرد خشمی که وجودش را فراگرفته بود را با راه حل های روانشناسش از خود دور کند ، از یک تا ده شمرد و اخم هایش را از هم گشود ، چشم هایش که قدِ دو نخود بودند تازه باز شدند و بالاخره توانست منظره ی عجیب جلوی چشمانش را ببیند ، همه _ تقریبا همه _  بزرگ و کوچک و پیر و جوان کاسه ای در دست داشتند که دسر زرد رنگی محتوای کاسه ها بود ، قاشقشان را از آن مایع پر میکردند و زمانی که آن را در دهانشان می گزاشتند ، مردمک هایشان بزرگ میشد و سیاهی چشمانشان عجیب می درخشید . استاندار دستی بر شکم بزرگش کشید و همانطور که بوی زردالو های تازه را دنبال میکرد به دکه ی کوچک آقای خردالو رسید ، مردی را دید که در حالی که بلوز زردی به تن کرده بود ، در مغازه بدون سایبانش زیر هاله ی زرد رنگ نور خورشید ، زردالو های تازه را درون کاسه ای میریخت .استاندار بعد از روزی گرم و خسته کننده لبخندی زد و جلو رفت و گفت : سلام ، آقا ،مکثی کرد و اسم مرد را از روی اِتیکت روی لباسش خواند و در حالی که سعی میکرد در ذهنش این فامیل عجیب را تلفظ کند ادامه داد : آقای .. آقای خردالو ، یک کاسه هم به من بده .آقای خردالو عرق هایی که از روی سرش آبشار شده بودند و تا روی یقه پیراهنِ جدیدش ادامه داشتند را با دستمال کهنه ای خشک کرد و گفت : چشم .استاندار آب دهانش را پر سر و صدا قورت داد و با ولع به زردالو ها و آقای عجیب و غریب که خردالو نام داشت نگاه کرد ، دید که مرد چه طور زردالو های پخته شده را در کاسه میریزد و با دقتی که باعث میشد چشم هایش ریز شوند ، دور کاسه را تمیز میکند و در آخر سسی که زرد رنگ بود را بالای کاسه گرفت و خواست فشار بدهد که استاندار با شک گفت : این چیه ؟ آقای خردالو لبخند گرمی زد و گفت : سس خردله ! استاندار مانند اسپند روی آتش از جا جهید و قدمی به عقب رفت و فریاد زد :سس خردل ؟ دیوونه شدی ؟ آقای خردالو لبخندش را پر رنگ تر کرد و با آرامش و بی توجه به چشم های درشت شده از تعجب مشتری ، سس خردل را روی زردالو ها ریخت و خردالوی آماده را به طرف استاندار گرفت و آرام گفت : خودتان بخورید تا ببینید .استاندار که چهره اش از انزجار جمع شده بود ، با شک و تردید کاسه را گرفت و از دکه دور شد ، خواست آن را به سطل بیندازد اما بوی شیرین و عجیب دسر که به مشامش خورد ، شکمش با اشتیاق به دسر زل زد و با او مخالفت کرد ، بالاخره استاندار در برابر شکمش تسلیم شد و قاشق را از خردالو پر کرد و آرام آن را به دهانش نزدیک کرد ، صورتش جوری مچاله شده بود که انگار دارد مزه بدی را تحمل می کند ، سرانجام در یک لحظه ی طلایی شک و تردید را پس زد و دسر را به تندی بلعید ؛ لحظه ای نگذشته بود که حس کرد شیرینی زردالو و نمک و مزه سس هم را  بغل کرده اند و مثل بمبی از خوشمزگی در دهان و تمام بدنش ترکیدند و در سانت به سانت رگ های بدنش پخش شدند ، مردمک چشم های استاندار بزرگ و بزرگ تر شد و چشم هایش چنان درخشیدند که تا به حال هیچ چیز نتوانسته بود آن درخشش و برق جادویی را در چشمان او بوجود بیاورد .</description>
                <category>سارا بصیرزاده</category>
                <author>سارا بصیرزاده</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 19:55:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن با سه عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@basirzadehsarah/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-krvv5y4rawhb</link>
                <description>دیروز یک پرنده کوچک اما چاق و چله در حیاط خلوت مان آمده بود و پایین پله ها نشسته بود ، انگار زخمی بود چون اصلاً حرکت نمی کرد و فقط سرش را تکان می داد . من با رعایتِ فاصله چند متری کنار او روی زمین نشستم چون به شدت از حیوانات می ترسم اما آنها را دوست دارم .برایش آب و دون هم بردم و کنارش گذاشتم اما او همچنان حرکت نمی کرد و فقط به من زل زده بود خوب نگاهش کردم پاهایش ، سالم بود کمی جلوتر رفتم و دیدم یک چشمش کور است و یک زخم بزرگ به جای چشم راستش دارد ؛ طفلکی !کمی جرات کردم و جلوتر رفتم خواستم نازش کنم که یکهو  پرید بالا من هم جیغ کشیدم و سریع رفتم عقب ناگهان کبوتر قد یک غول بزرگ شد ، او سرِ غول آسایش را عقب و جلو می‌برد مثل مرغی که دانه می‌خواهد  به جای زمین به هوا نوک میزند .ناگهان صدایی به گوشم خورد کسی اسمم را صدا می‌زد سارا اما چرا انقدر صدایش ناواضح و آهسته بود انگار ده دقیقه طول کشید تا بگوید سارا و انگار گوش من برای شنیدن صدای سنگین او کوچک بود نزدیک تر شد  فهمیدم ؛ صدای خواهرم زهرا بود می‌گفت سارا کجایی نگاهی به دور و برم انداختم کجا بودم ؟  خودم را از زیر بدن بزرگ کبوتر بیرون کشیدم ،خدای من همه چیز بزرگ شده بود ، زهرا درحیاط خلوت را باز کرد و با قدم های سنگین و بزرگش بیرون آمد ، نگاهی به اطراف انداخت و گفت نه اینجا نیست شاید تو حیاطه  و رفت ، تازه فهمیدم ! من قد یک مورچه  کوچک شده بودم  باورم نمیشد ناگهان کبوتر سرفه بلندی کرد و یک تکه نان بزرگ از دهانش بیرون پرید و مستقیم فرود آمد روی سر من ، تکه نان خیس از تف که اندازه کل هیکل من بود بوی وحشتناکی می‌داد .کبوتر گفت : آخیش راحت شدم از صبح این تیکه نون وامونده گیر کرده تو حلقم . بزور دارم نفس میکشم ! یکی از چشمام هم که کوره ، نفهمیدم دارم کجا میرم . خوردم به در و دیوار افتادم اینجا ، از دست این آقای خراسانی درست و حسابی از ما مراقبت نمیکنه ، راستی این دختره کجا رفت ؟ چشمانم قد هندوانه بزرگ شده بودند و نزدیک بود بیفتند بیرون ، خدای من او حرف می زد ! چند قدمی عقب آمد نزدیک بود من را زیر پایش له کند که داد زدم : آهای چیکار می کنی سرش را خم کرد و با چشم سالمش نگاهی به من انداخت و گفت : سلام تو چقدر کوچیک شدی اسم من ، بَق بَقیِ یه چشمه ، اسم تو چیه گفتم : اسم من ساراست ، چه اتفاقی افتاده من چرا کوچیک شدم ؟ و شروع کردم به گریه کردن گفت : نه نه گریه نکن بق بقی این جاست ، بیا سوار من شو میدونم باید پیش کی بری .و سرش را تا روی زمین پایین آورد تا بتوانم سوارش شوم ،من هم که چاره ای جز اعتماد به این کبوترِ سخنگویِ نیمه کور نداشتم سوارش شدم .گفت : حاضری ؟با ترس گفتم : اره  و دستانم را دور گردنش حلقه کردم گفت : نگاه کن آن پنجره اتاقت آن بالاست من بعضی وقتها که میامدم این جا تو را پشت پنجره ات میدیدم ،  کنار پنجره گیاه گوجه ات است من در گلدان  کسی را می‌شناسم که می تواند تو را دوباره بزرگ کند ! به بالا نگاه کردم پنجره باز بود و می‌توانستیم داخل اتاق شویم گفتم : در گلدان کسی هست ؟  چرا چرت و پرت میگی .گفت : صبر کن خودت میبینیبه پنجره رسیدیم و وارد اتاق شدیم بق بقی روی تاقچه کنار گلدان نشست و گفت : برو توی گلدون پریدم به سمت گلدان و درست روی گِل خیس فرود آمدم و سر تا پایم گلی شد همین چند دقیقه پیش به گلدان آب داده بودم بلند شدم و گل ها را از روی سر و صورتم پاک کردم و تازه دیدم : خدای من باورم نمی شد گیاه گوجه ام چقددددر بزرگ شده بود انگار جنگلی بی انتها روبه رویم بود ، ناگهان احساس کردم موجودِ لَزِجی بهم چسبیده است پایین را نگاه کردم یک کرم گنده که قدش تا شکمم میرسید با چشمان زشتش به من نگاه میکرد ، چشمانم را بستم و با تمام وجودم جیغ کشیدم او هم داد زد : چی شده خانم محترم شما راه رو بستی چرا جیغ میکشی ؟ آخ گوشام چشمانم را باز کردم و از ترس  افتادم روی گِل و سریع عقب رفتم .کرم گفت : مورچه ها نباید امروز از این مسیر بیان . گفتم : من که مورچه نیستم . دقت کردم کرم یک کروات صورتی بسته بود !بق بقی سرش را جلو آورد و گفت :  سلام آقای دکتر چه خبرا ؟ اتفاقاً دنبالش شما می گشتیم . کرم گفت : سلام بق بقی  جان ، والا من نمیدونم مگر ما تو  شورای شهر تصمیم نگرفتیم روزهای زوج مورچه ها از این خیابون بگذرن و روزهای فرد کرم ها الانم که سه شنبه است ، نمیدونم چرا این مورچه های جوون اینقدر  سر به هوا هستن! گفتم : بابا من مورچه نیستم چرا نمی فهمید ؟  او نگاهی دقیق به من انداخت ، جلو خزید و دورم چرخید و گفت :  آره ، خیلی شبیه مورچه ها نیستی .بق بقی گفت :  آقای دکتر این انسانه و همین چند دقیقه قبل پیش پای شما کوچک شد ،  شما بگو باید چیکار بکنه .دکتر گفت : خب دخترم کاری نداره من داروش رو دارم ، ببین این یک اختلال عصبیه وقتی انسانها یکهو میترسن ممکنه این اتفاق براشون بیفته ! البته خیلی نادره ، اما شانس آوردی من امروز یک کنفرانس در همین موضوع توی دانشگاه دارم به خاطر همین دارو رو با خودم اوردم  تا به دانشجوها نشون بدم . باورم نمیشد در گلدان گوجه من چه خبر بود ؟ دانشگاه هم داشتند ؟! دکتر کیفش را باز کرد و یک شیشه کوچک در آورد و آن را به من داد ،سریع درش را باز کردم و خواستم بنوشم که دکتر گفت : نه ، اینجا نه اگر اینجا بخوری یکهو  بزرگ میشی و اون بدن گندت شهر گوجه ای  ما رو له میکنه و ممکنه هم از پنجره پرت شی  بیرون گفتم :  درسته ، پس بق بقی لطفا منو ببر روی تختم .بق بقی چشمی گفت و سرش را خم کرد ،سوارش شدم ، پرواز کرد و روی تخت نشست و گفت : بفرمایید . گفتم : خداحافظ و ممنون ، از دکتر هم تشکر کن .و دارو را سر کشیدم شیشه خالی از دستم افتاد و احساس کردم الان است که بالا بیاورم دل و روده ام   داشت بزرگ می‌شد و شکمم هنوز کوچک بود .ناگهان شکمم بزرگ شد و ظرف یک ثانیه گنده شدم . بق بقی یک چشم هم  پرواز کرد و از پنجره بیرون رفت ، همان موقع مامانم در اتاق را باز کرد و گفت :  کجایی ؟ صبر کن ببینم سر تا پات چرا گِلیه ؟  نگاهی به خودم انداختم لباس هایم گلِی بود با دستپاچگی خندیدم و گفتم : هیچی تو برو الان میام .مامانم نگاه بدی به من انداخت و گفت :  فعلا بیا باید آشپزخونه رو جارو بزنی بعد حسابتو میرسم .سارا بصیرزاده</description>
                <category>سارا بصیرزاده</category>
                <author>سارا بصیرزاده</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 21:59:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>