<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهبا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bastanifardmahdieh</link>
        <description>نوشتن از من برای من</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:35:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/147923/avatar/a5nKwe.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهبا</title>
            <link>https://virgool.io/@bastanifardmahdieh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نفر سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@bastanifardmahdieh/%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%85-wxefcgsgoags</link>
                <description>اتاق کار فریدابه رنگ‌های مرتب چیده شده روی میز نگاهی می اندازم، خوب میدانم که موقع کشیدن نقاشی دیگر خبری ازاین نظم نیست دیه گو هم همینطور است وقتی نقاشی می‌کشد دیگر در این دنیا نیست.دستم را روی قلم موهای بزرگ و کوچک چیده شده در جا قلمی چوبی میکشم نرمی و زبری همزمان قلم موهاپوست کف دستم را نوازش میکند. خیره میشوم به عکسی که از فریدا روی میز است حس میکنم دارد با لبخندی تصنعی مرا نگاه می‌کند. در عمق چشمان مشکی اش که با انبوهی از ابروهای پرپشت و بهم پیوسته قاب گرفته شده اند اندوهی قدیمی پیداست از فکر اینکه من دلیل این اندوهم لرز خفیفی در جانم می‌نشیند . از میز فاصله می‌گیرم روی ویلچر رنگ و رو رفته ای که درست روبه‌روی تابلوی نقاشی تازه فریدا ست می‌نشینم بوی رنگ روغن میزند توی دماغم، یاد اولین روزی می افتم که دیه گو را دیدم همین بو را میداد . به من توجهی نداشت سرخوش بود و فارغ از اطرافش، اما من میدانستم چه میخواهم. من دنبال همان حسی بودم که در لبخند سرخ رنگ این زن پیداست. چرخ‌های ویلچر را آرام می‌چرخانم با صدای گوش خراشی کمی جلو میرود. فریدا که روی پاهای خودش راه میرود یعنی میداند که روزی قرار است برای همیشه روی ویلچر بنشیند؟ به دیه گو حق میدهم زندگی با یک زن فلج عذاب آور است. شاید هم ته دلم میخواهم خودم را تبرئه کنم به نقاشی روی بوم چشم میدوزم چندتا میوه! چه بی معنی آنقدرها که دیه گو فکر میکند باهوش نیست. صدای پرنده ای از دور دست به گوش میرسد پنجره را باز میکنم هوای تازه توی اتاق میپیچد باد آرام دفتر روی میز را ورق میزند، توجهم به نوشته ی درشت و با خط سیاه روی دفتر جلب می‌شود: ((مرد چاق نقاشم)) حسادت مثل یک مایع جوشان تا معده ام بالا می آید فکر اینکه هنوز هم فریدا دیه گو را در ذ هنش دارد آشوبم میکند. پاهایم که سنگین تر از قبل شده اند را روی پارکت قهوه ای رنگ کف اتاق میکشم من اینجا چه کار میکنم؟ چرا دو ست دارم مانند او باشم مثل او ببینم مثل او بشنوم و حتی مثل او قدم بردارم ؟</description>
                <category>مهبا</category>
                <author>مهبا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Apr 2022 10:12:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس بو دار</title>
                <link>https://virgool.io/@bastanifardmahdieh/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-igdirmjs7gqz</link>
                <description>غذاخوری والت دیزنیچند دقیقه‌ای هست که زل زدم به عکس سیاه و سفیدی از غذاخوری والت‌دیزنی، بو نمیده که! تازه سیاه‌  و سفیدم هست اگه رنگی بود باز یه چیزی. گفته بودن بیشتر آدمای این تصویر میشناسید و باهاشون تو بچگی خاطره داشتین هرچی نگاه میکنم غیر از اون کله‌ی گوفی کسی رو نمیشناسم، اونم حتی نمیشناسم فقط اسمشو میدونم تنها خاطره‌ای هم که ازش دارم جلد دفتر ریاضی دبستانمه که اصلا دوسش نداشتم و به نظرم پسرونه بود، آخه گوفی هم سکسیستی میشه؟ نگاه میکنم به عکس، چشمامو میبندم و بو میکشم فقط یه‌کمی بوی قهوه خودم که دیگه داره سرد میشه میاد، اونم گذا شتم کنار دستم که ژست نویسندگی بگیرم بلکه مغزم بیشتر یاری کنه. نوچ! فایده نداره . چشمامو باز میکنم شایدم آدم باید ببینه و بو بکشه با چشم بسته که نمیشه. اون گوشه سمت راست تصویر یه مرد عینکی کراوات زده وایساده که سیگار برگ گوشه لبشه، سیگار بو داره میدونم، اما نه من تا حالا سیگار برگ کشیدم نه دور و بریام نهایتش بهمن بوده و یه روز هم که بارون میومد و می‌خواستیم خیلی به خودمون حال بدیم نفری یه نخ کاپیتان بلک، ولی خب اونم سیگاره دیگه حتما از همون گوشه بوی دود و خاکستر گس سیگار داره توی فضای غذاخوری پخش میشه . باز چشم میچرخونم روی چهره افراد توی عکس، نیش باز دختری که احتمالا سفیدبرفی باشه توجه منو جلب میکنه به نظرم با این دک و پوز حتما عطر خوبی هم زده باشه بو میکشم بوی همون عطری رو میده که چند روز پیش به اصرار یه دختر مغازه دار توی عطر فروشی تست کردم بوی خوبی داشت بوی گل یاس با کمی شامپو بچه، یه بوی تمیز و لطیف که البته بعد از شنیدن قیمت عطر متوجه شدم خیلی هم لطیف نیست و به بهونه‌ی حالا ما میریم دورامون میزنیم و برمی‌گردیم به سرعت محل رو ترک کردم. سفیدبرفی هم بوی همون عطر گرونه رو میده، پشت سرش یه پسر لاغر سیاه پوسته، تو از کجا فهمیدی سیاه پوسته مگه عکس سیاه و سفید نیست؟ خب باشه! رنگ پوست آدما از چهره‌شون معلومه البته اینکه لباس سرخ پوستی پوشیده هم توی تشخیص من بی تاثیر نیست. لباس سرخ پوستی پوشیده بعد سیاه پوسته؟ تازه احتمالا اسمش هم ابر سفید باشه مثل همون سرخ پوسته تو پزشک دهکده اونجا به نظرم سرخ پوستا بوی دود میدادن چون همیشه داشتن دور آتیش یه کارایی میکردن. ولی این پسره که تو عکسه به نظرم بوی گند عرق میده همون بویی که تو مترو وقتی از فشار جمعیت دماغت زیر بغل نفر جلویی گیر میکنه میزنه توی دماغت. آخه مرد حسابی اینجا که دیگه فیلمبرداری نیست یه چیزی بکن تنت خفه‌مون کردی، اصلا شاید بخاطر بوی تو اون پشت سریت کلاه مثلا فضانوردی رو از کله‌اش در نمیاره! ای بابا حداقل نکردن یه غذای گرم بدن دست این بازیگرای زحمتکش که بوش بپیچه توی عکس . اونا که پشت میز نشستن هم احتمالا چایی میخورن چای ایرانی هم ندارن این غربیا حداقل از عطر چای لاهیجان بنویسم . باز بو میکشم، از حق نگذریم همه‌ی غذاخوری‌ها از سلف دانشگاه گرفته تا ناهارخوری والت‌دیزنی بوی مخصوص به خودشون دارن، بوی روغن مونده و سوپ میدن، بو بکش این عکسه هم همین بو رو میده!</description>
                <category>مهبا</category>
                <author>مهبا</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 11:23:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها‌ کن</title>
                <link>https://virgool.io/@bastanifardmahdieh/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86-oqhvd4dummi9</link>
                <description>امروز جمعه ۲۱ آبان تهران بارونی و طوفانی و من که دیگه بی حس شدم، سر شدم از خستگی از طولانی شدن و کش اومدن این  بازه ی زندگیم از تموم نشانی که باعث شده بخوام خودم راه تموم شدنش بسازمسعی می‌کنم گوش خودمو بگیرم و یادآوری کنم که قوی باش، از مسیر لذت ببر بعدش خبری نیست ولی راه نداره باید تموم شه باید این پرونده باز که کل انرژی منو داره میخوره بسته شه باید بتونم ازش بگذرم و رها کنم بسته دیگه مگه نه؟</description>
                <category>مهبا</category>
                <author>مهبا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 09:27:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابفروشی بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@bastanifardmahdieh/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-eaoibxestafl</link>
                <description>...فکرم میره سمت کتاب نوشتن،میگم کسی که میخواد کتابش صدا کنه باید رسانه داشته باشه، پس بلاگری! فکرام میگن نه خوب درنمیاد. ذهنم میپره سمت کافه داشتن یهو والد درونم تو مغزم میگه: دختر کافه داری کنه؟ رهاش میکنم. کتابفروش میشم به مسئول خیالی کاروانسرا تو بازار میگم: مگه مجموعه فرهنگی بدون کتاب میشه؟ نگران ساعت کار آزمایشگاهم میشم، خب اشکال نداره دوستام هستن، ماهی رو میذارم پشت دخل کلی دوست پیدا میکنه :) یاد آقای حکایتی و آرایشگاه زیبا می افتم، اسم؟ اسمش باشه بهار! 《کتابفروشی بهار》 </description>
                <category>مهبا</category>
                <author>مهبا</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 10:50:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرارکن! روز اول</title>
                <link>https://virgool.io/@bastanifardmahdieh/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-e9mkb9nsolx9</link>
                <description>از خواب بیدار میشم یادم نیست چه خواب‌هایی دیدم اما هنوز صدای فریاد توی گوشم هست، نفس عمیق می‌کشم بوی خون توی دماغم میپیچه هنوز هم یادم نیست چه خواب‌هایی دیدم.هوای خونه سنگین شده نمیتونم راحت نفس بکشم شاید هم بخاطر اینه که بعد از جون به در بردن از کرونا فکر می‌کنم دماغم دچار سد معبر شده!چیزی تنم میکنم بطری آب معدنی تا نصفه پر را توی جیبم میذارم یک ماسک هم میچپونم کنارش برای مبادا و از خونه می‌زنم بیرون...</description>
                <category>مهبا</category>
                <author>مهبا</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 19:57:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@bastanifardmahdieh/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86-o0zorynyhroo</link>
                <description>این روزها این روزهای سیاه و گنگ که مرگ در شهر شانه به شانه ی ما می آید که حال همسایه ما با وحشت عجین شده است که خبر خوب گم شده است که حال خوب کم شده است، قراره با خودت چیکار کنی؟</description>
                <category>مهبا</category>
                <author>مهبا</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 18:56:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>