<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های bazande shomare yek</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bazandeshomareyek</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:35:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2372104/avatar/umCemY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>bazande shomare yek</title>
            <link>https://virgool.io/@bazandeshomareyek</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خطر گزیدگی توسط اژدهای کومودو!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@bazandeshomareyek/%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%85%D9%88%D8%AF%D9%88-bwcxx9aab4te</link>
                <description> https://castbox.fm/channel/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-id5339674?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%85%D9%86%20%D8%B3%D9%87%20%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87%20%D9%87%D8%A7%20%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-CastBox_FM . ناامیدی، برای یک موجود بدوی حد و مرز مشخصی داره. بالاتر از این مرز، یک وضعیت جدید شروع می­شه. خودخواهی و جنون. درست در لحظه­ ای که با تمام احساسات مادرانه باور می­کنه توانایی دفاع­ کردن در مقابل مهاجم رو نداره؛ به یاد خودش می­افته. جوجه­ تیغی وقتی از این مرز رد می­شه خودش بچه­ هاشو می­خوره! تا این گلوله­ های پروتئین به ­جای مهاجم، نصیب خودش بشه. فقط به این خط باریک فکر کنید. خطی که فاصلۀ قبل و بعدش چند ثانیه بیشتر نیست. چند ثانیه قبلش اگر اون بچه از چیزی ناراحت می­شد؛ مادر هر کاری برای راحتی بچه­ اش می­ کرد. امّا بعد از عبور از خط، تو چشم­ های زیبای بچه ­اش خیره می­ شه و در حالی که اشک در نتیجۀ مرور خاطراتش با اون «کوچولوی دست­توپولی، پا توپولی»، گوشۀ چشمش می­ درخشه، استخونای نرمش رو زیر دندوناش خرد می­ کنه. به نظرتون جوجه­ تیغی، «کوچولویِ دست­توپولی، پاتوپولی» رو دوست نداره؟ حاضرم قسم بخورم که داره! فقط از اون خط لعنتی عبور کرده. می­ دونه که برای ادامۀ حیات به انرژی نیاز داره و «کوچولویِ دست­توپولی، پاتوپولی» قراره انرژی مورد نیاز اون دشمن لعنتی رو تأمین بکنه. اگه صدای شکستن استخونای «کوچولویِ دست­توپولی، پاتوپولی» رو زیر دندونایی که چند لحظۀ پیش صورت اون طفل معصوم رو بوسیده تحمل نکنه؛ دوتا مشکل داره: از دست دادن بچه­ اش و انرژی گرفتن دشمنش. امّا اگر... فقط اگر چند ثانیه تحمل کنه و با آرواره­ های قدرتمندش، دست­ ها، پاها، دماغ قلمی و چشم­ هایی که «پدرسوخته به مامانش هم رفته» رو له کنه و قورت بده فقط باید برای فقدان چشمای خوشگل جگرگوشه­ اش در سکوت و با طمأنینۀ یک مادر استوار و داغ­دار اشک بریزه. «پیرزن­ هایِ گریان» هم می­­ دونستن که زورشون به شکارچی­ ها نمی­ رسه. اونا از مرزهای ناامیدی عبور کرده بودن. راستشو بخواید قیافشون معلوم بود که سال­ هاست ساکن بیابان­ های اون طرف مرز هستن. آفتاب سوزان خودخواهی پوستوشن رو خشکونده بود و آرامشی چندش­ آور در حرکاتشون تزریق کرده بود. وقتی اندام ­های من زیر ضربه­ های چماق و شلاق خرد می­ شد؛ اونا سعی می­ کردن تا جایی که می­ تونن نیکوتین توی اعصابشون ذخیره کنن تا بعد، وسط مراسمِ احساسی کفن و دفن، وقتی بدون نیاز به یادآوری مصیبت­ های خودشون می­ تونن کمی، فقط کمی از حجم عظیم احساس ناخوشایندی که حتی باورشون نمی­شه اسمش زندگی ­کردن نیست رو با حس خوشایند هم­دردی تخلیه کنن، نسق نیکوتین نشن و چیزی رو از دست ندن.</description>
                <category>bazande shomare yek</category>
                <author>bazande shomare yek</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 14:48:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من سه شنبه ها نمی میرم</title>
                <link>https://virgool.io/@bazandeshomareyek/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-hlyh7ueslapz</link>
                <description>نمی دونم چرا ولی نکتۀ جالبی که همین الان فهمیدم اینه که روز تولدم سه شنبه بوده. هیچ وقت تا امروز به سراغ روز 17 شهریور سال 60 نرفته بودم. خوب جالب بود. ولی با این وجود باز هم تأکید می کنم که من قرار نیست سه شنبه بمیرم. ترجیح خودم (الکی مثلاً خیلی مذهبیم) پنج شنبه است. فکرش و بکن خیلی با کلاسه. اون مازیار نکبت در حالی که داره ژیگو با نوشابۀ زرد می لومبونه می گه: نور به قبرش بباره. ببین چه سعادتی داشت. آدم که دلش صاف باشه تو این روز عزیز می میره. بعد با همون پوزخند چندش که در طول زندگی کلی خون به دلم کرده زیر لب می گه: آی زکی! مرتیکه خوب شد زودتر سقط شد تا یه چن تا تپۀ آباد برای بقیه باقی بمونه. نمیدونم چطوری تونستی این آدم چندشُ به من ترجیح بدی!خودت که میدونی چاخان کردم. من عاشق مردن تو یکشنبه هستم! اصلاً اسمش آرامش می یاره. فقط کاش یک بار دیگه قبل از مرگ میدیدمت «ماهک» جان. بذار برات درددل کنم  تا زنده ام دنیا فقط دو دسته موجود داره: ناقص ­ها و «ماهک­ ها». «ماهک» یک شخص نیست؛ آخرین حد تعالیه. کماله. برهماست. موجودات وقتی از سامسارا نجات پیدا می­کنن به مقام «ماهک» می­رسن. تو مستی، جهان نامرد نیست. عجیبه ولی همه توی این حالت، غیر قابل پیشبینی می­شن. شریف، بی­ نقص، انسانی، زیبا، خواستنی و در یک کلام، «ماهک». فقط منم که خیلی از این کمال دورم. من اصلاً شایستۀ این تعریف نیستم. من یه ترسوی بدبختم که با دست خودم همۀ «ماهکم» رو تقدیم دزدا کردم. ترسوها «ماهک» نمی­شن. هر چقدر هم تلاش بکنن هیچ وقت بهش نمی­ رسن. چون فاصلۀ بین «ترس» و «ماهک» با همۀ کهکشان­ ها هم پر نمی­ شه. من حتی دیگه «رامین» هم نیستم. فقط «ماهک» می­ تونست «رامین» رو «ماهک» کنه. بدون روحم، جسمم داره آروم، اما بدون توقف می­ گنده. من دارم از درون تجزیه می­ شم. مثل معتادای به کراک هر صبح وقتی بیدار      می­ شم یک تیکه از وجودمو گم کردم. دنیا داره همراه من می­ گنده. دنیا، فقط از دریچۀ چشم آدما معنی پیدا می­ کنه. من باید زنده باشم که دنیا وجود داشته باشه. وقتی من بمیرم دیگه دنیایی وجود نداره. به اندازۀ انسان­ های زنده، دنیا وجود داره. جهان هر کس، رنگ، بو، شکل و خصوصیات خود اون شخص رو داره. هر روز وقتی دارید توی پیاده­ رو به سمت محل کارتون قدم می­ زنید؛ از کنار دنیاهای مختلف عبور می­ کنید. دنیای شاد، دنیای غمگین، دنیای شیرین، دنیای تلخ، دنیای پیر، دنیای جوون. امّا چند تا دنیای گندیده کنار ما زندگی می­ کنه؟ من «ماهک» نیستم چون نمی ­تونم لمسش کنم. وقتی آدمی نفس می­ کشه و تجزیه می­ شه؛ فعالیت آنزیم ­ها باید بوی نفرت­ انگیزی دوروبرش پخش بکنن. از اون بوهایی که «ماهک» بخاطرش ازم فاصله می­ گرفت. منِ بی­ تو، این روزا دهنم بوی سیگار می ­ده و مثل یک انگل به این آشغال­ ها چسبیدم و دارم از نفهمیشون تغذیه می­ کنم. کاش بودی و می­دیدی چه سقوطی کردم. اون وقت حتماً اون شب، جلوی همه، نمی­ تونستی اون «واژۀ نفرت­ انگیز» رو ببوسی. امکان نداشت بگی خودت می­خوای باهاش بری. حتماً فریاد نمی­ زدی: تو هیچی نداری که بهم بدی. چرا باید روی اسب مرده شرط ببندم. تو خیلی مهربونی. فکر می­ کردی داری بهم لطف می­ کنی. فکر        می­ کردی می­رم دنبال زندگیم و بدون وجود تو دردسرهام تموم می­شه. اگه الان در رو باز کنی. با یک نگاه می­فهمی چقدر بدبختم بدون تو. بعد من و می ­بری خونه. از این آدما دورم می­ کنی. دوباره فقط من و تو. بدون وجود هیچ مزاحمی. نمی­دنم کدومش بهتر بود. شبایی که دعوا نکرده بودیم. من به کسی حمله نکرده بودم و تو دوستم داشتی. اون شبا تو لباس سرهمی سفیدت رو می­ پوشیدی. موهات و با حوصله باز می­ کردی و با وسواس و دقت تمام وسایلت رو می­ ذاشتی توی کمد. کارت همیشه طوی می­ کشید و «رامین» اون شبا کلافه می­ شد و غر می­زد. اون احمق نمی­ دونست باید از هر نفست زیر اون سقف یک سمفونی بسازه. رامین این شبا، آدم شده و در همۀ اون مدت یه گوشه واستاده و بهت زُل زده. تو حرف می­ زنی. از دانشگاه می ­گی. از این که وقت ناهار جلوی سلف منتظرم بودی. کِرِم­ های عجیب و غریبی که هیچ وقت نفهمیدم به چه دردی می­ خورن رو جلوی آیینه به صورتت و دستات می­ مالی و با بدجنسی می­ گی: می­ خواستم دست یکی از اون خوشتپ­ ها رو بگیرم و بگم: ببخشید من نمی­ دونم عشقم چه کاری مهم ­تر از من داره که یادش رفته بیاد باهام ناهار بخوره؛ می­شه لطفاً شما بجاش باهام ناهار بخورید؟ و من دوباره بزنه به سرم و دنبالت کنم. تو برگردی و بگی مثل اسب ندو الان مردم فحشمون می­دن. من بغلت کنم و بگم من خرتم، اسبتم، سگتم و تو بخندی و بگی شما تاج سری.یا شبای دعوا. شبایی که تو مهمونی بهت گیر داده بودم بشینی رو پام. یا توی خیابون دستم و دور کمرت گرفته بودم. تو هیچ وقت درک نکردی من چقدر از نداشتنت می­ ترسم. شاید باید هر دفعه چشمای هرزۀ مردایی رو که اندامت رو وجب می­ کردن درمی­ آوردم و قبل از این که بغلت کنم توی گوشت می­ گفتم: ببین! این سرطان لعنتی داره می­ره توی تنم. اگر بذاری لمست کنم همین جا تموم می­شه. من ترسم می­ ریزه و دیگه لازم نیست تمام شب رو با هم دعوا کنیم. چرا هیچ وقت برات توضیح ندادم؟!!! چرا هیچ وقت تلاش نکردم درکم کنی؟ این شبا همیشه با دعوا تموم      می ­شد. بهم محل نمی­ دادی من با مشتم به یه چیزی کوبیده بودم. دستام دوباره زخمی و داغون بود. من همۀ اون کارها رو برای این می­ کردم که بهم محل بدی. بخدا فقط می­ خواستم نگام کنی. تو حرف نمی ­زدی و من وحشت می­ کردم. به خونه که می ­رسیدیم؛ بدون هیچ صحبتی با دوا گلی و پنبه زخمام رو می­ بستی. اگر غرغر می­ کردی خیالم راحت می­ شد؛ امّا اگه بازم ساکت بودی، ترس همۀ وجودم رو می­ گرفت. فکر می ­کردم داری به جداشدن ازم فکر می­ کنی. شاید دیگه می ­خوای بری. واسه همین وقتی دستت بهم می­ خورد الکی ناله          می­ کردم. بهترین حالتش وقتی بود که بی­ اختیار می­ گفتی: جانم! الهی دردت به جونم. الان تموم می­ شه عزیزم. و در بدترین حالت سرت رو با خشم بلند می­ کردی؛ انگشت خوشگلت رو می­ ذاشتی رو لبات و با عصبانیت می­ گفتی: هیس!! لال شو. صداتو نشنوم ها. احمق بی شعور. تا الان که می­ کوبیدیش به در و دیوار، الان یادت اومده درد هم داری؟ من می­ خواستم همون جا برات بمیرم ولی مجبور بودم قیافۀ ناراحت بگیرم. زخم­ هام دلت رو ریش می­ کرد. همشون رو با حوصله تمیز می­ کردی. هر بار قبل از این که بلند بشی با قیافه ­ای که فکر       می­ کردی ترسناکه، می ­گفتی: «رامین» آدم باش. دست به من زدی؛ نزدی­ ها!! بخدا این قدر از دستت عصبانیم که اگر دستت بهم بخوره چشماتو درمیارم. آخه مگه من می­ تونستم وقتی اون قدر خوشگل تهدید می­ کردی؛ بغلت نکنم؟!! تا بلند می­ شدی بازوت رو می­ گرفتم و در کسری از ثانیه توی بازوهام حبست می­ کردم. اولش داد و فریاد می­ کردی. هر دفعه می ­گفتی این بار دیگه خر نمی­ شی ولی هر بار می ­شدی. لبام که به گردنت          می­ خورد. بدنت مورمور می­ شد. ماهیچه­ هات سفت می­ شد و با هر بوسه خشم توی لگدات بیشتر از بین       می­ رفت. همیشه چند ساعت تو بغلم می­ موندی. دوست داشتی در مورد اتفاقات هر روزت بگی و من فقط نگات می­ کردم. اعتراف می­ کنم هیچ وقت به حرفات گوش نمی ­دادم. همیشه آخرش می­ گفتم: «ماهک» گشنمه و تو شونه­ های خوشگلت رو بالا می­ نداختی و می­ گفتی: ده بار خواستم بلند شم یه چیزی درست کنم. مگه گذاشتی؟ حالا دیگه بیا وضو بگیر منو بخور. نون و ماچ خوبه؟ و من چه کیفی می­ کردم از این اشتباهی که کردی. «ماهک»!! من دیگه نمی­ جنگم. بهت گفتم که مثل یه پسر خوب و آقا مدت­ هاست می­ خوام سقط بشم. دستام زخمی نیست. این بار به جای دستام، دلم عفونت کرده. بس که خودش، خودش رو به در و دیوار کوبیده. کاش بودی تا ببینی.این قسمتی از پادکست «من سه شنبه ها نمیرم» بود.من، «بازندۀ شمارۀ یک، این پادکست رو براتون در پلتفرم «شنوتو» می خونم. دراصل یه رمانه که مدتها پیش نوشتمش و الان دارم به صورت صوتی اجراش می کنماگر خوشتون اومد خوشحال با من همراه باشید&quot;https://castbox.fm/app/castbox/player/id5339674/id584445322لینک castboxhttps://shenoto.com/album/podcast/167252/E1 لینک شنوتو</description>
                <category>bazande shomare yek</category>
                <author>bazande shomare yek</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 23:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>