<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایلیا فلامرزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bcgju68uvdtijn</link>
        <description>بگذشت و چه بگویم که چه بر من بگذشت..!
«مولانا»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:19:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3697811/avatar/So4hvp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایلیا فلامرزی</title>
            <link>https://virgool.io/@bcgju68uvdtijn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گهی... سروده‌ی «ایلیا فلامرزی»</title>
                <link>https://virgool.io/@bcgju68uvdtijn/iliafalamarzigahi-wg2v73nymbay</link>
                <description>به نام خداخدایی که رحمتش بی‌کران و نعمتش بی‌شمار است...شعری که می خوانید به خاطر یک جرقه‌ی کوچک سروده شد... یک بیت زیبا که حتی نمیدانم شاعرش کیست؛ اما بدجور به دلم نشست! انگار شرح حالم بود... جنسش فرق می‌کرد، خودم را درون آن بیت می‌دیدم؛ مثل یک آینه بود... شاید گیج شده باشی؛ خودت بخوان؛ شاید بهتر درک کنی:گهی گریان گهی خندان گهی چون ابر سرگردانگهی عاقل تر از عاقل... گهی نادان تر از نادان!هرچه جستجو کردم نه شاعرش را یافتم و نه ادامه شعر را...تصمیم گرفتم دست به قلم بشوم، شعر به این زیبایی نباید فقط یک بیت باشد... البته من نمی‌دانم تا چه حد شعرم مشکل قواعدی دارد؛ اما به نظر خودم به دل می‌نشیند. (اگر تعریف از خود نباشد!) این نکته را هم ذکر کنم که من در درس ادبیات ضعف دارم و این شعر را صرفا دلی ادامه دادم...خوشحال می‌شوم شعر من را بخوانی:«گهی گریان گهی خندان گهی چون ابر سرگردانگهی عاقل تر از عاقل... گهی نادان تر از نادان!»گهی خاموش و در خود گم، چو شمعی اشک‌بارانمگهی چون موجِ بی‌پروا، به هر ساحل شتابانمگهی در اوجِ بی‌تابی، چو آهی سرد می‌سوزمگهی در شادیِ محضی، چو طفلک خنده‌ریزانمگهی در بندِ صد تردید، اسیرِ «چون» و «اما»یمگهی آزادِ آزادی، رها از قیدِ زندانمگهی چون کوه پابرجا، به طوفان‌ها نمی‌لرزمگهی چون برگِ پاییزی، به هر بادی هراسانمگهی لبریزِ امیدم، پر از فردای روشن‌هاگهی در سایه‌ی دیروز، تهی از نورِ ایمانمگهی از چاهِ تردیدم، به سوی صبح می‌خوانَدصدایی از دلِ تاریخ، که می‌گوید مسلمانمگهی در ضربتِ دنیا، دو نیم اما نلرزیدهکه در خونم طنین دارد، صدای ذوالفقارانمهمینم من؛ پر از اضداد، شبیه قصه‌ای مبهمگهی پیدا میان جمع، گهی گم‌گشته در جانمگهی با خویش در صلح و، دلم لبریزِ لبخند استگهی در جنگِ بی‌پایان، به تیغِ خویش حیرانمگهی لبریزِ گفتن‌ها، پر از فریادِ ناگفتهگهی در حصرِ خاموشی، نفس در سینه پنهانمهمینم من؛ نه یک تصویر، نه تندیسی به یک حالتگهی آیینه‌ی صد رنگ، گهی بی‌رنگِ بی‌نامم«ایلیا فلامرزی»متشکرم که شعر من را خواندی... حال ممنون می‌شوم که نظرت را برای من ارسال کنی❤️</description>
                <category>ایلیا فلامرزی</category>
                <author>ایلیا فلامرزی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 22:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>