<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های | بید وحشے |</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@beedevahshi</link>
        <description>‏من صید وحشی نیستم در بندِ جانِ خویشتن ... ( : 
https://beedevahshi.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:00:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4155218/avatar/oUC80v.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>| بید وحشے |</title>
            <link>https://virgool.io/@beedevahshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گفتگوی درونی | راز نویسندگی آثار ماندگار جهانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@beedevahshi/inner-dialogue-writing-habit-ks5yr3r7okxt</link>
                <description>یادداشت هشتم | ۲ شهریور ۱۴۰۴یادداشت سومم با عنوان در من فقط چند نفر برای نوشتن زندگی می‌کند درباره‌ی عوامل درونی برای نوشتن است هنگامی‌که ذهن یاری نمی‌کند تا قلم روی کاغذ سُر بخورد.اکنون در جدیدترین یادداشتم با عنوان:چگونه گفتگوی درونی به ایده‌ای برای نوشتن تبدیل می‌شود؟ https://beedevahshi.ir/inner-dialogue-writing-idea/نوشته‌ام که چگونه می‌توان در بی‌حوصلگی و مشغله‌های کاری به انجام دادن یک کار اهتمام ورزید. یادداشت تکمیلی را در خانه‌ی بید وحشے بخوانید.</description>
                <category>| بید وحشے |</category>
                <author>| بید وحشے |</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 18:26:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان شخصی که حتّی نولان هم نمی‌تواند فیلمش را بسازد!</title>
                <link>https://virgool.io/@beedevahshi/build-inner-world-after-pain-u1g1xeccs4zw</link>
                <description>یادداشت هفتم | ۳۰ مرداد ۱۴۰۴می‌گویند هر انسانی با وظیفه‌ای خاص به این جهان دعوت شده است؛ وظیفه‌ای که اگر لحظه‌ای از آن غفلت کند، جهان بی‌رحمانه از او عبور می‌کند. در یادداشت دومم پذیرش انسان بودن؛ سخت‌ترین کار جهان از همین رنج گفته‌ام؛ رنجی که با بودن آغاز می‌شود و با جا ماندن ادامه می‌یابد. از ساختن جهانی نوشته‌ام که فقط خودت آن را می‌فهمی؛ جهانی که نولان هم نمی‌تواند از دل آن شاهکار بسازد، چون بوی ماندن می‌دهد از همان ماندن‌هایی که عاشق همیشه در جستجوی آن است، اما فقط در جهان شخصی تو اتفاق می‌افتد.یادداشت تکمیلی با عنوان چگونه پس از پذیرش رنج جهان شخصی خود را بسازیم؟ https://beedevahshi.ir/build-personal-world/ را در خانه‌ی کوچک بید وحشے بخوانید.</description>
                <category>| بید وحشے |</category>
                <author>| بید وحشے |</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 17:14:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حل بحران چهل سالگی با ریاضی کاربردی!</title>
                <link>https://virgool.io/@beedevahshi/midlife-crisis-math-fdeisixbapbj</link>
                <description>یادداشت ششم | ۲۶ مرداد ۱۴۰۴همه راجع‌به بحران چهل‌سالگی قبلاً شنیده‌ایم. این روزها راجع‌به بحران‌های سنین کم‌تر و بیش‌تر سالگی هم داریم زیاد می‌شنویم. آیا بحران واقعی فقط همان بحران چهل‌سالگی است یا نه؟ این یادداشت به بررسی بحران سن از زاویه دید متفاوتی می‌پردازد، پس با من همراه باشید.چهل‌سالگی؛ مرز عقلانیت، ترس و بازنگریچهل‌سالگی از قدیم‌الایام نماد پختگی و ورود به دنیای عقلانیت در نگاه شعرای بزرگی چون حضرت حافظ است. چنان که می‌فرماید:&quot;علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آوردترسم آن نرگسِ مستانه به یَغما ببرد&quot;چهل‌سالگی یک مرز است بین آن‌چه که باید انجام می‌دادیم و آن‌چه باید پس از آن ادامه دهیم. اکثر ما آدم‌ها در این سن دچار ترس می‌شویم. ترس از اینکه آیا بذری که کاشته‌ایم پس از چهل سال، شکوفه می‌دهد؟ آیا شکوفه‌هایش به ثمر می‌نشیند یا نه؟چهل سال به کارهایی مداومت داشته‌ایم که حال دیگر نمی‌توانیم این را از هم تفکیک کنیم که من آدمی هستم چنین رفتاری را دارم یا چنین رفتاری در من است؟ آیا رفتارها من را ساخته‌اند یا من عامل به وجود آمدن رفتارهای خوب و بد هستم؟جبر و احتمال یا منطق؛ نسل‌ها چگونه با ترس مواجه می‌شوند؟همه چیز در مرز چهل‌سالگی ترسناک است. مرز بین دانستن و جهل! در این سن انگار به همه چیز شک داری. هیچ‌چیز دیگر مطلقاً درست نیست و هیچ‌چیزی وجود ندارد که کاملاً اشتباه باشد. دیگر داریم با جبر و احتمال سروکله می‌زنیم. شاید به‌خاطر همین است که فلاسفه و دانشمندان از یک جایی به بعد به جبر و احتمال علاقه‌مند می‌شوند.انگار بزرگترین راز جهان برای هر چیزی همین است: در نظر گرفتن احتمالات و رسیدن به قطعیت در سایه بحران چهل‌سالگی. دانشمندان و فیلسوفانی که از ادامه‌ی زندگی ترسیده‌اند، علوم بسیاری را کشف کرده‌اند که پیش از چهل‌سالگی گویی ناممکن بود.نسل جدید زودتر به جبر و احتمال علاقه‌مند شده است. همه چیز را روی دو ایکس هم بگذاری، انگار باز هم کُند پیش می‌رود. طبیعتاً علیرغم نفرت از ریاضیات به دلیل روش نادرست آموزشی، سریع‌تر و به‌صورت کاربردی از ریاضیات در زندگی‌شان استفاده می‌کنند. پس زودتر از نسل دهه‌های قبلی به حساب و کتابِ دو دوتا چهارتا از رفتارهایشان روی آورده‌اند. نسل جدید خیلی زودتر جسارت رو به رو شدن با ترس‌هایشان را به دست آوردند.نسل دهه‌ی قبل‌تر که با بحران چهل‌سالگی آشنایی نداشت، تصمیم گرفت خودش را به‌روز کند؛ اما بزرگترین اشتباه زندگی‌اش را کرد! برای این نسل دیگر احتمالات کار نمی‌کند. این نسل دیگر در سنی نیست که نداند چه کاری درست و چه کاری غلط است. بالعکس با بحران دیگری دست و پنجه نرم می‌کند. بحرانی از جنس ترس دانستن درست و اشتباه بودن رفتارهایی که تاکنون داشته است.این نسل اکنون به منطق نیاز دارد. منطقی که به او می‌گوید در کجا اشتباه کرده است و باید چطور آن مسئله را حل کند. این نسل لجوج برای اینکه از تک و تا نیفتد روی احتمال فرصت داشتن و فرصت نداشتن پافشاری کرد.متاسفانه احتمال به آن‌ها گفت دیگر فرصتی برای جبران اشتباهاتشان ندارند. چون در سنی نیستند که بتوانند به عقب برگردند و اصلاح کنند. آن‌ها اگر منطق را سرلوحه ادامه‌ی زندگی‌شان قرار می‌دادند، می‌دیدند که هنوز فرصت دارند تا در ادامه هر چند کم به درستی زندگی کنند.ریاضی در زندگی؛ راه‌حل یا همراه؟همیشه کوچک‌ترین عدد مثبت از بزرگترین عدد منفی بزرگتر است. حتّی فراتر از آن، صفر از بزرگترین عدد منفی بزرگتر است. نمی‌دانم این نسل چه علاقه‌ای داشت تا در اشتباه و احتمال دست و پا بزند؟!این روزها ما در دهه‌ی خاص زندگی خودمان هستیم. با توجه به بحران‌ها و ترس‌های زندگی‌مان که باید با آن‌ها رو به رو شویم، تصمیم می‌گیریم در زندگی برای حل مشکلات از جبر و احتمال کمک بگیریم یا منطق؛ ولی چیزی که برای اکثرمان درست کار می‌کند، بی‌شک ریاضی است.ریاضی برای شما چطور کار می‌کند؟ الان بیش‌تر به جبر و احتمال بها می‌دهید یا منطق؟ اصلاً ریاضی در زندگی شما چگونه کار می‌کند؟</description>
                <category>| بید وحشے |</category>
                <author>| بید وحشے |</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 11:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی یک کودک هفت ساله پشت فرمان می‌نشیند!</title>
                <link>https://virgool.io/@beedevahshi/childhood-fear-adult-choices-qlctffichytt</link>
                <description>یادداشت پنجم | ۲۳ مرداد ۱۴۰۴آیا انتخاب‌های افراد بزرگسال آگاهانه و بر اساس حقایق علمی است؟ نقش والدین در تربیت کودکان، بزرگسالان آینده چیست؟ بهترین روش تربیتی برای کودکان این است که آن‌ها را از مواجه با خطرات احتمالی بترسانیم؟ در این یادداشت راجع‌به این سوالات نوشته‌ام، پس با من همراه باشید.یک روز صبح از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم از چارچوب‌های آوانگارد خودم بیرون بیایم. اکنون یک فرد بزرگسال هستم، دیگر مادرم نیست که به من تذکر بدهد تا مراقب رفتارم باشم. آهسته بروم. مراقب عبور ماشین‌ها باشم. حواسم را جمع کنم تا غریبه‌ها مرا گول نزنند و به من آسیبی نرسد تا او غصه بخورد. اکنون یک بزرگسال هستم. گویی مادرانگی را یاد گرفته‌ام هر چند هنوز حتّی ازدواج نکرده‌ام و طبیعتاً فرزندی ندارم. عینک نمی‌زنم؛ اما مطمئنم یک عینک فرضی ته استکانی روی صورتم جا خوش کرده است که با بدبینی به همه چیز نگاه می‌کنم. مثلاً هنوز وقتی خودم را به ساندویچ کثیف دعوت می‌کنم قبل از اینکه سس مخصوص را روی ساندویچم بریزم، دور از چشم همه تکه اولش را بیرون می‌ریزم تا یک وقت خدایی نکرده ایدز نگیرم!انگار ایدز فقط در همان ابتدای ظرف سس جا خوش کرده است و با بیرون ریختن آن دیگر در برابر ایدز ایمن می‌شوم! این کار را می‌کنم و یادم می‌آید در کتاب‌های درسی خوانده‌ام که رفتارهای پرخطر، سرنگ آلوده و... می‌توانند عامل انتقال ایدز باشند؛ اما من این کار را از مادرم یاد گرفته‌ام!برگردیم به آن روز صبح، مثل همیشه شیک و پیک کرده‌ام. شاید از خودتان بپرسید اگر می‌خواهی آوانگارد نباشی چرا آلاگارسون کرده‌ای؟ جوابش کوتاه است. چون من عادت کرده‌ام هر زمان می‌خواهم از خانه خارج شوم مرتب باشم. این دیگر به‌خاطر آموخته و توصیه‌های مادرم نیست.سوار ماشین می‌شوم. صادرکات را رعایت و حرکت می‌کنم. برایتان سوال پیش آمده است که چرا امروز که می‌خواهم منضبط و قانون‌مدار نباشم، کمربندم را بسته‌ام؟ جوابش کوتاه است. آخر اگر کمربندم را نبندم بوق می‌زند و من وقتی صدای بوق را بشنوم دیگر تمرکزم را برای رانندگی از دست می‌دهم.توی خیابان پایم را توی موتور کرده‌ام و با حداکثر سرعت مجاز! رانندگی می‌کنم. چراغ راهنمایی زرد است. نزدیک به چهارراه هستم. پایم را ناخودآگاه از روی گاز برمی‌دارم. نیش ترمز، کلاچ تا ته، نیش ترمز، نیش ترمز، ترمز و توقف. چراغ زرد راهنمایی بعد از اینکه یک دور، دور زمین گشت قرمز شد.حتماً دیگر کلافه شده‌اید که حالا که فرصتش را داشتم تا دیگر مثل همیشه نباشم، چرا از چهارراه با چراغ زرد عبور نکردم؟ لطفاً مرا سرزنش نکنید. من همین که چشمم به دخترکی حدوداً هفت ساله افتاد که نگاهش به چراغ عابر پیاده بود، پایم شل شد. یادم آمد نباید از پل هوایی و پل زیرزمینی می‌رفتم. آخر آنجا کمینگاه افراد معتاد و بیمار جنسی بود که منتظر آمدن من بودند. دخترک را که دیدم نخواستم کلافه و مضطرب از روی پل هوایی که همان نزدیکی بود، رد شود.اکنون یک بزرگسال هستم. گویی مادرانگی را یاد گرفته‌ام نه تنها برای خودم که برای دخترکانی که شبیه من هستند. دیگر فقط به‌خاطر عادت و آموخته‌های مادرم نیست که نگرانم و همه‌اش حواسم مثل یک شکار به دنبال شکارچی است. نه! من دارم می‌بینم که چه اتفاقات ناگواری برای من به‌خاطر این رعایت‌ها نمی‌افتد! اکنون یک بزرگسال هستم. اکنون دارم انتخاب می‌کنم.شما هنوز تحت تأثیر آموخته‌های والدین هستید یا دیگر خودتان انتخاب می‌کنید؟ اگر والد هستید نگرانی‌های خودتان را چگونه به فرزندتان ابراز می‌کنید؟</description>
                <category>| بید وحشے |</category>
                <author>| بید وحشے |</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 10:56:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا کاربرانِ منفعِل همیشه آنلاین، خجالت می‌کشند یا استاک می‌کنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@beedevahshi/passive-users-online-arvxfr19zsin</link>
                <description>یادداشت چهارم | ۱۹ مرداد ۱۴۰۴برخی از کاربران در جای‌جای شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام، ایکس(توییتر سابق)، همین ویرگول خودمان و... هستند که سال‌ها از عضویت آن‌ها می‌گذرد اما از دیوار صدا در می‌آید از آن‌ها نه!  چرا آن‌ها منفعل‌اند؟ کامنت نمی‌گذارند، لایک نمی‌کنند و حتّی دایرکت نمی‌دهند؟ گویی هیچ دوستی در این فضا برای خودشان دست و پا نکرده‌اند. این یادداشت به این دست از سوالات پاسخ خواهد داد پس با من همراه باشید.افرادی هستند که همیشه آنلاین‌اند. احتمالاً اولین ایمپرشن محتوای منتشر شده افراد تعاملی توسط این دسته از افراد ثبت می‌شود. معمولاً زود با محتوا ارتباط برقرار می‌کنند. حتّی تصمیم می‌گیرند برای پستی که از خواندنش لذت بردند، کامنت بنویسند؛ کامنت را هم می‌نویسند؛ اما به محض اینکه قضیه برایشان جدی می‌شود تمام آن‌چه را که تایپ کرده‌اند به یک‌باره پاک می‌کنند! این اصلاً عجیب نیست. این یک ویژگی شخصیتی در آن‌هاست.حال برای درک بهتر این مسئله سری به درون پارتیشن مارکتینگ یک شرکت بزنیم. همه‌ی کارها طبق برنامه پیش رفته است. همه مطمئن هستند بعد از این فروش بیش‌تر خواهد شد؛ ولی باز هم سبدهای پر و پیمانی هستند که اگر تایید نهایی شوند، نان شرکت در روغن است؛ اما باز هم کمپین فروش با شکست مواجه می‌شود.تیم مارکتینگ تصمیم می‌گیرد دوباره یک کمپین دیگر اجرا کند. آن‌ها تصور می‌کنند اگر کمپین‌ها را بی‌وقفه و پشت سر هم در هر جایی به اجرا بگذارند و محصول را توی چشم مشتری فرو کنند او بالاخره دکمه لعنتی خرید را می‌فشارد و آن‌ها بالاخره موفق می‌شوند. زهی خیال باطل!اگر شما محصول را در نهایت رایگان هم در اختیار خریدار بدقلق بگذارید، او تا وقتی تمایل ندارد، محصول شما دست نخورده باقی می‌ماند. دلیلش چیست؟برگردیم به افرادی که بدقلقی می‌کنند، همان همیشه آنلاین‌های ساکت و خاموش که گویی دارند همه‌ی اطلاعات شما را گردآوری می‌کنند! خبر بد ماجرا برای شما این‌جاست که آن‌ها واقعاً اطلاعات شما را جمع‌آوری می‌کنند اما نه برای سوءاستفاده از آن که اگر چنین بود، آن‌ها موفق‌ترین مدیران تبلیغات می‌شدند! چرا که از همه بهتر مردم را می‌شناسند!ظاهراً خجالتی هستند؛ ولی روابط عمومی خوبی دارند. تنهایی را دوست دارند اما با شما تا سینما هم می‌آیند تا با هم‌دیگر فیلم جدید را تماشا کنید. اگر حین تماشای فیلم به آن‌ها نگاه کنید، متوجه نمی‌شوید که از فیلم خوششان آمده است یا نه؟شما را زیرنظر می‌گیرند اما چیزی از احساسات خودشان بروز نمی‌دهند. گویی همیشه آماده‌‌اند و می‌ترسند مبادا اتفاق ناگواری برای خودشان و یا اطرافیان‌شان بیفتد.این افراد همیشه اضطراب درونی دارند. این اضطراب باعث تردید همیشگی در تصمیم‌گیری‌هایشان می‌شود. چون اضطراب دارند می‌ترسند عقایدشان را فاش کنند.می‌خواهید بدانید چه چیزی باعث می‌شود سبدهای پر با موفقیت ثبت نهایی شوند؟ قطعاً اجرای کمپین‌های متعدد و بی‌فایده نیست. برعکس، شما باید اضطراب کاربران منفعل را کم کنید. شما باید به آن‌ها اطمینان دهید که خطری آن‌ها را تهدید نمی‌کند. اگر اطلاعات شخصی آن‌ها را می‌گیرید، صرفاً به دلیل این است که اگر آن‌ها مجدداً از شما خرید کردند، راحت‌تر محصول را به دستشان برسانید.هر چند آن‌ها باور نخواهند کرد، چرا که شما را بهتر می‌شناسند و می‌دانند قصد دارید آن‌ها توی تله محصول بعدی بیندازید!آن‌ها برای مدیریت اضطراب درونی‌شان به جمع‌آوری اطلاعات کسانی‌که دنبالشان می‌کنند، می‌پردازند. گاهی بی‌دلیل کف وب می‌چرخند و یکهو تمام حواسشان روی یک کاربر همیشه آنلاین تعاملی متمرکز می‌شود.گویی به دنبال این هستند که راز تعامل آن‌ها را کشف کنند. چطور یک کاربر به محض آنلاین شدن با دیگران تعامل می‌کند؟ آیا آن‌ها از چیزی نمی‌ترسند؟ حتّی اگر جواب سوالات را با شیوه‌های مختلف بگیرند باز هم قانع نمی‌شوند.آن‌ها می‌ترسند. استاکرهای سفیدی که شما را بهتر از خودتان می‌شناسند. همیشه وقتی برایتان مشکلی پیش می‌آید، این‌ها زودتر از هر کسی مطلع می‌شوند و شما هرگز همدلی آن‌ها را آن‌طور که باید دریافت نمی‌کنید که اگر می‌کردید، می‌دیدید که آن‌ها در آرام کردن‌تان بسیار تبحر دارند، چون می‌دانند شما چگونه آرام خواهید شد. این استاکرهای مهربان هرگز به شما آسیبی نمی‌زنند.همیشه آنلاین‌های خاموش درست است که معمولاً پیش‌قدم نمی‌شوند تا با تعاملی‌ها وارد گفتگو شوند؛ اما مطمئن باشید آن‌قدر مهربان هستند که سلام شما را برای آغاز و ادامه گفتگو پاسخ دهند.شما یک همیشه آنلاین استاکرِ مضطرب هستید که به همه‌چیز با دقت نگاه می‌کنید یا یک کاربر تعاملی؟</description>
                <category>| بید وحشے |</category>
                <author>| بید وحشے |</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 18:38:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در من فقط چند نفر برای نوشتن زندگی می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@beedevahshi/inner-reflection-ha7ewviw1vih</link>
                <description>یادداشت سوم | ۱۶ مرداد ۱۴۰۴این یادداشت درباره‌ی عواملی است که وقتی چیزی به ذهنم نمی‌رسد، چگونه می‌نویسم؟ چه‌چیزی باعث می‌شود که من همچنان واژه خلق کنم؟ پس با من در مسیری که برای نوشتن طی می‌کنم همراه باشید.گاهی هر چقدر تلاش می‌کنی بنویسی، نمی‌توانی. انگار نمی‌شود. مغزت قفل می‌کند و تو هی فکر می‌کنی. قلم را دستت نگاه می‌داری و فکر می‌کنی درباره‌ی چه بنویسی؟ فکر کردن همیشه جواب نمی‌دهد. این‌جا باید قلم را در دستت بگیری و راه‌بر دل باشد. آن‌وقت می‌بینی که نوشتن آسان است. حتّی نمی‌فهمی چطور قلم روی کاغذ سر می‌خورد، فقط رد پای اصطکاک قلم و کاغذ را می‌بینی، بعد که می‌خوانی‌اش متوجه می‌شوی که چقدر خوب شده است.حال که نوشتن پایان یافته است، مغز می‌آید وسط و شروع به ایراد گرفتن می‌کند. این‌جا را بد نوشته‌ای، این‌جا مفهوم را نرساندی. کاش این جمله را با جمله‌ای بهتر بنویسی. آن‌قدر ایراد می‌گیرد که دلت می‌خواهد بروی توی کمد قایم شوی.مغز اگر بلد بود از همان اول شروع به نوشتن بهترین جمله‌ها می‌کرد. این را با خودت می‌گویی و غرغر کنان اصلاح متن را بر عهده می‌گیری.وقتی اصلاحات تمام شد، دل همچنان قهر کرده است. دائم از پشت در کمد یواشکی نگاهت می‌کند و هی می‌خواهد که بروی منتش را بکشی و از دلش در آوری. مغز اما نمی‌گذارد. متکبر و خودخواه می‌گوید: کار را که کرد؟ آن که تمام کرد.نوشتن خیلی عجیب است. انگار ما چند نفر هستیم. دل، مغز، آن‌که می‌نویسد و من! من از بالا همه چیز را تحت نظر دارم و به او می‌گویم که چه بنویسد. این من هستم که می‌روم دل را بغل می‌کنم و می‌گویم: عیبی ندارد. من از تو ممنونم که یک متن خوب نوشتی و جرقه‌ی اول را تو زدی. این تو بودی که چراغی را در تاریکی جهل روشن کردی. همیشه اولین‌ها مهم‌ترند.بعد می‌روم سراغ آن‌که می‌نویسد. خیلی ساکت است. آرام و حرف گوش کن. انگار به این دنیا آمده است تا فقط به حرف من گوش دهد و اصلاً کاری به دعوای مغز و دل ندارد. هر چند احساس می‌کنم ته دلش با دل است.اصلاً سراغ مغز نمی‌روم. می‌دانم آب‌مان توی یک جوی نمی‌رود؛ ولی از او با تکان دادن سر تشکر می‌کنم که به هر حال ساختار و قسمت سخت ماجرا را به خوبی اجرا کرد.حال نوبت من است. نوشتن یک متن که حاصل زحمات چند نفر است را بر روی صفحه‌ای که ساخته‌ام با انتشارش تمام کنم.در پایان این من هستم که از شما می‌پرسم، در شما چند نفر برای نوشتن دست به دست هم‌دیگر داده‌اند؟ صفحه شما را چه‌کسی ساخته است؟ چه‌کسی شیرازه‌ی وجود شماست؟ </description>
                <category>| بید وحشے |</category>
                <author>| بید وحشے |</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 11:28:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش انسان بودن؛ سخت‌ترین کار جهان</title>
                <link>https://virgool.io/@beedevahshi/human-acceptance-kfwb6ebftqjc</link>
                <description>یادداشت دوم | ۱۲ مرداد ۱۴۰۴پذیرش سخت‌ترین کار دنیاست. من از پذیرش شرایط و اتفاقات حرف نمی‌زنم. انسان بودن، سخت‌ترین پذیرش جهان است. همیشه باید به دنبال چیزی باشی که حالت را بهتر کند یا همیشه برنده باشی. راجع‌به تلاش مذبوحانه برای جاودانگی و جوان ماندن که الان اصلاً حرفی ندارم.آدم‌ها همه‌اش در حال تلاش‌اند، یکی می‌خواهد دل‌بری کند. آن دیگری به دنبال راهی‌ می‌گردد که یک‌شبه ره صد ساله طی کند تا پول بیش‌تری به دست آورد تا به همان نسبت بیش‌تر خرج کند! اصلاً مهم نیست که پولی را که به دست می‌آورد، قرار است از دست بدهد.همه‌ی این دویدن‌ها برای به دست آوردن یعنی ما انسان بودن را نپذیرفته‌ایم! انسان بودن مساوی با این چیزهای زرد روان‌شناسی نیست که همه دارند تکرارش می‌کنند. شاید ما ذاتمان یکی باشد؛ ولی راه انسان بودنمان با هم خیلی فرق می‌کند. اصلاً برای همین است که هیچ چیز تکراری در دنیا وجود ندارد.مثلاً وقتی کسی عزیزش را از دست می‌دهد، هیچ‌وقت شبیه آن دیگری که عزیزش را از دست داده است، نیست و نخواهد بود. آخر عزیزهایشان با هم فرق می‌کند. البته من منکر یکسان بودن فعل از دست دادن نیستم؛ اما باز هم دلیل نمی‌شود که بگویم عزیز از دست دادن دو نفر حتّی از یک خانواده شبیه به هم باشد.احساس دو خواهر با وجود جنسیت یکسان نسبت به از دست دادن والدشان با هم فرق می‌کند. انگار هر کدام یک عزیز متفاوت از همدیگر را از دست داده‌اند. حال این‌ها چگونه با عدم پذیرش انسان بودن مرتبط است؟حالا به شما خواهم گفت. جهانی که همه‌ی کائنات نسبت به همدیگر مجردند، جایی نیست که ما برای شرایط و اتفاقات به دنبال راه‌حل باشیم تا بتوانیم آن را بپذیریم! ما به‌طور پیش‌فرض توانایی پذیرش اتفاقات ناگوار و... را داریم. آنچه نیاز به تلاش و سیروسلوک دارد، پذیرش انسان بودن است. یعنی ما انسان به این دنیا آمده‌ایم که همیشه از تاریکی فرار کنیم. فرار کردن یعنی عبور از نیازهای پوچی چون چاقی و لاغری.پذیرش انسان بودن یعنی دنبال چیزهای جوششی درون خودت باش نه چیزهای کوششی که عمدتاً آن‌ها را به دست نمی‌آوری یا به دست آوردنش حاصل تحمل رنجی است که تو را از الوهیت درونت دور می‌کند و باعث می‌شود که با خود فکر کنی پس من به چه دردی در این دنیا می‌خورم؟این روزها آن‌قدر از انسان بودن و آنچه درون‌مان زیر بار نادیده گرفتن دست و پا می‌زند دور شده‌ایم که دیگر نمی‌توانیم صدای بلند و رسای آن را بشنویم که دارد به ما دقیقاً می‌گوید، ما که هستیم؟ ما برای چه کاری در این دنیا با قبول مسئولیت به دنیا آمده‌ایم؟ ما اگر انسان بودن را یعنی توجه به خود و درون را پیشه کنیم، دیگر مهم نیست چقدر چاق شده‌ایم؟ چند کیلو دیگر باید وزن کم کنیم؟ چطور زیباتر باشیم تا اغواگرایانه دیگران را نیز از توجه به درونشان اغفال کنیم. چقدر دیگر پول در بیاوریم تا شاید بالاخره از خودمان راضی شویم؟پذیرش انسانیت یعنی پذیرش اینکه ما به این دنیا می‌آییم که از دنیا برویم. بهتر نیست دست از اندوختن هر آن‌چه را که با خود نمی‌توانیم ببریم، دست برداریم؟ ما حتّی مهربانی و صفات نیک را نیز نمی‌توانیم با خود ببریم! بلکه آن را به نسل‌های آینده پیش از مرگ منتقل می‌کنیم تا جهان برای آیندگان جای بهتری باشد.</description>
                <category>| بید وحشے |</category>
                <author>| بید وحشے |</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 10:55:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان‌ها با هویت نامعلوم و مستعار هم واقعی‌اند، لطفاً به آن‌ها توجه کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@beedevahshi/autobiography-beede-vahshi-eimkznaremzj</link>
                <description>یادداشت اول | ۱۰ مرداد ۱۴۰۴این اولین یادداشتی است که به‌طور رسمی از این صفحه منتشر می‌کنم. آنچه در این یادداشت می‌خوانید یک اتوبیوگرافی از نگارنده یادداشت‌هایی است که به مرور در این صفحه با شما به اشتراک گذاشته خواهد شد.اولین مسئله‌ای که با شما در میان می‌گذارم، هویت نامعلوم این اکانت است. چرا با اسم و رسم مستعار فعالیت می‌کنم؟ اینجانب علیرغم علاقه‌ای که به ارزش‌های انسانی داشته و دارم، چندان مایل به برقراری ارتباطات رو در رو نیستم! البته این به این معنا نیست که از پذیرش مسئولیت فرار می‌کنم یا قرار است از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنم. کما اینکه چنین چیزی با توجه به نشت اطلاعات پی در پی از نهادهای بسیاری، کاری بس دشوار است. علی ای حال، ظاهراً هویتی نامعلوم دارم که امیدوارم این مسئله باعث نشود که توجه لازم را جهت نقد و گفتگو درباره‌ی نقطه نظراتم را از دست بدهم.چنانچه مرا در این صفحه می‌خوانید، در این‌جا درباره‌ی ارزش‌های انسانی در سایه جامعه، وضعیت اقتصادی که کمر خیلی‌ها زیر بارش شکسته است و سیاست که گاهی با بی‌رحمی مادرانگی یک مادر را از خاطرش می‌برد، خواهم نوشت. حال بیایید با هم به بخشی از درون نگارنده این صفحه سفر کنیم.بید وحشے آن‌قدر به موسیقی علاقه‌مند است که می‌تواند لابه‌لای نت‌های یک موسیقی قایم شود، زندگی کند و آرام یک تکه از وجودش را به مرگ خودخواسته دعوت کند. سپس، بی‌آنکه کسی متوجه شود آن تکه‌ از وجودش را برای همیشه در آن دفن کند. آن‌قدر در طول زندگی این کار را کرده‌ام که می‌توانم بگویم که واقعاً هزار پاره‌ام!کتاب و غرق شدن در عوالم خود، تمام شب را بیدار ماندن برای تمام کردن و نوشیدن شهد آن‌چه نویسنده نگاشته است؛ یکی دیگر از هزاران علاقه‌مندی‌های من است.تماشای فیلم و سریال و تصور این‌که کاش آن‌قدر ناتوان نبودم،‌ کاش حداقل این غیرواقعی نبود و من می‌توانستم سیاهی‌های زندگی نقش اول فیلم را به جان بخرم تا یکی از میان ما کم‌تر رنج بکشد.باران، هوای ابری و پاییز مرا تا سر حد مرگ شاعرانه می‌کند. مهربان‌تر می‌شوم. غمگین‌تر و در عین حال آمادگی‌ام برای خداحافظی و شروع زندگی ابدی بیش‌تر می‌شود. احساس می‌کنم در یکی از روزهای پاییز، چشم‌های کالبدم را برای همیشه می‌بندم و بعد از آن جهان را با همه‌ی وجودم درک می‌کنم. دلم می‌خواهد آن موقع که چنین شد، بذری که در این دنیا کاشته‌ام، آن‌جا جوانه بزند و تازه شروع به رشد کردن کند. نه اینکه درختان بی‌شماری داشته باشم که بعد از من رو به زوال بگذارند.بید وحشے یک‌جور خاصی می‌خندد. نگاهش گاهی پرفروغ و گاهی شبیه سنگ غسالخانه سرد و خاکستری است. گفتم غسالخانه، یادم آمد که اصلاً دلم نمی‌خواهد بار آخر مرا با آب سرد تغسیل کنند. بگویید حداقل ولرم باشد.من اگر خدا آن روز را نیاورد، روزی در جهنم هم باشم حتماً یک لیوان چای برای رفع عطش طلب می‌کنم. نوشیدن چای مرا از فکر و خیال بیهوده درباره آن‌چه باید می‌کردم و نکردم، درباره افسوس‌ها و ای‌‌کاش‌ها مصون می‌دارد و به من کمک می‌کند به‌دنبال یک مسیر دیگر برای عبور از بحران‌هایی باشم که خودم باعث به وجود آمدنشان شده‌ام.خیلی چیزها هست که می‌توانم راجع‌به خودم بگویم؛ ولی فکر می‌کنم همین‌ها کافی است.این یادداشت را در انتها با این جمله به پایان می‌رسانم که دلم نمی‌خواهد شبیه کسی باشم، فقط می‌خواهم بنویسم چرا که نوشتن مرا به این زندگی وصل می‌کند و حیف است زندگی یک انسان صرف بیهودگی و مرگ ناگهانی شود.</description>
                <category>| بید وحشے |</category>
                <author>| بید وحشے |</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 13:58:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>