<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهنام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@behnam2</link>
        <description>دغدغه هویت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 10:10:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/76949/avatar/zOrIv0.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهنام</title>
            <link>https://virgool.io/@behnam2</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به مردم ایران احترام بگذاریم</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-e6xkgnxiu9d9</link>
                <description>از بررسی چند ترانه مردمی با موضوع امام رضا (ع)، با مجموعه‌ای از واژه‌ها و مفاهیم پرتکرار روبه‌رو می‌شویم: شاه، امیر، آفتاب، گنبد، نقاره، سجده، نماز، حاجت، شفاعت و یار. هر یک از این واژگان پشتوانه‌ای عمیق از تاریخ و فرهنگ ایران دارند و به سنتی پیوسته از روزگاران باستان تا امروز متصل‌اند. بی سبب نیست اگر بگوییم که ایرانی تر از امام رضا نداریم. در ادامه، با تکیه بر کتاب «نامه باستان» اثر میر جلال‌الدین کزازی و برخی منابع دیگر، این پیوند را با چند نمونه روشن‌تر می‌کنیم.نخست، به پیوند «خراسان» و «یار خراسانی» توجه کنیم. خراسان در تخیل ایرانی جایگاه برآمدن آفتاب و کانون اصلی روشنایی و حکمت است و در تداوم تمدن ایرانی پس از اسلام نقشی محوری دارد. این تصویر با روایت‌هایی که در سنت‌های شیعی و زرتشتی درباره آخرالزمان و برآمدن یاری از خراسان نقل شده هم‌افق است. خود مفهوم «یار» نیز ریشه‌ای کهن دارد: در پهلوی «ایار» بوده و بعدها در صورت‌های «عیار»، «یارو»، «یاور» و ترکیباتی مانند «علی یارت» ادامه یافته است، صورت‌هایی که با انجمن‌های اخوت و گروه‌های فتیان پیوند دارند. لحن خودمانی ترانه‌ها، نوعی صمیمیت و «درونی بودن» رابطه را القا می‌کند. نوعی پیوند مرید و مرادی که در فضای رازآمیز و محرم‌آمیز شکل می‌گیرد.مفهوم «راز» در اینجا جایگاه ویژه‌ای دارد. «راز» در سنت تصوف و تشیع، هم در سطح مفاهیم و هم در سطح مناسک، حضوری پررنگ دارد و با باورهای باستانی ایرانی درباره ساختار نهان هستی و مفهوم «پیشوایی» درهم تنیده است. در دستگاه شیعی، امامت به‌منزله ادامه پنهان همان رسالتی است که پیامبری جلوه آشکار آن است. گویی پیامبری نیمه روشن و امامت نیمه پوشیده و رازآلود همان حقیقت‌اند. در روایتی از پیامبر آمده است که خداوند علی را با هر پیامبری در نهان (سِرّاً) برانگیخت و با او آشکارا (جهراً). همین نسبت راز و پیشوایی را در ادبیات نیز می‌بینیم: از ابیات مثنوی مولوی در «راز بگشا ای علی مرتضی» تا مقدمه شاهنامه که می‌گوید «گواهی دهم کاین سخن راز اوست / تو گویی دو گوشم بر آواز اوست».دیگر مفهوم عمیقا ایرانی گنبد است. گنبد زرد رضا فراتر از یک سازه معماری، دارای ابعاد نمادین و جهان‌شناختی است. در فرهنگ ایران گنبد استعاره‌ای از آسمان است. ترکیباتی چون «گنبد تیزگرد»، «گنبد لاژورد یا لاجورد» و «گنبد تیزرو» در ادبیات فارسی به حرکت و ساختار چنبرینه آسمان اشاره دارند. در فرهنگ کهن ایران، بناهای آیینی و آتشکده‌ها را گنبدینه می‌ساختند تا صورت نمادین آسمان را در معماری بازآفرینی کنند. پس از اسلام نیز این سنت در ساخت مسجدها، مقابر بزرگان و امامزادگان ادامه یافته است.اعتقاد به شفاعت و برآورده شدن حاجت نیز ریشه‌هایی ژرف در فرهنگ ایرانی دارد. در سنت پادشاهی ایران، هنگام خشم شاه، بزرگان و میانجیانی که «پایمرد و خواهشگر» بودند به میان می‌آمدند تا خشم او را فروبنشانند. از سوی دیگر پادشاهان موظف بودند در روزهای معین «بار عام» دهند و حاجات و دادخواهی زیردستان را بشنوند و تا حد امکان برآورده سازند. این الگوی میانجی‌گری و دادخواهی بعدها در تصور دینی شفاعت و «حاجت‌گیری» از اولیا و امامان نیز انعکاس می‌یابد. در سطح زبان هم «سجده» و «نماز» حامل همین پیوستگی‌اند: گفته‌اند «سجده» با «مزگت» (صورت کهن مسجد) پیوند دارد و «نماز» در فارسی کهن معنایی نزدیک به خم شدن برای اظهار کرنش، بزرگداشت و ادب داشته است، حرکاتی که هم در برابر شاه و هم در برابر بزرگان دین به کار می‌رفته است.«نقاره» نیز در این دستگاه نشانه‌ای مهم است. نقاره سازی رزمی و حماسی است که در گذشته برای اعلام پیروزی، آغاز نبرد یا حرکت پادشاه نواخته می‌شد. امروز هم نقاره‌خانه حرم امام رضا با آوای خود، ناخودآگاه همین خاطره پادشاهی و شکوه حضور شاه را زنده می‌کند. مجموعه استعاره‌های آشکار و پنهان مرتبط با شاه، از تاج و تخت و گنبد تا نقاره و حاجت‌رسانی و شفاعت، نشان می‌دهد که چگونه مفهوم فرمانروایی در ایران، از اساس با امر قدسی درآمیخته است. در سنت ایرانی، فرمانروا در عمیق‌ترین لایه خود، هم «سالار گیتی» است و هم «راهنمای مینو». در این دیدگاه، پادشاه تنها زمانی مشروعیت می‌یابد که مردی مینویی باشد و شایستگی فرمانروایی بر سرزمین ایران را یافته باشد.جمشید در شاهنامه صراحتا اعلام می‌کند که «منم گفت: با فرّه ایزدی / همم شهریارم، همم موبدی» که نشان‌دهنده درآمیختگی پیشوایی دینی و پادشاهی در یک تن است. پادشاهی که از این نیرو برخوردار است، هاله‌ای رخشان (که زرد بودن گنبد این را می رساند) بر گرد سر دارد که نشانه تأیید الهی اوست.پس می بینیم که اعتقادات اسلامی تا چه میزان در هم آمیختگی دارد با زیست ایرانی که هزاران سال تداوم داشته است و این دو به مثابه تار و پودی در هم آمیخته غیر قابل تفکیک هستند.از این مقدمه دریافت می‌شود که اسلام ایرانی و ایران اسلامی هویت غیر قابل تفکیک و تجزیه ایرانی است. این هویت که در روح ایرانی پدیدار می‌شود همانند هر وجود روحانی دیگری غیر قابل تجزیه است. همانطور که نمی‌توان روح انسان را به دست و پا و مغز و قلب او فروکاست.عنصر دیگر هویت ایرانی جنبه مدرن و وارداتی دارد، که آن را معمولا غربی می‌نامند. اما غرب امروزه محدوده به غرب و کشورهای غربی نیست. چه بسا در کشوری مانند مالزی و سنگاپور و بخشهایی از چین که شرقی به حساب می‌آیند بیشتر با غرب و تمدن غرب روبرو می‌شویم تا بسیاری از نقاط اروپا و آمریکا که مانند روستاهای عقب مانده صد سال پیش دست نخورده باقی مانده اند. این زیست امروزی است، همانطور که مردمان امروزی از یخچال و تلویزیون و موبایل استفاده می‌کنند، لباس‌های نسبتا مشابهی می‌پوشند، و موسیقی و فیلم و هنر بومی خود را در قالب امروزی می‌سازند. به نحوی که فیلمی که در هند یا کره ساخته می‌شود می‌تواند مخاطبانی در ایران و شرق اروپا و آمریکای جنوبی داشته باشد.در ایران مدرنیته ابتدا به‌ عنوان بخشی از هویت ملی (هم ریشه دانستن آریایی ها با اروپایی ها در دوره پهلوی) صورت‌بندی می‌شود و بعدتر در گفتمان‌های رسمی، بیشتر به شکل «تهاجم فرهنگی» یا «غرب‌زدگی» تعریف می‌گردد. اما مدرنیته امروزه به خصوص در زندگی مردم به شکل افق جهانی فهم می‌شود که جوامع مختلف (از مالزی تا چین و ایران) شکل‌های محلی و ترکیبی از آن را تولید می‌کنند. رسانه، اقتصاد، تکنولوژی و نظام آموزشی در ایران، عناصر مدرن را با سنت‌های بومی و اسلامی ترکیب کرده و یک صورت‌بندی «ایرانی» از مدرنیته ساخته‌اند. بنابراین می‌شود نشان داد که «مدرن بودن» نه یک اضافه حاشیه‌ای که یک لایه جدی از هویت امروز ایرانیان است.زیست و تفکر امروزی یا غربی بخش مهمی از هویت ایرانی است، همانند همه مردمان دیگر ساکن در کره زمین. این عیب نیست. اما چیزی که عیب است خودباختگی است. یعنی فلان فیلسوف ما کلا نگاهش به هگل و هایدگر و نیچه و سارتر است و داشت‌های فرهنگی خودمان را ناچیز می‌شمارد. و همزمان نمی‌بیند که همین دو کشور آلمان و فرانسه که این فیلسوفان و ادیبان را پرورده‌اند وقتی جیره نفت‌شان قطع می‌شود چطور بالا و پایین می‌پرند و التماس می‌کنند و کودکانه و عاری از هر سیاستی چگونه از بازگشایی تنگه هرمز خوشحال می‌شوند. عیب آنجاست که یکی را به تلویزیون می‌آورند تا بگوید ایران باستان هیچ بوده و تمدن و فرهنگ ایران همه از اسلام نشات گرفته است. در حالیکه تداوم هویت ایرانی نشان میدهد که از معماری، اسطوره، تقویم، جشن‌ها تا ساختارهای سیاسی ساسانی، همه در شکل‌گیری بعدی هویت ایرانی اثر داشته‌اند. یا آن احمق‌هایی که در خارج تصور می‌کنند که ایران ۱۴۰۰ سال است که تحت سیطره و اشغال اسلام است و باید از زیر یوغ آخوند خارج شود. ایران در دوره اسلامی، همواره فاعل فرهنگی بوده: فلسفه، عرفان، ادبیات، هنر، شهرسازی و فقه و کلام با مشارکت ایرانیان شکل گرفته است و ارزشمندترین میراث فرهنگی ایران در پس از اسلام متجلی شده است.اینک که فصل تازه ای در تاریخ ایران ورق می‌خورد وقت آن است که لایه‌ها و اجزای هویت ایرانی باز شناخته شوند. روشنفکران همانند آن مرزبان مدافع ایران که گفت «من نوکر همه مردم ایرانم» به فرهنگ عامه و توده مردم احترام بگذارند، عقاید مردم محترم شمرده شود و جنبه‌هایی از این هویت که در دوران پس از انقلاب «غیر خودی» به حساب آمده اند و نادیده و سرکوب شده اند در دستگاه حسابگران و گردانندگان امور در شمار و عداد آیند. از جمله چه نیک است اگر پرچم شیر و خورشید که ریشه در عقاید شیعه و ایران باستان دارد از اختیار و انحصار اراذل و اوباش خارج شود و در داخل ایران مورد تکریم قرار گیرد و در جاهایی که امکان آن هست استفاده شود.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 06:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش اندامها در جهان ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-rycyfb9grstw</link>
                <description>یکی از تفاوتهای مبنایی فرهنگ ایران با غرب تفاوت در نحوه رسیدن از جزء به کل است. در دوران پیش از سقراط در یونان باستان که پایه های اصلی تفکر غرب پی ریزی میشود اعداد جایگاه مهمی دارند. تمایل فیثاغوریان به ریاضی از این جهت بود که اصول آن را اصول تمام هستی می‌دانستند. در شیوه‌ی انتزاعی ایشان اصل شیء حذف میشد و رابطه‌ی دو شیء عبارت بود از نسبت دو عدد. آنها همه چیز را از نظم و ترتیب اشیاء تا فواصل نت‌های موسیقی و به همین نسبت هماهنگی جهان را وابسته به عدد می دیدند و از مفهوم نامتعین یا نامحدود به بی‌نهایت در ریاضیات میرسیدند.همین نوع انتزاع ریاضی که در مکتب فیثاغوری و سپس در سنت افلاطونی و ریاضی‌سازی فیزیک شکل گرفت، در درازمدت یکی از پیش‌شرط‌های نظری ظهور فناوری مدرن و رویکرد مهندسی و نگاه تکنولوژی-محور استعماری به جهان بود. جنس انتزاع همان است که ۲۵۰۰ سال بعد از فیثاغورث و طالس به اختراع ماشین، استخدام انرژی‌های طبیعت و تولد دوران مدرن منجر می‌شود، و نیز در همان است که پیشرفته ترین صنایع خود را در خدمت تولید جنگ افزارهای کشتار انبوه وا میدارد، هوش مصنوعی اش در جنگ ایران استفاده میشود، و همچنین در رویکرد مهندسی به علوم انسانی که علاقه مند به طبقه بندی رویدادهای پیچیده در قالب های ساده و پیش بینی پذیر است. مثلا همانطور که در فیزیک از «سطح صاف بدون اصطکاک» صحبت می‌شود در علوم انسانی نیز برخی لایه‌ها عمدا نادیده گرفته می‌شوند. جنس انتزاع در همه‌ی اینها نادیده گرفتن سطوحی از حقیقت متکثر و پیچیده است. تیپیکال یک فلان کارمند ایرانی شرکت انتراپیک را تصور کنید که در رسانه‌های داخلی و شبکه‌های اجتماعی فارسی به عنوان «نخبه» تبلیغ می‌شود و بسیار موجه و شسته رفته و مبادی آداب و بافرهنگ و حتی ایران دوست می‌نماید، اما همانند سربازان ارتش هیتلر به طور مستقیم و غیرمستقیم در کشتار هموطنانش مشارکت می‌کند.در جهان بینی ایرانی اما ماهیت انتزاع کاملا ملموس، این جهانی و انسانی است. مقولات متافیزیکی و فلسفی و ریاضی و منطقی از قبیل ذات و جوهر و عدد کمتر به کار برده می‌شوند. در فرهنگ ایران فهم یک شیء، به‌معنای گنجاندن همه‌ی قوه‌ها و امکانات آن در هویت آن شیء است، یعنی کلیت آن نه فقط به اجزای بالفعل، بلکه به امکانات بالقوه هم گره خورده است.رابطه‌ی جزء و کل در سنت ایرانی برعکس سنت فلسفی غرب است. در غرب اجزاء مستقل در کنار هم تشکیل یک کلیت جدید می‌دهند. اما در فرهنگ ایرانی-اسلامی کل و جزء هر دو واجد یک هویت واحد هستند. مثال بارزش در حکمت ملاصدرا مشهود است که «وجود» یک حقیقت واحد است که شدت و ضعف و مرتبه دارد. موجودات مختلف، نه چند تا چیز کاملا بی‌ربط، بلکه مراتب یک حقیقت‌اند. تفاوت آن‌ها بیشتر تفاوت «شدت» است تا تفاوت «جنس». همینطور وقتی از «انسان» صحبت می‌شود این فقط جمع اعضای بدن یا رفتارهای مشاهده‌پذیر نیست. هویتی کلی داریم که در افراد متعدد تجلی می‌کند. این هویت کلی، صرفا با جمع‌ زدن اجزاء یا مشاهده رفتارهای آنها و طبقه بندی و دسته بندی آنان قابل فروکاستن نیست.در سنت فکری ایرانی جزء «پایین‌تر بودن وجودی» نسبت به کل است نه یک آجر مستقل که بعدا کنار آجرهای دیگر گذاشته شود تا یک دیوار بسازد. کل، «مرتبه‌ی قوی‌تر» یا «وجود شدیدتر» است که اجزاء را در خودش می‌گیرد و به آن‌ها معنا و هویت می‌دهد. در این نگاه، «کل» بیشتر شبیه یک میدان یا افق وجودی است که اجزاء در آن حضور پیدا می‌کنند. در نگاه مکانیکی، کل شبیه یک ماشین است که از کنار هم گذاشتن قطعاتش به‌ وجود می‌آید.تحلیل‌های جامعه شناسانه از این نظر واقعیت‌های ایران را در نظر نمی‌گیرند زیرا حقیقت متکثر و در عین حال واحد را در بر نمی‌گیرند. اما ما معتقد به وجود «روح ایرانی» هستیم که در مختصات فرهنگ ایران هم قدرت عاملیت و فاعلیت دارد و هم در شناخت تاریخ ایران و درک روابط جامعه و حکومت کمک می‌کند.اهمیت اندام‌های انسانی در فرهنگ ایران این موضوع را به خوبی نشان می‌دهد. در فرهنگ اسلامی-ایرانی، بدن و اندام فقط یک «ماشین زیستی» نیست، بلکه مرتبه‌ی نازله‌ی نفس و میدان ظهور آن است. قوا و اندام‌ها «مراتب» و «ابزارهای» نفس‌اند و حقیقت اصلی همان وجود نفس است که در بدن و حواس تجلی می‌کند. بدن محل افعال نفس است. یعنی نفس از طریق چشم و گوش و دست ظاهر می‌شود. انسان یک «کل وجودی» است که اندام‌ها در آن حل شده‌اند. چشم و دل و دست فقط قطعات مکانیکی نیستند، رگه‌هایی از حضور و معنا دارند و جنبه‌هایی از حیات انسانی را عرضه می‌دارند.استعاره‌های مبتنی بر اندام (چشم، دل، جگر، دست، سر) به طرز چشمگیری در فارسی پرکاربرد و شبکه‌مندند. این یک الگوی پایدار است که در آن «ارزش»، «محبت»، «اطاعت»، «مسئولیت» و «حضور دیگری» با ارجاع به اندام‌های بدن بیان می‌شود.برای مثال وقتی یک ایرانی می‌گوید «به روی چشم» منظور خود را اینطور میرساند که امری را نصب العین کرده و در معرض دیدگانش یا مد نظرش قرار داده تا آن را به انجام برساند. اینجا او از «چشم» که یک اندام زیستی در اکثر موجودات و کارش دیدن است برای توضیح استعاری امری که در جهان انسانی و در فرهنگ ایران قابل ادراک است استفاده کرده است. انتزاعی که هست از جهان زیستی به جهان انسانی و ایرانی است. حتی دست خود را بر روی چشم می‌گذارد تا تطابق کامل گفتار و رفتار خود را با آنچه که در فرهنگ ایرانی از این عبارت برداشت می‌شود نشان دهد. به طریق دیگری که «به روی چشم» درک می‌شود دریافت این معنی است که تو را روی دیدگانم قرار داده‌ام که حساس ترین عضو ادراکی و منبع ورودی شناخت در فرهنگ ایران است. خرد در اکثر فرهنگها از جمله در ایران نخست دیداری است و بعد شنیداری، و دیدن مصادف است با اندیشیدن، چنانکه در کلماتی نظیر «بینش» و «دیدگاه» و «جهان بینی» به کار می‌رود.سه عضو مهم ادراکی یعنی چشم و گوش و زبان به قول فردوسی «سه پاس» یا سه نگهبان جان و خرد هستند. انسان هر چیزی را به واسطه یکی از اینها درک می‌کند. گوش نیز همچون چشم حامل بار معنایی و معرفتی است و نقش آن را امروزه در رسانه‌های جمعی می‌بینیم. یا مثل موقعی که زال از روی شنیده‌ها عاشق رودابه می‌شود. همینطور «شنیدن بو» یا «بوی بردن» که نوعی ادراک حسی و بدون دریافت مستقیم است. از آنجا که در حکمت باستان، «بوی» بن‌مایه‌ای است که پدیده‌ها را برای جان «دریافتنی» می‌کند، واژه «شنیدن» (که خود ابزاری برای آگاهی است) برای توصیف این دریافت حسی به کار می‌رود. از این نوع مفاهیم استعاری در فرهنگ ایران بسیار است و همین یکی از دلایلی است که فارسی شعر تصور می‌شود و ایرانیان به گفته ایران شناسان و جهانگردان شاعر. در ایران همه‌ی حکیمان شاعرند و در فرهنگ‌های دیگر نظیر اقوام عبری-عربی و یونانی کمتر.برخی مثال‌های دیگری که می‌توان آورد:چشم: قدمتان روی چشم، روی چشم ما جا داری، چشمت روز بد نبینه، چشم سفید، چشم به راه بودن، چشم پوشی کردن، چشم چرانی، چشمک زدن، چشم روشنی، چشم زخم، چشم تو روشن، چشم و چراغ خانه یا کسی بودن، چشم انتظار، در چشم کسی کوچک شدندل و جگر: دلتنگ، جگرم، جگرسوز، جگرگوشه، دلسوز، دلرحم، دلربا، دل آشوب، دلم شور میزنه، دل نازک، دلخوش، دلواپس، دلگیر، دلش قرص استدندان: دندان روی جگر گذاشتن، دست تحسر به دندان تحیر بردن، دندان تیز کردن، دندان گرد بودن، دندون پوسیدهدهان: دهانش بوی شیر میدهد، دهن لق، دهن بین، دهانش قرص است، دهان پر کن، دهن کجی، آش دهن سوزی نیست، دهنش بسته استزبان: زبان دراز، از دست و زبان که برآید، زبونت رو موش خورده، گشادن زبان یا زبان باز کردن، زبونم مو درآورد، زبان باز، بلبل زبان، چرب زبان، زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد، زبان بسته، زبانزد عام و خاص، زبان به دعا برداشتندست: دستت درد نکنه، دستخط، کوتاه دستی، زبردست و زیردست، بی دست و پای، دست در دست او، به دست خویش، به دست آوردن، دست روی دست گذاشتن، دست شستن، گشاده دست، تنگدست، دست بده داشتن، دستگیری کردن یا دست کسی را گرفتن، دستش به دهنش میرسه، دست به کار شدن، دستش به خون آلوده است، دست به سینه، دست از سر کسی برداشتن، دست به دامن کسی شدن، دست به یکی کردن، دست و دل باز، دست و بالش خالی است، دست بالا را داشتنپا: پا گیر، دست و پا گیر، دست و پا چلفتی، پای در رکاب کسی بودن یا نهادن، پا پیش گذاشتن، پا پس کشیدن، پا به میدان گذاشتن، پا به سن گذاشتن، زیر پا خالی شدن، سر پا شدن، روی پای خود ایستادنسر: سرآغاز، سر به هوا، سر به راه، سر به زیر، سررشته داشتن، سر درآوردن از کاری، سرریز شدن، سر نترس، سر کسی کلاه گذاشتن، سر حرف آوردن یا سر حرف را باز کردن، سر و سامان گرفتن، سر و صورت دادن به کاریرو: روسفید، روسیاه، پررو، کم رو، رو داشتن، رو انداختن، از رو نرفتن، روی کسی را زمین نینداختن، روش کم شدhttps://virgool.io/Iranstudies/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-ek5ofpt60pua</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 20:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذار روح ایرانی از جنگ چهل روزه</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-y6lvzexllwhu</link>
                <description>احمد زید آبادی نوشت:از فریب خوردن موساد تا تکان خوردن دکتر میلانی! اگر &quot;افکار عمومی&quot; را برآیند گرایش آحاد مردم یک جامعه تعریف کنیم، به نظرم افکار عمومی جامعهٔ ایرانی یکی از غامض‌ترین و پیچیده‌ترین موارد، در سطح جهان باشد. روح ایرانی، غموض و پیچیدگی و تعارض‌های منحصر به فردی دارد و به همین دلیل، برآیند آن، همچون گردباد عمل می‌کند! یعنی بدون دینامیسمی از نظم قابلِ پیش‌بینی و به همین علت بسیار گول‌زننده برای ناظر بیرونی. همین پدیده باعث فریب موساد در نقشه‌اش برای تغییر رژیم در جنگ 40 روزه هم شد. به نظرم توطئهٔ موساد ساده و سرسری نبود، اما بخشی از آن که به واکنش جامعهٔ ایرانی در برابر حملهٔ نظامی اتکاء داشت، به کلی اشتباه از کار درآمد و کل نقشه را به هم زد.موساد و عواملش از لحاظ تکنیکی حتماً افراد باهوشی بوده‌اند، اما درکی از روح ایرانی و نوع عملکرد آن در بحران نداشته‌اند. درک این روح اگر اصولاً قابل درک باشد، با ذهن مکانیکی و محاسبات ریاضی ممکن نیست. به نوعی شهود شخصی نیاز دارد که معمولاً حکم کیمیاست و به ندرت پیدا می‌شود! افکارعمومی جامعهٔ ایرانی در سه دههٔ گذشته چند بار چرخش ناگهانی داشته و ناظران را متحیر کرده و به اشتباه انداخته است؟ به طور متوسط هر سه سال یک بار! چنین سرعتی در چرخش‌های ناگهانی، بخصوص برای اهل سیاست از هر طیف و جناح و با هر گرایشی، غیر قابل پیش‌بینی است. آنها معمولاً افکار عمومی را امری باثبات و یا متغیری با چرخش آرام می‌بینند حال آنکه این پدیده گاه بر اثر یک حادثهٔ اتفاقی مثل گردباد عمل می‌کند و بعد از به هم ریختن کاسه‌-کوزه‌ها و در حالی که همگان ادامهٔ آن را در همان مسیر انتظار دارند، ناگهان تغییر جهت می‌دهد و یا به کلی فرو می‌نشیند! درست به همین علت، حکمرانی بر ایران کار بسیار سخت و پردردسر و پرریسکی است و کسی از عاقبت خود نباید مطمئن باشد. در این میان به نظرم آیت‌الله خمینی درک شهودی خاصی در فهم افکار عمومی تودهٔ ایرانی داشت. شايد از این جهت بی‌همتا بود. با یک حرف ساده و با یک اشارهٔ کوتاه، می‌دانست بر کدام نقطه انگشت بگذارد تا تودهٔ ایرانی را تحریک و یا آرام کند. فضای امروز جامعه، اذعان به این استعداد خاص او را مشکل کرده است، اما آنها که دههٔ آخر حیات او را به یاد دارند و از اعتراف به واقعیت نمی‌هراسند، این نکته را به خوبی می‌دانند. به نظرم سال ۱۳۶۴ بود که بعد از اتمام کلاس دکتر عباس میلانی در دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران، او را تا خیابان طالقانی همراهی کردم تا طبق معمول، استاد را سؤال‌پیچ کنم! در همان روز به مناسبت روز کارگر آیت‌الله خمینی گفته بود:&quot;خدا هم کارگر است.&quot; دکتر میلانی این جمله را نقل کرد و گفت‌‌: &quot;این حرف امام واقعاً برای من تکان‌دهنده است!&quot; وقتی چنان جملهٔ ساده‌ای دکتر میلانی استادِ سکولار اندیشهٔ سیاسی در دانشگاه تهران را &quot;تکان&quot; می‌داد، تکلیف بقیه مشخص است!پس از فروکش کردن آتش جنگ ۴۰ روزه یکی از جنبه‌های مهم این جنگ که محل پرداخت و توجه است کاستی‌های دشمن اهریمنی در شناخت روح ایرانی و فریب خوردن از این روح اهورایی است. جنگ به پالایش دریافت همگانی از این روح بزرگ کمک کرد، همانطور که در ادوار مختلف تاریخ چنین بوده است و در کشاکش رخدادها این وجود الهی توانسته است با وجود دگرگونی ها و گونه گونی های فراوان طبیعی به وحدتی برسد که امروز و حتی هزار سال پیش و قطعا هزار سال بعد، توسط ما، یعنی وجود گیرندگان از این روح، قابل شناسایی است و می‌توان درباره آن سخت گفت. در این جنگ بود که روح ایرانی خود را از شعارهای باستان گرایانه و ناسیونالیستی همچون «ما آریایی هستیم عرب نمی پرستیم» رهانید و بر رویای ارتجاعی بازگشت پهلوی، که پروژه ده ساله بازگشت به گذشته و منطقا محال بود، خط باطل کشید. روح ایرانی همچنین شاهد بود که ایده آرمانی امت اسلامی یا انترناسیونالیسم اسلامی و اتحاد ممالک اسلامی در مقابل استکبار چقدر با واقعیت روز تفاوت دارد، چه آنکه پایگاه های دشمن همگی در ممالک اسلامی بود و نزدیکترین دوستان ایران مانند پاکستان و تاجیکستان در حوزه تمدنی ایران. روح ایرانی بار دیگر به اثبات رسانید که مفهوم واحد ایران و فرض وجود کشوری به نام ایران ورای همه آرمانها و ایده هاست.تا پیش از این عرصه هارت و پورت و میدان زارت و زورت برای مرتجعین پهلویست پیرامون «پاکسازی ایران از آخوند» و «تا آخوند کفن نشود این وطن وطن نشود» گشوده بود و اینک روح ایرانی از همین منظر، یعنی «وطن» خود را در مقابل دیدگان پریشیده و افسرده این توده های بی فکر می‌نمایاند. مفهوم وطن در اینجا بارزتر از هر نفطه‌ی دیگری، خالی از خیالات ۲۵۰۰ ساله گشاده می‌شود، زیرا که برای وجود داشتن وطن باید محافظانی برای مقابله با متجاوزان به وطن وجود داشته باشد و روح ایرانی خود پروراننده این محافظان است. روح ایرانی هم ابژه وطن و هم سوژه وطن است. ابژه وطن است از این رو که وطن جایی است که روح ایرانی در آن می بالد و می زید. یعنی آن رزمنده وطن را میخواهد چون همه چیزهای خوبی که در زندگی دریافته است (و این شامل عقیده و ایمان به اسلام و ناموس شیعه نیز هست، شامل کوه و دشت و جنگل و دریا هم هست) مولود جایی بوده است که در آن زندگی کرده و هویت واحدی به نام ایران آن را به او بخشیده است. و همزمان سوژه وطن نیز هست زیرا پرورش دهنده روحیه وطندوستی است و شناختن این روح سبب تقویت ارادت میشود. وطن برای وجود متعین خود نیازمند مرز است و مرز بدون مرزبان ممکن نمیشود. به این صورت وطن از یک مفهوم ایدئولوژیکی و آسمانی و لای کتاب‌های تاریخ یا نوستالژی منوتویی از پهلوی خارج میشود، و بر روی زمین و در میدان جنگ و در دستان رزمندگان و سنگربانان پدیدار می‌شود.جنگ ۴۰ روزه به آشکارگی تمام روح ایرانی را هویدا ساخت. تا پیش از این بسیاری منکر وجود این روح بودند، و پاره‌ای از افراد که آن را می‌شناختند صرفا از منظر زیبایی شناسی و به مثابه موجود مومیایی شده ای که گذشته زیبا و باشکوه و قابل ستایشی داشته به آن می‌نگریستند. عده ای آن را رو به انحطاط و در سراشیب زوال می دیدند و پاره‌ی معدودی که همچنان به موجود بودن این روح در زمان حال باور داشتند، به زنده بودنش عقیده ای نداشتند. این روح نه تنها هست، و نه فقط زیباست، و نه فقط در زمان حال نیز هست، بلکه حی و زنده است و در وقایع سیاسی و روندهای اجتماعی عاملیت دارد. این روح نه فقط همانند یک انسان زنده است بلکه الهی نیز هست و از این طریق با عرفان و حکمت مرتبط است، چنانکه در آثار حکیمان متعدد از قبیل فردوسی و شیخ اشراق سهروردی قابل بحث است.عاملیت روح ایرانی از این طریق است که نه تنها شناخته و شناسانده می‌شود بلکه خود در شناساندن خودش موثر و دخیل است و از اینجا الهی بودن آن دانسته میشود. این روح بر زوایای تاریک خود نور می افکند و لذا الهی و اهورایی است. این روح زنده است و صرفا قابل تقلیل به گذشته و چند جلد کتاب یا باشندگان گذشته و حال سرزمین ایران نیست، بلکه فراتر از همه اینهاست و پیوسته ابعاد تاریک و ناشناخته خود را از پشت غبار تاریخ باز می نمایاند. عدم شناخت درست این روح از سوی دشمنان مهمترین عامل شکست آنها بود. آنهایی که تصور میکردند با علم کردن شاهزاده لوزر بدبخت میتوانند کسی را که پیوند حداقلی با این روح دارد، و به جز مختصر زبان فارسی گفتاری ارتباط دیگری با ایران ندارد، بر سر کار بنشانند. البته در اینکه آیا موساد یا دولت آمریکا یا حتی خود شازده چنین تصوری از جایگاه خود داشتند جای درنگ هست ولی شکی نیست که محاسبات غلطشان از انبوه فالورهای پوشالی در صفحات مجازی به آنها جرات و اطمینان به نفس بیشتری داد، وگرنه هیچ کاسب و حتی قماربازی با این اطمینان و این درجه از یقین از بمباران کشوری که در آن متولد شده حمایت نمیکند مگر آنکه بینایی اش در اثر غبار فتنه کور شده بود. او که فریب آمارهای دروغین نیروهای ریزشی و دنبال کنندگان نوخط نوخاسته و جارد گاویدانش را خورده بود اما با پیچیدگی ها و ظرایف روح کهن آشنا نبود و از روشنایی روح بی بهره، به شیوه پدرش تنها از داستانها چیزهایی خوانده و شنیده بود، در چاهی افتاد که جایگاه ابدی تباه کاران است. باری، این گونه است که پیچیدگی روح ایرانی بار دیگر از پشت غبار متراکم تاریخ سر بر آورد و وجود خود را فاش تر از همیشه و مکرر تر از همواره یادآور شد.بی بهرگی از روشنایی روح سبب سقوط این جماعت شد و این بی بهرگی ناشی از نشناختن روح ایرانی بود و نشناختن ناشی از فقدان «خرد» که «خرد چشم جان است». ایرانی زادگان خارج از کشور، تا حدی آشنا با زبان فارسی گفتاری مغلوط و مخلوط با فحش، یا آنهایی که هدف بلافصل و بی اندیشه تبلیغات ماهواره ای و اینستاگرامی بودند و با واقعیت‌های جامعه ارتباطی نداشتند، و نیز آنانی که منبعی جز کتاب های ترجمه‌ای برای درک جهان پیرامون شان نداشتند از این دسته اند. نشناختن روح الهی به مثابه کفر ورزیدن آنها بود که به راه باطل بروند و در چاه گمراهان بیافتند.دسته دیگر در گروه مغضوبین بودند که روشنایی روح بر آنان تابید اما آن را در نیافتند. روشنفکری در مواجهه با چنین بزنگاهی به دو دسته تقسیم شد. گروهی از چپ و روشنفکر دینی و لیبرال و پادشاهی خواه از آزمون سربلند بیرون آمدند. نامهایی مثل عبدالکریم سروش در این دسته اند. عده‌ای هم مثل داریوش آشوری با وضع رقت انگیزی باید سالهای پایانی عمر را بگذرانند. تناقض میان «ادعای وطندوستی» و «درخواست بمباران» هیچگاه تا بدین حد آشکار و رسوا نشده بود. چپ بی وطن راست گفته بود که وطن معنی ندارد، زیرا وطن ادعایی در طیف مقابل در خود متناقض بود یا ساخته توهمات بود و وجود نداشت. اینجاست که در پرتو روشنگری های روح ایرانی روشنفکران علیرغم دسته بندی های مختلف چپ و راست و بالا و پایین تنها به دو گروه مغضوبین و هدایت یافتگان تقسیم میشود.شالوده‌های حکمی و عقلی این روح که در اثر عظیم حکیم فردوسی بازشناخته می‌شوند موید و مبین چنین ماهیتی است. در جهانی که رو به خوبی می‌رود و بر پایه نظام احسن یا «گیهان خرم» به پیش می‌رود، در مجموع وقایع به نحوی نیک و خجسته به پیش می‌رود و تباهکاران در فرجام کار بازندگان خواهند بود و عاقبتی جز این نخواهند داشت: که گردون نگردد به جز بر بهی. روزهای سخت هر چند می‌گذرند اما همین سختی ها فراخی و فرج را بیش از پیش روشن می‌کنند:‌سخن چون ز تنگی به سختی رسید، فراخیش را زود بینی کلیداین است که نور الهی این روح بر آحاد بشری در سایر نقاط جهان نیز افکنده میشود. ایران مورد تحسین جهانیان قرار میگیرد، درباره تاریخ و هویت ایران پرسش‌ها زیاد می‌شود و نام اهورایی تنگه هرمز نظیر آن توییت ایلان ماسک بیشتر از هر نام مکانی دیگری به گوش می رسد.پاسخ به نظرات:اولا این ادعای کشیده شدن خط باطل، سند و مدرک آماری نیاز داره تا ثابت و محرز بشه. هیچ آماری وجود نداره که نشون بده واقعا و دقیقا چند درصد جمعیت ایران موافق بازگشت سلطنت پهلوی هستن و چند درصد مخالفش هستن و چند درصد نسبت بهش بی تفاوت هستن. تظاهرات و اعتراضات دی 1404 نشون داد که درصد قابل توجهی( ولو حتی اقلیت باشن ) موافق هستن. البته واضحه که خیلی ها چه بسا اکثریت مخالف هستن اما حقیقت دقیق فقط می تونه و باید از طریق سند و مدرک آماری معلوم بشه. ثانیا بازگشت سلطنتی که قبلا منحل شده بوده، ارتجاعی نیست و محال نیست. تو انگلیس تقریبا در حدود سیصد چهارصد سال پیش، سلطنت سرنگون شد و اولین و تنها جمهوری انگلیس با ریاست جمهوری اولیور کرامول تشکیل و تأسیس شد اما بعدا در نهایت دوباره سلطنت تجدید و احیاء شد و جایگزین شد به جای اون جمهوری قبلی و تا امروز ادامه پیدا کرده. تو اسپانیا هم چندین دهه پیش، بعد از مرگ ژنرال فرانکو دیکتاتور اسبق اسپانیا، دوباره سلطنت تجدید و احیاء شد و خوان کارلوس به تاج و تخت رسید و سلطنت خونواده ش تا امروز ادامه پیدا کرده. پس بنابراین واضحه که بازگشت سلطنت محال نیست. ارتجاعی هم نیست. آیا می شه جوامع این انگلیس و اسپانیا رو به ارتجاع متهم کرد یا دچار ارتجاع توصیف کرد؟ ارتجاع واقعی، ایجاد و استقرار حکومت دینی روحانیون تو ایران بود. تو اروپا رنسانس به قرن ها حکومت کلیسا و کشیش ها تو قرون وسطی خاتمه داد اما تو ایران برعکس. برخلاف اروپا که رنسانس حکومت کلیسا و کشیش های قرون وسطی رو منحل کرد، تو ایران حکومت دینی روحانیون تشکیل و تأسیس شد. واقعیت اینه که تعیین و انتخاب نوع حکومت موجود و مستقر تو هر کشوری فقط در اختیار ملت اون کشور و حقّ طبیعی و بدیهی و فطری هر ملتی تو دنیاست. اگر به فرض روزی تو آینده ملت ایران هم تصمیم بگیره و اراده و انتخاب بکنه که سلطنت پهلوی تجدید و احیاء بشه تا ایران به لحاظ نوع حکومت، مثل مدل انگلیس و اسپانیا و آندورا و موناکو و لوکزامبورگ و لیختن اشتاین و سوئد و نروژ و هلند و بلژیک و دانمارک و ژاپن بشه، هیچ کس از جمله جناب آقای احمد زیدآبادی حق نداره ملت ایران رو از این حقّ خودش منع کنه. صد البته عقاید و علایق و سلایق همه از جمله جناب آقای احمد زیدآبادی قابل احترامه. کمااینکه خود بنده هم شخصا جمهوری خواهم و جمهوری سکولار دموکراتیک ملّی مثل مدل آمریکا و فرانسه و آلمان و فنلاند و اتریش و کره ی جنوبی رو به شاهنشاهی مشروطه ی پارلمانی ترجیح می دم اما تصمیم گیری با ملت ایرانه.جواب:ارتجاع به این معناست که اصرار داشته باشیم که زمان رو به گذشته برگردونیم. هم کسانی که خواهان پیاده کردن دوران صدر اسلام هستند و هم پهلوی بازان (یا پهلوی گرایان؟) در این زمره قرار میگیرند. اما در مورد بازگشت نظام پادشاهی، ما همین رو در حال حاضر در ایران هم شاهد هستیم. کشوری که هزاران سال حکومت شاهنشاهی داشته نمیتونه جمهوری یا اسلامی باشه و در نهایت به ذات خودش رجعت میکنه. این به معنی ارتجاع نیست بلکه اتفاقا موید وجود روح ایرانی است. یعنی یک وجود ثابت و تقریبا بلاتغییری وجود داره. این بازگشت به روح اصیل ایرانی است. این روح یک ذات ثابت داره و با شعار قابل تغییر نیست.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 06:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان انقلابی گری</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-fl1dmygi5bgs</link>
                <description>مفهوم «انقلابی‌گری» فراتر از یک تغییر ناگهانی قدرت، به مثابه یک «نهضت پیشرونده» و مداوم تعریف شده است که هدف آن ایجاد یک الگوی نوین زندگی در برابر الگوهای شرق و غرب است. به عقیده پایه گذاران، انقلاب اسلامی ایران پدیده‌ای جدید است که در معیارهای کلاسیک مثل کودتا یا مبارزه مسلحانه نمی‌گنجد که پس از پیروزی اولیه وارد مراحل سازماندهی و تثبیت شود. به عقیده انقلابیون، این مسیر حتی پس از گذشت سال‌ها همچنان در جریان است تا به آرمان‌های نهایی خود دست یابد.در ابتدای انقلاب، نیروهای مخلص مذهبی و روحانیون، فاقد تشکل و تجربه اجرایی برای اداره کشور بودند. این موضوع باعث شد که در ابتدا بدنه دولت به دست گروه‌هایی مانند نهضت آزادی بیفتد که با اخلال گری های انقلابیون نظیر دانشجویان پیرو خط امام ناچار به استعفا شدند. هاشمی رفسنجانی در سال‌های بعد اذعان می‌کند که بسیاری از تصمیمات آن دوران ناشی از «دیپلماسی ناپخته» بود که بدون ضرورت کافی برای کشور دشمن‌تراشی می‌کرد.یکی از بارزترین مصادیق این آرمان‌گرایی و انقلابی گری، قطع رابطه با مصر در اردیبهشت ۱۳۵۸ بود. این تصمیم که تنها در واکنش به پیمان کمپ‌دیوید اتخاذ شد، به عنوان پاسخی به «خیانت به اسلام و مسلمین» توصیف شد. این تنها موردی در روابط خارجی ایران بود که کشور برای قطع رابطه پیش‌قدم شد و انگیزه‌ای کاملاً فراملی و صرفا «ایدئولوژیک» و مرتبط با «آرمان فلسطین» داشت. این اقدام، ایران را در جایگاهی قرار داد که آرمان‌های فرامرزی را بر منافع دیپلماتیک سنتی ترجیح دهد.ماجرای تسخیر سفارت آمریکا نقطه عطف دیگری در تثبیت «وضعیت انقلابی» بود. این حادثه که به گفته هاشمی، نه شورای انقلاب و نه دولت موقت خواهان آن نبودند، عملاً امکان بازگشت به حالت نرمال را از بین برد. این اقدام باعث شد که ایران در یک بن‌بست لاینحل دیپلماتیک قرار بگیرد که خروج از آن و بلکه هر اصلاح مختصری نظیر اصلاح قیمت بنزین و حذف ارز ترجیحی اینک هزینه بسیار سنگینی دارد و مستلزم متضرر شدن کشورهای دیگر منطقه و اسرائیل و گروه‌های رانتخوار داخلی و خارجی است که طبیعتا مقاومتی است با هزینه‌ای سنگین، هزینه‌ای در حدود و مقیاس کشته شدن هزاران نفر در انقلاب شکوهمند ترجیحا ملی اخیر که در پی حذف ارز ترجیحی به انفجار نور رسید.تنش میان «دولت مستقر» و «نهادهای انقلابی» از همان ابتدای انقلاب شکل گرفت. نیروهای انقلابی معتقد بودند که نهادهای رسمی کلاسیک (مانند شهربانی و ارتش) توان حفاظت از دستاوردهای انقلاب را ندارند. این نگاه منجر به ایجاد ساختارهایی شد که به موازات دولت عمل می‌کردند و حتی در مواردی مانند سیاست‌های دفاعی و اطلاعاتی از دولت موقت فرمان نمی‌بردند.با گذشت زمان، این جایگاه جدید بین‌المللی و ساختارهای موازی داخلی ذینفعانی پیدا کرد که خروج از وضعیت انقلابی را به ضرر خود می‌دیدند. در نتیجه هرگونه تلاش برای تعادل در سیاست خارجی یا بازسازی اقتصادی، با اتهام «عدول از آرمان‌های امام» و «سازشکاری» مواجه می‌شد. این جریانات با تکیه بر «تب انقلابی و عقیدتی»، مانع از جایگزینی روش‌های کلاسیک حکمرانی و دیپلماسی شدند.انقلابی‌گری در این نگاه، نه یک مرحله گذرا، بلکه یک هویت دائمی تعریف میشود که با تصمیمات ایدئولوژیک اولیه تثبیت گردیده و در سال‌های بعد، به دلیل درهم‌تنیدگی با ساختارها و کانونهای قدرت و منافع سیاسی، به سدی در برابر هر گونه اصلاحاتی تبدیل شد.از منظری دیگر که با تعریف نخست همپوشانی دارد، انقلابی گری عبارت است از نافرمانی از ساختارهای بوروکراتیک و عقلی و دولتی، یا عدول از حاکمیت مرکزی دولت، در عین فرمان پذیری مطلق از «ولایت»، که در شرایط هرج و مرج و ضعف دولت در سالهای نخستین انقلاب برای نجات انقلاب شاید ضروری به نظر میرسیده است.این فردیت در سخنانی که از بنیان گذاران حزب جمهوری اسلامی شنیده میشد مشهود می‌شود که از عدم تجزب و نبود وابستگی افراد به حزب می‌گفتند. مثلا میگفتند که هر کدام از اعضای حزب جمهوری اسلامی که در شورای انقلاب عضویت دارند رای و نظر فردی خود را دارند و نظراتشان حزبی و جناحی نیست. این استقلال رای را میتوان پاسخی دانست به گروه‌های سیاسی محزب مانند دار و دسته مهندس بازرگان و بنی صدر که همانند سلف خود دکتر مصدق، اداره دولت و حتی اموری از قبیل تخصیص بودجه را محل بازی های سیاسی و حزبی خود قرار داده بودند و کشور را در بحبوحه بحران‌ها به بن بست کشانیده بودند. در نتیجه نبود تحزب و دارا بودن استقلال رای ویژگی مثبتی قلمداد میشد. اگرچه این استقلال رای از دیکتاتوری حزبی جلوگیری میکرد اما بعدها خود به دلیلی برای تشتت آرا و خاموشی تدریجی چراغ حزب تبدیل شد.این مجلس در دست هیچ حزبی نیست، در دست هیچ گروهی نیست، اکثریت این مجلس اشخاص مستقلی هستند که خودشان فکر می‌کنند و خودشان عمل می‌کنندامام خمینیاین استقلال رای جنبه دیگری هم داشت و آن حضور فعال جریان‌های غیررسمی و نیمه رسمی و شبه دولتی در تصمیمات مهم کشور بود. تشکیل واحد نهضتهای آزادیبخش سپاه به ریاست سید مهدی هاشمی (داماد منتظری که بعدا برای خالی کردن باد آیت الله به جرم اقدامات انقلابی اعدام شد) یک نمونه آن بود که به دنبال صدور انقلاب و تحریک گروه‌های معارض در کشورهای دیگر، از ایرلند شمالی تا فیلیپین و از اریتره تا اخوان‌المسلمین بودند. یا در جایی که پس از فتح خرمشهر یک هیات میانجی برای خاتمه جنگ با عراق به ایران آمده بود خانواده های شهدا پیغام میدهند که ایثارگران آماده پذیرش آتش بس نیستند و خونبهای شهدای ما حاکمیت اسلام در عراق است.این گروه‌ها که در ابتدا با نیاتی کاملا ایدئولوژیک شکل گرفته بودند رابطه پیچیده‌ای با دولت «مستقر» و رسمی پیدا کردند به نحوی که یک رییس دولت نه توان مدیریت آنها را داشت و نه اصلاح و تغییر رویه، و تنها به همزیستی با ایشان اکتفا می‌کرد:آقای سید مهدی هاشمی از واحد نهضتهای آزادیبخش سپاه آمد و پیشنهاد کرد که در سمینار نمایندگان نهضتهای آزادیبخش که به مناسبت روز جهانی مستضعفان به ایران آمده اند سخنرانی کنم. نپذیرفتم، زیرا صلاح ندانستم که یک مقام رسمی مثل رئیس مجلس در اجتماع جدی مخالفان حکومتهای جهان صحبت نماید.برای اولین بار دانشجویان آنجا مطرح کردند که اگر شما اصرار دارید که ملاقات بشود، گروگانها را در اختیار شورای انقلاب می‌گذاریم، خودتان می‌دانید. ما بیش از این مسئولیت نمی‌پذیریم. البته من با شدت و تاکید از ایشان خواستم که از این نظر منصرف بشوند، زیرا این کار درست نیست و دولت نمی‌تواند گروگان‌دار باشد. معنا ندارد یک دولت، دیپلمات‌هائی حالا ولو جاسوس بودند ولی به اسم دیپلمات و مأمور دولت دیگری هستند، نگه دارد و درگیر باشد. از آنها خواستم که از این نظر منصرف بشوند، البته تا زمانی که از خانه ما بیرون می‌رفتند، قول انصراف را ندادند.خاطرات هاشمیرابطه نظام مستقر با گروه‌های انقلابی تنها به یک صورت میتوانست آنها را تا حدودی قاعده مند کند و آن قرار گرفتن کلیت نظام و گروه‌های انقلابی در زیر سایه یک ایدئولوژی بود. مثلا آیت‌الله طالقانی و مهندس سحابی پیشنهاد داده بودند تا در شورای انقلاب اعضایی از سازمان مجاهدین خلق (پیش از آنکه وارد فاز مبارزه با حکومت شوند) در نظر گرفته شود، و به این ترتیب دایره چتر ایدئولوژیک انقلابی گری توسیع داده شود، تا به این وسیله «شاید بتوان آنها را در مسیر انقلاب آورد و از مخالفت‌هایشان کاست». پیشنهادی که البته به دلیل خودی نبودن مجاهدین خلق پذیرفته نشد. اما گروه‌های مسلح خودی دیگر از قبیل امت واحده، توحیدی بدر، توحیدی صف، فلاح، فلق، منصورون و موحدین در آزمون ایدئولوژیک پذیرفته و جذب نهادهای انقلابی شدند.به طور همزمان گرایش دیگری در نخبگان حکومت به سوی مرکزیت بخشیدن به قدرت وجود داشت. مثلا در مورد قضایای کردستان، سیاست دولت موقت، همانند وارد کردن گروه‌های نظامی خودسر درون کمیته و سپاه، حل و فصل مسأله از طریق گفت‌وگو و مذاکره بود تا چتر ایدئولوژیک را بر همه‌ی آنها بگسترد. اما افراد عاقل و خردمند همچون سرلشکر قرنی که ریاست ستاد ارتش را بر عهده داشت، چنین سیاستی را بدون پشتوانه‌ای از قاطعیت و نشان دادن اقتدار، برای حفظ یکپارچگی کشور کارآمد نمی‌دیدند و به آن معتقد نبودند. گرایش عقلانی حکومت، به جای وارد کردن گروه‌های انقلابی خودسر و تروریست به درون حلقه حاکمیت، از یکسو با به پرواز درآوردن هواپیماهای جنگی بر فراز سنندج اقتدار نظامی دولت مرکزی را به تجزیه طلبان و اخلال‌گران نشان میداد، و از سویی با تاسیس کمیته امداد امکان سوءاستفاده دشمن از فقر عمومی را کمتر میساخت.اصلاح قانون اساسی در خصوص ولایت مطلقه فقیه اقدام دیگری بود که در راستای نظم بخشیدن به اقدامات گروه‌های انقلابی و جلوگیری از تصمیمات بازدارنده انقلابی صورت گرفت. شورای نگهبان در اوایل انقلاب با تکیه بر «فقه سنتی» بسیاری از لوایح زیربنایی را رد می‌کرد که این موضوع مدیریت کشور را با بن‌بست مواجه کرده بود. با وارد شدن مفهوم «ولایت مطلقه فقیه» به قانون اساسی و تأسیس رسمی مجمع تشخیص مصلحت نظام، ابزاری قانونی فراهم شد تا «مصلحت نظام» بر «احکام اولیه» و نظرات فقهی شورای نگهبان پیشی بگیرد.همچنین اصلاح ساختار نیروهای مسلح که تحت نظر هاشمی به عنوان جانشین فرماندهی کل قوا انجام شد باعث ادغام نیروهای شهربانی، ژاندارمری و کمیته‌های انقلاب اسلامی در ناجا و ادغام وزارتخانه‌های سپاه و دفاع گردید تا تحت حاکمیت قانون عمل کنند و از موازی کاری و رقابت‌های مخرب جلوگیری شود. حذف مقام نخست وزیری برای ایجاد تمرکز قدرت بیشتر در ریاست جمهوری و نیز حذف شرط مرجعیت برای رهبر از دیگر اقداماتی بود که در راستای افزایش تمرکز قدرت و کاستن از محدودیت‌های فقه سنتی در اداره متمرکز و مقتدر کشور انجام شد.یکی از مقاطع سرنوشت‌ساز تاریخ ایران که عرصه تقابل نیروهای مرکزگرا (هواخواهان تمرکز) و مرکزگریز (نیروهای تفرقه) را به خوبی نمودار می‌کند، دوران پیش و پس از حمله مغول است. در دولت خوارزمشاهی، پیش از آنکه شمشیر مغول ساختارها را از هم بپاشد، شهرها تحت کنترل طبقاتی موسوم به عیاران، جوانمردان، سقایان و قلندران، و اصناف اخیان و رندان بودند. مرام مشترک این گروه‌ها مبارزه با ظالم و حمایت از مظلوم بود؛ جریانی که همانند گروه‌های انقلابی در زمان حال ریشه در لایه‌های پائین جامعه (پیشه‌وران و بینوایان شهری) داشت.تصوف و فتوت اگرچه ریشه‌های معنوی داشتند اما در این دوران به جریان‌های اصیل اجتماعی بدل شدند. تفاوت اساسی در این بود که فتیان برخلاف برخی صوفیانِ عزلت‌نشین در بطن جامعه حضور داشتند و بر دستگیری از بینوایان پافشاری می‌کردند. در مواردی این دو جریان با هم پیوند می‌خوردند، چنان که صوفیان بزرگی چون مولانا جلال‌الدین بلخی (از طریق خاندان چلبی) و نجم‌الدین کبری نمونه‌هایی از این تلاقی هستند.این جوانمردان که می‌توان آنان را «طیف مثبت انقلابی» نامید، پیش از حمله مغول با دستگاه خوارزمشاهی ارتباط یافته و به دلیل دارا بودن تشکل‌های صنفی، وزنه نظامی مهمی در دفاع از شهرها و مقابله با اغتشاشات داخلی بودند. با این حال، رقابت‌های درون‌صنفی و روحیه استقلال‌طلبی آنان در برابر «ظلم حکومتی»، ناخواسته به مقابله آنها با قدرت مرکزی و تضعیف آن می‌انجامید. نمونه بارز این جانفشانی‌های پراکنده «تیمور ملک» بود که در دفاع از خجند در برابر چنگیزخان مردانه جنگید، اما فقدان انسجام میان این قدرت‌های محلی مانع از جلوگیری از سقوط کلی حکومت شد. در مقابل، طیف منفی این صنوف (رنود و اوباش) بیشتر به غارت اموال توانگران و گاه بخشش به فقرا شهرت داشتند.اگرچه فقدان تمرکز در روزگار خوارزمشاهیان باعث سقوط سریع دولت شد، اما همین تکثر قدرت باعث شد فتح کامل ایران چندین دهه به طول بینجامد، چرا که هر ناحیه به رهبری فتیان و عیاران به کانون مقاومت بدل می‌گشت. مشابه پیوند حکومت جمهوری اسلامی فعلی با جبهه موسوم به مقاومت که به نحوی فرسایشی و زمانبر مانع از سقوط یکباره حکومت میشود.با استقرار ایلخانان، ساختار اقتصادی ایران دچار تحولی بنیادین شد. بر اساس نوشته‌های پتروشفسکی خاورشناس روس، پیش از مغول، نظام ارضی بر پایه توافق حاکم و مالک استوار بود. اما با ورود مغولان نیروی سوم نظامی که عبارت بود از خوانین و سرکردگان لشکری مغول به این معادله اضافه شد. این گروه که اساس بقایشان بر کوچ‌نشینی و دامداری بود، واحه‌های شکوفان کشاورزی را غصب کرده و به «یورت» (چراگاه) تبدیل کردند. این جابجایی باعث شد پایگاه قدرت از مراکز اداری شهری به مناطق پراکنده ایلی منتقل شود و قدرت دولت مرکزی در نقاط مختلف رو به کاهش نهد.تضعیف کشاورزی و تخریب سیستم‌های آبیاری (کاریزها) منجر به افول تجارت میان‌شهری شد. با فروپاشی روابط پولی و بازرگانی میان شهرها، ایران به سمت خودکفایی محلی حرکت کرد. در این وضعیت، هر ناحیه مستقلا نیازهای خود را تأمین می‌کرد و از لحاظ سیاسی نیز بی‌نیاز از مرکز می‌گشت که این امر مستقیماً بر شدت پاشیدگی فئودالی می‌افزود.در ساختار قدرت ایلخانی، دو گرایش متضاد جریان داشت:یکی گرایش مرکزگرا بود که متعلق به دیوانیان، مستوفیان و روحانیان ایرانی و اهل قلم (از قبیل نویسندگان سیاست نامه ها) بود که از تمرکز دولت و بوروکراسی و تداوم دیوانی برای حفظ ثبات حمایت می‌کردند.دیگری گرایش مرکزگریز بود که متعلق به اشراف نظامی صحرانشین بود که بر تقسیم اراضی به نواحی خودمختار (فدرالیسم ایلی) تأکید داشتند.امروزه نیز این دو گرایش در حامیان نظام مطلقه (اعم از ولایت مطلقه فقیه و شاهنشاهی) و گروه‌های مدافع فدرالیسم یا جریان‌های موازی قدرت (مانند شوراها) دیده میشود.در این میان، دو ابزار نهادی به مرکزگریزی دامن زد:1. شبکه‌های مالی ارتاق: شراکت تجار بزرگ با اشراف مغول باعث می‌شد بخشی از قدرت در دست شبکه‌های مالی قرار گیرد که با استفاده از معافیت‌های مالیاتی و نفوذ در دستگاه حاکمه، به غارت منابع می‌پرداختند.2. نظام اقطاع لشکری و سیورغال: این نظام که در زمان غازان‌خان رسمیت یافت، اراضی وسیعی را به واحدهای لشکری واگذار می‌کرد تا مستقلا از درآمد آن اراضی بهره مند شوند (شبیه اعطای مجوز فروش نفت و امتیازات خاص به نهادهای نظامی و شبه نظامی در دوران حال). اقطاع‌داران به تدریج از مصونیت‌های مالیاتی و اداری برخوردار شدند، به طوری که مأموران دولت مرکزی حق ورود به قلمرو آنان را نداشتند. این امر متصرفات فئودالی را به واحدهای مستقلی تبدیل کرد که پیوند اقتصادی و سیاسی‌شان با مرکز قطع شده بود.این روند مرکزگریزی که از پیوند نظام ایلی مغول با ساختار فئودالی ایران حاصل شده بود، در نهایت پس از مرگ ابوسعید به تجزیه کامل سیاسی ایران و ظهور ملوک‌الطوایفی منجر شد. نظام سیورغال، با تبدیل مالکیت مشروط به امارت‌های خصوصی موروثی، تیر خلاصی بر پیکره دولت واحد ایلخانی بود و راه را برای فروپاشی نهایی هموار ساخت.در نتیجه مرکزیت گریزی عامل سقوط این حکومت‌ها بود. حتی حکومت ایلخانی که بواسطه ضعف دولت مرکزی خوارزمشاهی و تشتت قدرت ناشی شده بود، خود درون این چاه سقوط کرد.تاریخ ایران گواهی می‌دهد که تداوم ساختارهای موازی و مرکزگریز همواره پیش‌درآمد سقوط و فروپاشی بوده است. همان‌گونه که تشتت قدرت در عصر خوارزمشاهی راه را برای ویرانی مغول گشود و نظام اقطاع‌داری ایلخانی به تجزیه کشور انجامید، امروز نیز درهم‌تنیدگی نهادهای انقلابی با ساختار قدرت و اقتصاد، دولتی ضعیف و بی‌اقتدار بر جای گذاشته که توان رویارویی با بحران‌های ملی را ندارد. برای گریز از چاهی که حکومت‌های پیشین در آن سقوط کردند، بازگشت به وحدت فرماندهی یا «وحدت کلمه» و برتری قانون بر اراده‌های فردی و غیررسمی الزامی است. اگر اراده‌ای برای حفظ کشور وجود دارد حکومت باید از شکل «فرقه» خارج شده، نهضت درون دولت حل، نهادهای انقلابی برچیده و در نهادهای رسمی ادغام شوند.هنوز با همه دردم امیدِ درمان استکه آخری بُوَد آخر، شبانِ یلدا را</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 07:03:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر روایت رسمی از تاریخ معاصر</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-k0nwj0gqxgc7</link>
                <description>بیشتر از ۲۰ سال پیش، یکی از رو مخی ترین کتابهای درسی کتاب تاریخ معاصر ایران بود که در سال سوم دبیرستان تدریس میشد که نگاهی کاملا ایدئولوژیک به تاریخ داشت. دانش آموز باید موضع رسمی، چند خطی و دیکته شده‌ی حکومت نسبت به شخصیت‌های پیچیده، مرموز، چند بعدی و پنهان مانده در غبار تاریخ را فرا می گرفت و در واقع حفظ می‌کرد، نظیر جمال الدین اسدآبادی، آیت الله بهبهانی و طباطبایی، شیخ فضل الله نوری، ستارخان، میرزا کوچک خان جنگلی، احمد شاه قاجار، رضاشاه پهلوی، سید حسن مدرس، آیت الله کاشانی و غیره.در این روایت ایدئولوژیک همانطور که در اعترافات کیانوری و طبری بیان و از تلویزیون پخش میشد، روحانیت «مبارز» و «انقلابی» به مدت بیش از هزار سال با ستمدیدگان پیوند نزدیک داشته، زعامت جنبش‌های مردمی را بر عهده داشته و در مقابل «ظلم و ستم شاهان» تکیه گاه «مردم» بوده است.این در حالیست که روحانیت شیعی در قبال رویدادهای اجتماعی و سیاسی عمدتا منفعل بوده است و در چند مثال مشهوری که هست، از جمله فتوای میرزای شیرازی، رهبری مشروطه توسط بهبهانی و طباطبایی، مبارزه مدرس با تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی و همراهی کاشانی با مصدق، زوایای متعددی وجود دارد که نمی‌توان از آنها به یک نتیجه‌گیری کلی رسید که روحانیت همواره انقلابی بوده است. مثلا جنبش تنباکو مشخص نیست تا چه حد متاثر از جنبش‌های بابی/بهایی بوده است. یا به این مساله اشاره نمی‌شود که خود سید جمال الدین اسدآبادی که فرد مرموز و حیله‌گری است و به روایتی یکی از کسانی بود که خواهان این فتوا بود تا چه میزان با افراد بابی و ازلی ارتباط داشته است. یا به مشروطه از این دیدگاه پرداخته نمی‌شود که تا چه حد تحت تاثیر جریانات روشنفکری ناسیونالیستی به رهبری ملکم خان و میرزا فتحعلی آخوندزاده است.در دیدگاه ایدئولوژیک همچنین به ارتباطات برخی از این روحانیون موثر در مشروطه با سفارت‌های روس و انگلیس و کمک‌هایی که از آنها له یا علیه مشروطه دریافت می‌کردند، عضویت برخی از آنها در لژ‌های فراماسونری و ارتباطاتی که با بابیان داشتند توجهی نمی‌شود.در مورد افراد میهن پرست اما ساده دلی همچون میرزا کوچک خان و ستارخان پیچیدگی ها و دگرگونی‌ها از این هم فراتر می‌رود به نحوی که حال این اشخاص همواره به یک شکل نبوده که به سادگی برای نوجوان محصل قابل توضیح باشد.یا سیاستمدار کارکشته و میهن دوستی نظیر سید حسن مدرس که به گفته‌ی بهار بزرگترین سیاستمدار ایران در ۶۰۰ سال اخیر بوده است قابل خلاصه کردن در این ارائه‌ی ایدئولوژیک نیست. آنچه که در مورد مدرس برجسته است عملگرا بودن اوست. او همچون هر سیاستمدار ماهری با سیاستمداران کهنه کار دیگر نظیر قوام الملک، فرمانفرما، سردار اسعد بختیاری و حتی خود رضاخان معامله و زد و بند سیاسی داشت، همان‌هایی که از نگاه ایدئولوژیک «فئودال فاسد و غربزده» معرفی می‌شوند.مدل ایدئولوژیک «روحانیت مبارز» در بسیاری از موارد دارای خلل و اشکال است. مثلا اگرچه مدرس به دلایل کاملا ملی با تغییر سلطنت قاجار به پهلوی مخالف بود اما روحانیون دیگری از جمله کاشانی در مجلس بودند که با آن موافقت کردند.زدودن پیچیدگی‌های انسانی و اجتماعی به یک خط سیر مشخص، فروکاستن تاریخ به قواعد اخلاقی ایدئولوژیک و ساده سازی و تکرار مکرر آن در بلندگوهای صدا و سیما، نمازجمعه و کتاب‌های درسی روالی بود که در جهت تلقین ایدئولوژی و استقرار حکومت جدید جمهوری اسلامی طی میشد.شکی نیست که هر دولت نیرومندی جهت استقرار خود نیازمند ایدئولوژی است. ایدئولوژی صفویه انشعاب یک مذهب جدید و کاملا ایرانی از شیعه اثنی عشری بود و ایدئولوژی عباسیان تبلیغ این دیدگاه بود که اعراب تا پیش از اسلام در «جاهلیت» به سر می‌بردند و هر چه دارند از اسلام است که طبعا خلیفه جانشین پیغمبر است و بالاترین جایگاه را دارد.با مرور مجددی بر کتاب درسی تاریخ معاصر متوجه می‌شویم که اینک برخی مضامین و عناصر ملی نیز در آن گنجانیده شده است اما به همان سیاق کلی نگری سابق. مثلا یک جا از سجایای اخلاقی ایرانیان گفته است که شامل شجاعت، پاکدامنی، راستگویی، اعتدال، نجابت و پوشش زنان و مردان می‌شود. چیزی که مستقل از ایرانی بودن یا نبودنش و اصولا برای هر ملیتی به راحتی می‌توان مثال‌های نقض بسیاری برایش پیدا کرد. یا موارد دیگر که آمیخته با برخی گزاره‌های بی پایه و اساس، غیر علمی، غیر مستند و در حد مطالب تلگرامی و اینستاگرامی هستند:جنبه‌های ظاهرا ملی افزوده شده بر این ایدئولوژی یک ما به ازای بیرونی و عینی نیز دارد و آن تمایل به جدا کردن ایران از دنیاست. اینکه گفته شود ایرانیان قومی به کلی متمایز بوده و دارای ویژگی‌های اخلاقی خاصی هستند یا از ابتدا عدالتخواه و علیه ظلم بودند همراستاست با ایزوله سازی ایران از انیران و استقلال کامل از دیگر کشورها. در واقع این ایدئولوژی اذهان را آماده می‌کند تا واقعیت موجود را پذیرا باشند و آن را در سرشت تاریخی خود دیده و به استقبال سرنوشت از پیش معلوم بروند.اما تکامل دیدگاه جمعی ایرانیان درباره هویت ایرانی خود مسیری متفاوت را طی می‌کند آن هم به مدد شبکه‌های اجتماعی. ایرانیان و مخصوصا نسل‌های جدیدتر پیوسته در حال مقایسه خود با دیگر جوامع هستند و این مقایسه‌ها همزمان هم شامل تشابه است و هم تمایز. هم می‌گوید به عنوان یک ایرانی چگونه از دیگر ملت‌ها متمایز می‌شود هم اینکه چگونه با آنها پیوند دارد. هم با آهنگ خارجی و پوشش غربی کلیپ درست می‌کنند و هم نسبت به کوچکترین بی‌احترامی به نمادهای فرهنگی و ملی واکنش شدید نشان می‌دهند. هم نسبت به مظلومانه کشته شدن یک مسئول باکفایت یا آخوند ابراز احساسات و همدلی می‌کنند و هم ریاکاری و دزدی یک آخوند گربه زاهد دیگر را برملا می‌کنند.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 20:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی خشکسالی در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-aaqib8fmk1y1</link>
                <description>فلات ایران دارای تنوع اقلیمی و جغرافیایی بی نظیری است به نحوی که در شهری مانند تهران در شمال و مرکز و جنوبش سه نوع آب و هوای متفاوت را تجربه می‌کنیم. اما به طور کلی و در مقایسه با میانگین جهانی این فلات کهن سرزمینی خشک است و خشکسالی اخیر نیز یک پدیده‌ی تازه محسوب نمی‌شود. اما چیزی که از گفته‌های کارشناسان درباره‌ی تفاوت خشکسالی کنونی با دیگر خشکسالی‌ها دریافت می‌شود غارت همگانی منابع طبیعی از قبیل آب و مراتع و جنگل‌هاست که ناشی از «ملی سازی» است. یعنی همانند ملی کردن صنعت نفت و ملی کردن جنگل‌ها و مراتع، در غیاب عنصر مرکزی دولتی، اختیار مصرف حداکثری منابع به عهده‌ی فرد فرد ایرانیان گذاشته شده است تا برای «پروانه چاه» و «پروانه مرتع» به واحدهای جهاد کشاورزی شهرستان خود با چهار نفر کارمند مراجعه کرده و آن را به صورت «انفرادی» و بدون در نظر گرفتن محاسبات ملی دریافت کنند. این غارت همگانی همچنین از طریق اعطای پروژه‌های رانتی برای سدسازی و آب شیرین کن و انتقال آب دریا و آب ژرف و غیره در جریان بوده است تا سدسازان شبیه آن چاه کن حاج میرزا آغاسی بی نان نمانند.روح ایرانی در طول تاریخ توانسته است در بستر این خشکی و پراکندگی اقلیمی رشد کند، با آن کنار بیاید و متناسب با آن به حیات خود ادامه دهد و از دو طریق متعارض این کار را می‌کند. نخست شیوه‌ی اقتدار شاهی در مدیریت منابع محدود طبیعت از جمله آب است تا بتواند آن را به نحو پایدار و پایا مدیریت کند و کارهایی نظیر ساخت سد در خوزستان و قنات در مناطق کویری را به کمک نیروی دولت به انجام برساند. شیوه‌ی دوم در هم آمیختگی زیست عشایری و شهری است به این جهت که سبب حداکثری شدن استفاده‌ی احشام و دام از مراتع و آب در عین پایداری و عدم نابودی آن می‌شود. محیط زیست متنوع و غنی ایران روش زندگی عشایری را تسهیل می‌کند. عشایر به دلیل آنکه فاقد محل ثابت چرا هستند و امکان استفاده از چندین چراگاه در طول سال را دارند در صورت مدیریت متمرکز امکان بهره‌وری بالایی دارند و این مدیریت به عهده‌ی سران و خوانین عشایر بوده است. اما با تضعیف قدرت خوانین و سرکوب آنها که از ابتدای پهلوی شروع شد، و در نهایت با «ملی کردن مراتع و جنگل‌ها» این بهره‌وری از ایشان نیز سلب شد.زندگی عشایری و قبیله‌ای با شیوه‌ی اقتدار متمرکز شاهی در تعارض است. در زیست عشایری تمایل به سیاست و قدرت بیشتر از زندگی شهری و روستایی است. سران و نخبگان ایلات و قبایل برای تقویت قدرت پیوسته درصدد ایجاد پیوندهای میان قبیله‌ای بوده‌اند و با تشکیل اتحادیه‌های ایلی قدرت سیاسی خود را نیز عرضه می‌کردند که گاه پهلو به پهلوی قدرت شاه می‌زده است.تعارض قدرت ایلیاتی و شاهی در دوره‌های تاریخی متعددی باعث ایجاد خلاء قدرت مرکزی، زوال مرکزیت سیاسی و حاکمیت ملوک الطوایفی و خان خانی گری می‌شده است که آن را در زمان اشکانیان، سلاجقه، حکومت های ایلخانیان پیش از صفویه، اواخر دوران صفوی تا اوایل قاجار، و اواخر دوران قاجار و نیز به شکلی دیگر در زمان حال می‌توان دید.هر گاه که تعارض این دو نیرو به حداکثر خود می‌رسیده است خرابی منابع طبیعی نیز تشدید می‌شده است. مثلا وقتی که خانی برای سرکوب خان دیگر دستور می‌داده است تا تمام مزارع و مراتع محدوده‌ی خان رقیب چرانیده شود، یا وقتی که در اثر شورش‌های داخلی کاریزها ویران و روستاها و کشتزارها متروک می‌شده است.یکی از اهداف ورود و استقرار دولت نیمه مدرن از اواخر قاجار حذف نیروهای متعارض داخلی بود که از طریق سرکوب و تضعیف خوانین، یکجانشین کردن عشایر، سربازگیری اجباری، احداث مدارس نوین و تاسیس ادارات دولتی، ملی سازی مراتع و جنگل‌ها و اصلاحات ارضی در سراسر ایران دنبال شد. بعد از انقلاب نیز باقیمانده‌ی خوانین عشایر به دلیل آنچه که ۲۵۰۰ سال ظلم وستم تصور میشد سرکوب و پراکنده شدند و در ادامه‌ی ملی سازی، منابع طبیعی که حکم انفال امام مسلمین را داشت به رایگان در دسترس اقشار بیچیز قرار گرفت تا در آن چاهی حفر نموده و کشاورزی کنند.این در حالیست که تا پیش از افول خوانین منابع آب و مرتع و زمین در هر محله و محدوده به صورت متمرکز توسط خان مدیریت می‌شده است که با توسعه‌ی پایدار زیست بوم آن منطقه و آن جغرافیا سازگار بوده و در طول تاریخ آزموده شده. آمارها و گزارشات علمی و مستند راجع به تاثیرات مخرب اصلاحات ارضی و ملی سازی مراتع که از سال ۴۲ تا همین الان در حال اجراست نشان از فقدان این مدیریت مرکزی هوشمند و احاله کردن مصالح ملی به پروانه‌های «انفرادی» برای چاه و مرتع و شکار و غیره می‌دهد.روح ایرانی علیرغم تضادهای درونی به طور طبیعی قادر به مدیریت پایدار منابع طبیعی کشور بوده است. اما روند ساخت دولت مدرن به گونه‌ای ناقص سبب شده است تا مدیریت‌های متمرکز محلی حذف گردد و با چیزی جایگزین نشود جز بی‌نظمی. ضعف ساختارهای دولتی، تعدد نهادهای تصمیم گیرنده، و عدم توجه به شرایط طبیعی و جغرافیایی هر منطقه، و نیز سیاست محرومیت زدایی و تامین معیشت از طریق توزیع منابع طبیعی کشور باعث از بین رفتن و عدم احیای این منابع می‌شود.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 15:56:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره تناسخ</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AE-vez0yqayvxew</link>
                <description>تناسخ، باز تن یابی، reincarnation یا سمسارا در سانسکریت به معنی زایش و مرگ‌های متوالی برای یک روح، ریت در همه ادیان کهن در سراسر زمین، از یونان و هند تا قبایل ساکن در سیبری و آمریکای شمالی معتقدان بسیاری داشته است. در اسلام و مسیحیت نیز اگرچه نفی شده است اما به شکل‌های مختلفی در برخی فرقه‌ها وجود داشته است.دلیل فراگیر بودن تناسخ در ادیان نخستین این است که با الگوهای تکرار شونده در نظام طبیعت هماهنگ است و این ادیان بیشترین تاثیر را از الگوهای طبیعی گرفته و در تلاش بوده تا از نظم موجود در طبیعت به قواعد کلی هستی برسند. همانطور که در طبیعت به خصوص در گیاهان مرگ و زندگی در پاییز و بهار تکرار می‌شود، برای روح انسان نیز چرخه‌ی تولد و مرگ برقرار است و حتی یک حدیث از پیامبر بهار طبیعت را با رستاخیز قیامت مشابهت می‌دهد:گفت پیغامبر ز سرمای بهارتن مپوشانید یاران زینهارزانک با جان شما آن می‌کندکان بهاران با درختان می‌کنداحتمالا مشاهدات دیگری نیز این قانون اولیه زایش و مرگ پی در پی را مستحکم می‌کرده است. مثلا کودکی بلافاصله بعد از مرگ رئیس قبیله به دنیا می‌آمده است که از قضا با او شباهتی داشته، یا حالتی از توهم که آن را دژاوو می‌گویند به نظر فرد اینطور می‌آمده که قبلا در آن مکان حضور داشته و یا خاطراتی از زندگی‌های قبلی اش را تداعی کرده.این قانون در برابر مهمترین پرسش‌های فکری بشر یک راه حل اخلاقی و معنایی در پیش پای آنها می‌نهاده است.انسان دائما در رنج به سر می برد مثل پیری، بیماری و گرسنگی. هر لذت یا خوشی و سعادتی یا زودگذر است مانند رابطه جنسی، یا از پی خود رنجی دیگر را به دنبال می‌آورد مانند دل درد یا بالا رفتن قند در اثر پرخوری یا خماری پس از نشئگی، و یا آنکه به ملال می‌انجامد اگر دیرپا باشد مانند رفاه و تندرستی و جوانی، و یا اینکه نیازمند تلاش و زحمت فراوان برای پاییدن آن سعادت است مثل رنجی که پادشاهان می‌کشند و تنهایی که به جهت بدبینی به اطرافیان دارند یا ساعات طولانی که مرد خانواده باید در بیرون کار کند.هر خوشبختی و سعادتی و کلا هر چیز هستومندی در ذات خود فانی است. پادشاهی به پایان می‌رسد و شاهی از پی شاهی دیگر می‌آید. عمر هفتاد و هشتاد سال و حتی صد سال بالاخره روزی به سر می‌آید و چیزی که با گذشت عمر زیادتر می‌شود حسرت گذشته است. پس انسان همواره در رنج است و باید برای دلیل وجود داشتن این رنج جوابی پیدا کند که تناسخ می‌تواند زمینه ساز یک پاسخ باشد.همچنین در جهان بی عدالتی و ظلم به اشکال مختلفش هست. بعضی‌ها با نقص جسمانی و معلولیت به دنیا می‌آیند. بعضی در خانواده‌های مرفه و بسیاری در خانواده‌های فقیر متولد می‌شوند. خیلی‌ها تاوان گناهانی که کرده‌اند را در این دنیا پس نمی‌دهند و مجازات نشده از دنیا می‌روند. بیشتر کسانی که فکر می‌کنند در حقشان ظلمی شده سالهای درازی را در رنج به سر برده و بدون آنکه به حق خود برسند از دنیا می‌روند. خیلی‌ها که تنها یک قدم تا هدف خود فاصله داشته‌اند در یک لحظه سرنوشت جور دیگری بر آنها آوار می‌شود. بسیاری استعداد کاری یا هنری را داشته‌اند اما به دلیل شرایط زندگی نتوانسته آن استعداد را بالفعل کنند و الی آخر.بازگشت مجدد روح در ادیان باستانی و امروزه در ادیان شرقی هند و چین و ژاپن یک راه‌حل برای جبران این نقایص در نظام هستی است. اینکه آیا واقعا چنین راه حلی وجود دارد یا نه بر ما معلوم نیست اما این راه همانند همه‌ی ادیان می‌تواند «معنابخشی» داشته باشد. این معنابخشی می‌تواند سبب تسلی خاطر بعد از مرگ نزدیکان، سختی‌ها و شدائد دنیا باشد یا توجیهی اخلاقی برای رنج و بی عدالتی و شر.اهل کاشانم، نسبم شاید برسد به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلکدر فرهنگ و تمدن اسلامی تناسخ در بیشتر فرقه‌ها و مذاهب نفی شده است به جز معدودی از فرق مثل اهل حق. در ادبیات تصوف با آنکه شدیدا توسط بزرگانی نظیر شیخ اشراق نفی شده اما آثاری از عقیده به اشکال خاصی از تناسخ وجود دارد.در تصوف همانند ادیان کهن میان انسان و جهان یک هماهنگی برقرار است. هر چه در عالم ممکنات پا به عرصه‌ی وجود نهاده است نمونه‌ای از آن در جهان درونی یعنی انسان وجود دارد. به قول متکلم و متفکر بزرگ اسلام امام محمد غزالی:تن آدمی با مختصری وی، مثالی است از همه عالم که از هر چه در عالم آفریده شده است، اندر وی نمودگاری است. استخوان چون کوه است و عرق چون باران است و موی چون درختان است و دماغ چون آسمان است و حواس چون ستارگان است و تفصیل این نیز دراز است، بلکه همه اجناس آفرینش را در وی مثالی است چون خوک و سگ و گرگ و ستور و دیو و پری و فرشته، چنانکه از پیش گفته آمده است، بلکه از هر پیشه وری که در عالم است، در وی نمودگار است.آن قوت که در معده است، چون طباخ است که طعام هضم کند و آن که صافی طعام را به جگر فرستد و ثفل را به امعا، چون عصار است و آن که طعام را در جگر خون کند، رنگرز است و آن که خون را در سینه شیر سپید گرداند و در اثنیین نطفه سفید گرداند، چون گازر است و آن که در هر جزوی غذا از جگر به خویشتن کشد، چون جلاب است و آن که در کلیه آب از جگر می کشد تا در مثانه می رود، چون سقاست و آن که ثفل را بیرون اندازد، چون کناس است و آن که صفرا و سودا انگیزد در باطن تا تن را تباه کند، چون عیار مفسد است و آن که صفرا و علتها را دفع کند، چون رئیس عادل استکیمیای سعادتو:ز هرچ آن در جهان از زیر و بالاستمثالش در تن و جان تو پیداستجهان چون توست یک شخصِ معیّنتو او را گشته چون جان، او تو را تنجهان را نیست مرگ اختیاریکه آن را از همه عالم تو داریگلشن راز - شیخ محمود شبستریاین دیدگاه وحدت‌گرا در جاهایی به ایده‌ی تناسخ شباهت پیدا می‌کند مثل جریان یافتن حقیقت واحد در صورت‌های مختلف یا عددهای گوناگون:به هر جزوی ز خاک ار بنگری راست / هزاران آدم اندر وی هویداستگاهی نیز این ایده مطرح می‌شود که روح نبوت یا «نور نبی» در ادوار و اعصار مختلف در پیغمبران مختلف حلول می‌یابد، و این پیامبران شبیه «سایه‌های کنگره» به قول مولانا همگی از نور واحد آمده اند:بود نور نبی خورشید اعظم / گه از موسی پدید و گه ز آدمز خور هر دم ظهور سایه‌ای شد / که آن معراج دین را پایه ای شدمولانا می‌گوید:هر لحظه به شکل آن بت عیار درآمد / هر دم به لباس دگر آن یار برآمدالقصه همو بود که می آمد و می رفت / تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمدو بلافاصله برای دور کردن فکر تناسخ از ذهن مخاطب می‌گوید:این نیست تناسخ سخن وحدت محض است / کافر شود آن کس که به انکار برآمدملاحظه می‌شود که در اثر این شباهت‌ها عارفان و متفکران واداشته می‌شوند تا تناسخ را به جهت تضاد با باورهای اسلامی نفی کنند.در گلشن راز ایده‌ی بازگشت روح حداقل یکجا به طور رمزگونه و توام با ایهام و ایجاز آمده است. آنطور که در شروح شارحان و مفسران آمده است، وقتی سالک با مرگ ارادی به جرگه‌ی انسان‌های کامل می‌پیوندد، دوباره برای هدایت سالکان دیگر به عالم کثرت رجوع می‌کند و حبه‌ی خود را در وجود سالکان مبتدی قرار می‌دهد:درختی گردد او از آب و از خاککه شاخ او رود بر هفتم افلاکهمان دانه برون آید دگر باریکی صد گشته از تقدیر جبارشیخ شبستری در رد ایده‌ی تناسخ آن را ناشی از «تنگ چشمی» می‌داند زیرا یک عقیده‌ی الهی نیست و این جهانی است و به جای آنکه نشانی از حقیقت باز رساند از چیزی که با دیدگان ناقص و نگاه محدود دیده می‌شود سخن می‌گوید.دلیل مهم دیگری که در رد نظریه‌ی تناسخ آورده‌اند این است که در قانون طبیعت ارتجاع و عقبگرد وجود ندارد. روح بعد از بی‌نیاز شدن از جسم (یعنی بعد از مرگ) نمی‌تواند دوباره محتاج جسم باشد. از یک معنا درست است زیرا روح انسانی نمی‌تواند در قالب حیوان (مسخ) و گیاه (فسخ) و جماد (رسخ) به زندگی برگردد. اما این عدم نیاز بعد از بی نیازی شاید با معاد جسمانی هم در تناقض باشد.برهان دیگر از منظر جمعیت شناسی است. تعداد ارواحی که از جسم خارج می‌شوند و آنهایی که به جسم وارد می‌شوند همیشه باید برابر باشد که بسیار بعید است. همچنین تعداد ارواحی که از بدن انسان‌ها خارج می‌شود باید نسبتی داشته باشد با ارواح جانداران و گیاهان و جمادات که این هم دور از ذهن است. این برهان نیز اگر چه احتمال تناسخ را از ذهن دور می‌کند اما مساله را حل نمی‌کند. زیرا ممکن است که تناسخ به شکلی وجود داشته باشد که دچار این اشکال نباشد.به نظر می‌رسد که استدلال های عارفان، متکلمان، حکیمان و فیلسوفان مسلمان بیشتر در نفی عقیده‌ی تناسخ است تا خود تناسخ. یعنی مدعای تناسخ را رد نمی‌کنند (شاید از این جهت که مانند مدعای معاد قابل اثبات یا رد نیست) بلکه دلایل معتقدان به تناسخ را رد می‌کنند. اعتقاد به معاد جسمانی و وجود عذاب و ثواب جسمانی در برزخ کار را بر برخی از این استدلال ها چنانچه گفته شد سخت تر می‌کند.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 05:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران خانه ای برای همه</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-zmexajz25jcu</link>
                <description>در یکی از مطالب پیشین گفته شده است که ایران سرزمین دوگانه‌ها و تضادهاست و این تضادها از پیش از اسلام نیز وجود داشته، مثل تضاد تمدن شهرنشین با کوچ نشینان و بیابانگردان که احتمالا قدمت آن به ورود آریایی‌ها و مواجهه ایشان با تمدن‌های پیشرفته ساکن در فلات ایران باز می‌گردد. با تهاجم اعراب به ایران ما وارد دوگانه‌ی اسلامیت و ایرانیت می‌شویم و از اوایل سلسله قاجار فرهنگ غرب نیز به تدریج به فهرست این دوگانگی‌ها و پراکندگی‌های طبیعی افزوده می‌شود.روح ایرانی همه‌ی این دوگانه‌ها را در خود حل می‌کند به نحوی که اثری لطیف و نامرئی ولی همچنان محسوس از هر یک از عناصر اصلی آن باقی می‌ماند. مثلا در سراسر شاهنامه‌ی فردوسی، و نه فقط ابیات آغازین، توحید و الهیات همزمان با تاریخ و اخلاق برداشت می‌شود و اینها همگی مایه‌ی ایرانی دارد. در تمام آثار ادبی به درجات مختلف این روح ایرانی همراه با عناصر اسلامیت و ایرانیت حضور دارد. حتی در آثاری که به ظاهر محدود و منحصر به فرهنگ ایران نمی‌شوند و انسانی و جهانی‌اند مانند مثنوی مولوی، باز هم کتاب حول یکی از مقولات «اسلام ایرانی» است یعنی تصوف. تشیع دوازده امامی و سازمان اجتماعی فقه و نحوه‌ی تعامل آنها با جامعه و حکومت وجه دیگری از این اسلام ایرانی است.در خصوص فرهنگ غرب نیز به همین صورت روح ایرانی آن را به نحوی لطیف در خود جذب می‌کند. همانگونه که پیانوی جواد معروفی با آنکه یک ساز غربی است نوایی کاملا ایرانی می‌سازد، تقریبا تمامی شاهزادگان و اشراف و خوانین در دوره قاجار که به مسافرت فرنگ می‌رفتند، همواره عزم این را داشتند که نواقص کشور خود را در قیاس با فرنگ برطرف کنند و غرب را به شیوه‌ی ایرانی شده اش در ایران پیاده کنند. حال اینکه تا چه میزان موفق بودند یا چه حماقت‌ها یا احیانا خیانت‌هایی از آنها سر زده است سخن دیگری است. اما همینقدر روشن است که بعد از از دست رفتن قسمت‌هایی از خاک ایران توسط ابرقدرت‌ها، دانستند که نمی‌توانند در مقابل این نفوذ و هجوم بی سابقه بایستند و می‌بایستی پیش از نابودی خود آن را بپذیرند و با آن تطبیق یابند.سه گانه‌ی اصلی هویتی در ایران بر پایه سه قطب ایران باستان، اسلام و فرهنگ غرب قرار دارد. در مطلب دیگری گفته شد که حکومت پهلوی با ارفاق دو قطب را به رسمیت می‌شناخت. یعنی اسلام را مضر و عربی و غیر خودی می‌داند. حتی قطب ایرانیت را نیز به صورت ناقص می‌شناسد که ماهیت ملی ندارد و پراکندگی‌های تاریخی و فرهنگی درون ایران را سرکوب می‌کند و نسبت به تاریخ ایران نیز موضع ایدئولوژیک دارد یعنی فقط به قرائت خاصی از تاریخ باستان متوسل می‌شود. این دیدگاه به شکل بدتری توسط شازده پهلوی و طرفدارانش همراه با فحاشی و تهدید دائما تبلیغ می‌شود.حکومت جمهوری اسلامی نیز لااقل در عرصه‌ی شعار و نه عمل، قطب فرهنگ غرب و تا حدودی ایرانیت را به رسمیت نمی‌شناسد. بخش مهمی از مردم ایران زیست غربی دارند، خود را شهروند جهان می‌دانند، به موسیقی و آثار فرهنگی و هنری غرب بیشتر گرایش دارند، در لباس و پوشش و تغذیه پیرو سنت‌ها نیستند و به طور دائم از طریق رسانه تغذیه‌ی فکری می‌شوند، اما همچنان ایرانی اند. ایران از دید این قشر به خصوص در نسل‌های جدیدتر یا نسل زد «خانه» و محل زندگی است و اتفاقا دوست دارند تا این خانه به محل مناسب‌تری برای سکونت تبدیل شود.قطب ایرانیت نیز تا حدودی مورد تبعیض واقع می‌شود. مثلا در مورد تاریخ و شاهان ایرانی چه پیش و پس از اسلام تقریبا هیچ کاری در تلویزیون و سینما ساخته نمی‌شود که نگاهی غیرخنثی و غیرایدئولوژیک داشته باشد. شاهان از دید صدا و سیما تماما بد هستند مگر یکی که آن هم خود را شاه نمی‌دانست. در مورد شخصیت‌های اساطیری نیز فقط کارهای پیش پا افتاده و مضحک دیده‌ایم شبیه سریالی که محمد نوریزاد ساخته بود.این کارها حتی اگر به سرکوب تاریخ ایران نپرداخته باشند به یک دلیل دیگر هم قابل نقد هستند و آن اینکه حکم «یادبود» را دارند و نه کاری که آن شخصیت‌ها را به صورت زنده و امروزی نمایش دهد. مثلا یادبودی برای رستم و اسفندیار که خود نشانه‌ی باور سازندگان به مرگ رستم و اسفندیار است.این در حالیست که برای شخصیت‌های اساطیری قوم یهود نظیر موسی و سلیمان پروژه‌های به اصطلاح «فاخر» منعقد می‌شود. موسی و سلیمان به عنوان پیغمبر در اسلام شناخته می‌شوند و وارد فرهنگ اسلامی نیز شده‌اند، مثلا در ادبیات فارسی همراه با معانی و تصاویر خاصی ظاهر می‌شوند، اما به نظرم فیلم‌هایی که برای این شخصیت‌ها ساخته می‌شود از دید اسطوره‌شناسی یهود است و نه فرهنگ اسلامی.به طور خلاصه حکومت پهلوی در نیمه‌ی نخست قرن ۱۴ بخشی از هویت ایرانی را نادیده می‌گیرد و حکومت جمهوری اسلامی در نیمه‌ی دوم بخشی دیگر را. شکی نیست که آلترناتیو حکومت فعلی باید در جهت تکمیل شناسایی هویت ایرانی قدم بردارد. این کار از بقایای حکومت پهلوی به دلیل ماهیت ارتجاعی و پافشاری بر اشتباهات گذشته‌شان برنمی‌آید اما در حکومت جمهوری اسلامی نشانه‌هایی از این بلوغ تاریخی به چشم می‌خورد از جمله در سخنان اخیر محمدرضا باهنر در مورد حجاب اجباری.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 18:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقل در تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%B9%D9%82%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-wgzagowggoij</link>
                <description>در تاریخ نگاری معاصر ایرانی، و نه آن تاریخ نگاری واقعی ایرانی در متون کهن، اینطور القا می‌شود که هر چیزی باید علتی داشته باشد. مثلا در کتاب‌های تاریخ مدرسه و دانشگاه (که از قضا اکثر خوانندگان این مطالب از آن متنفرند حال آنکه در سال‌های اخیر اقبال عمومی را به پادکست‌ها و گفتگوهای با موضوعات تاریخی شاهد هستیم) در طول هر مطلب نمایه‌ای از سال‌های تولد و مرگ و نبرد، سیاهه‌ای از نام‌های اشخاص و مکان‌ها، و در انتهای هر فصل فهرستی خلاصه وار از «عوامل شکست و انحطاط» عنوان می‌شود.در این نگاه علّی افراد منفرد و به خصوص حاکمان مبداء و مقصد همه‌ی حوادث و رخدادها هستند و به نوعی همه‌ی بار مسئولیت تاریخی را به دوش می‌کشند و در نتیجه علت العلل همه‌ی دگرگونی‌ها شمرده می‌شوند مثل انقلاب اسلامی یا وقایعی مثل جنبش زنان و جنگ ۱۲ روزه.در این شیوه‌ی تاریخ نگاری علم زده و تقلیدی و آکادمیک، وقتی جنبش زنان آغاز می‌شود، مرگ مهسا امینی به عنوان «منشاء» حادثه انگاشته می‌شود، یا اینگونه تصور می‌شود که سوء رفتار یک مامور انتظامی آتش اعتراضات را شعله ور کرده است. در نتیجه اصلاح طلبان و معتدلان بیرون آمده از آکادمیا در دل و یا آشکارا آرزو می‌کردند که ای کاش این «خطاها» پیش نمی آمد. ای کاش ماموران آن دختر را آهسته‌تر کتک می‌زدند، ای کاش جلوی غربی‌ها کمی آبروداری می‌کردند، ای کاش نیروی انتظامی عذرخواهی می‌کرد و نظام دچار «هزینه» نمیشد.یا در جنگ ۱۲ روزه که روز به روز ابعاد تازه‌ای از خیانت و نفاق در نیروهای درونی روشن می‌شود، یک تاریخ پژوه یا استاد علوم سیاسی پژوهنده در تاریخ، آن را مولود شعارهای مرگ بر اسرائیل و نوشتن این شعارها روی موشک می‌داند. در این نگاه علم زده، تاریخ به مجموعه‌ای از علت و معلول‌ها یا وقایع تقلیل می‌یابد و با همین فرمول نهایتا به «دست‌های پنهانی» و یا دست بالاتر دشمن می‌رسند که مجهز به فناوری‌های پیشرفته است. تا چند سال پیش می‌گفتند مجهز به فناوری ارتباط با اجنه و شیاطین است و حالا هوش مصنوعی.اما تاریخ نگاری حقیقی در متونی نظیر شاهنامه مبتنی بر عقلانیت است. یعنی یک پایه‌ی محکم عقلی در تاریخ هست که در شاهنامه مرتب به خواننده گوشزد می‌شود: در اینکه یک مسیر مشخص اهورایی وجود دارد که در آن خرد، داد، پاکی، نیکی، و درستکاری همواره ستایش می‌شود و این مسیری است که از آغاز تا انجام به پیش می‌رود. این مسیر تاریخ که در «سخن» پدیدار می‌شود. سخن آن بُعد کردار انسانی است که همواره ماندگار است:سخن ماند اندر جهان یادگار / سخن بهتر از گوهر شاهوارمسیر تاریخ مبتنی بر عقلانیت است و تاریخ یک سیر به هم پیوسته دارد. همانطور که در متون کهن مثل قرآن و تورات یا شاهنامه از پیدایش انسان آغاز و با آهنگ و نظم همنواختی به پیش می‌رود. این مسیر عقلانی در هماهنگی مطلق با جهانی است که در آن به سر می‌برد.روح تاریخ وحدت آگاهانه‌ای دارد که از زیر پوست لایه‌های اجتماع و از پایین به بالا می‌خیزد و شکل می‌گیرد و مسیر تاریخ را متحول می‌کند. تحلیل وقایع مهم مثل جنگ ۱۲ روزه بدون توجه به این نکته ناممکن است که هیچ چیزی متفاوت و منفک از گذشته نیست. نهادی مثل سپاه پاسداران و یا دشمنی و جنگ با اسرائیل به یکباره حاصل انقلاب ۵۷ نبوده است بلکه سرشتی تاریخی دارد.این فقط در نگاه ایدئولوژیک، علّی گرا و علم زده است که همه چیز جدای از تاریخ پنداشته می‌شود. مثلا در مورد جمهوری اسلامی، آن را به مثابه یک انفجار نور دانسته که با تاریخ ۲۵۰۰ ساله‌اش یکسره فرق دارد. یا سپاه پاسداران را مجموعه‌ای از نیروهای انقلابی قلمداد می‌کنند که در پی گسترش دامنه‌ی انقلاب اسلامی اند.در حالیکه اگر نیک بنگریم می‌بینیم در مقاطع بسیاری در تاریخ ایران دو نوع نیروی نظامی وجود داشته است. مایکل اکسورتی درباره ارتش نادرشاه می‌نویسد که متشکل از دسته های گوناگون از نواحی مختلف ایران بود: تعدادی ترکمن و ازبک، گروهی افغانی و هندی، دسته هایی از خراسان، آذربایجان و مناطق غربی ایران مثل لرستان و کردستان و ایلاتی نظیر بختیاری و بلوچ و نیز باقیمانده‌های قزلباش‌ها مثل ایل قاجار و البته ایل افشار. این ارتش نیرومند یک وحدت متکثر بود که باعث بازگرداندن مرزهای ایران به دوران شاه عباس و سرکوب شورش‌های داخلی شد. اما در درون خودش متنوع و پراکنده بود. این سربازان یا سربازان پیاده نظام بودند که جذب شده از همه‌ی مناطق ایران بودند و معمولا مثل زمان حال افراد فقیری بودند، و یا سربازان ایلیاتی سواره نظام که به طور سنتی زیست نظامی داشتند.سواره نظام ایلیاتی (ازبک، ترکمن، افغان، بلوچی، کرد) عمدتا سنی مذهب بودند. در مقابل، ایلات لر، افشار و قاجار، و پیاده نظامی که از مناطق مرکزی ایران جذب شده بودند شیعه بودند و متمایل به حمایت از خاندان قدیمی صفوی. این سیاست نادرشاه در خنثی کردن قدرت این دو گروه بوده است. نادر از این طریق هم شیعیان متمایل به صفویه را رام می‌کرد و هم قبایل سلحشور سنی مذهب را، و از این رو یگان‌های آنها را در رقابتی قرار میداد تا خود را به وسیله‌ی شجاعت و برتری نظامی‌شان تمایز دهند.او همچنین برای مهار خانواده‌های متنفذ عده‌ای از افراد شجاع و جنگجوی آنها را در مرکز حکومت یعنی خراسان و به عنوان نیروی محافظ خود مستقر نمود. این هم باعث میشد که به عنوان گروگان در نزد او باشند تا خانواده‌های آنها رفتار خوبی با دولت داشته باشند، و هم اینکه آنها را از قبیله‌ی خود دور نگه میداشت تا زمینه‌ی توطئه و شورش برایشان مهیا نباشد.این سیاست‌های نادرشاه را به درجات و اشکال مختلف در همه‌ی زمان‌ها در تاریخ ایران پیش و پس از نادر و از جمله زمان حال مشاهده می‌کنیم. در زمان‌هایی که نیروی نظامی قوی وجود نداشت شاهان همچنان تمایل به این داشتند تا از قرار دادن نیروهای متعارض درون جامعه در مقابل یکدیگر آنها را خنثی و مدیریت کنند. گاه به روش‌های سازنده مثل کاری که نادرشاه کرد و گاه غیرسازنده. مثلا حمایت از برادر یک خان مقتدر محلی که از قدرت بی‌نصیب مانده برای شورش در برابر برادرش. سیاست گروگان گیری نیز بعضا در قالب ازدواج‌های متعدد و گستردن رابطه‌ی خویشاوندی با رقبای احتمالی یا جذب فرزندان خوانین و افراد مهم در مناصب مهم و غیر مهم پایتخت به عنوان گروگان رخ می نموده است.پهلوی با آنکه تا حد زیادی از باقیمانده‌ی خاندان‌های کهن و اشرافی تغذیه می‌کرد، و بسیاری از مردان سیاست و افراد وطن پرست روزگار پهلوی از این گروه‌ها بودند، اما سیاست آن به طور کلی به تضعیف خوانین، یکجانشین کردن ایلات، و نابودی و پراکندگی این خاندان‌ها منجر شد که همین فقدان این طبقه‌ی مهم در نهایت به سقوط پهلوی و افتادن قدرت در دست تنها قشر باقیمانده دارای اصالت در جامعه ایران یعنی روحانیون منجر شد.این طبقه‌ی متوسط سنتی در زمان نادر برای ایران ۶ میلیونی جمعیتی در حدود ۲۰ هزار نفر داشت و همینها بودند که در دشت مغان گرد آمدند تا وفاداری خود را به پادشاهی نادر اعلام کنند. اما در دوره‌ی پهلوی نابودی این طبقه‌ی متوسط سنتی باعث برآمدن قشری فاقد طبقه و شکل گیری طبقه‌ی متوسط جدیدی شد که از همه‌ی عناوین شغلی در آن بودند مثل کارمندان، کارگران شرکت نفت، دانشجویان عازم فرنگ، پزشکان، معلمان، زارعان تازه مالک، بازاریان و روشنفکران و آخوندهای چند کتاب خوانده.آشفتگی حاصل از این گسست اجتماعی در آشوب‌های سالهای پایانی پهلوی و انقلاب اسلامی و درگیری‌های پس از آن متجلی شد. برای مقابله با این شورش‌ها دسته‌هایی از بسیج و کمیته شکل می‌گیرد که برخلاف ارتش ماهیت غیرمتمرکز و غیرنوین دارند اما همچنان بومی تاریخ ایران اند درست مانند یگان‌های ایلات سنی مذهب در ارتش نادرشاه. آنجا یک کارکردشان دفع تهدید گروه‌های شیعه مذهب متمایل به سلطنت صفویه بود و اینجا یک کارکردشان رفع گرایش ارتش به شاه. از همینجا نطفه‌ی سپاه پی ریزی می‌شود که عمدتا منشاء قبیله‌ای و ایلیاتی دارد و درست مانند دوران نادرشاه، در مقاطعی همراهی آن با سایر نیروها سبب حفظ کشور شد و در مقاطعی باعث عقب گرد و آشوب و جنگ.سیاست قرار دادن نیروهای متعارض در مقابل یکدیگر از طریق شوراها و نهادهای موازی دنباله‌ی همان راهی است که همواره در حکومت‌های پادشاهی پی گرفته میشد با این تفاوت که در نبود خوانین و خاندان‌های پرنفوذ محلی حکومت خود ناچار به پیدا کردن جایگزینی برای این گمشده‌ی اصلی است که تاکنون موفق نبوده است.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 03:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب فرهنگ سازی</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-nrfghits0mo9</link>
                <description>در ایران و جوامع اسلامی فرهنگ عامل قدرتمندی است که افراد جامعه را به یکدیگر پیوند می‌دهد، برخلاف بسیاری مناطق دیگر که نظام قانون افراد را مقید کرده، مهار آنان را کشیده و حرف گوش کن و مطیع نموده است. مثلا در دوره رضاشاه که قانون رسمی و دولتی به تازگی در ایران راه افتاده بود گزارش‌های زیادی از «ظلم و ستم» عاملان حکومت به مردم خبر می‌دهد، که معمولا مراد از ظلم و ستم «اجرای قانون» بوده است. عطا طاهری در کتاب «کوچ کوچ» که روایتی از حوادث سیاسی و اجتماعی عشایر جنوب ایران و منطقه‌ی بویراحمد است می‌گوید ماموران دزدی را گرفته بودند و درصدد مجازات علنی او بودند که صحنه‌ی پرشور و گریه آوری شکل می‌گیرد از ترحم و رضایت مالباختگان که راضی به مرگ آن سارق نبودند. سعدی نیز در حکایتی از شخص جوانمردی می‌نویسد که مرد تنگدستی از او گلیمی می‌دزدد، و چون حاکم دستور می‌دهد که دستش «به در کنند» او را شفاعت می‌کند. حاکم می‌گوید شفاعت سبب فرو گذاشتن مجازات حد نمی‌شود و مرد پارسا می‌گوید که آن گلیم وقف بود و دزدی از مال وقف مشمول حدّ نمی‌شود. حاکم دزد را ملامت می‌کند که «جهان بر تو تنگ آمده بود» که از خانه‌ی چنین کسی دزدی کردی؟ و مرد فقیر پاسخ می‌دهد که مگر نشنیده‌ای که می‌گویند «خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب».در ایران قانون مرجعیت ندارد و وقتی پلیس همانند هر کشور دیگری با آشوبگران برخورد می‌کند مورد حمله رسانه‌ها و افکار عمومی واقع می‌شود. در واقع قانون مشروعیت ضعیفی دارد و همانند سایر کشورهای با «حکمرانی قانون» ضعیف هر چند سال و به صورت دوره‌ای دچار تظاهرات و انقلاب شکوهمند و شورش و آشوب و جنگ و قحطی است. به همین دلیل جریمه نوشتن مامور راهنمایی رانندگی «ظلم» و «زیرآب زنی و نان بُری» زشت شمرده می‌شود در حالیکه در کشورهای با شاخص بالای تبعیت پذیری از قانون زدن زیرآب کسی که قانون شکنی می‌کند یک وظیفه‌ی همگانی و مسئولیت اجتماعی است. در دانمارک با مردمانی رام و مطیع کمثل الگوسفند بالاترین میزان تبعیت از قانون وجود دارد حتی با وجود قوانین سختگیرانه‌ای مثل لزوم مجوز یا لایسنس برای داشتن تلویزیون. در کشورهای دیگر اروپایی قوانین «ظالمانه‌ای» همچون محدودیت انتخاب نام برای فرزند، ممنوعیت استعمال دخانیات در فضای باز و مجاز بودن مصرف ماریجوانا در فضای عمومی دارند.فرق ایران هم با کشورهای رده اول و هم کشورهای رده آخر پررنگ بودن عامل فرهنگ در انطباق افراد با جامعه و تبعیت از هنجارهاست. این فرهنگی که خود پس از هزاران سال رشد و تکامل به اینجا رسیده است. اما جالب اینجاست که اصطلاح «فرهنگ سازی» در قالب عباراتی همچون «فرهنگ کتاب و کتابخوانی» لقلقه زبان روشنفکران و کتاب خوانده ها می‌شود که شاید سرآمدشان مارکسیست‌های فرهنگی اسلامی منجمله مرحوم علی شریعتی باشند.مارکسیست‌های فرهنگی پس از آنکه تصفیه و پالایشهای گولاکی «خانه دایی یوسف» نتوانست الگوی ابرانسان یا انسان کامل انقلابی را پیاده کند روی به «خودسازی انقلابی» و جهاد فرهنگی مقدم بر اقتصادی-سیاسی برای «تکامل انسان» در جهت «تکامل علمی تاریخ» آوردند. چنین انسان پالایش شده‌ای به قول شریعتی «خویشتن خودساخته‌ی ایدئولوژیک» را جانشین «خویشتن موروثی سنتی و غریزی» کرده است آنهم از راه مطالعه گزینش شده در برخی شخصیت‌های صدر اسلام همچون ابوذر و سلمان یا گوش دادن به چند سخنرانی.انسان‌های انقلابی باید به درجه‌ای از انقلاب فرهنگی دست یابند که آنها را «از بند زندگی مادی و از اسارت اقتصاد رها کند». فرهنگی که «متاسفانه اساس آن شعر است و یا به تصوف گرایش پیدا کرده یا مدح و غزل». انسان عرفانی اساسش «ضعف و زبونی» است و انسان مدح و غزل همواره سگ می‌شود: «در مدح سگ ممدوح می‌شود و در غزل سگ معشوق».</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Fri, 08 Aug 2025 05:07:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران گرایی چیست</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rfr19x6zoi92</link>
                <description>پیام‌ها و اعلامیه‌های اخیر شازده رضا پهلوی و در کل در نگرش «ایرونی»های رانده از وطن همگی بر مبنای این فرض قرار می‌گیرند که حاکمان جمهوری اسلامی ایرانی نیستند، متولد عراق و نجف بوده و دین شان را هم از صحرای حجاز آورده اند. اما حالا که موجودیتشان به خطر افتاده است نقاب «ایران گرایی» به چهره زده اند. اکنون زمان «باز پس گیری» ایران از دست غاصبان و مهاجمان اشغال گر فرا رسیده است.عقبه این پندار به دوران پهلوی باز می گردد که سرکوب کننده پراکندگی‌های طبیعی درون ایران بود. درست مانند دوران جمهوری اسلامی که مبتنی بر ایدئولوژی غرب ستیزی و ضدیت با بخش‌هایی از هویت ایرانی شکل گرفت، روزگار پهلوی نیز با بخش‌هایی از این هویت ضدیت داشت. هم ایدئولوژی جمهوری اسلامی و هم پهلوی هر دو بر اساس برخی فرضیات غلط قرار گرفته اند.در دوره پهلوی تاریخ ایران از زمان حمله‌ی اسکندر منقطع شده و یکسره به پهلوی پیوسته است. همانگونه که در جمهوری اسلامی از زمانی که خلافت از دست امام حسن خارج شد تاریخ سراسر ظلم و جور بود. در دوره‌ی پهلوی تنها شهرنشینانی که در دوران معاصر زبانشان فارسی شده است محل توجه بودند و دیگران دهاتی‌هایی بودند که در حال گذار به مدنیت بودند. شیوه‌های زیست غیر شهری نظیر عشایری و حتی روستایی سرکوب میشد. عشایر مجبور به یکجانشینی و روستاییان تشویق یا هدایت به مهاجرت به شهرها می‌شدند از طریق اعمال اصلاحات ارضی. و در روزگار جمهوری اسلامی نیز فرایند اصلاحات ارضی، یکجانشینی و مهاجرت به شهرها با شدت و قدرت بیشتر دنبال گرفته شد.در دوره‌ی پهلوی فردوسی تنها شاعر ملی ایران تصور میشد چون مثلا در کلام سعدی وطن او شیراز یا فارس است و سخنی از لفظ ایران به طور مستقیم دیده نمی‌شود. اما در بطن کلام او روح ایرانی نهفته است که از چشم ظاهربینان نهفته است. این روح ایرانی را حتی در مورد امام محمد غزالی که یک فقیه و متکلم سختگیر و غیر ملی تصور میشود به محکمی می‌توان دید.ایدئولوژی پهلوی ناسیونالیسم است که یک ایدئولوژی وارداتی است و مبتنی بر تاریخ و هویت ایران نیست. یک قوم فرضی و ناموجود به نام قوم فارس با زبان فارسی، و یک تاریخ نوشته شده و نه زیسته شده. در ایدئولوژی جمهوری اسلامی نیز همین نسبت در مورد اسلام وجود دارد یعنی اسلام سیاسی که با اسلام تاریخی تفاوت دارد.البته همه‌ی ویژگی‌های این حکومت‌ها را نمی‌توان به ایدئولوژی محدود کرد. هم شاهان پهلوی و هم حاکمان جمهوری اسلامی همچنان جزئی از ایران و هویت ایرانی هستند. محمدرضا شاه برخی از آداب و رسوم شاهان قدیم را رعایت می‌کرد مثل تاج گذاری یا دستبوسی علما و مراجع و در حد خودش وطن پرست نیز بود. در خاطرات محمد علی مجتهدی رئیس دبیرستان البرز و دانشگاه شریف یا آریامهر نمونه‌هایی از این وطن دوستی را می‌توان دید. یک نمونه اینکه وقتی کارگران در حال ساخت ساختمان ابن سینای شریف بودند، شاه با راننده‌اش به آنجا می‌رفت و ساعت‌ها کار آنها را تماشا می‌کرد و منتظر اتمام کارشان بود. هدف این بود که دست کارگران و متخصصان خارجی از ایران کوتاه و ایران خودکفا شود. در همین خاطرات و در جاهای دیگر می‌بینیم که محمدرضا شاه وطن دوست بود اما ضعف بزرگ هم داشت که دهان بینی و تغییر عقیده در اثر حرف دیگران بود.در شخصیت رهبران جمهوری اسلامی نیز ایران گرایی به شکل‌های دیگر متجلی می‌شود. علاقه و تخصص و تبحر ایشان در کلام، حکمت، عرفان، و ادبیات و هنر و حتی داشتن تخلص شعری. به غیر از جنبه‌های انفسی، در عالم آفاق نیز علاقه و اهتمام بر استقلال کشور، دفاع از ایران و تمامیت ارضی آن، و نیز پاسداشت فرهنگ بومی و ملی در مقابل بیگانگان حائز توجه است.همه‌ی این تفاوت‌ها در اصل تفاوت‌های هویتی است که جزئی از ماهیت ایران است. هر کس به شکل و شیوه‌ی خودش ایرانی است و ممکن است جنبه‌هایی از این هویت را نادیده بگیرد. این جنبه‌ها و عناصر هویتی را می‌توان در چند مقوله خلاصه کرد و در همه‌ی افراد نسبت‌هایی از این عناصر هویتی موجود است.پهلوی از ارکان هویتی مرتبط با تمدن و فرهنگ اسلامی غافل بود و نیز از قدرت روحانیون. تا جایی که اقداماتی نظیر کشف اجباری حجاب، تضعیف اشراف و ملاکین، بردن آبروی نهاد تاریخی سلطنت، باز گذاردن زمینه‌ی نفوذ بهایی‌ها و یهودیان در نهادهای مهم اقتصادی کشور، و بی پروایی در ورود محصولات فرهنگی غرب باعث خشم روحانیون و مذهبی‌ها میشد.در دوره‌ی جمهوری اسلامی نیز از این واقعیت دوران معاصر غفلت شد که بخش مهمی از جامعه‌ی ایران زیست غربی و فرنگی دارند و با جامعه‌ی آرمانی که در تبلیغات ایدئولوژیک نشان داده می‌شود کاملا بیگانه اند. دور کردن روز به روز این بخش از اداره‌ی کشور سبب شده است تا سطح عقلانیت و درک و شعور گروه به اصطلاح انقلابی و ارزشی نسبت به واقعیت‌ها و توان تحلیل و آینده نگری آنها روز به روز تنزل یابد. مقایسه‌ی دو رئیس جمهور ضعیف اخیر با رئیس جمهور های قبلی دقیقا مشابه اواخر دوران پهلوی است که جای مردان سیاستمدار کارکشته‌ای مثل قوام با افراد ضعیف و گمنام پر شده بود، کشور به سمت تک حزبی رفته بود و نمایندگان مجلس برخلاف دوره های اول مشروطه و پهلوی کاملا ضعیف و منحط شده بودند. یعنی دقیقا همان نقطه ضعف در نادیده گرفتن پراکندگی و تکثر در هویت ایرانی.سیر طبیعی تاریخ اگر واقعا طبیعی باشد و متاثر از دخالت بیگانگان نباشد در جهت تکمیل آگاهی تاریخی مردم متکامل می‌شود و این به معنی آن است که از سنتز پهلوی و جمهوری اسلامی حالت سومی پدید می‌آید که درکی کامل‌تر و فراگیرتر نسبت به هویت ایرانی دارد. این شقّ سوم برخلاف آنچه که اپوزیسیون برانداز می‌پندارد از بیرون وارد نمی‌شود و منجر به سرنگونی نمی‌شود، بلکه از درون سر بر می‌آورد.ویژگی اصلی این شقّ سوم باز گرداندن اقتدار از طریق احیای نظام شاهنشاهی است. امری که پهلوی در اثر آشوب‌های ناشی از تضعیف آن در اواخر دوره‌ی قاجار با همگرایی ایران دوستان روی کار آمد اما خود در جهت تضعیف و نابودی آن کوشید. در دوران فعلی نیز خواسته‌ی مستتر در انواع گفتمان‌های مختلف، از مقاومت گرفته تا پادشاهی خواهی، بازیابی همین اقتدار و مرکزیت قدرت است که یک ویژگی اصلی دوره‌های درخشان تاریخی در ایران از پس دوره‌های انحطاط است.همگرایی ایران دوستان در سال ۵۷ حول شخصیت حکیم امام خمینی سبب بازگشت اقتدار به ایران گردید و این فرایند مکررا در تاریخ اتفاق افتاده است: رضاشاه، آغامحمد خان، نادرشاه، شاه اسماعیل.این گونه است که به طور طبیعی انتظار می‌رود تا ایران گرایی از طریق بازگشت مجدد به اقتدار، منتهی با نگاهی فراگیرتر، و در عین حفظ دستاوردها احیا گردد.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 18:40:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفره های امنیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA%DB%8C-thxjhw6t77se</link>
                <description>استوری دختر سردار شادمانی در پاسخ به فرمانده پدافند غیرعامل حاوی یک جمله مهم است: جاسوسی اسرائیل فراتر از واتساپ و روش‌های سنتی و فردی است. سیستم اطلاعاتی و امنیتی به جای برخورد با مهاجرین افغانی یا متهم کردن واتساپ و دستگیری افراد (مثل چند نفر محیط زیستی) برای عکس برداری یا بازداشت و بازجویی خبرنگاران باید علت‌های دقیق را شناسایی کند.اما مساله اینجاست که اشکال از خود این سیستم است و این برخوردها صرفا برای گم کردن صورت اصلی مساله انجام می‌شود.ماهیت سیستم‌های امنیتی به گونه‌ای است که بیش از آنکه تحت امر دولت‌ها باشند متاثر از کانون‌های قدرت عمل می‌کنند. برای مثال سرویس امنیتی موساد ده سال پیش از تشکیل دولت اسرائیل کار خود را آغاز کرده بود. یا سرویس ساواک در زمان پهلوی زمینه‌ای را برای فعالیت‌های اقتصادی اسرائیل و افراد یهودی و بهایی ایجاد می‌کرد. و البته در کنار آن از تجربیات موساد برای تامین امنیت ایران در مقابل خرابکاران استفاده می‌کرد. یا آن نطق تاریخی خروشچف رهبر شوروی پس از استالین، که یک نطق سرّی بود، توسط شبکه‌ی پنهان یهودی در میان دولت‌های کمونیستی نشت کرد و به دست سیا رسید.در زمان وقوع انقلاب اسلامی، برخی مفاهیم کلی در میان شعارها شنیده میشد از قبیل «استکبار»، «استعمار»، «صهیونیسم» و «امپریالیسم». اینکه این مفاهیم به چه چیز و یا چه کسانی اطلاق می شدند و مصادیق قابل لمس آنها چه بود مشخص نبود. این امپریالیست‌ها و صهیونیست‌ها در ایران چه کسانی بودند و چه منافعی داشتند و از چه راهی آن را تامین می‌کردند؟ یافتن پاسخ روشن نبود.و سرانجام، یافتن پاسخ برای این سوال مهمتر که: آيا با وقوع انقلاب و سقوط حکومت پهلوی حضور آنان در ايران پايان يافت؟ اگر ايران برای آنان واجد اهميت بنيادين بود و در اين سرزمين منافعی ارزشمند و استراتژيک داشتند، آيا با سازوکارها و روش‌ها و کارگزاران جديد تکاپوی پيشين را پی نگرفتند؟بسیار ساده انگارانه است که تصور شود سیستم‌های امنیتی صرفا حقوق بگیر و کارمند دولت‌ها هستند و نه متاثر از باندها و حلقه‌های قدرتمند، و نیز ساده انگارانه‌تر آنکه گمان رود که نفوذ موساد محدود به دوران ساواک بوده است.در هنگام انقلاب ۵۵ هزار دانشجوی ایرانی در آمریکا (عمدتا در ایالت‌های ارزان مثل اوکلاهاما) درس می‌خواندند که ده درصد دانشجویان کل آنجا را تشکیل می‌داده است و آنها را تبدیل به منبع مناسبی برای نفوذ ساواک و بعد موساد و سیا می‌کرد. به خصوص آنکه عضویت در گروه‌ها و جنبش‌های دانشجویی و تشکل‌های صنفی در سال‌های نزدیک به انقلاب رونق زیادی گرفته بود. افرادی مثل مصطفی چمران و صادق طباطبایی و ابراهیم یزدی در تشکیل این گروه‌ها نقش عمده‌ای داشتند.از جمله بارزترین دانشجویان پرورده‌ی سیستم‌های اطلاعاتی غرب سعید امامی بود که در آمریکا عضو انجمن اسلامی بود. او در سال ۶۴ به ایران آمد و سریعا و با کمترین سختگیری گزینشی توسط سعید حجاریان جذب وزارت اطلاعات شد و درجات ترقی را طی نمود.منبع: سرویس های اطلاعاتی و انقلاب اسلامی ایران، نوشته‌ی عبدالله شهبازیجنایات باند سعید امامی کاملا به ضرر ایران بود. از همینجا می‌توان سایر تصمیمات امنیتی را که به ضرر کشور تمام شده است یا برای رد گم کنی است در دنباله‌ی فعالیت همین باندها دانست که برخلاف محفل شیطانی سعید امامی هنوز شناسایی نشده‌اند و شاید هرگز نشوند. کشتن نویسنده‌ای مثل سعیدی سیرجانی یا تلاش برای سقوط اتوبوس حامل نویسندگان هم به ضرر کشور بود و هم هیچ دلیلی نمی‌توانست داشته باشد مگر همان دلیلی که در روزهای اخیر اخراج افغانی‌ها و فیلترینگ اینترنت برای حفظ امنیت کشور دارد. شهبازی می‌نویسد:در آن سال‌ها من شخصاً فحاشي شديد فرقه رجوي به قاسملو و سپس به شرفکندي و ساير گروه‌هاي طرف مذاکره با وي را از راديوي فرقه فوق، که با حمايت حکومت صدام از عراق پخش مي‌شد، مي‌شنيدم و تحولات را دنبال مي‌کردم. بنابراين، در زمان وقوع قتل‌هاي فوق، بر اساس تحليل سياسي، کم‌ترين ترديدي نداشتم که اين اقدامات، از سوي هر که انجام گرفته باشد، با هدايت سرويس اطلاعاتي اسرائيل (موساد) و به سود فرقه رجوي بوده است. جلسه ميکونوس، اگر با موفقيت به پايان مي‌رسيد، به ايجاد يک جبهه نيرومند در ميان مخالفان معتدل جمهوري اسلامي ايران، مرکب از حزب دمکرات کردستان و سازمان فدائيان خلق (اکثريت) و غيره، مي‌انجاميد و انزواي شديد فرقه رجوي را در پي داشت. قتل قاسملو يا کشتار ميکونوس قطعاً به سود جمهوري اسلامي ايران نبود. از منظر منافع جمهوري اسلامي ايران، عقل سليم اين قتل‌ها را تأييد نمي‌کرد بلکه به‌عکس حمايت از گرايش رو به رشد مصالحه‌جويانه را، براي منزوي کردن مخالفان تندرو و افراطي که تروريسم کور و خونين را پي مي‌گرفتند، توصيه مي‌نمود.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 05:59:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکاتی پیرامون جنگ ۱۲ روزه</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DB%B1%DB%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-zq5igugsva5o</link>
                <description>یکی از عوایب ورود نظریات به اصطلاح جامعه شناسی و علمی به ایران طبقه انگاری است که به عنوان محرک‌های اجتماعی در قالب عباراتی نظیر «طبقه کارگر»، «قشر مستضعف»، «صنف روحانیت»، «قشر مذهبی»، «اقلیت‌های قومی و مذهبی»، «جامعه روشنفکران» و غیره ظاهر میشود. هیچکدام از این طبقات و اقشار نه عاملیت دارند و نه توان تغییر و تحول، و نه اصلا وجود دارند.مثلا قشر مذهبی که در تحلیل‌ها دیده می‌شود به هیچوجه یک قشر متعین و دارای موجودیت نیست بلکه افرادی که با این عنوان و عناوین مشابه نظیر ارزشی و انقلابی و حزب اللهی شناخته می‌شوند در طیف‌های متنوع و وسیعی قرار می‌گیرند. این طیف‌ها دارای اقطاب معتنابهی است. یک قطب ماهیت ملی دارد که روحانیت سنتی است. وابسته به بازار است، در فقه و حقوق و تنظیم روابط اجتماعی سررشته دارد، مردمی است و با عوام ارتباط مستمر دارد، و همواره حامی حکومت وقت بوده است اعم از پادشاهی یا ولایت مطلقه. اقطاب دیگر ماهیت ایدئولوژیک وعمدتا وارداتی از غرب دارند. مثلا اندیشه‌های آخرالزمانی دارند. این اندیشه‌ها برخلاف قطب نخست از انتظار منفعلانه حالت فعالانه می‌گیرد و به صورت «نهضت» و «مبارزه» و «قیام» و «جهاد» نمود می‌یابد. یا از عاشورا «مکتب» می‌سازد. روضه‌خوانی و عزاداری و آیین‌های مردمی را برنمی‌تابد و دعوت به «اندیشه» می‌کند و دوست دارد تا یک ملت را تماما عاشورایی و کربلایی کند، کاری که حتی خود امام حسین قادر به انجامش نبود. یک قطب دیگر ایدئولوژیک ماهیت لیبرال دارد و آخوندهای کراوات زده روشنفکر پیرو گفتمان سکولاریسم و پلورالیسم دینی از مثال‌های آن هستند.هر شخص مذهبی و هر آخوندی دارای درجاتی از این اقطاب متنوع است و مابین اینهاست. در اقطاب سنتی همانگونه که در مدارس دینی قدیم اینگونه بود، آموزه‌های عرفان، اخلاق، کلام و حکمت، و نیز هنر و ادبیات اسلامی جایگاه مرتفعی داشت. کما اینکه بسیاری از ادیبان سرشناس و پایه گذاران رشته‌ی ادبیات فارسی در دانشگاه‌ها دانش آموختگان این مدارس بودند از قبیل بدیع الزمان فروزانفر، علامه قزوینی، و جلال الدین همایی. گرایش به حکمت و کلام و ادبیات در گذشته بیشتر مرتبط با «ملایان» بود اما امروزه این ارتباط از همبستگی خارج شده است. هم افراد غیرمذهبی ممکن است به این مسائل گرایش پیدا کنند و هم افراد مذهبی دیگر چندان سنتی به نظر نرسند که می‌توان آن را به زیبایی شناسی مرتبط دانست. امروزه برخلاف گذشته ادبیات و حکمت و عرفان خود تبدیل به ابژه‌ی زیبایی شناسی شده‌اند. یعنی فرد درون آن فضا زندگی نمی‌کند و خود جزئی از آن نیست بلکه از بیرون آن را می‌بیند و زیبایی‌اش را می‌پسندد.مخلص کلام اینکه هر شخصی متاثر از جریانات گوناگون است و نمی‌توان طبقات یا اقشار متمایزی را در اینجا تشخیص داد. یک شخص مذهبی ممکن است ۸۰ درصد ملی و سنتی باشد و ۲۰ درصد ایدئولوژیک و یک مذهبی دیگر ۴۰ درصد ملی و سنتی و ۶۰ درصد ایدئولوژیک. همانگونه که رئیس جمهور آمریکا ترکیبی از عقاید ملی و آخرالزمانی را در خود دارد:https://www.msn.com/en-us/news/opinion/biblical-prophecy-christian-nationalists-pushing-trump-to-usher-in-the-end-times/ar-AA1HoKJX?ocid=winp2fptaskbarhover&amp;cvid=c1635ae18d4c4991806cf7a11b142ce0&amp;ei=20اما این دغدغه‌های آخرالزمانی گاهی در کنه خود ملی هستند یا در بستر ملی گرایی رشد پیدا می کنند چنانکه در مورد ترامپ اینگونه است. یعنی اندیشه‌ی نبرد آخرالزمان یا حمایت از یهودیان در جهت منافع ملی است. حتی این مطلب بعید نیست که بعد از آنکه از ترور جان سالم به در برد رسالتی الهی را بر دوش خود احساس می‌کند تا آمریکا را به خیال خود مجددا بزرگ کند.آمریکا در حال تغییر نظم جهانی است که از آن با نام MaraLago Accord یاد می‌شود. یکی از رئوس این نظم جدید تضعیف ارزش دلار آمریکا بدون از دست دادن جایگاه آن است تا صنایع آمریکایی را که در دوران گلوبالیزم محدود به فناوری اطلاعات و فایننس شده بودند بازیابی کند. ژاپنی کردن اقتصاد چین، رونق مجدد صادرات آمریکا و ایجاد بازارهای جدید مصرف برای آمریکا مثلا در خاورمیانه از نتایج این نظم جدید هستند که طبیعتا نیازمند برقراری امنیت و حل منازعات در خاورمیانه است.با درک این موضوع نکات مختلفی دریافته می‌شود. اولا نزاع آمریکا و اسرائیل با ایران لااقل ایدئولوژیک و آخرالزمانی نیست. آمریکا و اسرائیل در راستای تغییر نقش خاورمیانه در نظام جهانی عمل می‌کنند و ایران نیز تلاش می‌کند با نظم تحمیلی جدید مقابله کند. در جنگ ۱۲ روزه حتی شعارهای مذهبی کمرنگ تر از گذشته بوده و بیشتر ماهیت ملی پیدا کرده برای دفاع از خاک میهن در برابر تجاوز دشمن.مطلب دوم اینکه ایران اگرچه تلاش می‌کند تا همانند کشورهای عربی ضعیف نباشد اما باید دید که تا چه میزان توان مقابله با نظم تحمیلی را دارد. سوال مهم برای ایران این است که شاید در گذشته ایران درست در همان جایگاهی قرار داشته که غرب برایش تعریف کرده بود اما حالاست که ضدیت پیدا کرده و مورد برخورد واقع می‌شود. گذشت زمان به تدریج پاسخ این سوال را روشن خواهد کرد.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 20:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیشه های ضد ایرانی: حیوان آزاری</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B6%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vq0ua8ce6ru5</link>
                <description>کلیشه‌های غلط متعددی در سبک «خلقیات ما ایرانیان» وجود دارد که عمدتا از سوی کسانی ایراد می‌شود که هیچ آشنایی با فرهنگ ایران و به طور کلی مقولات فرهنگی ندارند. این کلیشه‌ها بیشتر زاده‌ی توهم ناشی از تنهایی است و مولود بیماری هراس از جامعه است. هر چقدر که فرد از جامعه خود فاصله بگیرد، مثلا شخصی باشد مقیم آمریکا که تنها به زبان فارسی می‌تواند تکلم کند و بنویسد و با عده‌ی معدودی از همزبانان خود در ارتباط باشد، بیشتر اسیر خیالات و موهوماتی می‌شود که به او تلقین کند که از جامعه‌ی خود فاصله‌ی بیشتری بگیرد و به او بقبولاند که این تنهایی او امری علاج ناپذیر و ناگزیر است و او چاره‌ای جز این نداشته است و گریزی از این تنها ماندگی ندارد.یکی از این کلیشه‌های غلط در باب حیوان آزاری در فرهنگ ایران است. این افراد تصور می‌کنند که نگه داشتن سگ و گربه در محل زندگی انسان و محبوس کردن آنها در آپارتمان یا انداختن گوشت جلوی آنها نشانه‌ی لطف و مهربانی است و از این طریق خود را افرادی مهربان و درستکار می‌پندارند در حالیکه بزرگترین جنایت‌ها را در حق این موجودات مرتکب می‌شوند.کلیشه‌های ضد ایرانی همگی در دیدگاه «شرق شناسی» قرار می‌گیرد. یعنی یک شخص فرنگی مثل لرد کرزن که ۱۵۰ سال پیش به ایران آمده و همه‌ی مسائل را از زاویه‌ی دید محدود خود و با نیتی استعمارگرانه تحلیل کرده، حالا بعد از مدت‌ها همین دیدگاه شرق شناسانه در اینسوی آب و از زبان کسانی که چهار جلد کتاب خوانده اند بیرون می‌آید.اما جالب اینجاست که نه لرد کرزن و نه دیگران هیچ اشاره‌ای به حیوان آزاری مردم ایران نکرده‌اند. حتی در تمام ده جلد کتاب سترگ سفرنامه‌ی شاردن در عهد صفوی نشانی از این مورد نمی‌بینیم و اتفاقا به در آمیختگی زندگی انسان با حیوانات مفید نظیر بز و اسب و گاو و سگ اشاراتی شده است. پس می‌توان گفت که کلیشه‌ی حیوان آزاری جدید است و محدود به این است که ایرانیان تمایلی به نگهداری سگ در آپارتمان و سگ گردانی در خیابان ندارند. این کلیشه حتی از نگاه کلیشه‌های شرق شناسانه هم محلی از اعراب ندارد.در حکمت و ادبیات ایران و در فرهنگ عوام حیوانات نقش موثری دارند. از قدیمی‌ترین داستان‌های پیش از اسلام که بعدا در کلیله و دمنه بازآفرینی می‌شود تا تمثیلات مثنوی معنوی همگی بر این محور استوارند که انسان جزئی از جهان و بلکه آینه‌ی هستی است و ریزه‌کاری ها و نکات حکمی و معنوی از مشاهده‌ی طبیعت و جهان هستی که حیوانات نیز بخشی از آن هستند بدست می‌آید. حیوانات ارائه کننده‌ی حالات مختلف انسانی اند و این به معنی پست شمردن بعضی حیوانات نیست. جهان انسان شد و انسان جهانی، از این پاکیزه تر نبود بیانی. شیر مظهر عزت و قدرت و پادشاهی بر نفس است و مار نماد دشمن موزمار مخفی. اشتر گاه نشانه‌ی مال و منال می‌شود و خر نماد بارکشی و مظلومیت:نه بر اشتری سوارم نه چو خر به زیر بارم، نه خداوند رعیت نه غلام شهریارمضمن اینکه همانطور که در سفرنامه‌ها آمده است همواره همزیستی آمیخته با مهربانی با حیواناتی که نزدیک به تمدن انسانی هستند نظیر شتر، گاو، اسب، خر، بز، گوسفند و سگ وجود داشته است:خورد کاروانی غم بار خویش، نسوزد دلش بر خر پشت ریش</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 04:47:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-flmvd8bowrkw</link>
                <description>بسیار در میان جوانها سخنان ناامید کننده می‌شنویم که تا پول نداشته باشی موفق نمی‌شوی یا به خوشبختی نمی‌رسی. یا تا پول بزرگ از آسمان نبارد و مثلا یک ارث گنده از یک پدر پولدار نصیبت نشود به جایی نمی‌رسی. مشکل زمانی دو چندان می‌شود که تا به جایی نرسیده باشی و از اعتبار کافی برخوردار نباشی از پول بزرگ هم خبری نیست. اگر پولی واقعا از آسمان برایت نازل شود هزار جور لاشخور دولتی و غیر دولتی، مگس دور شیرینی و داروغه و مفتش پیدا می‌شود و آن را از کفت بیرون خواهد برد. حتی همان شخصی که ارث بزرگ به او رسیده یا اجدادش صد سال پیش زمین‌هایی را در روستاهای اطراف عباس آباد و ونک و تجریش خریده‌اند اول به جایی رسیده و بعد پولدار شده.مشکل این طرز فکر، البته اگر فکری در آن باشد این است که مقصد را می‌بیند اما راه را نمی‌بیند. مقصود و منظور چنین دیدگاهی پولداری و یا بهتر است بگوییم آدم‌های پولدار هستند چون خصیصه‌ی پولداری به خودی خود مگر با وجود انسان‌های پولدار شناخته نمی‌شود. پس آن انسان پولدار به مثابه یک معبود مورد پرستش قرار می‌گیرد بی آنکه در چگونگی آن و در سیر تطور و تحولی که منجر به پدیدار شدن این ویژگی پولداری شده است اندیشه شود.از یک سو جوان به جهت آرزومندی دوست دارد که سریعا و با صرف کمترین زحمت پولدار شود. از جهتی به دلیل ندیدن این راه طولانی فاصله‌ای را میان خود و آن شخص پولدار نمی‌بیند. این را جاهای دیگر هم می‌شود دید از جمله در صحبت‌های عوامانه که می‌بینیم افراد خود را به سادگی همراستا و همسطح افراد معروف و موفق همچون ایلان ماسک یا سیاستمداران می‌بینند، به خصوص اگر آن سیاستمدار از جنس مردمی نژاد باشد. مثلا یک دانشجو یا کارمند عادی چنان وارد بحث‌های سیاسی می‌شود که این را فراموش می‌کند که رئیس جمهور از لحاظ سلسله مراتب سازمانی بین شش تا هشت مرتبه بالاتر از او قرار می‌گیرد (دانشجو، استاد، مدیر گروه، مدیر دانشکده، رئیس دانشگاه، هیات امناء، وزیر علوم، رئیس جمهور) و به مسائل از دیدگاهی نگاه می‌کند که هرگز به چشم او نمی‌آید.پس از یک طرف جوان فاصله‌ی خود را نمی‌بیند و اما از طرفی دغدغه‌ی همیشگی پولدار شدن سبب می‌شود تا پول و پولداری برایش مبدل به سد بزرگی گردد و انگیزه‌ی کافی را برای کار کردن و فعالیت‌های سازنده از او سلب کرده و فاصله‌ی او را از معبودش به بی‌نهایت برساند.راه رسیدن به پول (یا بدون تعارف همان خوشبختی) آموختنی نیست بلکه یافتنی است و این از مشاهده‌ی طبیعت دانسته می‌شود. طبیعت بزرگترین معلم انسان است. در همه اشکال و سطوح طبیعت تحول وجود دارد و در همه جا از هیچ یا تقریبا هیچ بزرگترین چیزها شکل می‌گیرد و از آشفتگی و بی نظمی مطلق نظم پدید می‌آید.مثلا کودک انسان ضعیف و بی پناه و بیچاره است و اگر مراقبت نشود به سادگی تسلیم مرگ می‌شود. اما همین موجود ضعیف در بزرگسالی ممکن است جهانی را متحول کند. و تازه همین طفل ضعیف از نطفه‌ای بی مقدار شکل گرفته است که ممکن بود در جایی دیگر و یا در زهدان شخص دیگری ریخته شود و یا از بین برود. علم جدید می‌گوید همین نطفه خود حاصل یک رقابت میلیونی است. اگر از نگاه منطقی به این قضیه نگاه کنیم احتمال آنکه یک اسپرم مبدل به شخصی مانند استالین و چرچیل شود و دنیا را متحول کند تقریبا صفر است اما می‌بینیم که این احتمال در واقعیت رخ داده است. یعنی از هیچ بزرگترین چیزها پدید آمده است.محصولات حاصل از تخمیر مثال دیگر است. از مقدار کمی مایه‌ی ماست می‌توان چند کیلو ماست تهیه کرد و آن چند کیلوگرم ماست در جای خود می‌تواند به اندازه‌ی یک کارخانه‌ی لبنی ماست تولید کند. حال کسی که این فرایند را نمی‌شناسد و از دور به آن می‌نگرد در شگفت خواهد بود که چگونه می‌توان محصولات لبنی تولید کرد.تاریخ جهان هستی مملو از این تحولات است. پیدایش ماده و تغییر و تحول آن به مواد آلی و سپس پیدا آمدن ارگانیزم‌های زنده و موجودات تک سلولی و چند سلولی و موجودات پیچیده‌تر در طول میلیاردها سال همگی زیرمجموعه‌ی این قانون کلی قرار می‌گیرند که پیچیده‌ترین و بزرگترین پدیده‌ها از ساده‌ترین چیزها شکل می‌گیرند.ندانی که سعدی مراد از چه یافت، نه هامون نوشت و نه دریا شکافتبه خوردی بخورد از بزرگان قفا، خدا دادش اندر بزرگی صفاوجه اشتراک همه‌ی افراد ثروتمند از کارآفرین گرفته تا رانتخوار و دزد همگی این است که بالاخره از جایی شروع کرده‌اند. یعنی هم جف بزوس و هم بابک زنجانی حتما از جایی که چندان هم شاید مورد پسند نباشد کارشان را آغاز کرده‌اند. از داخل گاراژ یا از رانندگی، و رمز رسیدن به خوشبختی در همین آغاز کردن است تا راه‌های متنوع در پیش انسان گشوده شود. https://vrgl.ir/ihzfT </description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Fri, 23 May 2025 03:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهن کجی چپ‌ها به هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%AF%D9%87%D9%86-%DA%A9%D8%AC%DB%8C-%DA%86%D9%BE-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-phewnqeoty1v</link>
                <description>شیر غیرلبنی مثل شیر سویا، چای بدون کافئین، چای سبز، گوشت، کره و پروتئین‌های گیاهی، سیگار بدون نیکوتین، دلستر بدون الکل، نوشابه بدون قند، شکر بدون شیرینی، همگی محصولاتی هستند که ریشه در جریانات چپ دارند زیرا که چپ‌ها همیشه درکی باژگونه از جهان هستی دارند. آنها تمایل دارند تا جهان واقع را انکار نموده و دنیا را آنطور که «باید» و نه آنگونه که «هست» بشناسانند و در این راه آنچنان از خود بیخود شده که کارشان به مسخرگی کشیده می‌شود و محصولاتی از قبیل Vegetarian bacon (خوک گیاهی) یا تخم مرغ گیاهی ابداع می‌کنند که تنها در ظاهر شبیه محصولات واقعی است.این تنها چند مثال بارز از علائم بیماری فراگیر چپ است. تمام حکومت‌های کمونیستی تمایل به جعل واقعیات تاریخی داشته و دارند. در کره‌ی شمالی تنها کتاب‌های موجود در کتابفروشی‌ها نوشته‌ی رهبران این کشور است و در چین حتی کتاب مقدس یا قرآن نیز سانسور می‌شود. تمام هم و غم رسانه‌ای این حکومت‌ها و حتی تولید هنر و سرگرمی مصروف تبلیغات ایدئولوژیک می‌شود.اندیشه و تز «برابری» یکی دیگر از تصورات وارونه‌ی چپ‌هاست که کارگر با کارفرما یا سرمایه‌دار برابر است در حالیکه در واقعیت چنین نیست و نمی‌تواند باشد. یا برابری زن و مرد که همانند «شیر غیرلبنی» منجر به ظهور چیزهایی می‌شود که شبیه زن اند اما زن نیستند و نقش‌های تاریخی زنانگی را ایفا نمی‌کنند. مثلا یک مرد مخنث با هفت قلم آرایش، یا یک زن کاملا محجبه که وزیر و رئیس و وکیل می‌شود.این نادیده گرفتن جهان به طور کلی سبب انکار پدیده‌های شکل گرفته در بستر تاریخ می‌شود، از نقش گوشت در تاریخ حیات انسان تا نقش‌های اجتماعی زن و مرد، از دین و سنت‌های جمعی تا پیدایش ملیت و فرهنگ.دشمنی چپ ایرانی با فرهنگ و تمدن ایران بر هیچکس پوشیده نیست و بسیار تا به حال از آن گفته شده است. اما اینها صرفا محدود به تعدادی نویسنده روشنفکر نمی‌شود. آن مجری خبیث بی بی سی که تیتر می‌زند «زبان فارسی چطور در ایران غلبه یافت؟» راه همان چپ‌ها و چپول‌ها را می‌رود. او در این عنوان خبیثانه و انگریزانه (انگلیس) به طور ضمنی این را مطرح می‌کند که در ایران زبان‌های مختلفی از اقوام گوناگون بوده است و فارسی که زبان قوم به خصوصی بوده در این میان توانسته بر دیگر زبان‌ها غلبه یابد.این در حالیست که در ایران قومیت به آن معنی اروپایی وجود ندارد و فارسی زبانی است شکل گرفته در طول تاریخ که برای مکالمات میان ‌همه‌ی افراد قوم عجم مستقل از زبان مادری‌شان به کار می‌رود.چپ پفیوز ایرانی که از تاریخ و ادبیات ایران به کلی غافل است صحبت از «حقوق اقوام و اقلیت‌ها» می‌کند انگار که یک قوم غالب بر دیگر اقوام برتری یافته و آنها را به زنجیر کشیده است.شخصی که از واقعیت‌های درون ایران بی خبر باشد و تنها به صحبت‌های کارشناسان مزدور بی بی سی و روشنفکران چند-کتاب-خوانده اکتفا کند از تعجب شاخ درمی‌آورد که چگونه یک رئیس جمهور ترک در ایران بر سر کار می‌آید و مگر ترک‌ها زیر مجموعه‌ی امپراطوری ترکی نبوده‌اند که عده‌ایشان از بد روزگار درون مرزهای ایران افتاده‌اند.باری در باب دیاثت چپ و به خصوص چپ ایرانی و نحله‌های برون مرزی‌اش صحبت بسیار است که همه را نمی‌توان یکی یکی جواب داد، بلکه باید این جریانات را به طور کلی و با یک فرمول واحد شناخت همانطور که مولانا می‌گوید:جواب حق چنان نباشد که هر مشکل را علی الانفراد جدا جواب باید گفتن؛ به یک جواب همه سؤال‌ها به یکباره معلوم شود و مشکل حلّ گردد.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 03 May 2025 06:39:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جزء به کل</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%84-nybuy5gbcv6q</link>
                <description>در جهان همه‌ی پدیده‌های پیچیده از پدیده‌های ساده ساخته می‌شوند منتهی این چیزهای پیچیده حالتی می‌یابند که با اجزای آن فرق دارد. یعنی که پیچیدگی قابل تقلیل به سادگی نیست. یا به بیان ارسطو، یک کل از جمع اجزایش بزرگتر است.مثال‌های زیادی را می‌توان برشمرد. آگاهی از سلول‌ها و نورون‌های مغزی می‌آید ولی با تک تک این نورون‌ها و حتی جمع آنها که ساختمان مغز را تشکیل می‌دهد فرق می‌کند. رفتارها و جنبش‌های پیچیده‌ی اجتماعی از رفتار آدمیان منفرد ناشی می‌شود ولی قابل فروکاستن به آن نیست. اراده‌ی آزاد در بستر محتوم بودگی جبرآمیز احساسات و ژنتیک و عوامل خارجی و اخلاط چهارگانه و وضع محیطی و غیره شکل می‌گیرد. زیبایی از تقارن و رنگ و چینش و نظم اجزا ناشی می‌شود ولی با آن یکی نیست. اندام‌های موجودات متشکل از سلول‌های زنده است. زبان از نشانه‌ها و نماد‌ها شکل می‌گیرد ولی عین آن نیست و انسان می‌تواند مفاهیمی را بوسیله‌ی زبان انتقال دهد که به ازای آن هیچ ما به ازایی در طبیعت وجود ندارد. دولت متشکل از همه‌ی کارمندانش است ولی با آن یکی نیست و مفهومی فراتر از آن دارد. فیزیک طبیعت و جهان هستی در بعدی دیگر وارد دنیای کوانتوم می‌شود که قوانین متفاوتی دارد و نمی‌توان رفتار جهان را دقیقا بر اساس آن تحلیل کرد. نرم افزار در دنیای واقعیت باید توسط سخت افزار اجرا و مدیریت شود ولی نرم افزار واجد کیفیتی است که توسط سخت افزار شناخته نمی‌شود و موارد بیشمار دیگر.انسان به عنوان تنها موجودی که مجهز به ابزار «انتزاع» است قادر به درک این لایه‌های متعدد است. با تعمق در این مفهوم می‌توان فهمید که هر مساله‌ای قابل شناسایی در لایه‌ها و سطوح متفاوت انتزاعی است و از هر سطحی می‌توان به هر مساله‌ای نگریست. اگر دیدگاه دو نفر با هم فرق می‌کند ممکن است به این دلیل باشد که از دو سطح متفاوت به مساله نگاه می‌کنند.مثلا تعدادی از عرفای ما چندان با مسائل اجتماعی و سیاسی درگیر نبوده‌اند. مولانا یک نمونه است که مسائل را از زاویه‌ای متعالی می‌نگریست که قابل درک توسط بیشتر انسان‌ها نیست. از دید او که وظیفه‌ی انسان طی مراحل سلوک در عالم خاکی است، اینکه بسیاری از همشهریانش توسط مغول قتل عام شدند چندان محل اعتنا نبوده است.یا مثلا تصمیم‌گیری‌های رهبران سیاسی در بسیاری از مقاطع با خواست افراد در تقابل قرار می‌گیرد. شیخ سعدی می‌فرماید:فرشته‌ای که وکیل است بر خزائن باد، چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنیفرشته‌ای که مسئول وزیدن بادهاست اهمیتی به چراغ پیرزن نمی‌دهد و در سطح انتزاعی دولت‌ها، اینکه فلان شخص ضرر می‌کند یا آسیبی می‌بیند محل اعتنا نیست. حتی اینکه چراغ پیرزن‌های زیادی خاموش شود هم شاید مهم نباشد. یعنی لزوما تصمیمات کلان مطابق میل اکثریت ممکن است نباشد. زیرا رهبران و سیاستمداران مسئول پاسخگویی به تاریخ نیز هستند و باید آینده را نیز پیش بینی کنند.رهبران و سیاستمداران بزرگترین خطر را متحمل می‌شوند که تصمیمات‌شان زندگی میلیون‌ها نفر را تحت تاثیر قرار می‌دهد. حتی اداره‌ی یک تیم یا شرکت کوچک نیز انسان را در معرض این خطر قرار می‌دهد زیرا که هر تصمیمی که بگیرد ممکن است بهترین تصمیم نباشد یا اگر هم باشد خطرات و مضراتی را متوجه او و دیگران کند.مطلب بعدی که مستفاد می‌شود آنست که «حقیقت کل است». یعنی حقیقت مطلق عبارت است از کل هستی با همه‌ی سطوح متفاوت معرفتی و شناختی. از ذرات کوانتومی تا مولکول‌ها، از مواد آلی تا سلول‌ها، از اندام‌ها تا بدن جانداران، از بدن تا جان، و از مغز تا روح. هر چیزی که حقیقت انگاشته می‌شود تنها جزئی از حقیقت و نه تمام آن است. مثل این است که شخص مجرمی از دید قانونی باید مجازات شود و این مجازات بحق است، ولی از دید جامعه حسابش پاک است چون مثلا غیرت نشان داده یا آدم رذلی را کشته. یا مثل توحید و بت پرستی که به قول شیخ محمود شبستری در سطحی بالاتر عین هم می‌شوند:چو کفر و دین بود قائم به هستی، شود توحید عین بت‌پرستیاما با اینحال پیغمبران در مبارزه‌ای به حق و مامور شده از سوی خدا با این بت پرستی مقابله می‌کنند. یا مثل کتاب مثنوی که به قول خود مولانا «اصول اصول اصول دین» است و کتابی است دینی اما در سطح انتزاعی متفاوت.در باب توحید نگاه‌ها متفاوت است. توحید سعدی که در ابتدای کتاب بوستان به نمایش گذاشته می‌شود با فردوسی متفاوت است. فردوسی به وجه «خرد» اهمیت می‌دهد اما سعدی نگاه عوامانه‌تری دارد. ستایش او از پیغمبر که به تاریخ نگاهی دارد آمیخته با افسانه‌ها و اعتقادات عامی است مثل شق القمر یا پرواز پیامبر به معراج همراه با جبرئیل و باز ماندن جبرئیل از او، ترک خوردن کاخ کسری، شستن کتاب‌ها در آب در جریان فتوحات اسلامی، بیسواد بودن پیغمبر، و مخلوق بودن پیامبر پیش از به وجود آمدن آدم.این دیدگاه مردمی برخلاف تصور عده‌ای به معنی سطحی بودن نیست. این عین تفاوتی است که پیامبر با عرفا دارد. پیامبر رابطه‌ای با جامعه و افراد انسانی دارد که عرفا ندارند. علاوه بر این در گفتار عوام معانی حکمت آمیز عمیق هست. مثلا همانجا که ترک خوردن کاخ کسری و شستن کتابخوانه‌ها را مجازا به کار می‌گیرد:یتیمی که ناخوانده ابجد درست، کتبخانه‌ی هفت دولت بشستچو صیتش در افواه دنیا فتاد، تزلزل در ایوان کسری فتادمعانی عمیق‌تری را می‌پرورد که اگرچه قابل حمل بر اعتقادات عامی است اما به صورتی دوپهلو به واقعیت‌های تاریخی نیز اشاره دارد. هم شستن کتابخانه‌ها و هم تزلزل در ایوان کسری نه به صورت ظاهری (یعنی انداختن کتابها در دریا یا ترک خوردن کاخ) بلکه به صورت واقعی در تاریخ رخ داده‌ است. قرآن و حکمت و کلام اسلامی معارف بشری را متحول کرد و تزلزل در نظام ساسانی نیز یک واقعیت تاریخی است.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 07:38:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتارهای پراکنده - یک فروردین ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-lycay98zupu3</link>
                <description>فرق نوروز با اعیاد دیگر این است که حضور آن در زندگی احساس می‌شود و صرفا بر اساس قراردادهای تقویمی نیست. یعنی فرضا مثل کریسمس مسیحیان نیست که فقط یک روز معمولی است. این قراردادهای مصنوعی مستعد فراموشی اند و اگر برای کسی مهم نباشد که مسیح در کدام روز به دنیا آمده، کریسمس برای او صرفا مبدل به چند روز تعطیلی می‌شود. اما در نوروز انسان این تغییر و تحول و تازه شدن را از چند روز قبل در طبیعت احساس می‌کند و همگام با طبیعت، در جامعه نیز جنب و جوشی شکل می‌گیرد.این شکل خالی از معنای کریسمس که آن را صرفا به چند روز تعطیلی با صرف بوقلمون و نهایتا یک مسافرت فروکاسته است به درستی نشان دهنده‌ی پوچ شدگی فرهنگ غرب است. این در حالیست که اعیاد مذهبی در ایران و جوامع اسلامی همچنان دارای معنا و حکمت ضمنی و درونی هستند. مثلا عید قربان یادآور فرمان پذیری و تسلیم مطلق در برابر امر خداست. خوبی مطلق وجود ندارد. خوبی آن چیزی است که خدا می‌فرماید «لطف آنچه تو فرمایی حکم آنچه تو اندیشی». و در سطحی دیگر «هر عیب که سلطان بپسندد هنر است». عید قربان اطاعت پذیری و نظم اجتماعی می‌آموزد. عید نوروز نیز با آنکه دینی نیست و به قول سکولار شده است اما عمیقا معنادار است و حتی از جهاتی متمایز از اعیاد اسلامی است زیرا صرفا یک مناسبت تقویمی نیست بلکه نشانگر نقطه‌ای از زمان است که دگرگونی و تحول واقعا در آن رخ می‌دهد.همگام با این دگرگونی انسان نیز دعوت به تحول می‌شود. نو کردن لباسها و پاکیزه نگاه داشتن خانه، یاد کردن مردگان و تازه کردن دیدار نزدیکان همراه با روح تازگی است که نوروز در کالبد انسان می‌دمد.نوروز زیر پوست طبیعت به آرامی می‌لغزد و نوید تحولی نو در جهان می‌دهد که سپیدی روز و گرما بر تاریکی شب و سرما چیرگی می‌یابد. همراه با «نسیم باد نوروزی» آدمیان دعوت به زدودن غبار غم و کینه و سر دادن شادی و سرور می‌شوند همانگونه که بلبل:ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی / از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی / به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزیتفاوت دیگر نوروز با اعیاد دیگر این است که ضمن حفظ توازن میان انسان و جهان، غایت مدارانه و آرمان اندیشانه نمی‌نگرد. این «قلب» و تحولی که نوروز نوید آن را می‌دهد هر سال تکرار می‌شود و چیز تازه‌ای نیست و در انتظار رسیدن روز موعود نست. از انسان نیز انتظاری ندارد بلکه او را به نحوی لطیف در بر می‌گیرد و با یک تکان موضعی و مقطعی فراموشی را از او می‌زداید.برخلاف بسیاری از نقاط تاریک و زشت فضای ولنگار مجازی، در چند سال اخیر شاهد شکل گیری نوعی از عقلانیت هستیم. این نظمی که از درون این بی‌نظمی برخاسته است برخلاف گفتمان روشنفکری دینی و روشنفکری چپ و سایر انواع روشنفکری، و برخلاف گفتمان اقلیت‌های تندرو و تهی‌مغز، شدیدا متمایل به این است تا مفهوم ایران را بازشناسد، البته نه به آن شکلی که ناسیونالیست‌های دوره‌ی پهلوی می‌انگاشتند.ایرانی که نسل‌های جدیدتر مشتاقانه و نه از روی کینه خواهان شناختن آن اند فقط کوروش و داریوش نیست بلکه شاهی همچون ناصرالدین شاه هم دارد که شاهی کاملا ایرانی است و به واقعیت روزگار فعلی ما نزدیکتر است. این ایران به خیال احمد کسروی صرفا اوستا و شاهنامه نیست بلکه حاوی حکمت و شور و عاشقی سعدی نیز هست.در پرتو همین عقلانیت، حملات مداومی می‌کند به چپ‌ها و «چپول»ها، و آنها را از بابت «نفهمیدن» سرزنش می‌کند و تکرار می‌کند که «چپ هرگز نفهمید». این چپ کودن که امروز نیز اعتقاد دارد که کشور ایران یک «برساخت مدرن» است به درستی که هرگز نفهمیده و نخواهد فهمید.روشنفکر و نویسنده‌ی سفیه ایرانی که هیچ از تاریخ و ادبیات و فرهنگ ایران نمی‌داند، تا پیش از انقلاب از ۲۵۰۰ سال ظلم و ستم شاهان می‌نالید. اما بعد از انقلاب به خلاف سیاق گذشته ناگهان قلم را علیه کلیت جامعه و فرهنگ ایران می‌گرداند و ادعا می‌کند که «از ماست که بر ماست».با این وجود اما نسل جدید برخلاف روشنفکران تمایل دارد تا از ارزش‌ها و معانی و کلیات فرهنگ و تاریخ و ادبیات خودش دفاع کند. استقبال عمومی از کتاب‌های با موضوع فرهنگ و تاریخ و ادبیات ایران نشانگر این تغییر جهت راهبردی است.از طرفی گفتمان گروه‌های پایداری و ارزشی و دانشگاه امام صادقی نیز به دلیل تصفیه‌های چند سال اخیر در جهت یکدست سازی شدیدا دچار فقر ضریب هوشی است و کاملا شوت و از مرحله پرت و عقب مانده‌اند. پیداست که نسل‌های باهوش جدید با گفتمان این گروه‌ها نیز میانه‌ای ندارند.این است که امید می‌رود نسل‌های جدیدتر بدون نیاز به راهنمایی و تنویر و روشنگری «چند کتاب خوانده»ها خود راه خود را بنمایاند و «قطع این مرحله با مرغ سلیمان» کرده اند.پوچی و بی‌معنایی که در دوران جدید از غرب به تمام دنیا صادر می‌شود از جهات مختلف قابل بررسی است. یکی اینکه غرب ذاتا بی‌رحم است. کتاب «در جبهه‌ی غرب خبری نیست» که فیلمی هم به همین نام از روی آن ساخته شده نمایشی تکان دهنده است از یکی از جنگ‌های جهانی و حجم هولناکی از بمب‌ها و جنگ‌افزارها که برای کشتار انبوه به کار می‌رود، آنهم نه در آفریقا بلکه در قلب اروپای مدرن با سابقه‌ی چند صد سال دموکراسی و فلسفه و جامعه‌ی مدنی، و آن هم نه در قرون وسطی بلکه همین کمتر از صد سال پیش. طبیعتا وقتی همه چیز پوچ و بی‌معنی باشد آش و لاش کردن هزاران انسان و اسب و حیوان در کسری از ثانیه موضوعی نیست که مورد توجه قرار بگیرد، در حدی که یک گزارش معمولی مثل «در جبهه‌ی غرب خبری نیست» بسیار بدیع می‌نماید.یکی دیگر از ابعاد پوچی در «علم زدگی» است. اینکه گروهی تصور می‌کنند هر چیزی که علمی است واقعی است و هر چیزی که توضیح علمی نداشته باشد نباید به آن اعتنا کرد. طبیعتا معنای انسانیت نیز به روش علمی، یعنی در آزمایشگاه، قابل شناسایی نیست و جان انسان‌ها به اعداد آماری تقلیل می‌یابد.به علم زدگی از جهات گوناگون می‌توان پرداخت. مثلا یک روانشناس معروف در گفتگویی بیان کرد که موش‌هایی که مادران شان آنها را به اندازه‌ی کافی نلیسیده‌اند در آینده بیشتر الکل مصرف می‌کنند. این جناب روانشناس فرهیخته پیداست آنقدر درگیر آزمایشات روانشناسی و پزشکی است که بدیهیات ساده‌ی عقلی را نیز می‌خواهد از منظر نتایج علمی ببیند.یا مرحوم مهندس مهدی بازرگان که علاقه‌ی شدیدی به ارائه‌ی تفاسیر علمی از اسلام داشت، در کتابی با عنوان «مطهرات در اسلام» برای اعمال عبادی دلایل علمی احمقانه‌ای بیان می‌کند. مثلا فایده‌ی روزه گرفتن برای لاغری است یا فایده‌ی نماز در ورزش است. همین استدلال‌ها را از افراد به ظاهر مذهبی زیاد شنیده‌ایم که از روزه با ذکر شواهدی از دانشمندان برای فایده‌های روزه همراه با حدیث «صوموا تصحوا» یاد می‌کنند یا در بیان حجت علمی برای نماز، آن را به یوگا تشبیه می‌کنند که سبب آرامش انسان می‌شود.بازرگان برای مساله‌ی آب کُر دلایل علمی از باکتری‌های موجود در آب و تعادل آنها با مواد آلی می‌آورد تا نشان دهد که قواعد اسلامی علمی هستند. اشکال کار او اما همینجاست که علم را مبنا قرار می‌دهد. یعنی او بیشتر به علم معتقد است تا اسلام و حجتی که بر مبنای آن کار اسلام را تایید می‌کند علم است.مثال دیگر تحقیقاتی است که با کمک کامپیوتر در سال‌های ابتدایی انقلاب انفورماتیک روی قرآن و متون مقدس انجام می‌دادند تا به عنوان مثال نشان دهند که کلمه‌ی «شبانه روز» در قرآن ۲۴ بار تکرار شده، یا صحبت‌هایی راجع به حرکت وضعی زمین در قرآن، یا حرف‌های عجیب دیگری که درباره‌ی ارتباط یا پیشگویی قرآن از نظریات علمی مثل نظریه‌ی نسبیت و سیاهچاله‌ها زده می‌شود و اینها را به عنوان نوعی «معجزه» به حساب می‌آورند.</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 13:30:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورود به دنیای نو</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88-aly5jkromz4a</link>
                <description>در نگاه عموم مردم هم در ایران و هم کشورهای دیگر وضعیت اقتصادی امروز نسبت به گذشته وخیم تر شده است، سخت تر می‌توان نان درآورد و هزینه‌ها را پوشش داد، مشکل‌تر می‌توان کار به درد بخوری پیدا کرد، رقابت بسیار شدیدتر شده است و وظایف بیشتری را نسبت به قبل باید برای موفقیت در یک موقعیت شغلی به انجام رساند.البته این روند سختی و وخامت در ایران با جاهای دیگر ممکن است متفاوت باشد و نمی‌توان بی کفایتی‌ها و شرایط خاص غیرطبیعی ایران با اقتصادی ضعیف و فاسد و منزوی با سیاست‌های همچنان انقلابی و غیرعقلانی را نادیده گرفت و تماما آن را به روندهای جهانی نسبت داد. اما لااقل بخشی از این مساله روندی جهانی است.این سختی که به نظر عموم جهانیان می‌رسد در اصل از اینجا ناشی می‌شود که کلک‌ها دیگر قدیمی شده و با فرمول‌های گذشته نمی‌توان به رفاه و خوشی رسید. مثلا دیگر نمی‌توان انتظار داشت که بعد از بازنشستگی با خیال راحت زندگی می‌کنی، ماهانه حقوقی می‌گیری و اگر مریض شدی بیمه حمایتت می‌کند. یا نمی‌توان تصور کرد که یک جای دولتی استخدام رسمی شوی و سی سال کسی نتواند تو را از صندلی‌ات جدا کند، در خطر اخراج و تعدیل نباشی تا آنکه به خیل عظیم بازنشستگان ملحق شوی. یا نمی‌توان منتظر بود که در کنکور رشته‌ی پزشکی را قبول شوی و تا آخر عمر از قِبَل شانسی که در ۱۸ سالگی آورده‌ای احترام جامعه و زندگی خوبی داشته باشی. یا نمی‌توانی شبیه سریال‌های دهه‌ی شصت و هفتاد تلویزیون خیال کنی که دریای رزق و روزی گسترده است و فقط کافیست که آستین همت را بالا زده و مثلا یک مغازه‌ی خوار و بار فروشی باز کرده یا رستورانی باز کنی و در آن به درآمد برسی، و فقط تو کافیست تا بین سوپرمارکت و رستوران و خراطی و خرازی و آرایشگری یکی را انتخاب کنی. یا مثلا شبیه یک سریال قدیمی که از آی فیلم پخش می‌شد، یک زمین برهوت در روستای پدری داری و فقط لازم داری تا از تهران عازم آنجا شده، پاچه‌ی شلوار را بالا بزنی و چاهی عمیق حفر کنی و در آنجا خیار بکاری و از راه فروش خیار و خربزه به ثروت برسی.این فرمول‌هایی که هزاران و میلیون‌ها بار آزموده شده اند دیگر کار نمی‌کنند. مثلا همین چاه عمیق را آنقدر زده‌اند که پدر محیط زیست و توسعه‌ی پایدار را درآورده اند. این قواعد ساده دیگر نتیجه نمی‌دهند و همین باعث اضطراب مردم می‌شود. اینجاست که باید به این فکر کرد که قواعد جدید چگونه کار می‌کنند. در اصل این سختی‌ها نشانه‌ای بر راحتی است که به نظر خیلی‌ها نمی‌رسد. مثلا اگر حقوق و دستمزد پایین است، آنگاه بهترین زمان است تا خودت به جای آنکه نگران آب رفتن دستمزدت باشی دیگران را استخدام کنی. یا اگر هوش مصنوعی را تهدیدی برای شغل و آینده‌ی خود می‌بینی، آن وقت بهترین زمان را داری تا خود از هوش مصنوعی استفاده کنی و نیاز کسب و کارت را به نیروی انسانی حذف کنی یا کاهش دهی. اگر مواد اولیه برای تولیدی که داری گران و کمیاب شده است و کارگاه تعطیل شده، بهترین موقع است که خودت آن مواد اولیه را تولید یا به طریقی وارد کنی. اگر همیشه منتظر این هستی که دیگران برایت تصمیم بگیرند، در زمان‌هایی که تغییرات عظیم در شرف وقوع است نظیر همین حالا، می‌توانی کاری کنی که خودت جزو تصمیم گیرندگان باشی.نظم کلی دنیای پس از جنگ جهانی دوم را دو کشور آمریکا و شوروی (روسیه) تعیین می‌کنند. تا پیش از فروپاشی شوروی، جنگ سرد بر دنیا حاکم بود که ویژگی‌های خودش را داشت، و طبیعتا وضعیت اقتصادی و کسب و کارها و معیشت عمومی مردم نیز در شرایط خاص خودش بود. با فروپاشی شوروی ما وارد گلوبالیزم جهانی شدیم و با حمله‌ی روسیه به اوکراین وارد نظم جدیدی می‌شویم که ملی گرایی است.دنیای جدید مختصات جدید دارد و افراد ناگزیرند که با شرایط جدید کنار بیایند. راه‌های کسب درآمد و ثروت که در دوران گلوبالیزم رایج بودند، از قبیل سرمایه‌گذاری در مسکن و اجاره‌ی آن به افراد مهاجر (چه مهاجر از کشورهای دیگر و چه مهاجرین از روستا به شهر) یا خرید و فروش سهام دیگر کارساز نخواهند بود. افزایش «بهره وری» جهت اصلی فعالیت‌های اقتصادی در دنیای جدید است و هر کاری که متناسب با افزایش بهره‌وری باشد شدیدا رونق می‌گیرد.انفجار خیره کننده‌ی هوش مصنوعی در چند سال اخیر و رقابت تنگاتنگ شرکت‌های آمریکایی و چینی خود یک مثال بارز در این زمینه است زیرا خاصیت این شکل جدید هوش مصنوعی در همین افزایش بهره‌وری است تا کارها به شکلی ارزان‌تر، ساده‌تر و سریع‌تر انجام شوند و حتی تا حدی نیاز به نیروی انسانی کاهش یابد.مثال دیگر ظهور مجدد دولت ترامپ است که با همراهی ایلان ماسک و راه انداز دپارتمان بهره‌وری دولتی (Doge) اقداماتی را در جهت لغو رانت‌های زاید به سیاه پوستان و زنان و افراد مخنث و حتی موش‌های تغییر جنسیت داده شده انجام دادند.اقدامات دولت انقلابی ترامپ در جهتی است که کاملا در تضاد با روحیات امپریالیستی آمریکاست زیرا این سلطه‌ی جهانی دیگر فاقد بهره وری است. تاکید ترامپ بیشتر تمرکز بر نقاط قوت داخلی آمریکاست از قبیل منابع طبیعی و انسانی سرشار، احاطه بر تکنولوژی، مصرف کنندگان پولدار و پر مصرف، و یک بازار مصرف بی نظیر (برخلاف حتی سایر کشورهای غربی)، که آمریکا را وامی‌دارد تا بر واردات از کشورهای دیگر تعرفه وضع کند. استراتژی جهانی آمریکا در راستای سلطه‌ی نظامی و مالی بر دنیا به کلی با گذشته متفاوت خواهد بود و بدین ترتیب، ما به جای یک آمریکای جهانخوار با یک آمریکای جدید مواجه خواهیم بود. https://www.rt.com/news/613905-new-american-empire-trump-russia/ </description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 02:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربانی، غایت تکامل روح</title>
                <link>https://virgool.io/@behnam2/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-nplx3wylugt6</link>
                <description>در جهانی که می شناسیم یک سیر تکاملی هدفمند وجود دارد. در عقیده‌ی بعضی عرفا آفرینش ابتدا از جهان بی روح ماده شروع می‌شود و بعد گیاهی و سپس جانوری و در مرحله‌ی بعد انسانی و در نهایت الهی: از جمادی مُردم و نامی شدم. در قرآن آمده است که انسان ابتدا خاک بود و بعد نطفه شد، نطفه تبدیل به علقه شد و همینطور مراحل مختلف را طی کرد تا نهایتا روح در آن دمیده شد. در دیدگاه به اصطلاح علمی هم حیات ساده‌ی تک سلولی و سپس چند سلولی در چهار میلیارد سال قبل از مواد آلی آغاز می‌شود و در دوره‌ی انفجار کامبرین در پانصد میلیون سال پیش وارد حیات موجودات پیچیده می‌شود. در ۶۵ میلیون سال پیش و بعد از انقراض دایناسورها غلبه و برتری در زمین به پستانداران می‌رسد که زیرساخت‌های بهتری برای پرورش همنوع دوستی، مهربانی و زندگی اجتماعی دارند. انسان‌ سان ‌ها در حدود ۵ میلیون سال قبل ظاهر می‌شوند که روی دو پا راه می‌روند و گونه‌ی انسان هوشمند امروزی در حدود دویست هزار پیش در آفریقا پدیدار می‌شود که قادر به استخدام ابزار است، برای تدفین درگذشتگان مراسم خاصی دارد، از بیماران و افراد پیر مراقبت می‌کند، غذا را بر روی آتش می‌پزد، در شکار مهارت غیرغریزی کسب می‌کند، به تدریج از حدود پنجاه هزار سال پیش از زبان برای ارتباطات استفاده می‌کند، دین و مرام و عقیده و باور دارد، شکل‌هایی از هنر را به صورت موسیقی و نقاشی و رقص و داستان می‌شناسد، حیوانات را از حدود بیست هزار سال پیش اهلی کرده و از دوازده هزار سال پیش به تدریج مبانی کشاورزی، تمدن شهری و حکومت را می‌آموزد، خانواده را می‌سازد و در نهایت در حدود ۳ هزار سال قبل به توحید می‌رسد، خود را به شکل موجودیتی تاریخی می‌بیند و تاریخ خود را ثبت می‌کند و همزمان در فرهنگ و اخلاق و هنر و گستره‌ی علوم به پیشرفت‌های شگرف می‌رسد.اگرچه داروینیست‌ها می‌گویند که ترجمه‌ی evolution باید فرگشت باشد و نه تکامل، و این را به این دلیل می‌گویند که وقتی صحبت از تکامل می‌شود ناخودآگاه یک هدف غایی و یک نظام ارزش گذاری مد نظر است، در حالیکه طبیعت روی هیچ چیزی ارزشی نمی‌گذارد و تنها معیار ارزش گذاری برای طبیعت گسترش نسل است، اما آنچیزی که در جهان ما تکامل می‌یابد نه گونه‌های جانوری بلکه «روح» است که در بستر جسم حلول می‌یابد و آنجا تکامل می‌پذیرد.روح در بستر تکامل مادی و طبیعی سیر هدفمندی را دنبال می‌کند که در جهت پیشرفت مهربانی است و این هدف تکاملی روح است. یعنی خود روح از این طریق متکامل می‌شود. هر چه روح متکامل‌تر شود گستره‌ی وسیعتری از حیات را می‌پرورد و این پرورش مترادف با مهربانی است. همانطور که در گفتار عامیانه وقتی کسی وارد اتوبوس شلوغی می‌شود و می‌گوید «یه کم مهربون تر بایستید»، مهربانی همین در بر گرفتن است و با تکامل روح، آگاهی نسبت به «جان» توسعه می‌یابد. همانگونه که در حکمت فردوسی و سپس سعدی گفته می‌شود که همه‌ی موجودات در این جان مشترک اند از انسان گرفته تا مورچه.وظیفه‌ی روح این است که جان را که یک امر کلی و انتزاعی است در قالب تک تک موجودات حلول دهد. مهربانی موضوع آگاهی از جان است و شرافت جان و اینکه «جان شیرین» خوش است. نه فقط جان من و تو بلکه جان همگان.یکی از نمودهایی که آفرینندگی روح در آن نمودار می‌شود «مادر» است که در موجودات پیشرفته یعنی پستانداران و بالاخص انسان همواره به صورت وجودی مهربان دانسته می‌شود که از وجود خود می‌بخشد و موجود دیگری را خلق می‌کند.در طبیعت مادرانگی نوعی اضطرار وجودی نهفته است به این معنی که مادر چاره‌ای جز آفرینش و مهربانی ندارد. بهترین مثال برای درک این موضوع سه شعر معاصر است: «بیچاره مادر» از ایرج میرزا، «آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت» از شهریار، و «پشت درو ننداختی ننه» از مسعود فردمنش.ترانه‌ی مسعود فردمنش که با صدای معین خوانده شده است یک توصیف خوب از مهربانی مضطر است. مادری که احتمالا شب زود می‌خوابد اما هوای فرزندش را دارد که تا دیروقت بیرون است و شاید با دوستانش مشغول جوانی است. پس چفت در را نمی‌بندد. این مادر با اشتباهات و جوانی‌های فرزندش کنار می‌آید چون چاره‌ی دیگری ندارد جز «خدا خدا کردن». به قول ایرج میرزا در این شعر فوق العاده:پسر رو قدر مادر دان که دایم / کشد رنج پسر بیچاره مادربرو بیش از پدر خواهش که خواهد / تو را بیش از پدر بیچاره مادرنبیند هیچ کس زحمت به دنیا / ز مادر بیشتر بیچاره مادرتمام حاصلش از زحمت اینست / که دارد یک پسر بیچاره مادریا آن شعر معروف شهریار که گویی مادر حتی بعد از مرگ نیز در حال «گذر کردن از بغل پله‌ها» است آن هم «به آهستگی»، شاید در این اندیشه که نمی‌خواهد مزاحمتی برای فرزندش ایجاد کند. این مادر مظهر مطلق وقف خویشتن است که همواره در زندگی فرزندانش زنده است و از خود چیزی جز «حرف و حدیثت منم» ندارد.اگر به آرامگاه سعدی رفته باشید حتما آن حوض ماهی‌ها و گلکاری‌های اطراف مزار را دیده‌اید. ایران‌شناسانی که در زمان قاجار از شیراز دیدن کرده‌اند مانند ادوارد براون، به وجود حوض ماهی‌ها و بوستان اشاره کرده‌اند که این ماهیان به احترام سعدی در امان هستند و کسی آنها را صید نمی‌کند. این منطقه در آن زمان خارج از شیراز بوده و کنار سرچشمه آب رکن‌آباد واقع شده بود (همانجا که حافظ می‌گوید بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت / کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی را). ابن بطوطه که تنها چند سال بعد از مرگ سعدی از مزار او دیدن کرده می‌گوید این حوض ماهی به دست خود سعدی احداث  شده‌ است. این منطقه تفرجگاه مردم بوده و برخی از بزرگان و سخنوران شیراز در این مکان به خاک سپرده شده اند.یکی از وجوه بارز سخن سعدی و در واقع مبنای فکر و شناختی (عرفانی) او وحدت میان جزء و کل و پیوستگی میان انسان و جهان است. در نگاه او انسان را در طبیعت می‌توان دید و خدا را در طبیعت می‌توان شناخت. موارد فراوانی هست از اینکه گونه یا چانه‌ی یار را به سیب تشبیه کرده یا انواع تشبیهات دیگر از نرگس و لاله و سرو و بنفشه به حالات و احوالات گوناگون انسانی. از خاک تربت سعدی گیاه «مهرگیا» می‌روید، که از گذشته همانند انسانش دانسته‌اند، همانگونه که از خود سعدی مهربانی:مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند، بر سر تربت سعدی بطلب مهرگیاسعدی اگرچه سبک خود را شیوه‌ی «زهد و طامات و پند» می‌نامد اما صرفا یک اندرزگو یا معلم اخلاق خشک و خالی نیست بلکه سخن او گفتار روح است. و همانطور که روح از طریق جهان ماده توسعه می‌یابد، گفتار او نیز در هماهنگی با طبیعت است، و این حوض ماهی و گلکاری هم چیزی جدا از  این یادآوری تکان‌دهنده نیست تا رابطه‌مان با طبیعت انسانی‌مان قطع نشود. تصور می‌کنم سعدی این آرزوی خیام را به خوبی به واقعیت مبدل کرده است:کاش از پی صد هزار سال از دل خاک / چون سبزه امید بر دمیدن بودی</description>
                <category>بهنام</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 03:19:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>