<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهنام فداکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@behnamfadakar</link>
        <description>خیال نام مکانیست که زمان به اسارت در می‌آید. ☆روزی نگاهت را مینوشم☆.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:30:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16879/avatar/KeUdUN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهنام فداکار</title>
            <link>https://virgool.io/@behnamfadakar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کدااام گوشه‌ی دنیا کدااام آرامش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@behnamfadakar/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-bxvadhfhomar</link>
                <description>دمی بامن بنشین به تماشای یورتمه‌ی پروانه‌ی خستهدر اینکه همه چیز از قبل مقدر شده شکی نیست ولی خب چرا اینجوری؟ کی گفت که من باید اسیرِ این زمان باشم و اسیرِ این مکان و بدتر از اون اسیرِ این جسم؟چرا در کالبدِ یک جغد در جنگلهایِ آمازون یا در پیکرِ یک زرافه‌یِ درازِ کج‌گردنِ مهجور در جنگل‌های ماداکاسکار و یا حتی یک مارِ افعیِ جعفریِ بیابانهایِ فلاتِ مرکزی وارد این جهان نشدم؟حالا بماند که شِکوِه از این نمیکنم که چرا در قالب یک جوانِ رعنایِ قدبلندِ بورِ چشم آبی با لبخندی که دلهایِ لشگری از زنانِ جوانِ زیبا با همان مشخصات ذکرشده را، با باز شدن نیشش عین همین موشک فتاح درب و داغون میکند نیامدم به جهان هستی! چرا محکوم به همین جسم در همین زمان و در همین مکان شدم؟ یعنی من چه گناهی کرده بودم یا قرار است بکنم که این پیشانی نوشت میدانست و من‌ را همانگونه که در ابتدای عرایضم بیان شد، اسیر کرد!آیا نمیشد در بِوِرلی هیلز یا کوه‌هایِ آلپ، در قلبِ فنلاند، در جزایرِقناری، در پاریسِ پر از عشوه‌هایِ تمام‌نشدنیِ مردمانِ همیشه عاشق و همیشه متمایل به گسترشِ بی‌وقفه‌یِ جمعیت، بدنیا بیام و من هم سهم خودم رو از بوسه‌هایِ فرانسویِ مشهورِ داستانهایِ رمانتیک ادا کنم؟به کجای که برمیخورد؟ به چه جایی از جهان؟ که من هم نگران این باشم که وای نکند حالا که من وسط این بده بستانهای عاطفی در سواحل مارسی با زیبارویان هستم آنطرف مرزها در خاورمیانه عاصف و قاسم و هرمس و خیبر روی سر کودک بی گناهی یا جوانِ آماده به شروعِ زندگیِ مشترکی یا نمیدانم پدر و مادرِ پیری که چشم به راه فرزندشان هستند یا خواهر‌هایِ نگران، برادرهایِ دلواپس و همه‌ی انسانهایی که حقشان هست که یک زندگی آرام و بی‌دغدغه یا نهایتا کم دغدغه با براورده شدن نیازهای اولیه‌ی هر انسان آزاد را داشته باشند فرود بیایند و پایان قصه‌شان را رقم بزنند؟حالا بماند، بماند که اینترنت نداریم که با دنیای بیرون ارتباط بگیریم، بماند که یک نرم‌افزار ساده کار نمیکند، بماند که دلهره‌ی سلامت خانواده و عزیزان و کودکان، خواب از سرمان پرانده، بماند که مشاغل مختل شده و حقوقی در کار نیست که متعاقبا پرداخت قسط و وام و دیونی هم در کار باشد، بماند که مایحتاج زندگی به سختی تامین می‌شود از قفسه‌های خالی فروشگاه‌ها، بماند که قرار است به صاحبخانه چه بگوییم، بماند که چقدر بماندهای دیگه هست و همشون باید بمانند.ولی تا کی؟ تا کجا؟ باید تا کجا ادامه بدیم؟ و تا کی باید سفیدیِ موهایمان بخاطر استرس و نگرانی و ترس از فرداها و چه می‌شود‌ها و چه کنم‌ها باشه؟ نه فقط صرفا گذر زمان و کهنسالی؟ اصلا برای چی؟ به چه دلیلی؟ فقط به این دلیل که پدرها و مادرهایمان در این سرزمین به همدیگه نگاه کردن و پسند کردن و عمق بدنهای همدیگه رو لمس کردن و توی هم نفوذ کردن و همینجوری از هر نوعی کردن؟ این هم شد دلیل محکومیت و زجر ما؟بی شک گناهِ من و امثالِ من که این روزهارو تجربه میکنن خیلی بیشتر از این تحریکات و تحرکات والدینمان بوده، شاید ما عامل سقوط آدم و حوا از بهشت بودیم، شاید ما هابیل را کشتیم، شاید عاملِ رفتارِ اقوامِ عاد و ثمود و لوط و فرعون و آن بره‌ی کذایی داستان موسی ما بودیم؟ یا نمیدانم ما به صلیب کشیدیم عیسایِ منجی را یا شاید و نمیدانم‌های بعدی ذهنم، که جای بیانشان اینجا نیست، چون از هر زاویه و درز و بالا و پایینی که نگاه میکنم نمیتوانم قبول کنم که صرفا جبرِ جغرافیایی و اتفاق بیولوژیکی شیمیایی، دلیل حضور الان ما بوده باشد.این چند روز هی تصور میکنم که اگر الان مثلا در سواحلِ برزیل بودم و زیر یه سایبون داشتم آب نارگیل میفروختم به مردم یا تو یه گاراژِ دورافتاده‌ای توی یکی از شهرای دور‌افتاده‌ی یکی از ایالت‌های دورافتاده‌ی آمریکا شاگردیِ یه آدم دور‌افتاده‌ای رو میکردم، یا توی مراسمات و مهمونی‌هایِ همین کشور دوست‌داشتنی و زیبای تاجیکستان داشتم هیزمِ کبابِ بره‌یِ عروسیِ هفت شبانه‌روزیِ پسرِ خانِ یکی از روستاهایِ اطراف دوشنبه، اصلا شما بگو چهارشنبه رو مهیا میکردم و حتی یکی‌هم نبود بهم بگه دستت درد نکنه، یا رویِ کوه‌هایِ نوک تیز و صعب‌العبور و برفی و سردِ سوییس یا از همونا که آدم مسحور تماشای آبشارها و سبزی‌هایِ چراگاه‌ها و جاده‌هایِ تمیز و گاو‌های تمیزتر میشه، داشتم برای دوربینِ توریست‌هایِ کشورهایِ همسایه‌یِ نزدیک و دور، نقش چوپون رو به یادگار بازی میکردم، یا در یکی از کشورهایِ گرمِ بی‌آب و علفِ خشکِ برهوت، همین امارات و کویت و امثالهم که هییییچیشون بیشتر از ما نیست، لیوان و فنجانِ قهوه‌یِ نیمه خورده‌یِ یه شیخِ شکم گنده‌یِ سیاه‌رویِ سیاه‌چشمِ سیاه هرچی رو از روی میزش جمع می‌کردم، وضعم بهتر از این نبود که خیرِسرم مهندسِ مملکت شدم و درس پشتِ درس خوندم و آخرشم با کسی همکار شدم که یک واژه‌ی معمولی فایننشال رو میگه فاینشنال و هییییچ موضع خودش رو تغییر نمیده که اشتباه میکنه، واقعا بهتر نبود؟؟؟؟آیا برای این آرزوها و حسرتها که تکنوکرات‌ها با خودشون به گور میبرن توجیح منطقی‌ای هست؟ اینکه هیچی سرجای خودش نیست و هیشکی سرجای خودش، و عدل اونی که باید سرکارِ مختصِ خودش باشه در دورترین نقطه از تخصصشه و اونی که نباید؛ در اصلی‌ترین قسمت؟ آیا محکومیت ما تا روز اخر زندگیمون خواهد بود یا تمام شدنیه؟این چند روز همه جا تعطیل شد فرصتم بیشتر شد ناخودآگاه گستره‌ی افکارم وسیع‌تر شد و موضوعات و مباحث هم بیشتر شد و ظرفیتم پر شد و تاب نیاوردم و از اونجا که لطف کاربلدانِ متخصصِ در راسِ امورِ بسیار گرانِ مملکت داری شامل حال ایرانیان شد و نرم افزارهای اجنبی نویس محدود شد، غرهامو زدم به جون ویرگول، امیدوارم ببخشه و بعد از مدتها پذیرا باشه.هدف این بود که یکم خالی بشم از این حجم از غر و فکر و هذیون و نا‌امیدی و تنهایی و ابهام که حمدالله نه تنها به هدف نائل و واصل نشدیم که فزونی یافت و کثرتِ افکار و خزعبلات و نجواهایِ شبانه خواب از سرِگرانِ بی‌مایه‌یِ این حقیر پراند به آسمانهای خاور دور، بسیااار دور .&lt;&lt; باشد که الله یار و یاور همه باشد به همان اندازه که قلبش خالصانه می‌تپد برای معنی بخشیدن به بودن در اکنون&gt;&gt;#هذیاناتِ_سرگردانِ_يک_بهنام#سرخپوستِ_درون</description>
                <category>بهنام فداکار</category>
                <author>بهنام فداکار</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 13:07:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای من</title>
                <link>https://virgool.io/@behnamfadakar/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-svtii2zl1ckq</link>
                <description>برای من که خسته از روزمبرای من که خسته از روزم کمی خیالِ خامِ خوشی بیاورید برای من که برهوت‌ چون رودم نوید سیل که نه، باران بیاورید برای من که همیشه مردودم قبول کنید و کمی ارفاق بیاورید تمام تنم زخمی و خسته و له‌اند برای زخم های دلم طبیب بیاورید برای من که مدام صعب العبورم مسیر جنگل‌و چشمه، مسیل رود‌ بیاورید برای من که کویرم، برای من تنها ستاره‌ و آتش، شب سیاه بیاورید برای اهل سفر مسیر کوتاه است برای چشم منتظرم، عزیز بیاورید برای من که سراسر نهیب غمم به محض رضای خدا، خبرشاد بیاوریدداشتم با تلفن حرف میزدم  که یهو گفتم هم خوابم میاد هم هذیون گفتنم میاد، و قرار شد که بعد حرف زدن هذیونو شروع کنم و نوشتم( برای من) حالا مهم نیست که چقد خوشگل از آب در نیومد ولی اگه نظر و پیشنهادی دارید خوااااااهش میکنم که برام بنویسید(این مهمه) که به علم و جهان  و بقیه ادما کمک کنمحالا شاید بگید چه کمکی چه علمی منم نمیدونم اینارو تو خواب و بیدار پریشب نوشتم ?بعضی وقتا اینقددددر پر از حرفای جورواجورم که دلم میخواد فقط حرف بزنم همه باشناااا ولی هیشکی نگه اینا چیه داری میگی! واااا مگه میشه! دیوونه شدی؟ واقعا اینجوری فکر میکنی؟ نه به نظر من اینجوریه! یعنی نه که همیشه اینجوری باشما، بعضی وقتا فقط. و از همه چی بگم، مثلا عمده مانورم موقع حرف زدن، مبحث زمانه!بزرگترین دارایی هر شخص از دید من زمانه، عمرشه نه چیزایی که داره! حالا یکی میاد میگه نه به نظر من!  ???بعضی روزا من فقط دلم میخواد حرف بزنم همین، بدون اینکه چیزی بشنوم فقط بگم بگم بگم بدون اینکه کلمات تموم شن، یا من تموم شمیادمه بچه بودم هر شب بلا استثنا موقع خواب بهد بستن چشام سوار قطار میشدم، قطار با حرکت کند شروع میشد و انگار که روی ریل سوار گهوار بوده باشم تکون تکون میخوردم و بعد قطار سرعت میگرفت، و من تنها چیزی که یادم میاد بیداری روز بعدش بود هیچوقت نشد که منظره های بیرونو ببینم هیچوقتم نشد که کنجکاو بشم که چرا با این متد خوابم میبرد!بعضی وقتا یاد سریال وست ورلد میفتم، با خودم میگم نکنه ما هم داریم تو همچین دنیایی زندگی میکنیم! که خاطرات دارن تکرار میشن و اون قطارکودکی که هنوز یادمه بخاطر همین موضوعه!اصلا چرا به خواب نیاز داریم؟ نکنه تو خواب آپدیت میشیم؟ نکنه موقع خواب، موقع بیهوشی، موقعی که نیستیم داریم آپدیت میشیم یا ایرادمون داره برطرف میشه! نکنه اونایی که میمیرن به یه آگاهی رسیدن و سیستم داره حذفشون میکنه!میدونی دوست دارم اینارو گنده کنم و بعد یهو خوابم ببره و فردا از خواب که بیدار شدم یادم رفته باشه چیا میاد تو سرم، که این موضوع برطرف کردن ایراد قوت بگیره و بعدها با یادآوریش بگم عه تو چرا فراموش کردی که یه تزی داشتی یه توهم، یه سوالی داشتی!خلاصه که یه دیوونه تمام عیارم که ۹۰ درصد مواقع در حال تماشا کردنه! به شب، آسمون، ماه، گل، گیاه، شهابسنگ، عکس، آینه، برگ، گل...  و همه چیزایی که راحت از کنارشون رد میشیم!از دید من زندگی توی جزئیاتش خیلی حرف واسه گفتن داره. خلاصه با من حرف بزنید بیاید یکم دیوونتون کنم? قول میدم یه تایمایی فقط گوش بدم و حرف نزنم ، نظر، پیشنهاد، حرف، با گوش جان میشنوم.?مخلص شما بهنام فداکارم?</description>
                <category>بهنام فداکار</category>
                <author>بهنام فداکار</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 00:05:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسوب کرده در پس ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@behnamfadakar/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B3-%D8%B0%D9%87%D9%86-omtuxbvkayo2</link>
                <description>در این اسارت لاینفکدر لعنتی‌ترین حوالی یک روزآنگاه که بیداری از من گریزان استدر امتداد یک ازدحام پر از ترسرسوب کرده تنفر و خشم، در پس ذهنمهزار آرزوی بر باد رفتههزار امید واهیز سر به در بسته خوردنهزاااار نامردیبرای اینکه ندانی، برای اینکه نخواهیتورا به دعوت یک سکوت می‌خوانندبه روشنیِ تاریکِ فرداهابه وعده‌ی حوری، به وعده‌ی قلمان‌هادر این اسارت لاینفکخیال خام خواهد بود، تملک رویاهاتو قطره‌ی خونی از تن عریان زخم خورده‌ی وطنتو من به سوگ نشسته‌ی کشته‌های آوار تنمبه سان قاری قرآن گورستان و بهشت زهراهافقط عزاست روزی رسان مُلا و آقاهاقطار و کشتی و پل از هوا و زمیننشانه شدیم و تیرها نمی‌رود به خطاببند زبان و سکوت کن که بزورنبندنت به طناب دار و نکنندت مزدور.دیشب کم خوابیدم و صب با عصبانیت بیدار شدم اومدم بگم که بدنم نمیکشه و نمیتونم بیدار بمونم یهو شد اینی که خوندیناسم اون گیاه امیده، از وسط بتن دراومده، اناره و منو یاد خودمون که هنوز تو این شرایط زنده ایم میندازه، امیدوارم که شرایط رشد برای همه به مساوات باشه و بقیه عمرمون رو زندگی کنیم!</description>
                <category>بهنام فداکار</category>
                <author>بهنام فداکار</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 15:20:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر تو</title>
                <link>https://virgool.io/@behnamfadakar/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-wnorrgndjbzn</link>
                <description>چایم را با طعم تو می‌نوشمخیالم بوی هل‌و دارچین و چای لاهیجان میدهد!مه صبحگاهی، کنار شومینه، صدای سوختن هیزمصدایم میکنی که از جلوی پنجره بیایممیگویی بیا چایت را بنوشدیشب صدای بوف را شنیدی؟ نه!وای انگار لالایی میخواند و من آخرین صدایی بود که لابلای صدای نفس هایت شنیدمامروز سی‌‌و یکمین روز پاییز است و هوا خیلی دلچسب، فکر میکنم برای قدم زدن کنار کلبه خیلی خوب باشد...ببین، باز حواسم پرت شدچایم سرریز کرد!حالا همه جا عطر تو را گرفته است.</description>
                <category>بهنام فداکار</category>
                <author>بهنام فداکار</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 09:46:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنگاه که یادت حمله میکند!</title>
                <link>https://virgool.io/@behnamfadakar/%D8%A2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-hclhuxqfvl3i</link>
                <description> تکیه بر در بدهیم و تو به تکرار بگوئی شب خوش!همِ مائیدو چنان همهمه در من پیداستهرکه دیدست مرا میگوید، این جوان هم شیداست!در خیالم، به تو اندیشیدمهاله‌ای از پس ذهنم چون بادبا خودش حادثه‌ای را آورد:کاش تو، مادرِ آن دخترکِ کوچکِ نقاشِ خیالم باشیکه تورا در بغلم با دو سه گردی و خط و نقطه کشیدبا همان ذوق برایم آوردکه بگوید بابا، جایزه ام را بدهیدو خدا می‌داند که چه در دل دارمآری این قصه پر از رازِ خوش است;همچو تعبیرِ نگاهت در ماهخسته از فاصله و فرسخ و دلتنگی‌هاو به امّیدِ همان شب خوش‌ها،تکیه بر در بدهیمُ تو به تکرار بگویی، شب خوشاز همان‌ها که تو میدانی و من.سلام، من بهناممبا هذیونام زندگی میکنم، حرف زدن رو دوست دارم ولی نوشتن رو بیشتراگه حس خوبی پیدا کردین خوشحال میشم به اشتراک بذارید، رسالت ما اینه که زندگی رو زندگی کنیم، عشق بورزیم، محبت کنیم، حال خوب درست کنیم، امید بدیم و نوید بگیریم، زندگی همینه! باور کنید گاهاً سخت و ناراحت کننده و ویرانگر و غمگینه ولی خب می‌ارزه با روزایی که فقط چند ثانیه لبخند میزنیم و دل کسی رو خوش می کنیم و خودمونم دلخوش میشیم!امیدوارم هم مسیرتون تا آخرش پا به پاتون، لنگ لنگون یا دوان دوان بیاد و سهمتون از زندگی خوشبختی باشه.ارادتمند شمابهنام فداکار?</description>
                <category>بهنام فداکار</category>
                <author>بهنام فداکار</author>
                <pubDate>Wed, 11 May 2022 16:24:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسپار</title>
                <link>https://virgool.io/@behnamfadakar/%D8%A8%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1-b6naec3kvysy</link>
                <description>باد و خاک و آب را رها کن، خودت را برایم بیاورموهایت را به من و مرا به باد بسپاردستانت را به منو مرا به آب بسپارخودت را به منو مرا به خاک بسپاراینگونه رها باش من و تو مائیم، از ازل هم بودیم، از زمانی که اولین آب آتش سنگ مذاب را خاموش کرد، و باد سنگ سخت را به خاک تبدیل کرد و عنصرِ تورا پدید آورد، نه نه، چه کسی میداند؟ قبل از آن چه ؟  اصلا بیا بگوییم آن انفجار بزرگ بخاطر این بود که زمینه‌ی بدنیا آمدن منو تو باشد.من که میگویم آن بیگ بنگ معروف بهانه‌ای بود برای آمدنمان، اصلا ما بهانه‌ که نه دلیل زندگی هستیم، از ازل تا ابد و برای اینکه خدا حوصله‌اش سر نرود بقیه را هم آفرید، کهکشان‌ها را، آسمان‌هارا، زمین را، این همه ادم روی زمین را، اشیا را خوراکی‌ها را و حتی آدامس را، همه‌ی آنها بهانه‌ بودند باور کن، ولی ما دلیلیم._دیده‌هایت را مینویسم ولی ای کاش می‌خواندم. بر لبه‌ی پرتگاهی نشسته بودمنتظر غروب آفتاباما هنوز آفتاب طلوع هم نکرده بود!جرعه‌ای از تنهاییش را نوشیدموهایش سنگینی میکرد ولی کوتاهش نمیکردمیگفت بهانه‌ی حرف زدن با خودش است، که حرصش را با شانه خالی کند، گویی حقش از زندگی  را از موهایش میخواست.نگاهش غریب بود، گویی سوز شانزده بهمنِ نوک قله دماوند را همراه داشت، لبخندش اما مثل جوانه‌ای بود که در انتظار طلوع آفتاب است، میخواست جوانه بزند ولی زمستان کار خودش را کرده بود، تلاش میکرد که بخندد و با نهایت تلاشش فقط لبهایش کج میشد، انگار همراه هم نبودند، فقط گوشه ای از لبانش فرار میکرد به سمت آزادی و بعد دوباره به حالت قبل بر میگشت، خسته تر از قبلهر بار شاهد مرگ خنده‌هایش بودم، شاهد به قهقرا رفتن آرزوهایش، چرا موهایش را شانه نمیکند؟ چرا همیشه چایش سرد می‌شود؟چرا نگاهش را از دور دست‌ها برنمی‌دارد؟ هزار چرا و هزار امید هدیه نداده در دلم ماند!.میخواهم نسیم شوم تا نامحدود سفر کنم، از لای موهایش کشیده شوم به داخل ریه هایش، وقتی صورتش را نوازش میکنم لبخندش را هدیه بگیرم و بعد بگوید آخیییییش چقد دلم خنک شد،حتی جالب میشد اگر دیوانه باشد و نسیم را ببوسد که هم بوی بهار نارنج را آورده و هم خنکش کرده، چه حس قشنگی بود، توی تصوراتم یک آن نسیم شدم و باور کن الان گونه‌ام جای بوسه دارد، مطمئن بودم او دیوانه‌است و نسیم را می‌بوسد._من آنم را مینویسم و دوست دارم زندگی در من جریان داشته باشد، از آن‌رو هزار حال و هزار حرف و هزار آواز سر میدهم، اگر گنگ می‌نویسم ببخشید.</description>
                <category>بهنام فداکار</category>
                <author>بهنام فداکار</author>
                <pubDate>Sun, 01 May 2022 00:06:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنگاه‌</title>
                <link>https://virgool.io/@behnamfadakar/%D8%A2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-bx7bxvicwkaw</link>
                <description>آنگاه که غمگین شدی به ابر‌ها بگو؛برایت می‌بارند.آنگاه که غمگین شدی به ابرها بگو؛ برایت می‌بارند. آنگاه که بی‌رمق از، بیهوده دویدن‌های پیاپی، با امیدی که تمام نمی‌شود ایستادی، به جاده‌ها بگو؛ برایت سفر می‌کنند. آنگاه که از نگاهی سقوط کردی به کوه‌ها بگو؛ برایت صعود می‌کنند. آنگاه که دلت شکست به آسمان بگو؛ برایت شعر می‌سراید. آنگاه که سردت شد به آفتاب بگو؛ برایت طلوع می‌کند. آنگاه که سراسیمه از خیال نبودنش، مستأصل ماندی به شب بگو؛ برایت قصه می‌گوید‌. آنگاه که نسیم خنک شبانگاهی از نبرد تن به تن با شاخ و برگ نارنج‌ها، پیروز به اتاقت رسید به ماه بگو؛ برایت نوید می‌آورد. آنگاه که قطره اشکی گونه‌ات را سوزاند به باد بگو؛ برایت طوفان به‌پا می‌کند. و آنگاه که دلتنگ شدی به من بگو؛ برایت می‌میرم. من همان ابرو مه و بادو شب و اختر و طوفانِ زمانم تو بخوانم که همان لحظه فلک را به دو دستم بنشانم._دوست دارم بنویسم، گاهاً افکارمو، گاهاً اشعارموولی بیشتر از همه چیز دوست دارم فریاد بزنم و بگم فرصت باقی‌مونده از زندگیت رو اونجوری زندگی کن که وقتی پیر شدی نگی حیف شد! نگی الکی از دستش دادم.پیشنهاد، نظرات، انتقادات و حرف‌هاتونو بااون قسمت عمیق قلبم میخونم و انرژی‌هاتونو دریافت میکنم.منتظرم? By Behnamfadakar ?</description>
                <category>بهنام فداکار</category>
                <author>بهنام فداکار</author>
                <pubDate>Thu, 28 Apr 2022 01:15:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه از html یاد گرفتم :)</title>
                <link>https://virgool.io/JavaScript8/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-html-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-dplcmnymwfbs</link>
                <description>پیشاپیش اول عرایضم معذرت خواهی میکنم اگه نوع نگارشم موردی داشت یا اطلاعاتم ناقص بود سعی میکنم که به مرور تکمیلش کنم :)در طراحی وبسایت از یکسری زبان ها، فریم ورکها و تکنولوژی ها استفاده میشه و بطور خلاصه بگم خروجی کار میشه ظاهر وبسایتی که شما در نگاه اول در ورود به هر سایتی مشاهده میکنید.یکی از اون زبونها که زبان نشانه گزاریه و نه زبان برنامه نویسی، HTML یا (Hyper Text Markup Language) هستش و به طور قطع یکی از سه زیربنای مهم طراحی وبسایتِ (در کنار css و javascript).چهارچوب وبسایت رو با همین HTML میسازیم که با استفاده از یکسری اِلِمانها، تگها، متاتگها و لینکها کلیات وبسایت رو شکل میده.درحال حاضر که من دارم این مطالب رو مینویسم ورژن HTML5 بروزترین ورژنه!HTML5در ساده ترین شکل ممکن برای نوشتن HTML به یه محیطی مثل Notepad نیاز داریم ولی من خودم با نرم افزار brackets شروع کردم و در حال حاضر از visual studio code استفاده میکنم.چرا؟ به چند دلیل، یکی اینکه سرعت عمل رو میبره بالا و با استفاده از افزونه هایی که میتونه داشته باشه کارایی و امکانات برنامه هارو بیشتر میکنه و علاوه بر اون نتیجه ی کدی که مینویسین رو به صورت زنده میتونید ببینید.در نظر داشته باشید که برای شروع HTML باید از یکسری قوانین ثابت استفاده کرد در همه ی پروژه ها باید حداقل یک قسمت head داشته باشید که متا تگها و لینکها رو اونجا اضافه کنید (کار متاتگها برای کاربر قابل رویت نیست و در واقع یجوری برای تامین اطلاعات مرورگرها و موتورهای جستجوِ مثلا برای کنترل کش مرورگر یا کنترل کوکی ها، رفرش کردن صفحه، تعریف کردن زبان مورد نظر و خیلی موارد دیگه استفاده میشه)بعنوان مثال برای تعریف زبان فارسی میتونیم از این متاتگ استفاده کنیم.  &lt;&quot;meta charset=&quot;UTF-8&gt;و یه قسمت دیگه به اسم body داشته باشین (در این قسمت هرچی میخواهد دل تنگت میتونی اضافه کنی!) داخل body میتونیم از تگهای بیشماری استفاده کنیم که هر کدوم میتونه کارایی و عملکرد خاص خودش رو داشته باشه و در ادامه مختصری از این تگهارو میذارم که با هم مرور کنیم.هر تگی باید شروع و پایان داشته باشه و حتما بین دوتا &lt; &gt; نوشته بشه به عنوان مثال میتونیم بنویسیم:&lt;title/&gt; آنچه از html یاد گرفتم :) &lt;title&gt; اتمام تگ هم باید مانند شروع اون باشه با این تفاوت که یه اسلش داره &lt;/&gt;اگه بخوام تقسیم بندی کنم یه صفحه وب به صورت کلی شامل footer ،body ،header هستش و هر کدوم از این قسمت ها هم میتونه تقسم بندیای خودشو داشته باشه ولی معمولا تو هدر menu و یسری مشخصات کلی وبسایت رو میتونیم پیدا کنیمدر قسمت body که اصلی ترین قسمت صفحه و درواقع بدنه ی کارمون هست میتونیم table ،Div ، button image و موارد دیگه رو جا بدیمو در قسمت footer هم مواردی مثل location ،abut ، form رو میتونیم بذاریمدر کل صفحات وبسایت خیلی منعطف هستن و هر کسی با سلیقه خودش میتونه شکل و ظاهری که دوست داره بهش بده، معمولا هم برای قسمهای مختلف شما میتونید از comment استفاده کنید و در مورد کدی که نوشتین توضیحاتی اضافه کنید که هم خودتون تو بازنویسی یا دیگران تو خوندن کداتون منظورتونو متوجه بشن و اینجوری زمان زیادی رو صرف این نمیکنید که متوجه بشین چی نوشتین!یه نمونه کد خیلی ساده رو براتون مینویسم و توضیحاتی رو که بالا نوشتم رو به صورت عملی نشون میدم.&lt;html&gt;&lt;head&gt;&lt;meta charset=&quot;utf-8&quot;&gt;&lt;title&gt;عنوان صفحه در این قسمت نوشته میشود&lt;/title&gt;&lt;link rel =&quot;stylesheet&quot;  type=&quot;text/css&quot;  href=&quot;../&quot;&gt; &lt;--!   (css) این قسمت مربوط میشه به فایل  کارمون که برای تغییر ظاهر، رنگ و یکسری ویژگیهای صفحمون که اونجا به صورت اختصاصی اضافه میکنیم --&gt;&lt;/head&gt;&lt;body&gt; &lt;--! در این قسمت کامنت نوشته میشود و قابل رویت برای کاربر نمی باشد --&gt;&lt;div&gt; های دیگه ای ایجاد کنید و از هر تگی داخلش استفاده کنیدdiv یک بخش جدا ایجاد میکنه و میتونید  &lt;/div&gt;&lt;p&gt;این تگ به معنای پاراگراف هست و میتونیم توش متن بنویسیم&lt;/p&gt;&lt;img src:&quot;#&quot;&gt;در این قسمت میشه با دادن آدرس مورد نظرمون عکس اضافه کرد&lt;/img&gt;&lt;footer&gt;بسازیم وداخلش چنتابخش جدابرای هرموردی اضافه کنیمdivمیتونیم چنتا footerداخل &lt;/footer&gt;&lt;/body&gt;&lt;/html&gt;البته گستردگی HTML رو نمیشه تو چنتا خط توضیح داد ولی خب فک میکنم برای شروع همین قدر کافی باشه، البته به مرور این پست رو ویرایش میکنم و کاملترش میکنم :)جمع بندی کلی: در طراحی وبسایت ما با HTML و CSS و Javascript سروکار داریم و حتما این موارد یا جایگزینشون باید باشن تا ساختار کلی وبسایت شکل بگیره.ارتباط HTML با CSS و Javascript از طریق ایجاد لینک در داخل صفحه ی HTML صورت میگیره.داخل فایل css رنگ و لعاب و درواقع ظاهر صفحه ساخته میشه و داخل فایل Javascript هم عملگرها و عملیاتهای مورد نیازمون تعریف میشه، حالا این وسط از یسری کتابخانه ها وفریم ورکها هم میتونیم استفاده کنیم که هم کارمون راحت شه و  هم از نظر زمانی صرفه جویی کنیم، تو متن بعدی سعی میکنم از css بنویسم. ممنون میشم در مورد این پست هر نظری، پیشنهادی، انتقادی، راهنمایی داشتین کامنت کنین تا بتونم بهتر بشم.</description>
                <category>بهنام فداکار</category>
                <author>بهنام فداکار</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2019 02:43:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین شروع برای سال 98</title>
                <link>https://virgool.io/@behnamfadakar/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-98-ad0baavuewce</link>
                <description>برگی که در عین زیبایی حاوی سیانوربنام خالق اذهان افسار گسیخته در عطش علمسلام به همه ی ویرگولی ها و غیر ویرگولیها (که البته احتمال خوندن این مطلب توسط اونا به اندازه ی انتقال پایتخت به سیستان و بلوچستانه!)  :)   (متاسفانه ویرگول اونجوری که لیاقتشو داره نتونسته جایگاه خودشو بدست بیاره)اول از همه از دوست خوبم آقا رضا تشکر میکنم که منو با ویرگول آشنا کرد و امیدوارم از این فضای خاص و جالب نهایت استفاده رو بکنم.یادمه سر خریدن لپتاپ با دیدگاه شروع یه درآمدزایی و یه مسیر جدید برای جریان زندگیم با دوست خوبم (آقا رضای مذکور) کلی صحبت کردیم و در نهایت با پیشنهاد خوبش متوجهم کرد که نباید بترسم و بدون لرزیدن پام گام بردارم.( حیفم میاد پیشنهادشو نگم: شما لپتاپو بخر و شروع کن به کار کردن هر موقع منصرف شدی هر موقع خسته شدی و دیگه دلت نخواست ادامه بدی من عین همون پولی که دادیو میدم و اینجوری ضرری نمیکنی (البته اونموقع بازار از یه ثبات نسبی برخوردار بود!))چون حرف آقا رضا حرفه و از قبل هم اثبات شده بود دلم قرص شد که در صورتی که نتونستم چیزی از دست نمیدم که! برای همین قبول کردمو شروع کردم به یادگیری !به هر دلیلی از طراحی وبسایت شروع کردم و بماند که چون شاغل بودم و تایمای بعد از کارم میومدم برای یادگیری, و البته چندین دلیل منطقی و غیر منطقی دیگه باعث شد که بشدت از برنامه ای که در نظر داشتم عقب افتادم و این یادگیریِ من تبدیل به یه روند فرسایشیِ اعصاب خورد کنِ آبروبر شد.اصلا از خودم راضی نبودم و تصمیم گرفتم که به هر ضرب و زوری شده کارامو جمو جور کنم و امیدوارم که بتونم با ویرگول و راهنمایی و تجربیات تک تک ویرگولیای عزیز به این مهم برسم.تو پستهای بعدی میخوام مواردی که یاد گرفتم رو به اشتراک بذارم و ممنون میشم اگر برای تکمیل اونا و بهبود روند رشد بنده کامنتی داشتین در میون بذارین. هدف اصلیم اینه که برای آخرین بار شروع کنم و دیگه وقفه و تعطیلی بینش نندازم که بخوام دوباره و چندباره شروع کنم به یادگیری و...</description>
                <category>بهنام فداکار</category>
                <author>بهنام فداکار</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2019 22:43:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>