<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهناز نوجوان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@behnaznojavan</link>
        <description>دلم میخواد دنیایی داشته باشم بین کتاب‌ها و نوشته‌ها و داستان‌ها برای همین حالا داستان شما رو می‌نویسم، من یک تولید کننده محتوا هستم مسلط بر سئو و چند زبان و عاشق نوشتن و نوشتن و نوشتن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:51:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/35494/avatar/Zp33RN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهناز نوجوان</title>
            <link>https://virgool.io/@behnaznojavan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌خواهم زنده بمانم...</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-bmhxmvbl0bqc</link>
                <description>امروز ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ ساعت ۴ صبح چون خواب از چشممان رفته...«می‌خواهم زنده بمانم» این تنها جمله‌ای هست که از ذهنم و از روح و روانم می‌گذره.هنوز کلی کار نکرده دارم، کلی کتاب نخونده دارم، کلی جای نرفته توی دنیا هست که منتظر منه و کلی تجربه که باید زندگیشون کنم.من میخوام زنده بمونم!تازه یک ماه نیست که وارد ۳۰ سالگی شدمیک ماه نیست که برای خودم ماشین خریدم و از رانندگی لذت بردم.اولین سفر خارجیم رو رفتمبرای ارشد انتخاب رشته کردمکلی هدف برای خودم چیدم تا یکی یکی تیک بخورنهمین چند روز پیش خونه‌م رو مرتب کردمکتاب‌های کتابخونه‌م رو به ترتیب رنگ چیدمحالا چرا باید گوش به زنگ صداهایی بشم که نمی‌تونم تشخیصشون بدمچرا هر صدای بلندی منو از جا بلند می‌کنه به سمت پنجره؟چرا هر لحظه نگرانم مادرم کجاست؟ نکنه پدرم جایی باشه که نباید؟ خواهرم کاش زودتر کارهای رفتنش جور می‌شد و نکنه برادرم به دردسر بیفته؟من که عاشق خلوت با خودم بودم، حالا دوست دارم هر لحظه همسرم خونه باشه!من که داشتم زندگی می‌کردم چرا حالا باید با خودم فکر کنم که اگر نیاز شد از بین این همه وسیله که با خون دل خریدم، تنها چندتا انگشت شمارش رو انتخاب کنم و با خودم ببرم؟کجا ببرم؟ من که به جز این‌جا جایی ندارم!بعد سال‌ها جایی متعلق به خودم دارمکه خودم چیدمشبه سلیقه خودمبا چیزهایی که دوست دارم پرش کردمگلدان‌هام رو چیکار کنم؟مادرم می‌گوید داری روضه می‌خونی و خودت گریه می‌کنیآروم باش!چیزی نشده!اما من واقعاً حال خوشی ندارم.من خسته شدم از این که هر چند وقت یکبار از ترس جانم ندانم چه کنم؟تا به خودم آمدم کرونا چند سالم را بردبعدش مثلا  زن قرار بود زندگی کند و آزاد باشد که در آن گیر و دار کسب و کارم به فنا رفت!هر روز از ترس گرسنه نماندن سه شیفت کار کردم و باز هم درآمد فقط به اندازه زنده ماندن بود!هفته پیش نگران این بودیم که چگونه درماشین غریبه‌ها اگر قصد تعرضی شد، زنده بمانیمو حالا باید تشخیص دهیم این صدایی که می‌اید صدای پهباد است یا بالگرد یا پدافند یا موشک دشمن! من واقعاً خسته شدم.این اگر سیاه نمایی است، باشه من سرتا پا سیاهم.</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 04:49:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر کسی رژیم غذایی مخصوص خودشو داره! (تجربه من)</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85-%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-yey9ebxxnjrk</link>
                <description>تجربه من از رژیم لاغری و فستینگ و رسیدن به یک فرمول ساده برای کاهش وزن!به بهونه کمپین #مای‌اسمارت‌ژن (شایدم: #مای_اسمارت_ژن) تصمیم گرفتم تجربه خودم رو در مورد اینکه «هر کسی رژیم غذایی خودشو داره» اینجا بنویسم.از وقتی یادم میاد با مشکل اضافه وزن دست و پنجه نرم کردم! میل شدیدم به غذا خوردن با بدن به شدت مستعدم در گرفتن وزن همیشه در کشمکش بودم! از بچگی تا همین پارسال بین چرخه معیوب عشق به خوردن، ولع خوردن، خوردن و بعد عذاب وجدان گرفتن گیر کرده بودم! از نظر هیچکدام از اعضای خانواده من هیچ مشکلی نداشتم و کاملا روی فرم و قوی بودم! از نظر پدرم مخصوصا غذا نخوردن و رژیم و امثال این کارها گناه کبیره بود! البته دندان‌های سالم، موی پرپشت، بدن همیشه قوی و مقاوم، استخوان‌بندی درشت و پوست خوب و غیره در ۳۰ سالگی را همه و همه مدیون همین سختگیری‌های تغذیه‌ای و بهداشتی پدرم هستم.ممنونم پدر:) اما شاید اگر همان سال‌ها یکی توی دهن من می‌زد بیست سال زودتر لذت تناسب اندام را تجربه می‌کردم. هر چند همیشه درگیر رژیم‌های مختلف بودم، غفاری دایت معروف‌ترینشان بود که روی همه کار کرده بود الا من!  اما، خوندن بند زیر بهانه ای شد تا در مورد کاری که از پارسال شروع کردم بنویسم: هرکسی رژیم مخصوص خودشو داره! (چکاپ ژنتیک تغذیه NutritionX) تا حالا شده که یه رژیم غذایی رو امتحان کنی که برای بقیه جواب داده، ولی روی تو اصلا تاثیر نداشته؟ داستان تجربه های موفق یا ناموفق ات با رژیم های مختلف رو بنویس و بگو چطور فهمیدی که یه سبک زندگی برای همه جواب نمیده!پارسال یعنی سال ۱۴۰۳ حوالی تیرماه بود که تصمیم گرفتم به طور جدی ورزش کنم. انگیزه این تصمیم، افزایش وزن روزافزونی بود که مخصوصا بعد از ازدواج شدت گرفته بود. غذاهای خوشمزه خودم که محدودیتی در اندازه نداشت! مهمانی‌های پشت سرهم برای پاگشای عروس و بیرون‌رفتن‌های بی حساب دست به دست هم داد تا من عدد‌های جدیدی رو روی ترازو ببینم! همین اضطراب ناشی از اضافه وزن و رسیدن به این حقیقت که دارد اتفاق‌های جدیدی می‌افتد و بجنب تا دیر نشده من رو به نزدیک‌ترین و (بعدها فهمیدم که گران‌ترین) باشگاه محله برد. کمی که گذشت به مربی گفتم: «مریم جون! من همینجوری دارم چاق میشم! چیکار کنم؟ :(((((». حقیقتا انتظار داشتم مریم جون مثل عمه و خاله و دوستم در تمامی این سال‌ها بگوید: «نه عزیزم کجا چاقی؟ تو فقط استخون بندیت درشته! باد داری، پف داری و ...» اما نگفت در عوض گفت:«خب از بس میخوری!» و همین جمله نقطه عطف کاهش وزن من شد! رژیم فستینگ + ورزش معجزه کردبه توصیه مربی از ۱۰ مهر ۱۴۰۳ تا همین لحظه که ۸ اردیبهشت ۱۴۰۴ است،‌من دیگر بعد از ساعت ۸ شب هیچ غذایی نمی‌خورم مگر در شرایط خاص مثل مهمونی‌ها و عروسی‌ها و مواردی که واقعا از دست من خارج است. صبح‌ها از ساعت ۱۲ ظهر روزم رو آغاز می‌کنم. نمیتونم ادعا کنم صددرصد به این روتین پایبند بودم و در بین ساعت ۱۲ ظهر تا ۸ شب فقط سالم‌خواری کردم اما می‌تونم بگم همه تلاشم رو کردم! مثلا: فهمیدم مقاومت من در برابر خوراکی خیلیییی کمه، پس نخریدم و گنجه‌ها الان خالی ان از هر خوراکی وسوسه برانگیز! شب‌ها زودتر خوابیدم تا بعد از ساعت ۸ کمتر بیدار باشم و احساس گرسنگی کنم.هیچ غذایی رو حذف نکردم چون اسم حذف کردن هم به قدر کافی مضطربم می‌کرد. به هیچکس و مطلقا هیچکس نگفتم که دارم یک اصول غذایی رو رعایت میکنم و به اصطلاح رژیم دارم!سعی کردم رفتار لیدی‌واری رو پیش بگیرم، پس از هر رفتاری که نمودی بر شکمویی داشت دوری کردم، صرفا جهت باکلاس بودنش! و خب این جلوی خیلی خوردن‌ها رو گرفت، هر بار فکر کردم یک لیدی الان واقعا ۲ تا شیرینی میخوره یا همون یدونه کافیشه؟ یک لیدی الان میپره رو غذا یا یکم صبر میکنه با آبی چیزی خودش رو سرگرم میکنه؟ در این زمینه به رفتارهای افراد لاغر در غذا خوردن هم خیلی دقت کردم و سعی کردم بی‌میلی‌ این افراد به غذا رو تقلید کنم.مرتب ورزش میکنم و از هر فرصتی برای پیاده روی و کوهنوردی استقبال میکنم اما به هیچ عنوان به ورزش به عنوان راهی برای کاهش وزن نگاه نمیکنم! یعنی به این باور رسیدم که کاهش وزن فقط از مسیر کمتر خوردن می‌گذرد. و نتیجه؟حالا روی ترازو چیزی حدود ۱۴ کیلو کاهش وزن رو تجربه کردم. با اینکه حدود دو سه ماه است کاهش وزنی نداشتم اما این باعث نشده ناامید بشم. در عوض از لباس‌هایی که دونه دونه دارن از رده خارج میشن لذت می‌برم! لباس‌هایی که دو سه سالی به پستو رفته بودن حالا برگشتن و گاهی هم حتی گشاد شدن! غبغبی که دیگه توی عکس‌ها معلوم نیست و مجبور نیستم به صد زاویه بچرخم تا لاغرتر بیفتم! کاش زودتر خودم رو، بدنم رو، ژنتیکم رو می‌شناختم! من می‌تونستم این تناسب اندام رو در ۲۰ سالگی تجربه کنم! شما مثل من دیر نکنید این چکاپ ژنتیک تغذیه #مای‌اسمارت‌ژن (#مای_اسمارت_ژن) باید چیز جالبی باشد. لینکش را گذاشتم تا در موردش بخونید.مرسی که نوشته‌م رو خوندید:) ویرگول برای من شده محلی برای به اشتراک گذاری تجربه‌هامبه نوشته‌های قبلیم سر بزنید، خوشحال می‌شم:)نظراتتون رو هم بنویسید، همش رو میخونم:)</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 23:32:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر فصل دوم سریال اسکوئید گیم</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%D9%85-mog5c7qburab</link>
                <description>فصل دوم اسکویید گیم (بازی مرکب)در همین ابتدا بگویم که علاقه اصلی من «نوشتن» است و «نوشتن نقد» زیر ژانری است که در نویسندگی اردات ویژه‌ای به آن دارم. در اصل من فیلم‌ها و سریال‌ها را می‌بینم و بلافاصله بعد از آن نقد‌هایشان را به سه زبان ترکی استانبولی، انگلیسی و فارسی دنبال کنم. القصه این نوشته که اسمش را نقد فصل دوم اسکوئید گیم گذاشته‌ام در راستای همون ارادت مزبور است وگرنه من نه جسارت می‌کنم به ساحت سریال‌بین‌ها نه ادعایی دارم در بررسی تخصصی آثار سینمایی. هر چه هست فقط و فقط عشق به نوشتن است و بس.نقد سریال اسکویید گیم فصل دوم: هشدار اسپویلاگر فصل دوم بازی مرکب را هنوز ندیده‌اید این نوشته می‌تواند حاوی مقادیری اسپویل باشد. برای این که دست خالی از این نوشته بیرون نرفته باشید باید بگویم که فصل دوم قطعا ارزش دیدن دارد اما منتظر غافلگیری به خصوصی نباشید و چه بسا در بسیاری از نقاط حرص هم بخورید از منطق روایی داستان و یا تصمیمات کاراکتر‌ها. اما توصیه به دیدن می‌کنم، ۷ قسمت است و خوش‌ساخت و روان. و اما می‌خواهم بررسی سریال را از چند جنبه دنبال کنم. برای این نوشته هیچ پیشنویسی تهیه نکردم و هر چه می‌نویسم همین الان بر ذهن جاری شده و اصولا علاقه‌ای به بازخوانی و اصلاح نوشته‌های خودم هم ندارم. در هر صورت اسکویید گیم در فصل دوم خودش قابل پیش بینی بود. من نقد و بررسی خودم از یکبار از منظر کاراکتر‌ها و یک بار از منظر داستان می‌نویسم. بررسی هنرنمایی بازیگران سریال اسکویید گیم کاراکتر سونگ یی هون با بازی Lee Jung-jae: شخصیت اول سریالدر انتهای فصل اول دیدیم که سونگ یی هون بعد از برنده شدن در بازی‌ها و بردن مبلغ ۴ میلیارد وون در حالی که قصد داشت با پروازی به سوی آمریکا به دیدن دخترش برود، ناگهان تصمیم می‌گیرد که برگردد و بانی بازی‌های اسکویید گیم را پیدا کرده و بر بازی‌ها پایان دهد تا انسان‌های بیشتری کشته نشوند. در فصل دوم ب بسیاری از رفتارهای این کاراکتر برای من دور از منطق بود. کاراکتر سونگ یی هون با بازی Lee Jung-jaeدر واقع انگیزه اصلی سونگ یی در فصل اول برای شرکت در مسابقه‌ها این بود که بتواند دخترش را از حضانت همسر سابقش خارج کند تا دخترش به آمریکا نرود و فراموشش نکند. این که چنین آدمی با این انگیزه حالا در فصل دوم بیش از سه سال است که دخترش را ندیده برای من کمی عجیب بود.  سونگ یی تصمیم گرفت دوباره به بازی‌ها برگردد و اجازه ندهد آدم‌های بیشتری کشته شوند. برای این کار یک گروه ادم را استخدام کرد تا به دنبال مرد بازاریاب بازی‌ها باشند. مرد بازاریاب را پیدا می‌کنند و قسمت عجیب ماجرا این که سونگ یی که سه سال آزگار هر روز و هر شب به دنبال پیدا کردن جزیره برگزاری بازی‌ها بود حالا با بازاریاب نشسته و رولت روسی (Russian Roulette) بازی می‌کند! بازی که هر لحظه ممکن است جانش را بگیرد و انگیزه و هدف‌هایش را به باد بدهد، در نهایت هم می‌بینیم که بازاریاب می‌میرد و پلیس جوان می‌رسد که سونگ یی را به جرم قتل عمد دستگیر کند! بازیگر نقش بازاریاب بازی‌ها در مترو Gong Yooکاراکتر هوان جونگ هو با بازی Wi Ha-joon: در نقش پلیس جوان پلیس جوانی که در ابتدای این فصل دیدیم که به عنوان پلیس راهنمایی رانندگی به کار مشغول شده است و سرخود در پی سونگ یی هون می‌گردد. اگر فراموش کردید  پلیس جوان  در انتهای فصل اول توسط برادر بزرگترش که گرداننده بازی‌ها بود با تیری به رودخانه فرستاده شد و البته زنده ماند تا در فصل دوم به این شکل تصادفی و به طرزی قابل پیش بینی با کاراکتر سونگ یی‌هون همکاری کند تا با هم در پی جزیره‌ی برگزاری بازی‌ها بگردند. بازیگر نقش پلیس جوان در سریال بازی‌ مرکبنکته عجیب دیگر در این باره این است که هیچکس از رئیس پلیس به هیچ شکلی حرف جونگ هو را درباره جزیره و بازی‌ها باور نمی‌کند و او را دیوانه خطاب می‌کنند و او مجبور است سرخود به دنبال جزیره‌ها برود. این که این کاراکتر انتظار دارد با یک قایق نسبتا ساده و بدون هیچ تجهیزات و کمکی پی به دم و دستگاه گروه برگزار کننده برسد کمی دور از تیزهوشی است که از پلیس‌ها انتظار می‌رود. البته در ادامه می‌بینم که سونگ یی امکانات لازم از آدم و تجهیزات و امکانات را در اختیار او قرار می‌دهد. اما این که با هم فکری هم به این نتیجه می‌رسند که در دندان سونگ یی یک چیپ ردیاب دار جا کنند که بتوانند محل بازی‌ها را پیدا کنند مجدد از نظر من کمی ساده لوحانه بود. از همان ابتدا معلوم است که در چنین تشکیلاتی هر وسیله‌ای که باعث لو رفتن محل بازی‌ها بشود در همان ابتدا منهدم می‌شود. مخصوصا بازیگر شماره ۴۵۶ (سونگ یی) که به خواست خودش به بازی‌ها برگشته و ريیس بازی‌ها کاملا در جریان قدم به قدم او قرار دارد، حتما دابل چک می‌شود که نکند دست پلیس به دنبال سونگ یی در کار باشد! پیدا کردن یک چیپ ساده که کاری ندارد! که همین چیپ ساده چندین روز وقت پلیس جوان و اکیپ همراهش را در مسیر نادرستی گرفت. تکلیف ملوان قایق هم از همان ابتدا به طرز گل‌درشتی مشخص بود که اگر با برگزار کننده‌ها همدست نباشد با ارگان دیگری قطعا همکاری‌هایی دارد. در این فصل درباره سرنوشت اعضای قایق چیزی دستگیرمان نشد و باید تا فصل سوم منتظر بمانیم.کاراکتر ۰۰۱ در بازی و گرداننده بازی‌ها با بازی Lee Byung-hunبازیکن شماره ۰۰۱ و گرداننده بازی اسکویید گیملی بیونگ هون که در ابتدای فصل در مسند گرداننده بود بعد از بازی اول با پیرهن شماره ۰۰۱ وارد بازی شد. برایم همان موقع سوال ایجاد شد که آیا در بازی اول هم حضور داشت یا نه. چون در رای گیری بعد از بازی اول نمایان شد. در هر صورت من اگر به جای شخصیت اصلی سریال یعنی سونگ یی بودم با دیدن شماره ۰۰۱ یک لحظه به شک می‌افتادم! چرا که در فصل قبلی همین شماره بود که از قضا مبدع بازی‌ها از آب درآمد و به همراه سونگ یی همه ما را هم شوکه کرد! این که مجدد در همین فصل شماره ۰۰۱ حتی علامت سوالی در ذهن سونگ یی ایجاد نکرد و باب دوستی میان شماره ۰۰۱ و ۴۵۶ شد به نظرم از عجیب بود. در واقع نکته عجیب برای من عدم تناسب بین هوش و ذکاوت سونگ یی و دل جرئتش بود. از یک طرف آن قدر شجاع است که به بازی‌ها برگردد و سعی کند جان آدم‌ها را نجات دهد،  یا با بازاریاب رولت روسی بازی کند، از طرفی آن قدر کم هوش است که به هیچ چیز شک نمی‌کند و یا اصلا هیچ اطلاعاتی در مورد تعداد کسانی که قرار است با آن‌ها بجنگد ندارد اما میخواهد بجنگد! بازیگر و در واقع مسئول اصلی بازی اسکویید گیم در فصل اول اینکه انگیزه گرداننده مسابقه از ورود به بازی‌ها با عنوان بازیکن شماره ۰۰۱ چه بود سوال دیگری است که فصل ۲ پاسخی به آن نداد. هدفش سرد کردن سونگ یی از تصمیمش بود؟ هدف سر در آوردن از نقشه‌هایشان بود؟ واقعا متوجه نشدم. این که در بازی special game یعنی همان بازی که در شب تاریک در هنگام خاموشی همه به جان هم می‌افتند و چشم چشم را نمی‌بیند و نگهبانان ورود نکرده‌اند، اینکه کاراکتر‌های ۰۰۱ در هر دو فصل از این قسمت جان سالم به در می‌برند نیز نکته دیگر‌ی‌ است! بازی مخصوص اسکویید گیم که در تاریکی و در محل خوابگاه اتفاق می‌افتد  کاراکترهای خاص فصل دوم اسکویید گیمقرار دادن شخصیت‌هایی از نسل زد (GenZ) و کاراکترهای رنگین کمانی در فصل دوم اسکویید گیم به گمان من فشاری از سمت نتفیلیکس است تا به این وسیله مخاطبانی از همه اقشار داشته باشد: یوتیوبر، خواننده رپ، دختر باردار، مادر و پسر و Hyun-ju در نقش تکاور سابق و ترنس (transgender) که الحق دلاور و دوست داشتنی بود. در هر صورت این تغییرات به مذاق من خوش آمد و دیالوگ‌ها و دغدغه‌های این شخصیت‌ها برایم عجیب یا دور از ذهن نبود. هر چند از آن جایی که می‌دانیم کمی دیرتر یا زودتر تمامی این کاراکترها قرار است کشته شوند پس نمی‌توانیم همذات پنداری به خصوصی با تک تک آن‌ها پیدا کنیم.بازیگر نقش تانوس با موی بنفش در اسکویید گیم که در واقعیت هم رپر و خواننده است. داخل پرانتز این که از ژنتیک است یا اب و هوا اما هر چه است این که کره‌ای ها هیچکدام سن واقعی‌شان را نشان نمی‌دهند از عجایب خلقت است! به سن بازیگرها در تصاویر نگاه کنید. کاپ کاراکتر روی مخ این فصل می‌رسد به خانوم جادوگر دوست نداشتنی که فقط نفوس بد می‌زد و هیچ ثبات شخصیتی نداشت! با تشکر از کاراکتر  Hyun-ju که در یکی از بازی‌ها دو چک اساسی مهمانش کرد و دل همه‌ی ما را خنک!بدون عنوان!در مجموع تقابل سونگ یی به عنوان یک شخصیت آگاه با بازیکنان دیگر که همگی انسان‌هایی شکست خورده و بدهکار مالی بودند، این که در مواردی به سونگ یی اعتماد می‌کردند و بعد می‌دیدند که اعتمادشان بی‌جا بوده به نظر من جای کار بیشتری داشت و سونگ یی خیلی زود مشابه فصل قبل در دل یک گروه جای گرفت که کمابیش بافتی مانند فصل اول داشت. بررسی سریال اسکویید گیم فصل دوم از نظر داستانیدر ابتدای شروع فصل دوم اسکویید گیم کمی نگران شدم که نکند قرار است دوباره همان بازی‌ها را ببینیم. مخصوصا این که کارگردان سریال پیش‌تر در ویدیویی اعلام کرده بود که فصل دوم و سوم را به دلایل مسائل مالی ضبط و پخش کرده است. اما به جز بازی اول باقی بازی‌ها جدید بودند و اینکه در برخی بازی‌ها شباهت‌هایی با بازی‌های بچگی ما ایرانی‌ها داشت برایم حتی خوشایند بود. مانند بازی یک قل دو قل. بازی سوم اما نفس گیر بود. این بازی روی معروف‌ترین پوستر این فصل هم قرار دارد و آهنگش هم بسیار دلنشین بود. به کره‌ای‌های بیچاره فکر میکنم که اگر با این بازی‌ها خاطره داشته باشند بعد از اسکویید گیم چه بر سر خاطرات بچگی‌شان می‌آید. بازی mingle در فصل دوم اسکویید گیم اسکویید گیم در فصل دوم به اندازه فصل اول میخکوب کننده نیست. دیگر با دنیای اسکویید گیم آشنا شدیم و تقریبا با موضوع متحیر کننده‌ای روبرو نمی‌شویم. در این فصل چند تغییر هم در روند بازی‌ها ایجاد شده است، مثلا بعد از هر بازی افراد باقی مانده می‌توانند تصمیم بگیرند که می‌خواهند ادامه دهند یا نه. اگر رای به رفتن شد، پولی که تا آن زمان جمع شده باشد بین افراد باقی مانده تقسیم می‌شد. همین موضوع طمع افراد را برمی‌انگیخت تا فقط یک بازی دیگر بازی کنند تا پول بیشتری نصیبشان شود. به علاوه رای به رفتن یا ماندن با یک برچسب بر روی لباس‌های افراد مشخص می‌شد. یعنی در هر لحظه معلوم بود نظر هر بازیکن در مورد بازی‌ها چیست. در این نقطه همانطور که انتظار داریم این موضوع باعث درگیری بین افراد می‌شود چرا که طرز بسیاااار عجیبی نتیجه رای‌گیری‌ها همیشه ۵۰-۵۰ می‌شود، بماند که این موضوع اصولا از نظر ریاضیاتی هم غیرممکن است! بماند که در هر قسمت زمان زیادی به نشان دادن روند رای‌گیری می‌گذشت که بخش کسل کنندهه فصل دوم به شمار می‌رفت.نکته دیگر این که در این فصل کمی سریال را از زاویه دید نگهبانان قرمز پوش هم می‌بینیم که به طرز بی‌منطقی بی‌رحم هستند در حالیکه از نظر وضعیت زندگی و موقعیت با بازیکن‌های داخل بازی چندان تفاوتی ندارند. و از فصل اول این سوال در ذهن من است که آیا برای دولت و پلیس سوال ایجاد نمی‌شود که سالانه ۴۵۶ نفر کجا غیب می‌شوند؟ بر طبق آرشیو اطلاعاتی که در فصل یکم دیدیم این بازی سال‌هاست به همین منوال ادامه دارد. در این سال‌ها فقط یک پلیس جوان و یک نفر با ضریب هوشی سونگ یی صرفا به فکر پیدا کردن ریشه ماجرا هستند؟ این‌ها سوالات من از فصل اول است که هنوز بی‌جواب مانده است. پایان بندی سریال اسکویید گیم در فصل دوماسکوییدگیم در فصل دوم خود ناتمام ماند. بازی ادامه دارد و افرادی در بیرون از جزیره بازی‌ها هنوز در پی پیدا کردن محل برگزاری بازی‌ها هستند. باند قاچاق اعضای بدن با جدیت به کار خود ادامه می‌دهد و دستگیر نمی‌شود. بیشتر به نظر می‌رسد که فصل سوم در واقع ادامه فصل دوم است تا یک فصل جدید. زمان پخش فصل سوم اسکویید گیم گفته می‌شود که فصل سوم بازی مرکب حوالی پاییز و تابستان ۲۰۲۵ روانه مارکت می‌شود. چاره‌ای جز انتظار نیست. در نهایت فصل دوم سریال اسکویید گیم (اگر فصل اولش را دوست داشتید) دیدنی و سرگرم کننده است.نظر شما چیست؟-----پینوشت: به نقدی که نوشتم لطفا نقد وارد کنید:)</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 23:12:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال افعی تهران به صورت کاملا سوگیرانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7-%D8%B3%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-r6kfognra8px</link>
                <description>پوستر سریال افعی تهرانهمین اول بگم که من طرفدار پر و پاقرص پیمان معادی هستم! از درباره الی تا جدایی نادر و سیمین و برادران لیلا و حتی چند ثانیه در وست ورلد، پیمان معادی هر جا رفت منم دنبالش رفتم. این افعی تهران واقعا چیز دیگه‌ای بود! من نه منتقد سینما هستم نه از حتی پایه‌ترین اصول سینما سر در میارم اما این سریال واقعا لذتبخش بود! ادامه متن ممکن است حاوی اسپویل باشد که حتما هم هست، احتیاط احتیاط!داستان سریال به نویسندگی پیمان معادی در نقش آرمان بیانی یک کارگردان ناموفق در عرصه کارگردانی، یک پدر شکست خورده در عرصه پدری و یک همسر نامناسب در عرصه همسری و حتی یک عاشق نصفه نیمه در عرصه عاشقی، اما یک قاتل تمام عیار در عرصه جنایت است! حدس این که افعی تهران ، یک قاتل سریالی که دست پلیس از او کوتاه است از قسمت‌های اولیه چندان دشوار نبود اما با این وجود تا اخرین قسمت سریال به امید یک پیچش داستانی تماشا رو ادامه می‌دیم و در نهایت شوکه هم می‌شویم...نقاط ضعف سریال افعی تهران۱- پایان بندی هر قسمتبرخلاف اغلب سریال‌ها، افعی تهران در هر قسمت در معمولی ترین و بی‌هیجان‌ترین جای ممکن تموم می‌شد. برای مثال پایان بندی سریال پوست شیر در هر قسمت فوق‌العاده بود اما افعی در نطقه‌ای تمام می‌شد که به راحتی می‌توانستی تلویزیون را خاموش کنی و قسمت بعدی را هر وقت که شد ببینی. ۲- رابطه غیرحرفه‌ای تراپیست و مراجعحتما می‌گویید این چیزی نیست که در دنیای واقعی اتفاق نیفتد اما راستش رابطه آرمان و تراپیستش که عاشقانه شده بود برای من منزجر کننده بود! این رابطه عاشقانه که در نهایت منجر به این شد که تراپیست آرمان با وجودی که از قاتل بودن اون خبر داشت،‌چیزی به پلیس گزارش نده که خب در فضای مجازی این جمله دست به دست می‌شد که: «حالا دیدید چرا نمیذارن زن‌ها قاضی بشن؟؟»سحر دولتشاهی در افعی تهران در نقش تراپیست۳- قسمت آخر!شخصا دوست داشتم که بیشتر به لایه‌های پنهانی درون آرمان پی ‌ببرم! رها شدن در کودکی توسط مادر به نظر نمیاد دلیل موجهی برای قتل کودک ازارهایی باشه که اساسا جنس آزارشون با جنس آزاری که آرمان دیده فرق می‌کنه! دوست داشتم اطلاعات بیشتری در مورد پدر آرمان به دست بیارم! نقش همسر پدر آرمان دقیقا چی بود؟ این‌ها همه مبهم بود و قسمت اخر یکم از سرباز کنی بود به نظر من!نقاط قوت سریال افعی تهران۱- انتخاب بازیگران به جز یکی دو مورد که علت وجودشون رو درک نکردم، انتخاب بازیگران در این سریال واقعا دلچسب بود. به خصوص نقش بابک (فرزند آرمان) که خوش درخشید. با این سریال ازاده صمدی هم در لیست مورد علاقه‌هایم در کنار لیلا حاتمی جا گرفت:) بازیگرها در ادای دیالوگ‌ها و تعامل با هم به شدت راحت و حرفه‌ای بودند به شکلی که گویی در حال تماشای یک مستند واقعی هستیم و نه یک سریال! دیالوگ‌ها به شدت واقعی، شوخی‌ها به جا،‌ دلخوری‌ها منطقی و واقعا لذت بردم.بازیگر نقش بابک در افعی تهران۲- موسیقی‌های متن و تیتراژ پایانیآخ از موسیقی‌های متن و تیتراژهای پایانی! خیلی باید هوشمند باشی که بدون ساختن یک قطعه موسیقی متن، با انتخاب موسیقی‌های شاهکار در جای مناسب در تدوینی درست به دل مخاطب رخنه کنی!۳- انتخاب سوژه درست!اشاره به موضوع مهمی مثل ترومای کودکی احترامم رو به سریال زیاد کرد. موضوع مهمی که من به عنوان کسی که سه چهار سال اخیر مدام در جلسات تراپی در حال حل این تروماهاست، با پوست و خون حسش کردم. این بود نظرات من در مورد افعی تهران.بین خودمان بماند که نوشتن نقد بر فیلم‌ها و سریال‌ها و در واقع پیدا کردن این توانایی آرزوی من است! دوست دارم نظرتان را در مورد متنی که نوشتم بدونم! پس پیش به سوی بخش کامنت‌ها👇🏻</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 03:50:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب‌ هایی که ۱۴۰۳ خواندم (فصل بهار)</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-swptputzbk0w</link>
                <description>«دغدغه‌های روزافزون انسان مدرن، او را از غرق شدن در دنیای کتاب باز می‌دارد. حال اینکه اگر یک چیز به قطع حال انسان امروزی را خوب کند، همان کتاب و غرق شدن در دنیای ذهن نویسنده‌هاست.»خیلی رسمی شد! حقیقت اینه که مشغله‌های واقعی و مشغله‌هایی که خودمون برای خودمون تراشیدیم، اعتیادی که به گوشی و فضای مجازی پیدا کردیم، تنبلی، تمرکزی که هر روز بیشتر از پیش به قهقرا می‌ره، همه و همه باعث میشه هر سال دریغ از پارسال گویان، کتاب‌های کمتری بخونیم (بخونم!) این شد که تصمیم گرفتم برای هر فصل یک نوشته در نظر بگیرم و در اون کتاب‌هایی که اون فصل خوندم رو به همراه دو خطی در موردش در اینجا منتشر کنم. سابق این کار رو در دفتر سالنامه‌ای که به این کار اختصاص داده ‌بودم می‌نوشتم. سابق که میگم چیزی حدود ۱۵ سال پیش که ۱۵ ساله بودم. خیلی از کتاب‌ها رو یادم رفته که خوندم ولی از اونجا که میگن: کم رنگ‌ترین جوهرها از قوی‌ترین حافظه‌ها ماندگارتره، نوشتن از ننوشتن خیلی بهتره!القصه تا اینجای سال که باشه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ من ۴ کتاب خوندم و در حال خوندن پنجمی و ششمی و ... هستم. این فهرست به روزرسانی میشه:شماره یک: دایی جان ناپلئون!کتاب دایی جان ناپلئون نوشته ایرج پزشکزاد که در سال ۱۳۴۹ منتشر شده است. همین اول بگم که من عاشق شخصیت اسدالله میرزا در این کتاب شدم! کتاب من رو به قدری گرفت که بلافاصله از هر جایی که می‌شد سریال دایی جان ناپلئون که برای چیزی حدود همون ۵۰ سال پیش بود رو پیدا کردم و عجیب اینکه در سریال هم عاشق شخصیت اسدالله میرزا با بازی پرویز صیاد شدم.(هشدار اسپویل) داستان از زبان پسری به نام سعید نقل میشه. دایی جان ناپلئون، دایی جان سرهنگ و آقا جان که داماد دایی‌جان هستند به همراه خانواده‌هاشون در یک باغ در جوار هم زندگی می‌کنن. داستان به لحن طنزگونه‌ای بین این سه خانواده و اقوامشون می‌گذره. این وسط یک عشق و عاشقی ریزی هم روایت میشه و در نهایت کتاب پایان قشنگی داره. در مورد این کتاب میگن که برترین کتاب طنز ایرانی هستش. خوندنش رو قطعا توصیه می‌کنم. حروف‌چینی کتاب و ظاهرش هم رنگ و بوی نوستالژی جذابی داره. خوندن این کتاب برای من در طول عید نوروز شاید حدودا ۱۰ روز طول کشید، اما کشش داستان واقعا بالاست. چاپ قدیم کتاب دایی جان ناپلئون نوشته ایرج پزشکزادبه طور کلی کتاب‌هایی که از زبان پسربچه‌ها یا بعضا مردها نقل میشه جذابیت بیش‌ از اندازه‌ای برای من داره. از این دست کتاب اتاق از اما داناهیو، کتاب‌های سری آبنبات از مهرداد صدقی، داستان جاوید از اسماعیل فصیح و همین دایی‌جان. اگر از این دست کتابی می‌شناسید لطفا حتما قطعا معرفی کنید.شماره ۲: ساحره پورتوبلوکتاب صوتی ساحره پورتوبلو نوشته‌ی پائولو کوئیلو، داستان دختری کولی‌ تبار را به تصویر می‌کشد که مادرش او را در کودکی بر سر راه می‌گذارد و رهایش می‌کند و همین اتفاق زندگی‌اش را دگرگون می‌سازد.به نقل از سایت کتابراهاین کتاب با قطع جیبی در یک مهمونی توسط برادر همسر کتاب‌خون و شاعرم بهم داده شد. چرا که خودش کتاب رو نپسندیده بود و میخواست نظر من رو در موردش بدونه. من اما عاشقش شدم! به حدی که گفتم من اگر دختری داشته باشم اسمش رو آتنا می‌ذارم!اصلا نمی‌خوام به این نکته اشاره‌ای بکنم ولی خیلی می‌شنوم که در مورد پائولو کوئیلو میگن که کتاب‌های زردی داره. اما من اصولا از این لفظ زرد هم نفرت دارم! بماند که این کتاب پر از جمله‌های قشنگی بود که دوست داشتی مدام زیرشون خط بکشی و تکرارشون کنی. من کتاب رو دوست داشتم، به شدت خوش‌خوان و خوش‌دست بود. دست مریزاد به ایلیا حریری بابت ترجمه کم نظیری که از این کتاب ارائه کرده بود.(هشدار شاید اسپویل)کتاب مجموعه‌ای از خاطرات افراد مختلف از همسایه و مادرخونده و دوست و همکار و استاد که توسط شخصی که شیرین در طی داستان از اون به عنوان نامزدش در اسکاتلندیارد یاد می‌کنه، جمع آوری شده. داستان در مورد دختری کولی تبار به نام شیرین و معروف به آتناست که در کودکی به فرزندی گرفته میشه و طول زندگی تجربیات مختلفی در باب عرفان و دین و عشق پیدا می‌کنه. با سن کمی که داره تاثیرگذاری بالای اون روی افراد مختلف باعث تمایزش میشه. فکر میکنم خوندن این کتاب برای خانوم‌ها شاید کمی جذاب‌تر باشه، به لحاظ همذات پنداری.شماره ۳: مزخرفات فارسیکتاب مزخرفات فارسی اثر رضا شکراللهی رو از کتابخونه گرفتم. در جستجو برای این نوشته به طرز عجیبی ‌pdf کتاب رو از سایت ققنوس پیدا کردم که خب ما که بخیل نیستیم بفرمایید: دانلود کتاب مزخرفات فارسی.کتاب مزخرفات فارسیکتاب کوچک و کم حجمی که بیشتر به صورت جستارنویسی جمع آوری شده بود. هر چند خود نویسنده هم به این اشاره کرد که این کتاب مجموعه چندتا از یادداشت‌هاش در مورد زبان فارسی است. دوستش داشتم. به نکات خوبی اشاره کرده بود. اگر مثل من خوره ادبیات هستید و اشتباهات املایی انشایی کفر شما را در میاورد و و برعکس ظریف بازی های زبان فارسی شمارو به وجد میاره، خوندنش لذت بخشه و این وسط یکی دو نکته هم یاد می‌گیرید که خالی از لطف نیست.لحن نویسنده را بخوانید:دمار از روزگار یعنی کجا؟ کمتر کسی هست که روزی به کسی وعده نداده باشد دمار از روزگارش درآورد. کلاً دست به تهدیمان خوب است. البته بیشتر وقت‌ها هیچ غلطی هم نمی‌کنیم یا بهتر است بگویم نمی‌توانیم بکنیم، ولی همین که سر طرف داد می‌کشیم: «دمار از روزگارت درمی‌آورم»، دلمان خنک می‌شود. حالا این که بعضی‌ها کینه‌جوتر از بیشتر ما هستند یا دستشان به جایی بند است یا پشتشان به جایی گرم یا اصلاً خودشان منبع گرما و اصل دستگیره‌اند، داستانش فرق می‌کند. این‌جور جاهاست که خبرش را می‌شنویم و برای دیگران هم تعریف می‌کنیم که فلانی یا فلان جا دمار از روزگار فلان کس درآورد. خیلی ساده، یعنی بیچاره‌اش کرد. اما خودِ دمار یعنی چه؟به نقل از سایت انتشارات ققنوس شماره ۴: کتاب شاهراه تاثیر گذاریکتاب شاهراه تاثیرگذاری یک PDF با دانلود رایگان است که زحمتش را شاهین کلانتری کشیده. شاهین کلانتری که اگر موفق شدید من را از وبلاگ سایت خودش و سایت مدرسه نویسندگی‌اش بیرون بیارید! اول بفرمایید: لینک دانلود کتاب شاهراه تاثیرگذاریاین کتاب را برای بار دوم در شب‌های طولانی عید امسال خواندم. برای منی عاشق نوشتن هستم و تولید محتوای متنی بخش بزرگی از منبع درآمدی من رو تشکیل می‌ده و اگر خدا بخواد تصمیم دارم تا قبل از سی سالگی که یک سالی بهش مونده کتابی منتشر کنم، مطالب شاهین کلانتری کلاس درس و دانشگاست. این کتاب هم به شیوه جستارنویسی نوشته شده و شامل نکته‌های به اندازه (نه طولانی) در مورد زبان و نوشتن و غیره‌است. شیرین و خوش‌خوان و صد البته توصیه می‌شود.نصفه گذاشته‌هایم از سال قبل و در صف خواندنسال پیش تصمیم گرفتم که اگر کتابی من را نگرفت همانجا رهایش کنم. قبل‌تر تصور می‌کردم هر کتابی که به دست گرفتم را باید حتما تا انتها بخوانم وگرنه به ساحت کتاب و نویسنده بی احترامی ‌میشد. حالا اما تصمیم دیگری گرفتم با این شکل که اگر کتابی واقعا خوش‌خوان نبود یا بد ترجمه شده بود یا  من فعلا در شرایط روحی مناسبی برای خواندنش نبودم! بگذارمش کنار و در وقت دیگری سراغش بیام.نمایشنامه رومئو ژولیت اثر شکسپیر و ترجمه دکتر علائدین پازادگاری (شاید ترجمه دیگری منو جذب کنه - اگر می‌شناسید لطف کنید) - از کتابخانه گرفته بودمکتاب داستان کوتاه نقاب مرگ سرخ از ادگار آلن پو ترجمه کاوه باسمنجی (فوق العاده بود اما انگار باید در وقت دیگری سراغش برم) -  از کتابخانه گرفته بودمکتاب جنایت و مکافات اثر داستایوسکی ترجمه محمد صادق سبط الشیخ - از کتابخانه خودمکتاب ۴۸ قانون قدرت با ترجمه لیلا رضیئی از کتابخانه خودم (۱۸ قانون اول رو خوندم و راستش دوستش داشتم!)در صف خواندننمی‌دانم مریضی من است یا همگانی‌ست اما وجود صدها جلد کتاب نخوانده در کتابخانه‌ی خودم! از استرس اینکه نکند کتاب‌هایم تمام شود همچنان هر دو هفته از کتابخانه ۴ کتاب می‌گیرم:این سری این ۴ کتاب را گرفتم:دو قدم این ور خط از احمد پوری (تا اینجا جذبم کرد)شب نشینی در جهنم از ابراهیم رهانون نوشتن از محمود دولت آبادیحالا حکایت ماست از عمران صلاحیخلص و تمت، البته فعلا.تا شما نپرسیدید خودم بگم که نه! بیکار نیستم! از بچگی دست همه عروسک دادن دست من کتاب! اینه که بالاترین نقطه خونه که همه مبل سلطنتی میذارن من کتابخونه گذاشتم. به علاوه هفته‌ای ۲۰ هزار کلمه تولید محتوا می‌کنم باید ذهنم همیشه تازه باشه. برای همین زیاد می‌خونم و خب راستش عشق می‌کنم!کامنت‌هایتان را می‌خوانم:)</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 11:25:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافاتِ ذهنِ جدیدا مغشوشِ من!</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%90-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%BA%D8%B4%D9%88%D8%B4%D9%90-%D9%85%D9%86-eitne9rv5nem</link>
                <description>این نوشته قرار است خیلی درهم برهم باشد، چون توی سر من همه چیز درهم برهم است. دو ماه است به خانه‌ی جدید آمده ام  و در حالیکه انتظار داشتم سکوت فوق العاده‌ی این خانه و نورگیری عالی‌اش باعث شود من هر روز ویدیوهای جذاب تولید کنم، کسب و کارم را رشد بدهم و درآمدی داشته باشم که دیگر غم تمدید مغازه و خانه و قسط و وام و خریدهایم را نداشته باشم، با روزهایی مواجه هستم که تا لنگ ظهر در تختم وقت تلف می‌کنم و تا شب از عذاب وجدانِ حاصل از این اتلاف وقت با خودم در کشمکش هستم. لیست کارهایی که باید انجامشان بدهم بلند بالا و همت من برای انجام دادنشان قد ارزن!این نوشته تقریبا مصادف شد با سالگرد روزی که همه چیز به یکباره بهم ریخت و جمع کردنش انگار دیگر از توان من خارج شده است. در نوشته‌های قبلی‌ام(کسب و کاری که به فنا رفت) به کارهایی که به اشتباه از من سر زده بود اشاره کرده بودم اما برای خودم هم عجیب است که: در آستانه ی یک سال کامل بعد از نوشته ی بالا راستش هنوز هیچ قدم مثبتی برای بهبود اوضاعم برنداشتم. آنها که مرا از نزدیک می شناسند میدانند که برای خودم کم کسی نیستم، از مهارت ها و ارتباطات بگیر تا استعدادها و توانایی ها. تنبل نیستم! بی نظم نیستم! از زیر کار در رو اصلا نیستم! اتفاقا الهام بخش خیلی ها بودم که کارشان را شروع کنند. من کلی چیز برای ارائه دارم! اما... «نکند ندارم، نکند دارم خودم را گول میزنم؟» این بلندترین صدای داخل ذهن من است. «خب میروم یاد میگیرم! آره همین کار را میکنم!» یک لحظه آرام می شوم بعد: «خب چی یاد بگیرم؟ بهتر است اول مهارت های نصفه نیمه ام را تکمیل کنم: خب طراحی سایت بلدم، طراحی گرافیک بلدم، خوب می نویسم، دو زبان را مسلطم، به مطالعه علاقه مندم،‌ می توانم صفر تا صد یک کار را به تنهایی و به نحو احسن انجام دهم، با تکنولوژی اخت شدم، یک کسب و کاری دارم که هرچند اشتباه اما زمانی در اوج خودش بود و کلی به من پول داد و هنوز هم دارد میدهد و... »پس من که کلی کار بلدم! هیچ کدامشان هم نصفه نیمه نیست! پس چرا اینقدر احساس ناتوانی دارم؟ چرا انگار هیچ کاری از من برنمی آید؟ چرا در اینستاگرام همه ماهانه بالای پونصد میلیون درآمد دارند و من فقط آنقدری دارم که قسط‌های تمام نشدنی‌‌ام را بدهم؟ چرا در نهایت نه مدل ماشینم بهتر می شود و نه محل زندگی ام بالاتر می رود؟  چرا نمی توانم برنامه ریزی کنم؟ چرا با اینهمه مهارت من اینهمه پول ندارم؟ چرا از نور و سکوت این خانه استفاده نمیکنم؟ چرا درآمد دلاری ندارم؟ دراپ شیپینگ و ترید چیست که همه دارند از آن راه پولدار می شوند؟ نکند مهارت هایم به درد بازار نمی خورد و پول الان در جای دیگریست؟ چرا با اینکه فقط ۲۸ سال دارم حس میکنم برای هر کاری دیگر دیر است؟ مگر من همیشه خودم به همه نمیگفتم که سن فقط یک عدد است و تو چه بخواهی چه نخواهی روزی ۴۰ ساله می شوی و در آن روز بهتر است مشغول انجام کاری باشه که دوستش داشتی؟ چرا روز و شبم به طور خلاصه شده تلف کردن وقت تا پاسی از ظهر و کشیدن عذاب وجدان تا پاسی از شب و شمردن لایک های اینستاگرامم؟یعنی اگر بخواهم وضعیتم را به تصویر بکشم تصویر زیر گویای همه چیز است:من این روزها این شکلی ام!میگویند انگیزه از درون آدم می آید! خب درونم که آشوب است، تکلیف چه می شود؟نکند دچار سندروم ۳۰ سالگی شده ام؟ افسردگی گرفتم؟ آیا ایام به کام خواهد شد؟ من واقعا امیدوارم...نظراتتان البته برایم از همیشه ارزشمندتر است❤️</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 15:08:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر فقط در حال یادگیری هستی وِل معطلی!</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D9%90%D9%84-%D9%85%D8%B9%D8%B7%D9%84%DB%8C-qu5ayrkwhr1u</link>
                <description>یادگیری و به کار بستنمن نمی گویم شاهین کلانتری می گوید!چون ایده‌ی این نوشته از کتابی تحت عنوان شاهراه تاثیرگذاری از شاهین کلانتری به ذهنم رسید و از آنجایی که بر طبق عنوان یکی از فهرست های همین کتاب به این نتیجه رسیدم که: ۱-  نظر همه ی ما در مورد همه ی موضوعات مهم است و ۲- اینکه خودم به این درد دچار هستم، پس این مقاله را با نام و یاد خدا شروع میکنم.البته شما خودتان بروید کتاب را بخوانید و فهم کنید، من از جنبه ی خودم می خواهم چند خطی بنویسم.در کتاب به طور خلاصه می گوید که خیلی از ما با یادگیری خودمان را گول میزنیم. یعنی یادگیری برای ما دایره‌ی امنی است که دوست نداریم از آن خارج شویم. با خواندن این جمله به خودم برگشتم و دیدم ای داد بیداد منم که همینم!مراحل یادگیری یک موضوع جدید برای من:من اساسا عاشق یادگیری هستم. دوست دارم از همه چیز سر دربیاورم و این برای من واقعا لذت بخش است. خیلی مباحث و علوم شاید به صرف خواندن کتاب ها و دیدن فیلم‌ها به دست بیاید اما مشکل آنجایی است که این چرخه ی یادگیری با تجربه کردن کامل نشود. ساده تر بگویم خیلی از ما می خواهیم کاری را شروع کنیم. مراحل زیر را احتمالا  طی می‌کنیم:۱- در اینترنت در مورد آن کار جستجو میکنیم.(مثلا سئوی سایت یا نقاشی آبرنگ)۲- مهارت های لازمه اش را در میاوریم.(مثلا آشنایی با مفاهیم اولیه یا تکنیک های نقاشی)۳-  در یک یا چند دوره ی آموزشی مرتبط با آن موضوع ثبت نام می کنیم.۴- به طور منظم شروع به دیدن دوره ی آموزشی می کنیم(البته در حالت خوشبینانه)۵- به مباحث سخت می رسیم و دلسرد می شویم! اما ادامه میدهیم...۶- من در این مرحله نظرات بقیه در مورد آن کار را در فضاهای مجازی می خوانم تا از مسیرم مطمئن شوم.۷- یکی دوتا پیج اینستاگرامی و کانال یوتیوبی را در آن خصوص فالو میکنیم تا آموزشمان را تکمیل تر کنیم.چه شگفت انگیز! ۷ مرحله ی خفن را از سر گذراندیم.اما راستش را می خواهی؟ تا این مرحله هیچ کاری نکردیم!یعنی به هیچ عنوان منکر ارزش یادگیری نمی شوم، بیشتر مد نظرم این است که بگویم کار ما در این ۷ مرحله مثل این است که چندین کتاب شنا خوانده باشیم اما همه بر این موضوع واقف هستیم که تا وسط استخر نیفتیم عملا نمی توانیم بگوییم که شنا بلدیم.این نوشته بیشتر تلنگری برای خودم بود تا حواسم باشد بیش از اندازه خودم را مشغول و سرگرم مراحل یادگیری نکنم و هر چه سریعتر شروع به به کار بستن دانسته هایم بکنم.نظر شما چیست؟ تجربه های مشابهی دارید؟ خوشحال میشوم اگر در این خصوص بحث کنیم.</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 16:24:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسب و کاری که به فنا رفت(۸ درسی که گرفتم - قسمت۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%B8-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B2-ge2nq9r7vcx5</link>
                <description>هر چقدر که باورش برایم سخت است که از نوشتن قسمت قبلی این نوشته یعنی این نوشته ۲ هفته می گذرد، اما خب واقعا دو هفته گذشته است. این در حالی است که به خودم و به شما قول داده بودم که از این به بعد(در واقع از اون به بعد) بیشتر و مرتب تر بنویسم.قضیه به آنجایی رسید که ۴ اشتباهی که باعث شد کسب و کارم به فنا برود را توضیح دادم.به طور خلاصه:۱- همه ی تخم مرغ هایم را با اصرار داخل یک سبد گذاشته بودم.۲- بدون هیچ برنامه ای و صرفا با توکل به خدا جلو می رفتم.۳- گیر کردن بر سر دو راهی‌ها و چند راهی‌ها چون اساسا راه اصلی را مشخص نکرده بودم.۴- تعلل و بیش از حد مکث کردن برای گرفتن تصمیمات!امروز میخواهم در مورد ۴ اشتباه بعدی صحبت کنم. بماند که در تک تک این ۸ درسی که گرفتم درس‌هایی است برای آنان که می اندیشند، منتهی چون من اینجا کلمات قلمبه سلمبه‌ی بیزینسی به کار نمی‌برم شاید باعث بشه کمتر جدی‌ام بگیرید که فدای سر همگی‌مان. به قول یک ضرب المثل ترکی استانبولی که می گوید: ریش که نداریم که حرفمان خریدار داشته باشد! (Sakalımız yok ki sözümüz dinlensin)بگذریم و اگر نوشته‌ی قسمت یک را خواندید بریم برای ادامه ی داستانی که این روزها عمیقا درگیرش هستم.تخصیص بودجه در کسب و کار۵- اشتباه پنجم: با درآمد حاصل چه کردی ای دختر؟ چال چولش کردم!اشتباه پنجمم ناتوانی در تخصیص بودجه برای قسمت های مختلف کسب و کارم بود. برای مثال هیچ اعتقادی به تبلیغات برای کسب و کارم نداشتم، این شاید بزرگترین اشتباهم بود. نه که فکر کنید در مورد تبلیغات و اهمیتش شک داشتم. مقداری از این موضوع به این برمی‌گشت که از محصولم و کیفیتش مطمئن نبودم و نمیخواستم شلوغش کنم. دوست داشتم به کسانی کمک کنم که دست تقدیر سر راهم قرارشان داده است یا دوست و آشنا معرفی‌شان کرده کمک کنم و الزامی نمی دیدم به دنبال افراد جدید بروم. ذاتا همیشه از اینکه یکهو همه توجه‌ها به سمتم جلب شود استرس می‌گیرم و این را به کسب و کارم منتقل کردم. فکر میکردم برای تبلیغ کردن حتما باید خیلی خفن تر از اینی که هست باشم. حتما باید محصولم چنین باشد و چنان باشد. همچنین همیشه به تبلیغ به چشم یک هزینه نگاه میکردم نه یک سرمایه گذاری بلندمدت یا فکر میکردم اگر بلافاصله از تبلیغم خریدی حاصل نشود ضرر کرده ام. هر چند به چشم بارها خلافش را می‌دیدم.این ها همه اشتباه بود. طبعا با اصطلاحاتی مثل brand awareness (آگاهی از برند) آشنا نبودم و خبر نداشتم اگر فعلا و ظاهرا هم ضرری کنم در طولانی مدت همه چیز فرق خواهد کرد. همین باعث شد روند رشد کردنم خیلی کند باشد. مثل کسی بودم که میانه‌ی رودخانه مچ پایش بین سنگ‌ها گیر کرده و نمی‌تواند حرکت کند و بقیه را می‌بیند که با سرعت دارند به سمت دریا میروند! دقیقا چنین حسی داشتم، با این تفاوت که من اگر میخواستم می‌توانستم پایم را از لابلای سنگ ها بیرون بکشم.مورد دیگر این بود که چون نقشه‌ی راه مشخص نبود، نمی‌دانستم دقیقا کی باید تبلیغات کنم و تا به خودم می‌آمدم یا ماه تمام می‌شد یا از یک مناسبت خوب می‌گذشت و دیگر برگزاری کمپین فروش عملا بی‌تاثیر بود.البته در بخش بهبود تجهیزات کارم خوب عمل کردم، هر چند به دلیل همه ی ۵ ایراد قبلی این مورد کمکی به پیشرفتم نکرد؛ حداقل نه آنقدری که انتظارش را داشتم.۶- اشتباه ششم: نکند آنقدرها هم که فکر میکنم خوب نباشم!ترس در کسب و کار اشتباه ششم من از ترس ناشی می شد. من تقریبا از همه چیز می ترسیدم:نکند آنقدری که همه می گویند خوب نیستم؟نکند محصولم آنقدر که فکر میکنم خفن نیست؟نکند نتوانم مردم را راضی کنم؟اگر بگویند بد است؟. اگر بگویند گران است؟ اگر بگویند پشتیبانی ضعیف است؟ اگر بگویند کم است زیاد است....و اگر بگویند هایی که در جان و دلم رخنه کرده بود، باعث شد خیلی بیش از حدی که باید دست به عصا حرکت کنم و تا حد زیادی به مردم باج‌هایی بدهم که بعدا کنترل کردنشان برایم بسیار سخت شد. محصول من(که بعدا در موردش حتما می نویسم) یک محصول آموزشی بود و شاید استانداردهای جهانی را رعایت نمی‌کرد اما برای من که هیچ آشنایی با روند تولید و ارائه ی یک محصول نداشتم هر قدمی اشتباه به نظر می‌آمد. همین الان اگر در اینترنت سرچ کنید: مراحل تولید یک محصول آموزشی، متوجه می‌شوید که مراحل چقدر آشکار و واضح است.  من قبل از اینکه یک محصول ایجاد کنم حتی یک مقاله نخواندم. همین باعث شد برای اینکه رضایت همه را جلب کنم(که غیرممکن است) فقط برای خودم دردسر بخرم. یعنی مقیاس هزینه ای که دریافت میکنم در برابر خدماتی که ارائه میکنم خنده دار به نظر برسد.۷- اشتباه هفتم: همه کارها را خودم بلدم، خودم انجام میدهم!کارگروهی در کسب و کارفکر نمیکنم نیاز باشد این مورد را خیلی طول و تفصیل بدهم. اصل آن است که وقتی عایدی شما از کسب و کارتان به حد معقولی رسید بهتر است دیگر با هر کاری خودتان مشغول نشوید. یعنی به جای بودن در جایگاه یک مجری ساده، به مغز کسب و کارتان تبدیل شوید. شاید خواندن این مطالب این حس را در شما ایجاد کند که با چه موجود دست و پاچلفتی و مفلوکی روبرو هستید اما حقیقتش من در نوع خودم آدم بسیار با کمالاتی هستم، بگذارید کمی از خودم تعریف کنم: من شامل یک سری مهارت های فنی هستم: مثلا طراحی سایت بلدم، از سئوی سایت سر در می‌آورم، یادگیری سخت ترین نرم افزارها برای من نیم‌روز طول می‌کشد، کار گرافیک انجام می‌دهم و خلاصه با کامپیوتر و اینترنت و هر آنچه به آن مربوط است کاملا اخت هستم. همچنین من مهارت‌های غیرفنی زیادی دارم: دو سه زبان را مسلط هستم، خیلی خوب نقاشی می‌کشم، بسیار کتاب خواندم پس خوب می‌نویسم، دایره لغات بالایی دارم و سرعت خواندن و درک مطلبم به شدت بالاست، سخت ترین شعرها را تحلیل می‌کنم، سابق معلم و مشاور بودم پس صبر حوصله ی بالایی در آموزش دادن دارم راستی ریاضی‌ام هم خیلی خوب است و عاشق فلسفه و مسائل فراطبیعی هستم. مهارت های نرم هم دارم: توانایی حل چالش، توانایی حل مساله، مدیریت زمان، سازگاری با شرایط کاری سخت، حل تعارض، وجدان کاری، پایبند بودن به برنامه زمانی و از این دست مهارت‌ها.خب نتیجه؟  باید یک صفحه اینستاگرامی بزنیم: خودم میزنم!باید یک کاور طراحی کنیم: خودم میزنم!باید تولید محتوا کنیم: خودم میکنم!ادیت فیلم ها: خودم ادیت میکنم.باید متن تبلیغی بنویسیم: خودم می نویسم!باید کسب و کار را بزرگ کنیم: خودم در موردش تحقیق میکنم.باید محصول تولید کنیم: خودم فکرش را میکنم.باید بفروشیم: خودم!مدیریت پلتفرم: خودم!برنامه ریزی: خودم!خودم و خودم و خودم و روزی که ۲۴ ساعت بیشتر نبود و منی که  تراکتور نبودم و یک جایی کم می‌آورم و کم هم آوردم. چرا؟ چون معتقد بودم بودجه‌ای برای دادن به غریبه ندارم(مورد ۵ همین مقاله را بخوانید)، تازه حتما هیچ کس به اندازه ی من دلش برای کار من نمی‌سوزد که درست انجامش بدهد و میخواهد از زیرش در برود و منم حوصله بحث ندارم پس بیخیال خودم انجامشان می‌دهم.البته این موضوع را بعدا تا حدودی کنترل کردم(بماند که شرایط موجود باعث شد همه‌ی کارمندانم را تعدیل کنم)۸- اشتباه هشتم: سندرم باکستر!باکستر اسم اسبی در رمان قلعه حیوانات نوشته‌ی جورج اورول است. این اسب نجیب که از قضا بسیار سخت کوش است فقط سخت کوش است. یعنی به اصطلاح عامیانه سرش را انداخته پایین و فقط کار میکند و زیاد کاری ندارد در اطرافش چه میگذرد. البته دقیق مطمئن نیستم عنوان درستی برای این اشتباه آخرم گذاشته باشم اما همینقدر میدانم که من هم فقط سخت کوشی می‌کردم. روزانه تا ۱۲ ساعت یکجا می نشستم و برای کسب و کارم فعالیت می‌کردم. یا نه، در واقع پی جبران اشتباهاتی که در ۷ مورد قبلی گفتم بودم! همیشه معتقدم که اصلاح کردن یک چیز از دوباره درست کردن آن سخت تر است و من این را با گوشت و خون لمس کردم اما به قول آن جمله ی معروف: چگونه به تاولهای پاهایم بگویم این همه راه را اشتباه آمده ام؟ این می‌شد که زیاد کار میکردم اما هوشمندانه کار نمیکردم! همین هم منتج می شد به خستگی مفرط، ناامیدی و حالتی که انگار داری روی تردمیل میدوی: میدوی اما به جایی نمیرسی:)مخلص کلام اینکه: I am a human after all and You’re only human after all! همه انسانیم و اشتباهات برای ماست.(اینم گوش کن)اگر از حال الانم بپرسی خوشحالم از اینهمه درسی که شانس گرفتنش رو داشتم و اینهمه تجربه که به واسطه ی قدم های خودخواسته ام بهشون رسیدم که ارزشش در کلام نمیگنجه. حالا دیگه قوی تر شروع میکنم و میرم به استقبال درس‌های جدید و تجربیات جذاب تر. فکر میکنم همینقدر کافیه.اگر تا اینجای نوشته آمدی که دمت گرم و غمت کم.نظرت رو با من در میون بذار، از تجربیاتت بگو و بذار حس کنم زندگی ارزش جنگیدن رو واقعا داره ?تمام. ساعت ۲ بامداد.</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Sun, 04 Dec 2022 01:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسب و کاری که به فنا رفت!(۸ درسی که گرفتم - قسمت ۱)</title>
                <link>https://virgool.io/coffeete/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-npspsratp5k3</link>
                <description>اشتباهات رایج در کسب و کارالان که می خواهم این نوشته را شروع کنم به این فکر میکنم که کاش حساب کاربری ام در این سایت به اسم خودم نبود. یعنی کاش یک اسم مرموز با یک عکس معمولی داشت، چون در آن صورت می توانستم با خیال راحت بنویسم که طی ده روز آینده باید تقریبا ۱۵ میلیون قسط به بانک و حقوق به دو نفر کارمند بی نواتر از خودم بدهم در حالیکه موجودی حسابم فقط ۲ میلیون است!(در ادامه میگویم چه شد که به اینجا رسیدم و اصلا چه کار میکنم و چه کار می کردم و چه کار باید انجام می شد، صبر کنید.)حالا که به اسم و عکس واقعی ام هستم باید وانمود کنم که خیلی پول دارم  و هیچ مشکلی نیست و من از خیلی قبل‌تر به فکر چنین روزهایی بودم و پس اندازم مکفی است برای ادامه ی حیات بدون کسب درآمد تا مدتی نامعلوم!بگذارید حالا که وقت وقت مرثیه است چند تا اشتباه مهلکم را در زمینه کسب و کار کوچکم را که یک پیج اینستاگرامی در حوزه ی آموزش زبان بود و بعدها رشد کرد، به شما بگویم. البته همین اول یک نکته را بگویم و آن اینکه من در تخصص خودم که همانا آموزش زبان است به قدر کافی و وافی متخصص هستم، شواهد و قرائن همه این را ثابت می کنند. اینجا میخواهم از اشکالاتی که در زمینه‌ی راه اندازی یک بیزینس کوچک داشتم صحبت کنم. (این را برای گذاشتم که اگر از زبان آموزانم کسی گذرش به اینجا افتاد فکر نکند سرش کلاه رفته!) در ادامه ی این نوشته درس های زیادی است برای آنانکه می اندیشند، اینها صرفا تجربیات من هستند که در این راه بسیار تازه کار هستم و از طرفی عشقم به یادگیری مفاهیم جدید نمی گذارد ساکت بنشینم. برای اینکه مطالب در این مقال و هم در حوصله ی شما بگنجد دو قسمتش کردم. پس هوشیار  و تا آخر این مقاله همراه من باشید:Do NOT put all your eggs IN one basket!۱- اشتباه اول: همه ی تخم مرغ هایت را آخرم توی یک سبد گذاشتی؟همه جا می خواندم و به نظرم منطقی بود که نباید همه ی تخم مرغ ها را در یک سبد بگذارم،‌عوضش من چه کار کردم؟ بله درست حدس زدید: همه تخم مرغ هایم را در یک سبد گذاشتم. یعنی همه ی تمرکزم، وقتم، هدفم و هزینه ام را روی صفحه ی کسب و کارم در اینستاگرام گذاشتم. نتیجه؟ پرسیدن ندارد! اگر داخل ایران هستید میدانید که در این برهه ی حساس کنونی چه بر سر اینستاگرام و کسب و کارهای اینستاگرامی آمده است. من عملا با بودن و رشد کردن در ”یک” پلتفرم مشخص افسار کسب و کارم را (و خودم را) دست کسان دیگری داده بودم. در حالیکه اگر عاقلانه تر عمل میکردم الان در یکی دو پلتفرم دیگر هم اسمی برای خودم دست و پا کرده بودم و در چنین شرایطی می توانستم از پلتفرم دیگر کارم را ادامه بدهم.۲- اشتباه دوم: حالا بریم جلو ببینیم چی میشه!من در ابتدای مسیر هیچ پلن درآمدی برای کسب و کارم نداشتم. یعنی تقریبا هر اصطلاح مربوط به کسب و کار که میدانید را همین جا لیست کنید: من هیج ایده ای در مورد هیچکدام از این ها نداشتم!بوم کسب و کار، مدیریت بودجه، تخمین ریسک، مدیریت سرمایه و منابع انسانی، مخاطب هدف، ویژن، رقبا، تحلیل بازار، فروش و بازاریابی و you name it! من اصلا نمی دانستم اینها چه هستند. بعدا که فراخور موقعیت در کلاس های آنلاین متنوع شرکت کردم و یا در کانال های یوتیوب در مورد مفاهیم بیزینسی خواندم فهمیدم که چقدر دانستن این کلمات می توانست مسیرم را روشن کند. یعنی درست است نباید زندگی را سخت گرفت، اما خداییش اینقدر هم نباید آسان می گرفتمش!۳- اشتباه سوم: باشه برویم ولی، از کدام طرف برویم؟اشتباه سومم از اشتباه دومم ناشی شد. چون نمیدانستم مسیر چیست پس طبعا نمی دانستم قدم بعدی کدام است. همین شد که مدت زیادی گذشت و کسب و کار من هیچ درآمدی نداشت و صرفا به یک کار دلی و داوطلبانه تبدیل شده بود. حتی به کار بردن لفظ کسب و کار هم برای آن اشتباه بود، چون هیچ محصولی نبود، چون هیچ ایده ای در مورد چگونگی روند ایجاد یک محصول متناسب با تارگت مارکت، پروموت آن،‍ نیاز بازار، شیوه ی درست قیمت گذاری، تبلیغات و فرآیند بازاریابی نداشتم.این جا یک نکته را روشن کنم: اولین روزی که پیج اینستاگرامم را زدم کارمند ساده‌ی یک مجموعه ی آموزشی کنکور بودم و صرفا یک صفحه‌ی اینستاگرامی راه اندازی کردم. نه در چشم اندازش به فکر کسب درآمد بودم و نه اصولا تصورش را می کردم بشود از چنین فضایی درآمد داشت. قضیه به سال ۱۳۹۸ برمیگردد که این چیزاها چندان متداول نبود یا حداقل من از آن اطلاعی نداشتم. (الان را نبینید همه یک پیج دارند!)حقیقتا دنیای کسب و کار بسیار جذاب است.۴- اشتباه چهارم: علاوه بر عجله کردن، عجله نکردن هم کار شیطان است!اشتباه چهارمم تعلل کردن بود! من برای انجام هر کاری تا جایی که راه داشت تعلل می‌کردم. یعنی به این نتیجه می رسیدم که الان باید دیگر سایت راه اندازی کنم، چه کار میکردم؟ تا می شد این کار را عقب می انداختم. الان وقت تبلیغات است: حالا صبر کن بذار از ماه بعد! الان باید محصول جدید رونمایی کنیم: حالا بذار ببینم چی میشه... و این تعلل ها من را خیلی عقب انداخت. یعنی از آنهایی بودم که آنقدر فال حافظ می گرفتم تا بالاخره حافظ بگوید: برو بابا تو اینکاره نیستی! و من با خیال راحت می نشستم.حواسم نبود که هر لحظه‌ای که من در حال سبک سنگین کردن یک موقعیت هستم، یا برای انجام کاری تعلل میکنم یک نفر دیگر آن کار را انجام میدهد و نتیجه اش را می گیرد و در  فضای کوچک رقابتی ما، بعد از نفر اول، هر کاری کنی صرفا تقلید به حساب می آید. تازه اگر شانس بیاوری و گرفتار متلک ها و اتهام های ناشی از ایده دزدی نشوی! همین تعلل ها باعث شد موفقیت هایی که شاید در شش ماه قابل کسب کردن بود، در دو سال کسب می شد و یا حالت هایی اتفاق می افتاد که یک کار &quot;الان&quot; مهم بود که انجام شود و اگر شش ماه بعد انجامش دهی هیچ فایده ای ندارد.اشتباهات پنجم تا هشتم را در مقاله ی بعدی می نویسم. همچنین چیزهایی که آموختم را.لینک قسمت دوم این مقاله در این قسمت قرار خواهد گرفت.یک سری کلمات را هم به سایت متمم لینک کردم اگر خواستید بیشتر بخوانید.نظرات ارزشمند شما را خواندن مایه ی شادمانی من است، دریغش نکنید!همین.</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 19:26:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادم رفته بود: من عاشق نوشتن هستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-kkkjeukqhnyh</link>
                <description>همین دو سه روز پیش بود که یک ایمیل دریافت کردم.با این مضمون که بهناز! امیدوارم حالت خوب باشد و چنین باشی و چنان. نوشته ات را در سایت ویرگول خواندم و خیلی خوشم آمد چرا دوباره نمی نویسی؟باورتان میشود؟ در سال ۲۰۲۲ من از یک شخص حقیقی ایمیلی دریافت کردم در مورد یک نوشته ام!؟ آن هم نوشته ای که یک روزی در ۲۳ سالگی نوشته بودم و همینجا رهایش کرده بودم و راستش در هیاهوی زندگی به کل فراموشش کرده بودم.چند وقت پیش کتاب روشنایی های شهر را می خواندم که اتوبیوگرافی چارلی چاپلین بود. چارلی چاپلین اوایل که معروف شده بود و چند فیلم کوتاه ساخته بود، مردم برایش نامه میفرستادند که بگویند چقدر خفنی، باز هم فیلم بساز بخندیم و چارلی چاپلین چقدر کیفور می شده از این شدت محبوبیت و انرژی اش برای ادامه ی کار تکمیل می شد! دقیقا همین حس بعد از دریافت آن ایمیل کذایی(که ذکرش شد بالاتر) به من دست داد. یکهو در برابر کسانی که من را دنبال می کردند شرمنده شدم و حس کردم باید بنویسم! حتی اگر فقط یک نفر نوشته هایم را دنبال می کرد.این شد که بعد از سه سال وقفه، اینجوری یکهو بی مقدمه وسط ویرگول ظاهر شدم. این اولین نوشته ام در ویرگول است: بزن اینجا  که خیلی هم دوستش دارم.آخرین نوشته ام که پیش رویتان است. الان که فکر میکنم اندازه ی کل این ۴ سال حرف و تجربه دارم که می توانم بنویسمشان. چکار کنم؟ بنویسمشان؟؟</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 21:16:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه ریزی برای آذرماه</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87-fzqn6dmfnwnm</link>
                <description>آذرماه خود را چگونه می خواهید بگذرانید؟دیروز در یکی از پیج های اینستاگرامی نوشته بود که برنامه ریزی برای آذر ماه می تونه اون رو به یک ماه شگفت انگیز تبدیل کنه و برعکس؛ برنامه ریزی نکردن براش میتونه اون رو هدر بده. البته این رو برای هر ماه می نوشت اما هر چی شد من دیشب تصمیم گرفتم برای آذرماهم برنامه ریزی کنم. در واقع می خوام چند تا عادت جدید تو خودم پرورش بدم و چندتا چیزی که بابتش سهل انگاری می کردم رو ترک کنم.قرنطینه و کرونا شرایط کاری من رو چندان تغییر نداد. ذاتا دورکار و فریلنسر بودم و الان دارم روی ایده های خودم کار می کنم. پس مجبور نشدم عادت های کاری خودم رو تغییری بدم. اما قرنظینه باعث شد اعضای خانواده بمونن تو خونه و این کار کردن تو خونه رو با کمی چالش همراه کرد. به هر حال برنامه ریزی من برای آذرماه چند بخش داره شامل &quot;خورد و خوراک و سلامت تن&quot;، &quot;کاری و کارآفرینی&quot;، &quot;رشد شخصی&quot; و &quot;خیریه&quot; که در اینجا برای ایده گرفتن شما می نویسم.البته حق بدید اگر بعضی جاها رو یکم دخل و تصرف کنم :)خورد و خوراک و سلامت تن:خوب این بخش برای من خیلی مهمه؛ چون اگر نگم پرخور، باید بگم که آدم خوش خوراکی هستم. اما این جمع بودن همیشگی خانواده باعث شد یکم از سالم خوردن فاصله بگیرم. تصمیم های من در این زمینه:1- حذف کامل قند از چایی و شکر از صبحانه (قبلا این کار رو برای چند سال کردم و اکیه و چون زیاد چای می خورم این تصمیم خوبیه!)2- ثبت کالری روزانه با برنامه ی کرفس - در هفته حداقل 4 روز زیر حد مجاز کالری روزانه (تا 500 کالری)- 2 روز زیر حد مجاز تا 200 کالری - یک روز آزاد(البته نه خودکشی!)3-روزانه صد طناب + سه روز در هفته تی آر ایکس(که البته این مختص این ماه نیست همیشه بوده و هست اگه ایشالا باشگاه باز بشه)4- حذف حداقل یک پرخوری در روز(همون الکی سر یخچال رفتن و خوردن از سر سر رفتن حوصله)برای کسب و کار:ماه آبان از نظر پیشرفت کسب و کارو درآمد ماه خیلی خوبی برای من بود. تصمیم دارم این ماه رو هم به همین نحو بگذرونم. اگر کنجکاوید بدونید من در اینستاگرام ترکی استانبولی آموزش میدم در صفحه ی     banookhan.turkish زبان ترکی استانبولی آموزش میدم.ماه گذشته اولین دوره ی آموزشیمون رو شروع کردیم و خداروشکر ازش استقبال خوبی شد. حالا قصدم در این ماه:1- برگزاری لایو های آموزشی یکبار در هفته (با موضوعاتی که بیشتر پرسیده اند)2- ثابت نگه داشتن تعداد ثبت نامی ها برای دوره ها (هدفگذاری هفتگی روی تعداد)3- راه اندازی کانال یوتیوب برای ایده های جدید و بارگذاری اولین ویدیو4- انجام تبلیغات در دو پیج از قبل تعیین شده 5- تولید محتوای هفتگی (یعنی یک روز در هفته محتوای کل هفته تولید شود- من هر شب پست آموزشی با کیفیت بالا دارم) + تغییر تم پست ها6- روزانه یک ساعت بررسی همکاران در شبکه های مختلف+ مطالعه در زمینه ی زبان و آموزش آن(خیلیییی مهم!!)برای کسایی که تازه میخوان وارد اینستاگرام بشن بگم که من 365 روز آزگار هر روز و هر شب روی این پیج صادقانه وقت گذاشتم. شروع کنید و خیلی تلاش کنید. دیگه هیچ چیزی ساده به دست نمیاد و اگر تو فضای مجازی نباشید کار براتون دو چندان سخت میشه. دقت کنید به آماری که برای تعداد افراد بیکار شده بعد از کرونا میدن و حرف من که گفتم این تعطیلی هیچ تاثیری روی من و کسب و کارم نداشت. من نمونه ی خروار کسب و کارهای فعال در شبکه های اجتماعی هستم.اگر میخواید در مورد تولید محتوا بیشتر بدونید، این نوشته رو ده ماه پیش نوشتم بهش سر بزنید.رشد شخصی:این بخش رو تقریبا همیشه در حال انجامش هستم اما دوست دارم منسجم تر انجامش بدم و نتایج رو ثبت کنم. در واقع دوست دارم به شکل عادت در بیارمش.1- بیدار شدن قبل از ساعت 9 (در واقع من آدم شب هستم و راندمان من در نیمه ی دوم روز فوق العاده اس، اما خب علی الحساب مجبورم با خانواده هماهنگ باشم پس بهتره سعی کنم روزی یک ساعت فقط زودتر بیدار بشم)2- مطالعه حداقل روزی 15 صفحه کتاب واقعی در ابتدای روز در هر موضوعی ( من آدم کتابخوانی هستم به شدت، اما خب باید اعتراف کنم که کارم تو اینستاگرام باعث شده یکم بیشتر از حدی که باید تو اینستاگرام بگردم و وقت تلف کنم. reminder اینستاگرام رو برای پیج شخصیم رو 45 دقیقه و برای پیج کاریم روی 2 ساعت تنظیم کردم)3- در مورد بولت ژورنال، ویژن برد، هبیت ترکر و مدیتیشن خیلی شنیدم و دوست دارم این ماه حداقل در مورد یکیشون بخونم و اجراش کنم. 4- حفظ خونسردی در مواقع بحران(من ذهن بافنده ای دارم! در مورد هر موضوعی قبل از اینکه در مورد اصلش بدونم می بافم و می بافم و باعث میشه اون روزم کلا خراب بشه و از برنامه هام عقب بمونم.)این ماه حداقل در 5 مورد بحران فکر کردن الکی رو برای خود ممنوع اعلام میکنم.5- برنامه ریزی شش تایی رو هر روز انجام بدم حتی اگر کار خاصی ندارم(به این صورت که شش تا از کارهایی که باید فردا انجام بدم رو از سخت به آسون می نویسم شب قبلش و صبح به ترتیب انجام میدم. هیچوقت قبل از تموم شدن کار اول به سراغ دومی و الی آخر نمیرم حتی اگر دو سوم روز رو بگیره.) این روش فوق العاده اس. همون جمله ی معروف که میگه روز رو قبل از شروع شدن روی ورق تموم کن!6- دیدن حداقل 5 فیلم به زبان اصلی (یعنی انگلیسی) برای تقویت شنیداری زبان انگلیسی چون باقی فاکتورهام تقریبا خوبه به جز شنیدن.7- اکسپلور ممنوع!!!!!!! جهت آرامش روح و روان و اعصاب و حفظ وقت و افزایش راندمان و نخورده حسرت از اسلایس های زندگی مردم؛‌رفتن به اکسپلور و زدن روی اون ذره بین لعنتی ممنوع!(می تونید حدس بزنید چه اعصابی ازم رفته)البته یک سری چیزها هم در خلال همین موارد انجام میشه الانشم، مثلا شلوغ کاری نکنم، با یک دست ده تا هندونه بر ندارم، منطقی باشم، دنبال یادگیری باشم که هستم. خیریه:راستش واقعا دلم میخواد یک کار خوب انجام بدم. مثلا اگر قبلا تفننی برای حیوانات غذا میذاشتم الان می خوام منظم هفته ای یک بودجه ی مشخص برای اینکار در نظر بگیرم. یا مثلا ماهانه به یک نفر که واقعا نیاز داره اجازه بدم با تخفیف بیشتری تو دوره هام ثبت نام کنه. باید این ایده ها رو فعلا یکم بپزم. خلاصه اینجوری.من که خیلی هیجان زده ام بابت ماه آذر. یک تصمیمی که خیلی دوست دارم اجراش کنم همین نوشتن منظم در ویرگوله که امیدوارم بتونم حداقل این ماه 5 مطلب در این سایت بذارم. سعی می کنم شما رو هم در جریان نتایج و پیشرفت بذارم. البته همه چی بستگی به این داره که از این نوشته ی بلند بالا چجوری استقبال کنید. منتظر نظرات انرژی بخشتون هستم:)))</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 14:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B8-e3tzr9jdjfuj</link>
                <description>اگر دستاوردی را نتوانم اندازه بگیرم، چیزی در دست ندارم.اشتباه نشود، این به معنای تمایل به بهترین بودن  و یا میل به اثبات چیزی نیست، اما تنها چیزی که می‌تواند برای بهتر شدن به من کمک کند یک نقشه راه است، از مسیری که طی کرده‌ام، تا بدانم چه اثری از خود به جا گذاشته‌ام. یک تصویر کلی که بتواند خیلی ساده نشانم دهد تلاش من چه اثری بر جامعه‌ام گذاشته است.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report/1398/ycajocfzwaty-YKqQF.mp4 دستاوردهای من در سال ۹۸در سال ۹۸، من در مجموع ۶ پست در ویرگول منتشر کردم و پست‌های من ۱۵۴ مرتبه لایک شدند و افراد ۷۰ بار نظرات خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. امسال ۶۱ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. اما چیزی که این دستاورد را ارزشمندتر می‌کند اثری است که این پست‌ها از خود به جا گذاشتند.اثر پروانه‌ای منطبق آمار ۱,۲۸۳ بار پست‌های من خوانده شدند و زمانی حدود ۱۹۹,۸۹۹ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیت ۷۲٬۹۴۰٬۰۰۰ نفری که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، من توانستم حدود ۰/۰۰۲۷۴۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم. عددی که با تمام کوچک بودنش، اثر بزرگ و ارزشمندی است.اما این عددها فقط توضیحی است از آنچه که برای مخاطبانم به ارمغان آورده‌ام، اثر ارزشمند‌تری که با نوشتن در ویرگول از خود به جا گذاشته‌ام، تلاش پنهانی بوده که برای حفظ محیط زیست کرده‌ام. من با انتشار پست‌های خودم در فضای ویرگول توانستم در مصرف کاغذ صرفه جویی کنم؛ یعنی اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ  و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۶,۰۵۶ کاغذ مصرف می‌شد.</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 20:02:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول تو جیبی بابا،‌ شیرین ترین پول دنیا!(بحث هم نباشه)</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-zcfavkae8q3o</link>
                <description>ین نوشته را برای عزیزانی می نویسم که فکر میکنند دنیای کار و بیزینس گل و بلبل است و اگر کمی سختی متوجهشان شد به خاطر شانس گندشان است و برای بقیه همه چیز &quot;اوکی&quot; است!امروز و بعد از مدت ها نمیدانم چرا داشتم این مقاله ی خودم در باب اینکه کارمندی بهتر است یا فریلنسری را میخواندم.(شما هم بخوانید اگر نخواندید). در بند آخر آن نوشته گفته بودم: &quot;اگر ترجیح نهایی من رو بخواید من ترکیب کار پاره وقت و فریلنسری رو انتخاب  میکنم. اینکه نه از آدمیزاد به دور باشم و منزوی، نه دست و پام بسته بشه  تو این بازار کار ... .&quot; این نوشته برای ده ماه پیش بود و من امروز دقیقا دارم با همین مدل کاری فعالیت می کنم. سه روز در هفته در شرکتی به صورت حضوری و چهار روز به صورت فریلنسری کار میکنم و برای آنان که نمیدانند من یک مهندس کامپیوترم که طراحی سایت بلد است، عاشق نوشتن است،‌دیوانه ی کتاب است و ترکی استانبولی را از زبان مادری اش بهتر بلد است تازه به صورت کاملا غیرتفننی طراحی گرافیک هم انجام میدهد و همه ی این کارها را چنان دوست دارد که گویی بچه هایش هستند؛‌بگذریم.تا اینجا همه چیز خوب است و شیرین است و گوارا و البته بر وفق مراد.ولی آیا موضوع به همین سادگیهاست؟ آیا من دارم پول پارو می کنم و تفریحاتم به راهست؟ پاسخ البته که یک نه ی محکم است اما بیایید ببینیم چرا.یک نصیحت کلیشه ای: به آینده امیدوار باش!البته این موضوع ترجیح خودتان است اما اگر واقع بین باشیم پول امثال ما معمولیا از زیر سنگ که نه از زیر صخره در می آید. آینده هم که از امروز پیداست،‌ اگر خدا بگذارد که زنده بمانیم بنده هایش &quot;کاملا سهوا&quot; نمی گذارند. پس آینده به مویی بند است و دل بستن به اینکه شاید فرجی شد خیالی واهی است. خب نتیجه؟ بیایید فکر کنیم نهایتا یک هفته زنده هستیم، آیا حق ما این نیست که در همین یک هفته خوب بپوشیم و خوب بنوشیم؟ خب برای یک ساعت خوب پوشیدن و خوب نوشیدن باید کل باقی هفته را کار کنید. کار هم نه از آن نوعی که هشت صبح بروید و پنج عصر برگردید و به خزانه وصل شوید. از خودم بگویم که اصل کار من برای روزهایی که سرکار میروم تازه از هفت عصر آغاز می شود و تا پاسی از شب ادامه دارد. یعنی چیزی حدود 15 ساعت کار در روز برای روزهای عادی هم که از صبح خدا تا شبش داستان همین است.تازه آن هم با روحیه ای که هر روز به بهانه ای در هم سابیده می شود و روح و روان و خلاقییت را نابود می کند.خلاصه اینکه اگر تصورتان این است که با حضور در فقط یک زمینه ی کاری و مرتب و مودب سرکار رفتن و برگشتن آن هم در اوضاع حساس کنونی چیزی دستتان را میگیرد که بدرد بخورد، تصورات قشنگی دارید!یک کلیشه ای تر: ول کن اینکارهارو بچه!شخصا این جمله را زیاد شنیدم. از زبان افرادی که مانند همه ی افراد بزرگتر از ما معتقد هستند کار آن است که حقوق ثابت و بیمه ی مشخصی داشته باشد و تو اگر کار بکن باشی باید سی سال تو همین شرکت بمونی تا بازنشسته بشی. اگر از این موضوع بگذریم که کار کارمندی اصولا با روحیات ما دهه هفتادی ها سازگار نیست، حقوق کارمندی از بدو دریافت تا ته کشیدن حساب را طی 24 ساعت تجربه می کند. بعلاوه از پارتی ها و ضوابطی که در استخدام ها بر روابط حاکم هستند هم باید بگذریم و در نهایت ما می مانیم و حوضی که برای ما هم نیست. خلاصتا، اگر کارمند رسمی جایی هستید که خوب وضعتان بهتر است اما به شرطی که در کنارش کسب و کار خودتان را داشته باشید. یعنی اکتفای شما به هشت ساعت کاری انصافا غیرمفیدتان نباشد و اگر فردا روزی ساختمان سازمانتان به دلیل مشکلات فنی پایین آمد، دستتان به جای دیگری برای کسب درآمد بند باشد. تجربه ثابت کرده که این کسب و کار جانبی معمولا به قدری شیرین می شود که جای کار اصلی را میگیرد.آخرش که چی؟دست من که به نوشتن گرم می شود انتهای متن را باید خدا بیاورد. با اینهمه متن را همینجا کوتاه میکنم و به شمایی که تازه تازه می خواهید وارد بازار کار شوید و رویاهای بلندپروازانه ای دارید می گویم که هر هنری که دارید را در هر فضایی که مناسب می بینید عرضه کنید که حتما خریدارانی برای آن پیدا می شود. برای شما که جوانتر هستید فرصت برای آزمون و خطا هست پس از بارها بارها شکست خوردن ناامید نشوید و از آن مهمتر از شاخه به شاخه شدن نترسید. بالاخره راهتان را پیدا می کنید و تا پیدا کردن آن کرور کرور تجربه جدید کسب کرده اید. اگر فیلم میلیونر زاغه نشین را دیده باشید هر کدام از این تجربه ها در بازار کار کمک شما خواهند بود.</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 21:16:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولید محتوا را از کجا شروع کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%B5%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-ovpxnkjygxha</link>
                <description>کسانی که داستان کاری من در ویرگول را دنبال کرده اند(یعنی این نوشته و سه نوشته ی بعدیش) می دانند که در نهایت من خانه نشین شدم و این باعث شد به کارهایی که علاقه دارم بپردازم: یعنی طراحی گرافیک و طراحی سایت.این بین به کار سومی سرانداختم که بعدتر متوجه شدم چقدر زیاد بهش علاقه دارم. در مورد تولید محتوای متنی صحبت میکنم.یعنی نوشتن برای وبلاگ سایت های مختلف. در حقیقت هیچوقت به نوشتن به چشم یک شغل نگاه نکرده بودم، اما گردش دوران من رو به این سمت سوق داد تا به واسطه ی پررنگ شدن موضوعی به نام دیجیتال مارکتینگ، توانایی من در نوشتن ناگهان به منبعی برای درآمدم تبدیل بشه.در این نوشته قصد دارم تجربه ی خودم از نوشتن یا کار بعنوان تولید کننده ی محتوا و کپی رایتر رو باهاتون در میان بذارم.هفت خان رستم در تولید محتواغول اول: لطفا اگر به نوشتن و ادبیات فارسی عشق نمی ورزید وارد این کار نشوید! چون چیدن کلمات کنار هم از بلند کردن بلوک های سیمانی سخت تر است، کاملا بی اغراق! حالا اگر به نوشتن علاقه دارید و به مطالعه کردن مدام نه،‌لطفا باز هم وارد این کار نشوید،‌ چون قبل از یک نویسنده ی خوب بودن باید یک خواننده ی خوب باشید.غول دوم: در روند تولید محتوا بارها بارها نیاز به خواندن مطالب دیگران پیدا می کنید و باید به چشم یک منتقد این متن ها را بخوانید و از دل آنها نکاتی استخراج کنید که خودتان بکار بگیرید. پس اول علاقه به نوشتن و دوم علاقه به خواندن دو علقه هستند که اگر داریدشان فبهاالمراد اگر نداریدشان یا پرورشش دهید یا بیخیال داستان شوید.غول سوم: بعد از این دو مهارت مهم و اولیه، ببینید وضعیت زبان انگلیسیتان چطور است؟ میدانید و نیازی به گفتن نیست که فقط معدود سایت های فارسی هستند که مطلب درخور توجهی ارائه می کنند. پس برای نوشتن یک مطلب ناب نیاز دارید سری به مطالب آنور آبی ها بیندازید و اگر زبانتان چنگی به دل نمی زند خط دوم به سوم نرسیده از خیر اینکار می گذرید. لحن صریح من رو ببخشید اما خوب واقعیتی هست که تقریبا هیچ جا نوشته نشده است.البته اگر مثل من به زبان سومی هم مسلط باشید خوب کارتان بازهم راحت تر می شود.( در طی متن بارها و بارها از خودم تعریف خواهم کرد! صبر کنید:))غول چهارم: از این سه غول که گذشتید، نوبت به گل سرسبد این روزهای دیجیتال مارکتینگ یعنی سئو و بهینه سازی موتورهای جستجو میرسد. اگر فکر کردید ادبیات خفنی دارید و می توانید متن دلربایی بنویسید بدون اینکه ابدا به قوانین موتورهای جستجو توجه کنید، باید بگویم که زهی خیال باطل و این کاملا اشتباه است. چیزی که بعنوان تولید کننده ی محتوا از شما می خواهند، نوشتن متنی است که کاملا از اصول سئو پیروی کند و این اصول سئو چیست؟ خداییش در این مقال نمیگنجد. اما بعدا حتما در موردش می نویسم.غول پنجم: نویسنده ی قابلی هستم،‌خواننده ی قابلی هم هستم، انگلیسی فول و به اصول سئو نیز مسلط هستم خوب تمام است دیگر! نه جانم تازه داستان از همینجا شروع می شود: خوب حالا چی بنویسم؟ برای کی بنویسم؟ کجا بنویسم؟ بله همانطور که می بینید تازه باید برای نوشتن موضوع،‌مشتری و مکانی برای انتشار نوشته هایتان پیدا کنید.من برای شروع در ابتدا درگروهای تلگرامی یا سایت های فریلنسری به دنبال سفارش های تولید محتوا گشتم و آنهایی که موضوعشان با اطلاعات من همخوانی بیشتری داشت را قبول کردم و انجام دادم و خب شکر خدا مقبول افتادند. ممکن هم بود پسند نشوند در هر صورت نباید نا امید شوید.غول ششم: در امر تولید محتوا بی اغراق باید خستگی ناپذیر باشید. اگر تابحال برای دل خودتان هر روز می نوشتید حالا که به تولید محتوا روی آوردید نوشتن سخت می شود،‌ذهنتان قفل می شود و خلاصه هر کاری می کنید که ننویسید(دقت کنید اینها را برای کسانی نوشتم که عاشق نوشتن هستند یعنی وای به حال آنهایی که چندان عاشق هم نیستند).نوشتن به هر حال یک مهارت است و باید تمرین شود. باید یک لحن و ادبیات مخصوص به خودتان پیدا کنید تا در این عرصه به یک برند تبدیل شوید، برای اینهم باید هر روز بنویسید. این توصیه ی آخر را خود من هم بهش عمل نمی کردم اما کافیست عمل کنید تا تاثیرات خوبش را لمس کنید.غول هفتم: در شبکه های اجتماعی حضور پررنگ داشته باشید. اسمش غول است چون حضور مداوم و منظم در این فضاها کار هر کسی نیست. اما حقیقت این است که اگر در فضای مجازی حضور پررنگی نداشته باشید به زودی به فنا محکوم می شوید. این ها را می نویسم تا برای خودم هم یادآوری شود چرا که گاها خودم هم اهمیت این نکات را فراموش میکنم. اینستاگرام، لینکدین، همین ویرگول،‌ کلا سایت های وبلاگ محور، وبلاگ سایت های دوست و آشنا و البته سایت خودتان اگر دارید، همه باید فضایی باشند برای نوشتن شما. تا شناخته شوید، تا درآمد کسب کنید و به هر هدفی که دارید برسید.خب نتیجه؟این غول هفتم را من جدی گرفتم،‌  سایتی طراحی کردم که از این به بعد قوی و پررنگ تر از توانایی هایی که دارم استفاده کنم. آدرس سایت را در انتهای نوشته می گذارم اگر خواستید سری به ما بزنید. اگر تولید کننده ی محتوا هستید لطفا ایرادهای متن من رو پای همین نوشته به اشتراک بذارید،‌اگر دوست دارید تولید کننده ی محتوا باشید باز هم سوالاتتان را بپرسید،‌اگر دوست ندارید تولید کننده ی محتوا باشید هم خوب از اینکه تا اینجا با ما همراه بودید خیلی سپاسگذاریم:)آدرس وبسایت ما: banookhan.ir</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2019 20:30:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم براتون تنگ شده بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-twslhfpazvu1</link>
                <description>از آخرین بار حضورم در ویرگول احتمالا یک ماهی می گذره و تو این مدت متوجه شدم که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده. برای شمایی که شاید اولین بار هست نوشته ی من رو می خونید شاید عجیب بیاد اما اگر به نوشته های قبلی من سر بزنید می بینید که من خیلی باز و شفاف در قالب نوشته هام با خواننده های خوش ذوق و مهربون اینجا درد و دل کردم، خیلیا ازم تشکر کردن، از تجربیاتم استفاده کردن و مهم تر از اون به تجربیاتم اضافه کردن و حتی همون نوشته ها باعث شد چندین و چند دوست و همکار از شهرای مختلف پیدا کنم و باهم کارهای جذابی انجام بدیم و البته هنوز هم این رابطه ادامه داره.این شد که تصمیم گرفتم در قالب این نوشته یک بخش جذاب دیگه از تجربیاتم رو باهاتون در میون بذارم. لحن این نوشته رو هم صمیمی گرفتم تا راحت تر باهم صحبت کنیم.گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی!یادمه یک بار این ضرب المثل رو جایی خوندم و پایینش یکی به مزاح نوشته بود: دوست دارم اونی که اولین بار این ضرب المثل گفته رو بیارم و یک دیگ غوره بدم دستش انقدر هم بزنه ببینه حلوا در میاد ازش واقعا یا مارو سرکار گذاشته اینهمه سال!فارغ از شوخی، از نظر من نکته ی طلایی و کلید رسیدن به خیلی از موفقیت ها تو همین &quot;صبر کردن&quot; نهفته اس. البته از صبر کردن خالی خالی صحبت نمیکنم.بذارید یک مثال از خودم بزنم: اگر نوشته های قبلی رو دنبال کرده باشید می دونید و اگر نمیدونید هم بدونید که کار طراحی گرافیک یکی از کارهای فعلی من هستش که اولا به شدت بهش عشق می ورزم و ثانیا باهاش امرارمعاش می کنم و ثالثا مدام در حال به روزرسانی دانش و مهارتم در این زمینه هستم، اما بیاید برگردیم به چهار سال قبل دقیقا همین تاریخا. تو مجموعه ای به طور داوطلبانه فعالیت میکردم و قرار بود برنامه ای در یکی از آمفی تئاترهای شهرداری برگزار بشه و خوب اگر دقت کرده باشید این مدل همایش ها بنر استندی، بنر خیرمقدم، بنر بک گراند نمایشگر و کارت دعوت و انواع این گرافیکی جات رو لازم داره. خوب تا اینجا مشکلی نیست، مشکل اونجایی بود که گرافیست مجموعه ناگهان غیبش زد و ما موندیم و برنامه ای که به شدت نزدیک بود و چون مجموعه خیریه بود نمیشد هزینه ای بابت طراح داد! خوب فکر میکنید چی شد؟ مدیر سراسیمه از دفترش اومد بیرون و گفت فلانی(اشاره به من)! تو کامپیوتر خونده بودی؟( اون موقع سال دوم بودم) گفتم بله! گفت فتوشاپ بلدی دیگه؟ گفتم بله دیگه:)(میتونید حدس بزنید که فتوشاپ رو در حد اسمش بلد بودم) گفت خوبه، زیاد وقت نداریم یک پوستر بزن که ...بله و در اون تاریخ من برای اولین بار برنامه ی فتوشاپ رو باز کردم! محیط نرم افزار گنگ و به شدت نامفهوم و البته خیلی خاکستری! ابزارهای زیاد، منوهای تو در تو و خلاصه هر آنچه که برای سردرگم کردن یک تازه وارد لازم بود در این نرم افزار با هم داشت! آیا من کم آوردم؟ هرگز!این داستان رو گفتم که به اینجا برسم، دقت کنید، مخصوصا جوون تر از من ها:شاید اگر همون روز کسی به من میگفت از امروز باید حداقل سه سال بگذره و کلی سختی بکشی تا در زمینه ی گرافیک حرفی برای گفتن داشته باشی و بتونی باهاش کار کنی و پول دربیاری و حداقل 10 سال بعدشم باید کار کنی تا کلی خفن شی و سری تو سرا دربیاری، همون روز لپ تاپ رو می بستم و با یک &quot;نمیتونم&quot; خودم رو خلاص میکردم.می خوام بگم:به طولانی بودن راهی که قراره طی کنید هیچوقت نگاه نکنید! شاید من اگر اون روز کذایی می گفتم نمیتونم و بلد نیستم و غیره، کار به کسی دیگه سپرده میشد، هیچ به کائنات هم برنمیخورد، اما اون سه سال بالاخره می گذشت و من شاید جایی که الان بودم نمی بودم.من اون لحظه طراحی اون پوستر رو با دانش صفرم از طراحی قبول کردم، تقریبا منت هر فتوشاپ کار نوپا و حرفه ای رو هم کشیدم تا کمی من رو با محیط نرم افزار آشنا کنن، فیلم آموزشی دیدم و سرچ کردم، اما اون کار رو به چاپ رسوندم و در واقع راهی رو آغاز کردم که امروز با اینکه هنوز ابتدای اون راهم اما کلی تجربیات قشنگ برام به همراه داشت.اگر شما هم بگردید مثالهای این شکلی پیدا میکنید، خوشحال میشم در بخش نظرات تجربیاتتون رو با من و بقیه در میون بذارین.</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2019 16:43:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عید دیدنی یا اعدام بی محاکمه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D9%87-hk8no1lnr7mf</link>
                <description>عنوان نوشته شاید هیچ حسی رو در شما بیدار نکنه، شاید هم مثل من یاد تعداد دفعاتی بیفتید که سوال های بی پایان فامیل ها مثل سیخی به قلبتون فرو رفته. در واقع هدفم از شروع این نوشته بیشتر این بود که بدونم تو خانواده های شما چی میگذره و چطوری با این قضایا کنار میاید؟یا اصلا چرا این صحبتا پیش میاد؟ من با نفس گفتگو در خلال دید و بازدید های عید مشکلی ندارم، بیشتر دوست دارم از دید شما بدونم که چه حسی به بعضی سوال های واقعا خصوصی که ازتون پرسیده میشه دارید؟در فضای مجازی لطیفه های زیادی در مورد عید دیدنی و اصرار فامیل برای سر در آوردن از موضوعاتی که اصولا هیچ دخلی به اون فامیل نداره شنیدید و خوندید: از معدلت چند شده؟ و ترم چندی و کی درست تموم میشه؟ تا چقدر حقوق میگیری؟ و کی بچه داری میشی ؟و غیره که شما بهتر از من باهاشون آشنا هستید.ریشه یابی این مشکل نه در حوزه ی تخصص منه و نه دانشش رو دارم، اما اون چه که به نظر من میاد، این قبیل سوال ها چندتا دلیل اصلی داره:یک اینکه مشغولیت های زندگی آدم ها رو از هم دور کرده و کسانی که همدیگر رو سالی یکبار می بینن منطقا هیچ خاطره ی مشترکی برای تعریف کردن ندارن. پس ناچارا به بدیهی ترین و دم دست ترین موضوعات برای صحبت کردن دست میندازن تا حداقل فضا ساکت نمونه.دو اینکه اصولا ما ایرانی ها توانایی بحث و گفتگو نداریم، این حقیقت تلخی هست که باید قبولش کنیم. پیش پا افتاده ترین موضوعات در جمع های ما به بحث تبدیل میشه،‌چرا که اصولا ظرفیت قبول نظر های متفاوت چیزی هست که در بین ما مردم میشه گفت از بین رفته است.و این باعث میشه موضوعاتی برای صحبت انتخاب بشه که فقط یک طرف رو درگیر کنه و نیاز به بحث پیش نیاد.سوم از نظر من سرانه ی مطالعه ی پایینه.شاید بگید لازم نیست یک عید دیدنی ساده رو اینقدر فلسفی کنم ولی باید قبول کنیم که مطالعه ی نزدیک به صفر ما مردم دقیقا خودش رو در چنین جمع هایی نشون میده، جمع هایی که ما هیچ حرف مستندی برای گفتن نداریم و اطلاعاتمون محدود شده به مطالب سه خطی شبکه های اجتماعی که نه منشا مشخصی داره نه مبنای علمی درستی و با همین اطلاعات کم مباهات می کنیم. این میشه که برای کمتر به چالش کشیده شدن در مورد هایی که اطلاعاتی ازشون نداریم(که کم هم نیستن) ترجیح میدیم بار مکالمه رو بندازیم رو ضعیف های جمع و توجه همه رو به اونها جلب کنیم.چهارم تعارف! تعارف کردن عضو لاینفک ما ایرانی هاست که در بعضی موارد حالت بغرنجی به خودش میگیره، تعریف های بیخودی و از دقیقا از سر بی حرفی از سر  و رو و موی طرف مقابل که مصنوعی بودنش از فرسخ ها معلومه و البته به قدر لازم و کافی آزار دهنده است.همین تعارف ها هم باعث میشه دنبال دم دستی ترین موضوعات بگردیم که مثلا طرف مقابل رو مورد لطف و در واقع مورد آزار قرار بدیم.این لیست رو میشه با موارد زیادی تکمیل کرد که امیدوارم در بخش نظرات کامل تر بشه و هدفم بیشتر این هست که کمی بیشتر به این موضوعات فکر کنیم،‌به صحبت هایی که ممکنه بعضا ناخواسته افراد دیگه ای رو معذب کنیم و باعث بشیم برای چند لحظه هم که شده از خوشمزگی ما احساس بدی بهشون دست بده. با توجه به این همه ی ما بزرگتر های آینده رو تشکیل خواهیم داد و ممکنه ناخواسته به همین اشتباهات دچار بشیم فکر کنم توجه به این موضوعات خالی از لطف نباشه.شاد باشید.</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2019 16:26:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بار و بندیلو ببند اینجا دیگه جای ما نیست!(کوله پشتی 98)</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-98-%D8%A8%D9%87%D9%86%D8%A7%D8%B2-voxgckd8wcgm</link>
                <description> دنبال موضوع برای نوشتن بودم که به چالش کوله پشتی ویرگول برخوردم و تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم.سوال اول:‌  فرض کنید کوله‌پشتی دارید که قرار است در آن تجربیاتی را از سال ۹۷ بگذارید و با خود به سال ۹۸ ببرید. تجربیات مثبتی که همراه داشتن آنها به شما کمک می‌کند نسبت به سال قبل فردی توانمندتر بشوید. در کوله‌ی خود چه تجربیاتی را قرار می‌دهید؟  سال 97 علیرغم همه ی چالش هایی که برای من داشت، سالی بود پر از فرصت برای اینکه من خودم رو از نو بشناسم و بدونم که چقدر توانایی دارم و چقدر کار ازم بر میاد، من از سال 97، توانایی های جدیدی که از خودم شناختم و مهارت های جدیدی که یاد گرفتم رو داخل کوله پشتیم میریزم. من تو سال 97 متاسفانه فهمیدم که به آدما باید خیلی سخت تر از قبل اعتماد کنم و پشت چهره ی شاید مهربون و خیرخواه خیلیا هیولایی خوابیده که به اشارتی بیدار میشه و این هیولای بی رحم به من ممکنه خیلی آسیب برسونه، پس من این اعتماد کم شده به آدما رو هم با خودم به سال 98 می برم تا تو این سال جدید کمتر آسیب ببینم و کمتر از رفتار آدما شگفت زده بشم. سوال دوم: برای حرکت در مسیر زندگی باید سبک و چابک بود. چه مواردی را از کوله‌ی خود خارج می‌کنید که در سال ۹۷ باقی بماند و شما سبک‌تر حرکت کنید؟ چیزهایی که از کوله‌ خارج می‌کنید مثلا می‌تواند تجربیات ناخوشایند یا ناراحتی‌ها باشد.من اسم همه ی کسایی که سال پیش به طریقی من رو اذیت کردن و باعث آزارم شدن رو از گوشیم و از همه ی شبکه های اجتماعیم بدون لحظه ای تعلل پاک کردم و هیچ خاطره ی خوش و ناخوشی از اونها رو با خودم به سال 98 نمی برم.من توقع خودم از آدما رو از کوله می ریزم بیرون، دیگه حتی از اونایی که خیلی بهشون خوبی کردم یا فکر میکنم که خوبی کردم هم توقع ندارم.سوال سوم:‌ فرض کنید در پایان سال ۹۸ بیشتر آن فردی شده‌اید که شبیه خود ایده‌آل شما است. در این صورت چه ویژگی‌ها و رفتارهایی باید در شما تقویت شود؟ چه چیزهایی را در کوله‌ی خود می‌گذارید که کمک می‌کند این ویژگی‌ها در شما تقویت شود؟من از من بوجود اومده در انتهای سال 97 خیلی خیلی راضی بودم.پیشرفت زیادی در سال 97 داشتم پس برای داشتن این رضایت به تلاش کردن و آموزش دیدن در سال 98 هم ادامه میدم؛ فقط این بار منسجم تر و با برنامه تر و به این امید که انتهای سال 98 هم از تلاش و پیشرفت خودم راضی باشم. از لحاظ اخلاقی همیشه روی خودم کار میکنم و برای امسال خاص، همونطور که بند قبلی نوشتم به طور ویژه تمرکز میکنم رو اینکه خیلی سخت تر به آدما اعتماد کنم و فکر نکنم که همه خیرخواه و مهربونن،‌ حتی شاید یکم بدبینانه باشه ولی بنا رو بذارم رو این که: به هیچکس اعتمادی نیست مگر خلافش ثابت بشه!اگر دوست داشتید نظراتتون در رابطه با نوشته ی بالا رو با من در میون بذارید. مطمئن باشید توصیه هاتون رو بررسی میکنم و حتما بهشون گوش میدم.سال 98 امیدوارم که سال قشنگ  و پر از چالش های جذابی باشه و همه ی سختی های 97 رو بشوره ببره.شاد باشید. #کوله‌پشتی‌98</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2019 19:35:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با برادرت هم بدون قرارداد کار نکن!(قسمت دو)</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-cnqaorsh5gmc</link>
                <description>بله. داستان تا اونجایی پیش رفت که یک خانم منشی حرفه ای و خفن البته تحت عنوان دستیار مدیرعامل وارد شرکت شد. این اتفاق دو هفته بعد از ورود من به اون شرکت شد. منشی با سابقه ای بود و خیلی حرفه ای عمل میکرد و به همه ی کارها میرسید و رئیس خیلی از ایشون راضی بود. از طرفی من هم خوشحال بودم که نه انگار شرکت وقتی داره همچین نیروهایی میگیره احتمالا شرکت خیلی خوبیه و من هم چسبیدم به کارم و هر کاری میگفتن به بهترین نحو ممکن انجام میدادم.موعد حقوق دادن رسید، یعنی یک ماه بعد از ورود من و دو هفته بعد از ورود خانم دستیار به شرکت، فیش حقوق رو دادن که امضا کنیم، و من دیدم که دقیقا نصف حقوقی که طی شده بود برام واریز شده،‌ پرسیدم، گفتن دو هفته آزمایشی اول کار که حقوق نداره!! در حالیکه قبلا گفته بودن همون سه روز اول فقط آزمایشی هست که اگر کار بگیره حقوقش رو دریافت میکنید. خب این دومین قولی بود که زیرش زده شد و من بازهم به خودم شک کردم که حتما اشتباه شنیدم اون موقع و حتی به نوشته هام سر جلسه مصاحبه هم اعتنا نکردم. و طبعا خانم منشی هم به درد من گرفتار شد و چون دو هفته ی اول کارش با حقوق دادن مصادف شد هیچی نگرفت و خوب برای کسی با اون حد از حرفه ای بودن این رفتار که بدون هماهنگی قبلی بود خیلی سنگین تموم شد.این موضوع رو نگه دارید، در همین اثنی گرافیستی حرفه ای وارد شرکت شد.(اینکه میگم حرفه ای چون من اولین فضای کاریم نبود میتونستم حرفه ای رو از آماتور تشخیص بدم و این گرافیست هم مثل خانم دستیار حرفه ای بود و گویا از آشناهای رئیس شرکت.محض جمع بندی تا الان رئیس، اون کارمندی که تو اسباب کشی کمکش بود، خانم بالا دستی من، من، دستیار مدیرعامل و گرافیست اعضای شرکت رو تشکیل میدن.و من خوشحالم که دارم در یک محیط حرفه ای کار میکنم و ظاهرا همه چی داره به خوبی و خوشی تو شرکت جریان پیدا میکنه.زیاد وارد جزئیات کسل کننده نمیشم.یکم که از نظر زمانی بریم جلوتر، یعنی حدودا یک ماه بعد، اون کارمند کمک اسباب کشی، خانم دستیار و گرافیست و حتی خانم بالادستی من دیگه تو شرکت نبودن! یعنی رفته بودن به طور کامل هم رفته بودن و من چون باهاشون در ارتباط بودم میدونستم چرا رفته بودن و در ادامه به شما میگم. چهار نیروی جدید وارد شرکت شدن. در این اثنی من میدیدم که از کارمندهای قبلی و حتی قبل ترش برای تسویه حساب میومدن و رئیس در حالیکه در شرکت بود میگفت بگید نیستم و چه بسا پیش میومد که از کارمندای قبلی وارد شرکت میشدن برای تسویه و ساعت ها تو قسمت انتظار مینشستن و رئیس با اینکه داخل اتاقش بود برای صحبت کردن بیرون نمیومد، در حالیکه خودش قرار ملاقات گذاشته بود.اگر بپرسید که این کارمندا چرا رفتن به ترتیب میگم:‌ هیچکدوم حقوق هاشون رو نگرفته بودن و هر کدوم با تهمت های نارورا از شرکت بیرون شده بودن، خانم دستیار به اتهام دزدی و گرافیست به اتهام اعتیاد و خانم بالادستی من در واقع با دیدن این وضعیت فرار کرد و هیچکدوم هم چون قرارداد نداشتن(قرارداد قرار بود سه ماه بعد از شروع کار بسته بشه و گویا این رویه ی شرکت بوده که هیچکس رو بیشتر از سه چهارماه نگه نمی داشتن و این موضوع رو من با رفتن این نفرات و البته بررسی دفتر حضور غیاب متوجه شدم) ، علی رغم همه ی این ها من حق رو به رئیس میدادم بابت رفتارش و میگفتن لابد واقعا کاری کردن که مستحق این رفتار هستند.موندن من در این شرکت از مرز سه ماه گذشت و طبق قول گذشته منتظر عقد قرارداد و رد شدن بیمه بودم، این خواسته ی من هیچوقت به نتیجه نرسید و با امروز و فردا کردن نهایتا به روزی رسیدم که سه ماه از حقوقم، سه ماه از بیمه ام با خرواری از تهمت ها برام موند و دقیقا به وضعی دچار شدم که همکاران قبلی بهش دچار شده بودم و مثل همه  ی اونها دستم به هیچ جا بند نبود.نشانه هابرخلاف قسمت قبل که نشانه های ندید گرفته ام زیاد عیان نبود این بار نشانه های خیلی واضحی را ندید گرفتم و توجیه کردم:رفتار رئیس با کارمندهای حرفه ای و سابقه دار به اون نحو بود پس با من آماتور قطعا بدتر میشددرد مشترک همه ی اونها نگرفتن چندین و چندماهه ی حقوق هایشان بود و من این راهم ندید گرفتمباز نکردن در، معطل کردن کارمندهای قبلی، بارها و بارها سر زدن اونها برای تسویه و نتیجه نگرفتنشوناینکه اینهمه کارمند برای مدت های خیلی خیلی کوتاهی فقط در اون شرکت مونده بودن و بعد رفته بودناز همه بدتر تهمت هایی بود که بعد رفتن هر کدوم از کارمندا پشت سرشون زده می شد، تهمت هایی که هر کدوم میتونست دودمان یک نفر دیگر رو به باد بده.شاید بپرسید این نشونه ها واقعا این قدر واضح بودن و من ندید گرفتم؟ بله بودن و من خودم رو توجیه کردم که نه حتما اشتباه از اون افراد بوده و چون می خواستم به خودم ثابت کنم که من کارمندی خوب و منضبط هستم  و این بلا ها سر من نمیاد ولی خب اومد و دقیقا مجموع بلاهایی که سر همه اومده بود سر من اومد. چرا این ها رو گفتم؟اگر شرکتی تابلو نداشت؛ اگر شرکتی جمعیت خیلی کمی داشت، اگر چیزهایی به نظرتون مشکوک بود، اگر سر بیمه و قرداد به موارد عجیب غریب برخوردید، اگر دیدید باهاتون روراست نیستن، اگر زیر تک تک حرفاشون میزنن و اگر محیط شرکت حرفه ای نیست، سریعا محل رو ترک کنید.شاید من نتونستم شرایط بد اون شرکت و بعدا شرایط بد خودم رو اونطوری که باید و شاید قشنگ توصیف کنم ولی شما بدترین چیزهای ممکن رو به ذهن بیارید.از شگردهای این شرکت ها اینه که حقوق شما رو تا اواسط ماه نگه میدارن، شما با خودتون میگید من که نصف ماه رو موندم بذار نصف دیگه ی ماه رو هم بمونم حقوقمو بگیرم و بعد میرم از اینجا بیرون و این دور تسلسل تا جایی که یک رکب بزرگ بخورید ادامه پیدا میکنید. دقت کنید که من با تجربه ی 4 و نیم ساله و تجربه ی محیط های مختلف وارد اینجا شده بودم و ندیدم خیلی چیزها رو. یعنی یک تازه وارد تر از من به راحتی قابلیت گول خوردن داره و همین موضوع خوراک این مدل شرکت ها رو تامین میکنه.و قراداد تنها چیزی هست که میتونید بهش برای مراحل قانونی و شکایت های بعدی و کلا هر مشکلی که هست استناد کنید، اگر یک روز شرکتی برای نوشتن قرارداد تعلل کرد، کیفتون رو بردارید و برید بیرون!این نوشته رو همینجا تموم میکنم، دوست دارم از چیزای خوب بنویسم، با یک جمله تموم میکنم:‌ با خودتون تعارف نداشته باشید. همین.امیدوارم نظرات زیر این نوشته به مرور کلکسیون تکمیلی از رکب های شرکت های بی نام و نشون رو برای همه رو کنه و دیگه در این زمینه هیچکس حداقل برای یک مدت کوتاه هم که شده از زندگی سیر نشه.</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2019 16:39:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با برادرت هم بدون قرارداد کار نکن!(قسمت یک)</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-o3ad3ztm7rpe</link>
                <description>در نوشته های قبلی که در مورد تجربیاتم در زمینه های کاری نوشته بودم چنرین نفر از دوستان تو قسمت نظرات نوشته بودن که زیاد در مورد جزئیات ننوشتم.این نوشته رو با همین صراحتی که در عنوان آوردم شروع به نوشتن میکنم و از رَکَبی می نویسم که تازه خوردم، خیلی خیلی تازه!تازه دوران کارآموزیم رو تموم کردم و با اعتماد به نفس برای چند تا شرکت که در حد اطلاعات من روزمه می خواستن درخواست فرستادم و همون بعد از ظهر از یک شرکت باهام تماس گرفتن و یک خانوم خیلی خوش برخورد برای فردا صبحش باهام قرار مصاحبه گذاشت.من تو رزومم هیچ چیزی رو اضافه نمی نویسم، اصلا هم اغراق نمیکنم که بعدا گیر نیفتم، پس وقتی از شرکتی تماس می گرفتن مطمئن بودم که در همون حدی که داخل رزومم اومده اکی هستن و وقتی تماس می گیرن میدونن که با چی روبرو میشن.این بود که با اعتماد به نفس همیشگی سر صبح رفتم مصاحبه! یوقتایی شاید شده بگین که کاش پام می شکست و فلان جا نمی رفتم، امروز من بابت اون روز صبح همین رو تو دلم میگم.یک شرکت حوالی یک محله ی خوب، بدون تابلو طبقه ی چهارم یک ساختمان چهارطبقه با ویوی عالی و کاملا فضای حرفه ای و کارمندان خوب و خوشرو و خوش پوش و صندلی ها و مبلمان با کیفیت و خلاصه هر چیزی که برای رنگ کردن چشم یک تازه وارد لازمه! چشمم رنگ شد و تو مصاحبه هم که از قبل می دونستم قبولم و گفتن از شنبه بیا!من رو اَبرا! چی بهتر از این، کارآموزی که قرار بود شش ماه طول پیدا کنه رو دو ماهه تموم کردم، حالا میتونستم به یادگیری ادامه بدم و درآمد هم داشته باشم. از شنبه به اون شرکت رفتم.در ادامه می خوام از نشونه هایی بگم که طی شش ماه کار کردن من در اون شرکت جلو چشمم اتفاق افتاد و من عمدا خودم رو گول زدم که نه، واقعیت اینی نیست که من دارم به چشم، تاکید میکنم، به چشم می بینم.البته نمیخوام این نوشته حالت شکواییه پیدا کنه و ناله و زاری کنم، فقط می خوام نشونه هایی رو بگم که شاید شما هم همین الان میبینید و هشداری بدم که اگر دیدید جدی بگیرید.رئیس دمپایی پوش!شنبه صبح به شرکت رفتم، اعضای شرکت که حدودا ده نفر بودن داشتن صبحانه می خوردن، تا ساعت 9 و نیم وضع به همین منوال بود تا ساعت 9 و نیم میز و صندلی من رو بهم نشون دادن. خب خیلی هیجان داشتم، تو مصاحبه بهم گفته بودن ساعت کاری از 9 صبح تا 5 و نیم عصره و یک ساعت ناهاری و صبحانه هم مال کارمنده. بعد اینکه روز به پایان رسید و من هر کاری که ازم خواسته بودن به نحو احسن انجام دادم ساعت پنج و نیم از شرکت زدم بیرون.خب هیچ چیز آنرمالی نبود تا فردا صبحش که بازم شاد و خندان رفتم سرکار، راس 8 و 58. به محض ورودم رئیس و یکی از کارمندان دمپایی به پا با پیژامه دو سر یک میزی رو گرفته بودن و داشتن میرفتن طبقه ی همکف، فهمیدم شرکت از طبقه ی چهارم داره میره طبقه ی اول و تا پایان اون روز کاری رئیس و همون کارمند کل اسباب اثاثیه رو خودشون بردن که پول به کارگر ندن.روز بعدش سر صبح رسیدم و هنوز کامل اسباب کشی تموم نشده بود و تا رسیدم گفتن از این به بعد به محض ورود ساعت ورود و خروج رو همین دفتری که جلو در رو اپن آشپزخونه اس خودت بنویس.روز بعدش طبقه ی اول رفتیم و با تلنباری از اسباب و اثاثیه و سیم و سیستم و میز های هرکدوم یه وری بالاخره ی صندلی پیدا کردم و نشستم به کار!تا هفته ها وضعیت شرکت همین بود، و هیچ نظمی نگرفت، تازه بعد از این رنگ کردن در و دیوار توسط همون رئیس شروع شد. اشتباه نکنید، شرکت استارتاپی نبود که بگیم نمیخواستن زیاد هزینه کنن، بلکه به گفته ی همون رئیس گویا سهامدار چندین و چند شرکت هم بودن. بگذریم. و البته بگذریم از اینکه هر روز که وارد شدیم چیدمان میزها و سیستم ها عوض میشد ولی با همکاری من و همکارم(همون خانم خوش صحبت اول بحث) این دوره هم گذشت، بماند که چند روز اول من 5 ونیم از شرکت بیرون میرفتم و روزهای بعدش به من تذکر دادن که چرا زود میری؟ ساعت کاریه شرکت تا ساعت 6 هستش! و من گفتم که در مصاحبه ساعت 5 و نیم گفته بودین و رئیس و همون خانم خوش صحبت همراه با هم انکار کردن.اگر با دقت خونده باشین باید یک سوال براتون پیش اومده باشه: بقیه ی کارمندا کجا رفتن؟ گفته بودم که روز اول که وارد شدم حدودا 10 تا کارمند داشتن صبحانه می خوردن. روزی که وارد طبقه ی اول شدیم فقط همون کارمندی که کمک رئیس بود باقی مونده بود و همین خانم خوش صحبتی که میشد بالادستی من و البته رئیس؛ یعنی از 11 نفر موند 4 نفر. جالب بود، ازش پرسیدم باقی نفرات کجان گفت اونا دیگه نمیان، گفتم چرا همه با هم، گفت نمیدونم، ولی میدونست. با جزئیات روز به روز کلافه نمی کنم، با همین سه کارمند پیش رفتیم، تا یک خانم منشی به شرکت اضافه شد...نشانه هاتا اینجا داستان رو نگه میدارم و به نشونه هایی که دیدم و ندیدم و شاید به چشم شما هم اومد اشاره می کنم: اینکه شرکت تابلو نداشت، خوب به نظرم میومد همه جا همین شکلی باشه. اینکه رئیس یک شرکت بعضا در محیط یک شرکت با دمپایی و شلوار راحتی تردد میکرد.اینکه بدون اینکه نیازی به حفظ پرستیژش بعنوان رئیس بدونه، خودش جابجایی اسباب و اثاثیه و رنگ  رو به عهده میگرفت، و حتی شستن ظرف و و خرید مایحتاج رو هم بین کارمنداش نوبتی کرده بود.اینکه شرکتی با اینهمه دبدبه و کبکبه دستگاه حضور غیاب و اصولا هیچ مکانیزمی برای این قضیه نداشت.اینکه حدودا 7 کارمند طی یک هفته از شرکت رفتن.اینکه زیر اولین قولی که به من داده بودند زدند و ساعت 5 و نیم به 6 برای تعطیلی تغییر کرد و بدتر از اون این قول رو به کل انکار کردن.باید البته اعتراف کنم،‌ تو اون دوران که من خوشحال بودم از اینکه کار پیدا کردم هیچ کدوم از این موارد به چشمم نیومد، رئیس لباس راحتی داشت؟ میگفتم چه باحال ، با کارمنداش راحته. خودش همه ی کارهای کوچک و بزرگ رو انجام میداد؟ دمش گرم چه پایه اس. نون خریدن و ظرف شستن با کارمندا بود؟ چه مغز اقتصادی داره، نمیخواد الکی آبدارچی بگیره، منم میشورم دیگه ، یه ظرفه! ساعت 5 و نیم رو کردن 6؟ شاید من اشتباه یادمه تو مصاحبه همچین حرفی رد و بدل شده.هر جا هم من از توجیه کردم جا می موندم خودشون این کار رو انجام میدادن: دستگاه حضور غیاب؟ سفارش دادیم میاد. کارمندا که رفتن؟ نرفتن، رفتن مسافرت برای فروش محصولاتمون، میان!بله، اینا امروز به چشمم میاد، و من فقط برای اینکه کارم رو ازم نگیرن به همشون چشم پوشیدم، به این نکته دقت کنید که من تو این زمینه ی کاری جدید بودم و نمیخواستم از دستش بدم.فردا این موضوع رو ادامه میدم.نظراتتون رو بنویسید. شاید جایی رو بد توضیح دادم و شایدم بعضی جاها زیاد حساسیت نشون دادم.</description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2019 17:10:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارمندی یا فریلنسری؛ مساله حتی اینم نیست!(قسمت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@behnaznojavan/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%9B-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-plio3m6nk4y7</link>
                <description>سه نوشته ی قبلی این سری، یعنی این نوشته، این نوشته و این یکی در مورد کار تمام وقت و پاره وقت و تجربیاتم در این باب بودن.تا اینجا سعی کردم نگاه صفر و صدی به قضیه نداشته باشم و تا جاییکه تونستم و دونستم مزایا و معایب رو گفتم، هر چند شاید گاهی به یک سمت خاص مایل شدم.فریلنسری در واقع هدف نهایی من از کار و دنیای تجارت بود. تو خیالات خودم قصد داشتم وقتی به حد قابل قبولی از مهارت رسیدم بشینم خونه و هم به زندگیم برسم هم از مهارت هام کسب در آمد کنم. خانواده همیشه اولویت من هستش. ولی خب اتفاقاتی افتاد که من رو خیلی زودتر به تجربه ی این نوع کاری وادار کرد. با من تا انتهای این نوشته همراه باشید:) تجربیات خیلی تازه ی من از فریلنسریدقیقا مثل عکسی که برای این نوشته انتخاب کرد ناگهان و کاملا ناگهان بیکار شدم، این اولین باری بود که من در بیرون اومدن از کاری تصمیم گیرنده نبودم و میتونید حدس بزنید که چقدر دردناک بود، بعلاوه این مدل بیرون اومدن چهره ی زشتی از زندگی و آدما رو برای من به نمایش گذاشت که اصلا دوست داشتنی نبود. اگر کنجکاو شدید خیالتون راحت باشه چون تحت عنوان دیگه ای بعدا مفصل از این قضیه می نویسم، چون خیلی خیلی مهم هستن.ناگهان من ماندم و شب عید و جیب خالی و کلی مخارج و البته غروری که پاره پاره شده بود. خب وضعیت نمیتونه از این بدتر باشه، شاید من نباید خرج عهد وعیال رو بدم و شاید اجاره و مالیات منتظرم نیست ولی در مورد وضع اقتصادی این روزها من نگم که شما بهتر از من میدونید وضعیت چیه. توقع نداشتم شب عید کار ثابت و تمام وقت جدیدی پیدا کنم، قسط ها و طلب هایی داشتم که باید خودم پرداختشون میکردم و البته که از خرید عید کاملا چشم پوشیدم و از دردناکی این قضیه احتمالا خانوم ها من رو بیشتر درک کنن. این بار دیگه شوخی بردار نبود و من حتی یک دقیقه وقت برای تلف کردن نداشتم و باید سریعا پول در میاوردم. پس ناله و زاری و شکایت از تقدیر و کائنات رو کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم نوعی از کار رو تجربه کنم که در موردش زیاد شنیده و خونده بودم ولی به نظرم نشدنی بود و اون چیزی نبود جز فریلنسری.اول هنرهایی که باهاشون میشد مستقل پول در آورد و من هم داشتم رو ریختم رو دایره: جدای لیسانسی که از دانشگاه مونده بود و زبان ترکی استانبولی و انگلیسی که کاملا مسلط بودم، از کار اولم تدریس خصوصی دروس مدرسه رو بلد بودم. از کار دومم:‌ کار گرافیک و طراحی و کپی رایتری برام مونده بود.کار سومم من رو با نرم افزارای اداری به صورت حرفه ای آشنا کرد. از کارآموزیم و کار چهارمم طراحی سایت، سئو و برنامه نویسی رو یادگرفتم. حتی کارهای جانبی مثل بافتنی و عروسک دوزی و کارهای هنری که در حد قابل قبول بلد بودم رو هم محض احتیاط تو آب نمک گذاشتم و خوب وضعیت اونقدری بد نبود و می موند پیدا کردن کار و به اصطلاح بازاریابی برای گرفتن کار آزاد، سخت ترین قسمت ماجرا!منطقی بود که اول سری به سایتای فریلنسری زدم و بی تعارف داخل همه ی سایت های فریلنسری ثبت نام کردم. هر روز پروژه ها رو بررسی می کردم و پیشنهاد می دادم و خب دروغ که واجب نیست از داخل اون سایت ها آبی گرم نمیشد. خیلی از پروژه ها رو من اعتماد به نفس قبول کردنشون رو نداشتم. اکثر قریب به اتفاقشونم جدای قیمت های مسخره ای که کارفرما ها برای پروژه ها تعیین کرده بودن، قیمت های مسخره تر فریلنسرهای دیگه بود. قشنگ فضا &quot;من رو بکش ولی پروژه رو بده به من&quot; بود! خوب من از اونجایی پول در آوردم که با کارفرما هایی آگاه به زمان و آدم شناس از همین سایت ها ولی در خارج از این سایت ها شروع به کار کردم. البته قبلش همه ی نمونه کارهای گرافیک خودم از ازل تا اون روز بعلاوه نمونه کارهای تولید محتوا و ترجمه ی خودم رو دسته بندی و مرتب کردم و دیگه لازم نبود هیچ کارفرمایی بدونه که من از قضا تازه بیکار شدم و تازه روی آوردم به فریلنسری، توانایی متقاعد کردن آدما به حرفه ای بودن خودم رو از مصاحبه هایی که رفته بودم داشتم و خوب خیلی بدردم خورد:)فریلنسر شدن؛ مزایا و معایببله، من فریلنسر شدم و البته هنوز راه زیادی نرفتم و شاید تجربیاتم از این نوع کاری زیاد بر اساس واقعیت نباشه و لی در همین حد باید بگم که: داشتن وقت آزاد برای انجام کارهای دیگه، کارکردن تو هر ساعتی از روز که دوست دارم،‌ تو هر قسمت از خونه که راحت ترم، بودن کنار خانواده و داشتن وقت بیشتر برای دوستام، داشتن وقت برای دیدن فیلم های آموزشی و وقت برای انجا کارهای هنری چیزهایی بودن که من رو به فریلنسر شدن علاقمند کرد. البته اینکه لازم نبود اسیر مترو اتوبوس بشم و جور رئیس و همکار رو بکشم هم خیلی جذاب بود.البته فکر نکنید آدم اجتماعی نیستم، برعکس خیلی هم از بودن در کنار آدما لذت میبرم. ولی ترجیح میدم اون آدما همکارم نباشن و رابطمون منفعت محور نباشه:)ولی خب این کار به اصطلاح برنامه نویسا، یک باگ بزرگ داشت،‌ همون قسمت بازاریابی برای پیدا کردن کار، اینکه با تموم شدن یک پروژه باید اد از سر دنبال ی پروژه ی دیگه بگردیم. البته خوشبختانه من با کارفرماهایی کار کردم که از کار راضی هستن و معمولا کار دنباله دار میخوان و خب این یعنی فعلا وضعیت خوبه:) بعلاوه در چند گروه دورکار هم عضو شدم و بعضا پروژه های گروهی از راه دور هم انجام میدیم. بجز این، این مدل کار هنوز بین خانواده ها جا نیفتاده و یک فریلنسر معمولا به رسمیت شناخته نمیشه و در کنار اینکه منتظر دانلود فایلی برای پروژشه ممکنه ازش توقع داشته باشن که این زباله ها رو هم تا سر کوچه ببره:))))اینه که میدونم هر چی مهارت هام بیشتر بشه پول زیادی از این راه بدست خواهم آورد و انعطاف پذیری که این کار داره برام فایده های زیادی داره، بعلاوه خلاقیتم اینجا حرف اول رو میزنه و مشکلات بوجود اومده توسط راه حل هایی رفع میشن که تماما ابتکار منه و چی جذاب تر از چیدن یک الگوریتم برای حل یک مشکل و رویارویی با مشکل جدیدتر الی آخر.  خب بالاخره چی؟کار تمام وقت، پاره وقت و دورکاری رو کمابیش تجربه کردم. برای شمایی که شاید تابحال وارد بازارکار نشدید شاید آدم سردرگم و بلاتکلیفی به نظر بیام و برای شمایی که از راه من گذشتید آدم قابل درکی. اگر از من بپرسید بالاخره کدوم مدل کار بهتره؟ میگم اونی که با روحیاتتون بیشتر میخونه. پس قبل همه چیز بشینید و با خودتون رو راست باشید، توانایی ها و مهارت هاتون رو بسنجید و مهم تر از همه از تجربه کردن و زمین خوردن نترسید. هر تجربه ی هر چقدر هم تلخ برای به چالش کشیدن شما سر راهتون گذاشته میشه، با روی باز از تجربه کردن استقبال کنید، در ضمن هیچ عجله ای برای رسیدن به یک جایگاه خاص نداشته باشید، هر لحظه فقط بهترین کاری که اون لحظه می تونید انجام بدید رو انجام بدید.قرار نبود نصیحت کنم ولی خب ببخشید. اگر ترجیح نهایی من رو بخواید من ترکیب کار پاره وقت و فریلنسری رو انتخاب میکنم. اینکه نه از آدمیزاد به دور باشم و منزوی، نه دست و پام بسته بشه تو این بازار کار ... .این آخرین نوشته ی این سری از نوشته ها بود.حتما نظراتتون رو با من در میون بذارید.به نوشته های قبلی هم سر بزنید.قسمت یکم:  کارمندی یا فریلنسری؛ مساله حتی اینم نیست!(قسمت یک)قسمت دوم:  کارمندی یا فریلنسری؛ مساله حتی اینم نیست!(قسمت دو)قسمت سوم:  کارمندی یا فریلنسری؛ مساله حتی اینم نیست!(قسمت سه) </description>
                <category>بهناز نوجوان</category>
                <author>بهناز نوجوان</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2019 18:18:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>