<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کتاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@behnoodben061</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:31:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>کتاب</title>
            <link>https://virgool.io/@behnoodben061</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رنج شاعر بهنود کیمیائی</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D9%86%D9%88%D8%AF-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A6%DB%8C-t7uxwniycy9l</link>
                <description>زبانم بد چرخید و مقصودم عوض شدمیان کلامم، دلِ آرامت عبوس شدتو ساده شنیدی، ولی من شعر می‌خواستمنه قصدِ دلی آزردن و نه رنجِ تو خواستمپرسیدم از رنگ و گیسو و عطر و گلتتا واژه بسازم برای لحظه‌های دلتتو خشم نگفتی، فقط آرام دور شدیمثل غروبی که بی‌صدا از نور شدیدخترکِ شعر و سکوت و حسِ لطیفمیان سوسن و نرگس، چه دور از تصنیفاگر که لغزید زبانم، ببخش این خطا راکه نیت من نبود شکستنِ صدا راتو مثل عطرِ گلِ شب‌بو پاک و روشنرنج شاعر ..بهنود کیمیائیرنج شاعر بهنود کیمیائیمن مانده‌ام با حسرتِ یک حرفِ بهتر ز من</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 21:53:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج شاعر مولف بهنود کیمیائی</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%81-%D8%A8%D9%87%D9%86%D9%88%D8%AF-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A6%DB%8C-cajb6wgfbaez</link>
                <description>رنج شاعر 1در اتاق کوچک استاد ..... جایی که بوی کاغذهای قدیمی و جوهر، با عطر چای دم‌کرده در هم می‌آمیخت، زمان گویی متوقف شده بود. استاد ....، شاعری بود که می‌گفت کلمات، موجوداتی زنده هستند که باید با دقتِ تمام، آن‌ها را در جهان رها کرد. شاگردش، دختری بود که نه‌تنها در خواندنِ شعر، بلکه در درک ظرافت‌های معنا، استعدادی بی‌نظیر داشت. رابطه آن‌ها، پیوندی بود از احترام، یادگیری و سکوتی که میان استاد و شاگرد، حسی از آرامش داشت.‌یک روزِ پاییزی، وقتی نور مایل خورشید از پنجره به کتاب‌ها می‌تابید، استاد ..... در میانِ نوشتنِ یک قصیده، به بن‌بست خورده بود. او می‌خواست از زیباییِ پنهانِ جهان، شعری بسازد؛ شعری که نه از زمینی، بلکه از آسمانی باشد. او می‌خواست,,زیبایی,,را در قالبِ کلمات شکار کند.‌بدون آنکه به پیامدهای کلامش بیندیشد، رو به شاگردش کرد و با نگاهی غرق در تفکر، پرسید:بگو ببینم... اگر بخواهی در کلام من تجلی کنی، چه گلی هستی؟ چه رنگی به روح تو می‌آسید؟ و اگر باد از میان موهای تو بگذرد، آن گیسو چه رنگی خواهد بود؟‌او می‌خواست «استعاره» پیدا کند. می‌خواست از رنگ گل و درخشش مو، ابزاری بسازد تا مفاهیمِ والایِ انسانی را توصیف کند. اما برای دختر، این پرسش‌ها، مانند تیغی بود که آرامش دنیای او را شکافت.‌در سکوتِ اتاق، لرزشی در دلِ دختر نشست. او، که همیشه به چشمِ یک پیرو و احترام به استاد می‌نگریست، ناگهان خود را در میانِ نگاهی که او «عاشقانه» پنداشت، تنها یافت. او فکر کرد این پرسش‌ها، فراتر از هنر و فراتر از آموزش است؛ او فکر کرد شاعر، به جایِ جستجویِ زیبایی در جهان، به دنبالِ شکار قلب اوست.‌دختر هیچ نگفت. نه خشمگین شد، نه فریاد کشید. او از آن روز، مانند غروبی که بی‌صدا و بی‌خبر از دیدنِ نور، در دلِ تاریکی فرو می‌رود، از زندگیِ استاد .... دور شد. کلاس‌ها خالی ماند، کتاب‌ها بسته شدند و سکوت سنگینی، جای آن گفتگوهای شیرین را گرفت.استاد ..... در این میان، متوجه نبودن او شد، اما در ابتدا ندانست که چه رخ داده است. او با خود می‌گفت: «او شاید خسته شده یا راهِ دیگری در پیش گرفته است.» اما هر چه گذشت، سنگینی این غیبت بیشتر می‌شد. تا اینکه روزی، در میان نگاه کردن به صفحاتِ خالی دفترش، حقیقت تلخ را در چشمان خالی شاگردش دید. او فهمید که کلامش، به جای ساختن یک پل، دیواری میان آن‌ها بنا کرده است.‌او می‌خواست برای «زیبایی» شعر بگوید، اما ناخواسته، «زیبایی» را رنجاند. او می‌خواست از «رنگ و گیسو» برای ساختن واژه‌ها استفاده کند، اما او را در میان سوءتفاهم‌ها تنها گذاشت.‌با قلبی شکسته و دستان لرزان، استاد ...... در شبِ تنهایی، قلم را برداشت. او نمی‌خواست به او نزدیک شود؛ او فقط می‌خواست «حقیقت نیتش» را به او هدیه دهد. او می‌خواست بگوید که او نه یک شکارچی، بلکه یک «جستجوگر معنا» بوده است. و آن شعر را نوشت...رنج شاعر یکشعر اضافه خواهد شدزخم گل اضافه خواهد شد ‌</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 21:40:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو جهان و یک درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-luvdcdhfi3qe</link>
                <description>مولف :بهنود کیمیائیبسیاری از ما وقتی به یک درخت می‌نگریم، تنها آنچه را که در «روشنایی» است می‌بینیم: برگ‌های سبز که با باد می‌رقصند و سایه‌ای که بر زمین گسترده است. اما حقیقتِ شگفت‌انگیز درخت، در جایی نهفته است که چشم‌ها نمی‌بینند؛ در آن تضادِ عجیبی که درخت میانِ «سنگینیِ زمین» و «سبکیِ آسمان» برقرار می‌کند.ریشه‌ها در تاریکیِ مطلق و در میانِ فشارِ سنگ‌ها، لرزش‌هایِ قلبِ زمین را می‌شنوند. آن‌ها با تاروپودِ خاک، در حالِ گفتگو با اسرارِ باستانیِ صخره‌ها هستند. ریشه، بخشِ «شنوا» و «متفکرِ» درخت است که در سکوتِ زیرزمینی، حقیقتِ زمین را درک می‌کند.آن آبی که از دلِ زمین به سمتِ بالا می‌خیزد، تنها برای بقا نیست؛ این آب، «خونِ زمین» است. این مایع، داستانِ هزاران سالِ پیش از بارشِ باران‌ها، تپشِ رودخانه‌ها و خنکایِ اعماقِ خاک را با خود دارد. وقتی درخت این آب را بالا می‌کشد، در واقع دارد «خاطراتِ سنگین و تاریکِ زمین» را به سمتِ بالا حمل می‌کند.تنه، جایی است که «سنگینی» به «سبکی» تبدیل می‌شود. در این ستونِ چوبی، آن آبِ تاریک و سنگینِ زیرزمینی، در میانِ لایه‌هایِ سلولی، با نورِ خورشید روبرو می‌شود. اینجاست که «کیمیاگری» رخ می‌دهد: درخت، تاریکیِ خیسِ زمین را می‌گیرد و آن را به انرژیِ درخشان و سبز تبدیل می‌کند. تنه، پلی است که تضادِ دو جهان را با هم آشتی می‌دهد.برگ‌ها «زبان‌هایِ درخت» هستند. برگ‌ها، همان بخشی هستند که «کلامِ زمین» را به زبانِ نور ترجمه می‌کنند. برگ‌ها، تجلیِ نهاییِ آن سفری هستند که از تاریکیِ مطلقِ ریشه آغاز شده و در درخششِ آسمان به پایان رسیده است.مولف..بهنود کیمیائی</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 21:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهنود کیمیائی</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%A8%D9%87%D9%86%D9%88%D8%AF-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A6%DB%8C-rufbzjjauoh4</link>
                <description>عباس شعری از بهنود کیمیائیتو که خود تشنه لبان بر دل آب زدیآب ننوشیدی و مشک را در آب زدییاد آن تشنه لبان بود تو را سیراب کردبر دل تاریخ نام خود را در دلمان فریاد زدی ..........................................عباسشعر...بهنود کیمیائی....................................................................................................................................ع</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 22:21:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاب</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D9%82%D8%A7%D8%A8-vb8vqdtfzyrr</link>
                <description>قابنبودنت، قابِ خالیِ اتاقی‌ستکه تمامِ آینه‌هایش شکسته‌اند.........................................................................................................................................................................................................................................................................قاب » بهنود کیمیائیکه تمامِ آینه‌هایش شکسته‌اند.</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 17:09:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نواب</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8-kiw5pt8qjtxv</link>
                <description>شبی دو دوست، کنارِ چراغِ کم‌نورِ یک قهوه‌خانه نشسته بودند. بیرون، باران آرام بر سنگفرش کوچه می‌بارید.یکی از آن دو گفت: — رفیق، بگو ببینم بزرگ‌ترین ثواب چیست؟دوستش لبخندی زد و گفت: — نمی‌دانم. تو بگو.مرد نگاهی به پنجره کرد و گفت: — نماز؟گفت: — نیکوست، اما شاید بزرگ‌ترین نباشد.گفت: — روزه؟گفت: — زیباست، اما باز هم شاید نه.گفت: — ذکر گفتن؟گفت: — دل را روشن می‌کند، اما باز هم نه.مرد کمی اندیشید و گفت: — پس تو بگو.دوستش آهی کشید و گفت: — آن‌سوی شهر، در محلهٔ نواب، کودکی امشب نانِ شب ندارد. مادری چراغ را خاموش کرده تا بچه‌هایش گرسنگی را نبینند. اگر کسی امشب بی‌آنکه نامش را بگوید، بی‌آنکه عکس بگیرد، بی‌آنکه منت بگذارد، نانی پشت درِ آن خانه بگذارد، گمان می‌کنم خدا بیشتر لبخند بزند.مرد سکوت کرد.دوستش ادامه داد: — ما گاهی دنبال ثواب در آسمان می‌گردیم، در حالی که خدا آن را میانِ دل‌های شکسته پنهان کرده است.مرد پرسید: — یعنی کمک به مردم از عبادت بالاتر است؟گفت: — نه. کمک به مردم، خودِ عبادت است؛ وقتی برای خدا باشد.باران تندتر شد.دوست برخاست و سکه‌های اندکش را روی میز گذاشت.مرد پرسید: — کجا می‌روی؟لبخند زد و گفت: — می‌روم ببینم امشب در نواب، چراغِ کدام خانه خاموش است.مرد گفت: — صبر کن... من هم می‌آیم.و آن دو، در کوچه‌ای که باران بر آن می‌بارید، آرام دور شدند.می‌گویند آن شب هیچ‌کس نفهمید چه کسی نان را پشتِ در گذاشت؛ اما خدا هر دو را دید، و همین برایشان کافی بود.نواببهنود کیمیائی</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 00:15:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-zs7wt8citngt</link>
                <description> ای فلک جامه آبی بر تن کن...شامگاه را ابری بسر کن...با مهربانی تا سپیده دم ببار...پرندگان را آوازه خوان کن بیدار...ای فلک فصل جدید را تو بده آگاهی...سلام سرسبزی را به هر صحرایی...شاداب کن رنگ و بوی گل ها را ...سرمست راه بنداز رودها را...ای فلک درختان را سبزپوش کن...این روز های بی مهر را نوروز کن...،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،....................................</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 17:51:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-qtt1ryjysnon</link>
                <description> باید بگویم خداحافظ همانگونه که تو گفتی خداحافظی از تمام خط های پر محبتت خداحافظی از رنگ به رنگ فصل های پشت تصویرمانخداحافظی از تمام شعرهایم که بوی تو را میدهندخداحافظدست خداحافظی ام را بفشاریدتا فراموش کنم تمام فصل های شاعرانه را....</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 15:15:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشعار ناب</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%A8-gxqu0bgcmjlw</link>
                <description>زمان می رودخورشید می آید و ماه می رودروز و ماه و سال می آیند و می روندو من به همان شکلکنار این عمر رفتهخیره به یک عکس پر از خاطرهمنتظرت می مانم اشعار ناب ###############################################################################################################################################################################اشعار ناب</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 17:34:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب مبهم</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%B4%D8%A8-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-wvcyd4jq31ft</link>
                <description>همانند غروب جمعه در سکوتمجای مهتاب تاریکی به خانه ام می تابدباد ندای بی تو بودن را میدهددر این شب مبهممن مانده ام و یک میز پر از خاطرهآن سوی میز جای خالی ات این سوی میز من و یک فنجان قهوه که هر چه شکر میزنم شیرین نمیشود</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jul 2021 09:06:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%BA%D9%85-ibbycvtobbmt</link>
                <description>گفتند از شادی بگو..گفتم نمیدانم نمیبینم...همش روزهای تکراری...همش غم مثل بیماری..دور از شادیم و وجودم غم..هر ساعت کنارم مثل یک همدم..درد دارم ، درد بی درمان...نامش زندگیس،بدتر از سرطان..نا امیدم،امیدی نیست..همش تاریکی،چراغی نیست...دگر کنار خودم هم نمیشینم..حتی خودم را،هم دوست ندارم که ببینم..</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jul 2021 17:17:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-besnr9c1todi</link>
                <description> صدایم کرد و دست حق داد و برفت...از همان روز بود فهمیدم که جسمم شکست..صدایش کردمو گفتم آرام جان منی..بی جواب رفت و جوابم شد غمی...ای دل شکسته ام عشقت هم زخمیت کرد و رفت..با رفتنش پیرت کرد و رفت..هنوز هم نمیدانم چه کرده ام که از دلم برید..منی که ،چند سال عشقم به پایش دوید...آه که شب و روز سر در گومم..آخه با من چرا بهترین عشقم، گلم..هرکجا هستی شاد باشی و شاد...دوست دارم در دلت گاهی هم از من کنی یاد...بدان همانند زمستان سرد شدم..بی روح و رنگ زردم، شکل غم شدم...</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 18:02:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استاد پنبه زن</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86-lctfmrhcwsrj</link>
                <description> روزی در کاشانه ای مهمان شد پنبه زن...بانگ عجیبی سر داد از مرد و زن...بحث آغاز شد و میگفتند ناسزا...گویی از هستی خود بودند نارضا...لحاف دوز تا شام درگیر کار بود...لیک ناسازگاری در کاشانه پایانی نبود...پنبه زن عاجز شد و کرد کارش را تمام...با احترام مزدش را گرفت کامل و تمام...در مسیر بازگشت همکار پیرش را بدید...حکایت کاشانه نقل کرد و فطرتشان را درید...همکار پیرش خردمند بود و عاقله مرد...با یک پند مهر خاتمه این گفتگو را بزد...از من به تو نصیحت ای استاد پنبه زن...هر چه را دیدی ؛ دم نزن...</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jun 2021 09:30:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من چه گویم</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-pdqwe0nkkpfl</link>
                <description> من چه گویم که دیر آمدی جا ماندی...چنان دست دست کردی که تنها ماندی...من چه گویم که در این گذر یاری نبود..آهی نکشیدم در ره عشقت دلداری نبود...من چه گویم خود به خود ضرب زدی...روی جام دلت نشان ز بی رحم زدی...دل را بازی گرفتی و به خود رآی دادی...نمیدانستم در این روش تو یک استادی...ما برفتیم و در عشق دگری دیوانه شو...بخاطرش گم گشته نه اما فرزانه شو...</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 10:17:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-sqksgypstjnd</link>
                <description> گر تو آمدی و ماه نبودخانه ابری بود و خبری از آفتاب نبودلبخند بین فنجان قهوه و شعر و سیگار  شکسته بودپنجره را نگاه کنپشت این پنجره با گذر هرکدام از این رهگذرهاتکه ای از وجودم را خاک کرده ام</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 19:15:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخ و فلک</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D9%88-%D9%81%D9%84%DA%A9-fv3hb5st8gan</link>
                <description>با من بگو چه دشمنی ها داری..مگر بدخواهم که با من ناسازگاری..مرا بگذاشتی کنج کاشانه ی غم..تابش نداری ابریست آسمان من..این چه رنجیست به دستم دادی..با من به از این باش تو که آزادی..جدار دلم را ترک ترک خرد کردی..بد نمیگویم ولی با من بد کردی..عربده ها که خسته ام چرخ و فلک..پایم تو بستی و مرا کردی فلک..گویی که غریبم سر این پیر زمین..گلی بی رنگم مرا سریعتر بچین ..</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jun 2021 18:14:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-b8b49xs552xg</link>
                <description>############################################################################################################################################ گرمای وجودشهمچون بیست مرداد خوزستان بوداما با رفتنش خانهاز شمالی ترین نقطه ی ایران همسردتر شد############################################################################################################################################</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jun 2021 08:18:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-mss8w4t0em2f</link>
                <description>............................................................................................................................................................................................................... زمان می رودخورشید می آید و ماه می رودروز و ماه و سال می آیند و می روندو من به همان شکلکنار این عمر رفتهخیره به یک عکس پر از خاطرهمنتظرت می مانم############################################################################################################################################</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 17:38:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخ ترین شیرینی</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-mkymsi3xtbfc</link>
                <description> خیلی شیرین شروع شد؛اما تلخ شد آخرش...هرکه داستانم شنید؛هرگز نمیشد باورش...هرکه آمد و پرسید و بی جوابی شنید...من بیدار بودم اما در خوابی عمیق...هرکه رسید سریع قضاوت کرد منو...دردم کم نبود اضاف میکرد غمو...روز به روز بدتر میشد حال دلم...درد تلنگر میزد که باید از اینجا برم...آرام آرام جسم و روحم افسرده شد...باغ عشقم مثال گلی پژمرده شد...ماندم و ماندنم همچون افسار بود...آرامش در خانه نبود همچون زندان بود...حال بدی از روزگار و این عشق داشتم...لعنت به من که عشقت را در دل کاشتم...نمیدانستم آخر داستان این میشود...عاشق همیشه نصیبش غم میشود...</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 08:32:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدانگهدار</title>
                <link>https://virgool.io/@behnoodben061/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1-nntg2m5spukl</link>
                <description>.......................................................................................................................................... گفتم خدانگهداراما نمیدانی که قلبم تالاپ تالاپ کنانآه میکشید و ضربه به روحم میزدتا بگویداین عشق فقط از تو پیروی میکندو خدانگهدار معنی مرانگهدار میدهد....................................................................................................................................................................................................................................................................................</description>
                <category>کتاب</category>
                <author>کتاب</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 18:04:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>