<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهراد ایکس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@behradx</link>
        <description>مکاترونیک‌دانِ علاقه‌مند به علومِ جدید، فلسفه، اقتصاد و سیاست. BehradX.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:34:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1054/avatar/QThts7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهراد ایکس</title>
            <link>https://virgool.io/@behradx</link>
        </image>

                    <item>
                <title>🎒کوله‌پشتی هزار و چهارصد و سه</title>
                <link>https://virgool.io/@behradx/%F0%9F%8E%92%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D9%87-cuohxtmusyva</link>
                <description>راستش رو بخوام بگم، ورود خوبی به این سال نداشتم. هرچند (به جز یک مورد) اتفاق بدی برای من نیفتاد، ولی ورود من به سال جدید پر از سرخوردگی بود و ناامیدی. انتظار این می‌رفت که یه تغییرات شدیدی توی اوضاع کشور حس بشه، که نشد. انتظار داشتیم بهبود اقتصادی ببینیم،‌ که برعکس شد. صدالبته انتظار داشتیم که حالمون بهتر بشه، که حس می‌کنم من حالم بهتر شد. آغاز سال برای من چندان جالب نبود، ولی ادامه‌اش خیلی بهتر بود. گاهن اتفاقاتی توی زندگی آدم می‌افتن که خودش انتظارش رو نداره؛ یهویی چشماش رو می‌بنده و باز می‌کنه می‌بینه که چقدر خوش‌شانس بوده و چه‌قدر اتفاقات بدی می‌تونستن بیفتن و نیفتادن و در عوضش کلی اتفاق خوب براش رقم خوردن. بذارید از همون اول بریم سر اصل مطلب.سال زندگی مستقل سوء تفاهم نشه، من تا قبل این هم زندگیم مستقل بوده، ولی توی خوابگاه. مواقعی هم که خونه و توی اتاق خودم بودم هم سعی می‌کردم به نوعی استقلال داشته باشم. ولی بخوام صادقانه برخورد کنم با داستان، من زندگی مستقلی نداشتم هیچوقت. توی بهبوههٔ کارهای ارشدم بودم که یه موقعیت استثنایی برای من پیش اومد برای خونه‌گرفتن. و من برای اولین بار خونهٔ خودم رو داشتم! البته صددرصد خونه مال من نیست و شریکی با یک دوستی خونه رو گرفتیم، ولی یک اتاق برای خودم دارم. حس می‌کنم جایی هستم که کنترل زندگیم دست خودمه. جایی که مسئولیت کاملش رو خودم بر عهده دارم و حس می‌کنم هیچ حسی از این بهتر نیست. حس داشتن خونه. حس تعلق نسبی به یک جا. حسِ خوبِ «خودم آقای خودم»! حس زندگی کردن مثل کاراکترهای سیت‌کام‌هایی مثل ساینفلد، فرندز و HIMYM.واقعن حس جالبی هست. کاش می‌تونستم زودتر این حس رو تجربه بکنم. نمی‌تونم وارد جزئیاتش بشم که چی شد تونستم خونه رو بگیرم، ولی الآن که به چند ماه گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم که واقعا خوش‌شانس بودم. این که چنین اتفاق مثبتی برای من رقم بخوره و اون هم در یک زمان خیلی کوتاه واقعا برای خودم باورپذیر نیست. و این که زیر فشارهای اول کار کم نیاوردم و تونستم ادامه بدم؛ اون هم در شهر بزرگی مثل تهران. امسال مهم‌ترین چیزی که به سال بعد می‌برم حس استقلال کامل هست. حس داشتن خونهٔ خودم. و چه حس زیبایی.  سال آشنا شدن با فرهنگ و تمدن ایرانچرا شب یلدا رو جشن می‌گیریم؟ چه فلسفه‌ای پشتشه؟ چرا به شب یلدا می‌گن شب چله؟ اصلن «یلدا» یعنی چی؟ ما چند ساله که یلدا رو جشن می‌گیریم؟ سوالات خیلی ساده‌ای به نظر میان ولی جواب‌های خیلی پیچیده و سنگینی پشتشون هست.ماجرا از اینجا شروع شد که من بعد یه مدتی فهمیدم که فرش خیلی دوست دارم. و شروع کردم به خوندن دربارهٔ فرش و دیدن فرش‌های مختلف. واقعن دنیای زیبایی داره و باورتون نمی‌شه که چه گنجینهٔ فرهنگیِ ارزشمندی هست فرش ایرانی. داشتم کتاب «پژوهشی در فرش ایران» از تورج ژوله رو می‌خوندم که به یه فرشی رسیدم به اسم «فرش پازیریک». آب دستتونه بذارید زمین و این فرش رو سرچ کنید. کردید؟ آفرین بر شما. فرش رو که برای بار اول دیدم با خودم گفتم که عه، ایران. و این خیلی برای خود من عجیب بود. که چیِ این رو من دوست داشتم؟ فرش واقعا زیبا بود و چشم‌نواز. و از همه عجیب‌تر این که این فرش عمرش ۲۵۰۰ سال هست. بعله، درست شنیدید. دو هزار و پونصد سال! یعنی برمی‌گرده به زمان هخامنشیان. و کجا کشف شده؟ توی مقبرهٔ یک پادشاه «سکا» توی سیبری! حالا یه سوال، سکاها کی بودن؟ سکاها دسته‌ای از اقوام آریایی بودن که اومدن به ایران و به صورت کوچ‌نشین زندگی کردن همیشه. محل زندگی اون‌ها اسمش بوده سَک‌اِستان که به مرور زمان تبدیل شده به سیستان. توش شاهنامه اومده که رستم «سَک‌زی» بوده، این یعنی این که سکا بوده. (و بله، هر شرووری که دربارهٔ لفظ «سگ» توی سیستان و این‌ها گفتن همش شطحیات یه مشت مشنگ تجزیه‌طلب بوده و هیچ ریشه‌ای توی واقعیات نداشته.) ولی یه سوالی، شما تا حالا لفظ سکا رو شنیده بودید تا حالا؟ چرا نه؟ ما سیستم آموزشی تخمی‌ای داشتیم. احتمالن تنها چیزی که شما دربارهٔ گذشتگان ما بدونید این باشه که اقوام آریایی سه دسته بودن، ماد، پارس و پارت که وارد ایران می‌شن. این اصلا درست نیست. پارس‌ها و مادها یه قوم بودن که توی جاهای جدا زندگی می‌کردن. پارس هیچ ربطی به هیچ قوم و تیره‌ای نداره. پارس و پارسی یه واژه هست که به آدم‌هایی که دسته‌ای از ویژگی‌ها رو داشتن نسبت می‌دادن. (واسه همین ما به کسی که زاهد باشه می‌گیم پارسا) پارت‌ها همون سکاهایی بودن که بعد اسکندر و سلوکیان به قدرت می‌رسن. ساسانیان ادامهٔ همون هخامنشیانی بودن که بعد پارت‌ها به قدرت می‌رسن. پارس‌ها (همون امتداد مادها) زرتشتی بودن عمدتن، ولی سکاها آیینشون مهرپرستی بوده؛ اون‌ها ایزد مهر رو می‌پرستیدن. (البته مهرپرست‌ها به ایزدهای دیگه هم اعتقاد داشتنا، تک‌خدایی از زرتشت شروع می‌شه و مهرپرستی به هزارسال قبل زرتشت برمی‌گرده). مهر (یا اسم غربیش میترا) ایزد محبت و پیمان بوده. و یلدا جشن تولد همون ایزد مهره. چهل روز بعد یلدا می‌شه جشن سده، واسه همین ما به یلدا می‌گیم چله. و این جشن پیشینهٔ ۴۰۰۰ ساله داره. می‌بینید چقدر جالبه؟ و چقدر عجیبه که ما این‌ها رو نمی‌دونیم. و خیلی بده که این رو نمی‌دونیم. شبیه این می‌مونه که از یه آشنای خیلی خرمایه‌ای مقدار زیادی پول و مال و منال به ما به ارث رسیده باشه، ولی ما ازش بی‌خبر باشیم. فرهنگ ایرانی سرمایه‌ای هست که به ما به ارث رسیده، ولی متاسفانه اکثر ما ازش بی‌خبریم. این‌ها من رو ترغیب کرد که مطالعه بکنم در این باره. و باورنکردنی بود حجم زیبایی‌ای که دیدم. این‌ها من رو ترغیب کرد که برم شاهنامه رو بخونم. از اون‌جایی که خوندن ابیات شاهنامه برای من سخت بود، برگردان روایت‌گونه‌ای که دبیرسیاقی نوشته رو خوندم و باورم نمی‌شد این حجم از دراما و زیبایی. توی بخش‌های حماسیش (به خصوص جاهایی که رستم و سیاوش و کیخسرو بود) واقعا کتاب چسبیده بود به دستم. خیلی جذاب بود داستانش.  این‌ها من رو ترغیب کرد تا دربارهٔ ساختار ادیان و باورهای زمان ایران باستان بخونم. و اینجا بود که با ژالهٔ آموزگار شدم. شیرزنی که سال ۱۳۱۸ به دنیا اومده ولی از من جوون‌تره. یه روز یه دورهٔ ۱۵ ساعته ازش رو توی یوتیوب پیدا کردم و میخ‌کوب توی دوروز بهش گوش دادم. کتابش هم خوندم. الآن دارم اسطورهٔ زندگی زرتشت رو می‌خونم و باورنکردنیه برام که چقدر فرهنگ زیبایی داشتیم و چه حیف که نمی‌شناختیم این‌ها رو. به میزان خیلی کم هم دربارهٔ جواد طباطبایی و نظریهٔ ایران‌شهری هم خوندم. و به نظرم دیدگاه جالبی داشت. این اخیرن با عزیزی آشنا شدم به اسم شروین وکیلی و به نظرم دیدگاه‌های اون هم خیلی جالبه. یه کاراکتر خیلی عجیب که آدم باورش نمی‌شه که ایرانیه.در کل در سال ۱۴۰۲ به شدت علاقه‌مند شدم به فرهنگ ایرانی و ادبیات فارسی. واقعن زیباست. این رو نمی‌گم که فیگور بگیرم برای شما که واای من چقدر باشعورم و شما نیستید. خلاف این. من دربارهٔ اساطیر یونان هم خوندم. دربارهٔ وایکینگ‌ها هم خوندم. غرب رو خوندم. شرق رو خوندم. فرهنگ ایران واقعن چیز عجیبیه. بی‌اندازه زیباست. و چه حیف که ما اون ارزش‌ها رو گم کردیم.  حالا من چند تا سوال بندازم وسط تا اون تیکهٔ کنجکاو شما رو قلقلک بدم. اردیبهشت یعنی چی؟ تقویم ایرانیا در زمان هخامنشیان چه شکلی بوده؟ مزدا ایزدِ چیه؟ فروهر یعنی چی؟ اصلن اهورا یعنی چی؟ چرا فردوسی شاهنامه رو سرود؟ چه حس نیازی می‌کرد؟ و این که چرا اسم شاه اول شاهنامه کیومرثه؟سال بسته‌شدن یه پروندهٔ بازهر چیزی غیر از آره یعنی نه. خیلی جملهٔ واضحی به نظر میاد، مگه نه؟ ولی برای من نبود. واقعیت امر اینه که من یه روز به خودم اومدم و دیدم که دل‌دادهٔ یه دختری شدم که اسمش مهم نیست. کی این اتفاق افتاد؟ واقعا خاطرم نیست. شاید به قول پزشک‌زاد یه جمعه‌ای ۱۳ام یک ماهی بوده. شاید هم نبوده. چیزی که می‌دونم اینه که هر چی که بود، از اوایل کرونا شروع شد و ادامه پیدا کرد تا خرداد امسال و یه روزی وسط این بازه‌ای که گفتم، من عاشق شدم. که البته این هم مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که من عاشق شدم. عشق روزهای کرونا. عشق از راه دور. عشق پای تلگرام. عشق روزهای تنهایی. امسال طرف‌های ماه خرداد بالاخره بعد کلی ماجرای مختلف (که بیشترش خراب‌کاری و گندکاری خودم بود و هیچ ربطی به اون بنده‌خدا نداشت واقعن) عزمم رو جزم کردم و بهش اعتراف کردم که دوستش دارم. و اون هم با یه حسی که به نظرم خیلی شبیه به بی‌خیالی یا بی‌اهمیتی بود بهم گفت نه. و دیگه صحبت نکردیم. و من به مدت چند هفته زندگیم مزه و بوی گه می‌داد. این برای من اتفاق بزرگی بود. چون این بار دومی بود که عشقم رو اعتراف می‌کردم به کسی. و بار دومی بود که می‌شنیدم نه. هر چند این بار دوم خیلی برای من متفاوت بود نسبت به بار اول. حس می‌کنم عشق و حس تعلقی که اینجا حس کردم خیلی شدیدتر بوده. (شاید بپرسید چرا من انقده کم عاشق می‌شم که باید در جواب بهتون بگم که هیییچ ربطی به شما نداره.) مطمئنن اگه شما انسان بودید تا به اینجا کار، درکی دارید از حسی که من تجربه کردم. ولی این حس برای خود من نو بود. و باورنکردنی. یادمه اون اوایل بعد ریجکتی، شبی توی اتوبوس خوابش رو دیدم. توی خواب دیدم که دارمش. و بیدار که شدم دیدم ندارمش. و گریه کردم. الآن که نگاه می‌کنم به گذشته، می‌بینم که اشتباه از سمت خودم بوده. من نباید به غرور مسخرهٔ خودم اجازه می‌دادم که نذاره من دوست‌داشتن رو اعتراف بکنم به کسی. من نباید رابطه‌ای که عاقبتی نداشت رو ادامه می‌دادم. ولی هر دو طرف (تا یه جایی) ادامه دادیم ارتباطمون رو. و تبدیل شدیم به بخشی از روزمرگی هم. این اشتباه بود. بهراد در سالی که گذشت یک تجربه کسب کرد و اون هم این بود که نباید پرونده‌ای رو الکی باز گذاشت. جواب عشق و ابراز علاقه یا آره هست و یا نه. و هر چیزی غیر از آره، یعنی نه. اگه الآن بخوام به کسی که (مثل اون‌روزهای من) عاشق شده یه نصیحت بکنم، اینو می‌گم که چیزی رو توی دل خودش نگه نداره. توی یه زمانِ درست عزمت رو جزم کن و بهش بگو. اگه اون طرف بهت گفت آره، که خب فبها ولی هردومون می‌دونیم که احتمال چنین چیزی خیلی پایینه. اون احتمال خیلی قوی پیشنهاد تو رو رد خواهد کرد، و تو هم برای یه مدتی واقعا زندگیت مزه و بوی گه خواهد داد؛ ولی این‌ها هیچکدوم مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که تو یاد می‌گیری که همه چیز بالاخره می‌گذره. زندگی پر از این شکست‌هاست. و این تویی که باید یاد بگیری که با شکست‌ها بسازی و بری جلو. زندگی یه مسیر ادامه‌دار هست. با این که خدا گر ببندد ز حکمت دری، به‌زحمت گشاید در دیگری ولی زندگی ادامه داره. و غلط نکنم تهش می‌رسیم به حرف اسدالله: اینجا لیلی خیلی مهم نیست! این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی! این مرز مرد شدنه!- دیالوگ پایانی دایی‌جان ناپلئون از ایرج پزشک‌زادآیا فراموشش کردم؟ فکر نکنم؛ من هرچند حافظهٔ تاریخی ضعیفی دارم، ولی آدمی نیستم که حس خوب عشق رو فراموش بکنم. آیا عاشق هستم کماکان؟ فکر کنم؛ نمی‌دونم، می‌دونم که نفرتی ندارم ازش. آیا اجازه دادم که این شکست (هرچند بزرگ برای من) من رو از روند عادی زندگیم بندازه و من رو تبدیل به یه آدم لوزر بکنه؟ اصلن. سال آرامش روانیامسال سال آشنایی من بود با گابور ماته (Gabor Mate). لب کلام حرف‌های ماته این هست که تروما، دلیل اصلی حال بد خیلی از ماهاست. ما دو مدل تروما داریم: ۱- اون دسته از اتفاقات بدی که نباید می‌افتادن ولی افتادن. (مثل مرگ یک عزیزی) ۲- اون دسته از چیزهای خوب و ضروری که باید اتفاق می‌افتادن ولی نیفتادن (دریافت محبت از خانواده).   نکتهٔ تلخ: همهٔ ما تروماهایی توی زندگیمون داریم، فارغ از زمینه‌ای که ازش میایم و سطح مالی خانواده‌هامون. بچه‌تر که بودم خیال می‌کردم که خونواده‌های پولداری هستن که توشون هیچ درد و غمی نیست و همه توشون خوش‌بختن؛ به مرور زمان که ارتباطاتم با آدم‌ها بیشتر شد فهمیدم که هیچ تصوری از این اشتباه‌تر نیست. همه توی زندگیشون ترومایی رو تجربه می‌کنن. فارغ از زمینه، شما ممکنه توسط دوستانتون مسخره بشید توی مدرسه و طردتون کنن، ممکنه که مورد تجاوز قرار بگیرید، ممکنه که پدر سردی داشته باشید و نوازش نشده باشید توی کودکی، ممکنه که مادرتون وسواسی بوده باشه و به شما سخت گرفته‌باشه توی تربیتتون، ممکنه ناخواسته بوده باشید و قص‌علی‌هذا. باریکهٔ امید چیه این وسط؟ اینه که می‌شه با این تروماها جنگید. می‌شه کنار اومد با زندگی. می‌شه رفته‌رفته بهتر شد. قدم اول اینه که بدونیم اون زخم‌هایی که هر روز ما رو زهر می‌کنن چیا هستن، بعدش رفته رفته آسون‌تر می‌شه. خبر بد این وسط چیه؟ خبر بد اینه:مبارزه با تروماهای گذشته یک نبرد روزمره هست.تروماهای شما از بین نخواهند رفت، بلکه کمرنگ خواهند شد. ممکنه یه روزی که حالتون خیلی خوبه بیاد سراغتون، بهبود یعنی این که به مرور زمان دردی که حس می‌کنیم کمتر باشه. ما باید به این برسیم  که شایستهٔ دوست‌داشته‌شدن و محبت هستیم. ما باید بفهمیم که دیگرانی هستند که نگران ما هستند. ما باید به این باور برسیم که ارزشمند هستیم. ماته یه حرف خیلی جالبی زد یه بار که توی ذهن من هک شد و بعید بدونم حالا حالاها از بین بره. به این جمله دقت کنید: «من حس می‌کنم دوست‌داشتنی نیستم.» یه چیزی توی این جمله ضدونقیض نیست؟ یکم فکر کنید راجع بهش بعد برید سطر بعدی.اگه فکر کردید راجع به این جمله که درود بر شما، ولی اگه نکردید هم فدای سرتون. نکته اینجاست که گرسنگی، سرما و گرما، ترس، عشق و... حس هستن ولی «دوست‌داشتنی‌بودن یا نبودن» یک حس نیست، یک باوره. تروما کاری که با ما انجام می‌ده اینه که به ما تلقین می‌کنه که اتفاقای بدی که توی گذشته افتادن به این خاطر هستن که ما یک ویژگی خاصی در وجودمون هست و ما اون بلا سرمون اومده چون حقمون بوده. در صورتی که واقعیت ۱۸۰ درجه اختلاف داره با این. همهٔ انسان‌ها لایق دوست‌داشته‌شدن هستن و من و شما هم از این قاعده مستثنی نیستیم. ما به عنوان انسان‌های عصر ماشینی باید یاد بگیریم که با خودمون آشتی بکنیم. سال تحکیم دوستی‌ها و از بین رفتن اضطراب اجتماعیاگه از گذشته با من آشنا بوده باشید، حتمن دو تا نکته رو دربارهٔ من می‌دونید؛ یکی این که من اضطراب اجتماعی داشتم و دو این که من آدم درون‌گرایی هستم. جمع این دوتا رو هم می‌شه یه آدمی که از نظر اجتماعی فلج هست. حس می‌کنم نتایج جنگیدن روزمره‌ام (در طول سال‌ها) با این دو تا انگل رو در سالی که گذشت به وضوح دیدم. حس می‌کنم توی شرایطی هستم که می‌تونم به صورت رسمی ادعا بکنم که اضطراب اجتماعی ندارم به هیچ وجه. و این برای من یه دنیا ارزش داره. الآن حس می‌کنم می‌تونم یه عضوی از یک جامعه باشم و ارتباط بگیرم با اقشار متفاوت جامعه. و این برای من خیلی چیز بزرگیه. شاید شما بگید مگه قبلا زبون نداشتی؟ مگه قبلا لال بودی؟ مگه قبلا نمی‌تونستی مثل آدم صحبت بکنی؟ و باید در جواب بهتون بگم که بله، همهٔ این ها بودم!‌ و این باعث می‌شد که نتونم پتانسیل‌های خودم رو بالقوه بکنم. حس می‌کنم چالش‌هایی که در سالیان گذشته تجربه کردم و چیزهایی که یاد گرفتم خودشون رو نشون دادن بالاخره و من به یه وضعیت ایده‌آلی (از نظر خودم البته) رسیدم. نه تنها دوستی‌های قبلی‌ای که داشتم تحکیم شدن، بلکه دوستان جدیدی هم پیدا کردم. و خیلی برای من حس ارزشمندی بود که توی جمعی خیلی دلشون بخواد که من باشم. و من حس مزاحم‌ها و انگل‌ها رو نداشته باشم وسطشون. ترسی از قضاوت‌شدن نداشته باشم. و بین این آدم‌ها راحت باشم، فارغ از باور و جنسیت و هر چیز دیگری. این واقعا چیز بزرگی‌ هست برای من؛ هرچند شما بخندید و بگید «این دیوونه رو نگا تو رو خدا...»یه چیزی که بهش رسیدم این بوده که آدمیان اطراف شما خیلی تاثیر می‌ذارن رو دیدگاه شما از خودتون. من حس می‌کنم در گذشته اطرافیان مسموم دور و برم زیاد بودن،‌ بالاخص در دوران تحصیلم پیش از دانشگاه. و وقتی دور و بر آدم‌های سالم پلکیدم فهمیدم که آدم بودن یعنی چی. این‌هایی که گفتم چیزهای اصلی‌ای بودن، ولی تمام ماجرا نبودن. بخوام خیلی خلاصه بگم، سالی که گذشت:به من فهموند که دانشگاه جای خوبی برای آدمی مثل من نیست. من از کارکردن بیشتر لذت می‌برم تا درس‌خوندن. (فک کنم یه پست دراز بنویسم درباره‌اش.)اکثر افرادی که مهاجرت کردن از ایران، پشیمون هستند،‌ ولی بروز نمی‌دن. مهاجرت افراد باید در راستای یک هدفی باشه، رفاه واقعن هدف خوبی برای مهاجرت نیست. (در این باره جرئت ندارم بنویسم. ملت اعصاب انتقاد ندارن و شلوار من رو می‌کشن پایین.) رشدْ پشتِ ترس‌هایِ ماست. زاتِ بد نیکو نگردد هر که بنیادش بد است.و آره. فک می‌کنم تا اینجای کار کوله‌پشتیم خیلی پر بوده. و چیزهای خوبی برای سال آینده برای خودم جمع کردم توی سالی که گذشت. و می‌دونم که سالی که در پیشه یه سال فوق‌العاده خوب و آموزنده برای من خواهد بود؛ ولی با چالش‌های مالی فراوان و صد البته، غولِ خانِ هفتم: خدمتِ تخمیِ سربازی.درکه.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 15:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?کوله‌پشتی هزار و چهارصد و دو</title>
                <link>https://virgool.io/@behradx/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%88-td4cex1nm38v</link>
                <description>سلام دنیا؟ زنده‌این یا اداشو در میارین؟ فکر کنم دیگه عادت شده این قضیه که هر سال من بیام بگم که وای امسال چقدر زود گذشت و شما هم الکی سرتونو تکون بدین و بگید که واااای! راست می‌گی! عین برق و باد گذشت و تهش هر دو طرف کهیر بزنیم. شبیه این بحثای توی مهمونیا شده، یه زمانی حداقل یه نفر پیدا می‌شد که خاطرات دوران خدمتش رو تعریف می‌کرد، از سفرش می‌گفت، از یه چیز جالب می‌گفت، یادتون میاد که چی رو دارم می‌گم؟ الآن شده چی؟ شده این که یکی بگه وای فلان چیز رو گرفته بودیم x تومن الآن شده x+n تومن! و یکی هم از پشت بگه که تازه اولاشه! کجاشو دیدین؟! امسال عجیب‌ترین سالی بود که یه ایرانی می‌تونست تجربه کنه. هیشکی حالش خوب نیست. انگار که نه، واقعا یه سگ سیاه نشسته روی زندگی ماها، نمی‌ذاره دست و پامون رو تکون بدیم، نمی‌ذاره نفس بکشیم درست. منتظریم اون سگه بمیره. یا این که با هم جمع بشیم و اون سگ رو بندازیم تو سطل آشغال و در اون سطل رو ببندیم. می‌دونید که دارم دربارهٔ چی حرف می‌زنم؟ این جریانی که شروع شده و من هم خودم رو جزوی ازش می‌دونم بخشی از این مطلب نخواهد بود، چرا که زیاد نمی‌شه درباره‌اش صحبت کرد، و چیزی هم برای گفتن نیست، می‌دونید که دربارهٔ چی دارم حرف می‌زنم؟اگه هم نمی‌دونید کوله‌پشتی یعنی چی، کوله‌پشتی یه متنیه که توش می‌نویسیم چی بهمون اضافه شد امسال و چیا رو گذاشتیم توی کوله‌پشتیمون برای سال آینده!اینا چیزایی هست که من با خودم به سال آینده می‌برم از این سال و سیاه و بدشگون، بدون ترتیب زمانی خاصی. امیدوارم ازش استفاده ببرید، البته کسی مونده باشه که حوصله کنه متن طولانی‌تر از یه پاراگراف رو بخونه!سالِ خوندن کتاب «روان‌درمانی اگزیستانسیال»اواخر تابستون بود که رفتم شهرکتاب و دو تا کتاب برای خودم گرفتم، روان‌درمانی اگزیستانسیال و مرشد و مارگریتا. دومی رو توی یکی دو هفته تموم کردم فکر کنم (و واقعا ترجمهٔ عباس میلانی عالی بود!) ولی خب بنا به وقوع اتفاقاتی که خودتون می‌دونید، خوندن کتاب اول خیلی برای من طول کشید. ولی در کل کتاب من رو با بخش‌هایی از خودم آشنا کرد که نمی‌دیدمشون یا نمی‌خواستم که ببینمشون.«اگزیستانسیال» یعنی وجودی. یعنی چیزی که صرفاً به خاطر انسان‌بودنمون داریمشون و فراری ازشون نیست!لبّ کلام کتاب اینه: بیشتر نابه‌هنجاری‌های ما ریشه در ۴ دغدغهٔ اگزیستانسیال دارن: مرگ، آزادی، تنهایی و پوچی. حالا نمی‌خوام کل کتاب رو براتون خلاصه بکنم، ولی حس می‌کنم دومی چیزیه که این روزها بیشتر نیاز داریم درباره‌اش بشنویم، آزادی.بر خلاف اون چیزی که به نظر میاد، اینجا مراد از واژهٔ «آزادی» یه چیز سیاسی نیست. کتاب می‌گه که قبلن‌ها ما مرزبندی خیلی روشن‌تری داشتیم بین این که چه چیزی خوبه و چه چیزی بد. این که یک آدم چطوری باید زندگی بکنه تا خوشبخت باشه و یا حداقل بدبخت نباشه. با از بین رفتن سلطهٔ مذهب در غرب، دین جای خودش رو به نسبی‌گرایی داد، به این معنا که دیگه چیزی صددرصد درست یا غلط نیست و همه چیز نسبیه. ما دیگه مسیر روشنی نداریم برای این که بدونیم چیکار باید بکنیم تا خوش‌بخت باشیم، و در واقع «آزاد» هستیم! و این لفظ آزادی هم از همینجا میاد. حالا مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که ما وقتی نمی‌دونیم راه درست چیه، یا بهتر بگم، وقتی چیزی به اسم درست و غلط نداریم، نمی‌دونیم که باید چیکار بکنیم در زندگی. فرض کنید وسط یه کویر گیر کردید بدون آب و غذا و نمی‌دونید نزدیک‌ترین دهات کدوم‌وره، آیا فرقی می‌کنه که به چه سمتی حرکت بکنید یا این که اصلن حرکت بکنید یا نه؟! در واقع اینجا به قول معروف گفتنی سرکنگبین صفرا فزوده! آزادی شما داره به ضرر شما تموم می‌شه!کتاب بعد این که این قضیه رو توضیح داد یه جمله‌ای گفت که هنوز هم که هنوزه بهش فکر می‌کنم مو به تنم سیخ می‌شه: «آدم‌های توی زندانی محبوسن که خودشون برای خودشون درست کردن.» خیلی جملهٔ تلخ و سنگینیه. و کلید رهایی از این زندان چیه؟ مسئولیت‌پذیری. در واقع شما مسئول تمام احساسات بد و رفتارهای نابه‌هنجارتون هستید. اگر چیزی شما رو ناراحت کرده، این شمایید که ناراحت شدید و مشکل از شماست. در غیر این صورت می‌خواید چیکار کنید؟ دنیای اطرافتون رو تغییر بدید؟! کنترلی روش دارید؟ چیزی که شما رو عصبانی کرده مقصر نیست، شما مقصرید که عصبانی شدید! شما باید مسئولیت رفتارها و برخوردها و مهم‌تر از همه احساسات خودتون رو بر گردن بگیرید!خب اینجا چند ثانیه مکس می‌کنم تا فحش‌هاتون رو بدید. دادید؟ ادامه بدیم؟ خیله خب! شاید چیزی که به نظرتون بیاد اینه که بگید پس جبر جغرافیا چی؟ پدرومادرمون چی؟ گذشته‌ای که کنترلی روش نداشتیم چی؟ اینا مقصر نیستن؟ و کتاب می‌گه که نه! اون‌ها مقصر نیستن و شما مقصرید! شما باید مسئولیت زندگیتون رو گردن بگیرید! فرض بگیرید که علی توی یه خونوادهٔ به‌شدت مذهبی و توی یه شهر مذهبی‌تر به دنیا اومده. اون الآن ۱۸ سالشه و می‌خواد برای خودش زید بستونه. (هم‌اتاقی اصفهانی داشتم امسال و واژه‌هایی از این دست رو احتمالا زیاد ببینید توی نوشته‌ام!) به خاطر خونواده و شرایط جامعه نمی‌تونه. و احساس ناراحتی و خشم داره از این بابت که نمی‌تونه زید داشته باشه مثل سایر ممالک معمولی دنیا. و خب، ما هم می‌دونیم که داشتن زید چیز بدی نیست. الآن چه‌کسی مقصره؟ علی؟ شما می‌تونید مثال علی رو به خودتون تعمیم بدید. اگه توی یه جامعه‌ای زندگی می‌کردید که اقتصاد دست یه مشت شامپانزه نبود الآن اوضاع رفاهتون بهتر نبود؟ الآن کی مقصره؟ شما یا شامپانزه‌ها؟ کتاب اینجا میاد یه کار جالب می‌کنه. می‌گه که اگه این موانع وجود نداشتن، شما کماکان احساس بدی داشتید. این موانع نیستن که مشکل ایجاد کردن، این نوع نگاه شماست که این مشکل رو ایجاد کرده. علی باید درک بکنه که اگه زید داشت حالش متفاوت‌تر نبود! اساساً این قضیه که یکی بیاد توی زندگی ما و ما خوشبخت بشیم از بیخ تفکر غلطیه! داشتن زید حال علی رو بهتر نمی‌کنه، بلکه روی یه سری از مشکلاتش برای یه مدت کوتاهی سرپوش می‌ذاره. مشکل بنیادی‌تر از این حرف‌هاست. و تاریخ هم این قضیه رو بارها نشون داده.موقعی که دوران‌های تلخ تاریخی (مثل جنگ، قحطی و امثالهم) به سر رسیدن، یه اتفاق خیلی عجیبی توی این وضعیت‌ها افتاده، و اون هم اینه: آمار خودکشی به طرز قابل توجهی رفته بالا. چرا باید همچین اتفاقی بیفته؟ آدم‌ها دل‌بستهٔ جنگ و قحطی بودن؟! زید نبود؟ پول نبود؟ نه! واقعیت ساده‌تر از این حرف‌هاست. تا قبل این که شرایط بد تموم بشه آدما خیلی راحت می‌تونستن تقصیر رو بندازن گردن کس دیگری، به این معنا که حالشون بد بود چون که اوضاع بد بود! ولی اتفاقی که می‌افتاد این بود که بحران‌ها تموم می‌شدن ولی حال آدما کماکان خوب نمی‌شد! چرا؟ اینجا دیگه تقصیر رو گردن کی می‌شه انداخت؟ و واقعیت تلخ اینه: آدم‌ها خودکشی می‌کردن چون می‌فهمیدن تقصیر خودشونه که حالشون خوب نیست! فرض بگیرید این سگ سیاه بلند شد از روی ما، مطمئنید حالتون خوب می‌شه بعدش؟ مطمئنید بعدش احساس کافی‌بودن خواهید کرد؟ مطمئنید که هر روزی که از خواب بیدار می‌شید احساس خوبی خواهید داشت؟ یالوم (نویسندهٔ کتاب) می‌گه که نه، شما باید با این واقعیت تلخ مواجه بشید که این شما هستید که باید مسئولیت احساسات خودتون رو گردن بگیرید. فرض بگیرید به جای شیش ماه دیگه، همین الآن این سگ سیاه از روی شما بلند شد، شما چه کارهایی برای بهبود زندگی خودتون انجام می‌دید؟ و چرا این کارها رو الآن انجام نمی‌دید؟!توی روان‌درمانی مدرن دیگه بحثی به اسم «درمان» نداریم، بلکه «پیشرفت» داریم. شما رفته‌رفته «بهتر» می‌شید و یهویی «درست» نخواهید شد! و شرطش هم پذیرش مسئولیت شخصیه. آره، زمین و زمان علیه تو هستن، ولی تو چه کاری از دستت بر میاد که می‌تونی تو این شرایط انجام بدی؟و آره، این اون چیزی بود که توی این کتاب بیشتر از همه من رو تکون داد و تا حدودی من رو یاد شعر سعدی انداخت: «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم». بخش‌های دیگهٔ کتاب هم یکی بیشتر از اون‌یکی جالب و خوب بودن و من واقعا لذت بردم از خوندن کتاب. ولی واقعیتی که توی این بخش دومش بود به نظرم چیزیه که همگی باید بشنویم این روزها: نجات‌دهنده‌ای در کار نیست. شما باید خودبسنده باشید. شما باید مسئولیت زندگی خودتون رو بپذیرید. در غیر این صورت می‌خواید چیکار کنید؟ دنیا رو تغییر بدید؟! قبل این کار کتاب «روان‌درمانی اگزیستانسیال» رو بخونید حتمن!سالِ فهم نقص‌های خودمشاد نبودن. کمال‌طلبی. خشمگین بودن و ضعف در اعتماد به نفس.این‌ها ضعف‌هایی بودن که باهاشون چشم‌تو‌چشم شدم امسال. نه این که قبلا این‌ها رو نداشتم، ولی بیشتر برام عجیب بود که چرا که الآن اوضاعم بهتره نسبت به قبل‌تر کماکان این مشکلات رو دارم؟ و آره، جدال سختی با خودم داشتم سر این‌ها.به ترتیب بخوایم بریم جلو، شاد‌بودن عجیب‌ترینشون بود برای من. یه شغل با درآمد خوب از آسمون برام جور شده بود و باید خوشحال‌ترین آدم زمین می‌بودم، ولی نبودم! برعکس، خیلی ناراحت و افسرده بودم. شبیه بوجک بعد این که فهمید فیلمش نامزد اسکار شده. من اگر زندگیم رو می‌خواستم از ۲۰ بهش نمره بدم، راحت بهش ۱۶ می‌دادم، ولی چرا شاد نبودم؟ این یکی از مسائل بزرگ امسالم بود که حس می‌کنم توش به جاهای خوبی رسیدم. توی متممِ شعبان‌علی ثبت‌نام کردم و دورهٔ شادی‌اش رو تموم کردم. و حس می‌کنم این دوره (هرچند کوتاه و به نظرم سطحی) چیزهای خوبی بهم یاد داد. و چیزی هم که یاد گرفتم خیلی کلیشه‌ای و تکراری بود: «رسیدن به چیزها ما رو خوش‌حال نخواهد کرد.» این تصور که من به فلان نقطه برسم دیگه غم و غصه نخواهم داشت مزخرفات محضه. زندگی خیلی راحت می‌تونه شما رو سورپرایز کنه. آدم باید یاد بگیره که این مسیره که مهمه نه هدف. شب‌ها قبل خواب (سعی می‌کنم) روزم رو مرور بکنم که چقدر شاد بودم و چقدر لذت بردم از زندگیم و چقدر در راستای اون چیزی که من رو از نظر روانی ارضا می‌کنه فعالیت کردم. و توی برنامه‌ریزیم برای روز بعد هم سعیم اینه که یه تعادلی برقرار بکنم بین کارهایی که برای رسیدن به اهدافم باید انجام بدم و کارهایی که من رو شاد می‌کنن. و این دید من رو عوض کرد خیلی، تا قبل این اینطوری بودم که بذار این کار رو انجام بدم بعدش حال می‌کنم با خودم ولی الآن اینطوریم که دارم با این کاری که انجام می‌دم حال می‌کنم. و این تغییر خیلی جالبیه، یه مدل کنار اومدن با زندگیه. و آره، الآن خودم رو آدم شادی می‌دونم در حالت کلی.  و اما کمال‌طلبی. این رو هم یک دوستی همین چند روز گذشته بهم یادآور شد و حس می‌کنم این هم از اون ضعف‌های کلیدی من در طی سال‌های اخیرم بوده. خلاصهٔ مشکل می‌شه این: من نمی‌خوام قبول کنم که برای رسیدن به یک چیزی همیشه چیزهای دیگری هستن که فدا می‌شن و نمی‌شه هم خدا رو داشت و هم خرما رو! آدم‌ها آدم هستن (متاسفانه) و ظرفیت و منابع ما محدوده توی زندگی. بله، شما اگه بخواید همزمان با درستون کار بکنید، باید قید خیلی چیزهای دیگر توی زندگی رو بزنید، به‌ویژه توی مملکتی که یه سگ سیاه نشسته روش! این که بیام و بشینم کاسهٔ غم بغل بگیرم به این معنیه که ارزش‌هام رو درست درک نکردم و انتظاراتم از خودم عقلانی نیست. کمال‌طلب بودن من روی شاد بودنم هم خیلی تاثیر گذاشته بود متاسفانه و حس می‌کنم کامل نتونستم این حسم رو شکست بدم و شاید نیاز به یک کمک خارجی داشته باشم، نمی‌دونم. ولی خوندن کتاب Midnight Library خیلی بهم کمک کرد تو این مورد.دو مورد آخر هم بحث همین یک ماه پیش پرونده‌شون بسته شد. سر یک سوءتفاهمی که توی کار به وجود اومده بود من تحت فشار کاری خیلی شدیدی قرار گرفتم و روز و شبم شد کد زدن و حرص خوردن. خیلی برام دورهٔ سختی بود. ولی یه مشاهدهٔ تلخ و عجیبی داشتم: من به‌شدت خشمگین و تهاجمی برخورد می‌کردم و یک فشاری توی قفسهٔ سینه داشتم از حرص خوردن و عصبانیت. روز و شب نداشتم و دائم توی ذهنم با این و اون درگیر بودم. نمی‌تونستم اون‌طوری که باید تمرکز بکنم روی کارم. بیشتر فشار روانی تحمل می‌کردم تا این که به صورت مفید روی پروژه کار کنم. و این توی مدیتیت‌کردن‌هام خیلی بیشتر به چشم می‌اومد. من چرا باید انقدر عصبانی باشم؟ یادمه یه روزی علیرضا (که واقعن به گردنم حق داره و خیلی کمکم کرده تو این یکی دو سال و امیدوارم بتونم کمک‌هاش رو جبران کنم روزی) بعد یه جلسه‌ای که (ناخودآگاه) تند برخورد کردم با یکی دیگه برگشت بهم گفت که «چرا انقدر ضعف اعتماد‌به‌نفس داری؟» و برای من خیلی عجیب بود این سوالش. پرسیدم منظورت چیه؟ گفت «تو مگه شک داری به درستی کارت و تواناییت؟ پس چرا انقدر پریدی به فلانی و باهاش تند برخورد کردی؟» و دیدم آره. یه بخشی از خشمگین بودنم ریشه داره در کمبود اعتمادبه‌نفسم. تو این حین داشتم کتاب «تکه‌هایی از یک کل منسجم» از پونه مقیمی رو می‌خوندم توی یکی از بخش‌هاش داشت به همین قضیهٔ خشمگین بودن اشاره می‌کرد. حرف جالبی زد: گفت که «شما آدم خشمگینی نیستید، شما در گذشته (بیشتر کودکی و نوجوانی) زخم خوردید، و موقعی که توی یه شرایط بغرنج قرار می‌گیرید این زخم‌های شما هستن که عود می‌کنن.» و در ادامه توصیه کرد که بشینم و از کودکی به بعدم مرور بکنم که چه زخم‌هایی خوردم و یادآوری بکنم این‌ها رو به خودم. اولش فکر می‌کردم اثری نداشته باشه، ولی وقتی دیدم دو روز سر این کار وقت گذاشتم و با خودم کلنجار رفتم و واقعن اذیت کشیدم به اهمیت این کار پی بردم. من هم مثل هر آدم دیگری در زندگیم زخمی شدم، و جای زخم‌هام هستن که [اغلب به صورت ناخودآگاه] من رو آدم خشمگینی می‌کنن. خیلی برام عجیب بود. از ۵ سالگی تا ۱۸ سالگی رو مرور کردم. یادآوری اون رخم‌ها خیلی سخت بود. و نوشتنشون توی کاغذ از همه سخت‌تر. و خیلی عجیب بود برام، من با این که توی روزمره حتی به اون اتفاقات فکر نمی‌کردم، ولی اون اتفاقات تا این حد روی من تاثیر داشتن. و حس می‌کنم این مشاهده و این کنکاش من رو به آدم بهتری تبدیل کرد و مطمئنن این چیزیه که می‌ذارمش توی کوله‌پشتیم برای سال دیگه و سال‌های بعدش. این که خشمگین‌شدن من به خاطر زخم‌های گذشته‌ام بوده و من باید مسئولیت احساسات و رفتار خودم رو بر عهده بگیرم. سالِ سیگار و ورزش‌کردنخوابگاه من درست بغل ایستگاه متروی شادمانه و برای تحصیلات تکمیلیه. توی طبقهٔ زیرزمین این خوابگاه یه اتاقی هست که توش پره از دمبل و هالتر و وزنه و تردمیل و کراس‌فیت و چیزای ساده برای بدنسازی. و من هم دیدم توی روزم می‌تونم یک ساعت و نیم وقت بذارم برای ورزش کردن. و ورزش کردم. خیلی حس جالب و خوبی بود. حس اون تستسترونی که ترشح می‌شه واقعا شیرینه. این که ببینی یه روزی بیست کیلو به زور می‌ذاشتی روی هالتر ولی الآن ۴۰ کیلو رو راحت می‌زنی! یا حرکت جلوبازو یه زمانی با دمبل ۵ کیلو سختت بود ولی الآن داری با دمبل ۱۳ کیلو می‌زنی! حس شیرین رسیدن به یه چیزی و پیشرفت کردن. حس جالبی بود که امسال برای اولین بار تجربه‌اش کردم. و درست در نقطه‌ای متضاد، امسال سالی بود که سیگاری شدم. دروغ نباشه، از سال ۹۵ به صورت تفننی سیگار روی لب می‌ذاشتم ولی بیشتر برای خالی‌نبودن عریضه و این که دیگران با من احساس غریبگی نکنن. متاسفانه از اون جایی که توی ایران pub نداریم، تنها و بهترین کاتالیزور حیات اجتماعی سیگاره. اگه کسی توی جمعی بگه من سیگار نمی‌کشم، یعنی می‌گه که من توی جمع شما اضافه هستم و این توی جایی مثل خوابگاه خیلی سمه. من تا قبل امسال دود سیگار رو نمی‌دادم تو (و اصطلاحا «چس‌دود» می‌کردم) ولی بعد ماجراهای بعد شهریور امسال دیگه نتونستم ندم تو. اوضاع زندگی طوری بود که نیاز داشتی (حتی گاها با علم به این که اشتباهه این کار) با یه چیزی دردهات رو بپوشونی. و برای منی که سال‌ها چس‌دود کرده بودم فقط، نیکوتین خیلی حس جالبی بود. یادمه عصرها می‌رفتم روی بالکن اتاقمون و همزمان با این که آهنگ‌های Gary Moore (که عاشقشم) رو گوش می‌دادم، سیگار می‌کشیدم. و چون نیکوتینش من رو می‌گرفت، خیلی حس خوبی می‌گرفتم.مکانیزم دفاع من در برابر خبرهای بدی که می‌گرفتم دو تا چیز بود: نیکوتین و دمبل. اعتراف می‌کنم که کارم اشتباه بود. من نباید سعی می‌کردم دردهام رو بپوشونم. حتی کارم به جایی رسیده بود که برای این که عذاب وجدان سیگار‌کشیدنم رو خاموش کنم می‌رفتم بدنسازی کار می‌کردم. سیگار بعد وزنه، هالتر بعد سیگار. و سیکل مسمومی بود. الآن یک ماه و نیمی هست که لب به سیگار نزدم و امیدوارم بتونم ادامه بدم این قضیه رو. (البته اینو هم بگم که اگه توی جمعی باشم که سیگار بکشن، من خودم رو «چُس» نخواهم کرد!)سالی عجیب برای دوستی‌هااین مورد چیزی بود که نمی‌دونستم که بنویسمش یا ننویسمش. برای خودم چیز چندان روشنی نیست که بخوام بگم حتمن می‌ذارمش توی کوله‌پشتیم، ولی چیزی هم نیست که بتونم با سادگی از کنارش بی‌تفاوت رد بشم. امسال از نظر دوستی‌هام با سایر انسان‌ها سال عجیب و شوکه‌کننده‌ای برام بود. یه سری آدم‌های جدید وارد زندگیم شدن، یه سری آدم‌هایی که فکر می‌کردم قراره با اون‌ها دوستی پایداری داشته باشم قطع ارتباط کردیم و یه سری ها هم معلوم نشد کی اومدن و کی رفتن. و برای خودم خیلی شوکه‌کننده بود اتفاقاتی که امسال از نظر حیات اجتماعی برام افتاد. اتفاقات خوب (تحکیم دوستی‌هام با هم‌دانشگاهی‌های قدیمی و پیداکردن دوستان جدید توی خوابگاه و...) به کنار، یه اتفاق بدی برام افتاد امسال که نمی‌دونم چطوری این تجربه رو برای خودم لیبلش کنم. آدم‌ها موجودات کاملی نیستن (پشمام، واقعن؟!) و نمی‌شه گفت که قراره ما از همه‌چیزِ هر کسی خوشمون بیاد که بهش بگیم دوست. آدم‌ها جزوی از جهان بیرون ما هستن و ما کنترلی روی جهان اطرافمون نداریم. هر انسانی بارهای خودش رو به دوش می‌کشه و تجربیاتی که هر انسان داره با انسان دیگر متفاوته. انسان سالم باید بلد باشه خودش برای خودش کافی باشه و نه این که بره و نقص‌های خودش رو با آدم‌های دیگه پر کنه. این که انتظار داشته باشیم آدم‌های اطرافمون عین خمیربازی تبدیل بشن به اون شکلی که ما دوست داریم واقعا انتظار ناسالم و پرتیه و به نظرم توی بلندمدت ما رو تبدیل می‌کنه به یک انسان غمگین و پرانتظار و وابسته. و این نصف پازله؛ اگه آدم‌های اطرافمون دنبال این هستن که ما رو تغییر بدن، نشون‌دهندهٔ اینه که آدم‌های سالمی نیستن و باید تجدیدنظر بکنیم توی اطرافیانمون. ما باید برای خودمون کافی باشیم و نه برای دیگران کامل.من واقعیتش نمی‌دونم که چطور توی یک‌سری شرایط باید برخورد بکنم، باید خودخواه باشم یا تسلیم؟ باید سنگدل باشم یا بزدل؟ بلد نیستم و کتاب‌هایی هم که در این باره خوندم کمکی نکردن به من تو این حوزه‌ها. این که یه نفر تا همین دیروز با شما اوکی بوده باشه ولی یهویی نصف شب براتون یه نامهٔ دراااااز بنویسه که توش بگه که از شما آزرده‌خاطره و توی لبّ کلام بگه که از شما بدش میاد، مشکل شما حساب می‌شه یا مشکل خود طرفه؟ اگه چیزهای کوچیکی بودن که به مرور زمان باعث ناراحتی فردی شدن، چرا ناگهانی بروزش دادن؟ چرا همون روزی که اون شبهه یا سوءتفاهم براشون ایجاد شد نگفتن؟ شاید سوءبرداشت اتفاق افتاده؟ شاید کلی اتفاق دیگه افتاده که برداشت فرد بوده و نه نیت قلبی ما؟  خیلی برای من صبح عجیبی بود. خیلی عجیب بود برام که کسی رو تا همین ده ساعت پیش به چشم خواهر بزرگ‌تر خودم می‌دیدم ولی الآن (توی یک صبح جمعه‌ای) می‌خوام تیکه‌تیکه‌اش بکنم و بندازمش توی چرخ گوشت و گوشتش رو بندازم جلوی سگای خاکسفید تهران! برای من خیلی عجیب بود که من داشته‌ها و نداشته‌هام رو از دیگران دریغ نکردم هیچوقت و کم نذاشتم برای کسی و تا جایی که در توانم بود کمک کردم و اگه کمکی بهم می‌شد سعی می‌کردم تا جایی که می‌تونم جبران بکنم زحمات دیگران رو. ولی طرف توی همون نامهٔ دراااااز برگشت و تهش گفت که من می‌تونستم کمکت کنم بیای خارج، ولی الآن نگاه می‌کنم می‌بینم کمکت نکنم بهتره و یه چیزی تو این مایه‌ها؛ انگار که من به خاطر منفعتش باهاش دوست بودم و نه به خاطر خودش.توی همون صبح جمعهٔ خیلی تلخ و دلگیر تصمیم‌گرفتم خودخواه و سنگدل باشم. تاریخچهٔ چت‌هامون رو دوطرفه پاک کردم، بلاکش کردم و کانتکتش رو برای همیشه از بین بردم توی گوشیم، که شاید فراموش بکنم که کسی با من اینطوری برخورد کرد. ولی نکردم. همیشه یه گوشه‌ای توی این ذهن مریضم دنبال این بودم که شاید واقعنِ واقعنِ واقعن مقصر کل ماجرا خود من بودم، شاید دائم باید دنبال راضی‌کردن دیگران باشم، و هزار و یک شاید دیگه. ولی هر چیزی که خوندم خلاف این شایدها رو به من گفته.من هنوز اون نامه رو توی هیستوری چتم نگه داشتم و هر از چندگاهی چشمم بهش می‌خوره و می‌خونمش. ولی هرچقدر فکر می‌کنم تقصیری در خودم نمی‌بینم. تنها دو راه هست برای این که جلوی سوءتفاهم‌ها رو بگیریم: یکی این که همون لحظه مطرح کنیم و حلش کنیم و نریزیم تو خودمون، و دومی هم اینه که کلا حرف نزنیم دربارهٔ چیزی تا هیچ سوتفاهمی ایجاد نشه. گاهن با خودم فکر می‌کنم که اگه من هم می‌نشستم و کولیس می‌ذاشتم روی حرف‌هایی که دیگران (سهوا) گفتن و منو ناراحت کردن الآن چند نفر دور و برم بودن؟! شاید زیادی مغرورم، ولی این منم: مجموعه‌ای نقص‌ها در کنار مجموعه‌ای از زخم‌ها. سال مشخص‌شدن هدف‌هام توی زندگیتیتر مشخصه دیگه چی بگم؟ تا قبل این اینطوری بودم که مسیر و دورنمای مشخصی برای خودم نداشتم و سعی می‌کردم چندتا چیز رو همزمان ببرم جلو ببینیم کدومش می‌شه کدومش نمی‌شه. ولی الآن توی نقطه‌ای می‌بینم خودم رو که انگار هر کاری که تا الآن کردم در راستای اون هدف بزرگم بوده. الآن می‌دونم که چیکار خواهم کرد و چرا. و این چیزی بود که پارسال نداشتمش متاسفانه. و بیشتر از این نمی‌خوام درباره‌اش حرف بزنم.و آره. امسال سال عجیبی بود هر از نظر. هفتهٔ سوم فروردین بعد یه تعطیلات نسبتن خوب خواستم کارم رو پرانرژی شروع کنم که لپ‌تاپم سوخت! و جالبیش این بود که خوش‌شانس بودم که لپ‌تاپم سوخت و مجبور شدم لپ‌تاپ نو بگیرم، چون اگه شیش ماه دیگه‌اش می‌خواستم بخرم باید دوبرابر خرج می‌کردم! به گمونم زندگی توی ابرتورم چیزیه که باید بهش عادت کنیم!نمی‌دونم سال دیگه چه اتفاقاتی قراره برام بیفته و چه بلاهایی قراره سرم بیاد، ولی امیدوارم سال آینده هم مثل امسال پر از رشد و تجدید نظر باشه برام. و صد البته امیدوارم که این سگ سیاه از روی ما بلند بشه!سپاس‌گزارم که خوندید!نمی‌دونم، شاید! عکس هم از یه مغازه‌ای هست بین انقلاب و ولیعصر.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 18:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>? کوله‌پشتی هزار و چهارصد و یک</title>
                <link>https://virgool.io/@behradx/-%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-qn0iukshyvry</link>
                <description>امسال چقدر زود گذشت. حس و حال یه سال عادی رو نداشت. همیشه توی ذهنم (از بچگی) حس عجیب و مرموزی نسبت به سال ۱۴۰۰ داشتم. سال ۱۴۰۰ همیشه یه سال مهم بود توی زندگیم که توش توی تصوراتم به یه سری چیزهای بزرگ رسیده بودم. مثلا فکر می‌کردم که ازدواج کردم و زن‌وبچه دارم، شغل خوبی دارم (و توی تصوراتم شغل خوب به معنی مهندسی عمران بود، از اون مهندسا که کیف چرمی برمی‌دارن)، خونه و ماشین دارم  و غیره. الآن که نگاه می‌کنم، می‌بینم که چقدر بچه بودم هیچ، چقدر هنوز بچه هستم! ولی این‌ها چیزی از مهم‌بودن سال ۱۴۰۰ برای من کم نکرد. امسال با اختلاف بهترین سال زندگی من بود. هر اتفاق خوبی که ممکن بود (البته به جز آن اتفاق خوبی که همه منتظرش هستیم) رخ داد. و از این بابت خوشحال و قدردان هستم. سال آشنا شدن با ر.م.تیتر این بخش اینطوریه که انگار می‌خوام داستان عاشقانه تعریف کنم، ولی اصلا اینطوری نیست. من زمستون پارسال (منظور سال ۹۹) به یه مردی آشنا شدم به اسم ر. م. اگر اشتباه نکنم من رو از تو لینکدین پیدا کرد و اونجا بهم پیام داد و ازم خواست که توی یه گروه تحقیقاتی خودجوش که برای هوش مصنوعی و این‌ها هست عضو بشم تا با هم بتونیم کارهایی رو جلو ببریم. ر کچل بود و صدای خوبی داشت و خوش‌مشرب بود. توی یه بانکی از این سمت‌های با عنوان شغلی دارای «انفورماتیک» داشت و سواد و دانش عمومیش بد نبود. اولش که گروه رو تشکیل داده بود ۲۰ ۳۰ نفر آدم بودیم، ولی به مرور زمان شدیم ۳ نفر که خودم بودم و خودش و یکی دیگه (که اون هم بعد یه مدتی جدا شد از ما). ما روی یه محصولی تو حوزهٔ کاربرد یادگیری ماشینی تو صنعت پوشاک کار می‌کردیم (و خودمونیم، تا حد خوبی کار رو بردیمش جلو). ولی این‌ها هیچکدوم مهم نیست، جای مهم قصه اینه: ر عین خودم بود. مثل من بچه درس‌خون بود توی مدرسه. مثل من فکر می‌کرد. مثل من درونگراییش می‌چربید به برونگراییش. مثل من آدم کاری‌ای بود. اینطوری بود که وقتی به این نگاه می‌کردم انگار ۲۰ سال آیندهٔ خودم رو می‌دیدم. و این برای من خیلی ترسناک بوده و هست. وقتی می‌گیم یکی کارمند بانکه (اون هم با عنوان دارای کلمهٔ «انفورماتیک»!) حس می‌کنیم که خوش‌بخته و غمی توی زندگیش نداره، در صورتی که اینطوری نیست. کارمند بانک بودن برای اون منافع زیادی داشت، ولی برآیند همهٔ این منافع شده بود چندصد میلیون قرض و بدهی به بانک (در فرم وام) که گویا ترفند بانک‌هاست در زمین‌گیرکردن کارمندهاشون. اون کاری که انجام می‌داد رو دوست نداشت. من (تو این بلبشوی کرونا) فقط یه بار تونستم حضوری ببینمش توی تهران. و اونجا بود که به من گفت که الآن که به چهل‌سالگی رسیده می‌بینه که واقعا از زندگی خودش راضی نیست. کاری که انجام می‌ده رو دوست نداره. با این که عنوان شغلیش انفورماتیک داره (!) ولی واقعا احساس رضایت نمی‌کنه از کارش. شرکت‌های دولتی اینطوری هستن که شما تصویر روشنی از چندسال آینده‌ات داری؛ این که مثلاً ده سال دیگه ترفیع بگیری چه امکاناتی داری و این‌ها. ر می‌دونست که امکان این که ترفیع بگیره و تبدیل بشه به موقعیت فعلی رئیسش خیلی کمه، ولی اگر همهٔ این اتفاق‌های به ظاهر خوب می‌افتادن و این ترفیع می‌گرفت باز هم شغلش چنگی به دل نمی‌زد. اتفاق‌های خوبِ شغلی برای اون رضایت‌بخش نبودن. و این برای من خیلی ترسناک بود. اون یه پسر داشت و نمی‌خواست پسرش ایران بمونه. دوست نداشت حتی خودش ایران بمونه، ولی چندصد میلیونی که به بانک بدهکار بود پاهاش رو زمین‌گیر کرده بود. توی اون یک باری که همدیگه رو دیدیم فرصت شد که دربارهٔ شوق (passion) و این‌ها صحبت کنیم و من دیدم که موقعی که داشت دربارهٔ ستاره‌شناسی و این‌ها صحبت می‌کرد برق خاصی توی چشماش بود و گرمی خاصی تو صداش. ولی توی کارش دیگه خبری از این شوق و اشتیاق‌ها نیست، تنها چیزی که هست روزمرگی و روزمرگی و روزمرگیه. و آشنا شدن با ر.م. بود که من رو آگاه کرد به این واقعیت که من از روزمرگی (حتی بیشتر از مرگ) می‌ترسم. سال کنکور و رفتن به شریفمن خاطرهٔ خوشی از کنکور کارشناسی (در سال ۹۵) ندارم هیچ، حتی دل‌و‌دماغ مرور خاطرات اون‌روزها رو ندارم! ولی به هر حال هدف‌گذاری کردم برای کنکور و مشغول درس‌خوندن شدم. برای منی که نصف اول کارشناسی رو درگیر حواشی بودم خوندن برای کنکور حس‌و‌حال دیگری داشت. درس‌هایی که نخونده و نفهمیده بودم رو فهمیدم برای بار اول. و از این نظر خیلی حس و حال خوبی داشت. تنها اتفاق بدی که افتاد تعویق کنکور بود که هیچ منطقی پشت این تصمیم نبوده و نیست و صرفاً الکی وقت من رو تلف کرد. برنامه‌ریزی‌هام ریخت به هم و خیلی بد شد. توی برنامه‌ام داشتم که از خرداد (که کنکور قرار بود اون تایم برگزار بشه) شروع کنم به کار کردن ولی وقتی کنکور عقب افتاد (تا مرداد!) خیلی بدتر شد با قضیه. کنکور خیلی بدی بود (از نظر سوالات غلط و غیراستاندارد که رکورددار بود واقعا!) ولی نتیجهٔ خوبی ازش گرفتم.رتبهٔ من در زیررشتهٔ طراحی کاربردی (من کنکور مهندسی مکانیک دادم) شد ۵. به نظر خودم نتیجه‌ای که به دست آوردم خیلی خوب و قابل توجه بود و از این بابت از خودم راضی هستم. بعد کنکور کارشناسی تصور بدی نسبت به خودم تو من ایجاد شده بود و همیشه یه احساس ضعف اعتماد‌به‌نفس داشتم. این کنکور آثار اون کنکور قبلی رو تا حد خیلی خوبی از بین برد! و از این بابت خیلی خوش‌حالم. زندگی یه همچین بردی رو به من بدهکار بود. امیدوارم اگر برای کنکور (هر کنکوری) می‌خونید توش نتیجه‌ای بیارید که دیدگاه شما نسبت به خودتون رو در جهت مثبت تغییر بده. و از اونجایی که رتبه‌ام شد ۵، تونستم طراحی کاربردی توی شریف قبول بشم. خیلی حس خوبی داره درس‌خوندن توی شریف. اگر بخوایم منطقی نگاه بکنیم، دانشگاه دانشگاهه و مهم نیست کجا درس می‌خونید به اون صورت. و کار آکادمیک واقعا به جایی که توش درس می‌خونید ربط نداره. هر جایی که برید استاد‌هایی هستن که تو فیلد‌هایی که شما دوست دارید فعالیت می‌کنن و می‌تونید باهاشون کار کنید و مقاله بدید و اینا. من تجربهٔ درس‌خوندن تو دو تا دانشگاه خواجه‌نصیر و تبریز (البته یک ترم به صورت مهمان) رو داشتم. شریف یک فرق عمده داره و اون هم طرز برخورد اساتید و آدم‌هاشه. اساتید شریف بسیار خوش‌برخورد و گیرا هستن. برخوردشون با آدم یه طوریه که انگار واقعا ما اهمیت داریم و سربار اون‌ها نیستیم. و این حس خیلی حس عجیبی بود؛ برای اولین بار توی یه محیط دانشگاهی یه طوری با من برخورد شد که انگار من واقعا اهمیت دارم. درسته که ترم اول واقعا فشرده و سنگین بود (مخصوصا درس‌های دینامیک پیشرفته و ریاضی پیشرفته!) ولی اساتید واقعا انعطاف داشتن و بازخورد ما برای اون‌ها اهمیت داشت. نمی‌دونم چطوری می‌شه توضیح داد، چیزیه که تا به چشم نبینید نمی‌فهمید من چی می‌گم. اینجا من ارزش داشته و دارم. توی دانشگاه قبلیم (خواجه‌نصیر) برخورد و برنامه‌ریزی‌های دانشگاه و اساتید طوری بود که انگار قصد اذیت‌کردن ما رو داشتن، ولی اینجا قضیه فرق داشت. توی شریف می‌دونن که درس و زندگی سختی‌های خودش رو داره و سر پروژهٔ کارشناسی ارشد قراره به اندازهٔ کافی اذیت بشیم، پس اساتید ما رو اذیت نمی‌کنن. نمره نه زیاد دادن و نه کم. من راضی هستم. در کل یکی از هایلایت‌های بزرگ امسال برای من رفتن به دانشگاه صنعتی شریف بود. البته اینطوری برداشت نشه که شریف جای بی‌نقصیه (که نیست واقعا) ولی از نظر سطح و استاندارد توی یه لول بالاتری هستش. ولی یک‌سری واقعیت‌ها در ایران امروز ما هستن که… اصلا این آخر سالی بهشون نپردازم بهتره. :)سال عموشدنتیر امسال یکی از عجیب‌ترین وقایع زندگی من رخ داد، من عمو شدم. این رو توی بچگیم هم تصور نمی‌کردمش. هنوز هم برای من باورپذیر نیست! به دنیا اومدن نیلای (یعنی ماهِ نیلگون؛ رنگ تصویر ماه رو آب) باعث شد تکلیف یه چیزی با خودم روشن بشه.قبل به دنیا اومدن نیلای اینطوری بودم که چرا آدم‌ها باید بچه‌دار بشن؟ چرا باید یه آدم دیگه رو هم بیاریم توی این دنیایی که می‌دونیم چندان جای خوش‌آیندی نیست؟ ولی بعدی این که فهمیدم قراره عمو بشم، به صورت ناخودآگاه دلم می‌خواست بچه دختر باشه (و شد)! و این خیلی برای من عجیب بود. چرا من یهویی انقدر دیدگاهم نسبت به همچین چیزی تغییر کرد؟ مگه من مخالف نبودم با همچین چیزی؟ واقعیتش اینه: ماها آدمیم! آدم‌بودنِ آدم‌ها رو نمی‌شه از ما آدم‌ها جدا کرد. ما چه بخوایم چه نخوایم یه سری چیزها رو دوست داریم و یه سری چیزها رو نه. عاشق‌شدن، بچه‌دار‌شدن، عصبانی‌شدن، استرس‌گرفتن و کلی پدیدهٔ دیگه در ما هستن که در مغز هوشیار (نئوکورتکس) ما نیستن، بلکه توی مغز خزندهٔ ما هستن. ما نمی‌تونیم از این واقعیت فرار کنیم که چه بخوایم چه نخوایم بالاخره عاشق می‌شیم. چه بخوایم چه نخوایم (و هرچقدر هم که مارکوس آئورلیوس بدش بیاد!) استرس وجود ما رو می‌گیره. و چه بخوایم چه نخوایم دوست داریم بچه‌دار بشیم. یا حداقل من اینطوری‌ام. نمی‌دونم. آدم‌ها موجودات توجیه‌گر و تنبلی هستن، البته چند هزار سال طول کشید تا دنیل کانمن و آموس تورسکی این رو به صورت علمی برای ما اثبات بکنن، ولی ما واقعا اون‌طوری که تصور می‌کنیم موجودات عقلانی‌ای نیستیم. امسال سالی بود که من با این واقعیت کنار اومدم که من یک آدمم و آدم بودن من وابسته هست به یه ماشین ۳۰ ۴۰ واتی به اسم مغز که بخش عمده‌ای از فرایند‌هاش به صورت اتوماتیک انجام می‌شه و بخش عمدهٔ این فرایند‌های اتوماتیک (که مدیون فرگشت هستیم این‌ها رو) در ما و بسیاری از موجودات دیگه مشترکن. شهوت، ترس، محبت و... رو نمی‌شه از آدم‌ها جدا کرد. و آره، عمو‌شدن من رو اینطوری تغییر داد.  سال کار کردنسوء تفاهم نشه، من قبل این هم کار می‌کردم به عنوان طراح فریلنسر، ولی واقعا درآمدم در حدی نبود که بخوام بگم که کار داشتم. از اون طرف برای برههٔ طولانی‌ای نیاز مالی هم نداشتم به اون صورت، خانواده تا حد خوبی تامین می‌کردن نیازها من رو. ولی امسال سالی بود که بالاخره ماتحت مبارک رو تنگ کردم و از نظر مالی مستقل شدم. و حس خیلی خیلی خیلی خوبی داره. این که بتونی بخش عمده‌ای از درآمدت رو پس‌انداز بکنی و حداقل یه حاشیهٔ امنی برای خودت داشته باشی. کار من الآن برنامه‌نویسی فلاتر هست. (و فلاتر هم یه چیزیه که باهاش اپ اندروید و آی‌او‌اس و ویندوز و... می‌سازن) و حس می‌کنم کاری که انجام می‌دم رو دوست دارم. (این که چی شد رفتم فلاتر یاد گرفتم واقعا قصهٔ درازی داره و شما حوصلهٔ خوندنش رو ندارید ولی) احساس رضایت دارم از کارم. حس می‌کنم در مسیر چیزی که در بلندمدت می‌خوام برم سمتش قرار داره و توش خبری از روزمرگی نیست. و همین! قرن ۱۴ شمسی رو اینطوری تموم کردم. اگه بخوام به عملکرد خودم توی زندگیم از ۲۰ نمره بدم، به خودم ۱۰ نمی‌دم ولی اگه بخوام به عملکرد خودم تو سال گذشته از ۲۰ نمره بدم راحت ۱۸ می‌دم به خودم. حس می‌کنم قرن جدید رو یه آدم دیگه‌ایم. و این خیلی خوبه. حس خوب لوزر نبودن. حس خوب کافی بودن. حس خوب تعلق داشتن. این‌ها احساساتی هستن که من نسبت به الآن خودم دارم. و باورکردنی نیست که من همون آدمی هستم که تو ۱۷ سالگیش می‌خواست خودکشی بکنه. و چه خوب شد که بهراد خودکشی نکرد. امسال هم (مثل پارسال) عکسی برای اشتراک‌گذاری نداشتم. واسه همین دوباره به یه عکس از دوران طفولیتم اکتفا می‌کنم. کوله‌پشتی پارسال:  https://vrgl.ir/RABWE </description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Sat, 19 Mar 2022 16:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه دانش: ماهیت روشن‌گری - مدرنیته، دانش و متافیزیک</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%88-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9-cphf8czy5iuv</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e1f6hsb نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد و متن زیر را با توضیحات بیشتری ارائه داده است. اگر حس کردید که فهم متن زیر برایتان دشوار است، نسخهٔ صوتی برای شماست.پیش‌گفتارهنگامی که تاریخ پرفراز و نشیب مدرنیتهٔ غرب را از از رنسانس تا کانت و پس از او بررسی می‌کنیم، به این شکل با آن برخورد می‌کنیم که مدرنیته آمد تا ادیان را نابود کند یا جایگزین دین و خرافه بشود. و در قالب کلی هر بحثی که حول مدرنیته صورت می‌گیرد، نوعی جبهه‌گیری علیه ادیان را شاهدیم، به این صورت که طرفداران مدرنیته ادعا می‌کنند که ما ادلهٔ کافی برای اثبات حقانیت ادیان را نداریم، پس مدرنیته را جایگزین آن می‌کنیم. ولی پرسش مهمی که اینجا مطرح می‌شود این است: ادلهٔ ما برای پذیرفتن مدرنیته چیست؟ به عبارت بهتر، آیا مدرنیته چیزی فراتر از یک دین است؟[ما دربارهٔ مفهوم مدرنیته به اختصار در قسمت اول رادیو می تحت عنوان «سنت و مدرنیته: تاریخ و مفهوم روشن‌فکری»صحبت کرده‌ایم و توصیه می‌کنیم اول به این قسمت سر بزنید.]«مرگ خدا» و متافیزیکنیچه در کتاب چنین گفت زرتشت در بخشی از یک جمله این عبارت را به کار می‌برد: «و خدا مرد.» کسی نمی‌تواند ادعا بکند که منظور نیچه از این جمله را کامل فهمیده، ولی اجمال کلی بر سر این است که منظور نیچه در این جمله مرگ ارزش‌های الهی بوده؛ به معنا که همان‌طور که ما خدایگان را ایجاد کردیم، اکنون شاهد مرگشان هستیم. ولی چرا ارزش‌های الهی از نظر نیچه در حال مرگ بودند؟ در اینجا ما نیازمند درک مفهومی تحت عنوان متافیزیک هستیم.متافیزیک به زبان ساده یعنی چیستیِ کل وجود و هستی و عمدتا توسط فلاسفه مورد بحث قرار می‌گیرد. برای مثال این پرسش که «چرا خدا هست؟» در واقع به دنبال متافیزیکی برای اثبات وجود خدا می‌گردد. یا این که پرسش که «آیا ما واقعا اختیاری داریم یا تحت لوای جبر زندگی می‌کنیم؟» پرسشی متافیزیکی است. یا این پرسش که «آیا ما وجود خارجی داریم؟ مرز بین واقعیت و رویا چیست؟» (اگر حس می‌کنید این سوال چرتیست توصیه می‌کنم حتما سه‌گانهٔ ماتریکس را نگاه کنید!) ما در بررسی متافیزیکی خودمان را محدود به لایه‌ای که در آن هستیم نمی‌کنیم، بلکه یک لایه بالاتر می‌رویم و چیزها را از بالاتر نگاه می‌کنیم. (همانند کاری که در بررسی فلسفهٔ علم انجام دادیم.) بسیاری از پدیده‌هایی که فلاسفه در آن با هم اختلاف نظر دارند، بحث‌های متافیزیکی هستند؛ مانند علیت، جبر و اختیار، آزادی و...چیزی که [به زعم بسیاری] توسط نیچه مطرح شد، این بود که ما ادله‌ای برای اثبات حقانیت ادیان نداریم؛ به عبارت بهتر، ما متافیزیکی برای اثبات درستی ادیان نداریم و این ادیان در شاخهٔ ارادهٔ معطوف به باور قرار می‌گیرند.ما دو نوع اراده داریم: دسته‌ای از اراده‌های ما معطوف به حقیقت و فکت هستند؛ به این معنا که باور داشتن یا نداشتن ما به آن‌ها درستی آن‌ها را زیر سوال نمی‌برد. تحت هر شرایطی سیب از درخت به زمین خواهد افتاد و 2+2 می‌شود 4. ولی دستهٔ دیگری از اراده‌های ما اراده‌های معطوف به باور هستند؛ به این معنا که ما ادله‌ای برای اثباتشان نداریم و ایمان و باور ما، به آن‌ها ارزش می‌دهد. از نظر نیچه، دین یک ارادهٔ معطوف به باور است، نه یک ارادهٔ معطوف به حقیقت. به عبارت بهتر شما به دین ایمان می‌آورید، نه این که دین برای شما اثبات شود. و به زعم او ما جای دین را با دو چیز می‌توانیم پر کنیم: علم و اخلاق. اما اینجاست که ما با یک پرسش بنیادین روبرو می‌شویم: علم و اخلاق ماهیتاً چه تفاوتی با دین دارند؟ ما گفتیم که ما متافیزیکی برای اثبات حقانیت ادیان نداشتیم، ولی آیا مگر ما متافیزیکی برای حقانیت علم و اخلاق داریم؟ علم و اخلاق همان مشکلی را دارند که دین، ولی چه دلیل داریم برای این که آن‌ها را متمایز از دین جلوه دهیم؟ آیا این یک خواست منطقی است یا یک عنادِ ناشی از عقده؟مدرنیته در بعد فلسفی خود (به زعم بسیاری، مانند نیچه و هایدگر) همواره دچار مشکل متافیزیکی بوده. ما واقعاً اثباتی برای حقانیت و درستی علم نداریم و اعتقاد ما به علم هم نوعی ایمان و ارادهٔ معطوف به باور است. پس مدرنیته بر چه مبنایی استوار است؟ و از آن مهم‌تر ما چه نیازی به قبول و پذیرش آن داریم؟ اگر دین (برای مثال مسیحیت) اعدام‌های قرون وسطی‌ای داشت، مدرنیته هم بمب اتم داشت. مدرنیته روی کاغذ و آمار نتایج بسیار خوبی داشته، (که برای اطلاعات بیشتر می‌توانید کتاب Enlightenment Now از Steven Pinker را مطالعه بفرمایید) ولی در کنار خود مشکلات جدیدی را هم به بار آورده؛ مثلاً افسردگی. آیا ما می‌توانیم با یقینِ 100درصدی بگوییم که مدرنیته مشکل اخلاق را در جوامع حل کرده؟ یا مشکل هویت را؟ یا مشکل‌های دیگر را؟ پس با این وجود چرا باید سمت مدرنیته رفت؟بابک احمدی کتابی نوشته با عنوان «معمای مدرنیته» که از ابتدا تا انتهایش تلاش برای مطرح کردن چنین پرسش‌هاییست؛ در حوزه‌های اخلاق، هویت، زیبایی‌شناسی و... . نویسنده در انتهای هر بحثی بالاخره به این نتیجه می‌رسد که ما متافیزیکی برای مدرنیته نداریم، و آن‌قدرها هم که سعی می‌کنیم نشانش دهیم آش دهن‌سوزی نیست. با این همه، پس چرا روشن‌گری؟انسان و متافیزیکانسان‌ها تنها گونه‌های دارای مغز نیستند. از آمیب‌های خیلی ریز تا دایناسورهایی که امروزه صرفا چند استخوان از آن‌ها برای ما باقی مانده همه مغز داشتند. ما و پیشینیان بیولوژیکی‌مان هم همگی مغز داشتیم. ولی مشاهدات ما نشان می‌دهد که بین مغز ما (انسان‌های خردمند) و نئاندرتال‌ها تفاوت عمده‌ای وجود داشت، نه از نظر اندازه، که از نظر عملکرد. ما بنا به مشاهداتمان تنها گونه‌ای بودیم که توان حل مسائل با فکرکردن و فلسفه‌بافتن را داشت. انسان‌های خردمند تنها گونه‌هایی بودند که توانستند مفهوم آ و ب را ترکیب کنند تا به مفهوم ث برسند. این همان چیزیست که ما بیشتر اوقات با عنوان علیت از آن نام می‌بریم. ما توانستیم جامعه، ماشین و علم را بسازیم ولی میمون‌های دیگر نتوانستند، و همهٔ این‌ها را مدیون جهش ژنتیکی و بخشی تحت عنوان کورتکس جلویی مغز هستیم؛ جایی که تفکرات منطقی در آن صورت می‌گیرد. (ساده‌سازی‌هایی که از نظر علمی در این بخش صورت گرفته برای فهم بهتر مفاهیم است وگرنه حقیقت علمیِ ماجرا بسیار پیچیده‌تر از این‌هاست.)مغز ما، به عبارت بهتر منطق (logic and reasoning) ما، بر مبنای علیت می‌چرخد. ما دوست داریم علت چیزها را بدانیم، چرا که مداربندی مغزمان این‌گونه ایجاب می‌کند. این نقطهٔ تمایز ما از سایر موجودات است. (منبع برای مطالعهٔ بیشتر) و شاید بتوان گفت که این عامل وجود مفهومی تحت عنوان «متافیزیک» در ماست. حراری در کتاب انسان خردمند به نکتهٔ جالبی اشاره می‌کند؛ او می‌گوید که عامل ایجاد شهرهای اولیه و اجتماعات اولیه در انسان‌ها (که شبیه آن در سایر حیوانات دیده نشده) اعتقاد داشتن به خرافهٔ مشترک بوده. به عبارت بهتر، چیزی که من برداشت می‌کنم این است: اعتقادات ما به بنیان‌های متافیزیکی مشترک عامل اتحاد ما در بستر تاریخ بوده. ادیان، اسطوره‌ها و پادشاهی‌ها بر این مبنا بقا یافته‌اند: پیروانشان.عطش ما به دانستن علت چیزها باعث ایجاد متافیزیک بوده؛ شما می‌توانید این مورد را در خدایان یونانی نیز مشاهده کنید؛ یونانیان باستان ابزار و تکنولوژی درک بسیاری از پدیده‌ها را نداشتند، برای همین خرافات خودشان را به عنوان دلیل متافیزیکی جا می‌زدند. برای مثال آن‌ها توان درک مفهوم رعد و برق یا طوفان را نداشتند، به همین علت آن را به خشم خدای زئوس نسبت می‌دادند. ما پیش‌تر از این در قسمت «سوگیری‌های ذهن» به بحث سوگیری‌های شناختی پرداختیم و در آن‌جا اشاره کردیم که منشاء اصلی سوگیری حساب کتاب سرانگشتی ذهن انسان برای رسیدن به سریع‌ترین جواب است. شاید از دیدگاه فرگشتی چنین چیزی یک ضرورت و موهبت باشد، ولی از دیدگاه چیزهای جدیدی که امروزه با آن‌ها روبرو می‌شویم این قضیه یک نقص به شمار می‌آید. توجه داشته باشید که هدف این بخش به زیر سوال بردن علیت نیست (که این بحث در قسمت‌های آتی رادیو می مورد بررسی قرار خواهد گرفت)، بلکه هدف به چالش کشیدن درک ما از پیچیدگی جهان اطرافمان است، و صد البته، ماهیت متافیزیک.متافیزیک و مدرنیتهحال برگردیم به پرسش اصلی: متافیزیک مدرنیته چیست؟ بگذارید من یک پرسش دیگر مطرح کنم: جواب به پرسش «متافیزیک مدرنیته چیست؟» از چه جنسی است؟ چه ماهیتی دارد؟ چه مدل جوابی برای قانع‌کردن من و شما کافیست؟ آیا قبول دارید که ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم به پاسخی دقیق برای پرسش‌های متافیزیکی برسیم؟ هرچند که این پرسش‌ها خیلی جذاب و اعتیاد‌آورند، ولی هیچ پاسخی در ته این تونل نیست. توصیه می‌کنم کمی دربارهٔ این سوال مهم فکر کنید: ماهیتِ پاسخِ پرسش‌های متافیزیکی چیست؟تاکنون فلاسفه پاسخ قانع‌کننده‌ای به این پرسش نداده‌اند. ما پاسخِ هیچ پرسش متافیزیکی‌ای را نمی‌دانیم. اما یک چیز برای ما تا حدودی روشن است: هر پاسخی به پرسش متافیزیکی از جنس یک دگم خواهد بود. (دگم یعنی باور بی‌پایه‌و‌اساس و قطعی) مدرنیته به معنای تغییر دادن «باور» پیشین نیست، چرا که در این حالت همهٔ ادیان پدیده‌هایی مدرن به شمار می‌آمدند. مدرنیته دشمن دین نیست، مدرنیته دشمن جَزْم‌اندیشی (دگماتیسم) است، هر نوعی از جزم‌اندیشی.ما چند پاراگراف بالاتر اراده‌ها را به دو نوع معطوف بر حقیقت و معطوف بر باور تقسیم کردیم. می‌توان با تقریب خوبی گفت پاسخ پرسش‌های متافیزیکی هیچگاه از نوع اول نخواهد بود. و مدرنیته هم بر پایهٔ ایمان به چیزی نیست. علم، همانند دین، پاسخ متافیزیکی ندارد ولی اساساً مدرنیته به دنبال پاسخ متافیزیکی چیزها نیست؛ چرا که این پرسش‌های متافیزیکی بودند که باعث تاخیر در پیشرفت علم شدند. (دلیل این تاخیر هم نبود ملاک مناسب برای سنجش درستی چیزها بود؛ چرا که ما توهمات ذهنی خود را با طبیعت می‌سنجیم. علم این ویژگی را دارد که طبیعت را با خود طبیعت می‌سنجد.) ارنست کاسیرر در کتاب «فلسفهٔ روشنگری» اینگونه به پرسشِ متافیزیک علم شناخت انسان پاسخ می‌دهد:«طبیعت مرموز و ناشناختنی نیست، بلکه این ذهن انسان است که آن را در تاریکی مصنوعی نهاده است. اگر نقاب واژه‌ها و مفاهیم دلبخواه و پیش‌داوری‌های خیالی را از چهرهٔ طبیعت برداریم، طبیعت خود را چنان که واقعا هست آشکار می‌سازد؛ یعنی یک کل ارگانیک و قائم‌به‌ذات و تبیین‌کنندهٔ خویش. هرگونه تبیین بیرونی، یعنی هر تبیینی که اصل طبیعت را در قلمرو فراسوی طبیعت [متافیزیک] بجوید، هرگز نمی‌تواند به هدف خود برسد. زیرا انسان اثر طبیعت است و جز در طبیعت وجودی ندارد. او بیهوده می‌کوشد تا خود را از قواعد طبیعت آزاد کند. انسان حتی در اندیشه‌هایش به ظاهر می‌تواند از قانون طبیعت فراتر رود. هر چه ذهن او بکوشد تا به آن‌سوی جهان محسوس رود دوباره باید به این جهان بازگردد؛ زیرا توان او تنها در این است که یافته‌های حسی را به هم پیوند دهد. در این فراگرد همهٔ آن شناختی قرار دارد که می‌توانیم دربارهٔ طبیعت به دست آوریم.» (ص 141)کاسیرر دانش و «خرد» بشرِ مدرن را در تضاد با خرد متافیزیکی پیش از مدرنیته می‌بیند. او در بخشی دیگر گفته:«[در مفهومِ مدرنِ بعد سدهٔ هجدهم] خرد دیگر حاصل‌جمع «تصورات فطری» نیست که پیش از تجربه به انسان ارزانی شده باشدو ذات مطلق اشیاء را آشکار کند. سدهٔ هجدهم به خرد بیشتر به مثابهٔ یک امر اکتسابی می‌نگرد تا به منزلهٔ یک میراث. خرد، خزانهٔ ذهن نیست که حقیقت همچون سکه‌ای در آن ذخیره شده باشد؛ بلکه نیروی عقلیِ اصیلی‌ست که ما را در کشف و تعیین حقیقت راهنمایی می‌کند. همین تعیین حقیقت، هسته و پیش‌فرض لازم برای هرگونه یقین واقعی‌ست. سدهٔ هجدهم خرد را به همین معنا درک می‌کند، نه به منزلهٔ پیکری استوار از علم و اصول و حقایق؛ و آن را به نوعی انرژی یا نیرو [صدالبته در معنای استعاری] می‌داند که تنها در تاثیرات و در کارکردهایش فهم‌پذیر است.» (ص 71)کاسیرر در این بند نتیجه‌ای که گرفتیم را تکرار می‌کند: مدرنیته یعنی فرار از جزم‌اندیشی و دگماتیسم. دلیل اعتماد ما به روش‌های علمی یک باور متافیزیکی نیست و ریشهٔ منطقی ندارد؛ بلکه الزام عملی دارد. ما در اولین قسمت از سری راه دانش به این پرسش رسیدیم که «با وجود این‌همه عدم قطعیت، چطور می‌توان کسی را مجاب کرد تا هنگام بیماری به پزشک مراجعه کند؟» این قسمت به نوعی به این پرسش جواب داد. ما یقین صددرصدی به درست‌بودن مفاهیم علمی نداریم (چون اگر داشتیم کار ما جزم‌اندیشی و دگماتیسم بود!) ولی می‌دانیم که هنگام ایجاد پرسش‌های بنیادین، بهترین پاسخ‌ها از جنس پاسخ‌های علمی خواهند بود، نه پاسخ‌های متافیزیکی! ما در قسمت پیشین رادیو می با عنوان «راه دانش: نیوتون و خرد» به مقایسهٔ فلسفهٔ علم نیوتونی و دکارتی پرداختیم، و در آن‌جا هم به نتیجهٔ مشابهی رسیده بودیم. روش نیوتون از این رو بهتر بود که درست بودن چیزی را فرض نمی‌گرفت، بلکه از تحلیل برای رسیدن به پاسخ استفاده می‌کرد.شاید برای برخی این نتیجه‌گیری حکم پاک‌کردن صورت مسئله را داشته باشد. شاید برخی دیگر این نتیجه‌گیری را معادل «ماتریالیسم» بدانند و آن را کافی ندانند. در این صورت توصیه می‌کنم کتاب «فلسفهٔ روشنگری» از ارنست کاسیرر به ترجمهٔ دکتر یدالله موقن را بخوانید.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Fri, 04 Mar 2022 08:05:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیباچه: «دموکراسی پس از دموکراتیزاسیون» از جنگ جیپ چوی</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AC%DB%8C%D9%BE-%DA%86%D9%88%DB%8C-j0v3zv8ocwv7</link>
                <description>دیباچه یعنی پیش‌گفتار و مقدمه. در هر قسمت از دیباچه، ما کتابی که از نظر ما ارزش دیده‌شدن دارد و افکار جالب و متفاوتی را مطرح کرده، یا این که یک واقعه و یا یک احساس را به طرز متفاوتی توصیف کرده را معرفی می‌کنیم و به همراه ذکر نکات مثبت و منفی‌اش، قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانیم. هدف دیباچه خلاصه‌کردن کتاب نیست، بلکه ایجاد حس نیاز به خواندنِ کتاب است. ما در هر قسمت از دیباچه، به پیشینهٔ نویسنده، هدف پشت کتاب و حاشیه‌های کتاب اشاره می‌کنیم. در انتها هم به روش‌های تهیهٔ کتاب و نسخه‌های مختلف کتاب می‌پردازیم. کتابی که این هفته آن را می‌کاویم، دموکراسی پس از دموکراتیزاسیون از جنگ جیپ چوی است.ما با شنیدن نام «کرهٔ جنوبی» به صورت ناخودآگاه به یاد متضاداش، یعنی کرهٔ شمالی می‌افتیم. این تضاد ناخودآگاه باعث ایجاد این تصور در ما می‌شود که کرهٔ جنوبی بهشت برین است و کرهٔ شمالی خود جهنم. اما آیا واقعا کرهٔ جنوبی (که می‌دانیم کشوری دموکراتیک است) بهشت برین است؟ آمارها اینگونه نشان نمی‌دهد. افزایش شدید اختلاف طبقاتی، تبدیل‌شدن تحصیل به کالایی اشرافی، پوچ و بی‌معنی بودن ساختار احزاب، بی‌اعتنایی مردم به قانون اساسی، کاهش چشم‌گیر مشارکت مردم کره در انتخابات و... تنها گوشه‌هایی از مشکلات کرهٔ جنوبی هستند که در حال تلنبار‌شدن‌اند. و نکتهٔ عجیب‌تر این است که کرهٔ جنوبی همان مشکلاتی را دارد که ایران غیردموکراتیک ما. این کتاب این تلنگر را به ما می‌زند که آیا رسیدن به دموکراسی لزوما به رفاه می‌انجامد؟ آیا دموکراتیک‌شدن صرفاً به معنای داشتن قانون اساسی دموکراتیک است؟ چرا کرهٔ جنوبی به این روز افتاده؟ این کتاب سعی می‌کند به این پرسش پاسخ دهد.  https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e1crfav نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.روش‌های تهیهٔ کتاباین کتاب تنها توسط نشر نو منتشر شده و نسخهٔ دیگری از آن موجود نیست.دموکراسی پس از دموکراتیزاسیون - جنگ جیپ چوی - ترجمهٔ سعیدرضا اتحادی - نشر نو (لینک کتاب در وب‌سایت نشر نو) / نسخهٔ فیزیکی: شهر کتاب آنلاین  / نسخهٔ دیجیتالی: طاقچه</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jan 2022 10:05:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا با خودمان حرف می‌زنیم؟ و چگونه این کار به ضررمان تمام می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B6%D8%B1%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-djncdxnsj3ri</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e1b3g90 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد و متن زیر را با توضیحات بیشتری ارائه داده است. اگر حس کردید که فهم متن زیر برایتان دشوار است، نسخهٔ صوتی برای شماست.پیش‌گفتارهمهٔ ما با خودمان حرف می‌زنیم، بعضی‌ها با صدای بلند و بعضی‌ها بدون این که متوجه‌اش بشویم. ما با این کار از زمان حال خارج می‌شویم و یا به گذشته سفر می‌کنیم و یا در آینده خیال‌بافی. ولی چرا با خودمان حرف می‌زنیم؟ در مسیر فرگشت ما چه نیازی به حرف‌زدن با خود و خیال‌بافی داشتیم و این چه کمکی به بقای ما انسان‌ها کرد؟ و آیا این فرایند می‌تواند به ضرر ما ختم شود؟چرا با خودمان حرف می‌زنیم؟همان‌طور که نفس‌کشیدن ما فرایند و رخدادی طبیعی و عادی‌ست، حرف‌زدن ما با خودمان نیز طبیعی و عادی‌ست. این بخشی از روند طبیعی بدن و چه بسا نشانی از سلامت ذهنی ماست. (پس آن‌هایی که با خودشان حرف می‌زنند دیوانه نیستند!) وقتی مغز ما مشغول کار خاصی نیست، [به صورت خودکار] با خودش حرف می‌زند، به همین علت به چنین فرایندی «وضعیت عادی» (default state) گفته می‌شود. ولی سوال مهم این است که چرا با خودمان حرف می‌زنیم.پاسخ این پرسش در این واقعیت نهفته است که مغز انسان به طرز باورنکردنی‌ای چندکاره (Multitasker) است. برای مثال هیپوکامپوس (اسبک) که در اعماق مغز ما مسئول نگه‌داری خاطرات بلند‌مدت است، وظیفهٔ مسیریابی (Navigation) را نیز به عهده دارد. یکی از کارهای اساسی مغز، استفادهٔ موثر از حافظهٔ کاری (Working Memory) است. وظیفهٔ حافظهٔ کاری، نگه‌داری اطلاعات به صورت موقت جهت پردازش (یا به صورت غیردقیق، حافظهٔ کوتاه‌مدت) است. انسان‌ها، به صورت طبیعی، به ادراک حافظه در قالب احساسی، بلند‌مدت و نوستالژیک گرایش دارند. حافظهٔ کاری برعکس این کار را انجام می‌دهد، یعنی اطلاعات را در حالت کوتاه‌مدت برای انجام فرایند‌های ادراکی نگه می‌دارد. ما برای انجام کارهای روزمرهٔ زندگیمان به حافظهٔ کاری نیاز داریم. به کمک حافظهٔ کاری ما می‌توانیم اطلاعاتی را که لحظاتی پیش دریافت کرده‌ایم را به یاد بیاوریم و پردازشش کنیم؛ برای مثال در گفتگوهای روزمره و کاری، در هنگام مناظره و جر و بحث و هنگام خرید در یک فروشگاه. به عبارت بهتر، حافظهٔ کاری به ما در انجام فرایندهای روزمرهٔ عادی کمک می‌کند. ما موقعی که حافظهٔ کاری خودمان را از دست می‌دهیم یا این که این حافظه دچار مشکل می‌شود، فرایندهای روزمرهٔ نیز ما دچار اخلال می‌شوند. و این حافظهٔ کاری با صدای درونی ما در ارتباط است.بخش مهمی از حافظهٔ کاری، سیستمی عصبی‌ست که کارش مدیریت اطلاعات زبانی است و به آن «حلقهٔ آوایی یا آواشناختی» (Phonological Loop) گفته می‌شود. این سیستم دو بخش دارد: یکی «گوش درونی» که به ما قابلیت به‌خاطر‌سپردن شنیده‌ها برای مدت‌زمانی کوتاه را می‌دهد. و دیگری «صدای درونی» که به اجازه می‌دهد تا شنیده‌هایمان را (که به صورت کوتاه‌مدت در خاطرمان نگه‌داشته‌ایم) را با خودمان تکرار کنیم؛ درست مثل زمانی که می‌خواهیم شماره تلفنی را حفظ کنیم. حافظهٔ کاری ما به حلقهٔ آوایی نیاز دارد تا بتواند از مسیرهای عصبیِ زبانی استفاده کند و ما به این قضیه نیاز داریم تا بتوانیم در جهان بیرونی عملکرد مطلوبی داشته باشیم.بسیاری فکر می‌کنند که حرف‌زدن خردسالان با خودشان نشانی از یک بیماری روانی یا مشکل است در حالی اصلا اینطور نیست. بلکه این قضیه نشان‌دهندهٔ رشد هوشی و احساسی کودک است. کودکانی که در خانواده‌هایی با ارتباطات غنی رشد می‌کنند، در رشد جنبهٔ «صدای درونی» قوی‌تر از دیگران عمل می‌کنند. از سوی دیگر، داشتن دوستان خیالی نیز می‌تواند باعث تقویت گفتگوی درونی در کودکان شود. تحقیقات نشان می‌دهد که این بازی‌های کودکانه (که با قوهٔ تخیل درگیرند) می‌توانند باعث پیشرفت تفکر سنجش‌گرانه، اعتماد به نفس، ارتباطات و کنترل خویشتن شود.یکی دیگر از خوبی‌های گفتگوی درونی ما، ارزیابی خود است؛ به این معنا که مدام خودمان را می‌سنجیم تا ببینیم در مسیر درستی (سمت اهداف و ارزش‌هایمان) حرکت می‌کنیم یا خیر. به همین علت بخش عمده‌ای از حرف‌زدن ما با خودمان دربارهٔ کاستی‌هایمان و عملکردمان در مسیر رسیدن به اهدفمان است. و جالب است بدانید که تحقیقات نشان می‌دهند که حرف‌زدن ما با خودمان شباهت‌های بسیاری با خواب‌هایی که می‌بینیم دارند.حرف‌زدن ما با خودمان نقش غیرقابل‌انکاری در شکل‌گیری شخصیت ما دارد. مغز روایت‌های معنادارش را به واسطهٔ همین فرایند انجام می‌دهد. به عبارت دیگر، ما از مغزمان برای نوشتن داستن زندگیمان (که خودمان شخصیت اصلی آن هستیم) استفاده می‌کنیم و این کار به رشد و بلوغ فکری ما کمک می‌کند، به شناخت ارزش‌ها و خواسته‌هایمان کمک می‌کند و به ما هویت می‌دهد. توانایی‌های چندکارهٔ مغز گوناگون و مهم‌اند ولی برای درک بهتر اهمیت این توانایی‌ها باید بدانیم که اگر آن‌ها نبودند چه اتفاقی می‌افتاد.این اتفاق برای جیل بولت تیلور افتاد، عصب‌شناسی ۳۷ ساله که یک روز از خواب بیدار شد و دید که حافظهٔ کاری‌اش از کار افتاده است. او صبح که از خواب بیدار شد، طبق عادت شروع به ورزش‌ کرد و دید که احساس عجیبی دارد. پشت چشم‌هایش درد شدیدی داشت و دید که بدنش رفته رفته کندتر به محیط واکنش نشان می‌دهد. او می‌گفت که نمی‌تواند بفهمد که بدنش از کجا آغاز می‌شود و کجا به اتمام می‌رسد! او نه‌تنها حس فیزیکی بدنش را از دست داده بود، بلکه شخصیت و هویت‌اش نیز در حال نابودی بودند. دستگاه زبانی مغز او از کار افتاده بود. گویا یکی از رگ‌های نیمهٔ چپ مغزش ترکیده و سکته کرده بود. او هنگامی که در اورژانس بیمارستان بود می‌گفت که دیگر راویِ قصهٔ خودش نیست و حس می‌کرد که «روح‌اش از بدنش جدا شده»! او در کمال تعجب از سکته‌اش جان سالم به در برد، اما مشکل مهم‌تری برای وی پیش آمده بود: او دیگر نمی‌توانست با خودش حرف بزند!نبود حافظهٔ کاری امکان انجام ساده‌ترین کارهای روزمره را نیز از او گرفته بود. او دیگر قادر به فکر کردن به خاطرات گذشته و تصور آینده نبود. زبان برای او مفهومی نداشت و او از جهانی که در آن زندگی می‌کرد جدا شده بود! اما مهم‌تر از همهٔ این‌ها، او دیگر هویتی نداشت. وقتی صدایی در ذهن او نبود، او دیگر نمی‌توانست بفهمد که او خودش است و کس دیگری نیست! شاید برای من و شما این امر وحشت‌ناک باشد، ولی در کمال تعجب او از نبودن این صداها احساس آرامش می‌کرد؛ به دور از خاطرات ناگوار، استرس‌ها و اضطراب‌ها.چه زمانی حرف‌زدن ما با خودمان به ضرر ماست؟در بخش قبلی گفتیم که حرف‌زدن ما با خودمان چیزی حیاتی است و بدون آن دچار مشکلات بسیاری می‌شویم. ولی چه زمانی حرف زدن ما با خودمان مشکل‌ساز است؟برای همهٔ ما پیش آمده که خواستیم در جلوی جمعی صحبت کنیم و زبانمان نچرخیده و دلهره وجودمان را فراگرفته. یا برای همهٔ ما پیش آمده که هنگامی که کاری را که بلدیم را جلوی دیگران انجام می‌دهیم، عملکرد ضعیف‌تری از خودمان نشان می‌دهیم. تا به حال دقت‌کرده‌اید که در چنین مواقعی چه اتفاقی می‌افتد؟ در واقع شما موقعی که در جلوی جمعی در حال ارائه دادن هستید دستپاچه می‌شوید، افکار منفی وجود شما را فرامی‌گیرد، و منشأ این افکار منفی گفتگوی درونی شماست.شما در حالت عادی که مشغول کار هستید نگرانی خاصی بابت افکار دیگران و اتفاق‌های بدی که خواهد افتاد ندارید، و همهٔ کارها را به صورت «خودکار» انجام می‌دهید. در حالی که هنگام نگرانی مغزتان از حالت خودکار خارج می‌شود و شروع می‌کند به تحلیل یک‌به‌یک حرکت‌های شما. و در این حین استرس شما افزایش پیدا می‌کند. برای مثال من یک بار هنگام تمرین ارائهٔ مربوط به یک درسی تمام تمرکزم روی مطلبی بود که قصد ارائه دادنش را داشتم، ولی هنگام ارائه ناگهان یک سوال عجیب مرا دستپاچه کرد: حالت دست‌هایم باید چگونه باشد؟! و در این حین دیگر حواسم به مطلبی که قصد ارائه‌اش را داشتم نبود و به تته‌پته افتاده بودم! یا در مثال معروف، ورزشکاران هنگامی که حین بازی یک یا دو گاف می‌دهند، دیگر نمی‌توانند تا آخر بازی تمرکز کنند، چرا که گفتگوی درونی‌ای که دارند آن‌ها را فلج می‌کند. شاید یک مثال خوب در این زمینه مهدی طارمی باشد! نکتهٔ قضیه اینجاست که این مشکلات صرفا به خاطر گفتگوی درونی ایجاد می‌شوند و هنگامی که به کاری که در حال انجامش هستیم فکر می‌کنیم، گند می‌زنیم! [زمستونا ریشت رو زیر پتو می‌ذاری یا روی پتو؟] به عبارت بهتر، آدم‌های خبره (در هر حوزه‌ای) بدونِ فکرکردن کار می‌کنند؛ چرا که پیش از این هزاران بار کاری که در حال انجامش هستند را تمرین کرده‌اند و ذهنشان کالبیره شده برای انجام خودکار کارها. یا به عبارت بهترتر، برخلاف تصوری که عامهٔ ما داریم: تمرکز بیش‌از‌حد می‌تواند باعث افت عملکرد شود!پرسش مهمی که ایجاد می‌شود این است که چرا این قضیه اتفاق می‌افتد؟ پاسخ این پرسش در این واقعیت نهفته شده که مغز انسان همانند یک پردازندهٔ رایانه (CPU) است و توان پردازشی محدودی دارد. ما هنگامی که وارد فاز «گفتگوی درونی» می‌شویم، بخشی از توان پردازشی مغز (که برای انجام کار نیاز داشتیم) را در اختیار این افکار قرار می‌دهیم. در واقع می‌توان گفت که این افزایش تمرکز و فکر‌کردن می‌تواند به نوعی به کاهش تمرکز منجر شود!آسیب دیگری که حرف‌زدن با خودمان به ما وارد می‌کند در هنگام ناراحتی ماست. ما موقعی که ناراحتیم، نیاز داریم تا با دیگران صحبت کنیم (البته شدت این امر در افراد درون‌گرا و برون‌گرا فرق دارد) و هر چه غم و غصهٔ ما بیشتر، نیاز ما به حرف‌زدن با دیگران هم به تبع آن بیشتر. ما در چنین مواقعی به «توجه» و «حمایت» دیگران نیاز داریم و هم‌دردی دیگران به ما احساس خوبی می‌دهد، ولی ته دلمان می‌دانیم که اگر بیش از اندازه دنبال توجه و حمایت دیگران باشیم، آن‌ها را زده می‌کنیم. [هیچ‌کس از آدمی که کارش دائم چسناله‌کردن است خوشش نمی‌آید!] به همین علت بخشی از احساساتمان را بروز نمی‌دهیم و در خودمان نگه می‌داریم. اما نکتهٔ مهم ماجرا اینجاست: ما هنگامی که با دیگران صحبت نمی‌کنیم، با خودمان صحبت می‌کنیم و هر چه مقدار این صحبت‌کردن‌ها بیشتر، میزان خشم و اندوه ما هم بیشتر. نیاز ما به هم‌دردی و توجه دیگران یکی از دلایل اصلی استفادهٔ ما از شبکه‌های اجتماعی‌ست. اما با این تفاوت مهم که ما دردهایمان را به اشتراک می‌گذاریم ولی توجه و هم‌دردی‌ای دریافت نمی‌کنیم. و این امر باعث می‌شود تا منزوی و جامعه‌گریز شویم. به عبارت دیگر، هنگامی که برای مدتی طولانی توجه و هم‌دردی دیگران را دریافت نمی‌کنیم، تبدیل می‌شویم به یک «قلدر مجازی (Cyberbully)» و تحقیقات نشان می‌دهد که سایبربولی بودن به افسردگی، اضطراب و مصرف مواد مخدر ختم می‌شود که باعث علایمی فیزیکی مانند سردرد، اختلال در خواب و افزایش مصرف قرص‌های آرام‌بخش می‌شود.بحث شبکه‌های اجتماعی تنها به اینجا ختم نمی‌شود؛ هنگامی که ما در اینستاگرام عکس‌هایی بزک‌شده از زندگی شخصیمان را به اشتراک می‌گذاریم، باعث شعله‌ور شدن گفتگوی درونی دیگران هم می‌شویم. به این صورت که می‌دانیم تصویری که خودمان از زندگیمان ارائه می‌دهیم غیرواقعی و «رتوش‌شده» است ولی دیدن تصاویر پرزرق‌و‌برق زندگی دیگران باعث حسادت و دل‌زدگی ما [از خودمان] می‌شود، چرا که ما دوست داریم زندگی خودمان را پرزرق‌و‌برق‌تر نشان بدهیم ولی در پس‌زمینه داریم خودمان را با دیگران مقایسه می‌کنیم. حسادت و مقایسهٔ ما، همان حرف‌زدن ما با خودمان است.می‌بینیم که حرف‌زدن ما با خودمان، هرچند که طبیعی و حیاتی‌ست ولی می‌تواند عملکرد روزمرهٔ ما را مختل کرده و اصطلاحاً ما را «دیسفانکشنال (Dysfunctional)» کند. و باید بدانیم که آسیب‌های این کار تنها روانی نیستند، بلکه می‌توانند از نظر فیزیکی نیز ما را نابود کنند. [ما در قسمت ششم رادیو می با عنوان «استرس و رهایی از آن» دربارهٔ استرس و آسیب‌های فیزیکی آن گفتیم و توصیه می‌کنیم که به این قسمت هم گوش دهید.]چه می‌توان کرد؟هرچند حرف‌زدن ما با خودمان دست خودمان نیست و به صورت ناخودآگاه صورت می‌گیرد، ولی ما می‌توانیم با تکرار و تمرین آن را مدیریت و کنترل کنیم. بخش عمده‌ای از این قسمت وام‌دار کتاب «Chatter: The Voice in Our Heads &amp; How to Harness It?» بوده است و در این کتاب به صورت مبسوط و با مثال‌های فراوان به آسیب‌ها و ماهیت حرف‌زدن ما با خودمان پرداخته. ما در ادامه به صورت خلاصه اشاره می‌کنیم به چند کار که می‌تواند عملکرد ما را بهبود ببخشند.با خودتان از منظر سوم‌شخص صحبت کنید، نه اول‌شخص. به این صورت که نگویید «وای اگه فلان چیز بهمان چیز بشه چیکار می‌تونم بکنم؟»، بلکه بگویید «اگه فلان چیز بهمان چیز بشه چیکار می‌تونی بکنی؟» شما هنگامی که دچار استرس و دلهره و غم می‌شوید درگیر فازی می‌شوید به اسم «حرف‌زدن منفی با خود (Negative Self-talk)» و این باعث بروز مشکلاتی می‌شود که بالاتر به آن اشاره کردیم. سعی کنید با خودتان طوری برخورد کنید که گویی با دوست نزدیکتان برخورد می‌کنید. در آزمایشی از یک گروه مشخص پرسیده شد که اگر همسر/شریک شما به شما خیانت کند چه می‌کنید؟ اکثر افراد پاسخ‌هایی مخرب و غیرعقلانی دادند. ولی از گروهی دیگر پرسیده شد که اگر همسر/شریک دوست شما به دوستتان خیانت کند، به او چه توصیه‌ای می‌کنید؟ و پاسخ‌هایی که این گروه دادند زمین تا آسمان با گروه نخست فرق داشت؛ پاسخ‌ها منطقی‌تر و عقلانی‌تر و سازنده بودند. [آدم‌ها به نصیحت‌هایی که به دیگران می‌گویند عمل نمی‌کنند.] شما می‌توانید این فرایند را روی خودتان پیاده‌سازی کنید، به این صورت که خودتان، خودتان را همانند دوستتان در نظر بگیرید. آیا شما حرف‌هایی که به خودتان می‌زنید را به دوستتان هم می‌زنید؟ اگر دوستتان دست‌و‌پای خودش را هنگام ارائه جلوی جمع گم کرد از دور داد می‌زنید که «خاک تو سرت بدبخت، ریدی با این ارائه دادنت»؟ یا این که به او می‌گویید که «سعی کن بهش فکر نکنی، اهمیتی نداره و سعی کن روی مطلبی که می‌خوای ارائه بدی تمرکز کنی»؟دید خودتان را توسعه بدهید. به این معنا که آدم‌هایی که الگوی شما هستند در چنین شرایطی چه می‌کردند؟ آیا این قضیه‌ای که فکر شما را درگیر کرده یک هفته / ماه / سال دیگر برای شما مهم خواهد بود؟ اتفاقاتی که برایتان رخ می‌دهند را به خودتان نگیرید و از آن‌ها برداشت احساسی نداشته باشید؛ بلکه با دید منطقی و بی‌طرف به آن نگاه کنید.تفسیر خودتان از شرایط بدنیتان را تغییر دهید؛ به این معنا که اگر بدنتان داغ کرد و شروع کردید به عرق‌کردن و یا هر علایم دیگری، آن را به صورت تهدید در نظر نگیرید، بلکه بگویید بدنم در حال تطبیق خود با شرایط محیطی‌اش است و اتفاقی در حال افتادن است طبیعی‌ست. اتفاق‌هایی که برایتان می‌افتند را به صورت تهدید تفسیر نکنید، بلکه آن‌ها را به صورت چالش برای خودتان تفسیر کنید.البته دو مورد بالایی شاید در ظاهر سخت به نظر برسند، ولی موقعی که از دید سوم‌شخص با خودتان صحبت می‌کنید قابل‌فهم‌تر می‌شوند.از اثر نادال استفاده کنید؛ یعنی ایجاد نظم فیزیکی در محیط. رافائل نادال قبل آغاز هر مسابقه، معمولاً چند دقیقه را به چیدن وسایلش اختصاص می‌دهد؛ به این صورت که کارت ID خود را به صورت دقیق و منظم روی نیمکت قرار داده و سپس بطری‌های آبش را به صورت منظم جلوی نیمکتش می‌چیند و موهایش را مرتب می‌کند. این ایجاد نظم در محیط به شما کمک می‌کند تا ذهنتان را آرام کنید، چرا که ما انسان‌ها دوست داریم تا روی چیزهایی که در اطرافمان رخ می‌دهند کنترل و سلطه داشته باشیم. [شاید هم به این دلیل باشد که درس‌خواندن در کتاب‌خانه راحت‌تر از درس‌خواندن در خانه است.]برای خودتان در وقایع مختلف سلسله مراتب مشخص (Ritual) تعریف کنید. به این معنا که بدانید هنگامی که دچار استرس شدید باید چکار کنید تا استرستان رفته‌رفته کمتر بشود. یا موقعی که ناراحت شدید چه کار انجام دهید تا احساس بهتری داشته باشید.[و در رابطه با چیزهایی هم که دربارهٔ شبکه‌های اجتماعی گفته شد] به احساسات خودتان مهلت بدهید. شما نمی‌توانید تبدیل به کسی شوید که غم‌و‌غصه ندارد، ولی می‌توانید به کمک تکنیک‌هایی که گفته شد احساس بهتری داشته باشید. اشتراک‌گذاری سریع احساساتتان در شبکه‌های اجتماعی نه تنها کمکی به شما نمی‌کند، بلکه می‌تواند باعث بدتر شدن حالتان نیز بشود. و بر خلاف چیزی که به نظر می‌رسد، حرف‌زدن شما با دیگران به کاهش غم‌و‌غصه‌های شما ختم نمی‌شود، بلکه غم‌وغصهٔ شما را تشدید می‌کند.و در نهایت، محیط اطرافتان را طبیعی‌تر کنید. تحقیقات نشان می‌دهد که دیدن گل‌و‌گیاه، طبیعت و افرادی که دوستشان دارید احساس کلی شما را به مرور زمان بهتر می‌کند.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Thu, 02 Dec 2021 09:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه دانش: نیوتون و خرد / علم و دانش چگونه کار می‌کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-q8mdyjnud1hq</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e18p58m نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد و متن زیر را با توضیحات بیشتری ارائه داده است. اگر حس کردید که فهم متن زیر برایتان دشوار است، نسخهٔ صوتی برای شماست.پیش‌گفتارنیوتون بزرگ‌ترین دانشمندی بوده که بشریت تا به حال دیده، ولی ما معمولاً اطلاع چندانی از نیوتون نداریم. اگر خیلی هنر کنیم می‌گوییم که نیوتون قوانین سه‌گانه و قانون گرانش عمومی را مطرح کرده. ولی آیا نیوتون تنها به سه قانون و یک فرمول ختم می‌شود؟یکی از بزرگ‌ترین مباحث مربوط در روش‌شناسی (اپیستمولوژی) فلسفهٔ علم، بحث مفهوم خرد است. در این قسمت سعی داریم تا به دگرگونی مفهوم خرد بپردازیم.(منبع اصلی این قسمت از رادیو می، کتاب «فلسفهٔ روشن‌گری» اثر ارنست کاسیرر با ترجمهٔ یدالله موقن است.)قرن خرد و فلسفهقرن هفدهم میلادی وظیفهٔ اصلی فلسفه را در بنانهادن «نظام فلسفی» می‌دید و مهم‌ترین فیلسوف قرن 17 رنه دکارت بود. انقلاب شناختی دکارت نقطهٔ پایان رنسانس و آغاز روشن‌گری (enlightenment) شناخته می‌شود. دکارت با بیان کردن شک کارتزینی و «می‌اندیشم پس هستم» فاز جدیدی را در فلسفه آغاز کرد. (و ما توضیحات بیشتر و کامل‌تر را در قسمت نخست رادیو می با عنوان «سنت و مدرنیته: تاریخ و مفهوم روشن‌فکری» آورده‌ایم.) اما چیزی که در این قسمت از رادیو می به آن می‌پردازیم، فلسفهٔ مکانیکی دکارت است.فلسفهٔ مکانیکی دکارت به این معناست که هستیِ اطراف ما، سیستمی مکانیکی و بزرگ است که می‌توان آن را به بخش‌های کوچک‌تر تقسیم کرد، درست مثل یک ساعت. همان‌طور که ساعت از مجموعهٔ چرخ‌دنده‌ها و قطعات ساخته شده، هستی نیز از واحدهای کوچک‌تری ساخته شده. نکتهٔ اساسی‌ای که دکارت به آن باور داشت این بود: ما می‌توانیم هر پدیده‌ای را با یک سری اصول موضوعه در ریاضیات توضیح دهیم.به عبارت بهتر و ساده‌تر، دسته‌ای از مفاهیم هستند که پایه و اساس همهٔ مطالب دیگر در علم‌اند و می‌توان همهٔ مسائل هستی را به کمک ریاضیات توضیح داد. یعنی هر حکمی که از مسائل پایه‌ای به دست می‌آوریم، فرض‌ مطلب دیگری است که می‌خواهیم اثباتش کنیم. و اگر به کشف جدیدی برسیم، این کشف‌ها حتماً از فرض‌های ابتدایی ما تبعیت می‌کنند. در واقع مدل دکارتیِ خرد همانند یک درخت است که دکارت ریشهٔ این درخت را متافیزیک می‌نامد و معتقد است هر بحث دیگری در حوزهٔ دانش، از شاخ‌و‌برگ‌های این درخت‌اند که از طریق استدلال استنتاجی (قیاسی) به دست می‌آیند.مفهوم خرد در قرن 17 این‌شکلی بود. دانش در این قرن بر پایهٔ «حقایق جاویدان» بوده، و نه تنها دکارت، که فلاسفهٔ دیگری مانند اسپینوزا و مالبرانش و لایب‌نیتس هم چنین نظام‌هایی داشتند. «حقایق جاویدان» یعنی قلمرو حقایقی که بین ذهن انسان و خدا مشترک است. در واقع خرد حاصل جمع «تصورات فطری» است. چنین مدل‌هایی به موفقیت چندانی نرسیدند و در توضیح دادن بسیاری از مسائل به مشکل برخوردند. دکارت معتقد بود که می‌توان تمام معماهای هستی را به کمک هندسه و ریاضیات حل کرد.قرن 18 که به قرن خرد و قرن فلسفه شهرت دارد، چنین تصوری را نمی‌پذیرد و تلاش دارد تا مفهوم جدیدی از حقیقت و فلسفه را تبیین کرده و این دو را انعطاف‌پذیرتر و ملموس‌تر کند. قرن 18 به دنبال ایجاد نظامی سیستماتیک در فلسفه نیست. و عمده تلاش در این راستا توسط آیزاک نیوتون صورت گرفته.خرد و نیوتوننیوتون در کتاب استدلال در فلسفه گفته‌های دکارت را به چالش می‌کشد و در آن به جای نظامی تماماً قیاسی (یعنی هر چیزی از استدلال استنتاجی و داده‌های پیشین استخراج می‌شود)، نظامی تحلیلی را معرفی کرد. در روش دکارتیِ خرد، ما از اصول به پدیدارها می‌رسیدیم، یعنی تلاشمان این بود که با ترکیب داده‌های قبلیمان (که انتهایشان به یک سری اصول ثابت ریاضی می‌رسید) مطالب جدید را کشف بکنیم. این روش یک ایراد اساسی و بزرگ داشت، ما در این روش، ما به خاطر علاقهٔ شدیدی که به سیستماتیک بودن هستی داریم، اصول را تا مرتبهٔ یک دگم بالا می‌بریم. چنین چیزی با ماهیت مدرنیته سازگار نیست.در روش تحلیلی نیوتون، به جای آغاز دسته‌ای از اصول موضوعه و مفاهیم کلی و  استدلال استنتاجی برای شناخت امر واقعی استفاده نمی‌کند، بلکه در خلاف این جهت حرکت می‌کند. در روش تحلیلیِ نیوتون، پدیدارها، همان یافته‌های تجربی و هدف یافتن اصول است. در فلسفهٔ روشن‌گری آمده:گرچه ممکن است که آن اصول از دیدگاه طبیعت مقدم برا پدیدارها باشند؛ ولی از نظر ما پدیدارها همواره مقدم بر اصول‌اند. از این رو روشِ پژوهشِ راستین برای فیزیک هرگز نمی‌تواند روش پژوهشی باشد که مبدأ آن اصول از پیش دل‌بخواه باشند و نیز نمی‌تواند روش پژوهشی باشد که با فرضیه‌ای آغاز می‌کند و با گسترش کاملش نتایج پوشیده در آن را بیرون می‌کشد. چنین فرضیه‌هایی را می‌توانیم ابداع کنیم و هر طور که بخواهیم آن‌ها را جرح و تعدیل نماییم، چون از نظر منطقی هر فرضیه‌ای به اندازهٔ فرضیهٔ دیگری معتبر است.به همین علت، روش تحلیلی نیوتون از مفاهیمِ ازپیش‌تعیین‌شده به پدیدارها نمی‌رسد، بلکه از پدیدارها آغاز می‌کند و تلاش می‌کند به اصول دست یابد. در چنین روشی مشاهده مادهٔ خام اولیهٔ ماست برای رسیدن به دانش. روشِ دکارتی، نظامی بسته بود. [یعنی محدود بود و جایی برای رشد نداشت.] ولی روش تحلیل چنین خاصیتی ندارد و همواره جا برای رشد بیشتر و تکامل دارد. نیوتون خودش نیز در آثار علمی‌اش از چنین روشی تبعیت کرده.برای مثال نیوتون مشاهده کرد که گرانش بین دو جسم با جرم‌های آن دو جسم نسبت مستقیم و با مربع فاصلهٔ آن دو جسم نسبت عکس دارد. و از این مشاهدات رابطهٔ گرانش عمومی را استخراج کرد. ولی نیوتون در هیچ جایی به منشاء گرانش اشاره‌ای نکرده. به عبارت بهتر نیوتون رابطه‌ای برای محاسبهٔ اندازهٔ گرانش یافت، اما علت ایجاد گرانش را کشف نکرد و صرفاً به گفتن جملهٔ «تحقیقات بیشتری در این زمینه نیاز است» اتکا کرد. منشاء گرانش سال‌ها بعد توسط نسبیت اِینشْتِین (که در ایران به اشتباه اَنیشتَین تلفظ می‌شود) کشف شد. اینشتین با ریاضیات نشان داد که گرانش یک نیرو نیست، بلکه حاصل خمیدگی فضا-زمان است. اجسام سنگین‌تر فضا-زمان را بیشتر خم می‌کنند و به همین علت گرانش شدید‌تری ایجاد می‌کنند. هم اینشتین هم نیوتون از روش تحلیلی برای تشریح پدیده‌ها استفاده کردند و چنین پیشرفتی با روش دکارتی امکان‌پذیر نبود. [برای درک بهتر این قضیه می‌توانید فیلم Interstellar از نولان را تماشا کنید!]فیزیک پس از نیوتوننیوتون توانست با افزودن دستگاه حساب دیفرانسیل و انتگرال (که توسط لایب‌نیتس ابداع شده بود) به یافته‌های فیزیکی کپلر و گالیله، قوانین سه‌گانه نیوتون را معرفی کند که پایهٔ ایجاد بسیاری از علوم مانند مکانیک، الکترومغناطیس، اپتیک و... شد. ولی در اوایل قرن بیستم، دسته‌ای از مشاهدات ما به کمک فیزیک نیوتونی توجیه نشدند، مانند آزمایش دو شکاف. چنین مشاهداتی به ایجاد مکانیک کوانتوم انجامید. هرچند مکانیک نیوتونی و قوانین سه‌گانه از توجیه مکانیک کوانتوم ناتوان بودند، ولی روشی که دانشمندان در کشفیات مربوط به مکانیک کوانتوم استفاده کردند همان روش تحلیلی نیوتون بود. مکانیک کوانتوم با یک سری اصول آغاز نشد، بلکه با دسته‌ای مشاهدات آغاز شد. این مشاهدات در انتها به معادلات شرودینگر رسید. کامل‌ترین مدل اتمی‌ای که داریم مدل کوانتومی است.متاسفانه بسیاری از افراد در تشریح کوانتوم می‌گویند که «مکانیک نیوتونی غلط است و مکانیک کوانتوم کامل‌تر.» این جمله درست نیست. مدل نیوتونی اشتباه نیست، بلکه نتوانست کوانتوم را توجیه کند. ما در مهندسی از روابط نیوتون استفاده می‌کنیم. کوانتوم ریاضیات مخصوص خودش را دارد و از مکانیک نیوتونی استنتاج نشده.نظریهٔ رشته‌ها (String Theory) هم وضعیت مشابهی دارد. ما گفتیم که اینشتین (و نه انیشتین!) توانست گرانش را به کمک خم‌کردن معادلات فضا-زمان توجیه کند. ما علاوه بر گرانش، نیروهای دیگری هم داریم (هسته‌ای قوی، ضعیف و الکترومغناطیس) و جز فضا و زمان بعد دیگری برای خم کردن نداریم! نظریهٔ رشته‌ها جهان را نه به صورت چهاربعدی، که به صورت یازده‌بعدی در نظر می‌گیرد و به کمک دستگاه ریاضی مخصوص خودش که ریمان نام دارد، تشریح می‌شود. دستگاه ریاضی ریمان همانند دستگاه ریاضی‌ای که دکارت در ذهن داشت نیست و برای مثال در آن مجموع همهٔ اعداد طبیعی (تا بی‌نهایت) برابر با منفیِ یکْ دوازدهم است! بله! درست شنیدید! منفیِ یک دوازدهم!این قسمت سعی ندارد تا فیزیک مدرن را پوشش دهد، تنها چیزی که برای این قسمت اهمیت دارد این است: روشِ علم تحلیل است. و گرچه در این بخش با استفاده از فیزیک به تشریح روش تحلیل پرداختیم، ولی این روش تنها محدود به فیزیک نیست و می‌تواند به سایر رشته‌ها نیز تعمیم داده شود. روشن‌گری روش تحلیلی را برای فیزیک می‌پذیرد و سعی می‌کند آن را تعمیم دهد.مفهوم خرد در روشن‌گریدیدیم که دکارت تلاش می‌کرد با استفاده از یک سری اصول موضوعه به جای متافیزیک تمام پدیده‌های هستی را توجیه کند، که نتوانست. روش نیوتون درک ما از خرد را دگرگون کرد. در کتاب فلسفهٔ روشن‌گری آمده:خرد دیگر حاصل‌جمع «تصورات فطری» نیست که از پیش از تجربه به انسان ارزانی شده باشد و ذات مطلق اشیاء را آشکار کند. سدهٔ هجدهم به خرد بیشتر به مثابهٔ یک امر اکتسابی می‌نگرد تا به منزلهٔ یک میراث. خرد خزانهٔ ذهن نیست که حقیقت همچون سکه‌ای در آن ذخیره شده باشد، بلکه نیروی عقلیِ اصلیست که ما را در کشف و تعیین حقیقت راهنمایی می‌کند. همین تعیینِ حقیقت، هسته و پیش‌فرض لازم برای هرگونه یقین واقعی‌ست. سدهٔ هجدهم خرد را به همین معنی درک می‌کند، نه به منزلهٔ پیکری استوار از علم و اصول و حقایق؛ و آن را نوعی انرژی یا نیرو می‌داند که تنها در تاثیرات و کارکردهایش فهم‌پذیر است.به زبان ساده‌تر، دانشمندان هدفی بنیادین برای دانش ندارند، ولی نمی‌توانند از نیرویش بگریزند و احساس می‌کنند که تنها در سایهٔ علم و دانش است که می‌توانیم آینده‌ای نو و بهتر برای نوع بشر داشته باشیم.اما هرچقدر هم که دانش و خرد برای ما عزیز باشند، کامل نیستند. محدودیت‌های خرد بشری چیست؟‌ آیا می‌توان هر چیزی را به کمک فهم بشری یافت؟ فاهمهٔ بشری چگونه کار می‌کند؟ این موضوع قسمت‌های بعدی رادیو می در سری راه دانش خواهد بود. این قسمت تلاش داشت تا شما را با نیوتون و روش تحلیلی در علم آشنا کند.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 18:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیباچه: کتاب «پیکان سرنوشت ما» از مهدی خیامی</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%87-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DB%8C-ldedagbohmbr</link>
                <description>دیباچه یعنی پیش‌گفتار و مقدمه. در هر قسمت از دیباچه، ما کتابی که از نظر ما ارزش دیده‌شدن دارد و افکار جالب و متفاوتی را مطرح کرده، یا این که یک واقعه و یا یک احساس را به طرز متفاوتی توصیف کرده را معرفی می‌کنیم و به همراه ذکر نکات مثبت و منفی‌اش، قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانیم. هدف دیباچه خلاصه‌کردن کتاب نیست، بلکه ایجاد حس نیاز به خواندنِ کتاب است. ما در هر قسمت از دیباچه، به پیشینهٔ نویسنده، هدف پشت کتاب و حاشیه‌های کتاب اشاره می‌کنیم. در انتها هم به روش‌های تهیهٔ کتاب و نسخه‌های مختلف کتاب می‌پردازیم. کتابی که این هفته آن را می‌کاویم، پیکان سرنوشت ما از مهدی خیامی است.«پیکان سرنوشت ما» روایت احمد و محمود خیامیست؛ دو برادری که ایران‌ناسیونال را تاسیس کردند. خیامی‌ها از کارواشی در مشهد راهشان را آغاز کردند و توانستند معجزه‌ای در صنعت ایران ایجاد کنند؛ ایجاد خط تولید خودروی سواری پیکان. این کتاب (که از زبان احمد خیامی نوشته شده) روایت روزهای غیرصنعتی ایران و چالش‌ها و موانع توسعهٔ صنعتی در ایران است. خیامی‌ها علاوه بر ایران‌ناسیونال (که امروزه با نام ایران‌خودرو شناخته می‌شود)، فروشگاه‌های زنجیره‌ای کوروش (که نامش بعدها به قدس تغییر پیدا کرد) و بیمهٔ آسیا و شرکت جامکو را نیز تاسیس کردند. روایت این کتاب از کارواشی در مشهد آغاز شده و به انقلاب ۵۷ و مصادرهٔ اموالشان ختم می‌شود. https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e1811lf نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.روش‌های تهیهٔ کتاباین کتاب تنها توسط نشر نی منتشر شده و نسخهٔ دیگری از آن موجود نیست.پیکان سرنوشت ما - مهدی خیامی - نشر نی (لینک کتاب در وب‌سایت نشر نی) / نسخهٔ فیزیکی: دیجی‌کالا -  سی‌بوک / نسخهٔ دیجیتالی: فیدیبو</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 10:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما و پساحقیقت: در عصر ازدیاد رسانه‌ها چه باید کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-csvvu9uthm6g</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e16hcfh نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتارجرج ارول سال‌ها پیش گفته:در زمانهٔ فریب‌های جهانی، گفتن حقیقت بزرگ‌ترین کار انقلابیست.پساحقیقت (به انگلیسی Post-Truth) زمانی توجه‌ها را به خود جلب کرد که لغت سال ۲۰۱۶ لغت‌نامهٔ آکسفورد شد و دلیل این انتخاب هم افزایش ۲۰۰۰ درصدی استفاده از این واژه بود. لغت‌نامهٔ آکسفورد پساحقیقت را این‌گونه تعریف می‌کند:پساحقیقت یعنی شرایطی که در آن واقعیات بی‌طرف و عینی، نسبت به احساسات و باورهای شخصی، تاثیر کمتری در شکل‌دهی باور عمومی دارند.ما به عنوان شهروندان قرن ۲۱ دسترسی بی‌سابقه‌ای به حجم عظیمی از اطلاعات داریم، اطلاعاتی که پیشینیان ما حتی در خوابشان هم تصور نمی‌کردند. اینترنت، تلویزیون، ماهواره و روزنامه منبع اصلی خبر برای ما هستند ولی آیا ما به عنوان شهروندان قرن ۲۱، فرهنگ و سواد استفاده از این رسانه‌ها را داریم؟چه در ایران و چه در خارج، افرادی به صورتی منطقی قبول کرده بودند که واکسن کرونا دارای «میکروچیپ» و «جی‌پی‌اس» است. طرفداران ترامپ باور داشتند که ترامپ نه تنها پیروز از نظر آراء الکترال، بلکه پیروز از نظر تعداد کل آراء نیز هست (که نبود) و خود ترامپ روسیه را متهم به دخالت در انتخابات به نفع کلینتون کرده بود. در تبلیغاتی که در اتوبوس‌های سراسر بریتانیا نصب شده بود، ادعا شده بود که بریتانیا در هر هفته ۳۵۰  میلیون یورو به اتحادیهٔ اروپا پرداخت می‌کند که این هم واقعیت نداشت. اما افرادی به صورت قلبی این موارد را باور کرده بودند.تجربهٔ انتخابات آمریکا در سال ۲۰۱۶، رفراندوم برگزیت (خروج بریتانیا از اتحادیهٔ اروپا) و موارد مشابه که در روسیه، ترکیه، مجارستان و حتی ایران هم مشاهده کردیم به خوبی به ما نشان می‌دهد که ما آموزش کافی در این باره نداریم و در هر ساعتی از شبانه‌روز می‌توانیم قربانی اخبار غلط و ناقص باشیم. این قسمت از رادیو می به توضیحی کوتاه و عملی دربارهٔ وظیفهٔ ما در عصر رسانه‌ها خواهد پرداخت.ما و مفهوم واقعیتاین که حقیقت یعنی چه صرفا پرسشی محدود به عصر ما نیست و از زمان فلاسفهٔ یونانی بحث‌های فراوانی حول مفهوم حقیقت وجود داشته. برای مثال افلاطون معتقد بود که «جهل قابل درمان است و می‌توان جهالت را به کمک آموزش برطرف کرد. خطر واقعی افرادی هستند که فکر می‌کنند همهٔ حقایق را می‌دانند. در واقع توهم دانستن خطرناک‌تر از جهل است.» ولی مسئله‌ای که امروز به آن می‌پردازیم دربارهٔ مفهوم و ماهیت واقعیت نیست، بلکه دربارهٔ روش‌هاییست که می‌توان به کمک آن‌ها واقعیات‌ها را واژگون ساخت.ما گاهاً به صورت سهوی چیزهایی را می‌گوییم که درست نیستند یا همهٔ واقعیات را منتقل نمی‌سازند. این کار دروغ نیست، چرا که دروغ به صورت عمدی صورت می‌گیرد. در زبان انگلیسی به مطالب نادرست غیرعمدی falsehood (نادرستی؟) گفته می‌شود. گام بعدی حالتی است که به آن «جهالت خودخواسته» گفته می‌شود، حالتی که ما از درستی چیزی مطمئن نیستیم و می‌دانیم که اطلاعات ما کامل نیست، ولی باز آن مطالب را به زبان می‌آوریم، بدون آن که به خودمان زحمت درستی‌سنجی مطالب را بدهیم. چنین فردی به راحتی می‌تواند با دوپهلو صحبت کردن، شنونده را متهم کند. و مرحلهٔ بعد هم دروغ است؛ یعنی حالتی که ما مطلب نادرستی را با هدف فریب دیگران می‌گوییم. بر اساس این تعریف، هر دروغی مخاطبی دارد.فیلسوفی با نام هری فرانکفورت در کتابش (با عنوان On Bullshit ) به این موضوع اشاره می‌کند که هنگامی که فردی در حال شروورگفتن است (bullshitting)، لزوماً در حال دروغ‌گفتن نیست، بلکه احتمالا در حال نشان‌دادن بی‌تفاوتی خودش نسبت به حقیقت است. اما ما در پساحقیقت با واقعیت دیگری روبرو هستیم. پساحقیقت در ناب‌ترین شکل خودش، دربارهٔ زمانیست که فردی فکر می‌کند که می‌توان حقایق را با برانگیختن احساسات و افکار عمومی تغییر داد.پساحقیقت صرفاً دربارهٔ دروغ، جهل یا نفرت نیست، چرا که ما هزاران سال با چنین چیزهایی زندگی کردیم و چیزهایی که در مسائل مربوط به پساحقیقت می‌بینیم، مسائلی نو هستند. در واقع پساحقیقت دربارهٔ ایدهٔ دانستن حقایق نیست، دربارهٔ ماهیت حقایق است.هنگامی که در بعد فردی با عدم آگاهی مواجهیم، قربانی اصلی فرد ناآگاه است. (برای مثال همان فردی که باور دارد بیل گیتس برنامه دارد تا با واکسن کرونا جی‌پی‌اس در ماتحت مردم بکارد.) ولی هنگامی که رهبران سیاسی و اکثریتی از یک جامعه نسبت به واقعیت‌ها و فکت‌ها ناآگاهند، عواقب آن به ضرر کل دنیا خواهد بود. هنگامی که ترامپ «تغییرات اقلیمی» را یک «شوخی فریب‌آمیز (hoax)» که توسط دولت چین ساخته شده به قصد تخریب اقتصاد آمریکا خطاب می‌کند، اثرات بلندمدت آن برای کل دنیا قابل توجه است، نه فقط آمریکا.گام اول در مبارزه با پساحقیقت شناختن ماهیت آن است. پساحقیقت تنها مربوط به یک انتخابات و رفراندوم در سال 2016 نیست. در عصری که سیاستمداران می‌توانند واقعیات را به چالش بکشند، بدون این که هزینه‌اش را بپردازند، پساحقیقت بزرگ‌تر از یک فرد یا کشور است.بنیان پساحقیقتپساحقیقت بر دو پایه استوار است: انکار روش‌های علمی و سوگیری شناختیوقتی یک دانشمند نظریه‌ای را مطرح می‌کند، آن نظریه توسط دانشمندان دیگر تکرار و آزمایش می‌شود و درستی ادعاها مدام زیر ذره‌بین قرار دارند. روش علمی هیچ‌گاه ادعای کامل بودن نداشته و ندارد؛ بلکه ادعای آن این است که بهترین روش برای شناخت هستیِ اطرافمان است که در دست داریم. اگر نظریه‌های جدیدی بیایند، با کمایل میل باید آن‌ها را پذیرفت. اما نکتهٔ قابل توجه اینجاست که مخالفت با یک نظریه باید به صورت علمی صورت بگیرد، یعنی بر پایهٔ شواهد و مدرک و استنباط، نه بر مبنای تهمت و احساسات.در دهه‌های گذشته به کرات شاهد برخوردهای سلیقه‌ای و احساسی (سانتی‌منتال) مخالفان تغییرات اقلیمی (Climate Change) [که به اشتباه «گرمایش جهانی (Global Warming)» نامیده شده]، تاثیر واکسن و صدالبته فرگشت (Evolution) [که در فارسی به اشتباه «تکامل» خوانده می‌شود] بوده‌ایم. علی‌رغم ادعاهای مخالفان این نظریه‌ها، زمینی که در آن زندگی می‌کنیم در حال تغییر فرم اساسی است؛ و اگر اقدام قابل توجهی صورت نگیرد ما با فاز دیگری از بحران پناهجویان مواجه خواهیم شد، در اشلی بسیار بزرگ‌تر از بحران پناهجویان سوریه. علی‌رغم ادعاهای مخالفان واکسن، زدن واکسن بهترین و کاراترین و بهینه‌ترین روش برای پیش‌گیری از بیماری‌هاست؛ هم برای مردم و هم برای حاکمیت‌ها. و علی‌رغم گفته‌های مخالفان نظریهٔ فرگشت ژنتیکی، ما و میمون‌ها جدّ مشترک داریم و شواهدی که به دست آورده‌ایم هم درستی این قضیه را بیش از پیش تایید می‌کنند.ما دو نوع شک داریم: نوع نخست از شک‌کردن که در انگلیسی Skepticism نامیده می‌شود در علم بسیار ستوده می‌شود و بدین معناست که باید از درستی نظریه‌هایی که داریم اطمینان حاصل بکنیم و دائم آن‌ها را بسنجیم. ولی نوع دوم شک که در انگلیسی Cynicism نامیده می‌شود درست برعکس این ماجراست. این گونه از شک بدین معناست که از آن‌جایی که نمی‌توانیم به هیچ چیزی اطمینان کنیم، پس بهتر است هیچ کاری نکنیم!جان مینارد کینز بهترین تعریف را از روش علمی ارائه کرده،وقتی واقعیات تغییر می‌کنند، من هم تغییر می‌کنم. شما چه‌کار می‌کنید؟دربارهٔ سوگیری شناختی هم به صورت مفصل در قسمت چهارم رادیو می صحبت کرده‌ایم. و برای توضیح نیز بخش‌هایی از همان قسمت را دوباره تکرار می‌کنیم.سوگیری شناختی یک خطای سیستماتیک در فکر کردن ماست و هنگامی رخ می‌دهد که در حال پردازش و تفسیر جهان اطرافمان هستیم و در تصمیم‌گیری و قضاوت‌های ما تاثیر می‌گذارد. مغز انسان بسیار قدرت‌مند است اما به همان اندازه مستعد خطاست. سوگیری شناختی حاصل تلاش مغز انسان برای ساده‌کردن اطلاعات در حال پردازش است. در واقع سوگیری شناختی، حساب‌کتاب سرانگشتی مغز انسان است تا در زمانی کوتاه تصمیم بگیرد و این لزوماً چیز بدی نیست. روان‌شناسان باور دارند که این سوگیری‌های شناختی برای تطبیق ما با جهان اطرافمان حیاتی هستند؛ چرا که کمک می‌کنند تا به سرعت تصمیم بگیریم و هنگامی که در خطر هستیم یا چیزی ما را تهدید می‌کند، ما نیاز به تصمیم‌گیری سریع داریم.واقعیت امر این است که این قسمت از رادیو می به هیچ عنوان قصد توضیح دقیق دربارهٔ ماهیت پساحقیقت را ندارد و علاقه‌مندان می‌توانند به کتاب Post-Truth نوشته‌شده توسط Lee McIntyre از انتشارات دانشگاه MIT مراجعه کنند. (این کتاب در کانال تلگرام ما قرار داده شده). این کتاب منبع هر آن چیزی بود که تا اینجای کار گفته شده. ولی تاکید اصلی ما روی آن دسته از چیزهاییست که می‌توانیم انجام دهیم.چه می‌توان کرد؟اگر بخواهیم به صورت خیلی خلاصه بگوییم: در قبول کردن چیزها وسواس به خرج دهید!۱. از اینترنت استفاده کنید.هنگامی که خبری را می‌شنوید یا چیزی به گوشتان می‌خورد، بلافاصله آن را نپذیرید. یک جست‌و‌جوی ساده در گوگل می‌تواند شما را از واقعیات ماجرا باخبر کند. این که یک کانال تلگرامی چیزی را گفته به معنی درست بودن آن خبر نیست؛ حتی اگر هزاران دنبال‌کننده داشته باشد. اخبار رسمی قبل از انتشار در رسانه‌ها، توسط ارتباطات عمومی شرکت‌ها و سخنگویان دولت منتشر می‌شوند. اگر در تیتر خبری نام بنگاه، سازمان یا وزارت‌خانه‌ای را دیدید، نامش را در گوگل کنید و در بخش اخبار وبسایت رسمی نگاه بیندازید.۲. مغلطه‌ها را بشناسید.دربارهٔ مغلطه‌ها مطالعه کنید. آیا بین حرف‌های گفته‌شده در خبر/تحلیل و نتایج گرفته شده ارتباط منطقی‌ای می‌بینید؟ آیا نویسندهٔ خبر همهٔ جوانب ماجرا را دیده؟ آگاهی از مفهوم مغلطه و سفسطه می‌تواند در آگاهی شما تاثیر به‌سزایی بگذارد.۳. رسانه‌ها و خبرگزاری‌ها را بشناسید.رسانه‌ها، خبرگزاری‌ها و شبکه‌های تلویزیونی، خطی مشی‌های مشخصی دارند. دربارهٔ این خط مشی‌ها و منابع مالی این رسانه‌ها تحقیق کنید. بی‌بی‌سی فارسی، ایران اینترنشنال، منوتو چه خبرهایی را پوشش می‌دهند؟ از کجا درآمد دارند؟ شبکهٔ خبر چه خبرهایی را پوشش نمی‌دهد؟ آیا خبرگزاری راشاتودی (RT) دربارهٔ اخبار مربوط به دولت روسیه بی‌طرف عمل می‌کند؟‌ آیا بی‌بی‌سی فارسی از دولت انگلستان پول می‌گیرد؟ آیا اطلاعاتی که شبکهٔ منوتو دربارهٔ حکومت پهلوی و انقلاب 57 می‌دهد بی‌طرف و مستند است؟ آیا رسانه‌های دولتی ایران در پوشش کاستی‌های موجود شفاف‌اند؟ آیا در پوشش نقاط ضعف سایر کشورها اغراق نمی‌کنند؟ آیا بی‌بی‌سی فارسی واحد تدوین خبر دارد؟‌سعی کنید به جای اتکا به یک خبرگزاری یا شبکهٔ خبری، از چندین منبع برای آگاهی یافتن استفاده کنید. هیچ رسانه‌ای واقعا بی‌طرف و کامل نیست.همواره افرادی هستند که صدایشان توسط حاکمیت‌های مختلف سانسور می‌شود. یکی از بهترین منابع برای خبریافتن از دیدگاه‌های سرکوب شده، سازمان عفو بین‌الملل است. این سازمان یک مجلهٔ خبری دارد که به صورت فصل‌نامه منتشر می‌شود و هدفش افشا کردن موارد نقض حقوق بشر در همهٔ کشورهای جهان است.۴. راستی‌آزمایی (fact checking) کنید.اخبار و اظهارات را با آمار و واقعیات بررسی کنید. منبع خبر یا ادعا چیست؟ آیا با داده‌های گذشته‌ای که داشتیم مطابقت دارد؟ آیا خبرگزاری‌های معتبر آن خبر را منتشر کرده‌اند؟ آیا ارجاع‌دهی (رفرنس‌دادن) به درستی صورت گرفته؟آیا واقعا «دانشمندان ژاپنی» به ورزش بودن نماز اشاره کرده‌اند؟ آیا مقاله‌ای از این «دانشمندان ژاپنی» دیده‌اید؟ آیا آن خبرگزاری لینک DOI آن مقاله را پیوست کرده؟ آیا مردم انگلیس و سوئد واقعا خواستار تصویب قانون اعدام برای متجاوزین به عنف شدند؟ آیا این گفتهٔ گلشیفتهٔ فراهانی که «چین زباله‌های اتمی خود را در کویرهای ایران دفن می‌کند» مبتنی بر واقعیات است؟ آیا در ایران همهٔ مراکز مدیریتی در اختیار رئیس‌جمهور است؟راستی‌آزمایی و درستی‌سنجی کار سخت و ظریفیست و باید دقت زیادی در این کار به خرج داد. یکی از بهترین منابع برای درستی‌سنجی وبسایت «فکت‌نامه» است.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 09:11:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیباچه: «نگاهی به شاه» از عباس میلانی</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-ykhvwppltl4c</link>
                <description>دیباچه یعنی پیش‌گفتار و مقدمه. در هر قسمت از دیباچه، ما کتابی که از نظر ما ارزش دیده‌شدن دارد و افکار جالب و متفاوتی را مطرح کرده، یا این که یک واقعه و یا یک احساس را به طرز متفاوتی توصیف کرده را معرفی می‌کنیم و به همراه ذکر نکات مثبت و منفی‌اش، قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانیم. هدف دیباچه خلاصه‌کردن کتاب نیست، بلکه ایجاد حس نیاز به خواندنِ کتاب است. ما در هر قسمت از دیباچه، به پیشینهٔ نویسنده، هدف پشت کتاب و حاشیه‌های کتاب اشاره می‌کنیم. در انتها هم به روش‌های تهیهٔ کتاب و نسخه‌های مختلف کتاب می‌پردازیم. کتابی که این هفته آن را می‌کاویم، نگاهی به شاه از دکتر عباس میلانی است.هنگامی که به دوران پهلوی می‌پردازیم، همواره شاهد دوقطبی شدیدی بین مخالفان و موافقان این حکومت هستیم. آیا پهلوی فرشتهٔ نجات ایران بود یا اهریمنی ویرانگر؟ آیا پادشاهان پهلوی خائن به ایران بودند یا خادم آن؟ دکتر میلانی تلاش می‌کند تا به این پرسش‌ها پاسخ دهد.این کتاب سعی دارد تا با بررسی دقیق شواهد و مدارک موجود، پشت پردهٔ وقایع به حاکمیت رسیدن رضاشاه پهلوی تا سقوط محمدرضا پهلوی را پوشش دهد؛ آن هم به صورتی دقیق، بی‌طرف و با روایتی جذاب.  https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-e15jhlk نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.روش‌های تهیهٔ کتاباین کتاب در ایران مجوز چاپ نگرفته و نسخهٔ ترجمه‌شده‌ای که در دسترس است مورد قبول و رضایت خود نویسنده نیست. از این جهت خود دکتر میلانی فایل PDF ترجمهٔ فارسی کتاب را (که توضیحاتی اضافی‌تر از نسخهٔ اصلی (انگلیسی) دارد) را به رایگان (فقط برای داخل ایران) در وب‌سایتش قرار داد. این لینک هم‌اکنون در دسترس نیست ولی کتاب از سایت‌های مختلفی قابل دسترس است. (یک لینک برای نمونه)</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 09:53:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای ارتقاء لپ‌تاپ (به زبان ساده!)</title>
                <link>https://virgool.io/@behradx/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A1-%D9%84%D9%BE-%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-hhyflj6a77tx</link>
                <description>سلام خدمت همگی! بعد مدت‌ها ننوشتن گفتم دربارهٔ آخرین تجربه‌ای که ارزش نوشتن داشت بنویسم. خیلی از ماها لپ‌تاپمون نو نیست و نمی‌تونیم به خاطر مسائل مالی و غیره و ذالک لپ‌تاپ نو بخریم. از اون جایی که خیلی از دوستام در این باره سوال داشتن تصمیم گرفتم درباره‌اش بنویسم. توی این مطلب قراره دربارهٔ آپ‌گرید کردن لپ‌تاپ صحبت کنم و بگم که چطوری می‌تونید مشخصات لپ‌تاپتون رو ارتقاء بدید. و ته متن هم یه ترفند گفتم که چطور می‌تونید راحت‌تر این کار رو انجام بدید! پس کمربندهاتون رو ببندید تا شروع کنیم!تصویر تزئینی. اون دو تا چیزی که می‌بینید رم لپ‌تاپ هستن.چه چیزهایی از یه لپ‌تاپ رو می‌شه ارتقاء داد؟جواب کوتاه: رم و هارد. شما نمی‌تونید پردازنده و یا کارت گرافیک لپ‌تاپتون رو ارتقاء بدید، چرا که این‌ها رو نمی‌شه از برد لپ‌تاپتون جدا کرد. و طبعاً عوض کردن مادربرد لپ‌تاپ هم منطقی و عملی نیست. پس تنها گزینه‌های موجود رم هست و هارد که من خودم توی هر دو موردش تجربه داشتم. البته اخیراً داریم به سمتی می‌ریم که شرکت‌ها (مثل سری M1 اپل امکان تعویض رم و هارد رو عملا برداشتن. ولی برای خیلی از لپ‌تاپ‌هایی که دست ماهاست این‌هایی که در ادامه عرض می‌کنم صادقه.)ارتقاء محل ذخیره‌سازی (هارد)اگر لپ‌تاپ شما از هارد HDD استفاده می‌کنه، بهترین آپگریدی که می‌تونید انجام بدید تعویض هاردتون با یه SSD هست. HDDها ظرفیت بالایی دارن ولی مشکلی که دارن اینه که مکانیکی هستن؛ یعنی اجزاء داخلی‌شون مکانیکیه و به ضربه حساسن و سرعت پایینی دارن. از اون طرف SSDها قطعهٔ مکانیکی ندارن، و به جای یه دیسک متحرک از حافظه‌های NAND (که شبیهش رو توی فلش‌مموری‌هاتون دارید) استفاده می‌کنن. نرخ انتقال داده توی SSDها خیلی بیشتر از HDDها هستش، ولی تنها مشکلی که دارن اینه که گرونن و نمی‌تونید فایل‌های زیادی توشون ذخیره کنید. از طرف دیگه، نباید SSD رو تا خرخره پر کرد! چرا؟ به این خاطر که تراشه‌هایی که توشون استفاده می‌شن محدودیت Write کردن دارن. (معمولا اینطوریه که هر سلول بیشتر از 10000 بار رایت نمی‌شه) و اگه همهٔ سلول‌های SSD شما از کار بیفتن، دیگه نمی‌تونید چیزی روشون Write کنید و فقط می‌تونید Read کنید. حالا عمر یه SSD چقدره؟ جوابش اینه که بستگی داره. اگه یه SSD رو تا 90 درصد پر کنید بیشتر از دو سال عمر نمی‌کنه. ولی اگه تا 50 درصدش رو خالی نگه دارید ممکنه تا ده سال عمر بکنه! SSDها یه شاخصی دارن به اسم Wear Leveling Count که درصد سلول‌های سالم رو نشون می‌ده. برای منی که استفادهٔ سنگین داشتم (فتوشاپ، متلب و...) نسبتا و همیشه حواسم بوده که SSD پر نباشه این رقم بعد سه سال 95 هست. یعنی این که 5 درصد سلول‌هام از بین رفتن. که فکر می‌کنم چیز خوبیه.و نکتهٔ خیلی مهم! SSDها (که گفتیم قطعهٔ مکانیکی ندارن و داده رو توی یه سری تراشه ذخیره می‌کنن) نیاز دارن تا دادهٔ روی تراشه‌ها رو مدیریت بکنن. برای همین SSDها یه چیزی دارن به اسم DRam که به زبون ساده کارش اینه. یه سری از SSDها هستن که ارزون‌تر هستن ولی DRam ندارن! حواستون باشه که این‌ها با این که SSD هستن ولی سرعتشون در حد SSD نیست، چون از پردازنده و رم لپ‌تاپ برای مدیریت داده استفاده می‌کنن. برای اطلاعات بیشتر می‌تونید این کلیپ از لاینس رو ببینید: https://www.youtube.com/watch?v=ybIXsrLCgdM&amp;ab_channel=Techquickie و نکتهٔ آخری هم که نیاز دارید بدونید اینه که ما دو مدل SSD داریم. یه دسته SATA هستن و یه دسته هم M.2 NVME. اون‌هایی که SATA هستن از نظر ابعاد و اندازه شبیه هارد هستن ولی M.2 نه. برای این که بتونید از SSD های M.2 استفاده کنید باید روی لپ‌تاپتون محل مخصوصش رو داشته باشید. برای این هم که بدونید که آیا لپ‌تاپتون Slot مخصوص این کار رو داره یا خیر می‌تونید گوگل کنید یا توی یوتیوب بگردید. اینی که می‌بینید یه SSD از نوع M.2 هست. از سمت راست می‌ره توی اسلات و سمت چپش هم یه جایی داره که باید با پیچ مخصوص محکمش کنید. اس‌اس‌دی M.2 در عمل. بعد این که گذاشتیدش تو اسلات مخصوص خودش، تهش رو باید با پیچش محکم کنید.یه SSD از نوع SATA که می‌ره همون‌جایی که هارد هست.البته اگه می‌خواید SSD داشته باشید ولی هارد فعلیتون بمونه ولی جای مخصوص M.2 ندارید، یه تریکی هم می‌تونید بزنید. اینطوری که درایو نوری (همون چیزی که DVD می‌خوره) رو خارج کنید و جای اون یه براکت مخصوص بذارید که می‌شه توش هارد / اس‌اس‌دی گذاشت. من خودم سرچ نکردم و همینطوری حدسی گفتم که لپ‌تاپم جای M.2 نداره و همینطوری مدل SATA رو گرفتم. وقتی لپ‌تاپ رو باز کردم دیدم که جای مخصوصش اونجاست و ای دل غافل! و کاری که کردم این بود که هارد قبلیم رو گذاشتم توی یه قاب و الآن دارم از اون به عنوان هارد اکسترنال استفاده می‌کنم. اگه شما هم می‌خواید این کار رو بکنید حتما به این نکته دقت کنید که قابتون حتماً حتماً USB-3 باشه. هارد اینترنال قبلی که داشتم Western Digital بود ولی کفاف کار من رو نمی‌داد، نه از نظر ظرفیت، که از نظر نرخ انتقال داده. اگه اس‌اس‌دی ندارید Task Manager رو باز کنید و می‌بینید که تو ستون Disc دائم نوشته 100 درصد. بعد این که SSD می‌خرید و اولین بار لپ‌تاپ رو روشن می‌کنید باهاش متوجه افزایش قابل توجه سرعتش می‌شید! SSD من مدل Evo 850 سامسونگ هست و ظرفیتش هم 250 گیگابایته که کافیه برام، چون فیلم‌ها و... رو توی هارد قبلیم که الآن شده اکسترنال ذخیره می‌کنم و اون یه ترابایته.روند آپگرید کردن هم اینطوریه که اول SSD رو وصل می‌کنید به لپ‌تاپ و با نرم‌افزار مخصوصش درایو C ویندوزتون رو Clone می‌کنید روی اس‌اس‌دی. (مال من سامسونگ بود و خودش یه سی‌دی داشت برای این کار) ولی چیزی که نداشت کابل تبدیل SATA به USB بود که من از قاب هارد اکسترنالی که داشتم استفاده کردم. بعد این که کلون کردید، جای هارد و اس‌اس‌دی رو توی لپ‌تاپتون عوض می‌کنید و خیلی معمولی لپ‌تاپ رو روشن می‌کنید. شما الآن اس‌اس‌دی دارید! و اگه می‌ترسید از انجام این کار (که واقعا نداره!) تا آخر این پست باشید باهام تا یه تریکی بهتون بگم.ارتقاء رماینجا کار یکم کارمون سخت‌تر می‌شه! رم به ظاهر یه چیزیه شبیه هارد و به نظر می‌رسه که می‌شه به همون راحتی آپگریدش کرد ولی اینطور نیست! یعنی توی تجربه‌ای که من داشتم اینطوری نبود! اکثر مواقع اینطوریه که شما یه مقدار مشخصی رم دارید (مثلا 8 گیگ) و می‌خواید اون رو بیشترش کنید (تا مثلا بشه 16 گیگ). این که برید و بگید من یه رم 8 گیگ می‌خوام کافی نیست و باید یه سری چیزهای دیگه رو هم بدونید. در کل دو تا چیزه که ممکنه مشکل ایجاد بکنه: 1- سازگار بودن رم با لپ‌تاپ 2- سازگار بودن رم جدید با رم قدیمی.رم‌ها یه سری مشخصات دارن که باید دربارهٔ اون‌ها بدونید. (اگه می‌خواید این مشخصات رو برای رم فعلیتون ببینید نرم‌افزار CPU-Z رو نصب کنید.)مشخصات مربوط به رم تو نرم‌افزار CPU-Z. مدل رمرم لپ‌تاپ با رم دسکتاپ فرق داره از نظر اندازه. پس حتما باید حواستون باشه که رم لپ‌تاپ بگیرید! از اون طرف همهٔ رم‌های لپ‌تاپ هم شبیه هم نیستن!‌ معمولا مدل رم رو با عنوان DDR مشخص می‌کنن، مثل DDR3، DDR4، DDR3L. مدل رمتون رو مادربرد لپ‌تاپتون مشخص می‌کنه. اگه مادربرد شما DDR3 هست نمی‌تونید رم DDR4 روش بذارید! ظرفیت رمبهترین حالتی که می‌تونید رمتون رو آپگرید کنید، حالتی هست که هر دو رم یه ظرفیت رو داشته باشن. یعنی اگه رم اولی 8 گیگ هست، رم دومی هم 8 گیگ باشه بهتره. البته می‌تونید 4 گیگ هم بذارید ولی اتفاقی که تو این حالت می‌افته اینه که از مجموع 12 گیگ رمی که دارید 8 گیگش سرعت بالاست و 4 گیگ باقی‌مانده سرعتش کمتر خواهد بود. فرکانس رمرم‌ها فرکانس مخصوص خودشون رو دارن. مثلاً 1600 مگاهرتز، 2133 مگاهرتز، 3200 مگاهرتز. فرکانس ماکسیمومی که شما می‌تونید استفاده کنید رو پردازندهٔ لپ‌تاپتون مشخص می‌کنه. یعنی چی؟ یعنی برای مثال منی که پردازندهٔ لپ‌تاپم Intel Core i7 6500u هست ماکسیمم فرکانسی که می‌تونم برای رمم داشته باشم 2133 مگاهرتز هست. اگه رمی که نصب می‌کنم فرکانس بالاتری داشته باشه، پردازندهٔ من کشش اون فرکانس بالاتر رو نداره و خودش اتوماتیک اون رو میاره پایین. (یا اگه این کار برای شما اتوماتیک نیست باید برید و از تنظیمات BIOS فرکانسش رو بیارید پایین‌تر.) و نکتهٔ مهم‌تر اینه که اگه دو تا رمی که دارید فرکانسشون یکی نباشه، احتمالش هست که این دو تا رم با هم دیگه کار نکنن. یا کلا سیستم بوت نمی‌شه، یا بوت می‌شه ولی هی صفحهٔ آبی مرگ ویندوز (BSOD) رو می‌بینید. در واقع شما نمی‌تونید به سادگی فرکانس‌های مختلف رم رو با هم میکس کنید. البته دقت کنید که من تو این پاراگراف گفتم «احتمالش هست» که این‌ها با هم کار نکنن! ممکنه دچار مشکل نشید به هیچ وجه و مادربرد و BIOS شما خیلی اوکی دو تا رم با فرکانس مختلف رو هندل کنه. ولی این کار نیاز به سعی و خطا داره و نمی‌شه بدون امتحان‌کردن نظر قطعی داد.معماری چیپست‌های رمرم‌های لپ‌تاپ اینطورین که یه PCB (برد) هستن با چندتا تراشه روشون. ترتیب قرارگرفتن این تراشه‌ها هم مهمه. مثلا این دو تا عکس رو نگاه کنید:اینی که می‌بینید (همون‌طور که از نوشته‌اش پیداست و حتما دقت تو عکس) یه رم 8 گیگ DDR4 هست با فرکانس 2133 مگاهرتز.اینی هم که می‌بینید یه رم 8 گیگ DDR4 هست با فرکانس 2400 مگاهرتز.این دو تا یه فرق ریزی دارن با هم دیگه، توی عکس اول چیپ‌ست‌های رم (اون چیزای سیاه) توی دو ردیف چیده شدن و توی عکس دوم توی یه ردیف! و این تاثیر می‌ذاره رو سازگاری رم‌ها با همدیگه! این چیپ‌ست‌ها یکی نیستن هیچ، معماریشون هم یکی نیست! (از اون جایی که هر دو طرف این رم‌ها از این چیپ‌ست‌ها دارن)، توی اولی هر چیپ‌ست 512 مگابایت می‌تونه نگه داره ولی توی دومی هر چیپ‌ست 1 گیگابایت! و این می‌تونه مشکل ایجاد کنه! همون طور که برای من کرد، این دو رم با هم دیگه مچ نیستن. و اینطوری شد که ویندوز توی مغازه‌ای که این رو ازش خریدم بالا اومد ولی سیستم هی کرش می‌کرد! از طرف دیگه لپ‌تاپ من توان کشیدن فرکانس بالای 2133 رو نداره و باید یه رم عین قبلی روش می‌نداختم! حتی از نو هم یه ویندوز روش نصب کردم ولی انگار نه انگار! احتمالی که خودم دادم این بود که لپ‌تاپ من توان هندل کردن این قضیه رو نداشت و واسه همین درایور پردازنده‌ام هی گیج می‌زد. البته یادتون باشه که این هم مثل مورد قبلی «احتمالش هست» هست! یعنی باید با سعی و خطا مشخص بشه.همون‌طور که می‌بینید خریدن رم به قصد آپگرید کردن چیزی نیست که به همین راحتی برید و از دیجی‌کالا سفارش بدید تا براتون بیارن! البته یه کار می‌تونید انجام بدید و اون هم اینه که یه جفت رم بخرید که عین هم باشن و رم قبلیتون رو بدید بره، که تو کیس من اینطوری شد که عین رم خودم نایاب بود تقریبا! کار آسون‌تر چیه؟این یه چیزی بود که اخیرا خیلی تصادفی کشفش کردم! شما به جای این که خودتون کار آپگرید کردن رو انجام بدید، از شرکت‌های گارانتی استفاده کنید! برای من اینطوری بود که لپ‌تاپ من گارانتی سازگار داشت و خودمم خبر نداشتم از این قضیه! برادرم گفت که یه تماس با اون‌ها بگیرم ببینم اون‌ها می‌تونن کمکم کنن یا نه، و وقتی زنگ زدم گفتن که اوکیه و هر موقع خواستی لپ‌تاپ رو بیار دفترمون. و من هم در اولین فرصت بردم و تحویل دادم. لپ‌تاپ من مدل 2016 هست و گارانتی لپ‌تاپ من 2 ساله و طبیعتاً نمی‌تونستم تو سال 2021 از گارانتیش استفاده کنم. ولی مشکلی نداشت و اون‌ها کار آپگرید کردن رو انجام دادن. اینطوری بود که لپ‌تاپم رو تحویلشون دادم و توضیح دادم که چیکار کردم و چی شده. خودشون اونجا گفتن که ما رم جدید امتحان می‌کنیم ولی احتمالش هست که Slotهای رم (اون جایی که رم می‌ره توش) آسیب دیده باشه و در این صورت خبرتون می‌کنیم. و شاید نیاز باشه تا ویندوز جدید نصب کنیم روش. خودشون همون‌جا از سایت چک می‌کردن و می‌گفتن که کالایی که می‌خوام بخرم تا این مقدار ممکنه قیمتش باشه.چند تا فرم پر کردم و اون‌ها هم رسید رو تحویلم دادن. بعد یکی دو روز زنگ زدن و گفتن که لپ‌تاپ آماده هست و می‌تونی بیای ببریش. باورم نمی‌شد، یه رم عین رم خودم رو پیدا کرده بودن که همممه چیش عین رم قبلیم بود! و خودشون خیلی شفاف گفتن که رمی که انداختن مال یه لپ‌تاپ دیگری بوده ولی سالمه، و واسه همین رم رو با تخفیف 20 درصدی بهم فروختن. و از اون طرف گفتن که رمی که دادن خودش گارانتیش سازگاره و یه ماه گارانتی داره و اگه مشکلی پیش اومد و دوباره کرش کرد خودشون نگاهش می‌کنن و یه رم دیگه سفارش می‌دن براش! اون قدر خوش‌برخورد و خوب بودن که باورم نمی‌شد که سرم کلاه نرفته! نمی‌خوام تبلیغ گارانتی سازگار رو بکنم ولی نمایندگی تبریزشون (تو خیابون میرزای شیرازی) خیلی خوش‌برخورد، مودب و حرفه‌ای بودن. از نظر هزینه هم این قضیه ارزون‌تر از دفعهٔ قبلی که خودم رم اشتباهی گرفتم برام آب خورد! در حالی که هزینهٔ نصب و مالیات بر ارزش افزوده 9 درصد هم دادم! خودشون رم رو چند بار تست کردن و کنترلش کردن ببینن درست کار می‌کنه یا نه!و وقتی ازشون پرسیدم که حتما باید گارانتی داشته باشیم یا نه، گفتن که نه! یعنی شما می‌تونید لپ‌تاپتون رو که گارانتی خاصی نداره رو ببرید پیششون و اون‌ها کار آپگرید رو انجام می‌دن. (و قطعه‌ای که روش می‌ذارن خودش گارانتی خواهد داشت!) شما می‌تونید از گارانتی لپ‌تاپ خودتون هم زنگ بزنید بپرسید ببینید چنین سرویسی دارن یا نه. ولی چیزی که متوجه شدم که این شرکت‌ها هم کار تعمیرات انجام می‌دن و هم کار آپگرید. و از اون جایی که خودشون اکثراً واردکنندهٔ قطعه هستن مشکلی توی تامین ندارن. و از اون‌جایی که شرکت گارانتی هستن، قابل‌اعتماد‌تر از پاساژ و مغازهٔ معمولین. کاش خودم زودتر این قضیه رو می‌دونستم و این همه وقتم هدر نمی‌رفت! و این پست رو نوشتم تا شماها اون چیزی که من کشیدم رو نکشید! شما هم اگر سوالی داشتید یا تجربهٔ مشابهی داشتید، توی بخش نظرات بنویسید.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 21:16:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@behradx/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-ofxfgjsgmxs1</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/eutiutcpv3be-m4yvS.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۴۴,۳۱۵ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۴۰۷ مرتبه پسندیدند و  ۱۵۸ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۶۰ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۲۰,۲۸۶ بار خوانده شدند و ۳,۰۱۵,۳۹۱ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۴۱۳۴۰۷۰۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۲۳۱,۰۶۵ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۴۱۳۴۰۷۰۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 14:53:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>? کوله‌پشتی هزار و چهارصد</title>
                <link>https://virgool.io/@behradx/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B5%D8%AF-fgipgvtxdjy4</link>
                <description>راستی چرا امسال کسی کوله‌پشتی ننوشت؟ معمولن این موقع از سال فید ویرگولم پر می‌شد از کوله‌پشتی. شاید به این خاطره که امسال سال معمولی‌ای نبود؛ البته برای ما ایرانی‌ها هیچ روز و هفته و ماه و سالی عادی و «نرمال» نیست. ولی چه می‌شه کرد، راهی به جز ساختن هست؟ ولی اگه برگردیم به بحث، امسال واقعن سال غیرعادی‌ای بود، خیلی خیلی غیرعادی. معمولن از بچگی توی ذهنم این ذهنیت حاکم بود که اگه از یه کاری خوشت بیاد زمان زود می‌گذره و اگه از یه کاری خوشت نیاد، ساعت ریتمش کند می‌شه. امسال سالی بود که کلش رو لذت نبردم ولی طوری زود گذشت که انگار اول تا آخرش رو توی عشق و حال بودم. بذارید اینطوری بگم: کل سال 99 برای من حس و حال تعطیلات تابستون رو داشت، موقعی که می‌رفتیم مدرسه. سال فلسفه و فکر‌کردنبذارید رک بگم، سبک زندگی من توی دوران کرونا و قرنطینه تغییر چندانی نکرد. من قبل قرنطینه هم خونگی بودم و مشکلی با این قضیه نداشته و ندارم. و اتفاقن اگه بخوام خیلی صادق باشم با شما، خیلی هم استفاده کردم از این فرصت. چون سال آخر دانشگاهم بود و درس‌ها فشاری نداشتن روم، تونستم وقت آزاد جور کنم برای کتاب خوندن و دانشم توی این یک سال زمین تا آسمون تفاوت کرده. حس می‌کنم خود قبل کرونام رو نمی‌شناسم و غریبه هستم با اون آدم. امسال بزرگ‌ترین خوبی‌ای که برای من داشت، این بود که تونستم فرصتی برای فکر کردن داشته باشم و ذهنیت خودم رو چند پله بالاتر ببرم. عمده مطالعات من در حوزهٔ فلسفه و مدرنیته بود. شما اگه نمی‌دونید فلسفه یا مدرنیته یعنی چی و چه اهمیتی دارن، حق دارید. بعد آشنایی با این‌ها بود که فهمیدم چقدر عقب بودم از تفکر و زندگی. وارد شدن فلسفه به زندگی چیزیه که تا تجربه‌اش نکنید، اهمیتش رو درک نخواهید کرد. مدل نگاه‌کردن یکی به یک مسئله‌ای بعد آشنایی با فلسفه به طرز قابل‌توجهی دگرگون می‌شه. تغییرات فکری‌ای که در یک سال گذشته داشتم بزرگ‌ترین آیتم کوله‌پشتیم بوده برای سال 1400 و سال 99 سالی بود که تونستم مطالعه و فکرکردن رو در خودم نهادینه کنم.? می‌تونید لیست کتاب‌هایی که سال گذشته خوندم رو توی گودریدزم ببینید و اگه خواستید درخواست دوستی بفرستید تا بتونم فضولی کنم که چیا می‌خونید. (پروفایل گودریدز من)سال ایجاد روتین، اولویت و برنامه برای آیندهبا این که داشتن هویت ثابت یه چیز مهملیه، ولی فکر می‌کنم من همیشه آدم هول و استرسی‌ای بودم. همیشه یا نگران این بودم که «نکنه یه طوری بشه؟» یا حسرت این رو می‌خوردم که «وای چرا اون‌طوری شد؟». امسال تغییر بزرگ دیگری که داشتم وارد کردن یه سری روتین‌ها به زندگی روز‌مره‌ام بود و مهم‌ترین این روتین‌ها مدیتیت کردن بود. (? اگه نمی‌دونید مدیتیشن چیه و چیکار می‌کنه توی قسمت هفتم از رادیو می براتون توضیح دادم.) مدیتیت کردن من رو آروم کرده و اطرافیانم هم به این قضیه اذعان داشتن. حس می‌کنم روشن‌تر و واضح‌تر فکر می‌کنم و نیازی به نگرانی و حسرت ندارم و می‌تونم افکارم رو کنترل بکنم.توی انگلیسی یه کلمه‌ای هست به اسم Procrastinating و معنیش هم می‌شه اتلاف‌کردن وقت و لاس‌زدن با گوشی و یوتیوب و... به جای انجام کار مفید. اگه این کلمه رو توی اینترنت سرچ بکنید، کلی نتیجه براتون میاره که چیکار بکنید تا این کار زشت رو ترک بکنید. من نه تنها سال 99، بلکه سال‌های قبلش رو هم درگیر مبارزه با این قضیه بودم. و راستش رو بخوام بگم هیچ کدوم این‌ها اثری روی من نداشته. البته کم‌لطفیه اگه بگیم اثری روی من نداشته، اثرش قابل ملاحظه نبوده. امسال سالی بود که تونستم قفل این قضیه رو بشکنم بالاخره. قضیه هم بسیار ساده‌ست: اولویت‌ها در زندگی. (نگران نباشید حرف‌هام کلیشه‌ای نیست) کارهایی که در روز انجام می‌دیم دو دسته هستن: دسته‌ای از کارها که از اون‌ها لذت می‌بریم و دسته‌ای از کارها که حس‌و‌حال کلاس دین‌وزندگی (ریدین‌تو‌زندگی؟) دوران دبیرستان رو دارن. این که چرا دسته‌ای از کارها رو دوست داریم ولی دسته‌ٔ دیگه‌ای رو نه رو هنوز نمی‌دونیم. کارل یونگ تئوری جالبی تو این مورد داره. یونگ گفته که همهٔ ماها توی ناخودآگاهمون یک آینده‌ای رو برای خودمون در نظر گرفتیم. یه مدل تصور از آیندهٔ خودمون که نمی‌دونیم از کجا اومده ولی هست. یونگ می‌گه که اگه کاری که انجام می‌دیم در راستای رسیدن به این آینده باشه موقع انجام اون کار لذت می‌بریم و اگه در راستای اون هدف و اون آینده نباشه زجر می‌کشیم. این که این تئوریِ یونگ چقدر صحت و سقم داره خودش کلی جای بحث داره (? مخصوصن از نظر فلسفهٔ علم که توی قسمت هشتم رادیو می که مفصل راجع بهش صحبت کردم) ولی فعلن کاری به این قضیه نداریم؛ صرفن چیزی که برای ما مهمه اینه که ما یه سری از کارها رو دوست داریم و یه سری از کارها رو نه.معمولن اولویت‌بندی‌هایی که توی زندگیمون داریم، همه از جنس مادی هستن؛ مثلن این که فلان قدر درآمد داشته باشم، فلان ماشین رو بخرم، فلان جا زندگی بکنم و... که به نظر من خوب نیستن، چون معنای زندگی شما رو مشخص نمی‌کنن. به نظرم هر کسی که می‌خواد از زندگیش نهایت بهره رو همراه نهایت لذت کسب بکنه، باید بشینه و با خودش روراست صحبت بکنه که چه چیزی به زندگیش معنا می‌ده؟ چه چیزی رو دوست داره؟ می‌خواد به چه سمتی حرکت بکنه؟ خودش رو توی کوتاه/بلند‌مدت کجا می‌بینه؟یکی ممکنه برگرده بگه که: «داداش خواب دیدی خیر باشه! کجا سِیر می‌کنی تو؟! لاسلامتی توی این خراب‌شده (aka Iran) زندونی شدیم و هر روز بدتر از دیروز! چی @#و‌شعر بلغور می‌کنی برا خودت؟» که من تایید می‌کنم و مشکلی با این حرف ندارم. اگه بخوایم وضعیت امروز ایران رو بذاریم توی کانتکس (کانتکس یعنی محوریت اصلی که مورد بحث قرار می‌گیره) هر حرفی در رابطه با داشتن زندگی بهتر، حرفِ به‌قول‌معروف «شیکم‌سیری» به حساب میاد. حرفی که من می‌زنم اینه که داشتن یه آیندهٔ روشن [در ذهن] و هدف مشخص که معنا می‌ده به زندگی آدم، می‌تونه بهره‌وری شما رو افزایش بده. شما حداقلش می‌دونید که کاری رو انجام می‌دید که دوست دارید. هدف‌گذاری‌هایی که ماها داریم اغلب از جنس پول و شهرت هستن، داشتن معنا و هدف باعث می‌شه اولویت‌های شما تبدیل بشن به لذت و زندگی‌کردن در زمان حال. شما تا کاری که دوست‌دارید رو نشناسید، نمی‌تونید از زندگیتون لذت ببرید، حتی موقع انجام اون کاری که دوستش دارید! شما تا معنای زندگی خودتون رو کشف نکرده باشید و مسیر زندگیتون جهت مشخصی نداشته باشه، هیچ‌کدوم از راه‌کارهای گفته شده برای شما کار نخواهند کرد.و این چیزی بود که من امسال در خودم نهادینه کردم. بالاخره فهمیدم که چه چیزی من رو شاد می‌کنه. بالاخره فهمیدم که می‌خوام به چه سمتی حرکت بکنم. بالاخره دونستم که هدفم چیه. و جالبیش اینجا بود، بعد این که فهمیدم چی رو دوست دارم و چه چیزی پشنمه (passion)، خوندن دینامیک و کنترل و ارتعاشات دیگه برام سخت نبود هیچ، لذت هم می‌بردم ازش. برنامه‌نویسی کردن به من لذت می‌داد و گذر ساعت رو حس نمی‌کردم.  نصف سال رو درگیر کارهای الکترونیکی بودم و لحیم دستم بود، ولی حس بدی نداشتم موقع کار کردن. دیگه نیازی به متد‌های عجیبی (مثل پومودورو) نداشتم، چون غرق در کار می‌شدم و در نتیجهٔ همهٔ این‌ها بهره‌وریم افزایش پیدا کرده.من هر روز بعد بیدار شدن و دوش گرفتن و صبحونه خوردن و مدیتیت کردن (که روتین‌های روزانهٔ منن)، به خودم یادآوری می‌کنم که چه هدفی دارم، معنام چیه توی زندگی و به چه سمتی حرکت می‌کنم. نیازی هم به دیدن ویدئوی انگیزشی ندارم. خواب آرومی هم دارم. این دومین چیزیه که توی کوله‌پشتیم سنگینی می‌کنه.سالِ آشتی با خودممتد‌هایی که برای شخصیت‌سنجی استفاده می‌شن اکثرن شبه‌علمی هستن و نمی‌شه اعتماد صد درصدی به اون‌ها داشت. یکی از این سنجه‌ها اسمش مایر بریگز یا MBTI هست. من طبق این شاخص یه INTJ به حساب میام. ماها معمولن اینطوری هستیم که سختی‌های زندگی رو به خودمون می‌گیریم. یه مدلی از کمال‌گرایی در بعد زندگی شخصی. اگه نرسیم یه کاری رو انجام بدیم خودمون رو سرزنش می‌کنیم. اگه اتفاقی بیفته که کنترلش دست ما نباشه ما رو عصبانی می‌کنه. و بدیِ قضیه هم اینجاست: ما اکثر مواقع کنترلی روی چیزهایی که اتفاق می‌افتن نداریم. و زندگیِ این مدلی از نظر فکری فشار زیادی به آدم وارد کنه. آدم‌هایی مثل من باید بتونن با خودشون آشتی بکنن. اگه یه چیزی رو نرسیدیم انجام بدیم دنیا به آخر خودش نمی‌رسه. این که کامل نباشیم چیز کاملن اوکی و عادی‌ایه و قرار نبوده که کامل باشیم. اگه حتی دیگران باورشون نشه که من تمام تلاش خودم رو می‌کنم، خودم که ته دلم می‌دونم هر کاری که از دستم بر میومد رو انجام دادم. آدم‌هایی مثل من باید یاد بگیرن خودشون رو دوست داشته باشن. قرار نیست هر روز ما پروداکتیو و مفید باشه. اگه نتونستیم به برنامه‌مون پایبند بمونیم ایرادی نداره، مهم اینه که خودمون بدونیم که تلاش کردیم. اگه یه روزی خواب موندیم، فکرهای منفی راجع به خودمون روزمون رو بدتر از اینی که هست، می‌کنه. من قرار نیست برای همه کامل باشم، من قراره برای خودم کافی باشم. امسال سالی بود که من با خودم آشتی کردم و این قضیه رو هر روز به خودم یادآوری می‌کنم.سال رادیو مِیمدت‌ها بود که توی ذهنم داشتم که یه پادکست داشته باشم برای خودم، و در طول مدت‌ها ایده‌های مختلفی به ذهنم رسیده بود ولی امسال بالاخره تونستم عزمم رو جزم کنم و از ضبط کردن صدام نترسم. هرچند خودم از صدای خودم خوشم نمیاد و فکر می‌کنم صدام شبیه یه گوزن هم‌جنس‌گراست ولی چون دیگران از صدام خوششون میومد و میاد واسه همین از نظر اعتماد به نفس مشکل خاصی نداشتم. و هیچ‌وقت یادم نمیره برای ضبط کردن قسمت اولش شیش ساعت وقت گذاشتم و توی گرمای اول پاییز با گوشی زیر پتو ضبط می‌کردم. نمی‌دونم چقدر باورپذیره این قضیه ولی هدفم از رادیو می هیچ‌وقت مسائل مالی نبوده، بلکه این بوده تا مسئولیت‌پذیر بودن خودم در قبال اطرافم رو بسنجم. این مورد رو از همون اول برای خودم روشن کردم و سعی کردم به جای تمرکز کردن روی پول، روی پیدا کردن آدم‌های هم‌دغدغه تمرکز کنم، که اعتراف می‌کنم چندان موفق نبودم تا الآن. ولی ادامه می‌دم. رادیو می هم جزوی از برنامه و بلند‌مدت منه و به این راحتی‌ها ولش نمی‌کنم.و چیزی که برام خیلی جالب بوده همیشه این بود که کامنت مثبت گرفتم همیشه. یادم نمی‌ره قسمت‌های اولش از نظر خودم انقدر بد بود که خودم برای بار دوم گوششون ندادم هیچ‌وقت ولی یهو می‌دیدم که دوستام پیام می‌دادن و می‌گفتن که وای چقدر خوب بود و این‌ها. من اینستاگرام ندارم و سر نمی‌زنم بهش؛ بعد یه مدت فهمیدم که چند تا از دوستام هر سری که من یه قسمت جدید منتشر می‌کردم اون قسمت رو استوریش می‌کردن! لذتی که بعد فهمیدن این قضیه تجربه کردم بی‌نظیر بود. خودم انتظارش رو نداشتم و هنوز هم که هنوزه باورم نمی‌شه. من توی سه ماه 50 شنوندهٔ فعال داشتم که با توجه به ماهیت پادکست و چیزی که پوشش می‌ده رقم باورنکردنی‌ایه برای من. (راستی اگه خواستید یه سر به رادیو می بزنید. قول می‌دم پشیمون نشید!)سال لاغریسرتون رو درد نمیارم، من از 78 کیلو در اول 99 رسیدم به 68 کیلو. (سال 95 من 86 کیلو بودم.) از اول فروردین تا اوایل خرداد هر روز به مدت نیم ساعت الی 2 ساعت ورزش کردم با اپ Adidas Runtastic (چون پریمیومش مفت بود به مدت سه ماه. آره چون اپ مفت بود شروع کردم به ورزش کردن. نخند.) و توی دی و بهمن هم از رژیم Intermittent Fasting استفاده کردم و نتیجه فوق‌العاده بود. البته اشتباهی که من کردم این بود که همزمان با رژیم، ورزش نکردم و واسه همین بخشی از عضلاتم رفت ولی ایرادی نداره، سال آینده بعد کنکورم قصد دارم ورزش کنم. این بود کوله‌پشتیِ من برای سال 99. این‌ها رو برای شما ننوشتم، برای خودم نوشتم تا بتونم بلند بلند روی سالی که داشتم فکر بکنم. اشتباه هم کم نداشتم. ولی این‌هایی که نوشتم چیزهایی بودن که خیلی روی من سنگینی می‌کردن. یه سالی که رد شد خیلی از دوست‌هام رو ندیدم ولی بعید بدونم اگه اون‌ها من رو ببینن بتونن من رو بشناسن. چون هم ظاهرم عوض شده و هم باطنم. صورتم، موهام و صدام تغییر نکردن فقط که خوبه. امیدوارم سال بعد بتونم روی ارتباطاتم، استقلال مالیم، روابط عاطفیم و اهدافم بیشتر کار بکنم و تا جایی که می‌تونم کتاب بخونم. این که سال آینده چه اتفاقی می‌افته رو نمی‌تونم پیش‌بینی کنم ولی می‌دونم که هر اتفاقی که بیفته:من خودم رو دوست دارم. منِ 22 ساله در زمینهٔ عکس و منِ 5 ساله در وسط. عکس‌هایی که امسال گرفتم بیشتر از طبیعت و این‌ها بودن و تنها عکس خوبی که به نظرم به درد این کوله‌پشتی می‌خورد همین عکس بود. موقعی که بچه بودم از قیافهٔ خودم بدم میومد ولی الآن چه به این عکسم از بچگیم نگاه می‌کنم چه تو آینه،  لبخند می‌زنم. (این عکس رو همین‌طوری توی خونهٔ مادربزرگم دیدم و حس جالبی داشت و عکس گرفتم. توی عکس مشخصه که از دوربین می‌ترسیدم و واسه همین داشتم گریه می‌کردم.)همین! حس می‌کنم تا اینجاش کافیه. اگه نظر، سوال یا فحشی دارید بخش نظرات برای همین کار ساخته شده و نترسید. عوضش راکِ خوب گوش بدید.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 20:19:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه دانش: پیش‌گفتاری بر فلسفهٔ علم</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87%D9%94-%D8%B9%D9%84%D9%85-ys4alfenlo3p</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-eqp9j4 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتاربعد عصر روشن‌نگری، غرب شاهد از میان رفتن خرافات مذهبی و چیره شدن دانش و روش‌های علمی بود، ولی دانش دقیقاً چیست؟ دانشمند و محقق از چه ابزاری استفاده می‌کند؟ آیا استفاده از این ابزار عقلانی‌ست؟ آیا می‌توان به دانش اتکا کرد؟ [این اولین قسمت از مجموعهٔ فلسفهٔ علم است و] در این قسمت سعی داریم تا نگاهی فلسفی به علم داشته باشیم.دانش و فلسفهدانش چیست؟ پاسخ این پرسش ساده به نظر می‌رسد، چرا که یک فرد عامی هم می‌داند که ما به دسته‌ای مسائل مانند ریاضی، فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، جامعه‌شناسی و... علم می‌گوییم. به عبارت بهتر، می‌توانیم دانش را به صورت «روش بررسی چگونگی چیزها» تعریف کنیم. در این مدل از تعریف کردن علم، علم در برابر رشته‌هایی مانند هنر، موسیقی، طالع‌بینی، الهیات و... قرار گرفته و با این تعریف این‌ها را به عنوان علم قبول نداریم. ما در این قسمت از این دید به مسائل نگاه نمی‌کنیم، ما با کُنه فلسفی علم سروکار داریم. به این صورت که فلسفهٔ علم در برابر جامعه‌شناسی علم و یا تاریخ علمقرار گرفته. ما در فلسفهٔ علم، روش‌های علمی را به زیر سوال می‌بریم. به عبارت ساده‌تر، رابطهٔ بین علم و فلسفهٔ علم مثل رابطهٔ بین طبیعت و متافیزیک است و از این رو عده‌ای فلسفهٔ علم را با عبارت «متاساینس (Metascience)» هم بررسی می‌کنند.اما از دید فلسفی، چه چیزی «علم» است و چه چیزی «غیرعلم»؟ واقعیت امر این است که ما جواب روشنی برای این پرسش نداریم. بسیاری از فلاسفه معتقدند که تفاوت علم و غیرعلم در روش‌هایی است که برای تحقیق استفاده می‌کنیم. به عبارت بهتر، هر چیزی که از راه علمی به دست آید، علم است و در غیرعلم خبری از راه‌و‌روش علمی نیست. برای مثال یک طالع‌بین موقعی که به صور فلکی نگاه می‌کند، از داده‌های مستدل استفاده نمی‌کند (یعنی اثبات منطقی‌ای در حرف‌هایش نیست)، آزمایش نمی‌کند و گزاره‌هایش «ابطال‌پذیر» نیست. [که در ادامه به این مورد خواهیم پرداخت.] ولی نکتهٔ قابل توجه اینجاست که ما روش‌های علمی را نمی‌توانیم به همهٔ علوم تعمیم دهیم. برای مثال نجوم یک علم است، ولی در نجوم خبری از آزمایش نیست. و قضیه موقعی جالب می‌شود که می‌بینیم بسیاری از فلاسفهٔ علم، تاریخ را یک علم به شمار نمی‌آورند، بلکه آن را در زمرهٔ ادبیات و هنر قرار می‌دهند. به عبارت بهتر، روشِ دانش، جهان‌بینی ماست و ما به کمک علم پدیده‌های اطرافمان را درک می‌کنیم. اما باید توجه داشته باشیم که رسیدن به این سبک از جهان‌بینی بی‌مقدمه نبوده است.در عصر باستان، روش دانشِ مرسوم، منطق ارسطویی بود. ارسطو منجم، ریاضی‌دان، کیهان‌شناس و فیلسوف یونانی بود که نظریاتی ابتدایی در باب روش کارکرد جهان ارائه کرده. برای مثال این که جهان از عناصر اربعه (خاک، هوا، آب و آتش) ساخته شده، پرداختهٔ ذهن ارسطو بوده. جهان‌بینی انسان در دورهٔ نوزایش (رنسانس) دچار تحول بزرگی شد و سرآغاز این تحول، انقلاب کوپرنیکی بود. تا پیش از کوپرنیک، بشر معتقد بود که جهان در مرکز هستی‌ست و سایر سیارات و ماه به دور آن می‌گردند (که این امر به نجوم بطلمیوسی شهرت داشت) اما کوپرنیک در کتابی با ایدهٔ زمین‌مرکزی مخالفت کرد. مدل زمین‌مرکز یا بطلمیوسی جزء مهم و بلامنازع روش ارسطویی بود و به مدت حدوداً 18 قرن بر بشر حاکمیت داشت، ولی کوپرنیک مدل دیگری عرضه کرد. ما دربارهٔ روشن‌گری و مدرنیته و انقلاب‌های علمی به صورت مفصل در قسمت 1 رادیو می بحث کرده‌ایم و توصیه می‌کنیم به این قسمت نیز گوش کنید!نوآوری کوپرنیک نه تنها باعث پیشرفت علم نجوم شد، بلکه به صورت غیرمستقیم و به واسطهٔ کارهای کپلر و گالیله به ایجاد فیزیک جدید انجامید. برای مثال یکی از کشفیات کپلر، این مورد بود که مدار سیارات دایروی نیست، بلکه بیضوی‌ست. یا گالیله اثبات کرد که اجسام سنگین و سبک با شتاب یکسانی سقوط می‌کنند. گالیله را معمولاً نخستین فیزیک‌دان دانش مدرن به شمار می‌آورند. او نخستین کسی بود که نشان داد می‌توان برای توصیف پدیده‌ها از زبان ریاضی استفاده کرد. شاید این امر امروزه بدیهی به نظر برسد، اما در دوران گالیله تصور عامه بر این بود که ریاضیات با مفاهیم انتزاعی سروکار دارد، نه با طبیعت. اهمیت دیگر گالیله در این مورد بود که وی به اهمیت آزمایش تاکید می‌کند، چرا که پیش از او آزمایش کردن روشی قابل اعتماد برای بررسی درستی چیزها نبود. او در آزمایشی معروف به بالای برج پیزا رفت و دو جسم با جرم‌های متفاوت را در آسمان رها کرد و مشاهده‌اش این بود که هر دو جسم همزمان به زمین رسیدند.پس از گالیله، انقلاب علمی شاهد رنه دکارت بود؛ فیلسوف و دانشمند فرانسوی. او دو میراث مهم را بر جای گذاشت: شک کارتزینی و فلسفهٔ مکانیکی. شک کارتزینی یعنی این که باید در درستیِ همه‌چیز شک کرد، حتی وجود خودمان! و جملهٔ معروف می‌اندیشم [به عبارت بهتر: شک می‌کنم] پس هستم هم از این اندیشه نشئت می‌گیرد. و فلسفهٔ مکانیکی هم به این معناست که جهان از از ذراتِ لَخت مادی تشکیل شده که بر یکدیگر اثر می‌گذارند. او معتقد بود که شناخت طبیعت در گرو شناخت حرکت ذرات اطراف ماست و ما می‌توانیم جهان را (که مانند یک دستگاه مکانیکی بزرگ است) را به کمک روابط علت و معلولی توصیف کنیم.اوج انقلاب علمی، آیزاک نیوتون بود؛ دانشمندی که تا به امروز در تاریخ همتایی نداشته. او نظریهٔ فلسفهٔ مکانیکی دکارت را پذیرفت ولی تلاش کرد قواعد و قوانین دکارت را تصحیح کند. تلاش‌های او به پیدایش علم مکانیک منجر شد که توانست بسیار سریع جای آراء دکارت را پر کند. او این آراء را در شاهکارش با عنوان «اصول ریاضی فلسفهٔ طبیعی» نگاشت. این نظریات را می‌توان در دو بخش قوانین سه‌گانهٔ نیوتون و قانون گرانش عمومی خلاصه کرد. او از زبان ریاضی برای توصیف نظریاتش استفاده کرد، شاخه‌ای از ریاضی که ما آن را با عنوان «حساب دیفرانسیل و انتگرال» می‌شناسیم. نگاه نیوتونی به جهان به مدت 2 قرن بر جهان حاکم بود و توانست انقلابی در عرصهٔ شیمی، اپتیک (نورشناسی)، انرژی، ترمودینامیک، الکترومغناطیس و... به وجود آورد. تا مدت‌ها تصور بر این بود که جهان‌بینی نیوتونی برای شناخت جهان کافیست و تنها مسائلی جزئی باقی مانده که با حل شدنشان، به انتهای دانش می‌رسیم؛ تصوری که با ظهور مکانیک کوانتوم و نسبیت بر باد رفت.مطالب مطرح شده مربوط به رشتهٔ فیزیک بودند، اما شما می‌توانید سراغ این مطالب را در رشته‌های دیگر هم بگیرید. برای مثال در زیست‌شناسی. مطرح شدن فرگشت ژنتیکی توسط داروین و کشف DNA در اواسط قرن بیستم، دو رخداد مهم در عرصهٔ علم بودند. ما در فلسفهٔ علم، روش‌های استفاده شده توسط دانشمندان را بررسی می‌کنیم و مفروضات آنان را به زیر سوال می‌بریم. برای مثال در بالا اشاره کردیم که یکی از روش‌های علمیِ قابل اتکا، ‌آزمایش کردن است، از کجا معلوم که تکرار یک آزمایش در شرایط کاملا یکسان، به نتایج یکسان می‌انجامد؟ ما چرا این فرض را داریم؟ از کجا معلوم می‌توان جهان را بر اساس رفتارهای علّی بررسی کرد؟ چرا باید چنین چیزی را فرض گرفت؟ فلسفهٔ علم به این پرسش‌ها می‌پردازد. حس می‌کنم اینجاست که باید به پرسش اساسی و مهمی بپردازیم.آیا روشِ پایدار و سیستماتیکی برای علم وجود دارد؟به عبارت بهتر، آیا ما محکی داریم تا علم را از غیرعلم تشخیص دهیم؟ در تاریخ فلسفهٔ علم، ما چنین موردی را برای مرز‌بندی بین علم و شبه‌علم داشته‌ایم؛ اصل تحدید کارل پوپر. کارل پوپر، از فلاسفهٔ تاثیرگذار فلسفهٔ علم، محک اصلی بین علم و غیرعلم را ابطال‌پذیری (Falsifiability) نظریات می‌دانست. بدین معنا که ما موقعی می‌توانیم نظریه‌ای را علمی بدانیم که راهی برای اثبات نادرستی آن داشته باشیم و بتوانیم آن را محک بزنیم. به عبارت بهتر، ابطال‌پذیر بودن به معنای نادرست بودن یک نظریه نیست، بلکه به این معناست که می‌توانیم با استفاده از این نظریه، پیش‌بینی‌هایی را مطرح کنیم و درستی این پیش‌بینی‌ها را بررسی کنیم. اگر این نظریه‌ها نادرست بودند، درستی قضیه ابطال می‌شود. به عبارت بهترتر، نظریهٔ ابطال‌پذیر، نظریه‌ایست که اگر نادرست بود، بتوانیم نادرست بودن آن را معلوم و تایید کنیم. بعضی از نظریات علمی هستند که ظاهر علمی دارند، ولی ابطال‌پذیر نیستند، پوپر این دسته از علوم را «شبه‌علم» می‌نامد و معتقد است که این دسته از نظریات، در قامت علم نیستند. برای مثال، نظریهٔ روان‌کاوی زیگموند فروید از این نظریه‌هاست. به عقیدهٔ پوپر، نظریهٔ فروید را می‌توانیم با هر داده‌ای سازگار بدانیم؛ به عبارت بهتر، نمی‌توانیم شرایطی را تصور کنیم که در آن نظریات فروید درست نباشند. چنین مشکلی را نمی‌توان برای گرانش عمومی نیوتون مطرح کرد، چرا که می‌توان نظریات و قوانین دیگری را تعریف کرده و قوانین جدید را به کرسی آزمایش گذاشت. قانون گرانش عمومی نیوتون همواره پتانسیل این را دارد که ابطال شده و با نظریات بهتر جایگزین شود، ولی می‌توان این مورد را برای نظریات فروید گفت؟ نه. چرا که هر اتفاقی که بیفتد، نظریات فروید پدیده را توجیه می‌کنند. یا مثال دیگری که خود پوپر استفاده کرده، مثال مارکس است. او معتقد است که مارکسیسم نظریه‌ای ابطال‌پذیر نیست، چرا که نمی‌توان سناریویی را تصور کرد که آراء مارکس درست نباشند. یک مارکسیستِ افراطی همواره می‌تواند هر پدیده‌ای را به نفع ایدئولوژی مارکسیستی و سوسیالیستی تفسیر کند.ما به صورت شهودی، مشکلی با بحث ابطال‌پذیری پوپر نداریم، ولی مشکل جایی خودش را به ما نمایان می‌کند که عده‌ای از دانشمندان از همین نظریات ابطال‌ناپذیر برای توصیف پدیده‌ها استفاده می‌کنند. همان‌طور که بالاتر هم بدان اشاره کردیم، ما می‌توانیم با استفاده از آراء نیوتون، مسیر گردش سیارات را تفسیر کنیم و مشاهدات هم این نظریه را تایید می‌کردند به جز در یک مورد، مدار اورانوس. نظریهٔ نیوتون نمی‌توانست مدار اورانوس را پیش‌بینی کند. دو دانشمند با نام‌های آدامز و لووریه (به صورت مستقل) این فرض را مطرح کردند که پای سیارهٔ دیگری در میان است، سیاره‌ای که به اورانوس نیرو وارد می‌کند و هنوز کشف نشده. این دو با فرض این که علت تناقض مطرح شده، سیارهٔ کشف‌نشده است به انجام محاسبات پرداختند و توانستند جرم و مکان این سیاره را مشخص نمایند؛ سیاره‌ای که بعدها کشف شد، نپتون. ما هیچ‌گاه نمی‌توانیم بگوییم که کار آدامز و لووریه «غیرعلمی» بوده، ولی نظریه‌ای هم که مطرح کردند هم ابطال‌پذیر نبوده. این دو فیزیک‌دان رفتاری با نظریهٔ نیوتون داشتند که پوپر، مارکسیست‌ها را به علت همین رفتارشان با آراء مارکس سرزنش می‌کند. همان‌طور که این دو فیزیک‌دان پای نظریهٔ نیوتون ایستادند، مارکسیست‌ها هم پشت مارکس و مانیفست کمونیست می‌ایستند. آیا این قضیه که کار آدامز و لووریه یا علم بدانیم ولی آراء مارکس را شبه‌علم بی‌انصافی نیست؟در اینجاست که می‌بینیم معیار پوپر، لازم و کافی نیست. شکست این معیار پرسش بزرگی را مطرح کرد: آیا می‌توان یک نظریهٔ جامع که برای همهٔ روش‌های علمی حاکم باشد را یافت؟ واقعیت امر این است که دانش، یک فعالیت همگن نیست و شامل نظریه‌های مختلفی از رشته‌های گسترده می‌شود، این که بگوییم علم «خاصیتی ذاتی» دارد، قابل مناقشه است. شاید بتوان گفت که قابل‌قبول‌ترین توصیف را لودویگ ویتگنشتاین مطرح کرده باشد.مجموعه‌ای از خصوصیات ثابت وجود ندارد که بتوان بر اساس آن تعریف کرد که «بازی» چیست [به عبارتی چیزی که ما در این بخش به دنبالش هستیم]، بلکه مجموعه‌ای از خصوصیات هستند که بیشترِ بازی‌ها، بیشترِ این خصوصیات را دارند.ابطال‌پذیری یکی از این ویژگی‌هاست. شاید در موردی که برای نپتون گفتیم معیار ابطال‌پذیری محک مناسبی نباشد، ولی این بدان معنا نیست که اصل تحدید کارل پوپر بی‌ارزش و بی‌اعتبار است. همچنین باید توجه داشت که معیار جامع و ساده‌ای برای تمایز بین علم و غیرعلم نداریم. ما در قسمت دوم رادیو می با عنوان «دایی‌جان‌ناپلئونیسم: نگاهی به مرز بین علم و شبه علم» به آراء پوپر گریزی زده‌ایم و در آن گفته‌ایم که تئوری‌های توطئه، ابطال‌پذیر نیستند.و از نظر شخص بنده هم این مورد که ما روشِ سیستماتیکِ ثابت و جامعی نداریم قابل درک و حتی ضروریست. چرا که اگر یک روشِ ثابت برای فکرکردن داشتیم، دانش به انتهای خود می‌رسید، نمی‌رسید؟بررسیِ فلسفی دانشتا اینجای کار فهمیدیم که دانش تعریف و مفهوم مشخصی ندارد و فلسفهٔ علم با معنا و کاربری دانش سروکار دارد. تعاریف گوناگونی برای فلسفهٔ علم وجود دارد که همهٔ آن‌ها در اهداف زیر مشترک‌اند:تعیین این که کدام دسته از مسائل، مسائل علمی هستند. (به این معنا که دانشمند می‌تواند آن را حل کند.)به دست آوردن شکل‌هایی از منطق، مفاهیم و روش‌ها که دانشمندان می‌توانند به کمک آن‌ها مسائل مختلف را حل کنند.بسیاری از دانشمندان، هنگامی که از روش‌های علمی برای بررسی مسائل استفاده می‌کنند، خودشان را درگیر فکرکردن دربارهٔ فلسفهٔ علم نمی‌کنند، بلکه بیشتر به دنبال آن‌اند که به نتیجه برسند. بسیاری بر این باورند که می‌توان فلسفهٔ علم را به دو زیرمجموعه تقسیم کرد: هستی‌شناسی (Ontology) و معرفت‌شناسی (Epistemology)هستی‌شناسی یا آنتولوژی مطالعهٔ «چیزهایی» است که وجود دارند. نظریه‌های هستی‌شناسی دسته‌ای از نظریات‌اند که به بررسی این که چه چیزهایی وجود دارند، ماهیت و طبیعتِ واقعیتشان چیست و چه رابطه‌ای با چیزهای دیگر دارند، می‌پردازند. هستی‌شناسی این پرسش‌ها را مطرح می‌کند:واقعیت (reality) از چه چیزی تشکیل یافته و چه ساختاری دارد؟دانشمند چه چیزهایی را بررسی می‌کند؟چه ارتباطی بین چیزهای مختلف وجود دارد؟هنگامی که یک فیلسوف یا یک دانشمند به توصیف طبیعت می‌پردازد، در قلمرو هستی‌شناسی حرکت می‌کند.از سوی دیگر، معرفت‌شناسی و شناخت‌شناسی مجموعه‌ای از نظریات‌اند که روش‌هایی برای فکر کردن و بررسی چیزهایی که قابلیت شناخت دارند ارائه می‌دهند. چگونه می‌توان چیزها را شناخت؟ انسان چگونه می‌تواند دانش تولید کند؟ در واقع معرفت‌شناسی این پرسش‌ها را مطرح می‌کند:دانش چیست و چه تفاوتی با سایر اطلاعاتی که دریافت می‌کنیم دارد؟آیا تفاوتی بین روش‌های عادیِ توصیفِ پدیده‌ها و روش‌های تفسیر معنای چیزها (همان علم) وجود دارد؟ اگر آری، این تفاوت‌ها چه هستند؟یک دانشمند از چه‌ ابزارهایی (مانند انواع منطق، روش‌شناسی، ابزار) برای شناخت موثر چیزها استفاده می‌کند؟به عبارت ساده‌تر، معرفت‌شناسی، بررسی و استفاده از روش‌های استدلال است. ما دو روش عمده برای استدلال‌کردن داریم: استدلال استقرایی و استدلال استنتاجی (قیاسی). البته روش دیگری هم داریم که چندان از نظر علمی قابل استناد نیست ولی ارزش اشاره‌کردن را دارد: استنتاج بهترین تبیین یا استدلال ربایشی. استنتاج‌های اشتباه را مغلطه یا سفسطه می‌نامیم.استدلال استنتاجی یا قیاسی یعنی این که از دسته‌ای مقدمات (که آن‌ها را فرض می‌نامیم) به دسته‌ای از نتایج (که آن‌ها را حکم می‌نامند) برسیم. برای مثال:فرض 1: مردم بومی آفریقا پوستی تیره دارند.فرض 2: جاناتان از بومیان آفریقاست.حکم: جاناتان پوستی تیره دارد.دو جملهٔ اول این استدلال را فرض و جملهٔ آخر را حکم می‌نامیم. چیزی که یک استدلال را استنتاجی می‌کند، رابطهٔ بین فرضیات و احکام است. اگر مقدمات صادق باشند، نتیجه هم همواره صادق خواهد بود. همچنین باید توجه داشت که باید بین فرضیات و احکام ارتباط معناداری داشته باشیم. برای مثال از فرض‌های مطرح شده نمی‌توانیم دربارهٔ بومیان چین اظهار نظر کنیم، چرا که ارتباطی بین این فرضیات و حکم مطرح‌شده نیست.از سوی دیگر با استدلال استقرایی طرف هستیم که در آن پاره‌ای از مشاهدات خود را به همهٔ موارد مشابه تعمیم می‌دهیم. برای مثال فرض کنید که وارد روستایی شده‌ایم که اطلاعاتی دربارهٔ آن روستا نداریم. 20 نفر اولی که در این روستا دیده‌ایم پوستشان زرد بوده و پابرهنه از جایی به جای دیگر می‌رفتند. این که نتیجه بگیریم «همهٔ» ساکنین این روستا زردپوست و پابرهنه هستند یعنی استدلال استقرایی. یعنی دربارهٔ افرادی که ندیده‌ایم اظهار نظر قطعی کرده‌ایم.استدلال استنتاجی (قیاسی) اطمینان‌بخش‌تر از استقرایی‌ست، چرا که در صورت برقرار بودن فرضیات، احکام همواره برقرارند ولی این مورد برای استدلال استقرایی صادق نیست، چرا که همیشه این پتانسیل وجود دارد که مشاهدات ما کامل و کافی نبوده باشد. اما با این وجود ما بیشتر به استدلال استقرایی تکیه می‌کنیم تا استنتاجی. برای مثال شما هروقت که ماشینتان را استارت می‌زنید، انتظار منفجرشدن ماشین را ندارید، چرا که در بی‌شمار دفعهٔ قبلی که ماشین را روشن کرده‌اید خودرو منفجر نشده است. اما از کجا می‌توانید یقین داشته باشید که خودروی شما دفعهٔ بعدی منفجر نخواهد شد؟!علم پزشکی بر پایهٔ استقراء استوار است تا استنتاج. برای مثال متخصصان ژنتیک می‌گویند که مبتلایان به سندروم داون یک کروموزوم اضافی دارند. آن‌ها این قضیه را از کجا می‌دانند؟ جواب این است که آن‌ها انبوهی آزمایش بر روی مبتلایان به سندروم داون انجام داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که مبتلایان به این بیماری یک کروموزوم اضافی دارند و این مشاهدات را به همهٔ موارد بیماری تعمیم داده‌اند، به عبارت بهتر از استدلال استقرایی استفاده کرده‌اند، نه استدلال قیاسی. این آزمایش‌های هیچ‌گاه تایید نکرده است که همهٔ مبتلایان به بیماری سندروم داون یک کروموزوم اضافه دارند و ممکن است فردی مبتلا به سندروم داون داشته باشیم که 2 کروموزوم اضافه داشته باشند. در مثال سندروم داون پزشکان می‌توانند با اطمینان بالایی سندروم داون را به یک کروموزوم اضافی ربط بدهند، ولی آیا از نظر فلسفهٔ علم این اطمینان منطقی‌است؟بدیهی‌ست که در سایر حوزه‌های علم هم از استدلال استقرایی استفاده می‌شود. برای مثال نیوتون هنگام مطرح کردن گرانش عمومی هیچ‌گاه به اندازه‌گیری نیروهای بین همهٔ اجسام هستی نپرداخته، بلکه یک نظریه را مطرح کرده و با چند آزمایش و مشاهده آن را اثبات کرده است. این واقعیت که بعضی از اجسام از قوانین نیوتون تبعیت می‌کنند هیچ‌گاه نمی‌تواند به این معنا باشد که همهٔ اجسام از مکانیک نیوتونی تبعیت می‌کنند (همان‌طور که می‌دانیم در مکانیک کوانتوم و نسبیت، قوانین نیوتون برقرار نیستند). هنگامی که در چنین شرایطی می‌گوییم «نیوتون گرانش عمومی را اثبات کرده» با اثبات‌هایی از جنس اثبات‌های روابط ریاضی طرف نیستیم، بلکه با استدلال استقرایی طرفیم. اما باید به این نکته هم توجه داشت که ما گاهاً چاره‌ای جز استفاده از استدلال استقرایی نداریم.کارل پوپر که بالاتر نیز به او اشاره کردیم، معتقد بود که دانشمندان تنها به استدلال استنتاجی نیاز دارند ولی خوب می‌دانیم که این این قضیه ممکن نیست. بنابراین پوپر استدلال کرد که هرچند اثبات درستی (= استدلال استنتاجی) نظریات علمی بر پایهٔ مشاهدات محدود ممکن نیست، اما امکان اثبات کذب آن‌ها ممکن است. در مثال سندروم داون کافیست موردی مشاهده شود که از فرض اصلی (1 کروموزوم اضافه) پیروی نکند، در این حالت درستی این نظریه به زیر سوال می‌رود. البته این استدلال پوپر خالی از اشکال نیست، چرا که دانشمندان بیشتر تلاش در پاسخ به پرسش‌ها دارند، نه اثبات کذب دیگران.همان‌طور که دیدیم استدلال استقرایی علی‌رغم میل باطنی ما پرطرفدار و پراستفاده است. اما اگر بخواهیم از بعد فلسفی به این قضیه نگاه کنیم، چرا باید به درستی استدلال‌های استقرایی اعتقاد داشته باشیم؟ فرض کنیم با فردی طرفیم که اعتقادی به استدلال استقرایی ندارد، چطور او را مجاب می‌کنید که هنگام بیمار شدن به پزشک مراجعه کند؟ چه پشتوانهٔ عقلی‌ای پشت استدلال استقرایی‌ست؟! این را در قسمت‌های بعدی رادیو می بررسی خواهیم کرد.ما در این قسمت سعی داشتیم تا پیش‌گفتاری بر فلسفهٔ علم داشته باشیم و شما را با کلیت این قضیه آشنا کنیم. در قسمت‌های آتی از سریِ راه دانش بحث خودمان در حوزهٔ فلسفهٔ علم ادامه خواهیم داد.این قسمت از رادیو می وام‌دار منابع زیر بوده است:فقط استدلال / مایکل بروس و استیون باربن / نشر نوفلسفهٔ علم / سمیر اکاشا / نشر فرهنگ معاصرA Detailed Introduction to the Philosophy of Science | by Nico Ryan | The Understanding Project | Medium</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Tue, 23 Feb 2021 13:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیباچه: «مشروطهٔ ایرانی» از ماشاءالله آجودانی</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%D9%87%D9%94-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%A1%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A2%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-irmsaaxz6ohg</link>
                <description>دیباچه یعنی پیش‌گفتار و مقدمه. در هر قسمت از دیباچه، ما کتابی که از نظر ما ارزش دیده‌شدن دارد و افکار جالب و متفاوتی را مطرح کرده، یا این که یک واقعه و یا یک احساس را به طرز متفاوتی توصیف کرده را معرفی می‌کنیم و به همراه ذکر نکات مثبت و منفی‌اش، قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانیم. هدف دیباچه خلاصه‌کردن کتاب نیست، بلکه ایجاد حس نیاز به خواندنِ کتاب است. ما در هر قسمت از دیباچه، به پیشینهٔ نویسنده، هدف پشت کتاب و حاشیه‌های کتاب اشاره می‌کنیم. در انتها هم به روش‌های تهیهٔ کتاب و نسخه‌های مختلف کتاب می‌پردازیم. کتابی که این هفته آن را می‌کاویم، مشروطهٔ ایرانی از ماشاءالله آجودانی است.مشروطهٔ ایرانی دربارهٔ مشروطه است اما شبیه کتاب‌های تاریخیِ دیگر نیست. نویسندهٔ این کتاب به جای بررسی رخدادها، به بررسی اندیشه‌های پشت مشروطه و سرنوشت آزاداندیشی و تجدد فکری در ایران می‌پردازد. این که چرا مشروطه شکست خورد و مشروطه‌خواهان چه درکی از مفاهیم جدید داشته‌اند. https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-epd1m1 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.روش‌های تهیهٔ کتابمشروطهٔ ایرانی - نشر اختران/ نسخهٔ فیزیکی: شهر کتاب آنلاین - سی‌بوک - وب‌سایت انتشارات اختران / نسخهٔ دیجیتال: فیدیبو</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 07:33:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استرس و رهایی از آن: فرگشت، مدیتیشن، فلسفه و چند چیز دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%81%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-bkrhefzkvgft</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-ep1qcc نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتارخواه ناخواه، استرس جزوی از زندگی روزمرهٔ ماست؛ ما همان حسی را که قبل امتحان ریاضیِ دبیرستان داشتیم را قبل کنکور هم داشتیم. پس می‌توان با تقریب خوبی نتیجه گرفت که آموزش‌و‌پرورش در امر استرس به درد چندانی نخورده، که بدتر هم کرده. اغلب ما از جانب خانواده‌هایمان هم آموزش خاصی [در رابطه با استرس] ندیده‌ایم، چرا که آن‌ها هم راه برخورد با استرس را بلد نبوده‌اند. وقتی در اِشِلِ یک جامعه به موضوع استرس نگاه می‌کنیم، این ضعفِ سیستم آموزشی شبیه جنایت می‌ماند. چرا که استرس عمل‌کرد مغز را دچار اخلال می‌کند، سیستم ایمنی بدن را تضعیف می‌کند، باعث بیماری‌های خطرناکی مانند اِم‌اس می‌شود و غیره. ما قبل امتحان ریاضی، سر جلسهٔ کنکور، پشت ترافیک، داخل مترو، درون صف بانک و جاهای دیگر استرس‌ها و نگرانی‌های مختلف فراوانی داریم. در این قسمت سعی داریم نگاهی بیندازیم به این که چرا استرس داریم و این که آیا می‌توان استرس نداشت؟ فرگشتما خواه ناخواه بسیاری از ژن‌هایمان را از پیشنیانمان به ارث برده‌ایم و می‌دانیم که پیشینیان ژنتیکی ما موجودات چندان متمدنی نبودند. آن‌ها نتوانستند شهر، آی‌پد و بمب هسته‌ای بسازند ولی ما توانستیم؛ دلیل روشنی هم برای این قضیه نداریم، شاید ما اولین موجوداتی بودیم که توانستیم زبان تولید کنیم، شاید ما تنها مو‌جوداتی هستیم که نوع پیشرفته‌ای آگاهی (Consciousness) را داریم که توان طرح سوال و بافتن فلسفه را دارد. اما چیزی را که مطمئنیم، آن است که ما هم همانند میمون‌ها، گوزن‌ها و شیرها استرس را تجربه می‌کنیم.ما در قسمت پنجم رادیو می (با عنوان «چرا انسان‌ها بد می‌شوند؟») اشارات جامعی به ریشه‌های رفتاری موجودات داشتیم و به امر استرس در آن قسمت پرداخته شده. در آن قسمت توضیح دادیم که درون مغز ما، دو غدهٔ بادام‌شکل به نام آمیگدال وجود دارند که وظیفه‌شان تحریک انسان به فرار یا مبارزه است. استرس و خشم انسان در عمل‌کرد این غده خلاصه می‌شود. همچنین گفتیم که در پشت پیشانی‌مان بخشی تحت عنوان کورتکس جلویی (prefrontal cortex) داریم که وظیفه‌اش گرفتن تصمیمات منطقی، تصمیم‌گیری استراتژیک، برنامه‌ریزی بلندمتدت و تعدیل احساسات است. به لحاظ علمی به ما اثبات شده که هرچه عمل‌کرد کورتکس جلویی ما بیشتر باشد، فعالیت ما در غده‌های آمیگدال کمتر است. و این یعنی آن که استرس و خشم کمتری خواهیم داشت. با افزایش سن و رشد مغز، عمل‌کرد کورتکس جلویی افزایش پیدا می‌کند و این بدان معناست که ما واکنش‌های منطقی‌تری نسبت به حوادث داریم؛ درست بر خلاف دوران کودکی.استرس لزوماً چیز بدی نیست، اگر یک آهو دچار استرس نشود نمی‌تواند از دست یک یوزپلنگ فرار کند! اما استرس‌هایی که ما به عنوان یک انسان در قرن 21 تجربه می‌کنیم از جنس استرس آهوی در حال فرار نیست. چیزی موجودیت ما را به آن معنا تهدید نمی‌کند، اما کماکان استرس بخش عمده‌ای از زندگی ما را تشکیل می‌دهد. موقعی که استرس می‌گیریم، بدن ما فعالیت بخش‌های غیرضروری (البته در مواقع خطر) را متوقف می‌کند؛ بخش‌هایی مانند تولید مثل و سیستم ایمنی. استرس مزمن (که در حال تبدیل‌شدن به روزمرگی ماست) می‌تواند به بیماری‌های روانی، افسردگی، اختلالات شخصیتی، بیماری‌های قلبی، فشار خون و... منتهی شود.شبکه‌های اجتماعی یکی از علل اصلی اضطراب و استرس در جهان امروز ما هستند. هنگامی که عکسی که به اشتراک می‌گذاریم یا توییتی که می‌فرستیم لایک نمی‌گیرد، ابر سیاهی وجودمان را فرا می‌گیرد و هی به ما گوش‌زد می‌کند که «ما کافی نیستیم» و «ما ارزشی نداریم» و چیزهایی از این قبیل. این یعنی استرس و افسردگی.یا در یک مثال وحشت‌ناک‌تر، سیستمِ کنکور کارشناسی را در نظر بگیرید. ملغمه‌ای بی‌پایان از مباحث که استاندارد خاصی ندارند. درون یک سیستم فاسد که از خیلی‌سبزش گرفته تا قلم‌چی‌اش استرس و نگرانی دانش‌آموز را به «نون‌دونی» خود تبدیل کرده‌اند؛ و باید هم بکنند. منبع درآمدی بهتر از دانش‌آموز از همه‌جا‌ بی‌خبر و سرگردان و استرس‌زده نمی‌شود پیدا کرد! [بماند که ما دزدهای بی‌شرفی مثل «کنکور آسان است» داریم.]ما در ابعاد مختلف و متفاوتی از زندگی خودمان استرس را تجربه می‌کنیم. خب، تا این‌جای کار فهمیدیم که استرس چیز بدیست! اما...چه می‌توان کرد؟[واقعیت امر، من خودم قربانی استرس بوده‌ام. با توجه به این که دورهٔ راهنمایی را در نمونه‌دولتی و دورهٔ دبیرستان را در تیزهوشان سپری کرده‌ام، حس می‌کنم دوجین بیشتر از یک دانش‌آموز معمولی استرس داشته‌ام. اما این مهم نیست. چیزی که مهم است این است که سال‌های سال به دنبال راه حل درمان استرس بوده‌ام.] چیز اولی که باید دربارهٔ استرس درک کرد، این است که داشتن استرس و نگرانی «نقص» یا «بیماری» نیست. [البته در حالت مزمن هست ولی کار نداریم.] و مهم‌تر این که نمی‌توان برای همیشه از شر استرس رها شد. ما در هر حالتی و در هر موقعیتی که باشیم، همواره استرس خواهیم داشت. استرس قابل حذف‌شدن نیست، بلکه قابل‌کنترل‌شدن است و روش‌های کنترل استرس کم نیستند. روشی با نام Cognitive behavioral therapy وجود دارد که در‌ آن شما در یک سری جلسات مشخص، به کمک یک روان‌درمان‌گر به مقابله با استرس یا ترامایی که در گذشته داشته‌اید می‌پردازید. ولی اگر بخواهم با شما صادق باشم، شما احتمالاً رفتن پیش یک تراپیست/روان‌درمان‌گر و... را به عنوان یک گزینه در ذهنتان ندارید، شاید به عمل‌کرد آن‌ها اعتماد چندانی ندارید و شاید هم هزینهٔ آن شما را نگران می‌کند. در این قسمت راه‌کارهایی که دربارهٔ آن‌ها صحبت می‌کنیم، نیازی به پول نخواهند داشت، تنها چیزی که نیاز دارید، کمی اراده است، همین! (امیدوارم از این بخش این معنا که «روان‌درما‌ن‌گری به‌درد‌نخور است» برداشت نشود، چرا که منظور من اصلا این نبود.)استرس چیزیست در مغز ما. و مغز ما هم از 80 الی 100 میلیارد نورون تشکیل یافته و هر نورون می‌تواند با 10.000 نورون دیگر در ارتباط باشد. این بدان معناست که ما صدها تریلیون سیناپس داریم. اگر استرس راهی برای کنترل کردن داشته باشد، باید در درون مغزمان به دنبال آن باشیم، و خرج کردن پول لزوماً راهکاری برای کنترل استرس نیست!مدیتیشنمدیتیشن که در فارسی با عنوان «درون‌پویی» یا «مراقبه» هم شناخته می‌شود، مجموعه‌ای از فنون و روش‌ها برای تسلط بر ذهن است. در هر جلسهٔ مدیتیشن، شما تمرین می‌کنید تا بر افکار خودتان مسلط باشید و بتوانید آن‌ها را مشاهده کنید. مدیتیشن خرافه نیست و پایهٔ علمی دارد. [در ادامه به این قضیه نیز خواهیم پرداخت.]شما هنگام مدیتیت کردن، افکار و ذهن خودتان را خاموش نمی‌کنید، بلکه صرفا از آن‌ها آگاه می‌شوید. برای مثال یکی از متداول‌ترین روش‌های مدیتیت کردن، نشستن بر روی صندلی یا زمین و تمرکز بر روی نفس کشیدن با چشم‌های بسته است. [بله! درست شنیدید!] هیچ چیز اضافی‌تری ندارد! به معنای واقعی کلمه در هنگامی که نشسته‌اید، چشمانتان را می‌بندید و سعی می‌کنید تا بر روی دم و بازدمتان تمرکز کنید. چیزی که متوجهش خواهید شد، این است که نخواهید توانست تا تمرکزتان را حفظ کنید و حواستان پرت خواهد شد؛ این قضیه کاملاً طبیعی‌ست و نشان ضعف یا بیمار بودن شما نیست. اگر حواستان پرت شد (یعنی از پرت‌شدن حواستان آگاه شدید)، نیازی به نگرانی نیست، کافیست تا فکری را که تمرکزتان را به هم زد به صورت کوتاه مشاهده کنید (یعنی مثلاً بگویید که من دربارهٔ فلان رخداد فکر می‌کردم یا من نگران فلان چیز در آینده بودم و یا هر چیز دیگر.) و سپس دوباره به تمرکزکردن روی نفس کشیدنتان ادامه دهید. اگر باز هم حواستان پرت شد هیچ ایرادی ندارد، دوباره فکرتان را مشاهده کنید و سپس دوباره به تمرکز کردن ادامه دهید. مثالی که گفتم دربارهٔ تنفس بود، ممکن است شما روی چیزهای دیگر (مثل صداهای اطراف) تمرکز کنید. بستگی به روشی دارد که آن را دنبال می‌کنید و روش‌های فراوانی وجود دارد.مدیتیشن به چه دردی می‌خورد؟ مدیتیشن یکی از بهترین روش‌های رسیدن به مایندْفولْ‌نِس (Mindfulness) یا ذهن‌آگاهی است؛ یعنی حالتی که در گذشته یا آینده زندگی نمی‌کنید. فکر کردن به گذشته یعنی حسرت خوردن و فکر کردن به آینده یعنی نگرانی. شما زمانی می‌توانید منطقی فکر کنید که در زمان حال باشید و مایندفولنس یعنی زندگی در زمان حال. یعنی بر روی کارهایی که در حال انجام‌دادنشان هستیم تمرکز کنیم، نه افکار مغشوشمان. (متضاد Mindfulness می‌شود  Mind-wanderingکه به معنی این‌طرف و آن‌طرف پریدن فکر است.) شاید مفهوم مایندفول‌نس برای شما نامأنوس باشد، که طبیعیست. چرا که ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که دغدغه‌ها و نگرانی‌های فراوانی داریم و شبیه مرغِ سرکنده از این طرف به آن طرف می‌پریم.مایندفول‌نس (که یکی از خروجی‌های مدیتیشن است) باعث کاهش استرس شما در بلندمدت (و حتی کوتاه‌مدت) می‌شود. شما با مدیتیت کردن تمرین می‌کنید تا تمرکزتان را در زمان حال نگه دارید، و این کلید اصلی رهایی از استرس است. یکی از روش‌های مدیتیشن که برای کنترل استرس استفاده می‌شود، استفاده از تکنیک برچسب‌زنی (Labeling) است. کاری که در این فرایند انجام می‌دهید بدین صورت است: روی یک چیز به خصوص (عمدتاً دم و بازدم) تمرکز می‌کنید، حواستان پرت می‌شود [که گفتیم چیزی عادیست]، از این که حواستان پرت شده آگاه می‌شوید، روی فکرتان برچسب می‌زنید. در اوایل کار برچسب‌زدن به این صورت است که یک اسم کوتاه برایش انتخاب می‌کنید (مثل نگرانی، حسرت، و...) ولی در دفعات بعدی علاوه بر برچسب‌های قبلی یک برچسب دیگر هم اضافه می‌کنید: به‌دردبخور یا به‌دردنخور. بگذارید با یک مثال توضیح دهم. فرض کنید در وسط مراقبه، به جای تمرکز کردن روی تنفس، حواستان پرت شده و یاد یک خاطرهٔ ناخوش‌آیند افتاده‌اید (مثل مسخره شدن در جمع یا هر چیز دیگر). گام اول، آگاه شدن از این قضیه است که حواستان پرت شده [که کار سختی نیست] فقط حواستان باشد که خودتان را سرزنش نکنید، پرت شدن حواس یک رخداد کاملا عادیست. سپس این فکرتان را مشاهده کنید. (مثلا بگویید که دربارهٔ روزی که در جلوی جمع مسخره شدم فکر می‌کردم)، سپس به آن برچسب بزنید (مثلا برچسب بزنید خاطرهٔ تلخ). و در قدم آخر تصمیم بگیرید که آیا فکر کردن به این قضیه به درد شما می‌خورد یا نه. (در این جا اتفاق جالبی می‌افتد، شما با خودتان وارد یک دیالوگ می‌شوید! مثلا می‌گویید که «خب، این که در آن موقعیت مسخره شدم خیلی تجربهٔ تلخی بود و خیلی مرا ناراحت کرد، اما آیا فکر کردن به این قضیه سودی برای من دارد؟ خب... نه. هیچ خروجی‌ای از این فکرکردن حاصل نمی‌شود و بنابراین برچسبی که روی این فکر می‌زنیم، برچسب به‌دردنخور است.» و درست در این لحظه نگرانی شما از بین رفته!) اگر این خاطره دوباره به ذهنتان برگشت و مزاحمتان شد دوباره همین فرایند را تکرار کنید! رهایی از استرس، تنها با استمرار و تمرین ذهن‌آگاهی یا مایندفول‌نس ممکن است.چیزی به اسم مدیتیشنِ بی‌نقص نداریم. مدیتیشن یک روند است که شما در آن یک سری مهارت‌های ذهنی را تمرین می‌کنید و سپس تلاش می‌کنید تا آن خارج از مواقع مدیتیشن، یعنی در زندگی روزمره هم تمرین کنید. چه وسط درس‌خواندتان باشد، چه هنگام کار کردن، و چه هنگام راه رفتن! درست شنیدید! شما می‌توانید موقع راه رفتن نیز مدیتیت کنید، یعنی به جای گوش دادن به موزیک، به صداهای اطرافتان توجه کرده و روی آن‌ها تمرکز کنید. و توجه داشته باشید که بسته بودن چشم‌ها الزامی نیست، ولی برای اوایل راه بهترین کار است. پس از مدتی که افکارتان مرتب شد، هنگام مراقبه کردن چشم‌هایتان را نبندید؛ در این حالت چیزهایی که تمرکز شما را به هم می‌ریزند چندین برابر می‌شوند و گل‌های قالی هم به معادله اضافه می‌شوند!نکتهٔ فوق‌العاده مهمی که باید به آن توجه داشته باشید، این است که مدیتیت کردن یک فرایند است و ممکن است هفته‌ها و ماه‌ها طول بکشد تا به حد قابل قبولی برسید. اگر حواستان مدام پرت می‌شود یا حس می‌کنید استرس کمتر نشده یا تمرکزتان بهتر نشده، امید خودتان را از دست ندهید و به تمرین کردن ادامه دهید. سعی کنید سه بار در روز به مدت 10 دقیقه (یعنی نیم ساعت در کل) مراقبه کنید، اثرات فوق‌العاده‌ای در دو هفته مشاهده خواهید کرد.اما برگردیم به رویِ علمیِ قضیه. ما گفتیم که مدیتیت کردن خرافه نیست، از روی چه این حرف را زدیم؟ از روی آزمایش‌های صورت گرفته. مدیتیت کردن فرسودگی کورتکس جلویی (که یکی از وظایفش، کنترل احساسات است) را کمتر می‌کند. مدیتیت کردن سایز هیپوکامپوس (که مرکز یادگیری و ضبط خاطرات است) و temporoparietal junction (که مسئول ایجاد کردن احساس هم‌دردی و محبت است) را بزرگ‌تر کرده و سایز غدهٔ آمیگدال (که مرکز ترس و خشونت است) را کاهش می‌دهد! (منبع: «Neuroscience of Mindfulness: What Exactly Happens to Your Brain When You Meditate») البته علمی‌بودن مدیتیشن مورد مناقشه است و دسته‌ای از دانشمندان ادلهٔ علمی ارائه‌شده را کافی نمی‌دانند و اثر مدیتیشن را شبیه اثر پلاسیبو می‌دانند. (منبع - منبع) [تشخیص این کدام طرف درست‌تر می‌گوید کار من نیست، ولی در تجربهٔ یک ماه و نیم مدیتیشنی که داشتم اثرات فوق‌العاده‌ای از آن دیدم.]و در آخر هم بپردازیم به این قضیه که با چه ابزاری مدیتیت کنیم؟ مدیتیت کردن کار ساده‌ایست ولی باید برای قدم‌های اول راهنما داشته باشید. اپلیکیشن‌های مختلفی مثل Calm و Headspace وجود دارند که انواع و اقسام روش‌ها برای مراقبه‌کردن را پوشش می‌دهند، ولی بزرگ‌ترین مشکلشان این است که پولی‌اند و برای ما ایرانی‌ها [البته در داخل ایران] به درد نمی‌خورند. اما اپلیکیشنی با نام Medito وجود دارد که کاملا رایگان و بدون حتی تبلیغات، فایل‌های صوتی مخصوص مراقبه را در دسترس همه قرار داده. Medito نام بنیادیست که هدفش ساختن جهانی مایندفول‌تر است و اپلیکیشنش برای هر دو پلتفرم Android و iOS به صورت کاملا رایگان و بدون تبلیغات در دسترس است. این اپلیکیشن بخشی با عنوان Getting Started دارد که در آن دوره‌های مختلف آشنایی با مدیتیت‌کردن قرار داده شده.فلسفهشاید تعجب کرده باشید که چرا عنوان «فلسفه» هم در این قسمت آورده شده. [واقعیت امر هم است که چون دلم خواست!] فلسفه چیزی بود که خودم خیلی دیر با آن آشنا شدم و یکی از چیزهاییست که همیشه حسرت آن را خواهم خورد. دیدی که در سیستم آموزش‌و‌پرورش از فلسفه به خورد ما دادند، تصویری بود از یک مشت پیرمرد تنها و خِرِفت و بی‌کار که چرت‌و‌پرت تحویل می‌دادند، که از نظر من یکی از ظلم‌های بزرگ سیستم آموزشی کشور به دانش‌آموزان و جامعه است.اگر بخواهیم برای فلسفه تعریفی قابل قبول ارائه دهیم، می‌توانیم بگوییم «فلسفه مجموعه‌ای از پاسخ‌ها به پرسش‌های نهادین بشر است.» پرسش‌هایی مانند این که «چرا هستیم؟» «آیا هستیم؟» «آیا علم می‌تواند جای دین را بگیرد؟» «آیا خدا هست؟» «آیا می‌توان با ابزار زبان به شناخت رسید؟» و سوالاتی از این قبیل. فلاسفهٔ مختلف دیدگاه‌های مختلفی نسبت به چیزها دارند. فلسفه نیاز انسان به پرسش‌گری را ارضاء می‌کند.انسانْ بدون فلسفه، [صد البته به نظر من] فرقی با شامپانزه ندارد، چرا که چیزی که ما را (چه از لحاظ زیست‌شناختی، چه از نظر ادبی) از میمون‌ها متمایز می‌کند توان پرسیدن است. وقتی نظام آموزشی به فلسفه بها ندهد، خروجی‌اش می‌شود خرواری آدمِ زردْپسند و کلیشه‌ای که به جای آن که دنبال منشاء افکارش باشد، به دنبال کتاب موفقیت و اثر جذب و این‌ها می‌روند، و این واقعیت تلخ ماست.ما حتی در حالت عامه‌پسندمان هم فلسفه‌خوانان درستی نیستیم. به جای آن که با دیدهٔ پرسش‌گرانه و سنجش‌گرانه به موضوعات مختلف بنگریم، دنبال بت‌هایی می‌گردیم تا آن‌ها را بپرستیم. دور و بر ما پر شده از افرادی که نیچه و کامو و کولیو می‌خوانند بدون آن که نقدشان کنند، چرا؟ چون با کلاس است. اگر از یک طرفدار نیچه بپرسیم چند مورد از ایرادات نیچه را نام ببر، احتمالا جز سیبیل پرپشتش به چیز دیگری ایراد نخواهد گرفت. ما به جای آن که دنبال پاسخِ پرسش‌هایمان برویم، دنبال پاسخ‌های آماده می‌رویم و به‌به چه‌چه می‌کنیم، چرا که اساساً سوال‌کردن را بلد نیستیم، نقدکردن را بلد نیستیم و نیازی هم به این مورد احساس نمی‌کنیم. خردمندی و پرسش‌گری ما صرفا خلاصه می‌شود به جملات قصاری که از این و آن در تلگرام برای هم فوروارد می‌کنیم. [مشخصاً می‌بینید که من دلِ پری از این قضیه دارم! برگردیم به اصل داستان.]اما ارتباط این گفته‌ها به استرس چیست؟ این است که منشاء بسیاری از استرس‌ها و اضطراب‌های ما، شیوهٔ زندگیِ فکرْنشدهٔ ماست و زندگیِ فکرْنشده یعنی زندگی بدونِ فلسفه. گفتیم که وظیفهٔ فلسفه، طرح پرسش و تلاش برای پاسخ‌دادن است و یک پرسشِ بزرگ و نهادین، خود امر زندگی‌کردن است، به عبارت بهتر این پرسش که «چرا و چگونه باید زندگی کرد؟»این که «چرا باید زندگی کرد؟» موضوع این قسمت نیست (البته مخاطب کنجکاو و علاقه‌مند می‌تواند کتاب دربارهٔ معنای زندگی از دورانت یا انسان در جست‌و‌جوی معنا از ویکتور فرانکل را بخواند.)، ما بیشتر به این که «چگونه باید زندگی کرد؟» می‌پردازیم. وارد کردن فلسفه به زندگی روزمره یعنی بررسی کردن ابعاد مختلف زندگی و طرح این پرسش «که آیا درست زندگی می‌کنیم؟» آیا خوش‌بختی تنها چیزیست که اهمیت دارد؟ جایگاه ارزش‌ها در زندگی روزمره چیست؟ آیا باید ورای منافع شخصی خودمان بنگریم یا نه؟ چنین پرسش‌هایی توسط فلاسفهٔ مختلف مطرح شده و پاسخ‌هایشان توسط یکدیگر به چالش کشیده می‌شود. ما مسلماً فرصت پرداختن به همهٔ فلاسفه را نداریم [!] و بهترین کاری که می‌توانیم انجام دهیم، معرفی منابعی درباره فلسفهٔ زندگیست. بهترین منبعی که من به شخصه به آن برخورده‌ام، کتاب وزنِ چیزها از جِین کازز با ترجمهٔ عباس مخبر است. [ترجمهٔ کتاب به من (به شخصه) نچسبید و حس می‌کنم می‌شد بهتر از این‌ها این کتاب را ترجمه کرد.]اما بگذارید برای خالی نماندن عریضه، به یک مورد از فلسفه‌های زندگی اشاره کنم.رواقی‌گری یا Stoicismرواقیون دسته‌ای از فلاسفهٔ یونانی و رومی بودند که به دنبال بهترین شیوهٔ زندگی می‌گشتند و مسئلهٔ اصلی آن‌ها هم آرامش در زندگی بود. به عبارت بهتر رواقیون این پرسش را مطرح کردند که چه مدل از زندگی، یک زندگی خوب است؟ بسیاری از ماها زندگی خوب را معادل داشتن رفاه و حقوق بالا می‌دانیم. رواقیون اعتقاد داشتند که ممکن است شما زندگی‌ای پر از تجملات داشته باشید ولی زندگیِ خوبی نداشته باشید. مشخصاً چیز دیگری خوب‌بودن زندگی ما را رقم می‌زند و رواقیون از ریشه به این قضیه پرداخته‌اند و حاصل تفکرات آن‌ها، فلسفه‌ایست برای زندگی، فارغ از وضعیت مالی و طبقه اجتماعی و وضعیت جسمانی. فلسفهٔ رواقی به شما کمک می‌کند تا در مواجهه با تلخی‌های زندگی آرامش خودتان را حفظ کنید و تصمیم‌های درست و منطقی بگیرید.فلسفهٔ رواقی این فرض را مطرح کرده که هدف هر انسانی رسیدن به چیزی تحت عنوان یودایمونیا (eudaimonia) است و یودایمونیا واژه‌ایست یونانی که به مفاهیمی مانند خوش‌بختی، شادی، خوبی، رضایت خاطر، موفقیت و... اشاره دارد. و رسیدن به یودایمونیا فقط و فقط از طریق «حرکت در میسر طبیعت» حاصل می‌شود. طبیعت یک گل شکوفه‌دادن است، طبیعت یک عقاب پرواز‌کردن و شکار است، طبیعت یک صندلی این است که ما بتوانیم روی آن بشینیم، حال طبیعت انسان چیست؟ طبیعت انسان چیزی نیست جز اندیشیدن و به چالش‌کشیدن فلسفهٔ چیزها. موقعی که چنین فرضی را در نظر می‌گیریم، می‌توانیم با دیده‌ای باز به مسائل مختلف بپردازیم. (البته توجه داشته باشید که این فلسفه نیز همانند هر فلسفهٔ دیگری مورد نقد واقع شده [برای مثال نیچه از رواقی‌گری متنفر بود و حرکت در مسیر طبیعت را به سخره می‌گرفت.] ولی من خودم به شخصه با گفته‌های این فلاسفه ارتباط شدیدی برقرار کردم.)مادیات و ثروت: راحتی و آسایش بدترین نوع برده‌داریست، چرا که شما همیشه نگرانید که یک شخص یا یک واقعه دارایی‌هایتان را از شما خواهد گرفت. سنکا (که از فلاسفهٔ برجستهٔ رواقی بود) به ما توصیه می‌کند که روزهای مشخصی از ماه را به تمرین فقر بپردازیم. بدترین لباس‌هایمان را بپوشیم، از راحتی تخت خوابمان جدا شویم و رودرروی «خواستن (ولع)» قرار بگیریم. او می‌گوید که در آخر روز به این نتیجه خواهید رسید که مادیات آن‌قدرها هم که فکرش را می‌کردید ارزشش را ندارند.مرگ: مارکوس آئورلیوس گفته که «مرگ به همهٔ ما لبخند می‌زند، و تمام کاری که یک انسان می‌تواند انجام دهد، پاسخ‌دادن با لبخند است.» [من به شخصه با این بخش ارتباط بسیاری برقرار می‌کنم. همیشه برای من سوال بوده که چرا بعضی‌ها گونه‌ای زندگی می‌کنند که گویا هرگز نخواهند مرد؟ چرا مرگ در زندگی روزمرهٔ ما سنگینی نمی‌کند؟] یک روز به پایان می‌رسیم، پس چه بهتر که کارهایمان را به تعویق نیندازیم و هر روزه در تک‌تک لحظاتمان به خاطر داشته باشیم که روزی خواهیم مرد. پذیرش این قضیه در تصمیم‌گیری‌ها به شما کمک خواهد کرد.«کنترل ما بر روی اوضاع»:‌ اپیکتتوس (از فلاسفهٔ مطرح رواقی) معتقد است که کار اصلی انسان، این است که مسائلی را که بر آن‌ها کنترل دارد را از مسائلی که کنترلی بر روی آن‌ها ندارد، جدا کند. در واقع چیزهایی که می‌توانیم تغییرشان دهیم و چیزهایی که نمی‌توانیم تغییرشان دهیم را از هم تفکیک کنیم. اگر پروازمان تاخیر داشت، داد زدن ما بر سر بلیط فروش تاثیری بر اوضاع نخواهد داشت. شما با خواهش و تمنا «قد بلند» و یا «متولد کشور کانادا» نخواهید شد! [اشاره به سکانسی از فیلم Bridge of spies]مواردی که شمردم تنها گوشه‌ای ناچیز از اندیشهٔ رواقی بود. رواقیون به صورت صادقانه و به صورت خودانتقادی دربارهٔ این که چه تجربه کرده‌اند و چطور می‌توان به شخصی بهتر تبدیل شد، حرف می‌زنند. [حتی دربارهٔ این که با مرگ عزیزانمان چگونه برخورد کنیم، خشممان را چگونه کنترل کنیم، چگونه بر شهوت‌هایمان حاکم شویم هم بحث می‌کنند.] به صورت خلاصه، رواقی‌گری مجموعه‌ای از دستورالعمل‌هاست برای مواقعی که خودمان در برابر خودمان قرار می‌گیریم [صد البته در زمان حال، نه حسرت گذشته و نگرانی آینده. رواقی‌گری یک فرقه (cult) نیست، بلکه مجموعه‌ای از نصیحت‌ها و رهنمود‌هاست. رواقی‌بودن شما به سطح مالی شما ارتباطی ندارد! در بین اسم‌هایی که بالاتر به اون‌ها اشاره کردیم، اپیکتتوس یک برده بوده، سنکا یک تاجر و وزیر بوده و مارکوس آئورلیوس کسرا (پادشاه) روم بوده! و عجیب‌تر این که آراء این فلاسفهٔ برای زندگیِ انسان مدرن هم قابل اجراست! و فراموش هم نکنیم، که دغدغهٔ اصلی رواقیون، آرامش و زندگیِ خوب بوده.این قسمت از پادکست قصد پرداختن به فلسفهٔ رواقی را ندارد و صرفا تلاش دارد تا شما را با آن آشنا کند [چرا که اگر می‌خواستیم به آن بپردازیم ساعت‌ها طول می‌کشید.]، اما اگر علاقه‌مند به کسب اطلاعات بیشتر دربارهٔ زندگیِ رواقی هستید، توصیه می‌کنم کتاب فلسفه‌ای برای زندگی – رواقی زیستن در دنیای امروز از ویلیام اروین را بخوانید. این کتاب توسط دو انتشارات ققنوس و گمان ترجمه شده ولی من به شخصه با ترجمهٔ این کتاب ارتباط برقرار نکردم، و به شخصه توصیه می‌کنم تا نسخهٔ انگلیسی این کتاب با عنوان A Guide To The Good Life: The ancient art of stoic joy را بخوانید. [می‌توانید نسخهٔ زبان اصلی را از لایبرری جنسیس دریافت کنید، البته این نسخه در کانال تلگرام هم هم‌رسانی می‌شود. نسخه‌های فارسی هم از کتاب‌فروشی‌ها و فیدیبو و طاقچه قابل دریافت هستند.]و صد البته باید به این نکته اشاره کرد که این تنها فلسفه برای زندگی نیست و فلسفه‌های دیگری هم هستند. برای مثال رویکردهای فایده‌گرایانه هم هستند که اولویت اولشان «لذت» از زندگی‌ست. [دلیل معرفی فلسفهٔ رواقی این بود که بر روی من به شخصه بسیار تاثیرگذار بوده.] اما نکتهٔ مهم این بخش این بود که داشتن فلسفه در زندگی می‌تواند به شما در فکرکردن دربارهٔ زندگی کمک کند و به آرامش شما هم منجر شود.چند چیز دیگردر این بخش به چند نکتهٔ دیگر دربارهٔ استرس می‌پردازیم.⚫ شبکه‌های اجتماعی: شبکه‌های اجتماعی ارتباطات ما را سریع‌تر و بهتر کرده‌اند و ما به لطف شبکه‌های اجتماعی به جهانی از اطلاعات دسترسی داریم. اما این شبکه‌های اجتماعی قبل این که به فکر خیر من و شما باشند، به فکر سود و منفعت خودشان‌اند و سود و منفعت این شرکت‌ها در یک چیز است: معتادشدن ما به آن‌ها. ما لذتی را که یک قمارباز با برنده‌شدن تجربه می‌کند، هنگام دریافت نوتیفیکیشن لایک و کامنت و... تجربه می‌کنیم. فیسبوک، توییتر، اینستاگرام، یوتیوب و... وقت و هزینهٔ بسیاری را صرف ساختن الگوریتم‌هایی می‌کنند تا ما را بیش از پیش معتادشان کنند. توجه داشته باشیم که اعتیاد ما به این سرویس‌ها خود عامل ایجاد اضطراب و استرس است؛ پس چه بهتر که نوتیفیکیشن این برنامه‌ها را خاموش کنیم، میزان استفادهٔ خود از این سرویس‌ها را پایش کنیم و اطلاعات خودمان در زمینهٔ Digital Wellbeing را افزایش دهیم. [اگر هم علاقه‌مند به کسب اطلاعات بیشتر دربارهٔ سیاست‌گذاری این شرکت‌ها و سوءاستفادهٔ آن‌ها از داده‌های شما هستید، توصیه می‌کنم مستند The Social Dilemma، محصول شرکت نتفلیکس را تماشا کنید.]⚫ خودتان را تافتهٔ جدابافته ندانید: قبول کنید که مشکلاتی که شما دارید راه حل دارند! چه استرس باشد، چه هر چیز دیگر. متاسفانه آن جریانی که بیماری میگرن را «باکلاس» تلقی می‌کرد، امروزه به عرصهٔ سلامت روان هم وارد شده و هستند افرادی که به «افسرده بودن»، «دوقطبی بودن» یا «داشتن اختلال شخصیت مرزی» افتخار می‌کنند، در صورتی که هیچ‌کدام این‌ها نیستند. اگر با بیمار جلوه‌دادن خودتان دنبال توجه دیگران هستید، نه حرف‌های من و نه حرف‌های هیچ تراپیست و مشاوری به درد شما نخواهد خورد و مشکل شما جای دیگریست. ضرب‌المثلی چینی می‌گوید که «فردی که خوابیده را می‌توان بیدار کرد، ولی فردی که خودش را به خواب زده را هرگز.» [پس فکر نکنید که مشکلی که شما دارید، چیزی غیرقابل‌حل است، کتاب بخوانید و حتی در گوگل سرچ کنید.]⚫ فراری از گذشته نیست. این واقعیت تلخ ماست. اکثر افرادی که یک رویداد تلخ را تجربه می‌کنند، امیدوارند که روزی برسد که دیگر به آن روز فکر نکنند، در صورتی که هیچ فراری از گذشته نیست. کسانی بودند که دوستشان داشتیم اما شرایط عوض شد، کسانی بودند که از پیش ما رفتند، کسانی بودند که چه از روبرو چه از پشت به ما خنجر زدند، ووو. ما خواه ناخواه با این رویدادها عجیبن شده‌ایم. فراری از گذشته نیست، تنها چیزی هست این است: بودن در زمان حال. هنگامی که افکار تلخ به ذهنتان خطور کردند، به جای سرزنش کردن خودتان [که اثر معکوس می‌گذارد]، آن فکر را مشاهده کنید و سپس به چیز دیگری فکر کنید. از خودتان بپرسید این قضیه «الآن» ارزش فکرکردن را دارد؟ دنبال خواندن نیات بقیه نباشید و افکار خودتان را معادل واقعیات ندانید. تنها چیز سودمندی که می‌توانید از خودتان بپرسید، این است که «من چه درسی از این رخداد گرفته‌ام؟»، همین! فراری از گذشته نیست، تنها چیزی که هست زندگی کردن در زمان حال است، و این یعنی ذهن‌آگاه یا مایندفول بودن. چیزهایی که در این نکته به آن اشاره کردم،‌ تنها درمان موجود است برای حسرت‌های گذشته و تنها راه فرار از Overthink کردن. در زمان حال باشید. همین.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 09:17:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیباچه: نیایش چرنوبیل</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DA%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84-qam0qkuejb0i</link>
                <description>دیباچه یعنی پیش‌گفتار و مقدمه. در هر قسمت از دیباچه، ما کتابی که از نظر ما ارزش دیده‌شدن دارد و افکار جالب و متفاوتی را مطرح کرده، یا این که یک واقعه و یا یک احساس را به طرز متفاوتی توصیف کرده را معرفی می‌کنیم و به همراه ذکر نکات مثبت و منفی‌اش، قسمت‌هایی از کتاب را می‌خوانیم. هدف دیباچه خلاصه‌کردن کتاب نیست، بلکه ایجاد حس نیاز به خواندنِ کتاب است. ما در هر قسمت از دیباچه، به پیشینهٔ نویسنده، هدف پشت کتاب و حاشیه‌های کتاب اشاره می‌کنیم. در انتها هم به روش‌های تهیهٔ کتاب و نسخه‌های مختلف کتاب می‌پردازیم. کتابی که این هفته آن را می‌کاویم، نیایش چرنوبیل از سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ است.این کتاب به روایت‌های قربانیان فاجعهٔ هسته‌ای چرنوبیل می‌پردازد اما نه از زبان نویسنده، بلکه از زبان خود قربانیان. این کتاب در سال 2015 برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات شد. https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-eo6rj2 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید.روش‌های تهیهٔ کتابنیایش چرنوبیل: رویدادنامهٔ آینده - ترجمهٔ الهام کامرانی - نشر چشمه (برگردان از روسی)/ نسخهٔ فیزیکی: وب‌سایت نشر چشمه - شهر کتاب آنلاین - دیجی‌کالا - 30بوک / نسخهٔ دیجیتال: فیدیبو - طاقچهصداهایی از چرنوبیل (تاریخ شفاهی یک فاجعه اتمی) - ترجمه نازلی اصغرزاده - نشر مروارید (برگردان از انگلیسی) / نسخهٔ فیزیکی: شهر کتاب آنلاین - دیجی‌کالاکتاب صداهایی از چرنوبیل: تاریخ شفاهی یک فاجعه‌ی اتمی - ترجمهٔ حدیث حسینی (برگردان از انگلیسی) / نسخهٔ فیزیکی: شهر کتاب آنلاین / نسخهٔ دیجیتال: فیدیبو - طاقچهزمزمه‌های چرنوبیل - ترجمه شهرام همت‌زاده - نشر نیستان (برگردان از روسی)/ نسخهٔ فیزیکی: شهر کتاب آنلاین / نسخهٔ دیجیتال: فیدیبو</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 10:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی، بعدِ کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@behradx/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D9%90-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-tg8voqyadhkj</link>
                <description>آخرین باری که خودمونی نوشتم کی بود؟ حتی یاد خودم هم نمیاد. ولی بالاخره وقتش بود که کمی دور بشم از این جو جدی که توی متن‌هامه. و این اولین پست غیرجدی و دل‌نوشته‌طورِ منه بعد سال‌ها. اما بریم سر اصل مطلب.درکه - اذغالچال (آب‌ذغال‌چال)شما رو نمی‌دونم، ولی من هنوز هم که هنوزه کرونا رو باور نمی‌کنم. اینطوری بگم، اگر یک سال پیش همین موقع یکی به من می‌گفت که قراره یه بیماری ویروسی پاندمیک بشه، سوالی که ازش می‌پرسیدم این بود که پاندمیک یعنی چی؟ امروز می‌دونم پاندمیک یعنی چی. پاندمیک یعنی قبضه‌شدن زندگی ماها. پاندمیک یعنی مرگ. پاندمیک یعنی فقر. پاندمیک یعنی بی‌حوصلگی. و بالاخره پاندمیک یعنی دوره‌ای از زمان که از نظر فیزیکی وجود داره، ولی ما گویا حسش نمی‌کنیم. شما رو نمی‌دونم، من هنوز هم باورم نمی‌شه که یک سال گذشته، یک سال!از بچگی به ما می‌گفتن که موقعی که کاری براتون سخته، زمان دیر می‌گذره و برعکس، یعنی موقعی که از کاری لذت می‌برید، زمان از دستتون فرار می‌کنه؛ درست مثل موقعی که می‌رفتیم شهربازی، یا می‌رفتیم سفر. چشم به هم می‌زدیم تموم بود همه چیز. واقعیتش، حداقل من لذت خاصی تو این یه سال نبردم، ولی نمی‌دونم زمان کجا رفت؟ چی شد اصلاً؟ تا به خودم اومد دیدم یه سال رفت، یه سال!انگار همین دیروز بود که توی خوابگاه بودیم، نگران و منتظر. تا این که توی چند ثانیه فهمیدیم قضیه خیلی جدی‌تر از این حرف‌هاست. حداقل برای من تغییر بزرگی بود، چون یک‌باره با اون جوّ شیرینِ خونه‌به‌دوش بودن (خوابگاهی بودن) تموم شد. من قبل کرونا جمع روزهایی که توی خونه بود به دو هفته هم نمی‌رسید. الآن یک ساله که طفیلی هستم توی خونه، یه سال!درکه، تقابل سنت و مدرنیته! باورش برای من سخته، ولی دارم نسبت به زندگیِ نیمه‌نرمالی که قبل کرونا داشتم هم نوستالژیک می‌شم. انگار نه انگار که یه سال پیش بود که می‌رفتم تئاتر، توی چهارراه ولی‌عصر. اون زیرگذرِ لعنتی که بعد چهار سال هنوز نتونستم یادش بگیرم. انگار نه انگار که همین یه سال پیش بود که با بچه‌ها می‌رفتیم گیم‌نت. نه ماسکی بود، نه ضدعفونی‌کننده‌ای، نه دست‌کشی. دورانی که می‌تونستیم «با هم دیگه» از زندگی لذت ببریم. انگار نه انگار که همین یه سال پیش بود که با یکی از بچه‌ها یهویی تصمیم گرفتیم بریم یزد، اونم با اتوبوس، از ترمینال خزانه (جنوب). رفتیم خونهٔ یکی از دوستان. هنوز هم که هنوزه مزهٔ کیک یزدی‌های حاج خلیفه زیر زبونمه. (برای دوستانی که نمی‌دونن، کیک یزدی‌هایی که بیرون یزد پخته می‌شن، کیک یزدی نیستن، یه شوخی بی‌مزه‌ان.)اما الآن با خودم می‌گم که دفعه بعدی که می‌رم تئاتر کیه؟ جوابی ندارم. دفعه بعدی که با دوستام می‌رم کافه کیه؟ کی قراره با دوستام بریم دربند و درکه، دیزی و قلیون و املت بزنیم؟ کی قراره بریم سفر؟ به اینجا که می‌رسم، حسرت کارهایی رو می‌خورم که نکردم. چرا روزی که بچه‌ها به من گفتن بریم فیلبند، گفتم درس دارم و نرفتم؟ چرا با بچه‌ها نرفتم کویر؟ چرا بیشتر ندیدم اینور اونور رو؟ چرا این‌همه خودم رو ایزوله کردم.الآن که دارم این متن رو می‌نویسم، واکسن کرونا توسط چهار تا شرکت ساخته شده. و گویا تا تیر سال آینده یا وارد ایران می‌شه یا خودمون توی ایران قراره تولید بکنیم (که تو این حالت واقعا خدا به دادمون برسه). رفت و آمد بین شهری محدودیت‌های جدی‌ای براش هست. البته سفر غیرممکن نیست. گویا هتل‌ها و مسافرخونه‌ها پروتکل‌های مخصوص خودشون رو دارند و استفاده از اون‌ها اون‌قدرها هم ناامن نیست. با این همه امیدوارم که با گذر زمان شرایط طوری بشه که از این وضع بغرنج خارج شیم، و من هم بتونم برم فیلبند و کویر.راستی، لحظه‌آخر استارتاپ چند تا از دوستامه که توش راجع به تورهای لحظه‌آخری و این‌ها توی خارج و داخل ایران می‌نویسن و خوشحال می‌شم کمکشون کنم.تهران، جنب ایستگاه میدان جهادو این که کاش تموم بشن این روزها.همین.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Wed, 09 Dec 2020 17:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قحطی بزرگ ایران: نگاهی به آنچه که از 1917 تا 1919 رخ داد</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%D9%82%D8%AD%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-1917-%D8%AA%D8%A7-1919-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-fbrhbtffshqb</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/1917--1919-enc4hs نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتاربشریت تا کنون شاهد دو جنگ جهانی بزرگ بوده. جنگی که چه در غرب و چه در شرق تلفات بسیاری داده. ایران در هر دوی این جنگ‌ها بی‌طرف بوده، ولی پس از اتمام هر دو جنگ صدمات بسیاری متحمل شده. پس از جنگ جهانی دوم، ایران به اشغال نیروهای متفقین درآمد، رضاشاه از سلطنت عزل شد و ارتش ایران [بنا به روایاتی] در عرض یک و نیم روز سقوط کرد. اما آن‌چه که برای بعد جنگ جهانی اول می‌دانیم در این جمله خلاصه می‌شود: قحطی شد و ایرانی‌ها مردند. آمارها و اطلاعات ضد و نقیضی در این باره می‌شنویم. یک دسته می‌گویند که در طی این قحطی جمعیت ایران نصف می‌شود و دسته‌ای دیگر می‌گویند که این آمار درست و منطقی نیست و آمار کشته‌ها زیاد بوده، ولی نه آن قدر. اما واقعاً در خلال سال‌های 1917 تا 1919 چه رخ داد؟ اوضاع ایران در آن دوره چطور بود؟ چرا قحطی شد؟ و چند نفر مردند؟ ایران و جنگ جهانی اولدر سال 1907، قراردادی با نام «قرارداد سن‌پترزبورگ» امضاء شد که ایران را به سه قسمت شمالی (تحت کنترل روسیهٔ تزاری)، جنوب (تحت کنترل امپراطوری بریتانیا) و مرکزی (منطقه‌ای تحت حاکمیت ملی ایران) تقسیم می‌کرد. ایران، «واسطه‌ای» دیپلماتیک بود بین دو ابرقدرت جهانی. و تلخ‌تر این که حاکمیت وقت ایران [البته اگر بتوان نامش را حاکمیت گذاشت] توانی برای مخالفت با این قرارداد نداشت. ایران در آن زمان دولت و ملت به معنای مدرن و امروزی‌اش نداشت، ایران (که در آن دوران با عنوان Persia شناخته می‌شود) مجموعه‌ای از قبایل و قومیت‌ها و خاندان‌ها بود و دولتی با حاکمیت قانون در آن استقرار نداشت. رأس قدرت در ایران، خاندان قاجار بود.از اواخر ژوئیهٔ 1914 جنگ اول جهانی آغاز شد و تا اوایل نوامبر 1918 ادامه داشت. در این جنگ همهٔ کشورهای اروپایی به جز سوییس و اسپانیا و هلند و کشورهای اسکاندیناوی وارد جنگ شدند. یک سوی جنگ متحدین بودند (آلمان و هم‌پیمانانش؛ اتریش-مجارستان، امپراطوری عثمانی و بلغارستان) و سوی دیگر متفقین (امپراطوری روسیه، بریتانیا، فرانسه، صربستان، ایتالیا، ژاپن، رومانی و ایالات متحده.) آمار دقیقی از تلفات جنگ اول جهانی نداریم؛ تنها اجماعی که وجود دارد، این است که حدود 10 میلیون سرباز در طول 5 سال جنگ کشته شدند. اما دربارهٔ قربانیان غیرنظامی اطلاعات دقیقی در دست نیست. (قربانیان غیرنظامی کسانی هستند که در جنگ یا در اثر عوارض آن مردند؛ عوارضی مانند بیماری‌های مهلک یا قحطی. مهلک‌ترین این بیماری‌ها، آنفولانزای اسپانیایی بود.) بنا بر روایاتی، تلفات غیرنظامی جنگ 13 میلیون نفر تخمین زده می‌شود.بررسی تاریخیِ قحطی ایراندر کمال تعجب، منبع چندانی برای بررسی قحطی ایران نداریم [البته برای مخاطب عام] و گفته‌های مورخان هم‌خوانی خاصی با یک‌دیگر ندارند! این قضیه پژوهش دربارهٔ قحطی ایران را به کاری سخت و طاقت‌فرسا تبدیل کرد. تنها منبع مکتوبی که برای قحطی ایران نوشته شده، کتاب «The Great Famine And Genocide in Iran» از محمدقلی مجد است که با عنوان «قحطی بزرگ» ترجمه و منتشر شده. این کتاب بر اساس اسناد و مدارک و گزارش‌های آرشیو وزارت خارجه آمریکا و گزارش‌های موجود در روزنامه‌های آن دوره نوشته شده و در آن از خاطرات افسران و فرماندهان انگلیسی حاضر در ایران نیز استفاده کرده. تاکید اصلی کتاب بر نقش بریتانیا در این قحطی‌ست. اما ادعایی که اختلاف نظرات بسیاری را برانگیخته، این است: ایران در آن دوره 20 میلیون نفر جمعیت داشته و 40٪ این جمعیت (معادل 8 میلیون نفر)، در اثر گرسنگی و سوءتغذیه جان سپردند.در واقع فصل دوم کتاب، تلاش نویسنده است برای استدلال آماری. نویسنده از گزارش‌های دیپلمات‌های آمریکایی در تهران و تبریز، مطبوعات و شهادت‌های شاهدان عینی برای تخمین رقم کشته‌شدگان استفاده می‌کند. در فصل سوم هم با استفاده از مقایسهٔ جمعیت ایران در سال‌های 1914 و 1919 به بررسی آمار جمعیت ایران می‌پردازد و ادعا می‌کند که جمعیت ایران در سال 1914 میلادی، 20 میلیون نفر بوده؛ نه 10 میلیون نفر. [رقمِ 10 میلیون نفر حاصل پژوهش‌های مورخین در دهه‌های 60 و 70 میلادی بوده] و پس از قحطی، جمعیت ایران به 11 میلیون نفر سقوط کرده است. با حساب و کتاب سرانگشتی، نتیجه گرفته شده که 10 میلیون نفر (معادل 40٪ جمعیت ایران) در قحطی تلف شده. [20 منهای 11 می‌شود 9، ولی باید نرخ زادوولد را نیز در نظر گرفت.]کتاب، سرشار است از کینه و تنفر نویسنده از بریتانیا. دو فصل بعدی این کتاب، به دلایل قحطی در ایران می‌پردازند. در این کتاب آورده شده:«در نیمه دوم سال 1916، در اثر جنگی که در خاک ایران، ابتدا میان ایرانیان و روس‌ها؛ و سپس میان روس‌ها و ترک‌های عثمانی درگرفته بود، مردم ایران با کمبود مواد غذایی و گرانی روبرو شدند. کمبود مواد غذایی، در پاییز 1917 به قحطی انجامید. در بهار 1917، ترک‌های عثمانی خاک ایران را ترک کردند و به دنبال انقلاب روسیه، نیروهای روسیه نیز در پایان پاییز 1917 از ایران رفتند. از آن پس تنها انگلیسی ها در ایران باقی ماندند. بنابراین، ایران زمانی به بزرگ ترین فاجعه تاریخ خود دچار آمد که تمام خاک ایران و کشورهای همجوارش در شرق و غرب، علاوه بر خلیج فارس، در اشغال نظامی انگلستان بود. از همان آغاز، انگلستان، دست به تبلیغات ماهرانه‌ای زد تا مسئولیت و تقصیر فاجعه قحطی ایران را متوجه روس‌ها و عثمانی‌ها کند. اما همانطور که گفته شد، ترک‌ها و روس‌ها پیش از بروز قحطی، ایران را ترک کرده بودند. در این پژوهش نشان داده می شود عامل اصلی تشدید و طولانی شدن قحطی‌ای که منجر به مرگ میلیون‌ها ایرانی شد، سیاستهای بازرگانی و مالی بریتانیا بود.»البته نویسنده اشاراتی به نقش روس‌ها در قحطی هم داشته و در فصل چهارم کتاب هم به این موضوع پرداخته. برای مثال، ارتش روسیه برای تامین هیزم مورد نیاز خود، تیرک‌ها و پنجره‌های خانه‌ها را از جای درآورده و سوزانده‌اند و مردم هم از گرسنگی و هم از سرما جان داده‌اند. در واقع فصل چهارم کتاب،‌ روایت غارت اموال مردم به دست روس‌ها و استثمار آن‌هاست. نویسنده هرچند به این موارد اشاره می‌کند، ولی نقش انگلیس را پررنگ‌تر می‌داند.فصل پنجم کتاب، بررسی خرید‌های غلهٔ ایران است و در آن سعی شده تا با ارائهٔ شواهدی، به نقش انگلیس در خالی شدن انبار غلات ایران پرداخته شود. و جالب‌تر این که انگلیسی‌ها مانع از وارد شدن غلات از آمریکا، هند و بین‌النهرین به ایران شدند. در این فصل یادداشت‌های ژنرال دنسترِویل آورده شده:«ژنرال دنسترویل، در جایی با صراحتی عجیب ضمن اظهار تأسف، به این واقعیت اعتراف کرده است که خریدهای غله از سوی انگلیسی‌ها منجر به کمبود و افزایش قیمت‌ها گردید و در نتیجه به مرگ شمار بسیاری از ایرانیان انجامید؛ از این عجیب‌تر گزارش سرگرد داناهو درباره تخلیه شهر مراغه در آستانه شکست ارتش انگلستان از ترک‌ها در سپتامبر 1918 است. انگلیسی ها که قبلاً مواد غذایی بسیاری خریده بودند، ذخیرهٔ غله شهر را در شرایط سخت قحطی از میان بردند تا به دست ترک‌های عثمانی نیفتد.»فصل هفتم کتاب نیز دربارهٔ تنگا‌های مالی حاکمیت وقت ایران و عدم پرداخت درآمدهای نفتی از جانب انگلستان است.لبّ کلام کتاب این است: خالی شدن انبار غلهٔ ایران به دست انگلیسی‌ها و عدم واردات مواد غذایی از هند، آمریکا و بین‌النهرین، باعث افزایش قیمت غلات شد و این که در این دورهٔ قحطی، انگلیسی‌ها از پرداخت پول نفت ایران ممانعت کردند. نویسنده در مصاحبه‌ای گفته که:« چنین اقداماتی را قطعاً باید جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت به شمار آورد. هیچ تردیدی نیست که انگلیسی‌ها از قحطی و نسل‌کشی به‌عنوان وسیله‌ای برای سلطه بر ایران استفاده می‌کردند.»هرچند نویسنده تلاش کرده تا با سند و مدرک صحبت کند، اما چیزهایی با واقعیت و منطق هم‌خوانی ندارند. آقای مجد تنها مورخیست که به جمعیت بیست میلیونی ایران در آن دوره اشاره کرده و تا پیش از ایشان همه این رقم را معادل 10 میلیون نفر می‌دانستند. از سویی دیگر، ایشان در مقدمهٔ کتابشان به نکته‌ای عجیب و مبهم اشاره کرده‌اند. ایشان در پاسخ به این که چرا تنها منبع استفاده شده، منبع آمریکاییست گفته‌اند:«میان عملکرد دولت‌های آمریکا و انگلیس در زمینه انتشار اسناد طبقه‌بندی‌شده تفاوت جالبی وجود دارد. در آمریکا قانون آزادی اطلاعات وجود دارد. طبق این قانون دستگاه‌های دولتی موظفند پس از گذشت 30 سال اسناد طبقه‌بندی‌شده خود را علنی کنند و اگر بخواهند سندی را همچنان در حالت طبقه‌بندی‌شده نگه دارند، باید دلیل موجهی ارائه کنند. در چنین مواردی، محقق می تواند با استناد به قانون آزادی اطلاعات، خواستار علنی شدن سند فوق شود. اگر دستگاه دولتی مربوط امتناع کند، محقق می تواند در دادگاه فدرال اقامه دعوی کند و سرانجام با حکم دادگاه سند را به دست آورد. در انگلستان مسئله کاملا فرق می کند. در این کشور قانون آزادی اطلاعات وجود ندارد. دولت بریتانیا می تواند اسناد را همچنان در حالت طبقه‌بندی‌شده نگه دارد و تنها اسناد گزیده و دست‌چین شده را در اختیار محققین قرار دهد. به علاوه، امکان اقامه دعوای محققان علیه دولت به خاطر علنی نکردن اسناد تاریخی نیز وجود ندارد. به این دلیل، دستگاه‌های دولتی بریتانیا می توانند تا هر وقت که بخواهند اسناد را در حالت طبقه‌بندی‌شده نگه دارند و از انتشار آن خودداری کنند.یک نمونه چشم‌گیر و مهم، اسناد وزارت جنگ و اسناد نظامی انگلیس در رابطه با ایران 1914-1921 است. این اسناد هنوز در حالت طبقه‌بندی‌شده قرار دارند و اعلام شده که تا پنجاه سال دیگر، یعنی تا سال 2053، علنی نخواهند شد. حتی اگر این پنجاه سال نیز طی شود، هیچ تضمینی وجود ندارد که این اسناد حتی در آن زمان نیز علنی شوند. در اینجا، انسان حیران می‌شود که انگلیسی‌ها می‌خواهند چه چیزی را پنهان کنند؟»همین‌جا به یک مشکل بزرگ برمی‌خوریم. نویسنده خودش بعدها گفته که سندی از مرکز اسناد بریتانیا درخواست نکرده. و حتی به این مورد که کدام اسناد تا سال 2053 منتشر نخواهد شد هم اشاره‌ای نکرده. دکتر مجید تفرشی (مورخ ایرانی ساکن بریتانیا) مکاتباتی با ایشان داشته و پرسش‌ها و نکات جالب توجهی را مطرح کرده‌اند. برای مثال دکتر تفرشی در گوشه‌ای گفته‌اند:«آقای دکتر مجد به گزارش‏های آمریکایی‏ها درباره کاهش شدید جمعیت ایران و شهر تهران استناد می‏کنند، ولی آمارهای دولتی و مستقل داخلی و گزارش‏های آلمانی، بریتانیایی، روسی، عثمانی و فرانسوی و آرای شماری از مورخان داخلی و خارجی ناقض و مخالف دیدگاه ایشان و منبع منحصرشان را به کلی نادیده می‏گیرند.» (منبع)هم‌چنین گفته‌اند:«در آرشیو ملی بریتانیا دقیقاً 2716 پرونده شامل تقریباً 204 هزار برگ سند مربوط به ایران در فاصله سال‏های 1914 تا 1918 وجود دارد. اگر مقدمات و تبعات این حادثه را به آن بیافزاییم (دوره زمانی 1913 تا 1919) حجم اسناد مرتبط با جنگ جهانی اول در ایران در این آرشیو، به 3590 پرونده شامل حدود 270 هزار برگ سند خواهد رسید. این مجموعه عظیم کمی وکیفی را نه می‏توان نادیده گرفت و نه منکر اهمیت آن در تاریخ‏نگاری جنگ جهانی اول در ایران شد. ضمن آن که همه منابع تاریخ معاصر ایران این اسناد نیستند و این اسناد هم طبعاً مثل هر سند دیگری، خالی از حب و بغض و نادرستی نمی‏تواند باشد.» (منبع)ما حتی در دیدگاه‌های مورخین دیگر هم به نکات جالبی برمی‌خوریم. برای مثال دکتر عباس میلانی (مورخ در واحد ایران‌شناسی دانشگاه استنفورد) در کتاب «نگاهی به شاه»، بسیاری از آراء مطرح شده توسط آقای مجد را «محل تردید» می‌نامند و گفته‌اند که ایشان منابعی را برگزیده‌اند تا دیدگاه‌های از پیش تعیین شده‌شان تایید شود. از سویی دیگر، رکسانا فرمانفرمائیان، استاد تاریخ دانشگاه کمبریج، معتقد است که ایران نصف جمعیتش را از دست نداده، بلکه 20٪ کل جمعیت کشته شده‌اند و این رقم برای جمعیت 10 میلیونی ایران در آن دوره، معادل 2 میلیون نفر می‌شود. حتی اگر میزان جمعیت ایران را 20 میلیون نفر در نظر بگیریم، با این اوصاف تعداد کشته‌شدگان از 4 میلیون نفر تجاوز نمی‌کند.در سویی دیگر، آقای آبراهامیان گفته اند که:«ما آماری در اختیار نداریم. اما یک تخمین محافظه‌کارانه این است که یک دهم جمعیت در ایران در فاصله سالهای ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ در ایران کشته شده‌اند.»ایشان شیوع آنفولانزای اسپانیایی و خشک‌سالی را عامل اصلی مرگ‌و‌میر می‌دانند، نه قحطی. سال‌ها پیش از آقای مجد، آقای احمد کسروی در آثار خودش این ادعا را کرده بود که جمعیت ایران در طول این قحطی یک سوم شده. ایشان اشاره‌ای به این که جمعیت ایران در آن دوران چند نفر بوده نکرده‌اند.تورج اتابکی، استاد کرسی تاریخ خاورمیانه و آسیای مرکزی، در مصاحبه‌اش با یورونیوز فارسی به نکات جالبی اشاره کرده:«یک پژوهشگر چگونه می‌تواند بر اساس یک روایت تاریخ یک مملکت را بنویسد؟ منابع آقای محمدقلی مجد منحصر است به آرشیو واشنگتن. در صورتی که ما باید همه روایت‌ها را در نظر بگیریم. اسناد انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها و روس‌ها را در کنار اسناد داخلی مد نظر قرار دهیم و نهایتاً روایتی بدست دهیم که یکسویه و تک‌منبعی نباشد. اسناد آرشیو واشنگتن حتماً باید مبنای تاریخ‌نگاری ما باشد ولی توجه به این اسناد نمی‌تواند ما را از در نظر گرفتن اسناد داخلی و سایر اسناد خارجی بی‌نیاز کند. در آن زمان ۷۵ درصد جمعیت ایران روستایی بود. ما از جمعیت شهرهای بزرگ ایران در آن زمان تقریبا خبر داریم. بنابراین باید بر اساس یک روش‌شناسی علمی، معلوم کنیم که آن ۷۵ درصد جمعیت روستایی ایران چند نفر بودند. اما این کار با استناد به گزارش چند دیپلمات یا سیاح آمریکایی و بدون توجه به اسناد داخلی، امکان‌پذیر نیست.»به عبارت بهتر، ایشان آمار 8 میلیونی کشته‌شدگان را حاصل تاریخ‌نگاری غیرعلمی می‌دانند. در بحث جمعیت‌شناسی و دموگرافی، تخمین جمعیت فرمول ریاضی مخصوص خودش را دارد که عوامل مختلف را در محاسبهٔ میزان جمعیت در نظر می‌گیرد. این روابط و تحقیقات به ما می‌گویند که جمعیت ایران در آن دوره 20 میلیون نفر نبوده، 10 میلیون نفر بوده. (این تخمین جمعیت حاشیهٔ خطای 10٪ دارد، به این معنا که میزان جمعیت را می‌توان با دقت خوبی بین 9 تا 11 میلیون نفر در نظر گرفت.)در نظر داشته باشید که در آن زمان ملت ایران شناسنامه‌ هم نداشتند و سرشماری‌ای صورت نگرفته بوده. دکتر تفرشی (در همان مصاحبه با یورونیوز) تلفات هشت میلیونی را واقعی نمی‌دانند و معتقدند که آمار کشته‌شدگان 1 میلیون نفر بوده. ایشان دربارهٔ نظر سایر مورخین گفته:«درباره رقم بین مورخین اجماعی وجود ندارد ولی رای غالب یک تا سه میلیون است. ارقام ذکر شده از سوی هوشنگ صباحی و رکن‌زاده آدمیت و مورخ‌الدوله سپهر و ملک‌الشعرای بهار در همین محدوده است. کسروی هم که به مرگ یک‌سوم مردم ایران در اثر قحطی اشاره کرده، احتمالاً جمعیت ایران را چیزی در حدود ۹ میلیون نفر می‌دانست. یعنی او هم احتمالاً به مرگ ۳ میلیون ایرانی در اثر قحطی اعتقاد داشت نه بیشتر. البته من ندیده‌‌ام که کسروی در جایی تصریح کرده باشد جمعیت ایران چقدر است اما بعید است در آن زمان کسی معتقد بوده باشد جمعیت ایران بیش از ۱۰ میلیون نفر است.»دکتر اتابکی در ادامه دربارهٔ علل قحطی می‌گویند:«بیشتر این تلفات در پایان جنگ ایجاد شد. قحطی و بیماری، بخصوص آنفولانزای اسپانیایی که وارد ایران شد، علل اصلی مرگ و میر بودند. ما تلفات در میدان جنگ نداشتیم. قحطی هم علل گوناگونی داشت. خشکسالی یکی از این عوامل بود. علاوه بر این، حضور نیروهای نظامی انگلیسی و روسی و عثمانی موجب لطمه خوردن شبکه حمل و نقل ایران در آن زمان شد. نظامیان خارجی حیوانات ایران را مصادره کردند. انگلیسی‌ها در جنوب ایران شترها را مصادره کردند و روس‌ها در شمال ایران اسب‌ها را. در نتیجه قابلیت انتقال مواد غذایی از بین رفت.»«مردم گندم داشتند اما نمی‌توانستند گندمشان را به نقاط مختلف کشور ارسال کنند. ترکش‌های جنگ این گونه به ایران اصابت می‌کرد. عامل بعدی، مصادره یا خرید غلات ایران توسط نظامیان خارجی بود. در شمال ایران برنج را و در جنوب ایران گندم و جو را مصادره کردند یا خریدند تا خوراک سربازانشان در جبهه‌های جنگ تامین شود. عامل دیگر، احتکار غله از سوی سرمایه‌داران ایرانی بود. محتکر ایرانی در ازای دریافت ارز خارجی، که روپیه یا روبل بود، اجازه نمی‌داد غلات در خود ایران مصرف شود.»«مصادره یا خرید غلات فقط برای مصرف سربازان مستقر در ایران نبود بله برای مصرف سربازان مستقر در جبهه‌های جنگ نزدیک به ایران هم بود. ارتش‌های عثمانی و روسیه و انگلیس، خوراک سربازانشان در جبهه‌های نزدیک به ایران را حتی‌المقدور از ایران تامین می‌کردند. غلات خریداری شده، بیشتر به جبهه‌های شمال و شمال غرب و غرب کشور ارسال می‌شدند. اما چنانکه گفتم، در کنار ارسال آذوقه برای سربازان خارج از ایران، خشکسالی هم عامل موثری بود. در اوایل جنگ قحطی چندان گسترده نبود؛ با اینکه آذوقه سربازان خارج ایران با غلات ایران تامین می‌شد. بروز خشکسالی‌های متمادی و احتکار تجار و صاحبان مزارع در داخل ایران، موجب تشدید قحطی در ایران در اواخر جنگ جهانی اول شد.»بحث خشک‌سالی و احتکار موضوع بسیار مهمی‌ست که در کتاب آقای مجد به آن چندان پرداخته نشده، و نویسنده تلاش داشته تا «فقط» بریتانیا را مقصر جلوه دهد. در پرتال جامع علوم انسانی، نوشته‌ای شش صفحه‌ای با عنوان «سندی از قحطی سال 1287 هجری قمری» موجود است که توسط دکتر محمداسماعیل رضوانی نوشته شده. (از ایشان به عنوان پدر تاریخ مطبوعات و تاریخ معاصر ایران یاد می‌شود.)صفحهٔ دوم سند مذکوردر ادامه گفته که چون در آن دوران، بارش باران کم بوده، محصولات زراعی برداشت شده هم کم بوده. این کمبود زندگی مردم را مختل کرد. حتی جابجایی غلات هم میسر نبود و حتی دسته‌ای از غلات هم توسط آفت از بین رفتند. اما عجیب‌تر این بود که در آن دوران، ناصرالدین شاه ایران را به مقصد زیارت عتبات عالیات (در عراق) ترک کرد.سند روایت‌های تلخ بسیاری را نیز در خود دارد. در جایی گفته شده که مردم شهر تربت (تربت جام) از گرسنگی به مرده‌خواری پرداختند. حتی موردی مشاهده شد که در آن شهر، مردم به جوانی حمله کرده و کشته و گوشتش را خوردند! در شهر قاین، دو نفر سر دو من آرد کشته شدند. در این سند قیمت کالاهای اساسی آن دوران هم آورده شده. این سند حتی به اهتکارهایی که در آن دوران صورت گرفت هم اشاره می‌کند. مثلا در جایی آورده شده که ریگ بیابان را زیر آسیاب خرد و با آرد و جو و گندم مخلوط می‌کردند. و قیمت‌ها به اندازه‌ای بالا رفته بود که کسی عملا توان خرید نداشت. میزان دزدی و غارت به قدری بالا رفته بود که مردم خواب راحتی نداشتند. تلخی روایت‌های این سند باورنکردنیست؛ در جایی گفته شده که «مردم اطفال کوچک را طعام [غذا] نمی‌دادند تا زودتر فوت کنند.» مردم در کوچه و خیابان می‌مردند و کسی آن‌ها را تا چند روز پس از مرگشان جمع نمی‌کرد.[بخشی از سخنان غلامحسین ساعدی در تاریخ شفاهی ایران (دانشگاه هاروارد) دربارهٔ قحطی تبریز.]«یک قبرستان بود در تبریز به اسم «آش تُوهتی قبرستانی» [یعنی قبرستانی که در آن آش ریخته شد.] و این خیلی جالب است برای اینکه داستانش اینجوری است که در یکی از قحطی هایی که در تبریز ظاهر شده بود یک مادری بچه هایش از گرسنگی می میرند و بعد از اینکه قحطی رفع می شود این یک دیگ بزرگ آش می پزد و می برد و می ریزد روی قبر بچه هایش، قبرستان خیلی معروفی بود...»  (بخشی از سخنان غلامحسین ساعدی در تاریخ شفاهی ایران (دانشگاه هاروارد) دربارهٔ قحطی تبریز.)حتی مورد مشابه این را از اطرافیانم شنیده‌ام، گفته می‌شود که تا مدت‌ها پس از پایان قحطی، مردم هنگام گذر از گورستان قحطی‌زدگان، مقدار نان یا گندم روی قبرها می‌ریختند؛ «بخورید، بخورید تا از گرسنه نمیرید...»دکتر تفرشی در واقع علت اصلی قحطی را فقر مردم و کمبود ارزاق می‌داند. ایشان گفته:«جنگ و کمبود ارزاق و کمبود نقدینگی یعنی فقر مردم عوامل اصلی قحطی بودند. خشکسالی عامل اصلی نبود. بین کمبود ارزاق و فقر مردم نیز، فقر عامل مهم‌تری بود. در واقع مردم امکان خرید نداشتند.»کلام آخراین مطلب سعی داشت با دید سنجش‌گرانه، بحث قحطی ایران را مورد بررسی قرار دهد. نکتهٔ مهمی که باید به آن توجه داشته باشیم، این است که یک میلیون نفر که سهل است، اگر حتی 1 نفر هم به خاطر گرسنگی بمیرد، فاجعه است و ما نیازی به اغراق در ارائهٔ آمار نداریم. و توجه داشته باشید که علیتی که ما در ذهنمان داریم، علیتی سطحی و محدود است و هیچ‌گاه نمی‌توان به صورت قطعی، یک یا چند عامل را به عنوان دلایل اصلی بروز حادثه‌ای معرفی کرد؛ و مهم‌تر آن که نمی‌توان اثر شانس را نادیده گرفت. [ما در قسمت دوم رادیو می، دایی‌جان‌ناپلئونیسم به این قضیه پرداخته‌ایم.]تاریخ ایران سرشار است از ظلم‌هایی که از سوی بیگانگان به ما وارد شده، و کسی نمی‌تواند منکر نقش بریتانیا و روسیه و آلمان و... در فاجعهٔ قحطی و سایر حوادث تلخ ایران شود، اما نکته‌ای که باید به آن توجه داشت این است که محکوم کردن این کشورها دوای درد ما نیست؛ درس گرفتن از تاریخ بهترین کاریست که می‌توانیم انجامش دهیم. به نظر شما چه درسی از این قضیه می‌توان گرفت؟رادیو می تلاش داشت تا با آوردن گفته‌های مورخین مختلف، جنبه‌های مختلفی از ماجرای قحطی را مورد بررسی قرار دهد و درستی یا نادرستی منبع خاصی را تایید یا تکذیب نمی‌کند. [منابع مورد استفاده برای نوشتن این و آهنگی هم که در پایان این پادکست قرار داده شده، آهنگ بوی گندم از داریوش اقبالیست، که از نظر خودم ارتباط بسیاری با موضوع این قسمت دارد.</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 11:54:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا انسان‌ها «بد» می‌شوند؟ مروری بر ریشه‌های توحش، نژادپرستی و عادت به ستم</title>
                <link>https://virgool.io/RadioMey/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AD%D8%B4-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AA%D9%85-yud5i7ni9iu6</link>
                <description> https://anchor.fm/radiomey/episodes/ep-empr98 نسخهٔ شنیداری را در اسپاتیفای، انکر، کست‌باکس، اپل پادکستس، گوگل پادکست و تلگرام هم می‌توانید بشنوید. نسخهٔ شنیداری علاوه بر نوشتار زیر، چند مطلب خودمانی اضافه‌تر نیز دارد.پیش‌گفتارقسمتی که در حال شنیدنش هستید، تلاش شخصیِ من است برای پیدا کردن پاسخِ یک پرسش: چرا و چگونه انسان‌ها بد می‌شوند؟ بگذارید کمی وارد عمق ماجرا شوم. وقتی به تاریخ جنگ هشت‌سالهٔ ایران و عراق نگاه می‌کنیم، صحنه‌های دل‌خراش و ناراحت‌کننده کم نیستند، اما یک صحنهٔ خاص و یک رخداد خاص همواره ذهن مرا مشغول کرده، بمباران شیمیایی حلبچه. حلبچه داخل خاک ایران نیست و جزوی از عراق است، و مردمانش هم از کردهای خود عراق بودند. در تاریخ 25 اسفند 1366، حلبچه مورد حملهٔ شیمیایی صدام قرار می‌گیرد و شهر به مدت دو روز با گازهای عامل اعصاب (مانند سارین، وی‌سیکس و...) مورد بمباران قرار می‌گیرد. نزدیک به 5000 کشته و 10 هزار زخمی، که عمدهٔ این تلفات غیرنظامیان بودند. خوب و بد عینیت ندارند، به این معنا که زشت، زیبا، بزرگ، کوچک، خوب و بد و سایر صفات دیگر، صرفاً چیزهایی هستند نسبی در ذهن ما؛ مفهوم ما از زیبایی در طول قرن‌ها تغییر کرده [برای مثال نگاه کنید به زیبایی زنان در قاجار و امروز ما]، اما می‌توان با تقریب خوبی قبول کرد که با هر دین و آیین و ذهنیتی، بمباران شیمیایی یک منطقهٔ مسکونی کار «خوبی» نیست. حلبچه داخل خود عراق بود و نمی‌توان بهانه آورد که آن‌ها دشمن بودند (مثل کاری که در بمباران سردشت انجام دادند) و آن افراد نظامی هم نبودند. چه بهانه‌ای می‌توان انسان را به چنین توحشی وادارد که با سلاح شیمیایی هم‌وطن خودش را بکشد؟ یک انسان در چه فرایندی چنان افول پیدا می‌کند که با فشردن یک کلید و انداختن یک موشک، هزاران زن و کودک بی‌گناه را در چندین ثانیه بکشد.مثال حلبچه مربوط به سال 66 بود، اما آخرین حملهٔ شیمیایی نبود. در سال 2013 نیز در جنگ سوریه، در یک سری حملات، منطقهٔ غوطه (در دمشق) مورد حملهٔ شیمیایی قرار می‌گیرد؛ باز هم با گازهای عامل اعصاب. ایالات متحده، فرانسه، اسرائیل، سوئد، بریتانیا و ترکیه، بشار اسد را به عنوان مسئول این حملات معرفی کرده‌اند در حالی که ایران، روسیه و دولت سوریه مخالفان را مسئول این قضیه می‌دانند. این که چه کسی مسئول این حملات بوده موضوع بحث امروز ما نیست، چیزی که مهم است این است که چگونه و در طی چه فرایندی یک انسان به چنین توحشی متوسل می‌شود؟یا در مثالی دیگر، امپراطوری عثمانی در طی چند عملیات، رقمی بالغ بر 600 هزار تا 1.8 میلیون ارمنی را می‌کشد، با اعدام و راهپیمایی مرگ [بدون دسترسی به آب و غذا آن‌ها را آنقدر مجبور به راه‌رفتن می‌کردند تا بالاخره بمیرند]. همان ارامنه 80 سال بعد در خوجالی (که در منطقهٔ قره‌باغ است) صدها انسان را با وحشیانه‌ترین روش‌ها قتل عام می‌کنند؛ سوزاندن، کندن پوست، از حدقه در آوردن چشم و غیره. تاریخ ما تا بخواهید از چنین صحنه‌ها دیده؛ نبرد استالینگراد، قحطی ایران، کربلای 4، چرنوبیل و غیره.کاری به این که کدام طرف حق بوده و کدام طرف ناحق نداریم و موضوع بحث ما نیست؛ یک چیز برای ما مهم است و آن هم این است که انسان در طی یک فرایندی وحشی می‌شود. چرا و چگونه؟ آلمانی‌هایی که کوره‌های آدم‌سوزی و اتاق گاز ساخته بودند، چه فرقی با آلمانی‌هایی که پورشه و بی‌ام‌وی می‌سازند، دارند؟ آلمانی‌ها که ژنتیکشان تغییری نکرده، چه چیزی ماهیت آن‌ها را در آن برهه از تاریخ دگرگون ساخت که دست به چنین توحشی زندند؟ توجه داشته باشید که در وقایع پاک‌سازی نژادی  لهستان و...، گروهان ذخیرهٔ پلیس آلمان حق انتخاب داشتند تا نکشند، اما با این همه دیدیم که همان آلمانی‌ها و همان نیروهای ذخیرهٔ پلیس، در میدان تیر به جای هدف قرار دادن سیبل و سیب‌زمینی و هندوانه، از زنان حاملهٔ یهودی به عنوان هدف استفاده می‌کردند. مای قرن بیست‌ویکمی همیشه دوست داریم تا فکر کنیم هیچ‌گاه شبیه آن‌ها نخواهیم شد، ولی واقعاً ما چقدر تا توحش فاصله داریم؟ در ابتدای جست‌و‌جویم به مقاله‌ای برخوردم از یکی از انستیتوهای مطالعات بین‌الملل دانشگاه استنفورد به نام «Why do humans commit genocide?» که تلاش کرده بود پس‌زمینهٔ بروز یک نسل‌کشی را تشریح کند. در این مقاله اشاره شده بود که عوامل مختلفی می‌توانند سهیم باشند؛ ماهیت خشن جنگ‌ها، مشوق‌های اقتصادی و انسانیت‌زدایی (dehumanization) [= قربانیان را پست‌تر از انسان معمولی تلقی کردن.] اما این‌ها پاسخ سوال من نبود. [چیزی که بیشتر از بقیه مرا اذیت می‌کرد، بحث سوگیری شناختی بود که در قسمت دوم، دایی‌جان‌ناپلئونیسم، دربارهٔ آن صحبت کرده بودم. به صورت خلاصه یعنی این که نمی‌توان با ارائهٔ چند عامل، کلیت یک مبحث را شناخت.]روی علمی قضیهمشخصاً جوابی که دنبالش بودم، باید چیزی کلی‌تر و علمی‌تر می‌بود. جست‌وجوهای من منتهی شد به کتابی تحت عنوان «Behave: The Biology of Humans at Our Best and Worst» از رابرت ام. ساپولسکی که سعی داشت ریشهٔ افکار و رفتار ما انسان‌ها را بکاود. موضوع اصلی‌ای هم که کتاب آن را مورد بررسی قرار داده، مسئلهٔ خشونت است. کتاب در نگاه اول و سطحی بیشتر در مورد نحوهٔ کارکرد مغز انسان و هورمون‌ها و ژنتیک انسان‌هاست ولی در انتهای هر فصل به زیبایی منشاء رفتار انسان را استنتاج می‌کند. [به نقطه‌ای می‌رسد که یکهو ناخودآگاه می‌گویید «پشمام!»] متنی که می‌خوانید، خلاصه‌ای از این کتاب است به همراه چند نکتهٔ تکمیلی.آبراهام مازلو (مزلو) در جایی گفته که «هنگامی که چکش به دست می‌گیریم، همه چیز شبیه میخ به نظر می‌رسد.» هنگامی هم که سعی در بررسی رفتار انسان‌ها داریم، با همین قضیه روبرو هستیم. اگر از یک زیست‌شناس منشاء خشونت را بپرسید، به شما خواهد گفت ژن یا هورمون. اگر از یک روان‌شناس بپرسید خواهد گفت تجربیات و عقده‌های کودکی و تفکر نابه‌هنجار. اگر هم از یک جامعه‌شناس بپرسید، خواهد گفت که دین، فرهنگ و سیاست انسان‌ها و رفتارشان را شکل می‌دهد. به صورت خلاصه، بحث منشاء رفتارهای انسانی، امری پیچیده است و از ترکیب این سه رویکرد قابل درک است؛ کتاب هم همین قضیه را مبنای بررسی خود قرار داده. کتاب را می‌توان در 10 بخش خلاصه کرد:1. مدل سه‌بخشی مغزیکی از بهترین روش‌ها برای بررسی عمل‌کرد کلیت مغز، استفاده از مدل سه‌بخشی است؛ که می‌گوید مغز انسان سه لایه دارد:هوش خزنده (Reptilian Brain): عمیق‌ترین لایهٔ مغز ما شبیه مغز خزندگان است. (در واقع پستانداران 300 میلیون سال پیش از خزندگان فرگشت یافته‌اند.) این بخش از مغز ما مسئول فرایندهای اتوماتیک بدن مانند تنظیم دما، تنفس، ضربان قلب و... است.هوش احساسی (Emotional Brain) یا سیستم لیمبیک: این بخش احساسات ما، مانند خشم، ترس، پیوند اجتماعی و... را کنترل می‌کند. سایر پستانداران، مانند سگ‌ها، هم هوش احساسی دارند و به همین علت است که ما موقعی که سگ‌ها ناراحت یا خوش‌حال هستند، این قضیه را متوجه می‌شویم.نئوکورتکس (Neocortex): از دیدگاه فرگشتی، جدید‌ترین بخشِ مغز ما، نئوکورتکس است که مسئول تفکر انتزاعی، ریاضی، حافظه، زبان، موسیقی، برنامه‌ریزی بلند‌مدت و... است. سایر پستانداران نیز نئوکورتکس دارند اما نئوکورتکس ما انسان‌ها به طرز قابل توجهی بزرگ‌تر است.توجه داشته باشید که این مدل (از نظر علمی) چندان دقیق نیست، اما به ما کمک می‌کند تا دید کلی‌ای از عمل‌کرد مغز داشته باشیم؛ در واقع مغز پیچیده‌تر از این حرف‌هاست که بتوان آن را به سه بخش کلی تقسیم کرد. شناخت کلی از بحث (که این مدل ما را در این راستا کمک می‌کند) در پاسخ دادن به پرسش اساسی ما کمک خواهد کرد.2. آمیگدال: مرکز ترس، اضطراب و خشونت در مغزآمیگدال از دو خوشهٔ بادام‌شکل در مغز انسان تشکیل شده که وظیفه‌اش، ایجاد احساس ترس است. یکی از مهم‌ترین مسئولیت‌های آمیگدال، تحریک انسان به مبارزه یا فرار کردن (هنگام مواجهه با تهدیدات) است. هنگامی که یک موش، مار یا سوسک می‌بینیم، معجونی از آدرنالین و کورتیزول در بدن ما ترشح می‌شود که وظیفه دارد به ما کمک کند تا از پس تهدید بر بیاییم. اگر آمیگدال به صورت مکرر تحریک شود، باعث بروز استرس مزمن می‌شود که خطرات جدی‌ای برای بدن ما دارد. (البته این تهدید لزوما مار و موش نیست، بلکه می‌تواند مالیات و قسط هم باشند!)اما نکته‌ای که در بحث ما اهمیت پیدا می‌کند، ارتباط آن با خشونت است. آزمایش‌ها نشان داده که تحریک آمیگدال در مغز انسان باعث ایجاد خشم و خوی تهاجمی به صورت ناگهانی می‌شود. حتی دیده شده که در افراد مبتلا به صرع، خارج کردن آمیگدال، خشونت را در این افراد کاهش داده. و حتی در جاهای دیگر هم ارتباط شدید بین آمیگدال و خشونت قابل توجه است؛ که معروف‌ترین مثال آن، مورد چارلی ویتمن است.چارلی ویتمن همسر و مادرش را با ضربات چاقو به قتل رساند، سپس به بالای برج دانشگاه تگزاس رفت و با یک رایفل 17 نفر دیگر را هم کشت و 31 نفر را زخمی کرد. نکتهٔ عجیب این ماجرا این بود که از دید اطرافیان چارلی یک فرد باهوش و خوش برخورد بوده. آی‌کیوی چارلی 138 بود که او را در صدک 99ام قرار می‌داد! او خوش برخورد و خوش قیافه هم بوده و رفتارش از کودکی نزد سایرین زبان‌زد بود. اما پس از ورودش به دانشگاه همه چیز شروع به تغییر کرد. دچار سردردهای مزمن شد و برخوردش با دیگران رنگ و بوی خشونت گرفت. او در اواخر زندگی‌اش حتی توانایی خوابیدن را نیز از دست داده بود. پس از آن حادثه، در یادداشت خودکشی‌اش اموالش را به مرکز سلامت روان بخشید و درخواست کرد که کالبدشکافی بر روی مغزش صورت بگیرد. پس از انجام کالبد شکافی مشخص شد که غده‌ای در ابعاد و اندازهٔ یک گردو، در حال فشردن آمیگدال مغزش بوده!3. کورتکس جلوییکورتکس جلویی (Frontal Cortex) که در پشت پیشانی شماست، وظیفهٔ برنامه‌ریزی بلند‌مدت، تصمیم‌گیری استراتژیک، تعدیل احساسات و مقاومت در برابر هیجانات (impulse) و... را داراست. به صورت خلاصه، کورتکس جلویی ما را مجبور می‌کند که کارهای سختِ درست را انجام دهیم!در دههٔ شصت میلادی، والتر میشل از دانشگاه استنفورد آزمایشی را انجام می‌دهد که به «آزمایش مارشملو» معروف می‌شود. در این آزمایش در برابر کودکان یک بشقاب با یک مارشملو قرار می‌دهند و به آن‌ها می‌گویند که اتاق را ترک می‌کنند و پس از پانزده دقیقه بازمی‌گردند، اگر خواستند می‌توانند مارشملو را بخورند ولی اگر مقاومت کنند، یک مارشملوی اضافی دریافت خواهند کرد. برخی از کودکان بلافاصله مارشملو را خوردند. میانگین صبر کردن کودکان 11 دقیقه بوده و حدود یک سوم کودکان توانستند 15 دقیقه دوام بیاورند. اما محققان تحقیقشان را متوقف نکردند و دهه‌های بعدی زندگی کودکان را نیز مورد بررسی قرار دادند. چیزی که مشاهده کردند حیرت‌انگیز بود؛ کودکانی که در برابر خوردن مارشملوها 15 دقیقه دوام آوردند (به عبارت بهتر توانستند خودشان را کنترل کنند و به عبارت بهترتر کورتکس جلوییِ قوی‌تری داشتند)، نمرهٔ SAT بهتری داشتند، به لحاظ اجتماعی موفق‌تر بودند و انعطافشان (از نظر ذهنی) بیشتر بوده.اما چه ارتباطی به بحث ما پیدا می‌کند؟ ارتباطش این است: در یک مقاله که توسط دانشگاه اوهایو در سال 2007 منتشر شد، نوشته شده بود که «در انسان‌ها، بسیاری از گزارش‌ها و بررسی‌ها ارتباط واضحی بین آسیب مغزی به کورتکس جلویی و افزایش رفتارهای خشن دیده شده. همچنین دیده شده که افرادِ تندخو، فعالیت کمتری در کورتکس جلویی (نسبت به میانگین) دارند.»ما دانستیم که خشونت در آمیگدال ایجاد می‌شود، اما می‌بینیم که کورتکس جلویی وظیفهٔ مهار کردن خشم را دارد. در بسیاری از درمان‌های خشم و استرس، از درمان شناختِ رفتاری (Cognitive behavioral therapy) استفاده می‌شود که عملکردش استفاده از فرایندهای منطقیِ کورتکس جلویی برای محدودکردن آمیگدال است.4. نورون‌ها و رشد مغز انساناز میان همهٔ حیوانات، رشد ما انسان‌ها پس از تولد از بقیهٔ حیوانات کندتر است. در آفریقا، حیوانات باید چند دقیقه پس از تولد روی پایشان باایستند وگرنه جان سالم به در نخواهند برد. اما برای ما انسان‌ها قضیه کمی متفاوت است، چرا که ما انسان‌ها تا 18 سالگی اختیار و مسئولیت کامل کارهایی که انجام می‌دهیم را نداریم! چرا انقدر طول می‌کشد؟ به این این علت که 18 سال متوسط زمانی‌ست که در آن انسان (حداقل به صورت حدودی) با محیط اطرافش تطبیق می‌یابد. قوانین و نُرم‌هایی که انسان آن‌ها را یاد می‌گیرد پیچیده و غامض است. آموختن توانایی پیداکردن آجیل برای سنجاب‌ها زمان‌بر نیست ولی یادگرفتن مهندسی مکانیک فرایندی زمان‌بر است. به عبارت بهتر، انسان‌ها تا اواسط دههٔ سوم زندگیشان به بلوغ فکری نمی‌رسند. اما فرایند بلوغ فکری چگونه صورت می‌گیرد؟ اینجاست که نورون‌ها وارد عمل می‌شوند.نورون‌ها نوعی سلول‌اند که توانایی ارتباط با یکدیگر را دارند. نورون‌ها به صورت مستقیم به یکدیگر متصل نشده‌اند، بلکه به واسطهٔ مواد شیمیایی که به آن‌ها نوروترنزمیتر گفته می‌شود با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند. هنگامی که یک نورون تحریک می‌شود (یعنی بار الکتریکی نورون به جای منفی، مثبت می‌شود)، نوروترنزمیتر را در فاصلهٔ بین دو نورون (که سینپس نامیده می‌شود) ترشح می‌کند. به عبارت ساده‌تر، سینپس‌ها نورون‌ها را به یکدیگر متصل کرده و نوروترنزمیتر‌ها پیام‌ها را منتقل می‌کنند. البته در واقع عملکرد نورون‌ها به این سادگی که گفته شد نیست، ولی برای مثال ما کافیست. مغز ما حدودا 86 میلیارد نورون دارد و هر نورون می‌تواند همزمان با 10 هزار نورون دیگر در ارتباط باشد.تا مدت‌ها تصور بر این بود که هنگام یادگیری چیزهای جدید، نورون‌ها سینپس جدید می‌سازند و ارتباطات جدید ایجاد می‌کنند، اما در سال 1949، یک روان‌شناس کانادایی به نام دونالد هِب تئوری جدیدی را مطرح کرد. تئوری او می‌گفت که برای یادگرفتن و به‌خاطرسپردن چیزهای جدید نیازی به ایجاد پیوند‌های جدید بین نورون‌ها نیست، بلکه اتفاقی که هنگام یادگیری صورت می‌گیرد، تقویت اتصالات موجود در مغز است. یعنی با تکرار و تمرین، اتصالات نورونی موجود تقویت شده و انجام دادن آن در دفعات بعدی راحت‌تر می‌شود.در حالت کلی با افزایش سن، کنترل ما بر خودمان، دانش و خردمان افزایش پیدا می‌کند. اما این به معنای بزرگ‌تر شدن مغز در طول زمان نیست، بلکه حتی با افزایش سن، تعداد نورون‌ها مغز ما کاهش می‌یابد! نوجوانان نورون‌های بیشتری دارند اما این نورون‌ها نامرتب، ناهماهنگ و ناکارآمدند. در بلوغ فکریِ مغز انسان، نورون‌های نامرتب هَرَس شده و نورون‌های مرتب و هماهنگ تقویت می‌شوند و این فرایند توسط ماده‌ای به نام مایِلین سرعت می‌یابد. مایلین، ماده‌ای چرب است که اطراف نورون‌های ویژه‌ای را گرفته و انتقال پیام میان آن‌ها سرعت می‌بخشد. [البته حرف‌های ارائه شده در این بخش بسیار ساده‌سازی شده‌اند و این عملکردها در واقعیت پیچیده‌تر از این حرف‌ها هستند.]اما ارتباط این گفته‌ها به بحث ما چه بود؟ با رشد مغز انسان‌، فعالیت کورتکس جلویی افزایش پیدا کرده و احساسات و واکنش‌های ما در هنگام خشم، ناراحتی و درد را تعدیل می‌کند. دلیل تغییر رفتار انسان‌ها با گذر زمان و افزایش سن هم همین است، افرادی که به بلوغ نرسیده‌اند واکنش‌های احساسی بیشتری به وقایع مختلف نشان می‌دهند در حالی که افراد بالغ (از نظر ذهنی) اهمیت چندانی به مسائل این‌چنینی نمی‌دهند.5. دوپامیندوپامین یکی از نوروترنزمیترهاییست که بالاتر به آن اشاره کردیم. به صورت خلاصه، دوپامین عامل سیستم پاداش و جزای مغز ماست. دوپامین چیزی که به ما حس رضایت و شادمانی می‌دهد و در واقع دلیل اصلی انجام‌دادن بسیاری از کارها توسط ما انسان‌هاست. برای مثال اگر گرسنه باشیم، خوردن غذا باعث ترشح دوپامین می‌شود. فهم دوپامین برای درک مود و انگیزه‌های انسان حیاتی‌ست. [اعتیاد هم ارتباط بسیار شدیدی به دوپامین دارد.]مقدار دوپامین ترشح شده در مغزمان ارتباط مستقیمی با انتظارتمان دارد. برای مثال، اگر شما سگتان را با یک بیسکوییت پاداش می‌دهید، با دادن دو بیسکوییت ترشح دوپامین در سگ را به شدت افزایش می‌دهید. برعکس این قضیه هم برقرار است، اگر پاداشی کمتر از آن‌چه که مورد انتظار است دریافت کنیم، ترشح دوپامینمان کاهش چشم‌گیری می‌یابد. اگر هم پاداش دریافتی ما با گذر زمان تغییری نکند، ترشح دوپامین ما رفته‌رفته کمتر و کمتر می‌شود؛ شاید به همین علت است که انجام‌دادن یک بازی خاص برای مدت‌زمان طولانی ما را خسته می‌کند.محققان چندین آزمایش با چند میمون و مقداری کشمش انجام دادند. آن‌ها به میمون‌ها آموختند که با ده بار فشار دادن یک اهرم، مقداری کشمش به عنوان پاداش دریافت می‌کنند. در ابتدا، دوپامین در بدن میمون‌ها هنگام دریافت کشمش ترشح می‌شد اما با گذر زمان اتفاق شگفت‌انگیزی افتاد. پس از چند بار که میمون‌ها به دریافت کشمش عادت کردند، زمان‌بندی ترشح دوپامین تغییر کرد. آن‌ها قبل از فشار دادن اهرم مقادیر قابل توجهی از دوپامین را ترشح می‌کردند، چرا که انتظار دریافت پاداش را داشتند. این به چه معناست؟ محققان از این قضیه این نتیجه را گرفتند که دوپامین سوخت اصلی انگیزه برای انجام‌دادن کارهای مختلف است. به عبارت دیگر، دوپامین تنها دربارهٔ شادی دریافت پاداش نیست، بلکه دربارهٔ شادیِ دست‌یابی به پاداشیست که احتمال رسیدن به آن بسیار بالاست!در مطالعهٔ آزمایش کشمش و میمون‌ها، رخداد عجیب دیگری نیز مشاهده شد. محققان آزمایش را تغییر دادند، به این صورت که با 10 بار فشار دادن اهرم، تنها 50٪ مواقع کشمش به میمون داده شود. در واقع پاداش ناپایدار شد. اتفاق عجیب این بود که ترشح دوپامین به طرز چشم‌گیری افزایش پیدا کرد. این پدیده می‌تواند دلیل اعتیادآور بودن قمار را توضیح دهد.مطالعهٔ دوپامین اهمیت فراوانی دارد، چرا که فهم انگیزهٔ انسان‌ها برای انجام دادن یک عمل به خصوص تنها و تنها با درک دوپامین قابل دریافت است. و جالب‌تر این که اثر دوپامین هنگام افسردگی و فعال‌شدن آمیگدال سرکوب می‌شود.6. هورمون‌ها: تستسترون، اوکسی‌توسین و استرسهورمون‌ها پیام‌رسان‌های شیمیایی‌ای هستند که از غدد مختلف بدنمان ترشح می‌شوند و وظیفه‌شان اثر گذاشتن بر روی مود، گرسنگی، سیستم تناسلی و... است.تستسترون: تستسترون (که با آن آشنا هستید) در مردان بیشتر از زنان است. تستسترون مستقیماً با خشونت ارتباط دارد. برای مثال، زندانیانی که خشن‌ترند، تستسترون بیشتری ترشح می‌کنند. البته این معنی «تستسترون = خشونت» نیست؛ تستسترون خشونت جدید ایجاد نمی‌کند، بلکه خشونت‌هایی که از قبل داشتیم را تشدید می‌کند. تستسترون می‌تواند با کاهش فعالیت در کورتکس جلویی و آمیگدال، احساس ترس را در ما کمتر کند و ما را وادار به واکنش‌های شدید‌تر و خطرناک‌تر بکند. به صورت خلاصه، تستسترون تمایل ما برای به دست آوردن و حفظ موقعیت را افزایش می‌دهد. مهندسی اجتماعی و افزایش سطح تستسترون می‌تواند انسان‌ها را وادار به انجام کارهای غیرعقلانی بکند.اوکسی‌توسین: از اوکسی‌توسین به عنوان هورمون عشق یا هورمون هم‌آغوشی (Cuddling) هم یاد می‌شود. پستانداران ماده، اوکسی‌توسین بیشتری نسبت به پستانداران نر دارند. این هورمون با دزهای بسیار بالا هنگام بارداری زنان ترشح می‌شود و نسبت بسیار شدیدی با «رفتار مادرانه» دارد. به صورت خلاصه، اوکسی‌توسین برای پیوند عاطفی ضروری‌ست. اما اوکسی‌توسین همواره به نفع ما عمل نمی‌کند. اوکسی‌توسین قوم‌مداری را در ما تقویت می‌کند. به عبارت دیگر، ما به گروه خودمان تعلق خاطر داریم ولی به گروه‌های دیگر مشکوکیم و با آن‌ها جانب‌دارانه و با تبعیض برخورد می‌کنیم.هورمون‌های استرس: هنگامی که آمیگدال را توضیح می‌دادیم، گفتیم که مسئولیت آمیگدال ایجاد حس «ترس و مبارزه» است. همچنین اشاره کردیم که تحریک متداوم آمیگدال می‌تواند به استرس مزمن منجر شود. اگر استرس کوتاه‌مدت باشد، می‌تواند فواید بسیاری برای ما داشته باشد؛ چرا که به ما کمک می‌کند تا از دست خرسی که به سمت ما حمله‌ور شده فرار کنیم! اما استرسی که امروزه تجربه‌اش می‌کنیم، استرس‌های کوتاه‌مدت نیست، بلکه چیزهایی مانند مالیات و ترافیک و کنکور و... است. و بدتر از همه این که فراری از این‌ها نیست، ما خواه ناخواه مجبور به مواجهه با این‌ها هستیم. اگر هورمون‌های استرس برای مدت زیادی در بدن ما بمانند، می‌توانند آثار مخربی داشته باشند؛ تضعیف سیستم ایمنی بدن، افزایش خطر ابتلا به بیماری و عفونت، افزایش فشار خون و ابتلا به دیابت و ام‌اس. اما استرس چه ربطی به بحث ما پیدا می‌کند؟ ربطش در این است که استرس عملکرد تعدیلی کورتکس جلویی، در برابر آمیگدال را دچار اختلال می‌کند و این بدان معناست که تصمیمات احمقانه و واکنش‌های ناگهانی ما، که گام‌های ابتدایی خشونت‌اند، در هنگام استرس تشدید می‌شوند. اما این تمام ماجرا نیست.آزمایش‌ها به ما نشان می‌دهد که میزان ترشح هورمون‌های استرس، ارتباط بالایی با سطح [طبقه] اجتماعی افراد دارد. آزمایشی روی میمون‌ها صورت گرفته که نشان می‌دهد هر چه یک میمون در توالی اجتماعیِ قبلیه‌اش پایین‌تر باشد، سطح هورمون‌های استرس در وی بسیار بالاست و همهٔ کاستی‌های مربوط به سلامتی (که بالاتر شمردیم) در آن‌ها دیده می‌شود. البته آزمایشی که روی میمون‌ها صورت گرفت یک استثنا هم دارد؛ نر ‌آلفا. نر آلفا (یعنی نری که بالاترین مرتبهٔ اجتماعی را دارد) هم سطح استرسش به اندازهٔ میمون‌های پایین‌ترین طبقه، بالاست. چرا؟ شاید به این دلیل که بیشتر وقتش را درگیر جنگیدن با سایر نرها (که قدرتش را تهدید می‌کنند) و حفظ شرکای جنسی‌اش (از سایر نرها) است؛ که کار پر استرسی‌ست. ما انسان‌ها اغلب اوقات فکر می‌کنیم که افراد طبقات بالاتر، استرس و دغدغهٔ بیشتری دارند، ولی تحقیقات نشان می‌دهند که معاونان بیشتر از رؤسا استرس دارند! اما این هم تمام ماجرا نیست!استرس، میزان Displacement Aggression (= خشونت نابجایی؟ نزاع طبقاتی؟) را نیز افزایش می‌دهد. آزمایشی که روی میمون‌ها صورت گرفت، نشان داد که اگر میمون‌ها سطح استرس بالایی داشته باشند، با طبقات پایین‌تر از خود رفتار خصومت‌آمیز می‌کنند. 50٪ نزاع بین میمون‌ها در این دسته قرار می‌گیرد! و نکتهٔ جالب توجه‌تر این است که این روش کاراست! به این معنا که نزاع طبقاتی سطح استرس میمون‌ها را کاهش می‌دهد! هنگامی که رشد اقتصادی سیر معکوس به خود می‌گیرد، نرخ همسر آزاری و کودک آزاری افزایش قابل توجهی پیدا می‌کند.7. خردسالی، کودکی و محیط اطراف ماما حتی پیش از این که متولد شویم، تحت تاثیر محیط اطرافمان هستیم. هنگامی که یک مادر باردار استرس می‌گیرد، نوزاد درون رحم نیز همان استرس را تجربه می‌کند و آن کودک، در هنگام بلوغ، مستعد اضطراب و افسردگی خواهد بود. حتی شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد مادرانی که هنگام قحطی باردار بوده‌اند، کودکانی را زاییده‌اند که نرخ چاقی، دیابت و اسکیزوفرنی در آن‌ها به شدت زیاد بوده. پس از زایمان نیز این تاثیر‌پذیری از محیط ادامه دارد و ما این مورد را در دههٔ پنجاه میلادی متوجه شده‌ایم؛ این که نوزاد، پس از تولد، به توجه، محبت و مراقبت هم نیاز دارد، نه صرفاً غذا و سرپناه.ناملایمات دوران کودکی، اثرات منفیِ ماندگار و گوناگونی دارد. ناملایمات کودکی، طیف وسیعی از رخدادها را در بر می‌گیرد؛ مانند سوء استفاده، مورد بی‌توجهی قرار گرفتن، شاهد خشونت بودن و غیره. هر چه میزان این ناملایمات بیشتر، احتمال ابتلا به استرس مزمن و افسردگی هم بیشتر. [و دیدیم که استرس عملکرد کورتکس جلویی را دچار اختلال می‌کند و این یعنی افزایش برخوردهای ناگهانی و احساسی و افزایش خشونت.] البته توجه داشته باشید که اثر ناملایمات کودکی حتمی نیست؛ به این معنا که شما می‌توانید ناملایماتی را در کودکی تجربه کرده باشید ولی در مهار کردن استرس و خشونت عملکرد خوبی داشته باشید.8. وَراژن‌شناسی: تاثیر محیط بر ژن انساندر فرهنگ عامه‌پسندِ ما، ژن‌ها به نوعی با جبرگرایی مترادف‌اند؛ برای مثال، هنگامی که یک فرد باهوش یا زیبا می‌بینیم، می‌گوییم که هوشمندی و یا زیبایی در ژن آن‌هاست. اما آیا در واقعیت، این نسبت به این اندازه صفرویکی است؟ با این که بسیاری از خصلت‌های ما، مثل رنگ چشم، مو، پوست ما ریشه در ژن ما دارند، اما بسیاری از خصلت‌های دیگر ما ریشه در ژن ما ندارند، بلکه صرفاً از آن اثر می‌پذیرند. به عبارت بهتر، ژن‌های ما اثرگذارند، ولی تعیین‌کنندهٔ قطعی نیستند.ژن‌های ما از رشته‌های طولانی DNA تشکیل شده‌اند. DNA ما همانند کدی‌ست که با چهار حرف A, G, T, C که به آن‌ها نوکلئوتید گفته می‌شود، نوشته شده و این کد همانند نقشه‌ایست که طریقهٔ تشکیل پروتئین‌ها را، که اجزاء اصلی سازندهٔ بدن ما هستند، نشان می‌دهد. پروتئین‌ها پوست، مو و اعضای بدن ما را تشکیل می‌دهند و نوروترنزمیترها و هورمون‌ها هم از پروتئین‌ها ساخته می‌شوند. DNA چگونه به پروتئین تبدیل می‌شود؟ به این صورت که بخش‌هایی از DNA به مولکول‌های کوچک‌تر و فرزتری به نام RNA کپی می‌شوند و این RNAها فرایند تبدیل به پروتئین را تسریع می‌کنند. اما سلول‌های ما از کجا می‌فهمند که کی و کجا را کپی کنند؟ نوع دیگری از پروتئین که به آن فاکتور رونویسی (Transcription Factor) گفته می‌شود، کل فرایند تشکیل پروتئین را تنظیم می‌کند. ما حدود 2600 فاکتور رونویسی داریم که به صورت یک کلید «خاموش/روشن» برای ژن‌های مشخص کار می‌کنند و با این کار، پروتئین‌های گوناگون تولید می‌شوند. [پیچیده شد! بار دیگر مرور می‌کنیم. DNAها به کمک RNAها و با کمک فاکتورهای رونویسی به پروتئین تبدیل می‌شوند.] اما چه چیزی فاکتورهای رونویسی را کنترل و تنظیم می‌کند؟ محیط! در نگاه اول باورنکردنی به نظر می‌رسد، ولی واقعیت امر این است که این که در چه محیط و چه شرایطی قرار می‌گیریم، بر پروسه‌های ژنتیکی ما تاثیر می‌گذارد.فرهنگ عامه‌پسند همیشه به ما گفته که هر چیزی ژن مخصوص خودش را دارد، ولی دانش به ما می‌گوید که یک ژن، در شرایط مختلف می‌تواند اثرات مختلفی داشته باشد. برای مثال ژنی به نام 5HTT وجود دارد که وظیفه‌اش حذف سرتونین از سیناپس‌های ماست و به نظر می‌رسد که گونه‌ای از این ژن احتمال ابتلا به افسردگی را افزایش می‌دهد؛ اما (و این اما بسیار در بحث ما مهم است) فقط در انسان‌هایی که در کودکی و خردسالی آسیب روحی (trauma) دیده‌اند.در بسیاری از موارد، صدها و هزاران ژن، به صورت هم‌زمان، بر یک خصلت به‌خصوص در ما (مانند قد) تاثیر می‌گذارند. ژن 5HTT نمونهٔ کمیابی از ژن‌هاییست که می‌توان اثر آن به صورت جداگانه و ایزوله شده مطالعه کرد.لبّ کلام این بخش، این است که با این که ژن‌ها نقش کلیدی‌ای دارند، اما تمام ماجرا در ژنتیک ما خلاصه نمی‌شود و اثرات محیطی را هم باید در نظر گرفت.9. ژن‌ها چگونه فرگشت می‌یابند؟ انتخاب طبیعی، انتخاب جنسی و زیست‌جامعه‌شناسیحال بیایید یک قدم به عقب برگردیم؛ چه می‌شود که ما دسته‌ای از ژن‌ها را داریم و دسته‌ای دیگر را نه؟دلیل نخست، انتخاب طبیعی‌ست که به آن «فرگشت ژنتیکی» هم گفته می‌شود. پروسهٔ انتخاب طبیعی را می‌توان با مثال معروف زرافه توضیح داد؛ به این صورت که زرافه‌هایی که گردن کوتاهی داشتند، نمی‌توانستند از برگ درختان تغذیه کنند و زودتر نابود می‌شدند. به همین علت گونه‌ای که گردن دراز‌تر (بخوانید =ژنِ گردنِ درازتر) داشته، پیروزِ نبردِ انتخاب طبیعی بوده.دلیل دوم، انتخاب جنسی است. به این معنا که ممکن است چیزی نرها و ماده‌ها را به هم جذب کند که با انتخاب طبیعی در تضاد و تناقض باشد. برای مثال، پرهای طاووس؛ پرهای طاووس نر برای طاووس ماده جذابند، ولی آن را به طعمه‌ای آسان برای حیوانات درنده تبدیل می‌کند.اما این دو دلیل، همهٔ ماجرا نیستند. رشتهٔ جدیدی از مطالعات با نام زیست‌جامعه‌شناسی، به ما می‌گوید که فرگشت ژن‌های ما تنها تحت تاثیر مسائل مادی و فیزیکی نیست، بلکه از خوی حیوانی ما هم تاثیر می‌پذیرد.اولین نمونهٔ خوی حیوانی که مطالعه شده، با نام Competitive Infanticide شناخته می‌شود؛ ترجمه‌اش می‌شود نوزاد‌کشیِ رقابتی. میمون‌های دم‌بلند خاکستری به صورت گروهی و با روش «نر آلفا» زندگی می‌کنند. نر آلفا، که راس هرم قدرت در گروه است، به صورت میانگین 27 ماه در راس می‌ماند و پس از آن، نر دیگری که قدرت‌مند‌تر است جای او را می‌گیرد. حال تصور کنید که یک نر آلفا کنار زده شده و نر آلفای جدیدی بر سر کار آمده. هر نوزادی که در دور و برش می‌بیند متعلق به او نیست و ماده‌هایی هم که نوزاد به دنیا آورده‌اند، تخم‌گذاری نمی‌کنند. پس نر آلفای جدید دست به کشتار نوزادهایِ نر آلفای قبلی می‌زند. ماده‌هایی که به پرستاری از این نوزادها مشغول بودند، دوباره شروع به تخم‌گذاری می‌کنند و نر آلفای جدید، صاحب نوزادهایی جدید (که از خون خودش است) می‌شود. نوزادکشیِ رقابتی تا کنون در 119 گونهٔ دیگر هم مشاهده شده، مثل شیرها و اسب‌های آبی. حتی مشاهده شده که شامپانزه‌های ماده هم نوزاد‌های ماده‌های غریبه را می‌کشند. [اینجا شباهت قابل توجهی با آن چیزهایی که در ابتدای پادکست گفتم مشاهده می‌کنید!]حال بیاییم به رفتار دیگری بپردازیم. از دیدگاه زیست‌جامعه‌شناسی گونه‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند: Pair-bonding (جفت‌پیوندی) و Tournament (رقابتی؟)در حیوانات Pair-bonding، نر و ماده اکثراً تک‌همسرند و نر پس از به دنیا آمدن فرزندان از آن‌ها مراقبت می‌کند. اما در حیوانات Tournament، هر ماده تنها از فرزندان خودش مراقبت می‌کند و در کمال تعجب، تنها 5٪ از نرها تولید مثل می‌کنند! [چرا که نرهای قدرت‌مند مالک ماده‌ها هستند.]در حیوانات Pair-bonding نر و ماده شباهت بسیار زیادی به هم دارند؛ سایز یکسان، وزن یکسان و ظاهر یکسان دارند. ولی در حیوانات Tournament نر و ماده اختلافات بسیاری در ظاهر دارند؛ نرها ابعاد بزرگ‌تری دارند و شباهت ظاهری‌شان به ماده‌ها کم است. برای مثال در شیرها اختلاف بین نر و ماده بسیار مشهود است درحالی که در قوها، تشخیص نر از ماده دشوار است. و نکته‌ای که جالب توجه است، این است که ما می‌توانیم از ظواهر حیوانات به اطلاعات عمیقی از شیوهٔ زندگی آن‌ها دست پیدا کنیم.و این قضیه ما را به سوال اساسی [که احتمالاً در ذهن شما هم هست] می‌رساند: انسان‌ها Pair-bonding هستند یا Tournament؟ با نگاهی به فیزیک بدنی‌مان، مردان به صورت میانگین 10٪ بلند‌تر و 20٪ سنگین‌تر از زنان هستند. این بدان معناست که ما انسان‌ها به صورت کامل Pair-bonding نیستیم ولی اختلافمان به اندازهٔ حیوانات Tournament هم نیست. ما در جایی بین این دو قرار داریم. این امر شاید بتواند دلیل بسیاری از اختلافات ما انسان‌ها در روابط و ازدواج را توجیه کند.10. «ما» در برابر «آن‌ها»در بسیاری از گونه‌های حیوانی، الگوی مشخصی از تخاصم نسبت به غریبه‌ها وجود دارد. برای مثال شامپانزه‌ها و بابون‌ها گاهاً در برخورد با اعضای گروه‌های دیگر آن‌ها را می‌کشند. تاریخ ما انسان‌ها سرشار است از این مدل تقسیم‌کردن‌ها. برای مثال در فاجعهٔ هولوکاست، «آن‌ها» همان یهودیان و قبطی‌ها و دگرباشان و... بودند. اریک هافر (که جنبش‌های بزرگ را مورد بررسی قرار داده) دربارهٔ نازیسم گفته:جنبش‌ها و انقلاب‌های بزرگ می‌توانند بدون اعتقاد به خدا و نیکی گسترش یابند، اما بدون اعتقاد به اهریمن هرگز.چیزی که ناامید‌کننده‌ است، وجود پایه‌ای زیست‌شناختی برای سوگیری نژادی و جنسی‌ست. تحقیقات به ما نشان داده که هنگام دیدن چهرهٔ انسان‌ها از نژاد‌های دیگر، در عرض 50 میلی‌ثانیه، آمیگدالِ مغز ما فعال می‌شود. به صورت مشابهی مغز ما جنس مخالف و طبقات دیگر را هم به عنوان خطر در نظر می‌گیرد. همواره یک دسته «ما» در برابر «آن‌ها» قرار دارد.روان‌شناسی به نام سوزان فیسک «مدل محتوای کلیشه (Stereotype content model)» را ابداع کرده که به زیبایی به ما نشان می‌دهد که ما دیگران را چگونه دسته‌بندی می‌کنیم. این مدل به ما می‌گوید که ما انسان‌ها را بر اساس دو ویژگی و بُعد تقسیم می‌کنیم: ملایمت (warmth) و رقابت (competence). ملایمت و گرمی یعنی این پرسش که «آیا این آدم‌ها به من ضرر می‌رسانند یا کمکم می‌کنند؟» و رقابت هم یعنی این پرسش که «این‌ها چقدر در رسیدن به چیزها موفق عمل می‌کنند؟»با این اوصاف برخورد کلیشه‌ای ما با دیگران (همان «آن‌ها») در چهار دسته جای می‌گیرد. دستهٔ اول افرادی هستند که ملایمت چندانی ندارند ولی از نظر رقابت بسیار قوی‌اند؛ این‌ها همان افراد ثروت‌مند، یهودیان و چشم‌بادامی‌ها هستند. ما در برابر این افراد احساس «حسادت (envy)» می‌کنیم. دستهٔ دوم افرادی هستند که هم ملایمت کمی دارند هم رقابت کمی: مانند فقرا، انسان‌های بی‌خانمان. ما در برابر این افراد احساس «انزجار و نفرت (disgust)» داریم. دستهٔ سوم افرادی هستند که ملایمت بالایی دارند ولی از نظر رقابتی عقب‌اند؛ مانند کهن‌سالان و افراد ناتوان جسمی. ما در برابر این افراد احساس «ترحم (pity)» داریم. و دستهٔ چهارم افرادی هستند که هم ملایمت بالا و هم رقابت بالایی دارند، این افراد همان کسانی هستند که با عنوان «ما» می‌شناسیم. ما در برابر این افراد، احساس «افتخار (pride)» داریم.هنگامی که تنفر، خصومت و خشونت بین دو یا چند گروه وجود دارد، به احتمال خیلی بالا تنها مقصر اصلی وجود احساس حسادت و نفرت است که از یک چیز ناشی می‌شود: نبود ملایمت. برای مثال در هنگام انقلاب فرهنگی چین که در دههٔ 60 میلادی رخ داد، طبقهٔ الیت روشن‌فکر، هنرمند و مذهبی در ملاء عام تحقیر می‌شدند و به سمت اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده می‌شدند. یا در آلمان نازی، یهودیان مورد «حسادت» و «نفرت» بودند و بهانه هم مشکلات اقتصادی آلمان بود و کتاب «نبرد من» هیتلر.هنگامی که با دشمنانمان رودررو می‌شویم، احساس «انزجار و نفرت» داریم. انزجار یعنی چه؟ انزجار احساسی است که هنگام فعال شدن بخش اینسولا (insula) حس می‌کنیم. هنگامی که غذای فاسد‌شده می‌خوریم و عکس انسان‌های معتاد و بی‌خانمان را می‌بینیم، غدهٔ اینسولای مغزمان فعال می‌شود. انزجار و نفرت می‌تواند توسط پروپاگاندیست‌ها هم مورد سوء استفاده قرار بگیرد؛ برای ساختن تفرقه، نفرت و خشونت علیه یک گروه خاص. [یک راه ساده برای این کار هم تشیبه انسان‌ها به حیوانات موزی‌ست. برای مثال، یهودیان به موش، اقلیت توتسیِ روهاندا به سوسک و فرانسوی‌ها به قورباغه تشبیه شده‌اند.]بحث کتاب با این نکته به پایان می‌رسد: ما همان‌طور که می‌توانیم احساس نفرت و انزجار را علیه گروه‌های مختلف ایجاد کنیم، می‌توانیم احساس هم‌بستگی و محبت را هم در میان گروه‌ها ایجاد کنیم. روش‌های مختلفی برای این کار وجود دارد. برای مثال یک روش، فردی‌سازی (که ترجمهٔ نادرستی برای individuation می‌باشد) است. مردم «ما» را به عنوان مجموعه‌ای از افراد می‌بینند در حالی که «آن‌ها» را به عنوان یک هجمهٔ همگنِ خطرناک. [«اون‌ها همشون عین همن!» در برابر «آدما که همه مثل هم نیستن!»] برای مقابله با این قضیه، باید تمرین کنیم تا افرادِ گروه‌های دیگر را به صورت یک «شخصِ مجزا» ببینیم.روش دیگری به نام «نظریهٔ تماس (Contact Theory)» هم وجود دارد که به ما می‌گوید که تماس درست و به‌موقع بین گروه‌های مختلف می‌تواند سوگیری‌های نژادی را کم‌رنگ‌تر کند. شرط کارکرد این قضیه (همان درست و به‌موقع بودن)، برخورد عادلانه و برابر با افراد هر دو گروه است. هم‌چنین این گروه‌ها نباید با هم رقابت داشته باشند، بلکه دست در دست هم برای رسیدن به یک هدف و خیر مشترک حرکت کنند. یک مطالعه در سال 2003 نشان داده که بازیکنان ورزش‌های تیمی (که هم افراد سفید‌پوست دارند و هم افراد سیاه‌پوست) سوگیری نژادی کمتری نسبت به بازیکنان ورزش‌های انفرادی (مانند شنا و دو) دارند.حتی مواردی از مصالحه در وسط میدان جنگ هم گزارش شده، که معروف‌ترینش «صلح کریسمس 1914» در زمان جنگ جهانی اول است. هنگامی که سربازان آلمانی، فرانسوی و بریتانیایی، به صورت خودجوش تصمیم به صلح گرفتند، از سنگرهای یکدیگر رد شدند، جنازه‌های یکدیگر را تشییع کردند، غذا و یادگاری مبادله کردند، با هم سرود خواندند و با هم فوتبال بازی کردند.این پایان خلاصهٔ کتاب بود. کتاب رفتار انسان را از دیدهای مختلفی مورد بررسی قرار داده. شاید بتوان یک نتیجه از این کتاب گرفت و این نتیجه چیزی نیست جز این که «انسان‌ها مستعد خشونت‌اند و چیزی که به آن می‌گوییم خوی حیوانی، در ما هم هست.» و عوامل محیطی، آموزش، ناملایمات شخصی (به ویژه در دوران کودکی)، رسانه‌ها و آداب و رسوم ما تاثیرات به‌سزایی بر این خشونت دارند. اینجاست که می‌بینیم یک اندیشهٔ ساده می‌تواند به کشتار میلیون‌ها انسان بینجامد. ولی این پایان ماجرا ما نیست.ریتم صفرچیزهایی که از این به بعد قصد گفتنشان را دارم، اثبات آکادمیک و علمی‌ای برایشان ندارم ولی چیزهایی هستند که عمیقاً به آن‌ها باور دارم. بگذارید با مثال شروع کنم. مارینا آبراموویچ یک پرفرومنس اکتور صرب است. او در سال 1974 پرفورمنسی به نام «ریتم صفر» را اجرا کرد که در آن به مدت شش ساعت همانند شیء‌ای بی‌حرکت در جای خود ایستاده بود و دیگران آزاد بودند هرکاری که می‌خواستند با او بکنند. او حتی 72 وسیله (مانند گل، آب، چاقو، سیم، زنجیر، تیغ و...) هم روی میز قرار داده بود. دیگران می‌توانستند به هر طریقی که شده هر کاری که می‌خواهند با او بکنند و او واکنشی نشان نخواهد داد و مسئولیت هر چیزی را می‌پذیرد. نکته‌ای که وجود داشت این بود که این ابزارها در دو دسته بودند، دسته‌ای از آن‌ها ابزارهای لذت بودند و دسته‌ای دیگر ابزارهای شکنجه. حتی یک اسلحهٔ پر نیز روی میز بود! تماشاگران با دادن یک رز یا یک بوسه آغاز کردند. آغاز این پرفورمنس بسیار عادی و رقیق بود. یکی او را چرخاند، یکی دستش را بلند کرد، یکی شروع به لمس اندام‌های بدنش کرد. تا این که در ساعت سوم، تیغ‌های همان رز را به شکمش فرو کرده بودند و همهٔ لباس‌هایش را با تیغ بریده بودند. در ساعت چهارم، همان تیغ‌ها شروع به بریدن پوستش کردند. یکی گردنش را با تیغ زخم کرده بود تا بتواند خونش را بمکد. تعرض‌های جنسی گوناگونی بر او صورت گرفت ولی او کماکان به نقش خودش ادامه می‌داد. در انتها اسلحهٔ پر به سمت سر مارینا نشانه رفته بود و او را مجبور کرده بودند تا با دستانش تفنگ را به سمت سرش نگه دارد. آبراموویچ بعدها گفت که اگر به خواست مخاطب بود، می‌توانستند او را بکشند. پس از شش ساعت که اجرا به اتمام رسید، مارینا شروع به راه رفتن کرد و همهٔ کسانی که در اطرافش بودند شروع به فرار کردند. او بعدها گفت هنگامی که به اتاقش در هتل برگشت دید که دسته‌ای از موهایش سفید شده‌اند.چیزی که من به شخصه از این پرفورمنس برداشت می‌کنم این است: آدم‌ها به تدریج به چیزهای مختلف عادت می‌کنند. ما دوست داریم برای این که صلح ظاهریمان را حفظ کنیم، ناراحتی‌ها را تحمل کنیم. ما به دیدن اخبار بد مربوط به سوریه و افغانستان و ... عادت کرده‌ایم. شاید سوختن کلیسای نتردام جنجال زیادی بیافریند، ولی دیگر کسی دلش به حال کودکان افغان نمی‌سوزد. ما به چیزهای مختلف عادت می‌کنیم و درست در زمانی که انتظارش را نداریم، همان چیزها به «نُرم» تبدیل می‌شوند. یک بار اتفاق می‌افتد، دو بار اتفاق می‌افتد، باز هم اتفاق می‌افتد تا این که به آن عادت کنیم. ما موقعی که به چیزی عادت می‌کنیم دیگر حضورش را حس نمی‌کنیم. انسان‌ها موجوداتی تطبیق‌پذیرند و این عادت کردن هم جزوی از همین فرایند است. خوب و بد هم ندارد، ما به همه‌چیز عادت می‌کنیم. به چالش کشیدن خودمان و افکارمان وحشت‌ناک به نظر می‌رسد، پس سعی می‌کنیم در حاشیهٔ امنِ افکار ناقصمان پنهان شویم.اگر بخواهم هم مطالب علمی گفته‌شده و هم مطالب ثانویهٔ خودم را در یک یا چند جمله خلاصه کنم، می‌شود این:انسان‌ها بد می‌شوند، البته به تدریج. انسان‌ها عادت می‌کند حتی به ظلم.احتمالاً این جواب سوالات من در ابتدای این قسمت بود.موسیقی‌ای که در انتهای پادکست قرار داده شده، لالایی‌ای‌ست که کیهان کلهر [یک کرد] در اکتبر 2019، در رویال هال لندن، به کودکان جنگ‌زدهٔ سوری تقدیم کرد. و هنگامی که من [یک ترک] آن را شنیدم، به این فکر فرو رفتم که آیا روزی خواهد رسید که دیگر «ما» و «آن‌هایی» نباشد و همهٔ ما به یک اندازه «انسان» باشیم؟</description>
                <category>بهراد ایکس</category>
                <author>بهراد ایکس</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 08:46:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>