<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهروز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@behrouz</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 07:45:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1986/avatar/q6M4Qp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهروز</title>
            <link>https://virgool.io/@behrouz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاسخ جنگ یا گریز</title>
                <link>https://virgool.io/@behrouz/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-qwj7xayfd68e</link>
                <description>اگر پست های قبلی رو نخوندید بهتون پیشنهاد میکنم حتما بخونید. مطالب پشت سر هم و به هم مرتبط هستند https://virgool.io/@behrouz/نیست-ولی-هست-قسمت-دوم-s9ngzj373f8f سکانس اول: تو خیابون دارید راه میرید یه دفعه یه موتوری میپیچه جلوتون. سکانس دوم: شما چند متر اونورترید و موتوریه هم دور شده. تند تند نفس میکشید و ضربان قلبتون هم رفته بالا.فاصله بین این دو سکانس شاید چند لحظه باشه،‌ خیلی کمتر از زمانی که بتونید خطر رو تشخیص بدید و بهش فکر کنید که چه عکس‌العمل متناسبی رو اتخاذ کنید.  معمولا بعد از سکانس دوم شما متوجه میشید که خطری بوجود اومده و الان رفع شده.ولی شما عکس العمل نشون دادید. چه چیزی باعث این عکس‌العمل غیر ارادی میشه؟ این پاسخ یا عکس‌العمل به «پاسخ جنگ یا گریز» (Flight or Fight Response) معروفه. مکانیزم دفاعی که از بدو تولد تو همه‌ی آدما و حیوانات برای مواجهه با خطر وجود داره. حالا خطر هرجایی میتونه معنی متفاوتی داشته باشه، صرفا منظور فقط اینکه کامیون بخواد از روتون رد شه یا یه دفعه یه پلنگ مثلا بپره جلوتون نیست. هر موقعیت استرس زایی میتونه به این عکس‌العمل ناخودآگاه و غیرارادی  منجر بشه. طبق تعریف کلی در مواجهه با خطر شما یا میجنگید یا فرار میکنید تا از خطر دور شین. اجازه بدین اتفاقی که تو بدنتون میفته که عکس‌العمل نشون بدید و به طور خلاصه با هم مرور کنیم تا بعد به دلایل اینکه چرا در موردش دارم مینویسم بپردازیم.سکانس اول: تو خیابون دارید راه میرید یه دفعه یه موتوری میپیچه جلوتون. چشمتون موتور رو میبینه و یک پیغام میفرسته به مغزتون. به طور خاص این پیغام رو به یه قسمتی از مغز میفرستند به اسم آمیگدالا (Amygdala). آمیگدالا و هیپوتالاموسآمیگدالا وظیفه‌ش پردازش احساساته، تصویر دریافتی از چشم رو پردازش میکنه و میبینه که اوه اوه خطرناکه موقعیت. بعد از اینکه تشخیص داد خطر در کمینه، یه پیغام میفرسته به همسایه‌ش تو مغز به اسم هیپوتالاموس‌(Hypothalamus) که آقا خطرررررررررر خطررررررررررررر دست بجنبون.هیپوتالاموس یه جورایی شبیه مرکز فرمان بدنه که با یه سری سیستم خودکار عصبی با اعضای بدن در ارتباطه. ارتباطی که باعث میشه اتفاقات غیر ارادی مثل نفس کشیدن، خونرسانی، تپش قلب و ... بالاخره یه جایی بهشون میگه کار کنین و کنترلشون کنه دیگه؟ اون هیپوتالاموسه.سیستم خودکار عصبی مذکور دو بخش داره:۱ - دستگاه عصبی سمپاتیک که مثل پدال گاز میمونه تو ماشین. دستور پاسخ جنگ یا گریز رو به بدن میده و انرژی زیادی رو هم تولید میکنه که بتونین استفاده کنین در مواقع خطر. ۲ - دستگاه عصبی پاراسمپاتیک که مثل ترمز میمونه که وقتی خطر رفع شد بدن رو آروم میکنهبعد از اینکه آمیگدالا هوار میزنه که خطر خطر... هیپوتالاموس دستگاه عصبی سمپاتیک رو فعال میکنه به این صورت که یه دستور میفرسته به غدد آدرنال (فوق کلیوی) که دست بجنبونین، کاری کنین، وقت تنگه. اون غدد عزیز هم به محض دریافت دستور میان آنرنالین (اپینفرین) ترشح میکنن. آدرنالین تولید شده با خون سریع به همه‌ی بدن میرسه و باعث یه سری تغییرات میشه.تپش قلب میره بالا که خون بیشتری به ماهیچه ها پمپاژ بشه. ضربان قلب و فشار خونتون میره بالا. تند تر نفس میکشید و اکسیژن بیشتری به بدنتون وارد میشه. دریچه های شُش‌تون بازتر میشن و اکسیژن بیشتری جذب میکنن. در نتیجه اکسیژن بیشتری به مغزتون میرسه و هوشیارتر میشید. همچنین قدرت بینایی و شنواییتون هم افزایش پیدا میکنه. آدرنالین همچنین قند خونتون (گلوکز) رو هم افزایش میده و با استفاده از چربی های ذخیره‌ی بدنتون انرژی مورد نیاز برای مقابله با حادثه رو تامین میکنه.هیپوتالاموس همچنین یه سیستم دیگه رو هم فعال میکنه یه اسم محور HPA‌. اگر سیستم سمپاتیک رو مثل پدال گاز در نظر بگیریم محور HPA کارش اینه که مادامی که خطر رفع نشده اون پدال رو پایین نگه داره و گاز بده. برای این کار طبق یه سری انفعالات و سلسله دستورات هورمونی ترشح میشه به اسم کورتیسول (cortisol) که باعث میشه بدنتون تو اون حالت بمونه.سکانس دوم: شما چند متر اونورترید و موتوریه هم دور شده.وقتی خطر رفع شد و آدرنالین کم شد، دستگاه عصبی پاراسمپاتیک  فعال میشه که  سطح کورتیسول رو میاره پایین و باعث میشه به جای گاز، ترمز بیاد تو بازی.فاصله‌ی بین این دو سکانس به اندازه‌ای کمه که قبل از اینکه شما خودآگاه متوجه خطر بشید اتفاق میفته. مثال موتور به کارمون نمیاد تو ادامه‌ی بحث در مورد هیپنوتیزم ولی برای توضیح پدیده مثال خوبیه. عکس‌العمل شما به صورت ناخودآگاه بوده. یعنی مکانیزمی ایجاد شده که مغزتون بدون اینکه شما هوشیارانه و خودآگاه تصمیم بگیرید کارش رو انجام داده. از شما هم اجازه نگرفته و هیچوقت هم از شما اجازه نمیگیره. برای دفاع از شما بدون اجازه‌ی شما دفاع میکنه.اگر شما نمیتونید در برابر کارهای ناخودآگاه کاری کنید و خود به خود اتفاق می‌افته، آیا به نظرتون میشه یه جورایی شرایط ذهنی رو آماده کرد جوری که شما به یک تلقین به صورت ناخودآگاه پاسخ بدید؟اگر بتونیم این کار رو انجام بدیم و پاسخ های ناخودآگاه رو پرورش بدیم، چقدر میتونه تو زندگیمون تاثیر بذاره؟فرض کنید شما یک عادت بد دارید. مثلا سیگار میکشید، غذا که میخورید ناخودآگاه دلتون سیگار میخواد. چی باعث میشه که دلتون سیگار بخواد؟ اگر بتونیم این پاسخ ناخودآگاه رو عوض کنیم چی؟ پرنده ترس نداره. اگر شما  فوبیای پرنده دارید و وقتی پرنده میبینید ناخودآگاه دلتون خالی میشه و میترسید...  چی میشه اگر بتونیم این پاسخ رو عوض کنیم؟اگر بتونیم پاسخ های ناخودآگاه رو پرورش بدیم چی؟ چه ایده ‌هایی دارید؟ به نظرتون چه کارایی میشه کرد؟ به دنیای زیبای هیپنوتیزم خوش اومدید. منتظر پست های آینده باشید. اگر هم سوالی یا نظری دارید خوشحال میشم کامنت بذارید.</description>
                <category>بهروز</category>
                <author>بهروز</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2018 03:19:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیست ولی هست، قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@behrouz/%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-s9ngzj373f8f</link>
                <description>تو پست قبلی با تاریخچه‌ و اینکه پلاسبو یا دارونما به طور کلی چی هست یکم آشنا شدیم. اگر قسمت اول رو نخوندید پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش https://virgool.io/@behrouz/نیست-ولی-هست-قسمت-اول-zbpoe5yepyjg تد کپچوک پروفسور دانشگاه هاروارد، کسی که تحقیقات زیادی در مورد اثر پلاسبو انجام داده تو مصاحبه‌ای میگه که تحقیقات در مورد اثر پلاسبو در حقیقت تلاشی برای پیدا کردن قسمتی از درمان پزشکی‌ه که معمولا وقتی بیش از حد به تاثیرات داروهای خوبی که داریم اتکا میکنیم بهش توجهی نمیشه. پلاسبو هر چیزی میتونه باشه. قرص، آمپول، قطره، نماد، رابطه پزشک و بیمار یا حتی مراسمی خاص.از نظر فرانکلین میلر اثر پلاسبو به مجموعه‌ی چند پدیده گفته میشه که چند تاش رو با هم به طور خلاصه مرور میکنیم.۱. رگرسیون به میانگین - Regression to the meanاگر با مفهوم رگرسیون در آمار آشنا هستید راحت میتونید معنی رو به بحثمون بسط بدید. اگر هم آشنا نیستید فدای سرتون، کاری با ریاضیات نداریم زیاد. در همیشه روی یک پاشنه نمی‌چرخه.فرض کنید که یک پدیده رو دارید اندازه گیری میکنید. رگرسیون به میانگین به طور کلی یه این معنیه که اگر شما تغییر زیادی در اندازه گیریتون مشاهده کردید، در مشاهده‌های بعدی احتمالا مقدار اندازه‌گیری شده به میانگین نزدیک تره.دقت کنید که کلیت رگرسیون به میانگین یک پدیده‌ی گروهیه و نه فردی. در موقعیت های فردی اکثر وقت ها اتفاق میفته،‌ و در موقعیت های گروهی همیشه. به این معنا که در مثال های موردی در نقض قضیه وجود داره ولی به صورت کلی که نگاه کنید همیشه برقراره.برای بررسی پدیده نه تک نقطه های قرمز، بلکه خط آبی باید در نظر گرفته شهشما از یک سری دانشجو امتحان بگیرید و پنج درصد بالا و پنج درصد پایین رو بر اساس نمره جدا کنید، و دوباره ازشون امتحان بگیرید،‌ به احتمال زیاد پنج درصد بالایی نمره‌ی کمتر و پنج درصد پایینی نمره‌ی بالاتری نسبت به امتحان اول کسب میکنن. چون به صورت طبیعی تمایل دارن که  به سمت میانگین حرکت کنند.فیلم های موفق بعضی وقت ها چون استقبال زیادی ازشون میشه نسخه‌ی دوم رو میسازن. وقتی دوباره ساخته میشن معمولا از نسخه‌ی اول کیفیت پایین تری دارند و استقبال عمومی ازشون کمتره.فرض کنید نمودار بالا، بالا و پایین زندگی یک نفره، حالا با هر معیاری. اگر شما میخواین این زندگی رو توصیف کنید، نمیتونید یک نقطه بالا یا پایین نمودار رو به عنوان نمونه بردارید و اون زندگی یا شخص رو توصیف کنید. اشتباه در نتیجه‌گیری رگرسیون معمولا به خاطر اشتباه در نمونه‌برداری از پدیده رخ میده. با یک یا چند اتفاق بد و چشم پوشی بر اتفاقات خوب نمیشه نتیجه گرفت همه‌ چیز بده، یا برعکس.یک تک امتحان برای سنجش توانایی فرد هیچوقت معیار کاملی نیست.در پلاسبو هم وقتی بیمار به پزشک مراجعه میکنه، در ابتدا نشونه‌های بیماری زیاد هستند و معمولاً بد. ولی بیماری ها ممکنه فقط با گذشت زمان بهبود پیدا کنند. در تحقیقات کلینیکی‌ای که در مورد افسردگی انجام دادند حدود یک سوم بیمارها بدون دریافت دارو یا حتی پلاسبو و فقط با گذشت زمان مقدار قابل توجهی بهبود پیدا کردند. به عبارتی گذشت زمان به عنوان چیزی شبه پلاسبو عمل میکنه. ۲. سوگیری تأییدی - Confirmation biasفرض کنید شخص الف  که به دوستش که همچین یه خورده یا هم مشکل دارن زنگ زده، جوابش رو نداده و  دوستش بهش دوباره زنگ نزده.الف چه نتیجه‌گیری ای میکنه؟ آفرین. میگه عجب آدم بی‌شعوریه بعد هم میره از این جملات زیبای بی معنی توییت میکنه که لیاقت من بیش از این حرفاست و خود را ارزان نفروش و ... آخرش هم یه هه میذاره که اصلا برام مهم نیست و اینا.ولی شخص ب که دوست شخص الف هست ممکنه نخواسته باشه جواب بده و ممکنه به هر دلیلی ندیده باشه، یا نتونسته باشه جواب بده. شخص الف به هیچ عنوان نمیتونه با قاطعیت بگه که شخص ب نمی‌خواسته جوابشو بده.شخص الف بین احتمالات ممکن اونی رو انتخاب میکنه که باورش رو تایید کنه. از اونجایی که با هم مشکل داشتند بین دو احتمال بالا احتمال‌ «خوب ممکنه سرش شلوغ باشه، خواب باشه یا دستش بند باشه یا موقعیت مناسب نباشه یا هرچی» و «عمدا جواب من رو نداده» بلافاصله دومی رو انتخاب میکنه.به این اتفاقی که ما بین احتمالات یا مدارک موجود اونی رو انتخاب میکنیم که باورمون یا اعتقادمون رو تایید کنه و بقیه رو که باور یا اعتقادمون رو به چالش میکشند رو سریعا رد میکنیم «سوگیری تاییدی» میگن.وقتی باور ما تایید میشه احساس خوبی بهمون دست میده. و برای اینکه این احساس تکرار بشه تمام تکه های اطلاعاتی که باور ما رو تایید میکنن رو میذاریم رو سرمون و بقیه که ضد باورهامون هستند رو به سطل آشغال میفرستیم. شاید با خودتون بگید «آره، فلانی همینجوریه...» در صورتی که من، شما و همه با سوگیری تاییدی دست و پنجه نرم میکنیم. بدون استثنا. اگر «فلانی» برای شما همچین شخصیه، شما هم برای کس دیگری «فلانی» هستید. سوگیری تاییدی در نهایت میتونه ما رو به اصطلاح زندانی باورهامون کنه.سوگیری تاییدی به طور مثال در افراد مضطرب و افسرده زیاد دیده میشه. این افراد معمولا اعتماد به نفس پایینی دارند دنیا رو به دید منفی نگاه میکنند به شدت به کم محلی دیدن از بقیه حساسن.این افراد برای تایید دیدگاهشون همیشه در تمام رفتار ها دنبال تکه های کوچک شواهدی هستند که ثابت کنن  که کسی اونا رو دوست نداره و معمولا اکثر اتفاقات مثبت رو فراموش میکنن یا ازش بدون توجه رد میشن.وقتی بیمار به پزشک مراجعه میکنه «امید»واره که حالش بهتر بشه و همین باعث میشه که تمرکزش از روی نشونه‌های بد بیماری به نشونه‌های خوب بهبودی منتقل شه. نشونه‌های بهبودی رو بیشتر میبینه و نشونه‌های بیماری رو کمتر.ضمناً اثر هاثورن که رفتار ما وقتی یکی ما رو نگاه میکنه (یا به طور کلی رفتارمون داره مشاهده میشه) تغییر میکنه هم تاثیر داره بر روند درمان بیماری.۳. انتظار و یادگیری - Expectations and learningما همه تجربه‌ی این رو داریم که حالمون بد بوده، دارو خوردیم و حالمون بهتر شده. اتفاقی که در تاثیرگذاری پلاسبو میفته اینه که ذهن ما این خاطره رو به یاد میاره.ما تاثیر مثبت دارو رو یاد گرفتیم و در مقابل دریافت دارو «انتظار» داریم که همون تاثیرات دوباره اتفاق بیفتند و حالمون خوب شه. این امید و انتظار خیلی نقش مهمی رو بازی میکنن در این زمینه.در یک سری آزمایش به شرکت کننده ها شوک الکتریکی میدن. شوک ها دو دسته ضعیف و قوی هستند. وقتی شوک قوی بهشون میدن که درد بیشتری داره، روی یک مانیتور جلوشون رنگ قرمز بهشون نشون میدن و وقتی هم شوک ضعیف بهشون میدن که درد کمتری داره رنگ سبز رو نشونشون میدن. بعد از چندین بار تکرار شرکت کننده ها وقتی رنگ سبز رو میبینن درد کمتری احساس میکنن و وقتی رنگ قرمز رو میبینن درد بیشتری رو احساس میکنن. ولی یک نکته اینجا وجود داره که شرکت کننده ها ازش خبر نداشتند:بعد از چند بار جای شوک قوی و ضعیف بدون اطلاع شرکت کننده ها عوض میشه. یعنی وقتی رنگ سبز رو میبینن و درد کمتری احساس میکنن در حقیقت دارن شوک قوی رو تجربه میکنن و به همین صورت برای رنگ قرمز و شوک ضعیف.مدل پاسخ به درد رو در ابتدا یاد گرفتند و بعد همونطور ادامه دادند، حتی با تغییر شرایط.نکته ای که وجود داره اینه که  اینکه ما  چه عکس ‌العملی در مقابل درد داریم  خیلی به عوامل محیطی  بستگی داره.مثلا تحقیقات نشون دادن که کسایی که بعد از جراحی نیاز به مسکن دارن اگر به صورتی باشه که بیمار ندونه چه زمانی و چجوری بهش مسکن داده میشه دو برابر کسایی که میبینن پرستار داره بهشون مسکن میزنه به مسکن احتیاج دارن. بنابراین دونستن اینکه  دارن بهتون مسکن میزنن تاثیر داره رو اثربخشی مسکن.تفاوت سرعت و اثر بخشی مورفین وقتی بیمار تزریق رو میبینه و نمیبینهدر نمودار بالا نقطه های آبی وقتیه که بیمار تزریق رو دیده و نقطه های قرمز وقتیه که نمیبینه. همونطور که مشاهده میفرمایید سرعت اثربخشی ضد درد در حالتی که بیمار تزریق رو میبینه خیلی بیشتره. با اینکه همون مقدار مورفین در هر دو حالت تزریق شده.۴. شرطی‌شدن دارویی - Pharmacological conditioningاجازه بدید قبل از اینکه به خود شرطی شدن دارویی بپردازیم، خیلی خیلی کوتاه آزمایش و تئوری معروف ایوان پاولف در مورد «شرطی شدن کلاسیک» رو مرور کنیم.پاولف یه پزشک و روانشناس روس بود که سال ۱۹۰۴ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیولوژی و پزشکی شد. ایوان پاولفجایزه نوبلی که به پاولف رسید برای تحقیقاتش در زمینه‌ی گوارش بود، وقتی که داشت بررسی هایی رو روی تاثیر بزاق دهن سگ ها بر روی سیستم گوارشیشون انجام میداد اتفاقی با پدیده‌ای مواجه شد که اسمشو گذاشت «رفلکس روانی». پاولف کنجکاو شد که بیشتر در موردش تحقیق کنه.سگ ها در یک محفظه‌ی آزمایشی قرار داشتند، بهشون پودر گوشت میداد و بزاق دهنشون که ترشح شده بود رو یا لوله‌ای که در سگ ها جراحی کرده بود جمع آوری میکرد.بعد از یک مدت متوجه شد که بعضی از سگ ها حتی قبل از اینکه گوشت بهشون داده بشه بزاق دهنشون ترشح میشه. موقعی ترشح میشد که شخصی که قراره گوشت رو بیاره رو میدیدن یا صدای دستگاهی که قراره گوشت رو جلوشون میذاشت رو میشنیدن.پاولف که از این کشفش شگفت زده شده بود تصمیم گرفت که وقتی که گوشت رو بهشون بده همزمان با یک زنگ صدا در بیاره. چندین بار وقتی گوشت رو میاورد همزمان با صدای زنگ همراهیش کرد. بعد از چند دفعه گوشت رو از ماجرا حذف کرد و فقط صدای زنگ بود. نتیجه؟ بزاق سگ ها بدون وجود غذا و فقط با صدای زنگ ترشح میشد. اجازه بدید با چند اصطلاح هم آشنا بشیم:محرک غیر شرطی Unconditioned Stimulusمحرک غیر شرطی محرکیه که پاسخی رو به همراه داره. پاسخ بدون قید و شرط و بدون آموزش اولیه هر موقع که محرک وجود داشته باشهپاسخ غیر شرطی Unconditioned Responseپاسخی که به محرک غیر شرطی داده میشه.اگر حواستون نباشه و دستتون بخوره به ماهیتابه‌ی داغ، ناخودآگاه دستتون رو سریع میکشید. بدون اینکه فکر کنید. شما قبلا تمرین نکردید که دستتون رو بدون اینکه فکر کنید بکشید. آموزشی ندیدید که این کار رو انجام بدید و هر بار هم که این اتفاق بیفته بدون قید و شرط دستتون رو میکشید.اینجا تماس دست شما با ماهیتابه‌ی داغ، محرک غیرشرطی و کشیدن ناخودآگاه دستتون پاسخ غیرشرطیه.فوت کردن تو چشم محرک غیر شرطیه و پلک زدن ناخودآگاه پاسخ غیر شرطی.تو فکرتون تو یه دنیای دیگه‌این، ترکیدن یه بادکنک محرک غیر شرطیه و از جا پریدن شما پاسخ غیر شرطی به اون.در تمام موارد پاسخ بدون قید و شرط، بدون تمرین و آموزش و به صورت طبیعی داده میشه.محرک شرطی Conditioned Stimulusمحرک شرطی محرکیه که در ابتدا خنثی هست. یعنی در ابتدا هیچ پاسخ بخصوصی نداره، ولی با آموزش و همراه شدن با یک محرک غیر شرطی میتونه به پاسخ شرطی منجر بشه.پاسخ شرطی Conditioned Responseپاسخی که در ابتدا به محرک شرطی نیست ولی با آموزش تبدیل میشه به پاسخ به محرک شرطی.مثلا اگر شما سگ یا گربه داشته باشید حتما این مورد رو تجربه کردید. صدای باز کردن قوطی غذا در ابتدا برای سگ و گربه معنای خاصی نداره (خنثی). بوی غذا رو که حس میکنن (به عنوان محرک غیر شرطی) ذوق میکنن و سریع میدون سمتتون (پاسخ غیر شرطی). ولی شما در عین حال دارید یک محرک خنثی (صدای باز شدن قوطی) رو همراه میکنید با یک محرک غیر شرطی (غذا). بعد از یک مدت اگر فقط صدای قوطی رو بشنون بدون کوچکترین بوی غذا، میدون سمتتون. شما در اینجا با معرفی یک محرک شرطی، پاسخی شرطی رو بهشون آموزش دادید. محرکی که در ابتدا هیچ پاسخی نداشت، الان با آموزش یک پاسخ داره.اگر شما یک تصادف خیلی بد دیده باشید، ممکنه که در خودتون ترس از رانندگی رو پرورش بدید. این ترس پاسخ شرطی‌ایه که در شما پرورش یافته.اکثر فوبیاها با بعد از یک تجربه‌ی بد از یک موضوع پرورش پیدا میکنند. پاسخی شرطی (ترس) به محرکی شرطی (سگ، پر، پرنده، رانندگی...).در ماجرای پاولف، صدای زنگ (محرک شرطی) با گوشت (محرک غیر شرطی) همراه شد. گوشت در ابتدا ترشح بزاق (پاسخ غیر شرطی) داشت ولی صدای زنگ پاسخ بخصوصی نداشت. بعد از اینکه صدای زنگ همیشه با گوشت همراه میشد، ترشح بزاق به عنوان پاسخ شرطی پرورش یافت. در نتیجه بعد از پرورش این پاسخ، بدون حضور گوشت و فقط با صدای زنگ، بزاق ترشح میشد.شرطی شدن داروییخوب حالا به با این چند تا مفهمون بالا آشنا شدیم برگردیم به تیترمون، شرطی شدن دارویی.دوپامین، چیزی که اسمش رو زیاد شنیدید. دوپامین کارش اینه که اطلاعات رو بین سلول های مغزی جابجا کنه، به نوعی یک پیام رسان شیمیاییه. دوپامین تاثیر زیادی در تحرکات فیزیکی، فکری و حافظه داره.علاوه بر این ترشح دوپامین احساس خوشی و شعف به همراه داره. هر وقت لذتی رو تجربه میکنید، چه خوردن یک غذای خوب باشه،‌ چه موفقیت کاری باشه، چه مواد مخدری مصرف کنید یا سکس باشه یا کلا هرچیزی... سیستم تولید خوشی در مغز شما یکسانه: ترشح دوپامین در بخشی از مغز شما به اسم Nucleus accumbens.یکی از کارهای اصلی مواد مخدر اینه که دوپامین رو در Nucleus accumbens رو بیش از حد ترشح میکنند. احساس خوشی زیاد و یک دفعه‌ای به شخص دست میده و چون حسش خوب بوده دوباره امتحان میکنه. در طول زمان با این حجم ترشح دوپامین غیرطبیعی، مغز تنبل میشه میگه خوب چه کاریه اینجا که همیشه دوپامین هست من دیگه خیلی کمتر تولید میکنم.در نتیجه تولید دوپامین از حالت طبیعی خارج میشه و به ماده مخدر وابسته میشه. اگر ماده مخدر استفاده نشه دوپامین از حالت طبیعی کمتر تولید میشه و برای رسیدن با بالانسی که فرد بهش عادت کرده (به علاوه تکرار حس خوشی) دوباره ماده مخدر استفاده میکنه. معتاد میشه.همونطور که گفتم یکی از کارهای اصلی دوپامین ارسال دستورات حرکتی بدنه. یه سری سلولا هستند که دوپامین تولید میکنند. حالا چی میشه اگه اون سلول‌ها بمیرن و دوپامین خیلی کمتری تولید شه؟ بیماری پارکینسون. بیماری ای که قابلیت کنترل حرکتی اعضای بدن رو به حد زیادی کاهش میده.تحقیقات نشون داده که پلاسبو میتونه باعث ترشح دوپامین بشه. دوپامین که ترشح بشه، وضعیت بیماران پارکینسون بهبود پیدا میکنه. در یک آزمایش به بیماران پارکینسون روزانه دارو میدادند و از مغز شون اسکن تهیه میکردند، دارو ها باعث میشد که دوپامین ترشح بشه و بعد از دارو بیمارا کنترل بیشتری روی بدنشون حس میکردند. روز پنجم به جای دارو بهشون پلاسبو میدن، و اسکن ها نشون دادند که سلول های مغزشون همون پاسخی که به دارو میدادند رو به پلاسبو میدن.آشناست، نه؟ شرطی سازی کلاسیک.۵. یادگیری اجتماعی - Social learningوقتی بیمارا میبینن که استفاده از پلاسبو روی بیمارای دیگه اثر مثبت گذاشته، خودشون هم به علت ساخت باور و انتظار بهبودی در ذهنشون، راحت تر و بهتر به پلاسبو پاسخ میدن.۶. ارتباط انسانی - A human connectionمدل رفتاری و ارتباط پزشک با فرد اثر پلاسبو رو افزایش میده.طبق تحقیقات هرچقدر پزشک بیشتر بتونه ارتباط دوستانه‌ای رو با بیمار برقرار کنه، اثر پلاسبو هم به نسبت بالا میره.«امید» نقش اصلی رو در پلاسبو بازی میکنه. بیماری که امید داره و باور داره که قرص خنثی‌ای که میخوره تاثیر میذاره، به دلیل اثر پلاسبو به احتمال زیاد تاثیر میذاره.حالا چی میشه اگر به جای امید، «ترس و ناامیدی» جایگزین شه؟ اینجاست که برادر خبیث پلاسبو وارد ماجرا میشه.نوسبو - Noceboبه شما یه قرص میدن و بهتون میگن این قرص فلان عوارض جانبی رو داره... مثلا سردرد، حالت تهوع و ... بر اساس اثر پلاسبو در جهت منفی (نوسبو) شما به احتمال زیاد اون عوارض جانبی رو تجربه میکنید.در یک تحقیق، ۵۰ نفر که کمر درد داشتند رو به دو گروه تقسیم میکنند و بهشون یه سری حرکات نرمشی میدن که انجام بدن. به گروه اول میگن که انجام این حرکات ممکنه دردناک باشه ولی به گروه دوم چیزی نمیگن. بعد از انجام حرکت گروه اول خیلی بیشتر از گروه دوم درد رو گزارش کردند.نوسبو میتونه خیلی خطرناک تر از چیزی باشه که فکر میکنیم و حتی به مرگ منجر بشه. در یک تحقیق، مشاهده شد که بعضی از افراد افسرده سعی کردند با خوردن همزمان ۲۶ قرصی که بهشون داده شده بود خودکشی کنن. فشار خونشون به شدت پایین رفت و مجبور شدند اورژانسی بستری بشن. قرصا چی بودن؟ پلاسبو!فقط با اینکه باور داشتند با خوردن این قرص ها میتونن خودکشی کنن بدنشون این واکنش ها رو نشون داده بود. که البته بعد از اینکه بهشون گفتند قرص ها پلاسبو بودند نشونه های منفی به سرعت محو شدند.پلاسبو و نوسبو به پزشکی محدود نمیشه، شاید هر روز باهاش در ارتباط باشیم. صحبت در مورد این دو پدیده به این پست محدود نمیشه و بعدا مفصل تر در مورد قسمت های جزئی ترشون صحبت میکنیم. اینکه چرا افراد به فال، روش های درمانی سنتی که اکثرا توجیه علمی ندارند اعتقاد دارن،‌ یا اینکه چرا به طلسم اعتقاد دارن و چه تاثیری روی زندگیشون داره بحث مهم و مفصلیه که اهمیتش هم زیاده.ولی هدف اصلی من در کنار معرفی پلاسبو این بود که با اهمیت فراتصور «باور داشتن» و «انتظار داشتن» بپردازم که خیلی مهم هستند برای پست های آینده در مورد هیپنوتیزم.</description>
                <category>بهروز</category>
                <author>بهروز</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2017 20:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیست ولی هست - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@behrouz/%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zbpoe5yepyjg</link>
                <description>اگر پست های قبلی رو نخوندید پیشنهاد میکنم که بخونیدشون https://virgool.io/@behrouz/%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-zylxy99oqiic اواخر جنگ جهانی دوم،‌ هنری بیچر پزشک متخصص بیهوشی فارغ‌التحصیل از هاروارد که کارش درمان مجروحین جنگی بود متوجه شد که مورفین‌ تموم شده. سربازای زخمی بدون مورفین؟ بدون مسکن؟ با اون درد؟ چطوری از پسشون بیاد؟هنری بیچریه سرباز زخمی اومده بود که بیچر قرار بود عملش کنه، ولی مورفین یا مسکنی نداشتند که بهش بزنن. یه پرستار سریع میاد یک سرنگ رو با سرم سالین پر میکنه و خیلی نرمال، انگار نه انگار که مورفین نیست، به سرباز تزریق میکنه. سرباز به سرعت آروم میشه، انگار که بهش مورفین تزریق شده باشه. ولی تنها چیزی که بهش تزریق شده بود آب‌نمک بود. بیچر جراحی رو انجام میده، بدن رو میشکافه، کاراشو میکنه و بخیه‌ش رو هم میزنه. همه‌ی اینا بدون بیهوشی و بی‌حسی.اتفاقی که افتاده بود با عقل جور درنمیومد، چیزی که تزریق شده بود آب‌نمک بود که هیچ خاصیت ضد درد مورفین رو نداشت ولی تا حدود زیادی کار مورفین رو انجام داده بود. بیچر چندین بار دیگه این کار رو انجام داد، وقتی مورفین تموم میشد آب‌نمک تزریق میکرد ولی وانمود میکرد که داره مورفین تزریق میکنه، تقریبا همه‌ی مواردی که امتحان کرد یک نتیجه واحد داشت: آب‌نمک کار مورفین رو انجام میداد، تسکین درد.ولی علت این کار خواص ضد درد کشف نشده‌ی آب‌نمک نبود، این اتفاق نمونه‌ای بود از پدیده‌ای به نام «پلاسیبو» یا «دارونما».پلاسبو به پزشکی محدود نمیشه ولی به طور کلی پلاسبو در پزشکی میتونه هر چیزی باشه که محتواش قابلیت درمانی نداره ولی به بیمار گفته بشه که قابلیت درمانی داره. میتونه قرص باشه، تزریق آب‌نمک به جای مورفین باشه، کپسول باشه، قطره باشه، یا هر مدل درمانی که در ذات خودش محتوای درمانی نداشته باشه.تاثیر و نتیجه‌ای که پلاسبو بر فرد داره «تاثیر پلاسبو» نام داره.امروزه اکثر داروهایی که بخوان مجوز تولید عمده بگیرند و وارد بازار بشن باید از یه سری مراحل سخت رد بشن که اثبات کنند که تاثیر دارو به خاطر محتویاتشه و نه پلاسبو. به طور کلی در این مدل تست ها مثلا روی دو گروه آزمایش میکنند دارو رو، به یک گروه خود دارو رو میدند و به گروه دیگه پلاسبو (یه قرصی که هیچ کاری نمیکنه مثلا. نه افراد و نه پزشک نمیدونن که چه کسی در کدوم دسته‌ست). بعد نتایج بهبود رو بررسی میکنند و اگر اختلاف کم بود کار برای دارو سخت میشه. به این نوع تحقیقات، «تحقیقات کنترل شده‌ی پلاسبو» میگن.پلاسبو Placebo کلمه‌ی لاتین معادل I shall please، به معنی «خوشنود خواهم کرد» هست. قدیم ها مسیحی ها در مراسم ختم مردگان میخوندند placebo domino in regione vivorum، یعنی من خداوند را در سرزمین زندگی خوشنود خواهم کرد. در قرون وسطی در فرانسه بعضی افراد که شخص مرده رو نمیشناختند به امید غذا و نوشیدنی‌ای که در مراسم پخش میشد میرفتن به مراسم. اون افراد به «خواننده های پلاسبو» معروف بودند. چاوسر در کتاب حکایت‌های کنتربری مینویسه «چاپلوسان همیشه خواننده‌های پلاسبو هستند»در قرن نوزدهم کلمه‌ی پلاسبو با معنی «متد یا درمان عادی» وارد دایره‌ی لغات پزشکی شد. اون زمان هنوز خواص مورد بحث امروزی پلاسبو کشف نشده بود. درمان های پلاسبو صرفاً برای تاثیر مثبت و نه درمانی روی بیمار شاخته می‌شدند. اینکه پلاسبو میتونه خاصیت درمانی داشته باشه تا اواسط قرن بیستم هنوز مطرح نشده بود و پلاسبو صرفا به عنوان «حالا که چیزی نداریم، بذار الکی یه چیزی بدیم بخوره شاید آروم شد دست از سرمون برداره» استفاده میشد.تحقیقات کنترل شده‌ی پلاسبو هم تا اواسط قرن بیستم به معنای امروزی استفاده نمیشد. معمولا اینجوری بود که به یک گروه پلاسبو میدادن نه به خاطر اینکه تاثیرات پلاسبو رو بسنجن بلکه سرگرمشون کنن و تو تحقیقات نگهشون دارن.این مدل تحقیقات روی داروها نسبتا جدید هستند، ولی منطق تستی که انجام میدن جدید نیست. تو قرن شانزدهم که مراسم جن گیری رواج داشت باور عمومی بر این بود که اگر کسی جن زده شده باشه، اون جن با استفاده از آب مقدس، نان مقدس و دعا از بدن خارج میشه. کشیش ها برای اینکه مطمئن بشن که فرد واقعا جن زده شده (در مورد باورهای قرن شانزدهم داریم صحبت میکنیم) یا اینکه داره ادا در میاره میومدن مراسم جعلی ترتیب میدادن. یعنی میومدن آب معمولی به جای آب مقدس، نان معمولی به جای نان مقدس و متن هایی که دعا نبودند و به باورشون تاثیری نداشتند رو به عنوان دعا برای فرد جن زده میخوندند. اگر فرد همون عکس‌العمل های منطبق با جن زدگی واقعی(!) رو داشت، نتیجه می‌گرفتند که فرد شیاده و داره ادا در میاره.مراسم جن‌گیری در فرانسه، سال ۱۵۶۵حدود دویست سال بعد، به نوعی اولین «تحقیق کنترل شده‌ی پلاسبو» روی ادعاهای مسمر انجام شد. اگر پست مربوط به مسمر رو نخوندید پیشنهاد میکنم که حتما بخونیدش. https://virgool.io/@behrouz/مسمر-شروع-نیمه-رسمی-بازی-bplvxlptim7p کمیته‌ای که برای راستی‌آزمایی ادعاهای مسمر تشکیل شده بود آزمایشاتی رو ترتیب داد که ادعا رو بسنجه. مثلا مسمر یکی از روش هاش این بود که بیمار رو زیر درختی می‌نشوند که میگفت مغناطیسی شده، برای تست این کار از یکی از مسمریست ها خواستند که یه درخت رو در باغ بنجامین فرانکلین مغناطیسی کنه، بعد عمدا بیمار رو بردند زیر اون یکی درخته که مثلا مغناطیسی نشده بود نشوندند. یا مثلا مسمریست ها میومدن آب رو مغناطیسی میکردند و اون آب رو به بیمار میدادند. برای تست باز به همون مدل آبی رو مغناطیسی کردند ولی آب معمولی رو به بیمار دادند.یا در مورد دیگه‌ای به بیمار گفتند که یک مسمریست از پشت در بسته روی شما درمان انجام میده، در صورتی که هیچ کس پشت اون در نبود.بعد از این آزمایش ها و نتایج موفق ( در رد ادعاهای مسمر‌ )‌ کمیته نظر خودش رو بر اینکه ادعاهای مسمر بر تاثیر مغناطیس واقعیت نداره و صرفا تخیل و باور فرد باعث نتایج میشه اعلام کرد.اولین تحقیق تاثیر گذار در مورد پلاسیبو سال ۱۹۵۰ توسط استوارت وُلف  انجام شد. حاصل این تحقیقات در مقاله‌ای با عنوان «THE PHARMACOLOGY OF PLACEBOS» بود. وُلف آزمایشاتی ترتیب داد که تاثیر برعکس پلاسبو بر اثر دارو رو بسنجه. به این صورت که در هر آزمایش به فرد اطلاعات اشتباهی در مورد دارویی که استفاده میشه میداد.دارویی که استفاده میشد ‌ipecac بود. دارویی تهوع آور که زمانی به بچه ها میدادن وقتی مثلا یه چیز مسموم می‌خوردن و مجبورشون میکردن بالا بیارن چیزی که خوردند رو. مثلاً یکی از افرادی که در آزمایش بود خانم ۲۸ ساله‌ی بارداری بود که برای دو روز متوالی هی بالا میاورد. وُلف بهش ipecac (دارویی که باعث حالت تهوع میشه) داد ولی بهش گفت که این دارو حالت تهوعت رو خوب میکنه. نتیجه؟ ظرف بیست دقیقه حالت تهوعش تا صبح روز بعد خوب شد.وُلف برای اینکه ببینه واقعا از نظر فیزیولوژیکی چه اتفاقی تو بدنش میفته،‌ یک بالن گذاشت توی معده‌ی دختره که بتونه انقباضات معده رو بررسی کنه. قبل از اینکه دارو رو بخوره تحرکات معده‌ش جوری بود که باعث حالت تهوع میشد ولی بعد از اینکه دارو رو خورد اون تحرکات از بین رفته بودند.در آزمایش دیگه‌ای همین روال رو روی فرد دیگه‌ای انجام داد. حالت تهوع بعد از نیم ساعت برای یک ساعت رفع شد. بار دوم دارو رو بهش داد حالت تهوع بعد از پانزده دقیقه دقیقه رفع شد.سال ۱۹۵۵ هنری بیچر (ابتدای پست) وارد داستانمون میشه. بعد از تحقیقات زیادی که انجام میده مقاله‌ای رو با عنوان «The Powerful Placebo» منتشر میکنه. مقاله‌ای که بیچر توش ادعا میکنه در پانزده آزمایشی که انجام داده در مورد بیماری های مختلف مثل سرماخوردگی، سردرد، اضطراب، درد بعد از عمل و ... پلاسبو در یک سوم موارد اثر مثبت قابل توجهی داشته. (امروزه معتقدند که نمیشه به سادگی گفت که پلاسبو چقدر کارامده یا رو چه تعداد تاثیر داره چون به عوامل خیلی زیادی بستگی داره که در آزمایشات مختلف یکسان نیستند)مقاله‌ی بیچر با اینکه مورد نقدهای زیادی قرار گرفته در مورد بعضی ادعاها و نتیجه گیری هایی که کرده ولی یکی از موثر ترین کارهایی بود که در مورد پلاسبو انجام شد. خیلی ها اعتقاد دارند که آزمایشات سنگین پلاسبو امروزه روی داروها از تحقیقات بیچر شروع شد.به عنوان یک تاریخچه‌ی کوتاه و کلی برای آشنایی، این پست قسمت اول از سری پلاسبو بود. در سری های بعدی بیشتر با پلاسبو، دلایلش، تحقیقاتی که انجام شده و... آشنا میشیم.</description>
                <category>بهروز</category>
                <author>بهروز</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2017 02:14:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نبودم دستم بود</title>
                <link>https://virgool.io/@behrouz/%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-zylxy99oqiic</link>
                <description>این پست در ادامه‌ی یک سلسله‌ پست هست، اگر قبلی رو نخوندید حتما از اینجا بخونید https://virgool.io/@behrouz/هیپنوتزیم-چند-اصطلاح-ساده-و-لازم-ooml9cc9woxc خیلی سال پیش یادمه با دوستام بیرون بودیم، حوصلمون سر رفته بود گفتیم چیکار کنیم؟ یکی پیشنهاد داد بریم خونه روح احضار کنیم.  - جان؟ چیکار کنیم؟ احضار روح؟ مگه میشه؟ + آره میشه من چند بار انجام دادم بلدم از اونجا هم که همیشه به این کارای ترسناک علاقه داشتم با دل و جون و مقداری ترس و مقادیر قابل توجهی شک از اینکه دستم انداخته باشن قبول کردم که برم.رسیدیم خونه، یه مقوای بزرگ آوردند که روش حروف الفبا رو نوشته بودند،  یه طرف «سلام» و طرف دیگه «خداحافظ». یه طرف «بله» یه طرف دیگه «خیر». یه استکان کوچیک هم وسط گذاشتند که باید انگشتمون رو روش میذاشتیم و قرار بود که تکون بخوره و روحه باهامون حرف بزنه.صفحه‌ی سخنگویه شمع روشن کردند گذاشتند وسط و چراغا رو خاموش کردند، ساعت هم ۱۲ شب.«روح، اگر اینجا هستی برو رو کلمه‌ی بله»، نرفت. دوباره تکرار کرد، نرفت... بار سوم تکون خورد... رفت رو کلمه‌ی بله...  - «اسمت چیه؟» + سهیل- کجا زندگی میکردی؟+ شیراز، فلان محلهمن؟ برگام ریخته بود. مگه میشه؟ حتما سر کارم گذاشته بودن. هر سوالی می‌پرسیدیم یه جوابی می‌داد. یه روح، دوتا سه‌تا... یه چند ساعتی درگیرش بودیم که تمومش کردیم. - فلانی، خداوکیلی تو تکونش میدادی؟  +‌ نه بخدامن که تکونش نمیدادم. کی تکونش میداده؟ سر کارم گذاشته بودن؟ بعد برای اطمینان رفتم با چند تا دیگه از دوستام امتحان کردم، مقوا رو خودم درست کردم و انجام دادیم. تکون خورد، باهامون حرف زد. حالا اونا ازم می‌پرسیدن که فلانی، تو تکونش میدادی؟ منم هی قسم که نه.دوست عزیز علاقه‌مند به ماوراء البیعه‌، ببخشید. نه روحی در این قضیه دخیل بود، نه هیچ چیز ماوراء الطبیعه‌ ای. تنها بازیگر این بازی، چیزی نیست جز ذهن شما. شاید براتون سوال پیش بیاد که کی تکون میده استکان رو؟ باید عرض کنم که کسی تکونش نمیده جز خود شما.پاشید برید یه نخ بیارید یه چیزی مثل انگشتر تهش ببندید، یه پاندول درست کنید. دستتون رو بگیرید بالا جوری که انگشتره (یا هر چی که وصل کردید) جلوی چشمتون باشه. تکونش ندید، بذارید ثابت باشه. فقط نگاهش کنید.مهم اینه که شما عمدا تکونش ندید.حالا تصور کنید که پاندول به چپ و راست حرکت میکنه، فقط تو ذهنتون ببینید که داره به چپ و راست حرکت میکنه، چی شد؟ پاندول به چپ و راست حرکت کرد. شما تکونش ندادید، پس کی تکون داد؟همین رو با حرکت عقب و جلو (به سمت شما و به سمت مخالف شما) هم تکرار کنید.  باحاله نه؟حرکت ایدیوموتور (Ideomotor Movement)عامل حرکت استکان روی صفحه‌ی سخنگو یا حرکت پاندول، پیده‌ایه به اسم «حرکت ایدیوموتور».ایدیوموتور عکس‌العمل های فیزیکی‌ ناخودآگاه و غیرارادی‌ایه که شما در قبال فکر و تخیلی که دارید انجام میدید. اصطلاح ایدیوموتور اولین بار سال ۱۸۵۲ توسط ویلیام کارپنر روانشناس انگلیسی استفاده شد. اون زمان‌ها خیلی ارتباط با ارواح (Spritualism) رو مد بود،‌ کارپنر هم چون به این چیزا اعتقادی نداشت یه سری تحقیقات کرد که خلاف حرف هاشون رو ثابت کنه.در مورد ارتباط با ارواح، مثلا اون زمان ها به جای اینکه دور صفحه‌ی سخنگو بشینن، دور یه میز می‌نشستند و به جای استکان اون میزه تکون می‌خورد، اعتقاد داشتند که ارواح اون میز رو تکون میده. همون سیستم صفحه سخنگو، ولی در یک شکل دیگه. کارپنر بعد ها گفت خیلی از کارهایی که اینا میکنن توسط هیپنوتیزم و تلقین قابل توضیح دادن هستند. و بعضی از اون کارها هم مثل Dowsing علتش ایدیوموتوره.البته این موارد جدا از قسمت های شارلاتان بازیشون بود،‌ یه سری از کاراشون مثلا میز از زمین بلند شه و اینا با کلک های شعبده‌بازی انجام میشد (مثلا یه سری گیره زیر آستینشون داشتن کسی نمیدید، قفل میشد به میز و میز بلند میشد، قیافشونم کج و کوله میکردن که روح رفته تو جلد اونا،‌ملت هم اصولا کرک و پرشون میریخت، خشتک دریده و مریدشون میشدند)کارپنر یه همکاری داشت به اسم توماس لیکاک، روی بیمارای هاری کار میکرد و به این نتیجه رسید که علائم بیمارا مثل تشنج نه تنها دست خودشون نیست و معمولا به عنوان عکس‌العمل هستند، بلکه فقط «فکر کردن» به مثلا آب نوشیدن میتونه بهشون تشنج بده. بر اساس این تحقیقاتش لیکاک نتیجه گرفت که ایده ها و فکر هایی که داریم میتونه به صورت فیزیکی خودشو نشون بده (ایدیوموتور). ولی به دلیل اینکه کار و تحقیقات لیکاک محدود بود،‌نظریه‌ای که داشت زیاد بین مردم خریدار نداشت.ویلیام کارپنرولی کارپنر به داد لیکاک رسید و ادعا کرد که دلیل روانشناسی اتفاقات ماوراءالطبیعه‌ی معروف و محبوب اون زمان رو پیدا کرده. کارپنر می‌گفت کسایی که در مراسم احضار روح شرکت میکنن در یک حالت هیپنوتیزمی قرار داشتند، حالتی که به گفته‌ی کارپنر، اراده‌ی فرد به مدت محدودی ناکارامد میشد. حالتی تلقین پذیری فرد رو افزایش میداد و باعث میشد ناخودآگاه حرکاتی بکنن که غیرارادیه. چون در این حالت فرآیند های شناختی فرد از کار افتاده‌اند. (لطفا این رو به عنوان تعریف هیپنوتیزم در نظر نگیرید، این فقط چیزیه که کارپنر میگفت)در ادامه نتیجه گرفت که اگر دسترسی به فرآیندهای شناختی (فرآیندهایی که تلقین/ایده‌ی ورودی رو سبک سنگین میکنن که قبول کنید یا نه) مسدود شده باشه، ایده‌ی مطرح شده بدون مانع وارد ذهن فرد میشه و فرد هر ایده ای رو قبول میکنه. در ادامه بود که کارپنر، اسم «ایدیوموتور» رو سر زبونا انداخت. موتوری (حرکت) که از ایده (فکر) تولید بشه.مایکل فارادی رو میشناسید که؟ اونم اون زمان نظریاتی در مورد عکس‌العمل فیزیکی صرفا به خاطر تلقین داشت. فارادی عقیده داشت،‌صرفا فقط به خاطر اینکه بهتون بگن در جلسه احضار روح میز ممکنه تکون بخوره باعث میشه که حتما میز تکون بخوره (داستان ابتدای پست رو یادتونه؟)مایکل فارادیدر مورد ایدیوموتور بعدا مفصلا باز می‌خونیم. به نظرم فعلا همین مقدار برای الان کافیه. خیلی موضوعات جالب دیگه‌ای تو نوبت هستند....</description>
                <category>بهروز</category>
                <author>بهروز</author>
                <pubDate>Thu, 07 Dec 2017 04:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیپنوتیزم - چند اصطلاح ساده و لازم</title>
                <link>https://virgool.io/@behrouz/%D9%87%DB%8C%D9%BE%D9%86%D9%88%D8%AA%D8%B2%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B5%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-ooml9cc9woxc</link>
                <description>دو پست قبلی،‌ در مورد تاریخچه‌ی هیپنوتیزم تا زمان جیمز برِید خوندیم، اگر نخوندینش حتما از اینجا بخونین https://virgool.io/@behrouz/هیپنوتیزم-نامگذاری-اشتباه-و-ماندگار-bmhovqeuasih در مورد تاریخچه‌ی هیپنوتیزم، داستان هاش و شخصیت های پر تاثیرش مطالب زیادی هست که اجازه بدید بعدا بهشون برگردیم (اجباراً باید برگردیم، مخصوصا در مورد NLP). به جاش با چند تا مفهوم آشنا میشیم. پیشنهاد میکنم به جای ترجمه با کلمات انگلیسیشون بیشتر آشنا شید که اگر بعدا خواستید بیشتر در موردش بخونید راحت تر باشید. تعریفایی که می‌نویسم خیلی کلی و ساده‌ هستند،‌ ولی با من همراه باشید. بعدا بیشتر در موردشون صحبت میکنیم. تلقین (Suggestion)ترجمه‌ی Suggestion به معنایی که می‌خونیم میشه تلقین، ترجمه‌ای که اصلا منظور رو نمیرسونه. به نظرم «ایده» یا حتی همون «پیشنهاد» خیلی بیشتر مفهوم رو میرسونه و ساده تر هم هست، ولی خوب به هر حال، بر خلاف میلم من از کلمه‌ی تلقین هم استفاده میکنم چون ممکنه به ذهنتون آشناتر بیاد ...هر ایده‌ای که مطرح بشه و شما بتونید قبولش کنید یا قبولش نکنید میشه تلقین. اگر بدون مقاومت کردن و  سبک سنگین کردن پذیرفتینش، شما تلقین رو قبول کردید. اگر هم نه که تلقین رو رد کردید.اصولا بدیهیات منظورم نیست، مثلا اینکه ساعت ۲ ظهر در تهران یکی ایده‌ی اینکه الان روزه رو مطرح کنه در این بحث ما جایی نداره. ولی فرض کنید من جلوی شما ایستادم و ازتون می‌خوام دو قدم بیاین جلو، اگر بیاین جلو تلقین رو پذیرفتید. اگر من بگم فرض کنید که هوا داره سرد میشه و شما احساس سرما کنید، شما تلقین رو پذیرفتید.اگر من به شما بگم فرض کنید یک لیموی خیلی ترش رو تو دهنتون چلوندید و بزاق دهنتون ترشح شد، شما تلقین رو پذیرفتید.یک ایده‌ی یکسان، در شکل های مختلفی قابل ارائه شدنه، اینکه بدونید چجوری بیانش کنید بحث بسیار مفصلیه. تلقین پذیری (Suggestibility)این که تلقین مطرح شده رو بپذیرید، بستگی به خیلی عوامل داره که بعدا در موردش صحبت میکنیم. ولی شواهد و تحقیقات نشون میده که افراد مختلف نسبت به تلقینات یکسان عکس‌العمل های متفاوتی دارند.هر چقدر تلقین پذیریتون بیشتر باشه، راحت تر ایده‌ی مطرح شده رو می‌پذیرید. دقت کنید که تلقین پذیری زمین تا آسمون با اینکه میگن طرف زود گول میخوره فرق داره. عنایت بفرمایید و این دوتا رو همین الان جدا کنید تو ذهنتون که هیچ ربطی به هم ندارند.در سال‌های اخیر روش ها و معیار هایی رو در قالب ابزاری برای دسته‌ بندی تلقین پذیری ارائه دادند که به زودی مرورشون میکنیم، ولی با اینکه اکثرا خروجی تحقیقات دانشگاهی هستند خیلیا قبولشون ندارند و میگن به راحتی نمیشه این دسته‌بندی رو انجام داد.سابجکت (Subject)کسی که هیپنوتیزم میشه.هیپنوتیست (Hypnotist)کسی که هیپنوتیزم میکنه.خود هیپنوتیزم (Self Hypnosis)هیپنوتیست و سابجکت خودتون تشریف دارید. (بحث اینکه خیلی ها عقیده دارند هیپنوتیزم در هر حالتی خودهیپنوتیزم هست رو میذاریم کنار)کاتالپسی، از پاتریک پیکارددر پست های آینده چند تا پدیده‌ی زیبا، آزمایشات روانشناسی معروفی که مرتبط هستند و علاوه‌ی عواملی رو با هم بررسی میکنیم که چرا شما یک تلقین رو می‌پذیرید یا در یک سری از حالت های ذهنی خاص تلقین پذیریتون افزایش پیدا می‌کنه. اینکه چطور ممکنه هیپنوتیست به شما ایده‌ی فراموشی رو بده، بگه اسمتون رو فراموش میکنید برای یک مدت کوتاه، و شما هر چی فکر کنید نمیتونید به یاد بیارید. اینکه چرا عکس بالا که در حالت طبیعی ناممکنه، در هیپنوتیزم راحت میتونه اتفاق بیفته...</description>
                <category>بهروز</category>
                <author>بهروز</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2017 02:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیپنوتیزم، نامگذاری اشتباه و ماندگار</title>
                <link>https://virgool.io/@behrouz/%D9%87%DB%8C%D9%BE%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-bmhovqeuasih</link>
                <description>تو پست قبلی با مسمر و مسمریسم کمی آشنا شدیم، اگر نخوندینش پیشنهاد میکنم که اول اون رو بخونید  https://virgool.io/@behrouz/مسمر-شروع-نیمه-رسمی-بازی-bplvxlptim7p  مسمر سال ۱۸۱۵ از دنیا رفت، ولی خیلی ها بعد از مرگ مسمر به کارهای مسمر علاقه پیدا کردند و ادامه دادند. کسایی با اسم مسمریست فعالیت می‌کردند، یه دور دنیا سفر میکردند و متد های مسمر رو برای مردم اجرا میکردند. عجیب نیست که مردم زیادی برای دیدن این اجراها صف می‌کشیدند.یکی از اون ها Charles Lafontaine بود، مسمریست ساکن ژنو که نوشته‌های اون بخشی از شکل گیری ایده‌ی رمان معروف Trilby نوشته‌ی George du Maurier شد. با اینکه Trilby، رمانی غیر واقعی بود ولی به دلیل معروفیتش شاید بد نباشه که چند جمله‌ای در موردش صحبت کنیم. اسونگالی و تریلبی، از فیلم Svengaliاسوِنگالی (Svengali) شخصیت اول رمان بود، شخصیت دیگر داستان دختری بود به نام تریلبی (Trilby). گوش تریلبی توانایی تشخیص نت های مختلف موسیقی رو نداشت، اسوِنگالی با هیپنوتیزم تریلبی رو به یه خواننده‌ی عالی تبدیل کرد. تریلبی فقط زمانی میتونست بخونه که اسونگالی اون رو هیپنوتیزم کرده باشه، در غیر اینصورت خواننده‌ای بود افتضاح که همیشه فالش میخوند. بعد ها فیلمی بر مبنای این رمان پر فروش ساخته شد که میتونید اینجا ببینیدش https://www.youtube.com/watch?v=nuy1L6fkGSA برگردیم به مسمریستمون، چارلز. ۱۳ نوامبر سال ۱۸۴۱ چارلز طبق برنامه‌ی معمول، در شهر منچستر همراه با ماری و یوجن دو دستیارش در حال اجرا بود. اجرای مگنتیزم حیوانی برای مردمی که علاقه‌مند بودند. در اجراهایی که مسمریست ها می‌کردند، افراد حاضر در صحنه‌ رو با بی‌حسی به درد مصون می‌کردند و بهشون شوک الکتریکی میدادند یا مثلا شمع می‌گرفتند رو دستشون و اونا دردی یا حس سوختگی‌ای نداشتند. مردم هم میدیدند، لذت می‌بردند و همگی شاد و خجسته با تشویق زیاد همراهی میکردند.نمونه‌‌ای از تبلیغات مسمریست هاولی تفاوتی که این اجرا با بقیه‌ی اجراها داشت در اجرا نبود، بلکه شخصی در تماشاچیا حاضر بود که تاثیر پررنگی بر تاریخ هیپنوتیزم داشت.جیمز برِیدجراح اسکاتلندی متولد سال ۱۷۹۵ اون شب بین تماشاچی‌ها بود، برِید به علت توانایی بالاش در پزشکی و کارهای خیر‌خواهانه‌ش شخص معروف و مجبوبی بود. مقالاتش بارها در مجلات علمی چاپ شده بود و از مقبولیت بالایی برخوردار بود مخصوصا  بین دانشمندها.برِید با تئوری مسمر مخالف بود و برای توجیه اون پدیده ها تئوری های خودش رو داشت. عقیده داشت اون اتفاقات به خاطر مگنتیزم اتفاق نمی‌افته و «توهم و تخیل» شخص باعثشه.برِید در مورد اون شب مینویسه در اولین بازدیدی که از اجرای چارلز داشتم، هیچ اتفاق جدیدی نیفتاد و هنوز به ایده‌ای که داشتم معتقدم.ولی برِید شش شب بعد دوباره برمیگرده که اجرا رو ببینه.در اجرای دوم نکته ای نظرم رو جلب کرد، اینکه سابجکت ها (افراد روی سن که به اصطلاح مسمرایزد شده بودند) نمیتونستند پلک هاشون رو باز کنند. به نظر واقعی میومد و دلم می‌خواست دلیلش رو پیدا کنم. شب بعد در حالی که داشتم آزمایش می‌کردم باز با این پدیده روبرو شدم. در حقیقت قبل از اینکه آزمایش تموم شه به نظرم دلیلش رو پیدا کرده بودم ولی نمی‌خواستم نظرم رو عمومی اعلام کنم. آزمایشات بیشتری لازم بود که درستی دلایلم رو تایید کنم.برِید و چند شخصیت دیگه از جمله پروفسور ویلیامسون برای اینکه نظریات مسمریست ها رو زیر سوال ببرند آزمایشی رو ترتیب دادند و از یک چشم پزشک دعوت کردند که اونا رو همراهی کنه. همون کارایی که چارلز می‌کرد رو روی یک دختر انجام دادند و وقتی به اصطلاح مسمرایزد شده بود، ویلیامسون پلک دختر رو بالا می‌بره و هر سه پدیده ای رو دیدند که انتظارش رو نداشتند. مردمک چشمش به طرز عجیبی کوچیک شده بود، اتفاقی ناخودآگاه که در حالت خواب میفته و یکی از نشونه‌های خواب عمیقه. برِید به این اکتفا نمیکنه و یه سوزن میکنه زیر ناخن دختره، منطقا دختره باید عربده میکشید از درد ولی خوب نکته‌ی دوم رو دیدند، بی حسی کامل. مشاهدات کاملا نشون میدادند که دختره باید در یک حالت خاص روانی قرار داشته باشه که عکس‌العمل های فیزیکیش تغییر کرده.برِید یک هفته بعد باز میره که اجرای چارلز رو با دقت بیشتر ببینه و بعدش مینویسهدو روز بعد، ایده‌هام رو با همکارم توماس براون به اشتراک گذاشتم، همونطور که قبلش به چهار تا از دوستام گفته بودم. عصر همون روز در حضور توماس، دوستام و خانوادم یک سری آزمایشات طراحی کردم که درستی تئوری هام رو ثابت کنم. تئوری من این بود که ثابت نگه داشتن چشم ها روی یک نقطه باعث میشه که مراکز عصبی چشم از کار بیفتن و تعادل عصبی رو به هم بریزند و در نتیجه باعث پدیده‌ای بشن که مشاهده کرده بودیم. این آزمایشات همه حاضرین رو در مورد تئوری هام قانع کرد.برِید بلافاصله درخواستی به British Association for the Advancement of Science میفرسته و ازشون می‌خواد که مقاله‌ای با عنوان Practical Essay on the Curative Agency of Neuro-Hypnotism رو چاپ کنن. با چاپ مقاله مخالفت میشه، احتمالا به خاطر اینکه خیلی موضوع ترند و غیر قابل اعتمادی بوده. در مقابل برِید مستقلا مقاله‌ی خودش رو در ۲۷ دسامبر ۱۸۴۱ در مراسمی با حضور شخصیت های برجسته‌ی علمی با عنوان «مقاله‌ی رد شده» ارائه داد و در روزنامه‌های منچستر بازتاب گسترده‌ای داشت. برِید مخالفان جدیدی هم از طرف مسمریست ها هم از طرف کسایی که اعتقادی به این پدیده نداشتند پیدا کرد، در عین حال نظر شخصیت های علمی‌ معروفی رو هم جلب کرد.۳۱ دسامبر ۱۸۴۱ تسط Mr. Duncan دوست برِید اجرایی در مورد ایده‌های برِید در Hanover Square Rooms لندن انجام شد که مقدمه‌ای بود بر حضور خود برِید در لندن برای ارائه‌ی ایده‌هاش. اول دسامبر همون سال برِید ارائه‌ی خودش رو در همون مکان انجام میده. ارائه‌ای موفقیت آمیز که تعداد زیادی رو تحت تاثیر قرار داد. در این اجرا برِید تئوری‌هاش رو روی گروه ۱۸ نفره‌ای رو با استفاده از خیره‌ شدن به چلچراغ پیاده میکنه، که گویا ۱۶ نفرشون کاملا نتایج مطلوب برِید رو نشون دادند و ۲ نفر باقی‌مونده گزارش شده که کاملا چیزی که برِید ازشون خواسته رو انجام ندادند.علاقه‌ی شدیدی بین شخصیت ها ایجاد شد که باعث شد برِید فردای اون روز دوباره ولی این بار در سالن London Tavern اجرا کنه. ( دو سالنی که اسم بردم برای ارائه‌ی سخنرانی‌های علمی استفاده‌ می‌شدند).بعد از این ارائه، مجله‌ی مدیکال تایمز گزارشی رو از ارائه های برِید به همراه مقاله‌ای از خود برِید در مورد مغناطیس حیوانی  چاپ میکنه. مقاله‌ای در رد اداعاهای مسمریست ها و تاثیر خیره نگه داشتن فرد (Eye Fixation) بر روی کنترل سیستم عصبی. عقیده داشت که کارهایی که مسمریست ها میکردن، از جمله اینکه دستاشون رو تکون میدادن و چشم فرد اونا رو دنبال میکرد همین بوده، نه میدان مغناطیسی یا شارلاتان بازی مسمریست ها در داشتن نیروهای ویژه.برِید عقیده داشت که با خیره نگه داشتن چشم فرد به یک نقطه و تضعیف کنترل سیستم عصبی، فرد بیشتر به قدرت تخیل خودش متکی میشه، و نسبت به چیزایی که بهش میگن ذهن بازتری داره و راحت تر قبول میکنه.برِید در این مقاله از واژه‌ی Neurypnology برای توصیف این پدیده استفاده می‌کنه. کتابی رو هم با همین عنوان چاپ میکنه. ولی در عین حال از واژه‌ی هیپنوتیزم هم در مقالات تکی‌ای که می‌نوشت استفاده میکرد، همون‌طور که در «مقاله‌ی رد شده» استفاده کرده بود.واژه‌ی هیپنوتیزم از هیپنوز ὕπνος ، خدای خواب یونان (بهترین خدای یونان، همش خواب) میاد. برِید اعتقاد داشت که هیپنوتیزم ارتباطی با خواب داره، طبق شواهدی که دیده بود. Neurypnology واژه‌ی مناسبی برای توصیفش نبود، و برِید به واژه‌ی Neuro-Hypnotism روی آورد به معنی خواب عصبی. اون قسمت Neuro در طول زمان دیگه استفاده نشد.ولی زیاد طول نکشید که برِید متوجه شد که هیپنوتیزم ربطی به خواب نداره، ولی دیگه دیر شده بود. حتی تلاش کرد که واژه‌ی monoideism به معنی تثبیت تمرکز رو جایگزینش کنه که خوب دیگه کار از کار گذشته بود و مردم واژه‌ی هیپنوتیزم رو استفاده میکردند.هیپتوتیزم نام‌گذاری ای اشتباه بود که ماندگار شد.</description>
                <category>بهروز</category>
                <author>بهروز</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2017 18:21:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسمر، شروع نیمه‌ رسمی بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@behrouz/%D9%85%D8%B3%D9%85%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-bplvxlptim7p</link>
                <description>بیست و سوم ماه مِی سال ۱۷۳۴ در آلمان کسی متولد شد که  بعد ها خواسته یا ناخواسته شروع  کننده‌ی راه پر فراز و نشیبی شد که هنوز هم ادامه داره و مسلما زمان خیلی خیلی بیشتری لازم هست که به درک مناسبی ازش برسیم. راهی پر از تحقیقات، آزمایشات و البته متاسفانه به دلیل ماهیت راز آلودش، مزخرفات زیاد.معنی کلمه‌ی mesmerized رو تو دیکشنریتون ببینید و من رو در یک نگاه گذرا به تاریخچه‌ی این کلمه همراهی کنید. فرانس آنتوان مسمر، پزشک اتریشی. سال۱۷۳۴ در Iznang به دنیا اومد، به دانشگاه وین رفت و در رشته های حقوق و پزشکی تحصیل کرد. سال ۱۷۶۶ با تزی با عنوان «تاثیر سیارات بر بدن انسان» فارغ‌التحصیل شد.تز مسمربعدها تحت تاثیر یک ستاره شناس به اسم ماکسیمیلیان هِل قرار گرفت. هِل ستاره شناس معروفی بود که علاوه بر تحقیقات زیادی که در مورد ستاره ها داشت، به پدیده ای به نام «مغناطیس‌درمانی»  هم علاقه مند بود. اعتقاد داشتند که امواج مغناطیسی موجود و تحت تاثیر ستاره ها،‌ روی بدن انسان و سلامتش تاثیر میذاره.بعد ها مسمر اسم این پدیده رو «مغناطیس حیوانی - Animal Magnetism» گذاشت. دهانه ای هِل در ماهمغناطیس حیوانی - Animal Magnetismمسمر اعتقاد داشت که بدن انسان میزبان یه سری جریان های مغناطیسیه،  جریان‌هایی که میتونن از بدن به بدن دیگه یا حتی به اشیا منتقل بشن و برعکس. در نتیجه، انسان سالم کسی بود که این انرژی ها در اون تعادل داشتند و عدم تعادل در این انرژی ها به بیماری ختم می‌شد.هِل و بعد از اون مسمر برای درمان بیماری ها از آهنربا استفاده میکردن تا جریانات مغناطیسی ای که از نظرشون متعادل نبودن رو متعادل کنن و در نتیجه به درمان بیمار منجر شه. منتها مسمر بعد از چند وقت به این نتیجه رسید که نیاز خاصی نیست که حتما آهنربا استفاده کنه و بدن خودش به اندازه کافی قدرتمند هست که همون هدایت جریان های مغناطیسی رو با تکون دادن دستاش انجام بده.بعد از ازدواجش با زن پولدار، مسمر در وین فضای بازتری برای فعالیت پیدا کرد و خیلی زود معروف شد. روش درمانی موفقیت آمیزی که داشت اعتبار اجتماعی زیادی براش به همراه داشت و خیلی از آدم های معروف مثل موتزارت هم کارهاش رو دیدند. بعد از اینکه در درمان Maria Theresia von Paradis یک پیانیست نابینا شکست خورد، مقبولیت مسمر و روشش کم شد و مسمر وین رو ترک کرد و در سال ۱۷۸۱ به پاریس رفت.در پاریس دوباره موفقیت هاش شروع شد، اما بیش از حد انتظار. تا روزی ۲۰۰ نفر برای درمان بهش مراجعه میکردند و خوب مسلما وقت درمان انفرادی وجود نداشت. به همین دلیل درمان های گروهی رو شروع کرد. وان درمانی گروهی مسمرمسمر برای جلسات درمان گروهی وسیله ای رو ساخت که بهش میگفت «وان» - یک وان چوبی بزرگ حاوی براده های آهن، خرده شیشه و آب که توسط انرژی مسمر به طور مغناطیسی بارور شده بودند به همراه  میله های آهنی که ازش بیرون اومده بودند - ساخت. بیماران دور این وان می‌نشستند و میله های آهنی رو میگرفتن که جریانات مغناطیسی ازشون رد شه و به اصطلاح درمان بشن.نور اتاق کم بود و همیشه دود عود و ملودی های هارمونیکا شیشه‌ای توش پخش می‌شد.مسمر مثل دکتر های معمولی نبود، روپوش معمول پزشک ها رو نمیپوشید و به جاش شبیه جادوگرا لباس میپوشید.اکثر کسانی که به مسمر مراجعه میکردند زن بودند و در جلسات درمانی خیلی وقت ها تشنج، گریه یا خنده‌ی شدید میکردند که بعضا باعث میشد از اتاق اجبارا خارجشون کنند و به یه اتاق بحران ببرند.زندگی بر وفق مراد مسمر میگذشت، مشتری‌های پولداری داشت و مسمر در مدت کوتاهی پول زیادی ازشون درآورد.حتی لوئی شانزدهم و همسرش از کارهای مسمر خوششون اومد و ساپورتش کردند، لوئی شانزدهم به مسمر پول میداد که کارهاشو گسترش بده. ملکه، همسر شاه هم بعضا در جلسات مسمر شرکت میکرد.ولی برای مسمر همشیه در روی یک پاشنه نچرخید، اوضاع برگشت. مردم شک کردند به مسمر. زن هایی که به اتاق بحران میرفتند چی میشدند؟ مسمر با اونا تنها بود. تصور مردم از داشتن قدرت های جادویی مسمر رو به این شک اضافه کنید، شک کردند که مسمر از زن ها سوء استفاده جنسی میکنه. مردها نگران همسرانشون شدند و خونواده ها نگران دختراشون...حتی لوئی شانزدهم هم نگرانی هایی رو بروز داد و شک کرد که مبادا مسمر با قدرتی که داره روی ملکه تاثیر بذاره.شاه دستور داد به آکادمی علوم فرانسه که کمیته ای تشکیل بشه و متد های مسمر رو آزمایش کنند، تحقیقاتی انجام بدن و صحت ادعاهای مسمر رو ثابت یا رد کنند.کمیته ای تشکیل شد از دانشمندان معروف و همچنین شهروندان درجه بالا. چند تا از اعضای کمیته آنتوان لاووازیه شیمیدان فرانسوی، بنیانگذار شیمی نوین جین بایلی شهردار پاریسدکتر ژوزف گیوتین (مخترع گیوتین)بنجامین فرانکلین (بله، خود بنجامین فرانکلین)طنز تلخ لیست بالا که به موضوع ارتباطی نداره:‌ جین بایلی و لاووازیه با گیوتینی که همکارشون اختراع کرد اعدام شدندآزمایشات در شهر Passy انجام میشد، چون از مسمر دور بود همکارش دکتر چارلز دسلون رو فرستاد که وظیفه‌ش ارایه‌ی متدهای مغناطیس حیوانی بود.فرستادن دستیار حرکت هوشمندانه‌ای بود چون اگر دکتر دسلون میتونست ثابت کنه ادعاها رو، مسمر دوچندان اعتبار کسب میکرد و اگر دسلون نمیتونست چیزی رو ثابت کنه مسمر میتونست دسلون رو مقصر بدونه.بعد از یه سری آزمایش ( که بعدا شرحشون رو مینویسم، اگر دوست داشتید مستنداتش اینجا هست ) کمیته گزارش خودش رو اعلام کرد: هیچ شواهد علمی بر اثبات مغناطیس حیوانی مشاهده نشد.مسمر محبوبیت خودش رو از دست داد، به سویس رفت و تا آخر عمر همونجا موند.اگر مسمر روش‌هاش پشتوانه‌ی علمی نداشت، پس اون همه طرفدار و شفا یافتن و خوب شدن بیمارا چی بود؟ برای جواب با من همراه باشید در پست های آینده.</description>
                <category>بهروز</category>
                <author>بهروز</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2017 04:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن و باقی قضایا</title>
                <link>https://virgool.io/@behrouz/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%82%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%A7-lnpns7vwtxbo</link>
                <description>کاتالپسی، پاتریک پیکاردچند وقتی بود تصمیم داشتم شروع کنم به نوشتن و اینجا به نظرم جای مناسبیه برای نوشتن.اکثر نوشته های من در مورد هیپنوتیزم، تکنیک های ذهن و NLP، آزمایش های روانشناسی و مقادیری برنامه نویسی قراره باشه. اینکه در مورد هیپنوتیزم میخوام بنویسم چند دلیل داره:۱ - در ایران به شدت عدم آگاهی ازش وجود داره، منبع مناسبی برای مطالعه در ایران وجود نداره۲ - هیپنوتیزم اسم اسرارآمیز و ماهیت کاملا طبیعی‌ای داره. امیدوارم برای کسی که نوشته‌هام رو میخونه یک مقدار از ماهیت اسرار آمیزش یه ماهیت واقعیش نزدیک تر بشه۳ - علاقه‌ی زیاد من به این موضوع + مطالعه‌ی مناسبی که در این مورد دارم. چرا ننویسم در مورد چیزی که دوست دارم؟۴ - ...از تاریخچه‌ی هیپنوتیزم شروع میکنیم و چند تا داستان با هم میخونیم، بعد هم به موضوعات مختلف در موردش می‌پردازیم. تئوری ها، تعاریف، مدل ها، متد ها و ... خیلی چیزا.</description>
                <category>بهروز</category>
                <author>بهروز</author>
                <pubDate>Thu, 30 Nov 2017 04:16:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>