<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهزاد باقری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@behzad257</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:07:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>بهزاد باقری</title>
            <link>https://virgool.io/@behzad257</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاه به درون و درک تاثیر مقایسه در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@behzad257/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xv1dooulj1sx</link>
                <description>....صمیمیت چیزی بود که بعدها فهمیدم نیاز به نگهداری و رسیدگی و زنده ماندن و مردن بر تعلقات هر روزه دارد. چیزی که من بلد نبودم و آموزش ندیده بودم. (حالا که سالها گذشته خودم هم می دانم که بوی ریا حتی می تواند از پاراگرافهای این چنین نیز برخیزد.)به نظرم برعکس تحلیل های بسیار، شکوفایی جامعه در همین طبقه متوسط شکل می گیرد، تا وقتی که خود را جدا نکرده اند. روابط ساده روزمره دارند، نانوایی می روند، با دوستان، خانواده و هم محله ای ها می گویند و می خندند، موتور پسر همسایه را هل می دهند، زنبیل پیرزن را برایش می برند و .. نیازی نیست که ثروت زیادی انبار کنند و بعد نیکوکار و خیر و.. شوند. همین که بی سروصدا در بطن زندگی هستند و چیزی از جایی نمی کنند، حتی اگر سنگی در راه پیاده رو می بینند به کناری می گذارند که زیر پای کهنسالی نرود. اتفاقاً این گروه می توانند خلاقانه و خردمندانه عمل کنند و ایده پردازان واقعی برای مسائل تئوری و عملی باشند.جدا از تحلیلهای تخصصی جامعه شناسانه و اقتصادی و سیاسی که من خیلی از آنها سر درنمی آورم، ساده بگویم اینکه، به نظرم شرایط موجود، وجود و بقای چنین طبقه متوسطی را کم رنگ کرد. احتیاج به نمونه و مثال ندارد، ولی جالب است وقتی که سریالهای تلویزیونی بیست سال پیش مانند &quot;خانه به دوش&quot; یا &quot;متهم گریخت&quot; را می بینیم. جالب تر اینکه آن زمان این سریال ها جهت انتقاد به وضع ناموزون اقتصادی ساخته می شد و اینکه ما احساس نزدیکی به کاراکترها و محیط این برنامه ها داشتیم.اضافه کنم که اگر شرایط موجود، مشکلات بسیار بغرنجی ایجاد کرده، به نظرم اولاً یک شبه ایجاد نشده و حاصل حتی دوره خاص و نزدیک به ما نیست، حاصل سالها نگرش است و ثانیاً شاید یک مزیت داشته و اینکه بیشتر به زندگی و روشی که این چهل، پنجاه سال کمتر یا بیشتر طی کرده ایم نگاه کنیم و حتی ریشه های طرز نگرش ما را به خود و زندگی (از سالها قبل از بودن ما) بررسی کنیم که چه شده به اینجا رسیده ایم.تمام متنی که گفتم و نوشتم تا اینجا را شاید بتوان مقدمه ای برای ادامه در نظر گرفت، اگرچه مقدمه گاهی بیشتر از متن اصلی است.می خواستم در مورد یکی از این آفت های روابط و صمیمیت انسان ها صحبت کنم. &quot;مقایسه&quot;کم کم نیاز به چیدن مقدمه بیشتر و بیشتر شد تا به این شکل رسید.از جنبه مقایسه، دوستانی که متن مرا می خوانند بعضاً الان از نظر تحصیلات مدارک بالاتری از من دارند، از لحاظ مطالعات و آگاهی چه در زمینه تخصصی و چه در زمینه های مرتبط به ابعاد علوم انسانی (فرهنگی، دینی، ادبی، هنری، فلسفی، اقتصادی و..) آگاهی و دید مناسبی نسبت به موضوعات عمومی و نیز موضوعات خاص مرتبط با شرایط امروزی اجتماع ما دارند. از لحاظ کار حرفه ای و سوابق کمی و کیفی در آن نیز هر یک از دوستان در زمینه ای سررشته داشته و کم و زیاد سوابقی ثبت کرده اند. نهایتاً جنبه مادی و اقتصادی که پرتنش ترین و پرتب و تاب ترین جنبه این روزهای جامعه ماست که ...این از جنبه مقایسه بود، ولی اگر بعد مقایسه را به کنار بگذاریم نه به خاطر آنکه فعلاً برای من نوعی، مشکل ساز است و الان به کار نمی آید (و بعد که به صلاح بود دوباره به آن برگردم)، بلکه به خاطر اینکه از ریشه اشتباه است، به شروع فرایند ارتباطی ما کمک شایانی خواهد کرد. اگرچه باز اشاره کنم که رجوع جدی به ریشه ها شاید یکی از اثرات مثبت این شرایط بغرنج است، و ما عادت کرده ایم تا شرایط سخت نشود کاری اساسی انجام ندهیم.برای این که مشکلی که &quot;مقایسه&quot;ایجاد می کند را کمی توضیح دهم مثالی می آورم. نمونه را از خودم می گویم و این، ادامه بحثی است که در رابطه با خودم و شما شروع کردم. از دید مقایسه، من سعی کرده ام که از لحاظ مواردی که در دو پاراگراف قبل ذکر کردم خودم را تا حدی بالا بکشم که بالاخره حرفی برای گفتن داشته باشم. در ابعادی که موفق تر بوده ام اعتماد به نفس بیشتری دارم و خودی نشان می دهم و بحث ها را در ارتباطات به آن سو می کشانم و البته در ته قلبم نگرانی دارم که نکند کسی در این زمینه ها از من پیشی بگیرد یا گرفته باشد. در زمینه هایی هم بر اساس عرف و خط کشی اجتماعی جایگاه مناسبی ندارم. خوب باعث شرمندگی است. سعی می کنم در این زمینه ها خیلی صحبت نکنم، بعضاً اگر بتوانم انتقاد کنم، در ضمن اگر جایی هم شرایطی پیش بیاید خودم را یواشکی ارتقا دهم.خب این ذهن من را در ارتباط با شما و همچنین در خود، ترسو و مهم تر از آن سطحی کرده است.  ذهن را تنبل کرده چون به واقعیت زندگی نگاه نمی کند.ذهن به جریانات اطراف فقط تا آنجا می نگرد که بتواند در موارد مختلف که شاید بتوان بر آنها نام &quot;ارزش اعتباری&quot; گذاشت کلاهی برای خود ببافد. زندگی حاصل فرایندهای مختلف است و هر لحظه نو می شود و موجودات مختلف در آن در جریان هستند و من جامعه ی انسان ها را برگزیده ام، سراغ تعداد محدودی رفته ام و تنها راه ارتباطی ام را از طریق ذهن و آن هم از دید محدود مقایسه قرار داده ام. خب، اگر بتوانم جایگاه کم و بیش مناسبی پیدا کنم، پس از آن انرژی ام افت می کند، انگیزه ای برای حرکت ندارم. یعنی ذهنم تنبل شده است. در امور ریز و درشت ولی واقعی زندگی و نیز در یادگیری علوم واقعی ذهنم تنبل است. به خاطر مقایسه، انگیزه ای برای پیشرفت ندارد. مقایسه حد یقف برای ذهن گذاشته و ذهن فراتر از آن نمی رود. نیازی به اندیشیدن به فراتر آن حس نمی کند.از طرفی ارتباطم با کل هستی قطع شده. ذهن من درگیر بازی خود در زمینه مقایسه است و نسبت به رنج واقعی خود و رنج واقعی انسان ها بی تفاوت شده، بی حس شده. این شاید به درک علت شرایط موجود فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی کمک کند.دقت کنید که در این جا دو بعد مطرح است:یکی بعد درونی و اشکالی که من نوعی، در نگاهم داشته ام و ریشه ای قدیمی دارد و باعث رنجم شده و اساسی است و شاید درک آن به حل مسائل دیگر و مسائل بیرونی کمک کند.دیگری بعد بیرونی است که به نظر در حال حاضر سخت تر و حساس تر از همیشه است، ولی به نظرم نیاز به ساده کردن موضوع دارد تا بتوان تا آنجا که ممکن است تغییری ایجاد کرد.در پایان چند مطلب را به طور خلاصه عرض کنم.یکی اینکه چنین بحث هایی چالش برانگیز است چون با آنچه همیشه گفته ایم و شنیده ایم متفاوت است، در یکی دو صفحه هم نمی گنجد، ولی اگر قبلاً لزومی بر مطرح کردن آن حس نمی شد، الان شرایط نیاز به طرح آن را ضروری می نماید. می دانیم که شیطان به خاطر &quot;مقایسه&quot;از بهشت بیرون رانده شد و باید معنای دقیق آن را و تاثیر آن را بهتر بدانیم.دوم اینکه مقایسه امری ضروری است اما در امور واقعی، نه مواردی که ذکر کردم. ما برای حل مسائل علمی، برای رسیدن به مقصد و برای هر امر واقعی به صورت جزئی و کلی مقایسه می کنیم. جستجو می کنیم، سوال می کنیم و موارد مختلف را در روند خود بررسی و کنار یکدیگر می چینیم و بهترین گزینه را انتخاب می کنیم.سوم اینکه حالا چه کار کنیم، هدف این بحث شناخت مسأله است. شما هم اگر درگیر موردی مشابه من هستید باز در زندگی خود بررسی کنید و به حرف من بسنده نکنید، هرجا اگر دیدید پای مقایسه در ذهن شما در میان است اثرش را زیر نظر بگیرید. حرف من توصیه اخلاقی نیست که در روابط این طوری خود را نشان دهیم یا ندهیم، این کار را بکنیم یا نکنیم، بلکه این است که به تاثیر ابعاد مقایسه در زندگی درونی خود واقف شویم. اگر بیشتر شناختیم شاید در ارتباطاتمان هم تاثیر مشخصی بگذارد. امیدوارم بررسی های ما، زندگی را برای خودمان و برای ارتباطاتمان راحت تر و بهتر کند.چهارم اینکه من در زندگی خود درگیر این نوع نگاه اشتباه بوده و هستم، و با این پارادوکس مواجهم که چگونه کسی با این شرایط می تواند به دیگران راهنمایی کند. فقط می توانم بگویم که صحبتهای من را راهنمایی درنظر نگیرید و خود بررسی کنید و دیگر اینکه از لحاظ منطقی و استدلالی موضوعات برایم قابل فهم است و امیدوارم آگاهی از آن در درون نفوذ کند.پنجم اینکه وقتی چنین بحث هایی مطرح می شود، منظور خود ماست. خود خود من. کار سختی است، ولی بسیار مفید. مرا آرام تر می کند و در روابط برای دیگران مفیدتر خواهم بود.ششم.. و هفتم.. و .. شما هم اگر دوست داشتید نظرتان را برای من و دیگران بنویسید. متشکرم</description>
                <category>بهزاد باقری</category>
                <author>بهزاد باقری</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 11:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریه‌های پنهان: اشتیاق حسن برای رسیدن به آرزوهایش</title>
                <link>https://virgool.io/@behzad257/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%82-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-onbx3nji85fz</link>
                <description>حسن با گریه به مامانش گفت: من می خواستم که منو تو مدرسه ثبت نام کنید ولی تو و بابا من را ثبت نام نکردید، من می خواستم با بقیه بچه ها دوست بشم و با آنها در مدرسه بازی کنم، ولی شما نگذاشتید. شما فقط به فکر خودتان هستید که راحت باشید. من را در خانه زندانی کرده اید که کسی نفهمد که مدرسه نمی روم تا شما از هزینه های مدرسه رفتن من راحت باشید. ولی نگران نیستید که من چه عذابی می کشم.من هم به حرف شما گوش نمی دم. در کارهای خانه کمکتان نمی کنم. هر کاری که دوست دارم می کنم وبرایم مهم نیست که شما ناراحت می شوید. شما چه کار با ناراحتی من دارید که من به راحتی و ناراحتی شما توجه کنم.مامان گفت: باز خدا رو شکر که بابات پول نداره، وگرنه می گفتی هر قدر می خواستم خرج می کردم و هرچه می خواستم را به زور و با همین داد و فریادها می خریدم.بابا که تا الان ساکت نشسته بود صداش در اومد و گفت: البته اگه یه کم پول داشتیم اینطوری نبود و یه سبک دیگه ای زندگی می کردیم. همیشه شماها رو این طرف و اون طرف می بردم، تو سفر زندگی می کردیم. یه کاری می کردیم که تو سفر خرج زندگیمون در بیاد و همیشه هم به حسن خوش می گذشت. مامان هم از کارهای تکراری خونه و بی پولی من و داد و فریادها و نق زدن های حسن خلاص می شد و چشم و کمر و گردن و همه جاش هر روز ضعیف تر و خم شده تر نمی شد.بابا و مامان تحصیل کرده بودند و می تونستند درس حسن رو باهاش کار کنند و جواب سوالاش رو بدند.بابا به عللی کار پردرآمدش رو گذاشته بود کنار و می خواست از نقاشی پول در بیاره. ولی اون طور که می خواست کارا پیش نرفته بود و همین طور که حسن بزرگتر می شد بابا و مامان داشتند پیرتر و ضعیف تر می شدند و به نظرشون مشکلات حسن داشت کم کم بزرگ تر و بزرگ تر می شد.به نظرشون می رسید که حسن فکر می کنه که رفتن به مدرسه می تونه شادتر و راحت ترش بکنه. می گفتند که مدرسه اون چیزی که حسن تصور می کنه نیست. می گفتند بچه ها در مدرسه با فرایندهایی روبرو می شند که دیگه دوستی هاشون اون سادگی و صداقتی که حسن درش هست و فکر می کنه بقیه بچه ها هم همین طور باقی مونده اند رو ازشون می گیره. بچه ها رو پیچیده می کنه در مشکلات ذهنی.فکر می کردند که حسن درسته که خیلی غصه می خوره ولی الان می تونه غصه هاش رو گریه کنه، ولی شاید اون موقع خیلی غصه هاش رو نتونه به این راحتی گریه کنه.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>بهزاد باقری</category>
                <author>بهزاد باقری</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 08:46:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلی میان نسل ها: گفتگویی برای درک عمیق تر زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@behzad257/%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-qbbqope5cjwh</link>
                <description>پسر از پدر پرسید: شما می تونید امروز با من به استخر بیاین؟ پدر گفت: امروز وقت ندارم که با تو بیام.یکدفعه پدر برگشت و گفت: باشه میام. راستی، چرا من می گم &quot;تو&quot; و تو به من می گی &quot;شما&quot;؟ پسر گفت: مامان همیشه می گه که این طوری مؤدبانه است و اون طوری نشانه بی ادبی است. می گه آخه &quot;شما&quot; بزرگترید.پدر در خودش فرو رفت. یاد سالها قبل افتاد که با پیرمرد و پسرش در تپه های درکه قدم زده بودند. پسر و بابایش طوری صحبت می کردند که معلوم بود که سالها است با هم دوست و همراه هستند. کسی، دیگری را به شکل جمع صدا نمی کرد و در عوض به معنای واقعی صمیمی، مهربان و همدل بودند. بهانه های سن و سال و تجربه و زحمت ها و کلمات و ترفندهایی مشابه آن بینشان فاصله نینداخته بود، یکی بودند.آن سالها، خیلی سال بود که گذشته بود و مرد داستان ما الان پدر شده بود. غرق در مشکلات و درگیری های درونی و بیرونی خودش بود و چنان در لاک خود فرو رفته بود که چشم بر هرچه بود و نبود بسته بود و روزها را به امید شب شدن و رسیدن وقت خواب سپری می کرد.داستان زندگی خیلی از ما شبیه این پدر و پسر است، غافل از اینکه فراموش کرده ایم داستان ها را، حکایات قدیم را، درس های زندگی را که در لابلای مثنوی، حافظ، نهج البلاغه و قران می شد آموخت.نه آقا، دنیا عوض شده و آن ور دنیا دارند راه درست می روند و ما هم مشغول شبیه سازی با آنها هستیم که شاید به این وسیله شرایط ما بهبود یابد. هر روز معلم قران و معارف کلاسهایمان هم پس از بیان درس، کتاب را می بندند و خود اذعان می کنند که ما عقب مانده ایم و آنها زندگی را درست می بینند و درست رفته اند. چه ها و بهمان که نکرده اند و غیرمستقیم و بی صدا تکلیف را این طور برای آخر هفته هایمان دیکته می کنند.دیگر ندایی هم از کتابهای خاک خورده مقدس گوشه تاقچه به گوش ما نمی رسد که چه ساده و در دنیایی عاری از این همه هیاهو و سروصدا و تبلیغ اصل و ریشه را برایمان توضیح و تفسیر می کردند.راستی حرفهای کتابهای باارزش و مفید در زمان خودشان هم کمتر شنیده می شد وگرنه محمد و علی و مولوی و حافظ و .. این قدر در زمان خود نمی نالیدند و نیاز به این همه گفتن و نوشتن نداشتند.ما با همان اشتباههای کوچک و به نظر بی اهمیت و در اصل بزرگی که آنها برای فهماندنشان داد و فغان ها کرده اند آمده ایم، بزرگ شده ایم، پدر و مادر شده ایم و به همان سرعت پیر خواهیم شد.مگر آنکه از همین ریز و کوچک های زندگی مان بی توجه نگذریم،از همین کمترین لحظات خالی بین شلوغی ها استفاده کنیم.وقت های کمی که در ابتدای صبح داریم را با خود خلوت کنیم.در انتهای روز، که می خواهیم بی خیال همه دنیا شویم، واقعاً بی خیال شویم و ذهن خود را از هرچه بود و نبود جدا کنیم.پاکسازی درون و بیرون را شروع کنیم.برای رسیدن به آرامش درونی، ابتدا مراقبه و پاکسازی لازم است. زیبایی الهی راهی به درون آلوده به شلوغی ندارد. سر خود را خلوت کنیم. ما علیرغم تصورمان، وقت زیاد داریم. وقت های زیادی را در روز با سرگرمی ها و تفریحات حواس پرت کن می گذرانیم. سرگرمی و تفریح وقتی با هدف نزدیک شدن به طبیعت خود و اطرافمان نباشد، مضر است. خالی از فایده است.حتی کتاب خواندن، هم صحبتی و بعضی از تفریحات به نظر سالم می تواند سلامت روان ما را به خطر بیندازند.از دست من ناراحت نشوید. شاید صحبتهایم خیلی سخت گیرانه به نظر بیاید. اصلاً این طور گفتم که بیشتر با هم بحث کنیم.بیایید معیاری تعیین کنیم، حال من پس از فلان ارتباط با انسانها یا اشیا چگونه است. آیا حالم بهتر شده است؟ آیا من به خودم نزدیکترم؟ آیا سبک تر شده ام؟ آیا حتی برای یک خنده از ته دل یا گریه بارانی آماده ام؟اگر چنین معیاری، معیار درستی است آنگاه هر چیز را با این معیار به بوته آزمایش بگذاریم. آن وقت ممکن است من ببینم که الان در صف نانوایی هستم، پیاده دارم مسیری را طی می کنم، رانندگی می کنم، کتاب می خوانم یا فیلمی را می بینم. نماز می خوانم یا مدتی از روز را به روزه سپری می کنم، پشت کامپیوتر نشسته ام و یا در جلسه با آدم های سرشناس هستم و .. در حین این جریان و نیز وقتی که ارتباطم با این جریان قطع می شود حالم چطور است و چطور می گذرد.ممکن است متوجه شویم که رانندگی، پیاده روی و نگاه به اطراف و ایستادن در صف انسانها، همصحبتی با یک پیرمرد ژولیده بیش از آنچه تا حالا فکر می کردیم و بیش از خیلی از روابط و جلسات ما اهمیت داشته و دارند.داستان را از اتفاقی ساده و روزمره شروع کردیم و به کجاها و ناکجاها که نرفتیم. شاید هم همه زندگی با همه پیچیدگی هایش با همین اتفاقات ساده مرتبط است. سعی کنیم ذهن خود را ساده کنیم.به اتفاقات ساده روزمره بیشتر خواهیم پرداخت.</description>
                <category>بهزاد باقری</category>
                <author>بهزاد باقری</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 09:29:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شنیدن تا شکوفایی: تأثیر بازخورد در رشد و خلاقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@behzad257/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-gefw7ustrkuy</link>
                <description>یک مطلب اینکه گاهی یک بازخورد کوچک که از فعالیت خود می گیریم -حال این فعالیت ممکنه تولید کار هنری، نوشتن یا یک صحبت کوتاه باشد- این بازخورد باعث به حرف آمدن یا فعالیت ما می شود.می فهمیم که سطحی حالا یا صیقلی یا با هر بافتی آجری، بتنی یا سطح نرم فرشی، حرفامون به هر شکل ظاهری به تنش خورده و یک انعکاسی با توجه به خصلت و کیفیت آن سطح ایجاد شده و به خودمان منعکس شده، صدای درونمون به گوشمون بهتر می رسه. همین که ببینیم یک نفر دید و برایش ارزش داشت.تعداد هم مهم نیست، مثل دوستی های قدیم قدیما که طرف یک یا چند نفر را داشت که درد دل کند، حرفش را بشنود یا باهاش بخندد، فقط بخندد حالا نه به کسی، آنوقت ذوق درون شکوفا می شد.نه کسی که فقط خودش حرف بزند و منتظر تایید حرفش توسط ما باشد. منتظر نظر ما هم نمونه، فقط به طور مبهمی می دونه که ما حداقل حرفش رو به طور واضحی رد نمی کنیم. (که البته اون شخص هم به خاطر همین کیفیت با ما دوست شده و هم صحبت که انعکاس حرفای خودش را بشنود، فقط انگار این تکرار نظر در ذهنش آنقدر زیاد شده که خیلی تفاوت خاصی بین تکرارها و انعکاس از طرف دیگران قائل نیست. )و نه برعکس کسی که فقط می شنود و تایید می کند و انگار در زندگیش به دلایل مختلف فرصت تفکر و خردورزی و نگاه شخصی به مسائل ازش گرفته شده و تنها راه ارتباط با دیگران را تایید آنها در تعاملات می بینه. که این گروه و گروه قبلی معمولاً یک سیستم و زنجیره ی سفت و سخت و فاسد رو تشکیل می دهند که در آن فرصتی برای تفکر و نگاه تازه به زندگی نیست و خود این سیستم کشنده ذوق و خلاقیت و زیبایی است.پس برگردیم سر صحبت اول که فرایندی که در آن من نوعی بتوانم بالنده باشم در خودم و در زندگی مستلزم رسیدن به شرایط ذهنی است که در آن رابطه سالم انسانی شکل بگیره و من بتوانم به این مرحله برسم که هم بگویم و هم بشنوم. خوب حالا کدام یک از این دو مهمتر است؟...یک کم بیشتر فکر کنید. من هم نظرم را می گویم....به نظرم شنیدن. اگه گفتید چرا؟ یک کم فکر کنید، شاید نظر شما گفتن باشد. بگذارید من هم بیشتر فکر کنم....علت اینکه من شنیدن را انتخاب کردم این بود که در واقع گفتن هم وسیله ای برای شنیدن بود در بدو امر. من می گویم تا صدای درونم را بهتر بشنوم.شاید شنیدن از دیگران هم و شنیدن واکنشی که در ما بر می انگیزد، در واقع روش مناسبی برای گفتگو و تعامل باشد.ما معمولاً (خودم را می گویم به شما برنخوره) در حالی که داریم ظاهراً به دیگران گوش می دهیم در واقع داریم مطلبی جدید در ذهنمان آماده می کنیم که به سویش ارسال کنیم. این شنیدن کامل نیست. نه شنیدن حرف دیگران، لحن صدا، فرایند ایجاد صدا و نه معنای حرفش و نه شنیدن ندای درونمان.اشکالی این طور بودن در چیست؟ ما در معرض افتادن در حلقه فسادی که در ارتباط نامناسب هست قرار داریم. فقط گفتن یا نهایتاً تسلیم محض بودن و کور شدن به ندای درون در مواجهه با جامعه ای که همه افرادش می خواهند گوینده باشند.خوب در این مورد بیشتر بحث می کنیم، فقط تا اینجای کار یک دلگرمی بدهم که اگر بخواهیم این مشکل را در دنیایی فقط انسانی حل کنیم شاید کار مشکل و پیچیده باشد، اگر می خواهیم شنونده بودن را بیاموزیم بهتراست به کودکان که هنوز وارد دنیای پیچیده آدم بزرگها نشده اند هم گوش دهیم. با طبیعت و پرندگان و حیوانات اطرافمان هم هم صحبت شویم و به آنها و سکوت آنها هم گوش دهیم، نگاه کنیم.</description>
                <category>بهزاد باقری</category>
                <author>بهزاد باقری</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 12:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>