<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهزاد کولیوند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@behzad_koulivand</link>
        <description>من بهزاد کولیوند، موسس کانال آپارات «یادگیری هوشمند» هستم. اینجا مقالات مکمل ویدیوهای آموزشی‌ام را می‌نویسم. تماشای ویدیوها در آپارات: https://www.aparat.com/smart_learning</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:48:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1353984/avatar/5IPCRH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهزاد کولیوند</title>
            <link>https://virgool.io/@behzad_koulivand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنایت و مکافات؛ شاه‌کاری که با تبر به جان خواننده می‌افتد!</title>
                <link>https://virgool.io/@behzad_koulivand/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AF-owhcnpuo19kd</link>
                <description>چند سال پیش، که اصلا داستایفسکی را نمی‌شناختم، در خانۀ اقوام با خلاصه‌ای از جنایت و مکافات، قدم به دنیای شگفت‌انگیز داستایفسکی گذاشتم.آنچه در این میان بیش‌تر از همه‌چیز مرا به خود جلب می‌کند، شخصیت شکوه‌مندِ داستایفسکی است؛ با آن زندگی عجیب و غریبش؛ با آن همه رویداد دردناک: بیماری، فقر؛ حساسیت بیش از اندازه؛ رفتن تا یک قدمی مرگ؛ سال‌ها در بدترین شرایط با یک مشت تبهکار زندانی بودن؛ نوشتن و نوشتن تا پای مرگ به دلیل نیاز مالی برای اداره کردن خانواده‌ای پرجمعیت و ....در دنیا کم‌تر نویسنده ای را می‌توانید پیدا کنید که شخصیت اصلی همه‌ی داستان‌هایش خودش باشد. در این میان جنایت و مکافات و راسکولنیکف، قهرمان داستان، بیشترین شباهت را به زندگی داستایفسکی دارند. کسی که به دلیل فقر سرخورده است و این سرخوردگیِ اجتماعی او را یاغی می‌کند.داستایفسکی زمانی شروع به نوشتنِ جنایت و مکافات می‌کند که از همه‌طرف، زیر فشار است. علاوه‌بر مشکلات مالی فراوان، بدهی‌ها، گرفتاری‌ها و بیماری صرع، برادرش می‌میرد و تکفل همسر و فرزندانِ برادرش هم به گردن او می‌افتد، طلبکاران به او هجوم می‌آورند، و اموال ناچیزش را ضبط می‌کنند و او ناچار می‌شود دار و ندارش را گرو بگذارد. برای فرار از ناملایمات و فشارها، به آلمان می‌گریزد. چون نتوانسته کرایۀ اتاقش را بپردازد، صاحب‌خانه بیرونش نمی‌کند ولی نه غذا بهش می‌دهد و نه شمعی برای روشنایی. از روی ترحم کمی چای و لقمه‌ای نان به او می‌خوراند( دقیقا کاری که صاحب‌خانه راسکولنیکف در جنایت و مکافات با او می‌کند) و داستایفسکی در روشنایی پیه‌سوز، گرسنه و تب‌آلود می‌نویسد، پاره می‌کند و دوباره می‌نویسد. در چنین شرایطی است که شاهکارش، جنایت و مکافات را خلق می‌کند.از ترس این‌که گرسنه نشود و قوایش را از دست ندهد، از جایش تکان نمی‌خورد. چگونه انسان می‌تواند در این شرایط، چنین شاهکاری بیافریند. آدم‌های عادی حتی افکارشان را هم نمی‌توانند، جمع و جور کنند؛ ولی داستایفسکی می‌تواند چون آدمی عادی نیست.در اکثر کتاب‌هایش ازجمله جنایت و مکافات دو فکر و دو مشغولیت وجود دارد: فقر و ثروت. فقری که بدبختی، فساد اخلاقی، اعتیاد به الکل و... به همراه می‌آورد؛ و ثروت که موجب رفاه و قدرت است. داستافسکی همیشه فقر دغدغه ذهنی‌اش بوده و عدالت به معنی پایانِ فقر. او عدالت‌خواه بوده اما به روش خودش.در جنایت و مکافات این روش را به روشنی می‌بینیم: برای رسیدن به عدالت(نجات از فقر)، انسان مجاز است که دست به جنایت بزند. به نوعی هدفِ مقدس، وسیله را توجیه می‌کند. راسکولنیکف(قهرمانِ داستان) خودش را مجاز می‌داند که پیرزنی نزول‌خوار را بکشد تا به جامعه‌اش خدمتی کرده باشد.این داستانِ عظیم و شگفت‌آور در واقع واقعیات اطراف داستایفسکی است. تهیدستانی که در جنایت و مکافات به زیباییِ هرچه تمام‌تر می‌بینیم، همه انسان‌هایی هستند که در روسیۀ تزاری فراوان بوده‌اند.راسکولنیکف آدمی به شدت عجیب است. آدمی رنجور و لاغر که در عین حال مغرور است و مستبد. و از طرفی نوعی عدالت‌خواهی را دنبال می‌کند. این موجودِ عجیب مرتکب جنایتی می‌شود که هیچ‌کس هم به او شک نمی‌کند ولی هر جنایتی، مکافاتی در پی دارد. در واقع در این داستان مسئله جنایت مطرح نیست، بلکه پشیمانی وحشتناکی که پس از ارتکاب جنایت به او دست می‌دهد، مورد نظر است.کشتن پیرزن بیش از 20 صفحه از متن را به خود اختصاص نمی‌دهد ولی راسکولنیکف طی 700 صفحه با پشیمانی و عذاب وجدان دست به گریبان است.داستان، دو صحنۀ طاقت‌فرسا دارد که قلبِ من درحین خواندن از وحشت خشک شد:یکی صحنۀ قتل پیرزن است که واقعا شگفت‌انگیز روایت می‌شود. موقعی که راسکولنیکف با تبر مرتکب جنایت می‌شود، دو نفر اتفاقی می‌خواهند به دیدار پیرزن بیایند و هر چه در می‌زنند کسی باز نمی‌کند. اما آن‌ها می‌دانند که کسی داخل است چون در از داخل قفل شده است نه از بیرون و ....دیگری صحنۀ گیر افتادن دونیا(خواهر راسکولنیکف) در دامِ سویدریگائیلفِ شهوت‌ران و پست‌فطرت است. من در این صحنه مردم و زنده شدم. دقیقا مثل این‌که کسی قلبم را از جا بکند و دوباره سر جایش بگذارد. این هنر داستایفسکی است، طوری لحظات را با کلمه می‌سازد که انگار ما هم آن‌جاییم و می‌بینیم ولی کاری از دست‌مان بر نمی‌آید.در شناخت افکار و شخصیت داستایفسکی، کتاب‌های بسیاری نوشته شده است. ولی من می‌گویم هرکس می‌خواهد به این شخصیتِ شگرف پی ببرد، بهتر است کتاب‌هایش را بخواند که آیینه‌ی تمام‌نمای شخصیت چند وجهی اوست؛ از جمله کتابِ جنایت و مکافات که شبیه‌ترین به اوست.</description>
                <category>بهزاد کولیوند</category>
                <author>بهزاد کولیوند</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jun 2023 16:16:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی(بهزاد کولیوند)</title>
                <link>https://virgool.io/@behzad_koulivand/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%AF-fr6vjokzxiok</link>
                <description>«دیگر معجزه ای در کار نیست. زندگی را با چیز های ساده، پر باید کرد. ساده ها سطحی نیستند. خرید چند سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ی ملاصدرا باشد.»-از متن کتاب.-یک عاشقانه آرام، داستان مردی گیلکی و اهل سیاست و زنی آذری و مبارز است که در بحبوحه انقلاب 57 دل باختۀ هم می شوند و خانه به دوشی شان شروع می شود. روایت داستان به قدری گیراست که ورقه های کتاب را هم عاشق می کند چه رسد به مخاطب. نادر ابراهیمی مثل پیری که می خواهد داستان یک عمر طولانی از عاسقانه زیستن اش را روایت کند، دست خواننده را می گیرد و به درون روزمرگی های عادی اما دل چسب زندگی اش می برد. دیگر معجزه ای در کار نیست. عاشقانه زیستن یعنی پر کردن زندگی از روزمرگی های ساده اما متعمدانه و نه از روی عادت. عادت کردن به هر کاری آن کار را از اعتبار می اندازد. این شاید یکی از مفاهیمی در این کتاب است که با قلمِ فوقِ تصورِ نادر ابراهیمی جا می افتد. عادت ضد عشق است و همچنین در خاطرات زندگی کردن به جای زندگی کردن.«خداوندا! کینه ام را از دشمنان میهنم عمیق تر کن و زخم روحم را چرکین تر.خداوندا! خوف از ظالم را در من بمیران و توان آن عطایم کن که تخت سینه ی ناکسان بکوبم، بی ترس از عواقب خوف انگیزش.خداوندا! کینه ام کینه ام کینه ام ... .»-از متن کتاب.-داستان کتاب با آشنایی آن دو شخصِ بی کله و مبارز شروع می شود و آوارگی ها و رنج هایی که می کشند و همه تلخ کامی های شان را با مبارزه توجیه می کنند اما بعد که انقلاب می شود دیگر علتِ معلولیتِ زندگی شان از بین می رود و تا حدی احساس بی حاصلی می کنند. حل کردن این چالش، برگ زرین این کتاب است. نادر بعد از طرحِ این مشکل به عاشقانه ترین شکل ممکن به حل کردن اش می پردازد.کتاب مثل همه آثار ابراهیمی پر است از واژگانِ بی نظیر و کشف نشدۀ زبانِ ماورایی فارسی. واژگان مسحور کننده ای که همه در خدمت داستان هستند و اصلا توی ذوق نمی زنند و فخر نمی فروشند. این کتاب را یک بار برای داستانش باید خواند و بار دیگر برای واژگانش.«هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.»-از متن کتاب.-این کتاب در واقع یک درس زندگی است. یک برنامه برای یک عمر طولانی. برنامه ای که همه اش زندگی است. زندگی ای که در آن عشق به دیگری، مردم، وطن و خدا موج می زند. این کتاب تاثیر زیادی بر نوع نگاه خواننده به زندگی و اطرافیانش و روزمرگی هایش می گذارد.یک عاشقانه آرام همان طور که گفته شد تاثیر بسزایی در زندگی انسان می گذارد و مثل یک واعظِ رسا سخن جان را جلا می دهد. اما شاید این بالای منبر رفتن های زیاد نقطه ضعف این کتاب باشد. انگار نادر بالای منبر وعظ می کند و این وسط ها هم کمی قصه می گوید. دوست داشتم که قضیه کاملا برعکس بود و بیشتر قصه می گفت و آن وسط ها ایده های ارزشمندش برای زندگی را.(البته کلماتش آن قدر جان دار هستند که پای منبر نشستن اش را هم دل چسب می کند.)</description>
                <category>بهزاد کولیوند</category>
                <author>بهزاد کولیوند</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 12:26:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>