<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بلکا طاهرخانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@belka.taherkhani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 09:51:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/801614/avatar/Si0oD1.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بلکا طاهرخانی</title>
            <link>https://virgool.io/@belka.taherkhani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش: فقط یک صفحه</title>
                <link>https://virgool.io/@belka.taherkhani/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-ernbqdqoc9ih</link>
                <description>سلام!بذارید اول یکم از این روزهای خودم بگم تا مقدمه‌ای بشه برای ادامه حرفم.این روزهامثل اکثر شماها، منم حالم به‌ اندازه کافی خوب نیست. منم هفته‌ای چندبار برای آدم‌هایی که حتی یک‌بار هم ندیدمشون گریه می‌کنم. آدم‌هایی که حس می‌کنم یک‌عمر می‌شناختمشون.بگذریم. می‌خوام به اینجا برسم که &quot;پناه همیشگی من، کتاب‌ها هستند&quot;. کتاب‌هایی که این چندوقت بیشتر از هرموقع دیگه‌ای قدرشون رو می‌دونم. کتاب‌هایی که مثل پناهگاهی امن، من رو به درونشون راه میدن. درنهایت هم با کلی چیز جدیدی که یاد گرفتم، از اون‌ها بیرون میام و با اطلاعات جدیدی به زندگی‌ام ادامه میدم.داشتم فکر می‌کردم که &quot;ایده خوبیه که یک چالش کتاب‎‌خونی راه بیفته!&quot;. چالشی که بتونه محرک کسانی باشه که این چندوقت از کتاب‌هاشون فاصله گرفتند.بریم سراغ چالشماجرا از این قراره که هروقت که وقت آزاد داشتید و خواستید برید سراغ گوشی، بگید «فقط یک صفحه» و برید یک صفحه بخونید. همین‌قدر ساده! باور کنید اون یک صفحه بیشتر از دو دقیقه وقت نمی‌گیره.ممکنه به جای حساسی از کتاب برسید و چند صفحه بخونید. ممکنه در طول روز چندتا از این «فقط یک صفحه‌»ها براتون پیش بیاد.شاید هم اصلا موقع وقت آزادتون نخواید برید سمت گوشی. مهم اینه که فقط دو دقیقه وقت بذارید و یک صفحه کتاب بخونید.با یک حساب‌کتاب ساده هم می‌فهمیم که:اگر روزی پنج تا «فقط یک صفحه» گیر بیاریم: روزی 5 صفحه، هفته‌ای 35 صفحه و ماهی 150 صفحه کتاب می‌خونیم. یعنی هر ماه حداقل یک کتاب کم حجم 150 صفحه‌ای رو تموم می‌کنیم.این بهتر از هیچی کتاب خوندن نیست؟!تازه اگر روزهای تعطیلی که احتمالا میشه بیشتر توشون کتاب خوند و وقت آزادهای بیشتری که بعضی‌ها دارن رو حساب نکرد.پایاناینم از چالش. بنظرم که ایده خوبیه و کمک می‌کنه که حتی شده یک قدم نسبت به دیروزمون جلوتر باشیم. این جلوتر بودن از دیروزمون هم توی این شرایط، یکی از مهم‌ترین چیزها است.خیلی خیلی خوشحال میشم اگر نظرتون رو راجع به این چالش بگید. اگر هم چالش رو امتحان کردید، تجربه‌تون رو باهام به‌اشتراک بزارید.</description>
                <category>بلکا طاهرخانی</category>
                <author>بلکا طاهرخانی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 20:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غبار</title>
                <link>https://virgool.io/@belka.taherkhani/%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-c3r6p8tct72v</link>
                <description>زندگی گل سرخی نیست که همه عالم مجذوب آن باشند. زندگی غباری است که روی هر گل سرخی که عالم مجذوب آن است، می‌نشیند و تلاش به نابودی دارد اما برای هر غباری، دستمال خیسی پیدا می‌شود تا آن را پاک کند.مردم باور ندارند اما زندگی مانند ققنوسی است که از سوخته خود، دوباره متولد می‌شود. هر بار خود را نابود می‌کند و از اول می‌سازد. همیشه زندگی با ما کاری می‌کند که خود را تغییر دهیم ولی چگونه تغییر دادن است که راه زندگی را هموار و ناهموار می‌کند.شاید نباید به صورت انتزاعی به زندگی نگاه کرد. نباید شبیه آدم‌هایی بود که می‌گویند &quot;آه که زندگی مملو از خوشبختی و آرامش و زیبایی است&quot; یا شبیه آدم‌هایی که می‌گویند &quot;زندگی هیچ وقت روی خوبی نداشته و نخواهد داشت. &quot; اما کلمه &quot;واقع بینی&quot; است که همه چیز را تغییر می دهد. کلمه‌ای که در هر زبانی پیدا می‌شود و نمی‌گذارد که همه خوشبین مطلق یا بدبین مطلق باشند.و کاش بفهمیم که زندگی معنایی جز فهمیدن تک‌تک لحظه‌ها ندارد. زندگی همه‌چیز است و هیچ‌چیزی نیست.</description>
                <category>بلکا طاهرخانی</category>
                <author>بلکا طاهرخانی</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 09:33:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو یا ایده؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@belka.taherkhani/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-gfx1tgsgb7nc</link>
                <description>یک سری چیزها هستن که می‌دونیم هیچ‌وقت درست نمیشن ولی بازم همیشه ته دلمون آرزو می‌کنیم که درست بشن. کلیپ‌های مختلفی از بچه‌ها دیدم که ازشون خواستن تا برای کل مردم دنیا آرزو کنند.-مردم دیگه گرسنه نباشن-آدم‌ها باهم مهربون‌تر باشن-همه بچه‌ها عروسک داشته باشن-طبیعت قشنگ‌تر بشههمه این آروزها خیلی قشنگ هستن و خیلی‌هامون دوست داریم دنیا اینجوری باشه. ولی نمیشه چیزهایی مثل فقر و گرسنگی ریشه‌کن بشن.اما ما چیکار می‌تونیم بکنیم؟!ما به‌عنوان نویسنده باید این ایده‌ها رو جمع‌وجور بکنیم و با استفاده از متن‌ها و کتاب‌هایی که می‌نویسیم، این چیزها رو به مردم بشناسونیم تا بجای آرزو، به برطرف کردن موضوع نزدیک بشیم. این کاریه که از دست هر کسی برنمیاد. پس ما آدم‌هایی که نویسنده‌ایم و ترس کمتری نسبت به بیان عقایدمون داریم باید حواسمون به موضوعات ناب برای ایده داستان و همچنین نشان دادن این نوع معضلات به بقیه باشه.آروزی من دنیای بدون جنگه ;)آرزوی شما چیه؟!</description>
                <category>بلکا طاهرخانی</category>
                <author>بلکا طاهرخانی</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 00:35:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یاد گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@belka.taherkhani/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-djnqys3didxy</link>
                <description>خیلی وقت است که به ویرگول نیامده بودم. بنظرم هنوز هم حال و هوای خوبی دارد. توی این یک سال و خورده‌ای که نوشتن را برای تولید محتوای آنلاین انتخاب کرده‌ام، خیلی چیزها تغییر کرده. یاد گرفتم اگر من بخاطر یک هدف جلو می‌روم، دیگری با دیدی متفاوت از دید من به هدف من نگاه می‌کند. یاد گرفتم که اگر گاهی در نوشتن عقب می‌مانم، بخاطر این نیست که بقیه بهترند، نه! گاهی بخاطر این است که آنها نوشتن برایشان هدفی اصلی‌تر است و از آن کسب درآمد میکنند.یاد گرفتم که چیزهای زیادی برای یاد گرفتن هست و من با یاد دادن می‌توانم خودم هم یاد بگیرم.یاد گرفتم که مخاطب هر پلتفرم با پلتفرمی دیگر فرق دارد. مثلا این متن‌ها در سایت من جایی ندارند.و در آخر یادگرفتم که نباید مثل بلکاهای روی دیوار، ساکن و در سکوت باشم. باید مثل بلکایی که الان در حال نوشتن است، همیشه روبه‌جلو حرکت کنم و عقایدم را فریاد بزنم.نوشتن این متن رو مدیون ویانا ام. اون هم بعد از مدت‌ها به ویرگول برگشته و موتور من رو هم روشن کرده.</description>
                <category>بلکا طاهرخانی</category>
                <author>بلکا طاهرخانی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 22:53:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تجربه جالب</title>
                <link>https://virgool.io/@belka.taherkhani/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-hx6pvitbkok9</link>
                <description>از روزی که شروع به نوشتن در ویرگول کردم، اتفاقی برایم افتاد که کمی غیر منتظره بود. اولین نوشته من به اسمش شاید برای شروع خوب باشد... بود. این متنم یک حالت آزادنویسی داشت و خیلی به محتوای آن فکر نکردم و فقط نوشتمش اما این پستی بود که بیشترین کامنت و لایک را برای من از ویرگول گرفت (البته تعداد کامنت ها زیاد نیست اما بین پست های من بیشترینه). برای همین احساس می کنم که شاید بد نباشد از این پست ها بیشتر بگذارم. این جوری احساس می کنم که با دوستانم در گپ و گفتم:)شما هم از این تجربه های غافلگیر کننده داشتید؟! خوشحال می شوم که توی کامنت برایم ازش بگویید.می توانید به سایت من هم سری بزنید: بلکا طاهرخانی</description>
                <category>بلکا طاهرخانی</category>
                <author>بلکا طاهرخانی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 00:46:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی با کلمات. یک تمرین رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@belka.taherkhani/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-vhm5nmwo3jsv</link>
                <description>توی این پست، قرار است که یک بازی کلماتی راه بیندازم. برای کلمات ذهنی _که برای هرکس معنی خاصی دارد_ رنگ تعیین کرده‌ام. این تمرین به شناخت خودمان و مفهوم‌های ذهنی‌ای که داریم کمک می‌کند.شماهم نگاهی به کلمات و رنگ‌هایی که برایشان انتخاب کرده‌ام، بیندازید و درباره‌شان فکر کنید. نظر شما درباره این کلمات و رنگ‌هایشان چیست؟زندگی=طلاییناراحتی=آبیصمیمیت=کِرِمیدوست=زردعشق=طلاییشادی=صورتیآرامش=سفید صدفیخیال و رویا=بنفشنویسندگی=کِرِم و سبزلبخند=زردثروت=سبزشماهم رنگ این مفهوم‌های ذهنی را از نظر خودتان، کامنت بزارید.نوشته از: بلکا طاهرخانی</description>
                <category>بلکا طاهرخانی</category>
                <author>بلکا طاهرخانی</author>
                <pubDate>Thu, 13 May 2021 19:22:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی هم جمله قصار...</title>
                <link>https://virgool.io/@belka.taherkhani/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%B1-e9znzrpvlw6p</link>
                <description>امروز فصل 13ام کتاب قانون توانگری را خواندم. احساس کردم که نقل قولی از این فصل می تواند خیلی جذاب باشد. شاید هم همین جملات کوتاه، زندگی خیلی از ماها را تغییر دهد.&quot;مردم معمولا می کوشند شما را دلسرد کنند. اکنون وقت آن است که به آن چیز که صمیمانه درست می دانید، بچسبید. اکنون باید به خودتان و دیگران ثابت کنید که نیروی درون شما به یاری شما بر می خیزد.&quot;دلسرد کردن افراد گاهی از حسادت بر می خیزد. شاید انقدر در کارتان خوب عمل کرده اید که دیگران حسادت می کنند. درست مثل دیالوگ جو گاردنر در انیمیشن روح:&quot;اون داره از من انتقاد می کنه تا دردهایی که بخاطر شکست رویاهاش داره رو بپوشونه.&quot;&quot;منتظر نشوید تا دیگران به شما اعتماد به نفس بدهند یا تحسینتان کنند. به جای زانوی غم بقل گرفتن که چرا دیگران دوستتان ندارند یا به اندازه کافی به شما توجه نمی کنند یا قدرتان را نمی دانند، بدانید آن کس که شما را آفریده دوستتان دارد و همواره مشتاق است که به شما کمک کند.&quot;به نظرم گاهی جملات کوتاه آنقدر تاثیر می گذارند که ده ها کتاب هم نمی توانند به اندازه آن جمله تاثیرگذار باشند. </description>
                <category>بلکا طاهرخانی</category>
                <author>بلکا طاهرخانی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 19:47:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس اولی بودن را نباید دست کم گرفت...</title>
                <link>https://virgool.io/@belka.taherkhani/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-lciamr4gyaej</link>
                <description>در کتاب قانون توانگری نوشته کاترین پاندر می خوانیم:انجام آنچه را که می­ توانی یا می ­اندیشی که می ­توانی، آغاز کن.همه ما که داریم این متن را می خوانیم، کلاس اول و دوم ابتدایی را گذرانده ایم و می دانیم که چجوری می توانیم بنویسیم. در واقع هم می توانیم بنویسیم و هم می اندیشیم که می توانیم بنویسیم.پس چرا آغاز نکنیم؟موضوع همین است. باید شروع کنیم به نوشتن. ما وقتی در کلاس اول حرف الف و ب را یاد گرفتیم، فقط می توانستیم بنویسیم آب و بابا. نوشتن هم همین است. تا ننویسی آب و بابا نمی توانی پ را یاد بگیری. دقیقا مثل حرف شاهین کلانتری:نوشتن، شهامت شروع کردن هر کاری را به تو می‌دهد؛ به شرط آن‌که شهامت شروع نوشتن را داشته باشی.چرا شروع نکنیم وقتی می توانیم؟ باید کاغذ و قلم داشت نه انگیزه. انگیزه در نوشتن یعنی بدانی که کلمات از حروف ساخته می شوند. همین!نوشتن انگیزه نمی‌خواهد. نوشتن یک خودکار، یک کاغذ و موجودی می‌خواهد که بداند کلمه چیست.مبینا ایمانیباید ترس را کنار گذاشت و نوشت. حتی اگر قرار باشد موضوع نوشته مان درباره ترس از نوشتن باشد.</description>
                <category>بلکا طاهرخانی</category>
                <author>بلکا طاهرخانی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 11:55:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید برای شروع خوب باشد...</title>
                <link>https://virgool.io/@belka.taherkhani/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-yjqyhympabur</link>
                <description>من یک دختر 14 ساله از تهران هستم. هشت ماهی می شود که یکی از جدیدترین علایقم را کشف کرده ام: نویسندگی.حتی با نوشتن کلمه نویسنده، نویسندگی، نوشتن و غیره، انگار دنیا را به من می دهند. انگار که با من هستند. انگار اسم من نوشتن است:)چرا که نه؟ اسم من نوشتن باشد. مگر چه می شود؟ خیلی ها هستند که بیشتر از من عاشق نویسندگی اند ولی خب شاید جسارت من هست که به من اجازه می دهد که خودم را نوشتن صدا بزنم.گاهی ترس از چگونه پر کردن یک کاغذ سفید دارم؛ ولی تا خودکارم را روی کاغذ می گذارم و شروع به نوشتن می کنم، دیگر نه کسی من را می شناسد و نه خودم، خودم را. فقط کاغذ است که من را می شناسد. در یکی از نوشته های چند ماه پیشم که هنوز جایی منتشرش نکرده ام، گفته ام:فقط کاغذ است که می تواند خود واقعی را به میز مذاکره بکشاند.درباره من که همینطور بوده است.انگار کاغذ برایم حکم گنج را دارد. گنجی که خیلی راحت بدست می آید و برایم به راحتی خرج می کند. می گویند:تا پول داری رفیقتم، قربون بند جیبتم.کاغذ برایم زیادی مایه گذاشته است و به راحتی نمی توانم از آن بگذرم. بهترین کسی است که می توانم باهاش حرف بزنم و هیچ وقت قصد ندارم که ترکش کنم.</description>
                <category>بلکا طاهرخانی</category>
                <author>بلکا طاهرخانی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 13:57:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>