<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بنیامین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@benjamin</link>
        <description>روزمره نویسی های یک فارغ‌التحصیل دانشجو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:52:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/76013/avatar/K9p37d.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بنیامین</title>
            <link>https://virgool.io/@benjamin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت به خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-tt008wrekvse</link>
                <description>چند وقت بود ایران نبودم. آدم وقتی از وطنش، شهرش، کوچه‌ و خونه‌ش دور باشه فکر می‌کنه وقتی برگرده همه چیز مثل روز آخری که دیده بود مونده. البته در مورد شهر و کوچه ما واقعا همین طور بود و آنچنان تغییری نکرده بود. شهر که فقط بعضی تقاطع‌ها و چراغ قرمزاش تبدیل به پل شده بود. کوچه که همین اندازه هم حتی تغییر نکرده بود. یعنی حتی آسفالتش هم نو نشده بود. البته زیاد هم بد نبود. به تاکسی گفتم سر کوچه پیاده می‌شم تا اینکه بتونم توی بارونِ نم نم غروب جمعه، آروم قدم بزنم و خاطره بازی کنم. وارد کوچه که شدم همه چیز سر جاش بود. خونه دوستم همونطوری آجری قرمز. خونه ته کوچه ای مثل همیشه سرد و بی روح. حتی آقای ادیب هم که همیشه به درختای جلو خونه‌ش رسیدگی می‌کرد همونجا بود. نزدیکش که شدم انگار می‌دونست منم بدون معطلی گفت: چه خوبه که اومدی پیش مامان و بابات. لبخند زدم و تشکر کردم اونم برعکس همیشه که شکسته بود خیلی سرزنده دستی تکون داد. در فاصله خونه آقای ادیب تا خونه خودمون بارون یه دفعه شدت گرفت. بدو بدو چمدونام رو با سختی زیاد رسوندم زیر سایه‌بون جلو در و زنگ زدم. تا بابا در رو باز کنه دوباره کوچه نگاه کردم و داشتم از بارون لذت می‌بردم که دیدم آقای ادیب رفته و احتمالا ترسیده سرما بخوره. دیدارها که با مامان و بابا تازه شد و از همه جا گفتیم آخرای شب قبل از خواب بود که داداشم بالشت قدیمیم رو آورد گفت پاشو برو بخواب. به مامانم با لحن شیطنت آمیزی گفتم خوب همه چی دست نخورده مونده بود تا بیاما. یه کم تغییر هم بد نیست. حتی آقای ادیب هم‌ هنوز جزء تم کوچه است. چشاش گرد شد و گفت آقای ادیب یک سالی می‌شه که فوت کرده...</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 22:11:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب و جاده</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-ppxtetktrmcd</link>
                <description>من عاشق شبهای جاده‌ام. جاده زیباست مخصوصا شبهاش که آرامش عجیبی داره. یه موسیقی نه تند نه کند، چایی، هر از گاهی تخمه و سیگار ترکیب طلایی جاده هاست. کاش می‌شد زندگی رو جمع کرد توی یه ماشین راحت و افتاد توی جاده ها. شبها رفت و روزها موند. کاش هیچ جاده ای به ایست مرزی نمیرسید. کاش همه جاده ها به هم وصل بودن. کاش دنیا رو قسمت قسمت نکرده بودیم. راستی اگه پرنده بودیم دیگه این مرزها بی معنی می‌شد. بعضی وقتا ما در اسارت موجودیت خودمونیم. موجودیت انسان باعث میشه به بودن روی زمین محدود شه. تازه الان بعد از هزاران سال زندگی، بشر تونسته با ابزارهایی پرواز کنه. ولی موجودیتش تغییر نکرده. ما کف زی هستیم. راستی‌ واقعا از نظر خرچنگها توی دریا ماهیا دارن پرواز می‌کنن؟</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 00:51:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-jykbjfomkmpa</link>
                <description>هوا سرد، سیگارم تلخ، ادکلنت گرم و لبخندی که به حرفهایم می‌زدی شیرین بود. حرفهایمان مثل لبو داغ میدان تجریش سرخ و خوش طعم بود. راستی چرا آدمکهای متحرک اطرافمان اینقدر به خنده های ما با تعجب چشم می‌دوختند؟ مگر نه که خنده مسری است پس نکند کسی شهر را واکسینه کرده. شاید بقیه به خنده های تو مبتلا نبودند. هر چه که بود آن سرمای استخوان سوز خنک ترین نسیم تابستان وجودم شد. دلم برای آن زمستانِ با تو و سایر زمستانهای بی تو تنگ شده است. زمستان با تو گل و بی تو گلاب است پس بوی گل را از چه جوییم از گلاب. راستی امروز وسطهای تابستان بود. تقویم عنوان و هواشناسی تایید می‌کردند و همه چیز به من می‌گفت تا زمستان فاصله بسیار است. اما در فاصله امیدها نهفته. فاصله مسافتی تقریبا مشخص از مبدا تا مقصد است. وقتی فاصله داشته باشیم عملا مقصد و مسیر را پرورده‌ایم. میان عاشق و معشوق نیز به همین شکل است. چه خوب که فاصله داریم هر چند زیاد و چه بهتر که در تلاش برای کاهش آنیم. فاصله ترسناک نیست ولی عدم وجود تعریف فاصله میان دو انسانِ بی ربط می‌تواند باشد. </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Thu, 21 Jul 2022 03:58:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلق</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-li1co3trgmjt</link>
                <description>فکر می‌کرد به هیچ جمعی تعلق نداشت. حضورش در هیچ جا معنا نداشت. می‌توانست به همه جمعها ملحق شود اما هیچ‌گاه عضو جمعی نمی‌شد. با خود فکر می‌کرد که چرا هیچوقت در دسته‌ای خاص و البته درست قرار نمی‌گرفت. تنها نبود اما تنهایی با او‌ معنا می‌گرفت. به آینده امیدی نداشت ولی برای بقا می‌جنگید. با خود می‌گفت اگر امروز دفتر زندگیم تمام شود قطعا قصه ناتمام است. ناتمام و ناعادلانه و ناجور. چیزی که آزارش می‌داد عمق تمام بدیهایی بود که مثل آبشار بر او فرو میریخت. هر چه دفترش قطورتر می‌شد خبری از روزهای خوب نبود. اگر تا به آخر همین طور نوشته شود بهتر نیست که همینجا داستان را متوقف کرد؟ منطقا بله اما تلاشی ضعیف در اعماق با صدایی خسته التماس برای تحمل می‌کند. “اندکی صبر کن شاید این دفتر به صحفات زیبایی برسد” و اما رسید و تمام اینها با آمدن‌ تو تمام شد کاش زودتر می آمدی. </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 04:50:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر و لیموناد</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%88-%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%AF-r1oo9aus2ekb</link>
                <description>عصر بود حوصلم سر رفته بود هیچکی خونه نبود رفتم بیرون یه بیرون بر کافه طوری پیداکردم یه لیموناد سفارش دادم داشتم با نی هورت میکشیدم که دیدم یه دختر از سمت چپ داره نگاه میکنه نگاش کردم نگاه کرد باز نگاش کردم باز نگاه کرد از روی سکو سنگی جیگری رنگ جلو مغازه بلندشد رفت موقع رفتن باز نگاه کرد بلند شدم دنبالش رفتم چند قدم رفت باز برگشت نگاه کرد انگار میدونست باید بیام دنبالش شصت هفتاد متر رفتیم تا رسیدم کنارش چون تندتند راه میرفت گفتم سلام جواب داد گفتم من از تو خوشم اومده خندید گفت راه بریم حرف بزنیم اشاره کردم به یه نیمکت گفتم بشینیم گفت تا الان نشسته بودیم دیدم راست میگه. پرسیدم شغلت چیه؟ عصبانی شد صداش رو بلند کرد که تو هنوز اسمم رو نپرسیدی چرا شغلم رو میپرسی نمیتونستم بگم صرفا یه چیزی پروندم که حرف بزنیم خجالت کشیدم دیدم باز هم راست میگه سوتی بدی بود داستانسرایی کردم ولی غرق شدن تو منجلاب بود یه کم از خودم گفتم ‌تا فضا عوض شه کلی حرف زدیم و من کل مکالمه محو چشمای براقش بودم یه کم بعدش گفت من دیگه باید برم بهش گفتم خیلی خوشگلی میدونستی؟ تشکر کرد گفت تو هم خوشتیپی ولی نه به خاطر اینکه بهم گفتی خوشگل ترجیحم این بود باور کنم و با خودم حال کنم و یه دستی به سر و روی اعتماد به نفسم بکشم گفتم کی همدیگه رو باز ببینیم گفت اول بگو چه طور در ارتباط باشیم گوشیم‌ رو درآوردم گرفت و شماره‌ش رو زد تو گوشیم چند قدم هم مسیر شدیم و بعدش خداحافظی کرد و گفت میبینمت و من تنها کسی بودم که میدونستم دیگه هچوقت همدیگه رو نخواهیم دید. ترجیحم این بود باور کنم و با خودم حال کنم</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jan 2022 00:14:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور بالا</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-nwctj7ds64ue</link>
                <description>ماشین پشتی نور بالا رو روشن کرده بود هر طرف هم میرفتم پشت سرم می‌اومد. زدم کنار تا رد شه ولی وایساد. تقریبا مطمئن شدم داره تعقیب می‌کنه چون خودش اومد جلو و گفت دارم تعقیبت می‌کنم هر چی هم نور بالا میزنم نگه نمی‌داری. گفتم نور بالا کلا روشن بود دیگه نور کجا رو می‌خواستی بزنی بالا که گفت اینجا فقط من سوال می‌پرسم. فکر کردم ژانر پلیسیه ولی ژانر وحشت بود یه چاقو از جیبش در آورد. یه دفعه ژانر موزیکال شد گفت بیا کیک تولدت رو ببر. دقت کردم دیدم این که دختر رویاهامه و باید ژانر رو رمانتیک کنیم ولی اصرار داشت شمعا رو فوت کنم. ژانر مستند شد و گفتم تولد من که الان نیست دوماه پیش بود. توجهی نکرد و فشفشه ها رو توی هوا میچرخوند سمت صورتم. گفتم تا همه چی خوبه ژانر رو بهترش کنم که از خواب بیدار شدم و‌ دیدم قبل از خواب چراغ اتاق رو خاموش نکرده بودم. </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Tue, 28 Dec 2021 11:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-ekyxah2qw22k</link>
                <description>ما همیشه در حال امیدواری هستیم. امیدوار به چیزی که ممکنه رخ نده. وقتی شکست می‌خوریم فقط به امید رقابت بعدی هستیم. خیلی کم پیش میاد بلیتمون ببره و از خوشحالی بپریم تا سقف. به ندرت تلاشهای ناکام رو با یه موفقیت بزرگ فراموش می‌کنیم. توی زندگی آدمهای موفق می‌بینیم که اونا هم کلی سختی کشیدن و نهایتش خوب شده ولی اونا چند درصد از ماها هستن؟ هممون منتظریم که برای ما هم این اتفاق رخ بده ولی تا چه اندازه این انتظار واقعیه؟ واقعیت اینه که امید مثل افیون داره همه ما رو توی زندگی نگه می‌داره. متاسفانه این روزا کلی آدم می‌بینم که به سال آینده، ماه آینده یا حتی هفته آینده امیدوار بودن ولی الان توی سردخونه خوابیدن. چندتا برنامه خوب به خاطر فقدان برنامه ریزش متوقف مونده باشن خوبه؟ ما همش فکر می‌کنیم یه روز بهتر از امروز میاد ولی حتی اگه تصویر درستی از آینده رو تخمین زده باشیم هم معلوم نیست به اون آینده می‌رسیم یا نه. واقعا نمی‌دونم وقتی از حال نمی‌شه لذت برد امید به آینده چقدر می‌تونه عاقلانه باشه؟</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Sun, 28 Nov 2021 21:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سگ آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D8%B3%DA%AF-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-ojsaib1uvw2v</link>
                <description>ازخواب بیدار شدم یادم نمی‌اومد صبحه یا عصره با خودم گفتم آخرین فصلی که یادمه پاییز بود و احتمالا عصره و مغزم هنوز راه نیافتاده. رفتم چراغا رو‌ روشن کنم دیدم انگار برق نیست. از پنجره نگاه کردم دیدم فقط تاریکیه تا اون ته که چندتا شعله می‌سوخت. گفتم با این وضعیت گوشیم رو پیدا کنم هم نور داره هم ببینم چخبره کجای زمان گم شدم ولی اونم نبودش. حس کردم هنوز خوابم میاد رفتم دوباره بخوابم تا از این موقعیت رها شم. چشام رو که بستم یادم افتاد چیزی یادم نیست. سرم رو که گذاشتم رو بالشت فهمیدم خوابم پریده. کلنجار رفتم با خودم که بلند شم چایی بذارم ولی گاز هم روشن نمی‌شد. سر خورده نشستم رو مبل تا ببینم چی میشه ولی هی چیزی نمی‌شد. حوصله‌م دیگه داشت سر میرفت گفتم برم دوستام رو ببینم ولی اونا هم که اومدن تو ذهنم زیاد حوصله‌شون رو نداشتم. دلم میخواست کاری کنم ولی دلم نمیخواست هیچکاری کنم. یه دفعه دیدم تاریکی داره تکون میخوره. اولش ترسناک بود ولی بعدش احساس کردم بی‌خطره. تازه یادم افتاد که این سگ سیاه افسردگیه.</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 01:04:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-jrt4toow26ke</link>
                <description>چقدر وقت بود که اینجا چیزی ننوشته بودم. دروغ چرا اصلا یادم رفته بود ویرگولی چیزی هم این وسط مسطای فضای شلوغ مجازی وجود داره. زندگی حقیقی گرفتاریاش سر جاش دیگه زندگی مجازی هم شده قوز بالا قوز. ویروس کووید ۱۹ و جدیدا ۲۰ هرچی فرهنگ سازی شده بود که فضای مجازی بده و فلان رو که به فنا داد هیچ تبلیغات رو هم آورد روش. حقیقتش دیگه خسته شدم از هر چی مجازی و غیر واقعیه. دلم میخواد یه ربع با دوستام رو در رو صحبت کنم. نیم ساعت با یه غریبه توی کافه گپ بزنم. نخ به نخ سیگار دود کنم و دودش رو بدم تو چشمام و سوژه خنده بشم. دلم میخواد دعوت بشم به مهمونی و بدون دلیل خاصی نرم. هوس کردم یک ساعت تا مقصد فاصله داشته باشم و بگم ده دقیقه دیگه اونجام. من واقعا از این وضع خسته شدم دلم میخواد زندگی کنم. </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Thu, 24 Dec 2020 03:45:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-tt9lk5n5ggnj</link>
                <description>یلدا برای من خیلی جالبه. اینکه صد دانه یاقوت دسته به دسته که با نظم و ترتیب یک جا نشسته‌ رو بی نظم میکنیم، هندونه رو که میوه تابستونیه توی زمستون میخوریم یا اینکه پسته و آجیل رو اینقدر میخوریم تا نظم معده‌مون به هم بریزه و آخر شب هم وسط پوست تخمه ها باید شنا کرد تا از مخمصه نجات پیدا کنیم نشون میده که یلدا یه جشن آنارشیستی علیه طبیعت سرده و تاریکه. حالا وسط کلی به هم ریختگی میخوایم بشینیم شعر بخونیم که اصطلاحا نظمه. اینجاش دیگه اوج آنارشیست بازیه. تهش هم همه میرن تو روند عادی چون دیگه با وجود ساعت، یه شب بلندتر بودن زیاد معنی نداره و انگار صبح تاریکه. </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2019 10:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده‌رو</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%B1%D9%88-o7jgsxwb5gpi</link>
                <description>داشتم توی یه خیابون‌ که پیاده‌رو خرابی داشت و هر تیکه از همون پیاده‌رو خراب با یه ارتفاع ساخته شده بود راه میرفتم که از سمت راست یه عابر رد شدم و‌ گفت آقا ساعت چنده؟ این روزا که اکثریت موبایل داریم و معمولا جزئی از اندامهای بدنمون شده و جا نمی‌مونه معمولا کمتر از این دست سوالا پیش میاد. به ساعتم نگاه کردم ساعت ۹:۱۷ دقیقه بود. گفتم‌ ۹:۲۰ و رفتم. یه کم جلوتر دوباره همون مرد رو دیدم گفت آقا ساعت چنده؟ به نظرم حتی اون سه دقیقه‌ رو هم پر نکرده بودیم گفتم‌ ۹:۲۰ و با یه کم سنگین کردن قدمهام رفتم. تقریبا همون مسافت رو طی کرده بودم باز همون مرد رو دیدم که این دفعه کاملا من رو میشناخت و‌‌ با لبخند گفت ساعت چنده؟ گفتم ۹:۲۰ گفت فک کنم توی ۹:۲۰ دقیقه گیر کردی. گفتم من تو زمان گیر کردم تو چرا تو مکان گیر کردی هر چی‌ پیاده‌رو رو میرم باز‌ تکرار میشی. گفت ۹:۳۰ سرویسمون میاد میرم ولی اینجایی که تو داری راه میری پیاده‌رو نیستا، میدونه...</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 13:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسناکه...</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9%D9%87-yn5amtrkk5xr</link>
                <description>این قطع شدن اینترنت داره از حالت آزاردهنده وارد حالت ترسناک میشه. اگه نتونیم دیگه بریم توییتر چی؟ اگه تلگرام وصل نشه و از کلی دوست و رفیق بی خبر بمونیم چی؟ اگه یه سرچ ساده توی گوگل تبدیل به خاطره شه چی؟ نمیدونم چندتا دوستت دارم ارسال شده و به مقصد نرسیده ولی تصور کنید یه روز نت وصل شه بعد پیام دوستت دارمت برسه به دست کسی که پروفایل دونفره گذاشته واسه اکانتش. یا مثلا یه پیام اشتباهی ارسال کردی برای کسی که رودروایسی داشتی باهاش حالا همش دلشوره داری رسیده به دستش یا نه؛ خونده یا نخونده. بدتر از اینا وقتیه که یه معامله باز توی فارکس داشتی و میخواستی این هفته ببندیش و الان نمیدونی حتی مسیر معاملاتش به کدوم سمت رفته‌ و ممکنه کل سرمایه ت دود شه بره هوا. ولی از همه اینا ترسناک تر هم سرنوشت بودن با یه مشت گوسفنده. </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 09:16:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشسته ام به در نگاه میکنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-p19uk0honmch</link>
                <description>فقط امیدوارم زندگی پس از مرگ واقعیت داشته باشه چون این یکی زندگی رو که فقط به امید اومدن روزهای خوب سپری کردیم. روزهای خوب هم نه شاید روزهای معمولی. روزهایی که حق طبیعی یه انسانه. برخوردار شدن از حقوق پایه‌ شهروندی در جامعه. جوانیم در این امید پیر شد. نیامدن اون روزها و دیر شد. </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2019 17:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجرا</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-ssumqmdus5cl</link>
                <description>اصلا برای چی اومدی؟ چیکار داشتی؟ اینجا کجاست؟ سوالا تو ذهنم میومد ولی جوابشون رو یادم نمی اومد. لبخند روی لبام بود ولی نمیخندیدم. چشمام که به نور عادت کرد دیدم یه جمعیت نشستن و من رو نگاه میکنن. درست نمیتونستم تخمین بزنم که چند نفر هستن ولی زیادم مهم نبود. هر چندتا که بودن معذب می کردن ایستادنم رو. احتمالا منتظر بودن که من کار خاصی کنم ولی چیزی برای ارائه نداشتم. حتی نمیدونستم منتظر چی هستن. فکر کردن توی اون موقعیت سخت بود چه برسه به تصمیم گرفتن. میخواستم دل رو بزنم به دریا ولی یه مشکل بزرگ وجود داشت. دل داشتم. دریا هم بود. ولی نمیدونستم باید چه کاری کنم. سنگینی نگاهها یا نور پروژکتورها یا زیاد سر پا وایسادنم داشت خیس عرقم میکرد ولی کدومش موثرتر بود رو نمیدونم. تا به این نتیجه رسیدم که چه کاری رو اجرا کنم گفتن وقت تموم شد. همه تشویق کردن و من رفتم. کسی نگفت کجا رفتی و دنبالم نیومد. تازه فهمیدن کسی به اجرای من کاری نداشت همه فقط منتظر بودن نوبت اجرای خودشون شه.</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2019 17:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاستا تو ماستا</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7-t43ajthdjzth</link>
                <description>رفتیم کافه (میدونم خیلی داریم میریم کافه) گفتیم گرسنگی رو برطرف کنیم بعد از صبح تا شب کلاس داشتن. حالا هیچکی هم نبود تنها بودم ولی فعل کافه رفتن جمع بسته نشه علاوه بر اینکه خیلی ضایع است خیلی هم دردسر داره. رفتم کافه. سوالایی که بعدش پیش میاد: بیکاری؟ تنها میری سیگار بکشی؟ میری کتاب بخونی؟ افسرده شدی؟ ولی بگو رفتیم کافه دیگه کسی چیزی در مورد بعدش نمیپرسه. خلاصه منو رو دیدیم هیچی به نظر مناسب با جیب و اشتها نمی اومد جز پاستا با سس آلفردو. گفتیم پاستا بیار با ذوق منتظر که بیاره ولی هی نمی آورد. حالا ما هی منتظر اون هی بیخیال. بعد از مدت قابل توجهی آورد. چنگال زدم و برداشتم دونه اول رو گذاشتم تو دهنم که دیدم جای خامه ماست زده بهش. طعمش رو نمیخوام تعریف کنم ولی دیگه فهمیدم قیمه ها رو تو ماستا ریختن خیلی هم بد نیست اگه پاستاها رو تو ماستا ریخته باشن برات.</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2019 23:32:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشستیم تو کافه قهوه بخوریم که ...</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-nliseaqemctl</link>
                <description>رفتیم توی کافه تاریک و سیاه، چشم چشم رو نمیدید میگم تو جایی رو میبینی؟ میگه من زیاد اومدم اینجا میدونم میزا کجاست نمیخورم بهشون تو هم پشت سر من بیا به جایی نخوری بعد چشمات عادت میکنه برای سری بعد راه رو یاد میگیری. نمیدونم لازمه این همه تاریکی برای آدم یا نه ولی ترجیح همه همین تاریک بودنه است انگار. ویتر اومد گفت چی میل دارید گفتم منو رو هنوز ندیدم گفت معلومه بار اولته میای اینجا. اینجا که منو نداره کلا دوتا چیز بیشتر سرو نمیشه قهوه گرم قهوه سرد. گفتم خب یه سرد بیار یه گرم. گفت قهوه خیلی دوست داریا. با چشمام اوکی دادم ولی بعید میدونم دیده باشه. رفت. دو نفری سر میز نشسته بودیم فقط سایه همو میدیدم انگار مجبوریم مثلا. خواستم غر بزنم که گفت تو تاریکی آدما راحت تر با درون هم آشنا میشن ولی توی روشنایی اول باید کلی لایه رو با چشم برانداز کنن بعد برسن به عمق. قهوه ها رو آورد. قهوه سرد رو رفتم بالا خوشمزه بود قهوه دومی سردتر بود و تازه فهمیدم اشتباهی خوردم قهوه ش رو. گفتم قهوه ت خوردم چرا اعتراضی نکردی؟ گفت خیال آدما قهوه دوست نداره بعدم رفت. تا خودش رو لو داد رفت. توی اون تاریکی تلاشی نکردم پیداش کنم دوتا قهوه دیگه سفارش دادم و خوردم. گفتم صورتحساب رو بیارید لطفا که کافه دار گفت خیال آدما صورتحسابشون همیشه پرداخت شده. بعدم رفتم.</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 23:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش اینجا بودی و من نصف و نیمه نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%B5%D9%81-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-anjbjc2hmge1</link>
                <description>هر چی دوست داری بنویس...اینو ویرگول به همه ما میگه. ولی واقعا هر چی دوست داریم رو میشه نوشت؟ تکلیف حسهایی که در قالب کلمات نمیگنجه چی میشه؟ حالا هی ما تلاش میکنیم بنویسیم مفاهیم مقاومت میکنن که پیاده شن روی کاغذ. ولی مهم نیست ما به تلاش کردن و نرسیدن به هدف عادت داریم. میریم نزدیکاش حتی اگه بهشون نرسیم.اینکه دلم برای رد نگاهت تنگ شده رو چطوری میشه نوشت. اینکه دلم میخواد بوی عطرت رو عمیق نفس بکشم رو چطور میشه گفت. اینکه حتی عرق دستامون وقتی توی هم قفل شدن رو خیلی دوست دارم رو باید به چه زبونی تعریف کرد. اینکه کلی جای کشف نشده هست که باید دوتایی فتحشون کنیم رو توی کدوم پیامرسان برات بفرستم. میبینی باز نزدیکش شدم ولی نرسیدم به اون چیزی که دلم حسش میکنه ولی نمیدونه چطوری باید بگه. </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2019 10:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخلاق مصلحت اندیش یا مصلحت اندیشی اخلاقی</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%B5%D9%84%D8%AD%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B5%D9%84%D8%AD%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-hkiv3bgiqs19</link>
                <description>توی کلاس اخلاق پزشکی گفته شد که برخی اشتباهات پزشکان به پای همه نوشته میشه. اصلا چرا خیلی از بیماران وقتی خوب میشن نقش دکتر به چشمشون نمیاد ولی وقتی یه مشکلی پیش میاد با آجر میزنن توی سر پزشک؟ یا با چاقو میزنن شکم صاب مرده پزشک بیچاره رو سفره میکنن؟ گفتگو حول این  موارد ادامه پیدا کرد تا اینکه بحث پیش اومد که دکترا باید رازدار باشن. اسرار بیمار به هیچ وجه نباید به بیرون درز پیدا کنه. ویکی لیکس هم که بیاد نباید چیزی از اسرار بیمار و سوابقش پخش شه. خب تا اینجاش خوبه ولی رازداری در مورد یه بیمار اچ آی وی مثبت هم واقعا میتونه خوب باشه؟ از نظر اخلاقی که استاد مد نظر داشت بله خیلی هم خوبه ولی حالا واقعا اگه خواهر استاد زن اون فرد اچ آی وی مثبت بود باز هم اخلاق مخلاق مهم بود یا با کشک یکسان میشد؟ نهایتا استاد با جمله تو ظاهرا آجر میخوای به بحث پایان داد.</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 21:03:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع یک وبلاگ نویسی جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@benjamin/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-eyc1yhyttbma</link>
                <description>به نام خداکلا شروع سخته. مخصوصا وقتی وارد یه فضای جدید میشی. مثلا میری مهمونی همش یه گوشه نشستی ببینی بقیه چیکار میکنن. یا مثلا روز اول که وارد کلاس میشی کلا حرفت نمیاد. حالا هی استاد میگه خودتون رو معرفی کنید بعد همه مثل چی بهش نگاه میکنن. اینکه نمیگم مثل چی به خاطر اینه که باید به حیوانات احترام گذاشت و اونا رو نباید با انسانها مقایسه کرد. ممکنه سندیکای حیوانات نداشته باشیم که بیان شکایت کنن ولی آهشون ممکنه دامن گیر شه. حالا خلاصه به هر حال اولش سخته. تهش هم که تلخه. میمونه وسطش که اگه بی مزه باشه خیاره اگه شیرین باشه موزه.</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 23:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>