<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بنیامین قهرمانی نژاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@benyaminghahremani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:33:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/140848/avatar/3hsBra.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بنیامین قهرمانی نژاد</title>
            <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوشته ای از خودم، برای خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-p78cnozrvuqu</link>
                <description>زیاد اهل گوش دادن به پادکست هایی نیستم که صرفا برای سرگرمی باشه.یعنی کلا عادت دارم به دیدن یا گوش دادن به اون دسته از مدیا هایی که آموزشی باشه. حالا چه مربوط به کارم، چه مستند باشه در مورد مسائل مختلف.و شاید گذرم بیفته به کلیپی تو اینستاگرام یا ویدئویی تو یوتیوب، وگرنه خودم نمیرم سراغشون و زیاد علاقه ندارم.چند وقت پیش بعد از اینکه طبق معمول هر شب کارام تموم شده بود، یک خرده خسته بودم و گفتم برم تو کست باکس تا یک پادکست گوش کنم.همین طور که چرخ میزدم تو لیست پادکست هایی که استار کرده بودم چشمم خورد به یک اسم غریب:&quot; دیالوگ باکس&quot;خاطرم نبود که چرا و کی این پادکست رو دنبال کرده بودم.رفتم داخل لیست اپیزوداش ...هیچکدومشون نام و نشون نداشتن.فقط شماره اپیزود نوشته شده بود و همون اپیزود ها هم شماره گذاری شده بودن.گفتم یکیشون رو انتخاب کنم و گوش بدم،اسم اپیزود این بود:اپیزود 43، پرانتز باز، 10، پرانتز بسته https://castbox.fm/episode/DialogueBox---Episode-43-(10)-id1798319-id513708015?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=DialogueBox%20-%20Episode%2043%20(10)-CastBox_FM بعد از 40 دقیقه خودم رو غرق اون اپیزود دیدم، ساعت 4 صبح.این اپیزود در مورد خاطره های آدم ها، درمورد یک آهنگ بود.یعنی در حد چند دقیقه آدم ها میان و خاطراتشون رو از یک آهنگ که براشون حسی رو القا کرده میگن و بعد اون آهنگ تو اپیزود پخش میشه...خاطراتی از جنس اتفاقات واقعی و احساساتی که براشون دیگه تکرار نمیشه.از آدم هایی که تو زندگی شون اومدن و رفتن یا براشون موندن و زندگی شدن،از اشک های یواشکیشون تا خنده های بلندشون،از خودشون میگفتن و از حسشون، چیزی که من اصلا عادت نداشتم بهش.خیلی سخت میتونم از احساساتم صحبت کنم و بیشتر زندگیم با منطق جلو رفتهنه اینکه نخوام یا یاد نداشته باشم که بیانشون کنمشاید دلیلش این باشه که همیشه آدمی بودم که مشکلاتش رو خودش حل کرده، چه در مورد کارم و چه تحصیلم و چه شخصی. و تاجایی که میشده سعی کردم رو پای خودم هرچی بوده رو ببرم جلو.شاید مثل خیلی های دیگه و شاید هم نه...خوب و بدش رو نمیدونم ولی این چیزی بوده که تا الان هستم، یک آدم که میخواد عادی نباشه و هدف های زیادی داره که بهشون برسه.ولی مدتی بود که بهم ریخته بودم.مدتی بود که هیچی تو زندگیم جلو نمیرفت.درگیر مسائل و افکاری شده بودم که نمیتونستم خودم حلشون کنم و هی تو ذهنم میگشت و میگشت و روند زندگیم داشت از هم میپاشید...این نوشته رو دارم 19 مرداد مینویسم؛ 19 مرداد سال 1401،یک روز قبل از تولد 22 سالگیم.برای خیلی ها، سال هایی تو زندگیشیون خیلی بولد میشه،برای خیلی ها خاطره میشه،و شاید هم برای خیلی ها یک نقطه عطف برای زندگیشون.برای من همشون بود. برای من امسال، سالی بود که میتونم بگم شاید دیگه تکرار نیمشه.خیلی چیز هارو تجربه کردم.از کار هایی که انجام دادم،از آدم هایی که باهاشون آشنا شدم،از افکاری که من رو به چالش کشیدن،سختی هایی که باهاشون مواجه شدم.سالی بود که من اولین محیط کاریم رو تجربه کردم و همچنین سالی که من از بهترین دوره تحصیلی زندگیم یعنی کارشناسی، فارغ التحصیل شدم.سالی بود که باید در مورد آینده ام جدی تر تصمیم میگرفتم.سالی پر از عدم قطعیت،سالی با کلی خاطره،و به معنی واقعی کلمه پر از حس تازه،از اشک ها تا لبخند ها...در طول دوران تحصیلم تا به اینجا، کاری نبوده که نکرده باشم و تقریبا آدم فعالی بودم و کلی چیز یادگرفتم. چون ذاتا از یادگیری لذت میبرم.کارنامه رو که نگاه میکنم، میبینم همه چیز رو تو موقع خودش تا جایی که میشده یادگرفتم و درسام رو خوب پس دادم؛از تولید مثل گیاهان و محاسبه انتگرال های مختلف و حجم فلان منحنی تا درگیر شدن زندگیم با 0 و 1 های منطقی.ولی تو این 16 سال هیچ کس بهم یاد نداد کهچطور سختی هام رو بشناسم و باهاشون کنار بیام،چطور میتونم احساساتم رو درست بروز بدم،چطور میتونم شاد باشم،هیچ کس بهم یاد نداد چطور میتونم درست زندگی کنم.و حالا که رسیدم به جایی که میخوام خودم باشم، میبینم تو کلمات بی اهمیتی خلاصه میشم.و اگر بپرسن که خودت رو معرفی کن، تنها چیزی که میتونم بگم اینه؛ دانشجوی مهندسی کامپیوتر، عاشق هوش مصنوعی و با آرزو هایی در سراز امروز به بعد سعی میکنم خودم رو بیشتر بشناسم،به حال و احوالم بیشتر اهمیت بدم،و خودم رو بیشتر از اون چیزی که هست دوست داشته باشم.یک بار دیگه بهم ثابت شد که تا نخوام چیزی درست نمیشه و کسی جز خودم نمیتونه شرایطی که توش هستم‌ رو عوض کنه.سعی میکنم آدم مفید تری باشم،آدم مهربون تری باشم، با خودم و دیگران،آدمی که جرئت خیلی چیز ها رو داشته باشه؛جرئت گردن گرفتن اشتباهاتش و تلاش برای جبرانشون،جرئت اینکه به آدم هایی که دوستشون داره بگه دوستشون داره و برای خوشحال کردنشون دریغ نکنه،آدمی که بتونه ارزشی رو خلق کنهو تو بد ترین حالتش اگر دیگه تو این دنیا نبودم حداقل یک نفر باشه که بهش کمک کرده باشم و لبخند رو لبش آورده باشم.حالا به رسم‌ همون اپیزود شماره 43 پادکست دیالوگ باکسمیخوام از آهنگی یاد کنم که شاید یک خرده با احوال امروز من همخونی نداشته باشه و نتونه اونطور که باید از درونم صحبت کنه ولی هر بار که گوش میدم، بهم یاداوری میکنه که این کره خاکی با تمام سختی هایی که برات داره، هنوز قشنگی هاش پا برجاست و ثابته، فقط چشمات اونارو هر از چند گاهی کمرنگ میبینه.آهنگ &quot;دوست دارم زندگی رو&quot; از سیروان خسروی https://open.spotify.com/track/031rzMIwZATyYYOPC2EYva </description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 02:20:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمهایش</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-ootv6jrl11jq</link>
                <description>کوله‌بارِ دلِ من پر شده است از حفره،حفره هایی که از درد هایِ اندوخته بود.شکوفه هایِ درختِ روزگارِ جوانی ام،پر از دل تنگیِ چشم هایی برای دیدن بود.جملاتِ نوشته‌هایِ شبانه ام،جملگی ختم به فعلِ &quot;نرسیدن&quot; بود.چند وقتی است که کوچه هایِ تنگِ افکارم،عاری از هرگونه چراغی برای قدم زدن بود.آدم ها نیز، کنارم طور دگیری می‌زیستند؛انگار اطرافم، بهانه ای برای رفتن بود.چند وقتی است که دیگر روزنه امیدم،محکوم به دفن شدن در زیر خاکستر بود.چند وقتی است که فقط شب ها را بیدارم،شب هایی که قبلا تحمیلی برای طلوع بود.اسمش شاید همان عشق باشد، نمیدانمولی موجِ منظمِ روزگارم، طوفانی بود.تفاوت من و حسین منزوی در چیست؟شاید او زود تر از من، &quot;تو را&quot;یِ خودش را دیده بود:&quot; دو چشم داشت، دو &quot; سبزآبي &quot; بلاتكليفكه بر دوراهي دريا و چمن مردّد بودبه خنده گفت: ولي هيچ خوب مطلق نيست!زني كه آمدنش خوب و رفتنش بد بود&quot;رفتنت چیزی نخواهد گذاشت در تنجز مبهمی که جانی در آن نمانده بود.</description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 19:02:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق - داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%D8%BA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ngsqnzvsvhj4</link>
                <description>- این روز ها حوصله صحبت کردن و توضیح دادن ندارمیا باید بنویسم یا باید فکر کنمیا باید نباشم یا بهتره نباشههمه تعاریف زندگی ام شده یکسری کلید واژه- چطور؟- مثلا همین چند وقت پیش بعد از یکسال رفتم همون کافه ای که قبلا با هم میرفتیم- خوب؟- بهم گفت چه خبر؟ گفتم هیچ. گفت که یک سال گذشته هیچی؟ گفتم اره هیچی. من همون آدم قبلی بودم فقط بی رنگ تر شده بودم، تنهاتر شده بودم، عاقل تر، آرام تر، تنها تر شدم...- دوبار تنهایی رو گفتی-‏ آره یکبار همون اولش بود. موقعی بود که سعی کردم به روی خودم نیارم-‏ چی رو ؟-‏ که بهش علاقه دارم-‏ هنوزم نمیدونه؟-‏ شاید الان فهمیده باشهاز اون بالا نگاهم میکنه</description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 11 Feb 2022 08:03:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای کثیف 2 - تلنگر</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-2-%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1-exszfcyfvkc8</link>
                <description>عکس از استیو مکری - دختر افغانیادمه دو سه سال پیش تو برنامه خندوانه، مهران مدیری گفت : &quot;این دنیا دیگه بدرد نمیخوره..&quot;شنیدنِ این حرف از کاپیتانِ طنزِ ایران، به قول جناب خان، و کسی که فقط خنده تو ذهنم ازش بود؛ تو وقتایی که کسل و بی حوصله و ناخوش احوال بودم، درست موقعی که سرحال بودم و خوشحال، و تو برنامه ای که برای خندیدن بود، ناراحتم کرد.توضیح داد؛ که تو دنیایی که جنگ هست و از اونور فقر و داعش و... چطور میشه خوشحال بود؟یک خرده تو فکر فرو رفتم، اون موقع، ولی زیاد توجهی نکردم. گذشت و گذشت و طولی نکشید که امروز من حتی یک لحظه هم نمیتونم به حرفش فکر نکنم و تو صبح بلند شدن ها و شب خوابیدن ها ذره ای ازش نبینم. امروزی که یک گوشه از دنیا اختلاف فرهنگ، عقیده، رفتار و طبقه های رو هم جمع شده‌یِ اجتماعی مثل یک آپارتمان بی فونداسیون داره، کم کم، ته نشینِ گسل هایِ بیخودِ زمان میشه. طوری که تو کانادا تو خیابون ها ربات ها دلیوری میکنن و تو چین علم خدایی، من باید به فکر لیوانِ آبِ فردام باشم و نونِ نداشته‌یِ دیشب. امروزی که آدما دیگه برای هم ارزشی قائل نیستن، امروزی که انسانیت شده بازیچه دست شهرت. امروزی که آدم ها مرگشونم حتی دیگه مثل قدیما نیست؛ که سنگین باشه با شکوه و شکوِه، و تو خون و دود و پول و مقام و گلوله و بیماری و ویروس و واکسن و آب و هزار جور کثافت دیگه قاطی شده. امروزی که پدرومادر وقتی از بچه اشون خسته میشن اون رو میکشن و فرزندی که نه پدری رو میشناسه نه مادری رو، نه برداری رو و نه خواهری رو. امروزی که گریه یک دختر تو پاکستان از نداشتن خونه و تو افغانستان از نداشتن حقِ انتخاب مثل یک تیر، صاف میخوره به مهمترین و حیاتی ترین جایِ قلبم و بعد تو سکوتِ هیچ‌جا دیده نشده‌ای، مثل یک آواره‌یِ جنگی، تو فلسطین خون میچکه ازش و میمیره. امروزی هر لقمه نونِ یک کودک، تو پایین شهر، حاصل دست درازیِ وقیحانه‌‌‌‌یِ یک عضو از بدنِ فقر در کوچه پس کوچه هایِ خیابون، به وقار و غرور و پاکی یک مادره. امروزی که هر ثانیه اش شده یک نونِ بیات که گیر میکنه تو گلویِ رشد و پیشرفت و از نبودِ دستِ امید و انگیزه که بزنه پشتش و خفه نشه، میفته زمین و جون میده، تک تک ثانیه ها و لحظه هاش. امروزی که اگر یکی رو قلفتی، از تو خیابون، برداری و بیاری و ازش بپرسی تو کی هستی؟ میگه: &quot;من&quot; یعنی هر ثانیه یک غم دیگه، یعنی هر عید یک سال مبهم دیگه. امروزی که صیانت تبدیل شده به خیانت. دروغ شده عادت. دزدی شده چاره. دین شده صرفا یک ملاک. علم شده عار و هنر شده خوار.و صدها دلیل دیگه که اگر کلِ امیدِ جهان رو کادو پیچ کرده باشند و گذاشته باشند پایِ درختِ کریسمس، دیگه انگیزه ای نمیمونه که بخوای بری سمتش و حتی از اونی که برات هدیه آورده قدردانی کنی. تو‌ی این روز ها، تو‌ی این پلان‌هایِ فیلمِ عمرم، تیر میخورم، خفه میشم، میمیرم و فردا دوباره ...قول داده بودم که اگر حال و احوالم موقت بود، ننویسم، اما این بار با موقت بودنش، برگه‌ی چونان سیاهی در قلبم کاشت؛ که ذهنم هم تسلیم قلبم شد و قلبم رو به قلمِ دستم گفت: &quot;سیاه کن&quot;. و به همان میزانی که سیاه شده بود، جوهر هاش رو خالی کرد تو این نوشته.من چرا باید خوشحال باشم؟به کی باید لبخند بزنم؟ به کجا؟مهران راست میگفت این دنیا دیگه بدرد نمیخوره...حداقل نه الان...</description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 18 Aug 2021 17:37:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگس ها - داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%D9%85%DA%AF%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-smur0nwffu85</link>
                <description>- محمد! محمد بابا بلند شو کولر رو بزن هوا خیلی گرم شده!- روشنه بابا جان! روی کم گذاشتم برق مصرف نشه- ای بابا این مگس ها هم مارو ول نمیکنن. برید اونر دیگه!( عصبانی شد، بلند شد و در یک جنگ تن به تن در صحرایی که براش کم از کربلا نداشت، چندتاشونو کشت. در حالی که همون دمپایی دستش، حکم شمشیر خونین اسپارتاکوس رو داشت، با یک غرور پدرانه و مردانه و جنگاورانه قاطی هم، نشست و دستش رو گذاشت رو تنها زانویی که خم کرده بود و تکیه داد به پشتی )- چی کارشون داری پدر من، براچی این زبون بسته هارو میکشی؟ برو اونور تر بشین خوب.- هرجا میرم هستن دیگه اعصاب نمیذارن برا آدم! ( داد زد ) لیلا مگه نگفتم اون در رو ببند؟- اینا نهایت یک روز عمر میکنن. بعضی ها هم دیگه تهش یک هفته، دوهفته...( یک هو برق ها رفت )- اره بعضی ها هم 8 سال، تو نمیخواد سنگ اینارو به سینه بزنی. پاشو برو ببین چرا برق دوباره قطع شد.</description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 12 Aug 2021 00:03:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای کثیف - تلنگر</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1-xxickdda6v2z</link>
                <description>خسته بودم، طبق روال همیشه وقتی گرفته بودم، میرفتم پارک بالای خونه قدم میزدم. و تهش برای اینکه خودم رو قانع کنم که حداقل یک کار مفید کردم یک چیزی هم میخریدم که بی هدف بیرون نبوده باشم. ولی در اصل یک دلخوشی بود. درگیری ذهن و قلبم یک دوئل ناتمام بدون شرح بود. با این تفاوت که انگار دو بردار روبروی هم بوده باشند، دو دوست. هیچکس شلیک نمیکرد. همین.دستم پر بود. نشستم روی نیم کت پارک. آسمان هم مثل زمین بود. حالا چه چمن سبز باشد و چه آسمان آبی تو اون لحظه انگار پرده کروماکی گذاشته باشند تو دهه 70 80 میلادی و آسمان رو مصنوع کرده باشن و چپانده باشن توی یک سریال بی سر و ته. سریالی که شخصیت اولش میاد با یک کلاه کابویی رو یک تیکه چوب میشینه، تکیه میده به ستون بار. پای چپش رو نیمه خم میذاره بالا، و داره با شالش، تنفگش رو تمییز میکنه. معمولا این یک صحنه بی ماجراست و فقط برای پر کردن پلان های فیلمه؛ ولی برای من انگار یک زندگی کامل بود. همیشه. انگار اسکرین سیور گذاشته باشن رو همین پلان و تو حلقه، نوار فیلم گیر کنه. من فقط داشتم تفنگم رو تمییز میکردم و هوا خیلی گرم بود که بخوام چکمه بپوشم و تقویم سال 2021 رو نشون میداد. من گیر کرده بودم. در همین حالا و هوا بودم که زمین تر شد و یک قطره چکید روی صورتم. کات!</description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 09 Aug 2021 15:00:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید - داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ebk4qwj2v9os</link>
                <description>کاریکاتور از محمد کارگر، موضوع: کودکان کار- به نظرت بِرُم کافه قبول میکنن؟- چرا کافه؟ چیو میخوان قبول کنن؟- میخوام کافه کار کُنُم پول دربیارُم - کاکو تا دیروز که داشتی درس میخوندی، شاگرد اول بودی چه شد؟ شوخی میکنی؟- ها؟ هااا اره ننه ام کمرش رو انگا چند کیسه سیمان گذاشته باشندها دیگه نمیتونه کار کنه. بالا خره یکی باید نونی بیاره تو خونه یا نه؟- خو بیمه چی؟ مگه دیگه نمیتونه ننه ات کار کنه کلا؟- دیگه 60 ساله اش شده پیرزن. مونوم سخته برام ببینُم یک تنه داره خرج سه تا بچه رو میده.- هیچ راه دیگه ای نیست؟ حیف بخوای ول کنی پس او آرزو هات چی؟ کلی صحبت میکردی راجبش- خدا بیامرز بابام همین رو میگفت &quot;هیچ وقت رها نکنید آرزوهاتون رو&quot; ولی دیگه ما بزرگ شدیم او حرف ها دیگه رو ما تاثیر نداره- خو پس الان چه میخوای کنی؟- دیگه نمیدونوم یک عمر تلاش کردیم آخر هم باید برُم کافه جا ممد. انگار عاقل تر از مو بود. هی میگفت به جایی نمیرسه ها مو گوش نکردم. در کل دنیا جا ما نبود. فکر کنم تو بد موقعی ننه ام مارو زایید. کل دوران طلایی زندگی قبل از بدنیا آمدن بود. ما هم جا رو برا لاکچری ها و از ما بهترون باز میکنیم اشکال نداره - کاکو مو اجازه دارم این رو بنویسم؟- نه چرا میخوای بنویسی؟ یکی دیگر رو که لب مرز رو میخوای مث مو بکشونی پایین؟ نکن کاکو بنیامین- آدما همینن سبحان، بذار ببینن تنها نیستن وضعیتتم که دست خودتت نیست بذار یک عده ببینن. چه اشکال داره؟- عاقبتش با خودت ها! فردا یکی دست از جنگیدن برداشت مو جواب گو خدا نیستوم. والله که مو تمام تلاشم رو کردم همه هم باید کنن- کدوم خدا...- (تموم نکرده حرفم روقطع کرد) اااا زبونت رو گاز بگیر او جای حق نشسته هرچیزی دست همویه. انتخابش با ما. او که مقصر نبوده مادروم مور زایید. - چطور هنوز ایقدر انگیزه داری؟- ننه ام به مو یاد داد هیچی نداشتیم بخوریم ولی برا مو و بردارم کتاب میرفت میگرفت با اینکه بی سواد بود. نمیدونوم از کجا کتاب های مدرسه رو میچسبوند تو زنبیل- درست میشه کاکو نگران نباش- ها اره مونوم خو همینو میگُم...... اتفاقا بنویس همین قسمت رو که&quot; او دست از تلاش برنداشت&quot; ای قشنگتره لاقل بی فایده نمرده باشیم.( و بعد رفت... مثل یک جنگنده ای که دیگه دشمنی نداشت بدون امید و هدف)</description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 16:42:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی - داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-kp4fzoiyramp</link>
                <description>- چایی برزیم برات؟- نه، دمت گرم.( یک فنجون چایی برای خودش ریخت نشست پشت میز)- میدونی چی من رو اذیت میکنه؟- چی شده باز نکنه با سارا دعوا کردی؟- نه اتفاقا دیشب بعد از دوسال با هم رفتیم تنهایی بیرون شام خوردیم.- پس چی شده؟ از صبح هم که اومدی همش تو فکری.- در کل ممکنه گاهی اوقات خوب باشیم ها! ولی همیشه یک چیزی اون وسط هست که نمیذاره از ته دل، بدون فکر و دغدغه اضافی کنار هم آروم بشینیم و همدیگر رو بغل کنیم و مثل قدیما ستاره ها رو همین طور که سرش رو گذاشته رو شونه ام بشموریم- مثلا چی؟- ببین تو ازدواج نکردی نمیفهمی. هر چقدر هم بخوام بهت توضیح بدم باز درک نمیکنی که من چی میگم! اصلا ولش کن - خوب پس چرا ازم پرسیدی؟- نمیدونم شاید تو تنها کسی هستی که از وضعیتم خبر داری و باهاش در این مورد صحبت میکنم- اره همیشه! ولی تو فقط حرف میزنی و نمیشنوی من بهت چی میگم. با اینکه من ازدواج نکردم ولی دلیل نمیشه بدیهیات رو ندونم! اینکه تو بخوای یک نفر رو درک کنی و باهاش حرف بزنی حتما لازم نیست باهاش ازدواج کنی که! مثل من و خودت. پسر 20 ساله باهمیم نا سلامتی. میفهمم چی میگذره تو ذهنت.- نمیدونم. واقعا خسته ام.- پدر بزرگم همیشه برام تعریف میکرد موقعی که با مادربزرگم ازدواج کرد، کلی خانواده هاشون با هم مخالف بودن. خوب اون زمان کم پیدا میشد که دختر و پسری بدون آشنایی خانواده با هم میبودن. ولی پاش نشست و بعد از 2 سال بالاخره ازدواج کردن. میگفت &quot;همیشه سعی کردم تمام کمبود های خونه پدری اش رو براش جبران کنم و اون هم با اینکه کم و کاستی بود تو زندگی مون، سکوت میکرد؛ اما من میفهمیدم ناراحته و از طرف فامیل وقتی مهمونی میگرفتیم اذیت میشد به خاطر وسایلی که نداشت&quot;. - خوب  چه ربطی به من و سارا داره؟ ما که از این حیث فکر نکنم کمبودی داشته باشیم. خداروشکر هم از شغل و درآمدم راضیم، هم دخل و خرجمون با هم میخوره. تا حالا هم سر مسائل مالی بحثمون نشده- میدونم ولی این رو گفتم که بگم پدربزرگم میدونست چی کم بود و مادربزرگمم از اینکه میدید داره تلاش میکنه بی منت، پشت هم بودن بدون ذره ای تردید. اما تو اول از من سوال کردی که &quot;میدونی چی اذیتم میکنه؟&quot; تاحالا پرسیدی &quot; چی اذیتش میکنه؟&quot;، تاحالا شده راست و حسینی بگید چی از هم میخواید و چی انتظار دارید؟ تا حالا ازش پرسیدی که میخوای بجات شام درست کنم؟ اصلا ببینم تا حالا با هم دوست بودین؟ یا فقط عاشق همدیگه شدین. میدونی این روزا ازدواج شده صرفا یک شوآف. ( یک خنده تلخ از روی تمسخر کرد و گفت ) طرف فقط برای اینکه تنهاست و تو درگیری های ذهنیشه میره با یکی دوست میشه گاها هم منجر به ازدواج میشه ولی این روزا دیگه احساسات شده عین ریال. نمیخوام بگم همه اینطورین ها ولی کم دیگه پیدا میشه کسی که ببینی بفهمه هر وقت احساس تنهایی کرد و کمبود عاطفه داشت، راهش این نیست که زرتی بری با یکی دوست بشی. درست مثل سیگار. خیلی ها این روزا خودشون رو کم میفروشن.به هر حال اینارو نگفتم که بخوام نمک بپاشم رو زخمت گفتم که از واقعیت فرار نکنی! میتونی درستش کنی اما اول مشکل رو بشناس نه اینکه به فکر مسکن باشی.( سکوت کل اتاق رو پر کرد. نامه هارو امضا کرد. چایی اش رو نخورده بلند شد رفت )- کجا میری؟- آدما بد نیستن فقط یک خرده توقعشون زیاده. میرم پیش دوستم.</description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 13:06:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوروز بدون روز - داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-itmb0tvny6cf</link>
                <description>هوا گرم شده بود نسبت به دیروز.گوشیم رو برداشتم با دو سه تا شکلات از ظرفی که روی میز هفت سین بود.رفتم توی اتاق زیر شیروونی...تقریبا 4 ساعت مونده بود به تحویل سال...زیر شیروونی جای دنجی بود. بی صدا و پر از سکوت. یک پنجره بیشتر نداشت و یک لامپ، که اون هم روز هایی که بارون میومد اتصالی میکرد و نوری نداشت. بعد از یک سال بالاخره دیروز بارون اومد و عجیب بود برام. اتفاقی ناگهانی بود چون نزدیک بهار داشت بارون شدید زمستونی میومد، اونم تو سالی که اصلا بارون نیومده بود. علی، برادر کوچیکترم، کلی ذوق کرده بود و با مادرم لب پنجره بارون رو نگاه میکردن. من همیشه وقتی خستگی و ناراحتی روم سایه میندازه، میام اینجا ولی هیچ وقت چند ساعت مونده به تحویل سال اینجا نیومده بودم. حتی تعطیلات عید و چند هفته قبل از عید هم خاطرم نیست که اصلا فکرش رو هم کرده باشم که بیام اتاق تاریک زیر شیروونی. کسی هم هنوز دنبالم نیومده که بدونه کجام. مادرم داشت وسایل دم عید رو آماده میکرد، علی هم تو اتاقش بازی. پدرمم سرکار بود. همیشه میگفت نزدیک عید سرش شلوغ تر میشه و بیشتر فروش دارن و تا دم تحویل سال میموند توی مغازه، مغازه آجیل و تنقلات و خوراکی های خوش مزه.گوشیم رو روشن کردم؛ تو اینستاگرام ببینم که امیر عکسی نذاشته از سفره عیدشون؟ امیر پسر خاله ام بود. تقریبا تمام خاطرات دوران کودکی و نوجونیم رو با امیر گذروندم. یک عکس گذاشته بود. با مامان و باباش کنار سفره هفت سین. اون تک فرزند بود. تو پست نوشته بود:&quot;امیدوارم که سال جدید، سال خوب و پر از سلامتی برامون باشه و این ویروس منحوس هم دیگه امسال دمش رو بذاره رو کولش و بره. دلمون تنگ شده برای دید و بازدید ها، برای کنار هم بودن ها، عیدی های پدربزرگ که از لای قرآن میامد و عطر بوسه مادربزرگ که مثل یک دمنوش گل گاوزبون، گونه ها رو سرخ میکرد و دل رو آروم. دلمون تنگ شده برای دل تنگی هایی که با یک بقل محبت رخت بر میبست. دلمون تنگ شده...&quot;راست میگفت. من هم دلم تنگ بود. شاید به همین دلیل هم هست که الان اینجام.اتاق زیر شیروونی که سرد و تاریک بود. یک احساس همزاد پنداری میکردم باهاش. مامان گفته بود که امسال کسی نمیاد که عید رو دور هم باشیم. حس و حال عجیبی بود. امسال اولین سالی بود که دیگه انگیزه ای نداشتم نه برای بازی کردن و نه برای بازی نکردن. امسال اولین سالی هست که من حتی دیگه خوشحال هم نیستم که تا چند ساعت دیگه سال تحویل میشه. یعنی دیگه برام مهم نبود. امروز هم مثل روز های دیگه. وقتی نه کسی رو میبینم و نه خاطره با هم میسازیم، دیگه چه فرقی میکنه حالا اسمش میخواد عید باشه که باشه!خسته بودم از نرسیدن هام و گم بودم در افکارم. دیگه این عید به من جهت و هدف نمیداد. پس با دیروز فرقی نداشت. شاید هوا گرم تر شده بود اما امروز دل من بارونی بود.دلم میخواست همیشه از امروز به بعد تو همین اتاق زیر شیروونی بمونم. دلم میخواست که شهر نداند که هستم. تا زمانی که جواب هایم را بگیرم. انقدر بمانم تا تریشه ای، شیاری از نور مثل همون پنجره به اتاق زیرشیروانی دلم بتابد.در همین افکار بودم که یک هو صدای بسته شدن در خانه اومد. بابا بود با کلی آجیل. نمیدونم چرا آدم بزرگ ها خسته نمیشن و دلشون نمیخواد یک جایی به این دنجی پیدا کنن و همیشه خوشحالی میمونه تو چهره شون و رفتارشون. مثل بابام حتی تو این اوضاع که مادر بزرگم به خاطر کرونا همین 5 هفته پیش از بینمون رفتن؛ اما امید میاره. هیچ وقت درک نکردم که چطور میشه این همه انگیزه و نشاط رو دقیقا در وسط تلی از خاکستر مثل گیاهی رشد داد؟ همین سوالات هست که برام بی جوابه. همین روزمرگی های هدفمند با محرک لبخند.گفتم پس شاید باید صبر کنم نه به خاطر اینکه فقط باید زنده بمونم بلکه به خاطر تجربه هایی که هنوز نکردم. شاید جوابش همین صبر باشه. رفتم پایین شکلات هایی که برداشته بودم رو نخورده گذاشتم روی میز و یکیشون رو دادم به علی. علی هم احتمالا به این سوال من خواهد رسید، شاید دادن شکلات مغزش رو بیشتر از من به کار بندازه. درست مثل تیکه ها دورریز زندگی دیگران که برام یک زندگی کامل بود.</description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jul 2021 00:36:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبی که صبحی نداشت - شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-hdl5zfbvm8kr</link>
                <description>شب پرستاره اثر وینسنت ون گوکخوابم نمی‌بردنه بخاطر تشويش شب و نه بخاطر دردى كه مانده بوداز خودم، زندگى، اودر فكر يك تنش بودمنه بخاطر قلبى كه تكان خورده بودو نه ذهنى كه گم كرده بودخود را،آگاهى را،من را،او رادلم تنگ بود نه بخاطر دورى از خانهو نه براى همان كسى كه قلبم تكان خورده بود،براى خودم، اراده ام، افكارمخوابم نميبرد جنگ داشتمنه بخاطر احوال خودو نه بخاطر افكار پريشان خويش،براى خودم،فردا، نگاهم، نگاه هامنتظر مانده بودمبراى ظهور تغيير،زندگى،خودم،اوديگران را از هر لحاظ برتر ديدمنه از روى حسرت،و نه براى تحسينبلكه خودم مانده بودمبراى تغييرتغيير همه چىفكرمكه مانده بودو قلبم كه رفته بوداين من بودم بعد از مدتى آوارگى از پس يك تصميمفردى حقيربه گِل نشستهبا يك فكر مريضذهنى كه تفسيرى از ناهنجارى هاي جوانى نداشتو قلبي مانده در باتلاق عشقاين من بودم كه نمی‌خوابيدچون از خواب نفرت داشتخوابي كه بيدارى نداشتدر شبى كه صبحى نداشتاين من بودم كه تنها مانده بودنه بخاطر ترس خود و نه براى حذف ديگرانبراى زنده بودن،زنده ماندن،زنده كردنخودماوو ديگرانديگر بر نخواهم گشت به بيدارىچون نخوابيدن از شهر ذهنم، شباهنگامآگاهي غارت ميكردفراخواهد رسيدروزى كه از پس آگاهى بها خواهم گرفتو ديگر خواب نخواهم بودهيچوقت&quot; و دريغاچه عطشناک و پریشانپیر می‌شومدر بارش این گستره ی تشویشدر خانه ی خورشید ها و خاطره هادریغا، چه بی برگ و بال لال می‌شوم&quot;                                                                                                                  محمدرضا عبدالملکیانشعر ارسالی از ن.ش.مبهم</description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 13:26:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع یک زندگی نو</title>
                <link>https://virgool.io/@benyaminghahremani/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88-wvuc15z4algn</link>
                <description>&quot;هر روز با امید به پیروزی و شادی شروع می کنیم و آنگاه که شب می شود از پس پلیدی ها به خوابی آرام پناه می بریم.&quot;این جمله من را یاد داستان ها ،رمان ها و قصه ها می اندازد.چراکه هیچ وقت و در هیچ روزی همچین حس خیالی(به اصطلاح ایده آل )را نمی توان در دنیای واقعی یافت.شاید بتوان چند روز انگشت‌شمار را در سال نام برد؛ که آری،این چنین است. اما واقعیت امر این است که روز ها به حس و حالی جدا می‌گذرند.بعضا روزی بوده که صبح با امید و هدف از خواب بلند شدیم و در پی آن تلاش و بعد از مدتی آنرا فراموش کردیم.  یا شاید هم به یاد خاطره‌ای شاد بودیم یا بابت اتفاقی خوشحال شدیم و تا به شب فرارسید آن خاطره را در پس صفحات اینستاگرام و چت های تلگرام فراموش کردیم.یا برعکس روزی هم بوده که اتفاقی بد افتاده یا از اینکه نتوانستیم بعد از تلاش‌های زیاد به هدفی دست‌پیدا کنیم ناراحت و مغموم روز ها را به شب سپری کردیم. روزی پس از روز دیگر می رود. و هزاران نوع اتفاق دیگر که در دنیای واقعی می افتند و ما برای کمبود هامان به قصه پناه می بریم و برای هم آرزوی خرسندی و امید داریم.و خوب کاملا امری طبیعی است به این دلیل که امید، ریشه و ذات بشریت است و بدون آن حتی یک روز هم قابل تحمل نخواهد بود.  اما بیاید واقع بینانه تر به این مسئله نگاه کنیم.خیلی از ما ها در پس روزمرگی یا اتفاقاتی که خودمان رقم نمی زنیم(چه خوب چه بد) گم شدیم و همیشه به آرزوی اتفاقی خوب، دنبال رویا ها نرفتیم و منتظر ماندیم.شاید با جمله بالا موافق نباشید؛ اما واقعیتی تلخ است. شاید در آرزوی این رویاها بوده باشیم، اما آنرا بنابه دلایل مختلف اعم از شرایط خانواده،محیط، زمان و تمام موارد دیگری که به ذهن شما آمده است، &quot;مجبور&quot; به ترک آن شدیم. تمام این حرف هایی که زده شد، تکراری و کلیشه ای، شاید برای بعضی از ما باشد. چون بدون راه حل است و صرفا برای این بود؛ که بعضی از ما بدانیم، کجای این دنیا ایستادیم و مشغول به زیستن هستیم.که همین شناخت موقعیت امری است واجب! و اما سوال اصلی این است؛ که خوب راه حل چیست؟ دلیل این که شاید تا به الان به آن زیاد(؟)پرداخته نشده است در تمام جوامع، واحد و مطلق نبودن جواب آن است و این را می طلبد؛ که هر کس خود به دنبال آن باشد. که اولین قدم برای پاسخ به تمام ابهامات &quot;یافتن معنی زندگی&quot; است!! و کافی است اول به این پاسخ بدهیم که چرا &quot;من&quot; باید زندگی کنیم؟! و هدف &quot;من&quot; از زندگی کردن و همچنین نقش &quot;من&quot; در زندگی چیست؟ و تا آن زمان مجبور به گول زدن خودمان هستیم و بس. یکی از راه هایی که تا به اینجا به بنده کمک کرده است، تا بتوانم به این سوالات پاسخ بدهم مطالعه بوده.مطالعه آثاری از کسانی که خود را گم کرده و دوباره پیدا کردن (ویکتور فرانکل، نیچه و ....)و یا لاقل سعی کردند اما موفق نشدند(آلبرت انیشتین، تسلاو...). و تا به الان برداشت و دیدگاه من از زندگی با توجه به تجربیات، اتفاقات و چشیدن شرایط گوناگون، این است:&quot;زندگی چیزی جز نوشيدن یک قهوه تلخ در کنار کسانی که دوستشان داریم نیست!به همان اندازه تلخ، به همان اندازه لذت بخش، و به همان اندازه کوتاه&quot;و نتیجه گیری ازین برداشت این بوده است که: من پذیرفتم در درجه اول رنج و سختی عضو لاینفک این هستی است پس آن را باید تحمل کرد.من پذیرفتم پاداش این تحمل، لذت بردن از لحظات گوناگون آینده است(یا شایدم الان).من پذیرفتم نباید حتی لحظه ای  درنگ کرد (نه به خاطر عوارض ناشی از آن لذت نه صرف وقت برای نا امید ماندن ناشی از خستگی )و باید بی وقفه ادامه داد چون زمان را نمی شود خرید. و قدم بعد ازآن این است که بگوییم سختی برای چه؟ لذت برای چه؟و زمان به چه دلیل باید زود گذر باشد؟ این جاست که باید به این سوال پاسخ داد که هدف چیست؟ نمی دانم مسیری که برگزیدم به کجا خواهد رسید؟  چون هنوز قدم بزرگی از پس این تصمیم و این دیدگاه برنداشته ام و اول راه هستم . اما تا به الان یک چیز را مطمئن شده ام و آن این است؛ که تمام اتفاقات (چه خوب چه بد)به &quot;من&quot; بستگی دارد.حتی آن بهانه هایی که برای نرسیدن به هدف هایمان داریم(خانواده،محیط ...) هیچکدام آنقدر ها که خودمان تاثیرگذار هستیم ،به جرأت می توانم بگویم، نیستند. و اگر اعمالمان آن چیزی باشند که مارا تعریف می کنند، روزنه ای برای رشد خواهیم داشت. در غیر این صورت خیال بافی بیش نیستیم.و اگر بعد از اینکه به این &quot;مهم&quot; دست پیدا نکردیم و فقط عمل زیستن را صرف کردیم، در بهترین حالت چیزی جز یک فیلنامه جنجالی برا آیندگان نخواهیم بود. این بار بنده برای شما آرزو نمی کنم که روز های خوب و پر از نشاط و شادی برای همه ما در کشور عزیزمان رقم بخورد، ولی امیدوار و آرزومند هستم؛ که همه ما بتوانیم به سوالات بنیادیِ افکارمان پاسخ قاطع بدهیم و پیشرفت کنیم و یک بار برای همیشه از این سال نو به بعد به دست خودمان شرایط را تغییر دهیم.با حتی تصمیمات و انجام کارهای به ظاهر کوچک؛ تا هر وقت به یاد این نوروز یعنی سال 1399 افتادیم از تصمیمان سرافراز باشیم و به خود به خاطر شروع یک بهار جدید در افکارمان ببالیم. هرروزتان مالامال از نوروزی.نوروز سال 1399 </description>
                <category>بنیامین قهرمانی نژاد</category>
                <author>بنیامین قهرمانی نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Mar 2020 00:25:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>