<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بنیامین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@benymin_mhr</link>
        <description>چیزهای جالب رو صادقانه مینویسم‌ نه برای خلق یک شاهکار برای خودم مینویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:11:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4859160/avatar/HYIsUO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بنیامین</title>
            <link>https://virgool.io/@benymin_mhr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک فنجان حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@benymin_mhr/%D8%A8%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-h3a6qqwckdig</link>
                <description>هوا آفتابی و اما خنک بود، دست هایش را باز کرد تا باد بهاری را حس کند. در مسیر پیاده‌روی به پارک کودک میرسد و لحظه ای می‌ایستد و به بازی بچه ها نگاه میکند. این عادت فرهاد بود، همیشه در اینجای مسیر می‌ایستاد و به بچه ها خیره میشد. همینطور مشغول فکر بود که کسی اشتباهی به او تنه میزند.فرهاد با بی حوصلگی می‌گوید: آقا جلوی پاتو نگاه کن.با مرد چشم تو چشم میشود. مرد تعجب به فرهاد خیره میشود سپس‌ با هیجان می‌گوید: فرهاد تویی؟فرهاد هرچقدر که فکر می‌کند مرد را به یاد نمی‌آورد.فرهاد: ببخشید اما من شما رو به جا نمیارم.مرد: دمت‌‌گرم دیگه، یادت نمیاد؟ دانشگاه ساری، رشته شیلات.فرهاد قیافه‌اش همچنان سردرگم است.مرد با دلسردی می‌گوید: علیم، علی توحیدی نیا.فرهاد ناگهان چهره‌اش باز می‌شود و با هیجان می گوید:خدای من علی اینجا چیکار میکنی؟ چقدر قیافت عوض شده.علی: آره خب یکم چاق تر شدم.فرهاد : فقط یکم چاق تر؟ کلا عوض شدی. البته تعجبی نداره توی همیشه تیپ و قیافت رو عوض میکردی.علی با خنده می‌گوید: ولی تو هنوزم همون شکلی هستی. لاغر مردنی و بد قیافه.هردو میزنند زیر خنده. فرهاد با اشتیاق می‌گوید: دلم واقعا برات تنگ شده بود، بیا بشین ببینم تو کجا بودی؟به سمت صندلی پارک می‌روند و می‌نشینند.فرهاد: خب چخبر؟ اینجا چیکار میکنی؟علی: هیچی بچم رو آوردم پارک بازی بکنه.فرهاد: پشمام تو بچه داری؟ باورم نمیشه.علی : آره، ۶ سالشه.فرهاد: خدای من، کدومه؟ اسمش چیه؟ تو اصلا کی زن بردی؟علی : اسمش آتوسا ست. اوناهاش.علی دختربچه نازی را که مشغول بازی بود نشان میدهد.علی ادامه داد: میخوای صداش بکنم؟فرهاد : نه بزار بچه بازی بکنه، ادامه بده.علی : آره خلاصه دو سال بعد دانشگاه با دختر خالم ازدواج کردم و دو سال بعدشم این بچه رو بدنیا آوردیم.فرهاد : ولی تو که خیلی با خانواده خالت مشکل داشتی.علی : آره ولی میدونی بعدا نظرم راجبشون عوض شد.فرهاد : عجب، مشغول چه کاری هستی؟علی : بعد دانشگاه رفتم مغازه بابام کار کردم، البته میدونی رابطه ام با بابام چجوری بود دیگه؟فرهاد: آره یادمه همش دعوا داشتید.علی : آره خلاصه یک سال بعدش بابام گذاشت مرد و مغازه به من رسید.فرهاد : متاسفم.علی: نباش، منم نیستم. اون عوضی به اندازه کافی همه رو عذاب داد، بیخیالش تو چی ؟ چیکار میکنی؟فرهاد : من همونطور که میدونی برای ارشد کنکور دادم و ارشد رو توی همون دانشگاه خوندم، الانم کارشناس ی شرکت خصوصیم.علی: چه جالب، کارت خوبه؟فرهاد : آره میدونی که از اولم عاشق این رشته بودم.علی: منظورم پوله، حقوقت خوبه؟فرهاد: آره زیادم هست.علی: خداروشکر، زن چی ؟ زن گرفتی؟فرهاد: نه هنوز ازدواج نکردم.علی: انتظار داشتم ازدواج کرده باشی، یادمه خیلی ازدواجی بودی. راستی از اون دختره خبر داری؟ اسمش چی بود؟فرهاد: نازنینعلی : آره نازنین، خبر داری ازش؟فرهاد با حسرت می‌گوید : نه دیگه تماسی نداشتیم.علی : آه پسر متاسفم واقعا شما دوتا حیف بودید.فرهاد : اون تصمیمش رو گرفته بود دیگه.علی : تو هم باید کوتاه میومدی پسر. خیلی لجبازی کردی.فرهاد : من دوست داشتم بمونم. میدونی چیه نازنین کانادا رو به من ترجیح داد.علی : بیخیالش دیگه رو زخمت نمک نمی‌ریزم.چند دقیقه به درختا خیره شدند. فرهاد در فکر فرو رفته بود.علی برای اینکه فضا را عوض بکند گفت: ولی زن نگیر واقعا مجردی ی حال دیگه ای داره.فرهاد به شوخی گفت : حالا تو مجردی هم نریدن برامون.علی : ناشکر نکن پسر.فرهاد: چطور مگه؟ از زندگیت راضی نیستی؟علی: چرا راضیم، ولی به زنم نگو، مجردی هیجانش بیشتر بود.فرهاد: آره خب تو همش تو عشق و حال بودی واقعا چیشد زن گرفتی؟ اصلا به شخصیتت نمیومد.علی: آره خب نظرم عوض شد، یهو دلم زن خواست.فرهاد : حق داری.ناگهان آتوسا به سمت پدرش آمد و گفت : بابا تشنمه.علی یک بطری آب از کیفش درآورد و بهش داد. دختر با ولع آب را سر کشید.علی رو به دخترش گفت: بابا این آقا یکی از دوستای قدیمیه منه، اسمش عمو فرهاده بهش سلام کن.دختر با عجله رو به فرهاد کرد و گفت : سلام عمو از دیدنتون خوشحالم.فرهاد با خنده گفت : منم از دیدنت خوشحالم، حالا برو دنبال بازیت.آتوسا به سمت وسایل بازی دوید فرهاد گفت : واقعا بهت حسودی میکنم که همچین موجود بامزه‌ای باهات زندگی میکنه.علی : هی زیادم خوش به حالم نیست، خیلی اذیت میکنه نمیزاره به کار و زندگیم برسم. میبینی که منو آورده کجا.فرهاد : لذت ببر از وقت گذروندن باهاش.علی : ای بابا اینا که حرفه.فرهاد نگاهی به ساعتش انداخت هنوز کمی وقت داشت اما دلش میخواست این مکالمه را تمام بکند پس به علی گفت : داداش من باید برم سرکار متنظرم هستن واقعا خوشحال شدم دیدمت.علی : ای بابا چقدر زود، نظرت چیه یبار قرار بزاریم همو ببینیم؟فرهاد : اوه آره حتما، جمعه بعدظهر خوبه؟ همون کافه قدیمیعلی: آره عالیه ، شماره امو داری دیگه؟فرهاد : نه ندارم.علی شماره خودش را به فرهاد داد. فرهاد خیلی گرم خداحافظی کرد و از پارک خارج شد. در مسیر خیلی عصبانی بود، قرار کاری رو کلا فراموش کرد و مستقیم به خانه رفت و خودش را روی تخت انداخت و شروع به گریه کردن کرد و فریاد کشید : لعنت به این زندگی.</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 22:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محاوره</title>
                <link>https://virgool.io/@benymin_mhr/%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-dukbvtzbfsnn</link>
                <description>سلام بعد از چند روز. بلاخره تونستم سرپا بشم و به فعالیت های روزمره برسم. و ممنون از دوستانی که تو کامنت ها برام توصیه نوشتن، خیلی دلگرم کننده بود.🙏دوست داشتم متن امروز بیشتر شبیه یک فیلمنامه کوتاه باشه اما خب احساس کردم هنوز آما‌د‌گی کافی رو ندارم.البته مشخصه که ایده‌ی این مدل ساختار رو از افلاطون بزرگ الگو گرفتم و از همین‌جا بهشون درود میفرستم.شراره های آفتاب سر ظهر به درون مغازه ساندویچی می‌خزید.مغازه کوچک و نمور، گوشهِ بازار شهر سالها بود که پابرجا بود.صاحب مغازه مردی میانسال و کچل بود که از بهداشت فقط یک روپوش داشت. روی روپوش از لکه روغن پر بود، انگار که چندسالی میشد که آن روپوش شسته نشده بود. در این ظهر تابستانی مغازه خالی از مشتری بود. به جز دو مشتری همیشگی کس دیگری در مغازه نبود. امیر و بنیامین مثل همیشه روی اون میز همیشگی، گوشه مغازه نشسته بودند و غذای همیشگی رو سفارش داده بودند.هردو همیشه ساندویچ بندری سفارش میدادند اما امیر گوجه نمی‌خواست و دوست داشت در ساندویچ بندری‌اش سس مایونز فراوان باشد. هردو سخت مشغول خوردن بودند.بنیامین : خدای من چجوری این ساندویچ انقدر خوشمزست.امیر : واقعا خوبه.بنیامین: فراتر از خوبه. امیر : دوغ میخوری؟بنیامین : اوه آره داشت یادم میرفت.امیر از جای خود بلند میشود و از یخچال دوغ برمیدارد و سر میز می‌گذارد.امیر : واقعا توی این ساندویچ چی میریزه؟ بنیامین : نمیدونم، دوست ندارم هم بدونم، اینجوری جادویی تره.امیر : فکر کنم اگه بدونیم ترکیبات‌اش چیه برامون خوشمزه تر بشه.بنیامین : نه فکر کنم اگه بشناسمش دیگه تکراری بشه.امیر: تکراری؟ بنیامین : آره دیگه، خوشمزگی‌اش به اینکه هر دفعه فکر کنی چیز عجیب و غریبی در انتظارته.امیر: نمیفهمم چی میگی؟ مگه هر دفعه همون مزه رو نداره.بنیامین : نکته همینه، من اینجوری فکر میکنم چون نمیدونم این ساندویچ از چی درست شده. اگه بدونم چیز تازه‌ای برام نداره. مثلا آشپز اینجا واقعا هنوزم از خوردن این ساندویچ لذت میبره؟امیر : آره چرا نمیبره؟ بنیامین : میدونی مثل کسی میمونه که خونه‌اش بغل دریا باشه، انقدر توی دریا شنا میکنه تا همه جاش رو بشناسه و بعد یک مدت دیگه دریا براش جذاب نیست.امیر : نه مخالفم، دریا میتونه هنوزم آرامش‌بخش و جالب باشه ولی یک جور دیگه.بنیامین : یعنی چی یک جور دیگه؟امیر: ببین، فرض کن من یک لباس میخرم، روز های اول خیلی ذوق دارم که اون لباس رو بپوشم و خیلی برام شیرینه. بعد یک مدت میفهمم آره لباس خوبیه ولی ایرادهایی هم داره مثلا پرز میده یا با فلان شلوارم ست نیست. من اون لباس رو هنوزم دوست دارم ولی خب الان واقعی میبینمش، شاید شدت علاقه ام مثل دفعه اول نباشه ولی به خاطر اون حس آشنا هنوزم عاشق اون لباسم.بنیامین : خب یعنی عشقت نسبت به اون لباس کمتر شده دیگه.امیر : نه داری اشتباه میکنی، عشقم کم نشده بلکه نوع دیگه ای از عشقه. انگار وقتی کامل میبینمش با تمام ایراد ها، واقعی تر دوسش دارم. بندری هم همینه، ایراد هاشو میبینم ولی هنوز دوسش دارم و اتفاقا بهش کمک میکنم بهتر باشه، میبینی که گوجه‌اش رو جدا میکنم.بنیامین : نه اون خوبی اولیه رو نداره، اون اشتیاق اولیه رو نداره و دیگه تکراری میشه. امیر : میدونی شاید سلیقه‌ایه من این طعم و بوی آشنا رو دوست دارم دنبال تنوع نیستم.بنیامین : نمیدونم شاید هم اینجوری باشه.امیر : آخه اگه طعم جدید دوست داری چرا هیچوقت چیز جدیدی سفارش نمیدی؟ بنیامین : آخه اینجا فقط مسئله بندری نیست، مسئله تو، این فضا، بندری و.... چیز های دیگه‌ست. من فقط واسه بندری نمیام اینجا. امیر : خب آره بندری بهونه‌ست. چرا اینجا اومدن برات تکراری نمیشه؟ بنیامین : آخه اینجا هیچوقت ثابت نیست.شاید مزه بندری و مکانش یکی باشه، اما هر دفعه تجربه متفاوته.امیر : من اینجوری حس نمیکنم.بنیامین : چرا همینجوریه، شاید چون تو دوست داری ثابت ببینی‌، فکر میکنی تغییری نمیکنه.امیر : راست میگی شایدم همین باشه.امیر غذایش تمام شده بود، جرعه آخر دوغ را سر کشید و با خنده گفت: لعنتی، انقدر مشغول صحبت بودیم، نفهمیدم چی‌خوردم، بهتر نبود فقط بندریمون رو میخوردیم؟بنیامین : خب حرف زدن هم بخشی از بندری خوردن بود. مگه نه؟ </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 17:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفه‌شو</title>
                <link>https://virgool.io/@benymin_mhr/%D8%AE%D9%81%D9%87-%D8%B4%D9%88-s5ylekmwzlvd</link>
                <description>۹ روز از گیجی من گذشته و هنوز رو به بهبود نیستم آخه اتفاقات مضطرب کننده فقط و فقط بیشتر شده.دوست داشتم توی این داستان کلمات رو بدون سانسور ادا کنم ولی افسوس که در شأن خوانندگان نیست.این یک مکالمه نامنظم و آشفته است که یک فرد آشفته اونو نوشته. امیدوارم منو بابت این آشفتگی ببخشید.دور‌هم نشستیم و هر کدام به جایی خیره شدیم، قرمز زبون میکشه و شروع میکنه:من خیلی عصبانیم از وضعی که توش هستیم ای کاش اداره کار ها رو به سیاه بسپریم.سیاه: من واقعا میتونم حلش کنم.من: جفتتون دهن های گشاد‌تون رو ببندید، حوصله حرفای الکی رو ندارم.سفید: نظرت چیه به حرف درمانگرت گوش کنیم و بریم سریال ببنیم؟من : خفه‌شو مرتیکه‌ی بی هویتسبز : حاجی بریم یک اپیزود از اون دوره رو ببینیم.من : خفه‌شو، متنفرم از تک تک این آدمای عصا قورت داده اروپایی سفید‌پوست.سبز: بریم کتاب سید فیلد رو بخونیم؟من : سبز، دهنتو میبندی؟خرمایی : یادته دوستت میگفت تو نمیخوای برای من پتوی بتمن بخری ؟من : خب؟خرمایی : هیچی همین دیگه.من: خفه‌شو واقعا، میخوای فقط رو زخمم نمک بریزی؟آبی : بریم ی چیزی بخوریم ؟من: چی مثلا؟آبی : چمیدونم، نون و پنیر از اینجا وایسادن که بهتره.من: هی فکر بدی نیست بریم.حین خوردن:سبز: بخدا که فهمیدم، بیا ادامه رمانی که ماه پیش شروع کردیم رو بخونیم؟من : سبز ی سوال، تو اصلا فکر هم میکنی؟ اگه میتونستم همون موقع تمومش میکردم.سفید : یک دور سه‌شنبه رو ری‌واچ کنیم؟من: داداش ببند دهنتو. لطف میکنی.سیاه: چه چاقوی تیزی توی آشپزخونه‌ست.من : برو برو زیاد اینجا ها نباش حوصله ات رو ندارم.سبز: آقا ی یادداشت درمورد فیلم تو ویرگول ننویسیم؟من: وای وای یکی این سبز رو از اینجا ببره دیوونم کرد.قرمز: فردا رو چیکار کنیم؟ من واقعا نمیتونم تحمل کنم.من: خب؟ مگه دست منه؟قرمز : معلومه که دست توئه میتونستی بگی....من : خفه‌شو دیگه، تونستم نگفتم. فقط بلده چرت‌ پرت بگه.سیاه: دقت کردی چقدر رگ های دستت در دسترس هستن؟من: داداش ول میکنی؟سفید: به حرف سیاه گوش نده اون ناراحت میشه اگه اینکارو کنی.من: چقدر تو بی هویتی سفید. خفه‌شو به نظرمخرمایی: یادته بچه بودی، بابات بهت گفته بود، به چراغ های شهری فلزی دست نزن چون برقت میگیره؟من: الان واقعا این خاطره مسخره به چه دردم میخوره، خفه‌شو پسر.آبی: بعد غذا چی میچسبه؟ خوابمن: ایده خوبیه آبی ولی شرایط خونه رو که میدونی؟سیاه : میگم سر‌ میدون ی ساختمون بلند هست میدونی که کدوم رو میگم؟من : خب؟سیاه: پشت بومش بازه هرکس بخواد میتونه بره اون بالا.من: بابا ببند دهنتو دیگه حوصله ات رو ندارم.سفید: بریم پیام بدیم؟من : چرا تو هیچ چیز دیگه توی مغزت نداری؟ چقدر باید مزاحمش بشم؟سفید : ولی اون گفته بود....من: میدونم چی گفته، ببند دهنتو.سبز: فهمیدم، بریم یکی از فیلم های تکلیفی رو ببینیم؟من: خفه‌شوقرمز : حالم از قیافت بهم میخوره.من: منم حالم از قیافم بهم میخوره، پس خفه‌شو.آبی : شام نخوریم؟من: روانی ساعت ۶ غروبه شام کجا بود؟سفید: به نظرم....من: به نظرم تو صحبت نکن، ادای اونو درمیاری ولی ضد اون رفتار میکنی.سیاه: سرتو بکوب به دیوار.من: ولم کن دیوانه.سبز: با هوش مصنوعی حرف بزنیم؟من: سبز درک میکنم داری سعی میکنی اوضاع رو بهتر بکنی ولی خواهشا خفه شو.قرمز : آخه چرا؟ همش تن لشتو انداختی و اینجا نشستی هیچ‌کاری نمیکنی، ۹ روز شده.من: ببند دهنتو واسه من فاز بابا رو نگیر همینجا نصفت میکنما.سیاه: گفتی نصف، میدونستی با نصف قرص‌ برنج هم کار تمومه؟سبز: یهو بلند شیم اراده کنیم درس بخونیم؟قرمز : از تو و طرز رفتارت متنفرم.سفید: ای کاش اونجا بودیم.خرمایی: یادته اون روز از روی نردبون افتادی؟من : بابا خفه‌شید من نمیتونم تحمل کنم بسه.سبز: ی چیز بگم؟من : نهسبز: خیلی کوتاه.من: خب بگوسبز: بریم همین‌رو بنویسیم؟من : آفرین، چه عجب بلاخره ی فکر خوب.</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 00:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>People Are Strange</title>
                <link>https://virgool.io/@benymin_mhr/people-are-strange-gqctuv3l7yr0</link>
                <description>موزیک people are strange اثر The Doors قطعه ای در سبک سایکدلیک راک با عناصر بلوز راک هستش که در سال ۱۹۶۷ به عنوان هفتمین قطعه آلبوم Strange Days منتشر شد.متن و ترجمه این آهنگ رو براتون میزارم چرا که شعر این ترانه به شدت تامل‌برانگیزه و گاهی احساس همذات‌پنداری در انسان رو بیدار میکنه.People are strange when you&#039;re a strangerآدم‌ها وقتی غریب هستی، عجیب می‌شوندFaces look ugly when you&#039;re aloneچهره‌ها وقتی تنهایی، زشت به نظر می‌رسندWomen seem wicked when you&#039;re unwantedزن‌ها وقتی ناخواسته‌ای، بدجنس به نظر می‌رسندStreets are uneven when you&#039;re downخیابان‌ها وقتی افسرده‌ای، ناهموارندWhen you&#039;re strangeوقتی غریب هستیFaces come out of the rainچهره‌ها از باران بیرون می‌آیندWhen you&#039;re strangeوقتی غریب هستیNo one remembers your nameهیچکس نامت را به یاد نمی‌آوردWhen you&#039;re strangeوقتی غریب هستیWhen you&#039;re strangeوقتی غریب هستیWhen you&#039;re strangeوقتی غریب هستیPeople are strange when you&#039;re a strangerآدم‌ها وقتی غریب هستی، عجیب می‌شوندFaces look ugly when you&#039;re aloneچهره‌ها وقتی تنهایی، زشت به نظر می‌رسندWomen seem wicked when you&#039;re unwantedزن‌ها وقتی ناخواسته‌ای، بدجنس به نظر می‌رسندStreets are uneven when you&#039;re downخیابان‌ها وقتی افسرده‌ای، ناهموارندWhen you&#039;re strangeوقتی غریب هستیFaces come out of the rainچهره‌ها از باران بیرون می‌آیندWhen you&#039;re strangeوقتی غریب هستیNo one remembers your nameهیچکس نامت را به یاد نمی‌آوردWhen you&#039;re strangeوقتی غریب هستیWhen you&#039;re strangeوقتی غریب هستیWhen you&#039;re strangeوقتی غریب هستی</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 16:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیجی چندروزه</title>
                <link>https://virgool.io/@benymin_mhr/%DA%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-nqucifgslp0d</link>
                <description>چهار روزه میگذره، چهار روزه به بی عملی مطلق رسیدم.این متن رو در شرایط روانی پایداری نمینویسم پس امیدوارم ایرادی نداشته باشه، بیشتر درد و دل هستش. با اینکه دوست ندارم خیلی احوالات شخصیم رو به اشتراک بزارم.چند هفته ای بود تمرکزم نزدیک صفر بود، به هیچکدوم از کارام درست نمی‌رسیدم سه‌شنبه شب افکار بدی ذهن منو فرا گرفت، چند روز بود که نمیتونستم کاری انجام بدم و سه‌شنبه شب افکار خود‌آسیب‌رسان شروع شد. فردا شنبه است و توی این چند روز نتونستم کاری انجام بدم.با یک فرد امن و آگاه مشورت کردم و علائم رو گفتم:پرش فکری وحشتناکسردرد و گیجیافکار خود‌آسیب‌رساناضطراب بی دلیلاحساس داغی در عضلات و قفسه سینهزود‌رنجی و خشم زیاداون فرد عزیز گفت که مغزت overload کرده. اطلاعاتی درمورد این موضوع نداشتم، پس یکم تحقیق کرد، بله ظاهرا اسمش همینه.من قبلا یک دوره افسردگی رو گذروندم، اونجوری که یادم میاد دقیقا همینطوری شروع شد. اما اون فرد عزیز اطمینان داد قرار نیست لزوما اونطور پیش بره. به هر‌حال الان اوضاعم اینجوریه. ۴ روز لعنتیه که اینجوریم.تلاش کردم یکم حالمو بهتر کنم،بریم فیلم ببینیم، پسر فیلم خوب همیشه حال آدمو جا میاره:توی چهار روز کلا یک فیلم دیدم، که البته شاهکاری بود ولی ذهنم متمرکز نمیشد.خب بریم چندتا آلبوم گوش کنیم، هوی متال خونتو به جوش میاره: نمیفهمیدم چی دارم گوش میدم، آهنگ الکی داشت پخش میشد.خب بریم کتاب بخونیم این دیگه واقعا خوبه: یک ساعت میگذشت و من فقط یک خط خونده بودم.خب بریم توی شهر بچرخیم : فقط تنهاییم بیشتر شد، میدیدم آدما باهم اومدن بیرون و من، تنها روی صندلی پارک نشستم و مثل آدم های وحشت زده اطراف رو نگاه میکنم.نشد، حالم بهتر نمیشد. توی چند ماه اخیر چندین رابطه مهم و امن زندگیم رو از دست داده بودم و بالای ۵ ماه بود تنهایی وحشتناکی روی زندگی من افتاده بود و من فقط از این روح و جسم خسته و تنها کار میکشیدم، درست مثل یک ماشین. آخرین باری که تفریح رفتم فکر میکنم ۴ ماه پیش بود و آخرین باری که بهم خوش گذشته باشه رو اصلا یادم نمیاد.مشکلات خانوادگی و روانی متعدد روی روانم بود ولی من بدون توقف از این مغز کار میکشیدم. خب چند روز پیش بدنم بهم گفت : گور پدرت من دیگه به این مسخره‌بازی ادامه نمیدم.این چند روز دقیقا مثل دوران افسردگیم فهمیدم خانوادم تحمل بنیامین ناراحت رو ندارن، تحمل بنیامین خسته رو ندارن، تحمل بنیامین مضطرب رو ندارن. به جای کمک ازش فرار میکنن. البته چیز تازه‌ای نیست دیگه بهش عادت کردم.امروز گفتم: خب دیگه بنیامین بسه، بیا یبرنامه سبک بچینیم و آروم آروم شروع کنیم و پیش بریم. ی برنامه سبک چیدم سعی کردم برای خودم استراحت هم توی روتین روزانه ام گذاشتم تا دوباره از پا درنیام. خب برنامه رو چیدم، ولی ناگهان اضطراب شدید بدنم رو پوشوند، قلبم شروع به تند زدن کرد، پاهام شروع به حرکت کردن. نه توانشو نداشتم، میترسیدم. نمیدونم باید چیکار کنم، نمیدونم منتظر چی هستم اون فرد آگاه بهم گفت: سعی کن از تنهایی دربیای.اما نمیتونم کسی دیگه توی زندگی نکبت‌باری نیست که بتونم چند دقیقه ای باهاش صحبت کنم. خب ظاهرا تنهای تنهام، باید سعی کنم تنهایی حالمو بهتر کنم. اما غول تنهایی خیلی قوی تر و نحس تر از این حرفاست.خلاصه من فقط میشینم روی صندلی و لالایی گوش میدم، این لالایی که براتون میزارم، تنها چیزیه که چند روزه تونستم تحملش کنم و بالای صد بار تا حالا گوش دادم.ببخشید سرتون رو درد آوردم، هیچوقت حس خوبی به انتشار مطالب شخصی نداشتم اما همونطور که گفتم امان از غول تنهایی. خب شما جای من بودید چیکار میکردید؟</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@benymin_mhr/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-bvo8sjlv6t4e</link>
                <description>کلید در رو انداختم و اومدم داخل. اول ندیدمش، فکر کردم شاید رفته، راستشو بگم اصلا به یادش نبودم. یک چیزی خوردم و آروم روی مبل نشستم، هنوز توی فکر بودم. چه لحظه شیرینی، چه حس خوبی. انقدر توی فکر بودم که متوجه نشدم دوباره برگشته. بدون توجه بهش رفتم خوابیدم.شاید یک ساعت بعد از خواب بیدارم کرد و شروع کرد حرف زدن ، توی خواب و بیداری داشتم باهاش بحث میکردم، انقدر گیج خواب بودم که یادم نمیاد چی گفت و من چی گفتم، ولی بحث خوشایندی نبود. یکم غلت زدم و از تختم بلند شدم، صورتمو شستم، تو آینه به خودم نگاه کردم. هنوز تو شوکِ امروز بودم چقدر شیرین بود. همین که اومدم توی پذیرایی مثل جن وسط پذیرایی ایستاده بود. قیافش مثل همیشه بود، تاریک و عصبانی، با موهای در هم ریخته و چشم های گود‌رفته جوری که اصلا معلوم نبود، دو تا سیاه‌چاله. همچنان داشت از پوستش ماده سیاه بیرون میریخت و توی هوا پخش میشد. از ترس نگاهی بهش انداختم و گفتم : سلامگفت: کجا بودی؟ گفتم : تو نمیدونی؟ سه‌شنبه‌ها کجا میرم؟گفت: که اینطور، از قیافت معلومه که بهت خوش گذشته. هه آقا تازه برگشته و یک ساعت هم خوابیده.گفتم: چیه حسودیت میشه عوضی؟ گفت: عاووو پس الان پشتت گرمه نه؟ من عوضی  هستم ها؟ گفتم: اصلا حوصله بحث ندارم، خواهش میکنم ولم کن.گفت: اوه عذرخواهی میکنم جناب پرزیدنت، مزاحم اوقات شریف‌تون شدم. گفتم: مسخره‌بازی رو تمومش کن.گفت: من دارم‌ مسخره‌بازی درمیارم یا تو؟ بدبخت اگه من نباشم تو چی هستی ؟ کی تموم این سالها با تو بوده؟ تو بدون من هویتی نداری، تو خالی از معنایی، من همه چیز تو هستم، من همه چیزم، میفهمی؟ این هفته‌ای یکساعت نیست که هویت تورو تعریف میکنه، چون در مقابل من هیچ چیزی نیست.گفتم: انقدر سختته؟ انقدر برات عذابه؟ که هفته ای یکساعت تو درون من نیستی؟ گفت: نه نه نه اشتباهت همینجاست احمق کوچولو، من درون تو نیستم من همه ی تو هستم. تو بدون من هیچی نیستی تو یک خلا بزرگی فهمیدی؟ حالا خودت رو بپذیر. سریعتر.دیدم که زبون دراز و وحشتناک و سیاهش دوباره بیرون اومده، خوشش اومده بود، اون برنده بحث بود. آخه حق با اون بود، شاید هفته‌ای یک ساعت برای اون نباشم ولی در کل چیزی جز اون نیستم. فریاد کشید: عجله کن.گفتم: من از اینکار متنفرم.گفت: منم از تو متنفرم. ناز نکن، بدو.ناگزیر شروع کردم: باشه باشه تو هویت من هستی.اون که حالا زبونش تا صورتم اومده بود با عجله گفت: با جزئیات بیشتر از خودت بگو.گفتم: باشه، من بی ارزش هستم، من ضعیف هستم، من با ترس خوابیدن هستم، من با خودم بلند بلند حرف زدن هستم، من سر روی میز کوبیدن هستم، من مشت به دیوار کوبیدن هستم، من فرار کردن از آدم ها هستم، من یواشکی حرف زدن هستم، من با ترس از خواب بیدار شدن هستم. دیدم داره خوشش میاد خواستم حالش رو بگیرم، گفتم: من دوست داشتن اون هستم. عصبانی شد و شروع کرد فریاد زدن: خفه‌شو ، خفه‌شو تو دوست داشتن اون نیستی، تو ی آشغالی، فهمیدی؟ اینکه اون رو از اول دیدی یک اتفاق بوده، میفهمی؟ یک اتفاق مسخره، تو هیچوقت لایق دوست داشتن اون نبودی، اگر هم تو رو میبینه از روی اجباره، میفهمی؟ حالا ادامه بده.من تمامِ خودم رو گفتم، از تنها بودن تا بی‌انگیزه بودن. وقتی تموم شد، دست روی شونه هام گذاشت و دهن گشادش رو نزدیکم آورد و آروم توی گوشم زمزمه کرد: به زندگی خودت خوش اومدی، اونی که امروز دیدی در حد یک رویا بود، واقعیت من و این زندگی لعنتی توئه، من تمام این مزخرفاتی هستم که تو گفتی و پذیرفتی. گفتم: از کجا میدونی پذیرفتم؟ گفت: میتونی انکارش کنی ولی تو همینی. عصبانی شدم و شروع کردم به فریاد زدن: من، تو نیستم ، من پوچ و بی ارزش نیستم، من محبتی هستم که نسبت به اون دارم، من‌ سلام‌کردن به اون هستم، من به اون فکر کردن هستم، من هر شب برای اون نامه نوشتن هستم، من...وقتی اینارو میگفتم، به طرز زشتی بلند بلند میخندید و تحقیرم میکرد. گلدون سنگین رو برداشتم و بر سرش کوبیدم. افتاد روی زمین و از سرش مایع بنفشِ زشتی شروع به ریختن کرد. کم کم دیدم که وسایل خونه دارن پودر میشن و از بین میرن، جوری که انگار از اول نبودم، خونه شروع کرد پودر شدن، همه چیز داشت از بین میرفت، نگاهی به دست هام انداختم ، اونا هم داشتن پودر میشدن، تمام بدنم درحال پودر شدن بود، حق با اون بود، من هویتی جز بدبختی‌هام ندارم....</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:30:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>I&#039;m Back Door Man</title>
                <link>https://virgool.io/@benymin_mhr/im-back-door-man-imaikb43tivn</link>
                <description>آهنگ Back Door Man ( مرد در پشتی) هفتمین اهنگ از آلبوم The Doors از گروه The Doors هستش که در سال ۱۹۶۷ منتشر شد.پوستر آلبوم The Doorsتوی این نوشته نمیخوام یک‌سری تاریخچه یا یک‌سری حرفاهایی بزنم‌ که با یک سرچ گوگل پیدا میشه، امروز میخوام چیزی که با این آهنگ تجربه کردم، حسی که ازش گرفتم باهاتون به اشتراک بزارم.اول بریم سراغ خودِ واژه ( Back Door Man) این واژه یک کنایه در جنوب ایالات متحده هستش که به معنای مردیه که از در پشتی خونه وارد میشه، کسی که مرد اصلی خونه نیست، یواشکی وارد میشه و با زن خونه رابطه برقرار میکنه.در فرهنگ بلوز این آهنگ بار ها و بارها توسط افراد مختلف بازخوانی شده و اهنگ معروفی در آمریکا هستش.اما چرا امروز میخوام درمورد این نسخه از اهنگ حرف بزنم؟ گروه The Doors گروه خاصی در تارخ راک هستش و مهمترین دلیل این خاص بودن، حضور جیم موریسون بزرگ به عنوان Frontman، نویسنده و یک جورایی مغز متفکر گروه بود.جیم موریسونجیم موریسون (در کنار باقی گروه های راک)، در فرهنگ آمریکا تاثیر بسزایی داشته. فرهنگ دهه ۶۰ و ۷۰ در آمریکا، خیلی مذهبی،خشک و سختگیر بود. که نتیجه اون جنبش هیپی ها بود. جیم موریسون هم سوار بر موج این تحولات فرهنگی نقش خودشو ایفا کرد. شخصیت آوانگارد‌ی داشت و کار هایی می‌کرد که برای فرهنگ اونموقع آمریکا عجیب بود مثل : لباس های عجیب از جمله یک کمربند سرخ‌پوستی برای احترام به بومیان آمریکا، فحاشی به پلیس و..او چندبار به خاطر خوردن مشروب در ملاءعام و انجام رفتار های تحریک کننده بازداشت شد.شاید این به نظر بی بند و باری بیاد اما جیم موریسون آگاهانه این تابو هارو می‌شکست. جیم موریسون به شدت تحت تاثیر نیچه بود و از سبک زندگی اون میشه متوجه این علاقه رو برداشت شد. اون سعی می‌گرد با این رفتارها علیه نظام پدرانه و خشک فرهنگ آمریکایی شورش بکنه.آهنگ Back Door Man دقیقا نشون‌دهنده سبک خاص موریسون هستش. میشه این اهنگ رو از اولین اهنگ های سبک سایکدلیک‌ راک به شمار آورد. جیم موریسون متن اصلی اصلا تغییر نداده اما لحن و نوع وکال موریسون انگار چیزی ورای یک اعلامیه جنسی رو به ما نشون میده. پر از انرژی خامه، انگار میخواد بگه من کسی هستم که از در پشتی میام و اون چیز هایی که برای شما ارزشمند و پاک هستش رو کثیف و گناه‌آلود میکنم، من کانون خانواده ای که شما ساختید رو از بین میبرم.فرهنگ خانوادگی اون دوره آمریکا به شدت پدرسالارانه بود و جیم موریسون دقیقا با این موضوع مشکل داشت و بارها داخل آهنگاش به این قضیه توهین کرده بود. مخصوصا در آهنگ The End از همین آلبوم که اوج این قضیه بود. از این آهنگ هم میشه چنین برداشتی کرد و شخصیت شورشی چیم موریسون رو بیشتر شناخت.ولی من هر موقع این آهنگ رو میشنوم، احساس شور خاصی میکنم. احساس قدرت عجیبی بهم دست میده، انگار من میتونم علیه تمام چیزهایی که دلم نمیخواد شورش کنم انگار میتونم تمام هنجار های مزخرف رو بشکونم واقعا که این آهنگ از تکرار نشدنی های تاریخ بلوز راک و سایکدلیک راک هستش.اما متاسفانه جیم موریسون با استعداد و پر از شور در سال های آخر زندگیش دچار مشکلات بدی شد و برای همیشه و از لس آنجلس رفت و در پاریس در سن ۲۷ سالگی به طرز مشکوکی فوت کرد.جیم موریسون در گذر زمانبا غروب اون اما میراثش پا برجا موند و جیم موریسون یک نماد شد. نماد نسل خسته و عصبانی دهه ۶۰ آمریکا، نماد شورش، نماد جنبش و نماد ضد فرهنگ.او یک بار در یک مصاحبه خودشو اینجوری توصیف کرده بود:«خودم را به‌عنوان یک ستاره دنباله‌دار عظیم و آتشین می‌بینم... همه می‌ایستند و با حیرت به من نگاه می‌کنند و بعد... من ناپدید می‌شوم و آن‌ها هرگز دیگر چیزی مثل من را نخواهند دید.»</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 23:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشم شب، بعد از مشق شب</title>
                <link>https://virgool.io/@benymin_mhr/%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%A8-myx22uqqsyph</link>
                <description>بچه ها، اون موجودات کوچیکِ بی گناه دوست داشتنی و گاهی رو مخ.قسمتی از مستند مشق شبامشب بعد مدت ها دوباره مستند &quot;مشق شب&quot; اثر استاد عباس کیارستمی رو دوباره نگاه کردم. چقدر دردناک، چقدر دردناک.هیچوقت نتونستم زجر کشیدن بچه هارو تحمل کنم، همیشه منو دیوانه میکنه. نه فقط کتک زدن یا چمیدونم فحش و تحقیر، مثلا وقتی میبینم ی بچه ۱۰ ساله تمام ذوق و خلاقیت اش توی اکسپلور داره حروم میشه هم نمیتونم تحمل کنم. مشق شب هم از اون مستند ها بود که این حس خشم و غم رو در من بیدار کرد. دقیق یادم نمیاد دیگه چه فیلم ها و رمان هایی این حس رو در من برانگیخته کرد اما فکر میکنم فیلم &quot; خانه دوست کجاست&quot; بازم از استاد کیارستمی یا فیلم &quot;Fences&quot; به کارگردانی دنزل واشینگتن یا سریال &quot; افعی تهران&quot; یا کتاب های قرن نوزدهمی مثل &quot;بینوایان&quot; اثر ویکتور هوگو  یا &quot; الیور تویست&quot; و..... و شاید حتی زندگی خودم.وقتی اینجور فیلم ها رو میبینم و اینجور کتاب هارو میخونم، دوست دارم فریاد بزنم : یعنی هیچکدوم از شما عوضی های قرون وسطایی نمیدونه باید چجوری با یک بچه رفتار کرد؟چرا خب این توله سگ رو آوردید توی این دنیا که باهاش اینجوری رفتار کنید؟ چرا هیچ کدومتون یک ذره محبت حساب شده و درست توی رفتارتون نیست؟ چرا نمیفهمید؟ میدونید این خشم من رو از اونایی که بدون ذره ای مطالعه بچه بدنیا میارن بیدار میکنه. کسایی که صرفا براساس تجربه کردن یا افکار مزخرف خودشون یک بچه رو وارد این دنیا میکنن. کسایی که وقتی با یک روانشناس کودک مواجهه میشن جملات احمقانه ای مثل : اینا هیچی نمیفهمن، یا مگه پدر و مادر ما دوره ای دیده بودن؟ ، یا اینا فقط به فکر پر کردن جیب خودشونن و... رو تکرار میکنن.یکبار به امسال یکی از این آدم‌ها برخوردم و ازش پرسیدم:  چرا بچه دار شدی؟ اصلا فلسفه بچه آوردن چیه؟ بهم گفت : اینکه بچه بدرد پدر و مادرش بخوره. صد حیف که اینجا ویرگوله و من باید عفت کلام رو حفظ کنم وگرنه واکنشی که باید به این جمله نشون میدادم رو بی سانسور براتون توضیح میدادم. جالبه اینجور پدر و مادر ها معمولا خودشون قربانی رفتار پدر و مادر های خودشونن ولی مشکل اینجاست فکر میکنن قرار نیست شبیه پدر و مادرشون بشن، مشکل اینجاست به جای اینکه کتاب های روانشناسی رشد، خودیاری و تربیت فرزند بخونن فکر میکنن انسان های بی ایرادی هستن با بهترین متد تربیتی.آه که خشم من امشب خیلی زیاده. من امشب صدای اون بچه هاییم که زیر این چرخه مزخرف له شدن و یک روز بچه های خودشون رو له میکنن، من صدای نفرت از بچه هایی هستم که خودشون بچه‌دار میشن، من صدای نفرت از سیستمی هستم که یک قران برای آموزش این مسائل به پدر و مادر ها هزینه نمیکنه. صدای منو بشنوید عوضی هایِ نئاندرتال: من و تموم این بچه ها که خودتونم یک روزی جزوشون بودید، ازتون متنفریم. حداقل امشب، میخواییم فقط ازتون متنفر باشیم.اما واقعا بین این همه نفرت و فحش، نیازه تشکر و دست بوسی کنم از پدر و مادر هایی که آگاهانه بچه آوردن، از پدر مادر هایی که نیاز بچه اشون رو فهمیدن، مخصوصا از پدر و مادر هایی که عشقی که از پدر و مادر خودشون دریافت نکرده بودند رو به فرزندشون دادن، ممنون از درمانگر ها و آموزگاران علوم تربیتی که صادقانه مشغول آگاه‌سازی هستن. جامعه آینده مدیون شماست..</description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 02:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ما</title>
                <link>https://virgool.io/@benymin_mhr/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-j6rb2vfonmes</link>
                <description>من ی بچه ام. ی بچه ای که چشم هامو وا کردم توی این سالن بزرگ بودم. جلوی من ی سبد اسباب بازی بود. بعضی از اسباب بازی ها سالم بودن و بعضی شکسته، بعضی قشنگ و بعضی زشت و ترسناک. توی این سالن بزرگ یک عالمه بچه دیگه هم بود. بعضی از بچه ها اسباب بازی های بیشتری داشتن که بعضی از بچه ها اسباب بازی های کمتری، ولی یک چیزی بین همه مون مشترک بود، اونم اینکه هیچکدوممون بلد نبودیم چجوری با اسباب بازی ها بازی کنیم.بعضی بچه ها زدن زیر گریه. بعضی بچه ها سعی میکردن از سالن فرار کنن ولی انگار راه فراری نبود. هرچقدر که می‌گشتند چیزی پیدا نمیکردن. ما مونده بودیم و کلی اسباب بازی که بلد نبودیم چجوری باهاشون بازی کنیم، حوصلمون سر رفته بود و همه عصبانی بودن. من حیرت زده به اسباب بازی هام نگاه میکردم به نظر جالب میومدن ولی آخه چه فایده؟ کم کم‌ یسری از بچه ها شروع کردن به تشکر از اسباب بازی‌ها، اسباب بازی هارو ی جای بلند گذاشته بودن دائم جلوشون خم و راست میشدن. حتی جالب اینه بعضی ها سر اینکه اسباب بازی کدومشون قشنگتره باهم بحث میکردن و حتی دعوا های شدید هم میکردن. من سعی میکردم از اون دیوانه ها فاصله بگیرم چون آخه به نظرم اون اسباب بازی ها ارزش دعوا گرفتن نداشتن. آخه من راه میرم، حرف میزنم و فکر میکنم، ولی این اسباب بازی ها ساکت و بی جون هستن. ی مدت بعد یکی از بچه ها با چند نفر دیگه اومد جلوی من ایستاد، سلام کرد و شروع کرد خیلی قشنگ و رسمی صحبت کردن و یک کاغذ گذاشت جلوی من که توش یکسری نوشته بود. به من گفت : من صاحب اینجا رو میشناسم، اون با من دوسته این نوشته هارو اون به من داده و گفته که باید با اسباب بازی ها اینجوری بازی بکنید. گفتم : تو مگه صاحب اینجا رو دیدی؟گفت : نه ولی با من حرف زده. گفتم : کس دیگه ای هم جز تو باهاش حرف زده؟ گفت : نه ولی مطمئن باش من باهاش حرف زدم.قانع نشدم ولی به کاغذ نگاه کردم یسری مطلب با مداد شمعی روش نوشته بود. حرفایی عجیبی توش زده بود. مثلا اینکه باید با این اسباب بازی ها جوری بازی کنیم که از من ی جورایی قدردانی کنیم. اصلا انگار دلیل اینجا بودن ما این بوده. برام عجیب شد، آخه یعنی چی؟ منکه اصلا نخواستم بیام اینجا من این اسباب بازی هارو انتخاب نکردم، کسی درمورد این سالن از من حتی نظر هم نخواسته، آخه این چه وضعشه؟ برگه رو به اون بچه دادم و گفتم: بدرد من نمیخوره، منطقی به نظر نمیاد. گفت : ولی باید قبولش کنی واقعیته. گفتم : باشه واقعیته ولی من نمیخوامش تو همین کار رو بکن. گفت : ولی تو هم باید این کار رو بکنی، مجبوری. گفتم : یعنی چی کی منو مجبور کرده؟ گفت : صاحب اینجا.گفتم : من ندیدمش برام هم مهم نیست چی میگه؟ چون اینجوری که تو میگی ظاهرا خیلی از خود راضیه.باز داشت حرف میزد که از پیشش فرار کردم و رفتم گوشه دیگه سالن. دیدم یسری از بچه ها کار های عجیبی میکنن، رنگ قرمز رو برداشتن و دارن اسباب بازی هاشونو قرمز میکنن، پرسیدم: برای چی اینکارو میکنید؟گفتند: میخواییم اسباب بازی هامونو روی هم بزاریم همه باهم ازشون استفاده کنیم.گفتم: خب صاحبش کیه؟ گفتند: صاحب نداره مال هممونه گفتم: عه خب اینجوری پیچیده تر شد که.بیخیالشون شدم گفتم بزار اینا هم هرکاری میتونن بکنن، البته منکه چشمم آب نمیخوره.بعضی دیگه، تلاش میکردن این اسباب بازی هارو بیشتر بشناسن. میشه گفت تا حدی کمک کننده بود ولی بیشتر گیجمون کرد. اخه این همه اسباب بازی ها مختلف و عجیب و غریب برای چی آخه؟ نمی‌فهمیدیم، هرچی بیشتر راجبشون تحقیق میکردیم بیشتر می‌فهمیدیم که نمیفهمیم.‌خلاصه هر کی توی این سالن درگیر بود. سعی میکرد ی جوری خودش رو با اسباب بازی هاش مشغول بکنه. البته یسری ها که اصلا دیگه توجه نمیکردن، دوست داشتن بمیرن. همه ی این گروه ها دوست داشتن به بقیه یاد بدن که چجوری باید با اسباب بازیشون بازی بکنن. حرکت خوبی بود تا اینکه بعضی ها سعی کردند به زور به بقیه یاد بدن که چجوری باید با اسباب بازی هاشون بازی بکنن. خلاصه سر همین دعوا های بدی شکل گرفت و بچه ها خیلی بد همو زدن. حتی بعضی هاشون مردن ولی انگار برای کسی جز خودمون مهم نبود.برای من عجیب بود آخه این همه دعوا و درگیری سر چندتا اسباب بازی؟ خیلی عجیبه واقعا. شاید به خاطر این بود که این اسباب بازی ها تنها چیزی بود که داشتیم.بعد این دعوا ها دیگه بچه ها مثل سابق نشدن، ناراحتن،بیشتر از همیشه ناامید شدن. دیگه به حرف کسایی که میخواستن روشی ارائه بدن، گوش نمیکردن. انگار پوچِ پوچ شده بودن.حالا اینجاییم و هنوزم نمیدونیم باید چجوری با اسباب بازی هامون بازی کنیم. شاید باید هرکدوممون خودمون ی روش بازی خلق کنیم. نمیدونم ولی داریم تلاشمونو میکنیم. انگار داستان تاریخ مارو این تقلا ها میسازه. </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 17:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تازه‌وارد سردرگم</title>
                <link>https://virgool.io/@benymin_mhr/%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85-afft96gsaw0a</link>
                <description>سلام و درود تازه وارد ویرگول شدم. فضای ویرگول خیلی منو جذب خودش کرده. میتونم بگم اینجا انگار همه خود واقعی شون هستن. مثل توییتر تحت تاثیر جو خاصی نیست. مردم مینویسن حرفها، خاطره‌ها، تجربه‌ها، نقدها، شعرها و...اما من اینجا چیکار میکنم؟ شاید اینجام چون پر از حرفم. حرف هایی که کسی جز خودم نمی‌شنوندشون. اما اینکه چرا چیزی نمینویسم، برای خودمم سواله.‌نمیدونم چی بنویسم، گاهی توی ذهنم کلنجار میرم:روزمره بنویسم؟ نه، زندگی من چیز جالبی نداره که مردم ازش لذت ببرن.درمورد علایقم بنویسم؟ نه، کمال‌گرایی میزنه پس گردنم و میگه: نادان تر از این حرفایی که درمورد این علوم حرفی بزنی.داستان بنویسم؟ نه، بازم کمال‌گرایی میزنه پس گردنم که داستانت اونجوری که باید قشنگ نیست.نفهمیدم چی بنویسم، پر از کلمه ام ولی زبانم نمیچرخه، قلمم خشک خشکه.پس اومدم بگم من نمیدانمنه تنها نمیدونم چی بنویسم، بلکه اصلا چیزی نمیدونم. گاهی حس میکنم ی دیوار خالیم که طرح ها روش نقش نمی‌بندند یا ی بوم نقاشی که رنگ نمی‌پذیره. نمیدونم بعدا چه احساسی دارم ولی الان احساسم همینه. شاید ی روزی این انگشت‌ها شروع کرد تایپ کردن و چیزی نوشت، چیزی که کامل نیست. </description>
                <category>بنیامین</category>
                <author>بنیامین</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 22:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>