<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بیآند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@beyond</link>
        <description>برنامه نویس؛ علاقمند به نوشتن؛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 20:10:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/976/avatar/S2p85z.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بیآند</title>
            <link>https://virgool.io/@beyond</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دل رو</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D9%88-d6qjdhtujkde</link>
                <description>دو سه هفته اخیر چنان غرق در امور فنی بودم که به ندرت میرسیدم که به چیز دیگری بپردازم، پرسید، گفتم با دلهره که به ش. پشت نکردم. هنوز بخشی در یادم بود... در چند سایت سرچ زدم، به این نام پیدا نکردم. هفته ای گذشت، دیشب آن بخش را هم فراموش کرده بودم که به سختی به یادم آمد، آشفته خوابی بود یا ... در این هیاهو بهتر دیدم که ثبت کنم.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jan 2026 08:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی انتها</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-c1yi5mmhtjh2</link>
                <description>کاش شادی و آرامش بی انتها بود،خبرها رو کم دنبال میکنم ولی تحمل این همه درد و آشفتگی در دنیا قابل تصور نیست.و سختر اینکه نه کاری میشه کرد نه تاثیری داشت برای نزدیکان یا دوستان، خانواده، و یا حتا برای خودم...دختر کبریت فروشhttps://www.aparat.com/v/j2869bs</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 22:37:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار درست</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-mfcbkbi7yzop</link>
                <description>خوب یادم نیست از آخرین یاداشت چی بهم گذشت، اما این روزها، بهتر احساس میکنم، بیشتر فکر میکنم و خوبتر با خودم کنار میام.از ضعف و ناتوانی و نداشتنها، دیگه حس سرخوردگی ندارم. مسیر طولانی در پیش دارم ولی این نتیجه همین اندک قدمهایی بوده که برداشتم، یادگرفتم و تجربه کردم و باور کردم که شدنیست.توی صف بین بقیه ایستادم و نگاهم به صف کلاس سال بالایی کناریم بود، دوست دارم مثل اینها سال سومی باشم. قلبم پر از حسرت عقب ماندن و احساس در زنجیر بودن، چه کار و درس بیهوده ای، اینها خوشبختن! کاش بگذره! همیشه همینطور بودم، به نظم از سمت راسترین صف داخل کلاس شدیم. سالها رفت، شاید دیر هم باشه برای چشیدن و دیدن این شیرینی و رضایت، ولی خوشحالم آخر قدمی به پیش رفتم و یادگرفتم و تجربه کردم و اون اینه که میتونم کار درست رو به موقع به انجام برسونم.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 02:33:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره تجربه کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-bjpe0tucoskg</link>
                <description>تقدیر رقم خورد و تردید سال گذشته تمام، چند ماهی هست که با شرکت جدیدی شروع کردم. تصمیم سخت و پر تلاطمی بود، عالی نیست ولی شکر خدا بهتر از اونی شد که انتظار داشتم.چالشهای تازه ای روبرو شدم، یاد گرفتم احساسم رو بیشتر کنترل کنم، و با دقت از  اندک اعتبارم خرج کنم. ایده ای رو میخواستم تجربه کنم که در اوج اشتیاقم متوقفش کردم، دوست دارم اینبار با محاسبه بیشتری شروع کنم.از دورکاری خسته شدم، بیشتر شرکت حاضر میشم.از حاشیه دوری میکنم، و دوست دارم یاد بگیرم، چطور وقتی باب حاشیه و بدگویی توی صحبتها باز میشه، بدون اینکه به کسی بر بخوره، از اون حرفا فاصله بگیرم.خسته ام! دوست دارم تنی به آب بزنم و روی آب شناور شم و اون لحظات رو دوباره تجربه کنم، ذهنم آسوده، نفسم آرام و نگاهم در ابرها، بادی بر سطح اب و نوازش امواج در پیش. آه که مشتاق و خسته ام.چند نفری رو رد کردم، در انتخاب همکار، اخلاق و سن و پتانسیل رو دیگه بیشتر اهمیت میدم.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Thu, 27 May 2021 20:35:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت دیوار چوبی</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-xjunjrp39xoe</link>
                <description>۴ ماه از مصاحبه فنی ام میگذره و ۴ روز از مصاحبه منابع انسانی.همون موقع هم تصمیمی قطعی برای جابجایی نداشتم ولی همیشه علاقمند بودم که خودم رو در موقعیتهای دشوار و فرصتهای جدید قرار بدم. مخصوصا که از منش ش. ق.م. اون شرکت هم خوشم اومده بود! نه اینکه دلم بخواد اون کار رو تکرار کنه، نه! فقط نشونه ای بود که آدم فنی، پیشش ارزش و اعتبار داره. شاید هم ‌اشتباه‌ میکنم و کدهای اون طور دیگه ای باشه.یادم میاد مصاحبه فنی خوب بود، شاید زیادی هم خوب. همون زمان شرکت ب.م. دیگه ای که اوکی بود رو رد کردم، آه! آره، انرژی خاک خوری یه پروژه دیگه رو ندارم، ولو پول بهتری هم میدادن.الان دوباره لازمه تصمیم بگیرم. پول، موقعیت شغلی، تجربه جدید، آزادی عمل، دوست و همکار، ریسک یا محافظه کاری و غیره، کدوم با ارزشتره! و چطور میتونم تصمیم بگیرم.سنگینی خاصی رو در وجودم حس میکنم و بی رمقی رو در ارادم، نه انگیزه ای و نه تلاطمی. چطور میتونم تصمیم بگیرم، وقتی نه کششی به رفتن دارم و نه دلیلی برای نرفتن. آه که نمیدانم پشت دیوار چوبی میزم را دلیلی بدانم برای ماندن یا بهانه ای برای رفتن. توان اندیشیدن را هم چنان از خودم دور میبینم که دوست دارم، فالی و تفالی یا قمرئ و پرنده ی به جای من نیک و بد میکرد و دشواری اینکار روبدوش میکشید.امروز نمایشنامه ی ل.ب.آ.گ. رو بعد ۴ ماه! تموم کردم. متن اون رو دوست دارم و خشم و عقده و کلمات کاراکتر محوری نمایش رو. تنها نمایشنامه ای هست که هیچکدوم از شخصیتهای اون رو دوست ندارم، و البته با شخصیت ج. حس همزادپنداری دارم. تصمیمی از سر ترس و تصمیم دیگری از سر جنون. و هر کلمه و حرفی که بود، تهی بود از خیرخواهی و محبت! </description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 13:09:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدتی گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-d5pgiwxx6z3v</link>
                <description>مدتی گذشته و دوباره حس و حال نوشتن اومده سراغم، دیشب تقریبا تا صبح بیدار بودم.سریال فرندز رو دو سال پیش شروع کردم و الان به فصل ۹ رسیدم، گمونم این ماه این فصل هم اتمام پیدا کنه.مدتی هست که مسئولیت تیمی رو به عهده گرفته ام ولی حس میکنم چندان میل و رغبتی به اینکار ندارم، گاهی ناچار میشم تند رفتار کنم که کارها خوب پیش برن که اگه نرن، حالا مگه قرار هست چی بشه؟ هیچی . درست که به احوال خودم نگاه میکنم ترجیح میدم این شکل کارها رو انجام ندم.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2019 14:28:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی چطور</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-gklb0evbklnf</link>
                <description>روشنایی و آرامش صبح جمعه خبر از روزی خوبی میداد. وسایلم رو با دقت زیادی توی کوله ام گذاشتم و برای اطمینان دوباره چک کردم.چهارشنبه صبح برای رفتن به همایش بانکداری با ا.ع. قرار داشتم که تصادفا همکار سابقمون س.ن رو دیدیم، بین حرفاش گفت شرکت جدیدی که رفته میخواد یه هکاتون برگزار کنه، مشتاق شدیم و یه باره تصمیم این شد که اگه بشه شرکت کنیم. چند هفته ای بود که توی فکرم همچین چیزی رو تصور میکردم. بماند که تجربه ی اینجور برنامه ها رو تا به حالا بعنوان شرکت کننده نداشتم. درسته کمی دیر فکرش افتادم ولی دوست داشتم خودم رو حتما یه محکی بزنم.شماره ام رو داد و گفت جلوی اسمم رو تیک بزنم. سریع و با صدای کم گفت. یه بخشی از حرفاش رو بهمین دلیل متوجه نشدم. محیط مسابقه هم کوورکر خوبی بود دو سه هفته قبل هم اونجا رفته بودم. توی برگه ای چالش هکاتون نوشته شده بود که به ما داد.در میز مستقر شدیم و آرامشی خاصی بود که در ما موج میزد، صورت شرکت کننده های دیگه نشون از جوونی و خامی خاصی میداد. اینطور که از حرفهای س. فهمیدم ما خفنترین و با تجربه ترین تیم شرکت کننده بودیم. چالش کمی ساده میزد و در عین سادگی ابهامی رو توی ذهنمون شکل میداد. بعد صرف صبحونه جلسه اولیه ای برامون برگزار کردن و مدیر عامل شروع به سخنرانی کرد، چهره اش برام آشنا میزد، بله شناختم ح.ر. مدیر عامل قبلی ت. بود. خوش آمدی گفت و ...، که الان خاطرم نیست، قبلا فکر میکردم، فقط حافظه خوبی ندارم ولی الان مطمئنم  علاوه بر آن و بر خلاف نظر دوستانم شنونده خوبی هم نیستم. غرق در افکار خودم بودم که صحبتهاش تموم شد. و سوالاتی پرسیده شد که بیشترین آنها رو ما پرسیدیم.وقتی که پشت سیستمها برگشتیم، به سرعت شروع به ایده پردازی برای چالش کردیم، بعضی ایده های اول رو بخاطر سادگی بسرعت کنار گذاشتیم، تصمیم این شد که چون ایده با اهمیت هست خوب دربارش فکر کنیم، یک ساعت و نیم مونده بود به دوازده که لیستی از هفت ایده داشتیم، مفصلترین اونها رو انتخاب کردیم، هم پیچیدگی داشت هم جذابیت و هوشمندی مطمئن بودیم بقیه نمیرن سراغ همچین چیزی و حتما همچین ایده ای برنده هست.تقسیم کار شد و سرچ درباره موضوعات فنی رو شروع کردیم، که چطور پیاده کنیم. نزدیک یازده بود و این حس بهم دست داد که نه انگار پیاده سازی این موضوع داستان داره، و من قبلا تجربه این تکنولوژی رو ندارم، و چندان زمانی هم باقی نمانده!نیم ساعت به دوازده دیگه مطمئن شدم باید هوشمندی ایده رو کنار گذاشت!سریع مطرح کردم و اون بخش مهم رو حذف کردیم! سخت بود چون لذت داشتن اون رو دلمون میخواست بچشیم ولی نمیشد باید سیستمون حتما کار میکرد تا ارزیابی شه! دیگه خیالمون راحت شد!! یک ربع به دوازده دو تا فرآیند بزرگ داشتیم که روی آن توافق کردیم، من شروع به طراحی دیتا مدل کردم، هنوز پنج ساعتی وقت بود.دیگه مثل قبل منتورها بهمون سر نمیزدن، توی دور قبل کلیت کار رو بهشون توضیح دادم. حس خوبی نبود، توضیح کاری به این سادگی!ا.ع. روی رابط کاربری کار میکرد ولی بنظر میاومد کارش خوب پیش نمیره، همچنان تو انتخاب پروتکل ارتباطی مردد بود، ابتدا قرار بود rest کار کنیم ولی بعد اینکه س.ن. بهمون سر زد، مصمم شد وب سوکت باشه اعتقاد داشت کار رو راحت میکنه، ولی قبلا کدش رو نزده بود سرچ رو سریع کرد.دوازده و نیم بود و من دامین مدل رو تموم کردم، هنوز شک داشتم خیلی نرمال شد، دیتابیسمون nosql بود و نرمال شدنش کمی تو ذوقم زد!ناهار رو آورده بودن یه ربع به یک بود، ا. رو از ادامه کار منصرف کردم تا ناهار رو زودتر بخوریم، وقت چندانی نمانده بود، یه گیری تو کارمون بود، سمت رابط کاربری خوب پیش نرفته  و سمت بک اند تازه دامین مدل در آمده بود! حس اینکه ممکنه زمان کم بیاریم امد سراغمون!شروع کردم لایه های دیگه رو زدن، بسرعت کلاس میساختم و کدش رو میزدم، آه چقدر کند کد میزنم، اصلا خوب پیش نمیرفت.دو بعدظهر بود و لایه سرویس رو شروع کردم! هنوز هیچ عملیاتی آماده نبود!ا. برگشته بود مجدد سمت rest، دلیلش این بود که نمیدونست چطور سمت js رو به سوکت بک اند وصل کنه، چنتا فریمورک رو هم امتحان کرده بود ولی نتونست درش بیاره، restسرویسها اماده نبود شروع کرد ماک کردنشون تا بتونه کال کنه، قرار شد html ساده بزنه جای angular. تاییدش کردم. ما نباید روحیه امون رو از دست میدادیم، چون هنوز زمان خوبی مونده بود.اولین سرویس تموم شد خواستم براش تست بنویسم کلاسش رو ایجاد کردم تا بیام بنویسم ساعت رو نگاه کردم نیم ساعت به سه بود و هنوز کلی سرویس و یه لایه دیگه باقی مانده بود! دستام سنگین شده بود. به  ا. بدون اینکه حرفی بزنم نگاه کردم نامیدی رو توی چشماش میشد دید.سه و نیم بود وضعیت سمت بک اند رو بهش گزارش کردم، و قرار شد فرآیند دوم رو هم کلا حذف کنیم!ساعت چهار سرویسها تموم شد ولی بدون تست! و هنوز یه لایه باقی مونده بود، اولین rest سرویس رو زدم یه مپر هم لازم شد، چقدر زمان داشت سریع میگذشت! نگاهم به کیبورد بود و به ا. میگفتم ادامه بده هنوز وقت هست! منتوری سری به ما زد و مشکل رو که فهمید پیشنهاد داد برای ui صرفا cli کار کنیم! ا. شروع کرد به اینکه از کنسول چطور rest کال کنه!منم سرویس بعدی رو داشتم اماده میکردم. مجدد قرار گذاشتیم حالا که اینطور شده لا اقل سه مرحله فرآیند رو بریم و نصفش رو هم حذف کردیم! چیزی از ایده اولیه امون باقی نمونده بود!یه ربع به پنج شد، منتورها نکاتی رو برای کامیت کردن و ایمیل ادرس ریپوی کد گفتن، وقفه کوتاهی بود.قرار بود پنج مسابقه و نیم ساعت هم اگه دوست داشتیم باز میتونستیم کد بزنیم، من کد رو ادامه دادم.ا. روحیه اش رو کامل از دست داده بود و برای نوشتن کال سرویس ها از کنسول نمیتونست تمرکز کنه، یه سرویس دیگه rest هم اماده تست شد. ولی دو تا مشکل پیش امد، دیتای توی دیتابیس نداشتیم و خطای 401 میخوردیم!من اصرار داشتم لاقل یه کال حتا با پستمن داشته باشیم، ا. خطای 401 تمرکز کرد، من هم دیتا اینتری رو شروع کردم! پنج دقیقه به پنج و نیم اولین سرویس کالمون با پستمن کال شد! لذت بخش بود! من سریع رفتم سراغ کال سرویس دوم آن رو هم دیتا اینتری کردم و اوکی بود! بقیه تیمها کارشون تموم شده بود و مشغول چرخ زدن بودن تا وقت داوری شه، ولی من هنوز مشغول بودم،  آخرین کامیت رو پنج و سی و یک دقیقه انجام دادم. انتهای کار وقتی نگاه کردم دو تا سرویس فایند بود که تموم شد! این همه ساعت فقط همین! باور نمیکردم. ولی چطور ممکن بود!ارائه و داوریها انجام شد، و ما که خیالمون راحت بود انصراف دادیم! جوایز اعطا شد. عکس یادگاری هم گرفتیم. از اینکه آخر شدیم حس بدی نداشتم. پیتزا رو بیرون خوردیم. بسختی تو تاریکی شب راهم رو میدیدم. خسته خوابیدم.از لحظه خداحافظی، ذهنم درگیر سوال که آیا ما کند کد نوشتیم یا زبان و سبک برنامه نویسی مون باعث این کندی شده بود یا شاید هم هر دو! یا ...دوست دارم قبل هکاتون بعدی پاسخ این سوال رو بدونم و راه حل خوبی هم پیدا کنم. چون خیلی مصمم در مسابقه ی دیگه ای دوباره شرکت کنم.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Sat, 02 Feb 2019 23:03:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر افسوس میخورم</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-vqrxqoegrxas</link>
                <description>این روزها چقدر افسوس میخورم وقتی میبینمبهترین لحظات عمرم به کار و تنهایی گذشت.و چه بسیار دریغ و آه و حسرت دارم، وقتی که آگاهم باقی آن هم، به همین شکل در حال سپری شدن است.من تقدیر و سرنوشتم را به آینده سپردم.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Wed, 16 May 2018 20:11:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسیار فریبکاریست</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-u4qmlbgtsegx</link>
                <description>همیشه تلاشم این بوده که به اخلاق و انصاف پایبند باشم. با اینکه با توفیقی همراه نبوده.چند روزی هست که ماجرای برو دوغت رو تبلیغ کن ذهنم رو مشغول خودش کرده.مخصوصا بعد اینکه فردوسی پور هم در نود دربارش اظهارنظر کرد. مگه میشه دیگه برای نوشتن دربارش طاقت آورد.هم رائفی پور و هم فردوسی پور دوست داشتنی و برام قابل احترامند.حق با کیست؟این پرسشی هست که در جستجوی پاسخ آن بودم.در ذهنم پرسشهای کوچکتر زیر طرح شد:یک) آیا این شایسته هست فردی محبوب، برای مثال یک بازیگر همچون شهاب حسینی یا سارا بهرامیدر خصوص سیستم بازی تیم ملی یا تیم فوتبال اظهار نظر کنند؟یا بالعکس بایکن بزرگی در فوتبال همچون دایی یا پروین در مورد نحوه کارگردانی فیلمهای سینمایی اظهار نظری کنند؟دو) چناچه اظهار نظری انجام شود به چه میزان نسبت به کارشناسی و ارزشمند بودن آن گفته ها میتوان باور داشت؟ و به چه میزان مطابق آن نظرات میبایست اقدام کرد؟سه) آیا یک شخص حق اظهار نظر در خصوص آنچه که زندگیش رو تحت تاثیر قرار میدهد را ندارد؟چهار) آیا حق هست که ما دیگری را از اظهار نظر باز داریم؟پنج) آیا در اظهار نظر مخاطب کلام را باید مورد توجه قرار داد؟ آیا برای مخاطبینی که خشمگیند گفتن از آنچه که برای خشم و ناراحتی میافزاید شایسته است. یا برای مخاطبینی که در غم اند گفتن غم.شش) تا چه حدی میتوان به حال و دل و دماغ مخاطب اشراف پیدا کرد؟هفت) میزان فرهیختگی و دانش و خرد مخاطب چقدر در اظهار نظرها باید اهمیت داد؟هشت) جامعه ما و مردم آن چه چقدر از خرد و آگاهی بهرمنداند؟ شواهد و حقایق و حوادث گویای چه اند؟نه) چنانچه جامعه ای فاقد آگاهی لازم و کافی باشد، به صرف آن میتوان خود را مجاب کرد که اظهار نظری نکرد؟ده) با اطلاع از وضع آگاهی و شناخت  و رفتار جامعه آیا شایسته است که دیگری را از اظهار نظر باز داشت؟یازده) اظهارنظرها شایسته است که چگونه بیان شوند؟حاصل فکرم اینگونه شد:هر شخص اجازه اظهار نظر دارد.البته شایسته هست که آن شخص در کلامش به عدم آگاهی وشناخت کامل خودش در حوزه ای که نظری داده است آگاهی داشته و اظهار کند. این اعلام باعث توجه و آگاهی و شناخت و اندیشیدن همه اقشار و عدم بروز رفتارهای احساسی میشود.ولو با وجود اعلام نکردن هم شخص حق بیان دیدگاه خود را دارد.باید امیدوار بود بعد از گذشت مدتی و حوادث اینچنینی مخاطبین به این آگاهی برسند و نیازمند اینگونه اعترافات نباشد.شایسته نیست کسی دیگری را از اظهار نظر باز دارد. هر فردی مجاز است که عقیده خویش را بازگو کند و درستی و نادرستی کلام او را بیان کند  بسیار فریبکاریست که در برابر استدلال احساس و علاقمندیها را ردیف کرد تا آنرا شکست و تضعیف کرد. بزرگترین صدمه آن عدم ایجاد آگاهی و رشد در جامعه است.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Sun, 06 May 2018 16:05:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ته مانده</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-syawb9qiozfa</link>
                <description>چطور میتوان آنرا در قالب کلمات بیان کرد؟دستم رو در جیبم به امید اینکه اسکناسی ته آن جا خوش کرده باشد فرو بردم.تلاش بی حاصلی شد.مدتی هست که رمز کارتم از یادم رفته و سهل انگاریم کار را به اینجا کشیده بود.کارتهای دیگرم را به نوبت به دستگاه میدادم و برداشت بود که انجام نمیشد.تا که نوبت کارت آخرم شد، امیدی داشتم ته مانده ای همچنان داشته باشدآه! حتما ته مانده ای دارد آخرین برداشتش را روز قبل انجام داده بودماطرافم رو نگاهی کردم و پایین ترین مبلغ قابل برداشت رو زدم.آشوبی بود که همه وجودم رو در برگفته بودقطعه تک اسکناسی از دستگاه بیرون آمدوقتی که برمیداشتمش با آن حجم ظریف و نازک! وجود شخصی کنارم  را احساس کردمآه! احساس ترحم را در وجودش میتوانستم ببینم .بی آنکه نگاهی بهش کنم راهم را پیش گرفتم و گرفتار افکاری که همراهم شدند.حقم این نبود!تصویر لحظاتی از پیش چشمانم میگذشت و احساسات و افکاری که در ذهنم به دیدن چنین وضعی  شکل میگرفت، هر لحظه بر من قالب میشدتنگدستی و قضاوتچیزی مرا به قدر فقر دیگران نمیآزارد!چشیدن لحظه ای احساس فقر چقدر مرا بی امان میآزاد.فقر دیگران! و چه بسا من از فقر خود میترسم.هر بار فقیر و تنگدستی میبینمخودم رو پیش رویم احساس میکنم.حال عجیبی است.ناراحتی رو در صدایش لمس میکردمبه تو چه که پول نداداصلا من کارتم پول ندارهپول نداد برای این بود که پنجاه تومنی میدادباید میزدم تو دهنشمن حسابم پول دارهزن و مرد فضولحرفای زن مسن مثل پتک بود که همه وجودم رو زیر ضربه گرفته باشدآه غم و غصه بود که در اعماق کلامش پنهان بودو دردی ...از دستگاه دور شدم در حالی که دردی در سینه ام بود.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Sun, 11 Mar 2018 11:55:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام مان به گذر دقایق میاندیشید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%AF-rstwwhyf4ecm</link>
                <description>گوله برف بود که سمتش پرتاپ میکردم. سالها از آخرین برف بازیم می‌گذشت و گوله هام با فاصله اینور و اونور میخورد. حوالی ظهر با همکاران برای برف بازی رفتیم. صبح در آن بارش میلی به شرکت رفتن نداشتم. یه گوله از بالا سرم گذشت. عبورش رو حس کردم. به سرعت خم شدم و دو دستی برفی رو گوله کردم و در صدم از ثانیه آنرو سمت الف. پرت کردم. برق چشماش و خنده روی صورتش مصمم کرد هر جوری شده گوله رو بهش بزنم. دستم رو به عقب کشیدم و گوله رو با آخرین توانم پرت کردم. خم شد و گوله از کنارش گذشت. درگیر این سمت بودم که یه گوله از پشت نزدیک پام زمین خورد. روم رو برگردونم و ز. در حال گوله ساختن گفت چرا گوله ها بهت نمی‌خوره! فاصله سه متری بود و گوله اش آماده پرتاب، ایستادم تا گوله اش رو پرتاب کنه، مصمم بود که به من بزنه، باز نخورد. سمت خودرو پر برفی دویدیم که ف. پشتش پناه گرفته بود، با برف روش گوله بود که پشت گوله میساختم. گوله اش بهم سایید و رفت و منم به تلافی چنتایی زدم، خنده و شادی بود که حال و هوای کوچه و خیابان رو پر کرده بود.  رهگذرا غرق خنده فقط منتظر خوردن یه گوله برف بودن که به جمع ما بپیوندن. نزدیک سی نفر در برفها این سمت و اون سمت می‌دویدند و گوله بود که میخوردن و به تلافی پرتاب میکردن، همه غرق هیجان بودن و، از سر شور و پر اشتیاق برف بازی میکردن، خنده ای نبود مگر اینکه از ته دل بلند می‌شد. شیطنت های کودکی رو در چهره تک تک همکارانم می‌دیدم. هر طرفی که میچرخیدم، همکاری، کسی رو نشونه رفته بود و به خوردن و نخوردن گوله همه میخندیدیم. آه که در این لحظات گویی که در این هستی نبوده باشیم، کدام مان به گذر دقایق میاندیشید؟ براستی که هیچیکدام. حالا که خوب می‌نگرم هیچ چیز نبود و نماند جز گرمی و شادی آن لحظات.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2018 12:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به انتظار بازگشت تو</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%88-wfsbnn8zoyen</link>
                <description>به نوازش سردی لطیفی که روی پوستم احساس میکردم، بیدار شدم. صبح زمستانی بی برف و باران. لذت لطافتی که داشتم مانع شد به سرعت برخیزم. آه خواب در این لحظات چه نعمت لذت بخشی است. از ربع گذشت، لیک نه هیچ چیز قادر نیست، مرا از این احساس دور کند، زمان چه کشیده و فضا آرام و چه پر سکون و سکوت، نشاطی نیست مگر همه در وجودم جمع و گرمایی که همه تنم در آن غوطه ور. آه این لحظات رو چطور می‌توان پایانی متصور شد.       هفت شد و چاره ای نبود جز دل کندن. به پهلو شدم و دستم را پایه کردم و از رخت جدا شدم و با بی میلی چشمانم رو باز کردم. آه به دیدن نور چیزی نماند از آن لحظات جز خاطراتی محو و دور...  دست و رویی شستم. نمیدانم دردی، سختی و مشقتی، عشق و علاقه ای، براستی نمیدانم، چطور، ولی وسوسه شدم تا نگاهی به بیرون کنم.شب پیش تا دیر وقت مشغول کار بودم و با هزار زحمت و شانس وقتی که هنوز بارش بود و گل و لای در خیابان جاری، نیم ساعت به نیمه شب بود که خونه رسیدم و با ذهنی خسته بدنبال محلی برای خوابیدن.اه براستی ان لحظه رو چطور میتوان توصیف کرد. برق برف بود و همجا مملو از سفیدی، چیزی نبود مگر، اینکه لباس سفیدی بر تن داشت. چه زیبا بود، محو و غرق تماشا بودم و نفس نبود جز در حبس. توقف کرد. نگاهی به چهره خونسرد و خشکیده اش کردم و کنار خیابان از ماشین پیاده شدم. انتهای پارک بود و ساختمان کتابخانه ضلع دیگر پارک، چمنی پیدا نبود و درختان همه سفید.  هر طرفی که نگاه میکردم، کسی پیدا نبود. احساس تنهایی غریبی بود که گره در نشاطی خورده سحر هنگام، بسمت ساختمان کتابخانه، نفس کشیدن چه لذتی داشت، عمیق و گرم، گویی فقط همین هنگام بود حس زنده بودن را داشتم. برگشتم به مسیری که طی کرده بودم نگاهی انداختم، راهی که برفهای فشرده ان مرا اطمینان می‌داد که آنرا طی کرده ام. مسیری پر پیچ و خم. از آن برف سالها میگذرد و در وجودم آن خودخواهی و غرور جوانی شکسته است. آه کو آن لحظه که دوباره ببینمت و دستان پینه بسته ات را غرق بوسه کنم. که همه این سالها به انتظار بازگشت تو به بیرون می‌نگرم.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2018 20:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-myfqynpt1jgs</link>
                <description>5/11/96تصمیم گرفتم تاریخ بزنم.دو شب هست دیر میرم خونه. با اینکه دل و دماغ سابق رو ندارم. دوست دارم توی این فورس پیش اومده خودمو غرق کار کنم. این هم یه نوع بیماریه که گرفتارش شدم.نه جون سابق رو دارم و نه توانی مثل قبل. گاهی افسوس هست که بحال خودم میخورم و آهی هست که با همه وجودم بلند میشه و لرزی که بر تنم.هنوز هم کارها بدون هوشیاری انجام میدم و وقتی از این موضوع مطلع میشم که با سوال خودم یا همکارانم مواجه میشم. حالت غریبی هست دیدن چهره اشون وقتی پاسخ میشنون که خاطرم نیست. دیگه داره تبدیل به پاسخ دایم میشه.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2018 23:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فوبیای چفت باز</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D9%81%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-npydlsbrodpn</link>
                <description>در را می‌بندم. هنوز کامل ننشسته دلهره ای پیدا می‌کنم.  چه بسا فراموش کرده باشم.  بر میخیزم. از چفت در مطمئن میشم. همچون همیشه بود.کی گرفتار شدم.نمیدانم.فوبیای چفت باز.هر روز بیشتر از پیش.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2018 00:24:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی انگیزه گی همه وجودم رو فرا گرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-wmqadtwlvfiz</link>
                <description>چند ماه از آخرین نوشتم میگذره!با وجود علاقه ام دست و دلم به نوشتن نمیرفت.جشن تولد مختصری برام در شرکت همکارانم گرفتن. برام لحظات به یادماندی و خوبی بود.مدتی هست که بی انگیزه گی همه وجودم رو فرا گرفته.شروع به گوش دادن و خوندن و دیدن موضوعات انگیزشی شدم. سابقا توجهی به اینطور محتواها نداشتم.کانالی که از م.ب. گرفتم خوب هست.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2018 08:19:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون هماهنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-lkfzm9z6penw</link>
                <description> مدتی از آخرین نوشتم میگذره. نمی‌دونم چرا دستم به نوشتن حتا برای چند خط هم نمی‌رفت.برای سامانه یی که درگیرشم معماری اولیه ای در هفته گذشته ارایه دادم. آنچیزی که دوست داشتم نبود. بدون هماهنگی جلسه ی ارایه برنامه ریزی شد. خودم هم اصلا آمادگی ارایه نداشتم. به طریق گذشت. باید معماری جایگزین دیگه ای هم بر مبنای پترن دیگه ای هم ارایه کنم. تا حالا دربارش چیزی نخونده بودم...پلن گلدن رو نباید فراموش کنم... محققی رو برای کار مشترک پیدا کرده بودم... پیگیر موضوع بود... چندان کاری پیش نبرده بودم...ساعت کاریم رو باید بهتر تنظیم کنم... تقریبا به هیچ کاری نمی‌رسم...</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Fri, 27 Oct 2017 21:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه بی خبر</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%DA%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-vikbnw4jycn5</link>
                <description>حوالی ظهر تماسی برای جلسه مصاحبه فردا داشتم! روز سرنوشت سازی هست ولی چه بی خبر و چه با عجله... اصلا امادگیش رو ندارم... دو جلسه داخلی و بین تیمی در شرکت حضور داشتم... تجربه جالبی بود! همکارای توانمندی دارم که بکارشون و تجریشون اعتماد پیدا کردم.کار api امروز با نگاه جدیدم خوب پیش رفت... خیلی خوب و شسته رفته از آب داره در میاد!با یه مدل مرجع چند وقتی هست که آشنا شدم و هر روز دارم بیشتر بهش معتقدتر میشم... جامعیت نگاه طراحان مدل برام خیلی جذابت داره... حتما باید یک روز تمام براش وقت بذارم و سناریوهای مختلف رو داخلش بررسی کنم...تا بعد</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2017 00:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایراد کار اینه</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87-hd4kkutf28ug</link>
                <description>خبر خوبی امروز بهم رسید...از صبح درگیر  apiی ت ام؛ چندان جالب کارم پیش نرفته. ایراد کار اینه که ذهنم روی صورت مسأله تمرکز نداره... گنگی و سردرد خفیفی دارم...فردا دوباره از ابتدا کار رو شروع می‌کنم ولی اینبار به روش خودم آنچه که لازم هست رو اضافه میکنم!</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2017 20:58:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجیب نیست که فراموش کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-ils2bicsglil</link>
                <description>عجیب نیست  که فراموش کردم این اتفاقات رو...آزمایش عدم اعتیاد رو صبح سه شنبه هفته قبل انجام دادم... از جزییاتش می‌گذرم ولی ساده تر از چیزی بود که تصور میکردم! صبح تا غروب همون روز شکم درد عجیبی داشتم که شب کارم به بیمارستان کشید و. عکس و آزمایش خون... ولی خوشبختانه آپاندیس نبود.یکی از اساتید دانشگاه الف رو دیدم دکتر ت که بسیار ازش یادگرفته بودم گپ مختصری زدیم و معلوم بود درست منو بخاطر نیورده حداقل ۵ سالی هست که میگذره! آن شب بخیر گذشت...جواب آزمایش عدم اعتیاد هم منفی بود! باعث خوشحالی شد. تحویلش دادم. مطالب استاندارد انتهایی نداره و سر از بقیه استانداردها در میاره...بدنبال روش پیاده سازیش هستم... یکی دو نمونه دیدم که یکی از آنها خوب انجام شده بود... بنظرم میشه باز بهتر تصمیم‌گیری کرد.بشدت خسته ام. سردی هوا و اتفاقات پیش اومده باعثش هست و البته امان از کمبود ویتامین  B12!</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2017 01:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برام عجیب بود که دربارش چیزی نشنیده بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@beyond/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-iv2mywdax016</link>
                <description> این چند روز وقتی نبود که بنویسم...مشغول مطالعه استاندارد معتبری شدم.برام عجیب بود که تا بحال دربارش چیزی نشنیده بودم.تعدادی از همکاران قدیمی شرکت قبلی ام دو سه سال قبل در این باره حتا کارگاه هم برگزار کرده بودن البته زمان چندانی رو در شرکت نبودن ولی پایه گذاران خیلی از تصمیمات مهم در شرکت بودن...شخصی رو که پایانامه ی مرتبطی در این زمینه داشت پیدا کردم و باب آشنایی باز شد و مستندات بسیار خوبی در اختیارم گذاشت... چند روزی شاید چند هفته ای باید صرف مطالعه اشون کنم.معمار اصلی استاندارد رو درخواست کانکت فرستادم ولی خبری از تاییدش نیست.سوالات زیادی رو طرح کردم... کی باید بهشون جواب بده!برای دانشجوهام جلسه اول تمرینی دادم انجام بدن... تحقیق میدانی جالبی امیدوارم از آب در بیاد...میم چند روزی بود که مشغول انجام بی نتیجه کارش بود... تا دیر وقت نشستم کلیت کار رو براش پیاده سازی کردم... تسک جدیدی بعهدم گذاشته شده تا آخر هفته می‌خوام به نتیجه برسونم...با دوستی امروز صحبت کردم... از وضعیت و کار جدیدش راضی بود.مشاور شرکت آشنا در اومد... فعلا پیگیری مطالب اساسی رو ازش بپرسم.</description>
                <category>بیآند</category>
                <author>بیآند</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2017 21:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>