<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تولید محتوا و دنیای ابریشمی من</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bhr</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:17:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>تولید محتوا و دنیای ابریشمی من</title>
            <link>https://virgool.io/@bhr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نفسم می گیره در هوایی که نفس های تو نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@bhr/%D9%86%D9%81%D8%B3%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-byeagndfiqjq</link>
                <description>آره، انگار یه بغض سنگین توی گلوت گیر می‌کنه و هرچی تلاش می‌کنی، راحت نمی‌شی. نفس می‌کشی، ولی هوا انگار سبک نیست، یه چیزی کم داره... یه حضور، یه صدا، شاید یه نگاه...بامداد جمعه ۲۶ بهمن ۱۴۰۳۰۲:۰۴</description>
                <category>تولید محتوا و دنیای ابریشمی من</category>
                <author>تولید محتوا و دنیای ابریشمی من</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 02:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورها آوایی ست که مرا می خواند...</title>
                <link>https://virgool.io/@bhr/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-gaae8wwdlcmu</link>
                <description>این روزها، حال عجیبی دارم. انگار چیزی در درونم فرو ریخته، چیزی که نمی‌دونم چیه. شاید این چند خط از روزها در راه شاهرخ مسکوب، حالم رو بهتر توصیف کنه:&quot;در دلم چیزی ویران شده،چیزی که نمی‌دانم چیست؟!و اضطراب و دلشوره مثل مهی در ته دره‌ای بی‌آفتاب جایش را گرفته.باید خودم را بالا بکشم؛ به‌سوی روشنایی سبز و چشم‌اندازهای دور...&quot; گاهی زندگی اون‌قدر ما رو از رویاهامون دور می‌کنه که حس می‌کنیم دیگه چیزی از خودمون باقی نمونده. ولی حقیقت اینه که رویاها نمی‌میرن، اون رویا هنوز توی قلبمون زنده‌ست.من هنوز همون زنی هستم که توی خیالش، اون‌جوری که دوست داره زندگی می‌کنه.اون زن هنوز در من زنده‌ست، هرچند خسته، هرچند زخمی...</description>
                <category>تولید محتوا و دنیای ابریشمی من</category>
                <author>تولید محتوا و دنیای ابریشمی من</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 21:39:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولید محتوا در دل شلوغی ها: تجربه ای از نوشتن و آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@bhr/%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-ioog12gkiweu</link>
                <description>برای نوشتن تمام تلاشم را می کنم. بیش از یک ساعت است که قلم به دست گرفته ام و به کاغذ سفید پیش رویم خیره شده ام. ذهنم مثل یک میدان شلوغ است؛ افکار مختلف مثل سربازان زره پوش یکی پس از دیگری جلوی چشمانم رژه می روند. هر بار که شروع به نوشتن می کنم، انگار لشگری از فکرها و ایده ها به سمتم هجوم می آورند و اصرار دارند که اول آن ها را بنویسم.امروز دوشنبه، 12 آذر روز شلوغی بود. گزارشی که باید دیروز می فرستادم، هنوز آماده نبود. تماس های پی در پی کال سنتر تمامی نداشت و باید حواسم به بچه ها هم می بود.همسرم بخاطر جراحی مادرش در بیمارستان است و نیمه ای از ذهن و دلم پیش اوست.چند تا از ووچرها خطا دادند و باید سریع پیگیری شان کنم. وقت دکتر هم از یادم رفت و هزاران فکر و کار دیگر که ذهنم را درگیر کرده اند .و اما دلتنگی ؟ این روزها پای ثابت قلبم شده. هر بار که نفس می کشم، انگار کنار این همه شلوغی،دلتنگی هم سهم خودش را می گیرد. اما با همه این شلوغی ها و دغدغه ها، می فهمم که نوشتن همچنان برای من یک پناهگاه است . حتی وقتی ذهنم پر از افکار پراکنده است . همین لحظاتی که قلم به دست می گیرم به من آرامش می دهد. شاید امروز روزی پر از مشغله بود، اما در نهایت، نوشتن و یادآوری اینکه در دل این شلوغی ها هنوز هم  لحظاتی برای خودم پیدا می شود، برایم کافی است.این روزها شاید بی پایان به نظر برسند، اما در دل آن ها، هر لحظه یک شروع تازه است . مثل الان    </description>
                <category>تولید محتوا و دنیای ابریشمی من</category>
                <author>تولید محتوا و دنیای ابریشمی من</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 19:08:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نوشتن را شروع کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@bhr/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-woacjpxtxrsk</link>
                <description>سلام! این اولین نوشته من در سایت ویرگول هست.البته بهتر است بگویم، اولین چیزی که بعد از سال ها می نویسم. از زمانی که یک دختر بچه 12-13 ساله بودم، نوشتن را دوست داشتم. همیشه در دفتر خاطراتم برای خودم می نوشتم. البته که باید بگویم که اول عاشق خواندن بودم و همین عشق به خواندن، باعث شد به نوشتن علاقه مند شوم.اولین کتاب هایی که خواندم را خوب یادم هست. یکی از آن ها کتابی بود به نام بی گناه،که حتی نویسنده اش را به خاطر ندارم.تازه کلاس اول دبستان را تمام کرده بودم و آن کتاب را از کتابخانه دایی ام برداشته بودم.هیجان زده بودم که این بار قرار است خودم یک کتاب بخوانم، نه اینکه کسی آن را برایم بخواند.البته که آن کتاب اصلا مناسب سن من نبود. تنها چیزی که از آن یادم مانده، داستان زنی بود که با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کرد.کتاب دوم،خواجه تاجدار بود. یک کتاب دو جلدی که برای سن من پیچیده و سخت بود. هر کلمه اش را که می خواندم، دنبال معنایش می گشتم. اما همین طور که کلمات را کشف می کردم، کم کم با آقا محمدخان قاجار و داستان زندگی او آشنا شدم.عشق به خواندن، همیشه همراه من بود. در مدرسه و محله،عضو کتابخانه ها می شدم و هر کتابی که دستم می رسید را می خواندم.بیشتر رمان هایی مثل آثار خانم فهیمه رحیمی یا دانیل استیل بودند؛ یا کتاب های عجیب و غریب مثل عجیب تر از علم.رمان را خیلی دوست داشتم و هنوز هم دارم. چون به نظرم هر آدمی یه دنیا قصه است. قصه ها پناه آدم ها هستند، و شاید همین علاقه بود که باعث شد شروع کنم به نوشتن خاطراتم.سال هاست که دیگر خیلی کم می نویسم و حتی زیاد هم کتاب نمی خوانم. شاید در سال، نهایت 6 یا 7 کتاب بخوانم. اما خواندن و نوشتن همیشه برای من یک پناه بوده اند. حتی وقتی حالم خوب نیست و توان و تمرکز خواندن ندارم، پناه بردن به یک کتاب فروشی و گشت و گذار بین کتاب ها، حالم را بهتر می کند. انگار دوباره جان می گیرم.و اما چی  شد که اینجا نوشتم؛ چند روز پیش مدیر مارکتینگ شرکت بهم پیشنهاد داد که برای تقویت مهارت نوشتن، یک حساب در ویرگول بسازم و شروع کنم به نوشتن. امید عزیز اگر این متن رو می خوانی، از شما ممنونم برای  این پیشنهاد!شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام، چیزهای هیجان انگیز و اطلاعات زیادی به دنیای ما اضافه کردند، اما در عین حال، خیلی چیزها را هم از ما گرفتند؛ مثل نوشتن. حداقل از من.حالا که این متن را می نویسم، حس خوبی دارم.درست است که برای یاد گرفتن نوشتن و تولید محتوا به اینجا آمده ام، اما همین شروع دوباره هم برای من ارزشمند است.9 آذر 1403  15:38</description>
                <category>تولید محتوا و دنیای ابریشمی من</category>
                <author>تولید محتوا و دنیای ابریشمی من</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 15:39:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>