<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های bhr.hasanpour</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bhr.hasanpoor</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:03:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/176313/avatar/1IYfB9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>bhr.hasanpour</title>
            <link>https://virgool.io/@bhr.hasanpoor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هگل، دریدا، سوزان سانتاگ</title>
                <link>https://virgool.io/@bhr.hasanpoor/%D9%87%DA%AF%D9%84-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%DA%AF-udlwlur3jzjf</link>
                <description>داشتم فکر میکردم چطور استفاده از موبایل را محدود کنم حالا که مثل موم به دستهای زندگیمان چسبیده است. یک صفحه گوگل باز کردم و نوشتم پادکست برای نویسندگی. میخواستم استفاده‌ی مریض‌ گونه را به استفاده‌ی بهینه تبدیل کنم. ویرگول بالا آمد!سه سال پیش اولین و دومین پستم را به اشتراک گذاشته بودم و بعد از آن حتا فراموش کرده بودم که اینجا پروفایلی داشته‌ام. آن روزها درگیر نگارش پایان‌نامه‌ بودم؛ دراماتورژی مرگ و اغوا در آثار هاوارد بارکر! یکی یکی رفرنس‌ها را میخواندم و به سختی ترجمه می‌کردم. بالاخره تغییر رشته دادن از لیسانس بیولوژی به فوق لیسانس ادبیات نمایشی کار آسانی نبود و من باید ثابت میکردم آمده‌ام تا هنرمند باشم.روزی که نتیجه‌ی کنکور ارشد آمد، روی پا بند نبودم. رتبه‌ ۱۷  ادبیات نمایشی، دانشگاه هنر تهران دانشکده سینما تئاتر! به پهنای صورت اشک‌ میریختم! رویاهایم رنگ واقعیت گرفته بودند. آزمون عملی را از ۱۰۰، ۹۸ گرفته بودم. دوستانم میگفتند مگر هملت نوشته‌ای که ۹۸ گرفته‌ای؟!! آزمون عملیِ ارشد اولین تجربه‌ی من برای نمایشنامه نویسی بود و به بهترین تجربه‌ام در تمام زندگی تبدیل شد.یک ماه بعد از حضور در کلاس‌ها افسرده شدم. برای منی که از تئاتر و سینما و مکاتب ادبی  تقریبن هیچ چیز نمیدانستم، همکلاس بودن با کسانی که کتابهای هگل و دریدا و بوکفسکی و شکسپیر و برشت و ویرجینیا وولف و سوزان سانتاگ و هزاران نفر از کسانی که آن روزها حتا تلفظ اسمشان برایم دشوار بود را جویده بودند، واقعن زجرآور بود. به سیتالوپرام روی آوردم و اگر این کار را نمیکردم قطعن انصراف میدادم! یک ماه بعد از حضور در کلاس‌ها افسرده شدم. برای منی که از تئاتر و سینما و مکاتب ادبی  تقریبن هیچ چیز نمیدانستم، همکلاس بودن با کسانی که کتابهای هگل و دریدا و بوکفسکی و شکسپیر و برشت و ویرجینیا وولف و سوزان سانتاگ و هزاران نفر از کسانی که آن روزها حتا تلفظ اسمشان برایم دشوار بود را جویده بودند، واقعن زجرآور بود.به سیتالوپرام روی آوردم و اگر این کار را نمیکردم قطعن انصراف میدادم! بعد از مدتی همه‌چیز بهتر شد. با اینکه هیچوقت رفیق نشست‌ها و کافه‌گردی‌های همکلاسی‌هایم نبودم ولی ارتباطمان بهتر شده بود. حالا من هم چند کتاب خوانده بودم و می‌توانستم ساعتها از رویکردهای ادبی فلان نمایشنامه ‌‌‌‌‌‌‌نویس و فلان کارگردان در فلان اثر حرف بزنم. آخرین نفری که موضوع پایان‌نامه‌اش را ثبت کرد من بودم. آن هم موضوع پیشنهادی استاد راهنمای عزیزم، نه آنچه دغدغه‌ی فکری خودم باشد. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان من هیچ دغدغهی نظری نداشتم! اصلن نمیدانستم از چه چیزی بنویسم! همین که استادم موضوعی پیشنهاد داده بود برایم کافی بود. با اینکه فکر میکردم بهترین دفاع و بهترین نتیجه از آن من خواهد بود،  هیچوقت دفاع نکردم!... هیچوقت نگارش  پایان‌نامه‌ام به انتها نرسید و هیچوقت مدرک ارشدم‌ را به چشم ندیدم. دلایلش بسیار است اما مطرح کردنش داغم را داغ‌تر میکند. :)به راستی که من جریان سیالم، حتا همین امروز و همین لحظه. از پادکست نویسندگی پرت شدم به کلماتی که شاید شما بخوانید و شاید نه! کسی چه میداند.</description>
                <category>bhr.hasanpour</category>
                <author>bhr.hasanpour</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jun 2023 13:08:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اغوا</title>
                <link>https://virgool.io/@bhr.hasanpoor/%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%A7-lszgd3c67cix</link>
                <description>ادری هپبورن، 1929_1993، بشردوست، هنرپیشه، مدل.زنانگی چیزی در مقابل مردانگی نیست، بلکه چیزی است که مردانگی را اغوا می‌کند.      (ژان بودریار-اغوا)موضوع پایان‌نامه‌م در مورد اغواگریه. کتابی که این روزا می‌خونم( اغوا_ژان بودریار)، به طرز دلچسبی زن رو از اغواگری مبّرا می‌کنه و در عوض زنانگی رو به عنوان عنصر اغوا کننده معرفی می‌کنه. زن یک تفاوت بیولوژیکیِ، و زنانگی برچسبیِ که جوامع جنسیت‌زده به این تفاوت بیولوژیکی نسبت میدن.این کتاب عملکرد اغوا رو اینطور بیان می‌کنه: اما اغوا چگونه و با چه ابزاري نشانه‌ها را در سطح نمود به بازي مي‌گيرد؟ آينه. تمامي آنچه را كه آينه براي اغوا كردن ما در اختيار دارد از خود ما مي‌گيرد. اغوا براي نابودي هرساختاري از نشانه‌هاي خود آن ساختار بهره مي‌گيرد. آينه هرگز ابژهاي شفاف‌نما نيست‌، هرگز ژرفايي به درون خود نمي‌گشايد بلكه سطحي نمادين است كه ما خود را در آن چون‌ديگري باز مي‌يابيم. آينه از تصوير خود ما براي اغواي خود ما بهره مي‌برد. از اين‌رو اغوا همچون آينه با انعكاس جذابيت‌هاي حقيقي و طبيعي اغواشونده در سطح نمودش او را افسون ميكند.جالب نیست؟ :)حالا برگردیم به بحث خودمون؛اگه زنانگی عنصر اغواگر باشه و از طرفی جامعه این واژه رو تعریف کرده باشه، در این صورت اغواگری از چی متولد می‌شه؟ از همون جامعۀ جنسیت‌زده و در مقابل به شدت اغواشونده :)می‌دونم این بحثا همیشه هست و حرف زدن ازش تکرار مکرراتِ، ولی بعضی از تکرارها برای یادآوری لازم و واجبن.حالا در ادامۀ نگارش پایان‌نامه بیشتر در این مورد جذاب مطلب می‌ذارم، هرچند قرار بود جریان‎‌های سیالم رو به این صفحه هدایت کنم.خود این گردش موضوعی هم یه جور جریان سیالِ :) ژان بودریار، 1929_2007، فیلسوف، جامعه‌شناس، نظریه‌پرداز پسامدرنیته و پساساختارگرایی.</description>
                <category>bhr.hasanpour</category>
                <author>bhr.hasanpour</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 02:31:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من جریان سیالم</title>
                <link>https://virgool.io/@bhr.hasanpoor/%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%85-yxsyfoh6npzu</link>
                <description>کنوت هامسون، 1952_1859، نروژ_ پدر جریان سیال ذهنسلام.شاید واسه اولین پست بد نباشه خودمو معرفی کنم؛اگه من بهار باشم تقریبن دو ماه از زمانی که این پیج رو باز کردم می‌گذره، دو ماهی که اصلن یادم نبود جایی واسه حرف زدن و نوشتن دارم. امروز وقتی واسه شروع نگارش پایان‌نامه ارشدم دنبال فونت می‌گشتم، یهو یادِ ویرگول افتادم :) روی گوگل نیوتب کردم و از دانلود فونت رسیدم به اولین پستِ ویرگول!راستش من سیال‌ترین جریانی‌ام که تو زندگی باهاش مواجه شدم، ناراحتم نیستم از این موضوعتنها بدیش اینِ که باعث می‌شه خیلی چیزارو یادم بره و خیلی کارارو انجام ندم و خیلی‌هاشون رو نصفه ول کنم.حالا اگه بخوام دوباره خودمو معرفی کنم باید بگم:من جریانِ سیالم و تصمیم گرفتم یه سیل عظیم راه بندازم.امیدوارم آمادۀ غرق شدن باشید :)</description>
                <category>bhr.hasanpour</category>
                <author>bhr.hasanpour</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 14:41:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>