<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهزاد چوگل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bhzadchwgl</link>
        <description>هم‌بنیانگذار و موسس ویرا برگ - در شروع کار مهم نیست چی بلدی، در واقع باید سعی کنیم از همه چی یه کم بدونیم! (من در اینستاگرام: behzadchogol@)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:19:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/268817/avatar/wcDBxY.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهزاد چوگل</title>
            <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درد راه‌های نرفته و نسخه‌های دیگر من که رفتند!</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-iebjjzzedxlv</link>
                <description>من چندین نسخه از خودم دارم که هر کدام در جای دیگری اما در همین زمانه‌ی من زندگی می‌کنند.یک نسخه از من زمانی که در سن پایین ازدواج کردم، ازدواج نکرد و مسیر دیگری در پیش گرفت.یک نسخه از من زمانی که کنکور دادم، به من پوزخندی زد و دانشگاه نرفت.یک نسخه از من زمانی که در یک سازمان استخدام شد و همراه من روزهای شروع کسب و کارم را ندید و در  آن همه چالش و سختی با من نبود.و صدها نسخه دیگر که از حال و روز تک تکشان بی‌خبرم.کاش از نسخه‌های دیگر خودم که هر بار من تصمیمی گرفتم و آنها تصمیم دیگری، و پشت سرم جا ماندند و مسیر دیگری رفتند خبر داشتم.کدامشان امروز خوشحال‌تر و موفق‌تر است؟از همه اینها بگذریم، من چرا در این نسخه خودم که دارد در این روز و این تاریخ پشت سیستم برای نوشتن این مطلب وقت می‌گذارد گیر کرده‌ام؟بهزاد چوگل</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 13:56:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب از بین چند ارزش (آسان یا سخت؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-o5ywplojprfq</link>
                <description>عکس من در 65 سالگی!انتخاب از بین چند ارزشِ موجود که کسی هم تفنگ روی پیشانی‌تان نگذاشته باشد تا اجبار کند به یک انتخاب، کار آسانی نیست.هم اکنون مدتهاست که درگیر انتخاب از بین دو ارزش مهم هستم.اختصاص دادن وقت بیشتر به مطالعه یا کارم!شاید بگویید که خوب هر کدام در ساعاتی مشخص و طبق نظم و برنامه‌ای که هیچ کدام به دیگری خللی وارد نکند.اما چند سال است که موفق نشده‌ام با حفظ تمرکز بر کارم که تمامِ من را می‌خواهد، وقت مطلوبی با آرامش ذهنی و تمرکز کافی برای مطالعه ایجاد کنم.از طرفی همیشه در مقابل یادگیری کویر خشکی هستم که چند سالیست به این کویر وعده آینده می‌دهم. آینده‌ای که شاید در آن پیر مردی در کتابخانه شخصی‌اش وسط جنگل، کنار آتش شومینه با صدای باران، روی صندلی راک کتاب بخواند.بهزاد چوگل</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 13:35:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند نکته مدیریتی برای استارت آپ‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D9%BE-%D9%87%D8%A7-kpmrp3amtaff</link>
                <description>من یک ایده دارم. ایده را با چند نفر از دوستان پایه در میون میزارم و بعد از کمی بالا و پایین کردن ایده، دل به دریا میزنیم و اولین استارتاپ خودمون رو راه اندازی می‌کنیم.حالا چون ایده از من بوده، معمولا مدیر عامل من هستم و یکی از کلیدی ترین افراد تیم، رئیس هیئت مدیره و ... .اگر عاشق پست و مقام و برچسب وسوسه کننده مدیر عاملی هستید و همه تلاش شما از خلق یک کسب و کار رسیدن به این جایگاه هست، مسیر اشتباهی رو در پیش گرفتید!مدیر عامل بودن و داشتن کسب و کار شخصی، بد نیست.اما دلیل شما برای انتخاب کسب و کار شخصی، کافی نیست.دیروز در رویدادی حضور داشتم که افراد ایده‌های خودشون رو برای سرمایه گذاران پرزنت می‌کردند و بعد از پرزنت طبق معمول پرسش و پاسخ و توجیه اقتصادی کسب و کار.به قول معروف جلسه خواستگاری کسب و کار از سرمایه گذار! طوری که داماد می‌بایست دل عروس خانم رو ببره و جواب بله رو از سرمایه گذار بگیره. اما با پرزنت‌هایی از سوی مدیران روبرو شدم که فرد توانایی حرف زدن روی سِن رو نداشت. حتی حاظر نمی‌شد موقع توضیحات پر تُپُق خود، نیم نگاهی به سرمایه گذار بندازه. بماند که دو دکمه پایین سویشرت‌ش هم باز بود!قطعا همه سخن‌ور نیستند و ممکنه مغز کسب و کار، که احتمالا فردی متخصص هم هست، بیان وسخن‌وری خوبی نداشته باشه.و همین انتخاب نادرست اولین اشتباه استارتاپ‌ها رو رقم میزنه.من شخصا دو توصیه برای چنین موقعیت‌هایی دارم.1- اگر به صورت تیمی و شراکتی قرار هست که با هم یک استارتاپ رو راه اندازی کنید، سعی کنید شایسته‌ترین فرد رو انتخاب کنید. اما اگر صرفا خودتان هستید و خودتان، برای چنین موقعیت‌هایی از یک نفر کمک بگیرید و یا یک مدیر عامل برای خود استخدام کنید.گوگل رو لری پیچ و سرگئی برین با هم راه اندازی کردن و بعد از مدت زمان کوتاهی این دو نفر به عدم توانایی‌های مدیریتی خود پی بردند و اریک اشمیت رو به عنوان مدیر عامل گوگل استخدام کردند.( دوست داشتید کتاب گوگل چگونه کار می‌کند از اریک اشمیت رو بخوانید)لری و سرگئی هر دو خوره‌های کامپیوتر و برنامه نویسی بودند و این موضوع هیچ ربطی به مدیر خوب بودن نداره، به همین خاطر ما مدیران معدودی مثل جک ما و ایلان ماسک و ... رو می‌شناسیم و سخنرانی‌هاشون رو دیدیم.2- اگر دوست دارید که مدیر عامل باشید و در طول مراحل کسب و کار، همچنان مدیر عامل بمانید، این چند توصیه من که حاصل تجربه من و نه مطالعه میشه رو یک ذره جدی بگیرید.برای اینکه یک بذر بتونه جوانه بزنه، به خاک، آب، نور، هوا نیاز داره. هر یک از این چهار مورد رو حذف کنید، دانه هرگز جوانه هم نمیزنه.پس برای مدیر خوب بودن:الف) سخن‌وری رو تمرین کنید و یاد بگیرید که در موقعیت‌های مختلف، قرارهای کاری، جلسات و یا خواستگاری از سرمایه گذار، چطور صحبت کنید.(کتاب فن بیان و سخن وری به روش TED یکی از بهترین کتاب های آموزش سخن وری هست.ویدیوهای TED هم بزرگترین مرجع برای یادگیری سخنرانی هست. در این ویدیوها اساتید مختلفی در زمینه های گوناگون سخنرانی های تاثیر گذاری دارند که شیوه قصه گویی همراه با اطلاعاتی که در این سخنرانی ها ارائه میشه یکی از بهترین منابع برای آموزش سخنرانی هستند.از اینجا هم می تونید مطالب ارزشمند سایت متمم رو در خصوص فن بیان و سخنرانی رو دنبال کنید.)ب) قدرت تصمیم گیری رو باید سریع و اثر گذار کنید. برای اینکه بتونید در لحظه‌های خاص با کمترین اتلاف وقت بهترین تصمیم رو بگیرید، حتما باید با خطاهای ذهنی و اثر گذار بر تصمیم گیری آشنا باشید. برای یادگیری این موضوع پیشنهاد می‌کنم کتاب هنر شفاف اندیشیدن از رولف دوبلی و کتاب تفکر کند سریع از دنیل کانمن رو بخونید و از مجموعه درس‌های تصمیم گیری در سایت متمم به هیچ وجه ساده عبور نکنید.ج) قدرت همذات پنداری رو در خودتون افزایش بدید. اگر شما نتونید خودتون رو جای افراد تیم و یا کارمندان خودتون تصور کنید، هیچ وقت هم نمی‌تونید اونا رو درک کنید. شما باید یاد بگیرید از زاویه نگاه تک تک افراد حاظر در کسب و کار، به مسائل نگاه کنید و برای اینکار باید یاد بگیرید که خودتون رو جای بقیه تصور کنید. این کار با خواندن داستان و رمان (منظور آثار ناب ادبیات هست و نه هر کتابی) اتفاق می‌اُفتد. رمان و شخصیت‌های مختلف در شرایط مختلف، این امکان رو فراهم می‌کنه که شما با شخصیت‌ها و اتفاقات خوب و بد داستان، همراه بشید. این کار از لحاظ ذهنی شما را بسیار راحت شیفت می‌ده به تغییر جایگاه و این قدرت همذات پنداری هست که توسط خیلی‌ها کاملا نادیده گرفته شده. حالا بماند که مطالعات غیر مرتبط چقدر می‌تونه ذهن شما رو نسبت به بقیه بازتر کنه و بهتون ایده‌هایی رو بده که هرگز به ذهن رقیباتون نرسه.د) بقیه رو با خودتون همراه کنید. به جای اینکه دستور بدید که هر کس فلان کار رو باید انجام بده، سعی کنید مقصد رو تعریف کنید و از افراد بخواید که برای رسیدن به این مقصد از توانایی‌هاشون استفاده کنن. اگر شما مسیر رو انتخاب کنید و بهشون بگید که حتما باید از این مسیر حرکت کنند، شما جلوی خلاقیت تیم رو می‌گیرد. ممکنه کارمند شما، درخواست شما رو بتونه در چند دقیقه از مسیر ذهنی خودش حل کنه، اما اکثر مدیران جلوی امتحان مسیر جدید رو میگیرن و میگن تابع دستورات باشند. (بد نیست کتاب رُک و راست باشید از کیم اسکات رو هم بخونید)پ) سعی کنید در دل کار باشید نه بیرون. دیگه زمان ارباب رعیتی به پایان رسیده. اگه شما از اون دسته مدیرانی هستید که از اتاق شخصیتون بیرون نمیاید و همه برای پیدا کردنتون باید به اتاقتون سر بزنند، بدونید که سخت دارید اشتباه می‌کنید. سعی کنید افراد تیم شما رو جزوی از خودشون بدونن و با درایت و هنر مدیریت و رهبری طوری دلشون رو بدست بیارید که بدون چشم داشت به اضافه کاری تا کارشون تموم نشده شرکت رو ترک نکنند. کاری کنید اگر روزها سر کار نیومدید در غیاب شما، همه با تمام وجود کار رو ادامه بدن. کاری کنید که افراد از شما نترسند، بلکه عاشق شما باشند و به خاطر عشقی که به شما دارند، کارشون رو به بهترین نحو انجام بدن.ت) شنوا باشید و مسائل کاری رو با صحبت کردن حل کنید. سعی کنید به حرف، ایده، بحث و نقد سایرین با گوش باز توجه کنید. فرهنگی ایجاد کنید که افراد همه چیز را به شما بگن. این موضوع به دو دلیل اهمیت داره، یکیش اینکه شما می‌تونید لابه لای این حرف‌ها، نکات خیلی ارزشمندی گیرتون بیاد و دوم اینکه افراد احساس ارزشمندی می‌کنند که حرفشون شنیده میشه.وقتی مسئله‌ایی وجود داره، هرگز سکوت نکنید. مسائل با صحبت کردن حل میشن نه با سکوت. حتی اگر به خاطر یک جر و بحث با یکی از اعضای تیم، کارتون به قهری کشید. سعی نکنید که با سکوت بعد از چند روز به روال عادی برگردید. چون در واقع شما زباله‌ها رو فقط زیر فرش قایم کردید و فکری برای بیرون انداختنش نکردید. حتما سعی کنید قبل از آنکه دیر شود با فرد صحبت کنید و مسئه یا سوء تفاهم رو با حرف زدن حل کنید.شاید اگه کمی سرچ کنید به هزار باید و نباید دیگه هم برسید اما این چیزایی بوده که بیشترین تاثیر رو در کسب و کارم داشتن و امیدوارم برای شما هم مفید باشه.دوست دارم از تجربیات شما هم در کامنت‌ها استفاده کنم.خوشحال میشم اگر تجربیات مشابهی دارید، در کامنت برام بنویسید.</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Fri, 21 Oct 2022 17:59:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین درس فروش من در اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-riekvkdaoldh</link>
                <description>سال 97 که تازه ویرا برگ رو راه اندازی کرده بودیم، نظام پزشکی روی خوشی با فعالیت ما در خصوص همکاری با پزشکان نشون نداد.برای حل این مسئله بلیط اتوبوس گرفتیم و روانه تهران شدیم.عکس  من نیستم! ساخته شده با  DALL.E 3موقعی که همه مسافران سوار اتوبوس شدن، یه دستفروش با یه کارتون خوراکی وارد اتوبوس شد و روی پای هر مسافر یه کیک و آب میوه گذاشت و همینطور تا ته اتوبوس رفت.منم مثل سایر مسافران کیک و آب میوه به دست، داشتم به طعم آب میوه در اون گرمای تابستون فکر می‌کردم. و در همین حین فروشنده در مسیر برگشت به من رسید و گفت: &quot;می‌خرید یا برش دارم؟!&quot;این اولین درس من در حوزه فروش با استفاده از یک خطای شناختی اون هم از یه دستفروش ساده بود.به این خطا، خطای مالکیت هم گفته میشه.برای شناخت بهتر این خطا اجازه بدید یه مثال براتون بزنم.فکر کنید یه کامپیوتر اضافه، گوشه یه اتاق افتاده و چون براش یه مشتری پیدا شده، از شما می‌خوان که روش یه قیمتی بزارید.حالا تصور کنید اون کامپیوتر مال شماست و یکی قراره اونو از شما بخره. دوباره روش قیمت بزارید.حتما در حالت دوم قیمت بیشتری برای کامپیوترتون قائل هستید، چون حالت مالکیت اون کامپیوتر، اونو با ارزش تر جلوه میده و ترس از دست دادنش باعث میشه که قیمت بالاتری بدید.ما در چنین موقعیت‌هایی دچار خطای مالکیت و ترس از دست دادن می‌شیم.حتما این مثال از شرکت خودرو سازی لکسوس رو شنیدید که این شرکت در ازای خودروی قدیمی، بدون ارائه سند خودرو، تا چند مدتی یک خودروی صفر لکسوس در اختیار افراد متقاضی قرار میداد. بعد از اتمام مهلت، فرد متقاضی دیگر حاظر نمی‌شد که به خودروی قدیمی خودش برگرده و دچار خطای مالکیت یا ترس از دست دادن می‌شد و ناچارا به صورت اقساطی خودروی جدید را خریداری می‌کردند.شما چه نمونه‌های دیگه‌ای یادتون میاد و به نظرتون کدوم کسب و کارهای آنلاین دارن از این خطای مالکیت برای فروش بیشتر استفاده می‌کنن؟راستی شده شما هم مثل من با ترس از دست دادن، چیزی شبیه به کیک و آب میوه من خریده باشید؟!</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Sat, 15 Oct 2022 15:28:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم برگردم</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-vhrkiecigd6x</link>
                <description>عکس از کوچه امیدی تهران - منبع سایت نیوزینبه سفیدی جای خالی قاب عکسم روی دیوارِ سیاهِ اتاقم، کنار عکس تو خیره می‌شوم.این آخرین عکسم بود که چند ماه پیش انداخته بودم. از لبخندی که توی عکس زده بودم خوشت آمده بود و قاب گرفته بودی کنار عکس خودت.با صدای تلفن از جایم می‌پرم. نمی‌دانم کجای روزم. سر جایم می‌نشینم و به تو نگاه می‌کنم که به سمت تلفن می‌روی.گوشی را بر می‌داری. میدانم که مادرت پشت خط است.متوجه پیراهن سیاهت می‌شوم.یادم نمی‌آید قبلا این لباس را پوشیده باشی.نگفته از صدای گرفته‌ات می‌دانم که می‌خواهی بروی.فکر نمی‌کردم اینقدر زود جا بزنی و من را که همه این کارها را می‌خواستم برای تو بکنم، بیاندازی پشت گوش و بگذاری بروی.فکر کنم دیشب بود که بافتنی‌ات را از دستانت بیرون کشیدم و دستهایت را محکم توی دستانم گرفته و تا کنار صورتم آورده بودم جلو. ازم خواسته بودی نروم و فکر این کار را از سرم بیرون کنم. گفته بودی گیر بیوفتم سرم بالای دار خواهد رفت. من با خواهش و تمنا می‌خواستم آرامت کنم و بگویم بعد این کار دیگر همه چیز تمام می‌شود و لازم نیست دست‌های خسته‌ات را بدهی به بافتنی های زیبایت... و من هم دیگر لازم نیست بابت اجاره‌های پشت سر افتاده دروغ ببافم!می‌خواستم نداری را مچاله کرده، و داخل کیسه زباله برای همیشه بیاندازم پشت در.باشد که تا خرخره غرق شده باشم. دیگر تصمیمم را گرفته بودم.ساک بزرگی را می‌اندازی وسط اتاق و شروع می‌کنی به جمع کردن لباس‌هایت.می‌خواهم جلوی رفتنت را بگیرم ولی انگار صدایم را نمی‌شنوی و یا نمی‌خواهی بشنوی. شرم می‌کنم از این وضع و شرم می‌کنم از خودم.کفش‌هایم را می‌پوشم و پا به کوچه می‌گذارم. هیکل گُنده‌ام را حایل تکیه می‌دهم به تیر چراغ برق. پیشانی‌ام را روی دست مشت کرده‌ام می‌گذارم و مشتم را روی آگهی چسبیده به تیرِ چراغ برق.دلم می‌خواهد این مرد گُنده زار زار بزند زیر گریه. اما غرور احمقانه‌ای گلویم را گرفته‌است.ساک را میاندازی دمِ در، توی کوچه.از پشت دلق خیس شده‌ی چشمهایم، تصویر مبهمی از چرخاندن کلید توی قفل در را می‌بینم. ساک را بر می‌داری و می‌روی.پشت سرت، راه می‌افتم. زبانم مثل آجری که بنا، محکم زده باشد به گچ یک سقف طاق ضربی، گیر کرده است و حتی یک کلمه هم نمی‌توانم حرف بزنم، تا برگردی به من و من هم قول بدهم که برگردم.داد می زنم &quot; بذار من برسونمت... قول میدم برم دنبال یه کار درست حسابی... صبر کن...&quot;دنبالت روی آسفالت داغِ شهر کشیده می‌شوم.ناچار... هم قدم با تو خیابانها را راه می روم...می ایستم...بی اعتنا به من دور می شوی...و من به لبخندِ عکس خودم در آگهی ترحیم بغل پیاده رو خیره می شوم.بهزاد چوگل - فروردین 94</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Thu, 13 Oct 2022 12:33:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا حتما می‌نویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-bbbhkxl7zorl</link>
                <description>بهترین جا برای نوشتن!شب که می‌خوابم، به خودم می‌گویم که فردا حتما می‌نویسم.اصلا من برای نوشتن آفریده شده‌ام.صبح بعد از صبحانه، پشت میز می‌نشینم. همسرم شامپو فرش می‌خواهد. جلدی می‌پرم سوپری سر کوچه.بر می‌گردم پشت میز.از من می‌خواهد فرش راهرو را برایش ببرم پشت بام تا بشورد.می‌برم.و زود بر می‌گردم پشت میز. کاغذ را از داخل کیفم در می‌آورم.زنگ در را می‌زنند.تعمیر کار لباس شویی‌ست، یک هفته‌ست که می‌خواهد بیاید و ماشین لباس شویی را تعمیر کند. تا موقع ناهار کارش تمام می‌شود.بعد از ناهار می‌روم پشت میز. قلم را بدست می‌گیرم. همسرم از من می‌خواهد تا کمکش کنم و فرش را بیاندازیم روی دیوار تا خشک شود.بر می‌گردم پشت میز لعنتی.موبایلم زنگ می‌خورد.یکی از بستگان هفت پشت دور می‌خواهند شام تشریف بیاورند.همسرم داد می‌کشد که با این مهمان ناخوانده رودربایستی دارد.طومار بلند بالایی دستم می‌دهد و روانه شهر می‌شوم.شب ساعت دوازده، بعد از رفتن مهمان‌ها، پشت میز می‌روم.همسرم می‌گوید: شب هم نمی‌خواهی بخوابی.می‌روم تا کپه‌ی مرگم را زمین بگذارم، و با خودم می‌گوییم: فردا حتما می‌نویسم..همسرم می‌گوید فردا باید داخل شهر رفته و برای دخترمان لباس‌های پاییزی بخریم.بهزاد چوگل</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Thu, 13 Oct 2022 11:51:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلش بوسه خواست</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D8%AF%D9%84%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zvgylz3hzaw8</link>
                <description>عکس از سایت  آرگادلش بوسه خواست. البته نه! اول دلش خواست دست دور کمر زنش بیاندازد و به خودش بفشرد. اما نه...راستش اول از همه دلش خواست فقط همسرش را بعد این همه مدت ببیند.مرد وسایلش را جمع کرد. بلیط اتوبوس گرفت و در دلش چیزی می‌خواست که برای زنش بخرد. پس تاکسی گرفت و مرکز شهر پیاده شد.مرد پشت ویترین مغازه‌ایی ایستاد. اما نتوانست لباس خوابهای توری رنگارنگ را نگاه کند.سرش را پایین انداخت تا سرخی گونه‌هایش را از عابران بدزد.رفت.اما دوباره برگشت.آنطرف مغازه از دور لباس خوابها را از زیر چشم می‌گذراند.چشمانش کم سو شده بود.عینکش را بالا و پایین کرد.زنش بود‌.از پشت ویترین مغازه، با لباس خواب توری مشکی، هر دو دستش را روی کمرش و همه وزن سبکش را روی پای راستش انداخته بود. سفیدی پوستش، از زیر سیاهی تور ، توی چشم هر رهگذری می‌زد.مرد دلش ریخت. راستش اول یکه خورد بعد دلش ریخت.تا خود مغازه دوید.داخل شد.اما پشت ویترین کسی نبود.خانم فروشنده پشت میز از جایش پریده بود. یعنی او هم اول یکه خورده بود بعد از جایش پریده بود.هر دو به چشمان هم زُل زده بودند.خانم فروشنده بفرمایید گفت.مرد به مِنُ مِن افتاد و انگشت اشاره‌اش را به طرف ویترین دراز کرده بود.خانم فروشنده می‌دانست مرد خجالت زده شده است، لباس خواب توری سیاه را پایین آورد، و همان را داخل کیسه‌ایی گذاشته و به دست مرد داده بود.مرد پیاده‌روها را قدم می‌زد، و بی‌تفاوت به نگاه متعجب مردم، لباس توری را جلوی چشمانش گرفته بود.مرد دلش النگو خواست.از همان النگو‌های شیشه‌ای. که صدا بدهند. که صدایش دلش را بلرزاند.و کِش مویی با گلی قرمز، که موهای زنش را بعد بافتن با آن ببندد.جلوی عطر فروشی، عطرها را به مچ دستش می‌مالید.و قبل آنکه عطری را خریده باشد، نوه‌اش پیدایش کرده بود.و به عطر فروش گفته بود: پدر بزرگم هست. تنهایی با ما زندگی می‌کند.بهزاد چوگل 1393</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 17:40:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عباس مهندس بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF-yh7qq4to7gsu</link>
                <description>عباس مهندس بود. البته تا قبل از آنکه برای استخدام پی آگهی‌ها دویده باشد.و قبل از آنکه فرمهای استخدامی را ذوق زده پر کرده باشد.عباس مهندس بود. حتی وقتی که با نگهبانی دم در ساختمان ِ شهرداری دست به یقه شده و نگهبان چند بار گفته بود که لطفا اینجا نایستید.اما عباس مهندس بود، و همین باعث شد که همانجا منتظر نتیجه استخدامش بماند.آنقدر بایستد که یه جفت کبوتر روی شانه‌اش لانه کنند و تخم بگذارند. و حتی جالب تر از آن، تخم‌ها جوجه شوند.عباس مهندس بود، اما امروز پشت بام خانه‌اش صدها جُفت کبوتر ِ لاهوری و یخی و یعقوبی و کاکُلی دارد و همه اهل محل صدایش می‌زنند: عباس کفترباز!بهزاد چوگل</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 16:19:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی تنها در میان زنها (در ستایش کتابخوانی!)</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-vxnyq7z7xcjq</link>
                <description>too loud a solitude عکس از نمایش عروسکی  مرد شماره یک در می‌زند. چون پاسخی نمی‌شنود دستگیره را می‌چرخاند و وارد اتاق می‌شود &quot;داری چیکار میکنی؟جوجه‌خانه راه انداختی؟کتابی را از سر راه بر می‌دارد و جلو تر می‌آید &quot;این همه آت و آشغال چیه اینجا جمع کردی؟ ای بابا دارم با تو حرف می‌زنم چرا جواب نمی‌دی؟&quot;مرد شماره دو بدون آنکه سرش را بالا بگیرد &quot;آره آره. یه لحظه صبر کن.&quot;مرد شماره یک همانطور ایستاده &quot;کجا بشینم؟ مبل‌ها رو هم که مثل خر بار زدی. آخه مرد حسابی این همه کتاب و می‌خوای چکار؟&quot;مرد شماره دو باز بدون آنکه سرش را بالا بگیرد &quot;بشین بشین.&quot;مرد شماره یک &quot;دانشمند شدی؟! داری چی می‌نویسی؟&quot;مرد شماره دو پچ پچ کنان در حال نوشتن یک چیزهایی بر روی کاغذ است.مرد شماره یک کمی با عصبانیت &quot;تو که این همه درس و مشق می‌نویسی پس چرا واسه خودت کاره‌ای نشدی. پاشو بریم سر کار، دیروز هم نیومدی. سر کارگر حسابی از دستت عصبانیه. اومدم ببینم چه غلطی داری میکنی که نمیای سر کار. مرد حسابی تازه پشیمون شدی واسه درس؟&quot;مرد شماره دو &quot;درس کیلویی چنده؟&quot;مرد شماره یک &quot;پس بگو چه غلطی داری می‌کنی؟ می‌خوای کنکور بدی چرا قایم می کنی؟&quot;مرد شماره دو &quot;چرا چرت‌و پرت میگی؟&quot;مرد شماره یک کتابهای سر راه را کنار می‌زند و با چند قدم بزرگ از روی تلی از کتاب عبور می‌کند و خودش را به آشپزخانه می‌رساند &quot;آب می‌خوری؟&quot;مرد شماره دو زیر لب &quot; نه نه مرسی.&quot;مرد شماره یک در یخچال را باز می‌کند. چند جلد کتاب از داخل یخچال بیرون می‌ریزند. عصبانی می‌شود و با صدای بلند &quot;ای وای خدا بگم چیکارت کنه مرد، تو دیونه شدی. حاضرم قسم بخورم که زنت هم به خاطر همین خُل شدنت تنهات گذاشته.&quot;مرد شماره دو &quot;نه بابا بی‌خود و بی‌جهت رفته.&quot;مرد شماره یک درب یخچال را محکم می‌بندد &quot;آخه چه مرگته؟ این همه کتابو می‌خوای بزاری تو گور . . . لا اله الا الله. زن و بچه‌ت چه گناهی کردن؟&quot;مرد شماره دو &quot;میگه سرم هوو آوردی ولی من قسم خوردم حتی شناسنامم رو هم نشون دادم.&quot;مرد شماره یک با حالت تاسف &quot;بیچاره زن مردم یه هوو سرشون میاد ولی مثل اینکه تعداد هوو‌های زنت از شمارش هم خارج شدن.&quot;مرد شماره دو با تعجب به مرد شماره یک نگاه می‌کنه &quot;ولی من زن نگرفتم؛ زنمم خیلی دوست دارم.&quot;مرد شماره یک &quot;خنگ خدا، زن می‌آوردی بهتر از این همه کتاب بود. کتابی رو که لازم داری بگیر بخون بعد برش گردون کتابخونه، مجبوری بابت اینهمه کاغذ پاره پول بدی؟ اصلا جا نیست آدم سر پا وایسه.&quot;مرد شماره دو &quot;آخه من کتابامو دوست دارم. نمی‌تونم ازشون دور شم. من با کتابام زندگی می‌کنم. مگه می‌شه آدم بعدِ ازدواج فردا صبح دست زنشو بگیره ببره خونه پدرش بگه برو تو قفسه کتاب دیگه لازمت ندارم، خوب خوندمت! آدم باید آدم باشه. خیلی نامردیه بعد اینکه کارت با کتاب تموم شد اونو پس بفرستی پیش ننه و باباش. زندگی بعد اون تازه شروع میشه باید باهاش زندگی کنی. هر روز به یاد هر جملش باید زندگی کنی، بعضی وقتا باید عهدت رو باهاش تازه کنی یعنی اگه مزه‌ش زیر دندونات نموند، یه بار دیگه اونو مزه کنی... یعنی بخونی. کتابم کلی حال می‌کنه وقتی اونو می‌خونی. یه رابطه دو طرفه‌ست.&quot;مرد شماره یک &quot;پس با این حساب تو یه فاحشه هستی ؟! یه مرد با هزار تا زن!&quot;مرد شماره دو &quot;مگه من چی گفتم؟ من از کتابام حرف می‌زنم اونوقت تو داری چرت و پرت می‌گی؟&quot;مرد شماره یک &quot;تو که همه پولات و می‌دی کتاب. اجاره خونه تو چطور می‌دی؟&quot;مرد شماره دو &quot;نامرد هر دفعه یه کیسه کتاب بجای اجاره می‌بره می‌فروشه!&quot;مرد شماره یک &quot;مگه نمی‌گی کتابا مثل ناموسته، پس چطور اجازه می‌دی هر ماه چند تا از ناموساتو ببرن؟&quot;مرد شماره دو با عصبانیت &quot;چرا پرت و پلا می‌گی؟ بذار اینو تموم کنم دیگه!&quot;مرد شماره یک &quot;من دیگه داره دیرم می‌شه، می‌رم یه لقمه نون در بیارم زن و بچم مثل زن و بچه تو آواره نشن. اگه نمی‌خوای این کارو هم از دست بدی پاشو بریم.&quot;مرد شماره دو در حال نوشتن &quot;من باید اینو تموم کنم تو برو.&quot;بهزاد چوگل - اسفند 93عکس این پست مربوط به نمایش عروسکی تنهایی پر هیاهوست.دیدن نمایش عروسکی too loud a solitude ساخته شده بر اساس کتاب تنهایی پر هیاهو از بهومیل هرابال در یوتوب. (ببینیم)</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 15:19:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقیانوسی باشیم به عمق بند انگشت یا چاهی باشیم عمیق</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%82-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-rhgwzpjvluar</link>
                <description>پیش‌تر در معرفی کتاب نقطه از علیرضا روشن گفته بودم که در پستی دیگر در مورد &quot;اقیانوسی باشیم به عمق بند انگشت یا چاهی باشیم عمیق&quot; صحبت خواهم کرد.در این پست قصد دارم کمی مفصل‌تر تجربه خودم را در این رابط با شما به اشتراک بگذارم.قبل از شروع جا دارد که دو کتاب اصل گرایی از گِرگ مک کیون و کتاب گستره از دیوید اپستین را هم به شما معرفی کنم.عکس از سایت بی پلاساین دو کتاب مکمل همدیگر و جزو آن کتاب‌هایی هستند که هر کسی برای رشد توسعه فردی قطعا به آنها نیاز دارد.آقای علی بندری هم در پادکست بی پلاس خلاصه و معرفی این دو کتاب را به صورت مفصل ارائه کرده‌اند.خلاصه اصل گرایی در اپیزود 38 و خلاصه گستره در اپیزود 46فکر کنید از یک نفر خوشتان آمده و قصد دارید که با او ازدواج کنید.بعد از چند مدتی که با او بوده‌اید امروز قصد دارید که او را به خانواده‌تان معرفی کنید.مادرتان از شما می‌پرسد که چه چیزی باعث شد که این تصمیم را بگیرید و این فرد را برای ازدواج انتخاب کنید؟آیا واقعا پاسخش را به صورت شفاف می‌دانید؟می‌توانید بگویید که یک نگاهی بهش انداختم، خوشم آمد و دیگر هیچ؟!این تصمیم شما از کجا ناشی شده‌است؟یک سری تعاملات و روابط بسیار پیچیده ذهنی که داده‌های بسیار عظیمی را با سرعت بسیار زیادی پردازش می‌کند و در یک کلام به شما می‌گوید این خوب است... آن بد است... و اگر به زبان بیاورید و یا بخواهید توضیحش بدهید کارتان ساخته‌است.این تصمیم و این روند پیچیده ذهنی که به گونه‌ای ناشی از احساس شما هم هست، به صورت ناخودآگاه اتفاق می‌اُفتد و شما فقط چشم باز می‌کنید و می‌فهمید که از فلانی خوشتان آمده، یا دوست دارید برای تعطیلات به ارومیه سفر کنید!تنها چیزی که واضح هست و می‌دانیم که بر نتیجه نهایی تاثیر گذار خواهد بود، بی‌شمار داده‌های ورودی ذهنی هستند.داده‌هایی که در تمام طول عمر از طریق دیدن، شنیدن، خواندن، چشیدن و ... هر یک در گوشه‌ای از این انبار بزرگ در قفسه‌هایی بلند با ردیف‌های طولانی انباشته شده‌اند.همه این داده‌ها به طرق مختلفی با هم در ارتباط هستند و همیشه خود را در تصمیمات ما دخیل خواهند کرد.و چه بسا در بعضی مواقع ممکن است همین داده‌ها مانع از شفاف اندیشیدن ما شوند.به این مثال توجه کنید:سعید دوست من است. او یک تجربه بد از شهر فرضی چوگل آباد دارد و هر وقت صحبت از شهر چوگل آباد می‌شود او نسبت به این شهر گارد می‌گیرد و معتقد هست که همه افراد این شهر کلاه بردار هستند.در واقع می‌توان گفت که ما در هر لحظه در حال تصمیم گیری هستیم.حتی وقتی من دارم با انگشتانم بر روی کیبورد کامپیوترم ضربه میزنم و هرازگاهی به استکان چایی‌ام نگاه می‌کنم؛ در حال تصمیم گیری هستم که الان چایی‌ام را بخورم یا هنوز زود است.اگر چه بعضی از تصمیمات کوچک مثل همین خوردن چایی ممکن است اهمیتی نداشته باشد، اما اگر داده‌های قبلی من بر روی تصمیمات بزرگ‌ترم تاثیر گذار هست چه باید بکنم؟قبل از پاسخ به این سوال یک نکته مهم دیگری هم وجود دارد. و آن اینکه اگر داده‌های من ارزشمند باشند، می‌توانند در تصمیم گیری‌های پیش رو به نفع من عمل کنند.حتما داستان کلاس خوشنویسی استیو جابز را خوانده و یا شنیده‌اید.او زمانی که هیچ شرایط خوبی نداشت و از دانشگاه انصراف داد در کلاس خوشنویسی ثبت نام کرد. کلاسی که هیچ امیدی به آینده آن نداشت.اما ده سال بعد زمانی که جابز در حال طراحی اولین کامپیوترهای خود بود، تجربه و داده‌های ده سال پیش کلاس خوشنویسی‌اش، منجر به خلق اولین کامپیوترها با فونت زیبا بودند.چرا این ایده به ذهن شرکت مایکروسافت نرسید؟چرا به افراد مسن خردمند گفته می‌شود؟ حتما عنوان پیرِ خردمند را شنیده‌اید.تفاوت خرد با دانش در چیست؟خرد حاصل تجربه و دانش حاصل اطلاعاتی‌ست که در چنته داریم.هر کامپیوتری می‌تواند یک پایگاه عظیم داده باشد و به تنهایی با صد دانشمند در ارائه اطلاعات رقابت کند. اما هرگز شما برای مشاوره و یا درد دل کردن در مورد اینکه با فلانی ازدواج کنید یا خیر، با هیچ کامپیوتری مشورت نخواهید کرد.خرد بسیار ارزشمندتر از دانش است. هرکسی می‌تواند با دریافت اطلاعاتِ بسیار، دانشمند شود اما هرکسی به درجه خردمندی نخواهد رسید.شما زمانی خردمند خواهید بود که گستره مطالعات خود را افزایش دهید و بتوانید بین مسائل نامرتبت، ارتباط پیدا کنید.نمونه بارز آن استاد الهی قمشه ایست. اگر به سخنرانی هایش گوش کرده باشید متوجه شده اید که چقدر هوشمندانه از تکنولوژی شروع می‌کنند و با موضوع عشق خاتمه می‌دهند.اصل گرایی به ما می‌فهماند که توان و زمان ما محدود است و ما ناچاریم که دست به انتخاب بزنیم و در یک حوزه متخصص شویم.اما گستره به ما می‌گوید که برای اوج و شکوفایی در اصلی که به آن چسبیده‌ایم، نیازمند پرسه زنی در حواشی و اطراف هم هستیم.اگر من متخصص تولید محتوای وب سایتی هستم، قطعا پراکنده خوانی من در حوزه‌های مختلف به تولید محتوای بهتر و منحصر به فرد کمک خواهد کرد.در ادامه دوست دارم برای طولانی نشدن مطلب ادامه این موضوع را با چند سر نخ به خودتان بسپارم.+ اگر می‌خواهید در مورد تصمیم گیری بیشتر بدانید کتاب تفکر سریع و کند از دنیل کانمن را بخوانید و مجموعه درس‌های متمم در مورد تصمیم گیری و تصمیم گیری پیشرفته را دنبال کنید.+ کتاب هنر شفاف اندیشیدن از رولف دوبلی به شما کمک می‌کند که کمتر در دام خطاهای ذهنی بیوفتید.+ کتاب اخبار را دنبال نکنید از رولف دوبلی، کتاب دیگری از همین نویسنده که به شما می‌گوید داده‌های مخرب و ورودی‌های سمی چطور می‌تواند ذهنتان را برای تصمیم گیری مسموم کند.+ کتاب آیشمن در اورشلیم از هانا آرنت را هم به این دلیل بخوانید تا متوجه اهمیت خرد بشوید. چیزی که آدلف آیشمان به دلیل نداشتنش و عدم توانایی در همذات پنداری، مرتکب جنایت شد.دوست دارم نظرتان را در این باره برای من بنویسید و اگر برای کامل شدن این موضوع چیزی به ذهنتان رسیده با من به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 14:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاهی که مسیرم را عوض کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-o0kffco9l0ff</link>
                <description>داستان کوتاه &quot;همین داستان&quot; از بهزاد چوگلنقاشی از ادوارد هاپر (Edward Hopper)خانم جوانی در اتاقش را باز می‌کند و من سریع داخل می شوم. از ورودم شُکه نمی‌شود، دست و پاهایش را هم گم نمی‌کند.در را پشت سرم می بندم و نفس زنان &quot;خواهش می کنم خانم، دنبال من می‌گردن.&quot;در میان حرفهایم که بی توجه به من، در آینه، دکولته قرمز رنگی را به خود گرفته، بر می‌گردد و با اشاره دست به سمت گوشه اتاق &quot;برو اون پشت داخل رختکن.&quot;در را محکم می‌کوبند.صدای باز کردن در را می‌شنوم، و بعد از آن صدای مامور بازرس که دنبالم دویده بود.- وقت بخیر خانم. امیدوارم که بد موقع مزاحم نشده باشم.متوجه می شوم که عکس چاپ شده من در روزنامه را نشان خانم می‌دهد &quot;ببینم شما صاحب این عکس رو این اطراف ندیده‌اید؟&quot;خانم با لحنی بی‌تفاوت &quot; نه.&quot;صدای مرد دیگری که انگار سرش را داخل اتاق کرده تا مطمئن شود که کسی داخل اتاق نیست &quot;شما مطمئن هستید که این مرد رو ندیده‌اید؟&quot;خانم که ادعا می‌کند کنجکاو شده است &quot;چطور مگه؟&quot;بازرس با لحنی حق به جانب &quot;ببینید خانم، این مرد خیلی خطرناک هست و فقط اینو می‌تونیم بهتون بگیم که بدون مجوز وارد کشتی شدن و تا قبل از رسیدن به آمریکا، این وظیفه ماست که حتما دستگیرش کنیم.&quot;خانم روزنامه را به بازرس پس می‌دهد &quot;اوه متاسفم، ولی من این مرد رو تا به حال ندیده‌م.&quot;بازرس همراه با صدای تا کردن روزنامه &quot;لطفا در صورت مشاهده و یا هر مورد مشکوکی که بتونه به ما کمک کنه، سریعا بهمون خبر بدید. روز خوبی داشته باشید.&quot;خانم در را می‌بندد.از رختکن بیرون می‌آیم.خانم بر می‌گردد کنار آینه قدی و لباس دیگری را که آستین‌هایش را با دو دست گرفته و یقه لباس را با چانه به سینه‌اش نگه داشته است از داخل آینه به من نگاه می‌کند&quot; چنان خطرناک هم به نظر نمی‌رسی، فکر نمی‌کنی پیاز داغتو یه خورده زیاد کردن؟&quot;چند قدم جلو می‌آیم... نه نه خوب نیست که جلو بیام، از همون جا رو به خانم &quot;می‌تونم یه سیگار داشته باشم؟&quot;خانم در حالی که لباس را روی دسته صندلی می اندازد &quot;روی میز داخل جعبه‌ست.&quot;سیگار را از داخل جعبه در می‌آورم و همانطور که چوب کبریت را برای روشن کردن سیگار از داخل کبریت بیرون می کشم، به آخرین سوال خانم فکر می‌کنم. سیگار را روشن می‌کنم و در حالی که چوب کبریت را برای خاموش شدن در هوا تکان می‌دهم &quot;شما چطور فکر می‌کنید؟&quot;خانم کنار پنجره میرود... نه کنار پنجره رفتن فعلا خوب نیست. بهتره با همون لباسی که توی دستش هست ور بره و باهام حرف بزنه.پس خانم در حالی که لباس دیگری را از کمد بیرون می‌کشد&quot; من می‌تونستم که بهشون بفهمونم که داخل اتاقم قایم شدی و راحت بیان و ببرند.&quot;ته سوخته سیگار را با ضربه انگشت داخل زیر سیگاری می‌چکانم&quot; ولی من می دونستم که شما چیزی بهشون نمی‌گید.&quot;لباس دکولته زرد رنگی را نشانم می‌دهد &quot;این چطوره؟&quot;با چشمانی گشاده &quot; اممم... به موهاتونم خیلی میاد.&quot;خانم با تعجب رو به من &quot;از کجا اینقدر مطمئن هستید که حاظر نبودم در موردتون چیزی به اونا بگم؟&quot;نه نه این جمله که تعجب کنه اصلا خوب نیست.خانم چشمانش را کمی تنگ می‌کند &quot;از کجا اینقدر مطمئن هستید که حاظر نبودم در موردتون چیزی به اونا بگم؟&quot;به طرف پنجره اتاق می‌روم و به سیگار پُک می‌زنم &quot; از اونجا که من آدم خطرناکی هستم.&quot;خانم یک قهقهه کوتاه و بعد از کمی مکث، سپس شروع می‌کند به بلند قهقهه کشیدن. طوری که چشمانش خیس آب می‌شود. با کف دستانش چشمانش را خشک... نه این خوب نیست...باید ظرافت بیشتری رو نشون بدم... با پشت انگشت اشاره‌اش، آب چشمانش را پاک می‌کند و همانطور که از خنده ، شانه‌هایش می‌لرزد&quot; شما چقدر آدم خطرناک بامزه‌ایی هستید.&quot;از پشت پنجره مرغ‌های دریایی را نگاه می‌کنم که برای پیدا کردن غذا میان مردم روی عرشه کشتی، اینطرف و آنطرف پرواز می‌کنندخانم به طرف من نزدیک می‌شود و دست راستش را به طرفم دراز می‌کند &quot;من والس هستم، رُزا والس اهل ایالت مریلند.&quot;دست می‌دهم&quot; ممنونم خانم والس، من هم یک فراری هستم.&quot;خانم موهای بلوندش را با دست پشت گوش می‌اندازد&quot; فراری؟ از چی فرار می‌کنید؟&quot;بر می‌گردم کنار میز و سیگار تمام سوخته را می‌چپانم در دل زیر سیگاری &quot;من از دنیای واقعی فرار می‌کنم. اوه خانم والس می‌تونم شما رو به صرف یک نوشیدنی دعوت کنم تا روی عرشه با هم قدم بزنیم؟ راستش این اولین دفعه‌ایی هست که من با یک کشتی سفر می‌کنم و همیشه آرزو داشتم که روی عرشه یک کشتی قدم بزنم.&quot;خانم با حالتی مردد با دست به طرف در اشاره می‌کند&quot; پس مامور‌ها چی میشن؟&quot;با لبخند &quot;من مامورهای بازرس رو خط می‌زنم و می‌نویسم که هیچ ماموری دنبال من نمی‌گردند.&quot;خانم با چشمانی باز &quot;شما آدم خیلی عجیبی هستید. اجازه دهید پس لباسمو عوض کنم.&quot; و به طرف رختکن می‌رود.من کنار پنجره در حال نگاه کردن مردم روی عرشه، دوباره سیگار تازه‌ایی می‌گیرم و از داخل رخت کن صدای خانم والس را می‌شنوم که می‌پرسد &quot;می‌تونم بپرسم که شما رو با چه اسمی صدا کنم؟&quot;مدادم را داخل قلم تراش می‌اندازم و چند دور می‌چرخانم، با وسواسی مخصوص نوک مدادم را فوت می‌کنم و دوباره روی کاغذ می‌نویسم &quot;اوه... البته خانم والس... من چوگل هستم... بهزاد چوگل... در واقع من یک نویسنده هستم.&quot;خانم والس از رختکن بیرون می‌آید و کنارِ من پشت به من می‌ایستد &quot;میشه لطفا زیپ لباسمو بکشید بالا.&quot;در حالی که زیپ را می‌کشم با حالتی شگفت زده می‌پرسد &quot;نویسنده چی؟&quot;به سمت من می‌چرخد، می‌گویم &quot;همین داستان.&quot;بهزاد چوگل فروردین 96این آخرین داستان کوتاهم در فروردین 96 بود. داستانی که بعد از آن دیگر هرگز داستان ننوشتم و سعی کردم که رویاهایم را به جای آنکه در داستان تجربه کنم، در واقعیت زندگیشان کنم.همین باعث شد که فکری بکنم. کاری بکنم.و این شد که استارت آپ ویرا بَرگ در مهر ماه همان سال متولد شود.داستان ویرا برگ را هم در صفحه درباره ما نوشته‌ام.</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 11:34:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب نقطه از علیرضا روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/noghtebook-alirezaroshan-gfn0pumlni7r</link>
                <description>معرفی کتاب نقطه از علیرضا روشنعلیرضا روشن هم خدمتی دوستم علی بانگین بود. در واقع دوستِ دوستم بود و هست!سالها پیش از این طریق با شعرها و داستان‌های کوتاهش آشنا شدم.اگر اشتباه نکرده باشم، سال 1392 کتاب نقطه که مجموع چند داستان کوتاه (با تکرار یک شخصیت به نام آقای برهانی) بود را خواندم.دقیقا همان روز بعد از خواندن این کتاب شروع کردم به نوشتن چند سطر در مورد این کتاب و آن را برای خود علیرضا روشن هم فرستادم.امروز بعد از سالها در پستوهای لپ تاپم، متن تایپ شده آن چند سطر را در پوشه‌ای خاک خورده پیدا کردم.به ده‌ها دلیل تصمیم گرفتم که هم متن را در ویرگول منتشر کنم و هم این معرفی آغازی برای شروع معرفی کتاب‌هایی باشد که از این پس در موردشان در ویرگول خواهم نوشت.قبل از آنکه انتظار برود که انگشتان دست مچ کرده‌ام را یکی یکی باز کنم و از دلایلم برای انتخاب کتاب نقطه بگویم، بهتر است ابتدا در مورد خط مشی که برای انتخاب کتاب جهت معرفی آنها از این پس در نظر گرفته‌ام صحبت کنم.فکر کنم شما هم با من موافق هستید که هر فردی تا سنی نا مشخص، به هر حوزه و کتاب و غیره‌ای کم و بیش سرک می‌کشد و از یک جایی به بعد که گمان می‌کند مسیرش را پیدا کرده است، سعی می‌کند دست از پیاده روی در اقیانوس کم عمقش بر دارد و تنها در یک حوزه عمیق و متخصص شود.من نیز در این پیاده روی طولانی، از چنگ انداختن به حوزه‌های ناشناخته کم‌بهره نبوده‌ام.و خطا از روزی شروع شد که فکر می‌کردم برای کشیدن نقاشی هنرمندانه تنها به یک رنگ نیازمندیم و دیگر رنگ‌ها را باید به کل کنار گذاشت تا در یک حوزه عمیق شویم!قطعا با متخصص شدن و تخصص گرایی آن هم با چالش &quot;محدودیت زمان&quot; مخالف نیستم، اما چشم بستن و کنار گذاشتن همه، جز آن یکی که &quot;انتخابم&quot; هست، نه تنها اشتباه بلکه ابلهانه هم خواهد بود.برای اینکه از اصل دور نشویم در پستی با عنوان &quot;اقیانوسی باشیم به عمق بند انگشت یا چاهی باشیم عمیق&quot; در این باره نوشته‌ام که می‌توانید آن را بخوانید.آن همه روده درازی کردم که بگویم معیار من برای معرفی کتاب، تنها حوزه کاری خودم (مسائل مربوط به مدیریت کسب و کارهای آنلاین و MBI) نخواهد بود و همانطور که معتقدم جهان بینی و بینش فکری ما بستگی به ورودی‌های ما دارد؛ سعی خواهم کرد از هیچ کتاب ارزشمندی که بتواند سطح کیفیت زندگیم را بالا ببرد، چشم پوشی نکنم.اگر منتظرید که انگشتانم را این بار برای بر شمردن ویژگی‌های این کتاب باز کنم، بهتر است در جواب، متنی که برای آن کتاب نوشته بودم را با عنوان هیچ چیز عجیبی در &quot;نقطه&quot; وجود ندارد را بخوانید. هیچ چیز عجیبی در &quot; نقطه &quot; وجود نداردنگاهی مختصر به مجموعه داستان &quot; نقطه&quot; علیرضا روشن1&quot; فقط چیزی زیباست که به درد هیچ کاری نخورد. هر چیز مفیدی زشت است. زیرا احتیاجی را بیان می‌کند و احتیاجات انسان، مانند مزاجِ بیچاره و عاجز او، پست و تنفر آمیز است.&quot; این را تئوفیل گوتیه در مقدمه کتاب مشهورش &quot;مادموازل دو موپن&quot; سالها بعد از این گفته معروف هوگو آورده بود: (هنر برای هنر).2علیرضا روشن، نویسنده مجموعه داستان &quot; نقطه &quot; ، شکارچی ماهر و تیز بینی است که خوب شکار می‌کند اما ضعیف به سیخ می‌کشد! کلمه ضعیف را برای تمام آثار همه نویسندگان می‌توان بکار برد، چرا که هیچ چیز صرفا تمام خوب و زیبا وجود ندارد. اما باز انگار نقاط قوت ریز دیده‌هایش بر اصل قوائد داستان نویسی‌اش می‌چربد.&quot;رضای نوزاد، در بغل خاله شهلا، غش عش به نقش ناصرالدین شاه روی قوری که برای او سبیل تکان می‌داد و ابرو بالا و پایین می‌کرد و چشمک می‌زد، می‌خندید.&quot;&quot; چای دم کشیده بود. آقای برهانی قبل از آنکه برای خودش چای بریزد، به تصویر اتاق که بر سطح استیل سماور منعکس شده بود نگاه کرد و دید تمام آنچه در آن اتاق 12 متری وجود دارد – با کوچکترین جزئیات – بر سطح کوچک و محدب سماور منعکس شده است.&quot;3پیداست که روشن در مجموعه داستانش&quot; نقطه&quot; پی به این نکته برده است که زندگی ما چیزی از جنس تخیل کم دارد و به همین دلیل هم زندگی حقیر یا احمقانه است. فقط عناصر تخیلی هستند که می‌توانند زندگی ما را زیباتر و وسیع‌تر کنند و یا نداشته‌هایمان را جبران کنند.نام گذاری داستان ِ&quot; چیز عجیبی وجود ندارد&quot; خود نام دیگر رئالیسم جادویی است و این را شاید خود روشن به عمد چنین نام گذاری کرده است تا به خواننده بفهماند که واقعا چیز عجیبی در دنیای داستان که افشره و شیره زندگی حقیقی است، وجود ندارد.علیرضا روشن چنان که از داستانهایش پیداست، به نظر می‌رسد که زیاد مارکز، بورخس و کافکا خوانده باشد. که جادوی داستان را فهمیده و می‌داند که &quot; چیز عجیبی وجود ندارد&quot;. همانطور که کافکا در داستان &quot; شغال و عرب &quot; اینکار را می‌کند و انگار هیچ عجیب نیست که شغال با او حرف میزند. در داستانِ روشن هم هیج عجیب نیست که قُمری با تنها شخصیت داستان، آقای برهانی حرف بزند.&quot; آقای برهانی دیگر جواب قُمری را نداد. لیوان چایش را روی میز کنار قُمری گذاشت و برگشت سوی پنجره و لبه آن ایستاد. گفت: من می‌رم ! و پرواز کرد و رفت. در صد سال تنهایی مارکز ، رمدیوس خوشگله به آسمان پرواز می‌کند و نیست می‌شود.&quot;&quot; آقای برهانی در ظهر بی‌اندازه داغ ِ بهاری ، به دلیل گرمای کلافه کننده از خواب برخاست. بالا تنه عریانش از عرق خیس بود. اودر خیابان جمهوری تهران زندگی می‌کرد. این هیچ تعجب نداشت. پنجره باز بود و باد - در سکوت - پرده را می برد و می آورد. این نیز عجیب نبود. پشتِ پردهِ آسمانِ آفتابی و آبی بود. این هم طبیعی بود. عجیب وقتی بود که آقای برهانی – خیس وعرق آلود – از جا بلند شد و سوی پنجره رفت. پرده را کشید و دید جایِ خیابانِ جمهوری دریاست.&quot;در داستانهای کوتاه جادویی یک عنصر هست که همه داستان به گرد وجود آن تنیده شده است. باوراندن این عناصر مهمترین کار این داستان‌ها است و بدون این باور پذیری داستان ارزش خود را از دست خواهد داد و دیگر داستان نخواهد بود.روشن با داستانهایش ما را به جادوی دنیای زیبای داستان می‌برد و می‌خواهد بگوید هیچ عجیب نیست که یک نفر در لیوانی پر از دلستر غرق شود، نقش لعاب شده ناصرالدین شاه برای نوزادی ابرو و سبیل بالا و پایین کند، قُمری حرف بزند و مردی پرواز کند، چنان که باور میکنیم و همین باور پذیری، خلاء لذتی را که ذاتا به آن در دنیای خارج از واقعیت نیاز داریم برآورده و ارضاء می‌کند.و این طبیعی است که شناخته شدن یک نیاز، مستلزم ارضاء همان نیاز است و بی‌تردید کسی که داستان نمی‌خواند و بد تر از آن داستان نمی‌فهمد به روح خسته و سرشار از تخیل و آرزویش لطمه می زند. اما همینطور که میدانیم خواننده خوب باید برای درک و کسب لذتی که فقط در این نوع داستانهای مارکزی وجود دارد از پیش تعلیم و شاید آب دیده شده باشد!4تزار الکساندر، سه روز بعد از مطالعه خاطرات یک شکارچی اثر ایوان تورگنیف، در نوزدهم فوریه 1861 فرمانی مبنی بر آزادی تمام رعایا صادر کرد.ژرژ ویل فونیه در کتاب &quot; کودک، سرباز، دریا &quot; خواننده را در مسیری قرار می‌دهد که همراه کودکی که پدرش بدست سربازان آلمانی کشته شده بود بر سر جنازه دشمنش گریه کند.یا احساس هم دردی با شخصیت &quot; بیگانه&quot; آلبر کامو که در مراسم تشیع جنازه مادرش، بیش‌تر از پیر مرد ملچ و ملوچ کنان ناراحت نیست.یا حق دادن و قبول کردن هر سه برادر رمان &quot; برادران کارامازوف &quot; داستایوفسکی.با اتمام مجموعه داستان نقطه که با تک شخصیتی بنام آقای برهانی آشنا می‌شویم در بخش وصف آقای برهانی ما با شخصیتی رو برو هستیم زشت و چندش آور که از صمیم قلب دوستش می‌داریم.شاید اگر در همان ابتدای مجموعه داستان نقطه &quot; وصف آقای برهانی &quot; می‌آمد ، نتیجه معکوس می‌شد.قدرت ادبیات یعنی همین و بس.بهزاد چوگل</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Mon, 03 Oct 2022 15:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن، عقلانی ترین تقلای ذهن است</title>
                <link>https://virgool.io/@bhzadchwgl/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B9%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jpl0e1vh404k</link>
                <description>من در دفتر کارمبهزاد چوگل هستم و این اولین پست من در ویرگول است.برای نوشتن در ویرگول سالهاست که دارم دست دست می‌کنم. و این امروز و فردا کردن به خاطر این نبوده که جزو اون دسته آدم‌هایی باشم که کار امروز را به فردا می‌سپارن! اتفاقا ( تعریف از خود می‌شود که بزار بشود ) من از اون دسته آدم‌هایی هستم که اگر خواستم کاری رو انجام بدم همون لحظه تصمیم می‌گیرم و شروع می‌کنم به اقدام.دلیل ننوشتنم و چیزی که مانع می‌شد که تجربیاتم را در حوزه کسب و کار با دیگران به اشتراک بگذارم این بود که همیشه دوست داشتم زمانی از چیزی صحبت کنم که اولا خودم انجامش داده باشم و دوما ازش نتیجه گرفته باشم.اما دیدم حرف‌های زیادی می‌آیند و باید گفته بشوند و با ننوشتن‌شان هم از یاد من می‌روند و هم شاید آن روزی که من منتظرش هستم هرگز نیاید و چه بسا دیگر به هیچ وجه حوصله نوشتنش را هم نخواهم داشت.پس تصمیم گرفتم بنویسم و اما از چه چیزی می‌نویسم:جواب به اینکه از چه چیزی می‌نویسم کمی سخت است اما اینطوری بگم که با راه اندازی استارتاپ، چالشها و ابهامات زیادی هر روز بر سر راه شما قرار می‌گیرد که من نوپا، تازه می‌فهمیدم که آن را نمی‌دانم و شروع کردم به بلعیدن هرگونه مطلب آموزشی ( کتاب، وبینار، سمینار، دوره‌های ویدیویی، پادکست‌های صوتی، مقالات، متمم خوانی و ... ) در آن زمینه و سپس عمل کردن به آنچه که آموخته بودم.و حاصل این آموخته‌ها و تجربیات شد اینکه بدانم بازاریابی، فروش، مدیریت، دیجیتال مارکتینگ، سئو، محتوا، رسانه‌های اجتماعی، برند و برندینگ، تبلیغات، مدیریت منابع انسانی و منابع مالی، سیستم سازی، زبان‌های برنامه نویسی و ... چه هستند و به چه کارم می‌آیند. اگر چه عمیق شدن و اصل گرایی توصیه می شود اما برای کسی که خودش صاحب کسب و کار است حتی اگر از همان روز اول برای هر قسمت از موارد تیم و نیرو داشته باشد باز الزامیست که با تمامی این مفاهیم آشنا باشد.چرا که اگر مدیر کسب و کاری هستید، تا شما ندانید که این مسائل چه هستند و به چه کار می‌آیند، نمی توانید هیچ گزارش و یا انتظاری هم از تیم و نیروی خود داشته باشید.یک مثال واقعی و خنده دار بزنم که شاید باور کردنش حتی براتون سخت باشه:بعد از اینکه طراح وبسایت‌مون خواست سایت رو تحویل‌مون بده، من حتی نمی‌دونستم لینک، یا یو آر ال یا آدرس اینترنتی چی هست و به چه دردی می خوره و کاش چهره من را موقعی که پیمانکار بیچاره می‌خواست نحوه مدیریت سایت رو به من توضیح بده را می‌دیدید.فکر کنم در متمم بود که خوانده بودم تنها راه یادگیری و آموزش، خودآموزیست. انسان زمانی شروع می‌کند به یادگیری که خودش مشتاق باشد به یادگیری آن.من در متمماز سال 96 شروع کردیم به راه اندازی یک استارتاپ ( احتمالا بعدها در موردش خواهم نوشت ) و تا به امروز به صورت متمرکز بر روی آن کار می‌کنیم و در تمام این مدت مشتاقانه شروع کردم به یادگیری و به کاربردن این آموخته‌ها در کسب و کارم.گاهی مطالبی را فهمیده‌ام و بد اجرا کرده‌ام و نتیجه مطلوب نگرفته‌ام.گاه مطالبی را نفهمیده‌ام و بعدا سعی کرده‌ام که آن را بفهمم و احتمالا چون نفهمیده‌ام در عمل نیز چیزی را به مرحله اجرا درنیاورده‌ام.گاه مطالب را فهمیده‌ام و خوب اجرا کرده‌ام و نتایج قابل توجهی هم گرفته‌ام.گاه مطالبی را بد فهمیده‌ام و منظور گوینده را طور دیگری برداشت کرده‌ام و در اجرا به مشکل برخورده‌ام و لابه لای تمام این سعی و خطاها پخته شده‌ام، اما نه آنقدر پخته که بشود بگویند بفرمایید غذا حاضر است!و من می‌خواهم از همه تجربیاتم در ویرگول بنویسم، برای خودم! شاید کسی این مطالب را نخواند اما برای خودم می‌مانند و همین برایم کافیست.</description>
                <category>بهزاد چوگل</category>
                <author>بهزاد چوگل</author>
                <pubDate>Tue, 07 Sep 2021 17:37:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>