<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های BioCastPodcast</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@biocastpodcast</link>
        <description>بایوکست داستان زندگی افراد رو تعریف می‌کنه. داستان زندگینامه افرادی که شنیدنش می‌تونه برای ما خیلی جذاب باشه.  biocastpodcast.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 14:03:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1221081/avatar/eQXvXl.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>BioCastPodcast</title>
            <link>https://virgool.io/@biocastpodcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگینامه ژوزف استالین(بخش اول)؛ انقلابی متعصب</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DA%98%D9%88%D8%B2%D9%81-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-lajvzvbi2jdd</link>
                <description>داستان جدیدمون با همه‌ی داستان‌های قبلی‌مون فرق می‌کنه. این بار خواستم یه تنوعی بدم و برای اولین بار برم سراغ یه شخصیت سیاسی. می‌خوایم بریم به بیشتر از 150 سال پیش یعنی ماه می سال 1872. توی کلیسای «اوسپنسکی (Uspenski)» شهر «گوری (Gori)» تو 86 کیلومتری تفلیس پایتخت گرجستان، یه پسر 22 ساله به اسم «بسو جوگاشویلی (Beso Jughashvili)» که اصلیت گرجی داشت با یه دختر 17 ساله با صورت پر از کک و مک و موهای خرمایی به اسم «ککه گلادزه (Keke Geladze)» ازدواج کرد. مراسم ازدواج به شدت با رسم و رسوم خاص گرجی‌ها برگزار شد. می‌گن گرجی‌های اون زمان کم از انگلیسی‌های دوره‌ی ملکه ویکتوریا نداشتن. با اینکه گرجستان چند دهه بود که تحت تسلط روسیه‌ی تزاری بود و حکومت هم خیلی تلاش می‌کرد زبان روسی رو به زور توشون جا بندازه، ولی کل مراسم و آوازها هم به زبان گرجی اجرا شد.بسو یعنی مرد خانواده، جدی، استخونی با ابرو و سیبیل مشکی، همیشه با کت چریکی می‌پوشید، با شلوار گشاد و کلاه لبه‌دار. کتش رو می‌کرد توی شلوارش و محکم با کمربند می‌بستش. پاچه‌های شلوارش رو هم می‌کرد توی پوتینش. 4 تا زبان هم بلد بود: گرجی، روسی، ترکی و ارمنی. خداباور بود و مرتب هم می‌رفت کلیسا. ویژگی دیگه‌ای که داشت این بود که معمولا به جای اینکه مزدش رو پول بگیره، مشروب می‌گرفت. تقریبا همیشه مست بود. تقریبا هر شب با دوستاش می‌رفتن مست می‌کردن و می‌رقصیدن.بسو و ککه خیلی زود 2 بار بچه‌دار شدن که هر 2 تا پسرشون رو توی نوزادی از دست دادن. برای بچه‌ی سوم ککه افتاد به راز و نیاز و نذر که اگه بچه‌م زنده بمونه می‌رم زیارتگاهِ نمی‌دونم چی توی همون اطراف گوری. پسر سوم به دنیا اومد و اسمش رو گذاشتن ژوزف. این یکی دیگه واقعا زنده موند. ژوزف تو 18 دسامبر 1878 به دنیا اومد. شمسیش می‌شه 27 آذر 1257. اون روزا تو ایران 30 سال از سلطنت ناصرالدین شاه گذشته بود و مردم تازه چند سالی بود که دوره‌ی قحطی بزرگ رو پشت سر گذاشته بودن. زنده موندن ژوزف در واقع یه جور معجزه بود چون اینقدر این بچه لاغر و کوچیک بود که اصلا یه سری از انگشت‌های پاهاش چسبیده بودن به هم. هرکی اینو می‌دید می‌گفت اینم می‌میره ولی تقدیر جهان این بود که این بچه زنده بمونه و تبدیل بشه به یکی از مشهورترین شخصیت‌های سیاسی معاصر.البته یه سری شایعه بود که پدر این بچه بسو نیست. به چند نفر مشکوک بودن. یکیش پسر رئیس پلیس شهر گوری بود. یکی دیگه هم «نیکولا پژواسکی (Nikolay Przhevalsky)» بود که بهش می‌گن کاشف آسیای مرکزی. قیافه‌ش همچین بی‌شباهت به ژوزف هم نبود. یکی دیگه هم الکساندر سوم امپراطور آینده‌ی روسیه بود که می‌گفتن چون یه مدت ککه خونه‌شون خدمتکار بوده، این پسر اونه. یا می‌گفتن ککه با دوست شهردار گوری خیلی می‌پریده پس این بچه‌ی اون بوده. ولی خب با وجودی که ما هم صد در صد نمی‌تونیم تایید کنیم، به نظر می‌رسه پدر ژوزف واقعا همین بسوئه. چون بزرگ هم که شد، خیلی بیشتر شبیه بسو شد.ژوزف رو تا سال‌ها صداش می‌کردن سوسو (Soso). می‌دونم که به شخصیت و قیافه‌ی پرابهت و سیبیل‌های کلفتی که ازش سراغ دارید خیلی نمی‌خوره اسمش باشه «سوسو»، ولی ما به سیاق همیشگی بایوکست فعلا صداش می‌زنیم همین سوسو. سوسو خیلی از بابای مستش می‌ترسید. کلا بابائه با اون هیبتی که توصیف کردم، آدم ترسناکی بوده. وقتی مست می‌کرده که دیگه واقعا چیزی براش قابل کنترل نبوده و همین باعث شده بود این بچه ازش ترس داشته باشه و اصلا وقتی می‌دید باباش اومده خونه و مسته، می‌رفت بیرون خونه‌ی همسایه. چون بابائه وقتی می‌اومد خونه، دیگه هر کاری از دستش برمی‌اومد. شروع می‌کرد اذیت کردن زن و بچه‌ش. می‌گرفت می‌زدشون و داد و بی‌داد می‌کرد و اینا. کلا هم خیلی پول به مشروب داده بود. حتی شده بود کمربندش رو بفروشه بره دنبال مشروب. ولی این وسط ککه یعنی مادر سوسو چون این اولین بچه‌ش بود که بعد از اون دو تا با نذر و نیاز زنده مونده بود، خیلی هوای بچه‌ش رو داشت و خیلی لوسش کرده بود. یه ترکیب عالی اتفاق افتاده بود دیگه. خشونت و خشم عریان جلوی چشم‌های این بچه و از اون طرف مادری که حسابی لوس بارش آورده بود. رفتار باباش باعث شده بود سوسو گوشه‌گیر بشه و بیشتر وقت‌ها رو توی تنهایی خودش بگذرونه. ولی از اون طرف هم این کتک خوردن‌ها باعث شده بود از هیچ چیز دیگه‌ای نترسه و کلا شخصیتش خیلی خشن بشه.یه مساله‌ی دیگه که خیلی رو رفتار و منش این بچه تاثیر گذاشت، فضای شهری بود که توش بزرگ شد. یعنی گوری. گرجستان و به خصوص گوری فضای پرتنش و پر دعوایی داشت. عرق‌خوری و مست‌بازی خیلی تو شهر زیاد بود. می‌خونه‌های شهر خوراک اون‌هایی بود که دنبال شر بودن. پلیس خیلی تلاش کرده بود این جور رفتارها رو محدود کنه ولی چون تو فرهنگ شهر ریشه‌ی عمیقی داشت، کنترل این اوضاع تقریبا غیرممکن بود. دلیل این ریشه‌ی تاریخی هم این بود که تو زمان قرون وسطی، گرجستان درگیر جنگ بود، مردم هم عادت کرده بودن همیشه خودشون رو برای جنگیدن آماده کنن. چطوری؟ با ورزش‌های رزمی. به خصوص با کشتی. کلا همین الان هم گرجستان کشتی‌گیر خوب زیاد داره دیگه.یکم که سوسو بزرگ شد، مادرش اصرار داشت بفرستتش مدرسه. ولی باباش مخالف بود. خیلی جدی هم جلوی مدرسه رفتن بچه رو می‌گرفت. می‌گفت باید بیاد کارگاه پیش من کار کنه. کفاش بود، می‌گفت بیاد کفاشی یاد بگیره برای آینده‌ش خوبه. یکم هم دست بچه رو گرفت برد کارگاه، ولی چند روز که گذشت سوسو مریض شد. آبله گرفته بود. همین هم باعث شد بسو، یعنی باباش، بیخیال قضیه بشه. ولی خب اوضاع مالی به شدت خراب بود، بسو هم به مشکل خورده بود دنبال یه راهی بود درآمدش بیشتر بشه. به هر حال همون طور که گفتم اول باید خرج عیش و نوش و عرق خوردنش می‌کرد، بعد اگه چیزی موند میاورد واسه زن و بچه‌ش. که خب معمولا پول زیادی هم نمی‌موند. اومد به ککه گیر داد پاشو برو سر کار. یه کاری مثلا مثل شستن لباس مردم.10 سال اول زندگی سوسو این طوری تو همچین فضای پرتنشی گذشت. ولی وقتی 10 سالش بود بابائه دید نمی‌تونه خرج اینا رو بده، گذاشت رفت! این رفتن بسو باعث شد ککه مجبور بشه خودش خرج زندگیش رو دربیاره. رفت خدمتکار یه خانواده‌ی پولدار شد. اما یه نکته‌ی مثبت هم داشت. حالا سوسو می‌تونست بره مدرسه. ککه رفت با یه کشیشی صحبت کرد که کمک کنه سوسو رو بتونه بفرسته مدرسه‌ی کلیسا. مساله این بود که مدرسه‌ی کلیسا فقط برای بچه‌های روحانی‌ها بود و خب سوسو رو قبول نمی‌کردن اونجا. ولی این کشیشه رفت سفارش کرد و یه دروغی الکی گفت. مثلا اینکه این پسر خادم کلیساس یا بچه‌ی خودمه و یه همچین چیزی تا بالاخره قبولش کردن. این طوری بود که سوسو تو 10 سالگی و چند سال دیرتر از بچه‌های هم‌سنش تونست بره مدرسه.البته بسو بیخیال پسرش نشده بود و خونه‌ی اینا رو می‌پایید که یه وقت ککه سوسو رو نفرسته مدرسه. بعضی روزها سوسو رو تو راه گیر می‌آورد، اذیتش می‌کرد و مجبورش می‌کرد بره کارگاه کمکش. اما سوسو هر طور شده می‌رفت مدرسه. تا حدی که بعضی موقع‌ها داییش دست به کار می‌شد. یه پالتوی بزرگ بلند می‌پوشید، می‌رفت دم خونه‌ی اینا، بچه رو زیر پالتو قایم می‌کرد، می‌رفت مدرسه تحویلش می‌داد.سوسو رفت مدرسه و خیلی زود تونست خودش رو تو جمع‌ها بکشه بالا. چون خیلی آدم قوی و سرسختی بود. کلا یه جنگجوی درون داشت این بچه. مادرش می‌گه هر دفعه از مدرسه می‌اومد خونه لت و پار و گریون بود. یعنی هر دفعه یه دعوایی درست می‌شد یا درست می‌کرد. و خب بالاخره اینم اون وسط یا می‌زد یا می‌خورد. کلا آدم شری بود و احتمالا قابل پیش‌بینیه که از همون بچگی مخالفت باهاش سخت بود. یه کاریزمایی داشت. همیشه به بقیه دستور می‌داد، حرفش هم باید اجرا می‌شد. آمار بچه‌های کلاس رو هم داشت و اگه کاری می‌کردن زود می‌رفت به مدیر مدرسه خبر می‌داد. همون زمان‌ها یه تیرکمون درست کرده بود، می‌رفت کنار جاده تو یه بلندی‌ای جایی وایمیستاد، گله‌ها که رد می‌شدن گاوها و گوسفندها رو با تیر می‌زد. یا مثلا یه بار کلی باروت جمع کرد رفت یه مغازه‌ای رو که با صاحبش مشکل داشت آتیش زد. به خاطر همین هم مادرش مجبور می‌شد بره خراب‌کاری‌های آقا رو جمع کنه و از بقیه رضایت بگیره.یه جنبه‌ی دیگه از شخصیتش این بود که آدم هنر دوستی بود. عاشق موسیقی و آواز بود و تقریبا از همون اوایلی که رفت مدرسه‌ی کلیسا، رفت تو گروه سرود و تو مراسم‌ها و اینا می‌خوند. خودش هم گاهی شعر می‌گفت. خیلی هم آدم مذهبی‌ای شده بود. تقریبا تو همه‌ی مراسم‌های کلیسا شرکت می‌کرد. نقاشی رو هم خیلی دوست داشت. استعداد خوبی هم داشت اتفاقا. حتی تا آخر عمرش هم زیاد نقاشی می‌کشید. البته حرفه‌ای نه ها، آماتور. ولی علاقه زیاد داشت به هر حال. حالا چندتا از نقاشی‌هاش هم هست می‌ذاریم ببینید.تو 6 ژانویه 1890 سوسو که 12 سالش بود، با بچه‌های گروه کر کلیسا وایستاده بودن تو خیابون، داشتن برای یه سری از سپاهی‌های روس که قرار بود از اونجا رد بشن سرود می‌خوندن. یهو یه درشکه اومد زد به گروهشون. اینا افتادن، چندتاشون هم زخمی شدن. سوسو هم بین زخمی‌ها بود. جراحتش هم جدی بود. برای معالجه برداشتن بردنش تفلیس. اینجا بازوی چپ سوسو آسیب می‌بینه که باعث می‌شه بعدها به خاطرش از سربازی معاف بشه و از جنگ جهانی اول جون سالم به در ببره. بگذریم. اما اون مدتی که این داشت تو خونه استراحت می‌کرد، دوباره سر و کله‌ی باباش پیدا شد که آی چرا می‌ری مدرسه و باید وقتی خوب شدی پاشی بیای کارگاه کمک من و از این حرف‌ها. کار خودش رو هم کرد بالاخره. حال بچه که خوب شد اومد دستش رو به زور گرفت برداشت بردش کارگاه. البته سوسو باز هم اونجا خیلی دووم نیاورد و برگشت مدرسه. اما همون اول، تازه که برگشته بود یه شرّی درست کرد. با همکلاسی‌هاش برنامه‌ی یه تجمع رو گذاشت علیه ناظم مدرسه‌شون. همه‌ی بچه‌ها از این ناظمه متنفر بودن. سوسو هم از موقعیت استفاده کرد و به نوعی اولین شورشش رو علیه این ناظمه انجام داد.{یه آهنگ}یه اتفاقی یه تغییر بزرگ تو دیدگاه‌های سوسو به وجود آورد. یه دوستی داشت به اسم لادو (Lado Ketskhoveli)، لادو برداشت سوسو رو برد یه کتابفروشی، یه کتاب «منشا انواع» یا «خاستگاه گونه‌ها» (On the Origin of Species) براش خرید. یعنی همون کتاب معروف داروین (Charles Darwin) که توش نظریه‌ی فرگشت یا تکامل (Evolution) رو معرفی می‌کنه. سوسو هم رفت نشست تا صبح این کتابه رو خوند و یهو انگار یه تلنگری بهش خورد. چند روز بعد با یکی دیگه از دوستاش توی مدرسه نشسته بودن داشتن صحبت می‌کردن، تا دوستش اسم خدا رو آورد، یهو سوسو برگشت گفت «ببین، یه چیزی فهمیدم! اینا دارن همه‌مون رو گول می‌زنن. اصلا خدایی وجود نداره.» دوستش یهو جا خورد. برگشت گفت «چی داری می‌گی سوسو؟» سوسو جواب داد «ببین من یه کتابی دارم می‌دم بهت بخونی. کلا نظرت رو نسبت به همه چیز عوض می‌کنه.» این اصلا حرف معمولی‌ای نبود که سوسو بخواد بزنه. مدرسه‌ی اینا مدرسه‌ی کلیسا بود. محیط مذهبی بود اصلا. بعد هی دوست‌هاش بهش می‌گفتن بابا تو که آدم مذهبی‌ای بودی، چرا این چیزها رو میگی؟ جواب می‌داد برید فلان کتاب رو بخونید می‌فهمید چی می‌گم. این خداناباوریه، تو وجود سوسو می‌مونه، اما خب با توجه به شرایطی که اون موقع بود و سن و سالی که سوسو داشت خیلی چیزی بروز نمی‌داد.یکی دیگه از اتفاق‌هایی که رو طرز تفکر سوسو خیلی تاثیر گذاشت، یه مراسم اعدام بود. 13 فوریه 1892 یعنی تو 13 سالگیش وسط میدون شهر می‌خواستن 3 نفر رو تو ملا عام اعدام کنن. این 3 تا یه گاو رو دزدیده بودن، بعد پلیس افتاده بود دنبالشون و تو این تعقیب و گریز زده بودن یه پلیس رو هم کشته بودن. خلاصه اینا رو می‌خواستن اعدام کنن و به کل مدرسه هم دستور داده بودن که باید همه اونجا حاضر باشن ببینن. داستانی بود این مراسم. یکم از جزئیاتش رو می‌گم، ولی شاید براتون آزاردهنده باشه. اگه دوست ندارید بشنوید یکی دو دقیقه بزنید جلو. کلی داربست زده بودن و طبل و اینا آورده بودن که جو درست کنن تو وسط جمعیت. سربازها یه دایره درست کرده بودن و همه هم جمع شده بودن خوب دیده نمی‌شد اون وسط چه خبره. سوسو و 5 تا از دوست‌هاش برای اینکه بهتر صحنه رو ببینن رفتن بالای یه درخت. صحنه‌ی عجیبی بود. این اعدامی‌ها رو بردن پای چوبه، حکم رو قرائت کردن و کشیش اومد براشون دعا کرد و از خدا تقاضای بخشش کرد، بعد دوتاشون درخواست سیگار و یه لیوان آب کردن. اونی که سرکرده‌شون بود خیلی ریلکس بود، تکیه داده بود به داربست‌ها با مردمی که اومده بودن اونجا مراسم رو ببینن صحبت می‌کرد و می‌خندید. بالاخره زمان اجرای حکم فرارسید. 3 تا رو بردن روی چهارپایه، طناب‌ها رو انداختن دور گردنشون، منتها وقتی چهارپایه‌ها رو از زیر پاشون کشیدن، یکی از طناب‌ها پاره شد. جلادها، ولی بیخیال قضیه نشدن. طرف رو برداشتن دوباره بردنش بالای چهارپایه، یه طناب جدید انداختن دور گردنش و دوباره دارش زدن. این 6 تا بچه همه‌ی این صحنه‌ها رو از بالای درخت دیدن. می‌گن این اتفاق باعث شده اون ذات خشن و آدم‌کش استالین تحریک بشه.چندسالی بود که نارضایتی از شرایط کشور بین مردم روسیه زیاد شده بود و کلا جامعه داشت به سمتی می‌رفت که از تزارها گذر کنه. چون اختلاف طبقاتی توی جامعه خیلی زیاد شده بود و بخش زیادی از مردم دهقان‌ها یا کارگرهایی بودن که با دستمزد کم داشتن توی فقر زندگی می‌کردن. چند وقتی بود که نویسنده‌ها و زوشنفکرها در مورد یه تغییر اجتماعی بزرگ می‌نوشتن و صحبت می‌کردن. این وسط شکست توی جنگ با ژاپن و بعدتر ورود به جنگ جهانی اول به این روند تضعیف حکومت تزارها بین مردم کمک کرد. کلی از مردم توی این جنگ‌ها عزیزانشون رو از دست داده بودن و حس می‌کردن این جنگ‌ها اصلا بی‌مورد بوده و منابعشون رو هدر داده. اینجا بود که ایده‌هایی مثل سوسیالیسم بین مردم طرفدارهای زیادی پیدا کرده بود. یه جامعه‌ی آرمانی که همه با هم برابرن و توش دیگه طبقه‌ی اشرافی وجود نداره.بالاخره تو 15 سالگی سوسو با نمره‌های خوب از مدرسه کلیسای شهر گوری فارغ التحصیل شد. دوست داشت در ادامه‌ش بره کشیش بشه. اولش که رفتن آمار درآوردن دیدن گرونه نمی‌تونه بره. ولی دوباره مادرش دست به کار شد، چندتا آشنا پیدا کرد تا با هزینه‌ی کمتر سوسو رو بفرسته تفلیس تو مدرسه‌ی علمیه درس بخونه. این طوری شد که تو 15 آگست 1894، سوسو از مادرش جدا شد و رفت تا به دنیای وسیع قفقاز پا بذاره و وارد مدرسه‌ای شد که خدمت بزرگی به انقلاب 1917 روسیه کرد.بر خلاف گوری که گفتیم شهر خشن و پرتنشی بود، تفلیس شهر شاعرها و روزنامه‌های زیاد بود. ولی بر خلاف گوری که کلش گرجی بودن، تو تفلیس از هر نژادی پیدا می‌شد. کلی مهاجر داشت و اینا حتی برای خودشون روزنامه هم داشتن. کلا این شهر به تئاترها و کاروانسراها و حمام‌های گوگردیش معروف بود. یه کلیسای مرمری سفیدرنگ هم داشت که مقبره‌ی هنرمندها و شاعرهای مشهوری توشه. مادر استالین هم اتفاقا سال‌ها بعد همین جا دفن شد. لوکیشن کلیسائه رو می‌ذارم تو توضیحات اگه رفتید تفلیس یه سر بزنید.حالا یکم در مورد مدرسه‌ی جدید سوسو بگیم. مدرسه‌ی علمیه‌ی تفلیس فضای عجیبی داشت. یه مدرسه‌ی شبانه‌روزی که توش با دانش‌آموزها خیلی جدی و سختگیرانه رفتار می‌کردن. خوابگاه‌های مخوف، دانش‌آموز‌های قلدر، معلم‌های مقدس‌مآبِ بی‌رحم، سلول‌های انفرادی برای مجازات دانش‌آموز‌های خاطی. سوسو وارد یه همچین فضایی شد. سوسو و 600 تا هم‌مدرسه‌ایش تو همین ساختمون 4 طبقه‌ی قدیمی زندگی می‌کردن. خوابگاه سوسو اینا تو طبقه‌ی چهارمش بود. تو هر طبقه غیر از خوابگاه، یه محل دعا یا به قول خودمون نمازخونه، کلاس‌های درس و سالن غذاخوری بود.یه ناقوس هم داشت که با اون، برنامه‌ی زمان‌بندی طلاب رو مشخص می‌کردن. هر روز 7 صبح بلند می‌شدن، یونیفرم‌های سفیدشون رو می‌پوشیدن، بعد می‌رفتن دعای صبحگاهی می‌خوندن، بعد هم می‌رفتن برای صبحانه. بعد هم موقع رفتن به کلاس‌های درس بود که اونجا هم اولش دعا می‌کردن. تا ظهر کلاس بود و ساعت 3 می‌رفتن نهار و تا 5 آزاد بودن که استراحت کنن. ساعت 5 می‌اومدن حضور غیاب می‌کردن و بعدش هم دیگه هیچ کس حق نداشت از محیط مدرسه بره بیرون. هر آخر هفته هم توی کلیسه برنامه‌های مختلف مذهبی به راه بود که اجباری بود و هر طور شده اینا باید می‌رفتن. حتی اگه طولانی و خسته‌کننده بود.فضای مدرسه‌ علمیه‌ی تفلیس خیلی با مدرسه‌ی کلیسای گوری فرق داشت. خیلی سختگیری می‌کردن. مثلا خوندن ادبیات رو کلا ممنوع کرده بودن. فقط یه سری کتاب از نویسنده‌های معروف روس رو آزاد گذاشته بودن مثل داستایوفسکی (Fyodor Dostoevsky) و تولستوی (Leo Tolstoy) و اینا. کشیش مدرسه هم خیلی حواسش بود که کی چی می‌خونه و اگه کتاب ممنوعه‌ای می‌آوردن سریع آمارشون رو می‌داد. اما این پسرها تو مدرسه یه کتابخونه‌ی مخفی راه انداخته بودن و با هم کتاب رد و بدل می‌کردن. مثلا اولین رمانی که خیلی توجه سوسو رو جلب کرد رمان 1793 ویکتور هوگو (Victor Hugo) بود. ولی خوندن کتاب‌های هوگو ممنوع بود و اگه کسی رو با کتاب‌های اون می‌دیدن براش داستان می‌شد. سوسو ولی خیلی تحت تاثیر این کتاب قرار گرفته بود، تا حدی که قهرمان داستان به یکی از الگوهاش بدل شده بود. اما یه بار که سوسو داشت یواشکی این کتاب رو می‌خوند بازرس مدرسه که یه کشیش بود مچش رو گرفت و سوسو رو انداختن انفرادی. چند وقت بعد که از انفرادی اومد بیرون، باز یه کتاب دیگه از ویکتور هوگو دستش دیدن و دوباره رفت انفرادی!کتاب‌های ویکتور هوگو رو که ازش گرفتن، ولی یه رمان ممنوعه‌ی دیگه رسید دست سوسو که تاثیر عجیبی روش گذاشت. رمان پدرکشی (The Patricide) از نویسنده‌ی گرجی، الکساندر قازبگی (Alexander Kazbegi). سوسو اینقدر تحت تاثیر قهرمان این کتاب قرار گرفت که اسمش رو به اسم اون شخصیت تغییر داد. اسم قهرمان راهزن قفقازی کتاب پدرکشی بود کوبا (Koba). سوسو هم به همه گفت از این به بعد کوبا صداش کنن. حالا ما برای اینکه قاطی نکنیم همون سوسو صداش می‌کنیم هنوز.اما داستان به همینجا ختم نشد. چون بعد از خوندن چندتا رمان فرانسوی، سوسو رفت سراغ یه کتاب خیلی مشهور و تاثیرگذار. کتاب «سرمایه (Das Kapital)»ی مارکس (Karl Marx). با رفیقاش یه پولی دادن و 2 هفته این کتاب رو قرض گرفتن. کتاب به زبان آلمانی بود. شاید باورتون نشه ولی سوسو تو این دو هفته سعی کرد زبان آلمانی رو به صورت دست و پا شکسته یاد بگیره تا بتونه این کتاب و کتاب‌های دیگه‌ی مارکس رو بخونه. حتی با یه کتاب انگلیسی هم همین کار رو کرد و سعی کرد انگلیسی رو هم تو زمان خیلی کم یاد بگیره تا بتونه کتابه رو بخونه.تاثیر این کتاب‌ها روی سوسو و رفیق‌هاش اینقدر بود که شبونه از روی دیوار مدرسه می‌رفتن بالا و می‌رفتن بیرون تا بتونن تو جلسه‌های کارگرهای راه‌آهن که همون دور و بر علیه تزارها برگزار می‌شد شرکت کنن. این در واقع اولین جرقه‌های مبارزه‌های سوسو علیه حکومت تزارها بود. حالا از یه نوجوون مدرسه‌ای شورشی داشت تبدیل به یه مبارز سیاسی و یه انقلابی می‌شد که توجه پلیس مخفی رو جلب کرده بود. داریم در مورد چه سالی حرف می‌زنیم؟ 1898 یعنی کمتر از 20 سالش بوده. همون موقع سوسو به شاخه‌ی ملیِ حزب کارگران سوسیال دموکرات روسیه ملحق شد. حزبی که در آینده و بعد از انشعابات متعدد تبدیل می‌شه به حزب بلشویک (Bolshevik).اما برگردیم به مدرسه، یه بار سوسو نشسته بود داشت یواشکی یکی از همین کتاب‌ها رو می‌خوند که یهو این بازرسه سر رسید و دیدش. اومد که کل کتاب‌ها رو از سوسو بگیره، سوسو مقاوت کرد، با هم گلاویز شدن، بالاخره بازرس مدرسه پیروز شد و سوسو رو مجبور کرد کل کتاب‌هاش رو برداره ببره تو حیاط مدرسه آتیش بزنه. بعد از این اتفاقات کلا این بازرسه گیر داده بود که هر کاری بکنه تا سوسو رو از مدرسه بندازن بیرون. که موفق هم شد. چند وقت بعد تو آوریل 1899 و آخرای ترم، سوسو رو به جرم اینکه جلوی یکی از معلم‌ها تعظیم نکرده مجازات کردن و بعدش هم برای ترم بعدی دیگه ثبت نامش نکردن.وقتی که سوسو رو از مدرسه‌ی علمیه اخراج کردن، حالا مجبور بود بره سر کار تا بتونه خرج خودش رو دربیاره. رفت چیکاره شد؟ رفت تو اداره‌ی هواشناسی تفلیس هواشناس شد! شاید بگید چرا هواشناس؟! چون یکی از دوست‌هاش اونجا کار می‌کرد و یه اتاق هم بهش داده بودن. سوسو هم می‌تونست بره اونجا هم زندگی کنه هم کار کنه. اونجا کارآموز بود و هر روز از ساعت 6:30 صبح تا 10 شب کار می‌کرد و ساعت به ساعت شاخص‌های حرارت و رطوبت و اینا رو بررسی می‌کرد. ماهی 20 روبل هم می‌گرفت.یکی دو ماه بعد یعنی آخرای سال 1899 با کمک همین دوستش که با هم هم‌اتاق بودن یه اعتصاب کارگری رو تو شهر تفلیس سازماندهی کردن. این یکی از اولین اعتصاب‌های کارگری تو گرجستان بود. اعتصابی که تو روز سال نوی 1900 کل شهر رو فلج کرد. همین هم باعث شد پلیسِ مخفی تو هفته‌ی اول سال 1900 بریزه تو اداره هواشناسی و کل گروهشون رو دستگیرشون کنه. بقیه رو چند روز بعد آزاد کردن ولی سوسو رو به یه دلیل دیگه نگه داشتن و مستقیم فرستادن زندان. دلیلش این بود که بابای سوسو بدهی مالیاتی داشت، اینا هم دیدن دستشون به بابائه نمی‌رسه بذار پسرش رو بگیریم شاید از این طریق پیداش کردیم. این شد اولین دستگیری سوسو. بالاخره چون سوسو تقریبا پولی نداشت، دوست‌هاش مجبور شدن یه گلریزون کنن پول جمع کنن آزادش کنن.اومد بیرون دید اون دوست هم‌اتاقش که با هم اعتصاب‌ها رو برنامه‌ریزی می‌کردن فرار کرده رفته باکو. مجبور شد خودش مدیریت مسائل رو به دست بگیره. حالا مبارزها دوباره جمع شدن و یه جلسه گذاشتن و سوسو یکم سخنرانی کرد. این اولین سخنرانی‌ای بود که سوسو انجام می‌داد. تاریخش هم بود اول می 1900 یعنی دقیقا روز جهانی کارگر.هدفشون توی این جلسه، سازماندهی اعتصابات بود. سوسو خودش رو رهبر این گروه می‌دونست یه جورایی. تیم رهبری این جلسه 3 نفر بودن. یکی که سوسو بود، دو نفر دیگه هم یکیشون ولادیمیر لنین (Vladimir Lenin) رو از نزدیک می‌شناخت، یکیشون هم سابقه‌ی درگیری با مدیر مدرسه علمیه تفلیس رو داشت. کلا یه اکیپی رو اینا درست کرده بودن که اسمش رو گذاشته بودن «رهبران کارگران اعتصابی» و داشتن یه سری فعالیت‌هایی می‌کردن در جهت انقلاب. ولی سوسو از همون موقع مبارزها رو به سه دسته تقسیم کرده بود. سه دسته‌ی قهرمانان، پیروان و دشمنان. این یعنی از همون موقع حواسش بود که به هر کسی اعتماد نکنه.اما تو 21 مارس 1901 پلیس مخفی روسیه تزاری اومد این دو تا رفیق سوسو رو دستگیر کرد و بعد رفتن اداره هواشناسی سراغ خود سوسو. سوسو همون موقع تو تراموا تو راه اداره بود. رسید جلوی اداره، می‌خواست پیاده بشه که دید چندتا آدم مشکوک دارن اون دور و بر قدم می‌زنن. برگشت داخل قطار و نیومد بیرون! چندتا ایستگاه جلوتر پیاده شد و آروم و یواشکی اومد نزدیک ساختمون اداره تا ببینه چه خبره و مطمئن بشه اون‌هایی که بهشون مشکوک شده واقعا مامورهای اوخرانان. اوخرانا (Okhrana) پلیس مخفی روسیه‌ی تزاری بود. وقتی که مطمئن شد فهمید که اونجا دیگه جاش نیست، رفت و دیگه هم برنگشت هواشناسی.این اتفاق سرنوشت سوسو رو برای همیشه تغییر داد. تا الان برنامه و امیدش این بود که بتونه همون جا زندگی کنه، معلم بشه و یه زندگی عادی داشته باشه ولی حالا باید همش تو فرار می‌بود و خرج زندگیش رو هم باید از کمک بقیه تامین می‌کرد. از اون به بعد دیگه تبدیل شد به یه مبارز سیاسی و انقلابی صرف. از همون روز شروع کرد به برنامه‌ریزی برای تظاهرات اعتراضی بعدی که روز کارگر بود.سوسو تو این ایام و بعد از اینکه پلیس افتاده بود دنبالش، دو شب پشت هم یه جا نمی‌موند و همش اینور اونور در حال فرار بود. یه اسم مستعار برای خودش گذاشته بود به نام دیوید و حتی چهره‌ش رو هم همش تغییر می‌داد تا قابل شناسایی نباشه. این اکیپ سوسو اینا هی کنفرانس و دورهمی می‌ذاشتن و در مورد مسائل مربوط به مارکسیسم صحبت می‌کردن. بعد تو یه کنفرانس تو 11 سپتامبر 1901 سوسو بود و سخنرانی می‌کرد، تو کنفرانس بعدی که 25م سپتامبر بود اومدن سراغش دیدن که نیست و اصلا تفلیس نیست. سوار قطار شده بود بره باتومی و اونجا یه داستانی راه بندازه.باتومی یه شهر نفتی بود و برای روسیه شهر مهمی بود. چون یه جورایی دروازه‌ی اروپا شده بود و تنها شهر مدرن روسیه بود. ولی اینا همون اول که اومدن، رفتن پالایشگاه شهر رو آتیش زدن. تظاهرات می‌کردن، جاسوس‌های پلیس رو می‌کشتن و کلا شهر رو ریخته بودن به هم. پلیس هم دوباره افتاده بود دنبال سوسو و یکی از جاسوس‌هاش رو فرستاده بود بهش نزدیک بشه. سوسو از همون اول که طرف رو دید، حدس زد این جاسوس نفوذی باشه. به چند نفر هم گفته بود که این یارو نفوذیه من خیلی بهش نزدیک نمی‌شم. هی همه بهش می‌گفتن نه بابا این از خودمونه و فلان که یهو چند وقت بعد طرف رو تو یونیفرم پلیس یه جا دیدن و بعد یه ترتیبی دادن طرف رو بکشن. می‌گن استالین تو شناسایی افراد خائن تبحر داشته و این اولین مورد این قضیه بوده که تونسته طرف رو از روی قیافه و توی اولین دیدار به ذاتش پی ببره. بعدا حالا می‌بینیم که از این حسش خیلی استفاده می‌کنه. تو اپیزود بعدی بیشتر در موردش صحبت می‌کنیم.تو باتومی رفته بود با یکی همخونه شده بود و طرف با داداشش شده بودن محافظ این آقا. خیلی راحت هم تونست بره توی پالایشگاه شهر استخدام بشه. یعنی همونی که یه بار آتیشش زده بودن. ولی خب از این استخدام هم هدف داشت. می‌خواست برنامه‌ی اعتصاب و اعتراض و اینا راه بندازه. شب سال نو برداشت یه مهمونی گرفت و 30 تا شورشی رو دعوت کرد، براشون سخنرانی کرد که خورشید داره طلوع می‌کنه و ما نباید از مرگ بترسیم و باید خودمون رو فدای آزادی کشور بکنیم و از این صحبت‌ها. اینا رو شوروند تا به موقعش برنامه‌ی اصلی رو اجرا کنن. به موقعش یعنی کِی؟ یعنی همین چند روز بعد تو 4 ژانویه‌ی 1902 که یه آتیش‌سوزی دیگه راه انداختن که این یکی خیلی بزرگتر بود. یه وضعیتی درست کردن که کل شهر بهم ریخت. همه‌ی کارگرها تلاش می‌کردن آتیش رو خاموش کنن ولی فایده نداشت. این وسط هم یه سری ریخته بودن بیرون به وضعیت حقوقشون معترض بودن و وقتی قبول نکردن حقوقشون رو زیاد کنن، همه اعتصاب کردن. ایده‌ی اعتصاب رو هم همین آقای سوسو یا استالین خودمون داد.اما اعتصاب فقط توی یه پالایشگاه کافی نبود و باید این اعتصاب‌ها گسترش پیدا می‌کرد به جاهای دیگه هم می‌رسید. برای این هدف نیاز داشتن اعلامیه چاپ کنن و کل کشور رو خبردار کنن. یکی از دوست‌های ارمنی سوسو یه چاپخونه داشت، این رفت باهاش هماهنگ کرد تا کلی اعلامیه چاپ کنن و بقیه رو هم خبردار کنن. و این طوری تونستن کم کم دامنه‌ی اعتصاب‌ها رو گسترش بدن. بعدا کم کم خود سوسو یه ماشین چاپ خرید که دیگه برای اعلامیه چاپ کردن گیر کسی نباشه. حالا معضل اصلی این بود که این دستگاه رو کجا بذاره. اول یه جا گذاشتنش ولی پلیس خبردار شد و ریختن که بگیرنشون، اینا هم قبل از اومدن پلیس‌ها برداشتن دستگاه رو بردن تو خونه‌ی یه راهزن قفقازی بهش گفتن ببین این ماشین چاپ پوله می‌ذاریمش اینجا پول چاپ کنه. اون هم قبول کرد.جلسه‌های این گروه معترض توی باتومی کلا تو 2 جا انجام می‌شد یکی تو یه کافه‌ی ایرانی به اسم «علی»، یکی هم تو گورستان شهر. که یک بار وقتی اینا تو گورستان جلسه داشتن پلیس خبردار می‌شه میاد که سوسو رو دستگیر کنه. اینم می‌بیننه چیکار کنه چیکار نکنه می‌ره زیر دامن یکی از خانوم‌های اونجا قایم می‌شه و همین طوری فلنگ رو می‌بنده. ولی بالاخره بعد از این همه تعقیب و گریز، یه بار پلیس محل خونه‌ی این راهزنه رو پیدا می‌کنه و خونه رو محاصره می‌کنن و بالاخره تو 5 آوریل 1902 پلیس موفق می‌شه سوسو رو دستگیر کنه.حالا تو بازجویی‌ها هرچی ازش می‌پرسیدن این تکذیب می‌کرد. از اون طرف کلی هم محبوب شده بود تو محیط زندان و کلی به قول معروف مرید پیدا کرده بود. تا حدی که یه اکیپی رو ردیف کرده بودن که با بیرون نامه‌نگاری کنن. یعنی یکی بود که از رو دیوار نامه‌ها رو پرت می‌کرد اون طرف و اون طرفِ دیوار یه سری بودن نامه‌ها رو برمی‌داشتن می‌بردن می‌رسوندن دست این و اون. مثلا یه نامه فرستادن برای مادر سوسو که اگه اومدن سراغت بگو که سوسو پیش من بوده کل این مدت. اما بعد چند وقت نگهبان‌ها فهمیدن و داستان لو رفت و این ارتباط هم قطع شد. ولی چیزی که بود این بود که محدودیت‌ها توی زندان کم بود. یعنی اینا هر کتابی رو می‌خواستن می‌تونستن بخونن. همین هم باعث شده بود اطلاعات و آگاهی همه بره بالا و سوسو هم اون وسط داشت سعی می‌کرد با این آگاهی جدیدی که زندانی‌ها به دست آورده بودن، یه شورشی هم اونجا به‌پا کنه. و این کار رو هم بالاخره انجام داد. تقریبا یک سال بعد از این که دستگیرش کرده بودن، یه کشیشی قرار بود بیاد توی زندان برای اینا صحبت کنه. سوسو شروع کرد اعتراض به اینکه این نباید بیاد و اینا و یه داستانی درست کردن و یه شورشی توی زندان راه افتاد. همین هم باعث شد مسئول‌های زندان کلافه بشن و تصمیم بگیرن اینو بفرستنش یه جای دیگه. فرستادنش یه زندان به اسم کوتایسی (Kutaisi) تو غرب گرجستان نزدیک دریای مدیترانه. لوکیشن زندانه رو گذاشتم توی توضیحات اپیزود.اونجا هم دووم نیاورد. بعد از یه مدت خیلی کوتاه با مهر امپراطوری یه نامه‌ی تبعید براش اومد و که باید بره سیبری. اما خب غرب گرجستان کجا سیبری کجا. خیلی راهه. حدود 6 هزار کیلومتر راهه. گوگل می‌گه الان، با ماشین، 82 ساعت رانندگیه بین این دو تا زندان. البته با ماشین‌ها و جاده‌های الان. اینجا که صحبت از 120 سال پیشه. بالاخره 8 اکتبر 1903 یعنی 15 مهر 1282 راه افتاد تا این سفر طولانی رو شروع کنه و بره سمت سیبری. این مسیر طولانی و پرخطر با مشکل‌های خیلی زیادی برای اینا همراه بود که حتی چندتا از زندانی‌ها مردن تو راه. سوسو هم یه دندون درد خیلی شدید گرفته بود که تا آخر عمر یادش مونده بود این درد رو.محل تبعید یه روستا بود به اسم نووایا اودا (Novaya Uda). یه جای دورافتاده‌ایه قشنگ. 125 کیلومتر با نزدیک‌ترین ایستگاه قطار فاصله داشت. حتی همین الان هم که بعد از 120 سال که تو Google Maps نگاه می‌کنی، وقتی زوم اوت می‌کنی به جز مزارع بزرگ هیچی نمی‌بینی. معلومه که تا فاصله‌ی خیلی زیادی هیچ آبادی‌ای نیست. و خب سیبریه دیگه، آب و هوای همچین مناسبی هم نداره. لوکیشن اینجا رو هم گذاشتیم تو توضیحات.حالا از همین اولی که این رفت توی این تبعیدگاه، رفته بود تو فکر فرار. ولی خب فرار کردن از این تبعیدگاه نیاز به پول داشت برای رشوه و اینا که این سوسو اصلا نداشت همچین پولی رو. برداشت نامه زد به مادرش و رفیق‌هاش که یکم پول جور کنه. ولی تو این بین یه اتفاق هیجان‌انگیز تو زندگیش افتاد که عزمش رو جدی‌تر کرد که واقعا فرار کنه.تو دسامبر 1903 یه نامه‌ی خیلی مهم به دست سوسو رسید. یه نامه‌ی کوتاه از طرف لنین که عنوانش بود «نامه‌ای به یک رفیق درباره‌ی وظایف سازماندهی». توش یکم در مورد کارهایی که تو حزبشون کرده بودن انتقاد کرده بود و یه سری توصیه هم بهش کرده بود. سوسو تا آخر عمرش این نامه رو همیشه خیلی بزرگ می‌کرد. ازش به عنوان اولین دیدارش با لنین نام می‌برد که می‌بینیم که این دیدار یه دیدار کاغذی بود! لنین اون موقع حتی خیلی سوسو رو نمی‌شناخت. یعنی شاید به چند نفر از مبارزهای سراسر کشور نامه زده باشه که یکیش هم برای سوسو رفته. سوسو نامه رو خوند و سریع آتیشش زد.ولی به هر حال این نامه تاثیر خیلی زیادی روی سوسو گذاشت و حس کرد فعالیت‌هاش داره دیده می‌شه. باعث شد با هر بدبختی‌ای بود تصمیمش رو عملی کنه و از نووایا اودا بزنه بیرون. دقت کنید زندان نبودا، یه تبعیدگاه بود. یعنی فرستاده بودنش تو یه روستای دورافتاده زندگی کنه. رفت خونه‌ی صاحبخونه‌ش، اونم یکم نون و غذا براش آماده کرد و راهیش کرد. رفت و رفت و به زور خودش رو رسوند به بالاگانسک (Balagansk) تو 70 کیلومتری نووایا اودا. تقریبا با معجزه هم رسیده بود به خونه‌ی دوستش تو بالاگانسک. طرف تعریف می‌کنه که یه شب که سرمای وحشتناکی داشته و هوا تقریبا 30 درجه زیر صفر بوده، نشسته بوده، یهو دیده صدای در میاد. پرسیده «کیه؟» طرف پشت در گفته «آبراهام باز کن منم سوسو» باز کرده دیده این اصلا لباس‌هاش مخصوص شب‌های سرد زمستونی سیبری نیست. یه کلاه نمدی لبه‌دار و یه شال قفقازی شیک فقط تنش بود و هیچ چیز دیگه‌ای نداشت. اومد تو و بهش رسیدن و اوضاعش که بهتر شد دید با این وضعیت نمی‌تونه ادامه بده و تصمیم گرفت برگرده همون نووایا اودا.برگشت و بلافاصله دوست‌هاش برداشتنش بردنش می‌خونه تا گرم بشه. از همون شب هم سرگرم طراحی یه نقشه‌ی جدید شد. حالا نقشه‌ی جدیدش چی بود؟ رفت خونه‌ی یکی دیگه از محلی‌های همون نووایا اودا، به مادرش نامه زد که براش لباس گرم بفرسته و بعد با کمک صاحبخونه‌ش تونستن کارت شناسایی یه پلیس مخفی رو جعل کنن و شمشیر براش جور کنن و اینا و سوسو بالاخره از نووایا اودا زد بیرون که برگرده تفلیس.اما نوع رفتنش هم جالب بود. با یه سورتمه‌رون هماهنگ کرد تا ببرتش چندتا شهر اونورتر. به طرف دروغ گفت که می‌خواد بره پیش رئیس پلیس اونجا شکایت کنه. طرف هم گفت من پول نمی‌خوام. هر توقفگاه که وایستادیم برام یه بطری ودکا بگیر. البته وسطش فهمید که این داره فرار می‌کنه، ولی تا وایستاد سوسو پالتوش رو زد کنار شمشیرش رو بهش نشون داد و گفت الان تنهاییم، هیچ کس هم نمی‌فهمه چه بلایی سرت اومده. اون بدبخت هم دیگه هیچی نگفت تا مقصد سکوت کرد و سوسو رو برد! رفتن تا یه ایستگاه قطار و با اینکه کلی از مامورهای اوخرانا اونجا بودن سوسو تونست با مدارکی که جعل کرده بود از جلوشون رد بشه و کسی نفهمه این واقعا کیه.اون حتی پا رو فراتر گذاشت. یه جاسوس اوخرانا اونجا بود که حواسش بود تو مسافرهایی که دارن سوار قطار می‌شن کسی تبعیدی فراری نباشه. طرف داشت به سوسو شک می‌کرد، سوسو هم رفت کارت شناساییش رو نشون یکی از پلیس‌های اونجا داد، به پلیسه گفت اون یارو رو ببین همش داره من رو می‌پاد، اون یکی از این تبعیدی‌های فراریه. پلیسه هم رفت طرف رو دستگیر کرد و سوسو هم سوار قطار شد و رفت قفقاز و کلا در طول 10 روز از نووایا اودا رسید تفلیس. البته وقتی رسید اینقدر وزنش کم شده بود دوستاش خیلی سخت شناختنش. ولی به هر حال تا رسید خیلی زود دوباره بساط چاپ اطلاعیه و اعتصاب و اعتراض‌ها شروع شد.از اون طرف روسیه درگیر جنگ با ژاپن بود و اوضاع داخلی رو خیلی کاری بهش نداشت. سوسو هم اومده بود برای خودش حتی تا گوری هم رفته بود و زندگی می‌کرد. و از اون طرف هم چندتا تروریست یه بمب نزدیک نخست‌وزیر مملکت منفجر کردن و طرف رو کشتن. و حالا با اوضاع آشفته فرصت بیشتری برای خرابکاری بود که سوسو اینا هم به نحو احسنت کارشون رو انجام می‌دادن و هر چند وقت یک بار یه داستانی درست می‌کردن.ژانویه‌ی 1905 سوسو رفت باکو تا اونجا رو هم بریزه به هم. اونجا یه کشیشی بود به اسم پدر گاپون (Georgy Gapon). این داشت یه عریضه‌ای رو آماده می‌کرد که با چند هزار نفر از کارگرهای معترض اینو ببره خدمت تزار. تو این عریضه یه سری درخواست از تزار شده بود مثل بهتر شدن شرایط کار و بیشتر شدن دستمزد و تموم کردن جنگ روسیه با ژاپن و دادن حق رای عمومی و از این چیزها. کنارش هم کلی شعر و اینا در وصف تزار اومده بود. در واقع برنامه این بود که یه اعتصاب گسترده شکل بگیره و بعد این عریضه رو بردارن ببرن کاخ زمستونی خدمت تزار. سوسو هم رفته بود این پدر گاپون رو ببینه و توی برنامه‌ریزی این مساله کمکش کنه. اما وقتی روز موعود رسید و این جمعیت راه افتادن برن پیش تزار، نیروهای امنیتی بهشون شلیک کردن و چند صد نفر کشته و زخمی شدن. به این روز 9 ژانویه 1905 می‌گن یکشنبه خونین و بعد از اون بود که جایگاه تزار بین قشر گسترده‌ای از مردم عوض شد. از اون به بعد کل کشور رو تظاهرات و شورش فراگرفت. اعتصاب‌ها تو کل کشور همه‌گیر شد. که باعث انقلاب 1905 شد. انقلاب 1905 به اتفاقاتی می‌گن که باعث شد تزار روسیه به مشروطه شدن سلطنتش تن بده.از این شورش‌ها توی شهرهای مختلف راه انداختن و سوسو هم سعی می‌کرد هی بین این شهرها رفت و آمد کنه تا نتونن راحت ردش رو بزنن. یه دفعه هم سر یه کشیش کلاه گذاشت، الاغ‌هاش رو ازش گرفت و تونست با این الاغ‌ها هم خودش بپیچه، هم وسایلش و ماشین چاپش رو ببره تا یه شهر دیگه.تو 29 آگست 1905 توی تفلیس دانشجوها جمع شده بودن داشتن سخنرانی و اینا می‌کردن که مامورهای قزاق ریختن تو سالن قلع و قمع کردن. 60 نفر رو کشتن و حدود 200 نفر رو هم زخمی کردن. سوسو هم که این خبر رو شنید، سریع برگشت تفلیس و تصمیم گرفت جواب این حمله رو با اعلامیه و دینامیت بده. و این کار رو هم کرد. 25 سپتامبر یعنی کمتر از یک ماه بعد برای مدت چند روز یه موج بزرگی از اعتراض و اعتصاب توی شهر راه انداختن. در واقع سوسو تو این دوره حس کرده بود که دیگه استبداد حاکم در حال فروپاشیه و باید خیلی جدی مبارزه علیه‌شون رو شروع کرد. حالا و بعد از یه مدت فعالیت زیرزمینی توی تفلیس تونست تبدیل به یه رهبر خیابونی اعتراض‌ها علیه استبداد حاکم بشه.از اون طرف سپرده بود که یه جای ثابت برای زندگی براش پیدا کنن. یکی از دست‌پرورده‌هاش تو تفلیس پشت اداره‌ی ارتش نزدیک میدون ایروان یه جای خوب براش پیدا کرد. اونجا یه آرایشگاه زنونه بود برای 3 تا خواهر طرف که کلی دختر گرجی اونجا رفت و آمد می‌کردن و سوسوی جوون هم از این موقعیت بدش نمی‌اومد!خلاصه اوضاع ریخته بود به هم و تزار نیکولای دوم هم اینو حس کرده بود. اومد یه سری اقدام‌های اصلاحی انجام بده تا بلکه اوضاع رو عوض کنه ولی همزمان داشت یه اتفاق تاریخی می‌افتاد. سوسو راهی یه سفر خیلی مهم شد. یه سفر به سمت فنلاند تا بره «عقاب کوهستان» یعنی ولادیمیر لنین رو ببینه. اسم لنین رو یکی دو بار هم قبل‌تر آوردم. لنین یکی از معروف‌ترین انقلابی‌های اون زمان بود که چند بار تبعید شده بود و توی انشعاب حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه به دو حزب بلشویک و منشویک نقش زیادی داشت. یه جورایی رهبر بلشویک‌ها بود. حالا هم تو تبعید بود.اما این فنلاند رفتن هم یه داستانی داره. 26 نوامبر 1905 یه جلسه‌ی حزبی برگزار شد و سوسو و 2 نفر دیگه به عنوان نماینده‌های اصلی گرجستان برای حضور توی شورای بلشویک‌ها و دیدار با لنین انتخاب شدن. قرار بود یه کنفرانس کوچیک یا یه شورا توی سن پترزبورگ برگزار بشه و لنین هم اونجا حاضر باشه. سوسو اونجا با اسم مستعار ایوانوویچ رفت سن پترزبورگ. اما دقیقا همون موقع که اینا سوار قطار شدن تا برن سن پترزبورگ، نیکولای دوم دستور حمله می‌ده و نیروهای تحت امرش می‌ریزن یه سری از کسایی که قرار بوده توی این کنفرانس شرکت کنن رو می‌گیرن. اینا می‌رسن سن پترزبورگ می‌رن دفتر روزنامه‌ای که قرار بوده برن و هماهنگی‌های شورا رو انجام بدن، می‌بینن اوضاع خرابه و کسی نیست! حالا چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟ داشتن اون دور و بر می‌چرخیدن تا ببینن چه خاکی به سرشون بریزن که یهو اتفاقی یکی از دوست‌هاشون رو دیدن و چند روزی رفتن پیش اون تا تکلیفشون مشخص بشه.چند روز بعد از طرف همسر لنین یه پیغام براشون اومد و مقر جدید شورا رو بهشون اعلام کردن. تامپره (Tampere) توی فنلاند. فنلاند اون موقع یکی از ایالت‌های خودمختار روسیه‌ی تزاری بود. پس بهترین جا برای این جور کارها بود. هم به خاطر خودمختاریش نیروهای امنیتی روسیه اونجا نبودن، هم چون استقلال‌طلب بودن اصلا از این جور کارها حمایت هم می‌کردن؛ به این امید که روسیه‌ی تزاری روز به روز ضعیف‌تر بشه.بالاخره سوسو و 40 تا نیروی بلشویک دیگه که قرار بود توی این شورا شرکت کنن با ظاهر مبدل از سن پترزبورگ رفتن فنلاند. فردای روزی که اینا رسیدن یعنی 25 دسامبر 1905 سوسو وارد سالن شورایی شد که لنین و دار و دسته‌ش نشسته بودن. همچین که وارد شد، اصلا جا خورد. چیزی که می‌دید با کل تصوراتش فرق می‌کرد. هم از نظر ظاهری هم از نظر رفتاری. اولا که تصور می‌کرد یه آدم درشت هیکل باشه، دوما هم انتظار داشت مثل خیلی از رهبرهای بزرگ، دیرتر از همه بیاد تو سالن تا همه پاشن براش دست بزنن و از این حرف‌ها. یعنی کلا فکر می‌کرد یه رهبر بزرگ باید این طوری رفتار کنه. ولی وقتی وارد سالن شد دید لنین اونجا نشسته داره با بقیه‌ی اعضا صحبت می‌کنه! خیلی براش عجیب بود. حتی تعریف کرده که کلی ناامید شده چون دیده لنین یه آدم معمولیه و قدش هم از بقیه کوتاه‌تره.در مورد اینکه تو اون شورا دقیقا چی گذشته و چه تصمیم‌هایی گرفته شده، حرف و حدیث و شایعه خیلی زیاده. نه صورتجلسه‌ای ازش هست، نه عکسی نه چیزی. فقط یه نقاشی ازش کشیدن که براتون می‌ذاریم ببینید خیلی جالبه. اما چون شخصیت‌هایی که توی این شورا بودن خیلی شخصیت‌های تاریخی‌ای بودن و این اولین دیدار استالین و لنین بوده در موردش افسانه‌سرایی تا دلتون بخواد هست. از اینکه می‌گن لنین و زنش تو خونه‌ی یکی از افراد موندن؛ یا اینکه پلیس مخفی روسیه دنبالشون بوده و یکی از افراد تونسته لنین رو نجات بده؛ یا مثلا می‌گن لنین به فنلاندی‌ها وعده‌ی استقلال داده و از این جور صحبت‌ها که همه‌شون اشتباهه یا تحریف‌شده‌ن. حالا خلاصه اینکه ساختمون محل این شورا توی 180 کیلومتری هلسینکی (Helsinki) الان تبدیل شده به موزه: اسمش هم گذاشتن موزه‌ی لنین. لوکیشنش رو می‌ذاریم تو توضیحات اپیزود که اگر اون طرف‌ها هستید یه سر بهش بزنید. بعد از تموم شدن شورا سوسو سریع برگشت تفلیس تا فعالیت رو اونجا ادامه بده. اصلی‌ترین کارش هم این بود که رفت یه ژنرال فرمانده‌ی گروه سرکوبگر گرجستان رو دید و با هم یه جورایی توافق کردن. انگار اصلی‌ترین وظیفه‌ای که بهش محول شده بود همین بوده.اما خب این جور تشکیلاتی که اینا درست کرده بودن و انجام دادن این شورش‌ها هزینه داره. هزینه‌ش رو از کجا می‌آوردن؟ تنها راهی که به ذهن سوسو و رفقا می‌رسید دزدی از بانک‌ها بود. چند نفر از تیم وظیفه‌شون این بود که برن به بانک‌های تفلیس دستبرد بزنن و پول‌ها رو بفرستن چیاتورا (Chiatura) مقر سوسو. سوسو چندتا مامور دولت و مامور بانک اجیر کرده بود که راه رو برای دزدی از بانک‌ها صاف می‌کردن. طرف همکلاسی سابقش بود و حالا توی دفتر پستی تفلیس کار می‌کرد. این پوله هم بخشیش می‌رفت برای کارگرهایی که اونجا کار می‌کردن و بقیه‌ش هم خرج برنامه‌های شورشی‌شون می‌شد. اصل دزدی‌هاشون هم از بانک دولتی تفلیس بود. چون با ارتباطاتی که سوسو داشت تونسته بودن یکی دو تا آدم نفوذی پیدا کنن که بتونن کارشون رو راحت کنن.با این که سوسو هیچ آموزش نظامی‌ای ندیده بود، همیشه فاز این رو داشت که فرمانده‌س و اینا. شب‌ها تو همین به اصطلاح «مقر فرماندهی» می‌نشست نقشه‌ی تفلیس رو پهن می‌کرد، یه سری آدمک هم داشت با اونا نقشه می‌کشید که مثلا تفلیس رو فتح کنه و بشه فرمانده‌ش. اما اینا خواب و خیال بود. چون خیلی زود تو 15 آوریل 1906 مقر سوسو که در واقع همون چاپخونه‌ش بود لو رفت و اومدن کاسه کوزه‌شون رو جمع کردن.ولی خب دوباره خود سوسو کلی شانس آورد. چون 10-12 روز پیشش رفته بود مسافرت. در واقع داشت می‌رفت استکهلم که دوباره لنین رو ببینه. اما تو راه یه اتفاقی می‌افته. سوسو سوار یه کشتی بود که حدود 100 نفر مسافر داشت. مسافرهاش بلشویک‌ها و منشویک‌ها بودن با یه سری دلقک سیرک. حالا وسط دریا منشویک‌ها گیر داده بودن که بلشویک‌ها باید برن تو بخش درجه 3، بلشویک‌ها هم می‌گفتن منشویک‌ها باید برن بخش درجه 3. این‌ها روی عرشه‌ی کشتی دعواشون شد، چه دعوایی! بزن بزن و زدن کشتی رو ناقص کردن. کشتی داشت غرق می‌شد، یه سری قایق نجات انداختن تو آب ولی فایده‌ای نداشت و یه سری از دست رفتن .ولی سوسو و رفقا با جلیقه‌ی نجات شب رو هر طور شده تو کشتیِ در حال غرق گذروندن تا بالاخره نزدیک‌های صبح یه کشتی دیگه از ساحل رسید و اینا رو نجات داد. و این طوری بالاخره سوسو هر طور شده می‌رسه سوئد.تو روز 15 آوریل که گفتم با لنین ملاقات می‌کنه و دستورات تازه می‌گیره، پلیس ریخت چاپخونه‌ی اینا رو جمع کنه، سوسو داشت کارهای اولین ازدواجش رو با یه دختر به اسم کاتو (Kato) انجام می‌داد. کاتو یکی از اون 3 تا خواهری بود که صاحب یه آرایشگاه زنونه بودن و استالین رفت یه مدت اونجا زندگی کنه. دختره آدم مذهبی‌ای بود و اینا پاشدن برای عقد رفتن کلیسا که خطبه خونده بشه. اما خب سوسو هیچ مدارک هویتی‌ای نداشت. داستان داشتن به هر حال. تا اینکه بالاخره یکی رو پیدا کردن قبول کنه عقد اینا رو بدون این مسائل بخونه. چند هفته نگذشت که کاتو باردار شد. 4 ماهه باردار بود که دوباره ریختن بگیرنشون. سوسو که باز هم مثل سری‌های قبلی زوتر فهمیده بود و رفته بود یه جا گم و گور شده بود. به خاطر همین نتونستن پیداش کنن ولی کاتو رو با همون حالتش دستگیر کردن. منتها وقتی دیدن بارداره خیلی زود آزادش کردن. 31 مارس 1907 اولین بچه‌ی سوسو یا همون استالین به دنیا اومد. اسمش رو گذاشتن یاکوف (Yakov) که حالا بعدا با این یاکوف کار داریم. تو بخش سوم داستان‌مون.بچه که به دنیا اومد، چند وقت بعد سوسو، کاتو و یاکوف رو ول کرد که بره لندن. چون قرار بود اونجا پنجمین کنگره حزب سوسیالیستی روسیه برگزار بشه. این کنگره کلا اتفاق مهمی تو تاریخ روسیه‌س. البته دقت کنیم که این حدود 10 سال قبل از وقوع انقلابه. ولی اینجا روابطی شکل گرفت که این مسیر 10 ساله رو هموار کرد. وسط کنگره یکی رفت پشت تریبون که سخنرانی کنه. سوسو از اون کسی که کنارش نشسته بود، اصلا با هم پاشده بودن اومده بودن لندن، پرسید «این کیه دیگه؟» طرف هم جواب داد «اینو نمی‌شناسی؟ این رفیق تروتسکی (Trotsky)ـه» تروتسکی یا خیلی معروفه که بهش می‌گن تروتِسکی یکی از اثرگذارترین شخصیت‌های شوروی تو روزهای اولش بود. و یه جورایی می‌شه گفت اصلی‌ترین رقیب استالین وقتی که به قدرت رسید. حالا در مورد تروتسکی حرف خیلی زیاده. سر وقتش توی اپیزود بعدی مفصل در موردش صحبت می‌کنیم. ولی می‌گن با وجود تلاش زیادی که اینا کرده بودن تا این کنگره‌شون مخفی بمونه، اونجا پر از مامورهای اوخرانا بود که آمار ریز به ریز کنگره رو بردن مسکو.بالاخره بعد از یک هفته موندن تو لندن، سوسو خیلی زود برگشت تفلیس تا مقدمات یه سرقت بزرگ رو فراهم کنه. یه دزدی خیلی بزرگ کردن که اصلا خیلی معروفه. 26 ژوئن 1907 ساعت 10-10:30 صبح، توی میدون ایروان تفلیس که الان بهش می‌گن میدون آزادی، سارق‌های مسلح کل میدون رو به تصرف خودشون درآوردن و به یه دلیجان حمل پول حمله کردن، یه چیزی حدود 40 نفر رو کشتن و حدود 4 میلیون دلار الان پول دزدیدن. کاتو و خواهرش از بالکن خونه‌شون داشتن از دور این اتفاق‌ها رو نگاه می‌کردن ولی وقتی سر و صدا زیاد شد، از بس صدا زیاد بود و فراتر از حد انتظار بود سریع رفتن توی خونه و یه گوشه قایم شدن.طراح و مجری اصلی این سرقت بزرگ کامو (Kamo) بود. دوست و همکار نزدیک سوسو که با این کارش به یه چهره‌ی افسانه‌ای تبدیل شد. بعد از سرقت هم سریع از کشور رفت بیرون. حالا اوخرانا یعنی پلیس مخفی و پلیس روسیه افتاده بودن دنبال اینکه این کار کی بوده اصلا؟ داشتن رد اسکاناس‌ها رو می‌زدن ولی اینا تونستن با کمک لنین اسکناس‌ها رو با یه سری اسکناس خارجی عوض کنن و عملا اسکناس‌های اصلی که دزدیده شده بودن گم شدن. خود کامو هم پیچیده بود رفته بود برلین و اونجا داشت برنامه‌ی یه سرقت بزرگ دیگه رو می‌چید که یهو یه روز مامورهای اوخرانا ریختن و گرفتنش. اتفاقا یه سری از اون اسکناس‌های دزدیده‌شده هم باهاش بود. اینو گرفتنش و داستانش مفصله و به اینجا ربطی نداره. خیلی خلاصه بگم که این چند وقتی تو برلین زندانی بود و بعد خودش رو زد به دیوونگی و اینقدر رفت رو اعصاب آلمانیا که برخلاف میلشون تحویلش دادن به روسیه. اونجا هم محاکمه شد و اول می‌خواستن براش حکم اعدام بگیرن ولی بالاخره با یه حبس ابد قضیه رو تمومش کردن.برگردیم به سوسو. بعد از این سرقت بزرگ، سوسو هم دست زن و بچه‌ش رو گرفت و بردشون بیرون از تفلیس. اول رفتن تو آپارتمان یه کارگر پالایشگاه نفت یه مدت زندگی کردن و بعدش رفتن نزدیک باکو. اونجا سوسو با سرگئی آلیلیف (Sergei Alliluyev) آشنا شد. آلیلیف مدیر نیروگاه برق اون منطقه بود و با همسرش و بچه‌هاش تو یه ویلا کنار دریای خزر زندگی می‌کردن. زندگی سوسو تو اون دوره شده بود راهزنی و جاسوسی و دزدی تا بتونه زندگیش رو بچرخونه. یه دستیار جوون هم پیدا کرده بود و بهش وظیفه داده بود کارهاش رو سازماندهی کنه. اینا هم کم نمی‌ذاشتن. به هیچ جا و هیچ کسی هم رحم نمی‌کردن. اوایل بانک می‌زدن، ولی بعد دیدن جواب کارشون رو نمی‌ده سوسو تصمیم گرفت برن به زرادخانه نیروی دریایی روسیه تو باکو حمله کنن و مستقیم از اونجا سلاح گیر بیارن. رفتن و موفق هم بودن و کلی پول و سلاح گیرشون اومد.سوسو تونسته بود فضای باکو رو تو دست بگیره و کنترل کنه تا تو موقع مناسب اون اتفاقی که باید بیوفته بیوفته. 19 سپتامبر 1907 یه کارگر آذری به دست ملی‌گراهای روس کشته شد و همین، اون جرقه‌ی لازم بود که باکو رو دوباره ریخت به هم. ولی وسط این هرج و مرج‌ها و گرفتاری‌های سوسو، زنش کاتو مریضی بدی گرفته بود. اولش سوسو خیلی جدی نگرفته بود قضیه رو ولی یهو به خودش اومد و دید نه این خیلی حالش بده. برداشت بردش تفلیس تا درمانش کنه ولی متاسفانه دووم نیاورد و 22 نوامبر 1907 در حالی که فقط 22 سالش بود و یه بچه هم برای سوسو آورده بود درگذشت.مرگ کاتو تاثیر خیلی بدی روی سوسو گذاشت تا حدی که 2 ماهی اصلا خبری ازش نبود. معلوم نبود کجا بود و چیکار می‌کرد. اینقدر حالش بد بود که اصلا حتی سراغ پسر نوزادش رو هم نگرفت. همینطوری گذاشتش تفلیس و رفت باکو. بالاخره شب سال نوی 1908 یکی از دوستاش پیداش کرد برداشت بردش کافه و کمکش کرد تا از این حال و روز دربیاد. اما بالاخره اوخرانا بعد از 4 سال دوباره سوسو رو گیر آورد و دستگیر کرد و فرستادنش زندان بایلوف (Bailov) توی همون باکو. اما خب بیرون بودنش یه دردسر بود، زندان بودنش یه دردسر دیگه. اونجا برای خودش تیم تشکیل داده بود و زندان رو ریخته بودن به هم. ارتباطش با بیرون رو هم هر جور بود حفظ کرده بود مثلا یه کار جالبی که کرد این بود که همسر هم‌اتاقیش رو فرستاد دنبال مادر خودش. مادرش اومد ملاقاتش، 2 ساعت با هم حرف زدن و آخرش هم چندتا نامه‌ی محرمانه داد دستش که ببره برای مبارزهای بیرون زندان. بعد خب دیدن این داره اینجا رو می‌ریزه به هم باید دوباره تبعیدش کنن یه زندان دیگه. این دومین بار بود که به یه جای دور تبعید می‌شد. تبعیدگاه جدیدی که براش انتخاب کردن شهر سلویچیگوتسک (Solvychegodsk) (که اسمش هم واقعا سخته) تو ایالت وولگدا (Vologda) بود که یکی از ایالت‌های اروپایی روسیه‌س. یه سفر سخت 3 ماهه تا این تبعیدگاه داشتن، وسط راه سوسو تیفوس گرفت و مجبور شدن توی زندان بوترسکا (Butyrka) مسکو یه مدت بمونن. زندانی که سال‌ها بعد استالین دستور قتل مخالف‌های زیادی رو توش داد.بالاخره تو فوریه 1909 رسیدن به همون شهری که اسمش خیلی سخت بود که تبعیدگاه جدید سوسو بود و قرار بود 2 سال اونجا بمونه. اونجا یه رئیس پلیس بی‌اعصاب و تیز داشت که اصلا نمی‌ذاشت هیچ فعالیت حزبی‌ای اونجا شکل بگیره. اما سوسو اینجا هم یه راه حلی برای قضیه پیدا کرد. با یه دختر تبعیدی ریخت رو هم و یه گروه کوچیک راه انداخت و این طوری فعالیت‌ها رو از سر گرفتن. و بعدش هم با هم دیگه پیچیدن به بازی. یه دختر 22 ساله از تبار اشرافی به اسم استفانیا پتروفسکایا (Stefania Petrovskaya). اسم‌هاشون رو امیدوارم درست بگم کلا.ژوئن 1909 تو یه حضور و غیاب صبحگاهی، لباس زنونه تن سوسو کردن، جا زدنش توی قطار و فرستادنش سن پترزبورگ و کمتر از 2 ماه بعد دوباره سر و کله‌ی سوسو توی باکو پیدا شد. اونجا هم رفته بود و با یه اسم مستعار و البته با دوست جدیدش خانم استفانیا زندگی می‌کردن و چاپخونه‌شون رو هم راه انداخته بود. اما دوباره چند وقت بعد پلیس‌ها ریختن تو خونه تا رفیق و همکار سوسو رو دستگیر کنن. خبر نداشتن که خود سوسو هم اونجاست که وقتی باهاش روبرو شدن جا خوردن قشنگ. ولی نمی‌دونستن باید چیکار کنن. دستگیرش کنن یا نکنن. 2 تا پلیس گذاشتن اونجا رفتن تا دستور بگیرن باید چیکار کنن. ولی تا این پلیس اصلی‌ها رفتن، سوسو و رفیقش به اون دوتا پلیس‌ها که نگهبان وایستاده بودن رشوه دادن و فرار کردن!شاید براتون سوال باشه این چطوری اینقدر فرار می‌کرده و نمی‌تونستن جلوش رو بگیرن. چون این آقا یه شایعه‌ای رو انداخته بود سر زبون‌ها که مامور مخفی اوخراناس. البته این هیچ وقت ثابت نشده ولی یه گزارش‌هایی هست که سوسو آمار مخالف‌هایی که باهاشون مشکل داشته رو به اوخرانا می‌داده و می‌ریختن می‌گرفتنشون. اوج این داستان زمانی بود که اطرافی‌های سوسو بهش شک کرده بودن و یه دادگاه کوچیک تشکیل دادن که ثابت بشه بالاخره سوسو با ایناس یا با اوخرانا. دقیقا وسط جلسه‌ی دادگاه، مامورهای اوخرانا ریختن همه رو دستگیر کردن! در واقع ایشون یه جورایی یه جاسوس دوطرفه بود. و بالاخره دوباره تو 23 مارس 1910 خود سوسو و استفانیا رو دستگیر کردن و جداگونه بردنشون توی زندان بایلوف (Bailov) بازجویی کردن. سوسو هم دیگه هر طور شده استفانیا رو پیچوند و بعد از یه مدت، دیگه هم ندیدش. اتفاقا استفانیا 3 ماه بعد آزاد شد ولی برای سوسو 5 سال تبعید بریدن. می‌خواستن دوباره بفرستنش سیبری که دوباره رشوه داد تا حکم رو عوض کنن. اومدن خلط سینه‌ی یکی رو جا زدن به جای خلط سینه‌ی سوسو و یه پولی هم دادن به دکتر زندان که بنویسه این سل داره. فرستادنش بیمارستان زندان و بعد حکمش رو کم کردن که برای 2 سال بره همون دهکده اسم سخته که چند ماه پیش اونجا بود و با قطار فرار کرده بود.23 سپتامبر 1910 برای سومین بار فرستادنش تبعید به سمت غرب و وقتی رسید بلافاصله با یه دختر جدید ریخت رو هم و رفتن با هم زندگی کنن و حتی الکی رفتن ثبت کردن که ازدواج هم کردن. ولی فرماندار اونجا (که اتفاقا اینم اسمش خیلی سخته) چون از سوسو زیاد خوشش نمی‌اومد، دستور داد دختره رو تبعید کنن یه شهر دیگه تا اینا کنار هم نباشن. اما هنوز دختره تازه رفته بود که سوسو با صاحبخونه‌ش ریخت رو هم و اتفاقا خانومه یه بچه هم براش آورد! بزرگوار نمی‌تونسته سینگل بودن رو تحمل کنه اصلا! اما خیلی توجه خاصی هم به بچه‌هاش نمی‌کرد. اصلا تلاشی نکرد که بره این پسر بچه رو حتی ببینه. اصلا قبل از اینکه به دنیا بیاد هم از اون شهره رفته بود. اسم این پسرش کنستانتین (Konstantin Kuzakov)ـه و تو بزرگسالی روزنامه‌نگار شد و توی راه‌اندازی رادیو و سینمای شوروی هم نقش داشت. البته می‌گن که تو سال 1932 ازش تعهدنامه گرفتن که هویتش رو فاش نکنه. تو جنگ جهانی دوم هم جنگید اتفاقا و تا سال 1996 و 85 سالگی هم زنده بوده.بالاخره تو جولای 1911 باز هم سوسو این بار با کشتی از تبعیدگاهش فرار کرد و خودش رو به وولگدا رسوند. اوخرانا هم افتاده بود دنبالش ولی سوسو اونجا داشت چیکار می‌کرد؟ بله درست حدس زدید با یه دختر دیگه دوست شد. این بار یه دختر 16 ساله‌ی دبیرستانی به اسم پلاجیا (Pelageya). اما بازم این دختره رو هم پیچوند و به گزارش اوخرانا 6 سپتامبر با قطار رفت سن پترزبورگ.تقریبا تو همین دوران، تو ژانویه 1913 سوسو یه اسم جدید برای خودش گذاشت که دیگه تا آخر عمر معروف شد به همین اسم. «استالین» به معنی مرد آهنین. اینو زیر یه مقاله که با عنوان «مارکسیسم و مسئله ملی» نوشته بود نوشت. این که دقیقا چرا این اسم رو انتخاب کرد مشخص نیست ولی مثلا می‌گن که دنبال یه چیزی بوده که شبیه به لنین باشه. چون خود اسم لنین هم مستعاره دیگه.توی سن پترزبورگ توی خونه‌ی یه خانم بلشویک که یه شوهر یهودی با 2 تا بچه داشت می‌موند. البته خوشبختانه ایشون شوهر داشت. بگذریم. تو اپریل 1912 دقیقا همون موقع که سوسو رسید سن پترزبورگ، پلیس مخفی روسیه یه حمله‌ی شدید کرد به کمیته‌ی حزب بلشویک و کلا یه چیزی بیشتر از 150 نفر رو کشتن. زمان این اتفاق می‌شه دقیقا همون موقعی که کشتی تایتانیک غرق شد. اینجا بود که خون سوسو به جوش اومد و یه تیتر بزرگ و مهم توی نشریه‌ش چاپ کرد: «انقلاب آغاز شد!». این جور مقاله‌ها و تیترهایی که می‌زد باعث شد اوخرانایی‌ها دیدن نمی‌تونن اینو همینطوری کنترلش کنن دستگیرش کردن و برای چهارمین بار تبعید شد سیبری. اما باز هم اونجا خیلی دووم نیاورد و هر طور شده فرار کرد و یکی دو ماه بعد دوباره سر و کله‌ش توی تفلیس پیدا شد و خیلی زود بعد برگشت سن پترزبورگ تا کارهای سردبیری نشریه‌ش رو انجام بده. چند وقت اونجا بود و 23 فوریه 1913 تو یه مراسم بالماسکه دوباره دستگیر شد. اونم در حالی که وقتی فهمید اومدن سراغش سریع لباس زنونه پوشید و می‌خواست فرار کنه ولی چندتا مامور لباس شخصی گرفتن بردنش.اینقدر این دستگیری برای امپراطوری روسیه مهم بود که رئیس پلیس امپراطوری شخصا پاشد رفت پیش وزیر کشور خبر این دستگیری رو بهش داد. وزیر هم دستور داد برای پنجمین بار تبعیدش کنن. ولی این بار کجا؟ دورافتاده‌ترین جای سیبری یعنی توروخانسک (Turukhansk). رفت اونجا و بازم تو فکر فرار بود ولی دیگه هر کار می‌کرد لو می‌رفت. چون چند بار قبلا فرار کرده بود، حواسشون بهش بود. البته لنین هم یه بار تلاش کرد براش پول بفرسته که یکی از نفوذی‌های اوخرانا که از نزدیکای لنین بود قضیه رو لو داد. آخرای دوره‌ی تبعید، وقتی استالین داشت نقشه‌ی یه فرار دیگه رو می‌کشید، پلیس‌ها فهمیدن و فرستادنش 180 کیلومتر دورتر به سمت شمال تو دهکده‌ی شمالی کوریکا (Kureika). یعنی دیگه کامل نزدیک قطب شمال.مارس 1914 استالین و یکی از هم‌دست‌هاش وارد دهکده‌ی شمالی کوریکا شدن. اونجا تو اون جای دور افتاده 2 تا ژاندارم مخصوص گذاشته بودن فقط برای مراقبت از این 2 تا. استالین توی این دهکده هم خانوم‌بازی‌هاش و این داستان‌هاش رو شروع کرده بود و دوباره می‌پیچید به پر و پای بقیه. با دو تا دختر ریخت رو هم و باهاشون هم خوابید جفتشون حامله شدن که یکیشون فقط 13 سالش بود به اسم لیدیا (Lidiya Pereprygina).ژاندارم مخصوص استالین خیلی سخت نمی‌گرفت بهش. همین هم باعث شده بود یه دوست هم پیدا کنه تو دهکده‌ی کناری‌شون، زیاد بره دیدنش. قایق‌سواری می‌کرد، شکار می‌کرد و اینا. پوست گوزن می‌پوشید می‌رفت شکار. ماهی شکار می‌کرد، کبک شکار می‌کرد و از این جور چیزها. بعد خب تفنگ که نمی‌تونست داشته باشه، هماهنگ کرده بود آدم‌های محلی می‌بردن تو یه سری جاهای مشخص تفنگ قایم می‌کردن که این بتونه برداره بره شکار.همین موقع یه اتفاق تاریخی افتاد که تاریخ جهان رو تغییر داد. ولیعهد امپراطوری اتریش-مجارستان توی سارایوو (Sarajevo) ترور شد و این طوری «the Great War» یا «جنگ بزرگ» که الان به اسم «جنگ جهانی اول» می‌شناسیمش شروع شد. این جنگ اوضاع رو برای امپراطوری روسیه بدتر هم کرد. تا حدی که خود امپراطور روسیه پاشده بود رفته بود سن پترزبورگ تا نزدیک جبهه‌های جنگ باشه و بتونه بهتر ارتش رو فرماندهی کنه. اما تو این وضعیت جنگی، اوضاع سیاسی خیلی خوب نبود. تزار همسرش رو گذاشته بود که به مسائل رسیدگی کنه، اونم خیلی این کاره نبود و تند تند نخست‌وزیر عوض می‌شد. اوضاع سربازخونه‌ها هم خراب بود و همین باعث شد تو اکتبر 1916 استالین و رفقای تبعیدیش رو به خدمت فرابخونن. استالین گذاشت رفت و لیدیا، معشوقه‌ی کم‌سن و سالش رو تنها گذاشت. اون موقع که استالین رفت، لیدیا 16 سالش بود و برای دومین بار باردار بود. بچه‌ی اولشون مرده بود. ولی استالین این یکی پسرش رو هم هیچ وقت ندید. پسری که اسمش الکساندر (Alexander Davydov) بود و اتفاقا اون هم توی جنگ جهانی دوم جنگید و به مقام سرگردی هم رسید. الکساندر زودتر از برادر ناتنی بزرگ‌تر خودش یعنی کنستانتین مرد. سال 1987 تو 70 سالگی.بالاخره 9 فوریه 1917 استالین و رفقا رسیدن کراسنایارسک (Krasnoyarsk) تا برن جنگ. ولی وقتی که دکتر استالین رو معاینه کرد، اجازه‌ی شرکت توی جنگ رو بهش نداد. اونم به خاطر همون مشکلی که توی بازوی چپش داشت و اول داستان تعریف کردم. همونی که تونسته بود باهاش معافیت سربازی بگیره.و خب این بیرون اومدن از تبعیدگاه فرصتی بود تا استالین با فرماندار صحبت کنه و راضیش کنه که تبعیدگاهش رو عوض کنن. درخواستش قبول شد و رفت تو شهر آچینسک (Achinsk). هم‌زمان که تزار توی سن پترزبورگ بود، یه دولت موقت تحت نظر نخست‌وزیر تازه، تاسیس شده بود و تقریبا مشخص بود که این آخرای حکومت تزاریه. الکساندر دوم توی 3 مارس 1917 وقتی دید دولت موقت نمی‌تونه امنیتش رو تامین کنه از سلطنت کناره‌گیری کرد و پسرش نیکولای دوم جانشینش شد. همون موقع تا خبر رسید به استالین، کت و شلوارش رو پوشید و جولای 1917 وارد سن پترزبورگ شد و با چندتا از همراه‌هاش مستقیم وارد مرکز قدرت شدن. همزمان که هنوز خیلی‌ها نمی‌دونستن قراره چه اتفاقی بیوفته، خبر اومد که لنین داره بعد از حدود 2 دهه به روسیه برمی‌گرده.27 مارس 1917 لنین و همراهان سوار قطار شدن تا بعد از سال‌ها برگردن روسیه. تو قطار فقط 32 نفر تبعیدی بودن و هیچ کس دیگه‌ای نبود. لنین قانون‌های سفت و سختی گذاشته بود که مثلا کسی حق نداره سیگار بکشه. حالا این قطار رو از کجا آورده بودن؟ آلمان بهشون داده بود. اون موقع روسیه و آلمان توی جنگ بودن دیگه، آلمانی‌ها می‌دونستن که لنین مخالف جنگه و برای اینکه به دولت روسیه فشار بیارن که جنگ رو تموم کنه یه قطار مهر و موم شده به لنین دادن تا از خاک آلمان رد بشه و برگرده روسیه. خلاصه قطار رسید ایستگاه فنلاند تو سن پترزبورگ که اون موقع اسمش پتروگراد بود. استالین رفت استقبالشون و بلافاصله رفتن جلسه بذارن و سازماندهی‌هاشون رو بکنن. تو 29 اپریل یه جلسه برگزار کردن و تو حزب بلشویک‌ها استالین بعد از لنین و زینویوف (Grigory Zinoviev) نفر سوم حزب شد. از طرف دیگه هم بعد از یه مدت تروستکی از آمریکا برگشت روسیه تا اون هم برای رسیدن به قدرت تلاش کنه. تروتسکی همونیه که داشت سخنرانی می‌کرد استالین از بغل‌دستیش پرسید این کیه. که گفتم توی اپیزود بعدی بیشتر در موردش صحبت می‌کنیم.وسط همین بحبوحه‌ی هرکی هرکی کشور و دولت موقت و اینا، وزیر جنگ روسیه دستور داد یه عملیات تازه رو توی جبهه‌ی جنگ روسیه و آلمان شروع کنن و کلی نیرو بریزن اونجا. اما اوضاع اون طوری که می‌خواستن پیش نرفت و شکست خوردن. 3 جولای خیلی از سربازها، ملوان‌ها، کارگرها اسلحه به دست ریختن تو خیابون و هرکی می‌رفت سمت یه کاخی یا مغازه‌ای و تقریبا همه جا رو گرفتن. دیگه طغیان شروع شده بود. تقریبا 120 تا افسر و فرمانده پادگان رو کشتن. دستورها هم همه از سمت لنین می‌اومد که چیکار کنن چیکار نکنن. اوضاع که این طوری شد، وزیر دادگستری روسیه تصمیم گرفت داستان حمایت امپراطوری آلمان از لنین رو علنی کنه. خبر که پخش شد، لنین مجبور شد دوباره فرار کنه. استالین هم وظیفه‌ی حفظ جان لنین رو برعهده گرفت.اوضاع این طوری شده بود که لنین هر 4-5 روز یک بار مجبور بود جاش رو عوض کنه. بقیه‌ی همکارهای لنین دستگیر شدن و استالین تونست با این تغییر مکانِ زیاد لنین رو فراریش بده و نذاره دستگیرش کنن. به هر حال تجربه‌ی موندن تو جاهای مختلف و فرار کردن از تبعیدگاه‌های مختلف باید یه جایی به کارش می‌اومد دیگه. تو این شرایط هم حزب بلشویک هی جلسه می‌ذاشت تا بتونن یه تجدید حیات کنن و انقلاب رو به سرانجام برسونن. یه جلسه‌ی مهم هم گذاشتن تا رهبر حزب رو مشخص کنن که طی رای‌گیری نهایی لنین این عنوان رو به دست آورد.ولی یه حرکت جالب زدن که اومدن 2 تا کمیته درست کردن توی حزب. یه کمیته‌ی نظامی و یه کمیته‌ی انقلابی. ولی کمیته‌ی مرکزی هنوز تصمیم نگرفته بود که وظیفه‌ی غصب قدرت بر عهده‌ی کدوم یکی از این کمیته‌هاست. 23 اکتبر استالین توی نشریه‌ش نوشت وقتشه حکومت فعلی که متعلق به زمین‌دارها و سرمایه‌دارهاس جای خودش رو به حکومت کارگرها و دهقان‌ها بده. ولی فرداش از طرف دولت امپراطوری حمله کردن و کل بند و بساط چابخونه‌ی استالین رو جمع کردن و این طوری اون راه ارتباط استالین با مردم قطع شد. بالاخره یه جلسه تشکیل دادن و وطابف رو تقسیم کردن که کی راه‌آهن رو بگیره، کی پست و تلگراف رو بگیره، کی دولت موقت و اینا. جلسه‌های حزب بلشویک برگزار می‌شد و لنین از اونجا داشت کارهای انقلاب رو می‌کرد. این موقع تقریبا بانک دولتی، مرکز مخابرات و ایستگاه قطار سقوط کرده بود ولی ملوان های بالتیک از کاخ زمستونی یعنی کاخ اصلی روسیه داشتن محافظت می‌کردن چون هنوز دولت اونجا برقرار بود. کاری که انقلابی‌ها کردن این بود که با توپ به کاخ حمله کردن. 36 تا گلوله‌ی 6 اینچی توپ پرتاب کردن سمت کاخ تا بالاخره نگهبان‌های کاخ تسلیم شدن و کاخ به دست انقلابی‌ها افتاد و دولت سقوط کرد. تو این روزها می‌گن استالین اینقدر درگیر کارها بود که 5 روز تمام نخوابیده بود.بعد از تمام این اتفاق‌ها استالین وقتی خیالش از پیروزی انقلاب راحت شد اون هم رفت مقر بلشویک‌ها پیش لنین تا اعضای اصلی دفتر مرکزی حزب مشخص بشن. 29 نوامبر 1917 اعضای دفتر مرکزی حزب بلشویک معرفی شدن: لنین، استالین، تروتسکی و چندتا دیگه. اینا در واقع اولین رهبرهای کشور تازه تاسیس شوروی بودن. که البته اون موقع هنوز اسمش دقیقا این نبود. همون موقع هم لنین یه دستور مهم داد. دستور داد یه کمیسیونی تشکیل بشه به نام «کمیسیون سراسری مبارزه با ضدانقلاب و خرابکاری» که اسمش شد چکا (Cheka). چکا در واقع می‌شه گفت پدر جد اِن‌کاوه‌ده (NKVD) و کاگ‌ب (KGB) و اینا هست. در واقع این اولین پلیس مخفی شوروی بود.ادامه در پست بعد...بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Joseph-Stalin---Part-1-|-ژوزف-استالین---بخش-۱-id5789853-id666886441?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Joseph%20Stalin%20-%20Part%201%20%7C%20%DA%98%D9%88%D8%B2%D9%81%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%DB%B1-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 15:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه استیو جابز(بخش چهارم)؛ خالق برند اپل</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B24-%D8%A7%D9%BE%D9%84-nqhfajudte2m</link>
                <description>خب گفتیم استیو تونست مدیرهای اپل رو راضی کنه که خرید نکست (NeXT) به نفعشونه و از این طریق دوباره وارد اپل شد. اما نیومد بشه مدیرعامل. گفت من توی پیکسار کار دارم و اینا، فقط مشاور مدیرعامل می‌مونم. ولی به دلایل مختلف از جمله خراب‌کاری‌های گیل آملیو (Gil Amelio)، مدیرعامل اون موقع شرکت، هیئت مدیره کم کم به این نتیجه رسید که استیو گزینه‌ی بهتری برای مدیرعاملی شرکته و استیو رو راضی کردن بیاد این پست رو بگیره. استیو هم اومد و گفت «پس من موقتی میام تا یکی رو پیدا کنید.» این طوری استیو شد مدیرعامل موقت اپل.اولین کاری که استیو کرد یه خونه‌تکونی اساسی بود. باید خیلی چیزها رو توی اپل عوض می‌کرد. محصول‌هایی داشتن که کیفیتشون اونقدر خوب نبود و اونقدر هم مشتری نداشتن. اون سال تقریبا ۱ میلیارد دلار ضرر داده بودن! خیلی اوضاع خراب بود. تا حدی که اون سال از مایکل دل (Michael Dell) صاحب شرکت دل پرسیدن اگه مدیرعامل اپل بودی چیکار می‌کردی؟ گفت «سهم شرکا رو می‌دادم و درش رو تخته می‌کردم.» استیو که اینو شنید حسابی رفت رو مخش. عکس مایکل دل رو پرینت گرفته بود یه ضربدر کشیده بود روش، تو همه جلسه‌ها می‌ذاشت جلوش چشم همه ببینن.گفتم اولین کاری که استیو کرد خونه‌تکونی بود. شروع کرد یک سری پروژه‌ها رو که از نظرش لازم نبود رو متوقف کرد. تقریبا ۷۰ درصد محصولات اپل رو بازنشسته کرد و کلی از مهندس‌ها رو تعدیل کرد. یه سری رو هم جابه‌جا کرد و برد توی بخش‌های دیگه. مثلا یکی از این بخش‌ها بخش تولید پرینتر و کارتریج بود. پرینترهای اپل مخصوص بودن و کارتریج‌های خودشون رو هم داشتن. ولی تو این چند سال hp تونسته بود دستگاه‌های خوبی تولید کنه و سهم خوبی از بازار بگیره. دستگاه‌هاش هم با همه چی مچ بود. استیو هم گفت «لازم نیست پرینتر اختصاصی درست کنیم» و این بازار رو سپرد به hp.در مورد کارمندها هم اول رفت سراغ مدیرهای ارشد شرکت. یکی یکی یه کاغذ می‌داد دستشون، باهاشون خداحافظی می‌کرد. یکی از افرادی که استیو بالاخره رفت سراغش مایک مارک‌کولا (Mike Markkula) بود. همون کسی که اومد اولین سرمایه‌گذار شرکت شد، با جابز و وازنیاک (Steve Wozniak) شرکت رو رسما شروع کردن و بعد برای شرکت یه فرهنگ سازمانی تعریف کرد و اینا. اما وقتی استیو و جان اسکالی (John Sculley) به مشکل خوردن، مارک‌کولا طرف اسکالی رو گرفت و بعد هم که استیو درخواست کرد چندتا از مهندس‌های شرکت رو برای نکست ببره، بیانیه‌ی اعتراضی علیه استیو رو نوشت و تحویل رسانه‌ها داد. استیو همیشه می‌گفت مارک‌کولا نقش پدر معنوی اون رو داشته اما یکی از کارهایی که بعد از برگشتن به اپل کرد خداحافظی با مارک‌کولا بود. در کل استیو توی سال اول حدود ۳ هزار نفر رو اخراج کرد و آدم‌های دیگه‌ای رو به سبک خودش استخدام کرد.این روزها استیو فقط به فکر تغییر شرایط اپل بود. هر کاری می‌کرد تا شرکت تو مسیر رشد باشه. منافع شرکت تو بالاترین اولویت بود و اصلا به منافع خودش فکر نمی‌کرد. در این حد که حقوق خودش رو گذاشته بود سالی ۱ دلار! عنوانش هم که هنوز مدیرعامل موقت بود. هرچی از طرف هیئت مدیره بهش می‌گفتن بابا این موقت چیه برشدار دیگه، می‌گفت نه. دلیلش هم این بود که به آینده‌ی اپل امیدوار نبود، به خودش هم مطمئن نبود. احتمالا از عملکرد قبلی خودش توی اپل و نکست راضی نبود. ولی سبک مدیریت جدیدش باعث شد ارزش سهام شرکت از سهمی ۱۴ دلار برسه به سهمی ۱۰۰ دلار. اون دوران تو حباب دات کام ارزش همه‌ی شرکت‌ها اومده بود پایین. ولی ارزش اپل داشت می‌رفت بالا. هیئت مدیره بهش می‌گفت «حداقل بیا یه حقوقی بگیر»، می‌گفت «همون یه ذره که از سهام‌داری شرکت گیرم میاد کافیه. نیومدم اینجا ثروتمند بشم که. اومدم یه چیز جدید خلق کنم. اومدم بهترین محصول‌های دنیا رو تولید کنم.» این عنوان «موقت» تا سال ۲۰۰۰ روی سمت استیو بود. اون اوایل خودش و هیئت مدیره کلی دنبال یکی گشتن که بیاد مدیرعامل بشه ولی کسی رو پیدا نکردن. در واقع شرایط شرکت طوری بود که کسی نمی‌اومد مسئولیتش رو بپذیره. بنابراین استیو مجبور شد با همین عنوان «مدیرعامل موقت» چند سال ادامه بده. وقتی مطمئن شد مشکل‌های شرکت تا حدی برطرف شده و شرکت رو به پیشرفته، بالاخره راضی شد که این «موقت» رو برداره. آخر مراسم MacWorld سال ۲۰۰۰ استیو این خبر رو اعلام کرد. چیزی که باعث هیجان و تشویق زیاد توی سالن شد.یکی از کسایی که تو موفقیت استیو جابز و اپل خیلی نقش داشت، بیل گیتس (Bill Gates) بود. بیل و استیو کلا همیشه با هم در تماس بودن و رابطه‌ی پر فراز و نشیبی داشتن. یکمش رو هم که تو قسمت‌های قبل تعریف کردیم. ولی توی این سال‌هایی که استیو توی اپل نبود، رابطه‌ی اپل و مایکروسافت (Microsoft) اصلا خوب نبود. چندتا شکایت از سمت اپل و غرامت و دادگاه و... داستان بود کلا. استیو که برگشت اپل، یکی از اولین کارهایی که کرد، این بود که زنگ زد به بیل گفت «ببین می‌خوام اوضاع رو درست کنم، نیاز به کمک دارم.» گیتس اینطوری بود که «چند ساله از ما سر کوچکترین چیزها شکایت کردید، حالا زنگ زدی می‌گی کمک می‌خوام؟!» استیو گفت «خب اون اوکیه! شکایتمون رو پس می‌گیریم. راستش الان انرژی ادامه دادن اون رو نداریم. ولی اگه اون رو ادامه بدیم، آخرش یه ۱ میلیارد دلاری جریمه‌تون می‌کنن ها! بیا حلش کنیم تموم بشه بره.» انگار استیو داخل شرکت برای کارمندهای خودش شمشیر رو از رو بسته بود، از اون طرف ولی رفته بود بیرون با بقیه صلح می‌کرد. استیو به بیل گیتس گفت که «۲ تا چیز می‌خوام ازت. یک این که تعهد بدین برای مک برنامه‌های کاربردی بسازید، دو هم این که تو اپل سرمایه‌گذاری کنید.» بیل گیتس هم از دعواهای چند ساله خسته شده بود. می‌خواست تمومش کنه بره. ضمن اینکه یادش می‌اومد اون زمانی که هنوز اول کارشون بود، چقدر کار کردن تو اون گروهی که داشتن برای مک برنامه می‌ساختن جذاب و باحال بود. چند ماه رفتن و اومدن و صحبت کردن و حتی چند بار رفتن خونه‌ی همدیگه با لباس راحتی نشستن روبه‌روی هم مذاکره کردن و... تا این که بالاخره توافق انجام شد. قرار شد مایکروسافت برای مک نرم‌افزار بسازه، ۱۵۰ میلیون دلار هم روی اپل سرمایه‌گذاری کنه. البته سهامی که بهشون می‌دن حق رای نداشت. قرار شد مرورگر پیش‌فرض مک هم از این به بعد اینترنت اکسپلورر باشه. توی کنفرانس MacWorld ۱۹۹۷، استیو این خبر رو اعلام کرد، بعدش هم یه ویدیوکال با بیل گیتس داشت. البته کسایی که تو سالن بودن، خیلی از این خبر استقبال نکردن. بعضی‌هاشون هو هم کردن. ولی زمان نشون داد که این تصمیم تو اون زمان چقدر تصمیم درستی بوده.سپتامبر ۱۹۹۷، همون موقعی که استیو به عنوان مدیرعامل موقت اپل انتخاب شد، مدیرهای ارشد شرکت رو جمع کرد تا براشون سخنرانی کنه. توی این سخنرانی هدف‌هاش برای شرکت رو اعلام کرد. یکی از حرف‌هایی که زد این بود: «هدف ما فقط پول درآوردن نیست، هدفمون ساختن محصولات عالیه.»یکی از مدیرهای ارشد شرکت که توی اون جلسه نشسته بود و به صحبت‌های استیو گوش می‌داد، یه جوون ۳۰ ساله بریتانیایی خلاق بود به اسم جاناتان آیو (Jonathan Ive) که همه جانی صداش می‌کردن. جانی تو حومه‌ی لندن بزرگ شده بود و توی دانشگاه پلی‌تکنیک نیوکاسل طراحی صنعتی خونده بود. از بچگی عاشق طراحی کردن بود. فرق اصلی‌ای که جانی با طراح‌های دیگه داشت این بود که غیر از ظاهر دستگاه به طراحی داخلشون رو هم توجه می‌کرد. یعنی دقیقا همون چیزی که استیو دنبالش بود. سال ۱۹۸۴ که مکینتاش معرفی شد، جانی ۱۷ سالش بود و توی کالج درس می‌خوند. طراحی مکینتاش رو که دید، خیلی خوشش اومد. حس کرد این دقیقا همون مدل طراحی‌ای هست که دوست داره دنبال کنه. وقتی که فارغ‌التحصیل شد تو لندن یه شرکت تاسیس کرد و چند سال بعد، اول یه قرارداد مشاوره با اپل بست و بعد دیگه خودش پاشد اومد توی شرکت. ۱۹۹۲ اومد و تو ۱۹۹۶ یعنی یک سال قبل از اینکه استیو برگرده به اپل، رئیس بخش طراحی شد.اون روزها جانی چند وقت بود داشت به استعفا فکر می‌کرد. از وضعیت شرکت خسته شده بود و حس می‌کرد توجه خاصی به طراحی نمی‌شه. هدف اصلی شرکت درآمدزایی بود. طراح‌ها رو قانع می‌کردن که با کمترین هزینه یه محصولی بسازن که ظاهرش خوب باشه و خوب بفروشه. یعنی دقیقا خلاف نظر جانی. اصلا طراحی مکینتاش باعث شده بود جانی الان اینجا باشه. مکینتاشی که استیو و تیمش روی طراحی جزء به جزءش کار کرده بودن. اما این اصلا اون شرکتی نبود که جانی می‌خواست توش کار کنه. برای همین می‌خواست بره. ولی وقتی استیو برگشت جانی تصمیم گرفت یه شانس دوباره به شرکت بده. چند وقت دیگه بمونه تا ببینه قراره سیاست شرکت با اومدن استیو جابز عوض بشه یا نه. حالا برگردیم به اون جلسه‌ی استیو با مدیرهای ارشد شرکت و اون جمله‌ای که استیو گفت. اینکه «هدف ما فقط پول درآوردن نیست، هدفمون ساخت محصول‌های عالیه.» همین جمله باعث شد جانی مطمئن بشه نه انکار واقعا داره یه چیزهایی تغییر می‌کنه. جانی تصمیم گرفت که بمونه و این تصمیم یه جورایی آینده‌ی اپل و دنیا رو تغییر داد.همون موقع استیو داشت دنبال چندتا طراح معروف و خفن می‌گشت و باهاشون صحبت می‌کرد که بیارتشون تو اپل ولی نتونست راضی‌شون کنه. یه روز که رفته بود واحد طراحی شرکت رو ببینه، جانی آیو رو دید. ازش خوشش اومد. نشستن با هم صحبت کردن، دیدن دیدگاهشون چقدر به هم نزدیکه. جانی تازه فهمید برای چی اپل و محصول‌هاش رو دوست داشت. این دوتا انگار حرف هم رو خوب می‌خوندن. ارتباطشون دیگه خیلی نزدیک شد. آیو می‌رفت خونه‌ی استیو و دوست خانوادگی شده بودن کلا. همیشه می‌گفتن «ما دنبال پول نیستیم، دنبال کیفیتیم.» به خاطر همین هم اینا مچ بودن با هم یه جورایی.یه مثال از این مساله رو تعریف کنم. دوتایی رفته بودن فرانسه، رفتن تو یه فروشگاه لوازم خانگی. یه چاقویی از دور چشم جانی رو گرفت. رفت برداشت، یه نگاه بهش کرد، بعد با ناامیدی گذاشت سر جاش. استیو اون ور بود، رفت پیشش گفت «عه چی شد؟!» چاقو رو برداشت، یه نگاه کرد، بعد اونم با همون حالت ناامید گذاشت سر جاش! بین تیغه‌ی چاقو و دسته‌ش یکم چسب زده بود بیرون. مشکلشون باهاش این بود که این چاقوعه با این طراحی خوب، چقدر تولید بی‌کیفیتی داره. یعنی این طوری دقت می‌کردن به محصول‌ها. هدفشون این بود محصولی که تولید می‌کنن تمیز و یکپارچه باشه.تنها مشکلی که می‌شه گفت جانی با استیو جابز داشت، این عادت همیشگی استیو بود که هر چیزی که می‌دید رو خیلی یهویی و با بزرگنمایی نظر می‌داد در موردش. مثلا یه چیزی که دوست نداشت رو می‌گفت «افتضاحه، مزخرفه.» از این جور چیزا. از اون طرف اگه از یه چیزی خوشش می‌اومد، کلی تعریف می‌کرد ازش، ولی تعریف‌هاش جوری بود که انگار همه کاراش رو خودش انجام داده. انگار اصلا ایده و اجرا و همه چیز از خودش بوده. در حالی که ایده رو آیو داده بود، طراحیش رو آیو کرده بود، ولی خب اینا همه به اسم استیو تموم می‌شد دیگه.بعد از این که خونه‌تکونی انجام شد و محصول‌ها و کارمندهای نامناسب متوقف و تعدیل شدن، حالا وقت تولید محصول جدید و اون تحول اصلی‌ای بود که استیو می‌خواست انجام بده. اولین و مهمترین هدف استیو برگشتن به مسیری بود که با مکینتاش شروع کرده بود. حدود ۱۴ سال از اون روزها گذشته بود و استیو دوست داشت یه محصول در همون راستا ارائه کنن. تعریفی که برای خودش داشت این بود: یه دستگاه همه‌کاره. یه چیزی دقیقا مثل مکینتاش. که از جعبه دربیاریش، بزنیش به برق، شروع کنی به کار. قیمتش هم باید حدود ۱۲۰۰ دلار باشه.جانی آیو و تیمش شروع کردن به کار روی طراحی ظاهر محصول. ۱۰-۲۰ تا طرح درست کردن، ولی استیو همه رو با همون لحن مخصوص خودش رد می‌کرد. اما جانی آیو بلد بود چطوری توجه استیو رو جلب کنه. یه بار که اومده بودن طرح‌ها رو نشونش بدن، اول از طرح‌های فرعی شروع کرد. این‌ها رو نشون می‌دادن، استیو هی می‌گفت «این چه مزخرفیه؟! افتضاحه!» آخرش جانی گفت «آره درست می‌گی، حالا نظرت در مورد این یکی چیه؟» اینو گفت و یه ماکت پلاستیکی عجیب رو گذاشت روی میز. یه طرح خاص که پشتش یه خمیدگی آبی رنگ داشت. بعد این قسمت خمیده، از پلاستیک شفاف ساخته شده بود، می‌شد قطعات داخلش رو دید. شبیه هیچ کدوم از کامپیوترها و مانیتورهایی که تا اون موقع تولید شده بودن نبود. جانی اینجوری کرد «استیو اینو ببین، انگار زنده‌س! انگار همین الان اومده روی میزت، می‌خواد بپره بره اون طرف!» استیو رو می‌گی؟! عاشق این طرحه شد. ماکت رو گرفته بود دستش، توی شرکت اینور اونور می‌رفت نشون بقیه می‌داد نظرشون رو می‌پرسید. البته همه که نه. یه سری افراد قابل اعتماد و هیئت مدیره و اینا. این آبی‌ای که جانی اینا برای بدنه‌ی این کیسه انتخاب کرده بودن «آبی نیلگون ساحلی» بود. بعد برداشته بودن براش اسم هم انتخاب کرده بودن: «آبی بوندی». بوندی (Bondi) اسم یه ساحله تو سیدنی. تو استرالیا.حالا برای اینکه بدنه با بهترین کیفیت ممکن ساخته بشه، جانی آیو با تولیدکننده‌های کره‌ای صحبت کرد و حتی رفت یه کارخونه‌ی پاستیل‌سازی هم دید تا بتونه رنگ‌های بهتری برای بدنه انتخاب کنه. قیمت تموم‌شده‌ی هر کیس یکم رفت بالا ولی شده بود دقیقا همون چیزی که استیو می‌خواست. پشتش هم یه دستگیره گذاشته بودن. البته مطمئن بودن که کسی نمی‌خواد این کامپیوتر رو جابه‌جا کنه ولی حس می‌کردن بودن این دستگیره یه حس دوستانه می‌ده. جانی رفت چند دقیقه با استیو صحبت کرد و خیلی راحت اوکی رو گرفت تا این دستگیره‌هه رو روی سیستم قرار بده. خودش می‌گه اگه مدیریت قبلی بود عمرا همچین چیزی تولید نمی‌شد.همزمان تیم سخت‌افزار هم داشت روی کارهای سخت‌افزاریش کار می‌کرد. اون زمان اپل یه کامپیوتر می‌فروخت به اسم Power Macintosh G۳. تصمیم گرفتن همین کامپیوتره رو با یکم تغییر برای دستگاه جدید استفاده کنن. داشتن کار می‌کردن، یه روز استیو وارد بخششون شد، ماکت پلاستیکی نهایی رو گذاشت روی میز. گفت «کیسش اینه.» رئیس بخش تولید برگشت گفت «این؟! این آیو هم کارهایی می‌کنه ها! چیه این آخه؟! جا نمی‌شه توی این. نمی‌شه، طرح رو عوض کنید!» استیو گفت «نمی‌شه چیه؟! نمی‌شه نداریم اینجا. طرح همینه یه ذره هم تغییر نمی‌کنه. تو این جاش می‌دی، تازه خیلی هم باید قشنگ و چشم‌نواز باشه. چون می‌بینی که، طراحیت جلو چشمه!» منظورش همین کیس نیمه شفاف بود که توش مشخص بود. طرف پرسید «خب نمی‌شه! چرا اینقدر اصرار داری؟!» استیو هم برگشت گفت «چون مدیرعامل منم، من هم می‌گم که می‌شه. وقتی من می‌گم می‌شه یعنی می‌شه!» اونا هم دیگه نتونستن چیزی بگن فقط گفتن باشه و انجامش هم دادن.تا این موقع این محصول هنوز اسم نداشت. یه سری اسم رمزی براش گذاشته بودن که فقط کار رو پیش ببرن. استیو رفت از چند نفر که کار تبلیغات می‌کردن دعوت کرد بیان محصول رو ببینن، براش اسم پیشنهاد بدن. برداشت بردشون توی بخش محرمانه‌ی شرکت، با همون مدل خودش از دستگاه رونمایی کرد. یعنی دستگاه رو گذاشته بود رو یه میز، یه پارچه هم انداخته بود روش. اینا رو برد، کلی براشون حرف زد، بعد یهو پارچه رو کشید. اینا رو می‌گی، کیسه رو که دیدن فکشون افتاد! «این چیه دیگه؟! چه باحاله! چقدر عجیبه! مثل موجودهای فضاییه!» پرهاشون ریخته بود قشنگ. رفتن و اومدن چندتا اسم پیشنهاد دادن که یکیش بود iMac. استیو اولش خوشش نیومد از این اسم. ولی دید از بقیه‌ی اسم‌ها بهتره، کم کم قبولش کرد.چند روز مونده بود به مراسم رونمایی، همه جمع شدن تا مراسم رو یک بار برای خودشون اجرا کنن. دستگاه روی میز بود و استیو شروع کرد به ارائه. نوبت خود دستگاه که رسید، اومد دکمه‌ی زیر نمایشگر رو زد، CD-ROM دستگاه اومد بیرون. استیو یهو عصبانی شد! برگشت سمت تیم طراح‌ها، با یه صدای بلندی گفت «این دیگه چه چرتیه؟!» یهو همه ساکت شدن. هیچ‌کس هیچی نمی‌گفت! چون خب همه می‌دونستن که استیو می‌دونه اون چیه. سینی CD-ROMـه که اومده بیرون که CD رو بذاری روش. ولی خب استیو از اول با این مدل CD-ROMها مشکل داشت. از این مکشی‌ها دوست داشت. حس می‌کرد خیلی شیکه. جلسه رو کنسل کرد، رفت نشست به فکر کردن. تو ذهنش حتی تا پای این پیش رفت که کلا همه چیز رو کنسل کنه. ولی خب نمی‌شد که! همه کارها رو کرده بودن، کلی تبلیغ کرده بودن. نمی‌شد زد زیرش. باهاش صحبت کردن، قرار شد توی نسخه‌ی بعدی این مساله حتما اصلاح بشه.۶ می ۱۹۹۸ قرار بود مراسم برگزار بشه. اگه بخواید حدودی بدونید کی بوده، می‌شه دقیقا یک ماه و نیم قبل از بازی ایران – آمریکا توی جام جهانی ۹۸. مثل سری‌های قبلی، تو چند روزی که مونده بود به مراسم، استیو ریز به ریز مراسم و ارائه و سالن و نور و همه چیز رو بارها و بارها بررسی کرد. سالنی که استیو برای این مراسم انتخاب کرده بود دقیقا همون سالنی بود که سال ۱۹۸۴ مکینتاش رو توش معرفی کرده بود. استیو iMac رو ادامه‌دهنده‌ی راه مکینتاش و تنها امید اپل برای برگشتن به روزهای اوج می‌دونست. یه رویداد عالی برای این مساله آماده کرده بود.دوباره همون مدل قبلی. اول یه سری اسلاید نشون داد که بخش اولش مربوط می‌شد به یه تاریخچه و برنامه‌ی اپل برای آینده، بعد کامپیوترهای شرکت‌های دیگه که توی بازار بودن رو نشون داد، بعد یهو پارچه رو از روی iMac کشید و ازش رونمایی کرد. دقیقا مثل مکینتاش، روی صفحه‌ی iMac هم نوشت «سلام» و بعد کلمه‌ی «دوباره» زیرش اضافه شد. استیو گفت «انگار از یک سیاره‌ی دیگه اومده.» احتمالا بقیه هم توی سالن باهاش موافق بودن. طراحی iMac واقعا عجیب و چشم‌نواز بود.فروش از ۳ ماه بعد iMac شروع شد و بیشتر از ۸۰۰ هزارتا تو ۴ ماه فروخت. این سریع‌ترین فروش محصول‌های اپل تا اون موقع بود. نکته‌ی مهم این بود که ۳۲% از خریدارها اولین بار بود که کامپیوتر می‌خریدن. یعنی شما ببینید جامعه چقدر تشنه‌ی یه محصول خوب بوده که به محض عرضه‌ی این محصول یهو اینقدر ازش استقبال شده. این هم ببینید که وقتی یه نفر کار رو بلد باشه و نیاز جامعه رو درست درک کنه چقدر این می‌تونه برای دو طرف ماجرا مفید باشه.iMac شروع راهی بود که اپل محصولاتش رو با i اولش تولید و معرفی کنه. استیو می‌گفت این i رو از اول اینترنت برداشتیم. خب اون موقع تو سال ۱۹۹۸ اینترنت خیلی چیز جدید و خفنی بود. ولی بعدا برای محصول‌های دیگه هم ازش استفاده کردن و خب تا همین الان هم که هنوز دارن ازش استفاده می‌کنن.تا آخرای سال ۲۰۰۰ اپل چند سال با iMac پیش رفت و تونست تقریبا جای پاش رو محکم کنه. اون هم توی روزهایی که اوضاع بازار کامپیوتر خراب بود و حباب دات کام ترکیده بود. در مورد حباب دات کام توی اپیزود ۵ که در مورد زندگی جف بزوس (Jeff Bezos) بود صحبت کردیم. این وضعیت رکود باعث شده بود همه نسبت به بازار کامپیوترها ناامید بشن و کم کم صحبت از این اومده بود وسط که دوران اوج کامپیوترها داره تموم می‌شه. انگار دیگه اتفاق جدید و هیجان‌انگیزی توی این صنعت نمی‌افتاد و دیگه استفاده از کامپیوتر به یک سری کارهای سطحی تبدیل شده بود.ولی استیو این شرایط رو تغییر داد. به این ایده رسید که می‌شه کامپیوتر رو به قطب همه چیز تبدیل کرد. می‌شه کامپیوتر وسط باشه، همه‌ی دستگاه‌های دیجیتال مثل پخش‌کننده‌های موسیقی و دوربین‌های فیلمبرداری و عکاسی بهش وصل بشن و با هم هماهنگ بشن. در واقع استیو دنبال ساختن یه اکوسیستم بود. این یعنی اپل باید یه سری دستگاه تولید می‌کرد که به کامپیوتر مربوط بودن ولی کامپیوتر نبودن. اومدن اسم شرکت رو از «Apple Computers» به «Apple» خالی تغییر دادن. حالا رفتن دنبال اینکه اول بتونن دستگاه‌های مختلفی که شرکت‌های دیگه تولید کردن رو روی مک شناسایی کنن، فایل‌هاش رو بیارن روی مک. بعد کم کم اگه همه چیز خوب پیش رفت، برن سراغ تولید کردن همون دستگاه‌ها.استیو همیشه شیفته‌ی موسیقی بود و کلا موسیقی تو زندگیش نقش پررنگی داشت. به خاطر همین همیشه دنبال یه راهی بود که شنیدن موسیقی رو راحت‌تر کنه. اون روزها تو سال‌های ۲۰۰۰-۲۰۰۱، کاست‌ها تقریبا جمع شده بود و عصر CDها رسیده بود. حالا CDها رو می‌ریختی رو کامپیوتر، چندتا آهنگ رو جدا می‌کردی و باهاشون به قول اون زمان ما «گلچین» درست می‌کردی. یادتونه دیگه «گلچین ابی»، «گلچین داریوش»، «گلچین شاد» از این چیزها که همه داشتیم. البته این چیزها قبلا رو کاست هم بود و به صورت آنالوگ انجام می‌شد ولی خب حالا که CD اومده بود و کامپیوتر بود و اینا، انتظار می‌رفت «گلچین» درست کردن کار ساده‌تری باشه. ولی هنوز به همون سختی زمان آنالوگ بود. آهنگ‌ها رو نمی‌تونستی درست از روی CD برداری، رایت کردن روی CD خام سخت و زمان‌بر بود، نرم‌افزارهایی هم که برای این کار بودن خیلی پیچیده بودن. استیو دید این بازار پتانسیل داره و تصمیم گرفت برای همین کار مدیریت موسیقی رو کامپیوتر یه نرم‌افزار بسازن. ژانویه‌ی ۲۰۰۱ اپل iTunes رو معرفی کرد. یه نرم‌افزار ساده و جمع و جور که باهاش می‌تونستی آهنگ‌ها رو از روی CD برداری، مدیریت کنی، پلی‌لیست درست کنی و مهمتر از اون با چندتا کلیک ساده CD «گلچین» خودت رو رایت کنی. و جالب اینکه این نرم‌افزار رایگان بود. برعکس تمام نرم‌افزارهای مشابه که یا پولی بودن یا نسخه‌ی رایگانشون امکانات کمی داشت.بعد از معرفی iTunes، به ذهن استیو رسید حالا که ما iTunes رو داریم، بیایم یه دستگاه برای این iTunes بسازیم که ملت دیگه اصلا نیازی به CD نداشته باشن. البته اون موقع یه سری MP۳ Player تو بازار بود ولی استیو می‌گفت این‌ها هیچکدوم اونقدر که باید خوب نیستن. یا امکاناتشون کم بود یا استفاده ازشون سخت بود. بعد تعداد آهنگ‌هایی که توشون جا می‌شد خیلی کم بود. که خب این خیلی مهم بود. یعنی اونقدر فرقی با CD نداشتن. جفتشون همون ۱۰-۲۰ تا آهنگ جا داشتن. استیو می‌گفت «ما اگه بخوایم همچین دستگاهی رو بسازیم باید حافظه‌ش طوری باشه که بشه کلی آهنگ ریخت توش. ۱۰-۲۰ تا آهنگ فایده نداره که.» یکی از مهندس‌های اپل رو فرستاد ژاپن که بره با شرکت توشیبا (Toshiba) صحبت کنه ببینه همچین چیزی رو اصلا می‌تونن تولید کنن؟ همونجا ژاپنی‌ها بهش می‌گن ما داریم یه حافظه درست می‌کنیم اندازه‌ی یه سکه‌ی ۱ دلاری. ۵ گیگ توش جا می‌شه. مهندسه همونجا امتیاز انحصاری استفاده از این حافظه رو از توشیبا می‌خره. چون دقیقا همچین چیزی می‌خواتسن دیگه. یه حافظه که حدود هزارتا آهنگ توش جا بشه.اما خب حالا که هزارتا آهنگ تو این دستگاه جا می‌شه، یه مشکلی به وجود میاد. الان ما اگه بخوایم یکی از آهنگ‌ها رو توی این لیست هزارتایی انتخاب کنیم باید یکی یکی بزنیم Track بعدی؟! مثلا ۵۰۰ تا Next بزنیم؟! نمی‌شه که! این باعث شد استیو اینا یه اختراع خاص و جدید بکنن. یه نوار دایره‌ای شکل که وقتی می‌چرخونیش موزیک‌ها با سرعت بیشتری عوض بشن. البته واقعا نمی‌چرخیدا، لمسی بود. دستت رو می‌ذاشتی روش می‌چرخوندیش با سرعت بیشتری می‌رفت Trackهای بعدی. یه صفحه نمایش هم داشت که لیست چندتا آهنگ اخیر توی پلی‌لیستت رو نشون می‌داد. پس شد یه مستطیل خیلی ساده که تو دست جا می‌شه، بعد نیمه‌ی بالاییش یه صفحه نمایش و نصفه‌ی پایینش هم یه دایره که هم باهاش می‌شه یکی یکی Trackها رو عوض کرد، هم اگه دستت رو بذاری روش و بچرخونی می‌تونی سریع بری پایین لیست و یه آهنگ دیگه پخش کنی.استیو اعتقاد داشت خود دستگاه باید در ساده‌ترین حالت ممکن باشه تا هر کسی بتونه ازش استفاده کنه. مشکلی که با دستگاه‌های مشابه داشت این بود که استفاده ازشون پیچیده بود. استیو تصمیم گرفت امکانات روی خود دستگاه رو محدود کنه و حالا همه کارها باید روی iTunes انجام می‌شد. یعنی روی کامپیوترت. تو این فرآیند ساده‌سازی اون‌ها حتی دکمه‌ی خاموش و روشن هم برای دستگاه نذاشتن. هر موقع از دستگاه استفاده نکنی خاموش می‌شه دیگه! دکمه می‌خواد چیکار؟! در واقع استیو و رفقا چون خودشون موزیک‌باز قهار بودن می‌دونستن که از یه همچین دستگاهی دقیقا چی می‌خوان. چیزی رو ساختن که خودشون بخوان ازش استفاده کنن. برای اسم‌گذاریش هم یکی پیشنهاد داد اسمش رو بذارن Pod. استیو هم گفت خب ما الان iMac رو داریم، iTunes هم هست. اینم می‌ذاریم iPod.جانی آیو پیشنهاد داد کل دستگاه رو سفید تولید کنن. استیو هم موافق بود. یعنی از خود iPod گرفته تا کابل و شارژر و هدفونش همه سفید. این برای اون زمان خیلی متفاوت بود. دستگاه‌های دیگه معمولا همه مشکی بودن. هدفون‌ها هم همه مشکی بود. آیو روی طراحی کوچکترین اِلِمان‌های طراحیش فکر کرد و دستگاهی رو ساخت که تبدیل به یه نماد شد.۲۳ اکتبر ۲۰۰۱، ۱ آبان ۱۳۸۰، یکی از مشهورترین کنفرانس‌های معرفی محصول تا اون زمان اتفاق افتاد: استیو جابز iPod رو معرفی کرد. ولی این کنفرانس یه فرقی با کنفرانس‌های قبلی استیو داشت. این بار هیچ میز و پارچه‌ای وسط صحنه نبود. استیو اول از ویژگی‌های محصولش گفت و بعد به جای این که مثل همیشه بره اون طرف صحنه و پارچه رو از روی دستگاه بکشه، گفت «خیلی اتفاقی همین الان یکی توی جیبم دارم.» بعد یه دستگاه سفید کوچیک از توی جیبش درآورد. گفت «این دستگاه کوچیک فوق‌العاده ۱۰۰۰ آهنگ تو خودش جا می‌ده و توی جیب من جا می‌شه.» حضار قشنگ هیجان‌زده شدن.عرضه‌ی iTunes و بعد هم تولید iPod اولین قدم اپل برای تغییر تو صنعت موسیقی جهان بود. استیو اینا یه کار بزرگ کردن. اون موقع با قوی شدن کامپیوترها و بعدش هم اومدن اینترنت، اوضاع صنعت موسیقی داشت خراب می‌شد. فروش CD‌های موسیقی داشت کم می‌شد چون فایلش خیلی راحت توی اینترنت پیدا می‌شد و دیگه انگار همه احتیاجی به خرید CD‌ها پیدا نمی‌کردن. یه سری پلتفرم برای موسیقی راه افتاد که موزیک‌ها رو غیرقانونی جابه‌جا می‌کردن. استیو چون خیلی اهل موسیقی بود، شرایط تولیدکننده‌های موسیقی هم براش مهم بود. تصمیم گرفت یه کاری کنه تا جلوی کپی غیرقانونی آهنگ‌ها گرفته بشه. اعتقاد داشت باید به تولیدکننده‌ها احترام گذاشت تا محصولات بهتری تولید کنن و این به نفع شرکت‌هایی مثل اپل که محصول‌های مربوط به موسیقی تولید می‌کنن هم هست.حالا چیکار کرد؟ دید حالا که بخش قابل توجهی از مردم دارن برای شنیدن آهنگ از iPod استفاده می‌کنن و برای ریختن آهنگ روی iPodشون هم از iTunes استفاده می‌کنن، پس می‌تونن iTunes رو تبدیلش کنن به یه فروشگاه برای خریدن موسیقی. چون تا الان فقط یه نرم‌افزار انتقال فایل بود. البته قبل از اون‌ها شرکت‌های دیگه‌ای مثل سونی که از سال‌ها قبل یه دستی تو بازار موسیقی داشت یه سری فروشگاه برای موسیقی راه انداخته بودن ولی سیستم فروششون به صورت فروش اشتراک بود. یعنی شما یه اشتراکی می‌خریدی و انگار موزیک‌ها رو اجاره می‌کردی. بعد که اشتراکت تموم می‌شد، دسترسیت رو به اون موزیک‌ها از دست می‌دادی. استیو اومد گفت این فایده نداره. مردم دوست دارن موزیکی که می‌خرن رو همیشه داشته باشن. مثل قبلا که می‌رفتن کاست یا CDش رو می‌خریدن و همیشه داشتنش. رفتن با خواننده‌های مختلف مذاکره کردن و ازشون حق پخش خریدن. ۲۰۰ هزارتا آهنگ ریختن توی پلتفرمشون و قیمت هر آهنگ رو هم گذاشتن ۹۹ سنت. حالا شما هر آهنگی رو می‌خریدی همیشه داشتیش و هر موقع می‌خواستی می‌تونستی بریزیش توی iPodت و گوش کنی.۲۸ اپریل ۲۰۰۳ استیو فروشگاه iTunes رو معرفی کرد. فعال‌های بازار اون موقع حدس می‌زدن که احتمالا تو زمان ۶ ماه مردم به ۱ میلیون دانلود تو iTunes برسن. ولی این اتفاق فقط توی ۶ روز افتاد. تا سال ۲۰۰۷ و قبل از این که iPhone معرفی بشه، نصف درآمد اپل از همین iPod و iTunes میومد. بعدشم که iPod تبدیل شد به یه خط تولید جدید توی اپل که کلی محصول دیگه با این اسم تولید شد. مثل iPod Shuffle که آهنگ‌ها رو به صورت Shuffle یعنی قاطی و بدون ترتیب پخش می‌کرد یا iPod Touch که صفحه‌ی نمایش داشت و لمسی بود.توی کنفرانس WWDC ۲۰۰۵ استیو جابز یه قابلیت دیگه رو هم معرفی کرد که به iPod اضافه شده بود: پادکست. کلمه‌ی «پادکست» چیزیه که تا اون موقع چندبار استفاده شده بود و استیو با استفاده ازش توی این کنفرانس یه جورایی بهش رسمیت بخشید و اون رو وارد دایره‌ی لغات مردم کرد. کلمه‌ی پادکست از ترکیب دو کلمه‌ی iPod و Broadcast به معنی «پخش کردن» درست شده. اپل قابلیت شنیدن پادکست‌ها رو از همون ژوئن ۲۰۰۵ به iTunes اضافه کرد و سال ۲۰۱۲ هم یه اپلیکیشن مخصوص برای شنیدن پادکست به اسم Apple Podcasts عرضه کرد. الان تقریبا می‌شه گفت اصلی‌ترین مرجع پخش پادکست اپله. یعنی این که شما صرفا یه فایل صوتی ضبط کنید و اون رو بذارید توی تلگرام یا اپلیکیشن‌های دیگه مثل کست باکس یکم با پادکست‌هایی که به صورت حرفه‌ای‌تر منتشر می‌شن فرق می‌کنه. پادکست‌ها مدل انتشار مخصوص به خودشون رو دارن. هر پادکستی یه RSS Feed داره که این RSS Feed معرفی می‌شه به اپل و بعد هر شنونده‌ای می‌تونه اون پادکست رو توی اپلیکیشن‌های مخصوص پادکست پیدا کنه. در مورد پادکست یه ویدیو دارم که لینکش رو گذاشتم توی توضیحات. اگر هم سوالی در مورد ساخت پادکست دارید می‌تونید به تلگرام بایوکست با یوزر @BioCast پیام بدید تا راهنمایی‌تون کنم.بعد از موفقیتی که iPod داشت، حالا از این طرف و اون طرف از اپل و از استیو خواسته می‌شد محصول‌های دیگه هم تولید کنن. از تلفن و دوربین گرفته تا ماشین. استیو هم به این باور رسیده بود که اون‌ها می‌تونن وسیله‌هایی که هست رو خیلی ساده‌تر و کاربردی‌تر بسازن. البته جلوی ساخت موبایل خیلی مقاومت می‌کرد. حوصله‌ی سر و کله زدن با اوپراتورها رو نداشت. ولی پیشرفت روز به روز تلفن‌های همراه باعث شد یه جایی به این نتیجه برسه که اگه تولیدکننده‌های تلفن همراه بیان پخش موسیقی رو به تلفن‌هاشون اضافه کنن، این برای بازار iPod بده.اون موقع تو سال ۲۰۰۵ نصف درآمدهای اپل از iPod بود. و خب یه جورایی منبع اصلی درآمد شرکت در خطر بود. استیو و هیئت مدیره به این فکر می‌کردن که باید وارد این صنعت بشن. می‌گفتن احتمالا چند وقت دیگه یه شرکتی میاد یه سیستم‌عاملی برای گوشی‌ها درست می‌کنه و بازار رو تو دست می‌گیره. درست هم فکر می‌کردن. چند سال بعد سر و کله‌ی اندروید پیدا شد. در واقع اگه اپل به موقع دست به کار نمی‌شد همون اتفاقی که تو بازار PCها افتاد توی بازار گوشی‌ها هم براش می‌افتاد.ولی خب اون‌ها توی ساخت گوشی تجربه‌ای نداشتن. بازار دست نوکیا و موتورلا بود. پس اولین تصمیمشون این شد که با یکی از این شرکت‌ها همکاری کنن. انتخابشون موتورلا بود. رفتن با موتورلا یه همکاری رو شروع کردن که موتورلا یه گوشی تولید کنه و سیستم iPod رو هم بذاره روی اون. اسم اون گوشی شد Motorola Rokr E۱ که سال ۲۰۰۵ معرفی شد. گوشیه چیز خاصی نداشت. در واقع عین همون گوشی‌های قبلی بود فقط اون سیستم iPod رو هم روش داشت و می‌تونستی ۱۰۰ تا آهنگ بریزی روش. توی معرفیش کلی از این می‌گن که «حالا می‌تونید ۱۰۰ تا آهنگ رو همه جا با خودتون توی گوشی‌تون داشته باشید.» بعد تاکید می‌کنن که «فرض کنید دارید آهنگ گوش می‌دید، تلفنتون زنگ می‌خوره، صحبتتون تموم می‌شه، حالا آهنگ از همون جایی که داشتید گوش می‌کردید ادامه پیدا می‌کنه!» واقعا آدم این‌ها رو می‌شنوه می‌بینه توی این ۱۷ سالی که گذشتته چقدر همه چیز عوض شده.اما خب از Rokr خیلی استقبال نشد. چون نه طراحی خاصی داشت، نه چیز جدیدی. احتمالا مردم ترجیح می‌دادن همون گوشی‌های خودشون رو کنار یه iPod داشته باشن تا برن یه گوشی جدید بخرن که ترکیبی از این دوتاست. استیو اومد به تیمش گفت بیاید یک بار برای همیشه این مشکل رو حل کنیم. گفت بیاید یه گوشی‌ای طراحی کنیم که دکمه نداشته باشه. می‌گفت همه گوشی‌ها دکمه دارن، بیاید ما خلاف جهت شنا کنیم. اون موقع بلک‌بری فروش خوبی داشت چون داشت گوشی‌هایی تولید می‌کرد که کلی دکمه داشت. در واقع کیبوردش تمام حروف رو داشت. اما شرکتی که کارش ساخت کامپیوتره بیشتر با چالش‌های ساخت یه محصول جدید آشنا هست. استیو می‌گفت اگه این کیبورد رو بیاریم توی صفحه و لمسییش کنیم حالا می‌شه کلیدهاش رو تغییر داد، خیلی کارها می‌شه باهاش کرد. پس خیلی بهتر از کیبورد فیزیکیه.اون موقع موتورلا و نوکیا هم گوشی‌های لمسی تولید کرده بودن ولی با قلم کار می‌کردن. ولی استیو با قلم مشکل داشت و می‌گفت باید بدون قلم قابل استفاده باشه. ما همه‌مون با خودمون یه قلم همراه داریم، قلم جدا می‌خوایم چیکار؟! منظورش انگشتمون بود. رفتن سمت ساختن یه تکنولوژی جدید صفحه‌های لمسی که اسمش رو گذاشن Multi-touch. ۶ ماه طول کشید بسازنش.آیو و تیمش یه ترفند داشتن. وقتی یه ایده‌ای رو استیو مطرح می‌کرد، اینا تو مراحل مختلف نشونش نمی‌دادن. صبر می‌کردن وقتی تقریبا نهایی شد بهش نشون می‌دادن که هیجان‌زده بشه. چون اگه نمونه‌ی ناکامل رو نشونش می‌دادن می‌گفت مزخرفه و اینا، یهو کل پروژه رو متوقف می‌کرد!استیو سر قرارداد با شرکت‌های مخابراتی هم مشکل داشت. چون در مورد طراحی محصول نظر می‌دادن. در واقع براشون مهم بود که این قراره چقدر آنتن‌دهیش قوی باشه. می‌گفتن باید آنتنش رو اینطوری بذارید و اون طوری بذارید. استیو هم می‌گفت به شما ربطی نداره من شکل ظاهری محصولم خیلی برام مهمه. حتی یه جا بعد از این که دید بحث داره زیاد می‌شه تصمیم گرفت بره کمپانی مخابراتی خودش رو بزنه که بعد بیخیال شد.چالش بعدی براشون طراحی سیستم‌عامل این گوشیه بود. اومدن براش یه سیستم‌عامل جدید نوشتن که اسمش شد iPhone OS و بعد خلاصه‌ش کردن شد iOS. توی این سیستم‌عامل کلی نوآوری جدید برای اولین بار استفاده شد. چیزهایی که الان به همه‌شون عادت کردیم. در مورد تک تک اتفاقاتی که قراره توی این سیستم‌عامل بیوفته فکر شده بود. کلی روی تمام جزئیاتش بحث کرده بودن. که البته بعدا از بیشترش کپی شد و توی بقیه‌ی گوشی‌ها هم استفاده شد. اپل هم یه سری شکایت و اینا کرد ولی خیلی نتونست کار خاصی بکنه. معروف‌ترینش اینی هست که بهش می‌گن Pinch. که باهاش عکس رو زوم می‌کنیم. Pinch یعنی نیشگون. نیشگون می‌گیریم دیگه. الان روی همه‌ی گوشی‌ها هست، تقریبا هر روز داریم استفاده می‌کنیم.محصول که نهایی شد، استیو مثل همیشه اول نمونه رو به چند نفر از کسایی که تو شرکت قبولشون داشت نشون داد. وقتی دید اون‌ها هم ازش خوششون اومد، دیگه مطمئن شد این واقعا یه چیزیه که قراره بترکونه. و حالا وقت تاریخ‌سازی بود. ۹ ژانویه ۲۰۰۷، ۱۹ دی ۱۳۸۵. روزی بود که استیو برای ۲ سال و نیم منتظرش بود. جایی که اون جمله‌ی معروفش رو گفت: «امروز اپل می‌خواد تلفن رو از نو اختراع کنه.»لحظه لحظه‌ی این کنفرانس پر از زیبایی و شکوهه. کل کنفرانس که طولانیه ولی یه چیزی حدود ۱۰ دقیقه ازش رو من بارها و بارها دیدم. احتمالا خیلی از شما هم فیلم این کنفرانس رو دیدید. این روز، این اجرا، یه جورایی شاید قله‌ی استیو جابز تو کل زندگیشه. انگار که این آدم زاده شده بود تا اون روز تو مراسم Macworld ۲۰۰۷ بره توی مرکز مُسکُنی (Moscone Center) و iPhone رو معرفی کنه. و عجب معرفی جالبی. چقدر دقیق و حساب‌شده. غیر از اون جمله‌ی «امروز اپل می‌خواد تلفن رو از نو اختراع کنه.» که قبل‌تر گفتم، استیو یه حرف خیلی معروف تو این کنفرانس داره. فقط ببینین این آدم چجوری هیجان رو به جمعیت تزریق می‌کنه. می‌گه «هر چند وقت یه بار یه محصول انقلابی میاد که همه چیز رو تغییر می‌ده. کار کردن روی یکی از این‌ها افتخار بزرگی برای هر کسیه. اما اپل افتخار داره که چندتا از این‌ها رو خودش معرفی کرده. ۱۹۸۴ ما مکینتاش رو معرفی کردیم. چیزی که فقط اپل رو تغییر نداد، کل صنعت کامپیوتر رو متحول کرد. تو ۲۰۰۱ ما اولین iPod رو معرفی کردیم. اون فقط مدل موسیقی شنیدن ما رو تغییر نداد، کل صنعت موسیقی رو متحول کرد. و امروز ما ۳ تا محصول انقلابی تو این کلاس رو معرفی می‌کنیم. اولی یه iPod با صفحه‌ی عریض لمسی، دومی یه تلفن همراه انقلابی و سومی یه دستگاه ارتباط اینترنتی پیشرفته.» هر کدوم رو که می‌گفت، جمعیت به شدت تشویق می‌کردن. به خصوص وقتی اسم تلفن همراه رو آورد یهو سالن منفجر شد. چون خیلی وقت بود که همه منتظر همچین روزی بودن. کلی شایعه در مورد این مساله بود و اینجا مشخص شد که این شایعه‌ها درست بودن. واقعا اپل قراره یه تلفن همراه عرضه کنه!حالا اون شوی اصلی شروع می‌شه. استیو ادامه می‌ده: «پس ۳ چیز: یه iPod با صفحه‌ی عریض لمسی، یه تلفن همراه انقلابی و سومی یه دستگاه ارتباط اینترنتی پیشرفته. یه iPod، یه تلفن همراه، و یه وسیله‌ی ارتباط اینترنتی.» دوباره: «یه iPod، یه تلفن همراه...» سالن یکسره تشویق می‌کرد. همه منظور استیو رو فهمیده بودن. استیو ادامه داد: «متوجه می‌شین؟ این‌ها ۳ تا دستگاه مجزا نیستن. یه دستگاهه. و ما صداش می‌زنیم: iPhone.» و اون جمله‌ی مشهور: «امروز اپل می‌خواد تلفن رو از نو اختراع کنه.»کاملا قابلیت این رو دارم که کل مراسم رو براتون تعرف کنم. مراسم یه بخش مهم دیگه هم داشت. اون هم بخشی که استیو در مورد طراحی و نحوه‌ی کار کردن با این دستگاه جدید توضیح می‌داد. به این اشاره کرد که ما داریم واقعا یه تلفن هوشمند یعنی Smartphone ارائه می‌کنیم. گوشی‌هایی که تا اون موقع اومده بودن و بهشون می‌گفتن Smartphone رو نشون داد، گفت اینا اصلا هوشمند نیستن. ما می‌خوایم یه Smartphone واقعی عرضه کنیم. یکی از نشونه‌های این هم نحوه‌ی کار کردن با این دستگاهه. همون بحث استفاده از انگشت به جای قلم. صفحه‌های لمسی اون موقع اصلا راحت کار نمی‌کردن، وقتی استیو iPhone رو از توی جیبش درمیاره و با انگشتش خیلی راحت اسکرول می‌کنه، قشنگ مشخصه کل سالن تعجب می‌کنن. کل سالن یه WOW می‌گن و تشویق می‌کنن. بگذریم، پیشنهاد می‌کنم این کنفرانس رو حتما ببینید. توش کلی درس نحوه‌ی ارائه دادن هست. به هر حال استیو اینا اون روز واقعا تلفن رو از نو اختراع کردن.۷ ماه بعد که این دستگاه فوق‌العاده عرضه شد، مردم از چند ساعت قبل پشت مغازه‌ها صف کشیده بودن. البته توی این چند ماه تا زمان عرضه‌ی رسمی کلی نظر مخالف در موردش اومده بود که یکی از معروف‌ترین‌هاش مربوط به استیو بالمر (Steve Ballmer) هست. مدیرعامل وقت مایکروسافت. گفت «قیمتش ۵۰۰ دلاره، کیبورد هم نداره! کی می‌خره همچین چیزی رو. محکوم به شکسته!» (یه همچین چیزی) یه تصویر خیلی معروف هم هست از جلد مجله‌ی فوربز (Forbes) تو نوامبر ۲۰۰۷ که نوشته «نوکیا یک میلیارد مشتری داره، آیا کسی می‌تواند نوکیا را از تخت پادشاهی به زیر بکشاند؟» خیلی عجیبه واقعا. چند سال بعد همین iPhone باعث شد تا دیگه اثری از «پادشاهی نوکیا» نباشه.بعد از معرفی و عرضه‌ی iPod و iPhone، پیش‌بینی می‌شد که اپل یه محصول دیگه هم عرضه کنه. چند سال بود که شرکت‌های مختلف به این فکر افتاده بودن که یه دستگاهی تولید کنن که بتونه کار لپ‌تاپ‌ها رو بکنه ولی جمع و جورتر از اون‌ها باشه. یعنی تبلت. مثلا سال ۲۰۰۳ مایکروسافت یه تبلت تولید کرده بود که کیبورد و قلم و اینا داشت ولی خیلی چیز جالبی نبود. یا نوکیا سال ۲۰۰۱ یه چیز تقریبا مشابه ساخته بود. البته ایده‌ی اصلی ساختن تبلت برای دهه‌ی ۹۰ اینا بود ولی خب شرکت‌ها داشتن فقط این فضا رو امتحان می‌کردن. هیچ کس خیلی جدیش نمی‌گرفت. حالا چند سال بود که استیو هم اینا به فکر تولید تبلت افتاده بودن. اینجا اون گیک نبودن استیو یه جورایی به کمکش اومد که بتونه بهتر از بقیه روی این ایده کار کنه. هدف‌گذاریش این طوری بود. می‌گفت «یه چیزی لازم داریم که حتی من هم بتونم باهاش کار کنم. خیلی ساده باشه.» این ایده قبل از ساخت iPhone به ذهنشون رسیده بود. اما استیو دید الان بازار بیشتر به سمت تلفن همراهه تا تبلت. پس بهتره تمرکزشون رو بذارن روی تولید گوشی، بعد برن سراغ درست کردن تبلت. ضمن این که اگر بتونن چالش‌های اصلی رو حل کنن و گوشیه رو بسازن، دیگه یکم بزرگتر کردنش و تبدیل کردنش به تبلت کار خاصی نداره. ولی اگه برعکس پیش برن و اول بزرگش رو بسازن، باز سر کوچیک کردنش داستان دارن. پس ایده‌ی ساخت تبلت رو گذاشتن کنار و تمرکزشون رو گذاشتن روی ساختن تلفن همراه. حالا که دیگه گوشی رو عرضه کرده بودن و ازش هم استقابل شده بود، دوباره پروژه‌ی تبلت اومد روی میز و تقریبا با کمترین چالش تونستن تولیدش کنن.۲۷ ژانویه ۲۰۱۰، تقریبا ۳ سال بعد از معرفی iPhone، استیو یه بار دیگه اومد روی سن تا یه محصول جدید رو معرفی کنه. صفحه نمایش پشتش رو به ۳ قسمت تقسیم کرده بود. سمت راست لپ‌تاپ، سمت چپ گوشی، وسط هم یه علامت سوال بزرگ. منظورش این بود که می‌خوایم یه چیزی بین این‌ها رو معرفی کنیم. بعد توضیح داد که ما نیاز داریم یه محصولی داشته باشیم که از هر دوی اینا بهتر باشه. گفت پیشنهاد بعضی‌ها نت‌بوکه ولی نت‌بوک‌ها اصلا بهتر نیستن، بدترن. چون قشنگ ضعیف‌تر از لپ‌تاپ‌هان. پس پیشنهاد ما یه خط محصول جدیده. به اسم iPad. یه تبلت که برای گشتن توی اینترنت، کار با ایمیل، دیدن عکس و فیلم، شنیدن موسیقی و پادکست و این جور چیزها یه سری مزیت هم نسبت به iPhone داره، هم نسبت به لپ‌تاپ.البته اوایلش یه سری انتقاد به iPad بود. مردم هنوز مدل استفاده ازش رو درک نمی‌کردن. چطوری یه دستگاه بزرگ، بدون کیبورد و قلم، با فقط یه پورت، قراره کار ما رو راه بندازه؟ اصلا برای چی باید بخریمش؟ که البته زمان ثابت کرد همه اشتباه می‌کردن و این واقعا یه وسیله‌ی کاربردیه. به هر حال با همه‌ی مسخره کردن‌هایی که روزنامه‌ها انجام دادن، iPad به یکی از موفق‌ترین مدل‌های تجاری اپل تبدیل شد. تو یک ماه بیشتر از ۱ میلیون دتسگاه فروخت. ۲ برابر بهتر از iPhone. بعد از ۹ ماه هم ۱۵ میلیون رو رد کرد. در واقع بر اساس بعضی از معیارها نسخه‌ی اول iPad موفق‌ترین محصول مصرفی عرضه شده تو تاریخه.یه موضوع دیگه اینکه استیو توی کنفرانس‌هایی که برای iPhone و iPad داشت، خیلی در مورد این صحبت می‌کرد که می‌تونید اپلیکیشن‌های مختلفی روی این دستگاه‌ها بریزید و می‌تونید خیلی کارها روی اون‌ها بکنید. اما حالا که هر دوتای این محصول‌ها دست مردم بود، انگار تعداد اپ‌هایی که بود کم بود و واقعا احتیاج می‌شد یه چیزهایی این وسط کمه. اون موقع اپل نمی‌ذاشت توسعه‌دهنده‌های دیگه برای iPhone و iPad نرم‌افزار بسازن. می‌گفت نمی‌شه کنترلشون کرد. معلوم نیست می‌خوان رو دستگاه‌هامون چی نصب کنن و این برای دستگاه‌هامون بده. احتمالا بتونید حدس بزنید که این حرف استیو بود. کلا از همون اول زمانی که iPhone رو معرفی کردن کلی رو این مساله بحث داشتن. همیشه به استیو می‌گفتن باید این مساله رو حلش کنیم چون رقیب‌هامون میان بازار رو می‌گیرن. بالاخره بعد از عرضه‌ی iPad استیو راضی شد. ولی خب تا جایی که می‌تونستن محدودش کردن. اومدن یه فروشگاه اختصاصی روی iOS گذاشتن که فقط از طریق اون بشه نرم‌افزار نصب کرد. نرم‌افزارها رو اول خودشون امتحان می‌کردن، بعد اجازه‌ی انتشار روی App Store پیدا می‌کردن. حتی همین الان هم که ۱۴-۱۵ سال گذشته، نمی‌شه خارج از App Store روی دستگاهت نرم‌افزار نصب کنی. اگر هم بشه خیلی سخته و کلی محدودیت داره. که خب ما تو ایران از این مسائل داریم و تقریبا همه‌مون با این مساله آشنا هستیم.اما آخرین باری که استیو به عنوان مدیرعامل اپل رفت روی استیج تا یه محصول جدید رو معرفی کنه ۶ ژوئن ۲۰۱۱ بود. توی کنفرانس WWDC. برای معرفی iCloud. ولی توجه‌ها بیشتر از سرویسی که معرفی شد، به وضعیت خود استیو جلب شد. ظاهر استیو خیلی عوض شده بود. وزنش به شدت کم شده بود، سرحال و قبراق راه نمی‌رفت و همش نفس نفس می‌زد. همون لحظه سهام اپل یه افت قابل توجهی کرد. بعدش هم مشخص شد که استیو مبتلا به سرطان پانکراسه.البته مردم و رسانه‌ها تقریبا از سال ۲۰۰۸ یعنی ۳ سال قبل می‌دونستن که استیو مریضه. خود استیو می‌گه به نظرش این سرطان از سال ۱۹۹۷ اومده سراغش. اون موقعی که تازه برگشته بود اپل و کنارش هم داشت کارهای پیکسار رو پیش می‌برد. شب‌ها دیر می‌اومد خونه، نای حرف زدن نداشت و فقط می‌گرفت می‌خوابید. همون موقع یه چیزهایی حس می‌کرد ولی خیلی جدیش نگرفت و نرفت آزمایش بده. یه بار که به خاطر سنگ کلیه‌ش رفته بود دکتر، دکتره مشکوک شد. فرستادش آزمایش که یه اسکن از مثانه‌ش بگیره. استیو هم خیلی حوصله‌ی این کارها رو نداشت. نرفت دنبالش، هی انداخت عقب. بالاخره بعد چند وقت رفت اسکن رو گرفت، برد نشون دکتره داد، دکتره دید یه سایه‌ای افتاده روی مثانه‌ش. یعنی پانکرانس یه مساله‌ای داشت. فرستادش دکتر غدد. بهش گفتن این توموره و یکم هم خطرناکه چون پانکراس کلا خیلی پیش‌رونده‌س. تا حدی که بهش گفتن کارت رو جمع و جور کن، شاید فقط چند ماه دیگه فرصت داشته باشی. اما این وسط یه نفر هم بهش گفت احتمال داره با مشکلت عمل حل بشه. اینم دیگه تقریبا خیالش راحت شد، دوباره زد تو فاز بیخیالی. کلا با عمل و اینا مشکل داشت. بیشتر به روش‌های گیاهی و طب سنتی و این جور چیزها اعتقاد داشت. مثلا می‌گفت با رژیم گیاهی سخت حتی می‌شه سرطان رو هم درمان کرد.کلا شل گرفته بود دیگه. خوشحال شده بود که آره دیگه چیزی نمی‌شه، همین رژیمه رو رعایت می‌کنم و دیگه خوب می‌شه. ولی کم کم اوضاع ریخت به هم. تا حدی که بهش گفتن باید هرچه زودتر عمل کنی. ولی بازم زود نرفت هی می‌انداخت عقب. تا اینکه بالاخره سال ۲۰۰۴ بعد از ۹ ماه رفت عملش رو انجام داد. ولی خب یکم دیر شده بود. سرطان توی بخش‌های دیگه‌ای از بدنش هم پخش شده بود. از جمله کبدش. برنامه‌ی غذاییش رو سخت‌تر کرد، یه آشپز استخدام کرد که براش غذاهای مخصوص درست کنه. یکسره هم باید داروهای آرامبخش می‌خورد تا کمتر درد بکشه.خب، سال ۲۰۰۴ عمل کرد دیگه. یعنی دقیقا تو اوج دوران اپل. همون موقعی که هر چند ماه یه بار می‌اومد یه محصول جدید معرفی می‌کرد. خب این باعث می‌شد تغییرات ظاهریش جلوی چشم همه باشه. همه یه جورایی حدس می‌زدن که احتمالا یه مشکلی هست. حدود ۲۰ کیلو وزن کم کرده بود. چند سال همین طوری گذروند تا سال ۲۰۰۹ که دکترش بهش گفت اوضاع کبدت خوب نیست و باید حتما پیوند کبد انجام بدی. سیستم قانونی دریافت کبد هم این طوری بود که یه سایت دولتی بود، برای هر ایالتی جدا، باید توش ثبت نام می‌کردی و می‌رفتی تو نوبت. اینا هم رفتن تو لیست کالیفرنیا ثبت نام کردن و موندن توی صف انتظار. البته با توجه به موقعیت استیو و پولی که داشت، یه راه‌هایی بود که بتونه توی این صف میون‌بر بزنه بیاد بالاتر. تا مثلا زودتر کبد بهش برسه. ولی دوست نداشت همچین کاری رو. دوست داشت عادلانه رفتار کنه، حق بقیه رو نخوره. حتی وقتی پای مرگ و زندگی درمیونه.توی ایالت‌های دیگه هم می‌تونستن ثبت نام کنن که شانسشون رو تو اونجاها هم امتحان کنن. استیو این یکی رو قبول کرد که انجام بدن. همین هم بهشون کمک کرد تا یکم زودتر کبد پیدا کنن. ۲۱ مارس یعنی دقیقا میشه اول فروردین ۱۳۸۸ زنگ زدن بهشون گفتن «یه کبد توی ممفیس هست، الان نوبت شماست، اگه می‌خواید بیاید وگرنه بدیم به نفر بعدی توی لیست.» استیو و خانومش پاشدن سریع خودشون رو رسوندن ممفیس. خوبیش این بود که استیو هواپیمای شخصی داشت، تونست تو کمتر از ۸ ساعت خودش رو از کالیفرنیا برسونه ممفیس. ساعت ۴ صبح رسیدن فرودگاه، کارای اداریش رو توی راه بیمارستان انجام دادن و پیوند انجام شد. اما خب اونچنان هم عملش به موقع نبود. توی عمل یه سری نشونه دیدن که یه جورایی مطمئن شدن که کار از کار گذشته.اما گفتم استیو با خانومش رفتن ممفیس. استیو سال ۱۹۹۱ با لورن پاول (Laurene Powell) ازدواج کرد. داستان آشنا شدنشون هم خیلی جالبه. اکتبر ۱۹۸۹ یعنی دقیقا یه سال بعد از معرفی کامپیوتر نکست، یه روز پنجشنبه‌ای استیو توی مدرسه‌ی کسب و کار دانشگاه استنفورد سخنرانی داشت. مدرسه‌ی کسب و کار استنفورد رو احتمالا از اپیزود فیل نایت (Phone Knight) یادتونه. همونجایی که فیل اون ارائه‌ی مهمش رو داد، بعد پاشد رفت ژاپن تا اون طرح بیزینسیش رو اجرا کنه. بگذریم. اون روزی که استیو سخنرانی داشت. لورن تازه از همین دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بود. اون روز با دوستش اومده بودن اونجا. در واقع دوستش بهش پیشنهاد کرده بود که این جلسه رو بیاد. لورن و دوستش دیر رسیدن، وقتی وارد کلاس شدن دیدن همه‌ی صندلی‌ها پره. سریع نشستن تو راهروی وسط کلاس. ولی نشسته بودن سر راه، یکی از مسئول‌ها اومد بلندشون کرد. لورن هم دست دوستش رو گرفت رفتن نشستن روی تنها صندلی‌های خالی کلاس که تو ردیف جلویی بود. یعنی رو صندلی‌های مهمون‌های مخصوص. استیو هنوز نیومده بود. وقتی که اومد، راهنماییش کردن بره توی همون ردیف جلویی بشینه. دقیقا روی صندلی کناری لورن.استیو تا نشست، روش رو برگردوند دید به به چه خانوم خوشگلی نشسته کنارش! سریع سر صحبت رو باهاش باز کرد. تا وقتی نوبت استیو شد که بره برای سخنرانی داشتن حرف می‌زدن. استیو پرسید «من سخنرانی دارم، شما برای چی اینجا هستید؟» لورن هم یه چیزی به شوخی سر هم کرد گفت. گفت «یه مسابقه لاتاری بوده برای نشستن روی این صندلی. من برنده شدم. جایزه‌ی لاتاریش هم این بود که شما باید من رو به شام دعوت کنی!» استیو این طوری بود که «عه که اینطور. چه جالب!» بحث عوض شد و گذشت. بعد از سخنرانی استیو، کلاس که تموم شد، همه داشتن می‌رفتن، استیو رفت دم ماشین لورن بهش گفت «قرار نبود من شما دعوت کنم شام؟!» لورن خنده‌ش گرفت. ولی نگفت که شوخی کرده بوده. گفت «خب؟» استیو گفت «خب نباید یه شماره‌ای چیزی به من بدی که بتونم پیدات کنم دعوتت کنم؟! شنبه شب بریم؟!» لورن یه چیزی رو هوا گفته بود و حالا واقعا استیو دعوتش کرده بود. گفت «خوبه.» استیو هم گفت «خب پس شماره‌ت رو بده تا زنگ بزنم بهت.» شماره رو گرفت و داشت می‌رفت بشینه تو ماشینش که بره. یه جلسه‌ی کاری برای نکست توی یه می‌خونه اون طرف شهر داشت. هنوز نرسیده بود به ماشینش که برگشت. با خودش گفت «قطعا ترجیح می‌دم با این دختره برم بیرون تا برم جلسه‌ی کاری.» برگشت به لورن گفت «همین امشب بریم شام؟» اوکی رو گرفت و رفتن. رفتن یه رستوران گیاهخواری تو خیابون سنت مایکل پالو آلتو، ۴ ساعت هم نشسته بودن.بعد از قرار، لورن رفت خونه، زنگ زد به یکی از دوستاش، با کلی هیجان براش تعریف کرد که «واای باورت نمی‌شه امروز با کی بیرون بودم.» دوستش بلافاصله گفت «استیو جابز؟» چون همین دوستش می‌گه لورن همیشه می‌خواسته استیو جابز یا بیل گیتس رو ببینه، باهاشون حرف بزنه. می‌گه عکس‌هاشون رو از مجله‌ها می‌کنده و وصل می‌کرده به دیوار اتاقشون. حتی دوست‌هاش فکر کرده بودن که لورن برنامه‎‌ریزی کرده که مثلا اتفاقی بشینه کنار استیو، باهاش قرار بذاره. ولی خود لورن می‌گه نه، اون روز به خاطر دوستش اومده اونجا. حتی می‌گه بعضی موقع‌ها استیو جابز و بیل گیتس رو با هم قاطی می‌کرده. چون این دوتا اون موقع هنوز اونقدر مشهور نبودن. از حدود ۱۰ سال بعدش بود که دیگه خیلی مشهور شده بودن.به هر حال استیو و لورن سال ۹۱ با هم ازدواج کردن و همون چند ماه بعد هم بچه‌دار شدن. لورن اخلاق‌های عجیب استیو رو خیلی تحمل می‌کرد و کلا خیلی باهاش راه میومد. مثلا خونه‌شون تا ۸ سال هیچ مبلی نداشت. چون استیوه دیگه. هر مدل مبلی می‌دیده نمی‌پسندیده! حالا یا از رنگش خوشش نمی‌اومده، یا از طرحش یا از جنسش یا مثلا حتی تولیدش! کلا خونه‌شون خیلی ساده بود. با وجودی که وضع مالیشون خیلی خوب بود ولی تو محله‌ی خیلی لوکسی زندگی نمی‌کردن. استیو حتی راننده هم نداشت. یا مثلا هیچ کسی نداشتن که کارهای خونه‌شون رو انجام بده. همه رو خودشون انجام می‌دادن.بدتر از این قضیه‌ی وسایل خونه، انتخاب اسم بچه بود. بچه به دنیا اومده بود، چند هفته هم رد شده بود ولی هنوز تصمیم نگرفته بودن چی صداش بزنن. صداش می‌کردن «پسر بچه»! که بالاخره تصمیم گرفتن اسمش رو بذارن رید (Reed). یعنی همون کالجی که استیو رفته بود. همون جایی که اصرار کرد حتما می‌خوام برم و پدر مادرش کلی پول جور کردن بتونن بفرستنش اونجا. آخرش هم که تحصیلش رو کامل نکرد. البته استیو و لورن می‌گن به خاطر این نبوده. سال ۹۵ و ۹۸ هم ۲ تا بچه‌ی دیگه آوردن که هر دوتا دختر بودن: ایو (Eve) و ارین (Erin). این بچه‌ها هم به مدل رفتار پدرشون عادت کرده بودن که به اصطلاح شل کن سفت کن داشت. یا خیلی حامی بود و بهشون می‌رسید یا یه مدت اصلا توجهی نمی‌کرد.خب برگردیم به سال ۲۰۰۹ و عملی که استیو داشت. دوره‌ی بعد از عمل حدود ۲ ماه طول کشید. استیو از چند وقت قبل از عملش از اپل مرخصی گرفته بود و تیم کوک (Tim Cook) رو گذاشته بود جاش. تیم کوک یکی اولین از کارمندهایی بود که استیو بعد از برگشتنش به اپل استخدامش کرده بود. سال ۱۹۹۷ تو یه مراسم فارغ‌التحصیلی تیم رو دید و همونجا بهش پیشنهاد داد بیاد تو اپل کار کنه. تیم اون موقع تو قسمت بسته‌بندی شرکت کامپک (Compaq) کار می‌کرد، اوضاع اپل هم خوب نبود. خیلیا بهش گفتن قبول نکن، ولی تیم به قول خودش به حرف غریزه‌ش گوش کرد و پیشنهاد استیو رو قبول کرد. مهمترین کاری که بعد از اومدنش کرد این بود که یه سری پیشنهاد به خصوص تو بخش بسته‌بندی به استیو داد. پیشنهادهایی که بسته‌بندی‌های محصول‌های اپل رو متحول کرد. ذهنیت تیم و استیو خیلی به هم نزدیک بود و همین باعث شد تیم خیلی زود به رده‌های بالای شرکت برسه. حالا در مورد تیم کوک، رابطه‌ش با استیو و تاثیراتش توی اپل خیلی می‌شه صحبت کرد ولی می‌ذاریمش برای یه فرصت بهتر توی سایت، شبکه‌های اجتماعی یا یوتیوبمون. برگردیم به استیو که عملش تموم شده بود، برگشته بود کالیفرنیا. اینجا تو فرودگاه وقتی رسیدن، دیدن جانی آیو و تیم کوک اومدن استقبالشون. که همین یه دلگرمی خیلی بزرگ برای استیو بود. به هر حال استیو رفت خونه و یه مدت به صورت ریموت کارها رو انجام داد و بعد که بهتر شد برگشت شرکت.چند وقت گذشت و توی این دوران یکی از مهم‌ترین محصول‌هایی که معرفی کرد iPad بود. اما آخرهای سال ۲۰۱۰ کم کم دوباره حالش بد شد. چند ماهی تحمل کرد. حتی چند بار هم برای معرفی محصول‌های جدید روی صحنه رفت. که گفتم آخرین بار اومد و iCloud رو معرفی کرد. ولی دیگه کار کردن براش سخت شده بود. مجبور شد دوباره مرخصی بگیره، کارها رو بسپاره به تیم کوک. اوضاع جمسیش روز به روز بدتر می‌شد. دیگه سرطان به استخونش هم رسیده بود و تقریبا کل بدنش رو درگیر کرده بود. دیگه به این یقین رسید که برگشتن به اپل غیرممکنه و باید استعفا بده. اما دوست نداشت زنگ بزنه و این خبر رو اعلام کنه. قرار شد یه روز بره تو جلسه‌ی هیئت مدیره سخنرانی کنه. نمی‌تونست راه بره. با ویلچر بردنش ولی کلی حواسشون بود که بیرون از شرکت کسی نبینتش. رفت تو جلسه و یه نامه درآورد خوند که «همیشه گفته بودم هر وقت حس کنم دیگه نمی‌تونم به وظایفم عمل کنم خودم می‌رم کنار و فکر می‌کنم الان وقتش رسیده.» بعد تیم کوک رو به عنوان جانشینش پیشنهاد داد. نحوه‌ی انتقال قدرت خیلی براش مهم بود. اعتقاد داشت باید به بهترین شکل ممکن اتفاق بیوفته. در واقع این روز می‌شه یه مدت کمی بعد از همون مراسم معرفی iCloud که تعریف کردم همه متوجه تغییرات ظاهریش شدن.بعد از جلسه، با چند نفر از کارمندهای شرکت صحبت کرد و ایده‌هایی که برای آینده داشت رو بهشون گفت. ایده‌هایی که دوست داشت اجرا کنه ولی حس می‌کرد دیگه این فرصت رو به دست نمیاره. همونجا چندتا از دستگاه‌های آینده‌ی شرکت رو هم آوردن ببینه باهاشون کار کنه. یکی از اون‌ها یه نسخه‌ی اولیه از iPhone ۴S بود. آوردن دادن بهش و Siri رو بهش نشون دادن؛ دستیار صوتی اپل. استیو هم همونجا سعی کرد این Siri رو به چالش بکشه. چندتا سوال ازش پرسید، اونم خیلی خوب جواب داد و همین باعث شد یه لبخند رضایت رو صورت استیو بیاد.بالاخره چهارشنبه ۵ اکتبر ۲۰۱۱ که می‌شه ۱۳ مهر ۱۳۹۰، استیو جابز افسانه‌ای توی سن ۵۶ سالگی از دنیا رفت. لحظه‌ی مرگ، خانواده‌ش یعنی همسرش و بچه‌هاش و خواهر تنیش یعنی منا سیمپسون کنارش بودن. در مورد جمله‌ی آخری هم که گفته خیلی چیزها می‌گن ولی خواهرش گفته فقط داشت ما رو نگاه می‌کرد و ۲-۳ بار گفت آه WOW و این جوری رفت.من خودم اون روز رو یادمه. نمی‌دونم برای چی رفته بودم پاساژ پایتخت. مانیتورهای کل مغازه‌های پاساژ عکس استیو جابز بود. در واقع عکس صفحه‌ی اول سایت اپل بود که یه تصویر سفیدرنگ بود که لوگوی اپل بود و کنارش هم یه عکس از استیو جابز بود. روز عجیبی بود. واقعا همه جا صحبت از استیو بود. الان ۱۱ سال از اون روز گذشته و استیو جابز هنوز به همون معروفیته و جایگاهش رو از دست نداده. خیلی عجیبه واقعا.خب داستان زندگی استیو تموم شد ولی مثل همیشه چندتا مساله‌ی مختصر هست که دوست داشتم خارج از داستان بهشون اشاره کنم.فروشگاه‌های متفاوت برای محصولات متفاوت** :**یکی از کارهای جالبی که استیو برای اپل کرد درست کردن یه سری فروشگاه اختصاصی بود. فروشگاه‌هایی که یه جورایی خودشون تبدیل به یه برند شدن. سال ۱۹۹۹ وقتی استیو برگشت و اوضاع شرکت یکم روبه‌راه شد، تصمیم گرفت نحوه‌ی فروش شرکت رو عوض کنه. تا اون موقع اپل محصولاتش رو می‌داد یه سری فروشگاه، مردم می‌رفتن از اون فروشگاه‌ها می‌خریدن. استیو گفت ما می‌تونیم خودمون فروشگاه داشته باشیم، محصولمون رو مستقیم تحویل مشتری‌ها بدیم. یکی از دلیل‌هاش هم این بود که دوست نداشت کامپیوتر اپل کنار کامپیوتر شرکت‌های رقیب فروخته بشه. می‌گفت ما باید فرهنگ فروش خودمون رو داشته باشیم. توی طراحی این فروشگاه‌ها ساده‌سازی رو به معنی واقعی کلمه پیاده کردن. مثلا فروشگاه‌ها همه یه در ورود داشتن، یه در خروج. اینا اومدن فقط یه در برای فروشگاه‌هاشون گذاشتن که مشتری بره دور بزنه و از همون دری که اومده تو بره بیرون. این چندتا خوبی داشت. هم مسیری که مشتری توی مغازه طی می‌کرد رو می‌شد برنامه‌ریزی کرد، هم یه مشتری جدید که داشت می‌اومد تو، مشتری‌های قبلی رو می‌دید که دارن با دست پر میان بیرون. همه‌ی بخش‌ها هم یه جا بود. لازم نبود اگه کامپیوتر می‌خوای بری یه طرف، دوربین، گوشی یا موزیک پلیر می‌خوای بری یه طرف دیگه. همه یه جا بود که دیگه مشتری توی مغازه دنبال محصول مورد نیازش نمی‌گشت.غیر از ظاهر فروشگاه لباس فروشنده‌ها هم مهم بود. لباس‌ها باید همه متحدالشکل می‌بود. این ایده رو استیو چند سال قبل از شرکت سونی گرفته بود. تو دهه‌ی ۸۰ رفته بود ژاپن، دید لباس‌های اینا همه یه شکله. دلیلش رو از مدیرعاملشون پرسید، طرف هم بهش گفت بعد از جنگ جهانی، کشور خیلی فقیر بوده، نیروها لباس درست و حسابی نداشتن که بپوشن. به خاطر همین شرکت براشون هزینه کرده و لباس یه شکل دوخته. بعد همین به فرهنگ سازمانی‌شون کمک کرده و یه اتحادی رو تو شرکت به وجود آورده. استیو خیلی از این مساله خوشش اومد. بعدا سعی کرد چندبار این رو توی اپل اجرا کنه ولی نتونست. حالا که داشتن فروشگاه راه می‌انداختن بهترین وقت برای اجرای این مساله بود. الان تو اپل استورها همه لباس‌هاشون آبی ساده‌س و یه آرم اپل هم روش داره. لباس‌ها همه یه شکل، خیلی ساده و شیک.پیکسار** :**از همون سال ۹۷ که استیو برگشت به اپل همه‌ی تلاشش رو کرد که پیکسار رو هم بچرخونه. در واقع جفت شرکت‌ها رو همزمان مدیریت می‌کرد و این انرژی خیلی زیادی ازش می‌گرفت. واقعا اذیت می‌شد ولی دوست نداشت یکیش رو بذاره کنار. ۸-۹ سال همین طوری پیش می‌برد خلاصه. این وسط سر قراردادهای همکاری‌ای که با دیزنی داشتن کلی با هم به مشکل خوردن ولی خب بالاخره یه جوری پیش می‌بردن قضیه رو. بالاخره سال ۲۰۰۶ با هم توافق کردن که دیزنی ۷.۴ میلیارد دلار بده و پیکسار رو بخره. اما این طوری هم نبود که پیکسار توی دیزنی ادغام بشه و کلا دیگه اسمی ازش نباشه. همین الان هم دیدید دیگه، اول انیمیشن‌های مشترکشون اسم جفتشون به عنوان تولیدکننده میاد. این قراردادی که اینا بستن این طوری بود که انگار یه بخشی از سهام دیزنی رو دادن به سهامدارهای پیکسار. حالا هم پیکسار شد برای دیزنی، هم سهامدارهای پیکسار شدن سهامدار دیزنی. این طوری استیو که حدود ۵۰% سهام پیکسار رو داشت، شد بزرگترین سهامدار دیزنی. تا حدی که رفت توی هیئت مدیره‌ش. این طوری کارهای استیو برای پیکسار کم شد و تونست بیشتر روی اپل تمرکز کنه.۲ پدر و ۲ مادر** :**توی اپیزود اول گفتیم عبدالفتاح و جوآن، پدر و مادر بیولوژیکی استیو، ۴ ماه بعد از اینکه استیو رو تحویل خانواده‌ی جابز دادن، ازدواج کردن و بعد هم صاحب یه دختر شدن به اسم منا. منا ۲ سال از استیو کوچیکتره و بعدا رمان‌نویس شد. اما داستان به همین سادگی نیست. عبدالفتاح که گفتیم اصلیت سوری داشت، اومده بود آمریکا درست بخونه. ۵ سال بعد، وقتی دکتری‌ش رو گرفت، برای کار برگشت سوریه. عبدالفتاح که رفت جوآن هم ترکش کرد و تو ۱۹۶۲ از هم جدا شدن. عبدالفتاح که رفت، جوآن با یه مربی اسکی روی یخ به اسم جورج سیمپسون (George Simpson) ازدواج کرد. بعد هم فامیلی شوهر جدیدش رو گذاشت روی دخترش. که شد منا سیمپسون. چند سال بعد جوآن از اون مربی اسکی روی یخ هم جدا شد و دیگه تنهایی با دخترش زندگی می‌کردن.از اون طرف استیو داشت مخفیانه دنبال پدر و مادر بیولوژیکیش می‌گشت. اما دوست نداشت مادر و پدری که بزرگش کردن یعنی پل و کلارا متوجه قضیه بشن. سال ۱۹۸۶ یعنی همون موقع که استیو از اپل اومده بود بیرون، کلارا سرطان ریه گرفت و فوت کرد. کلارا که فوت کرد، استیو خیلی جدی‌تر افتاد دنبال پیدا کردن مادر اصلیش و بالاخره جوآن رو پیدا کرد. گوشی رو برداشت زنگ زد بهش، خودش رو معرفی کرد و قرار شد بره خونه‌ش ببینتش. می‌خواست ازش تشکر کنه که با وجود اینکه سنش کم بوده، شرایط سختی داشته ولی بچه‌ش رو سقط نکرده. یه روزی قرار گذاشتن استیو بره خونه‌ی جوآن هم رو ببینن. لحظه‌ی اولی که استیو وارد خونه‌ی جوآن شد، این مادر چشمش که به پسرش افتاد گریه‌ش گرفت. می‌دونست که پسرش الان خیلی مشهور، خیلی ثروتمنده، ولی دقیق نمی‌دونست دلیلش چیه. خلاصه جوآن یه بند گریه می‌کرد. توضیح داد نمی‌خواسته استیو رو تحویل بده ولی چون از طرف پدرش تحت فشار بوده برگه‌های واگذاری رو امضا کرده. اونم فقط وقتی که مطمئن شده پسرش توی خونه‌ی جدید حالش خوبه. بعد هم از عذاب وجدان شدید این چند ۳۰ سال زندگیش گفت. هرچی استیو می‌گفت که شرایطش رو درک می‌کنه، جوان باز هم عذرخواهی می‌کرد.نشستن با هم صحبت کردن و جوآن یه حرف مهم به استیو زد. این که استیو یه خواهر تنی داره. خواهری که اسمش مناس، تو نیویورک زندگی می‌کنه و رمان‌نویسه. این اولین بار بود که جوآن به یکی از بچه‌هاش این واقعیت رو می‌گفت. استیو که قاعدتا نمی‌دونست ولی منا هم از این که یه برادر تنی داره خبری نداشت. جوآن همون روز زنگ زد به منا و داستان رو بهش گفت. چند وقت بعد استیو و منا یه قراری گذاشتن و توی نیویورک هم رو دیدن. خیلی هم با هم جور شدن اتفاقا. رابطه‌شون خیلی بهتر از رابطه‌ی استیو و خواهری بود که باهاش بزرگ شد یعنی پتی جابز.اون موقع منا داشت دنبال پدرش می‌گشت. توی قراری که داشتن قضیه رو به استیو گفت. استیو هم گفت منم کمکت می‌کنم. منا گشت و گشت تا بالاخره عبدالفتاح رو توی ساکرامنتوی کالیفرنیا پیدا کرد. عبدالفتاح کار تدریس رو گذاشته بود کنار، از سوریه برگشته بود آمریکا. منا قبل از اینکه بره عبدالفتاح رو ببینه زنگ زد به استیو که «پیداش کردم میای بریم ببینیمش؟» استیو گفت «نه من نمیام خودت تنهایی برو.» منا هم زنگ زد به عبدالفتاح و قرار شد بره تو یه رستورانی که برای عبدالفتاحه هم رو ببینن. خیلی جالبه واقعا! حالا نوبت عبدالفتاح بود که رازش رو به دخترش بگه. اینکه خودش و جوآن قبل از منا صاحب یه پسر شدن که اون رو برای سرپرستی سپردن به یه خانواده‌ی دیگه. منا هم شنید و اصلا به روی خودش نیاورد که قضیه رو می‌دونه. شاید با خودش فکر کرد اگه بگه شاید عبدالفتاح ناراحت بشه.اما همین وسط صحبتشون یه اتفاق عجیب افتاد. عبدالفتاح از روزگار خودش توی این چند سالی که دور از جوآن و منا زندگی می‌کرد گفت. گفت که اون اوایل کار تدریس می‌کرده ولی الان چند ساله رفته تو کار رستوران‌داری. بعد تعریف کرد چند سال پیش نزدیک سن‌خوزه یه رستوران مدیترانه‌ای خفن داشته. گفت «کاش اون موقع میومدی رستورانم رو می‌دیدی. کلی از آدم‌های بزرگ و موفق تکنولوژی میومدن اونجا غذا می‌خوردن.» بعد گفت «همه، حتی استیو جابز هم میومد!» منا رو می‌گی؟! یهو جا خورد. نمی‌دونست بگه که اون پسری که صحبتش بود همین استیو جابزه یا نگه. موقعیت عجیبی بود در کل. عبدالفتاح دید منا چشم‌هاش گرد شده اضافه کرد «هی... آره آدم نازنینی بود، اتفاقا خوب هم انعام می‌داد.»منا از عبدالفتاح خداحافظی کرد، بلافاصله با هیجان رفت یه تلفن عمومی پیدا کرد، زنگ زد به استیو. با هم تو یه کافه‌ای قرار گذاشتن. وقتی منا داستان رستوران مدیترانه‌ای رو تعریف کرد استیو جا خورد. چهره‌ی عبدالفتاح رو دقیقا یادش می‌اومد. تعریف کرد که آره چند بار رفته بوده اونجا و چند بار هم با مدیرش حرف زده. می‌گفت «باهاش دست دادم یه مرد سوری‌تبار بود که موهای کمی هم داشت.» اما با این وجود استیو هنوز هم علاقه‌ای نداشت پدرش رو ببینه. از منا هم خواست که در موردش صحبت نکنه. این برای همون موقعی هست که داشت توی نکست کار می‌کرد و ثروتش خیلی زیاد بود. برای همین می‌ترسید اتفاقی پیش بیاد.اما عبدالفتاح چند سال بعد از طریق اینترنت متوجه حقیقت ماجرا شد. یه وبلاگ‌نویسی دیده بود منا تو یکی از کتاب‌هاش نوشته عبدالفتاح پدرشه. از اینجا نتیجه گرفته بود که احتمالا عبدالفتاح پدر استیو جابز هم هست. عبدالفتاح داستان رو از منا پرسید و منا تایید کرد. ولی این هم گفت که استیو علاقه‌ای نداره ببینتش. عبدالفتاح هم ظاهرا قبول کرد و تماس خاصی با استیو نگرفت. البته چند بار ایمیل زد و براش آرزوی موفقیت کرد. استیو هم یکی دو بار یه جواب چند کلمه‌ای بهش داد و تشکر کرد.اما استیو رابطه‌ش رو با مادرش حفظ کرد. تقریبا هر سال جوآن و منا کریسمس‌ها خونه‌ی استیو بودن. اما جوان همون آخرهای عمر استیو دچار زوال عقل شده بود و از مرگ پسرش هم خبردار نشد. البته الان اگه سرچ کنید خبری در مورد مرگش نیست و ظاهرا هم عبدالفتاح و هم جوآن هر دو با ۹۰-۹۱ سال سن زنده‌ن. ولی خب مادر و پدری که استیو رو به سرپرستی گرفتن هر دو فوت کردن. مادرش کلارا رو که گفتم سال ۱۹۸۶ به خاطر سرطان ریه تو سن ۶۲ سالگی فوت کرد. پدرش پل هم سال ۱۹۹۳ تو سن ۷۱ سالگی فوت کرد.دختری که رها شده بود** :**توی قسمت دوم در مورد به دنیا اومدن لیسا و داستان‌هایی که با به دنیا اومدنش پیش اومد تعریف کردم. داستان برای قبل از تاسیس اپل بود. استیو و واز و کریسان، دوست دختر استیو، رفته بودن تو یه کلبه‌ای زندگی می‌کردن. کریسان باردار شد ولی استیو بچه رو گردن نگرفت. کریسان مجبور شد بره بچه رو تو اون مزرعه‌ی سیبی که استیو و رفقا می‌رفتن به دنیا بیاره و بعد با بدبختی بزرگش کنه. همزمان هم جنگ و دعوا و برو بیا با استیو داشت که باید خرج این بچه رو بدی. آخرش رفتن آزمایش DNA دادن و استیو مجبور شد تا ۱۸ سالگی لیسا یه خرجی مختصری به بچه بده.اما داستان به همین جا ختم نمی‌شه. استیو هر چند وقت یه بار می‌رفت یه سری به کریسان می‌زد. ولی سعی می‌کرد یه جوری بره که لیسا خیلی متوجه نشه. می‌رفت دم در خونه‌شون می‌نشست همون بیرون، در مورد لیسا با کریسان حرف می‌زد و بعد هم می‌رفت. وقتی که لیسا ۸ سالش شد، استیو کم کم تلاش کرد ارتباطش رو باهاش بیشتر کنه. اون موقع از اپل اومده بود بیرون، آرامش ذهنی بیشتری داشت. هر چند وقت یه بار می‌اومد لیسا رو برمی‌داشت می‌برد یه دوری با هم می‌زدن یا چند روز پیش هم بودن. رابطه‌شون هم تقریبا خوب بود.وضعیت چند سال این طوری بود تا وقتی که لیسا شد ۱۳-۱۴ سالش. یه روز از طرف مدرسه‌ش زنگ زدن به استیو که اوضاع روحی کریسان خوب نیست، یه فکری به حال این بچه بکنید. کریسان افسردگی شدید گرفته بود، واقعا داشت همه رو اذیت می‌کرد؛ به خصوص لیسا رو. استیو هم رفت یه قرار پیاده‌روی با لیسا گذاشت و بهش پیشنهاد کرد کلا بیاد با خودش و لورن زندگی کنه. لیسا هم قبول کرد.اما خب تو خونه‌ی جدید هم اوضاع اونقدر برای لیسا خوب نبود. استیو مثل همیشه اون بگیر و نگیرهاش رو داشت. چند روز خیلی با لیسا اوکی بود یعد یهو چند روز خیلی محلش نمی‌داد. بعضی موقع‌ها هم گیرهای الکی بهش می‌داد. در کل لیسا خیلی اذیت شد از رفتارهای پدرش. برای زندگی سخت قبلیش هم که یه جورایی استیو رو مقصر می‌دونست. روز به روز اون حس مثبت قبلی داشت از بین می‌رفت. تا اینکه کلا رفت کالج و دانشگاه یکم دور شدن از هم و خیلی در ارتباط نبودن.رابطه‌ی لیسا و پدرش هم دقیقا مثل اخلاق استیو بالا و پایین زیادی داشت. ولی یه اتفاقی افتاد که باعث شد دوباره قضیه فرق کنه. اون روزهای آخر عمر استیو، وقتی دیگه حال خیلی بد بود یه روز لیسا رو صدا زد، باهاش صحبت کرد. بابت رفتارهاش ازش عذرخواهی کرد، بهش گفت پشیمونم، اگه می‌تونستم پدر بهتری باشم این کار رو می‌کردم. لیسا گفته این حرف استیو انگار یه آبی بود رو آتیش خشمش و باعث شد نظرش یکم راجع بهش تغییر کنه و یکم آروم بشه.استیو وازنیاک** :**توی اپیزود دوم گفتم که تقریبا همزمان با وقتی که وقتی استیو از اپل رفت، استیو وازنیاک هم از اپل رفت. رفت و تو همون سال ۱۹۸۵ یه شرکت تاسیس کرد به اسم Cloud ۹ که به صورت خلاصه بهش می‌گفتن CL۹. کارشون هم ساخت کنترل بود. یه سری ریموت کنترل تولید می‌کردن که می‌شد باهاش بعضی از دستگاه‌های توی خونه که به تکنولوژی وصل بودن رو روشن خاموش کرد و از این جور کارها. اما خب با وجودی که محصول جالبی داشتن اون موفقیتی که باید رو کسب نکردن و شرکت رو فروختن.کلا واز توی این چند سال تلاش کرد با پولی که از اپل به دست آورده بود یه سری سرمایه‌گذاری برای پیشرفت تکنولوژی و کمک به جوون‌هایی که مثل جوونی خودش بودن بکنه. تدریس توی مدرسه‌ی ابتدایی رو هم خیلی دوست داشت که چند بار هم اون رو امتحان کرد. اما خب هیچکدوم از این شرکت‌هایی که واز تاسیس کرد در اون حد مطرح و بزرگ نشدن. شاید چون واز دیگه کنارش استیو جابزی رو نداشت که بلد باشه یه ایده رو چطوری بفروشه. حالا در مورد استیو وازنیاک خیلی می‌شه حرف زد که بعدا و شاید توی یه بستر دیگه این کار رو می‌کنیم.استیو کسی بود که تونست با استفاده از هوش و سماجتی که داشت زندگی رو برای همه تغییر بده. اون نحوه‌ی ارتباط ما با کامپیوترها رو تغییر داد. الان ۱۱ سال از مرگش می‌گذره ولی تاثیر کارهایی که کرد از ژاپن تا لوس آنجلس و از سیبری تا آفریقای جنوبی دیده می‌شه. استیو استعداد کم‌نظیری توی ارائه و فروش یه محصول داشت که همین مساله کمک کرد شرکتش رو تبدیل به ارزشمندترین شرکت جهان بکنه.یکی از داستان‌های مشهوری که در مثال «شکست رو به پیروزی تبدیل کردن» میارن زندگی استیو جابزه. استیو توی زندگیش ۲ مرحله شکست سنگین خورد. اولیش اخراجش از اپل بود و دومیش هم شکست توی نکست. حالا نکته اینجاست که خیلی‌ها مورد اول رو مهمتر می‌دونن. ولی واقعایت اینه که وقتی بررسی می‌کنی می‌بینی شکست توی نکست بوده که اون تاثیری که باید رو روی استیو گذاشته. استیو بعد از بیرون رفتن از اپل اوج کمالگراییش رو توی نکست اجرا کرد. اونجا دیگه هیچکس نبود که براش تعیین کنه تا چه حد باید خرج کنه. ولی وقتی یه محصول به معنای واقعی کلمه Perfect و بی‌نقص ارائه داد و توی بازار شکست خورد متوجه شد همه چیز «بهترین بودن» نیست. همین هم باعث شد وقتی به اپل برگشت یکم شل کنه و به فروش و نیاز مشتری بیشتر اهمیت بده. استیو از این شکست بزرگش بهترین درس رو گرفت و نتیجه‌ش رو هم دید.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Steve-Jobs---Part-4-|-استیو-جابز---بخش-۴-id2769822-id527153225?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Steve%20Jobs%20-%20Part%204%20%7C%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%20%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%DB%B4-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 16:21:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه استیو جابز( بخش سوم)؛ خالق برند اپل</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B23-ikukudq21xbd</link>
                <description>خب گفتیم هیئت مدیره و در راس اون مدیرعامل اپل برای این که از بحران بیان بیرون، اختیارات استیو جابز رو کم کردن و یه جورایی اون رو از شرکتی که خودش تاسیس کرده بود، بیرون کردن. حالا ما فعلا خیلی کاری به این نداریم که تو دوری استیو به اپل چی گذشت. الان میخوایم از این صحبت کنیم که به استیو چی گذشت تو دوری از اپل! چیزی که پذیرشش برای استیو خیلی سخت بود، این بود که اپل الان در اختیار مدیرعاملیه که خودش انتخاب کرده. کسی که اصلا نمی‌خواست بیاد، داشت ناز می‌کرد، استیو رفت اصرار کرد، باهاش صحبت کرد آوردش. یعنی جان اسکالی (John Sculley). استیو اعتقاد داشت هیئت مدیره نباید این مدلی بین اون و اسکالی یکی رو انتخاب می‌کرد. باید جدا جدا در مورد سرنوشتشون تصمیم می‌گرفتن. ولی خب به هر حال اتفاقی بود که افتاده. استیو باید یه استراحت می‌کرد تا ذهنش باز بشه بعد فکر کنه می‌خواد چیکار کنه. پس تصمیم گرفت برای این که حال و هواش عوض بشه بره اروپا یه چرخی بزنه. رفت پاریس و بعد رفت ایتالیا و بعد هم رفت مسکو.از سفر که برگشت، وقت ایده‌پردازی‌های جدید بود. دنبال یه خلاءای می‌گشت تا بتونه با یه نوآوری اون رو پر کنه. پولش رو هم که داشت. فقط باید ایده مشخص می‌شد. یکی از چیزهایی که یکی دو سالی بود نظرش رو جلب کرده بود، این بود که محقق‌های دانشگاهی یه سیستم مناسب و قوی برای تحقیقاشون ندارن. برای این کار یه کامپیوتر شخصی با قدرت زیاد لازم بود. با چندتاشون هم صحبت کرده بود و حتی توی اپل هم یه پروژه‌ی جدید برای همچین هدفی تعریف کرده بود به اسم بیگ‌مک (Big Mac). اما وقتی از اپل اومد بیرون، اپلی‌ها اون پروژه رو کنسل کردن. حالا تو اگست ۱۹۸۵ وقتی استیو از سفر اروپاش برگشت، یه روز داشت با یکی از متخصص‌های زیست‌شیمی دانشگاه استنفورد حرف می‌زد، بهش گفت «چرا فرآیندهاتون رو روی کامپیوتر شبیه‌سازی نمی‌کنید؟» طرف گفت «چون کامپیوترهایی که بتونن این کار رو بکنن یا اصلا وجود ندارن یا اگر هم هستن خیلی گرونن.» اینو که گفت، استیو یاد فکرهاش در مورد پروژه‌ی بیگ‌مک افتاد. انگار یه جرقه‌ای توی ذهنش خورد. با خودش گفت «این همون خلاءای هست که دنبالش بودم. یه کامپیوتر قوی با قیمت مناسب برای کارهای دانشگاهی.» این طوری شد که رفت سراغ جمع کردن تیم برای پروژه‌ی جدیدش.هم‌زمان توی همین چند ماهی که استیو از اپل اومده بود بیرون و بیکار بود، چندتا از مهندس‌های اپل باهاش تماس می‌گرفتن که «آقا بیا یه کار جدید راه بنداز ما هم میایم. اینجا خیلی وضعیت خوبی نداره. راحت نیستیم تو اپل.» حالا که وقت جمع کردن تیم بود، استیو رفت سراغ همین کارمندهای ناراضی اپل. بهشون پیشنهاد داد بیان توی پروژه‌ی جدیدش کار کنن. اما خب نمی‌شد که همینطوری اینا رو برداره بیاره توی شرکت خودش. از نظر قانونی داستان می‌شد. باهاشون صحبت کرد، قرار شد اینا استعفا بدن، همزمان هم استیو بره هیئت مدیره‌ی اپل رو راضی کنه. چون استیو هنوز اسما رئیس هیئت مدیره‌ی اپل بود. ولی خب بعد از اون داستان‌هایی که پیش اومد دیگه توی جلسه‌ها شرکت نکرده بود. زنگ زد به جان اسکالی، همون مدیرعامل وقت اپل، گفت می‌خواد آخر جلسه‌ی بعدی یه صحبتی با اعضا بکنه. ولی نگفت موضوع صحبتش چیه. اسکالی یکم ترسید. فکر کرد استیو می‌خواد به خاطر اتفاق‌هایی که افتاده دوباره داستان درست کنه. ولی خب می‌گم استیو رئیس هیئت مدیره بود، به هر حال حق داشت بیاد حرفش رو بزنه. گفت «اوکی مشکلی نداره. من هماهنگ می‌کنم تو بیا صحبت کن.». جلسه برگزار شد و آخر جلسه استیو پاشد تا صحبتش رو انجام بده. از این گفت که قصد داره از هیئت مدیره‌ی اپل کناره‌گیری کنه و یه کار مستقل رو شروع کنه چون الان ۳۰ سالشه و حس می‌کنه باید به زندگی خودش برسه. بعد هدفش رو توضیح داد. یعنی تاسیس یه شرکت جدید برای ساخت کامپیوترهای قوی خوش قیمت برای بازار تحصیلات عالی. اعضای هیئت مدیره جا خوردن. چون این می‌تونست با اهداف اپل تداخل داشته باشه، بازارشونو رو خراب کنه. استیو دید قیافه‌های اینا برگشت، سریع اضافه کرد که «نگران نباشید، رقیب اپل نمی‌شه. فقط برای شروع کار چندتا از مهندس‌های معمولی شرکت و نه ارشدهاش رو جذب می‌خوام. کسایی رو می‌برم که خودشون از شرایط راضی نیستن و می‌خوان استعفا بدن.» آخر حرف‌هاش هم گفت «امیدوارم یه روزی اپل مایل بشه حق امتیاز پخش محصول جدیدم رو بخره یا این که برعکس، امتیاز استفاده از سیستم‌عامل مکینتاش رو بهمون بده.»این حرف‌ها رو که زد، هیئت مدیره یکم از اون حالت گاردی که گرفته بودن اومدن پایین. گفتن «باشه، لیست کسایی که می‌خوای رو بده، بررسی می‌کنیم بهت خبر می‌دیم.» استیو هم اسم ۵ نفری که مدنظرش بود رو توی یه نامه‌ی رسمی نوشت، داد به اسکالی. اسکالی یه نگاه به لیست کرد گفت «استیو تو گفتی مهندس‌های معمولی، ولی اینا اصلا مهندس‌های معمولی نیستنا. ارشدها رو برداشتی.» استیو جواب داد «به هر حال فرقی نمی‌کنه، اینا خودشون هم می‌خواستن استعفا بدن.» در واقع اعتقادش این بود که اینا شاید به لحاظ سطح دانش چندتا مهندس معمولی نباشن، ولی نه اعضای تیم اسکالی بودن، نه مثلا مدیر یه بخشی از شرکت بودن. اسکالی اینا اعتقاد داشتن استیو رفته اول با اینا صحبت کرده که استعفا بدن، بعد اومده موضوع رو تو جلسه‌ی هیئت مدیره مطرح کرده. می‌گفتن اینا به هر حال اطلاعات پروژه‌های شرکت رو دارن. حس می‌کردن استیو فریبشون داده، الکی گفته مهندس معمولی‌ها رو می‌بره. به هر حال برداشتشون یه جورایی خیانت بود. به خاطر همین تصمیم گرفتن موضوع رو علنی کنن.چند روز بعد توی روزنامه‌ها یه بیانیه از طرف اپل چاپ شد که «استیو جابز در جهت مخالفت با ادعایش مبنی بر عدم جذب کارمندان کلیدی اپل، برای تاسیس شرکت عمل کرده.» در ادامه هم نوشته بودن «ما در حال ارزیابی اقدام مقتضی هستیم.» بیانیه رو کی نوشته بود؟ مایک مارک‌کولا (Mike Markkula) همون سرمایه‌گذار اولی که ۳ تایی با استیو وازنیاک (Steve Wozniak) اپل رو تاسیس کرده بودن. استیو لیست رو تحویل داده بود و منتظر بود اینا خبر بدن. داشت واسه خودش کارهای دیگه‌ش رو می‌کرد. بیانه‌ی اپل رو که خوند، قشنگ جا خورد. تصمیم گرفت جواب این حرکت رو بده. می‌خواست یه مصاحبه‌ی تصویری بکنه حسابی از خجالتشون دربیاد. ولی باهاش صحبت کردن، منصرفش کردن. بالاخره یه استعفانامه‌ی رسمی نوشت، تحویل مارک‌کولا داد و اومد بیرون. اما اپلی‌ها بیخیال قضیه نشدن. به اتهام «نقض شرایط امانت‌داری» از استیو جابز شکایت کردن. می‌گفتن که خود استیو و کارمندهایی که با خودش برده، یه سری اسرار از محصول‌های آینده‌ی اپل می‌دونن، می‌خوان همون‌ها رو توی شرکت جدیدشون اجرا کنن. این در حالی بود که اون اول که استیو گفت می‌خوام شرکت جدید بزنم و اینا، هیئت مدیره دوست نداشتن استیو کامل از اپل بره بیرون. می‌خواستن حداقل تو هیئت مدیره بمونه. بهش پیشنهاد دادن که بیان ۱۰% از سهام شرکت جدیدش رو بخرن که استیو همچنان بمونه اونجا. ولی استیو قبول نکرد. ترجیح می‌داد دیگه مستقل باشه. ولی خب این داستان کارمندها باعث شد اینا با هم شاخ به شاخ بشن، کلا بازی عوض بشه.کلی داستان و جار و جنجال داشتن ولی بالاخره یه سال بعد تو سال ۱۹۸۶ با هم توافق کردن، اپل از شکایت خودش کوتاه اومد. استیو قول داد کامپیوتر جدیدش رو برای استفاده‌ی خونگی توسعه نده، سیستم‌عاملش هم موازی با سیستم‌عامل اپل کار نکنه تا تعارض خاصی با هم نداشته باشن. استیو اون موقع ۱۱% از سهام اپل رو در اختیار داشت که ارزشش می‌شد حدود ۱۰۰ میلیون دلار. این اتفاق‌ها که افتاد تصمیم گرفت همه رو بفروشه. ۶.۵ میلیون سهم رو توی مدت ۵ ماه گذاشت برای فروش. فقط یه تک سهم نگه داشت که اجازه داشته باشه تو جلسه‌های سالانه‌ی سهام‌دارهای اپل حضور داشته باشه.حالا با بیرون اومدن قطعی و کامل از اپل، وقت شروع شرکت جدید بود. استیو اسم شرکت جدیدش رو گذاشت Next Computers. اینجا این فرصت رو داشت که بدون مزاحمت کسی خودش هر کاری می‌خواد بکنه. حالا وقت اجرای اون کمال‌گرایی مورد علاقه‌ش بود. قبلا گیر سرمایه بود، این نیاز به سرمایه باعث می‌شد مجبور باشه یه سری دیگه هم بیاره توی تیم مدیریت. که حالا تصمیمات اون‌ها هم اهمیت پیدا می‌کرد. ولی حالا که دیگه سرمایه رو خودش داشت و هیچ کس دیگه‌ای هم نبود که بخواد نظر بده. پس می‌خواست از نظر خودشون واقعا بهترین کامپیوتر به معنی واقعی کلمه رو بسازه.در مورد کمال‌گرایی استیو که زیاد گفتیم. ولی یه خصوصیت دیگه‌ای که داشت این بود که مثلا یه ایده‌ی خاص به ذهنش می‌رسید، دیگه باید اجراش می‌کرد. حالا یکی از چیزهای این مدلی که استیو کلید کرد روش این بود که می‌خواست کل هویت بصری نکست، مکعب باشه. همه چیش. دلیلش چی بود؟ چون مکعب ساده و کامل بود. اولین چیز هم لوگوی شرکت بود. رفت دنبال یکی از خفن‌ترین طراح‌های گرافیکی که می‌شناخت تا بده براش یه لوگو طراحی کنه. پاول رند (Paul Rand) یه طراح گرافیک ۷۱ ساله‌ی کارکشته بود. بعضی از معروف‌ترین لوگوهای اون زمان رو همین آقای رند طراحی کرده بود. IBM، UPS، ABC، وستینگ هاوس، همچین برندهایی. استیو رفت باهاش صحبت کرد که بیا لوگوی نکست رو هم طراحی کن. رند گفت چون تحت قرارداد با IBMـه نمی‌تونه با یه شرکت کامپیوتری دیگه همکاری کنه. ولی استیو این حرف‌ها حالیش نبود. بلافاصله تلفن رو برداشت زنگ زد IBM که با مدیرعاملشون صحبت کنه، ازش اجازه بگیره! گفتن مدیرعامل نیست رفته خارج از شهر. گفت خب به هر حال یه جانشین داره تو اون شرکت، وصل کنید به همون. وصل کردن به نایب‌رئیس شرکت. استیو بهش گفت «ببین داستان اینطوریه، این کارمندتون رند رو ۲ روز به ما قرض بدین می‌خواد برامون لوگو طراحی کنه.» طرف گفت «نه خب نمی‌شه که درست نیست همچین کاری. با شرکت همکار نباید کار کنه.» استیو گفت «یعنی چی نمی‌شه! مگه می‌خواد چیکار کنه؟! یه لوگوئه دیگه. کار دیگه نداریم که باهاش.» نائب ‌رئیسه گفت «خب حالا بذار فکرامو بکنم خبر می‌دم.» استیو هم گفت باشه دوباره زنگ می‌زنم. چند ساعت بعد دوباره زنگ زد که «فکراتو کردی؟!» طرف گفت «چه خبرته؟! بابا خب بذار ۲ روز بگذره! فکر کنم، مشورت کنیم، خبر می‌دم بهت.» استیو گفت «یعنی چی ۲ روز بگذره، عجله دارم بابا! انگار چه تصمیمی می‌خوای بگیری!» طرف ۲ روز پیچوند ولی آخر دید نه استیو جابز رو نمی‌شه پیچوند. اوکی رو داد.پاول رند رفت پالو آلتو پیش استیو و چند ساعت با هم پیاده‌روی کردن و استیو ایده‌هاش رو برای رند گفت. رند هم تصمیم گرفت یه لوگویی برای شرکت درست کنه که اونم حس مکعب بده. استیو گفت «خب باشه پس چندتا طرح بزن بیار در موردشون صحبت می‌کنیم.» رند گفت «نخیر اشتباه نکن! من سیستم کارم این طوری نیست که چندتا طرح بزنم بعد بیای از هزار جاش ایراد بگیری و بشینیم روش فکر کنیم و بعد بگی اینش رو عوض کن و اونش رو فلان کن و اینا. یه طرح می‌زنم تحویل می‌دم و شما هم پول منو می‌دی. خوشت اومد استفاده می‌کنی، خوشت نیومد می‌ندازیش دور می‌ری دنبال یه طراح دیگه!» استاد سنشون بالا بوده کلا حوصله‌ی بحث با این جوون‌ها رو نداشتن! یعنی شما فکر کن طرف با استیو جابز این طوری صحبت کرده! استیو هم دیگه دید این همه رو انداخته به نایب‌رئیس IBM و اینو از اون ور مملکت کشیده پالو آلتو حالا بگه نه نمی‌خوام؟! گفت «باشه، حالا چقدر می‌شه این یه لوگویی که می‌خوای طراحی کنی؟» گفت «۱۰۰ هزار» استیو گفت «چی؟ ۱۰۰ هزار؟ به ریال یا به تومن؟! ۱۰۰ هزار دلار، چه خبره؟!» اون زمان تقریبا می‌شد پول یه خونه. رند هم گفت «آره دیگه قیمت همینه، می‌خوای انجام بدم یا نه؟!» استیو گفت «باشه مشکلی نیست انجام بده.»۲ هفته بعد رند برگشت پالو آلتو، یه دفترچه باهاش بود که کل فرآیند طراحی لوگو رو توش آورده بود. دفترچه رو داد به استیو. لوگویی که طراحی کرده بود یه مکعب بود که حروف نکست هر کدوم با یه رنگ متفاوت توش نوشته شده بود. حالا انگار همه منتظر بودن استیو نظر بده. شاهکار یا آشغال؟ ولی خب استیو ۱۰۰ هزار دلار برای همین دفترچه‌هه پول داده بود. البته خوشش هم اومد. فقط یه ایراد کوچیک گرفت. گفت «پاول، این رنگ زرد e نمی‌شه یکم روشن‌تر بشه؟» رند یه نگاه بهش کرد مشتش رو کوبید رو میز گفت «قرارمون رو یادت رفت؟! ۵۰ ساله دارم تو این حوزه کار می‌کنم. خودم می‌دونم چی بهتره. همینه دیگه هیچ تغییری نمی‌دیم توش!» استیو هم دیگه هیچی نگفت!پاول رند فقط یه لوگو نکشیده بود، یه هویت بصری برای نکست طراحی کرده بود. حالا حتی نوشتار اسم شرکت عوض شده بود. این NeXT این طوری شده بود که از ۴ تا حرفش همه به صورت بزرگ نوشته شده بودن، eش کوچیک بود. این یه هویت ۱۰۰ هزار دلاری بود برای شروع یه دوره‌ی تازه برای استیو. شروع یه سری دغدغه‌ی جدید، فارغ از سردردی به اسم اپل که هر روز توش دعوا و بحث و جدل بود.حالا باید اون مساله‌ی مکعب توی محصول اصلی نکست هم اجرا می‌شد. استیو یه طراح آلمانی که برای اپل طراحی می‌کرد رو تونست هر طور شده بیاره توی نکست. ازش خواست یه کیس مکعب برای کامپیوتر نکست طراحی کنه! اعتقاد داشت مکعب باید طوری باشه که همه‌ی ابعادش یکسان باشه. یعنی واقعا مکعب. ضلع‌ها ۹۰ درجه! می‌خواست طراحیش خاص باشه، جلب توجه کنه. حالا با این طراحی کیس، باید بوردها هم از اول طراحی می‌شدن. همه چیز باید عوض می‌شد. استیو واقعا می‌خواست کامپیوتر رو از نو طراحی کنه. این ایده‌ی مکعب قشنگ همه چیز رو تو دردسر انداخته بود. اصلا تولید خود کیس داستان داشت. جعبه‌ی کیس رو نمی‌شد دقیقا با ۹۰ درجه تولید کرد. چون از قالبش درنمی‌اومد. باید یه قالب خاص برای تولیدش می‌ساختن. ۶۵۰ هزار دلار هزینه کردن تا بتونن این قالب‌های خاص رو تولید کنن که دیواره‌های کیس رو جدا از هم تولید کنن. حالا سر تولید این قالب هم داستان داشتن. کوچکترین خطی روی بدنه به وجود می‌اومد، استیو پامی‌شد می‌رفت شیکاگو پیش قالب‌سازه و بهش می‌گفت کل قالب رو از اول بسازه. مجبورشون کرد یه دستگاه پرداخت‌کاری بخرن تا قالبشون کاملا صیقلی و صاف باشه و هیچ خطی روی محصول نندازه. بعد جنس بدنه‌ی کیس رو هم از آلیاژ منیزیم با رنگ مشکی مات انتخاب کرده بود. یه جنسی که خیلی راحت توی تولید روش لکه میوفتاد.کاملا قابل حدسه که این وسواس افراطی توی «بهترین بودن» توی داخل کامپیوتر هم پابرجا بود. اول از همه اومد گفت می‌خوام پردازنده‌مون اختصاصی باشه. باید پردازنده‌ی خودمون رو درست کنیم. یه سری شرایط هم گذاشت که پردازنده‌مون باید فلان باشه و بهمان باشه. بعد هی هم این خواسته‌هاش رو عوض می‌کرد، کار مهندس‌ها رو سخت‌تر می‌کرد. خلاصه چند ماه وقت مهندس‌ها رو گرفت، آخر دید واقعا همچین چیزی نشدنیه، بیخیال شد. قرار شد از همون پردازنده‌های توی بازار استفاده کنن. یا مثلا به مهندساش گیر می‌داد که پیچ و مهره‌هایی که توی سیستم، داخل کیس، می‌خواید جا بذارید باید همون رنگ بدنه‌ی بیرونی باشه. که اگه یه وقتی یکی خواست باز کنه تعمیرش کنه، توش رو که ببینه، مثلا برگ‌هاش بریزه! می‌گفت ترجیح میدم وقتی طرف بازش می‌کنه، از دیدن یه همچین محصولی کیف کنه. حالا انگار اصلا چند نفر می‌خواستن این کیس رو باز کنن تعمیرش کنن. اصلا احتمالش خیلی کم بود. ولی استیو جابزه دیگه. به این چیزا هم گیر می‌داد. بعد اصرار داشت که اولین کامپیوتر رو توی ۱۸ ماه اول بسازن. یعنی تا وسط‌های ۱۹۸۶. مهندس‌های شرکت می‌گفتن اصلا همچین چیزی امکان نداره. حداقل ۳ سال طول می‌کشه. استیو می‌گفت نه ۳ سال زیاده باید زودتر انجامش بدید.این کمال‌گراییه فقط بحث طراحی محصول نبودا. توی طراحی داخلی شرکت و کارخونه هم اون کمال‌گرایی خودش رو تزریق کرده بود. وضعیت توی کارخونه واقعا عجیب بود. خط تولید باید یه مدل خاصی می‌بود. اصرار داشت که کارخونه تمام اتوماتیک باشه، دستگاه‌ها توی یه خط مونتاژ ۵۰ متری باشن تا وقتی از توی راهروی کارخونه نگاهشون می‌کنی قشنگ‌تر باشن. صفحه مدارها از یه طرف وارد بشن، ۲۰ دقیقه بعد از اون طرف بیان بیرون. بدون تاثیر هیچ انسانی. صندلی‌ها از جنس چرم بودن، چرم اعلاء. ۲۰ هزار دلار براشون خرج کرده بود. رنگ دیوارها رو چند بار عوض کردن تا بشه دقیقا همونی که استیو می‌خواد. یعنی دیگه کمال‌گرایی در حد فوق افراطی! برعکس اون داستان جف بزوس، مدیر آمازون، که یه در برداشت، ۴ تا پایه وصل کرد بهش یه میز ساخت تا کار رو شروع کنن. توی اپیزود ۵ داستانش رو تعریف کردیم.فرهنگ سازمانی‌ای که استیو توی نکست درست کرده بود هم با اپل فرق می‌کرد. انگار تو ۳۱-۲ سالگی تجربه‌ی بیشتری برای اداره یه شرکت و تیم‌ها داشت. سعی کرد شرایط رفاهی بهتری برای کارکنانش در نظر بگیره. که تمام تمرکز کارمندها بره روی تولید محصول بهتر. حتی بهشون نمی‌گفت کارمند. به جای «کارمند» استخدام کنه، از افراد دعوت می‌کرد که عضوی از جامعه یا کامیونیتی نکست بشن. بعد حقوق‌هاشون هم مدل خاصی بود. اگه کسی تا سال ۱۹۸۶ عضو کامیونیتی نکست شده بود، حقوقش می‌شد سالانه ۷۵ هزار دلار. اگر هم بعد از اون زمان عضو شده بود، می‌شد سالی ۵۰ هزار دلار. بعد نکته‌ی جالبش این بود که این اعضای نکست، حقوق یه ماه بعدشون رو پیش پیش می‌گرفتن. که همچین چیزی تو اون زمان خیلی ایده‌ی جدیدی بود، تقریبا هیچ شرکتی همچین کاری نمی‌کرد. بعد یه سری مزایای دیگه هم داشتن. مثلا برای زوج‌ها یه سری بیمه‌های خدمات درمانی می‌دادن. اونم هر زوجی. نه فقط زوج‌های ازدواج کرده و رسمی. هر کسی که پارتنر داشت، حتی اگه پارتنرش جنس مخالف نبود، بازم به عنوان یه زوج در نظرشون می‌گرفتن و به هردوشون بیمه می‌دادن. خلاصه اینکه استیو فهمیده بود چقدر نگهداری درست از منابع انسانی مهمه و تو خروجی کار شرکت یا همون محصول‌ها تاثیر داره.ولی مساله این بود که با وجود همچین اوضاعی کلا خرج و مخارج توی شرکت خیلی بالا بود. چون می‌خواست همه چیز به بهترین حالت خودش باشه. بعد خب سرمایه‌گذار شرکت فقط خودش بود دیگه. منابع مالیش که بی‌نهایت نبود. ولی کلی ولخرجی داشتن. بیل گیتس (Bill Gates)، مدیر اون زمان مایکروسافت (Microsoft)، تعریف می‌کنه می‌گه «رفته بودم نکست، یه آب هویج بهم دادن که احتمالا گرون‌ترین آب هویجی بود که تو عمرم خوردم. بعد از اونم دیگه همچین چیزی نخوردم.» بعد خب بیل گیتس اصلا از اول خانواده‌ی ثروتمندی داشته، خودش هم که وضعش بد نبود اون موقع. یعنی همچین آدمی داره همچین حرفی می‌زنه. گیتس می‌گه این ریخت و پاشی که استیو توی نکست کرده بود، توی هیچ شرکت تکونولوژی یا غیر تکنولوژی دیگه‌ای ندیده بوده. همچین وضعیتی بود به هر حال. مهمون‌ها رو دعوت می‌کرد، نیم ساعت می‌شوندشون سیستم و اینا رو ببینن، پذیرایی خفن می‌کردن ازشون که برای سرمایه‌گذاری و همکاری نرم بشن. یعنی این ظاهر خفن روشون تاثیر مثبت بذاره، فکر کنن الان چه اتفاقی شگرفی قراره تو این شرکت بیوفته.خب طبیعتا با این وضعیت خرج کردن‌ها، کم کم استیو دید سرمایه‌ش داره تموم می‌شه. ۷ میلیون دلار خرج کرده بود، هنوز هیچ محصولی آماده نشده بود. افتاد دنبال سرمایه‌گذار. اما خب شرکتی که فقط ظاهر داره و هنوز هیچ محصولی ارائه نداده، مشخصه که سرمایه‌گذار خاصی هم پیدا نمی‌کنه. به چند جای مختلف سپرد که شاید بتونه چند درصد از سهام شرکت رو به یه نفر یا به یه VC بده و یه سرمایه‌ای بگیره. چند وقتی دنبال بود که در کمال ناباوری یه روز یکی باهاش تماس گرفت. بهش گفت «هر موقع به سرمایه احتیاج داشتی رو من حساب کن.» حالا کی بود؟ یه نفر بود به اسم راس پروت (Ross Perot). این آقای پروت چند سال پیش یه شرکت الکترونیکی تاسیس کرده بود و بعدا ۲.۴ میلیارد دلار فروخته بودش به جنرال موتورز. یه پولی دستش بود. ولی یه حسرت داشت. سال ۱۹۷۹ با بیل گیتس صحبت کرده بود، ولی با این که پولش رو داشت حاضر نشده بود روی مایکروسافت سرمایه‌گذاری کنه و حالا ارزش مایکروسافت شده بود ۱ میلیارد دلار. حالا فکر می‌کرد با سرمایه‌گذاری توی نکست می‌تونه اون اشتباه قبلیش رو جبران کنه. داشت یه برنامه‌ی تلویزیونی می‌دید، توش در مورد درخواست سرمایه‌گذاری جابز شنید، تصمیم گرفت این دفعه فرصت رو از دست نده. بلافاصله گوشی رو برداشت زنگ زد به استیو. پروت ۱۶% سهام نکست رو ۲۰ میلیون دلار خرید. پروت یه مشوق کامل برای استیو و نکست بود. حضورش کمک زیادی از نظر مالی و از نظر روحی بهشون کرد.اما قبل‌تر یه اشاره‌ای کردم که بیل گیتس پاشده بود رفته بود دفتر نکست. داستان این بود که حالا برای این کامپیوتر جدید باید یه سیستم‌عامل جدید هم طراحی می‌شد. چون مکینتاش که برای اپل بود و نمی‌شد ازش استفاده کرد. ویندوز هم که خیلی تازه بود و اصلا اینا قصد نداشتن رو کامپیوترشون از ویندوز استفاده کنن. پس افتادن دنبال طراحی یه سیستم‌عامل جدید.اسم سیستم‌عاملشون رو گذاشتن NeXTSTEP. به معنی قدم بعدی یا یه همچین چیزی. استیو و رفقا توی این سیستم‌عامل هم نوآوری‌های زیادی کردن. مثلا تونستن درگ اند دراپ رو خیلی خوب روش پیاده کنن. قبلا هم همچین چیزی بود ولی توی نکست‌استپ وقتی یه پنجره رو می‌گرفتی می‌کشیدی این طرف و اون طرف، یه حس متفاوتی بهت می‌داد. یکی از دلایلی هم که تونستن این کار رو بکنن رفرش‌ریت خوب مانیتورشون بود. یا مثلا اولین مرورگر وب و اولین اپ استور روی نکست‌استپ ابداع شد. یه کار مهم دیگه‌ای که کردن، این بود که یه ابزارهایی رو طراحی کردن که توسعه‌ی نرم‌افزار روش رو راحت‌تر می‌کرد. نکست‌استپ احتمالا اولین سیستم‌عاملی بود که کتاب‌های دیجیتالی روش پیدا می‌شد. استیو و همکارش پاشدن رفتن آکسفورد و با ۲ هزار دلار امتیاز استفاده انحصاری از آثار شکسپیر و لغت‌نامه‌ی آکسفورد رو گرفتن. این طوری انگار اولین کتاب‌های الکترونیک جهان متولد شدن.اما این سیستم‌عامل نیاز به یه سری نرم‌افزار داشت که بشه باهاش کار کرد. اینجا بود که دوباره استیو رفت سراغ بیل گیتس. اون موقع کار اصلی مایکروسافت این بود که برای سیستم‌عامل‌های مختلف برنامه می‌نوشت. ویندوز هم عرضه کرده بودنا، ولی هنوز خیلی مونده بود تا ویندوز بشه مهمترین محصول مایکروسافت. هنوز کارشون تولید نرم‌افزارهای جانبی بود. در واقع یه سری از نرم‌افزارهای اختصاصی مکینتاش رو هم گیتس اینا نوشته بودن. اما وقتی استیو با کلی ذوق و شوق اومد بهش گفت که «بیل یادته با هم مک رو راه‌ انداختیم و برای جفتمون خوب شد؟ حالا بیا برای نکست هم همین کارو کنیم. کلی به نفعته.» گیتس اون موقع خیلی درگیر ویندوز شده بود، داشت خیلی بزرگتر از قبل فکر می‌کرد. می‌گفت «باز این استیو می‌خواد یه سیستم‌عامل جدید بسازه، می‌گه برام نرم‌افزار اختصاصی بنویس. چه کاریه اصلا؟! چه اشکالی داره یه نرم‌افزار بنویسیم که همه جا اجرا بشه، همه بتونن استفاده کنن؟» نمی‌خواست وقت و سرمایه بذاره نرم‌افزار اختصاصی درست کنه. اونم برای کامپیوتری که از آینده‌ش مطمئن نبود. بعد اصلا خیلی هم با نکست و کامپیوترش و سیستم‌عاملش حال نکرده بود. حس می‌کرد چیز خاصی نداره. در حالی که در مورد مکینتاش خیلی نظرش فرق می‌کرد. برگشت به استیو گفت «ببین اولا که شرایط الان ما با زمان مکینتاش خیلی فرق می‌کنه. بعدم اصلا سیستم تو مگه فروش داره؟! برو اگه مشتری داشتی حالا در موردش صحبت می‌کنیم.» استیو عصبانی شد گفت «چی می‌گی؟! این کامپیوتر برای نسل آینده‌س. آینده رو می‌سازه!» گیتس هم گفت «بیخیال بابا، من نظرم فرق می‌کنه.» بالاخره به توافق نرسیدن و رابطه‌شون هم یکم شکرآب شد.وقتی بیل گیتس اینطوری گفت، استیو تصمیم گرفت بره با بقیه وارد معامله بشه تا بهش نشون بده مشتری برای سیستم‌عاملش خیلی هم زیاده. اولین انتخابش کدوم شرکت بود؟ باور نمی‌کنید اگر بگم که IBM بود. همون بیگ بلو، همونی که چند دقیقه از سخنرانی معرفی مکینتاش رو گذاشته بود تا تخریبش کنه. از انحصارش توی بازار گفته بود و اون رو به «برادر بزرگ» رمان ۱۹۸۴ جرج اورول تشبیه کرده بود. ولی وقتی صحبت از کار و معامله‌س، این چیزها فقط یه بازیه. استیو دوباره تلاش کرد از روابطش استفاده کنه. مثل اون سری که زنگ زد به IBM و تونست طراح گرافیکشون رو بیاره براشون لوگو طراحی کنه، دوباره قصد کرد که با مدیر IBM صحبت کنه. ولی این بار مساله خیلی جدی‌تر بود. پس پاشد رفت دفترشون. رفت و باهاش صحبت کرد که بیان نکست‌استپ رو به جای ویندوز استفاده کنن. یعنی شما ببین سر این که روی گیتس رو کم کنه استیو حتی حاضر بود سیستم‌عاملش رو از حالت انحصاری دربیاره و بده به IBM! خبر این مساله بین شرکت‌های مختلف پیچید و شرکت‌های دیگه‌ای مثل دل (Dell) هم اومدن که از نکست لایسنس بگیرن. ولی خب این معامله‌ها به دلایلی به نتیجه نرسید. چون هم استیو اخلاق‌های خاصی داشت که معامله باهاش رو سخت می‌کرد، هم به هر حال گیتس بیکار نمی‌نشست جابز هرکار دلش می‌خواد بکنه.بالاخره اکتبر ۱۹۸۸ قرار بود که مراسم معرفی کامپیوتر نکست انجام بشه. استیو حسابی سنگ تموم گذاشته بود. خودش می‌اومد لیست مهمون‌ها رو چک می‌کرد، جایگاهشون رو چک می‌کرد، این که چی می‌خوان بخورن و این که چه چیزهایی قراره براشون پخش بشه و چی باید بگن و اینا. دقیقا مثل همون مراسم مکینتاش. کلی هم برای این مراسم خرج کرده بود. مثلا برداشته بود ۶۰ هزار دلار داده بود به یه شرکتی که بیان پرژکتور و اینا رو راه بندازن. حالا طراحی کیس این کامپیوتره کلا یه چیز خاصی بود دیگه. یه مکعب مشکی. خیلی خفن بود. استیو قصد داشت موقع معرفی و رونمایی هم همه جا مشکی باشه. روی همه چیز هم پارچه‌ی مشکی انداخته بودن و فقط یه گلدون ساده‌ی پر از گل یه گوشه گذاشته بود.مراسم شروع شد و حالا استیو شروع کرد اول یه تاریخچه از کامپیوتر گفت و هی تاکید می‌کرد ما داریم کاری رو انجام می‌دیم که قراره کامپیوترهای دهه‌ی ۹۰ رو نشون بده. سال ۸۸ بود دیگه. استیو هی می‌گفت کامپیوترهای دهه‌ی ۹۰ و از این حرف‌ها. بعد یه ویدیو از دفتر و کارخونه‌ی نکست پخش شد. دفتر و کارخونه رو که می‌بینی حتی برای الان هم خیلی قشنگ و چشم‌نوازه. طراحی داخلی‌شون فوق‌العاده‌س. بعد کارخونه رو نشون می‌ده که بدون دخالت انسان همه چیز داره انجام می‌شه. واقعا چشم‌نوازه. حتی همین الان هم وقتی تو ویدیوهای تبلیغاتی همچین کارخونه‌هایی رو می‌بینی تحت تاثیر قرار می‌گیری. تصور کنید ۳۴ سال پیش چطوری بوده.بعد استیو شروع کرد از قابلیت‌ها و مشخصات دستگاه گفت. مثل همیشه هم کلا با بزرگ‌نمایی حضار رو به وجد می‌آورد. از تغییرات سخت‌افزاری‌ای که دادن گفت. که قراره کامپیوترهای دهه‌ی ۹۰ رو شکل بده. و بعد رسید به مساله‌ی ابزارهایی که برای توسعه‌ی نرم‌افزار روی نکست‌استپ گذاشتن. تاکیدش این بود که این بهترین کمک به برنامه‌نویس‌هاییه که می‌خوان نرم‌افزارهای دهه‌ی ۹۰ رو بنویسن! یعنی شما ببینید چقدر تاکید روی دهه‌ی ۹۰. بعد هم از ظاهر دستگاه گفت و بعد همونطوری که همیشه دوست داشت، رفت اون طرف سالن و پارچه رو از روی دستگاه کشید. بعد باهاش یه سری کلیپ پخش کرد که قابلیت پخش سخنرانی‌ها و محاسبه‌های پیچیده رو توش نشون بده. چون این دستگاه برای استفاده توی دانشگاه‌ها ساخته شده بود دیگه. بعد با دستورات صوتی ایمیل ارسال کرد، صدای خودش رو ضبط کرد و بعد گل سر سبدش رو رو کرد. همون بحث کتابخونه‌ی دیجیتال. یه لغت‌نامه رو آورد و یه لغت رو سرچ کرد. چه کلمه‌ای؟ «دمدمی» حالا چرا دمدمی؟ چون می‌خواست با استفاده از شوخی با خودش تماشاگرها رو به وجد بیاره. گفت «یکی از خصوصیاتی که همیشه به من نسبت می‌دن اینه که دمدمی هستم.» حضار خندیدن. گفت «خب حالا توی این لغت‌نامه‌ی دیجیتال سرچ می‌کنیم «دمدمی»». لغت رو آورد و چندتا از معنی‌هاش رو خوند. بعد متضادش رو آورد. بعد رفت از یه کتاب دیگه یه جمله‌ی دیگه پیدا کرد و خوند. حضار حسابی تشویق می‌کردن. چون این یه چیز واقعا جدید بود! کل یه کتاب توی کامپیوتر؟! یعنی هر کلمه‌ای، هر جمله‌ای بخوایم از توی یه کتاب پیدا کنیم می‌تونیم توش سرچ کنیم و خیلی سریع پیداش کنیم؟! عالیه! واقعا عجیبه! چقدر امکاناتی که ما داریم برای همین ۳۰-۳۵ سال پیش عجیب بوده! و مایی که توی اون دوران هم زندگی کردیم اصلا توجه نمی‌کنیم که الان چقدررر زندگیمون فرق کرده! البته من دقیقا توی اون دوران نبودم ولی خب این چیزا تقریبا ۱۰-۱۵ سال دیرتر توی ایران رایج شدن و خب حتی ما که توی همون دوران به دنیا اومدیم هم این چیزها رو یادمونه.حالا وقتی که حسابی توجه مخاطب‌ها رو جلب کرد، توی آخرین لحظات کنفرانس نوبت رسید به اعلام قیمت. کلا همیشه همین کار رو می‌کرد. هنوز هم استراتژی اپل توی معرفی‌هاش همینه. یه چیز خیلی خوب رو عالی پرزنت می‌کنن، با کلی بزرگنمایی. بعد قیمتش رو اعلام می‌کنن. قیمت‌هاشون هم معمولا بالاس. این نکست هم قیمتش به نسبت خیلی بالا بود. ۶۵۰۰ دلار! این بار به وضوح تعداد تشویق‌ها کم شد. مشاورهاش اعتقاد داشتن که این دستگاه رو می‌شد حدود ۲-۳ هزار تا فروخت. بعد فقط همین ۶۵۰۰ نبود، برای خرید پرینتر و یه سری وسایل دیگه باید ۲ هزار دلار دیگه هم می‌دادی. در مورد زمان عرضه‌ش هم یه چیز مبهمی گفت. گفت قطعا زودتر از اوایل ۱۹۸۹ عرضه نمی‌شه. این یعنی باید تا نیمه‌ی دوم ۱۹۸۹ صبر کنید. ولی خب استیو خیلی مطمئن‌تر از این حرف‌ها بود که با کم شدن تشویق‌ها روحیه‌ش رو از دست بده. بعد از مراسم یه خبرنگاری در مورد این که چرا قراره اینقدر دیر عرضه کنن ازش پرسید. استیو هم یه جواب جالب بهش داد. گفت «دیر نیست، این دستگاه ۵ سال جلوتر از زمان خودشه!» یعنی یه همچین وضعی.خب حالا چند دقیقه نکست رو بذاریم کنار چون احتمالا بدونید که استیو بعد از خروج از اپل فقط شرکت نکست رو شروع نکرد. اون یه شرکت دیگه هم راه انداخت که بر خلاف نکست تقریبا همه‌مون اسمش رو شنیدیم و احتمالا باهاش خاطره داریم: پیکسار. برای تعریف کردن داستان پیکسار باید چند سال برگردیم عقب. تا قبل از سال ۱۹۷۷ که جورج لوکاس (George Lucas) اولین فیلم Star Wars رو بسازه، توی هالیوود هنوز خیلی به جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری و کمکی که یه کامپیوتر می‌تونه توی ساخت فیلم بکنه توجه نمی‌شد. اما جرج لوکاس تونست با استفاده از کامپیوتر، صحنه‌های خیلی خفنی رو توی فیلمش بسازه. اقبالی که به این فیلم شد، باعث شد تا آقای لوکاس تصمیم بگیره توی استودیوش یه بخش جدا برای استفاده از کامپیوتر راه بندازه. بعد رفت یه نفر رو استخدام کرد و گذاشتش مسئول این بخش. طرف هم توجهش به این جلب شده بود که به غیر از بحث جلوه‌های ویژه‌، احتمالا بشه توی این بخش انیمیشن هم ساخت. رفت چند نفر رو استخدام کرد که شاید بتونن این کار رو بکنن. کل تمرکز این بخش استودیوی لوکاس فیلم شده بود ساخت سخت‌افزار و نرم‌افزار برای استفاده توی صنعت فیلم و انیمیشن. چند سالی گذشت و اینا داشتن کار می‌کردن و لوکاس هم ۲ تا فیلم Star Wars دیگه ساخت تا سه‌گانه‌ی اصلیش تموم بشه، شد سال ۱۹۸۳. یعنی حدودا سال ۱۳۶۲ اینا. لوکاس درگیر پروسه‌ی طلاق از همسر اولش شد. اینجا مشکل مالی پیدا کرد و باید یه فکری به حال استودیوش می‌کرد. تصمیم گرفت یه بخش‌هایی از استودیوش رو بفروشه. یکی از این بخش‌ها همین بخش جلوه‌های ویژه و انیمیشن بود که اسمش رو گذاشته بودن «پیکسار». این اسم رو هم از ترکیب Pixer و Radar درست کرده بودن. Pixer یه کلمه اسپانیاییه به معنی «تصویرسازی». Radar هم برای این که حس کامپیوتری بده.افتادن دنبال یکی که بیاد روی این بخش سرمایه‌گذاری کنه و به نوعی بخرتش. چند وقتی دنبال بودن ولی کسی پیدا نمی‌شد. اد کتمول (Ed Catmull) یعنی همونی که لوکاس گذاشته بودش مسئول پیکسار، دید بخش داره از دست می‌ره، تصمیم گرفت با همکارش یه سرمایه‌گذار پیدا کنن، خودشون هم یکم پول بذارن بخش رو بخرن. خبر رسید به استیو. اون موقع تو ۱۹۸۵ استیو هنوز تو اپل بود. چند وقتی بود که مکینتاش رو عرضه کرده بودن و اوضاع خوب نبود. همون داستان دعواهای استیو و اسکالی که آخر اپیزود قبل صحبت کردیم. استیو رفت پیکسار رو دید، به ذهنش رسید خوبه که اپل این بخش رو بخره. رفت به اسکالی گفت، اسکالی قبول نکرد. چون داشت مقدمات بیرون کردن استیو رو فراهم می‌کرد، حالا بیاد طبق تصمیم اون یه خرجی هم بکنه؟! استیو دید اینا راضی نمی‌شن، تصمیم گرفت خودش این بخش رو بخره. حسابی تحت تاثیر کارشون قرار گرفته بود و حس می‌کرد آینده‌ی خوبی دارن. در واقع ترکیب کامپیوتر و هنر بودن دیگه. همون ۲ چیزی که استیو دوست داشت. ژانویه‌ی ۱۹۸۶، استیو جابز با ۵ میلیون دلار ۷۰% بخش پیکسار استودیوی لوکاس فیلم رو خرید. مالکیت بقیه‌ش هم رسید به کتمول و بقیه کارمندهای همونجا.حالا توی این پیکسار دقیقا چیکار می‌کردن؟ کامپیوتر مخصوص کارهای جلوه‌های ویژه و انیمیشن تولید می‌کردن. اسمش رو هم گذاشته بودن «Pixar Image Computer». قیمتش هم بالا بود. حدود ۱۲۵ هزار دلار. یه سری نرم‌افزار هم برای این کامپیوتره درست کرده بودن که کار تخصصی روی این موضوع رو راحت‌تر کنه. بعد خودشون هم بعضی موقع‌ها یه چیزهایی می‌ساختن. مثلا قبل از استیو یه انیمیشن ساخته بودن به اسم «The Adventures of André &amp; Wally B».زمانی که استیو اومد کار رو دست گرفت دقیقا همون وقتی بود که شروع کرده بود روی کامپیوتر نکست کار کنه. دید عه این کامپیوتره عجب چیز خوبیه برای تولید و فروش. پس بریم تو کارش. در واقع فکر می‌کرد با قدرتی که این سیستم داره، استودیوها و کاربرهای خونگی می‌تونن بخرنش و کلی کارا باهاش بکنن. اما پیش‌بینیش درست از آب درنیومد. کامپیوترشون رو که کسی نمی‌خرید. چون استدیو‌های انیمیشن مثل دیزنی به استفاده از کامپیوترها روی خوشی نشون نمی‌دادن. هنرمندهاشون فکر می‌کردن کامپیوترا می‌خواد جاشون رو بگیره، اجازه نمی‌دادن شرکت به این سمت بره. برای همین پیکسار مجبور شد کامپیوترش رو به عنوان یه کامپیوتر برای تصویر‌برداری پزشکی، زمین‌شناسی و هواشناسی مارکتینگ کنه. بعد نرم‌افزار ادیتشون هم نتونست جای خاصی توی بازار به دست بیاره. چون نرم‌افزارهای ادوبی قبل از اون‌ها اومده بود و کل بازار رو گرفته بود. دیدن فایده نداره. حتی اومدن یه کامپیوتر ارزون‌تر ساختن ولی بازم نتیجه نداد. شرایط استیو خیلی ناجور شده بود. ۲ تا کمپانی رو داشت اداره می‌کرد که هیچکدوم سودده نبودن: نکست و پیکسار. به حدی مشکل داشت که گفته بود اگه می‌دونست اینقدر خرج داره از اول اصلا سراغ خرید پیکسار نمی‌رفت. اما بالاخره همین استیو بود که تونست پیکسار رو نجات بده.اولین تصمیمی که گرفتن این بود که تمرکز خودشون رو بذارن روی ساخت انیمیشن و تولید سخت‌افزار و نرم‌افزار رو بذارن کنار. حالا ساخت انیمیشن تبدیل شد به هدف اصلی شرکت. همزمان یه اتفاق دیگه هم افتاد که خیلی به موفقیت پیکسار کمک کرد. یکی از کارمندهای دیزنی به نام جان لستر (John Lasseter) که می‌خواست انیمیشن‌های جدید بسازه با رئیس‌های دیزنی به مشکل خورد. استیو اینا دیدن این قصه‌نویس خوبیه، برداشتن آوردنش پیکسار. گفتن بیا انیمیشن‌هات رو تو پیکسار بساز. برای اولین پروژه کتمول بهش پیشنهاد داد که برای معرفی سخت‌افزار و نرم‌افزار پیکسار توی یه کنفرانس، یه انیمیشن کوتاه بسازه. لستر هم یه داستانی از یه چراغ مطالعه ساخت. همون چراغ مطالعه‌ای که الان هم توی تایتل پیکسار می‌بینیم. اسمش رو گذاشتن «Luxo Jr.»استقبال از لوکزُ باعث شد لستر ایده‌ی یه انیمیشن کوتاه دیگه رو بده. داستان یه سری اسباب‌بازی که از صاحبشون می‌ترسن و از ترسش می‌رن زیر مبل قایم می‌شن، بعد وقتی صاحبشون زمین می‌خوره و داره گریه می‌کنه میان بیرون و باعث خوشحالی اون می‌شن. استیو از این ایده خیلی خوشش اومد. اسمش رو گذاشتن «Tin Toy». که سال ۱۹۸۸ ساخته شد و تونست جایزه اسکار بهترین انیمیشن سال رو ببره. همون موقع مدیریت دیزنی عوض شده بود، دیدن این لستر عجب استعدادی بوده انداختیمش بیرون. رفتن باهاش صحبت کردن که برشگردونن، لستر قبول نکرد. دیگه تو پیکسار جا افتاده بود. استیو حس کرد اینا به ساخت انیمیشن کامپیوترری علاقه‌مند شدن. پاشد رفت باهاشون صحبت کرد که بیاید یه قرارداد همکاری با هم ببندیم. ما براتون ۳ تا انیمیشن بلند درست می‌کنیم. پیشنهادی که مدیرهای دیزنی باهاش موافقت کردن. چون بهشون این فرصت رو می‌داد که این فضا رو تست کنن و ببینن مخاطب‌ها چه واکنشی نشون می‌دن. بدون اینکه خودشون بخوان درگیر ماجرا بشن. این شروع راهی بود که پیکسار تبدیل بشه به یه بخش جدانشدنی از انیمیشن‌های دیزنی. همکاری دیزنی و پیکسار منجر به ساخت فیلم «Toy Story» می‌شه که دیگه واقعا جایگاه پیکسار رو به جایی می‌رسونه که الان هست.البته داستان ساخته شدن Toy Story هم جالبه و این وسط کلی بین پیکسار و دیزنی داستان به وجود میاد و استیو هم خیلی توشون نقش داره. ولی مهمترین کاری که استیو برای پیکسار می‌کنه جا انداختن اسم برندشه. وقتی که Toy Story اکران شد، همه داستان موفقیت اون رو به پای دیزنی می‌نوشتن و اشاره‌ی خاصی به پیکسار نمی‌شد. استیو رفت جاهای مختلف در مورد این مساله صحبت کرد و تاکید کرد که این انیمیشن کار پیکساره. می‌گفت تا الان فقط دیزنی بوده که انیمیشن تولید می‌کرده و حالا پیکسار دومین استودیویی هست که انیمیشن تولید می‌کنه. این رو جا انداخت که دیزنی فقط توزیع‌کننده‌ی فیلم پیکساره. بعد هم تصمیم گرفت این مساله رو به صورت رسمی جا بندازه. باید قراردادشون رو عوض می‌کردن. ولی خب این بدون سرمایه که نمی‌شد. بنابراین تصمیم گرفت سهام پیکسار رو عرضه کنه. قرار شد که سهامشون رو به قیمت هر سهم ۱۴ دلار عرضه کنن. اما استیو یه ریسک بزرگ کرد. گفت باید ارزش هر سهممون ۲۲ دلار باشه. موقعی که این حرف رو زد هنوز فیلم Toy Story اکران نشده بود. تاریخ عرضه رو هم گذاشتن همزمان با اکران فیلم. یه قمار بزرگ. یعنی اگه از فیلم استقبال می‌شد سهام رو خوب می‌خردین، ولی اگه فیلم تو گیشه شکست می‌خورد، عرضه‌ی سهام هم تبدیل می‌شد به یه شکست بزرگ. ولی Toy Story ترکوند! فقط توی اولین آخر هفته‌ی اکران ۳۰ میلیون دلار فروش کرد و در نهایت هم فروشش به ۳۶۵ میلیون دلار رسید و سومین فیلم پرفروش سال ۱۹۹۵ شد. این موفقیت بزرگ باعث شد قیمت سهام پیکسار تو همون روز اول تا ۳۹ دلار هم بره بالا. در حالی که همین چند ماه پیش استیو داشت دنبال یه سرمایه‌گذار می‌گشت که بیاد ۵۰ میلیون دلار روی پیکسار سرمایه‌گذاری کنه، الان تو یک روز ۱.۲ میلیارد دلار به شرکت واریز شده بود. یعنی ۵ برابر مبلغی که ۱۵ سال قبل تو سال ۱۹۸۰ بعد از عرضه‌ی سهام اپل بهش رسیده بود.حالا که دستشون باز شده بود دیگه برای تولید فیلم نیازی به سرمایه‌ی دیزنی نداشتن. استیو پاشد رفت دفتر دیزنی گفت «ببینید نحوه‌ی همکاری‌مون باید عوض بشه. ما نصف سرمایه‌ی تولید انیمیشن‌ها رو می‌دیم، لوگومون اول فیلماتون میاد و نصف گیشه رو هم بهمون می‌دین.» دیزنی قبول نکرد. استیو هم گفت «ببینید ما الان برای ۳ تا فیلم قرارداد داریم دیگه، یکیش رو که ساختیم. دو تای دیگه رو هم می‌سازیم بعد می‌ریم استودیوی خودمون رو راه می‌اندازیم و برای خودمون فیلم تولید می‌کنیم.» اون‌ها هم دیدن به نفعشون نیست که پیکسار بره برای خودش فیلم بسازه. این جوری یه رقیف بزرگ براشون پیدا می‌شد، هر جور شده با هم توافق کردن.اول‌های سال ۱۹۹۷، پیکسار و دیزنی برای تولید ۵ فیلم طی ۱۰ سال با هم یه قراراداد جدید امضا کردن. مهمترین چیزی که استیو دنبالش بود همین بحث درج لوگوی پیکسار اول فیلم‌های دیزنی بود. این باعث می‌شد برند پیکسار بیشتر از همیشه جا بیوفته. در واقع این اصرار استیو توی این مساله بود که پیکسار رو به یه برند معروف توی جهان تبدیل کرد. حالا استیو ۲ تا برند بزرگ ساخته بود: اپل و پیکسار.خب برگردیم به نکست. دقت کردید که اسم نکست توی برندهای بزرگی که گفتم استیو جابز خلق کرده نبود. چرا؟ الان تعریف می‌کنم. وقتی که کامپیوتر نکست تو سال ۱۹۸۸ معرفی شد، اولش یه هیجان زیادی به بازار وارد شد و اون اولش فروش خوبی داشت ولی کم کم این فروش هم مثل اتفاقی که برای مکینتاش افتاده بود افت کرد. یعنی کنفرانس‌هایی که استیو برگزار می‌کرد یه هیجان خیلی زیادی رو به مردم تزریق می‌کرد. ولی دستگاهی که ارائه می‌داد به اندازه‌ی اون هیجانات پاسخگوی نیاز مردم نبود. شاید هم این رفتارهاش باعث می‌شد انتظار بره بالا. حتی توی اون چند ماه بین کنفرانس معرفی و عرضه‌ی رسمی محصول، استیو با چندتا مجله مصاحبه کرد و حسابی سعی کرد خبر رو داغ نگه داره. اما فایده نداشت. هیجانات فقط برای همون روزهای اول بود. کارخونه‌شون آماده بود که ماهی ۱۰ هزارتا دستگاه تولید کنه اما فروش در حد فقط ۴ هزارتا تو ماه بود. یه شکست واقعی! اون همه دیزاین و دستگاه و فلان و بهمان یه جورایی داشت الکی کار می‌کرد.به هر حال اوضاع نکست اصلا خوب نبود. اون همه خرج و مخارج و، فروش خیلی کم. حالا مشکل نکست چی بود؟ این بود که خیلی جدا افتاده بود. یعنی اکوسیستم خودش رو داشت. سییستم‌عاملش که واسه خودش بود به صورت اختصاصی، نرم‌افزارهاش هم فقط مخصوص خودش بود. خب این طوری که شما یه چیزی تولید کنی که کاملا جدید باشه، مردم هم باهاش سخت ارتباط برقرار می‌کنن. ارزش شرکت هم اونقدری نبود که شرکت‌های دیگه بیان باهاشون قراردادهای سنگین ببندن. اینجا شد که استیو دوباره تصمیم گرفت سیستم‌عاملش رو به شرکت‌های دیگه عرضه کنه. ولی این بار مساله رو کم کنی بیل گیتس یا رقابت و اینا نبود. مجبور بود. شرکت داشت از بین می‌رفت. پس برای خروج از بحران قدم اول فروش لایسنس نکست‌استپ بود. قدم بعدی عحیب‌تره: فروش کارخونه! همون کارخونه‌ای که استیو برای ذره ذره‌ش وسواس به خرج داده بود. نکست بیخیال تولید کامپیوترش شد و تمرکزش رو گذاشت روی فروش سیستم‌عاملش. احتمالا بتونید حدس بزنید که همچین تصمیمی چقدر برای استیو سنگین بوده. یه جورایی رویاش رو از دست رفته می‌دید.ولی این شکست یه درس خیلی بزرگ به استیو داد. این که فروش مهمتر از بهترین بودنه. یه محصول عالی لزوما فروش خوبی نداره. در واقع تنها نکته‌ی مثبت زندگی استیو توی این روزها موفقیت پیکسار و Toy Story بود. دیگه یه جورایی از صنعت کامپیوتر ناامید شده بود. براش قابل قبول نبود که چرا مایکروسافت با نوآوری‌های کمش تونسته اینقدر سهم بزرگی از بازار بگیره. حس می‌کرد تلاش بسیار زیادی کرده تا محصولات خیلی خفنی تولید کنه ولی مایکروسافت با یه سری محصول خیلی ساده الان داره به خونه‌ی همه نفوذ می‌کنه. سیستم‌عامل مایکروسافت اون موقع Windows ۳ بود. سیستم‌عاملی که خیلی از قابلیت‌های سیستم‌عامل مکینتاش و نکست‌استپ رو نداشت ولی مردم داشتن ازش استفاده می‌کردن.همزمان اوضاع اپل هم خیلی بد بود. مدیریت اسکالی نتونسته بود انتظارات رو برآورده کنه. اعتقاد استیو این بود که اسکالی به جای این که دنبال نوآوری باشه دنبال سود بیشتره. و خب وقتی نوآوری نداشته باشی و محصول‌های قبلیت رو بخوای گرون‌تر از رقیب‌هات بفروشی، کم کم سهمت توی بازار کم می‌شه. بعضیا همچین انتقادی رو به همین الان اپل هم دارن. این حرف استیو از همون قضیه‌ی قیمت‌گذاری بالا روی مکینتاش نشات گرفته بود. که استیو اعتقاد داشت شکست مکینتاش به خاطر اصرار اسکالی بوده که نذاشت قیمت پایین‌تری روش بذارن. اپل از بس کار خاصی نکرد که مایکروسافت با Windows ۳ وارد شد. Windows ۳ یه کپی ساده از سیستم‌عامل مکینتاش بود ولی مزیتش این بود که درست اجرا می‌شد و مشکلات مکینتاش رو نداشت. بعد از Windows ۳ هم ویندوز ۹۵ اومد که بازار رو قبضه کرد. اینجا بود که دیگه مکینتاش نقریبا سهمی از بازار نداشت. استیو اصلا براش قابل قبول نبود همچین چیزی. همش می‌گفت این ویندوز کپی شده از کار ماست ولی خب از اون طرف هم می‌گفت که این وضعیت بد حق اپله. نوآوری نداشته باشی، کار رقیب‌هات هم ساده می‌شه دیگه. اپلی‌ها برداشته بودن یه سری جزئیات کامپیوتر مکینتاش رو هم تغییر داده بودن. مثلا کلیدهای جهت رو به کیبوردش اضافه کرده بودن. یادتونه توی اپیزود قبل گفتم که استیو اینا برای این که کاربر رو مجبور به استفاده از ماوس کنن، کلیدهای جهت رو حذف کرده بودن.بالاخره اسکالی تا سال ۱۹۹۳ مدیرعامل بود و بعد از شرکت جدا شد. بعد یه مدیرعامل دیگه به نام مایکل اسپیندلر (Michael Spindler) اومد که تصمیم گرفت اپل رو به شرکت‌های دیگه‌ای بفروشه ولی کسی قبول نمی‌کرد بخرتش. سهم بازار اپل خیلی اومده بود پایین. تقریبا کمتر از ۴% سهم بازار داشتن! بعد سهامش هم خیلی افت کرده بود و اینا هم نمی‌خواستن مفت بفروشن. اسپیندلر هم ۳ سال بود و تو ۱۹۹۶ اخراج شد. مدیرعامل جدید اسمش بود گیل آملیو (Gil Amelio). زمان آملیو هم اوضاع خوب نبود. قیمت سهامشون از ۷۰ دلار تو سال ۱۹۹۱ رسید به ۱۴ دلار. تقریبا ۱ میلیارد دلار از دست دادن. در حالی که همزمان شرکت‌های تکنولوژی داشتن به شدت رشد می‌کردن و کلا اوضاع بازار تکنولوژی خوب بود. ولی اپل حسابی تو ضرر بود.آملیو که اومد، اپل داشت روی یه سیستم‌عامل جدید به اسم کپلند (Copland) کار می‌کرد. یه بررسی کرد دید این سیستم‌عامل خیلی طول می‌کشه تا عرضه بشه، اینا دارن روز به روز ضرر می‌کنن. تصمیم گرفت پروژه‌ی کپلند رو لغو کنه، بره یه سیستم‌عامل آماده از بیرون بگیره تا زودتر از این وضعیت نجات پیدا کنن. رفت با چندتا شرکت صحبت کرد. که مثلا یکیش مایکروسافت بود. نکست رو گذاشته بود ته لیست. چون با استیو خیلی حال نمی‌کرد. چند سال پیش یه دیداری با هم داشتن، خیلی خوشش نیومده بود از رفتارهای استیو توی اون جلسه. اما بالاخره وقتی بقیه‌ی سیستم‌عامل‌ها خیلی توجهش رو جلب نکردن، رفت سراغ نکست. اول مدیرهای رده پایین شرکت با هم صحبت کردن و یکم مذاکرات جلو رفت، بعد نوبت استیو رسید که خودش بیاد و سیستم‌عاملش رو برای آملیو و بقیه‌ی مدیرهای اپل پرزنت کنه.۲ دسامبر ۱۹۹۶ استیو بعد از ۱۱ سال دوباره وارد مقر شرکت اپل شد. رفت و هرچی تو چنته داشت رو کرد. روی تخته وایت‌برد کلی چیز میز کشید و در مورد روند رو به رشد صنعت کامپیوتر توضیح داد. بعد رسید به این که نکست آخرین قدم پیشرفت این صنعت هست. بعد حرفی رو که اصلا دوست نداشت بزنه رو گفت. گفت «من با هر معامله‌ای که بکنیم موافقم. هم می‌تونیم لیسانس نرم‌افزارمون رو بهتون بدیم و هم این که حتی می‌تونیم کل شرکت رو به شما بفروشیم.» در واقع اوضاع نکست خوب نبود، استیو هم خیلی دلش هم برای اپل تنگ شده بود. قصد داشت هر کاری بکنه تا اینا کل نکست رو بخرن. استراتژیش این بود که بتونه از این راه وارد اپل بشه، دوباره بره توی هیئت مدیره و بعد احتمالا مدیرعامل بشه.بالاخره مدیرهای اپل روی ۲ تا انتخاب به جمع‌بندی رسیدن. نکست و بی (Be). شرکت بی برای یکی بود به اسم ژان لوئی گسه (Jean-Louis Gassée). گسه همونی بود که وقتی استیو می‌خواست علیه اسکالی به اصطلاح کودتا کنه، رفت کودتا رو به اسکالی لو داد. اون هم چند سال بعد از اپل اومده بود بیرون، رفته بود شرکت خودش رو راه انداخته بود و یه سیستم‌عامل جدید ساخته بود. البته ارزش بی پایین‌تر از ارزش نکست بود. به هر حال مدیرهای اپل این دو شرکت رو انتخاب کردن، قرار شد اینا هر دوتاشون بیان دوباره خودشون رو پرزنت کنن تا انتخاب نهایی انجام بشه.۱۰ دسامبر ۱۹۹۶ یعنی ۲۰ آذر ۱۳۷۵ یه روز سرنوشت‌ساز برای استیو یا شاید هم دنیای تکنولوژی بود. ۸ تا از مدیرهای اپل توی هتل گاردن کرت (Garden Court) پالو آلتو نشسته بودن تا استیو جابز و ژان لوئی گسه بیان، شرکت‌هاشون رو پرزنت کنن و اون‌ها یکیش رو برای بستن قرارداد انتخاب کنن. اول نوبت نکست بود. استیو اومد توضیح داد که سیستم‌عاملش می‌تونه ۴ تا کار همزمان انجام بده و باهاش می‌شه کلی کارهای صوتی و تصویری انجام داد. بعد هم نشون داد که نکست‌استپ به اینترنت وصل می‌شه و از این قابلیتش چه استفاده‌هایی می‌شه کرد. یعنی اینا رو جوری توضیح می‌داد که این مدیرهای اپل همینطوری مونده بودن. استیو رو می‌شناسید دیگه، استاد این کاراس. کنفرانسش رو برگزار کرد و صبر نکرد ارائه‌ی گسه رو ببینه، رفتن با همکارش بیرون قدم زدن تا پرزنت شرکت بی تموم بشه، برگردن ببینن نتیجه چی شده. گسه اومد و خیلی مطمئن بود که برد با خودشه، هیچی در مورد سیستم‌عاملش نگفت. گفت «قبلا همه چیز رو گفتم دیگه، همه چیز رو می‌دونید. سوالی چیزی ندارید؟» یه سری سوال جواب داد و رفت.استیو و همکارش که برگشتن هتل، بهشون گفتن که اپل نکست رو انتخاب کرده. آملیو دیده بود خب جابز هم به نوعی خود اپله و با فرهنگ شرکت بیشتر آشناس، هم سیستم‌عاملش سیستم‌عامل بهتریه. ضمن این که کلی آدم متخصص توی نکست بود که اینا به درد اپل می‌خوردن. یه سریشون هم که خودشون قبلا تو اپل بودن. حالا بحث رفت سر این که قیمت خریدشون چقدر باشه. استیو می‌گفت ۵۰۰ میلیون، آملیو می‌گفت ۴۰۰ میلیون به‌اضافه‌ی سهم. استیو هم نمی‌خواست خیلی چونه بزنه که یه وقت معامله بهم بخوره، قبول کرد. بعد آملیو بهش گفت «ببین باید بیای توی شرکت واسه ما کار کنیا، نه که پولت رو بگیری بری.» استیو گفت «حالا کار رو نمی‌دونم بتونم یا نه. کارهای پیکسار خیلی زیاده، ولی می‌تونی منو بیاری توی هیئت مدیره؟» آملیو گفت «فکر نمی‌کنم. هیئت مدیره راضی بشن بیای.» استیو هم گفت «خب فعلا منو به عنوان مشاور پاره‌وقت رئیس شرکت در نظر بگیر تا ببینیم چی می‌شه.»این مذاکره‌ها ۱۰ روز طول کشید و بالاخره عصر روز ۲۰ دسامبر ۱۹۹۶ یعنی ۳۰ آذر ۱۳۷۵ توی اپل یه مراسم برگزار شد و اعلام شد که اپل شرکت نکست رو خریده. از همون موقع حرف‌هایی بود که استیو اومده تا کنترل اپل رو به دست بگیره. ولی استیو همش تکذیب می‌کرد. می‌گفت «من خودم به اندازه‌ی کافی درگیر پیکسار هستم، اینجا سعی می‌کنم فقط یه سری ایده‌ها رو به اشتراک بذارم.» فردای مراسم هم رفت دفتر پیکسار برای کارمندها توضیح داد که نمی‌خواد از شرکت بره و فقط پاره‌وقت رفته توی اپل. همه هم براش خوشحال بودن اما می‌دونستن که ورود استیو به اپل خیلی چیزها رو تغییر می‌ده.استیو از وقتی برگشت تو اپل، شروع کرد مثل همون رفتاری که با اسکالی کرده بود رو با آملیو کرد. خیلی قبولش نداشتا، ولی همیشه جلوش ازش تعریف می‌کرد، هندونه می‌ذاشت زیر بغلش. آملیو هم خب فکر می‌کرد این خیلی قبولش داره و تو یه تیمن. ولی استیو از اون طرف سعی می‌کرد جا پاش رو توی شرکت محکم کنه. برداشت کلی از کسایی که توی نکست بودن رو آورد توی اپل، بهشون سمت داد. آملیو هم وضعیت خوبی نداشت، هی تصمیم‌های اشتباه می‌گرفت. یه جورایی اوج این قضیه کنفرانس Macworld سال ۱۹۹۵ بود. Macworld یه کنفرانس اختصاصی برای سیستم‌عامل مکینتاش بود که از سال ۱۹۸۵ تا ۲۰۱۵ برگزار می‌شد. توی این کنفرانس اتفاق‌های خیلی بزرگی توی دنیای تکنولوژی افتاده که بعدا بهش می‌رسیم. آملیو این کنفرانس Macworld ۱۹۹۵ رو برای رونمایی از استیو جابز در نظر گرفته بود. اما اوضاع اصلا براش خوب پیش نرفت. اول که وقتی اومد استیو رو معرفی کرد کلی بیشتر از خودش تشویقش کردن. بعد شروع کرد به صحبت و کلی حرف زد. تا حدی که دیگه حوصله‌ی حضار سر رفته بود. مثل این مدیرهای دولتی که توی مراسم‌ها شروع می‌کنن صحبت کردن دیگه باید به زور از پشت تریبون بکشیشون کنار، همه دارن خمیازه می‌کشن، این طوری. بعد یه سوتی هم داد. برداشته بودن یه سایتی راه انداخته بودن، برای مبارزه با پارکینسون. محمد علی کلی (Muhammad Ali Clay) رو هم که پارکینسون داشت دعوت کرده بودن تا از این سایته رونمایی کنن. آملیو اومد سایت رو معرفی کرد، اصلا نگفت محمد علی بیاد بالا صحبت کنه. یا حتی توضیح نداد که برای چی دعوتش کردن! خیلی حرکت ضایعی بود این کار!خلاصه مراسم تموم شد و استیو داشت در کنار فعالیت به عنوان مشاور رئیس شرکت، تلاش می‌کرد جاش رو تو اپل محکم‌تر کنه. البته خودش مستقیم کار خاصی نمی‌کرد. پشت پرده یه صحبت‌هایی می‌کرد. از اون طرف دوست‌هاش هم تمام تلاششون رو برای این مهم می‌کردن. مثلا استیو یه دوستی داشت به نام لری الیسون (Larry Ellison). آقای الیسون هم‌بنیانگذار و مدیرعامل وقت شرکت اوراکل (Oracle) بود. اوراکل یه شرکت خیلی بزرگ و معروفه که سخت‌افزار و نرم‌افزارهای کامپیوتری تولید می‌کنه. الیسون هی تلاش می‌کرد علیه آملیو تبلیغ منفی بکنه. خیلی طرفدار این بود که استیو بشه مدیرعامل اپل. حتی چند سال پیش یه بار به استیو پیشنهاد داد که «بیا الان که ارزش اپل خیلی اومده پایین، من می‌رم کل اپل رو می‌خرم تو رو می‌ذارم مدیرعاملش.» استیو می‌گفت «نه، من این راه رو دوست ندارم. بدم نمیاد برگردم به اپل، ولی این طوری هم زشته اصلا. دوست دارم خودشون بیان دنبالم.» حالا که استیو دیگه برگشته بود به اپل، الیسون سعی می‌کرد پشت پرده براش تبلیغ کنه. بگه استیو برای مدیرعاملی اپل خیلی بهتر از آملیوئه، از این حرف‌ها. آملیو می‌اومد از استیو می‌پرسید «اینا چی می‌گن؟ تو داری خط می‌دی به اینا؟» استیو می‌گفت «نه بابا به من چه؟! اون برای خودش داره حرف می‌زنه. من تو پیکسار خیلی هم جام خوبه اصلا هم نمی‌خوام بیام بیرون!» راست هم می‌گفت. اون الیسون داشت از طرف خودش این کارها رو می‌کرد.ولی خب بالاخره اینقدر این وضعیت ادامه پیدا کرد که وضعیت رابطه‌ی استیو و آملیو خراب شد. از اون طرف هم همینطور که گفتم تو اون دوران سهام شرکت خیلی افت کرده بود. هیئت مدیره افتاده بود به تکاپو که چیکار کنن شکت نجات پیدا کنه. مدیر مالی شرکت اومد گفت اگه با همین فرمون با آملیو بخوایم ادامه بدیم احتمال موفقیتمون ۱۰% هست. می‌تونیم هم استیو جابز رو جایگزینش کنیم که فکر می‌کنم احتمال موفقیتمون می‌شه ۶۰%. اگر هم این دوقطبی رو بذاریم کنار و بریم سراغ یه گزینه‌ی سوم، از نظر من احتمال موفقیتمون ۴۰%ـه. هیئت مدیره هم گفتن «خب اوکی باشه جابز رو بیاریم.» حالا هی زنگ می‌زنن به اسیتو می‌گن بیا، استیو می‌گه «نه ممنون، من تو پیکسار اوکیم!» ناز می‌کرد در واقع. ته دلش دوست داشت بیاد، ولی این طوری هم نبود که تا اینا زنگ بزنن بگه «عه چه خوب سلام من اومدم!» از اون طرف به پیکسار هم بیشتر از اپل امیدوار بود. می‌دونست که پیکسار تو مسیر پیشرفته ولی اونقدر مطمئن نبود اپل بتونه از این وضعیت بیاد بیرون. اما یه مدتی که گذشت یکم فکر کرد، تصمیم گرفت اوکی رو بده و برگرده. اومد گفت «خب من موقت میام تا یکی رو پیدا کنید.»این طروی بود که استیو وارد اپل شد و تبدیل شد به مدیرعامل فعلا موقت اپل. اومد و با ورودش همه چیز رو عوض کرد. استیو جابز اپل رو از یه شرکت در حال شکست به یکی از بزرگترین و معتبرترین شرکت‌ها و برندهای جهان تبدیل کرد. اومد و صنعت موزیک و صنعت تلفن‌های همراه رو متحول کرد. این که چطوری این اتفاق افتاد رو توی قسمت بعدی در موردش صحبت می‌کنیم.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Steve-Jobs---Part-3-%7C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2---%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B3-id2769822-id506312890?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Steve%20Jobs%20-%20Part%203%20%7C%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%20%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%DB%B3-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 18:07:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه استیو جابز( بخش دوم)؛ خالق برند اپل</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%BE%D9%84-ejkhwhzv9ph1</link>
                <description>خب رسیدیم به اینجا که جابز و واز پاشدن رفتن نمایشگاه کامپیوترهای شخصی تو آتلانتیک‌سیتی و دیدن اووو چقدر شرکت‌های مختلف کامپیوترهای بهتری تولید کردن. همین هم باعث شد واز بره تو هتل روی کامپیوتر بعدیش کار کنه و جابز هم توی نمایشگاه قدم بزنه و ببینه این کامپیوترهای دیگه چه قابلیت‌هایی داره و چیا نداره. اینجا در واقع پروژه‌ی Apple ll وارد مرحله‌ی خیلی جدی‌تری شد. مهمترین نتیجه‌ای که استیو از این نمایشگاه گرفت این بود که متوجه شد پل ترل (Paul Terrell)، همون صاحب فروشگاهی که اولین مشتری اپل بود، راست می‌گفته. شاید از هر هزار نفر که دوست داشتن کامپیوتر شخصی داشته باشن فقط یک نفرشون با خریدن یه کامپیوتر مثل Apple l مشکلی نداشت. چون باید بورد و کیبورد رو می‌خرید، بعد می‌نشست یه سری چیزها رو لحیم می‌کرد و مونتاژ می‌کرد و بعد وصلش می‌کرد به تلویزیون، تا تازه قابل استفاده بشه. فکر کردن به این موضوع باعش شد استیو تصمیم بگیره یه کامپیوتر کاملا یکپارچه بسازه. یعنی کامپیوتری که یه کیس قشنگ داشته باشه، صفحه کلید توکار داشته باشه که برای خودش طراحی شده و پاور یا منبع تغذیه‌ش هم توش کار شده باشه. در واقع طوری باشه که فقط لازم باشه بزنیش به برق و استفاده کنی. چیزی که احتمالا برای اولین بار قرار بود اتفاق بیوفته. اگه استیو و واز می‌تونستن این ایده رو عملی کنن، دیگه تقریبا هر کسی که می‌خواست کامپیوتر داشته باشه مشتری Apple ll می‌شد. البته Apple ll مانیتور نداشت. باید یه تلویزیون کوچیک جداگونه می‌گرفتی وصل می‌کردی بهش.حالا همزمان که استیو داشت توی سالن نمایشگاه به این چیزها فکر می‌کرد، واز هم داشت توی اتاق هتل یه‌ایده‌های جالبی رو روی خود دستگاه امتحان می‌کرد. یکی از ایده‌هایی که به ذهنش رسید از همه جالب‌تر بود. این حروفی که تایپ می‌شن، نمی‌شه به جای این که سیاه و سفید باشن، رنگی باشن؟ یکم بهش فکر کرد که چطوری باید همچین ایده‌ای رو عملی کنه، دید برای این مساله باید هم خود دستگاه رنگی بودن رو ساپورت کنه، هم مانیتور. گفت حالا مانیتور رو که من کاریش نمی‌تونم بکنم، ولی سمت بوردش که دست خودمه. پس این مساله رو توی طراحیش در نظر گرفت و یه بوردی ساخت که تصویرهای رنگی نشون بده. بعد گفت خب حالا چطوری تستش کنم؟ برداشت بورد رو برد تو هتل وصلش کرد به یکی از پرژکتورهایی که برای ارائه بود. چون تلویزیون رنگی پیدا نمی‌کرد. وصل کرد و روشن کرد و وقتی تایپ کرد همون چیزی که انتظار داشت اتفاق افتاد. حروف رنگی روی صفحه نمایش ظاهر شدن. این یه اتفاق بزرگ بود. چیزی که توی هیچ کدوم از دستگاه‌هایی که توی نمایشگاه بودن وجود نداشت. یه کامپیوتر رنگی! در واقع همینجا بود که یه جورایی کامپیوتر رنگی متولد شد.برگشتن پالو آلتو و کار تولید این کامپیوتر رو به صورت جدی شروع کردن. ولی خب حالا یه سرمایه‌ی درست و حسابی نیاز بود. دیگه اینو نمی‌شد مثل Apple l با قرض از این و اون تولید کرد. چون فقط ۴ تا دونه بورد و تراشه نبود که بخوای به هم لحیمشون کنی. باید واقعا یه محصولی تولید می‌شد. تصمیم گرفتن تکنولوژی‌شون رو به یه شرکت بفروشن که اون تولیدش کنه. نوبت استیو بود که از هنر و مهارتش استفاده کنه. پاشد رفت آتاری با رئیسشون صحبت کنه. با همون تیپ و قیافه‌ی همیشگیش، یعنی پابرهنه و لباس نامرتب و کثیف، رفت تو اتاق رئیسه. اصلا وارد اتاق که شد، بوی بد بدنش پیچید تو اتاق. رئیسه جا خورد. «این کیه دیگه؟! چرا این طوریه؟!» استیو اومد نشست و بعد وسط حرف زدن همین طوری لم داده بود روی صندلی. یه جا دیگه خیلی راحت شد، پاش رو آورد بالا گذاشت رو میز! رئیسه هم حساس، یهو بلند شد که «چه وضعشه آقا؟! پاتو بردار از رو میز! نمی‌خوام بخرم کامپیوترت رو، برو بیرون!» بعد فکر نکنید استیو با خودش گفت عه چه کار بدی کردم دیگه نکنم و اینا. نه، خیلی راحت پاشد اومد بیرون، گفت «خب نخرید! میرم می‌فروشمش به یکی دیگه.»چند وقت بعد یه قرار گذاشت با یکی از مدیرهای شرکت کومودور. پاشد رفت دفتر رئیس کمودور صحبت کرد، وقتی بحث به قیمت رسید گفت قیمت ما صد هزار دلار این حدوداس. مدیره گفت «خب ما خودمون بخوایم اینو بسازیم خیلی ارزون‌تر درمیاد. نه ممنون نمی‌خوایم.» قبول نکرد بخره. واز به استیو گفت «چرا همچین قیمت می‌دی؟! می‌مونه رو دستمون بابا! بفروش بره. نکن این کارهاتو!» ولی استیو با توجه به اخلاقی که داشت خیلی به این حرف‌ها اهمیتی نمی‌داد. قیمت رو اصلا نیاورد پایین. رفت و چند مرحله صحبت کرد و آخرش هم به نتیجه نرسید.چند ماه بعد کومودور کامپیوتر شخصی خودش رو به اسم PET معرفی کرد. واز قشنگ بهش بر خورد. حس می‌کرد این باید Apple ll می‌بود ولی به خاطر کله‌شق بازی‌های استیو این فرصته از دست رفته. باباش هم اومد بهش گفت «پسر همه کارها رو تو داری می‌کنی، چرا سهمتون نصف نصفه؟!» در واقع این آقای وازنیاک پدر، چون خودش مهندس بود، اهمیت خاصی به مهندس‌ها می‌داد. جایگاهشون رو بالاتر از بازاریاب‌ها می‌دونست. اعتقاد داشت اصل کار رو مهندس‌ها می‌کنن، ولی حقشون خورده می‌شه. باید درصد پسرش بالاتر از جابز باشه. یه روز جابز رفته بود پیش واز، یهو بابای واز اومد پیشش گفت «ببین تو تا حالا چیزی هم تولید کردی؟! تو که همش داری از چیزهایی که پسر من درست می‌کنه می‌خوری! می‌دونی چیه؟! تو لیاقت یه پاپاسی رو هم نداری!» استیو هم ۲۱-۲۲ سالش بود، آدمی هم بود که راحت احساساتش رو بروز می‌داد. همون جا گریه‌ش گرفت! بابائه که رفت، استیو برگشت به واز گفت «ببین یا ۵۰-۵۰، یا هیچی. می‌خوای این طوری کنی، همه‌ش باشه برای خودت.» واز به این فکر کرد که اصلا من الان چطوری اینجام؟ اگه اصرارهای جابز نبود الان هنوز داشتم چیزهای مختلف تولید می‌کردم و توی اون گروهمون توی استنفورد معرفی می‌کردم. از پول مول هم هیچ خبری نبود. پس گفت «نه اوکیه همینطوری ادامه بدیم.»حالا برای اینکه ایده‌ی جابز به واقعیت برسه، باید کیس رو طراحی می‌کردن. استیو اول رفت به ران وین (Ron Wayne)، همون شریک اولیه‌شون که لوگوشون رو هم طراحی کرده بود، گفت یه چیزی طراحی کنه. اونم با خودش گفت اینا پول ندارن، باید یه چیز ساده طراحی کنم که ارزون دربیاد. یه چیزی طراحی کرد که استیو همون اول گذاشتش کنار! انگار ران هنوز هم اینا رو جدی نگرفته بود. استیو می‌خواست طراحیش با طراحی بقیه کامپیوترها فرق داشته باشه. از این طراحی‌های فلزی خاکستری‌رنگ که همه کامپیوترها داشتن خوشش نمی‌اومد. یه روز داشت از جلوی یه فروشگاه لوازم خانگی رد می‌شد، توجهش جلب شد به جنس و طراحی مخلوط‌کن‌های مواد خوراکی. با خودش گفت این عجب چیز خوبیه برای کیس Apple ll. سریع رفت یه طراح پیدا کرد بهش گفت «۱۵۰۰ دلار بهت می‌دم، با این جنس برام یه کیس طراحی کن.» طراحه هم رفت شروع کرد به کار و چند هفته بعد کیس آماده شد. چیزی که جابز واقعا دوستش داشت.چالش بعدی منبع تغذیه یا پاور بود. چیزی که واز توی ساختش خیلی وارد نبود. منبع تغذیه‌هایی که تا اون موقع بودن هم خیلی صدا می‌دادن، هم خیلی داغ می‌شدن. نمی‌شد گذاشتشون تو کیس. استیو دید این دیگه کار واز نیست باید از یکی دیگه کمک بگیره، پاشد رفت آتاری و یه مهندسی رو پیدا کرد که این چیزها رو خیلی سرش می‌شد. یه پیشنهاد بالا به مهندسه داد، ازش خواست براش یه پاوری طراحی کنه که بشه گذشاتش توی کیس. طرف هم یه پاور واقعا خاص با یه تکنولوژی جدید طراحی کرد. چیزی که یه جورایی یه انقلاب تو تولید پاور بود. در واقع به جای منبع تغذیه‌ی خطی، یه منبع تغذیه‌ی متناوب طراحی کرد. چیزی که تا همین امروز هم از تکنولوژیش استفاده می‌شه.استیو از همون اول روی طراحی محصولش خیلی وسواس داشت. مثلا به طراح‌های بورد دستگاه گیر می‌داد که «این خط‌های توی بورد چرا صاف نیستن؟ باید صاف باشن!» همچین چیزهایی. یا مثلا می‌گفت «۲ تا اسلات برای نصب صفحه‌مدارهای دیگه کافیه.» اعتقاد داشت هرچی دست کاربر رو باز بذاری که بتونه دستگاه رو تغییر بده، احتمال این که اشکال‌های مختلف توی سیستم به وجود بیاد زیاد می‌شه. اما واز که خودش اول یه مصرف‌کننده‌ی کامپیوتر بود بعد تولیدکننده‌ش، می‌گفت اسلات‌ها باید ۸ تا باشه. که کاربر دستش بازتر باشه. سر این مساله کلی با هم دیگه بحث داشتن. آخرش واز برگشت گفت «ببین من اینو قبول نمی‌کنم اگه همچین چیزی می‌خوای برو خودت بسازش.» همین شد که استیو کوتاه اومد و Apple ll با ۸ تا اسلات ساخته شد.ولی خب با این شرایط جدیدی که استیو برای تولید کامپیوترشون گذاشته بود، باید خیلی بیشتر خرج می‌کردن. حدود ۲۰۰ هزار دلار سرمایه لازم داشتن. استیو هنوز دنبال یه سرمایه‌گذار بود. به همه هم پیشنهاد یه درصدی از سهام شرکت می‌داد. چند نفر رو بهش پیشنهاد دادن، رفت باهاشون صحبت کرد و بالاخره با یکیشون به توافق رسید.مایک مارک‌کولا (Mike Markkula) یه سرمایه‌گذار ۳۳ ساله بود که وقتی اینتل عرضه‌ی عمومی شده بود کلی پول اومده بود دستش.مارک‌کولا فقط یه سرمایه‌گذار نبود. یه سری فکر تو سرش بود و یه پیشنهادهایی داد که استیو و واز حسابی تحت تاثیر قرار گرفتن. به این بیزینس خیلی بزرگتر فکر می‌کرد. ذهنیت مارک‌کولا بود که اپل رو از یه تولیدی کوچیک تبدیل کرد به یه شرکت واقعی. گفت باید یه بیزینس پلن بنویسیم. نشستن بررسی کردن که مشتری‌های بلقوه‌شون کیان. چیکار کنن تا توجه خانواده‌ها برای کارهای روزمره‌شون جلب بشه. مارک‌کولا می‌گفت باید کاری کنیم مردم از کامپیوترشون برای نوشتن دستورهای آشپزی و حسابداری‌های شخصی‌شون و اینا استفاده کنن. بعد یه چشم‌انداز مهم برای شرکت ترسیم کرد. گفت که طی ۲ سال آینده باید جزو ۵۰۰ تا شرکت برتر مجله‌ی فورچون (Fortune) باشیم. این هدف بزرگی بود. چیزی که اون موقع یکم غیر واقعی به نظر می‌رسید. ولی ماک‌کولا اعتقاد داشت این چیزی که ما داریم از کامپیوترهای شخصی می‌بینیم، نشون می‌ده که یه صنعت جدید داره شکل می‌گیره. چیزی که هر چند ده سال یه بار اتفاق میوفته. پیش‌بینی‌ای که درست هم بود. اپل واقعا به اون فهرست راه پیدا کرد. البته نه ۲ سال بعد. ۷ سال بعد. ولی خیلی بحث این نیست که کِی این اتفاق افتاد. مساله اینه که شاید اگر مارک‌کولا این چشم‌انداز رو تعیین نمی‌کرد، همچین اتفاقی هم نمی‌افتاد. و این یعنی اپل اینی که الان هست نمی‌بود. در واقع ورود مارک‌کولا یه نقطه عطف توی شرکت اپل بود.استیو خیلی چیزها از مارک‌کولا یاد گرفت. مثلا یکی از کارهایی که مارک‌کولا برای اپل کرد این بود که «فلسفه‌ی بازاریابی اپل» رو تعیین کرد. چیزی که از نظر اون، روی ۳ تا اصل استوار بود: یک‌دلی، تمرکز و به‌رخ کشیدن. یعنی چی؟ یک‌دلی یعنی «اپل صادقانه و بهتر از هر شرکت دیگه‌ای نیازهای مشتری رو درک می‌کنه»، تمرکز یعنی «همه‌ی مسائل بی‌اهمیت رو حذف کنیم تا کارهای بی‌نقص ارائه بدیم.»، به‌رخ کشیدن هم یعنی «مردم کتاب رو از روی جلدش قضاوت می‌کنن، پس باید محصولاتمون رو به بهترین حالت، خلاقانه و حرفه‌ای معرفی کنیم.» اصولی که همین الان هم اون‌ها رو توی اپل می‌بینیم.مارک‌کولا اومد و پیشنهاد داد که ۲۵۰ هزار دلار سرمایه‌گذاری کنه و در ازاش یک سوم سهام شرکت رو در اختیار بگیره. به توافق رسیدن که سهم‌بندی‌ها رو از اول مشخص کنن. جابز و واز و مارک‌کولا هر کدوم ۲۶% بردارن و بمونه ۲۲% که اون رو ذخیره کنن برای سرمایه‌گذارهای بعدی. خیلی حرکت هوشمندانه‌ای زدن. یعنی اینطوری بزرگ فکر می‌کردن که در آینده قراره یه سری دیگه به سرمایه‌گذاری و گرفتن سهام شرکتشون مشتاق باشن. پس یه روز بعدازظهر جابز و واز رفتن خونه‌ی مجلل مارک‌کولا تو وودساید نزدیک سان‌فرانسیسکو، کنار استخر نشستن و توافق‌نامه‌ی جدید رو نوشتن.اون موقع واز هنوز داشت به عنوان مهندس تو HP کار می‌کرد. مارک‌کولا بهش گفت بیا این کارت رو ول کن فول تایم پیش ما باش. ولی واز قبول نمی‌کرد. می‌گفت «بیخیال بذارید اون طرف کارمند باشم حقوق خودم رو داشته باشم این طرف هم بهش می‌رسم دیگه!» هرچی اینا می‌گفتن «بابا جان من، اینجا شرکت برای خودته، واسه چی می‌خوای بمونی برای یکی دیگه کار کنی؟!» این می‌گفت «نه من حوصله‌ی مدیریت یه شرکت و سر و کله زدن با کارمندهاش رو ندارم. می‌خوام راحت زندگی خودمو بکنم.» استیو ولی ول کن قضیه نبود. از هر طریقی می‌تونست تلاش کرد روی ذهن واز تاثیر بذاره. داد زد، گریه کرد، دعوا کردن، زنگ زد به هرچی دوست و خانواده و آشنای مشترک داشتن که زنگ بزنید به واز بگید داره اشتباه می‌کنه. حتی پیش پدر واز هم رفت و براش توضیح داد ولی واز قبول نمی‌کرد. اما بالاخره حرف یکی از این دوست‌هاش تاثیرش رو گذاشت. انگار حرفی که دوست داشت بشنوه رو این دوستش بهش گفت. گفت «بیین، این که از HP بیای بیرون، بری توی شرکت خودت، معنیش این نیست که دیگه قرار نیست کارهای مهندسی کنی و از این به بعد باید فقط بشینی مدیریت کنی. برو اونجا، بشین به طراحیت برس. کارهای مدیریتی رو بقیه می‌کنن.» همین حرف واز رو قانع کرد که از HP بیاد بیرون و فول تایم بچسبه به اپل.استیو اینا رفتن با یه متخصص تبلیغات صحبت کردن تا بیاد یه سر و سامونی به مسائل تبلیغاتی‌شون بده. این طوری وقتی موقع عرضه‌ی Apple ll می‌شد، می‌تونستن بیشتر خودشون رو مطرح کنن. اولین کاری که این تبلیغاتی‌ها کردن عوض کردن لوگوی شرکت بود. باید یه لوگوی ساده‌تر طراحی می‌شد که بشه راحت‌تر همه جا استفاده‌ش کرد. در مورد اولین لوگوی اپل و این که چطوری به وجود اومد توی اپیزود قبل صحبت کردیم. یه طراح هنری آوردن به اسم راب جانوف (Rob Janoff). استیو بهش گفت «ببین، زیاد جذاب نباشه. یه لوگوی خوشگل موشگل نمی‌خوام!» اینم رفت و با ۲ تا طرح دو بعدی برگشت. یه طرح سیب کامل، یکی هم طرح سیب گاززده. استیو دومی رو انتخاب کرد. دلیلش هم این بود که اولی خیلی شبیه گیلاس بود. ولی اونی که گاززده بود بیشتر شبیه سیب بود. بعد یه چوبی یا حالا برگی هم بالاش اضافه کردن که باز بیشتر شبیه سیب بشه. بعد این سیبه رو ۷ رنگش کردن. اگه دیده باشید یه حال رنگین‌کمونی داره که بعدا حذف شد ازش و شد تک‌رنگ. اون موقع چاپ همچین چیزی روی بروشور و اینا خیلی گرون درمیومد ولی اینا چون می‌خواستن بیشتر جلب توجه کنه از همون ۷ رنگه استفاده کردن.حالا که همه چیز آماده شد، موقع معرفی محصول بود. اولین نمایشگاه کامپیوتری ساحل غربی که قرار بود تو آوریل ۱۹۷۷ برگزار بشه برای این مساله انتخاب شد. استیو قصد داشت توی این نمایشگاه سنگ تموم بذاره. کلی خرج کرد و یه غرفه‌ی خوب گرفت. اینجا یه جورایی رونمایی از Apple ll نبود. رونمایی از خود اپل بود؛ کمپانی اپل. استیو از اصل «به‌رخ کشیدن» که مارک‌کولا برای شرکت مشخص کرده بود استفاده کرد. داد یه غرفه‌ی کاملا متفاوت طراحی کردن. لوگوی رنگ و وارنگ اپل رو بزرگ ساخته بودن وصل کرده بودن توی غرفه. وقتی از دور داشتی رد می‌شدی قشنگ خودنمایی می‌کرد. بعد یه کار خاص دیگه هم کردن. با این که فقط ۳ تا دستگاه Apple ll داشتن، ولی برداشته بودن کلی جعبه‌ی خالی گذاشته بودن تو غرفه که به بازدیدکننده‌ها حس کنن کلی محصول آماده دارن. بعد مثلا نمونه‌ها که رسیدن یه سری ایراد خیلی کوچیک توی ظاهرشون داشتن، استیو یهو قاطی کرد که «این چه وضعشه؟!» (خیلی رو ظاهر حساس بود.) سریع چند نفر گرفت بهشون گفت «بشینید اینا رو تمیزشون کنید قشنگ بشن!»از اون طرف مارک‌کولا اومد نشست کلی صحبت کرد که «آقایون! (خطاب به جابز و واز) آقایون! با این تیپ و قیافه پانشید بیاید تو غرفه ها! ملت این طوری ببیننتون همون جا راهشون رو کج می‌کنن اصلا نمیان سمت غرفه‌مون. به خصوص تو جابز.» آدرس یه خیاطی تو سان‌فرانسیسکو رو بهشون داد گفت «پاشید برید بدید اینجا براتون یه دست کت شلوار و جلیقه بدوزن.» بعد نشست باهاشون صحبت کرد که باید چطوری رفتار کنن و اینا. انگار که هرچی در آینده از استیو جابز دیدید رو مارک‌کولا ساخته باشه. یه بار ظاهر و رفتار این آدم رو کوبید دوباره ساخت. البته این به این معنی نیست که استیو کلا دیگه عوض شد ولی خب به هر حال تاثیر خیلی زیادی روش گذاشت.Apple ll توی نمایشگاه ترکوند. همون طور که انتظار می‌رفت ظاهر این دستگاه با تمام کامپیوترهای دیگه‌ای که توی نمایشگاه بود فرق می‌کرد. همه با کیس‌های فلزی و خاکستری زشت، ولی Apple ll با کیس خوش رنگ پلاستیکی. عکس Apple ll رو هم می‌ذاریم توی شبکه‌های اجتماعی‌مون. خلاصه تو نمایشگاه اپل تونست ۳ هزار تا Apple ll سفارش بگیره. حالا این یه شروع واقعی برای اپل بود. از اینجا بود که اپل شروع کرد اون هویتی که الان ازش می‌شناسیم رو نشون بده. حالا به یه اعتباری رسیده بودن. چندتا کارمند استخدام کردن و شدن ۱۲ نفر و مهمتر از اون دیگه از گاراژ خونه‌ی استیو اینا اومدن بیرون و یه دفتر اجاره کردن.وقتی که کار جدی‌تر شد دوباره مشکلات بقیه با استیو شروع شد. همون مشکلاتی که باعث شده بود توی آتاری بفرستنش شیفت شب کار کنه. اما اینجا که دیگه نمی‌شد این کار رو کرد. هر طور شده تحملش می‌کردن بالاخره. مارک‌کولا دید با این رفتارهای استیو نمی‌شه روش حساب کرد که مدیریت شرکت رو بدن بهش. واز هم که کلا از اول گفته بود اهل مدیریت و اینا نیست و می‌خواد صرفا یه مهندس باشه. خود مارک‌کولا هم حوصله چالش‌های مدیریتی و سر و کله زدن با کارمندها، به خصوص با خود جابز، رو نداشت. پس پیشنهاد داد تا یه مدیرعامل استخدام کنن. یکی که هم از مسائل مهندسی کامپیوتر سر در بیاره، هم تجربه‌ی مدیریتی داشته باشه. رفت در این مورد با یکی از همکارهای سابقش به اسم مایک اسکات (Mike Scott) صحبت کرد. واز از این حرکت راضی بود ولی احتمالا بتونید حدس بزنید که جابز خیلی موافق این اتفاق نباشه.در واقع این طوری بود که این آقای اسکات رو آورده بودن تا جابز رو مهار کنه. مشخصه که قرار بود از این به بعد کلی بحث و جدل و دعوا داشته باشن. سر هر چیزی میوفتادن به جون هم و معمولا آخرش هم اسکات برنده می‌شد. چون هم مقام بالاتری داشت، هم به قول خودش یک‌دنده‌تر بود. به عنوان اولین حرکت اسکات یه کار جالب کرد. لیست کارمندها رو قرار بود بدن به بانک، توی این لیست به هر کسی یه کد اختصاص می‌دادن. اسکات اومد ۱ رو داد به واز ۲ رو داد به استیو. خب دوباره صدای استیو دراومد. غر و داد و اینا که نه چرا شماره ۱ رو دادی به واز؟ شماره ۱ منم. اسکات از قصد این کار رو کرده بود تا مثلا استیو پر رو نشه. استیو هم اومد گفت خب پس من شماره صفرم! خیلی شیک برای خودش شماره‌ی صفر رو در نظر گرفت. اما تو بانک شماره صفر رو که قبول نمی‌کردن، پس توی سیستم بانک همون ۲ موند. یعنی ببینید درگیری‌هاشون سر چه چیزایی بوده.اما بحث‌ها به همین چیزها ختم نمی‌شد. استیو دوست داشت دستور بده و رئیس‌بازی دربیاره، اسکات هم نمی‌تونست این وضعیت رو قبول کنه. مثلا استیو سر انتخاب رنگ بدنه‌ی Apple llها گیرهای زیادی می‌داد. شرکتی که می‌خواست این بدنه‌ها رو بسازه ۲ هزار مدل طیف رنگی مختلف داشت. استیو می‌گفت نه من نمی‌خوام از این ۲ هزار رنگ یکی رو انتخاب کنم، من یه رنگ متفاوت می‌خوام! یا مثلا طراحی بدنه‌ی سیستم‌ها چند درجه گرد باشه. اسکات می‌گفت «بیخیال بابا اینقدر گیر نده رو این جزئیات، یه چیز خوب بسازیم، بفروشیم بره.» یکی دیگه از گیرهایی که داده بود این بود که می‌گفت باید برای سیستم‌هامون گارانتی ۱ ساله بذاریم. اون موقع همه‌ی گارانتی‌ها ۹۰ روزه بودن. اسکات می‌گفت «نمی‌شه که آخه!» جابز می‌گفت «سیستم‌ها رو من دارم می‌سازم بهشون هم مطمئنم. پس گارانتیشون باید ۱ ساله باشه.» اسکات دید فایده نداره، این گوش نمی‌ده. رفتن پیش مارک‌کولا، اون هم طرف اسکات رو گرفت. از اینجا اختلاف‌ها بیشتر و شدیدتر می‌شه و هم سعی می‌کنن یکم اختیارات استیو رو کم کنن.Apple ll یکی از موفق‌ترین کامپیوترهای شخصی‌ای شد که تا حالا تولید شده. تا ۱۶ سال بعد یعنی سال ۱۹۹۳ تولید و عرضه می‌شد. واقعا عجیبه. توی طی این ۱۶ سال اپل ۶ میلیون تا Apple ll فروخت. عددی که شاید الان عدد بزرگی نباشه ولی برای اون زمان خیلی زیاد بوده. موفقیت Apple ll باعث شد چندتا سرمایه‌گذار دیگه به شرکت اضافه بشن. البته حضور مارک‌کولا هم بی‌تاثیر نبود. حضورش به شرکت اعتبار می‌داد و کمک می‌کرد سرمایه‌گذارها راحت‌تر اعتماد کنن.اما با وجود موفقیت خیلی زیاد Apple ll، استیو از اوضاع راضی نبود. درسته که رسیدن به این نقطه رو نتیجه‌ی جاه‌طلبی‌های خودش می‌دونست ولی همه Apple ll رو کار دست واز می‌دونستن. کسی اون اعتبار لازم رو برای تاثیر جابز روی این پروژه قائل نمی‌شد. به خاطر همین استیو تصمیم گرفت کامپیوتر شخصی خودش رو تولید کنه. اولش تلاش کرد روی ساخت کامپیوتر بعدی‌شون یعنی Apple lll تاثیر بیشتری بذاره. منتها دیگه نقشش مثل قبل نبود. شرکت مدیرعامل داشت. نمی‌شد همه چیز طبق نظر استیو پیش بره. اما وقتی تو سال ۱۹۸۰ Apple lll عرضه کردن، فروشش حتی نزدیک به فروش Apple ll هم نشد. چون هم پیشرفت‌هاش نسبت به Apple ll کم بود، هم یه سری مشکلات طراحی داشت. Apple lll در واقع نسخه‌ی آپدیت‌شده‌ی Apple ll بود. مثلا تعداد رنگ‌هایی که نشون می‌داد بیشتر بود، حروف بزرگ و کوچیک رو پیشتیبانی می‌کرد، توی هر صفحه‌ش ۲ برابر Apple ll کاراکتر نمایش می‌داد، از این چیزها. ولی خب ظاهرا مردم Apple ll رو ترجیح می‌دادن چون قیمتش هم ۳-۴ برابر Apple ll بود. Apple lll که شکست خورد، استیو تصمیم گرفت بره سراغ یه پروژه‌ی کاملا جدا. دیگه Apple ۴ و Apple ۵ و اینا رو بیخیال بشه. استیو اسم این پروژه‌ی جدید رو گذاشت لیسا.حالا چرا لیسا؟ لیسا اسم دختری بود که استیو نخواسته بودش. یادتونه که گفتیم استیو با دختری به اسم کریسان برنان (Chrisann Brennan) دوست شده بود و اینا با هم رفتن تو یه کلبه‌ای زندگی کردن و بعد ۳ تایی با واز رفته بودن لباس عروسکی می‌پوشیدن و آلیس در سرزمین عجایب بازی می‌کردن و اینا. رابطه‌ی استیو و کریسان نه همیشه خوب بود، نه اون طوری بود که کلا بیخیال هم بشن. شل کن سفت کن داشتن. با هم می‌رفتن مسافرت، دعواشون می‌شد، تنهایی برمی‌گشتن. بعد چند وقت بعد دوباره با هم وارد رابطه می‌شدن. وسط این برو بیاها کریسان باردار شد. اما وقتی اومد خبر رو به استیو داد، استیو گفت نه این بچه‌ی من نیست. تو که همیشه با من نبودی شاید واسه یکی دیگه باشه. همچین بی‌راه هم نمی‌گفت. چون رابطه‌شون جدی نبود، تقریبا مطمئن بود کریسان با یکی دو نفر دیگه هم خوابیده. اما کریسان می‌گفت تو اون مقطع با هیچ کس دیگه‌ای نبوده. خلاصه هر کار کردن استیو قبول نکرد که مسئولیت این بچه رو به عهده بگیره. حتی کریسان رو هم یه جورایی ول کرد که کریسان مجبور شد بره بچه‌ش رو توی مزرعه به دنیا بیاره. بعدا هم جدا و با کمک تامین اجتماعی بچه‌ش رو برزگ کرد. تا این بچه بشه یک سالش، اینا سر این که پدر کیه جنگ و دعوا داشتن. کار به دادگاه و آزمایش DNA هم کشید ولی حتی با وجودی که جواب آزمایش می‌گفت استیو به احتمال بالای ۹۴% پدر بچه‌س، باز هم استیو گفت این که نگفته ۱۰۰%، گفته ۹۴% پیش ۶% احتمالش هست من پدرش نباشم! اما بالاخره طبق قانون مجبور شد قبول کنه و تا ۱۸ سالگی لیسا یه خرجی‌ای به خودش و کریسان بده.اما حالا از خود لیسا بگذریم، بعدا دوباره برمی‌گردیم بهش. بریم سراغ پروژه‌ی لیسا که اولین ایده‌هاش از ۱۹۷۸ شروع شد. یعنی تقریبا همزمان با وقتی که دنبال ساخت Apple lll بودن. ولی تقریبا فقط در حد ایده بود. وقتی که Apple lll عرضه شد و شکست خورد، بحث ساخت لیسا دیگه خیلی جدی‌تر شد. همزمان توی همون دوران شرکت زیراکس توی پالو آلتو، یعنی نزدیک همون جایی که اینا بودن، یه مرکزی داشت به اسم «مرکز تحقیقاتی پالو آلتو». معروف بود به «زیراکس پارک». توی این مرکز اینا داشتن یه کاری می‌کردن که از نظر خودشون قرار بود آینده‌ی کامپیوترها رو تغییر بده. ایده چی بود؟ استفاده از رابط کاربری گرافیکی به جای متن. چیزی که اون موقع کاملا جدید بود.خبر این نوآوری زیراکس، رسید به گوش استیو. افتاد دنبال این که هر طور شده بره توی اون مرکز. ببینه اینا دارن چیکار می‌کنن. ولی اونجا محرمانه بود، کسی اجازه ورود بهش رو نداشت. همزمان زیراکسی‌ها تو فکر این بودن که تو اپل سرمایه‌گذاری کنن. استیو هم اومد از این فرصت استفاده کرد، بهشون یه پیشنهاد داد. گفت «اجازه می‌دم ۱ میلیون دلار توی اپل سرمایه‌گذاری کنید، به شرطی که بذارید من یه روز برم توی زیراکس پارک رو ببینم.» توافق کردن. زیراکس ۱۰۰ هزار سهم به ارزش هر سهم ۱۰ دلار خرید. یک سال بعد که سهام اپل عرضه شد، ارزش این ۱ میلیون دلاری که زیراکس خرید شد ۱۷.۶ میلیون دلار. اما سودی که اپل از این معامله کرد، خیلی بیشتر بود. جابز و چندتا از مهندس‌هاش تو دسامبر ۱۹۷۹ وارد زیراکس پارک شدن.مهندس‌های زیراکس حواسشون بود که همه چیز رو نشون اینا ندن. یه سری چیز که محرمانه نبود رو نشونشون دادن. اپلی‌ها هم اول چیزی نگفتن دیدن و رفتن. بعد یکی از مهندس‌های اپل که قبلا توی همین زیراکس پارک کار می‌کرد، برگشت به استیو گفت «ببین اینا همه چیز رو نشونمون ندادنا! من که اونجا بودم ما یه سری نشریه‌ی داخلی داشتیم، توی اون حرف از یه سری پروژه‌ی محرمانه بود. ولی اینا اصلا صداش رو در نیاوردن.» استیو عصبانی شد. برداشت زنگ زد به مرکز سرمایه‌گذاری زیراکس با عصبانیت گفت «این چه وضعیه؟! این مسخره‌بازیا چیه؟! قرار ما این نبود که. ما می‌دونیم که شما یه سری پروژه‌ی محرمانه هم دارید. چرا اون‌ها رو نشون ما ندادید؟» زیراکسی‌ها هم معذرت‌خواهی کردن و گفتن یه بار دیگه برید، صحبت می‌کنیم که همه چیز رو نشونتون بدن.این بار که اپلی‌ها پامی‌شن می‌رن، دیگه واقعا می‌برنشون توی بخش محرمانه و کل چیزهایی که دارن رو بهشون نشون می‌دن. سیستم‌های جدید رو که می‌بینن، قشنگ فکشون میوفته! تعریف می‌کنن می‌گن استیو داشته تو سالن واسه خودش از خوشحالی می‌رقصیده! می‌گفته «شما روی معدن طلا نشستید.» باورش نمی‌شده اینا چطوری این رو هنوز تجاریش نکردن. می‌گفت «یعنی آینده‌ی صنعت کامپیوتر رو جلوی چشم‌هام دیدم.» حالا نوآوری اینا چی بود؟ کلیتش رو که گفتم، ولی جزئی‌تر بخوام بگم، اینا داشتن روی ۳ تا خصوصیت کار می‌کردن. شبکه کردن کامپیوترها، برنامه‌نویسی شیءگرا و رابط کاربری گرافیکی. که توجه استیو و رفقا از همه بیشتر به سومی جلب شد. یعنی همین رابط کاربری گرافیکی. بعد از یه دستگاه خاصی برای کنترل این رابط کاربری استفاده می‌کردن. اسمش رو گذاشته بودن ماوس. استیو اینا ۲ ساعت اون تو بودن. تعریف می‌کنن که تو راه برگشت استیو از هیجان هی بالا و پایین می‌پریده، به یکی از مهندس‌ها می‌گفته «دیدی؟ همینه! ما هم باید این کار رو انجام بدیم!» می‌گن رفتارهای استیو اون روز خیلی عجیب بوده. واقعا اوج انگیزه و هیجان رو داشته.حالا استیو و رفقا تصمیم گرفتن یه دزدی تمیز بکنن! یعنی رفتن همه چیز رو دیدن، حالا وقت این بود که عین همون رو توی اپل پیاده کنن. استیو از یکی از طراح‌ها پرسید «چقدر طول می‌کشه بتونیم همچین رابط گرافیکی‌ای رو طراحی بکنیم؟» اینم گفت «فکر کنم حدود ۶ ماه.» دزدی اپل از زیراکس پارک رو بعضی‌ها به عنوان یکی از بزرگترین سرقت‌های تاریخ صنایع نام می‌برن. حتی خود استیو هم بهش اشاره کرده. یه جا تو یه مصاحبه‌ای استیو به یه حرفی از پیکاسو اشاره می‌کنه که گفته «هنرمندهای خوب کپی می‌کنن، هنرمندهای بزرگ می‌دزدن.» بعد خود استیو می‌گه «ما همیشه از سرقت ایده‌های عالی شرمنده‌ایم.» می‌گه زیراکسی‌ها خیلی راحت می‌تونستن صنعت کامپیوتر رو قبضه کنن ولی خودشون فرصت رو از دست دادن، چون شناخت خوبی از این صنعت نداشتن. در واقع نظر استیو این بود که بیشتر اون‌ها فرصت‌سوزی کردن تا ما سرقت کرده باشیم.البته بحث اینه که حالا اینا که برنداشتن دقیقا همون‌ها رو پیاده کنن. خیلی بهترشون کردن. معمولا محصول‌های خوب نسخه‌ی بهبود داده‌شده از ایده‌های خوبه دیگه. این اپلی‌ها هم اون ایده‌ها رو برداشتن و کلی بهترشون کردن. مثلا ماوسی که زیراکسی‌ها داشتن ۳ تا دکمه داشت، قیمتش هم حدود ۳۰۰ دلار درمیومد. بعد هر جایی هم کار نمی‌کرد. یعنی رو یه سطح‌های خاصی کار می‌کرد. این خب برای یه محصول جدیدی که تازه می‌خواستن به مردم معرفیش کنن خیلی چیز پیچیده و گرونی بود. استیو پاشد رفت یه دفتر طراحی گفت می‌خوام یه ماوسی برام طراحی کنید که روی شلوار جینم هم که بخوام بذارم کار کنه. فقط هم یه دکمه داشته باشه. قیمت نهاییش هم نمی‌خوام بیشتر از ۱۵ دلار بشه. یعنی ببینید ایده‌ی اولیه‌ای که اینا دیدن چقدر با محصولی که دنبال ساختش بودن فرق می‌کرده. حالا این فقط ماوسه. اینا رابط گرافیکی رو هم کلی تغییر دادن. مثلا توی رابط گرافیکی زیراکس نمی‌شد پنجره‌ها و فایل‌ها رو با ماوس گرفت کشید این طرف و اون طرف. یا مثلا برای یه سری کارها باید یه سری دستور رو هم وارد می‌کردی. اپلی‌ها اومدن کلا اختیارات ماوس رو بیشتر کردن تا کاربر حس کنه با این ماوس دیگه هر کاری تو صفحه می‌تونه بکنه. یه قابلیت خیلی جالب دیگه‌ای که گذاشتن این بود که می‌شد با دو تا کلیک پشت هم یه فایل یا فولدر رو باز کنید. یا مثلا می‌شد ۲ تا پنجره رو روی هم گذاشت انگار که کاغذها ریختن روی هم. این‌ها الان برای ما خیلی مشخصه، همه بهش عادت کردیم. این چیزها رو همین مهندس‌های اپل به ذهنشون رسیده و به اون ایده‌ی اولیه اضافه کردن.حالا وقتی این همه تغییر دادن، آیا زیراکسی‌ها اصلا می‌تونن بگن این ایده‌ی ما بوده؟! همیشه یه بحث هست که ایده‌ی خوب مهم‌تره یا اجرای خوب؟ خیلی‌ها می‌گن عالی اجرا کردن یه ایده‌ی نسبتا خوب خیلی بهتر از بد اجرا کردن یه ایده‌ی عالیه. حالا استیو و رفقا، یه ایده‌ی عالی رو گرفتن، عالی هم اجراش کردن! اما زیراکس هم بیکار نشست. اون‌ها هم کامپیوتر خودشون به اسم زیراکس‌استار رو تو سال ۱۹۸۱ معرفی کردن. با رابط گرافیکی، ماوس، پنجره‌ها و کلی مفهوم‌هایی که ما الان از یه کامپیوتر می‌شناسیم. زیراکس‌استار حدود ۲ سال قبل از عرضه‌ی لیسا و ۳ سال قبل از مکینتاشی که حالا بهش می‌رسیم معرفی شد. اما یه شکست واقعی بود. قیمت فروش زیراکس‌استار بیشتر از ۱۶ هزار دلار بود. اون‌ها حتی تو بازار هدفشون یعنی بازار ماشین‌های اداری هم موفق نشدن چه برسه به استفاده‌های خونگی.همزمان با لیسا اپل داشت روی یه پروژه‌ی دیگه هم کار می‌کرد. یه کامپیوتر ارزون قیمت برای استفاده‌ی عموم. ایده‌ی این پروژه رو جف راسکین (Jef Raskin) داده بود. راسکین یه متخصص علوم کامپیوتر بود که توی دانشگاه موسیقی و هنرهای بصری درس می‌داد. چند سال پیش وقتی استیو دنبال یه نفر برای طراحی بروشورهای Apple ll بود استخدامش کرد و شده بود مسئول چاپ و نشر اپل. خبر وجود «زیراکس پارک» رو هم راسکین به گوش استیو رسوند که بعد پاشدن با هم رفتن اون سالن محرمانه‌ی «زیراکس پارک» رو دیدن. همون موقع‌ها که پروژه‌ی لیسا داشت شکل می‌گرفت، راسکین رفت پیش مارک‌کولا و در مورد ایده‌ش گفت: ساخت یه کامپیوتر برای استفاده‌ی عموم با قیمت تقریبی هزار دلار. با همه چی. یعنی مانیتور و کیبورد و اینا. راسکین اعتقاد داشت باید طوری جمعش کنیم که در آینده تقریبا تو هر خونه‌ای پیدا بشه. وصل شدنش به آرپانت هم یکی از برنامه‌هاش بود. آرپانت یه جورایی پدر اینترنت فعلیه.موافقت مارک‌کولا رو گرفت و رفت توی یه دفتر جدا از دفتر اصلی شرکت، پروژه رو شروع کرد. اسم پروژه‌ش رو هم گذاشت مکینتاش. مک‌اینتاش اسم یه مدل سیبه. این سیب‌های قرمز و سبز که گوشت سفید داره و مزه‌ی ترشی هم داره و معمولا توی پاییز میاد. راسکین این سیب رو خیلی دوست داشت. واقعا هم یکی از بهترین سیب‌ها هست. بنابراین پیشنهاد داد اسم پروژه رو بذارن مکینتاش. البته از نظر نوشتاری یه تفاوتی داره.اما اصل تمرکز اپل روی پروژه‌ی لیسا بود. این پروژه خیلی براشون مهم بود و کلی روش خرج کرده بودن. ولی توی این پروژه یه مشکل وجود داشت. اون هم شرایط کار کردن کنار استیو بود. مارک‌کولا و اسکات حس کردن حضور استیو می‌تونه باعث بشه این پروژه به مشکل بخوره. دنبال یه راهی بودن تا استیو رو از پروژه کنار بذارن. به ذهنشون رسید که می‌تونن استیو رو از لیسا منتقل کنن به مکینتاش. این طوری هم پروژه‌ی لیسا با حاشیه‌ی کمتری به کارش ادامه ‌می‌داد، هم استیو رو از دفتر اصلی شرکت دور کرده بودن. کلا حضور استیو کنار اون‌ها باعث می‌شد دستشون توی استخدام هم بسته باشه و نتونن هر کسی رو به شرکت اضافه کنن. به هر حال استیو روی هر کسی یه ایرادی می‌ذاشت! سپتامبر ۱۹۸۰، مارک‌کولا و اسکات یه چارت سازمانی جدید طراحی کردن و اون رو به شرکت ابلاغ کردن. طبق این چارت استیو از تیم لیسا به تیم مکینتاش منتقل می‌شد و باید می‌رفت توی دفتر دوم شرکت. استیو خیلی ناراحت شد ولی کاری از دستش برنمی‌اومد. پروژه‌ی لیسا رو با ناراحتی ترک کرد و وارد تیم مکینتاش شد.استیو که وارد تیم مکینتاش شد، اینا یکی دو سالی بود شروع کرده بودن ولی کار خیلی پیش نمی‌رفت. اینا مثلا داشتن کار می‌کردن. می‌شستن تو دفتر بازی می‌کردن با هم. اسکات و مارک‌کولا هی میومدن پروژه رو تعطیل کنن، راسکین می‌رفت التماس که نه ما برنامه داریم، این پروژه جلو می‌ره و اینا و باز یکم وقت می‌گرفت. ولی استیو که وارد این پروژه شد اوضاع کلا فرق کرد. خیلی چیزها رو تغییر داد اصلا. کلیت ایده‌ی راسکین رو قبول داشت ولی اعتقاد داشت یه جاهاییش باید تغییر کنه. مثلا راسکین برداشته بود برای این که قیمت کار ارزون دربیاد، یه پردازنده‌ی ضعیف استفاده کرده بود. اما از اون طرف می‌خواست که رابط گرافیکی‌ش رنگی باشه و فلان باشه و بهمان باشه و اینا. استیو اومد گفت «آقا این نمی‌شه اصلا! با این پردازنده کار نمی‌کنه که.» هرچی تست می‌کردن می‌دیدن نه واقعا نمی‌شه جابز راست می‌گه درست کار نمی‌کنه. هی استیو می‌گفت پردازنده رو عوض کنیم، راسکین می‌گفت نه قیمت می‌ره بالا. آخر استیو دید این گوش نمی‌ده، خودش رفت با یه مهندسی صحبت کرد و یه سری مشخصات دستگاه رو عوض کرد. راسکین هم ناراحت شد و استعفا داد. و این طوری استیو شد مسئول اصلی پروژه‌ی مکینتاش.اولین قدم استیو این بود که این پروژه رو تبدیل کنه به پروژه‌ی خودش. تصمیم گرفت برای این که امضای راسکین رو از روی پروژه برداره اسمش رو عوض کنه. چون خب مکینتاش اسم سیب مورد علاقه‌ی راسکین بود دیگه. استیو اومد اسم Bicycle، یعنی دوچرخه، رو پیشنهاد داد. دوچرخه چرا؟ چون خیلی جاها گفته بود «کامپیوتر یه دوچرخه برای ذهن آدمه.» اعتقاد داشت اختراع دوچرخه باعث شده انسان‌ها بتونن پیشرفت‌های بزرگی داشته باشن. اختراع دوچرخه رو یه نقطه عطفی توی تاریخ بشر می‌دونست. می‌گفت اختراع کامپیوترها هم یه چیزی مثل همونه. که فکر کنم درست هم می‌گفت. ولی از اسم بایسیکل خیلی استقبالی نشد. هنوز همه همین مکینتاش یا خلاصه‌ش یعنی مک رو استفاده می‌کردن. یه ماهی برای تعویض اسم اصرار کرد و بعد دید هیچ کس استقبال نمی‌کنه، بیخیالش شد.حالا دنبال چندتا مهندس بود تا بتونه تیم رو گسترش بده و کار رو به صورت جدی شروع کنه. هر طور شده از اینور اونور شرکت چند نفر رو جور کرد. مثلا یه بار رفت پای سیستم یکی از مهندس‌ها بهش گفت «من دنبال افراد خوبم که روی پروژه‌ی مکینتاش کار کنیم. تو فکر می‌کنی اونقدر خوب هستی؟» طرف هم گفت «آره خوبم.» استیو گفت «خب پاشو بریم دفتر مکینتاش.» طرف گفت «باشه. صبر کن داره روی یه چیزی از Apple ll کار می‌کنم. تموم بشه، تحویل یکی دیگه بدم، میام.» استیو گفت «Apple ll چیه آخه؟! چند سال دیگه هیچ خبری ازش نیست. ما داریم رو آینده‌ی صنعت کامپیوتر کار می‌کنیم.» اینو گفت، خم شد برق کامپیوتر مهندسه رو کشید، همه‌ی چیزهایی که نوشته بود پرید! بعد گفت «خب حالا پاشو بریم!»کلا مدل استخدام کردنش عجیب و جالبه. خیلی جای حرف داره. مثلا اون موقع یه کار دیگه‌ای که می‌کرد این بود. یه نمونه‌ی اولیه از مکینتاش گذاشته بودن، تو سالنی که اینا کار می‌کردن، روش پارچه انداخته بودن. استیو می‌خواست ببینه طرف به کارش میاد یا نه، برمی‌داشت طرف رو می‌برد اونجا، براش توضیح می‌داد که ما داریم کامپیوتر رو از نو می‌سازیم و این دستگاه می‌خواد دنیا رو عوض کنه و از این حرف‌ها، بعد یهو پارچه رو از رو کامپیوتره می‌کشید. دقت می‌کرد طرف چه واکنشی نشون می‌ده. اگه خیلی هیجان‌زده می‌شد، می‌رفت با ماوسش کار کنه، استخدامش می‌کرد. ولی اگه می‌دید واکنش خاصی نشون نمی‌ده، بیخیالش می‌شد، ردش می‌کرد بره. کلا استیو به این رونمایی یهویی خیلی علاقه داشت. ارائه‌هاش رو هم ببینید دقیقا همچین کاری رو می‌کنه. غافلگیر کردن رو دوست داشت. عاشق این بود که ببینه بیننده‌ها چه واکنشی نشون می‌دن. در مورد ارائه‌های مهمش حالا زیاد صحبت می‌کنیم در ادامه.استیو برای این که نیروهاش رو تحت تاثیر قرار بده شیوه‌های مختلفی رو به کار می‌برد. خیلی تکنیکی صحبت نمی‌کرد، بیشتر هیجانی برخورد می‌کرد. مثلا به یکی از کارمندهایی که داشت روی سیستم عامل مکینتاش کار می‌کرد گفت «این چرا اینقدر دیر بالا میاد؟ خیلی طولانیه، حداقل باید ۱۰ ثانیه کم کنی ازش.» طرف شروع کرد یه سری اصطلاحات فنی گفت که اگه بخوایم سرعتش بره بالا باید مثلا این کارو بکنیم و اون کارو بکنیم و اینا، استیو پرید وسط حرفش گفت «ببین، اگه کم کردن ۱۰ ثانیه باعث بشه جون یه نفر نجات پیدا بکنه، اون موقع همچین کاری رو انجام می‌دی یا نه؟» رفت روی تخته وایت‌بردش یه طرحی کشید که آره «اگه ۵ میلیون نفر بخوان از مک استفاده کنن، هر روز ۱۰ ثانیه بیشتر طول بکشه تا سیستمشون بیاد بالا، هر سال ۳۰۰ میلیون ساعت از عمر کاربرهامون رو تلف کردیم. که این یعنی عمر ۱۰۰ تا انسان!» طرف قشنگ هیجان‌زده شد، دیگه هیچی نگفت، رفت یه سری تغییرات داد و حالا سیستم عامل ۲۸ ثانیه زودتر میومد بالا! این طوری روشون تاثیر می‌ذاشت. باعث می‌شد حس کنن دارن یه محصول عالی می‌سازن. برای استیو مهم نبود که چقدر پول درمیارن. مهم این بود که یه محصول واقعا عالی تولید کنه. و همین «اهمیت محصول عالی» برای استیو بود که به نظرم اپل رو اپل کرد.البته خیلی‌ها هم با این کارش مخالف بودن. از جمله واز. می‌گفتن حالا این هیجان‌زده کردن کارمندها هم خوبه، ولی چیز ضروری‌ای نیست. بدون این کارها هم می‌شه هیجان وارد کرد. ضمن این که اینا از برنامه‌ی زمان‌بندی عقب بودن، هزینه‌های کار داشت خیلی می‌رفت بالا. ولی خود استیو و تیمش داشتن از بودن توی این پروژه حال می‌کردن. کل تیم یه تیشرت داشتن، روشون نوشته بود «۹۰ ساعت کار در هفته و ما عاشقش هستیم!» ۹۰ ساعت! خیلیه! اینا قشنگ کل زندگیشون رو وقف این پروژه کرده بودن. همه‌شون افتخار می‌کردن که دارن توی این پروژه و زیر نظر استیو جابز کار می‌کنن.ظاهر محصول هم خیلی برای استیو مهم بود. به کوچکترین جزئیات گیر می‌داد! یه بحث خیلی زیادی داشتن سر این که کلا دستگاه می‌خواد چه شکلی باشه. راسکین که پروژه رو شروع کرده بود می‌خواست کل محصول یه چیز باشه. یعنی کیبوردش وصل باشه، بشه جمع کرد. جمع و جور باشه. یه چیزی مثل لپ‌تاپ که چند سال بعد ساخته شد. ماوس هم که از اول آشنا نبود بهش، بعدش هم که رفت زیراکس پارک و باهاش آشنا شد، به خاطر بحث هزینه، اضافه‌ش نکرد به پروژه. استیو که اومد، کلا همه چیز رو عوض کرد. گفت نه ماوس که ضروریه باید باشه. کیبورد رو هم جدا می‌ذاریم، بقیه‌ش یعنی مانیتور و کیس با هم باشه. کلا یه دستگاه، با ماوس و کیبورد. می‌گفت اندازه‌ی این دستگاهه هم مهمه. دفترچه‌ش رو باز کرد روی میز، گفت ببینید کل دستگاه باید همینقدر جا بگیره. چندتا طراح مختلف روی این پروژه کار می‌کردن. هی اینا طراحی می‌کردن، با قالب گچی ماکت می‌ساختن، استیو می‌گفت نه این قشنگ نیست باید خاص‌تر باشه. بعد می‌گفت باید حس دوستانه بودن هم بده. بالاخره یه طرحی رو ساختن که دقیقا همون طوری بود که استیو می‌خواست. یه طرح تقریبا شبیه صورت انسان. بالا مانیتور، زیرش هم یه بریدگی برای ورود فلاپی، پایین هم یه تورفتگی داشت که حس چونه‌ی انسان رو می‌داد. کلا حس مهربونی می‌ده، انگار داره لبخند می‌زنه. حالا عکسش رو می‌ذاریم ببینید. خیلی جالبه.وضعیت در مورد طراحی داخل دستگاه هم همین بود. به شکل قطعه‌ها و طراحی بورد هم گیر می‌داد. یه بار یکی از مهندس‌ها بهش گفت «مهم اینه دستگاه خوب کار کنه. کی می‌خواد داخل دستگاه رو ببینه.» استیو هم بهش جواب داد که «هیچ وقت یه نجار خوب نمیاد پشت قفسه‌هاش رو چوب آشغالی بذاره. اگه می‌خوای یه محصول خوب درست کنی، باید کل اجزای محصولت خوب باشه.» یادتونه که پدرش هم موقع درست کردن نرده‌های خونه‌شون همین اعتقاد رو داشت.گیرهای استیو فقط روی بحث ظاهر فیزیکی دستگاه نبود. سر ظاهر سیستم عامل هم گیر می‌داد. می‌گفت «این پنجره‌های مستطیلی که توی صفحه‌س چرا گوشه‌ها اینقدر تیزه؟» می‌گفتن «نه بابا گرده، ببین یکم انحنا داره.» می‌گفت «نه این کمه، قشنگ نیست، باید بیشترش کنید.» هی این طراح رابط کاربریشون می‌گفت «آقا، این نیاز به محاسبه‌های پیچیده داره، پردازنده‌مون نمی‌کشه، نمی‌شه.» استیو قبول نمی‌کرد می‌گفت «یعنی چی نمی‌شه؟! نمی‌شه نداریم! تو همین اتاق رو ببین! وایت‌برد رو ببین، این میز رو ببین، اون تابلو رو ببین، همه مستطیلن، گوشه‌شون هم گرده. نمی‌شه که کل محیط اطرافمون پر از مستطیل‌های دور گرد باشه، بعد توی کامپیوترمون همه تیز باشه! این یه نما از واقعیت ماس.» اما حرفش همین جا تموم نشد، برداشت طراحه رو برد بیرون با هم راه برن. رفتن تو خیابون استیو هر چی می‌دید مستطیل دور گرده نشونش می‌داد. پنجره‌ی ماشین‌ها، بیلبوردها، تابلوهای راهنمایی و رانندگی، علائم توشون، همه چی. اینقدر نشون داد که آخر طرف گفت «اوکی آقا باشه، بذار برم ببینم چیکارش می‌تونم بکنم.» همین الان کامپیوترتون رو ببینید، آیکون‌ها و پنجره‌هاش رو ببینید، یا رو گوشی‌تون، آیکون‌ها رو ببینید. گوشه‌ی همه‌شون گرده، نه؟ این اصرار استیو هنوز بعد از بیشتر از ۴۰ سال استفاده می‌شه!مساله‌ی بعدی که استیو روش تاکید می‌کرد بحث فونت بود. یادتونه توی اپیزود قبلی گفتم که رفته بود یه کلاس خطاطی، خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود، بعد گفتم این کلاسه بعدا به کارش میاد. اینجا همون جاست. گیر داده بود که «باید فونت نوشتاری‌مون قشنگ باشه وگرنه که با بقیه فرقی نداریم.» مارک‌کولا و بقیه بهش می‌گفتن «بابا این چیه، چرا وقت مردم رو می‌گیری برای همچین چیزی؟» می‌گفت «نه فونت به شدت مهمه. چون این می‌خواد چاپ بشه بیاد بیرون، مردم بخونن. باید قشنگ و چشم‌نواز باشه.» کلا فونت چیزی بود که قبل از این کسی بهش اهمیت نمی‌داد. ولی کم کم اهمیت پیدا کرد و یه جورایی روی صنعت چاپ تاثیر گذاشت. این کار باعث شد فونت کتاب‌ها و روزنامه‌ها قشنگ‌تر بشه. سر اسم این فونت‌ها هم فکر می‌کردن چی بذارن و اینا، استیو می‌گفت باید یه اسمی باشه که شاخص باشه، مردم بشناسن، تو ذهنشون بمونه. در نهایت اسمشون رو گذاشتن نیویورک، سان‌فرانسیسکو، برلین، لندن و از این جور اسم‌ها. همین الان هم این فونت‌ها رو داریم توی سیستم‌هامون.یه کار دیگه‌ای که کردن این بود که کلیدهای جهت‌نما رو از روی کیبورد حذف کردن. یعنی همین ۴ تا کلید بالا، پایین، چپ، راست. برای چی؟ برای این که کاربر مجبور بشه از ماوس استفاده کنه. این یه خوبی دیگه هم براشون داشت. برنامه‌نویس‌ها مجبور بودن برنامه‌های مخصوص مکینتاش طراحی کنن. نمی‌تونستن برنامه‌هاشون رو طوری طراحی کنن که روی همه‌ی سیستم عامل‌ها اجرا بشه. بعد هم اومدن پیچ‌های کیس رو یه مدل خاصی گذاشتن که فقط با ابزارهای خودشون باز بشه، بقیه نتونن بازش کنن.پروژه‌ی مکینتاش حسابی رو به پیشرفت بود و استیو داشت عشق می‌کرد. همه چیز داشت دقیقا همون مدلی که می‌خواست پیش می‌رفت. حدود ۶۰ تا کارمند داشت توی تیمش و ساختمونشون رو هم عوض کرده بودن رفته بودن یه پایگاه اختصاصی خوب برای مکینتاش راه انداخته بودن. اما این وسط برای استیو هنوز یه مانع بر سر راه بود: مدیرعامل شرکت، مایک اسکات. اسکات هی تصمیم‌های استیو رو می‌برد زیر سوال، استو هم دنبال این بود که کله پاش کنه. یه بار که اسکات برای تعطیلات رفته بود هاوایی، استیو تیر خلاص رو زد، یه جلسه‌ی هیئت رئیسه تشکیل داد و به اتفاق آرا آقای مایک اسکات رو از مدیرعاملی اپل برکنار کردن. حالا مارک‌کولا شخصا مدیر موقت اپل شد. این طوری اختیار عمل استیو هم رفت بالا.اما شرکت هنوز نیاز به یه مدیرعامل داشت چون مارک‌کولا نمی‌خواست مدیرعامل بمونه. حوصله‌ی مدیریت نداشت. دوست داشت با پولی که از سهام شرکت‌های مختلف داره همینطوری زندگیش رو بگذرونه. استیو هم می‌دونست که از عهده‌ی این کار برنمیاد. بقیه هم خیلی موافق نبودن استیو مدیرعامل بشه. پس دوباره باید دنبال یه نفر جدید می‌گشتن. گشتن و گشتن که مثلا یه مدیر درست و حسابی پیدا کنن. حقوقی هم که پیشنهاد می‌دادن بالا بود. در حد سالی ۱ میلیون دلار. چیزی که اون موقع توی سیلیکون ولی رقم بالایی بود. رفتن به رئیس یکی از بخش‌های IBM پیشنهاد دادن، قبول نکرد. به این نتیجه رسیدن که تخصص رو خودشون دارن، شاید بهتر باشه بیشتر روی پیدا کردن یه بازاریاب تمرکز کنن. طرف تخصص بازاریابی داشته باشه، اون خلاء شرکت رو پر می‌کنه. یکی که رفت و آمد داشته باشه، ۴ تا سرمایه‌گذار بشناسه، حرف زدن بلد باشه، خیلی تخصص توی کامپیوتر هم نداشت نداشت، مهم نیست.با این هدف‌گذاری جدید گزینه‌های دیگه‌ای اومد توی لیستشون. یکی از اون‌ها جان اسکالی (John Sculley) بود. مدیرعامل وقت پپسی. اسکالی از اول کارش رو به عنوان فروشنده توی پپسی شروع کرده بود، بعد هم شده بود مدیر تبلیغات و بعد هم مدیرعامل. یعنی تا حالا توی صنعت کامپیوتر نبود. اما دوست داشت که وارد این صنعت بشه چون حس می‌کرد صنعتیه که رو به رشده. داریم در مورد موقعی حرف می‌زنیم که هنوز رقابت توی صنعت کامپیوتر اونقدر زیاد نشده بود و اپل این شانس رو داشت که خیلی زود رشد بکنه و گنده بشه. استیو پاشد رفت پیشش و باهاش حرف زد و اینا. بعد هی برو و بیا، اسکالی مردد بود. وقتی محیط اپل رو می‌دید حس می‌کرد این خیلی با محیطی که تا الان توش کار کرده فرق داره. جو پپسی خیلی آروم بود، کلا شرکت منظمی بودن. یه احترام‌هایی بود. ولی وقتی اپل رو دید، دید اوه اوه چه بلبشوییه. انگار هیچی سر جاش نیست. هر کسی واسه خودش رئیسه و توی جلسه‌ها هم همینطوری سر هم دیگه داد می‌زنن و اینا. ولی از اون طرف، حسابی تحت تاثیر شخصیت استیو قرار گرفته بود. استیو هم حس کرده بود این خیلی به لحاظ بازاریابی کاربلده، می‌تونه کلی چیز ازش یاد بگیره. به خاطر همین هر رفتاری می‌کرد تا اینو راضیش کنه. همش ازش تعریف می‌کرد. می‌گفت «وای ما چقدر شبیه همیم، چقدر مثل هم فکر می‌کنیم.» اسکالی هم ادامه می‌داد که «آره خیلی شبیهیم و اینا.» اسکالی از هنر صحبت می‌کرد، استیو هم می‌گفت «اتفاقا من هم عاشق هنرم.» اسکالی می‌گفت «من عاشق پاریسم. همیشه تعطیلات می‌رم اونجا. اگه تاجر نشده بودم قطعا یه هنرمند می‌شدم.» استیو هم می‌گفت «دقیقا، من هم اگه نیومده بودم سمت کامپیوتر، یه شاعر می‌شدم توی پاریس.» راست هم می‌گفتا ولی نه دیگه در این حد. ولی خب استیوه دیگه همیشه عادت داره یکم بزرگنمایی کنه توی حرف‌هاش.چند روز بعد که دیگه تقریبا توافق کرده بودن، رفتن تو خونه‌ی استیو تا قرارداد رو بنویسن. اسکالی گفت «۱ میلیون دلار سالیانه جای خود. ۱ میلیون دلار هم برای پاداش امضای قرارداد می‌خوام.» استاد مثل این که دنبال بهونه بوده «نه» بشنوه. ولی در کمال تعجبش استیو گفت «اوکی، مشکلی نیست. حتی اگه شرکت هم نتونه بده، خودم از جیب بهت می‌دم. به نظرم نباید بذاریم مشکل‌ها مانعمون بشن، تو بهترین کسی هستی که تا حالا دیدم، مطمئنم مناسب‌ترین فرد برای اپلی.» اسکالی گفت «ببین یه فکر دیگه هم کردم. نظرت چیه تو خودت مدیرعامل بشی، با هم دوست باشیم، من مشاورت باشم. هر موقع هم بیای نیویورک من با کمال میل برات وقت می‌ذارم، با هم صحبت می‌کنیم.» یعنی حتی با اون حرف قبلی هم تردیدش برطرف نشده بود. استیو دیگه نمی‌دونست چی بگه. سرش رو انداخت پایین، یه مکثی کرد بعد یه جمله‌ای بهش گفت که خیلی معروفه. گفت «دوست داری بقیه‌ی عمرت رو بشینی آب شکر قاطی کنی به مردم بفروشی یا می‌خوای بیای پیش من دنیا رو عوض کنی؟» اینو که گفت، دیگه اسکالی نتونست چیزی بگه. می‌گه حس کردم یه مشت محکمی خورد تو شکمم. دیگه قبول کرد و زیر قرارداد رو امضا کرد.سال ۱۹۸۳ کم کم داشتن به زمان عرضه‌ی مکینتاش نزدیک می‌شدن، استیو قصد داشت براش یه کمپین تبلیغاتی عظیم راه بندازه. بزرگترین جایگاهی که برای این تبلیغات هدف قرار دادن وسط سوپر بول بود. سوپر بول مسابقه‌ی فینال فوتبال آمریکاییه که هر سال به صورت یه تک بازی بین قهرمان کنفرانس شرق و غرب برگزار می‌شه. زمانش هم الان وسطای فوریه‌س ولی اون موقع‌ها یه ماه زودتر یعنی وسطای ژانویه بود. بین دو نیمه‌ی این مسابقه کلی خواننده و اجراکننده‌ی بزرگ میان. کلا خیلی خفنه، کلی بیننده داره. یه چیزی بیشتر از ۱۰۰ میلیون نفر. به خاطر همین هم تبلیغ توی سوپر بول یکی از گرون‌ترین جایگاه‌های تبلیغاتی تلویزیونی جهانه. یا شاید هم گرون‌ترینش. همین امسال توی سال ۲۰۲۲ هزینه‌ی ۳۰ ثانیه تبلیغ توی سوپر بول ۶.۵ میلیون دلار بود. عجیبه واقعا این رقم! با این وجود این قیمت، خیلی از بزرگترین کمپین‌های تبلیغاتی جهان حاضرن این پوله رو بدن تا تبلیغشون وسط این مسابقه پخش بشه. ۳۸ سال پیش تو سال ۱۹۸۴، اپل یه چیزی حدود ۹۰۰ هزار دلار برای یه تبلیغ ۱ دقیقه‌ای توی این جایگاه خرج کرد. البته این قیمتی که می‌گم، هزینه‌ی ساخت کلیپ هم جزوشه.حالا محتوای این کلیپ ۹۰۰ هزار دلاری چی بود؟ قبلش باید یه پیش‌زمینه بگم. ۱۹۸۴ کلا سال خاصیه. اون هم به خاطر رمان پرفروش ۱۹۸۴ اثر جرج ارول (George Orwell). احتمالا همه اسم کتاب ۱۹۸۴ رو شنیدید. اگر هم نشنیده باشید قطعا اسم کتاب دیگه‌ی آقای ارول رو شنیدید. یعنی «قلعه‌ی حیوانات» یا «مزرعه‌ی حیوانات». رمان ۱۹۸۴ یه رمان سیاسی پادآرمان‌شهره که سال ۱۹۴۹ منتشر شده. توش فضای یک کشور با نظام تمامیت‌خواه رو ترسیم می‌کنه. توی این کشور تمام روزنامه‌ها و کتاب‌ها سانسور می‌شه و حتی به نامه‌های مردم به همدیگه هم رحم نمی‌کنن. کل کشور زیر نظر «برادر بزرگ» یا «Big Brother»ـه. در واقع این «برادر بزرگ» رهبر تنها حزب رسمی کشوره. سخنرانی‌هاش همیشه توی سطح شهر توی نمایشگرهای مختلف، تو خونه‌ها، کلا همه جا پخش می‌شه. توی این جامعه آزادی‌های فردی و حریم خصوصی معنی‌ای نداره. حتی صفحه‌های نمایش تو خانه‌ها از شهروندها جاسوسی می‌کنن. همه مجبورن همیشه لبخند بزنن. چون اگر حکمران‌های پشت صفحه‌های بفهمن که از شرایط راضی نیستن، مجازاتشون می‌کنن. مجازات‌هایی که می‌تونه تا اعدام هم بالا بره. این کتاب یه جورایی نقدیه به سیستمی که اون زمان توی شوروی برپا بود. از روی این کتاب یه فیلم هم با بازی جان هارت (John Hurt) ساخته شده. لینک کتاب و فیلم توی توضیحات هست. این رمان اینقدر مشهور شده بود که کلا سال ۱۹۸۴ رو مهم کنه. تا حدی که مثلا همین فیلمی رو که گفتم از روی این رمان ساختن، توی همون سال و دقیقا سر همون تاریخ‌هایی که توی کتاب هست فیلم‌برداری کردن. بعد این مفهوم Big Brother هم اصلا خیلی معروفه. خیلی ازش استفاده می‌شه. مثلا یه ریالیتی شو هست به اسم Big Brother. توی کشورهای مختلفی برگزار می‌شه. حالا جزئیات زیاده، بگذریم. منظورم اینه که این رمان در این حد وارد فرهنگ عامه‌ی مردم شده.حالا استیو اینا رفتن برای کمپین تبلیغاتی مکینتاش با یه شرکتی قرارداد بستن تا یه تیزر براشون بسازه برای نمایش توی سوپر بول. کارگردانی هم که استیو برای ساخت این کلیپ انتخاب کرد ریدلی اسکات (Ridley Scott) بود. کارگردان مشهور سینما. سازنده‌ی فیلم‌های بلیدرانر و گلادیاتور. کلیپی که ساخته شد با الهام از همین رمان ۱۹۸۴ بود. خیلی جالبه، حتما می‌ذاریم توی شبکه‌های اجتماعی‌مون ببینید. یه گروه بزرگی از آدم‌ها نشستن، این «برادر بزرگ» داره توی یه صفحه نمایش گنده براشون سخنرانی می‌کنه. یهو یه زن با یه لباس با لوگوی مکینتاش و یه پتک تو دستش می‌دوه توی سالن. نیروهای امنیتی هم دنبالشن. زنه پتک رو پرت می‌کنه سمت صفحه‌ی نمایش، دقیقا تو همون لحظه‌ای که «برادر بزرگ» می‌گه «ما مستولی خواهیم شد.» پتکه می‌خوره به صفحه و صفحه منفجر می‌شه. بعد گوینده می‌گه «در ۲۴ ژانویه اپل مکینتاش را معرفی خواهد کرد. و شما متوجه می‌شوید که چرا ۱۹۸۴ مثل ۱۹۸۴ نخواهد بود.»استفاده از Big Brother توی این کلیپ اشاره به Big Blue یا IBMـه که یه لوگوی آبی مشهور داره. IBMاون موقع یه کامپیوتر رو معرفی کرده بود که خیلی پرفروش شده بود. استیو رفته بود این کامپیوتره رو خریده بود، اعتقاد داشت آشغاله. حالا با ادبیات خودش. می‌گفت توش به حقوق کاربرها توجهی نمی‌شه. چون تکنولوژیش قدیمیه. حالا در مورد جمله‌ای که ته کلیپ پخش می‌شه. می‌گه «و شما متوجه می‌شوید که ۱۹۸۴ مثل ۱۹۸۴ نخواهد بود.» ۱۹۸۴ اولی سال ۱۹۸۴ هست و ۱۹۸۴ دومی منظورش اینه که استفاده از کامپیوترهای IBM توی امسال این طوریه که انگار دارید توی رمان ۱۹۸۴ زندگی می‌کنید. یه کلیپ ساده با کلی مفهوم.کلیپ که ساخته شد، هیئت مدیره و مدیرعامل و اینا باهاش موافق نبودن. می‌گفتن «این چیه؟! اصلا کی نگاه می‌کنه اینو؟!» استیو خشکش زده بود. گفت «ما این همه خرج کردیم اینو درست کردیم، چی دارید می‌گید شما؟!» برد نشون وازنیاک داد، واز گفت «واای، اصلا شگفت‌زده شدم، خیلی خوبه! اگه شرکت حاضر نیست پول بده، نصف پولش رو خودم می‌دم!» بالاخره شرکت راضی شد، قرار شد تبلیغ پخش بشه. وسط کوارتر سوم بازی، به جای صحنه‌ی آهسته‌ی یکی از حمله‌های تیم ریدرز (Raiders) صفحه‌ی تلویزیون تو کل آمریکا برای ۲ ثانیه تاریک شد، بعد کلیپ تبلیغاتی اپل پخش شد. این طوری ۹۶ میلیون نفر این کلیپ رو دیدن. خبرش یهو انگار ترکید. همه در موردش صحبت می‌کردن. توی شبکه‌های مختلف و توی بخش‌های خبری، همه جا. قشنگ به هدفشون رسیدن. همه منتظر بودن ببینن این مکینتاش چطوریه، قراره چیکارا بکنه که اینا این طوری می‌گن؟!رسیدیم به ۲۴ ژانویه ۱۹۸۴. مراسم معرفی مکینتاش، یکی از پراسترس‌ترین روزهای زندگی استیو بود. حالا با اون تبلیغی که کرده بودن همه منتظر بودن تا این کامپیوتره رو ببینن. استیو از یکی دو روز قبلش تمام جزئیات صحنه رو بررسی کرد و چندین و چند بار اجرا کردن تا کامل مسلط بشن به اوضاع. از نور سالن بگیر تا این که چطوری از دستگاه رونمایی کنن. صبح قرار بود مراسم برگزار بشه و استیو تا نصفه شب درگیر این کارها بود. اسکالی، یعنی مدیرعامل شرکت، رو مجبور کرد روی تک تک صندلی‌های سالن بشینه، نور رو بررسی کنه. ببینه همه چیز رو خوب می‌بینه یا نه. یعنی تا این حد.بالاخره مراسم شروع شد. کل صندلی‌های سالن پر شده بود. همه واقعا عطش داشتن ببینن این مکینتاش چیه. اول جان اسکالی به عنوان مدیرعامل شرکت اومد بالا، یکم صحبت کرد و بعد کلی از استیو تعریف کرد و معرفیش کرد که بیاد روی صحنه. استیو اومد و از همون اول شروع کرد به صحبت در مورد IBM و کارهایی که کرده. از فرصت‌هایی گفت که IBM تو سال‌ها از دست داده. بعد از مسیر اپل گفت و رسید به الان، یعنی سال ۱۹۸۴. گفت «IBM قصد داره به آینده مسلط بشه، یه بازار انحصاری درست کنه. حالا امید همه به اپله که جلوی این بازار انحصاری رو بگیره. اما IBM سعی می‌کنه جلوی اپل رو بگیره.» بعد پرسید «آیا IBM موفق می‌شه به کل صنعت کامپیوتر چیره بشه و عصر اطلاعات رو مال خودش کنه؟ آیا حق با جرج اورول بوده؟» تماشاگرا تشویق کردن و بعد دوباره اون تبلیغ پخش شد. تبلیغ که تموم شد کل سالن وایستاده بودن و تشویق می‌کردن. استیو شروع کرد در مورد مشخصات مکینتاش گفت و اون رو با کامپیوتر IBM و Apple ll مقایسه کرد. توی توضیحاتش، مقایسه‌هایی که می‌کنه و کلماتی که به کار می‌بره واقعا آدم رو جذب می‌کنه، دوست داره بره بخرتش باهاش کار کنه. تازه هنوز ظاهر دستگاه رو نشونمون نداده.صحبت‌هاش که تموم شد گفت «می‌خوام شخصا مکینتاش رو بهتون معرفی کنم.» بعد هم تاکید کرد صحنه‌هایی که قراره ببینید همه با همین کامپیوتر ساخته شدن. عرض صحنه‌ی تاریک رو طی کرد و رسید به کیفی که اون طرف صحنه هست. کیف رو باز کرد، دستگاه رو با یک دست از توش آورد بیرون. ماوس رو هم درآورد و وصل کرد بهش. این خیلی مهمه چون کامپیوترهای IBM رو نمی‌تونستی با یه دست بلند کنی. بعد یه فلاپی از توی جیب کتش درآورد و گذاشت توی دستگاه. فلاپی رو که گذاشت، یه ویدیو پخش شد. قبل از هر چیز موسیقی متن فیلم «ارابه‌های آتش» ساخت ونجلیس شروع به پخش کرد. چیزی که همه رو هیجان‌زده کرده. بعد اول کلمه‌ی مکینتاش از جلوی تصویر رد شد، بعد یه صفحه اومد که بالاش نوشته بود مکینتاش، زیرش انگار که یه چیزی داشت با دست نوشته می‌شد. نوشت «دیوانه‌وار عالی» («Insanely Great»). الان این عبارت رو سرچ کنید، هرچی میاره در مورد همین مراسم و مکینتاشه. بعدش هم چندتا تصویر از کارهایی که سیستم می‌تونه انجام بده نشون داده شد. مثل تصاویری که می‌شه باهاش کشید، فونت‌های مختلفی که می‌شه باهاشون تایپ کرد، شطرنج سه‌بعدی و این جور چیزا. جمعیت فقط تشویق می‌کرد.اما سورپرایز اصلی مونده بود. بعد از این که تصاویر تموم شد، استیو لبخند زد و بعد گفت «این روزها ما خیلی راجع به مکینتاش صحبت کردیم ولی امروز برای اولین بار تو تاریخ، می‌خوایم که مکینتاش خودش صحبت کنه.» بعد رفت و دکمه ماوس رو فشار داد. در کمال تعجب همه، کامپیوتر شروع به صحبت کرد. «سلام. من مکینتاش هستم. واقعا عالیه که از اون کیف بیای بیرون.» صداش مثل همون صدایی بود که استیون هاوکینگ باهاش صحبت می‌کرد. البته این یکی دو سال قبل از اینه که استیون هاوکینگ شروع کنه از این تکونولوژی استفاده کنه. بعد کامپیوتره ادامه داد «هرگز به کامپیوتری که نمی‌تونی بلندش کنی اعتماد نکن.» سالن از خنده ترکید. آخرش هم گفت «مشخصا می‌تونم صحبت کنم ولی الان دلم می‌خواد یه کنار بشینم و گوش کنم. افتخار مردی رو دارم که برای من مثل پدره: استیو جابز.» سالن دوباره ترکید. این یه تکنولوژی فوق‌العاده بود که تا اون موقع هیچ کس ندیده بود.بعد از معرفی هم کل تیم میان می‌شینن و طرز کار با دستگاه رو توضیح می‌دن و به سوال‌ها جواب می‌دن. واقعا عجیب و غریبه. یه قابلیت‌هایی که الان برای ما خیلی پیش پا افتاده‌س رو می‌بینی وقتی اینا نشون می‌دن یهو مردم می‌گن واااای واااو تشویق می‌کنن و اینا. وقتی این واکنش رو نشون می‌دن معنیش اینه که اینا اصلا نبوده دیگه، اولین باره دارن می‌بینن. اصلا این واکنش‌ها و نحوه‌ی ارائه رو که می‌بینی دوست داری همین الان تو سال ۲۰۲۲، خودت هم بری سیستمه رو بخری باهاش کار کنی. استیو اعتقاد داشت با این کار اون‌ها تازه کامپیوتر رو اخراع کردن. در حدی که وقتی یکی از خبرنگارها ازش پرسید «چه نوع تحقیق بازاری برای این محصول انجام دادین؟» استیو جواب داد «مگه الکساندر گراهام بل وقتی می‌خواست تلفن رو اختراع کنه وضعیت بازار رو برررسی کرده بود که ما بیایم همچین کاری کنیم؟!» منظورش این بود که ما یه چیز جدید اختراع کردیم. تحقیق بازاری نمی‌تونستیم در موردش انجام بدیم اصلا!با وجود معرفی خوب و فوق‌العاده‌ی مکینتاش، اما اوضاع اون طوری که اینا پیش‌بینی می‌کردن پیش نرفت. فروش مک خیلی پایین‌تر از حد انتظارشون بود. اولش توی اون هایپی که درست کردن خیلی خوب فروخت، ولی کم کم فروشش افت کرد و رسید به ماهی ۱۰ هزارتا. یعنی یه شکست واقعی. یکی از دلایلش لیسا بود. یعنی اپل داشت همزمان روی ۲ تا سیستم کار می‌کرد و روی جفتشون هزینه می‌کرد. خب این رقابته به فروش جفتشون ضربه زد. هرچند که جامعه‌ی هدفشون فرق می‌کرد. لیسا رو بیشتر برای متخصص‌ها ساخته بودن، مک رو برای مردم معمولی. ولی به هر حال تاثیرش رو می‌ذاشت دیگه. یه بخشی از مشکلات مک فنی بود. مثلا رابط گرافیکیش نیاز به پردازش قوی داشت ولی رمش جواب نمی‌داد. در حالی که لیسا رابطش ضعیف‌تر بود و رمش خیلی قوی‌تر. رم مکینتاش ۱۲۸ کیلوبیت بود، رم لیسا هزار کیلوبیت. همین هم باعث می‌شد در مقام مقایسه خرید لیسا منطقی‌تر باشه. البته فروش لیسا هم در مجموع خیلی خوب نبود. کلا خیلی زود از چرخه‌ی تولید کنار رفت. یا مثلا مشکل دیگه‌ای که مکینتاش داشت این بود که هیچ حافظه‌ی داخلی‌ای نداشت. همه کار رو باید با فلاپی روش می‌کردی، بعد ذخیره می‌کردی روی فلاپی. یعنی همش باید فلاپی عوض می‌کردی. که خب این ضعف بزرگی بود. دلیل این انتخاب هم اصرار استیو بود. یکی دیگه از دستورات عجیب استیو این بود که مکینتاش کلا فن نداشت! گفته بود صدا می‌ده خوب نیست. خب مشخصه که این باعث می‌شد دستگاه کلی داغ کنه.بحث بعدی بحث قیمت بود. قیمتش بود ۲۵۰۰ دلار. که قیمت نسبتا بالایی بود. یادتونه راسکین که این پروژه رو شروع کرد قصدش یه کامپیوتر ۱۰۰۰ دلاری بود که همه بتونن بخرن. ولی خب با تصمیم‌های جدیدی که گرفته شد، قیمت نهایی محصول رفت بالا و رسید به ۲۵۰۰ دلار. البته هنوزم می‌شد با قیمت پایین‌تر فروختش ولی سودش خیلی کم می‌شد. استیو نظرش این بود که ۱۰۰۰-۱۵۰۰ دلار قیمت بذاریم ولی اسکالی قبول نکرد، گفت باید ۲۵۰۰ دلار باشه. همین مسائل باعث شد فروش مکینتاش خیلی کمتر از حد انتظار باشه. استیو اعتقاد داره اگه قیمت رو اینقدر نمی‌بردن بالا این طوری نمی‌شد و بازار رو به کامپیوترهای ویندوزی نمی‌باختن.یه توضیحی بدم. ببینید ما از اول سر پروژه‌ی لیسا و بعدش هم پروژه‌ی مکینتاش گفتیم که این خیلی خفن بود و خیلی فوق‌العاده بود و اینا. ولی خب اگه اینا اینقدر خفن بودن، پس چرا جفتشون خوب نفروختن و شکست خوردن؟ چون برای این که یه محصولی بشه یه محصول موفق و خوب بفروشه، باید خیلی عوامل دست به دست هم بدن. همیشه یه محصول خوب، خوب نمی‌فروشه. خیلی چیزها دخیله توش. در مورد مکینتاش گفتیم دیگه، رم ضعیفش، نداشتن هارد، داغ کردن و قیمت نسبتا بالاش. لیسا هم همینطور بود. اونم قیمتش خیلی بالا بود و مشکلات خودش رو داشت. جفتشون یه جورایی از زمان خودشون جلوتر بودن، هر کسی نمی‌تونست باهاشون کار کنه. همون بحث Product Market Fit. در کل رقابت این ۲ تا محصول به جای این که به نفعشون باشه بیشتر به ضررشون تموم شد و باعث شکست هر دوتاشون توی بازار شد.یه اشاره‌ای هم به موفقیت ویندوز نسبت به مک شد. بحثش مفصله. چیزی که الان بعد از حدود ۴۰ سال مشخصه اینه که کاربرهای ویندوز الان خیلی بیشتر از مکه. اگه بخوایم از دلایلش بگیم باید در مورد بیل گیتس و مایکروسافت و ویندوز و تاریخچه‌شون بگیم. ولی خب نظرم اینه به جای این که اینجا وارد داستان رقابت اپل و مایکروسافت بشیم، بیشتر تمرکز کنیم روی خود استیو و اپل. قطعا تو یه فرصت مناسب‌تر توی شبکه‌های اجتماعی، سایت یا یوتیوبمون در مورد این مساله صحبت می‌کنیم.یک سال بعد از عرضه‌ی مکینتاش تو اوایل سال ۱۹۸۵ اوضاع اپل اصلا خوب نبود. فروششون ۱۰% انتظاری بود که داشتن. برای همین اعتراض‌ها رفته بود سمت استیو. چون هزینه‌هایی که برای پروژه‌هاش می‌تراشید زیاد بود، از اون طرف هم خب هم توی شرکت حاشیه‌های اخلاقی داشت، کار کردن باهاش سخت بود. بعد خب با این همه هزینه، مکینتاش هم که نتونست فروش خوبی داشته باشه. این مسائل باعث شد چندتا از افراد اصلی تیم مکینتاش هر کدوم به یه بهونه‌ای از شرکت جدا بشن. این وسط واز هم تصمیم اپل رو ترک کنه. در مورد واز هم می‌شه صحبت کرد که حالا بعدا بهش می‌رسیم. مدیرهای ارشد شرکت می‌اومدن به اسکالی اعتراض می‌کردن که «تو مگه مدیرعامل نیستی؟! چطوری نمی‌تونی جابز رو کنترل کنی؟ الان تو رئیسی اینجا یا اون؟!» اسکالی هم کم کم شروع کرد مخالفت کردن با استیو. چیزی که خب با توجه به اخلاق استیو باعث به وجود اومدن اختلاف شد. البته اون اوایل که اسکالی اومده بود، رابطه‌ی خیلی خوبی داشتن. حسابی با هم دوست بودن ولی الان اوضاع خیلی فرق کرده بود. اسکالی می‌گفت «استیو داره زیادی روی جزئیات محصول تاکید می‌کنه و این توی شرایط الانمون هزینه‌های زیادی رو برامون می‌تراشه.» از اون طرف استیو می‌گفت «این اسکالی اهمیت محصول رو درک نمی‌کنه. همیشه توی یه بازاری کار کرده که محصول غیرقابل تغییر بوده و اینا فقط باید روی بازاریابیش کار می‌کردن. ولی اینجا اگه محصولت خوب نباشه باختی.» اسکالی اومد باهاش صحبت کرد گفت «ببین تو از سِمَت مسئول بخش مکینتاش بیا کنار، برو یه بخش توسعه‌ی محصولات آینده برای خودت درست کن به آینده‌ی اپل کمک کن.» استیو گفت «نه این پروژه برای منه، من نمیام کنار. خودم می‌دونم دارم چیکار می‌کنم. مسائلش رو برطرف می‌کنم. یکم وقت بدید داره درست می‌شه.»اما اسکالی قبول نکرد. یکی از مسئول‌های فروششون توی فرانسه رو آورد تا بذاره جای استیو. بعد هم رفت به استیو گفت «می‌خوام تو جلسه‌ی هیئت رئیسه مطرح کنم که داری از این بخش استعفا می‌دی و می‌ری تو بخش توسعه‌ی محصولات آینده.» استیو اصلا نمی‌تونست همچین چیزی رو قبول کنه. به هر دری زد، با هر کسی صحبت کرد. با حرف‌های مسالمت‌آمیز، دعوا، گریه، همه چی. هر کاری از دستش برمیومد کرد. تو این بین چند بار جلسه‌ی هیئت رئیسه برگزار شد تا مشکلات رو برطرف کنن. بالاخره تونستن استیو رو راضی کنن که از مکینتاش کناره‌گیری کنه. قرار شد توی یه پروسه‌ی چند ماهه این اتفاق بیوفته.ولی این روی قضیه بود، استیو بیکار ننشست و تصمیم گرفت علیه اسکالی کودتا کنه. یه سری از بچه‌های تیم مکینتاش رو جمع کرد و گفت من می‌خوام یه حرکتی بزنم اینو بندازمش بیرون. اسکالی قرار بود بره چین یه قراردادی امضا کنه، استیو برنامه داشت این که رفت، یه حرکتی بزنه و از راه دور کله پاش کنه. اما یکی از افرادی که توی تیم جابز بود اومد مساله رو به اسکالی خبر داد. اسکالی هم کلا سفر چین رو کنسل کرد، اومد جلسه رو تشکیل داد تا تکلیف استیو رو مشخص کنه. توی جلسه بین اسکالی و جابز دعوا شد و کلی با هم دهن به دهن کردن. استیو همون حرفش که می‌گفت اسکالی اهمیت خوب بودن محصول رو درک نمی‌کنه رو توی این جلسه چند بار مطرح کرد. اسکالی هم گفت «تو همه‌ی طرح‌ها از برنامه عقبی، تا الان هم هرچی موندی بسته.» آخرش هم برگشت به کل اعضا یه حرف مهم زد. گفت «اینجا یا جای منه یا جای ایشون. رای بدید، من یا استیو؟» هیئت رئیسه هم گفتن «به هر حال تو مدیرعاملی حق اینو داری که اینو بذاریش کنار. جابز خیلی خوبه ولی به درد مدیریت نمی‌خوره.» پس در واقع طرف اسکالی رو گرفتن. استیو باز هم بیخیال نشد. با چند نفر مذاکره کرد. حتی با خود اسکالی. چندتا تلاش دیگه هم کرد که از طریق هیئت رئیسه اسکالی رو بیرون کنه، اما نتیجه‌ی این دست و پا زدن‌ها این شد که اسکالی دیگه اون پیشنهاد بخش توسعه‌ی محصولات آینده‌ش رو هم پس بگیره. یه راست رفت دفتر استیو رو ازش خواست شرکت رو ترک کنه. بالاخره استیو هم وسایلش رو جمع کرد و اپل رو ترک کرد.این طوری شد که استیو جابز از شرکت خودش که خودش اون رو راه‌انداخته بود و یه جورایی همه اون رو به اسمش می‌شناختن کنار بره. استیو رفت تا شاید کار جدیدی رو انجام بده و اپل رو به حال خودش رها کرد تا جان اسکالی و دوستان مثلا اپل رو نجات بدن!بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Steve-Jobs---Part-2-%7C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2---%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B2-id2769822-id495624403?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Steve%20Jobs%20-%20Part%202%20%7C%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%20%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%DB%B2-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jul 2022 14:26:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه استیو جابز( بخش اول)؛ خالق برند اپل</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B21-c7pqtd7sdiie</link>
                <description>شخصیت این داستانمون ۲۴ فوریه‌ی ۱۹۵۵ که میشه ۵ اسفند ۱۳۳۳ به دنیا اومده. جالبه! دقیقا می‌شه روز تولد ۱۷ سالگی فیل نایت، شخصیت اپیزود قبلیمون. خیلی جالبه. ۲ شخصیتی که ۲ تا از مشهورترین برندهای جهان رو ساختن. اما زندگی استیو خیلی با زندگی فیل فرق داشته. قبل از این که در مورد خودش براتون بگم، اول باید داستان زندگی ۲ تا زوج رو براتون تعریف کنم.پل جابز یه مکانیک و آتش نشان و تعمیرکار بود. درشت، با قد بلند و چندتا خالکوبی که اون موقع خیلی عرف نبود. توی جنگ جهانی دوم روی کشتی‌های آمریکایی کار می‌کرد و نیروها رو می‌برد ایتالیا. اوایل سال ۱۹۴۶، جنگ تازه تموم شده بود و اینا داشتن برمی‌گشتن آمریکا. پل تو کشتی با رفیقاش شرط می‌بنده که «ببینید! من برگردم آمریکا ۲ هفته‌ای ازدواج می‌کنم!» رفیقاش خیلی جدیش نگرفتن. ولی پل کاملا جدی گفته بود. کشتی‌شون وایستاد تو سان‌فرانسیسکو، فرداش پل و دوستان پاشدن رفتن بیرون، با یه دختره آشنا شدن. دختره، داشت با یه گروه دیگه‌ی پسرا حرف می‌زد قرار بود با اونا بره بیرون. بعد دید پل اینا ماشین دارن، اونا ندارن، اومد پیش ماشین‌دارا! ۱۰ روز بعد، پل جابز با کلارا هاگوپیان، دختر ۲ تا مهاجر ارمنی که تو سان‌فرانسیسکو زندگی می‌کردن ازدواج کرد و شرطش رو برد! حالا اینا رو داشته باشید تا داستان زوج بعدی رو براتون تعریف کنم.عبدالفتاح جندلی یه دانشجوی دکترای علوم سیاسی توی دانشگاه ویسکانسین بود. عبدالفتاح از یه خانواده‌ی ۱۱ نفره‌ی سوری بود. یعنی بچه‌ی نهم خانواده بود. پدرش پالایشگاه داشت و وضع مالی‌شون خیلی خوب بود. اونجا تو دانشگاه ویسکانسین با جوآن شیبل، یه دختر آلمانی‌تبار آشنا می‌شه و با هم دوست می‌شن. دختره از یه خانواده‌ی اصالتا آلمانی بود که یه پدر سرسخت کاتولیک داشت. پدرش با رابطه‌ی دخترش مشکل داشت. می‌گفت دوست ندارم با پسری باشی که کاتولیک نیست. عبدالفتاح مسلمون بود.اما جوآن و عبدالفتاح خیلی با نظر بابائه کاری نداشتن. با هم بودن. خیلی هم جدی بود رابطه‌شون. تا حدی که تابستون ۱۹۵۴ عبدالفتاح برداشت جوآن رو برد سوریه یه مدت تو حمص مهمونشون بود. چند هفته‌ای اونجا بودن و جوآن از مادر عبدالفتاح یاد گرفت که چطوری غذاهای سوری بپزه. اما وقتی برگشتن ویسکانسین یه مشکلی پیش اومد. جوآن باردار شده بود. حالا چون خانواده و جامعه سنتی بودن، اینا مجبور شدن زود ازدواج کنن. ولی دوباره پدر جوآن جلوش رو گرفت و گفت اگه ازدواج کنی طردت می‌کنم. به خاطر عقاید خانواده‌هاشون، سقط هم که نمی‌تونست بکن. جوآن دید هیچ چاره‌ای نداره. باید بچه رو نگه داره تا به دنیا بیاد بعد حالا یه کاریش می‌کنه.بهش گفتن یه دکتری هست تو سان‌فرانسیسکو، از کسایی که ناخواسته باردار شدن و حالا به هر دلیلی نمی‌تونن بچه‌شون رو نگه دارن، حمایت می‌کنه. بچه‌شون که به دنیا اومد، می‌سپره به یه خانواده‌ی مطمئن. جوآن اوایل سال ۱۹۵۵ یعنی دیگه وقتی نزدیکای این بود که بچه‌ش به دنیا بیاد، پاشد رفت سان‌فرانسیسکو پیش همین دکتره. قبل از این که بچه‌شون به دنیا بیاد هم کارای حضانتش رو انجام دادن که سریع بعد از تولد تحویلش بدن به یه خانواده‌ی دیگه.خب برگردیم به زوج اولمون. همون زوجی که ۱۰ روزه ازدواج کرده بودن. پل و کلارا اوایل زندگیشون وضع اونچنان مناسبی نداشتن و زندگیشون رو توی مزرعه‌ی پدر و مادر پل شروع کردن. چند سال بعد که تونستن یکم خودشون رو جمع و جور کنن، اول رفتن چند سال توی ایندیانا زندگی کردن، بعد چون کلارا خیلی سان‌فرانسیسکو رو دوست داشت، تو ۱۹۵۲ برگشتن سان‌فرانسیسکو. پل تو کار ماشین بود. از همون اول زندگیشون کارش این بود که ماشین کارکرده می‌خرید، یکم بهش می‌رسید، دوباره می‌فروختش. تو یه شرکتی هم که اون هم کارش مربوط به ماشین بود کار می‌کرد. اما تو زندگیشون یه مشکلی وجود داشت. بچه‌دار نمی‌شدن. کلارا مشکل بارداری خارج از رحم داشت و هرچی تلاش کردن نتونستن بچه‌دار بشن. همین شد که بعد از ۹ سال تو اوایل سال ۱۹۵۵ به این فکر افتادن که برن به بچه رو به سرپرستی بگیرن.جوآن و عبدالفتاح که اومده بودن سان‌فرانسیسکو تا بچه‌شون به دنیا بیاد، خیلی براشون مهم بود که بچه‌شون توی یه خانواده‌ی تحصیل‌کرده بزرگ بشه. اصلا برای اون دکتره و موسسه‌ش شرط گذاشته بودن. دکتره هم رفت با یه خانواده‌ای اوکی کرد که مرد خانواده وکیل بود و کلا تحصیل‌کرده بودن. اما وقتی بچه‌ی جوآن به دنیا اومد و مشخص شد که پسره، اونا گفتن نه ما دختر می‌خواستیم. این بچه رو نمی‌خوایم! خب حالا بچه به دنیا اومده بود، جوآن و عبدالفتاح هم که نمی‌تونستن نگهش دارن! چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ بیایم به چندتا زوج پیشنهادش بدیم ببینیم چی می‌شه! جوآن پرسید عه اگه تحصیل‌کرده نبودن چی؟ دکتره گفت حالا صبر کن ببینیم اصلا کسی پیدا می‌شه یا مجبور می‌شی با بچه‌ت برگردی ویسکانسین! داستان رو دارید؟! از همون اولش داره نشون می‌ده که با بقیه فرق داره.دکتره وسط پیشنهاد دادنش زنگ می‌زنه به پل و کلارا. می‌گه یه پسربچه هست، تازه به دنیا اومده، شرایطش فوریه. اگه اوکی هستید همین الان کاراش رو بکنم! اتفاقا اینا هم دختر می‌خواستن. ولی می‌بینن این طوری می‌گه قبول می‌کنن. دکتره وقتی اوکی رو از اینا می‌گیره پامیشه می‌ره پیش جوآن می‌گه یه زوج پیدا کردم برات، دارن میان کارا رو انجام بدن. جوآن اولین سوالی که می‌پرسه می‌گه تحصیلات... تحصیلاتشون چیه؟ دکتره می‌گه باز گیر دادیا! حالا بذار بیان ببین می‌پسندیشون.چرا دکتره پیچوند؟ چون پل و کلارا حتی دبیرستانشون رو هم تموم نکرده بودن، چه برسه به تحصیلات دانشگاهی! بالاخره پل و کلارا میان، مادر و بچه رو می‌بینن و می‌خوان کارای تحویل گرفتن بچه رو انجام بدن که جوآن می‌گه نه من امضا نمی‌کنم، اینا شرایطشون اون طوری نیست که من دوست داشتم باشه. باهاش صحبت می‌کنن می‌گن ببین! الان هیچ کس نیست این بچه‌ت رو به سرپرستی قبول کنه، خودتم که نمی‌تونی با خودت ببریش، تحویل بده خیال خودت رو راحت کن دیگه. بچه رو با تردید تحویل پل و کلارا می‌ده ولی تا چند هفته هنوز اون رضایت‌نامه رو امضا نمی‌کنه. آخر پل و کلارا میان می‌گن الان مشکلت چیه؟ می‌ترسی بچه‌ت نتونه بره دانشگاه؟ می‌گه آره. می‌گن خب باشه ما یه حساب پس‌انداز براش باز می‌کنیم، هر ماه پول می‌ریزیم توش. به این پوله دست نمی‌زنیم تا وقتی به سن کالج رفتن برسه. اینو برای اون خرج می‌کنیم. می‌فرستیمش به یه دانشگاه خوب. خوبه؟ این طوری جوان قبول می‌کنه و برگه‌ها رو امضا می‌کنه.البته یه جورایی تحصیلات بهونه بود. جوآن هنوز امیدوار بود که بتونه بچه‌ش رو خودش بزرگ کنه. پدرش که اجازه‌ی ازدواجش با عبدالفتاح رو نمی‌داد، حالش خوب نبود و دکترا ازش قطع امید کرده بودن. جوآن منتظر بود بابائه بمیره، بلافاصله بره با عبدالفتاح ازدواج کنه. بعد هم اگه بشه بچه‌ش رو بیاره پیش خودش. اما هرچی این پا اون پا کرد بابای بیچاره نمرد! دیگه این داستان حساب بانکی هم که به وجود اومد دید دیگه نمی‌تونه بهونه‌ای بیاره، امضا رو کرد و برگشت ویسکانسین. بعد از این مساله شاید یه ماه نشد که باباش مرد. جوآن هم درسته که پسرش رو از دست داده بود ولی تصمیمش جدی بود. ۴ ماه بعد با عبدالفتاح ازدواج کردن و یه سال بعد هم صاحب یه دختر شدن. دختری که اسمش رو گذاشتن منا.اما فعلا جوآن، عبدالفتاح و دخترشون منا رو رها کنیم، بعدا برمی‌گردیم بهشون. بریم سراغ شخصیت اصلی‌مون. پل و کلارا اسم پسرشون رو می‌ذارن استیو. که میشه استیو پل جابز.وقتی که استیو ۲ سالش شد، پل و کلارا تصمیم گرفتن یه بچه‌ی دیگه هم به فرزندخوندگی بگیرن. یه دختر به اسم پتی (Patty). اون‌ها از همون اول خیلی رو راست و راحت در مورد مساله‌ی فرزندخوندگی با استیو صحبت می‌کردن. یعنی استیو می‌دونست که اینا پدر و مادر اصلیش نیستن. حتی اینو برای بقیه هم تعریف می‌کرد. راش یه چیز عادی و مشخص بود. همیشه حتی تو سن کالج هم که بود این کار رو می‌کرد. بهش حس استقلال می‌داد.یه روز وقتی ۶-۷ سالش بود، داشت توی چمن‌های جلوی خونه‌شون با دوستاش بازی می‌کرد. خونه‌های آمریکایی دیدید که چطوریه؟ جلوشون یه فضای سبزی داره. داشت اونجا بازی می‌کرد. بچه‌ها وسط بازی با هم صحبت می‌کردن و از خانواده‌هاشون می‌گفتن. استیو هم داشت براشون تعریف می‌کرد که آره اینا پدر و مادر واقعی من نیستم و از این حرف‌ها. یهو دختر بچه‌ی همسایه‌شون برگشت بهش گفت «یعنی مامان بابای واقعی‌ت تو رو نمی‌خواستن؟» استیو یه لحظه جا خورد. رفت تو فکر. اشک تو چشم‌هاش جمع شد. بازی رو ول کرد و برگشت خونه. رفت تو و به مادر و پدرش گفت که آره این طوریه و حتما من نخواستنی بودم که این طوری شده. ولی پدر و مادرش یه حرف جالب بهش زدن. گفتن «نه! اتفاقا ما مخصوصا تو رو انتخاب کردیم. تو خیلی هم خاص هستی.» اینو خیلی جدی و صریح بهش گفتن. یه چیزی که استیو همیشه حس می‌کرد این بود که پدر و مادرش باهاش رو راست بودن و واقعیت رو بهش می‌گفتن. فیلم بازی نمی‌کردن جلوش که بعدا تو بزرگسالی بخوان بگن بهش. این طوری بود که استیو همیشه با ۳ تا برچسب بزرگ شد: رهاشده، برگزیده و خاص. وقتی بزرگ هم شد همیشه می‌گفت پدر و مادر واقعی من پل و کلارا هستن نه پدر و مادر بیولوژیکیم. اعتقاد داشت فقط به دنیا آوردنش اون‌ها رو تبدیل به پدر و مادرش نمی‌کنه.۵ ساله بود که محل کار پل عوض شد. منتقلش شد به پالو آلتو تو ایالت کالیفرنیا. اما پل چون نمی‌تونست از پس هزینه‌های زندگی توی پالو آلتو بربیاد، رفت توی مانتین ویو (Mountain View) که محله‌ی ارزون‌تری بود خونه گرفت. لوکیشنش توی توضیحات هست. گاراژ این خونه تبدیل شد به کارگاه پل برای ماشین‌بازی‌هاش. ماشین‌های کارکرده رو می‌خرید، یکم بهشون می‌رسید و می‌فروختشون. مثلا می‌گه ماشین می‌خرید ۵۰ دلار، چند هفته بعد می‌فروخت ۲۵۰ دلار. دقیقا می‌دونست کدوم قطعه چقدر می‌ارزه. استیو هم اینو خوب از باباش یاد گرفته بود. مثلا می‌رفت تو یه مغازه، می‌دونست فلان جنس چند می‌ارزه. نمی‌ذاشت گرون‌تر بهش بفروشن. اینقدر چونه می‌زد تا قیمت بشه همونی که می‌خواد. بعضی موقع‌ها حتی از خود فروشنده هم بیشتر می‌دونست که فلان جنس چه قیمتیه و برای چه کاریه.غیر از تعمیر ماشین‌های دست دوم، کلا کارای فنی و تعمیرات توی این گاراژ انجام می‌شدن. پل که توی این گاراژ سرگرم کار کردن می‌شد، استیو هم کنارش می‌نشست و نگاه می‌کرد. احتمالا هم مثل هر پسربچه‌ی دیگه‌ای توی این موقعیت انواع و اقسام سوال‌ها رو از باباش می‌پرسید. یه آچار برمی‌داشت می‌پرسید این چیه؟ بابا اون چیه؟ این چرا این طوریه؟ می‌تونم این پیچ‌گوشتی رو بردارم اون پیچه رو ببندم؟ ازین چیزا. شاید یکم رو مخ باشه این حرف زدنای بچه، ولی پل دوست داشت این فضا رو. وقتی می‌دید اینقدر کنجکاوه داره، بیشتر درگیر کارش می‌کرد. ۲-۳ تا چیز میز می‌داد بهش می‌گفت بشین اینا رو وصل کن به هم یه چیزی درست کن. استیو که یکم بزرگتر شد، پل میز کار توی گاراژ رو به استیو نشون داد گفت «استیو از این به بعد این میز کار توئه.»پل، چون دوست داشت مشکلات خونه رو خودش برطرف کنه و چیزایی که برای خونه نیاز هست رو خودش بسازه، سعی می‌کرد این مساله رو به استیو هم منتقل کنه. پس کارهاش رو تنها انجام نمی‌داد. یه آچاری چکشی پیچ‌گوشتی‌ای چیزی می‌داد به استیو که یه بخشی از کار رو اون انجام بده. یا مثلا استیو میومد می‌گفت فلان قفسه خراب شده. یه چکش می‌داد بهش می‌گفت برو خودت درستش کن. بعد برای پل خیلی مهم بود که کار رو درست انجام بده. فقط ظاهر قضیه رو درست نمی‌کرد. وقتی داشت یه چیزی رو درست می‌کرد، حتی جاهاییش که دیده نمی‌شد رو هم تمیز درست می‌کرد.اما پل می‌گه هرچقدر می‌خواستم مکانیکی یادش بدم، می‌دیدم خیلی علاقه‌ای نشون نمیده. از این که دستش کثیف بشه، یا بخواد کار سنگین کنه خوشش نمی‌اومد. ولی عاشق کارهای الکترونیکی بود! ولی خب الکترونیک ماشین دیگه. چون اینا کلا بیشتر با ماشین کار داشتن. البته بحث دهه پنجاهه. هنوز بورد و اینا خیلی نبود. ولی قشنگ مشخص بود که استیو بیشتر دوست داشت کارهای برقی ماشین رو یاد بگیره. باباش هم بلد بود مدارها چطوری کار می‌کنن. به استیو هم یاد داده بود.توی پالو آلتو، یعنی همونجایی که اینا زندگی می‌کردن، داشت شرکت‌های مختلف الکترونیکی به وجود می‌اومد. یکی از اولین‌هاش شرکت HP بود. استیو می‌رفت از جلوی شرکت HP رد می‌شد می‌دید اووو اینا ۱۰ هزارتا نیرو دارن. خیلی براش شگفت‌انگیز بود. ناسا تجهیزاتش رو آورده بود تو اون منطقه، اینتل هم اونجا راه افتاد. اونجا داشت می‌شد قطب صنعت الکترونیک. یعنی منطقه‌ای که بابای استیو به خاطر شرایط مالی بد مجبور شده بود توش خونه بگیره، حالا داشت اینقدر مهم می‌شد. استیو هم می‌دید که اونجا داره کم کم اینجوری شکل می‌گیره و هنوز اولاشه، دوست داشت جزئی از تاریخ اون منطقه باشه. خودش رو توی اونا می‌دید. چیزهای الکتریکی که دو تا چیز رو وصل میکنن به هم، یه چیز جدید درست می‌کنن براش هیجان‌انگیز بود. احتمالا می‌دونید که اون منطقه کم کم تبدیل شد به همین سیلیکون ولی معروف. در مورد سیلیکون ولی خیلی می‌شه صحبت کرد. شاید در آینده توی سایت یا شبکه‌های اجتماعی‌مون، اینستا، تلگرام، یوتیوب در موردش صحبت کنیم.بعضی موقع‌ها یه اتفاق خیلی ساده باعث تاثیر خیلی بزرگی توی زندگی یه نفر می‌شه که شاید مسیر زندگیش رو تغییر می‌ده. برای خود ما هم شاید این اتفاق افتاده باشه. برای استیو هم دقیقا همین شد. استیو هم تقریبا مثل هر بچه‌ی دیگه‌ای همیشه فکر می‌کرد باباش خیلی آدم باهوشیه و همه چیز رو می‌دونه. یه روز یکی از همسایه‌هاشون به استیو گفت من یه میکروفون دارم، میای بریم تستش کنیم؟ استیو پاشد رفت و یکم شروع کردن به کار کردن و اینا، یهو استیو متوجه یه چیز عجیبی شد! میکروفونه آمپلیفایر نداشت! باباش بهش گفته بود که هر میکروفونی باید یه آمپلیفایر داشته باشه. استیو هی نگاه کرد، دنبال آمپلیفایر گشت دید نیست! از رفیقش پرسید این آمپلیفایرش کو؟ گفت چی؟ آمپلیفایر چیه؟ همینه دیگه! استیو که برگشت خونه، به باباش گفت، بابا دوستم یه میکروفون داره آمپلیفایر نداره! مگه شما نگفتی اصلا میکروفون بدون آمپلیفایر نمی‌شه، نداریم؟! باباش گفت همین الانم می‌گم! اصلا امکان نداره. میکروفون باید آمپلیفایر داشته باشه! استیو گفت من همین چند دقیقه پیش یه میکروفون بادون آمپلیفایر دیدم. اشتباه می‌کنی! بابائه گفت نه امکان نداره! گفت خب پاشو بریم خودت ببین. از بچه اصرار، از بابائه انکار، بالاخره پل قبول کرد پاشه بره میکروفونه رو ببینه. رفتن خونه‌ی همسایه‌شون، میکروفون رو راه انداختن پل دید عه! نداره واقعا! هیچی نگفت، همین طوری فقط رفت تو فکر. بعد گفت خب باشه اوکی. رفت! همین اتفاق ساده یهو یه تاثیر خیلی بزرگ روی استیو گذاشت. حس کرد که بله، شاید چیزهایی باشه که باباش هم حتی نمی‌دونه. پس من می‌تونم اون چیزها رو کشف کنم. یه وظیفه‌ای روی دوشش حس کرد. حس کرد حالا باید یه کارایی کنه که باباش اینا هم حتی فکرش رو هم نکردن. از اینجا به بعد بود که به قول خودش اون سفر شگفت انگیزش شروع شد. سفری برای کشف کردن چیزای مختلف.استیو رو فرستادن مدرسه‌ی ابتدایی مونتا لوما (Monta Loma) که چندتا خیابون اونورتر از خونه‌شون بود. البته قبل از اینکه به سن مدرسه برسه، مادرش بهش خوندن و نوشتن یاد داده بود. این جلوتر بودن از بقیه، توی مدرسه به استیو حس خاص بودن می‌داد. ولی از اون طرف هم باعث می‌شد سر کلاس‌ها حوصله‌ش سر بره. تقریبا هر چیزی می‌گفتن استیو از قبل می‌دونست و به خاطر همین کلاس و مدرسه براش جذابیت خاصی نداشت. علاوه بر همه‌ی اینا کلا با این که تحت کنترل باشه مشکل داشت. از همه نظر. حتی نمی‌خواست این طوری کنترلش کنن که مثلا بگن فلان مساله فقط با این راه‌حل حل می‌شه. کلا این مدل سیستم آموزشی رو قبول نداشت. این که یه سری فرمول و راه حل و جواب هست که اگه اونا رو بدونی، نمره‌ت خوب می‌شه در غیر این صورت به مشکل می‌خوری. می‌گفت چرا کشف توش نیست؟ خلاقیت نیست؟ چرا هر کسی نمی‌تونه از روش دلخواه خودش دنبال جواب بگرده؟ کلا درس نمی‌خوند. سر کلاس‌ها معلم‌ها رو اذیت می‌کرد و بقیه‌ی وقت‌ها هم حواسش پرت بود و داشت برای خودش توی دفترش طراحی می‌کرد. یه دوستی پیدا کرده بود و با اون دوستش انواع و اقسام شیطنت‌ها رو تو مدرسه می‌کردن. یه بار یه اعلامیه زدن به تابلوی اعلانات مدرسه این طوری: «با توجه به تصمیم جدید مدیریت و علاقه‌ی ایشاان به حیوانات خانگی، از فردا همه‌ی دانش‌آموزان عزیز می‌توانند با حیوان خانگی خود سر کلاس حاضر شوند.» فرداش مدرسه پر شده بود از سگ و گربه؛ کل مدرسه رو ریخته بودن به هم. یا مثلا زیر صندلی معلم کلاس سومشون ترقه گذاشتن. معلمه اومد بشینه، طوری صدا داد که بیچاره قالب تهی کرد. بالاخره مدرسه مجبور شد چند بار برای تنبیه چند روز بفرستتش خونه. اما واکنش پدر استیو جالب بود. به مسئول‌های مدرسه گفت «مشکل از استیو نیست. شما وظیفه‌تونه که بتونید اون رو به درس و مدرسه علاقه‌مند نگه دارید.»برای کلاس چهارم مدرسه استیو و دوستش رو انداخت توی دو کلاس متفاوت تا بلکه یکم کمتر شیطنت کنن. اما معلم کلاس چهارم استیو حس کرد این بچه یه استعداد خاصی داره ولی اون طوری که باید از استعدادش استفاده نمی‌شه و درست تمرین‌هاش رو انجام نمی‌ده. برداشت یه سری تمرین ریاضی داد بهش گفت برو اینا رو ۲ هفته‌ای حل کن برام بیار. استیو این طوری بود که خب که چی؟ نمی‌خوام حل کنم! به دردم نمی‌خوره که. سودش چیه برام اصلا؟ معلمه هم برای این که استیو رو جذب کنه یه ۵ دلاری از جیبش درآورد بهش گفت ببین، اگه حل کنی اینو می‌دم بهت، گفت جدی؟ گفت آره تازه کجاشو دیدی؟! اینم هست. بعد یه آبنبات چوبی بزرگ درآورد بهش نشون داد. استیو هم پاشد رفت خونه و تو ۲ روز یعنی خیلی زودتر از زمان تحویلش، مساله‌ها رو حل کرد آورد تحویل داد. معلمه هم دید این روش داره جواب می‌ده. همینطوری رفت جلو و هی بهش جایزه می‌داد تا تمریناش رو حل کنه. همین هم باعث شد انگیزه و علاقه‌ی استیو به درس بیشتر بشه. حالا درس خوندن براش هدف داشت: در آوردن پول. استیو همیشه به نقش این معلمش توی زندگیش اشاره کرده. این انگیزه‌ی بیشتر باعث شد استیو زیر و رو بشه. وقتی آخر سال ازش امتحان گرفتن، نمره‌ش عالی شد. در حد دانش آموزهای کلاس دهم اطلاعات داشت. دیدن این اطلاعاتش خیلی بالاتر از سطح کلاسه، بهش پیشنهاد دادن چندتا پایه رو جهشی بخونه. تا بتونه سر کلاسی بشینه که براش جذابیت بیشتری داشته باشه. این طوری شد که استیو کلاس پنجم رو جهشی خوند و سال بعد رفت سر کلاس شیشم نشست.برای رفتن به کلاس شیشم باید مدرسه‌ش رو عوض می‌کرد. پس رفت چندتا خیابون اون طرف‌تر و توی مدرسه‌ی کریتندن میدل (Crittenden Middle) ثبت نام کرد. جو راهنمایی کریتندن با مدرسه‌ی ابتداییش خیلی فرق می‌کرد. چون اصلا محله‌ش فرق می‌کرد. کریتندن توی یه محله‌ی پر از جرم و جنایت بود. بعد خب استیو هم از محیطی که حس می‌کرد از بقیه بزرگتره و بیشتر می‌فهمه وارد یه مدرسه‌ی جدید شده بود که سنش از همه کمتر بود. همین هم فشار زیادی روش میاورد. رفت به پدر و مادرش گفت «من نمی‌خوام برم این مدرسه‌هه، مدرسه‌مو عوض کنید.» بعد که دیدم پدر و مادرش مرددن و مِن و مِن می‌کنن، گفت «اگه قرار باشه بازم برم اینجا، دیگه نمی‌رم مدرسه!» اونا هم خب بچه‌شون رو می‌شناختن که مرغش یه پا داره. یادشون هم نرفته بود که چه قولی به پدر و مادر اصلی استیو داده بودن. باید هر طور می‌شد این بچه از نظر تحصیلی اوکی باشه. هر طور بود بالاخره پولاشون رو جمع کردن و یه خونه‌ی دیگه تو محله‌ی یکم اون طرف‌تر خریدن. خونه‌ای که یکی از معروف‌ترین خونه‌های کل اون منطقه هست. آدرس و لوکیشنش توی توضیحات هست. دوباره پل بساطش رو برداشت برد توی گاراژ خونه جدید. استیو هم که مثل همیشه دنبالش بود. پل ماشین تعمیر می‌کرد، استیو هم پشت همون میزش کارهای الکترونیکی می‌کرد.با این کارای الکترونیکیش چیزهای جالبی هم درست می‌کرد. مثلا یه بار اومد تو کل خونه بلندگو و میکروفون نصب کرد. بعد تو کمد اتاقش یه واحد کنترل درست کرده بود که می‌تونست صدای بقیه‌ی جاهای خونه رو بشنوه. حتی اتاق خواب پدر و مادرش رو. یه شب وقتی هدفونش رو گذاشته بود و داشت صدای اتاق خواب پدر و مادرش رو می‌شنید، پدرش فهمید و مچش رو گرفت. بهش گفت بساطش رو جمع کنه.کلا استیو توی فضایی بزرگ شد که پر از مهندس‌های شرکت‌های الکترونیکی به خصوص HP بود. همین هم باعث شده بود بیشتر تحت تاثیر قرار بگیره. با یکی از این مهندس‌ها که همسایه‌شون بود خیلی دوست شده بود. می‌رفت تو گاراژش می‌نشست و به کارهایی که اون انجام می‌داد نگاه می‌کرد. طرف هم بهش یه سری قطعه‌های الکترونیکی می‌داد و اینم می‌برد خونه می‌نشست باهاشون بازی می‌کرد. یه بار یه کیت قابل مونتاژ بهش داد که می‌شد باهاش رادیو و اینا درست کرد. از این کیت‌ها یادمه ما هم وقتی بچه بودیم زیاد بود. الان نرفتم دنبالش ببینم. اسمشون رو هم یادم نیست الان! تلویزیون خیلی تبلیغ می‌کرد. منم چندتاش رو داشتم. البته خب زمان استیو خیلی قبل‌تر از زمان ما بوده و اون موقع این کیت‌ها نیاز به لحیم‌کاری داشته. برای ما خیلی ساده‌تر بود و راحت به هم وصل می‌شد.این کیتی که استیو گرفته بود یه دفترچه‌ی راهنما داشت که توش توضیح داده بود چطوری می‌تونی چیزای مختلف بسازی. استیو هی اینا رو می‌دید، حس بلد بودن می‌گرفت. حس می‌کرد می‌تونه همه‌ی این چیزایی که توی دفترچه هست رو بسازه. اینا باعث می‌شد این باور توش به وجود بیاد که می‌تونه چیزی که می‌خواد رو بسازه. اول پدرش وقتی آچار و چکش داده بود دستش این حس رو براش به وجود آورده بود، الان هم که این کیت‌های الکترونیکی.همسایه‌شون یه کار دیگه هم کرد که خیلی براش با ارزش بود. برداشت بردش توی «باشگاه جویندگان HP». اونجا یه سری دانش‌آموز سه‌شنبه شب‌ها جمع می‌شدن توی کافه‌تریای شرکت. هر دفعه یکی از مهندس‌های HP می‌اومد در مورد پروژه‌هایی که روشون کار می‌کردن توضیح می‌داد. جمع و بحث خوراک استیو بود. عشق می‌کرد می‌رفت اونجا. یکی از این شب‌ها با یکی از مهندس‌های HP صحبت کرد، برای خودش یه بازدید از آزمایشگاه شرکت جور کرد. چقدر هم این بازدیده براش خوب بود. تو آزمایشگاه HP چیزی رو دید که فکرش رو برای همیشه درگیر کرد. یه دستگاه عجیب و غریب روی میز بود. یه کامپیوتر رومیزی! HP تو سال ۱۹۶۸ یه کامپیوترهایی عرضه کرده بود که مدلش بود HP ۹۱۰۰A. این کامپیوترها یه ماشین حساب تقریبا پیشرفته بود. در واقع جزو اولین کامپیوترهای رومیزی بود که تولید شده بود. ولی HP اسمش رو گذاشته بود ماشین حساب. بهش نمی‌گفتن کامپیوتر رومیزی. چون از نظر بیل هیولت (Bill Hewlett)، یکی از موسس‌های HP، اگه بهش می‌گفتن «کامپیوتر» مشتری‌ها سخت‌تر می‌خریدنش. حس می‌کنن خیلی پیچیده‌س. من رفتم یکی دوتا ویدیو از این دستگاهه دیدم و باید بگم که برای اون زمان یعنی ۵۴ سال پیش خیلی چیز جالبیه. یه دستگاه نسبتا بزرگ و سنگین ۲۰ کیلوییه که کارای زیادی انجام میده. مثلا می‌تونید محاسباتتون رو روی یه سری کارت مغناطیسی ذخیره کنید و حتی با یه دستگاهی که بهش وصل می‌شه اون‌ها رو پرینت هم بگیرید. بگذریم. استیو ۱۳ ساله این دستگاهه رو دید، قشنگ تحت تاثیر قرار گرفت. همش تو فکرش بود. آینده‌ی جهان رو توی این دستگاه می‌دید.توی اون «باشگاه جویندگان HP»، هر کدوم از دانش‌آموزها دنبال این بود که یه چیزی درست کنه. انتخاب استیو فرکانس‌شمار بود. یه تحقیقی می‌کنه می‌بینه قطعاتش رو فقط همین شرکت HP درست می‌کنه. حالا فکر می‌کنه این قطعه‌ها رو از کجا تهیه کنه؟ بخواد بخره که باید کلی پول بده. از همکارهای شرکت هم که نمی‌تونه بگیره. چون اجازه ندارن بهش بدن. پس می‌گرده دنبال شماره‌ی خونه‌ی هیولت، مدیرعامل HP، زنگ می‌زنه خونه‌ش و اتفاقا خود بیل هیولت گوشی رو برمی‌داره. استیو براش توضیح می‌ده که می‌خواد چیکار بکنه. هیولت خیلی از این جسارت استیو خوشش میاد. اول میاد هر قطعه‌ای لازم داره بهش می‌ده، بعدش یه شغل پاره‌وقت توی شرکت بهش می‌ده. توی بخش ساخت فرکانس‌شمار. پس استیو رفت توی خط تولید ساخت فرکانس‌شمار رو یه سری پیچ و مهره می‌بست. برای پسری که از بچگی توی گاراژ خونه‌شون پیچ و مهره می‌بست و وقتی هم از جلوی شرکت HP رد می‌شد به این فکر می‌کرد که واای اون تو چه خبره، واقعا چی از این بهتر؟! حالا هم داشت پیچ و مهره می‌بست ولی نه توی گاراژ خونه‌شون و برای تعمیر یه سری چیزای دست دوم، توی همون شرکت HP وسط همون ۱۰ هزارتا کارمند و کارگر. اون هم برای قطعه‌های نویی که قرار بود مردم و مهندس‌ها ازش استفاده کنن.تو دوران دبیرستان استیو از طریق یکی از دوست‌هاش با شخصی به اسم استیو وازنیاک آشنا شد. (هم بهش می‌گن وزنیاک، هم وازنیاک. خودشون می‌گن وازنیاک، پس ما هم می‌گیم وازنیاک. یا خلاصه‌ش که می‌شه واز.) احتمالا می‌دونید که واز هم آدم مهمی توی زندگی استیوه. پس بذارید یکم در مورد واز براتون بگم. واز ۵ سال از جابز بزرگتر بود. الگوی واز هم مثل استیو پدرش بود. البته پدر واز مهندس بود در حالی که گفتیم، پدر جابز دبیرستانش رو هم تموم نکرده بود. وقتی که واز سنش خیلی کم بود، یه بار باباش برداشت بردش محل کارش. جایی که پر از قطعات الکترونیکی بود. واز محو اونا شده بود. از همونجا، یه جورایی علاقه به قطعات الکترونیکی و عملکردشون توش بوجود اومد. از اون به بعد در مورد قطعات مختلف کلی سوال از پدرش می‌پرسید. حتی یه بار پدرش براش طرز کار مقاومت الکتریکی رو توضیح داد. خیلی هم عمیق توضیح می‌داد ها! در حد اتم‌ها و اینا.این طوری شد که دوران دبیرستان واز به جای بیرون رفتن با رفیق‌هاش و بقیه‌ی کارهایی که هم‌سن‌هاش می‌کردن، به کار کردن با قطعه‌های الکترونیکی گذشت. آدم منزوی و کم‌رویی بود و سرش توی مدارهای الکترونیکی بود. کلاس هشتم که بود یه ماشین حساب خفن ساخت که تونست باهاش توی یه مسابقاتی جایزه هم ببره. یا مثلا توی کلاس دوازدهم یه مترونوم ساخت. مترونوم یه دستگاهیه که نوازنده‌ها و آهنگ‌سازها ازش زیاد استفاده می‌کنن. توی فواصل زمانی ثابت تیک تیک می‌کنه و کمک می‌کنه نوازنده ضرب‌هاش رو درست و هماهنگ سر جاش بنوازه. واز هم شیطنتش گل کرده بود! حس کرد صدای این مترونومه مثل صدای بمبه. برداشت این گذاشتش تو یکی از کمدهای مدرسه. بعد طوری تنظیمش کرد که وقتی در کمد رو باز می‌کنی ریتم تیک تیکش بیشتر بشه. بعد رفت سر کلاس. تو مدرسه می‌بینن داره از بخش کمدها صدای تیک تیک میاد. مشکوک می‌شن و می‌گردن و بالاخره پیدا می‌کنن که از کدوم کمد داره صدا میاد. به هر ضرب و زوری شده در کمد رو باز می‌کنن، در رو که باز می‌کنن، صدای تیک تیک شروع می‌کنه تند شدن. مدیر بیچاره وحشت کرده بود! برای این که مدرسه آسیب نبینه، دستگاه رو برداشت چسبوند به سینه‌ش، با یه حال ناجوری سریع دوید وسط زمین ورزشی مدرسه که آآآی برید کنار الان می‌ترکه، الان می‌ترکه! یعنی قشنگ جونش رو گذاشته بود کف دستش! بعد با یه حالت استرس و ترسی که نکنه اشتباه کنه، مثل اینایی که میرن وسط میدون مین تا مین‌ها رو خنثی کنن، سیم‌های مترونومه رو قطع کرد.زنگ زدن به پلیس و پلیسه اومد و از بلندگو اعلام کردن استیو وازنیاک خیلی سریع بیا دفتر مدیریت. واز فکر کرد دوباره برنده‌ی جایزه شده. واز پاشد رفت دفتر مدیر، در رو که باز کرد دید پلیس تو دفتره، مدیر و چندتا از کارکن‌های مدرسه هم عصبانی، وایستادن دارن چپ چپ نگاهش می‌کنن، مدیر شروع کرد داد و بی‌داد که این چه وضعیتیه، کل مدرسه رو گذاشتی سر کار، همه ترسیدیم و فلان. واز این طوری بود که چی شده آقا؟ تقصیر من چیه؟ بعد مدیر، علمیات نجات مدرسه رو که انجام داده بود تعریف کرد. واز رو می‌گی، داشت پاره می‌شد از خنده! هی لب‌هاش رو به هم فشار داد، با دست‌هاش جلوی دهنش رو گرفت که نفهمن داره می‌خنده، ولی دیگه نتونست، زد زیر خنده و براشون تعریف کرد که بابا این یه مترونومه. برای فلان کار استفاده می‌شه. دیدم جالبه گذاشتم فقط برای کنجکاوی! نتیجه‌ش این شد که آقای «کنجکاو» رو تحویل پلیس دادن تا شب بره تو بازداشتگاه نوجوون‌ها آب خنک بخوره. ولی کلا عاشق این جور حرکت‌ها بود. بازی با برق‌های ضعیف و ساختن چیزهای جالبی که بتونه باهاشون بقیه رو اذیت کنه.همون سال یه کار پاره‌وقت پیدا کرد و تونست بشینه با کامپیوتر کار کنه. چیزی که همیشه دوست داشت اتفاق بیوفته. یه زبان برنامه‌نویسی هم یاد گرفت. در مورد سخت‌افزار هم زیاد می‌خوند. برای خودش یه چالش درست کرده بود که بشینه یه سیستم رو بگیره، سعی کنه با متریال کمتر همون رو سر هم کنه. یعنی مثلا یه بورد رو با تراشه‌های کمتر سر هم کنه ولی کاراییش مثل بورد اصلی باشه. البته اینا فقط رو کاغذ بودا. ولی خب براش چالش جالبی بود.بعد از دبیرستان و توی دوران دانشجویی هم به چالش خودش ادامه داد. توی گاراژ خونه‌ی یکی از دوست‌هاش، به اسم بیل، یه سری تراشه سر هم می‌کرد تا بتونه یه کامپیوتر بسازه. این بیل، همون دوستیه که باعث آشنایی استیو جابز و استیو وازنیاک شد. در واقع بیل هم با واز و هم با جابز کنجکاوی‌های الکترونیکی می‌کردن. یه روز استیو جابز با دوچرخه اومد پیش بیل که برن یه سری آزمایش‌ها انجام بدن. این دو تا داشتن با هم تو محل راه می‌رفتن، واز هم اون طرف خیابون، داشت ماشینشون رو می‌شست. بیل با خودش فکر کرد که خب این استیو اهل الکترونیکه، اون یکی استیو هم که اهل الکترونیکه. جفتشون هم که توی مدرسه شوخی‌های خرکی می‌کنن. پس اینا می‌تونن دوست‌های خوبی بشن. معرفی‌شون کرد به هم. بیل اصلا فکرش رو هم نمی‌کرد که این معرفی کردن، منجر به یه اتفاق بزرگ بشه. اتفاقی که بدون اغراق دنیای همه‌مون رو برای همیشه تغییر داد.همون روز، ۲ تا استیو، یعنی جابز و واز، تا چند ساعت جلوی خونه‌ی بیل اینا نشستن و با هم صحبت کردن. از پروژه‌هایی که داشتن انجام می‌دادن صحبت کردن و البته از شوخی‌های خرکی‌شون توی مدرسه. اون موقع وازنیاک داشت یه رادیو برای خودش درست می‌کرد و جابز هم که درگیر ساخت فرکانس‌شمارش بود. حس کردن کلی علایق مشترک دارن. استیو (یعنی جابز. از این به بعد به جابز می‌گیم استیو، به وازنیاک می‌گیم واز.) استیو حس کرد این اولین کسیه که بیشتر از خودش در مورد قطعات الکترونیکی می‌دونه. واز هم می‌گه حس کردم این اولین کسیه که وقتی براش این چیزها رو توضیح می‌دم متوجه می‌شه چی دارم می‌گم. البته استیو توی تعریف کردن از واز هم اون شخصیت خودش رو نشون می‌ده. می‌گه ۵ سال ازم بزرگتر بود ولی من از هم‌سن‌ها یکم بالغ‌تر بودم و واز از هم‌سن‌هاش یکم نابالغ‌تر. پس با هم تو یه سطح بودیم. علاقه‌ی مشترک دیگه‌شون هم موسیقی بود. هیچی دیگه اینا افتادن به هم و حالا با هم شوخی خرکی طراحی می‌کردن و بقیه رو اذیت می‌کردن.بعد این شوخی خرکی‌هاشون جدی‌تر هم شد. واز تو یه مجله یه مقاله خوند در مورد یه دستگاه به اسم بلوباکس یا جعبه‌ی آبی که می‌شد وصلش کرد به تلفن و باهاش مجانی زنگ زد اینور اونور. رفتن هر طور شده وسایل مورد نیازش رو جور کردن و اینقدر بالا پایین کردن تا بالاخره یکی ساختن. برمی‌داشتنش می‌بردنش توی دکه‌های تلفن عمومی، باهاش زنگ می‌زدن اینور اونور مزاحم می‌شدن. یه بار یه فکر عجیب به سر واز زد. برداشت با همین بلوباکسش زنگ زد واتیکان! صداش رو عوض کرد و گفت من هنری کیسینجرم، ما الان توی مسکو وسط اجلاس سران هستیم، باید با جناب پاپ صحبت کنم. هنری کیسینجر هم که احتمالا می‌شناسید دیگه. اون موقع تو سال ۱۹۷۱ تو دولت ریچارد نیکسون مشاور امنیت ملی آمریکا بود. بعدش هم که وزیر امور خارجه شد. همین الان هم با ۹۸ سال سن زنده‌س. کتاب چین تو اپیزود ۵۹ بی‌پلاس نوشته ایشونه. خلاصه این که واز برداشت زنگ زد واتیکان و گفت من کیسینجرم و باید با پاپ صحبت کنم. واتیکانی‌ها هم گفتن الان ساعت ۵:۳۰ صبحه جناب پاپ خوابن. واز گفت نه من عجله دارم و اینا. چند ساعت دیگه دوباره زنگ می‌زنم. چند ساعت بعد دوباره زنگ زدن، این دفعه یه کشیش باهاشون صحبت کرد و پیچندونشون. فهمیده بودن که طرف مزاحمه. چون از تلفن عمومی زنگ زده بودن. ولی به هر حال کلی خندیدن. این رو تعریف کردم که بگم یعنی این دو تا یه همچین اعجوبه‌هایی بودن!اما جابز و واز، یه فرقی با هم داشتن. واز این کارها رو برای تفریح و خنده انجام می‌داد. اما فکر استیو جاهای دیگه هم می‌رفت. وسط این زنگ زدن به اینور و اونور، یهو یه فکری به سرش زد. گفت راستی بیا از اینا تولید کنیم بفروشیم! چیز خیلی خوبیه ها! راحت می‌شه به بقیه فروختش. حساب کردن دیدن هر کدوم از اینا براشون ۴۰ دلار درمیاد. استیو روشون ۱۵۰ دلار قیمت گذاشت. شروع کردن به ساختن و می‌بردن اینور اونور می‌فروختن. مثلا می‌رفتن خوابگاه دانشجوها. می‌دونستن اون‌ها بیشتر به خارج زنگ می‌زنن. وصلش می‌کردن به تلفن و بلندگو و زنگ می‌زدن جاهای مختلف! از استرالیا تا انگلیس! همین طوری کلی مشتری پیدا کردن و تقریبا ۱۰۰ تایی ساختن و فروختن. ولی یه دفعه چندتا خلافکار جعبه رو دیدن و جلوشون تفنگ کشیدن. بعد جعبه رو گرفتن و گفتن می‌ریم تست می‌کنیم اگه کار کرد پولش رو می‌دیم. که دیگه نه از اونا خبری شد، نه اینا جرات کردن برن سراغشون. همین اتفاق باعث شد دیگه کلا بیخیال این کار بشن. ولی تهش، استیو می‌گه اگه این نبود، من و واز نمی‌فهمیدیم که می‌تونیم با هم کار کنیم. و احتمالا شاید اصلا اپلی هم به وجود نمی‌اومد. چون دیدن با این سنشون تونستن با یه صفحه‌مدار کوچیک، دستگاهی بسازن که می‌تونه زیرساخت چند میلیارد دلاری مخابرات آمریکا رو دور بزنه. استیو می‌گه این اعتماد به نفس خیلی زیادی بهشون داده. و این شروع راهی بود که یه شراکت خیلی بزرگ و مشهور رو شکل داد. استیو وازنیاک یه نابغه‌ی خلاق برای ساخت دستگاه‌های الکترونیکی و استیو جابز یک نابغه‌ی فروش. اگه اپیزود قبل رو شنیده باشید، احتمالا متوجه شباهت این مساله با شراکت فیل نایت و بیل باورمن شدید. اونجا هم یکی از افراد بیشتر فنی بود و اون یکی بیشتر توی بحث فروش تخصص داشت.خب برگردیم به زندگی خصوصی استیو. سال ۱۹۷۲ وقتی که ۱۷ سالش بود و آخرای سال دوازدهمش بود، با یه دختر آشنا شد به اسم کریسان برنان (Chrisann Brennan). کریسان هم‌سن استیو بود ولی کلاس یازدهم درس می‌خوند. چون گفتم دیگه استیو یه سال رو جهشی خونده بود. کریسان یه دختر چشم سبز با موهای قهوه‌ای روشن بود که جذابیت ظاهریش خیلی توجه استیو رو جلب کرده بود. از اون طرف ولی کریسان تحت تاثیر رفتارهای عجیب و غریب و دیوانه‌وار استیو قرار گرفته بود. رفتارهای عجیب و غریب یعنی چی؟ داریم در مورد دهه‌ی اوایل ۷۰ حرف می‌زنیم. وقتی که خلاف جریان جامعه شنا کردن یه جورایی مد شده بود. همین داستان هیپی بودن و اینا کهاین یه فرهنگ بود در مقابل در مقابل کسایی که کت و شلوار می‌پوشیدن و اصلاح می‌کردن و موهاشون رو روغن میزدن و اینا. در واقع یه ضدفرهنگ حساب می‌شدن و به این کارها زیاد اعتقاد نداشتن. اهل راک اند رول و مواد مخدر و اینا بودن. صلح جهانی و سکس بدون ملاحظه هم یکی از اعتقاداتشون بود. نمادشون هم فولکس قورباغه‌ای بود. باهاش می‌زدن به جاده و همیشه هم یه گیتار باهاشون بود. کانال یوتیوب بی‌پلاس یه ویدیو داره یکم در مورد فضای جامعه‌ی اون زمان توضیح داده. لینکش رو می‌ذارم توی توضیحات این اپیزود برید ببینید. نقطه‌ی شروع این فرهنگ هیپی بودن هم سان‌فرانسیسکو بود. سان‌فرانسیسکو هم نزدیک پالو آلتوئه دیگه. هر دوتاشون تو ایالت کالیفرنیان. بنابراین کم کم استیو هم به این دسته گرایش پیدا کرد. به خودش نمی‌رسید، موهاش همیشه بلند و ژولیده بود، ریش‌هاش نامرتب بود، حمام هم خیلی نمی‌رفت! اعتقاد داشت گیاه‌خواری بوی بد بدن رو از بین می‌بره. پس نه نیازی به حمام هست، نه عطر زدن! خیلی هم افتاده بود رو دور LSD زدن. کریسان رو هم درگیر کرده بود. می‌رفتن با هم بیرون شهر تو یه مزرعه‌ی گندم غرق می‌شدن تو حس و حال خودشون.دبیرستانش که تموم شد رفتن با کریسان یه کلبه گرفتن بالای یه تپه‌ای و بعد اومد خونه به پدر و مادرش گفت ما داریم با کریسان می‌رم تو یه کلبه زندگی کنیم. باباش عصبانی شد گفت «یعنی چی می‌خوام برم فلان جا زندگی کنم. بی‌خود کردی، باید بری دانشگاه.» قول داده بودن خب. نمی‌شد که! ولی استیو کسی نبود که به این چیزا توجه کنه. گفت «جمله‌م خبری بود، نیومدم اجازه بگیرم که! خدافظ شما!» رفت! رفتن و بودن دیگه. کریسان نقاشی می‌کشید و استیو هم گیتار می‌زد و می‌خوند. رفتارش هم با کریسان اونچنان خوب نبود. ولی در کل خوش می‌گذشت.اما خب خوش‌گذرونی بدون پول نمی‌شه که! باید پول درمیاورد. پاشدن با وازنیاک رفتن دنبال کار، یه اگهی دیدن که یه مرکز خرید چندتا دانشجوی کالج می‌خواست که بیان لباس بپوشن برای بچه‌ها نمایش اجرا کنن، ساعتی ۳ دلار هم بگیرن! نمایشش چی بود؟ آلیس در سرزمین عجایب. یعنی شما فکر کنید، کریسان و استیو و واز رفتن لباس‌های عروسکی پوشیدن واسه بچه‌ها ادا اصول درمیاوردن! این کار به شدت رو مخ استیو بود. گرمش می‌شد، کلافه می‌شد. یه جاهایی می‌گفت یعنی دوست دارم بزنم زیر گوش چندتا از این بچه‌ها. کلا استیو هیچوقت آدم صبوری نبود. برعکس واز که همیشه صبور و شوخ و شنگ بود.پل، پدر استیو، به خاطر قولی که داده بود بیخیال بحث دانشگاه نشد و دوباره به استیو تاکید می‌کرد که باید بری دانشگاه. استیو هم می‌گفت «ببین! من نمی‌خوام برم دانشگاه. اون‌هایی که دانشگاه می‌رن از الان می‌دونن می‌خوان چیکاره بشن. من دنبال یه چیز جذاب‌ترم. دانشگاه نمی‌رم.» هی پل می‌گفت، استیو هم می‌گفت نه. بالاخره یه روز اومد به باباش گفت «خب اگه می‌گی باید برم دانشگاه من انتخابم فقط یه جاس. کالج رید (Reed College) تو پورتلند.» پل موند چی بگه. از یه طرف باید هر طور شده این بچه رو می‌فرستاد دانشگاه، از یه طرف کالجی که استیو انتخاب کرده بود یکی از گرون‌ترین کالج‌های کل کشور بود. پل ۱۷ سال پول جمع کرده بود تا بتونه به قولش عمل کنه. ولی حالا پولش کفاف شهریه‌ی کالج رید رو نمی‌داد. کلی صحبت و خواهش و التماس ولی این بچه قبول نکرد که نکرد. پل هم دید قول داده نمی‌تونه بزنه زیر قولش، گفت باشه. پس هر طور بود با قرض و قوله پول رو جور کرد و با کلارا استیو رو برداشتن بردن پورتلند رسوندنش دم دانشگاه. استیو هم نه تشکری نه خداحافظی‌ای نه چیزی، همینطوری پیاده شد رفت تو دانشگاه! البته استیو بعدا از این رفتارش پشیمون شد. گفت «منی که نه از خونشون بودم نه از گوشتشون، این طوری بهم رسیدن و بزرگم کردن، اما نفهم بودم و به احساساتشون توجهی نکردم.»اما انگار نه انگار حالا اومده بود همون دانشگاهی که دوست داشت و اینقدر سرش اصرار کرده بود. توی دانشگاه هم سرش به کارهای خودش بود و خیلی به کلاس‌ها توجهی نمی‌کرد. اصلا کلاس‌های پیش‌نیاز و اجباری رو نمی‌رفت. عوضش کلی مطالعه‌ی آزاد داشت. یه رفیق پیدا کرده بود باهم می‌نشستن کتاب‌های مختلف خودشناسی و تغییر سبک زندگی می‌خوندن. این کتاب‌ها هم در ادامه‌ی همون سبک زندگی جدیدش بود که گفتم اون زمان خیلی توی آمریکا مد شده بود. چندتا کتاب خوند در مورد دین بودایی و فرهنگ شرقی و اینا. یه سری کتاب هم در مورد گیاه‌خواری خوند و همونجا تصمیم گرفت دیگه گوشت نخوره. علاوه بر اون خیلی تحت تاثیر رژیم‌های سخت غذایی کتاب‌ها قرار گرفت. روزه گرفتن و این جور چیزا. عاشق هویج بود و کلی هویج می‌خورد. آب‌هویج و سالاد هویج و از این جور چیزها. رژیم‌هایی که می‌گرفت بدون غلات، نون، حبوبات و شیر بود.این رفیقش یه مزرعه‌ی سیب ۲۲۰ هکتاری نزدیک همون پورتلند داشت که در واقع برای داییش بود. ولی کلا دست رفیق استیو بود و اون بهش می‌رسید. اون موقع این مزرعه‌هه شده بود پاتوق استیو و رفقاش. می‌رفتن اونجا و هم به باغ می‌رسیدن، هم دور هم بودن دیگه. برنامه و اینا. اما برنامه‌هاشون خاص خودشون بود. رژیم‌های غذایی‌ای که می‌گرفتن خاص بود. مثلا یهو تصمیم می‌گرفتن روزه‌ی سیب بگیرن. یک هفته‌ی کامل جز سیب هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌خوردن! خلاصه استیو با همچین وضعیتی دوران دانشگاهش رو می‌گذروند. انرژی خوبی هم داشتا. می‌گفت «کافی بود اراده کنم و تا سان‌فرانسیسکو پیاده برم.» کل زندگی استیو توی پورتلند شده بود آیین بودایی، گیاه‌خواری (به خصوص سیب)، مراقبه، LSD و راک. تیپیکال جوون دهه ۷۰ آمریکا.یکی دیگه از کارهای عجیبی که استیو تو دانشگاه می‌کرد این بود که همیشه پابرهنه بود! فقط وقتی برف میومد یه چیزی پاش می‌کرد. اونم کفش و اینا نه ها. یه صندل ساده. آپارتمانی هم که توش زندگی می‌کرد وسایل گرمایشی نداشت. کلا اعتقاد عجیبی به ساده‌زیستی داشتن استاد. وقتی هم که پول‌لازم می‌شد، می‌رفت برای آزمایشگاه گروه روان‌شناسی یه سری وسایل الکترونیکی می‌ساخت و یه پول مختصری ازشون می‌گرفت. چیزهایی که می‌ساخت برای انجام تست‌های رفتاری روی حیوون‌ها کاربرد داشتن.از دانشگاه هی میومدن دنبالش که آقا چیکار داری می‌کنی؟! یه ۲ تا کلاس هم شرکت کنی بد نیست! اینم دیگه کلافه شد، پاشد رفت پیش واز چون واز ۵ سال از خودش بزرگتر بود دیگه. گفت اینا چرا همچین می‌کنن؟! همش می‌گن چرا این درس‌ها رو برنداشتی، چرا سر کلاسا نمیای و اینا. واز هم این طوری بود که داداش خب دانشگاهه دیگه. پس انتظار داشتی چطوری باشه؟! گفت بابا من نمی‌خوام این کلاس‌ها رو برم! می‌خوام برم کلاس رقص. واز دیگه مونده بود چی بگه. گفت والا چی بگم؟! دانشگاهه دیگه. خودت می‌دونی. انتخاب کلاس رقص هم دلیل داشت! می‌خواست بره اونجا هم یه تکونی به خودش بده، هم اونجا کلی دختر بود که فرصت عشق و حال رو محیا می‌کرد.گفتیم دیگه، کلا استیو خوشش نمیومد بقیه براش تعیین تکلیف کنن. حتی اگه این تعیین تکلیف برنامه‌ی کلاسی و درس باشه. می‌خواست به معنی واقعی کلمه هر کاری دلش می‌خواد رو بکنه. بعد یه مدت دید داره شهریه می‌ده و کلاس‌ها رو نمی‌ره، عذاب وجدان گرفت. با خودش گفت پدر و مادرم ۱۷ سال پول جمع کردن که من بیام دانشگاه اون وقت من دارم فقط پول‌ها رو حیف و میل می‌کنم. تصمیم گرفت دیگه پول شهریه نده! پس پرداخت شهریه و قطع کرد. حالا دیگه با خیال راحت می‌تونست بره سر هر کلاسی که دلش می‌خواد بشینه و فقط پول اون کلاس رو بده. مثلا یه روز توی دانشگاه یه سری پوستر دید که با خط قشنگ تبلیغ کلاس خوش‌نویسی کرده بودن. رفت ثبت نام کرد و نشست سر کلاس. بعد دید چقدر جالبه این کلاسه! قشنگ تحت تاثیر هنر خوش‌نویسی قرار گرفت. بعدا حالا می‌بینیم تاثیر این کلاس‌ها رو. در واقع به همین سادگی استیو جابز از دانشگاه انصراف داد و دیگه هم دانشگاه نرفت.بعد از یک سال و نیم توی پورتلند، فوریه‌ی ۱۹۷۴ استیو دوباره برگشت لوس‌آلتوس پیش پدر و مادرش. اومده بود بره دنبال کار. خیلی هم زود کار پیدا کرد. یه آگهی توی روزنامه دید که نوشته بود «لذت ببر، پول در بیاور». این آگهی برای شرکت آتاری بود. سازنده‌ی ویدیوگیم. پاشد رفت اونجا. با همون قیافه‌ی عجیب و غریبش. موهای بلند، حمام نرفته، لباس‌ها نامرتب، صندل به پا، این طوری. وارد شرکت که شد به مدیر کارگزینی گفت «اومدم دنبال کار و تا بهم کار ندید نمی‌رم بیرون!» مدیر کارگزینی مونده بود چیکار کنه، پاشد رفت به مدیر مهندس‌های شرکت گفت «یه بچه هیپی اومده می‌گه باید استخدامم کنیم! زنگ بزنم پلیس بیان ببرنش؟» مدیره هم گفت نه، قبولش کنید!به همین راحتی استیو شد یکی از ۵۰ کارمند اول شرکت آتاری. یه تکنیسین با حقوق ساعتی ۵ دلار. بعدا که از مدیره پرسیدن برای چی استخدامش کردی گفت: «دیدم یه پسر هیپی با اون شکل و قیافه و بدون مدرک دانشگاهی اینقدر پیگیر، خیلی باهوش، پر هیجان و مشتاق به کارهای فنیه. پس قبولش کردم.» اما یه مشکلی پیش اومد. این وضعیت ظاهری و بوی بدی که استیو می‌داد باعث شکایت کارمندها شد و درخواست اخراجش رو دادن ولی مدیر مجموعه پشت استیو دراومد و بهش پیشنهاد داد که شب‌کار بشه. در واقع وقتی بیاد شرکت که کسی اونجا نباشه. از اون موقع به بعد استیو و مدیر آتاری شب‌ها می‌اومدن و می‌نشستن با هم بحث‌های فلسفی می‌کردن.اون موقع توی شرکت آتاری پرفروش‌ترین بازی‌شون که همه بازی می‌کردن پُنگ بود. همون بازی‌ای که ۲ تا خط اینور و اونور تصویره، یه توپ هم اون وسط این طرف و اون طرف می‌شه و باید با اون خط راکت‌طورمون ردش کنیم. احتمالا همه بازیش کردید. اما استیو خیلی برای آتاری مفید بود. توی بازی‌ها تغییراتی می‌داد که اون‌ها رو سرگرم‌آورتر می‌کرد. چیزی که توی آتاری خیلی استیو رو تحت تاثیر قرار داده بود، سادگی بازی‌هاشون بود. بدون هیچ راهنمایی می‌تونستی اون رو دست هر کسی بدی، بشینه بازی کنه. این سادگی محصول یکی از اون چیزهایی بود که خیلی رو ذهن استیو تاثیر گذاشت.اما دوره‌ی کار استیو توی آتاری اونقدر طول نکشید. چون خیلی زود و وقتی یکم پول دستش اومد تصمیم گرفت یه سفر طولانی بره هند. حالا چرا هند؟ می‌گفت من هنوز خودم رو نشناختم. باید برم وقتم رو صرف شناخت خودم کنم و چه جایی بهتر از هند برای این کار. این انتخاب هم در ادامه‌ی همون علاقه‌ش به فرهنگ شرقی و اینا بود. در کمال تعجب مدیر آتاری، از شرکت استعفا داد و راهی هند شد. کلی شهرهای مختلف رو گشت، رفت قاطی پیروان آیین‌های مختلف و در محضر یکی دو تا مرشد و راهب و اینا درس یاد گرفت و از این جور کارها. کلا زندگی متفاوتی بود. ساده‌زیستی و مراقبه و از این کارها. ۷ ماهی توی هند بود و بعد تصمیم گرفت برگرده خونه. ولی ورود دوباره با آمریکا براش یه شوک بزرگ بود! فرهنگ غربی با اون چیزی که توی این چند ماهه غرقش شده بود خیلی فرق داشت و براش اصلا قابل تحمل نبود. پس دوباره رفت تو دنیای خودش. یه سری کلاس و دورهمی شرکت می‌کرد که همه مثل خودش بودن. یا روز و شب تو تنهایی به مراقبه می‌گذروند.یه روز تو اوایل سال ۱۹۷۵ استیو حس کرد که دیگه وقتشه برگرده سر کار. یه راست رفت دفتر شرکت آتاری. با همون تیپ همیشگیش که البته الان بعد از تجربه‌ی یک سال اخیر شدیدتر هم شده بود. مدیرهای آتاری از دیدن استیو ذوق‌زده شدن و خیلی ساده قبول کردن که برگرده سر کار. و دوباره همون مشکل قبلی. مجبور شدن استیو رو بفرستن شیفت شب تا مشکلی توی شرکت پیش نیاد. اتفاقا واز هم همون نزدیکی یه آپارتمان گرفته بود و کارمند HP شده بود. تقریبا هر شب ۲ تا استیو پیش هم بودن. واز میومد، می‌نشستن با هم پُنگ بازی می‌کردن. در واقع واز برداشته بود یه نسخه‌ی شخصی‌سازی‌شده برای خودش درست کرده بود که می‌شد وصلش کرد به تلویزیون و بازیش کرد.همین روزها یه اتفاق مهم افتاد. نولان بوشنل (Nolan Bushnell)، بنیانگذار آتاری یه ایده به ذهنش رسید و بلافاصله اون رو برای استیو مطرح کرد. ایده‌ی یه نسخه‌ی جدید و یک نفره از بازی پنگ. الان بازی رو تعریف کنم احتمالا همه‌تون بازی کردید. ولی ببینید یه بازی ساده که الان شاید توی چند دقیقه نوشته می‌شه اون موقع چه چالش‌هایی رو داشته و باعث چه اتفاقاتی شده.ایده این بود: بازی پنگ ۲ نفره بود دیگه. یعنی دو نفر می‌نشستن، هر کدوم یه خط رو به عنوان راکت کنترل می‌کرد و اون توپ وسط رو به هم پاس می‌دادن. بوشنل اومد گفت خب به جای این که ۲ تا راکت داشته باشیم، این راکت رو بکنیم یکی، بعد اون طرف صفحه یه دیوار پر از آجر باشه. این توپه به هر کدوم از این آجرها که می‌خوره، آجره حذف بشه. هدف بازی هم اینه که کل آجرهای توی صفحه رو حذف کنی. همه بازی کردید نه؟ خیلی جالب و عجیبه. اسم بازیش هست «Breakout». همین الان هم می‌تونید برید بازی کنید. هم اینو، هم پنگ رو. لینک‌هاش توی توضیحات هست. حالا ببینیم این ایده چطوری به عمل تبدیل شد.بوشنل استیو رو صدا کرد دفترش، روی تخته سیاه کوچیکی که توی دفترش داشت، براش طرحش رو کشید و توضیح داد که همچین ایده‌ای دارم. بهش گفت می‌تونی اینو بسازی؟ من حساب کردم برای درست کردنش ۵۰ تا تراشه لازمه. اما اگه بتونی با تراشه‌ی کمتر بسازیش من بهت جایزه می‌دم. یعنی هر یه تراشه که کم کنی یه جایزه داری پیش من. ولی خب این کاری نبود که استیو بتونه انجامش بده. چون استیو کلا اطلاعات فنی در این حد رو نداشت. بوشنل هم می‌دونست این مساله رو. ولی فکرش این بود که این استیو یه دوست داره به اسم واز. این قطعا می‌ره پیش واز از اون کمک می‌خواد. بعد اینا می‌شینن با هم مساله رو حلش می‌کنن.اتفاقی که واقعا هم افتاد. استیو پاشد رفت پیش واز گفت «ببین تو شرکت همچین چیزی رو از من خواستن. میای با هم انجامش بدیم؟» واز یهو انگار چیزی رو شنیده بود که کل زندگیش منتظرش بود. بهش گفت «واای استیو عالیه! یعنی بهت پیشنهاد کردن یه بازی برای مردم بسازی؟» استیو گفت «آره. ولی باید ۴ روزه تحویل بدیما. کمترین تراشه‌ی ممکن رو هم باید استفاده کنیم.» واز این طوری بود که «یه چیزی می‌گیا! ۴ روزه نمی‌شه که! برو بگو یکم بیشتر وقت بدن.» استیو گفت «نه خیلی چونه زدم، قبول نکردن. تهش همین ۴ روزه.» گفت «بیخیال پس من نمی‌تونم.» گفت «چرا زود بیخیال می‌شی؟! می‌تونیم بابا. این همه چیز بلدی. فوقش نمی‌شه دیگه.» واز گفت «باشه پس نصف نصف.» «اوکی؟» «اوکی.» همین جوری تو این پروژه شریک شدن. اما نکته‌ی قضیه این بود که استیو ۴ روز رو از خودش درآورده بود. اصلا محدودیت زمانی‌ای نذاشته بودن براش! قرار بود ۴ روز دیگه دوباره با رفیق‌هاش برن مزرعه، می‌خواست زود پروژه رو تحویل بده خیالش راحت باشه! در مورد این که هرچی تراشه کمتر مصرف کنن پاداش می‌گیرن هم چیزی نگفت.واز هر طور بود تونست تو همون ۴ روز کار رو تحویل بده! در حالی که برای خیلی از مهندس‌های اون زمان همچین کاری شاید چند ماه طول می‌کشید. واز می‌گه حرف‌های استیو باعث شده که برای انجام این کار اطمینان پیدا کنه. ۴ شب پشت سر هم بیدار موند. روزها توی شرکت طرح‌ها رو روی کاغذ می‌کشید و شب‌ها بعد از شام می‌رفت آتاری پیش استیو و با هم کار رو پیش می‌بردن. واز اشکال‌های طرحش رو کاغذ رو برطرف می‌کرد و استیو هم اون‌ها رو روی برد اصلی پیاده می‌کرد. تعداد تراشه‌ها رو هم رسوندن به ۴۵ تا. استیو هم به ازای ۵ تا تراشه‌ای که کم کرده بودن پاداش گرفت. چقدر؟ حدود ۵ هزار دلار! ولی باز هم صداش رو درنیاورد. ۷۰۰ دلار برای کلیت کار بدون پاداش و اینا گرفته بود، ۳۵۰ دلارش رو داد به واز. البته حدود ۱۰ سال بعد واز از این قضیه‌ی پاداش باخبر شد. یکم هم ناراحت شد و چندجا هم به این مساله اشاره کرده ولی دیگه گذاشت به حساب اون اخلاق‌های خاص استیو.تجربه‌ی کار تو آتاری و رابطه‌ی نزدیکی که با بوشنل، بنیانگذار و مدیرعامل اون داشت، تاثیر خیلی زیادی روی استیو گذاشت. در واقع نگاهش رو به تجارت و طراحی شکل داد. تحت تاثیر رویکرد کاربرمحور، خودمونی و ساده بودن بازی‌هاشون قرار گرفت. همین هم باعث شد همیشه تمرکز خاصی روی «محصول» و «سادگی» اون داشته باشه. بوشنل یه درس بزرگ هم به استیو داد. بهش یاد داد «اگه طوری رفتار کنی که انگار می‌تونی یه کاری رو انجام بدی، مسائل خوب پیش می‌ره. این طوری بقیه هم باور می‌کنن که واقعا می‌تونی.»ژانویه‌ی ۱۹۷۵ یه شماره از مجله‌ی «Popular Electronics» چاپ شد که تاثیر خیلی زیادی روی آینده‌ی صنعت کامپیوتر گذاشت. تیتر اصلی مجله این بود: «پیشرفت بزرگ! اولین کیت میکروکامپیوتر جهان در رقابت با مدل‌های تبلیغاتی دیگر... آلتیر ۸۸۰۰، بیشتر از ۱۰۰۰ دلار صرفه‌جویی کنید!»این مجله رو همزمان هم بیل گیتس دید، هم استیو جابز و استیو وازنیاک. این که بیل گیتس چه واکنشی نشون داد اینجا خیلی جاش نیست ولی خیلی مختصر اشاره کنم که خیلی سریع یکی سفارش داد، بعد هم با رفیقش، پل آلن، نشستن براش یه برنامه‌ی بیسیک نوشتن. حالا این که بعد از این کار چه مسیری رو طی کردن بماند تا سر اپیزود خودش برسیم بهش. ولی استیو جابز و وازنیاک، انگار یه آینده‌ای توی این کامپیوتر دیدن. حالا این آلتیر ۸۸۰۰ چی بود؟ عکس‌هاش رو می‌ذاریم توی شبکه‌های اجتماعی‌مون ببینید؛ یه کیس کامپیوتر رو تصور کنید که جلوش چندتا کلید و LED داره و باهاش می‌شد یه سری محاسبات کوچیک رو انجام داد. یعنی نه مانیتوری، نه کیبورد و ماوسی، هیچی. بعد اعداد رو نمی‌شد همین طوری ساده بهش داد. باید به صورت باینری یعنی با صفر و یک باهاش حرف می‌زدی و اون هم صفر و یکی جوابت رو می‌داد.حالا چرا این کامپیوتر یه محصول انقلابی بود؟ چون کامپیوترهایی که تا اون موقع اومده بودن هم خیلی خیلی بزرگتر از اینی بودن که بشه دست گرفت بردشون اینور اونور، هم قیمتشون بالای ۱۵۰۰-۲۰۰۰ دلار بود. حالا شرکت MITS اومده بود این کامپیوتر رو ساخته بود و با قیمت ۴۹۵ دلار می‌فروخت. البته این نسخه‌ای که اینا با این قیمت می‌فروختن، فقط کیت جداش بود. یعنی شما خودت باید سر همشون می‌کردی. اما اگه می‌خواستی نسخه‌ی سر هم شده‌ش رو بهت بدن، قیمتش می‌شد ۶۲۱ دلار. که باز هم قیمتش نسبت به بقیه کامپیوترها خیلی خوب بود. کلا اون موقع همه‌ی کامپیوترها این طوری بوده. باید قطعات کامپیوتر رو به هم لحیم می‌کردن. یعنی مثلا اگر کامپیوتر شخصی می‌خواستی، باید حتما یا خودت بلد می‌بودی سر همش کنی، یا یه مهندس کامپیوتری می‌اومد برات راه‌اندازیش می‌کرد. این کامپیوتره خوراک کسایی بود که دوست داشتن به عنوان سرگرمی محاسباتشون رو با کامپیوتر انجام بدن. یعنی اصلا هیچوقت در این حد نبود که بشه کارهای روزمره رو باهاش انجام داد. اصلا می‌گم. مدل کار کردن باهاش سخت بود. کار هر کسی نبود.همین موقع‌ها واز داشت به یه ایده‌ای فکر می‌کرد که دیدن این آلتیر ۸۸۰۰ باعث شد بیشتر روی ایده‌ش مصمم بشه. ایده‌ش چی بود؟ یه کامپیوتر شخصی به اضافه‌ی کیبورد و مانیتوری که بهش وصله. ولی خب ایده‌ش خیلی جلوتر از زمان خودش بود. برای هر کسی مطرح می‌کرد، خیلی جدیش نمی‌گرفتن. فرض کنید خفن‌ترین کامپیوتری که هست، یه جعبه‌س با چندتا LED قرمز. که وقتی عکسش رو روی جلد مجله می‌زنن همه تعجب می‌کنن. بعد یکی اومده می‌گه می‌شه یه کامپیوتری باشه که یه صفحه کلید داشته باشه، یه عدد رو وارد کنی اون جلوت عددها رو نشون بده. ملت می‌گن برو بابا این دیوونه‌س! همچین چیزی یا اصلا اتفاق نمی‌افته، یا اگر هم اتفاق بیوفته تو قرن ۲۱! ولی واز این حرف‌ها رو جدی نمی‌گیره. می‌گه این چیه مثل میز کابین هواپیماس! خب همین رو می‌شه جوری ساختش که افراد بیشتری بفهمن چطوری می‌شه باهاش کار کرد. می‌ره می‌شینه برای خودش طراحی کردن، پردازنده‌ای هم که برای طراحیش مدنظر قرار می‌ده، همون پردازنده‌ای بود که روی آلتیر ۸۰۰ بود. یعنی اینتل ۸۰۸۰. اما پولش نمی‌رسه اونو بخره. می‌ره هر جور شده از طریق یکی از دوست‌هاش توی HP یه پردازنده‌ی ۶۸۰۰ موتورلا می‌گیره و کارش رو انجام می‌ده.کار هر روز واز این شده بود که بعد از ساعت کار سریع می‌رفت خونه می‌نشست جلوی تلویزیون یه شامی می‌خورد و باز برمی‌گشت شرکت تا مخفیانه روی پروژه‌ی شخصیش کار کنه. می‌نشست کف زمین، قطعه‌هایی که خریده بود و نقشه‌هاش رو پخش می‌کرد دورش و نصب می‌کرد و تست می‌کرد. سخت‌افزار که به یه مرحله‌ی قابل قبولی رسید، رفت سراغ نرم‌افزار و یه چیزی نوشت که بشه از طریق اون عددهایی که تایپ می‌کنه رو روی صفحه نشون بده. یک‌شنبه ۲۹ ژوئن ۱۹۷۵، واز نشسته بود کف اتاقش توی دفتر شرکت HP، دستگاه خودساخته‌ش که شامل کلی بورد و تراشه و سیم درهم برهم بود رو روشن کرد. دستش رو برد روی کیبورد و چندتا حرف تایپ کرد. چند لحظه سکوت و استرس... حروف روی مانیتور روبه‌روش ظاهر شدن! این یه لحظه‌ی تاریخی بود. اولین باری تو تاریخ که یه نفر با تایپ روی یه صفحه کلید، اون‌ها رو روی مانیتور کامپیوترش می‌بینه.اولین کسی که از این اتفاق باخبر شد کسی نبود جز استیو جابز. استیو بعد از این که حسابی ذوق زده شد، شروع کرد به سوال پرسیدن. اینا رو می‌شه به هم وصل کرد بینشون اطلاعات جابه‌جا کرد؟ اصلا می‌شه یه دیسکی چیزی بهشون وصل کرد اطلاعاتشون رو ذخیره کرد؟ واز این طوری بود که استیو! این احتمالا خفن‌ترین کامپیوتریه که تا به حال ساخته شده! همینش رو حالشو ببر! استیو هم می‌گفت می‌دونم بابا! می‌گم یعنی امکانات خیلی بیشتری می‌شه بهش داد؟ واز گفت خب که چی بشه؟ استیو این طوری بود که تو کاری نداشته باش! می‌گم بهت! واز گفت می‌خوای چیکار کنی؟! استیو گفت چیکار داری؟! می‌تونی بهترش کنی یا نه؟ واز گفت خب آره ولی پول می‌خواد. باید قطعه بهتر بگیرم. پول ندارم که. استیو گفت بذار ببینم چیکار می‌تونم کنم. رفت زنگ زد اینتل با نماینده‌ی فروششون طوری صحبت کرد که تونست چندتا رم مجانی ازشون گرفت! واز مونده بود قشنگ! خودش اصلا یک درصد هم نمی‌تونست یه چیز مجانی بگیره. بعد استیو رفته بود از اینتل قطعه گرفته بود! یعنی یه همچین توانایی‌ای داشت.واز اینا توی دانشگاه استنفورد یه گروه داشتن که می‌رفتن دور هم جمع می‌شدن در مورد اتفاقات جدید دنیای تکنولوژی و چیزای جدیدی که احتمالا ساختن حرف می‌زدن. این گروهه خیلی مهم و مشهوره. اسمش هست «The Homebrew Club». در مورد این گروه و این که چه اتفاقاتی توی این دورهمی‌ها افتاده خیلی می‌شه حرف زد که حالا می‌گذریم. این کامپیوتره که درست شد، واز برداشت بردش توی اون گروهه به همه معرفیش کرد. استیو هم چند بار پاشده بود باهاش رفته بود تو این جلسه‌ها. یه بار بعد از این که واز چند بار این کامپیوتره رو آورده بود و معرفی کرده بود، رفت پیشش گفت تو هم مثل این که حالیت نیست چه خبره ها! واز این طوری بود که چطور؟ استیو گفت بابا دستگاه رو می‌بری همه دورت جمع می‌شن باهاش کار می‌کنن. این چه کاریه که اینو مجانی می‌دی استفاده کنن؟! واز گفت خب یعنی چی؟ پس انتظار داری چیکار کنم؟! گفت می‌تونی به همه‌شون بفروشی اینو! واز گفت خب ما که یه دونه بیشتر نداریم. استیو گفت خب بسازیم! واز گفت قطعاتش رو چه‌جوری جور کنیم؟ استیو گفت اونش به من.استیو رفت با یکی از دوست‌هاش توی آتاری صحبت کرد و ازش خواست براش ۵۰ تا مدار تولید کنه. ۵۰ تا مثل همون اولی که واز توی کف زمین اتاقش توی HP درست کرده بود. همیشه تصوری که واز از آینده‌ش داشت، یه مهندس HP بود که سرمهندس شده و بعدش هم بازنشست شده و زندگی راحتی داره. حالا مونده بود این جابز داره چه تصمیم‌هایی می‌گیره. من موندم چطوری اجراه‌م رو به موقع بدم، این داره این همه هزینه می‌کنه برای چی؟! گفت ببین فکر کنم خیلی داری تند میریا! اصلا از کجا معلوم این هزینه برگرده؟! جابز گفت ببین این شاید سود قابل توجهی نداشته باشه، ولی یه مزیت بزرگ داره. گفت چی؟ گفت این که شرکت خودمونو داریم. این دیگه چیزی بود که واز رو به وجد آورد. دیگه نتونست چیزی بگه. پس تصمیم گرفتن شرکت ثبت کنن.اما برای این کار نیاز به یه مبلغی داشتن. واز یه ماشین حساب HP خفن داشت که مدلش بود HP ۶۵. تو صفحه‌ی ویکیپدیاش نوشته که اولین ماشین حساب دستی قابل برنامه‌ریزی برای کارت مغناطیسی بوده. سال ۱۹۷۴ به قیمت ۷۹۵ دلار معرفی شده و ۹ تا ثبت‌کننده‌ی فضای ذخیره‌سازی و یه کارت‌خوان مغناطیسی برای ذخیره و بارگذاری برنامه‌ها داشته. واز رفت این ماشین حساب رو ۵۰۰ دلار قیمت گذاشت که آخر تونست ۲۵۰ دلار بفروشتش. استیو هم ماشین فولکسش رو ۱۵۰۰ دلار فروخت.هفته‌ی بعد طرف زنگ زد که داداش این موتور ماشینت خرابه! من نمی‌خوام این ماشین رو. استیو تونست طرف رو راضی کنه که نصف مبلغ تعمیر ماشین رو خودش بده و ماشین رو پس نده. کلا ۱۳۰۰ دلار از فروش این ماشین و ماشین حساب جمع شد.رفتن فرم‌های ثبت شرکت رو گرفتن و چند روز بهشون وقت دادن که پرشون کنن. ولی حالا یه مشکل بزرگ سر راهشون بود. چیزی که معمولا توی این مرحله گریبان همه رو می‌گیره. چی؟ اسم شرکت. جابز دوباره پاشد با رفیقاش رفت مزرعه. موقع برگشت واز رفته بود فرودگاه دنبالش. تو راه فرودگاه تا خونه صحبت از این شد که آقا، فردا باید فرم‌ها رو تحویل بدیم! اسم چی بذاریم حالا؟ همون جا تو راه دو تایی شروع کردن به فکر کردن. (برین استورم یا طوفان فکری در واقع). کلی اسم گفتن. اسم‌های تکنولوژیک، اسم‌های خاص و یه سری هم اسم راحت. چندتاش رو گلچین کردن گذاشتن فردا که مهلت نهاییه یکیش رو انتخاب کنن. فردا شد و اومدن سر لیست. خب اولیش چیه؟ ماتریکس. نه یه جوریه. خط خورد. دومی؟ اگزکیوتِک. خیلی سخته! اصلا راحت تو دهن نمی‌چرخه. همه یادشون می‌ره. خب پس اینم هیچی. این یکی دیگه خیلی راحته: شرکت کامپیوترهای شخصی. ساده و مشخص. نه بابا این دیگه خیلی دم دستیه. خب عالی شد! لیست تموم شد، اسم نداریم! یهو استیو گفت ببین، من یه اسمی به ذهنم رسید. واز گفت چی؟ ببین من این چند روز رفته بودم مزرعه‌ی سیب دیگه. گفت خب. گفت رژیمم هم که می‌دونی کلا فقط سیب بود. اصلا من خیلی تحت تاثیر این واژه‌ی «سیب» قرار گرفتم! بیا بذاریمش «سیب» واز این طوری بود که الان شوخی می‌کنی دیگه؟! اپل؟! اپل چیه دیگه. مگه می‌خوایم کارخونه‌ی کمپوت‌سازی بزنیم؟! جابز گفت خب اپل خالی نذاریم. بذاریم «اپل کامپیوتر». واز گفت خب حالا چرا اپل؟ چرا پیر (Pear) نه؟! گلابی! شرکت گلابی کامپیوتر! جابز گفت اه یه لحظه مسخره‌بازی درنیار ببین چی می‌گم! به همه چیزش فکر کردم. ساده‌س، راحت به ذهن می‌شینه، تازه، توی دفترچه تلفن هم بالاتر از آتاری میایم! واز گفت خب حالا بذاریم ببینیم چی می‌شه فوقش بعدا عوضش می‌کنیم دیگه.کلا شرکت‌ها از این کارها زیاد می‌کنن. خیلی خودشون رو درگیر اسم یه پروژه نمی‌کنن، مثلا اسمش رو می‌ذارن Project ۱ بعد حالا وقتی رفتن جلو و پروژه یکم پیش رفت، اسم اصلیش رو انتخاب می‌کنن. ولی خب اپل واقعا یه اسم خاص بود. یه انتخاب عالی. یه چیزی که دقیقا استیو جابز رو تعریف می‌کرد. مثل شعار آینده‌ی این شرکت که می‌گه «Think Different»، «متمایز فکر کن.» آدم رو یاد سادگی و طبیعت می‌نداخت. درست مثل شخصیت استیو که همیشه ساده بود و خیلی اهل طبیعی بودن. بعد خب کلمه‌ی اپل کنار کامپیوتر عجیب بود. باعث می‌شد یادت بمونه. البته شاید هم الان بهش عادت کردیم این طوری به نظرمون می‌رسه.شرکت رو ثبت کردن، ولی واز هنوز مطمئن نبود این شرکته قراره چطور باشه و تویHP هم به رده‌های خوبی رسیده بود، سختش بود بیاد بیرون. به استیو گفت ببین من پاره‌وقت کار می‌کنم. استیو هم دید نه، نمی‌تونه روی حضور همیشگی این مطمئن باشه، ضمن این که یه کار رو دو نفری کردن یکم سخته. تعداد باید فرد باشه که بشه رای‌گیری کرد و به یه تصمیم نهایی رسید.دنبال یکی بود که بیارتش توی تیم و بشن ۳ تا. بلافاصله یاد رفیقش توی آتاری افتاد. اونجا که بود با ران وین (Ron Wayne) آشنا شده بود. ران قبل از اینکه بیاد آتاری، یه شرکت ساخت دستگاه‌های قمار تاسیس کرده بود که شکست خورده بود. آشنایی با ران باعث شد استیو خیلی تحت تاثیر این ایده قرار گرفت که آدم شرکت خودش رو تاسیس کنه. همون موقع بهش پیشنهاد کرد بیان با هم یه شرکت ساخت همین دستگاه‌های قمار راه بندازن. اما ران پیشنهادش رو رد کرد و گفت فایده نداره منم فکر می‌کردم پول توشه ولی شکست خوردم. حالا بعد از چند سال استیو دوباره رفت سراغ ران. بهش گفت ببین ما یه شرکتی زدیم این طوریه و اون طوریه. تو میای شریک بشیم با هم؟ ۱۰% هم سهم می‌دم بهت. ران هم قبول کرد و اومد توی شرکت. حالا واز و ران یه جورایی تیم فنی بودن و جابز هم نقش بازاریاب رو برعهده داشت. کلا جابز و واز زوج خیلی مناسبی بودن. نه واز می‌تونست چیزهایی رو که می‌سازه بفروشه ،نه جابز می‌تونست چیز خاصی بسازه که اونقدر ارزش فروش داشته باشه. بازم می‌گم دقیقا مثل فیل نایت و بیل باورمن. ران هم که اومده بود وسط این دوتا باشه، میانجیگری کنه.حالا برگردیم به اون کامپیوتری که واز برای خودش رو زمین اتاقش توی شرکت ساخته بود. همونی که اصلا باعث ایده‌ی این شرکت اپل شد. کار رو که شروع کردن، جابز گفت خب وقتشه دیگه، بیا این کامپیوتره رو تولید انبوه کنیم بفروشیم. واز گفت نه ببین من اینو توی HP ساختم. پس باید اول اینو به اونا پیشنهاد بدم. استاد خیلی ساده و روراست بودن. استیو خیلی عصبانی شد ولی نتونست حریفش بیوفته. بهار ۱۹۷۶ واز رفت یه جلسه گذاشت با مدیرهای HP و کامپیوترش رو بهشون پیشنهاد داد. اون‌ها هم گفتن خب این رو اصلا نمی‌شه توسعه داد! یه جور اسباب‌بازیه. خیلی جدی نگرفتن کار واز رو. واز هم اول یکم ناامید شد، ولی بعد با خودش گفت خب نمی‌خوان نخوان! می‌برم تو شرکت خودم تولیدش می‌کنم!۱ آوریل ۱۹۷۶ که میشه ۱۲ فروردین ۱۳۵۵، جابز و واز که فقط ۲۱ و ۲۶ سالشون بود، رفتن خونه‌ی ران وین تا اولین توافق‌نامه‌ی شرکت جدیدشون یعنی اپل کامپیوتر رو امضا کنن. در واقع این یه جوری اولین جلسه‌ی هیئت رئیسه‌ی اپل بود. ران چون یکم بلد بود رسمی بنویسه و اینا، وظیفه‌ی نوشتن این قراردادها رو به اون داده بودن. سهم‌ها رو هم این طوری تقسیم کردن، ۴۵% استیو جابز، ۴۵% استیو وازنیاک و ۱۰% هم ران وین. بعد هم مسئولیت امور مرتبط با مهندسی الکترونیک رو دادن به واز، مسئولیت کلی مهندسی الکترونیک و بازاریابی برای جابز و مسئولیت مکانیکال و تنظیم اسناد هم برای ران وین. عکس این توافق‌نامه‌شون هست. می‌ذاریم توی شبکه‌های اجتماعی‌مون. اصل این توافق‌نامه دسامبر ۲۰۱۱ تو یه حراجی به مبلغ حدود ۱.۶ میلیون دلار فروش رفت.اما ۱۱ روز بعد ران اومد گفت آقا بیخیال من نیستم. من نمی‌تونم دوباره ریسک کنم. کلا سر اون داستان شکست چند سال پیشش برای دستگاه‌های قمار خیلی ترسیده بود. بعد هم این که توی اون زمان دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی بحث احتمال جنگ اتمی و آخرالزمان و اینا بود، این کلا ترسیده بود. تا حدی که سکه‌های طلاش رو توی بالشتش قایم می‌کرد. یعنی حتی مطمئن نبود بانک‌ها سالم بمونن. پاشدن سه تایی رفتن یه دفتر اسناد رسمی و ران وین ۱۰ درصدش رو به جابز و واز واگذار کرد و تو قسط اول ۸۰۰ دلار و بعدش هم ۱۵۰۰ دلار گرفت. وین رفت و با این ۲۳۰۰ دلاری که گرفت یه کسب و کار راه انداخت. بعدا که اپل ارزشش خیلی رفته بود بالا ازش پرسیدن که پشیمون نیستی از این کارت؟ گفت نه، این دو تا اون موقع خیلی خام بودن و خیلی هم عجله داشتن که به نتیجه برسن، همچین سرمایه‌ی خاصی هم نداشتن. اصلا معلوم نبود موفق بشن. برای اون موقع و توی اون موقعیت تصمیم درستی گرفتم. چون آمادگی همچین شراکتی رو نداشتم.» این آقای ران وین اگه این کار رو نمی‌کرد، الان سهامش ۳۰۰ میلیون دلار ارزش داشت.مثل هر برند دیگه‌ای، بعد از این که اسمش مشخص می‌شه، نوبت لوگوئه. اولین لوگوی اپل رو که هیچ شباهتی به لوگوی الانش نداره همین آقای ران وین کشید. تصویر آیزاک نیوتن که نشسته زیر یه درخت و یه سیب بالای سرش می‌درخشه. سبک طراحیش هم سبک طراحی خطی داستان‌های مصور ویکتوریایی بود. توی لوگو هم یه جمله به چشم می‌خوره: «ذهن آدمی تا ابد و به تنهایی مسافر دریاهای شگفت‌آور اندیشه است.» جمله‌ای از ویلیام وردزورث (William Wordsworth)،شاعر مشهور انگلیسی. این که وین برای چی همچین جمله‌ای رو توی لوگوی شرکت گذاشته خودش مساله‌ایه!خب برگردیم به جابز و واز و کامپبوتر اپلشون. اینا برداشتن کامپیوتره رو همه چیزش رو آماده کردن تا دوباره برن توی اون گروهی که واز اینا داشتن معرفی کنن. این دفعه دو تایی رفتن روی استیج. بورد و تلویزیون و تشکیلات رو گذاشتن روی میز و واز شروع کرد که این یه بوردیه که چیپ فلان و بهمان داره و یه نرم‌افزار بیسیک هم براش نوشتم. بعد مقایسه‌ش کرد با آلتیر ۸۸۰۰. همون کامپیوتره که گفتم روی جلد مجله اومده بود و همه تحت تاثیرش قرار گرفته بودن. گفت این کامپیوتر اپل ما کیبورد داره. در حالی که اون آلتیر ۸۸۰۰ فقط یه تابلو داره با کلی کلید و چراغ که هیچی ازش متوجه نمی‌شی! بعد استیو اومد بالا و گفت فرق اپل با آلتیر ۸۸۰۰ اینه که این همه چیزهای لازم رو تو خودش داره. اما جمعیت خیلی تحت تاثیر صحبت‌های جابز و واز قرار نگرفتن. اصلی‌ترین دلیلش هم این بود که پردازنده‌ی اصلی اپل اینتل ۸۰۸۰ نبود. گفتم دیگه، .از پولش نرسیده بود اینتل ۸۰۸۰ بخره و با کمک یکی از دوست‌هاش توی HP یه پردازنده‌ی موتورلا جور کرده بود.اما فقط یک نفر توی اون جمعیت احتمالا حدود کمتر از ۱۰۰ نفر، توجهش به این کامپیوتر جلب شد. پل ترل (Paul Terrell)، صاحب چندتا فروشگاه بود که قطعات کامپیوتری می‌فروختن. رفت پیش این دو تا و در مورد اپل ازشون پرسید. استیو سریع از فرصت استفاده کرد، حسابی دستگاه رو بهش معرفی کرد. ترل هم کارت ویزیتش رو داد به استیو و گفت «بهم زنگ بزن.» استیو همون فرداش با اون استایل مخصوصش، یعنی بدون کفش و اینا، پاشد رفت مغازه‌ی طرف. بهش گفت من می‌تونم یک ماهه ۵۰ تا از این برات آماده کنم. طرف گفت ببین کامل باشه ها! قطعات جدا نمی‌خوام. مشتری که بلد نیست بشینه اینا رو یکی یکی لحیم کنه رو برد. استیو گفت نه اوکیه کامل و آماده میارم برات. قبول؟ قبول! توافق انجام شد. تحویل یک ماهه‌ی ۵۰ تا کامپیوتر اپل، هر کدوم به مبلغ ۵۰۰ دلار. استیو این طوری اون ۵۰ تا بوردی که به آتاری سفارش داده بود رو فروخت.استیو بلافاصله رفت خونه زنگ زد به واز. واز کجاا بود؟ سر کار. تو HP. احتمالا استیو زنگ زده HP با هیجان که «سلام من استیو جابزم. لطفا سریع گوشی رو بدین استیو وازنیاک.» واز رو صدا زدن که «واز زود بیا پای تلفن کارت دارن.» واز سراسیمه اومد پای تلفن که «سلام. چه خبره؟ چی شده؟!» استیو پرسید «اول به سوال من جواب بده. نشستی؟» واز اینطوری بود که «نه! این طوری که تو گفتی منو صدا کنن، من فقط دویدم تلفن رو گرفتم! چطور؟!» استیو گفت «یه خبر هیجان‌انگیز دارم!» واز گفت «خب چرا همچین می‌کنی؟! بگو دیگه مردم از استرس!» استیو گفت «۵۰ تا اپل فروختم!» واز تازه نشست رو صندلی. «چی؟! ۵۰ تا؟ به کی؟ چطوری؟» استیو گفت «همون طرف که دیروز کارت ویزیتش رو بهمون داد. حالا عصر تعریف می‌کنم برات.» این یکی از بهترین لحظه‌های زندگی واز بود. نتیجه‌ی زحمت‌های چندین ساله‌ش، حالا داشت مشخص می‌نشست.حالا باید یه پولی جور می‌کردن که برن باهاش قطعه‌های مورد نیاز برای ساخت این ۵۰ تا دستگاه رو بخرن. چقدر پول نیاز بود؟ ۱۵ هزار دلار! جابز رفت دنبال جور کردن این پوله، ۵ هزارتاش رو از دوست دوران دبیرستانش قرض کرد، ۵ هزارتاش رو هم تونست از پدرش بگیره. موند ۵ هزارتای دیگه. رفت بانک، ردش کردن. بعد یه چیزی به ذهنش رسید. پاشد رفت فروشگاه کامپیوتری‌ای که می‌خواست ازش خرید کنه، بهشون پیشنهاد کرد یه بخشی از سهام اپل رو بده و اون‌ها در ازاش بهش جنس بدن. ولی باز هم موفق نشد. همه می‌گفتن باید فقط پول نقد بدی. رفت یه فروشگاه دیگه گفت ببین من باید یک ماه دیگه این‌ها رو تحویل بدم پولش رو بگیرم. شما دو سوم پول رو بگیر، یه سوم بقیه‌ش رو هم وقتی دستگاه‌ها رو تحویل دادم می‌دم بهت. طرف گفت از کجا معلوم بتونی دستگاه‌ها رو بفروشی؟ یه ماه بعد بیای بگی کسی نخرید چی؟ استیو گفت فروختم، بیا خودت زنگ بزن به مشتریم بپرس. طرف زنگ زد به همون فروشگاهه و اونم تایید کرد که ۵۰ تا دستگاه اپل سفارش داده. اینم یه نسیه‌ی ۳۰ روزه به جابز داد.حالا که پول جور شد و قطعه‌ها رو خریدن، باید تو ۳۰ روز ۵۰ تا اپل تولید می‌کردن که تحویل فروشگاه بشه. استیو و واز هر کسی دور و برشون بود رو به کار گرفتن! چند نفر از دوست‌هاشون و حتی خواهر باردار استیو. کل خونه رو هم کرده بود خط تولید! یه بخش کار توی اتاق خواب استیو انجام می‌شد، یه بخشی توی آشپزخونه و بخش اصلی هم که توی گاراژ. این یه جورایی ابتکار پل، پدر استیو، بود. تصمیم گرفت یه مدت کار تعمیرات ماشینش رو بذاره کنار، گاراژش رو بده پسرش تا کار راه بیوفته. یه میز آورد گذاشت تو گاراژ، یه سری قفسه هم درست کرد تا بتونن قطعه‌ها رو بذارن توش. یه جعبه‌ی آتیش درست کرد که با لامپ داغ می‌شد و هوا رو گرم می‌کرد. کمک می‌کرد بتونن مدارها رو توی دمای خیلی بالا هم تست کنن. از این جور کارها.گفتم اون موقع قطعه‌های کامپیوتری پورت و اینا نداشت که همه چیز راحت نصب بشه. باید یه نفر می‌نشست یکی یکی لحیمشون می‌کرد. وظیفه‌ی یکی از دوست‌هاشون لحیم کردن این قطعه‌ها بود. همه رو درست انجام داده بود به جز یکی دو تا. استیو اومد دید گفت «چرا همچین کردی؟! فایده نداره این طوری! حتی یه قطعه رو هم نباید سوخت بدیم. ما همه‌ی این‌ها رو امانی گرفتیم! پاشو برو تو آشپزخونه کارهای حساب‌داری رو بکن خودم می‌شینم لحیم می‌کنم!» لحیم‌کاری هر بورد که تموم می‌شد بورد رو می‌فرستادن گاراژ پیش واز. اونم وصلشون می‌کرد به تلویزیون و کیبورد تستشون می‌کرد. اگه درست بود می‌رفت تو جعبه. وگرنه باید عیب‌یابی می‌شد. کیبورد رو که یه دونه خودشون ساخته بودن داشتن ولی تلویزیون رو از بابای استیو قرض گرفته بودن که باز مجبور بودن بعضی موقع‌ها که فوتبال مهمی داشت، آخرهای بازی تلویزیون رو برمی‌گردوندن تا پل هم بی‌تلویزیون نباشه. خلاصه از تمام ظرفیت موجودشون استفاده کردن تا کار پیش بره. بعضی موقع‌ها که قطعه‌ای چیزی می‌خواستن، استیو بدون پول پامی‌شد می‌رفت مغازه‌ی رفیق‌های باباش می‌گفت من پسر فلانیم، فلان قطعه رو می‌دی بعدا پولشو بیارم؟ این طوری.بالاخره بعد از چند روز ۱۰-۲۰ تا از مدارها آماده شد و استیو اینا رو برداشت برد فروشگاه. پل ترل وقتی استیو رو با این بوردها دید جا خورد! گفت «اینا چیه برداشتی آوردی اینجا؟!» استیو گفت «اپله دیگه.» گفت «کیسش کو؟ پاورش کو؟ کیبوردش، مانیتور، این که هیچی نداره! یه بورد برداشتی برای من آوردی که چی؟! جابز گفت «پس چی؟! فکر کردی با کل اون‌ها ۵۰۰ دلار می‌فروشیم؟!» طرف گفت «این به چه درد من می‌خوره آخه؟! این خودش کلی چیز کم داره!» جابز بهش گفت «چند هفته‌س کل خونه و خانواده و دوست‌ها درگیرن تا سفارش شما رو درست کنن، کلی قطعه خریدیم. حالا اومدم می‌گی نمی‌خوام؟!» طرف این طوری بود که «نه منظورم این نبود. می‌گم اگه اون‌ها هم بود و کامل بود خب خیلی بهتر بود.» استیو هم این طوری بود که «بله خب می‌دونم که بهتر بود. ولی اون موقع که قیمتش ۵۰۰ دلار نمی‌شد!» طرف هم گفت «خب باشه اوکی، بذار خودم یه کاریش می‌کنم.»۳۰ روز بعد استیو و واز ۵۰ تا اپل رو تحویل دادن و ۲۵ هزار دلار تحویل گرفتن. اپل کامپیوتر بعد از فقط ۳۰ روز، به درآمد رسیده بود! تازه استیو اینا قطعاتشون رو خیلی ارزون‌تر خریده بودن و این سودشون رو خیلی بیشتر هم می‌کرد. دیدن عه چه استقبال خوبی شد، رفتن ۱۵۰ تا دیگه مدار گرفتن و ۱۵۰ تا دیگه اپل تولید کردن و خودشون دستی رفتن بفروشنشون. البته موقع قیمت‌گذاری با هم یه اختلافی داشتن. واز می‌گفت ساخت اینا فلان قدر تموم شده بیا با یه حاشیه‌ی سود کم بفروشیم بره. یهو می‌مونه رو دستمونا! جابز گفت «یعنی چی می‌مونه رو دستمون؟! ما الان این‌ها رو ۵۰۰ دادیم به اون فروشگاهه. خب اون نمی‌خواد یه سودی بگیره از اینا؟ ۳۳% بیشترش می‌کنیم می‌شه ۶۶۶ دلار و ۶۶ سنت. یعنی ۵۰۰ برای فروشگاه‌ها، این قیمت هم برای بقیه.» همین کار رو هم کرد و تونست بفروشتشون.وقتی که چند نسخه از اپل فروش رفت، مجله‌های مختلف اومدن عکسش رو گذاشتن و در موردش حرف زدن. کلی هم هندونه گذاشته بودن زیر بغل جابز و واز که اینا مهندس فلان و بهمانن توی آتاری و HP و از این حرف‌ها. همین اپل کامپیوتر رو انداخت سر زبون‌ها. با این حرف‌ها یه جورایی جدی گرفتنشون. بلافاصله شرکت‌هایی که قبلا کامپیوتر تولید می‌کردن توجه‌شون جلب شد که بیان وارد رقابت تولید کامپیوتر شخصی بشن.تو آخر هفته‌ی روز کارگر سال ۱۹۷۶ اولین نمایشگاه کامپیوترهای شخصی توی آتلانتیک‌سیتی برگزار شد. جابز و واز هم پاشیدن رفتن اونجا بلکه بتونن شرکت اپل رو بیشتر به بقیه معرفی کنن. ۲ تا نمونه هم با خودشون برده بودن. یکی همین کامپیوتر اپلشون بود. دومی هم قرار بود نسل بعدی کامپیوترهای اپل باشه. چیزی که اسمش رو گذاشتن Apple ۲. قبلی هم قاعدتا شد Apple ۱. واز از همون اواسط مونتاژ Apple ۱ تو فکر نسل بعدیش بود. داشت بهش فکر می‌کرد و روش کار می‌کرد ولی رفتن به این نمایشگاهه باعث شد کار رو یکم بیشتر جدی بگیره. رفتن دیدن اووو شرکت‌های مختلف چه کامپیوترهایی ساختن. کیس داره، مانیتور و کیبورد داره. استفاده ازشون خیلی راحته. چیزی که اینا ساخته بودن با وجودی که خیلی کارها انجام می‌داد ولی فقط به درد اون‌هایی که از قضیه سردرمیاوردن می‌خورد. مردم عادی که بلد نبودن به این بورده پاور و کیبور و مانیتور وصل کنن راهش بندازن! «کامپیوتر شخصی» باید یه چیزی باشه برای مردم عادی. غیر از این فایده‌ای نداره اصلا.کار واز توی نمایشگاه شده بود این که می‌نشست توی هتل رو روی نمونه‌ی جدیدش کار می‌کرد. استیو هم توی نمایشگاه قدم می‌زد و توی دلش از بقیه کامپیوترها ایراد می‌گرفت. باوری که به واز داشت این بود که ما قطعا می‌تونیم یه چیزی بهتر از این‌هایی که اینجاست رو تولید کنیم. برای همین با دقت نگاه می‌کرد تا مزیت‌های کامپیوترهای شرکت‌های دیگه رو متوجه بشه. استیو جابز و استیو وازنیاک این طوری خودشون رو آماده‌ی عرضه‌ی Apple ۲ کردن. اون‌ها وارد راهی شدن که فراتر از یه انقلاب بود. در واقع اون‌ها یه صنعت جدید رو پایه‌گذاری کردن.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Steve-Jobs---Part-1-%7C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2---%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B1-id2769822-id490781995?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Steve%20Jobs%20-%20Part%201%20%7C%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%20%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B2%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%DB%B1-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 13:38:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه فیل نایت؛ خالق نایکی</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D9%86%D8%A7%DB%8C%DA%A9%DB%8C-dwfpy6sccl3d</link>
                <description>۲۴ فوریه ۱۹۳۸ یعنی ۵ اسفند ۱۳۱۶، ویلیام و لوتا نایت، صاحب یه پسر شدن که اسمش رو گذاشتن فیلیپ. برای این که بدونیم داریم از چه زمانی صحبت می‌کنیم اینو بگم که فوریه‌ی ۱۹۳۸ اوایل دورانی بود که هیتلر داشت کنترل هرچه بیشتر آلمان رو به دست می‌گرفت. اگه بخوام یه نشونه‌ی ایرانی هم بهتون بدم، باید بگم که دقیقا ۱۵ روز بعدش بهروز وثوقی به دنیا اومده! بگذریم. ویلیام یعنی پدر فیلیپ، وکیل بود. تازه چند سال بود مدرک دکتری‌ش رو از دانشگاه اورگن گرفته بود و اون موقع تو ۲۹ سالگی نماینده‌ی شهرستان داگلاس ایالت اورگن توی مجلس نمایندگان آمریکا بود. توی روزنامه‌ی «The Register-Guard» چاپ ۱۹ فوریه ۱۹۸۱، نوشته از سال ۱۹۳۹ با خانواده رفتن پورتلند و اونجا ویلیام به مقام «مشاور حقوقی انجمن روابط سازمانی اورگن» رسیده. البته من فکر می‌کنم با توجه به این که فیلیپ سال ۱۹۳۸ توی پورتلند به دنیا اومده، احتمالا ویلیام و لوتا از همون اول ازدواجشون توی مارس ۱۹۳۷ رفتن و توی پورتلند ساکن شدن. داستان ازدواج ویلیام و لوتا هم جالبه. یه روز ویلیام داشت توی یکی از خیابون‌های شهر روزبرگ (Roseburg) از کنار یه فروشگاه بزرگ رد می‌شد، چشمش خورد به یه مانکن که لباس شب تنش بود. بی‌توجه از کنارش رد شد. ولی رد که شد یهو حس کرد مانکنه تکون خورد! یهو به خودش گفت «زنده‌س؟!» برگشت دوباره نگاه کرد فهمید مانکن نبوده! توی ویترین مدل زنده گذاشته بودن. به شدت تحت تاثیر اون مدل قرار می‌گیره. می‌ره خونه به خواهرش التماس می‌کنه که خواهش می‌کنم پاشو برو این مغازه‌هه آمار این دختره رو برام دربیار! خواهره پامی‌شه می‌ره اطلاعات دختره رو درمیاره و ۸ ماه بعد، آقای نایت با همون مانکنه ازدواج می‌کنه. که می‌شن پدر و مادر شخصیت اصلی‌مون. در مورد پدر و مادر فیلیپ (یا اون طور که همه جا صداش می‌کنن فیل) یکم دیگه بگم و بعد دیگه می‌ریم سراغ خودش. ویلیام سال ۱۹۵۳ یعنی وقتی که فیل ۱۵ سالش بود از سیاست اومد بیرون و رفت مدیر یه روزنامه‌ی نسبتا قدیمی به نام «The Oregon Journal» شد. ویلیام برای ۱۸ سال این روزنامه رو اداره کرد. البته اینم بگم که این روزنامه چند سال بعد از بازنشستگیش تعطیل شد. ویلیام و لوتا ۴ سال بعد از فیل، صاحب دو تا دختر دوقلو هم شدن به نام‌های جین و جوآن. کلا برعکس شخصیت‌های قبلی‌ای که کار کردم، اطلاعات درمورد محل زندگی فیل، خیلی کمه. کلا فیل آدم درونگراییه و خیلی کم پیش میاد مصاحبه کنه. از دوران کودکیش هم خیلی صحبت نکرده. ولی صحبت‌های بسیار جذابی در مورد دوران جوونیش داره که حالا بهش می‌رسیم. فیل، توی همون شهر پورتلند بزرگ شد. توی محله‌ی ایستمورلند (Eastmoreland). ظاهرش هم این طوری بود: یه پسر خجالتی ریزه میزه و لاغر با موهای روشن و یکم رنگ‌پریده. تو تخیلاتش خودش رو نویسنده یا روزنامه‌نگار یا یه سیاستمدار بزرگ می‌دید. احتمالا شغل پدرش توی این تخیلاتش تاثیر داشته. اما این‌ها چیزی نبود که اون رو برای رفتن به آینده‌ش به وجد بیاره. غیر از اینا، کلا از بچگی علاقه‌ی خیلی زیادی به ورزش داشت و در واقع یکی دیگه از اصلی‌ترین رویاش این بود که یه ورزشکار حرفه‌ای بزرگ بشه. بازی رو دوست داشت. رقابت رو دوست داشت. همین هم باعث شده بود به ورزش علاقه‌مند بشه. با پدرش پینگ‌پونگ بازی می‌کردن و معمولا بازنده بود. هر دفعه هم از باختنش به شدت ناراحت می‌شد. کلا پذیرش شکست چیزی بود که این بچه درکی ازش نداشت! همیشه باید برنده می‌شد! این که دبستانش رو کجا رفت رو توی هیچ منبعی پیدا نکردم ولی دبیرستانی که رفت اسمش بود دبیرستان کلیولند. ۱۴ سالش که بود خیلی به بیسبال علاقه پیدا کرده بود. پس بیشتر رفت سمت بیسبال و وقتی هم رفت دبیرستان همین رشته رو انتخاب کنه. به شدت معتقد بود که در آینده یه ورشکار حرفه‌ای بیسبال می‌شه و توی لیگ MLB بازی می‌کنه. چند سال دبیرستان، توی تیم بیسبال مدرسه بود. اوایل توی تیم بازی می‌کرد ولی کم کم کار به جایی رسید که تقریبا همیشه روی نیمکت نشسته بود. تیر آخر رو هم چند ماه بعد توی سال آخر دبیرستان خورد. توی یارکشی تیم اصلی گذاشتنش کنار. همین باعث شد خیلی ناامید بشه. حس کرد غیرمهم و بی‌مصرفه. ناامید و شل و ول و در حالی که چوب بیسبالش رو روی زمین می‌کشید اومد خونه و همه‌ی وسایلش رو ریخت توی سطل آشغال. به خودش قول داد که دیگه از این لحظه به بعد، ورزش توی زندگی من جایی نداره. حدود ۲ هفته مونده بود تو اتاقش و حالش بد بود و با هیچ کس حرف نمی‌زد. بالاخره یه روز مادرش اومد توی اتاق و باهاش صحبت کرد. بهش گفت «بسه دیگه. حالا بیسبال نشده، دلیل نمی‌شه که دیگه کلا ورزش رو بذاری کنار! کلی ورزش دیگه هست می‌تونی یکی دیگه رو انتخاب کنی.» فیل پرسید «خب مثلا چه ورزشی؟» مادرش گفت «دو و میدانی چطوره؟ تو می‌تونی خیلی سریع بدوی.» فیل رفت تو فکر و این طوری شد که دو و میدانی رو انتخاب کرد. از انتخابش هم راضی بود. چون کم کم به این نتیجه رسید جسه‌ی ریزش برای ورزش‌های تیمی خوب نیست. اصلا این ریز بودنش باعث می‌شد توی تیم خیلی به چشم نباد. پس دویدن انتخاب خیلی بهتریه. اینجا بود که انتخاب این پسر ۱۷ ساله، زندگی خودش و خیلی‌های دیگه رو که به هر نحوی توی ورزش بودن و قرار بود باشن، تغییر داد.توی همین مدت، فیل دوست داشت تابستون‌ها بره سر کار. از پدرش خواست که توی روزنامه‌ش یه کاری بهش بده. اما پدرش قبول نکرد. گفت به من ربطی نداره خودت باید بری کار پیدا کنی. فیل هم نه گذاشت نه برداشت رفت دقیقا تو روزنامه‌ی رقیب پدرش کار پیدا کرد! اورگن اون موقع کلا ۲ تا روزنامه داشت. یکی همین «The Oregon Journal» که مدیرش پدر فیل بود و یکی هم «The Oregonian» که حالا فیل رفته بود توش کار می‌کرد. حالا کار فیل توی این روزنامه چی بود؟ نتایج ورزشی رو جدول‌بندی می‌کرد. کارش هم شبونه بود. غروب‌ها می‌رفت دفتر، نتیجه‌ی مسابقه‌هایی که توی طول روز برگزار شده رو برمی‌داشت، مرتب می‌کرد و جدول‌هاش رو درمیاورد که مثلا امتیازها چقدره و اینا. صبح برمی‌گشت خونه. مسیر تا خونه رو هم می‌دوید. این مسیر یه چیزی حدود ۱۱ کیلومتر بود. یعنی شما ببینید این علاقه به ورزش رو. کاری که انتخاب کرد که مربوط به ورزش بود، توی مسیر خونه هم که می‌دوید. توی این چند سال از وقتی دویدن رو انتخاب کرده بود، توی یه سری مسابقه هم توی سطح ایالتی شرکت کرده بود و یه سری مقام هم آورده بود. دقیق بخوام بگم توی ۴ تا مسابقه شرکت کرده بود که تو ۳ تاش مقام آورده بود و نتیجه‌ش شده بود چندتا مدال رنگارنگ که با روبان آبی‌رنگی به دیوار اتاقش آویزون شده بودن. داستان گرفتن یکی از این مدال‌ها هم جالبه. سال دوم دبیرستان که بود، کف پاش یه زگیل یا میخچه دراومده بود که خیلی هم درد می‌کرد. بردنش دکتر و دکتره گفت باید پاش عمل بشه. این یعنی تقریبا یه فصل از مسابقه‌ها از دست می‌داد. اما مادرش نذاشت دکتره پای فیل رو عمل کنه. گفت با روش سنتی پیش می‌ریم، زودتر نتیجه می‌ده! رفت از داروخونه داروی ضدزگیل گرفت، هر روز می‌مالید روی پای فیل. هر دو هفته یک بار هم با تیغ یکم از زگیله رو برمی‌داشت تا وقتی که بالاخره زگیله از بین رفت. این کار مادرش باعث شد که بتونه توی مسابقات اون سال شرکت کنه. جایی که بهترین رکوردش رو ثبت کرد و یکی از اون مدال‌ها رو گرفت. وقت دانشگاه رفتن که رسید، رفت و توی دانشگاه اورگن ثبت نام کرد. جایی که تاثیر بسیار زیادی روی زندگیش گذاشت و به نوعی مسیر زندگیش رو مشخص کرد. فیل مدرک لیسانس مدیریت کسب و کار رو از دانشگاه اورگن گرفت. اما حالا اگه خیلی به رشته‌ش کاری نداشته باشیم، یه اتفاق خیلی مهمتر براش توی این دانشگاه افتاد. فیل وارد تیم دو و میدانی دانشگاه شد و با یکی از مربی‌های افسانه‌ای تاریخ دو و میدانی آمریکا آشنا شد: بیل باورمن. بیل باورمن یه مربی ساده نبود. همیشه به دنبال نوآوری و بهتر کردن شرایط ورزش و ورزشکارهاش بود. اون پسر فرماندار اوگن و متولد ۱۹۱۱ بود. یعنی اون زمان ۴۴ سالش بود. از بچگی تو رویای دکتر شدن بود و حتی کلاس‌های زیست‌شناسی و شیمی و اینا رو هم گذرونده بود. خیلی اهل کتاب بود و در مورد ساختار بدن انسان مطالعه می‌کرد. اما ۱۳ ساله که بود کم کم به سمت ورزش کشیده شد و متوجه شد که ورزش بیشتر از کتاب براش لذت‌بخشه. باورمن، از اونجا به بعد تقریبا کل زندگیش رو وقف ورزش کرد و سال ۱۹۳۴ شغل مربیگری رو توی پورتلند شروع کرد. یعنی ۴ سال قبل از این که فیل به دنیا بیاد. باورمن فقط به دنبال بهتر کردن عملکرد ورزشکارهاش نبود. قصد داشت تغییرات ساختاری توی ورزش بده و اون رو بهتر کنه. اعتقاد داشت اگر تجهیزات ورزشی بهتر بشه، خود ورزش هم بهتر می‌شه و می‌شه عملکرد بهتری توش داشت. پس تمرکزش رو گذاشت روی بهبود تجهیزات ورزشی. حالا رشته‌ای که کار می‌کرد چی بود؟ دو و میدانی. مهمترین وسیله‌ای که دو و میدانی‌کارها استفاده می‌کنن چیه؟ کفش. باورمن به شدت به فکر بهتر کردن کفش‌های دو بود. اون هر چیزی رو روی کفش‌ها امتحان می‌کرد تا نتایج رو بهتر کنه. رفت و با چندتا کفاش هم صحبت کرد و کار با یک سری دستگاه رو یاد گرفت و از اون‌ها استفاده می‌کرد تا کفش‌های دو رو بهتر کنه. یه چرخ خیاطی توی گاراژ خونه‌ش داشت و از اون برای تولید کفش‌های بهتر استفاده می‌کرد. بعد از کار، بعدازظهرهاش به طراحی‌های مختلف توی گاراژ خونه و تولید کتونی‌های خودش می‌گذشت. اعتقاد داشت لازم نیست خیلی اطلاعات علمی یا مطالعه داشته باشی. فقط کافیه بدونی چی می‌خوای و دنبال چی هستی. چیزی که از کفش می‌خواست رو می‌دونست و هر کاری می‌کرد تا به اون کفش مورد نظرش برسه. حالا خواسته‌ی اصلیش چی بود؟ هرچه سبک‌تر شدن کفش. اعتقاد داشت وقتی کفش سبک‌تر بشه، دونده راحت‌تر می‌دوه و سرعتش می‌ره بالا. مساله‌ی بعدی هم اصطکاک کفش روی زمین بود. حالا باید یه راهی پیدا کنیم که کفش، خوب روی زمین بشینه، سبک هم باشه. باورمن کفش‌های ورزشکارهاش رو از توی کمدشون برمی‌داشت، باز می‌کرد و روشون یه سری تغییرات می‌داد، بعد چسب می‌زد و می‌بست و یه سری کفش‌های میخ‌دار درست می‌کرد. اون برای رسیدن به ماده‌ی ایده‌آلی که کفش رو سبک‌ترین حالت ممکن کنه هر چیزی رو امتحان می‌کرد. هر ماده‌ای ها. پوست حیوون‌ها، سبزیجات و مواد معدنی. از هر ماده‌ای که ممکن بود استاندارد چرم اون روز کفش رو بهتر کته استفاده می‌کرد. یهو مثلا از پوست کانگورو یا ماهی کاد استفاده می‌کرد. یعنی تا این حد! خب حالا برگردیم به فیل نایت خودمون. دانشجوی تازه‌وارد دانشگاه اورگن که تو آگست ۱۹۵۵ وارد زمین تمرین دانشگاه یعنی زمین هیوارد (Hayward) شد و با بیل باورمن روبه‌رو شد. قبلا وقتی توی دبیرستان بود اسم باورمن رو شنیده بود. به هر حال باورمن اون موقع مشهورترین مربی دو و میدانی آمریکا بود و هر دوتاشون هم توی یه شهر بودن دیگه. توی پورتلند. فیل رفت و وارد تیم دوی نیمه استقامت شد. اولین روز تمرین، فیل به همراه بقیه‌ی دانشجوهای تازه‌وارد نشسته بود توی رختکن که بیل باورمن با یه کیسه کفش وارد شد. جلوی هر کدوم که می‌رسید اسم طرف رو می‌گفت و یه جفت کفش می‌انداخت جلوشون. رسید جلو فیل، کفش‌ها رو انداخت سمتش و گفت «نایت». فیل سریع نگاهش رفت سمت کفش‌ها. یه جفت کفش سبز با ۳ نوار مشهور آدیداس به رنگ زرد. بعد از مسابقه کفش‌ها رو برد و توی قفسه‌ی کتابخونه‌ش گذاشت و چراغ مطالعه رو هم رو به کفش‌ها تنظیم کرد. از نظرش این یکی از باشکوه‌ترین چیزهایی بود که تا به حال از یکی گرفته بود. اما رکوردهای فیل اون قدری خوب نبود که جز نفرات اصلی تیم باشه. ولی از یه نظر دیگه جزو مهمترین اعضای تیم بود! فیل یکی از اعضای اصلی تیم موش‌های آزمایشگاهی باورمن بود. اون جز اولین افرادی بود که کفش‌های جدید و خودساخته‌ی بیل باورمن رو امتحان می‌کرد. در واقع وقتی باورمن یه کفش جدید درست می‌کرد، نمی‌تونست ریسک کنه و اون‌ها رو بده بازیکن‌های اصلیش بپوشن. پس اول می‌داد کفش‌ها رو بازیکن‌های دیگه مثل فیل که نسبتا عملکرد خوبی داشتن ولی در حد تیم اصلی نبود امتحان کنن. بعد اگه عملکرد کفش رضایت‌بخش بود، حالا نوبت بازیکن‌های اصلی تیم بود که اون رو بپوشن. فیل تعریف می‌کنه که بارها بابت پوشیدن این کفش‌ها پاهاش تاول زده یا حتی خونی شده. ولی خب اون‌ها به عملکرد باورمن و هدفش باور داشتن. چون خیلی موقع‌ها هم بوده که عملکرد فوق‌العاده‌ای از کفش‌ها می‌دیدن و سرعتشون خیلی بیشتر می‌شده. این باور زمانی قوی‌تر شد که کفش‌های خودساخته‌ی باورمن برای ورزشکارهاش چندتا مدال آورد. اولین و مشهورترین ورزشکاری که با کفش‌های خودساخته‌ی باورمن مدال آورد اوتیس دیویس (Otis Davis) بود. دیویس اول برنده‌ی مدال طلای دوی ۲۲۰ یارد و ۴۴۰ یارد مسابقات قهرمانی کنفرانس ساحل اقیانوس آرام شد و بعد تو المپیک ۱۹۶۰ برنده‌ی مدال طلای دوی ۴۰۰ متر و دوی ۴ در ۴۰۰ متر امدادی شد. اونم در حالی که همه بازیکن‌های خوب رقیبش کفش‌های آدیداس و پوما می‌پوشیدن. البته اینجا یه نقطه اختلاف هست که آقای دیویس می‌گه باورمن کفش‌ها رو برای اون ساخته بوده ولی فیل نایت می‌گه کفش‌ها رو برای من ساخته بوده و بعد دیویس رفته و باهاشون مدال طلای المپیک آورده. در مجموع حضور فیل توی تیم دو و میدانی دانشگاه اورگن براش خوب بود. درسته که جزو تیم اصلی نبود. اما همین که جزو افرادی بود که حضورش به کمک مربی و تیم میومد، باعث شد به خودش باور داشته باشه. باورمن به فیل یاد داد که چطور توانایی‌هاش رو بهبود بده و چطور هیچ وقت تسلیم نشه. همین هم باعث شد فیل توی چندتا از مسابقاتی که توی دوره‌ی دانشجوییش شرکت کرد چندتا جایزه ببره. غیر از اون هم این امتحان کردن‌ها باعث شده بود فیل اطلاعات بیشتری در مورد ساختار کفش پیدا کنه. حالا جلوتر بازم در مورد بیل باورمن صحبت می‌کنیم و از این می‌گیم که چرا تبدیل به یه مربی افسانه‌ای شده. سال ۱۹۵۹ فیل تو ۲۱ سالگی از دانشگاه اورگن فارغ‌التحصیل شد و رفت استنفورد تا درسش رو ادامه بده. رشته‌ای که فیل انتخاب کرد MBA بود. توی این دوره فیل با اساتید خیلی خوبی درس برداشت و چیزای خیلی خوبی یاد گرفت. قبل از ورود به استنفورد این حس رو داشت که نمی‌دونه باید چیکار کنه. هدفی نداشت که برای زندگیش چی می‌خواد. حتی جسته و گریخته یه سری شغل رو هم تجربه کرده بود ولی همه این‌ها وقتی که به مدرسه کسب و کار استنفورد رفت تغییر کرد. استنفور باعث شد رشد کنه و هدف زندگیش رو پیدا کنه. قبل از این فکرش بیشتر روی دو و میدانی متمرکز بود. ولی بعد از فارغ‌التحصیلی از استنفورد روی این متمرکز شد که چی می‌خواد بشه. مهمترین و تاثیرگذارترین استادش فرنک شلنبرگر (Frank Shallenberger) استاد درس کارآفرینی بود. فیل همیشه از تاثیری که شلنبرگر توی زندگیش گذاشت صحبت می‌کنه. در واقع توی کلاس شلنبرگر بود که اون ایده‌ی اصلی فیل شکل گرفت. همون ایده‌ای که این اپیزود یه جورایی به خاطر اون ساخته شده. ترم زمستون سال ۱۹۶۲، استاد شلنبرگر سر کلاس در مورد کارآفرینی و این که یه کارآفرین باید چطور باشه صحبت کرد. توی اون لحظه فیل احساس کرد که استاد داره با اون صحبت می‌کنه. حس کرد این چیزیه که می‌خواد در آینده بشه. بعد از این صحبت‌ها، شلنبرگر از دانشجوها خواست که یه مقاله بنویسن. قرار بود توی این مقاله اون‌ها خودشون رو به یه کسب و کار کوچیک وصل کنن یا خودشون یکی راه بندازن و بگن که اون کسب و کار چطور موفق می‌شه. استاد بهشون گفت مطمئن باشید در مورد چیزی بنویسید که در موردش می‌دونید. اون موقع اول دورانی بود که کامپیوترها داشت اسمشون شنیده می‌شد و کلا همه به فکر این بودن که چه کاری می‌شه با کامپیوترها کرد؟ پس بیشتر همکلاسی‌های فیل در مورد چیزهای الکتریکی نوشتن. ولی ما می‌دونیم که ذهن فیل یه جای دیگه بود. کار با بیل باورمن تاثیر خودش رو روی فیل گذاشته بود. اون به شدت تحت تاثیر کارهایی بود که باورمن انجام می‌داد تا کفش‌ها رو متحول کنه. کفش‌های سبکی که باورمن درست کرده بود و هم‌دانشگاهیش که با اون‌ها مدال آورده بود باعث شده بود که فیل تو فکر تحول کفش‌ها باشه. مقاله‌ای که فیل نوشت عنوانش این بود: «آیا کفش‌های ورزشی ژاپنی می‌توانند کاری که دوربین‌های ژاپنی با دوربین‌های آلمانی کردند را با کفش‌های ورزشی آلمانی بکنند؟» یکم عنوانش پیچیده بود! ببینید داره می‌گه دوربین‌های ژاپنی تونستن جای دوربین‌های آلمانی رو توی بازار آمریکا بگیرن. حالا فیل پیش‌بینی می‌کرد که این اتفاق می‌تونه برای کفش‌ها هم پیش بیاد. اون موقع پوما و آدیداس که برندهای آلمانی بودن، توی آمریکا خیلی محبوب بودن و تمام بازار دستشون بود. این برای فیل قابل قبول نبود و اعتقاد داشت این کفش‌ها می‌تونن توی ژاپن ارزون‌تر تولید بشن. چیزی که در مورد دوربین‌های آلمانی اتفاق افتاد. اون زمان یه کتونی ساده و نه چندان راحتُ قیمتش حدود ۵ دلار بود و کتونی حرفه‌ای آدیداس هم ۳۰ دلار بود. بازار آمریکا رو کفش‌های اروپایی قبضه کرده بودن. ولی اقتصاد ژاپن بعد از جنگ، به خاطر سیاست‌های اقتصادی دولتشون، در حال رشد بود. ولی برندهای ژاپنی فعلا فقط توی خود ژاپن مشهور بودن هنوز به فکر صادر کردن محصولاتشون به بقیه‌ی کشورها نیوفتاده بودن. اما ظاهرا فیل خیلی جلوتر رو می‌دید. کلی روی مقاله‌ش کار کرد. چند هفته می‌رفت کتابخونه و کلی در مورد واردات و صادرات و راه‌اندازی شرکت مطالعه می‌کرد. و بالاخره رفت اون رو ارائه داد. همکلاسی‌ها که با دیده‌ی تردید به این ارائه‌ی فیل نگاه می‌کردن. کسی شوقی نشون نداد و توجهی به ارائه‌ی فیل نکردن. اما استاد شلنبرگر از این ایده خوشش اومد و به فیل نمره‌ی A داد. این مقاله و تحقیقاتی که کرده بود هیچوقت از ذهن فیل بیرون نرفت. همیشه داشت به این فکر می‌کرد که آیا می‌شه همچین ایده‌ای رو عملی کرد؟ ولی اگه همچین چیزی عملی بود که تا به حال انجام شده بود! چرا باید همه صبر کنن تا یه پسر ۲۴ ساله‌ی خجالتی و لاغرمردنی و رنگ‌پریده‌ی اورگنی انجامش بده؟!حالا که درسش تموم شده بود، نیاز به یک استراحت درازمدت داشت که بعدش بیاد و کارش رو شروع کنه. تصمیم گرفت تنهایی به یه سفر دور دنیا بره. در واقع از یک سال پیش این تصمیم رو با خودش گرفته بود. توی تابستون بین سال اول و دومش توی استنفورد، یه روز که داشت برای آینده‌ش فکر می‌کرد این تصمیم رو گرفت. با خودش گفت برای یادگیری، شناخت خودم و درک بیشتر زندگی، نیاز دارم که یه سفر دور دنیا برم. دوست داشت قشنگ‌ترین و شگفت‌انگیزترین و مقدس‌ترین جاهای دنیا رو ببینه. دوست داشت غذاهای دیگه رو بچشه و زبان‌های دیگه رو بشنوه و با فرهنگ‌های دیگه آشنا بشه. به این نتیجه رسیده بود که اگه الان نره، شاید تا ۴۰ سال دیگه نتونه این کارو بکنه. و چی بهتر از این که توی جوونی و قبل از این که مسیر اصلی زندگیش رو شروع کنه با این چالش روبه‌رو بشه؟ تازه از کجا معلوم اصلا ۴۰ سال دیگه شرایط چطوری باشه و بتونه این کار رو بکنه. ولی حالا نسبت به یک سال پیش یکم اوضاع فرق کرده بود. ایده‌ای به ذهنش رسیده بود که باعث شد این تصمیمش خیلی جدی‌تر بشه. حالا اون برای این سفرش یه برنامه داشت که بره و اون ایده‌ی «احمقانه‌ش» رو هم عملی کنه. خودش همیشه تاکید داره که به ایده‌ای که داشته بگه احمقانه. می‌خواست توی این سفر یه سر هم بره ژاپن. باید از نزدیک ژاپن رو می‌دید و شرایط رو بررسی می‌کرد که ببینه آیا ایده‌ای که توی مقاله‌ش مطرح کرده عملیه یا نه. شاید می‌تونست یه شرکت تولیدکننده‌ی کفش پیدا کنه و ایده‌ش رو باهاشون مطرح کنه. اما حالا فیل بعد از ۷ سال برگشته بود خونه‌ی پدر و مادرش و پول خاصی هم نداشت که بتونه سفرش رو شروع کنه. اصلی‌ترین داراییش یه ماشین ام‌جی چری‌بلاک مدل ۱۹۶۰ با لاستیک‌های مسابقه‌ای بود که حسابی بهش رسیده بود و کلی براش خرج کرده بود. قصد داشت اون رو بفروشه تا بخشی از هزینه‌ی سفرش دربیاد. ولی حتی با فروش ماشین هم فقط ۱۵۰۰ دلار دستش رو می‌گرفت که این برای برنامه‌ای که فیل داشت خیلی کم بود. تصمیم گرفت بره با پدرش صحبت کنه تا بتونه یکم پول هم از اون قرض بگیره. حالا چه برای سفر، چه برای این که اگه توی ژاپن تونست با شرکتی صحبت کنه یکم پول داشته باشه چند جفت کفش نمونه ازشون بخره. تقریبا یک سال پیش وقتی برای تعطیلات بین ترم یه سر اومده بود خونه، با پدرش در مورد این که دوست داره یه سفر دور دنیا بره صحبت کرده بود. پدرش هم مخالفتی نکرده بود. ولی حالا تصمیم فیل جدی‌تر بود. چون این فقط یه سفر دور دنیا نبود که می‌خواست بره. اون وسط توی ژاپن یه کار مهم داشت. و در واقع اگر باباش راضی نمی‌شد یکم پول بهش قرض بده ژاپنی هم در کار نبود. ولی کلا ایده‌ی سفر رفتن فیل جدا از بحث ژاپن رفتنش برای اون موقع چیز عجیبی بود و معلوم نبود باباش با این مساله موافقت کنه. اون موقع تو اوایل دهه ۶۰ میلادی همچین چیزی خیلی عجیب بود. هنوز سفر با هواپیما کار غریبی بود. فیل دل رو به دریا زد و رفت توی هال تا با پدرش صحبت کنه. از قصد اول شب رو برای این کار انتخاب کرده بود. پدرش از سر کار اومده بود، شامش رو خورده بود و لم داده بود جلوی تلویزیون و سریال نگاه می‌کرد. خیلی آروم نشست روبروش و گفت: «پدر، یادته پارسال در مورد این بهت گفتم که می‌خوام برم دنیا رو ببینم؟» پدرش این طوری بود که «خب، چطور؟» «اِاِاِ فکر کردم که توی ژاپن هم یه توقفی داشته باشم. خب. اِاِاِ برای. برای همون داستان کفش‌ها. همونی ایده‌ی احمقانه‌ای که توی مقاله‌ی استنفوردم مطرح کرده بودم. فکر خیلی بزرگیه. می‌دونم شاید نشه. ولی... ولی می‌خوام شانسمو امتحان کنم.» همیشه شنیده بود که از هر ۲۷ شرکتی که تاسیس می‌شن، ۲۶تاش شکست می‌خورن. پس شروع کردن یه کسب و کار جدید به احتمال خیلی زیادی با شکست روبه‌رو می‌شه. حالا وقتی خودش اینقدر شک داره که همچین کاری بگیره، چطور می‌خواد باباش رو راضی کنه برای این کار بهش پول بده؟ اونم در شرایطی که تا همین چند ماه پیش پدرش داشته خرج ۲ تا دانشگاهی که رفته رو می‌داده. فیل داشت فکر می‌کرد که الان باباش می‌گه «بیخیال پسر! مدرکت رو که گرفتی، برو یه کاری پیدا کن زندگیت رو شروع کن.» اما اتفاق غیرمنتظره‌ای افتاد. فیل جوابی رو شنید که اصلا انتظارش رو نداشت. باباش از این گفت که همیشه حسرت این رو خورده که چرا توی دوران جوونیش بیشتر مسافرت نکرده. از این گفت که سفر می‌تونه نقطه‌ی پایان خوبی برای دوران تحصیل باشه. البته حرفی در مورد ایده‌ی فیل و بحث ژاپن رفتنش نزد. بیشتر از این گفت که لازمه بره مسافرت. و همین برای فیل کافی بود. موافقت بابائه رو گرفته بود. چند هفته درگیر برنامه‌ریزی برای سفرش بود. می‌رفت برای خودش توی خیابونا می‌دوید و فکر می‌کرد. کلا هر تصمیمی می‌خواست بگیره می‌رفت برای خودش یه جاده‌ای رو انتخاب می‌کرد شروع می‌کرد دویدن و فکر می‌کرد. خلوتش با خودش این مدلی بود. یه مسیر طولانی برای تقریبا یک سال برای خودش در نظر گرفت. هاوایی، توکیو، هنگ‌کنگ، رانگون، کلکته، بمبئی، سایگان، کاتماندو، قاهره، استانبول، آتن، اردن، اورشلیم، نایروبی، رم، پاریس، وین، برلین غربی، برلین شرقی، مونیخ و لندن. از چند وقت قبل به این فکر کرده بود که شاید بهتر باشه تو این سفر تنها نباشه. رفت و با یکی از دوستاش به نام گری کارتر (Gary Carter) که همکلاسی دوران استنفوردش بود در مورد ایده‌ی سفرش صحبت کرد. گری بسکتبالیست بود و خیلی اهل مطالعه. همیشه یه عینک ضخیم می‌زد و کتاب می‌خوند. آدم خوش صحبتی هم بود. وقتی فیل ایده‌ی سفرش رو باهاش مطرح کرد، خندید ولی بعد از این که اسم شهرهایی که قراره برن رو شنید، انگار که خودش هم دلش خواست اون شهرها رو ببینه. جواب گری این بود: «چه فکر معرکه‌ای!» گری هم رفت و با خانواده‌ش صحبت کرد و اون هم یکم پول قرض کرد. هر کدوم یه چمدون و یه کوله پشتی با خودشون بردن، فقط چیزای ضروری رو برداشتن. چندتا شلوار، چندتا تی‌شرت، یه جفت کفش برای دویدن، پوتین صحرایی، عینک آفتابی و یه شلوار کتون خاکی رنگ. فیل یه دست کت و شلوار رسمی خوب هم برداشت. یه دست کت و شلوار سبزرنگ دو دکمه‌ای Brooks Brothers. چون احتمالا قرار بود یه قرار کاری مهم داشته باشه. جمعه ۷ سپتامبر ۱۹۶۲ یعنی ۱۶ شهریور ۱۳۴۱، فیل و گری سوار شورلت El Camino درب و داغون گری شدن و راه افتادن. یه چیز جالب بگم. گفتم تاریخ این روز بود ۱۶ شهریور ۱۳۴۱. یعنی دقیقا ۶ روز بعد از زلزله‌ی بوئین زهرا توی ۱۰ شهریور همون سال. توی داستان زندگی استیون هاوکینگ براتون تعریف کردم که اون روز استیون توی ایران بود و بعدش هم یک هفته مونده بود تو تبریز. این یعنی دقیقا همون روزی که فیل و گری سفر دور دنیاشون رو شروع کردن، استیون هاوکینگ توی ایران بوده! بگذریم. فیل و گری از پورتلند راه افتادن به سمت استنفورد. چون گری می‌خواست یه سری از وسایلش رو از دانشگاه برداره. وسط راه هم یه سر رفتن سانفرانسیسکو چند روزی خونه چندتا از دوستاشون موندن. بالاخره توی یه مشروب‌فروشی توی استنفورد، ۲ تا بلیت تخفیف‌دار چارتر خطوط هوایی استاندارد به قیمت ۸۰ دلار به مقصد هونولولو خریدن. ماشین رو گذاشتن، سوار هواپیما شدن و ۸ ساعت بعد توی اولین مقصدشون بود: هاوایی.با تاکسی به ساحل وایکیکی رفتن و توی مسافرخونه‌ی اون طرف خیابون رو به دریا اتاق گرفتن. چمدون‌ها رو گذاشتن، مایوها رو پوشیدن و پریدن تو آب! فیل از شدت خوشحالی و هیجان فریاد می‌زد. حس فوق‌العاده‌ای بود. چند ماه راحت! بدون دغدغه! فقط تفریح و استراحت! اینقدر این فضا و این حس بهش چسبید که هنوز هیچی نشده برگشت به گری گفت. «ببین! بیا یه مدت همینجا بمونیم. چه عجله‌ایه زود بریم؟!» گری گفت: «پس سفر دور دنیامون چی می‌شه؟» فیل سریع جواب داد: «برنامه‌ها می‌تونن تغییر کنن!» همین باعث شد تصمیم بگیرن یه کاری پیدا کنن و خرج زندگی تو هاوایی رو دربیارن. دنبال کار بودن دیدن توی یه تبلیغی یه جا دنبال دو نفر مسئول فروش می‌گردن. رفتن مصاحبه. با کت و شلوار و کراوات و تشکیلات. بهشون گفتن «چند نفر می‌خوایم که دایره‌المعارف بذارن دم در خونه‌ها.» اینا هم گفتن عه چه خوب! کاری نداره که. رفتن چند روزی این کار رو کردن و اینقدر درآمدشون خوب شد که اصلا مسافرخونه رو پس دادن رفتن یه آپارتمان اجاره کردن به قیمت ماهی ۱۰۰ دلار که قرار شد هر کدوم نصفش رو بدن. ولی چند روز بعد، یه کار دیگه هم بهشون دادن. گفتن «غیر از این کاری که می‌کنید، باید کتاب سالمون رو هم بفروشید که قیمتش ۴۰۰ دلاره.» اون‌ها خونه به خونه می‌رفتن و تلاش می‌کردن این کتابچه‌‌ها رو بفروشن. صبح تا عصر موج‌سواری می‌کردن، غروب که می‌شد تازه می‌رفتن سر کار تا دیر وقت. گری تک و توک می‌فروخت ولی فیل صرفا تلاش کرد بفروشه. دریغ از حتی یه دونه فروش. بعد از یه هفته کار، فیل دیگه اصلا بیخیال قضیه شد. گفت ول کن بابا این کار من نیست. باید یه کار دیگه پیدا کنم. رفت دوباره آگهی‌های روزنامه رو یه نگاه بندازه که دید یه شرکت خدمات سرمایه‌گذاری خارجی دنبال چندتا فروشنده اوراق بهادار می‌گرده. یه تحقیق کرد و دید شرکت خوبیه و دفترش هم تو طبقه‌ی آخر یه برج با کلی پنجره‌س رو به دریا. رفت و توی مصاحبه سنگ تموم گذاشت تا این شغل رو بگیره و موفق هم شد. درآمد خوبی هم از این کار به دست آورد. مثلا یک هفته‌ای بیشتر از ۳۰۰ دلار درآورد که همین هزینه‌ی ۶ ماه آپارتمانشون رو براش جور می‌کرد. پول اجاره رو که داد، از این به بعد درآمدش خرج رسیدن به تخته‌ی موج‌سواریش و بارهای ارزون دم ساحل می‌شد. تقریبا یک ماه که گذشت، تصمیم فیل در مورد موندن عوض شد. به نظرش وقت این بود که از هاوایی برن سمت مقصد بعدی. اما وقتی رفت و به گری گفت که جمع کن بریم، گری گفت من نمیام! دلیلش چی بود؟ آقا خیلی داشت بهش خوش می‌گذشت توی هاوایی. یه دوست‌دختر پیدا کرده بود و با هم بودن. بنابراین گفت من پیش دوست‌دخترم می‌مونم تو خودت تنهایی برو. حالا فیل باید یه تصمیم مهم می‌گرفت. سفرش رو ادامه بده یا چون تنها شده کلا بیخیال سفرش بشه و برگرده خونه؟ رفت و تنهایی توی ساحل قدم زد تا تصمیم بگیره. یه صدایی بهش می‌گفت «بیخیال برگرد اوگن، یه شغل عادی پیدا کن و عادی زندگی کن.» ولی انتخاب فیل به یه دلیل مشخص بود: «ایده‌ی احمقانه‌ش». پنجشنبه ۲۲ نوامبر ۱۹۶۲، فیل در حالی که چند روز پیش استعفای خودش رو نوشته بود، با گری دست داد، ازش خداحافظی کرد و سوار هواپیما شد. اولین مقصد فیل بعد از هاوایی ژاپن بود. یه پرواز طولانی حدودا ۱۰ ساعته. فیل توی وجودش یه ترس کوچیکی در مورد ژاپن داشت. به هر حال هنوز ۱۷ سال از تموم شدن جنگ جهانی دوم گذشته بود و شنیده بود که بین ژاپنی‌ها هنوز اون جو ضد آمریکایی یکم وجود داره. البته خود فیل در مجموع نگاهش مثبت بود ولی مثلا مادربزرگش حسابی بهش هشدار داده بود که ژاپن خطرناکه و اینا. می‌گفت بعضی از ژاپنی‌ها هنوز باور نکردن جنگ تموم شده. یاد سریال لوسی چنل بی افتادم که علی بندری هم تقریبا همچین چیزی رو تعریف می‌کرد. ولی وقتی فیل وارد توکیو شد، دید اوضاع خیلی فرق می‌کنه. برعکس اون تصور، اتفاقا مردم خیلی هم خوب و دوستانه برخورد می‌کنن. یه چیز دیگه هم این که همه چیز ارزون بود. یعنی مثلا فیل می‌تونست با هزینه‌ی کمی تقریبا هر کاری بکنه! هر چند بازم سعی کرد بره اقامتگاه‌های ارزون. یه هتل از طریق امریکن‌اکسپرس رزرو کرده بود و وقتی که رفت داخلش قشنگ جا خورد. یه اتاق کوچیک که توش فقط یه زیرانداز نازک و یه میز کج و کوله بود. یک هفته توی توکیو بود و تقریبا همه جا رو گشت. سعی می‌کرد قبل از شروع ملاقاتش با شرکت ژاپنی کمی این کشور رو بشناسه تا از استرسش کم بشه. جاهای دینی، معبدها، بازارها و همه جا. رفت یکی دو تا آشنای آمریکایی که پدرش معرفی کرده بود رو هم دید و ایده‌ش رو بهشون گفت. اون‌ها هم یه سری راهنمایی بهش کردن در مورد فرهنگ ژاپن و این که باید چطوری باهاشون مذاکره کرد و این که فرهنگ ژاپنی چقدر متفاوته و ازین چیزا که یکم ترسوندش. بالاخره دل رو زد به دریا و زنگ زد به کمپانی‌ای که از قبل در نظر گرفته بود. اسم اون کمپانی اونیتساکا بود. در واقع اونیتسوکا اولین کارخونه‌ی تولید کفش ژاپنی بود که فیل نشون کرده بود و فکر می‌کرد اینا توی بازار آمریکا خوب فروش می‌کنن. کارخونه‌ای که کفش‌های برند تایگر رو تولید می‌کرد. زنگ زد تا یه قرار ملاقات باهاشون بذاره. توضیح داد که یه تاجر آمریکاییه و اومده اونجا و مایل هست پخش‌کننده‌ی کفش‌های اون‌ها توی آمریکا باشه. انتظار داشت که بهش بگن بیخیال بابا ولمون کن! ولی دید نخیر، خیلی هم مشتاقن! با هم یه قرار گذاشتن. فیل بعدا گفت که فکر می‌کنه تو اون سن چقدر ساده بوده و عجب جراتی داشته که خیلی راحت زنگ زده و بهشون گفته من یه تاجر آمریکاییم می‌خوام بیام دفترتون رو ببینم. با قطار رفت شهر کوبه، بزرگترین شهر جنوبی ژاپن. جایی که مقر کمپانی اونیتسوکا اونجا بود. قرارشون صبح زود روز بعد بود. پس دوباره توی یه مسافرخونه‌ی ارزون یه اتاق گرفت تا شب رو بمونه. حالا از این به بعد باید اون خجالتی بودنش رو می‌ذاشت کنار و طور دیگه‌ای رفتار می‌کرد. از شدت هیجان و استرس خوابش نمی‌برد. هی غلت می‌زد این طرف و اون طرف ولی نشد، تا صبح خوابش نبرد. خورشید که زد بیرون از جاش بلند شد، صورتش رو اصلاح کرد و کت و شلوار سبز رنگی که با خودش آورده بود رو پوشید. با یه پیراهن آکسفورد آبی و کروات مشکی. کفش‌های مشکی راحتیش رو هم پوشید، تاکسی گرفت و به سمت نمایشگاه شرکت اونیتساکا راه افتاد. حالا چه استرسی هم داشت. هوا خنک بود ولی فیل به شدت عرق کرده بود. وسط راه هی با خودش می‌گفت «تو آدم لایقی هستی، تو پر از اعتمادبه‌نفسی. از پسش برمیای.» داشت برای خودش این چیزا رو می‌گفت که رسیدن. اما فهمید آخ آخ اصلا آدرس رو اشتباه اومده! قرار توی نمایشگاه نبود! توی کارخونه بود. دقیقا اون طرف شهر. همین هم باعث شد تا برسه سر قرار، نیم ساعت تاخیر داشته باشه. توی لابی یه گروه ۴ نفره ازش استقبال کردن و بهش تعظیم کردن. یه مرد تقریبا ۳۰ ساله به نام کِن میازاکی اومد جلو و بعد از معرفی خودش گفت که مایله توی بازدید از کارخونه همراهیش کنه. بردش توی کارخونه تا خط تولید رو ببینه. فیل محو تماشای خط تولید اون‌ها شده بود. انگار که رویای آینده‌ش جلوی چشمش رژه می‌رفت. بعد از بازدید از خط تولید، میازاکی راهنماییش کرد به اتاق کنفرانس. تو راه تا برسن، از هر جایی رد می‌شدن کل اون بخش بلند می‌شدن و بهشون تعظیم می‌کردن. تصورشون این بود که یه تاجر بزرگ از آمریکا اومده شرکتشون! در حالی که یه جورایی تمام دارایی فیل همراهش بود. همون کت و شلواری که تنش بود و یه بلیت هواپیما برای سفر به مقصد بعدیش. حالا با این وضعیت باید می‌رفت وسط یه اتاق کنفرانس که ۶ تا ژاپنی اونجا نشستن و این قراره راضیشون کنه اونو به عنوان پخش‌کننده‌ی انحصاری محصولاتشون توی آمریکا قبول کنن. چطور یه فرد خجالتی و معذب می‌خواست یه ارائه داشته باشه که زندگیش بهش بسته‌س؟ اونم کسی که تو هاوایی نتونسته بود با زبون ریختن حتی یه دونه دایره‌المعارف بفروشه! اوضاع زمانی براش جالب‌تر شد که وقتی وارد اتاق کنفرانس شدن، راهنماییش کردن سر میز. این طوری: «آقای نایت بفرمایید اینجا.» ای وای! آقای نایت چیه آخه؟! انگار همه چیز طوری چیده شده بود که استرس فیل رو بیشتر رو بیشتر کنه. حالا یه لحظه تصور کنید یه پسر ۲۴ ساله‌ی استخونی، و رنگ پریده با قیافه‌ی معذب و خجالتی، نشسته سر میز، ۶ تا آدم خارجی هم با لباسای رسمی نشستن دور میز و همه خیره بهش منتظرن صحبت کنه. یه لحظه یه سکوت عجیبی شد اصلا!بارها و بارها این لحظه رو توی ذهن خودش تصور کرده بود. ولی این بار دیگه تصور نبود، واقعی بود! مثل ورزشکاری که سال‌ها همه چیز رو برای خودش شبیه‌سازی می‌کنه تا توی مسابقه‌ی اصلی توی المپیک بدوه و مدال بیاره. مثل فوتبالیستی که توی فینال جام جهانی پشت ضربه‌ی پنالتی وایستاده و باید پنالتیش رو تبدیل به گل کنه. نگاه همه بهشه. استادیوم رو سکوت فراگرفته. شاید بارها و بارها تمرین پنالتی زدن کرده باشه. ولی اینجا خیلی فرق می‌کنه. دیدید کلی برای امتحان می‌خونی ولی وقتی می‌شینی سر جلسه همه چیز یادتون رفته؟ فیل هم همین طوری شده بود. اون همه تمرین کرده بود، ولی الان نمی‌دونست چی باید بگه. داشت به این فکر می‌کرد که اگه این لحظه رو خراب کنه، بقیه‌ی عمرش محکومه به فروش دایره‌المعارف یا اوراق بهادار یا هر کوفت دیگه‌ای. اون وقت همه بهش می‌گفتن دیدی ایده‌ت احمقانه بود؟! نه! باید می‌شد! باید از این جلسه سربلند بیرون میومد. همه‌ی این چیزایی که گفتم تو همون چند ثانیه سکوت، تو ذهن فیل گذشت.شروع کرد: «اهم اهم. خب، آقایون.» اما آقای میازاکی حرفش رو قطع کرد و سوالی رو پرسید که یه جورایی نباید می‌پرسید. یعنی فیل به اینجاش فکر نکرده بود اصلا. پرسید «آقای نایت شما برای چه شرکتی کار می‌کنید؟ اسم شرکتتون چیه؟» فیل اینجوری بود که «اِاِاِ شرکت؟ سوال خوبیه!» شرکت کجا بود؟! شرکت نداریم که! مغزش داشت مثل چی کار می‌کرد! حالا چی بگم به اینا؟ این چه غلطی بود من کردم اصلا؟! ولم کنید اصلا می‌خوام برگردم خونه. ولی نمی‌شه که! حالا چی بگم؟ چی نگم؟ گفت که «اِاِاِ شرکت ‌روبان آبی. اسم شرکتمون Blue Ribbon Sports ــه. من از طرف شرکت ورزشی روبان آبی پورتلند اورگن اینجا هستم.» بله کاملا یهویی و بداهه فیل اسم شرکت خودش رو گذاشت Blue Ribbon Sports یا همون روبان آبی. حالا این روبان آبی از کجا اومد؟ همین طوری که داشت با خودش فکر می‌کرد که چی بگه؟ چی داره؟ چی نداره؟ اگه شرکت داشت اسمش چی بود، وقتی به خونه‌ی پدر و مادرش فکر کرد، به اتاقش، یاد تقریبا تنها دستاوردی افتاد که توی عمرش به دست آورده. ۲-۳ تا مدال دو و میدانی با روبان آبی که اون‌ها آویزون کرده بود به دیوار. اون مدال‌ها با روبان‌های آبی، تنها چیزهایی توی زندگیش بود که بدون هیچ شرمی بهشون افتخار می‌کرد. پس یه Sports گذاشت تهش و شد Blue Ribbon Sports.ژاپنی‌ها تحت تاثیر اسم شرکت فیل قرار گرفتن! شرکتی که در واقع اصلا وجود خارجی نداشت! بعد فیل دوباره شروع کرد و قسمتی از همون مقاله‌ی دانشگاه استنفوردش رو برای اون‌ها ولی به زبون دیگه‌ای ارائه داد: «اهم اهم. خب، آقایون. بازار کفش آمریکا خیلی بزرگه و تا حدی زیادی دست‌نخورده. اگه اونیتساکا بتونه به این بازار نفوذ کنه، کفش‌های تایگر خودش رو توی فروشگاه‌های آمریکایی عرضه کنه و نسبت به کفش‌های مشابه آدیداس که بیشتر ورزشکارها الان اون‌ها رو می‌پوشن قیمت پایین‌تری بذاره، این می‌تونه کسب و کار خیلی پرسودی باشه.» چون حدود یک سال پیش همین مقاله رو ارائه داده بود، بیشتر جزئیاتش رو حفظ بود. پس می‌تونست خیلی سریع و راحت اون رو دوباره ارائه بده. همین هم کمک می‌کرد اون استرس و معذب بودنش خیلی به چشم نیاد. وقتی صحبت فیل تموم شد، اول یه سکوتی برقرار شد و بعد ژاپنی‌ها شروع کردن با هم صحبت کردن. فیل هم که متوجه نمی‌شد اینا دارن چی می‌گن، همینطوری نگاهشون می‌کرد. بعد یهو همه‌شون پاشدن رفتن بیرون! عه چی شد؟! الان ینی چی؟ موافق بودن؟ نبودن؟ دقیقا چه اتفاقی افتاد؟! اما چند دقیقه بعد با یه سری طرح و نقشه برگشتن. شروع کردن به حرف زدن و از این گفتن که مدتیه دارن در مورد ورود به بازار آمریکا فکر می‌کنن. حتی کفش‌های کشتی توی شمال‌غربی آمریکا می‌فروشن. اما هنوز در مورد محصولات دیگه‌شون تصمیم نگرفته بودن. بعد نوبت به ارائه‌ی نمونه‌ها رسید. ژاپنی‌ها چندتا هم کفش دو و میدانی نمونه برای پاهای آمریکایی‌ها ساخته بودن. آخه سایز پای آمریکایی‌ها خیلی با ژاپنی‌ها متفاوته. میانگین وزنشون هم فرق داره. پس قاعدتا باید طراحی کفش‌هاشون هم فرق داشته باشه. یه مدل کفش همه‌کاره داشتن که اسمش رو گذاشته بودن «Limber Up». یک مدل برای پرش ارتفاع داشتند که بهش می‌گفتن «Spring Up» و یه مدل هم برای پرتاب دیسک که بهش می‌گفتن «Throw Up». که البته این Throw Up همچین معنی خوبی نمی‌ده! فیل که این اسم‌ها رو شنید، خیلی تلاش کرد جلوی خنده‌ش رو بگیره. خیلی خودش رو نگه داشت. بعد شروع کرد با توجه به اطلاعاتی که کم و بیش از ساختار کفش داشت، راجع به اون نمونه‌ها یه نظرهایی داد که ژاپنی‌ها خیلی جا خوردن که این پسر آمریکایی چه اطلاعات خوبی از کفش داره. ژاپنی‌ها از فیل پرسیدن «فکر می‌کنید روبان آبی حاضره نمایندگی کفش‌های تایگر توی ایالات متحده رو بپذیره؟» فیل این طوری بود که نیکی و پرسش؟ پس من برای چی اینجام الان؟! یکی از نمونه‌ها رو برداشت و گفت «بله، این نمونه خوبه. این رو من می‌تونم بفروشم.» ازشون خواست که خیلی سریع ۱۲ تا از این مدل براش بفرستن. آدرس هم بهشون داد و قول داد به زودی حواله‌ی ۵۰ دلار رو براشون بفرسته. بلند شد و باهاشون دست داد، به هم تعظیم کردن و از شرکت اومد بیرون. جلسه‌ای که انتظار داشت یک ربعه تموم بشه ۲ ساعت طول کشیده بود و حالا کار اصلیش شروع شده بود. «ایده‌ی احمقانه»ی فیل داشت به عمل تبدیل می‌شد.از شرکت که اومد بیرون، سریع رفت نزدیک‌ترین دفتر امریکن‌اکسپرس و یه نامه برای پدرش فرستاد. این طوری «پدر عزیزم؛ فوری. لطفا همین حالا ۵۰ دلار به شرکت اونیتساکا در کوبه بفرست.» برگشت مسافرخونه، وسایلش رو جمع کرد و رفت سمت اوزاکا. چون اون موقع کوبه هنوز فرودگاه نداشت. روی یه صندلی توی فرودگاه نشست و به فکر فرو رفت «کجا دارم می‌رم؟ چیکار دارم می‌کنم؟» هیجان‌زده بود. صدایی بهش می‌گفت «این دقیقا چیزیه که می‌خوای.» پس سفر رو بیخیال! باید سریع می‌رفت خونه تا وقتی کفش‌های نمونه رسید اون‌ها رو تحویل بگیره و کارش رو شروع کنه. اما دوباره اون فکر به ذهنش رسید که «ببین، اگه الان نری، تا ۴۰-۵۰ سال دیگه این فرصت برات پیش نمیاد.» پس گفت بیخیال حالا فوقش یه ذره دیرتر کفش‌ها رو تحویل می‌گیرم دیگه. پس رفت هنگ کنگ. طی چند ماه، فیل سفر دور دنیای خودش رو کامل کرد. بعد از هنگ‌کنگ به فیلیپین، بانکوک، ویتنام، کلکته، کاتماندو، بمبئی، قاهره، اورشلیم، استانبول، رم، فلورانس، میلان، ونیز، پاریس، مونیخ، برلین، وین، لندن و یونان رفت. هر کدوم از این شهر و کشورها داستان خودشون رو دارن. فیل سعی کرد توی سفرش به هر جای دیدنی و مهم اون شهر سر بزنه و با فرهنگشون بیشتر آشنا بشه. آخرین شبی که توی میلان بود، دوباره کت و شلوار Brooks Brother سبزش رو پوشید و رفت توی یکی از مشهورترین سالن‌های اپرای جهان به نام «لا اسکالا» و به اپرای مشهور توراندت یا توران‌دخت اثر پوچینی گوش کرد.و بالاخره بعد از یه سفر ۵-۶ ماهه، توی ۲۴ فوریه ۱۹۶۳ یعنی دقیقا روز تولد ۲۵ سالگیش وارد خونه‌شون توی خیابون کلیبورن پورتلند اورگن شد. موها و ریش‌هاش بلند شده بود تا حدی که خواهراش اولش نشناختنش. ولی مادرش سریع شناختش و خیلی خوشحال شد. همدیگه رو بغل کردن و خندیدن. مادرش براش یه فنجون قهوه ریخت و نشست تا فیل داستان سفرش رو براش تعریف کنه. اما فیل خسته‌تر از این حرفا بود. رفت تو اتاقش که یکم بخوابه. اولین چیزی که توی اتاقش به چشمش اومد، مدال‌های آویزون‌شده به دیوار بودن. مدال‌هایی که روبان آبی‌شون الان تبدیل به یه شرکت ورزشی شده بود. شب با صدای مادرش که اون رو برای شام صدا می‌کرد بیدار شد و دید پدرش هم از سر کار اومده. اولین سوالی که بعد از خوش و بش از پدرش کرد این بود که «کفش‌های من رسید؟». ۴ ماه از ملاقات فیل و مدیرای شرکت اونیتساکا گذشته بود ولی هنوز کفش‌ها نرسیده بودن. یه نامه زد تا ازشون پیگیری کنه، جواب اومد که «ظرف چند روز آینده براتون ارسال می‌شه.» یکم ترسیده بود. پول رو گرفتن و نفرستادن. مگه چقدر طول می‌کشه بفرستن؟ اما چاره‌ای جز انتظار نداشت. منتظر موند و موند ولی دید خبری از کفش‌ها نشد! به این نتیجه رسید باید توی این مدت بره سر کار تا کفش‌ها برسن. (البته اگه قرار باشه برسن.) به توصیه پدرش رفت با یکی از دوست‌های پدرش که مدیرعامل یه شرکت نور و انرژی بود صحبت کنه. دوست پدرش حرف مهمی بهش زد. گفت «به طور میانگین هر کسی توی عمرش ۳ بار شغل عوض می‌کنه. تو الان سر هر کاری بری، من مطمئنم که بازم شغلت رو عوض می‌کنی. پس چه بهتر الان کاری رو انجام بدی که به درد اون شغل نهاییت بخوره.» پیشنهاد کرد با توجه به این که MBA داره، بره مدرک حسابداری CPA بگیره تا از حسابداری سر دربیاره. فیل هم دید به نظر حرف درستی می‌زنه. رفت توی دانشگاه ایالتی پورتلند توی سه تا کلاس حسابداری ثبت نام کرد و بعد از گرفتن مدرک توی یه شرکت حسابداری معتبر با درآمد ۵۰۰ دلار در ماه مشغول به کار شد. ضمن این که روز و شب منتظر اومدن کفش‌ها بود. خلاصه ژانویه‌ی ۱۹۶۴، روز موعود فرا رسید و بالاخره بعد از ۱۴ ماه یه یادداشت برای فیل اومد که براش یه بسته رسیده و باید بره بندر تحویل بگیره. کله‌ی صبح پاشد رفت اسکله. هنوز حتی بعضی از کارمندها هم نیومده بودن. یادداشت رو تحویل داد، بسته‌ش رو تحویل گرفت و تا خونه دوید. سریع رفت تو زیرزمین، جعبه رو باز کرد. دوازده جفت کفش کرم‌رنگ که بندهای آبیش کنارشون بود. برداشتشون و تو نور گرفتشون تا بهتر ببینتشون. مثل یه چیز مقدس نوازششون می‌کرد. محو تماشای کفش‌هایی شده بود که دو سال رویاشون رو داشت و بیشتر از یک سال برای رسیدنشون انتظار کشیده بود. همون روز رفت و دو جفت از کفش‌ها رو به همراه یه نامه برای بیل باورمن، مربی سابقش فرستاد. حس می‌کرد که باورمن از این کفش‌ها خوشش بیاد. اول به خاطر سبک بودنشون، دوم هم به خاطر اسمشون: تایگر! فیل تعریف می‌کنه که باورمن همیشه قبل از مسابقه‌ها توی رختکن بهشون می‌گفته «بیرون که رفتین، ببر باشین!» فیل گفت باورمن همیشه دوست داره ورزشکاراش ببر باشن. اسم این کفش‌ها هم که تایگره (یعنی ببر) پس حتما خوشش میاد. امیدش این بود که باورمن چندتا از این کفش‌ها رو برای تیمش بخره. حتی اگر هم نمی‌خرید خیلی دوست داشت که نظر باورمن رو درموردشون بدونه. تایید اون خیلی براش مهم بود. چون به هر حال حرف‌هایی که باورمن زده بود و کارایی که کرده بود توی این اقدام فیل بی‌تاثیر نبود. در واقع شاید اگر باورمنی نبود، الان کفشی هم توی دست‌های فیل نبود. باورمن جواب نامه‌ش رو داد و گفت که قراره هفته‌ی آینده برای مسابقات داخل سالن بیاد پورتلند. برای ناهار فیل رو به هتل کازموپولیتن موتور که محل استقرار تیم بود دعوت کرد. چند روز بعد توی ۲۵ ژانویه‌ی ۱۹۶۴، ۵ بهمن ۱۳۴۲، فیل توی رستوران هتل کازموپولیتن موتور با باورمن دیدار کرد. چون این ملاقات خیلی مهمه، لوکیشن این هتل رو می‌ذارم توی توضیحات برید ببینید الان اسمش شده «Eastlund». بگذریم، باورمن همبرگر سفارش داد، فیل هم به بلافاصله گفت یکی هم برای من بیارید. صحبت رو شروع کردن. باورمن کاملا تحت تاثیر کیفیت کفش‌ها قرار گرفته بود. و ناگهان اون لحظه‌ی بزرگ زندگی فیل فرا رسید! باورمن ۵۳ ساله و یکی از بهترین مربی‌های دو و میدانی آمریکا، دستش رو دراز کرد و از فیل پرسید: «این کفش‌های ژاپنی خیلی خوبن. چطوره که من هم وارد این معامله بشم؟» فیل جا خورد! «الان پیشنهاد شراکت داد؟!» چی از این بهتر؟ چی از این بالاتر؟ فیل به وجد اومده بود. با خودش می‌گفت «من فقط کفش‌ها رو برات فرستادم ۵-۶ تا دونه ازم بخری» نمی‌خواست این فرصت بزرگ رو از دست بده. اونم دستشو دراز کرد. «قبول؟» «قبول!» شراکت ۵۰-۵۰ فیل نایت و بیل باورمن همینجا شکل گرفت و شرکت Blue Ribbon Sport که از این به بعد دیگه بهش می‌گیم روبان آبی تاسیس شد. فیل و بیل تصمیم گرفتن هر کدوم ۵۰۰ دلار برای سفارش اولیه‌شون از شرکت اونیتساکا بذارن و به این ترتیب اولین سفارش رسمی روبان آبی برای ۳۰۰ جفت کفش هر کدوم به ارزش ۳ دلار و ۳۳ سنت برای اونیتساکا ارسال شد. البته ۱۰۰۰ دلاری که گذاشتن هنوز برای خرید ۳۰۰ جفت کم بود پس مجبور شد با کلی داستان ۱۰۰۰ دلار هم از پدرش قرض کنه و سفارش رو ثبت کرد. همچنین درخواست کرد که فروشنده‌ی انحصاری اونیتساکا توی غرب آمریکا بشه و اون‌ها هم قبول کردن. محموله‌ی کفش‌ها این بار خیلی زود توی اپریل ۱۹۶۴ به بندر پورتلند رسید و حالا بزرگترین چالش فروختنشون بود. فیل برای هر جفت کفش قیمت ۷ دلار گذاشته بود. یعنی ۲ برابر قیمت خرید که خب سود خیلی خوبی بود. بسته‌ها رو توی زیرزمین خونه‌ی باباش اینا گذاشت، از کارش استعفا داد و کل تمرکزش رو گذاشت روی فروش کفش‌ها. اول رفت چندتا مغازه‌ی لوازم ورزشی فروشی ولی اون‌ها قبول نکردن. پس تصمیم گرفت کفش‌ها رو بریزه توی صندوق عقب ماشینش و بره هر جا قرار بود مسابقاتی برگزار بشه اون‌ها رو بفروشه. حقوق مختصرش باعث شده بود نتونه دوباره همون ماشین ام‌جی‌ای که قبل از سفرش داشت رو بخره. پس رفته بود یه پلیموث ولیانت (Plymouth Valiant) سبز رنگ خریده بود. کل ساحل شمال‌غربی اقیانوس آرام رو با ماشین رفت. هر جایی مسابقات دو و میدانی برگزار می‌شد می‌رفت و بین مسابقه‌ها با مربی‌ها، دونده‌ها و هوادارها صحبت می‌کرد و کفش‌ها رو بهشون نشون می‌داد. و همین طوری تونست اولین کفش‌هاش رو بفروشه. تو مسیر برگشت به این فکر می‌کرد که مگه این طوری نبود که نتونسته بود دایره‌المعارف بفروشه؟ مگه با بدبختی اوراق بهادار نمی‌فروخت؟ پس چرا کفش‌ها رو خوب می‌فروخت؟ جواب «باور» بود. اون به کیفیت کفش‌ها باور داشت. واقعا حس می‌کرد که این کفش‌ها می‌تونه عملکرد دونده‌ها رو بهتر کنه. یه سری آگهی چاپ کرد و به در و دیوار شهر چسبوند. توی آگهیش که کامل طراحی خودش بود نوشته بود: «خبرهای خوب درباره‌ی کفش‌های ورزشی، ژاپنی‌ها سلطه‌ی اروپایی‌ها را بر بازار کفش‌های مسابقه‌ای به چالش می‌کشند!» بعد هم توضیح داده بود که به خاطر قیمت پایین نیروی کار توی ژاپن، قیمت تمام‌شده‌ی این کفش‌ها پایین دراومده. خیلی سریع اوضاع این طوری شد که مشتری مشتری میاورد براش. مردم نامه می‌زدن و کفش می‌خواستن. تا حدی که مجبور شد سرویس سفارش پستی راه بندازه. اوضاع تا حدی خوب شد که ۴ جولای یعنی تقریبا یک ماه و نیم بعد کل ۳۰۰ جفت فروش رفت و حالا درخواست ۹۰۰ جفت دیگه از کمپانی رو داد. ولی خب ۳ هزار دلار نداشت که! با اعتبار پدرش از بانک وام گرفت و هزینه‌ی سفارش جدیدش رو پرداخت کرد. حجم کارها اینقدر زیاد شده بود که نیاز به کمک پیدا کرد. یه روز بالاخره تصمیمش رو گرفت و از خواهرش جین درخواست کرد که کمکش کنه. این طوری شد که جین نایت، به عنوان منشی با حقوق ساعتی یک و نیم دلار اولین کارمند روبان آبی شد. غیر از خواهرش، چند نفر دیگه هم به عنوان فروشنده‌ی پاره‌وقت استخدام کرده بود. چند وقتی بود که می‌خواست فروشش رو گسترش بده و خارج از ایالت اورگن هم فروش داشته باشه. به خصوص که حالا نماینده‌ی ساحل غربی اونیتساکا بود پس باید کل ایالت‌های غربی رو مدنظر قرار می‌داد. اولین جایی که نشون کرد کالیفرنیا بود. ولی خب خودش که نمی‌تونست بره اونجا بفروشه. باید یه نفر رو برای اونجا پیدا می‌کرد. برای این کار یه بار پاشد رفت تا کالیفرنیا. کفش‌ها رو برده بود لس‌آنجلس و توی محل برگزاری یه مسابقه توی دانشگاه اکسیدنتال بساط کرده بود. یهو یه پسر به ظاهر ناشناس اومد نزدیک و بهش سلام کرد و پرسید: «فیل؟» فیل جا خورد گفت: «بله؟» «جف جانسون هستم.» فیل تازه جف رو شناخت. هم‌دانشگاهیش توی استنفورد بود. با هم هم‌صحبت شدن و جف گفت که داره مردم‌شناسی می‌خونه و می‌خواد یه سری کارهای اجتماعی بکنه. فیل ازش پرسید «یعنی کارت اینه کلا؟» جف گفت «نه. فروشنده‌ی کفشم!» «فروشنده‌ی کفش؟! کجا؟» «تو آدیداس!» فیل فرصت رو غنیمت شمرد و یه جفت از کفش‌هاش رو داد جف امتحان کنه. بعد براش از ژاپن رفتنش و اینا گفت. تلاش کرد متقاعدش کنه بیاد برای اون کار کنه ولی جف گفت با این که از کفش‌ها خوشش اومده، در شرف ازدواجه و فعلا نمی‌خواد کارش رو عوض کنه. فیل ولی بیخیال جف نشد. وقتی برگشت پورتلند، یه مدت بعد یه جفت کفش به عنوان هدیه برای جف فرستاد. جف جانسون هم در جواب بهش گفته بود که اون‌ها رو پوشیده و باهاشون دویده. خیلی ازشون راضیه و جالب این که بعضی موقع‌ها وسط دویدن مردم در مورد این که کفش‌هاش رو از کجا خریده هم ازش می‌پرسیدن. بعد هم گفته بود الان ازدواج کرده و داره بچه‌دار می‌شه. به خاطر همین هم دنبال یه منبع درآمد دیگه‌س. اینم گفته بود که از نظرش کفش‌های تایگر مزایای بیشتری نسبت به کفش‌های آدیداس دارن. فیل هم همونجا دوباره پیشنهادش رو این دفعه خیلی جدی‌تر مطرح کرد و گفت که در ازای فروش هر جفت کفش دو، ۱.۷۵ دلار و برای هر جفت کفش میخ‌دار، ۲ دلار کمیسیون می‌ده بهش. جانسون هم قبول کرد. حالا جف جانسون اولین فروشنده و اولین کارمند جدی روبان آبی شد. در حالی که تا چند ماه بعد، فروش کفش‌ها خیلی خوب شده بود و فیل با گرفتن وام‌های بیشتر هی سفارش‌های بزرگتری رو به ژاپن می‌فرستاد، همکاری جانسون و روبان آبی جدی‌تر هم شد. تو تابستون ۱۹۶۵ جانسون توی یه نامه از فیل خواست که اون رو به عنوان یه کارمند تمام‌وقت استخدام کنه. فیل هم بعد از یکم کش و قوس قبول کرد و جف جانسون با حقوق هفته‌ای ۴۰۰ دلار کارمند تمام‌وقت روبان آبی شد. حالا جالب اینه که جف جانسون کارمند تمام‌وقت روبان آبی بود ولی خود فیل تصمیم گرفت پاره‌وقت روی شرکتش کار کنه. دلیلش هم این بود که نگران بود اتفاقی برای شرکت بیوفته و نتونه وام‌های زیادی که برداشته رو برگردونه. بنابراین بعد از فرستادن رزومه برای چند جا و مصاحبه، توی شرکت Price Waterhouse به عنوان حسابدار استخدام شد. کار توی Price Waterhouse که روی حساب‌های شرکت‌های مختلف کار می‌کرد، حسابی برای فیل آموزنده بود. توی بررسی حساب‌ها متوجه می‌شد که شرکت‌ها چه مشکلات مالی‌ای داشتن و چیکارا کردن که موفق شدن یا نشدن. دقیقا همون طوری که دوست پدرش چند سال پیش بهش گفته بود. این که اگه بره حسابداری یاد بگیره توی آینده به دردش می‌خوره. فروش روبان آبی واقعا رو به رشد بود. جانسون و فیل یکسره با هم نامه‌نگاری می‌کردن. اصلی‌ترین درخواست جانسون از فیل این بود که اجازه بده یه فروشگاه بزنه. فیل مخالف بود ولی دید این گیر داده، خیلی هم داره تلاش می‌کنه، سعی کرد براش یه چالش درست کنه تا در واقع فعلا بپیچونتش و سرش رو گرم کنه. چالشی که فیل برای جانسون مشخص کرد، از نظر خودش غیرممکن به نظر می‌رسید. بهش گفت اگه بتونی تا آخر همین ماه یعنی ژوئن ۱۹۶۶، ۳۲۵۰ جفت کفش بفروشی، اوکیه، برو فروشگاه تاسیس کن! در کمال تعجب فیل، جانسون این کار رو کرد! ۳۲۵۰ جفت تایگر تا آخر همون ماه ژوئن فروخت و بعد نامه زد که بفرما! دیگه چی می‌خوای؟! فیل هم دیگه نتونست بگه نه. این طور شد که حدود ۲ ماه بعد تو اوایل سپتامبر ۱۹۶۶، اولین فروشگاه روبان آبی نه تو پورتلند اورگن بلکه توی سنتا مونیکا تو غرب لس آنجلس افتتاح شد: سنتا مونیکا، بلوار پیکو، شماره‌ی ۳۱۰۷. لوکیشنش توی توضیحات هست. عکسش رو هم براتون می‌ذاریم که ببینید. جانسون کلی به اون فروشگاه رسید و به قول فیل اون رو به کعبه‌ی آمال دونده‌ها تبدیل کرد. چندتا صندلی راحت خرید، توی قفسه‌ها کتاب‌های مورد نیاز دونده‌ها رو گذاشت، دیوارها رو پر از عکس ورزشکارهایی کرد که تایگر پوشیده بودن، تیشرت‌هایی که روش لوگوی تایگر داشت هدیه می‌داد، کلی هم دیزاین خاص کرده بود که چشم هر دونده‌ای رو می‌گرفت و میومدن تو با هم صحبت می‌کردن. عملکرد جانسون اینقدر خوب بود که وقتی چند ماه بعد فیل به دلایلی تصمیم گرفت یه فروشگاه هم توی ساحل شرقی آمریکا باز کنه، این وظیفه رو به اون سپرد. بعد از کمی بحث و فکر در مورد این که کدوم شهر رو انتخاب کنن، بوستون انتخاب شد. انتخاب خوبی هم بود. به خاطر ماراتن مشهور بوستون که قدیمی‌ترین دوی ماراتن جهانه و از سال ۱۸۹۷ تو سومین دوشنبه‌ی اپریل هر سال برگزار می‌شه. بنابراین سال ۱۹۶۷ دومین فروشگاه روبان آبی توی ولزلی ماساچوست توی حومه‌ی بوستون افتتاح شد و حالا روبان آبی یه فروشگاه تو غرب آمریکا داشت یکی تو شرق. حالا داستان افتتاح فروشگاه توی بوستون هم جالبه که براتون می‌گم. یه بار یکی زنگ زد گفت من نماینده‌ی انحصاری فروش محصولات تایگر توی آمریکام و شما دارید کار غیرقانونی می‌کنید. فیل یکم جا خورد. چون امتیازی که گرفته بود انحصاری بود. به فکرش رسید پاشه بره ژاپن حضوری یه صحبتی کنه ببینه داستان چیه. چون اون موقع اینقدر راحت نبود که بتونه مثلا زنگ بزنه صحبت کنه و اینا. با چند نفر هم صحبت کرد همه تقریبا بهش گفتن پاشو برو ژاپن. پس بلافاصله بلیت گرفت و رفت ژاپن. رفت صحبت کرد که آقا مگه شما به ما امتیاز انحصاری ندادین؟ ما که اینقدر فروشمون خوبه و اینا. گفتن خب؟ گفت خب این چی می‌گه؟ گفتن ما نمایندگی انحصاری غرب رو دادیم بهت، شرق رو که ندادیم. شرق دست اونه دیگه. فیل دید اوضاع داره خراب می‌شه و احتمال داره کم کم همین غرب رو هم بگیره. دوباره مثل همون داستان اسم شرکتش، یه چیزی انداخت وسط. گفت خب ولی ما تو ساحل شرقی هم دفتر داریم. در حالی که اصلا دفتری وجود نداشت! اصلا اورگن و کالیفرنیا و لس آنجلس و سانتا مونیکا کجا، نیویورک و بوستون و واشینگتن کجا! گفتن عه جدی؟ نمی‌دونستیم. خب پس امتیاز کل آمریکا مال تو! اون طرف کفش‌های غیر از دو و میدانی مثل کشتی و اینا می‌فروشه از این به بعد. محموله‌ی جدیدت رو می‌فرستیم ساحل شرقی. قرارداد جدید رو بستن و فیل از شرکت اومد بیرون خب حالا چیکار کنم؟ درسته اینور اوکی شد، ولی اون ور رو چیکار کنیم؟! دفتر نداریم که. چطوری تا چند روز دیگه دفتر راه بندازیم اون طرف؟ اصلا به کی بسپارم این دفترو؟ خب کی بهتر از جانسون. ولی زنگ نزد به جانسون بگه. اول یکی رو پیدا کرد برای دفتر سنتا مونیکا، فرستادش دفتر پیش جانسون. طرف رفت توی فروشگاه گفت سلام آقای جانسون من اومدم جای شما، یه زنگ به آقای نایت بزنید باهاتون کار دارن! جانسون تلفن رو برداشت زنگ زد به فیل که اینجا چه خبره؟! این کیه؟! چی داره می‌گه؟! فیل گفت اِ سلام اتفاقا الان می‌خواستم بهت زنگ بزنم. ببین یه داستانی شده دستم به دامنت! گفت چی شده؟ گفت اِ ببین یه خراب کاری‌ای کردم! گفت خب بگو دیگه مردم از استرس!؟ گفت هیچی بابا رفتم ژاپن برای این که کم نیارم گفتم تو شرق هم دفتر داریم اونا هم قراره محموله‌ی جدید رو بفرستن دفتر شرقمون. جانسون گفت شرق؟! ساحل شرقی؟ نیویورک؟! گفت آره دیگه! فقط کار خودته. پاشو برو اونجا یه دفتری فروشگاهی چیزی اجاره کن. جانسون این طوری بود که الان جدی نمی‌گی دیگه؟ من اصلا تا حالا از غیر از کالیفرنیا جایی زندگی نکردم یهو پاشم برم اون طرف مملکت چیکار؟! اینجا هوا خوبه اونجا زمستوناش سرده دوست ندارم شرقو. من نمی‌رن به یکی دیگه بگو. قطع کرد! فیل دید نمی‌شه قضیه حیثیتیه. پاشد رفت پیشش باهاش صحبت کرد که ببین تو از همه مطمئن‌تری و وضعیت شرکت حساسه و ما باید انحصار کل آمریکا رو بگیریم و آبرومون می‌ره و غیر از تو به هیچ کس این طوری اطمینان ندارم و ازین حرفا. آخرش جانسون گفت باشه اوکی می‌رم ولی یا باید توی شرکت بهم سهم بدی یا حقوقم رو ببری بالا. فیل گفت خب بذار فکرهامو بکنم می‌گم بهت. رفت زنگ زد به باورمن گفت داستان این طوریه این میگه این طوری می‌گه. باورمن یکم فکر کرد، بعد گفت «گور باباش!» فیل گفت «ببین! فکر نمی‌کنم «گور باباش» استراتژی درستی باشه ها! این سودش خیلی زیاد بوده برامون. رفتنش کارمون رو خیلی سخت می‌کنه.» تصمیم گرفتن یه جوری باهاش کنار بیان. فیل پاشد دوباره رفت پیش جانسون و جانسون هم باباش رو آورده بود که نظر بده. یکم چونه زدن و بالا و پایین بالاخره با حقوق یکم بالاتر توافق کردن که جانسون بمونه. جانسون هم رفت شرق و فروشگاه بوستون افتتاح شد. تا اواسط سال ۱۹۶۹ یعنی ۵ سال بعد از تاسیس، روبان آبی هنوز هیچ دفتری نداشت و همیشه انبار و محل کار تیم اصلی توی آپارتمان‌هایی بود که فیل برای زندگی خودش اجاره کرده بود. چندتا کارمند هم توی همون واحد کار می‌کردن و با احتساب کارمندهایی که توی ۲ تا فروشگاه‌ها داشتن تعداد کارمندهای روبان آبی به ۴۰ نفر رسیده بود. فیل اولین دفتر روبان آبی رو توی همون اواسط سال ۱۹۶۹ توی بخش جنوبی پورتلند اجاره کرد. البته بازم نتونسته بودن یه دفتر کامل رو بگیرن. فقط نصف دفتر رو گرفتن. نصفه‌ی دیگه‌ش دست یه شرکت بیمه بود. اواخر سال ۱۹۶۷ وضعیت فیل این طوری شده بود که ۶ روز کاری هفته صبح زود پامی‌شد می‌رفت دفتر و کارای روبان آبی رو انجام می‌داد، بعد سر ساعت کاری می‌رفت Price Waterhouse و کارش که تموم می‌شد هم باز برمی‌گشت دفتر و کارای خودش رو انجام می‌داد. آخر هفته‌ها و تعطیلات هم که کامل در اختیار روبان آبی بود. نه دوستی، نه تمرینی، نه معاشرتی، هیچی! البته مشکلی هم با این وضع نداشت. هدفش رشد شرکت و بالابردن نقدینگی بود. پس راه دیگه‌ای جز این نداشت. دوست داشت کل وقتش رو وقف روبان آبی کنه. کار کردن توی Price Waterhouse رو مخش بود ولی چاره‌ای نداشت. هنوز درآمد روبان آبی طوری نبود که باهاش بتونه زندگیش رو بچرخونه. البته فروش خیلی خوب بودا. این پنجمین سال فعالیتشون بود و هر سال فروششون ۲ برابر شده بود ولی هرچی درمیاوردن باید روی خود شرکت هزینه می‌کردن. اما فیل احتیاج داشت که وقت بیشتری رو روی روبان آبی بذاره. پس تصمیم گرفت دنبال کاری بگرده که تقریبا همون درآمد رو داشته باشه ولی وقت کمتری ازش بگیره. تنها کاری که پیدا کرد تا همچین شرایطی رو داشته باشه، تدریس بود. رفت و توی دانشگاه ایالتی پورتلند درخواست داد و یه شغل به عنوان استادیار با حقوق ماهی ۷۰۰ دلار پیدا کرد. حالا استادیار چه درسی شد؟ فکر کنم تقریبا مشخص باشه: حسابداری! دانشگاه بهش ۴ تا کلاس حسابداری از جمله حسابداری مقدماتی داد. یکم مطالعه کرد تا مسائل تئوری رو برای خودش یادآوری کنه و بالاخره سپتامبر ۱۹۶۷ با شروع ترم جدید، فیل هم رفت سر کلاس. ولی این بار به عنوان استاد. کلاس‌های خشک و حوصله‌سربری بود. حداقل برای دانشجوها که این طوری بود. ولی همون روز اول اتفاقی افتاد که باعث شد فیل حس نسبتا خوبی از کلاساش داشته باشه. تو همون اولین کلاس، توجهش به یه دختر جذاب چشم آبی با موهای طلایی بلند که اون‌ها رو ریخته بود روی شونه‌هاش جلب شد. فیل کاملا تحت تاثیر جذابیت دانشجوی تازه‌واردش قرار گرفته بود. حضور غیاب کرد و نه تنها اسم دختره به خاطرش موند، بلکه اسم بقیه‌ی کلاس رو هم هیچوقت فرموش نکرد! پنه‌لوپه پارکس. خانم پارکس خیلی خجالتی بود ولی توی تکالیف همیشه بهترین تکلیف رو ارائه می‌داد و همه‌ی نمره‌هاش A بود. توی امتحانات میان‌ترم هم بالاترین نمره‌ی کلاس رو گرفت. چند روز بعد از اعلام نتایج امتحان یه روز که فیل پشت میزش نشسته بود یهو خانم پارکس اومد جلو و ازش پرسید که آیا می‌تونه مشاورش باشه؟ فیل گفت «البته باعث افتخاره.» بعد یهو از دهنش پرید که «با داشتن یه... یه شغل چطورین؟ راستش من در کنار تدریس یه شرکت کوچیک کفش دارم و... ما احتیاج به یه کسی داریم که توی کارای حسابداری کمکمون کنه.» خانم پارکس گفت اوکی و با هم سر سر حقوق ساعتی ۲ دلار توافق کردن. این طوری پنی پارکس تبدیل به حسابدار شرکت روبان آبی شد. در واقع اون‌ها حسابدار نمی‌خواستن. یه منشی یا بهتر بگم آچار فرانسه می‌خواستن. فیل و همکارش چندتا کار رو به پنی گفتن و گفتن که هر روز یکی دوتاش رو انتخاب کن و انجام بده. ولی پنی هر روز همه‌ی اون کارها رو انجام می‌داد! از همون روز اول با تموم وجود کار می‌کرد و خیلی هم خوش‌رو و خوش‌برخورد بود. احتمالا اون هم حسی گرفته بود که قراره این شرکت به یه جای خیلی خوبی برسه و من می‌تونم جایگاه مهمی توش داشته باشم. فیل با این که کلی کار داشت، وقتی توی دفتر بود خیلی حواسش به پنی بود و همش زیرچشمی نگاهش می‌کرد. یه روز بعدازظهر که کسی توی دفتر نبود، فیل داشت دفتر رو جمع و جور می‌کرد که بره، چشمش خورد به در کشوی میز خانم پارکس که نیمه باز بود. کل چک‌های حقوقش اون تو بود و نقد نشده بود! پس اون برای پول نیومده بود اونجا. پس برای چی اومده بود؟! چند روز بعد، آخر وقت کارهای خانم پارکس تموم شده بود و داشت می‌رفت. فیل اون رو تا دم آسانسور همراهی کرد و بالاخره دلش رو زد به دریا. گفت «خانم پارکس، اِاِاِ مایلین که... اِاِاِ اگه شرایطش رو دارید، جمعه شب با هم بریم بیرون؟» خانم پارکس جا خورد پرسید «من؟!» فیل این طوری بود که «مگه کس دیگه‌ای اینجا هست؟» خانم پارکس جواب داد «آها خیلی هم خوب باشه!» قرار اول رفتن باغ وحش و فیل بیشتر از خودش و گذشته‌ش گفت. دیت دوم رو هم رفتن رستوران چینی اون طرف خیابون. اونجا خانم پارکس بیشتر از گذشته‌ش گفت و از فیل خواست اون رو پنی صدا کنه. بعد فیل رسوندش خونه‌شون و اونجا با پدر و مادرش هم آشنا شد. از سومین دیتی که رفتن دیگه حس راحتی بیشتری پیدا کردن و خیلی زود گرم گرفتن. یه موقع‌هایی می‌رفتن و با هم یه چیزی می‌نوشیدن. البته پنی هنوز به سن قانونی الکل خوردن نرسیده بود ولی گواهینامه‌ی یکی از خواهرهای فیل رو قرض می‌گرفتن و با اون می‌رفتن برنامه. چند ماه بعد هم با هم رفتن مسافرت.توی شهر ساکرامنتو که برای مسافرت رفته بودن، فیل در مورد آینده‌ی رابطه‌شون به پنی گفت و یه جورایی ازش خاستگاری کرد. براش توضیح داد که ادامه‌ی این وضعیت می‌تونه برای شرایط تدریسش توی دانشگاه مشکل‌ساز بشه. گفت باید کاری کنیم که رابطه‌مون حالت رسمی بگیره تا نتونن بهمون گیری بدن. بعدش گفت برای یه سفر کاری باید بره ژاپن. از پنی خواست تا اون برمی‌گرده کارای عروسی رو ردیف کنه. فرداش هم رفتن و یه انگشتر نامزدی با سنگ زمرد به قیمت ۵۰۰ دلار خریدن. خلاصه فیل و پنی، ۱۳ سپتامبر ۱۹۶۸ در حضور ۲۰۰ نفر توی کلیسای اسقفی سنت مارک تو مرکز پورتلند با هم ازدواج کردن. تقریبا یک سال از اون روزی که خانم پارکس وارد کلاس فیل شد گذشته بود و حالا اون تبدیل به خانم نایت شده بود. فیل و پنی ۲ تا پسر دارن. یکیشون متیو متولد سپتامبر ۱۹۶۹ و تراویس متولد سپتامبر ۱۹۷۳. خب گفتم که به بیل باورمن برمی‌گردیم. چون واقعا یکی از دلایل اصلی موفقیت روبان آبی حضور اون بود. باورمن بعد از المپیک ۱۹۶۸ مکزیکوسیتی یه جورایی به یه اسطوره برای آمریکا تبدیل شد. توی اون المپیک باورمن دستیار سرمربی دو و میدانی آمریکا بود و تیمشون از همه‌ی کشورها بیشتر مدال گرفت و یه جورایی قهرمان شد. باورمن توی این موفقیت تاثیر زیادی داشت و همین هم اون رو به این جایگاه رسوند. موفقیت اون توی المپیک ۱۹۶۸ حتی باعث شد تا ۴ سال بعد سرمربیگری تیم آمریکا توی المپیک ۱۹۷۲ مونیخ رو بهش واگذار کنن. المپیکی که با اون داستان گروگان‌گیریش حواشی زیادی هم داشت. باورمن کلا به عنوان مخترع یه مدل خاص از دویدن مشهوره: «جاگینگ». جاگینگ یا دویدن آهسته یه مدلی از دویدنه برای کاهش وزن و اینا. باورمن برای این مدل دویدن یه کتاب نوشته که اصلا به عنوان یه مرجع برای شناخت جاگینگ معرفی می‌شه. بعد از این ابداع، دویدن دیگه از یه ورزشی که یه سری آدم خاص فقط انجامش می‌دن، تبدیل به یه فرهنگ عمومی شد. البته اون توی کتابش اشاره‌ای به کفش‌های تایگر یا روبان آبی نکرده بود. که اتفاقا همین هم یکم باعث ناراحتی فیل شد. ولی در کل ابداع جاگینگ، به طور غیرمستقیم روی فروش بیشتر کفش‌های دو تاثیر گذاشت و خب این به نفع روبان آبی هم بود. حالا چون از دویدن به عنوان یه فعالیت روزمره گفتم، دوست دارم پادکست رانیو رو بهتون معرفی کنم. توی این پادکست سهراب و نادا در مورد دویدن و تاثیری که روی آدم می‌ذاره صحبت می‌کنن. اگه به این جور مسائل علاقه دارید، پیشنهاد می‌کنم که رانیو رو بشنوید. سهراب و نادا غیر از تجربه‌های خودشون از دویدن، با دونده‌های حرفه‌ای یا کسایی که به هر نحوی دویدن توی زندگیشون تاثیر مثبت داشته حرف می‌زنن. به خصوص اپیزود ۳۹ که اونجا سهراب در مورد تجربه‌ی استفاده از کفش‌های نایکی صحبت می‌کنه. لینک پادکست رانیو توی توضیحات این اپیزود هست. اما تحقیقات باورمن توی ساختار کفش‌ها بالاخره به نتیجه رسید و باعث یه اتفاق خیلی مثبت شد. یادتونه که گفتم اونیتساکا ۳ مدل نمونه تولید کرده بود که توی همون جلسه‌ی اول به فیل نشون داد، باورمن این ۳ تا نمونه رو از هم باز کرده بود و کلی روشون تحقیق انجام داده بود و بالاخره به یه نتیجه رسید. این که زیره‌ی یکی از این مدل‌ها رو با لایه‌ی میانی یه مدل دیگه ترکیب کنه و یه مدل جدید بسازه. اسم این مدل جدید رو گذاشتن کورتز (Cortez). کفشی که همین الان هم تولید می‌شه. طی همون سال ۱۹۶۷ که این کفش معرفی شد، تونست فروش خیلی خوبی داشته باشه و تا آخر سال روبان آبی تونست تارگت اون سالش یعنی فروش ۸۴ هزار دلار رو رد کنه. بعد از کورتز هم باورمن و جانسون یه مدل کفش دیگه ابداع کردن که اسم اون رو هم گذاشتن بوستون. که البته همه‌ی این مدل‌ها هم توی ژاپن تولید می‌شد. سال ۱۹۷۱ باورمن یه نوآوری دیگه هم کرد که خیلی معروفه و همه جا در موردش می‌گن. باورمن از وقتی کفش‌های کورتز رو ابداع کرده بود، فکرش رفته بود سمت این که زیره‌ی کفش‌ها رو بهتر کنه. چون حدود ۵۰ سالی بود که زیره‌ی کفش‌ها هیچ تغییری نکرده بود و باورمن احساس می‌کرد اینا رو باید تغییرش داد. الگوی زیره‌ی کفش‌ها موج یا شیارهایی تو عرض پا بود. یه روز صبح وقتی باورمن و همسرش سر میز صبحانه نشسته بودن، یهو نگاهش به دستگاه وافل‌سازی افتاد که احتمالا روی کابینت بود. الگوی شبکه‌مانند اون توجهش رو جلب کرد. مدت‌ها بود داشت به این فکر می‌کرد که الگوی زیره‌ی کفش‌ها رو چه تغییری می‌شه داد؟ دستگاه رو از خانومش قرض گرفت! رفت توی گاراژ خونه‌ش که گفتم محل آزمایشاتش بود. یه بشکه پلی اورتان داشت که از نصب پیست جدید زمین تمرین دانشگاه مونده بود. دستگاه رو پر از پلی اورتان کرد و روشن کرد. اما دستگاه خراب شد. یه ماده رو کم ریخته بود و مواد به دستگاه چسبیده بود. رفت یه دستگاه وافل‌ساز دیگه جور کرد. اون رو پر از گچ کرد و یه قالب درست کرد. بعد قالب رو برد یه شرکت لاستیک‌سازی و گفت اونو پر از لاستیک کنن. اما بازم نتیجه اون چیزی که می‌خواست نشد. دید قالب گچی رو که نمی‌شه هی استفاده کرد. خیلی زود و با یکی دو بار استفاده می‌شکنه. باید جنس قالب رو عوض کنه. رفت همون الگو رو روی یه صفحه‌ی فولاد ضدزنگ اجرا کرد و حالا دیگه می‌تونست آزمایش‌هاش رو روی اون اجرا کنه. بالاخره موفق شد یه لایه‌ی لاستیکی با استفاده از قالب جدیدش بسازه و اون رو به کف کفش یکی از ورزشکارهاش دوخت. کفش رو داد به دونده‌ش و نشست از نتیجه‌ی تحقیقاتش لذت برد. نتیجه حیرت‌انگیز بود. دونده‌ها مثل خرگوش می‌دویدن. باورمن زنگ زد به فیل و نتیجه‌ی تحقیقاتش رو با هیجان براش توضیح داد. بعد ازش خواست که این طرح رو هم تولید کنن. فیل هم قبول کرد و طرح رو برای کارخونه‌ی تولیدکننده‌ی کفش‌هاشون فرستاد. اما اون کارخونه دیگه اونیتساکا نبود. چون تو فاصله‌ی تولید کورتز و کفش‌های وافلی، بین روبان آبی و اونیتساکا یه سری مشکل پیش اومده بود. مشکلاتی که منجر به تاسیس شرکتی به اسم نایکی شد. از همون اوایل، داستان‌های مختلفی بین روبان آبی و اونیتساکا پیش اومد که هر دفعه فیل پامی‌شد می‌رفت ژاپن و با یه سری جلسه و جر و بحث مشکل رو حل می‌کرد. نمونه‌ش همون داستان افتتاح فروشگاه بستونشون. سال ۱۹۷۰ فیل دوباره رفت ژاپن و یه قرارداد ۳ ساله‌ی جدید با اونیتساکا بست. اما این قرارداد هیچوقت به سرانجام نرسید. اونیتساکا به این فکر افتاده بود که چرا فروشمون رو توی آمریکا گسترش ندیم؟ به خاطر همین داشت به این فکر می‌کد پخش‌کننده‌های دیگه‌ای رو هم اضافه کنه. چیزی که خلاف قراردادشون بود. اونا داشتن تحقیقات انجام می‌دادن که یه بار نماینده‌ی اونیتساکا اومد آمریکا و رفته بود توی دفتر روبان آبی. طرف یه لحظه پاشد بره سرویس بهداشتی که فیل پرید و مدارکی که توی کیف طرف بود رو دزدید. برگه‌ها رو نگاه کرد و متوجه این قضیه شد که طرف نیومده آمریکا اون‌ها رو ببینه. اومده پخش‌کننده‌های بررسی کنه و در موردشون تحقیق کنه تا حداقل بعد از تموم شدن قرارداد، با اون‌ها وارد معامله بشه. البته که فیل و همکاران طی یه حرکت پلیسی حواس نماینده‌هه رو پرت کردن و فیل مدارک رو برگردوند سر جاش. ولی طی چند ماه آینده‌ش به این نتیجه رسید که باید کم کم بیخیال اونیتساکا بشه و دنبال کارخونه‌های دیگه‌ای هم بره. نماینده‌هه توی این دیدارهاش تعارف رو گذاشت کنار و بعد از این که کلی در مورد این غر زد که از عملکرد روبان آبی راضی نیست، یه پیشنهاد هم به فیل داد: این که روبان آبی رو بخرن. فیل از این پیشنهاد جا خورد. یه نگاه به طرف کرد گفت «جان؟!» طرف گفت «ما ۵۱% از سهام شما رو می‌خریم و کنترل شرکت رو دست می‌گیریم. این بهترین پیشنهاد برای شماس. اگه قبول کنین کار عاقلانه‌ای کردین.» فیل پرسید «اگه قبول نکنیم چی؟» طرف هم گفت «با پخش‌کننده‌های دیگه‌ای کار می‌کنیم.» علنا گفت قرارداد کشک! فیل اعصابش ریخته بود به هم ولی برای این که ازشون زمان بخره گفت من شریک دارم باید اول با اون مشورت کنم. طرف رفت و قرار شد فیل بهش خبر بده. ولی فیل نه تنها خبر نداد که رفت دنبال یه جایگزین برای اون‌ها. همزمان با این اتفاق‌ها فیل با مشکل مالی شدید روبه‌رو شده بود. بانک‌ها می‌پیچوندنش و دیگه بهش پول نمی‌دادن. آخه اون موقع چیزی به عنوان VC یا شرکت سرمایه‌گذاری خطرپذیر نبود و بانک‌ها و سرمایه‌گذارهای مختلف به فیل اعتماد نمی‌کردن. فیل کلی از این ور و اونور قرض می‌کرد و هر طور بوده کار رو پیش می‌برد ولی از یه جایی دیگه بدون کمک سرمایه‌گذار بزرگ ادامه‌ی راه تقریبا ممکن نبود. آخه اون تمام درآمد شرکت رو با هدف رشد بیشتر، خرج خود شرکت می‌کرد. در واقع مدل فعالیت شرکت بیشتر شبیه استارتاپ‌های امروزی بود تا شرکت‌های سنتی و اون موقع همچین چیزی هنوز اصلا وجود نداشت و کسی باهاش آشنایی نداشت. به خاطر همین اصلا ازش حمایت نمی‌کردن و بهش پول نمی‌دادن. کلا از همون روزای اول به خاطر مدل بیزینس پلنی که فیل برای خودش طراحی کرده بود همیشه مشکل مالی داشت. چون گفتم مدل کارش استارتاپی بود. کل درآمد شرکت رو روی خودش خرج می‌کرد تا رشد بیشتری داشته باشن. همین هم باعث می‌شد پولی نداشته باشه توی بانک که براش اعتبار بیاره. به خاطر همین فیل تقریبا هرچی از Price Watehouse همون شرکت حسابداری یا تدریس درمیاورد، واریز می‌کرد به حساب بانکیش تا کم کم همین اعتبارش رو بیشتر کنه. از یه جایی به بعد بانک تصمیم گرفت به خاطر اعتبار کم، دیگه به فیل وام نده و این مشکلات رو واقعا زیاد کرد. فیل مجبور شد هر طور شده پول جور کنه. کلی پول قرض کرد. به هر کدوم از دوستاش که می‌تونست رو انداخت و بعضی‌ها هم واقعا پیچوندنش. ولی پول بالاخره جور می‌شد. مثلا از والدین یکی از کارمنداش. آقا و خانم وودل یه جورایی یکی اولین سرمایه‌گذارهای روبان آبی بودن. اون‌ها از طریق پسرشون فهمیده بودن که شرکت به مشکل مالی خورده و تقریبا کل پس‌اندازشون رو که ۵ هزار دلار بود تقدیم فیل کردن. بدون هیچ چشم‌داشتی. البته جالب این که وقتی فیل رفت این پول رو ازشون تحویل بگیره ازش پرسیدن بیشتر می‌خوای و جواب فیل مثبت بود. چون واقعا می‌خواست و کلی زیر قسط و قرض بود. همین هم باعث شد اون‌ها ۳ هزار دلار باقی‌مونده ته حسابشون رو هم به فیل بدن و عملا صفر بشن. و این فقط به خاطر اعتماد به جایی بود که پسرشون توش کار می‌کرد. حالا فیل، هم به مشکل مالی خورده بود، هم حس می‌کرد این ژاپنیا دارن زیرآبی می‌رن و همین روزاس که زیر پاش رو خالی کنن. اصلا یکی از دلایل مشکلات مالیش هم همین ژاپنیا بودن. جنس‌ها رو دیر می‌فرستادن و هنوز محموله نرسیده بود، فیل باید قسط وامش رومی‌داد. فیل دید فایده نداره. باید به فکر یه آلترناتیو براشون باشه. یه روز چشمش خورد به یه مقاله‌ای. توش کلی از این گفته بود که اقتصاد ژاپن رو به رشده و شرکت‌های تجاری و سرمایه‌گذاری ژاپنی دارن روز به روز پیشرفت می‌کنن و از این حرفا. پاشد یه سر رفت شعبه‌ی بانک توکیو (احتمالا توی همون پورتلند). گفت من یه شرکتی دارم، از ژاپن کفش وارد می‌کنیم. ولی وضعیت شرکتم فلانه و بهمانه و به مشکل مالی خوردم و اینا. در واقع کار هوشمندانه‌ای کرد. از قصد این مدلی گفت. خودشو یه جوری ربط داد به ژاپنیا که بهش کمک کنن. اونا هم یه شرکت سرمایه‌گذاری خیلی بزرگ ژاپنی رو بهش معرفی کردن. یه شرکت سرمایه‌گذاری صد میلیارد دلاری. رفت پیش اونا باهاشون صحبت کرد و گفت داستان این طوریه. اونا هم بهش گفتن بیا ما رو شرکتت سرمایه‌گذاری می‌کنیم، چندتا کارخونه‌ی دیگه هم بهت معرفی می‌کنیم. پس مشکل حل شد دیگه! ولی نه! یه مانع بزرگ سر راه بود: قراردادی که با اونیتساکا داشت. توی قراردادش نوشته بود همینطور که اونیتساکا فقط باید به روبان آبی جنس بده، روبان آبی هم باید فقط از اونیتساکا جنس بگیره. یعنی خرید از شرکت‌های دیگه یا تولید توی کارخونه‌های دیگه به معنی نقض قرارداد بود. اما قرارداد اینا فقط سر کفش‌های دو و میدانی بود. در مورد کفش ورزش‌های دیگه قراردادی نداشتن. فیل رفت و با یکی دوتا کارخونه‌ی دیگه صحبت کرد تا کفش‌های فوتبال آمریکایی براش تولید کنن. اونجا ازش پرسیدن اسم برندتون چیه؟ فیل رفت تو فکر. تا الان که داشت کفش‌های برند تایگر رو می‌فروخت. یعنی برند برای یکی دیگه بود. پس الان باید یه برند رو می‌گفت که برای خودش بود. چیزی که خب وجود خارجی نداشت. اینو دیگه همون موقع یه چیزی از خودش درنیاورد! گفت چند روز دیگه اسم برندم رو بهتون می‌گم. کارخونه‌هه تو مکزیک بود با خودش گفت بذار برگردم پورتلند، با بچه‌ها یه مشورتی می‌کنیم ببینیم چیکار کنیم. برگشت پورتلند و حالا چالش شروع شده بود. اسم این برند جدید رو چی بذاریم؟ تقریبا یه هفته وقت داشتن تا اسم و لوگوی جدید رو بفرستن برای کارخونه‌هه. همون موقع فورد ۲ میلیون دلار به یه شرکت مشاوره‌ی درجه یک داده بود که روی ماشین جدیدشون اسم بذارن. گذاشته بودن «ماوریک». فیل این طوری بود که خب ما که ۲ میلیون نداریم. اصلا اونقدر وقت هم نداریم. که مثلا وایستیم یه شرکتی بخواد برای برندمون اسم تعیین کنه. ولی ما خودمون تو شرکت ۴۰-۵۰ تا آدم باهوش داریم. مطمئنم هر اسمی انتخاب کنیم از «ماوریک» بدتر نمی‌شه. به همه‌ی کارمندهای شرکت گفتن یه اسم پیشنهاد بدن. هر کسی یه اسمی گفت ولی هرچی بررسی می‌کردن به نتیجه نمی‌رسیدن. انتخاب خود فیل «بعد ششم» بود که همه باهاش مخالف بودن و می‌گفتن انتخاب بدیه. فیل دیگه داشت دیوانه می‌شد. وقت هم داشت تموم می‌شد. رسیدن به روز نهایی. دیگه واقعا مونده بودن چیکار کنن. همون روز صبح، جف جانسون، همون اولین کارمند شرکت (که الان مسئول فروشگاه ساحل شرقی توی بوستون بود) زنگ زد یه اسم پیشنهاد داد. گفت شب از خواب پریده، یه اسمی به ذهنش رسیده: «نایکی» نایکی یا نیکی یا نیکه، الهه‌ی پیروزی یونان باستانه که بیشتر به صورت یه افسانه‌س و به صورت یه فرشته‌ی بالدار با تاج به تصویر کشیده می‌شه. فرشته‌های بالداری هم که توی بعضی نقش‌های قدیمی روی سر در کاخ‌ها و اینا حتی توی ایران هم می‌بینیم یه جورایی به همون نیکه اشاره دارن. فیل اولین بار این اسم رو توی سفر دور دنیاش توی یونان شنیده بود. گوشه‌ی جنوب‌غربی آکروپولیس یه معبد هست به اسم معبد آتنا نیکه (یا حالا نایکی). اونجا فیل در مورد این معبد توی کتابچه‌ی راهنماش خونده بود. که یه معبدیه که ۲۵۰۰ سال پیش ساخته شده و به الهه‌های آتنا و نایکی تقدیم شده. دوست نداشت با عجله تصمیم بگیره ولی مجبور بود. وقت نداشتن. چند بار برای خودش اسم نایکی رو نوشت. N، I، K، E. نایکی... نایکی... کوتاهه، خوب تو دهن می‌چرخه، یه حرف قوی مثل K داره که باعث می‌شه خوب توی ذهن بمونه. مهمتر از اون به الهه‌ی «پیروزی» اشاره داره. چه چیزی بهتر از «پیروزی»؟ دلش با این اسم نبود ولی انتخابش کرد. با خودش گفت: «نایکی؟! شاید کم کم ازش خوشم اومد.»این اسم جدید به یه لوگوی جدید هم احتیاج داشت. اون‌ها دوست داشتن کفش‌های تولید کارخونه‌ی جدید کاملا با کفش‌های تولید ژاپن متمایز باشن. یه طراح گرافیک جوون سراغ داشتن که هر چند وقت یک بار میومد و براشون طرح‌های تبلیغاتی برای بروشورها و اینا رو طراحی می‌کرد. اسمش بود کارولین دیویدسون. فیل این خانم رو حدود ۲ سال پیش توی دانشگاه ایالتی پورتلند دیده بود. همونجایی که توش تدریس می‌کرد. فیل تعریف می‌کنه یه روز همون اواخری که توی دانشگاه رفت و آمد داشتم، توی یکی از راهروها داشتم راه می‌رفتم، دیدم چندتا خانم وایستادن دور یه سه‌پایه‌ی نقاشی و یکیشون داره روی بوم، رنگ می‌ماله. شنیدم که داره در مورد یکی از کلاساش غر می‌زنه، وایستادم یکم از نقاشیش تعریف کردم. بهش گفتم «شرکت من به یه نفر احتیاج داره که بعضی کارهای تبلیغاتی رو انجام بده. برای انجام یک سری کارهای گرافیکی ساعتی ۲ دلار بهت می‌دم.» دختره هم سریع شماره‌ش رو روی یه کاغذ نوشته و داده به فیل. اون روز دوباره فیل به خانم دیویدسون زنگ زد و دعوتش کرد دوباره بیاد به دفترشون. بهش گفت یه لوگو احتیاج داریم ولی ایده‌ای نداریم که می‌خوایم چطوری باشه. فقط می‌خوایم حس حرکت رو بده. کفش‌ها رو هم نشونش داد و گفت برای روی اینا می‌خوایم. کارولین رفت و دو هفته بعد با چندتا طرح که از نظرش حس حرکت می‌داد برگشت. گلوله‌های در حال شلیک، علامت تیک ضخیم، خط‌های کج و کوله‌ی چاق، از این جور چیزا. فیل اینا نشستن دور هم چندتا طرح رو انتخاب کردن و بهش گفتن بره روشون کار کنه. چند روز بعد دوباره با طرح‌های کار شده برگشت و با وجودی که هیچکدومشون اونچنان به دلشون ننشسته بود، بالاخره یکیش رو انتخاب کردن. یکی‌شون می‌گفت شبیه باله. یکی می‌گفت شبیه حرکت باده، یکی دیگه می‌گفت شبیه ردپایی هست که از دونده‌ها می‌مونه. کلا هر کدومشون یه برداشت ازش داشتن. به هر حال فیل از کارولین تشکر کرد، حساب کردن که در مجموع ۱۷ ساعت و نیم روی این طرح کار کرده و به ازای ساعتی ۲ دلار، ۳۵ دلار بهش دادن. کارولین رفت و یکی از مشهورترین لوگوهای جهان رو به جا گذاشت. اونم با دستمزد فقط ۳۵ دلار!این طوری بود که نایکی و لوگوی مشهورش متولد شدن. کفش‌های جدید تولید شدن و توی جعبه‌های نارنجی رنگ با لوگوی نایکی سفید، رفتن توی نمایشگاهی که قرار بود برگزار بشه. نمایشگاه انجمن ملی محصولات ورزشی توی شیکاگو. نمایشگاه خیلی مهمی بود. نماینده‌های فروش مختلف میومدن و محصول‌های جدید رو اونجا می‌دیدن و پیش‌خرید می‌کردن. امسال فیل و دوستان توی غرفه‌شون ۲ نوع محصول داشتن. یکی کفش‌های تایگر روبان آبی و یکی هم کفش‌های نایکی با همونطور که گفتم، جعبه‌های نارنجی و لوگوی ساده و خاص‌شون به رنگ سفید. اون موقع‌ها همه‌ی کفش‌ها توی جعبه‌های سفید یا آبی بود. ولی فیل خواست کفش‌های جدیدش خیلی خاص و توی چشم باشه. پس رنگ نارنجی رو انتخاب کرد. توی نمایشگاه، کفش‌های تایگر اونیتساکای ژاپنی به صورت کاملا منظم یه طرف غرفه بود و یه هرم نارنجی رنگ از کفش‌های نایکی هم یه طرف. در واقع این جعبه‌های نارنجی خیلی کم توی چشم بودن، اینا برداشته بودن به طور هرمی هم دیزاین کرده بودن جعبه‌ها رو که بیشتر به چشم بیاد. نمایشگاه که شروع شد، کلی از این نماینده‌های فروش اومدن سراغ غرفه‌ی روبان آبی. جعبه‌های نارنجی رو برمی‌داشتن، روی لوگوی سفیدرنگش دست می‌کشیدن و با تعجب به هم نگاه می‌کردن. یکیشون از فیل پرسید: «اینا چین؟» فیل گفت «نایکی.» طرف این طوری بود که «نایکی چیه دیگه؟» فیل گفت «الهه‌ی پیروزی یونان باستان.» بعد طرف لوگو رو نشون داد گفت «خب اینا چیه؟» فیل مونده بود چی بگه، به همون سبک خودش همینطوری یه چیزی گفت. گفت «سووش!» طرف این طوری بود که «سووش؟! سووش دیگه چیه؟» فیلم گفت «یعنی صدای کسی که از جلوتون سریع رد بشه!» در واقع نمی‌دونست چطوری معنی سووش رو توضیح بده! البته الکی هم نگفت! این سووش برای ما میشه همون مثلا ویژژژ! مثلا یه نفر یا یه ماشین با سرعت از کنارمون رد می‌شه، می‌گیم ماشینه ویژژ رد شد. اینا می‌گن سووششش! این اسم گذاشتن یهویی فیل همین طوری موند روی لوگوی نایکی. هنوزم بهش می‌گن سووش! توی اون نمایشگاه کفش‌های نایکی فروش خوبی داشتن و کلی سفارش گرفتن اما مشکل تازه شروع شده بود! ۲ هفته بعد از نمایشگاه، نماینده‌ی اونیتساکا بی‌خبر پاشد اومد دفتر روبان آبی و با عصبانیت پرسید: «این چیزه چیه؟ چیز... نی کِی‌!» فیل اول طرف رو تصحیح کرد: «نایکی!» بعد یه جواب کوبنده داد! «چیز خاصی نیست، یه محصول جانبیه که آماده کردیم تا اگه اونیتساکا به تهدیدهاش عمل کرد و زیر پامون رو خالی کرد بتونیم از خودمون محافظت کنیم!» طرف جا خورد! با عصبانیت و البته با پررویی پرسید «کِی کاغذا رو امضا می‌کنی و شرکتت رو به ما می‌فروشی؟!» فیل جواب داد هنوز شریکم تصمیمش رو نگرفته. نماینده‌ی اونیتساکا رفت و بعد از یه مدت اعلام کرد قراردادمون با روبان آبی لغو شده و به خاطر نقض قرارداد می‌خوایم ازشون شکایت کنیم. و شکایت هم کردن. توی ژاپن. در مقابل هم روبان آبی از اون‌ها توی آمریکا شکایت کرد. تقریبا ۲ سال بعد، تو ۱۴ اپریل ۱۹۷۴ دادگاه اول توی آمریکا برگزار شد. قبل از دادگاه فیل و رفقا رفتن یه پیشنهاد مصالحه هم به طرف ژاپنی دادن و گفتن ۸۰۰ هزار دلار غرامت بهمون بدین و شکایتتون توی ژاپن رو هم پس بگیرید، ما هم شکایتمون توی آمریکا رو پس می‌گیریم. ولی ژاپنی‌ها قبول نکردن. بالاخره پرونده رفت دادگاه و طرفین اومدن ارائه‌شون رو دادن و سوال و جواب و تشکیلات. از طرف روبان آبی یه ارتوپد هم اومد در مورد این گفت که کفش‌های کورتز و بوستون کلا با کفش‌های تایگر تفاوت دارن و یه تحولیه توی صنعت کفش. کورتز و بوستون یعنی همون مدل کفش‌هایی که باورمن طراحی کرده بود و اینا داشتن تولید می‌کردن. چند هفته بعد قرار شد که دوباره برن و قاضی حکمش رو صادر کنه. قاضی اعلام کرد که در مورد قرارداد بین اونیتساکا و روبان آبی حکمی صادر نمی‌کنه ولی در مورد علائم تجاری حکم داره و اونم اینه که شواهد و ادله‌ی روبان آبی قانع‌کننده‌تره. خیلی روی صداقت اشاره کرد و گفت از نظر اون طرف روبان آبی صداقت بیشتری به خرج داده. آخه جالبه، فیل توی متن شکایتی که ارائه داد، حتی به داستان دزدیدن مدارک از توی کیف نماینده‌ی اونیتساکا هم اشاره کرد. اما از اون طرف همون نماینده‌ی اونیتساکا وقتی که اومد ارائه بده با خودش مترجم آورده بود و گفت انگلیسی بلد نیست حرف بزنه. در حالی که فیل اینا همه می‌دونستن اون انگلیسی بلده. بعد طرف سوتی هم می‌داد وسط ارائه که مثلا حرف مترجم رو اصلاح می‌کرد! احتمالا همین چیزا باعث شد قاضی این حس رو پیدا کنه. بالاخره نتیجه‌ی این دادگاه این بود که روبان آبی برنده شد. ولی هنوز دادگاه ژاپن مونده بود. یک هفته بعد، یه پیشنهاد مصالحه از طرف ژاپنی‌ها اومد به مبلغ ۴۰۰ هزار دلار. در واقع نصف قیمتی که فیل اینا پیشنهاد داده بودن. اون‌ها هم حوصله‌ی بحث و جدل نداشتن. قبول کردن و ژاپنی‌ها هم شکایت خودشون توی ژاپن رو پس گرفتن و این طوری رابطه‌ی روبان آبی و اونیتساکا تموم شد. بعد از این اتفاق، فیل اینا دیگه مصمم شدن و دیگه بقیه‌ی مسیر همه رشد بود. رشد برای روبان آبی با کفش‌هایی که با برند نایکی وارد بازار می‌کرد. بالاخره سال ۱۹۷۶ اینقدر اسم نایکی همه جا جا افتاده بود که تصمیم گرفتن اسم شرکت رو هم به نایکی تغییر بدن. تا آخر سال کفش‌های بچه‌گونه رو هم اضافه کردن و کم کم به سمت تولید بقیه محصولات ورزشی هم رفتن. بزرگترین رقیبشون یعنی آدیداس خیلی بایت این که لباس و بقیه‌ی کالاهای ورزشی رو می‌فروشه حس پیروزی می‌کرد. به خاطر همین فیل هم تصمیم گرفت باید اون‌ها هم این کار رو بکنن تا برتری رقیب کمتر بشه. توی این سال‌ها نایکی چندین بار توی مدل کفش‌هاش یه سری تغییرات داد و هر دفعه یه نوآوری جدیدی می‌کردن. بزرگترین مزیت نایکی نسبت به رقیب‌هاش، محصول بهترش بود. چیزی که فیل نایت همیشه می‌گه. در واقع این درسیه که فیل از زمان فروش دایره‌المعارف‌ها گرفت. این که اگه به محصولی که داری می‌فروشی باور داشته باشی، نیازی به شلنگ تخته انداختن برای فروشش نیست. برای این هم که به محصولت باور داشته باشی، باید اون محصول واقعا عالی باشه.این محصول خوب باعث می‌شد ورزشکارهای بزرگ هم برای مسابقاتشون از محصولات نایکی استفاده کنن. چیزی که کم کم به یک رویه تبدیل شد و نایکی وارد این جریان شد که خودش کفش‌هاش رو به ورزشکارهای بزرگ بده و یه جورایی باهاشون قرارداد انحصاری ببنده. در واقع نایکی بود که این رویه رو مد کرد که یه ورزشکار با یه برند قرارداد انحصاری داشته باشه و همه جا با اون دیده بشه. الان شاید دقت کرده باشید که مثلا کریستیانو رونالدو از همون اول با نایکی قرارداد داشته و لیونل مسی با آدیداس. قدم بعدی و یه جورایی نهایی، تبدیل شرکت به سهامی عام بود. توی این سال‌ها و در پی مشکلات مالی‌ای که فیل باهاش روبه‌رو شده بود، چندین بار بحث این مطرح شد که می‌تونن شرکت رو سهامی عام کنن تا از این عرضه‌ی سهام استفاده کنن. ولی هر دفعه این مساله رو توی جلسات به بحث می‌ذاشتن به نتیجه نمی‌رسیدن. بزرگترین نگرانی‌شون این بود که نظر سهام‌دارها روی فرهنگ شرکت تاثیر بذاره و نتونن اون کیفیت خودشون رو حفظ کنن. اما بالاخره اواخر سال ۱۹۷۹ حس کردن دیگه شرکت به اون حدی از رشد رسیده که می‌تونن این کار رو بکنن. برای اون بحث کنترل هم یه روش جدید عرضه پیدا کردن. این که دو مدل سهم A و B عرضه کنن و مردم عادی فقط Bها رو بخرن و رای‌شون تاثیر کمتری روی تصمیمات هیئت مدیره بذاره. کاری که نیویورک تایمز و واشنگتن پست هم انجام داده بودن. سپتامبر ۱۹۸۰ نایکی اعلام کرد قراره ۲۰ میلیون سهم از کلاس A و ۳۰ میلیون سهم از کلاس B رو عرضه کنه. فیل هم مالک ۴۶% از سهام شرکت باقی می‌موند. حالا فقط مونده بود قیمت‌گذاری نهایی. قیمت هر سهم رو گذاشته بودن ۲۲ دلار. ولی این قیمت‌گذاری یه داستان جالب داره. نظر اون شرکتی که قرار بود روی سهامشون قیمت‌گذاری کنه و اون رو عرضه کنه این بود که قیمت هر سهم باید ۲۰ دلار باشه. اما فیل متوجه شده بود همون هفته یه شرکت دیگه به اسم اپل سهامش رو به ارزش هر سهم ۲۲ دلار عرضه کرده. فیل می‌گفت من کاری ندارم! ارزش ما هم همون سهمی ۲۲ دلاره هیچی پایین‌تر نمیام! ما هم باید مثل همین شرکته سیبه چیه؟! باید همون قدر باشه ارزشمون! کلی جر و بحث و اینا داشتن پشت تلفن با اون شرکت تا تونستن راضیشون کنن قیمت رو همون ۲۲ دلار بذارن. بالاخره ۲ دسامبر ۱۹۸۰، سهام شرکت نایکی به صورت عمومی عرضه شد و از اون روز به بعد نایکی تبدیل به یکی از شرکت‌های ارزشمند جهان تبدیل شد که تقریبا همه اسمش رو شنیدن و لوگوش رو دیدن. خب داستان اصلی‌مون تموم شد ولی مثل همیشه چندتا نکته مونده که لازمه بهشون اشاره کنم:مرگ پسر، تولد کارهای خیرخواهانه:متاسفانه پسر بزرگ فیل به اسم متیو تو سال ۲۰۰۴ توی یه حادثه‌ی غواصی از دنیا رفت. متیوی ۳۴ ساله با یه خیریه که توی السالوادور پرورشگاه می‌ساخت همکاری می‌کرد. رفته بودن اونجا تا یه مستندی از کارهایی که این خیریه کرده بسازن. یه روز برای تفریح رفتن توی دریاچه‌ی ایلوپنگو غواصی کنن. متیو تصمیم گرفت امتحان کنه و ببینه تا چه عمقی می‌تونه پایین بره. اما توی عمق ۴۵ متری یهو بیهوش شد. بهش حمله‌ی قلبی دست داده بود. ظاهرا از قبل یه مشکل قلبی داشته که نمی‌دونستن. فیل و پنی اون موقع توی سینما بودن. رفته بودن تا فیلم شرک ۲ رو ببینن. وسطای فیلم یهو دیدن پسر کوچیکشون تراویس توی راهرو وایستاده. توی تاریکی آروم بهشون گفت «باید با من بیاید.» رفتن بیرون سالن و توی راهرو تراویس براشون تعریف کرد که الان از السالوادور زنگ زدن و گفتن که این طوری شده. فیل و پنی خیلی حالشون بد شد. رفتن خونه و در حالی که خبر این اتفاق همه جا پخش شده بود توی خونه‌ی خودشون موندن و ارتباطشون رو با همه جا قطع کردن. توی اون مدت هم خواهرزاده‌ی فیل ازشون نگهداری می‌کرد. مرگ متیو باعث شد که فیل بیشتر به کارهای خیرخواهانه رو بیاره. اون و پنی هر سال ۱۰۰ میلیون دلار اهدا می‌کنن. فیل بخشی از خرج‌هاش رو هم به نام پسرش انجام می‌ده. از جمله یه سالن ورزشی چندکاره‌ی ۱۲ هزار نفره که با هزینه‌ی فیل نایت برای دانشگاه ایالتی اورگن ساخته شد. سالن متیو نایت که سال ۲۰۱۱ افتتاح شده، بیشتر برای تیم بسکتبال دانشگاه اورگن استفاده می‌شه و استادیوم اصلی این تیم هست. یه کوچولو هم از پسر کوچیک فیل بگیم. تراویس مدیرعامل یه استودیوی فیلم‌سازیه. استودیویی که سال ۲۰۰۵ با سرمایه‌گذاری فیل تاسیس شده. اسم این استودیوشون رو هم گذاشتن لایکا. لایکا اولین حیوون فضانورد تاریخ بوده. یه سگ ماده که شوروی تو نوامبر ۱۹۵۷ فرستادش فضا. که البته همون جا هم مرد. خیلی حرف از این هست که روس‌ها می‌دونستن این حیوون قراره بمیره و این آزمایش رو روش انجام دادن. که همین هم باعث انتقادهای زیادی شده. داستان جالبی داره پیشنهاد می‌کنم برید در موردش بخونید. به هر حال اسم کمپانی فیلم‌سازی تراویس لایکاس. یه استودیوی فیلم‌سازی به روش استاپ‌موشن که انیمیشن‌هاش تا به حال ۳ بار هم نامزد اسکار شدن.تبلیغ غیر مستقیم:اصلی‌ترین برگ برنده‌های نایکی توی روزهایی که داشت اوج می‌گرفت، قراردادهای انحصاریش با ورزشکارها بود. همون چیزی که قبلا اشاره کردم. چیزی که الان خیلی عادی شده و هر برندی با یه ورزشکاری قرارداد انحصاری می‌بنده. ولی اون موقع توی اواسط دهه‌ی ۷۰ میلادی این یه متد بازاریابی جدید بود که نایکی جا انداختش. فیل و همکاران، خب همه از قبل خودشون دونده بودن و کلی دوست دونده داشتن. کفش‌ها رو به دوست‌هاشون معرفی می‌کردن و می‌فروختن. یکی از خریدارهای اولیه، استیو پریفونتین (Steve Prefontaine) بود. دونده‌ای که اون موقع توی اورگن خیلی مقام‌های خوبی آورده بود. اون که از شاگردهای بیل باورمن توی دانشگاه اورگن بود، به اولین ورزشکار انحصاری نایکی تبدیل شد و کفش‌های نایکی رو به صورت رایگان می‌پوشید. همین هم باعث شد تماشاچی‌ها برای اولین بار متوجه ورزشکار حرفه‌ای‌ای بشن که آدیداس یا پوما نپوشیده. این اتفاق باعث شد فیل و همکارهاش به این نتیجه برسن که این استراتژی بازاریابی خیلی خوبیه. آدیداس اون موقع روی بستن قرارداد با سازمان‌هایی مثل فیفا و کمیته‌ی جهانی المپیک تمرکز کرده بود، ولی نایکی تمرکز خودش رو گذاشت روی ورزشکارها. این کار نیازمند نوآوری همیشگی بود که همیشه خط مشی نایکی بوده. فیل می‌گه «محصول، مهمترین ابزار فروش ماست.» این نوآوری تا حدی هست که حتی بعضی موقع‌ها کفش‌های نایکی رو توی بعضی از مسابقات ممنوع کردن. یعنی مثل دوپینگ می‌مونه! قراردادهای اسپانسرشیپ با ورزشکارهای مشهور اصلی‌ترین کاریه که بخش بازاریابی نایکی روش سرمایه‌گذاری می‌کنه. می‌گن هیچ کمپانی‌ای به اندازه‌ی نایکی روی قراردادهای اسپانسرشیپ ورزشی سرمایه‌گذاری نکرده. لیست ورزشکارهایی که با نایکی قرارداد انحصاری دارن واقعا جای تامل داره. چندتا از مشهورترین‌هاش اینان: کارل لوئیس، تایگر وودز، سرنا ویلیامز، لبران جیمز، رافائل نادال، کریستیانو رونالدو و البته مایکل جردن. که اون دیگه برند خودش رو از زیرمجموعه‌ی نایکی داره. در مورد مایکل جردن و برندش هم که توی اپیزود ۴ به طور مفصل صحبت کردیم.Just Do It:فیل از اول با تبلیغات مشکل داشت. ولی توی اواسط دهه‌ی ۸۰ میلادی دیگه به این نتیجه رسیده بودن که باید روی استراتژی فروششون کار کنن و مجبورن که به سمت کمپین‌های تبلیغاتی برن تا برندشون رو بیشتر جا بندازن. رفتن و با یه آزانس تبلیغاتی جدید که ۴ تا جوون توش کار می‌کردن صحبت کردن. آژانسی که الان تبدیل به یکی از بزرگترین و مشهورترین آژانس‌های تبلیغاتی جهان شده. فیل همون اول رو کرد به مدیر این آژانسه گفت «ببین! می‌خوام بدونی که من از تبلیغات متنفرم!» طرف این طوری بود که «باشه حالا، بذار شروع کنیم، بعد ببینیم چی می‌شه!» از طرف آژانسه شروع کردن برای فیل و شرکا توضیح دادن برای این که یه کمپین تبلیغاتی خوب داشته باشید، باید مشتری‌تون رو خوب بشناسید. و مهمتر از اون، باید محصولتون رو خوب بشناسید. این باعث می‌شه خوب بدونید که دارید چیکار می‌کنید و دنبال چی هستید. بعدش هم شروع کردن برای فیل توضیح دادن که ببین تو با تبلیغ‌های سنتی مشکل داری. ما می‌خوایم یه کار جدید براتون بکنیم. فیل دنبال این بود که تبلیغشون یه چیزی برای ترغیب به خرید نباشه، دوست داشت شرکتش رو به مردم معرفی کنه. این که بفهمن هدف نایکی چیه. اون‌ها هدف‌گذاریشون رو گذاشتن روی این که نشون بدن ورزش برای همه با هر علایقی و هر سنی خوبه. هیچ شخصی‌سازی‌ای تعیین نشده بود. همه. اما مشهورترین کمپین تبلیغاتی نایکی که شعار اون تبدیل به شعار نایکی شد Just Do Itـه. فکر می‌کنم تقریبا همه‌تون Just Do It رو کنار لوگوی نایکی دیده باشید. عجیبه که بدونید، این شعار رو از آخرین جمله‌ی زندگی یه قاتل الهام گرفتن. گری گیلمور، قاتلی که توی سال ۱۹۷۶ یه مرد و یه زن رو توی ایالت یوتا کشته بود رو، چند ماه بعد آورده بودن جلوی جوخه‌ی اعدام تا تیربارونش کنن. ازش خواستن آخرین جمله‌های عمرش رو بگه. گیلمور گفت «Let’s Do It (برو بریم!)». این جمله‌هه خیلی معروف شده. جزو معروف‌ترین جمله‌های آخریه که یه فرد محکوم به اعدام گفته. ۱۱ سال بعد تو ۱۹۸۸، آقای واینر (Wiener) داشت دنبال یه شعار تبلیغاتی خوب می‌گشت که کوتاه باشه و خوب تو دهن بچرخه. این Let’s Do It تو ذهنش مونده بود. اما حس خوبی بهش نمی‌داد. اومد یه تغییر کوچیک توش داد. Let’sش رو کرد Just. شد Just Do It. تبلیغی که با این شعار رفتن، تصویر یه پیرمرد ۸۰ ساله بود که داشت فقط با یه شلوارک یه مسیری رو می‌دوید. می‌گفت «من هر روز صبح ۱۷ مایل می‌دوم. مردم ازم می‌پرسن چطور جلوی لرزش دندونات رو توی زمستون می‌گیری؟ جوابم اینه که اونا رو توی کمد رختکنم می‌ذارم!». بعد تصویر مشکی می‌شه و اول Just do It و بعدشم لوگوی نایکی میاد. حالا این تبلیغه رو براتون می‌ذاریم ببینید. همین کمپین باعث شد که نایکی بتونه رقیب دیرینه‌ش، ریباک رو شکست بده و سهم بازارش رو خیلی از اونا بالاتر ببره. از Just Do It به عنوان موفق‌ترین شعار تبلیغاتی قرن بیستم نام می‌برن. اعتماد به حرف بقیه و ورود به بحث کمپین‌های تبلیغاتی، نایکی رو به جایی رسوند که توی سال‌های اخیر اون‌ها برای تبلیغ‌هاشون حتی جایزه‌ی امی هم بردن! اون‌ها سالانه بیشتر از ۳ میلیارد دلار برای تبلیغات هزینه می‌کنن.کفش‌باز:همیشه از فیل می‌خواستن که کتاب خاطراتش رو منتشر کنه ولی همیشه طفره می‌رفت تا بالاخره یه جایی تصمیم گرفت اگر می‌خواد این کار رو بکنه الان وقتشه. به قول خودش نمی‌خواست که نوه‌هاش داستانش رو از زبون یکی دیگه بشنون. اون ۳ سال وقت گذاشت و بالاخره سال ۲۰۱۶ کتاب Shoe Dog که توی ایران به اسم «کفش‌باز» ترجمه شده منتشر شد. این کتاب یکی از کتاب‌های مشهور و پرفروش توی ژانر خودشه. «کفش‌باز» بهترین کتاب مدیریتی سال ۲۰۱۶ به انتخاب آمازون و بهترین کتاب همون سال از نگاه بیل گیتس و وارن بافت شده. Shoe Dog یا کفش‌باز هم یه اصطلاحه که به کسایی می‌گن که خودشون رو به طور کامل وقف تولید، فروش، خرید یا طراحی کفش می‌کنن. یعنی کسایی که غیر از کفش به هیچ چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کنن. کسایی مثل فیل نایت و بیل باورمن. لینک خرید کتاب «کفش‌باز» هم توی توضیحات این اپیزود هست. بهتون پیشنهاد می‌کنم که تهیه کنید و بخونیدش. با خرید این کتاب از لینکی که توی توضیحات هست، می‌تونید از بایوکست هم حمایت کنید.پایان افسانه:خب حالا که توی این اپیزود در مورد بیل باورمن گفتیم، بذارید در مورد بقیه‌ی زندگیش هم یه کوتاه بگیم. توی المپیک ۱۹۷۲، بیل باورمن سرمربی اصلی تیم دو و میدانی آمریکا بود. اما توی این المپیک اتفاقات عجیب و غریبی افتاد. یه گروگان‌گیری علیه ورزشکارهای اسرائیلی توسط گروه تروریستی «سپتامبر سیاه» انجام شد که باعث مرگ ۸ ورزشکار اسرائیلی و یه پلیس آلمانی شد. حالا به این داستان کاری نداریم اگه دوست دارید بیشتر در موردش بدونید می‌تونید اپیزود «ماراتن وحشت» از پادکست راوکست رو بشنوید که لینک کست باکسش توی توضیحات هست. هتل محل اقامت باورمن دقیقا ساختمون کناری محل این گروگان‌گیری بود. در حالی که چندتا از ورزشکارهای اسرائیلی در حال فرار از دست گروگان‌گیرها بودن، یکیشون سر از اتاق باورمن درمیاره. باورمن زنگ می‌زنه کنسولگری آمریکا و درخواست کمک می‌کنه. و همین شد که یه گروهی تکاور، امنیت ساختمون آمریکایی‌ها رو تامین می‌کنن. البته آلمانی‌ها از این حرکت باورمن ناراحت شدن و گفتن که از قدرت و اعتبارش سواستفاده کرده. حتی احضارش کردن و سوال پیچش کردن. وقتی بالاخره باورمن برگشت آمریکا، اعلام کرد که المپیک ۱۹۷۲ بدترین لحظات زندگیش بوده و تصمیم گرفته از مربیگری کناره‌گیری کنه. بعد از اون هم کم کم فعالیتش توی نایکی رو کاهش داد. سال ۱۹۷۵ خسته شده بود و دیگه می‌خواست کنار بکشه. به فیل پیشنهاد داد که دو سوم سهام اون رو بخره. فیل ازش درخواست کرد که عجله نکنه و هنوز بمونه چون به کمکش و نظراتش احتیاج دارن و حضورش تاثیر خیلی خوبی روی نایکی می‌ذاره. سهامش رو با اقساط بلندمدت خرید ولی هنوز باورمن عضوی از نایکی بود. اما این وضعیت هم یک سال دووم آورد و سر یه جر و بحث عادی که توی هر شرکتی به وجود میاد، باورمن از وظایفش کناره‌گیری کرد و دیگه برنگشت. بالاخره توی شب کریسمس ۱۹۹۹ یعنی یک هفته مونده به شروع هزاره‌ی جدید، بیل باورمن افسانه‌ای توی خونه‌ش تو شهر فسیل در سن ۸۸ سالگی از دنیا رفت.برعکس بعضی از شخصیت‌هایی که تو بایوکست تعریف کردم و بعضی‌های دیگه که بعدا می‌ریم سراغشون، داستان موفقیت آقای فیل نایت خیلی وابسته به درس و دانشگاه بود. دانشگاه اورگن و بیل باورمن که باعث شد توجه فیل به بهتر کردن کفش‌ها جلب بشه و بعدش هم دانشگاه استنفورد و کلاس کارآفرینی استاد شلنبرگر که در نهایت باعث شد فیل اون مقاله‌هه رو بنویسه. اگه این اتفاق‌ها نمی‌افتاد، الان شاید نایکی‌ای هم وجود نداشت. فیل کسی بود که تصمیم گرفت ایده‌ی (به قول خودش) احمقانه‌ش رو عملی کنه و روی این تصمیمش هم وایستاد. در عرض ۵۰ سال اون رویای خودش برای داشتن کفش‌های بهتر رو تبدیل به یه شرکت ۳۰ میلیارد دلاری کرد که الان باارزش‌ترین برند ورزشی جهانه. اگر هم بحث ورزشی رو بذاریم کنار و به کل برندهایی که توی هر دسته‌بندی‌ای هست نگاه کنیم، نایکی الان چهاردهمین برند ارزشمند جهانه و ارزشش بیشتر از ۲ برابر اصلی‌ترین رقیبشون یعنی آدیداسه. توی این سال‌ها اون‌ها همیشه با مشکلات مالی روبه‌رو بودن. اما فیل برای این که از نظر مالی کم نیاره، می‌رفت توی شرکت دیگه‌ای حسابداری می‌کرد و توی دانشگاه تدریس می‌کرد تا بتونه وام بگیره و منابع مالی مورد نیاز شرکت رو تامین کنه. در نبود شرکت‌های سرمایه‌گذاری خطرپذیر یا همون VCها، فیل شرکتش رو مثل یه استارتاپ مدیریت می‌کرد. نوامبر ۲۰۰۴، چند ماه بعد از مرگ پسرش متیو، فیل نایت بعد از ۴۰ سال از مدیرعاملی نایکی استعفا داد اما هنوز پست ریاست هیئت مدیره‌ی خودش رو حفظ کرد. پستی که تا ژوئن ۲۰۱۶ در اختیار داشت و بعدش از اون هم کناره‌گیری کرد. آقای نایت با دارایی‌ای به ارزش حدود ۵۰ میلیارد دلار، الان ۸۴ سالشه و اتفاقا همین چند روز پیش هم تولدش بود. اون یکی از تاثیرگذارترین افراد در تاریخ ورزش جهانه.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Phil-Knight-%7C-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%7C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D9%86%D8%A7%DB%8C%DA%A9%DB%8C-id2769822-id480064414?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Phil%20Knight%20%7C%20%D9%81%DB%8C%D9%84%20%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA%20%7C%20%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82%20%D9%86%D8%A7%DB%8C%DA%A9%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 13:24:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه استیون هاوکینگ، بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-t1fzl6qsk3sm</link>
                <description> https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-uya6n0dajqdt استیون و جین بعد از ازدواج چند ماهی خونه‌ی درست و حسابی نداشتن. آخه خونه‌ای که خریده بودن هنوز آماده نشده بودن. هردوتاشون هم درگیر درسشون بودن، پس مجبور شدن تا خونه آماده می‌شه، یه مدت رو تقریبا جدا زندگی کنن. جین تو لندن و استیون هم تو کمبریج. استیون هر طور بود خودش از خودش مراقبت می‌کرد. خونه‌ای که خریده بودن یه خونه‌ی کوچیک و قشنگ نزدیک یه کلیسا توی کمبریج بود. کمبریج، Little St Mary’s Lane، پلاک 6. یه خونه‌ی 2 طبقه‌ی کوچیک که درش رو که باز می‌کردی یک فضای سرسبزی رو به روت بود. پر درختای پرپشت و بوته‌های بنفش. تو بهار درخت‌ها پر از شکوفه بودن و حتی جلوی پات کلی از این گلبرگ‌های سفید شکوفه ریخته بود. چند سال بعد وقتی بچه‌دار شده بودن، بچه‌ها می‌رفتن توی این باغه بازی می‌کردن و همیشه صدای بازی‌شون میومد. تابستونا جین پنجره رو باز می‌کرد تا صدای بچه‌های توی باغ رو بشنوه. حالا لوکیشنش رو می‌ذارم تو شونوت برید تو گوگل ببینید که چقدر فضای جلوی پنجره‌شون با صفا بوده.یه اخلاقی که استیون داشت این بود که خیلی در مورد مشکلاتش با جین حرف نمی‌زد. همین هم باعث شده بود جین سردرگم بشه که باید دقیقا چه رفتاری بکنه. نمی‌دونست چطور باید کمکش کنه. اصلا کِی نیاز به کمک داره؟ از این جور چیزا. بذار یه نمونه‌ش رو براتون بگم. یه شب با دوستاش دور هم نشسته بودن توی حیاط، داشتن حرف می‌زدن. یهو حال استیون بد شد. یه جوری شد انگار تنگی نفس گرفته. جین جا خورده بود. نمی‌دونست چی شده؟ اصلا باید چیکار کنه؟ همین طوری با ترس و هاج و واج داشت استیون رو نگاه می‌کرد. استیون بهش اشاره کرد «بزن به پشتم! بزن به پشتم!». جین پرید پشت استیون، زد به پشتش و مشکل برطرف شد. یعنی جین در این حد هم از مشکلای جسمی استیون آگاه نبود. از اون شب، جین یه جورایی تازه فهمید این بیماریه شوخی نیست. و می‌دونست هم که تازه این اول راهه.خونه‌شون تقریبا نزدیک دانشگاه کمبریج و اون جایی که استیون تحقیقاتش رو انجام می‌داد بود. با وجود این که استیون از همون اول توی ریاضی مهارت خوبی داشت و حتی دوست داشت توی دانشگاه هم ریاضی بخونه، ولی خودش همیشه حس می‌کرد توی ریاضی ضعف داره. همین هم باعث شد تصمیم بگیره کنار کار رو تز دکتراش، بره توی کالج ریاضی درس بده. تا هم مهارتش توی این رشته بهتر بشه هم یکم پول دربیاره.بالاخره توی ماه مارس 1966 استیون مدرک دکترای خودش رو از دانشگاه کمبریج گرفت. یک سال بعد هم تو 8 می 1967 اولین بچه‌شون به اسم رابرت به دنیا اومد. یادتونه که توی قسمت قبل گفتم. دکترا به استیون گفته بودن فقط 2 سال زنده می‌مونه. استیون حتی می‌خواست بیخیال درسش بشه چون امیدی نداشت که اصلا بتونه دکتری رو بگیره. ولی الان 4 سال گذشته بود. دکتری‌ش رو گرفته بود، بچه‌دار شده بود و هنوز روی پاهاش خودش راه می‌رفت. به دنیا اومدن رابرت باعث شد استیون روحیه‌ی بیشتری برای زنده موندن بگیره. ولی وضعیت جسمانی اونچنان هم خوب نبود. در واقع مجبور بود با عصا و به کمک دیوار راه بره. حرف زدنش هم بریده بریده شده بود.کم کم وضعیت جسمانیش بدتر شد و دیگه عصا کافی نبود. باید با چوب زیربغل راه می‌رفت. بعضی موقع‌ها از همون هم نمی‌تونست راحت استفاده کنه. بعد خیلی هم اصرار داشت هیچ کس نباید کمکش کنه. حتما باید خودش کارهاش رو انجام بده. یعنی در واقع هنوز قبول نکرده بود که بیماره. مثلا یهو می‌دیدی داره کلی زور میزنه تا حتما تنهایی از پله بره بالا. یا مثلا اصرار داشت صبح‌ها حتما خودش باید لباساش رو تنش کنه. شب‌ها هم بدون کمک کسی درشون بیاره. جین می‌گه بیشتر حس می‌کرده داره یکدندگی می‌کنه. همون، انگار نمی‌خواست شرایط جدیدش رو قبول کنه. این (به قول جین) یکدندگیش فقط سر این بیماریش نبود ها. سر همه چیز. اخلاقش بود اصلا! مثلا روزایی که سرماخورده و حال ندار بود هم هر طور شده پامی‌شد می‌رفت سر کار. ولی بالاخره راضی شد که باید از ویلچر استفاده کنه. در واقع راضی نشد! مجبور شد.دوستاش بیشتر استیون رو به شوخ‌طبعیش می‌شناختن تا وضعیت جسمانیش. غیر از شوخ‌طبعی که همه جا گفتن یکی از خصوصیات اخلاقیش بوده، در کل آدمی هم بود که بیخیال بود یه جورایی. خیلی راحت بود! در مورد خودش، بیماریش و حتی کارش این طوری بود. اما نمی‌شد خیلی هم نسبت به تغییراتش بیخیال باشه. مثلا بیماریش خیلی روی نحوه گفتارش تاثیر گذاشته بود. همین هم باعث شد تو کالجی که درس می‌داد به این نتیجه برسن که استیون دیگه نمی‌تونه درس دادن رو اینجا ادامه بده.اما تو قسمت قبل گفتیم بزرگترین دغدغه ذهنی استیون این شده بود که این گیتی چطوری به وجود اومده. برای پیدا کردن جواب این سوالش قدم توی راهی گذاشت که باعث کشف بزرگی از سمت اون شد. برای توضیح کشف استیون اول باید چندتا مفهوم رو توضیح بدم. ببینید همون طور که تو قسمت قبل هم گفتم، فیزیک مدرن این روزا بیشتر تو دو شاخه‌ی کیهان‌شناسی و ذرات بنیادی فعاله. یعنی مطالعه‌ی خیلی بزرگ‌ها و مطالعه‌ی خیلی کوچیک‌ها. یا می‌شه این طوری گفت. فیزیک جلوی تلسکوپ و فیزیک زیر میکروسکوپ. دانشمندها برای توصیف پدیده‌های جهان توی ابعاد خیلی بزرگ و خیلی ریز، نظریه‌هایی رو پیدا کردن تا بتونن توضیح بدن دنیا از لحاظ فیزیکی چطور کار می‌کنه. تو اون زمان نظریه‌ی نسبیت عام اینیشتین برای توصیف بزرگ‌ها حسابی سر و صدا کرده بود و نظریه‌ی مکانیک کوانتومی هم برای توضیح خیلی کوچیک‌ها استفاده می‌شد.حالا این دو تا شاخه یه جورایی راه خودشون رو رفتن و یکی نیومده بشینه این دو تا شاخه رو با هم یکی کنه. یعنی از نظریه‌های هرکدوم توی اون یکی شاخه استفاده کنه. حالا استیون به این فکر می‌کرد که مگه این جهانِ جلوی تلسکوپ و این جهانِ زیر میکروسکوپ یه چیز واحد نیست؟ خب پس چرا یه نظریه‌ی واحد نیست که قوانین جفتشون رو توضیح بده؟ به این فکر افتاد که می‌تونه با ترکیب نظریه نسبیت عام و نظریه کوانتومی به یه نظریه واحد برسه.استیون فکر می‌کرد که با رسیدن به نظریه‌ی همه چیز می‌تونه به جواب سوال اصلیش برسه. این که «گیتی یا همونUniverse  از کجا اومده؟» ربطش چیه؟ در واقع استیون می‌گفت اگه بیگ بنگ درست باشه، کل این گیتی قبلا در حد یه اتم بوده و اون موقع قوانین نظریه کوانتوم توش صادق بوده. حالا همون اتم شده این جهان بزرگ که نظریه نسبیت عام توش صادقه. پس قاعدتا باید کل این چیز واحد از یه قانون پیروی کنه دیگه. استیون اسم این نظریه‌ی کشف نشده رو گذاشت «نظریه‌ی همه چیز».این از «نظریه‌ی همه چیز» که احتمالا اسمش رو به خاطر فیلم زندگینامه‌ی استیون شنیدین. اما حالا کشف بزرگ استیون چی بود و استیون اصلا برای چی مشهوره؟ این ترکیب نسبیت عام اینشتین و فیزیک کوانتوم باعث شد استیون به یه کشف بزرگ در مورد سیاهچاله‌ها برسه.ولی قبل از این که در مورد کشف بزرگ استیون بگم، اول باید یه توضیح مختصر در مورد سیاهچاله‌ها بدم. البته توضیحش یکم سخته چون کلا سیاهچاله یکی از پیچیده‌ترین و اسرارآمیزترین چیزهایی هست که وجود داره. اگه بخوام خیلی ساده بگم، به نقطه‌ای از فضا با جاذبه‌ و چگالی خیلی بالا که حتی نور هم نمی‌تونه ازش فرار کنه  می‌گن سیاهچاله. می‌گن این جاذبه اینقدر قویه که تمام مواد رو تو یه فضای کوچیک فشرده می‌کنه. احتمال وجودش هم برای اولین بار تو سال 1916 توسط اینشتین و توی نظریه نسبیت عامش مطرح شده. بر‌‌‌اساس این نظریه، جرمی که به‌اندازه کافی فشرده بشه، می‌تونه فضا زمان رو خم کنه و سیاهچاله بسازه. سیاهچاله‌ها معمولا با مرگ ستاره‌ها به وجود میان. البته نه هر ستاره‌ای. ستاره‌های خیلی بزرگ که جرمشون چند برابر خورشیده. حالا شما یه نقطه‌ی سیاه با جاذبه‌ی خیلی زیاد رو تصور کنید. انگار یه سوراخه. هر جرمی نزدیکش می‌شه اون رو می‌کشه به سمت خودش. نه فقط اجرام که نور رو هم می‌کشه به سمت خودش. چیزی هم که میره توی سیاهچاله دیگه نمی‌تونه بیاد بیرون. حالا می‌گم خیلی پیچیده‌س. یه مقاله در این مورد توی سایت زومجی دیدم که کامل توضیح داده بود همه چیز رو. خودم هم اونو خوندم که الان دارم این توضیحات رو می‌دم. پیشنهاد می‌کنم اگه دوست دارید در مورد سیاهچاله‌ها بیشتر بدونید، اون مقاله رو بخونید. لینکش رو می‌ذارم توی توضیحات.خب برگردیم به استیون. یه شب تو اوایل سال 1974، وقتی استیون داشت آماده می‌شد که بره بخوابه، شروع کرد به فکر کردن در مورد سیاهچاله‌ها. یه چیزایی برای تصور و محاسبه به ذهنش رسید. ولی خب به خاطر شرایط جسمیش نمی‌تونست مثل بقیه فیزیکدانا بپره اون طرف اتاق پای میزش و فکرهاش رو مکتوب کنه. پس اون شب بیدار موند و توی ذهنش همه محاسبه‌ها و تصورات رو انجام داد و به یه کشف مهم رسید. کشفی که به «تابش هاوکینگ» مشهور شد. تابش هاوکینگ می‌گه سیاهچاله‌ها می‌تونن کوچیک بشن. تا حدی که شاید حتی تبخیر بشن و کامل از بین برن. تا اون موقع همه بر این عقیده بودن که سیاهچاله‌ها همیشه وجود داشتن و هیچ وقت از بین نمی‌رن.به خاطر همین این کشف بزرگ به این راحتی‌ها نمی‌تونست مطرح بشه. استیون هم خوشش نمی‌اومد بره همچین چیزی رو یه جایی ارائه بده و بقیه مسخره‌ش کنن. پس یه کاری کرد. فوریه‌ی 1974، کشفش رو تو یه مقاله چاپ کرد. اسم مقاله این بود: «انفجار سیاهچاله؟» با یه علامت سوال. اون علامت سوال رو هم برای این گذاشت که جلوی قضاوت شدنش رو بگیره. یعنی کسی که می‌خواد مقاله رو بخونه، وقتی عنوانش رو می‌بینه، با دیدن اون علامت سوال، محتواش رو کمتر قضاوت کنه. بعد از این که مقاله چاپ شد، حالا رفت اون رو یه جا ارائه داد. دقیقا هم همون واکنشی که منتظرش بود رو از بقیه گرفت. چند نفر قشنگ جا خودن. مثلا یکی از استادهای سرشناس دانشگاه لندن بلند شد گفت «شرمندم استیون، ولی این چرند محضه.» با وجود همه‌ی این مخالفت‌ها، یک ماه بعد مقاله‌ی استیون توی مجله معتبر نیچر (Nature) چاپ شد. حالا دیگه این کشف غیرقابل انکار بود. انگار یه بمب خبری اتفاق افتاده بود. خبرش تو کل جهان پیچید و حالا همه‌ی دانشمندها در مورد اون صحبت می‌کردن. بعضیا این کشف رو به عنوان برجسته‌ترین کشف تو فیزیک نظری طی سال‌ها یاد می‌کنن.استیون تاثیر ذرات خیلی ریز رو روی سیاهچاله‌های خیلی بزرگ بررسی کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که این ذرات می‌تونن باعث از بین رفتن (یا به قول خودش تبخیر) سیاهچاله‌ها بشن. 2 سال بعد، توی 1976 دیگه این نظریه به عنوان یه نظریه تایید شده که همه فیزیکدان‌ها اون رو پذیرفته بودن مطرح بود.دقیقه 19: صحبت حمید در مورد این کشف و دلیل اهمیتش دلیل اهمیت این کشفحالا چرا بقیه نتونسته بودن به همچین کشفی برسن؟ به خاطر شرایط جسمی استیون! ینی چی؟ چند وقت بود که علاوه بر پاهاش که دیگه جون نداشت ازشون استفاده کنه، قدرت دست‌هاش هم تحلیل رفته بود و دیگه استفاده ازشون تقریبا براش سخت شده بود. البته خب قاعدتا این هم یه فرآیند تدریجی بود. همین هم باعث شده بود استیون کم کم به این شرایط جدید عادت کنه و یه راهی برای ادامه‌ی زندگی پیدا کنه. چه راهی؟ استفاده بیشتر و بیشتر از مغزش. همه بررسی‌ها و معادله حل کردناش رو توی ذهنش انجام می‌داد. حالا همین شرایط که نمی‌تونست از دست‌هاش استفاده کنه باعث شده بود موقع حل کردن مسائل همه‌ی تمرکزش روی تصوراتش باشه. کم کم می‌تونست خیلی خوب از تصورات و تخیلاتش برای حل کردن مسائل کمک بگیره. این شده بود برگ برنده‌ی استیون نسبت به بقیه. بعد خب اون موقع کامپیوترها مثل الان نبود که همه بتونن راحت برای خودشون همه چیز رو مدل‌سازی کنن. در واقع استیون توی مغزش یه کامپیوتر فوق حرفه‌ای آخرین مدل داشت که سریع همه چیز رو مدل‌سازی می‌کرد. یعنی در حالی که بقیه برای حل مسائل، بیشتر درگیر کاغذ و خودکار بودن، استیون با مدل‌سازی ذهنیش تونست این مساله رو حل کنه.ضمن این که این به قول معروف «ناتوانی» به استیون کمک می‌کرد مسئولیت دیگه‌ای نداشته باشه و تمام وقت درگیر کار خودش باشه. یعنی وظایف خونه، جمع و جور کردن‌ها، کارهای اداری، مسائل مربوط به بچه‌ها، همه رو دوش جین بود. بچه‌ها رو ببره بیرون، باهاشون بازی کنه، کارهای بانکی رو انجام بده و این جور چیزا. جین حتی به رابرت و لوسی کریکت بازی کردن هم یاد داده بود. از اون طرف استیون بدون هیچ مسئولیت دیگه‌ای تمام وقت سرگرم کار خودش بود. فرض کنید می‌خواستن برن یه سفر کاری. مثلا استیون می‌خواست یه جا سخنرانی کنه. فقط کافی بود بشینه توی ذهنش روی سخنرانیش کار کنه. جین از اون ور باید کارهای برنامه‌ریزی سفر و هماهنگی‌های اقامت و بستن چمدون و همه این چیزا رو خودش تنهایی انجام می‌داد. کسی هم که نمی‌تونست از استیون انتظاری داشته باشه. خب دست خودش که نبود. این شرایطش بود دیگه. استیون هم از این موقعیت به بهترین نحو استفاده می‌کرد.تا اواخر سال 1970، هاوکینگ‌ها 2 تا بچه داشتن. یه پسر و یه دختر اونم با فاصله سنی کم. رابرت متولد 1967 و لوسی متولد 1970. وضعیت نگهداری از استیون رو هم به دردسرهای بزرگ کردن اون 2 تا بچه اضافه کنید، متوجه می‌شید که جین تو چه شرایطی بوده. البته خیلی تلاش می‌کردن که بقیه نفهمن توی خونه چه خبره و چقدر اوضاع خرابه. ولی خب این که واقعیت ماجرا رو تغییر نمی‌داد. جین رسما داشت داغون می‌شد. تازه داشت دکترا هم می‌خوند و درس و اینا هم خیلی براش مهم بود. ولی اصلا وقت نمی‌کرد دنبال درسش بره! یه وقتایی به این فکر می‌افتاد که یه پرستاری چیزی برای استیون بگیره که حداقل یکم سر خودش رو خلوت کنه. اما مشکل این بود که اصلا اون قدری پول نداشتن که بتونن همچین کاری کنن. مگه استیون چقدر درآمد داشت؟! برای یکی دو جا تحقیقات انجام می‌داد و یکم هم تدریس می‌کرد. بعضی موقع‌ها هم یه سری از مقاله‌هاش جایزه می‌برد که این هم یه پولی میاورد توی خونه‌شون. که خب توی خونه به اندازه کافی جا برای خرج کردن این درآمدها بود. به هر حال یه خانواده 4 نفره بودن دیگه.البته جین خودش از وقتی انتخاب کرد که با استیون ازدواج کنه، یه جورایی می‌دونست قراره با چه شرایطی روبه‌رو بشه. تصمیم گرفته بود استیون کار کنه و خودش هم در واقع به امورات استیون رسیدگی کنه. اما توی دهه 70 فضای اجتماعی با چند سال قبل خیلی فرق کرده بود. نقش زن‌ها داشت توی اجتماع بیشتر می‌شد و حالا جین داشت کم کم احساس می‌کرد داره هویتش رو از دست می‌ده. انگار زندگیش شده بود استیون. پس خودش چی؟! اما با وجود همه‌ی این حرف‌ها، هر دوتاشون می‌دونستن که موفقیت استیون به شدت مدیون فداکاری‌های جینه.وقتی بچه‌ها به سن مدرسه رسیدن مدیریت خرج و مخارج سخت‌تر شد و با این وضعیت نمی‌شد فرستادشون مدرسه خصوصی. از اون طرف هم دوست نداشتن بچه‌ها تو مدرسه کم‌خرج محلشون درس بخونن. یادتونه که، پدر استیون هم سر فرستادنش به مدرسه همچین چالشی رو داشت که براش مهم بود استیون رو یه مدرسه خصوصی خیلی خوب بفرسته. وقتی لوسی (یعنی بچه کوچیکه) به سن مدرسه رسید، رابرت 2-3 سالی بود که می‌رفت مدرسه معمولی. فرنک، پدر استیون، دید این طوری نمی‌شه! رفت یه خونه‌ی دیگه براشون خرید که حداقل اونو بدن اجاره تا بتونن هزینه تحصیل بچه‌‌ها رو تامین کنن. یعنی شما ببین اینقدر برای فرنک تحصیلات خوب مهم بود که اومد چنین کاری براشون کرد.یه وقت‌هایی جین واقعا می‌بُرید. Non-Stop و بدون استراحت داشت کار می‌کرد. اما تفکرات مذهبیش نمی‌ذاشت که جا بزنه. ایمانی که داشت کمک زیادی کرد تا با وجود همه‌ی سختی‌ها، پای این زندگی بمونه و به استیون کمک کنه. این در حالی بود که (همون طور که تو قسمت قبل گفتم) استیون چندان به وجود خدا اعتقاد نداشت. البته کاملا هم مطمئن نبودا. همیشه این سوال براش مطرح بود که حالا آیا واقعا خدا هست یا نیست؟! اما جین به شدت اعتقاد داشت ایمانش باعث شد این زندگی به این جاها برسه. از اون طرف استیون هم مشکلی با مذهبی بودن جین نداشت. ضمن این که جین به این نتیجه رسیده بود قطعا جهان‌بینی یه کسی با شرایط جسمی استیون با جهان‌بینی خودش فرق داره. در واقع اونا هر کدوم اعتقاد اون یکی رو قبول کرده بودن و مشکلی باهاش نداشتن.یه کوتاه در مورد این بگم که دید استیون به این مساله‌ی وجود داشتن یا نداشتن مفهوم خدا چی بود. حرف استیون این بود که قطعا فکر کردن به نحوه‌ی شروع گیتی با صحبت در مورد وجود داشتن یا نداشتن خدا در ارتباطه. ولی خب می‌گفت من خیلی کاری به این جنبه‌ش ندارم. من در مورد مسائل علمیش تحقیق می‌کنم. می‌گفت از نظرش، علم و دین تضاد یا رقابتی با هم ندارن. با وجودی که استیون شخصا اعتقاد چندانی به وجود خدا نداشت، اما همیشه می‌گفت آتئیست یا خداناباور هم نیست. باور اصلیش قوانین فیزیک بود. می‌گفت اگه خدایی هم وجود داشته باشه، اون این قوانین رو به وجود آورده و ازشون هم پیروی می‌کنه. یعنی استیون اعتقادی به ماوراءطبیعه نداشت؛ فقط قوانین فیزیک. از همون زمان بچگی پدرش براش داستان‌هایی از انجیل می‌خوند و توی خونه کم و بیش در مورد وجود یا عدم وجود خدا یه صحبت‌هایی مطرح می‌شد. یعنی استیون کلا از همون اول با این مسائل آشنا بود. ظاهرا اینشتین هم مثل استیون فکر می‌کرد. فیزیکدان‌های زیادی هم بودن و هستن که مثل هاوکینگ و اینشتین فکر نمی‌کردن و باهاشون مخالف بودن.بعد از تحلیل رفتن پاها و بعد دست‌ها، مشکل جسمی بعدی‌ای که برای استیون به وجود اومد، تحلیل رفتن قدرت تکلمش بود. اوایل دهه 70 هنوز می‌شد با استیون به صورت تقریبا عادی صحبت کرد. ولی کم کم توی اواخر دهه 70 و اوایل دهه 80 شرایط طوری شده بود که فقط خانواده و چند نفری که بیشتر بهش نزدیک بودن می‌فهمیدن چی می‎‌گه. توی اون مرحله دیگه یه جورایی نیاز به «مترجم» داشت. یعنی باید یکی که متوجه می‌شد چی می‌گه کنارش می‌نشست و صحبت‌هاش رو به بقیه منتقل می‌کرد. معمولا هم این کار رو دانشجوهای خودش انجام می‌دادن. توی فیلم‌هایی که از دهه 80 میلادی هست قشنگ مشخصه. یکی از دانشجوهای دکتری نشسته کنارش و گوش می‌ده استیون چی داره می‌گه. استیون خیلی آروم و به سختی یه سری کلمه به زبون میاره. بعد دانشجوش اون حرف رو برای بقیه تکرار می‌کنه. جالبه که توی این شرایط هم دست از شوخ‌طبعی برنمی‌داره و هنوز اون حسش رو حفظ کرده. حالا فیلم‌هاش رو می‌ذاریم توی شبکه‌های اجتماعی بایوکست ببینید.ولی خب استیون از این مساله‌ی مشکل حرف زدنش هم به سمت مثبت استفاده کرد! در واقع چون سرعت صحبت کردنش خیلی کم شده بود و احتمال داشت «مترجم»ش اذیت بشه، کم کم یاد گرفت مختصر و مفیدتر حرف بزنه. یعنی به جایی رسیده بود که می‌تونست ایده‌هاش رو با کمترین کلمات ممکن بیان کنه. تو مقاله‌هاش هم دیگه کمتر توضیح می‌داد و همون لُب مطلب رو می‌گفت. این در آینده کار خودش رو هم برای حرف زدن راحت‌تر کرد.اما این سخت‌تر شدن شرایط بدنی استیون باعث شد که دیگه زندگی توی اون خونه‌ی باصفای سنت لیتل مریز لین براش سخت باشه. چون بالاخره خونه پله داشت و باید هر طور شده از اون پله‌ها بالا و پایین می‌رفت. اوایل خب با هر سختی‌ای بود می‌شد. اما حالا دیگه این کار تقریبا غیرممکن شده بود. برای همین کالجی که توش درس می‌داد تصمیم گرفت بهشون کمک کنه و یه خونه‌ی نزدیک به کالج و توی طبقه همکف براشون پیدا کرد. حالا از اون خونه‌ی جدید براتون بگم. خونه‌ای که الان دیگه اثری ازش نیست!خونه‌ی جدید هاوکینگ‌ها تو یه ساختمون آجری قدیمی و قشنگ بود که خیلی بزرگتر از خونه قبلیشون بود. توی یه منطقه سرسبز نزدیک دانشگاه کمبریج. البته شهر کمبریج کلا جای سرسبزیه. ولی خب این خونه‌شون هم خیلی محیط اطرافش خوبه. جلوش یه پارکینگ شنی و دو تا باغچه داشت و پشتش هم یه حیاط سرسبز بزرگ. دور تا دور ساختمون هم با درخت احاطه شده. در واقع این ساختمون دو طبقه برای کینگز کالج بود. همون جایی که استیون توش درس می‌داد. طبقه پایین، استیون اینا زندگی می‌کردن و طبقه بالا چندتا دانشجو از همون کالج. حالا استیون می‌تونست توی این آپارتمان که توی طبقه همکفه بمونه و دیگه نیازی به بالا رفتن از پله‌ها نداشت. ضمن این که به محل کارش هم نزدیک‌تر بود و خیلی راحت‌تر و سریع‌تر به کالج می‌رسید.حالا چرا گفتم الان اون خونه نیست؟ چون الان حدود 17-18 سالی می‌شه که خرابش کردن و یه ساختمون جدید جاش ساختن. اسمش رو هم گذاشتن «Stephen Hawking Building». این ساختمون سال 2007 افتتاح شده. طراحیش هم به شکل S هست که اول اسم استیونه. جالبه بدونید که اولین کلنگ این ساختمون رو هم سال 2005 خود استیون به زمین زده. البته کلنگ که نه. یه تیکه از چمن‌هاش رو برید که به صورت نمادین ساختش شروع بشه. این ساختمون یه خوابگاه 3 طبقه‌ی 75 اتاقه‌س. با کلی امکانات دیگه برای دانشجوهای دانشگاه کمبریج.هاوکینگ‌ها اواسط دهه 70 رفتن توی این خونه. درسته که اون موقع هنوز استیون می‌تونست خودش غذا بخوره و خودش بره توی رختخواب و بیاد بیرون؛ ولی خب شرایط روز به روز بدتر می‌شد. تا حدی که دیگه جین به ذهنش رسید باید از یکی کمک بگیره. تصمیم گرفتن از یکی از دانشجوهای استیون بخوان بیاد کمکشون کنه و اصلا باهاشون زندگی کنه. در مقابلش، اون‌ها هم توی بعضی مسائل کمکش کنن. ینی خونه‌ی رایگان که داشت، از نظر درسی هم خب دیگه کنار استاد بود دیگه! از اینجا به بعد دیگه تقریبا همیشه حداقل یکی از دانشجوهای استیون کنارش بود و به کارهاش رسیدگی می‌کرد.بهار 1974 هاوکینگ‌ها یه سفر ویژه رفتن که تاثیر زیادی رو زندگی‌شون داشت. از طرف یکی از دانشگاه‌های آمریکا از استیون دعوت شد سال تحصیلی 1974-75 رو توی شهر پاسادینا و تو دانشگاه اونا بگذرونه. مزایای خیلی خوبی هم براش در نظر گرفته بودن. یه کرسی مشهور و مهم رو برای تدریس بهش می‌دادن، حقوق عالی، خونه و ماشین. آمریکایی‌ها هزینه‌های پزشکیش رو هم می‌دادن در حالی که توی بریتانیا این طور نبود. شرایط زندگی خانواده هم بهتر می‌شد. اقامت توی یه جای خوب و یه مدرسه‌ی خوب برای رابرت و لوسی. دیگه چی از این بهتر؟ استیون با کمال میل این پیشنهاد رو قبول کرد.حالا این دعوت از طرف کدوم دانشگاه بود؟ موسسه فناوری کالیفرنیا یا دانشگاه کلتک (Caltech). این دانشگاه یکی از بزرگترین جاهاییه که توش پژوهش‌های مربوط به فیزیک انجام می‌شه. از نظر اندازه از کمبریج یا آکسفورد کوچیک‌تره اما یه سری از بزرگترین افراد فیزیک‌پژوه جهان عضو هیئت علمیش هستن. و یه اتفاق مهم توی تاریخ علم فیزیک هم توی این موسسه افتاده. تو سال 1931، آلبرت اینشتین «تئوری نسبیت عام»ش رو توی همین دانشگاه ارائه داده.آگست 1974، جین با کمک یکی از دانشجوهای استیون که باهاشون زندگی می‌کرد، بار و بندیل رو جمع کردن و 5 نفری رفتن فرودگاه. حالا فکر کنید از فضای گرفته و حالا به نوعی بی‌روح لندن، یهو وارد کالیفرنیا بشی. فضای پرساختمون شهرهای اروپا کجا و فضای باز شهرهای آمریکا کجا. با یه ماشین استیشن آمریکایی نو که قرار بود توی تقریبا یک سال آینده دست خودشون باشه، اومدن دنبالشون. از وسط کالیفرنیا رد شدن. فضای شهری کالیفرنیا با اون چیزی که تا الان دیده بودن خیلی فرق داشت. یه شهر پر از آسمون‌خراش و درخت‌های نخل. کالیفرنیا رو رد کردن تا رسیدن به پاسادینا تو 15 کیلومتری لس آنجلس. فوتبالیا احتمالا پاسادینا رو می‌شناسن. فینال جام جهانی 1994 توی استادیوم «رز بول» همین شهر پاسادینا برگزار شد. اون بازی رو همه با اون پنالتی مشهور روبرتو باجو یادشون میاد که توپ رو زد تو آسمون و برزیل قهرمان شد.خونه‌ای که برای اقامت تقریبا یک ساله‌ی هاوکینگ‌ها تو پاسادینا انتخاب کرده بودن خیلی با خونه‌های قبلیشون فرق می‌کرد. یه خونه نزدیک دانشگاه کلتک. نمای روشن، پنجره‌های بزرگ، پر از نورپردازی، ویو رو به کوه. دورش هم کلی فضای باز که خوراک بازی بچه‌ها بود. یکی از قدیمی‌ترین فیلم‌هایی که از استیون هست توی همین حیاط فیلم‌برداری شده. استیون داره روی ویلچر با بچه‌هاش بازی می‌کنه و دنبال هم می‌کنن. فیلمش رو حتما براتون می‌ذاریم توی شبکه‌های اجتماعی بایوکست.توی پاسیو پر پرنده بود، تو باغچه‌ی حیاط یه درخت بلوط بزرگ، تلویزیون رنگی و چندتا حمام. یکم اون طرف‌تر هم یه استخر بود که می‌تونستن برن. برای هاوکینگ‌ها همچین جایی یه بهشت بود. خلاصه خونه و امکاناتی که بهشون دادن واقعا باشکوه بود. آمریکایی‌ها مهمون‌نوازی رو به نحو احسنت اجرا کرده بودن. جوری که هاوکینگ‌ها تعجب کرده بودن! جین همون موقع یه نامه برای مادرش فرستاده نوشته «اینا فکر می‌کنن ما زندگی‌مون شاهانه و ایناس. نمی‌دونن که تو چه وضعیتی داشتیم زندگی می‌کردیم!» قشنگ مشخصه آمریکایی‌ها تصور کاملا متفاوتی نسبت به وضعیت استیون داشتن و شاید هم حتی بشه گفت ببینید وضعیت دانشمندا تو انگلیس و آمریکا چقدر متفاوت بوده.اما مهمتر از همه‌ی اینا آمریکایی‌ها برای استیون یه سورپرایز هم در نظر گرفته بودن: یه وسیله‌ی ویژه! یه ویلچر آخرین مدل! خوش‌دست، راحت، پرسرعت و مهمتر از همه برقی! زمین تا آسمون با ویلچر خودش فرق داشت. ویلچری که توی 4 سال گذشته‌ش استفاده می‌کرد دستی بود و سرعت کمی داشت.تجربه‌ی استفاده از ویلچر هم توی آمریکا متفاوت بود. پیاده‌روها عریض‌تر بود و کنار اغلب پله‌ها هم رمپ وجود داشت. یعنی توی مسیرها برای عبور ویلچر فکر شده بود. اما شرایط توی بریتانیا این طور نبود. اون زمان توی دهه 70 میلادی شرایط بریتانیا برای زندگی معلول‌ها خیلی سخت بود. هنوز خیلی جاها رمپ نداشت. یا پیاده‌روها باریک بودن و نمی‌شد راحت با ویلچر توشون رفت و آمد کرد. چیزایی که متاسفانه توی ایران ما هنوز هم باهاشون روبه‌رو هستیم. استیون و جین تلاش زیادی کردن تا این اوضاع تغییر کنه. مثلا کمپین‌های مختلف راه انداختن و یه سری امضا و اینا جمع کردن تا به رفت و آمد ویلچر توی مکان‌های عمومی بیشتر توجه بشه. کلا شرایط استیون و شهرتی که بعدا به دست آورد، تاثیر خوبی روی آگاهی عمومی در مورد این مسائل داشت.همینطور که گفتم آمریکایی‌ها حتی فکر بچه‌های استیون رو هم کرده بودن. رابرت و لوسی امسال توی یه مدرسه‌ی نسبتا درجه یک توی پاسادینا رفتن. چیزی که خب بارها گفتم، برای هاوکینگ‌ها خیلی مهم بود. رابرت اونجا یه دوست پیدا کرد که خیلی به کامپیوتر علاقه‌مند بود همین باعث شد به IT علاقه‌مند بشه و بعدا این رشته رو بخونه. از اون طرف جین هم با شرایط کاملا متفاوتی رو به رو شد. شرایط زن‌ها تو آمریکا با شرایطی که تو بریتانیا داشتن خیلی فرق می‌کرد و زن‌ها تو فعالیت‌های اجتماعی بیشتری شرکت می‌کردن. همین هم باعث شد نگاه جین یکم تغییر کنه و کلا فعالیت بیرون از خونه‌ش بیشتر بشه. به هر حال الان یکی از دانشجوهای استیون هم باهاشون بود و همین باعث شده بود کارهای جین توی خونه کمتر از قبل بشه. پس می‌تونست یکم بیشتر به خودش توجه کنه.یه اتاق خیلی خوب رو برای کار داده بودن به استیون. همه‌ی پژوهشگرای دانشگاه هم احترام خاصی براش قائل بودن. بودن تو این محیط تاثیرات عمیقی روی مدل تحقیق و پژوهش استیون گذاشت. خلاصه اوضاع توی پاسادینا خیلی با چیزی که توی کمبریج تجربه کرده بودن متفاوت بود. در یک کلام واقعا رفتاری درخور یه ستاره با استیون می‌شد.اما دوره‌ی حضور توی آمریکا موقت بود و هاوکینگ‌ها بعد از یک سال دوباره باید برمی‌گشتن کمبریج. ولی خب برگشتن به شرایط نه چندان خوب سابق اونچنان باب میلشون نبود. انگار این یک سال حسابی بهشون خوش گذشته بود. جین که از چند ماه قبل حالش بد شده بود و ناراحت بود. به هر حال تو آمریکا با یه سری آزادی‌ها رو به رو شده بود که حالا با برگشتن به بریتانیا باید دوباره به همون محدودیت‌های قبلی برمی‌گشت. استیون هم حس تقریبا مشابهی داشت. خودش تو کتابش می‌گه «در مقایسه با آمریکا که فرهنگ «ما می‌توانیم» به شدت در آن رواج داشت، در انگلیس همه چیز محدود و داخل چارچوب بود.» کاملا مشخصه که هم استیون و هم جین به شدت تحت تاثیر فرهنگ متفاوت آمریکایی‌ها قرار گرفته بودن.استیون با مشکل دیگه‌ای هم روبه‌رو بود. با برگشتن به انگلیس دوباره باید از همون ویلچر دستی قدیمیش استفاده می‌کرد. یک سال با یه ویلچر به قول معروف آخرین مدل کار کرده بود و حالا باید به روش قبلی برمی‌گشت که واقعا کار سختی بود. از وزارت بهداشت انگلیس درخواست یه ویلچر مثل اونی که تو آمریکا داشت رو کردن. رد شد. مجبور شدن تقریبا هرچی پول داشتن رو بذارن تا یه دونه از اون ویلچر برقی‌ها برای استیون بخرن. در کل این سفر به آمریکا اینقدر بهشون خوش گذشت و اینقدر برای استیون مفید بود که از اون به بعد سالی یک ماه رو توی کلتک می‌گذروند.بعد از برگشتن از آمریکا، استیون بیشتر از قبل درگیر تحقیقاتش شد. ولی نگهداری ازش مشکلات زیادی رو برای جین به وجود آورده بود. جین برای به دست آوردن آرامش از این فشار زندگی بیشتر از قبل می‌رفت کلیسا. و یه بار توی این کلیسا رفتن‌ها با کسی آشنا شد که تاثیر زیادی روی زندگی‌شون گذاشت. دسامبر 1977، جین برای فصل ویژه‌ی موسیقی کریسمس رفته بود کلیسا که با جاناتان هیلز، ارگ‌نواز کلیسا آشنا شد. جاناتان تازه همسرش رو به خاطر سرطان خون از دست داده بود. جین و جاناتان با هم هم‌صحبت شدن و از شرایطشون برای همدیگه گفتن. همین شد که کم کم جاناتان بیشتر با خانواده‌ی هاوکینگ آشنا شد و چند وقت بعد اومد توی خونه‌ی استیون اینا و بهشون کمک می‌کرد. این طوری هم جین یک کمک دستی داشت، هم جاناتان تنها نبود. توی اون شرایط روحی، جین نیاز به یکی داشت که بتونه باهاش صحبت کنه و جاناتان که عقایدش از نظر مذهبی نزدیک به جین بود خیلی خوب این جای خالی رو پر کرد.تو سال 1979 استیون به یه موفقیت خیلی بزرگ دست پیدا کرد. چیزی که براش خیلی باارزش بود. استیون صاحب یکی از مهمترین کرسی‌های جهان شد: کرسی ریاضیات لوکاسی توی دانشگاه کمبریج. یکی از معتبر‌ترین جایگاه‌های علمی جهان که تو شاخه‌ی ریاضیات دانشگاه کمبریجه. دلیل نامگذاریش هم اینه که تو سال ۱۶۶۴ توسط هنری لوکاس ایجاد شده. تو این بیشتر از 300 سالی که این جایگاه ایجاد شده، افرادی مثل آیزاک نیوتون و پل دیراک توی این جایگاه تدریس کردن. این جایگاه تا سال 2009 در اختیار استیون هاوکینگ بود. 30 سپتامبر ۲۰۰۹، طی یه مهمونی مختصر، استیون بعد از ۳۰ سال از این جایگاه کناره‌گیری کرد. در واقع طبق قانون، اساتید تو ۶۷ سالگی باید این جایگاه رو ترک کنن. هاوکینگ هم چند ماه زودتر از این که 67 سالش بشه خودش ازش کناره‌گیری کرد.همون سال 1979، اونا صاحب یه بچه‌ی دیگه هم شدن: یه پسر به اسم تیم. با اومدن تیم، هزینه‌‌های زندگی دیگه خیلی بالا رفته بود و شغل استیون کفاف زندگی رو نمی‌داد. خیلی فکر کرد تا چاره‌ای برای این وضعیت پیدا کنه. شرایطش هم که بهش اجازه نمی‌داد بتونه هر کاری بکنه. تصمیم گرفت یه کتاب بنویسه. از بین راه‌های مختلفی که به ذهنش رسیده بود، کتاب نوشتن تنها راهی بود که استیون قادر به انجام دادنش بود. حالا شاید بگید مگه از کتاب نوشتن می‌شه پول درآورد؟! اونم با تخصصی که استیون داره! نه خب خیلی نمی‌شه. ولی استیون تصمیم داشت کتابی بنویسه که پول توش باشه. چه کتابی؟ یه کتاب عامیانه. یه کتاب علمی برای مردم عادی که اطلاعات علمی کمی دارن.همچین کتابی نبود؟ چرا بود. ولی از نظر استیون هیچ کدوم انگار اون طوری که باید و به اندازه کافی به سوال‌های علمی مردم جواب نمی‌دادن. حداقل به اون سوال‌هایی که استیون دوست داشت جواب بده، جواب نمی‌دادن. این جور سوال‌ها: گیتی چرا به وجود اومده؟ از کجا و چطوری به وجود اومده؟ آیا پایانی داره؟ از این جور سوالا. این روزا چون علم خیلی تخصصی و فنی شده بود، عموم مردم بیخیالش شده بودن. پس یکی باید این خلاء رو پر می‌کرد. کی بهتر از استیون. پس دست به کار شد. حدود سال 1984 نوشتن پیش‌نویس کتاب تموم شد. استیون دکه‌ی کتابفروشی فرودگاه‌ها رو هدف قرار داده بود. چون اعتقاد داشت مردم عادی وقتی می‌خوان برن سفر کتابش رو می‌خرن و توی پرواز می‌خونن. پس باید ناشری رو انتخاب می‌کرد که بتونه توی فرودگاه‌ها خوب بفروشه. ولی تو گیر و دار ویرایش نهایی کتابش و انتخاب ناشر مناسب بود که یه اتفاق، اوضاع رو برای استیون خیلی تغییر داد.تابستون 1985 استیون قرار بود برای یک ماه بره ژنو سوئیس توی CERN یا «سازمان اروپایی پژوهش‌های هسته‌ای» یه سری تحقیقات انجام بده. این بار چون استیون پرستار داشت، قرار شد جین و بچه‌ها از همون اول باهاش نرن و به جاش یه مدت برن مسافرت سمت بلژیک و آلمان و چند هفته بعد توی یه فستیوال توی شهر بایرویت آلمان (Bayreuth) به استیون ملحق بشن. اما مسافرت جین و بچه‌ها هنوز تموم نشده بود که یه شب یه حس بدی به دل جین افتاد. رفت یه تلفن عمومی پیدا کرد یه زنگ بزنه ژنو یه حالی از استیون بپرسه. ظاهرا حس ششمش بهش دروغ نمی‌گفت. منشی استیون تلفن رو برداشت و با یه لحن آشفته گفت: «خانم هر طور می‌تونید خیلی سریع خودتون رو برسونید ژنو. استیون سینه‌پهلو کرده و توی بیمارستان بستریه.»جین خیلی سریع خودش رو رسوند ژنو و فهمید اوضاع اصلا خوب نیست. استیون تو کمای مصنوعی بود. بهش کلی دستگاه وصل کرده بودن و زندگیش به یه مو بند بود. دکترا گفتن اوضاع اصلا خوب نیست و پیشنهاد کردن که دستگاه‌ها رو از استیون بکنن تا بیشتر از این اذیت نشه. اما جین می‌دونست که استیون عزم و شوق زیادی برای زندگی کردن داره. قبول نکرد. گفت: «نه استیون باید زنده بمونه. اون خودش نمی‌خواد که توی همچین شرایطی بمیره.»یه مدت گذشت و شرایط بدنی استیون بهتر شد. دانشگاه کمبریج هزینه‌ی یه آمبولانس هوایی رو داد، استیون رو برگردوندن کمبریج و توی یه بیمارستان تا ادامه‌ی درمانش رو اونجا تحت مراقبت ویژه باشه. پزشکا خیلی تلاش کردن تا بتونن استیون رو بدون دستگاه تنفسی نگه دارن ولی به محضی که دستگاه رو برمی‌داشتن، به استیون حمله‌های خفگی دست می‌داد. پس فقط یک راه دیگه پیش رو داشتن و اون رو با جین در میون گذاشتن: انجام عمل تراکستومی (Tracheostomy) یا نای‌شکافی. این طوری دیگه مشکل سرفه‌ها و احساس خفگی‌های استیون از بین می‌رفت. ولی از اون طرف دیگه نمی‌تونست حرف بزنه و صدایی از خودش دربیاره.راه بدی بود. درسته که استیون خیلی درست نمی‌تونست صحبت کنه و فهمیدن حرفاش خیلی سخت بود. ولی خب با توجه به این که از دست‌هاش هم نمی‌تونست استفاده کنه، با این عمل تنها راه ارتباطیش رو از دست می‌داد. این طوری انگار همون بهتر بود بمیره تا زنده باشه و نتونه هیچ ارتباطی برقرار کنه. آخه بدون حرف زدن چطوری می‌تونست کارش رو ادامه بده. حتی کتابش رو هم نمی‌تونست کامل کنه. واقعا انتخاب خود استیون چی بود تو این شرایط؟ جین به این فکر کرد که استیون توی کارش خیلی هدف داره و دوست داره توی تحقیقاتش خیلی جلوتر بره و به نتیجه‌های خیلی مهمتری برسه. حس کرد هنوز استیون خیلی راه داره تا به اون جایی که آرزوش رو داشته برسه. با خودش گفت حالا بذار زنده بمونه، برای مشکل حرف زدنش میشه یه راهی پیدا کرد. جین در عین دودلی شدید، انتخاب کرد که اشستیون رو زنده نگه داره. البته عذاب وجدان هم داشت. با خودش می‌گفت آیا واقعا خود استیون راضی هست که همچین زندگی‌ای رو ادامه بده؟ من چه راهی رو پیش روش گذاشتم؟ نکنه که دوست داشته باشه بمیره و این سختیا رو نکشه؟استیون 3 ماه توی بیمارستان بود و بالاخره برگشت خونه ولی با شرایط جدید. حالا باید یه پرستار 24 ساعته پیشش می‌بود. اما هزینه‌ی پرستار 24 ساعته واقعا زیاد بود و اون‌ها نمی‌تونستن از پسش بربیان. باید یه راهی پیدا می‌کردن که استیون بتونه بعضی از کارهاش رو خودش انجام بده. یه مدت مدل ارتباط برقرار کردنش این طوری بود که یه تخته‌ی حروف جلوش می‌گرفتن و حروف رو یکی یکی نشون می‌دادن. استیون با حرکت دادن ابروهاش تایید می‌کرد که این حرف توی کلمه‌ای که مدنظرشه هست یا نه. شما فکر کن ساختن یه جمله چقدر طول می‌کشید. یه جمله رو این طوری حرف به حرف بخوای بسازی. حتی حرف زدن با بقیه هم این طوری سخت بود، چه برسه به نوشتن مقاله‌ی عملی.اما خوشبختانه فعالیت استیون بین دانشمندا باعث شده بود که آشناهای زیادی بین افراد نوآور جهان داشته باشه. همینم باعث شد یه اتفاق خاص براش بیوفته. یه متخصص کامپیوتر اهل کالیفرنیا یه روز با یه نرم‌افزار مخصوص که برای مادرزنش نوشته بود اومد پیش استیون اینا. اسم این نرم‌افزار اکولایزر بود. اکولایزر به کاربرش اجازه می‌داد از روی مانیتور کامپیوتر کلمه‌ها رو انتخاب کنه و بعد خودش اون کلمه‌ها رو می‌خوند. این شاید الان برامون چیز راحت و مشخصی باشه. ولی برای اون زمان تو سال 1985 چیز خیلی خاصی بود.اما استفاده کردن از این کامپیوتر هم یه معضلی بود. یعنی خب اوکی، الان ما یه کامپیوتر داریم که کلمه‌ها رو برامون می‌خونه. ولی چطوری ازش استفاده کنیم؟ استیون که نمی‌تونه تایپ کنه. این بار یکی از دانشجوهای استیون به کمکش اومد. یه ماوس مخصوص برای این کامپیوتر درست کرد که فقط یه دکمه داشت. حالا استیون با فشار دادن یه دکمه می‌تونست کلمه‌هایی که می‌خواد رو انتخاب کنه. حالا جلوتر در مورد این دستگاه بیشتر صحبت می‌کنم. چون در طول چند دهه‌ی بعدش چند بار تغییر کرد.اما چطوری با یه دکمه کلمه‌ها رو انتخاب کنی و باهاشون جمله بسازی؟ برای حل کردن این مشکل یه سیستم جالب راه انداخته بودن. توی حافظه‌ی کامپیوتر حدود 2500 کلمه رو ذخیره کرده بودن که 200تاش کلمه‌های تخصصی علمی بودن. حالا استیون چطوری کلمه‌ی مورد نظرش رو انتخاب می‌کنه؟ کلی کلمه روی صفحه ظاهر می‌شه. نصف بالا و نصف پایین صفحه هایلایت می‌شه و می‌ره صفحه بعد. تو هر قسمتی که هایلایت می‌شه مثلا 20 تا کلمه هست. (نمی‌دونم دقیقا چندتا.) استیون نگاه می‌کنه و وقتی قسمتی هایلایت شد که کلمه‌ی مورد نظرش توی اون بود کلیک می‌کنه و حالا وارد انتخاب کلمه می‌شیم. حالا اون قسمت خط به خط هایلایت می‌شن، باز یه کلیک، بعد کلمه به کلمه، و کلمه انتخاب می‌شه. با این روش یه کلمه از جمله انتخاب می‌شه و می‌ره پایین صفحه. این طوری کلمه به کلمه جمله‌ی مورد نظرش رو می‌سازه و بعد پخش می‌کنه. البته یه سری جمله‌ی از قبل آماده هم که استیون بیشتر به کارش میاد توی کامپیوتر هست. مثل «لطفا ورق بزن» یا «لطفا کامپیوتر رومیزی رو روشن کن.»اولین کلمه‌ای که پیدا کرد و با این سیستم جدید تونست اون رو به قول معروف به زبون بیاره «Hello» بود. اوایل سخت بود بتونه جمله بسازه و اینا، ولی کم کم از بس وقت گذاشت، به اصطلاح دستش راه افتاد و تونست به 10-15 کلمه در دقیقه برسه که نسبتا آمار خیلی خوبی بود. چون بالاخره هر طور شده باید یاد می‌گرفت از این سیستم استفاده کنه تا بتونه کارهاش رو راه بندازه. از همه مهمتر کتابش مونده بود و باید تموم می‌شد.البته چند سال بعد که استیون توانایی استفاده از دست‌هاش رو هم از دست داد، مجبور شدن دستگاهش رو عوض کنن. اسم این دستگاه وردپلاس بود. یه سنسور کوچیک رو عینک استیون گذاشتن که بهش کمک می‌کنه با حرکت دادن گونه‌ش کلمه‌ها رو انتخاب کنه. در مورد جزئیات این دوتا دستگاه یعنی اکولایزر و وردپلاس حرف زیاده. ولی فکر می‌کنم در همین حد برای توی پادکست کافی باشه. توی سایت و شبکه‌های اجتماعی‌مون بیشتر در موردشون صحبت می‌کنیم.یه نکته‌ی دیگه هم هست که شاید جالب باشه بگم. یه مساله‌ای که استیون با این دستگاه داشت لهجه‌ش بود! آخه این طوری نیست که فقط صدای روباتیک باشه. لحن داشت. ولی خب چون که این دستگاه توی آمریکا درست شده بود، لهجه‌ش بیشتر شبیه به اَمریکن بود. استیون دوست داشت لهجه‌ش بریتیش باشه. خیلی هم اصرار داشتا! ولی چون اوایلش درگیر یادگرفتن دستگاه بود، ترجیح داده صبر کنه اول دستش راه بیوفته بعد به این چیزاش گیر بده. ولی یه مدت که گذشت اینقدر به این صدا عادت کرد که دیگه بیخیال شد. شاید یه جورایی به این صدا علاقه پیدا کرد. یاد فیلم Her اسپایک جونز با بازی واکین فینیکس افتادم. همونی که شخصیت اصلی فیلم به هوش مصنوعی کامپیوترش علاقه‌مند می‌شه. اگه ندیدید حتما پیشنهاد می‌کنم ببینید. لینک IMDBش رو می‌ذارم توی شونوت.یه مساله‌ای که همه در مورد استیون می‌گن شوخ‌طبعیشه. استیون آدمی بود که جک می‌گفت و توی جمع‌ها کلا بساط خنده راه می‌نداخت. ولی حالا استفاده از این دستگاهه کارش رو سخت کرده بود. البته هنوز هم تلاش می‌کرد اون شوخ‌طبعی رو داشته باشه. ولی به خاطر این که پیدا کردن کلمه‌ها طول می‌کشید، معمولا اون واکنشی که باید رو از حرفای خنده‌دارش نمی‌گرفت. در واقع قبل از این که حرفش تموم بشه بقیه ادامه‌ش رو حدس می‌زدن. و خب توی شوخی، حاضرجوابی و غافلگیرکردن نقش مهمی داره. حتی بعضیا حوصله‌شون سر می‌رفت وقتی باهاش صحبت می‌کردن. مثلا یه سری وقتی می‌رفتن با استیون صحبت کنن، یه کتاب هم با خودشون می‌بردن که وقتی استیون داشت حرف‌هاش رو تایپ می‌کرد، اونا کتاب بخونن.حالا بازم یه مشکل دیگه بود. ببینید ما الان داریم از سال 1985 صحبت می‌کنیم. اون موقع تقریبا کامپیوتر قابل حملی وجود نداشت. پس استیون مجبور بود برای حرف زدن حتما بره بشینه پشت میزی که کامپیوتر روشه. این مساله هم حل شد. اما چه طوری؟ بذار قبلش باید یه چیز دیگه رو تعریف کنم. جین هنوز به شدت دنبال یه پرستار 24 ساعته بود که بتونه از پس کارای استیون بربیاد. یکی از کسایی که جین برای این کار پیدا کرد، الین میسن بود. یه خانم ورزشکار با موهای قرمز فرفری که کم و بیش تجربه‌ی پرستاری داشت و جزو داوطلب‌های پرستاری از استیون بود. در واقع تجربه‌ی کار توی یه پرورشگاه تو بنگلادش رو داشت. الین (یعنی همین خانوم پرستاره)، دو تا پسر داشت و همسرش مهندس کامپیوتر بود. اینجا بود که همین آقای همسر الین به کمک استیون اومد و یه کامپیوتر قابل حمل درست کرد و وصلش کرد به ویلچر استیون. حالا استیون از این به بعد می‌تونست کامپیوترش رو (که یه جورایی زبونش هم بود) با خودش ببره این طرف و اون طرف. ینی شما ببین شانس (البته اگر بهش اعتقاد داشته باشیم) چقدر با استیون یار بود. از یه طرف توی به قول معروف اکوسیستمی که فعال بود آدم‌های خوبی بودن که به کارش اومدن، از اون طرف هم یهو یه کسایی سر راهش سبز می‌شدن که می‌تونستن مشکلاتش رو کمتر کنن. البته اگه بخوایم از دید جین هم به قضیه نگاه کنیم، باید بگم که بعدها جین کلی خودشو سرزنش کرد که کاش هیچوقت الین رو پیدا نمی‌کردم. حالا بعدا میگم چرا.اما با وجود این تغییرها، هنوز خیلی زود بود تا استیون بتونه تنها و به طور مستقل بره بیرون و به کارهای قبلیش بپردازه. هنوز دستش کامل تند نشده بود که بتونه راحت با بقیه حرف بزنه و همیشه الین باهاش بود. یک سال، یک سال و نیم طول کشید تا دست استیون توی استفاده از اکولایزر راه بیوفته. بهار 1986 حس کرد شرایطش طوری هست که بتونه نوشتن کتابش رو ادامه بده. با برگشتن به کار، استیون متوجه یه نکته‌ی مثبت توی شرایطش شده بود. این که دیگه نیازی به مترجم نداشت. حالا خودش می‌تونست هرچی می‌خواد رو خودش بگه و از نظر استیون این یه پیشرفت توی شرایطش بود! عجیبه واقعا! شاید یکم شعاری به نظر برسه ولی واقعا من نمی‌دونم این بشر چطور اینقدر مثبت‌اندیش بوده! اصلا به مثبت اندیشی معروف بود.چالش اصلی استیون توی نوشتن کتاب این بود که داشت کتاب رو برای عامه‌ی مردم می‌نوشت. بنابراین باید به زبون ساده باشه و مفاهیم پیچیده‌ی علمی توش نباشه. برای همین با کمک بقیه کتاب رو چندبار بازنویسی کردن. هی استیون مطالب رو برای دستیارش می‌خوند، بعد دقت می‌کرد که آیا این مطلب برای یه خواننده‌‌ی عامی قابل فهمه؟ نه؟ خب عوضش کنیم! یه جاهایی رو باید کلی توضیح می‌داد که قابل هضم باشه، یه جاهایی رو هم مجبور می‌شد کلا حذف کنه و اصلا مطرح نکنه تا پیچیده نشه. اونا حتی یه ویراستار پیدا کردن که اطلاعات علمی زیادی نداشت. همین بهشون کمک می‌کرد تا محتوای کتاب رو به هدفشون نزدیک‌تر کنن. اما راحت نبودا. هی هاوکینگ بازنویسی می‌کرد، هی ویراستار کتاب رو با کلی سوال برمی‌گردوند. چندین و چند بار این رفت و برگشت انجام شد. یه جاهایی دیگه این وضعیت استیون رو اذیت می‌کرد. ولی وقتی کار تموم شد از نتیجه راضی بود چون هدف اصلیش رو می‌دونست.بالاخره ویرایش کتاب توی بهار 1987 یعنی تقریبا بعد از یک سال از شروع دوباره‌ی کار تموم شد و روز اول آوریل 1988 اولین نسخه کتاب «تاریخچه مختصر زمان: از بیگ‌بنگ تا سیاهچاله‌ها» توی آمریکا منتشر شد. استیون خیلی روی این که این کتاب روز اول آوریل منتشر شده تاکید داره. اول آوریل رو هم که می‌دونید چیه دیگه. همون داستان دروغ اول آوریل و اینا. هدف‌گذاری و انتخاب مخاطبشون عالی بود! کتاب خیلی سریع به صدر لیست پرفروش‌ترین‌ها رسید و برای مدت‌ها اونجا مونده بود. اگه دقیق بخوام بگم 235 هفته توی فهرست پرفروش تایمز موند. خیلی سریع یک میلیون نسخه از کتاب فروش رفت که آمار عجیب و غریبی بود. اینجا بود که دیگه اسم استیون هاوکینگ داشت کم کم توی جهان برای همه شناخته می‌شد.نقدها هم مثبت بود و حالا بعضیا استیون رو توی خیابون می‌شناختن. استیون برای تبلیغ کتابش سفرهای مختلف می‌رفت و خیلی هم بهش خوش می‌گذشت. طبق آمار مجله تایم، توی آگست 1990، ینی یکم بیشتر از 2 سال بعد از انتشار، از کتاب «تاریخچه مختصر زمان» استیون بیشتر از 8 میلیون نسخه فروخته شده بود. تا سال 2013 این کتاب به ۴۰ زبان مختلف ترجمه شده و فروشش هم از 10 میلیون رد شده.رسانه‌ها هم به این فروش کمک کردن. به هر حال نویسنده‌ای با شرایط جسمی استیون، سوژه‌ی خیلی خوبی برای روزنامه و تلویزیون بود. گزارشگرها و عکاس‌های زیادی میومدن سراغش و عکسش تقریبا توی همه مجله‌ها رفته بود. از شبکه ABC هم اومدن و توی برنامه‌ی Master Of The Universe که خیلی برنامه‌ی مشهوری بود با استیون مصاحبه کردن. حالا استیون به یه سوپراستار تبدیل شده بود. که براش دردسر هم داشت. هر روز کلی نامه از طرفداراش می‌رسید که پر از ایده‌ها و نظریه‌های مختلف در مورد فیزیک بود. البته خود استیون وقت نمی‌کرد بخونتشون. اینجا هم دانشجوهاش به کمکش میومدن. نامه‌ها رو می‌خوندن و جواب می‌دادن.شرایط جدید باعث شد زندگیشون کاملا تغییر کنه. سال‌ها سختی و مشقت توی بزرگ کردن بچه‌ها در کنار بیماری استیون تموم شده بود و با شهرتی که برای استیون به وجود اومده بود و فروش خوبی که کتابش داشت، اون‌ها یه زندگی پر زرق و برق و تجملی رو پیش رو داشتن. اما استیون و جین نتونستن اون طور که دوست داشتن کنار هم از این موفقیت لذت ببرن. چون از هم جدا شدن!داستان چی بود؟ این بود که دل هردوتاشون پیش یکی دیگه گیر بود. الان دیگه 5 سال می‌شد که الین میسن به عنوان پرستار استیون همه جا کنارش بود. همین هم یه حسی رو بین استیون و الین شکل داده بود. حتی توی سفرهای زیادی هم که استیون می‌رفت بیشتر الین همراهش می‌رفت و جین دیگه توی کمبریج می‌موند و درگیر کارای خودش و بچه‌ها بود. از اون طرف، جین هم بیشتر به جاناتان نزدیک شده بود. جاناتان رو یادتونه دیگه؟ همون ارگ‌نواز کلیسای محل که با جین دوست شد و اومده بود خونه‌ی استیون اینا و بهشون کمک می‌کرد.الان حدود 20 سالی بود که جاناتان با هاوکینگ‌ها رفت و آمد داشت و خیلی موقع‌ها هم 24 ساعته باهاشون بود. همین کنار هم بودنه باعث شده بود یه رابطه‌ی عاطفی بین جین و جاناتان شکل بگیره. استیون هم خبردار شده بود اما خیلی کاری به کارشون نداشت. یه جورایی شرایط رو درک می‌کرد که توی رابطه بودن با خودش چه سختی‌هایی داره و تا حدودی به جین حق می‌داد. البته جین و جاناتان جلوی استیون و بچه‌ها رعایت می‌کردن ولی به هر حال برای استیون مشخص بود که یه رابطه‌ای هست. این رابطه‌ی مخفیانه رو به جز چند نفر معدود از اطرافیان خیلی نزدیکشون، تقریبا هیچ کسی ازش خبر نداشت. اما یه جایی دیگه تحمل استیون تموم شد.تابستون سال 1990 در کمال تعجب همه، استیون به جین گفت که می‌خواد اون رو به خاطر الین ترک کنه. هیچ کس نمی‌دونست رابطه‌ی استیون و جین اونقدرها هم که نشون میدن خوب نیست. چون همیشه و هر جایی که حاضر بودن با روی خوش دیده می‌شدن. کسی باورش نمی‌شد که پشت پرده‌ی این رابطه با اون چیزی که توی رسانه‌ها هست فرق داشته باشه. بالاخره استیون و جین یه مدت بعد از 25مین سالگرد ازدواجشون از هم جدا شدن. هیچ بیانه‌ی مشترک خاصی هم منتشر نکردن. فقط با یه اعلامیه‌ی کوچیک این خبر رو به اطلاع بقیه رسوندن.بعد از اینکه این خبر اعلام شد، افکار عمومی علیه استیون موضع گرفت. می‌گفتن چطور تونسته همسری رو که تو این 25 سال اینقدر براش فداکاری کرده ترک کنه؟ اما وقتی چند سال بعد جین کتاب خاطرات خودش رو منتشر کرد مشخص شد که این ازدواج از همون اول با چالش‌های زیادی روبه‌رو بوده. جین بعدا در مورد زندگیش کتاب هم نوشت. اسمش کتابش هست Travelling to Infinity که جزو منابع این 2 تا اپیزود هم بود و لینکش توی توضیحات این اپیزود هست.البته تو یه مستندی تیم، پسر کوچیک استیون، هم در این مورد یه سری نکات گفته. میگه وقتی کتاب پرفروش شد و دستشون توی هزینه کردن باز شد، هر روز کلی آدم میومدن خونه‌شون. اینقدر زیاد که در ورودی خونه همیشه باز بوده. میگه فکر کنم برای مادرم سخت بود، دیگه پرستارا جوری تو خونه رفت و آمد داشتن که انگار خونه خودشون بود. حمام کردنشون، غذا خوردنشون و همه چیز. انگار خونه تبدیل به یه بیمارستان شده بود. همین هم باعث شده تعادل خونه به هم بخوره. بعدشم می‌گه استیون رفته بوده سمت تفریح با افراد خارج از خونه. انگار که یه جورایی استیون کمتر بهشون نیاز داشته و با داشتن پرستاراش دیگه از خانواده مستقل شده بوده. و خب همین هم باعث شده دیگه نیاز 24 ساعت به جین نداشته باشه.بالاخره استیون از خونه‌شون توی وست رد رفت و توی یه خونه‌ی دیگه با الین هم‌خونه شد. در واقع اول برای یه مدت کوتاه رفتن یه خونه‌ی دیگه و بعدش یه زمین توی همون کمبریج خریدن و یه خونه‌ی به قول استیون «ویلچردوست» ساختن. لوکیشن این خونه رو هم می‌ذارم تو توضیحات این اپیزود برید ببینید. این خونه سال 2018 به قیمت 665 هزار پوند برای فروش گذاشته شده. گفتم الین هم از قبل ازدواج کرده بود و حتی همسرش کامپیوتر استیون رو وصل کرد به ویلچرش که همه جا بتونه صحبت کنه. ولی خب الین بعد از 15 سال از همسرش جدا شد تا با استیون ازدواج کنه. حتی از الین هم خیلی انتقاد شد. اعتقاد داشتن که به خاطر پول با استیون ازدواج کرده. که خب طبیعتا الین همیشه تکذیب می‌کرد. بالاخره توی بهار 1995 جدایی استیون و جین رسمی شد و استیون اعلام کرد که با الین نامزد کرده‌ن. 16 سپتامبر همون سال هم ازدواجشون رسمی شد. چند وقت بعد هم جین و جاناتان با هم ازدواج کردن. البته رابطه‌ی استیون و جین هیچوقت قطع نشد. مثلا توی تولد 60 سالگی استیون، جین و شوهرش جاناتان هم حضور داشتن و حتی موسیقی هم اجرا کردن.اما تو سال 2006، بعد از 11 سال، استیون از الین هم جدا شد. دلیل اصلیش هیچ وقت مشخص نشد ولی شایعه‌هایی بود که استیون با یکی از پرستارهاش دوست شده. چیزی که البته همیشه تکذیب شده. ولی یه خبر عجیب دیگه هم منتشر شد. این که الین استیون رو مورد آزار و اذیت روحی و جسمی قرار می‌داده. مثل یه سری رفتارهای کنترل‌گرایانه و اینا. حتی یه بار پلیس هم ازش یه نیمچه بازجویی‌ای کرده در این مورد ولی هیچ وقت متهم شناخته نشد. در واقع اعضای تیم پرستاری ادعا کرده بودن که الین استیون رو عمدا بیرون از خونه رها کرده بوده تا دچار سکته مغری بشه. اما بعد از تحقیات پلیس، طرف مقابل هم یه سری ادعاها کرد که همین باعث شد استیون اینا از شکایتشون صرف نظر کنن. البته توی تمام طول این داستان‌ها، استیون به طرز کاملا مشخصی سعی می‌کرد از الین انتقاد نکنه. بعد از اعلام خبر جدایی، کلی خبرنگار ریخته بود دم در خونه استیون که منشیش رفت یه جور عجیبی بهشون جواب داد که «اون خیلی گرفتار کارشه. ما برای این شلوغ‌بازیا وقت نداریم، شایعات هم برامون مهم نیستن.» یه همچین چیزی!توی این سال‌هایی که استیون و الین با هم زندگی کردن، حضور الین خیلی به کمک استیون اومد. چون به هر حال شرایط استیون بدتر از گذشته شده بود و نگهداریش به نسبت سخت‌تر بود. الین هم که یه پرستار بود. استیون توی کتابش گفته که الین چندبار جونش رو نجات داده. مثلا یک بار یه مشکل تنفسی براش به وجود میاد که دکترها پیشنهاد می‌کنن عمل لارنژکتومی (Laryngectomy) کنه تا نای و حنجره‌ش رو کاملا از هم جدا کنن. البته قبلا هم یکی دو بار دیگه عمل کرده بوده ولی این بار اوضاع خیلی بدتر بود. ظاهرا ریسک این عمل هم بالا بوده ولی الین اصرار می‌کنه و عمل انجام می‌شه که باعث می‌شه استیون زنده بمونه. یا مسائل دیگه که فکر نمی‌کنم لازم باشه یکی یکی تعریف کنم. به هر حال استیون از الین هم جدا شد و به گفته‌ی خودش که توی کتاب زندگینامه‌ش نوشته، از اون موقع به همراه یه خدمتکارش تنها زندگی می‌کنه. کتابش سال 2013 چاپ شده. یعنی 8 سال پیش.در پایان هم مثل همیشه لازمه در مورد یک سری نکات به صورت جدا صحبت کنیم.تکنولوژی در خدمت علم:سیستمی که استیون باهاش صحبت می‌کرد، توی طول 30-40 سال چند بار تغییر کرد. اوایل که می‌تونست از دست‌هاش استفاده کنه که با استفاده از یه ماوس مخصوص کلمات رو انتخاب می‌کرد. این سیستم رو استیون از اواخر دهه 80 استفاده می‌کرد. ولی از سال 2000 به بعد شرایط استفاده ازش برای استیون سخت شد. جوری که توی سال 2005 حتی تحویل یکی از مقاله‌هاش عقب افتاد. بالاخره تو سال 2008 مجبور شدن سیستمی براش طراحی کنن که با حرکت صورتش کار کنه. یه حسگر اینفرارد یا فروسرخ، روی عینکش وصل شده بود که به حرکت گونه‌ش حساس بود و حالا استیون به جای کلیک کردن روی ماوس، لازم بود فقط گونه‌ش رو تکون بده. بعدها که کامپیوترهای قوی‌تری اومدن، بحث استفاده از اینترنت هم مطرح بود که حالا استیون با تکون دادن گونه‌ش می‌تونست باعث توقف حرکت اون فلش ماوس روی صفحه بشه و با اون کارهاش رو انجام بده. یعنی با همین تکون دادن گونه، استیون همه کار می‌کرد. حتی رفتن توی اینترنت، ایمیل دادن یا برقراری ارتباط ویدیویی.یه سیستم خیلی مهمی که برای استیون راه انداخته بودن سیستم پیش‌بینی کلمات بود. البته این الان برای ما چیز خیلی عادی‌ای هست. توی همه‌ی موبایل‌ها سیستم پیش‌بینی کلمات هست و حرف اول رو که می‌زنی پیش‌بینی می‌کنه چه کلمه‌ای رو می‌خوای بنویسی. که البته بعضی مواقع اشتباه‌های عجیبی می‌کنه و خیلیا حداقل توی ایران اون رو غیرفعال می‌کنن. ولی خب اون موقع، حدود 20 سال قبل این سیستم رو توی کامپیوتر مخصوص استیون پیاده‌سازی کرده بودن تا لازم نباشه کلمات رو به صورت کامل تایپ کنه. این سیستم همیشه خودش رو با کلماتی که استیون بیشتر استفاده می‌کرد آپدیت می‌کرد تا بتونه پیش‌بینی‌های بهتری بکنه. برای این دایره‌ی لغات حتی از متن سخنرانی‌ها و کتاب‌های استیون هم استفاده می‌شد. یه جا نوشته بود تو سال 2011 استیون فقط یکی دو کلمه در دقیقه می‌تونسته تایپ کنه. بنابراین کار اصلی رو باید نرم‌افزار انجام می‌داد که بتونه در سریع‌ترین حالت ممکن جمله‌های هاوکینگ رو پیش‌بینی و تکمیل کنه.این سیستم رو شرکت اینتل راه‌اندازی کرده بود. توی عکس‌ها و ویدیوهایی که از استیون هست، لوگوی اینتل کنار کامپیوتری که به ویلچرش وصله کاملا مشخصه. اینتل از سال 1997 کنار هاوکینگ هست. اونا یه تیم مخصوص فقط برای این کار در نظر گرفتن که بتونن بهترین نتیجه رو با توجه به جدیدترین شرایط جسمی استیون در اختیارش بذارن. تقریبا هر 2 سال هم کل کامپیوتر و کل سیستم عوض می‌کردن تا با شرایط جدید استیون و تکنولوژی روز سازگارتر باشه. یه کار خیلی خوبی هم اینتل کرد این که این سیستم رو به صورت open-source یا متن باز روی وبسایتشون گذاشته بود تا هر کسی با شرایط شبیه به استیون بتونه ازش استفاده کنه.این شرایط هاوکینگ معایبی داشت که خب مشخصه. مثلا یکیش این بود که به خاطر نبودن زبان بدن و بازی‌های آوایی، صداش فقط یک لحن داشت و شوخی‌هاش به صورت جمله‌های خشک و خالی شنیده می‌شد. اما جالبه بهتون بگم استفاده از این سیستم برای استیون نسبت به بقیه مزیت‌هایی هم داشت! این سخت بودن انتخاب کلمات باعث شده بود استیون یاد بگیره مختصر و مفید حرف بزنه و مفهوم حرف‌هاش رو توی جمله‌های کوتاه‌تری بیان کنه. ولی یه مزیت جالب دیگه هم داشت. استیون می‌تونست موقع غذا خوردن هم حرف بزنه! چون دیگه غذا خوردن مانعی برای حرف زدنش نبود. حالا در مورد این کامپیوتر مخصوص استون چندتا مطلب داریم که به تدریج توی سایت منتشر می‌شه.مینویسم پس هستم:بر اساس چیزی که توی وبسایتش نوشته استیون حداقل 15 تا کتاب منتظر کرده که بعضی‌هاش رو خودش تنهایی نوشته و بعضی‌هاش رو هم در کنار بقیه. بعضی از این کتاب‌ها محتوای کاملا علمی دارن و بعضی‌هاشون برای مخاطب عادی نوشته شدن. علاوه بر این‌ها، استیون در کنار دخترش، لوسی، یه سری کتاب هم برای نوجوون‌ها نوشتن. سری ۶ جلدی کتاب‌های جورج که از سال ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۶ چاپ شدن. این کتاب‌ها با هدف آموزش فیزیک تئوری به نوجوون‌ها نوشته شدن و برای بالای ۱۰ سال مناسبن.آخرین کتابی که استیون چاپ کرده اسمش هست «پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های اساسی». تو این کتاب چندتا از مقاله‌های پراکنده‌ش چاپ شده. جواب سوال‌هایی مثل «آیا آفریننده‌ای هست؟»، «جهان هستی چگونه آغاز شده؟»، «آیا می‌توانیم آینده را پیشگویی کنیم؟» و از این جور چیزا توش پیدا می‌شه.استیون، اینجا آنجا همه جا:البته استیون فقط درگیر تحقیقات علمیش نبود و با وجود محدودیت‌های حرکتی‌ای که داشت کارهای جالبی رو تجربه کرد. اون به خیلی جاهای جهان سفر کرد. از جمله 7 بار به شوروی، 6 بار به ژاپن، 3 بار به چین و حتی یک بار دیگه هم به ایران. با ملکه الیزابت دوم و رئیس جمهورهای کره جنوبی، چین، هند، ایرلند، شیلی و آمریکا ملاقات داشت. غیر از این‌ها، تجربه‌های جالبی مثل سفر به جنوبگان و تجربه‌ی بی‌وزنی توی یه بالن رو هم داشت. حتی جالبه بدونید که استیون برای سفر به فضای شرکت ویرجین هم ثبت نام کرده بود. توی جاهای بزرگ و مهمی هم تجربه‌ی سخنرانی داشت. مثل تالار بزرگ مردم توی پکن و توی کاخ سفید. پرمخاطب‌ترین سخنرانیش هم توی افتتاحیه پاراالمپیک 2012 لندن بود.استیون اعتقاد داشت که افراد معلول باید روی چیزهایی تمرکز کنن که معلولیتشون سد راهشون نمی‌شه. می‌گفت اون‌ها نباید برای کارهایی که نمی‌تونن انجام بدن حسرت بخورن. می‌گفت که خودش تونسته همه‌ی کارهایی که دوست داشته رو انجام بده. استیون به خاطر روحیه‌ی شوخ‌طبعش حتی بعضی موقع‌ها توی صنعت سرگرمی هم به صورت افتخاری حاضر می‌شد. اون تو سریال‌های تلویزیونی مثل استارترک، سیمسون‌ها و The Big Bang Theory تو نقش خودش بازی کرده. البته تو استارترک و سیمسون‌ها یه حضور کوچیک داشت ولی تو The Big Bang Theory یکی از دوستای شخصیت اصلی سریال یعنی شلدون کوپر بود و تو ۷ قسمت از این سریال حاضر بود. از زندگی استیون چندتا فیلم هم ساخته شده یکی سال 2004 با بازی بندیکت کامبربچ و مشهورترینش هم سال 2013 با بازی ادی ردمین. ردمین برای بازی تو نقش هاوکینگ جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد رو هم دریافت کرد و تو سخنرانی جایزه‌ش رو به هاوکینگ و خانواده‌اش تقدیم کرد.۵۰ سال امید به زندگی:سه‌شنبه، ۱۴ مارس ۲۰۱۸، 23 اسفند 1396، استیون هاوکینگ توی 76 سالگی و بعد از تحمل حدود ۵۰ سال بیماری در حالی که توی خونه‌ی کمبریجش بود، چشم از جهان فروبست. گفته شد که یه مرگ آروم و راحت داشت. روی مزارش نوشته شده:‌ «اینجا آنچه از استیون هاوکینگ که فانی بود، آرمیده است.»هاوکینگ جدا از فعالیت‌ ارزشمند علمی‌اش یک الگوی تمام عیار اراده و سرسختی بود. راه فراری از بیماری‌ای که گرفتارش شده بود رو نداشت. بیماری‌ای که به گفته‌ی خودش موتور محرک و انگیزه‌ش برای کنکاش‌هاش بود. رقیبی که هر روز برای شکست دادنش تلاش می‌کرد. دکترها تو روزهای اول بیماریش بهش گفتن که فقط حدود 2 سال فرصت دارد. اما این معجزه‌ی امید و کنجکاوی استیون بود که اون رو ۵۰ سال سرپا نگه داشت و به یکی از مشهورترین افراد جهان تبدیل کرد. کنجکاوی برای پیدا کردن جواب بزرگترین سوال بشر. چیزی که با وجود تمام دردسرها و مشکلاتی که توی زندگیش داشت هیچوقت ازش دست نکشید: این سوال که «ما از کجا اومده‌ایم؟»این سوالیه که همیشه ذهن بشر رو درگیر کرده. همین طور که مولانا گفته:روزها فکر من این است و همه شب سخنم *** که چرا غافل از احوال دل خویشتنماز کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود *** به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنماین داستان رو با نقل قولی از خود استیون تموم می‌کنم: «همه‌ی ما مسافر زمان هستیم و در حال سفر به سوی آینده‌ایم. اما بیایید با همکاری یکدیگر آن آینده را طوری بسازیم که آرزوی زندگی در آن را داشته باشیم. شجاع و مصمم باشید، بر مشکلات غلبه کنید، این کار شدنی است.»بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Stephen-Hawking---Part-2-%7C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF---%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B2-id2769822-id461410646?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Stephen%20Hawking%20-%20Part%202%20%7C%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86%20%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%DB%B2-CastBox_FM آدرس خانه اول زمان ازدواجمقاله سایت زومیت در مورد ساهچاله‌هاآدرس خانه دوم با جین که به جای آن «ساختمان استیون هاوکینگ» ساخته شدفیلم سینمایی Her ساخت سال ۲۰۱۳خانه آخر که اوایل دهه 90 با همسر دومش، الین ساختفیلم تلویزیونی «هاوکینگ» ساخت سال ۲۰۰۴فیلم سینمایی «تئوری همه چیز» ساخت ۲۰۱۴</description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 21:12:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه استیون هاوکینگ، بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-uya6n0dajqdt</link>
                <description>اوایل دهه ۴۰ میلادی، کمتر از یک ماه از اعلام جنگ نازی‌ها و متحدین علیه ایالات متحده گذشته بود که شخصیت داستان ما متولد شد. یه هفته از شروع سال ۱۹۴۲ گذشته بود و لندن صحنه‌ی بمبارون نازی‌ها بود و ایزابل مجبور شد برای این که خیالش از سالم به دنیا اومدن پسرش راحت باشه، بره یه مدت توی یکی از شهرهای دانشگاهی اطراف لندن زندگی کنه. در واقع آلمان و انگلیس توافق کرده بودن که شهرهای دانشگاهی هم دیگه رو بمبارون نکنن. ایزابل و همسرش فرنک، ۲ تا انتخاب داشتن: کمبریج و آکسفورد. که آکسفورد رو انتخاب کردن. حالا چرا آکسفورد؟ به خاطر این که فرنک و ایزابل هر دو فارغ‌التحصیل آکسفورد بودن. فرنک علوم پزشکی خونده بود و ایزابل فلسفه، اقتصاد و سیاست. یعنی تجربه زندگی تو شهر آکسفورد رو داشتن. پس رفتن اونجا.داستان آشنا شدن فرنک و ایزابل هم جالبه. فرنک، از سال ۱۹۳۷ بعد از تموم شدن تحصیلاتش، برای تحقیق درباره‌ی داروی‌های بیماری‌های گرمسیری رفته بود شرق آفریقا. که جنگ شروع شد. فرنک هم هر طور شده خودش رو رسوند بریتانیا تا توی جنگ به کشورش خدمت کنه. ولی دیدن تحصیلات پزشکی داره، فرستادنش تو یه موسسه پزشکی کار تحقیقاتی کنه. از اون طرف ایزابل متولد اسکاتلند بود. پدرش پزشک بود. ولی خانواده‌شون خیلی پرجمعیت بود و ۱۳ تا بچه بودن. به خاطر همین شرایط مالی اونچنان مناسبی نداشتن. ولی هر طور شده تونستن ایزابل رو بفرستن آکسفورد. بعد از دانشگاه، ایزابل اول رفت و یه مدت بازرس اداره مالیات شده بود. ولی بعد خیلی حس خوبی از این کار نداشت و رفت توی یه شرکت تحقیقات پزشکی منشی شد. کدوم شرکت؟ دقیقا همون شرکتی که فرنک توش کار می‌کرد. فرنک و ایزابل که ۱۰ سال اختلاف سنی داشتن، اونجا با هم آشنا شدن و تازه جنگ شروع شده بود که ازدواج کردن. ینی شما ببین اگر جنگ نمی‌شد اینا اصلا سر راه هم قرار نمی‌گرفتن! جنگ یک فاجعه‌ی تمام عیاره. ولی بعضی موقع‌ها همین جنگ، اتفاقایی رو سر راه زندگی ما می‌ذاره که باور کردنش سخته. همون طور که توی اپیزود ۷ گفتم، جنگ جهانی دوم، مرلین مونرو، یه دختر کارگر ساده تو یه کارخونه رو تبدیل به یکی از مشهورترین بازیگرهای تاریخ سینما کرد و حالا هم می‌بینیم که پدر و مادر یکی از بزرگترین دانشمندای معاصر رو سر راه هم قرار می‌ده! زندگی واقعا چیز عجیبیه. قطعا ما هم از این داستان‌ها داریم. اتفاقایی که جنگ باعثش شده.برگردیم به ژانویه ۱۹۴۲ که میشه دی ماه ۱۳۲۰. یعنی کمتر از ۴ ماه بعد از تبعید رضاشاه و به سلطنت رسیدن محمدرضاشاه توی ایران. فرنک و ایزابل با یه مبلغ کم، یه خونه نسبتا کوچیک با طراحی ویکتوریایی توی محله‌ی های‌گیت تو شمال لندن خریده بودن. در واقع توی بحبوحه‌ی جنگ پیش‌بینی می‌شد که قراره لندن با خاک یکسان بشه. پس همه داشتن خونه‌هاشون رو زیر قیمت می‌فروختن و از لندن می‌رفتن. فرنک و ایزابل هم از این فرصت استفاده کردن و این خونه رو با یه قیمت مناسب خریدن. خونه‌شون نزدیک گورستان های‌گیت بود. جایی که افراد مشهوری مثل کارل مارکس اونجا دفن هستن. ولی خب همونطور که گفتم لندن هر شب بمبارون می‌شد و ایزابل تصمیم گرفت فعلا بره آکسفورد تا بچه‌ش به دنیا بیاد. اول چند روز تو یه هتلی موند اما کارکنای هتل نگرانش بودن و بالاخره مجبورش کردن بره تو بیمارستان بمونه. البته هنوز حالش خوب بود و می‌تونست بره بیرون قدم بزنه. یه روز رفته بود بیرون راه می‌رفت که رسید به یه کتابفروشی. معلوم نشد چی شد. انگار یکی حولش داد تو. همین طوری اتفاقی رفت تو یه کتابفروشی و یه اطلس نجوم خرید. انگار این انتخاب پسر توی شکمش بود تا انتخاب خودش!بالاخره پنجشنبه ۸ ژانویه ۱۹۴۲ یعنی ۱۸ دی ۱۳۲۰، اولین بچه‌ی فرنک و ایزابل هاوکینگ به دنیا اومد: استیون. نکته جالب این که استیون دقیقا توی ۳۰۰مین سالگرد مرگ گالیله به دنیا اومد. این رو می‌گم چون خود استیون خیلی اصرار داشت همه بدونن! چند روز بعد و بلافاصله بعد از تولد استیون، ایزابل برگشت لندن. گفتم خونه‌شون توی های‌گیت بود. راستش خیلی گشتم تا بتونم لوکیشن خونه‌شون رو پیدا کنم ولی تلاش‌هام موفقیت‌آمیز نبود! خوشحال می‌شم اگر اون اطراف زندگی می‌کنید برام یه پرس و جو کنید. استیون توی کتابش یه عکس از این خونه رو گذاشته ولی کلا اگه تو گوگل دنبال خونه زمان کودکیش بگردید، خونه بعدیشون رو براتون میاره که خب نسبتا مشهوره. فرنک و ایزابل بعد از استیون صاحب ۲ تا بچه دیگه هم شدن که هر دوتا دختر بودن: مری، که یک سال و نیم از استیون کوچیک‌تر بود. و فیلیپا، که تو ۴ سالگی استیون به دنیا اومد. البته اون‌ها چند سال بعد تو سال ۱۹۵۵ یه پسر به اسم ادوارد رو هم به فرزندخوندگی گرفتن.بگذریم. استیون توی کتابش تعریف می‌کنه دورترین خاطره‌ای که داره از زمانیه که توی یه مهد کودک وایستاده بوده، گریه می‌کرده و سالن رو گذاشته بوده رو سرش.دور تا دورش کلی بچه بوده که داشتن با اسباب بازی‌های باحال دورشون بازی می‌کردن. استیون می‌گه دوست داشتم برم بینشون بازی کنم، ولی چون هنوز ۲ سال و نیمم بود و این اولین باری بود که منو بین کلی آدم که نمی‌شناسم تنها گذاشته بودن، ترسیده بودم و داشتم گریه می‌کردم. می‌گه احتمالا پدر و مادرش از رفتاری که اون نشون داده تعجب کردن چون بچه‌ی اولشون بوده و طبق چیزایی که توی کتاب‌ها خونده بودن انتظار داشتن بچه تا ۲ سالگی برای گرفتن ارتباط با بقیه آماده شده باشه. به هر حال فرنک و ایزابل، استیون رو برداشتن بردن خونه و تا ۱ و نیم‌ سال بعد دیگه به هیچ مهد کودکی نبردنش.یه خاطره‌ی دیگه که استیون از دوران کودکیش یادش میاد اینه که نزدیک خونه‌شون یه گودال بزرگ بوده که با دوستاش می‌رفتن توی اون گودال بازی می‌کردن. حالا این گودال از کجا اومده بود؟ زمان جنگ یه روز که فرنک خونه تنها بود و ایزابل و بچه‌ها بیرون از خونه بودن، یه راکت V۲ آلمانی نزدیک خونه‌ی هاوکینگ‌ها فرود اومد. البته به فرنک آسیبی نرسید ولی این گودال رو درست کرد که تا سال‌ها اونجا مونده بود.اسم مدرسه‌ای که استیون رفت مشخصه: «Byron House School». مدرسه‌ی بایرن هاوس بین افراد تحصیل‌کرده‌ی اون زمان خیلی محبوب بود و یه جورایی همه‌ی اون‌ها بچه‌هاشون رو می‌فرستادن اونجا. البته استیون از این مدرسه راضی نبود و می‌گفت شیوه‌ی آموزش خوندن‌شون مشکل داشته چون تا ۸ سالگی هنوز بلد نبوده بخونه!سال ۱۹۵۰، دقیقا تو همون ۸ سالگی استیون بود که پدرش تو شغلش ارتقاء پیدا کرد شد و محل کارش رفت سمت میل هیل تو شمال لندن. این طولانی بودن مسیر محل کار بهونه‌ای شد که هاوکینگ‌ها با وجود این که هنوز شرایط مالی خرید یه خونه‌ی خوب رو نداشتن، اما مجبور بشن خونه‌ی های‌گیت رو بفروشن و برن تو یکی از شهرهای کوچیک شمال لندن: شهر سنت آلبنز (St Albans).خونه‌ای که هاوکینگ‌ها رفتن به کلی با خونه‌ی لندنشون متفاوت بود. از یه خونه‌ی کوچیک وسط لندن شلوغ، رفتن تو یه خونه‌ی بزرگ تو یه شهر آروم و خلوت و البته سرسبز. تیپیکال خونه‌ی مورد علاقه‌ی من! یه خونه‌ی ویکتوریایی، ساخت ۱۸۸۸، با نمای آجری قرمز با پنجره‌های سفید و یه حیاط بزرگ که دورش پر از درخته. دم در ورودی خونه از همه باشکوه‌تره. یه سازه‌ی چوبی سفیدرنگ که سقف شیشه‌ای داره و یه در بزرگ که با شیشه‌های رنگی تزئین شده. این خونه الان بازسازی شده و توی سال ۲۰۱۹ به قیمت ۲.۵۵ میلیون پوند گذاشته شده بود برای فروش.خونه‌ی واقعا بزرگیه. یه خونه با کلی اتاق برای یه خانواده‌ی پرجمعیت که کلی خدمتکار هم داشته باشن! تو بخش خدمتکارها، یه تابلو رو دیوار بود که روش کلی زنگ بود و از توی اتاق‌های طبقه بالا می‌تونستن این زنگ‌‌ها رو به صدا دربیارن. اگه سریال «Downton Abbey» رو دیده باشین، متوجه منظور من می‌شید. اتاقی که استیون انتخاب کرد یه اتاق L شکل بود که قابلیت خوبی برای استیون ۸ ساله داشت. اون می‌تونست بدون اینکه از در اصلی رد بشه بره تو حیاط. حالا چطوری؟ از پنجره‌ی اتاق می‌رفت بیرون، می‌رفت رو سقف گاراژ دوچرخه‌ها و بعد می‌پرید پایین تو حیاط! کلا استیون با این مدل حرکات جاهای عجیبی توی خونه کشف کرده بود.اما حالا شما فکر کنید یه خانواده تو اون زمان که پدر و مادر فارغ‌التحصیل آکسفوردن، چه انتظاری از بچه‌های این خانواده می‌ره! کلی کتاب تو خونه‌شون بود و خیلی هم اهل موسیقی بودن. صدای ریشارد واگنر و اپراهاش همیشه تو خونه در حال پخش بود. ریشارد واگنر یه آهنگ‌ساز و رهبر موسیقی مشهور آلمانیه. اینقدر اهل کتاب بودن که همیشه کتاب دستشون بود و در حال خوندن بودن! شما فکر کن سر میز غذا، غذا رو گذاشتن وسط، دوستان سرشون تو کتابه! مدل حرف زدنشون هم خاص بود. اصلا بین دوستای استیون به «لهجه هاوکینگی» مشهور شده بود. تند حرف می‌زدن! خود بچه‌ها این مدل حرف زدن رو اختراع کرده بود. اینقدر تند که بعضی موقع‌ها زبونشون گیر می‌کرد! حالا برای این که ما هم بریم تو جو خونه‌ی هاوکینگ‌ها، بذارید ما هم یکم ریشارد واگنر گوش بدیم.برای فرنک و ایزابل «آموزش» مساله‌ی خیلی مهمی بود و به خاطر همین تلاش می‌کردن خیلی از مسائلی که از نظرشون بیرون از خونه به بچه‌ها یاد نمیدن رو خودشون بهشون یاد بدن. مثلا فرنک بعضی موقع‌ها با بچه‌ها درمورد نقشه‌کشی و نجوم حرف می‌زد. بزرگتر که شدن برشون می‌داشت می‌بردشون آزمایشگاهی که توش کار می‌کرد. استیون که عاشق این طور فضاها بود. وسایل مختلف رو وارسی می‌کرد، تو میکروسکوپ‌ها رو نگاه می‌کرد و از این کارا. ایزابل هم بعضی روزها برمی‌داشت بچه‌ها رو می‌برد موزه تو کنزینگتون جنوبی لندن. اون جا یه موزه بزرگ هست به اسم «موزه ویکتوریا و آلبرت» که ۳ تا بخش داره: موزه علوم، موزه تاریخ طبیعی و سالن زیبای رویال آلبرت هال. خلاصه ایزابل دست ۳ تا بچه‌ش رو می‌گرفت می‌برد «ویکتوریا و آلبرت» بعد به استیون و مری چون حدودا ۱۰-۱۲ سالشون بود، حق انتخاب می‌داد که هرجایی که دوست دارن رو برن ببینن ولی فیلیپا رو چون هنوز کوچیک بود با خودش می‌برد. مری موزه تاریخ طبیعی رو انتخاب می‌کرد ولی انتخاب استیون موزه علوم بود. لینک سایت این موزه‌ها رو می‌ذارم تو شونوت. اگر به موزه‌گردی علاقه دارید حتما برید بینید.پدر استیون به تاکسی مشکی قدیمی رو خریده بود و اون شده بود ماشینشون. اون زمان هم دقیقا بعد از تموم شدن جنگ، فقط خانواده‌هایی که دستشون به دهنشون می‌رسید می‌تونستن ماشین بخرن. اصلا ماشین نبود خیلی. به خاطر همین و البته به خاطر مدل عجیب ماشینشون دیگه همه تو شهر می‌شناختنشون! فرنک پشت ماشینش رو برای بازی بچه‌هاش تغییر داده بود. تعطیلات می‌نشستن توی همین ماشینشون و ۲-۳ ساعت بعد تو ازمینگتن میلز تو ساحل کانال مانش کمپ می‌کردن.فرنک، چون توی یه خانواده نسبتا فقیر بزرگ شده بود، در کل خیلی اهل صرفه‌جویی بود. البته اون زمان چون تازه جنگ تموم شده بود اونقدر دست خانواده‌ها باز نبود ولی خب فرنک که وضعیت خوبی داشت هم مثل بقیه یا حتی کمتر از اون‌ها خرج می‌کرد! از اول که اومده بودن تو این خونه قدیمیه، بعضی جاهاش نیاز به تعمیر داشت ولی همونطوری مونده بود و بهش دست نزده بودن! به جز یکی دو تا جا که خود فرنک تعمیرشون کرده بود. حرف هم گوش نمی‌کرد که یه دستی به سر و روی خونه بکشه. زمستونا هوا سرد می‌شد، سیستم گرمایش خونه هم خراب بود؛ فرنک نه کسی رو میاورد تعمیرش کنه، نه خودش می‌رفت درستش کنه؛ می‌گفت خب اگه سردتونه چندتا لباس بپوشید! خودش هم چندتا لباس رو هم رو هم می‌پوشید. البته معمولا تو اون فصل‌ها خونه نبود. می‌رفت سمت آفریقا برای کارهای پژوهشی. همین وضعیت خونه باعث شده بود استیون بشینه با خودش فکر کنه و خونه رویاهای خودش رو تصور کنه. اینقدر بهش فکر کرده بود که دیگه کامل خونه‌هه رو حفظ بود! انگار که واقعا وجود داره. ایزابل می‌گه استیون خیلی رویاپرداز، عاشق موسیقی، علاقه‌مند به بازی تو تئاتر و یکمی هم تنبل بود. اما از همون اول هر چیزی رو می‌خواست یاد بگیره خودش می‌رفت در موردش می‌خوند و حسابی هم تحقیق می‌کرد و خوب یاد می‌گرفت.خب گفتم که خانواده پاشدن از لندن اومدن سنت آلبنز. همین باعث شد مدرسه استیون عوض بشه اما موضوع به همین جا ختم نشد. چون تا چند سال دیگه توی دوران دبستان چند بار مدرسه استیون به دلایل مختلف عوض شد. حتی یه دوره چند ماهه هم خانواده رفته بودن اسپانیا و برای بچه‌ها معلم خصوصی گرفته بودن.تو مدرسه آدم منظمی بود و به کار بقیه هم نظم می‌داد. ریزه میزه بود ولی تا حدی دستوری صحبت می‌کرد و جایگاه خودش رو بالاتر از همکلاسی‌هاش قرار می‌داد. نه که خشک باشه ها؛ اتفاقا خیلی هم شوخ‌طبع بود. اونایی که جسه‌ی بزرگتری ازش داشتن، بعضی موقع‌ها دستش می‌انداختن ولی اون خیلی به این چیزا توجه نمی‌کرد. اما این به این معنی نیست که همیشه هم ساکت می‌نشست بزنن تو سرش! به موقعش گلاویز هم می‌شد باهاشون! اون Self-Study بودنش هم باعث شده بود یا یه چیزی رو عالی یاد بگیره یا تصمیم بگیره کلا دنبال یادگیریش نره.آخرین مدرسه‌ای که استیون به عنوان دبستان رفت، مدرسه‌ی خصوصی «سنت آلبنز» بود. اوایل توی اون جا خیلی تو درس‌هاش موفق نبود. اما معلم‌هاش حس می‌کردن که انگار این تمام توان این بچه نیست و این باهوش‌تر از اینی هست که نشون می‌ده. دوست‌هاش هم «اینشتین» صداش می‌زدن. کم کم رتبه‌ش بهتر شد. اما برای استیون خیلی رتبه مهم نبود. اون روزا، استیون به فکر دانشمند شدن افتاده بود. سوالایی در مورد ریشه‌ی مسائل و این که فلان چیز چطوری کار می‌کنه می‌پرسید. اعتقاد داشت توی علم می‌شه از «حقیقت» سر درآورد. بقیه درس‌ها اصلا چه اهمیتی داره؟! رتبه چه اهمیتی داره؟!دبستان تموم شد و وقت رفتن به دبیرستان بود. فرنک دوست داشت استیون بره تو مدرسه وست مینستر درس بخونه. مدرسه شبانه‌روزی وست مینستر یکی از بهترین مدرسه‌های لندنه و بیشتر از ۴ قرن قدمت داره. افراد بزرگی هم توش تحصیل کردن. فرنک اعتقاد داشت تحصیلش تو یه مدرسه‌ی متوسط باعث شده از هم‌سن‌هاش عقب بمونه و نباید بذاره برای پسرش هم این اتفاق بیوفته. وست مینستر یه مدرسه خصوصی بود و باید هزینه تحصیل استیون توی اون مدرسه تامین می‌شد. ولی فرنک که نداشت این پول رو! چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ دیدن این مدرسه یه بورس تحصیلی هم داره. که برای به دست آوردنش باید تو آزمونش شرکت کنی. پس ینی تنها راهی که فرنک به آرزوش برسه و بتونه پسرش رو بفرسته وست مینستر، قبول شدن استیون تو آزمون بورس تحصیلی بود. همه کارها رو کردن و همه چیز آماده بود تا استیون بره و توی آزمون شرکت کنه. با شناختی هم که از استیون داشتن، پیش‌بینی می‌شد بتونه از این آزمون سربلند بیرون بیاد. اما روز آزمون، استیون تب کرده بود، چه تبی! نتونست بره سر جلسه. فرنک هم که گفتم پول نداشت شهریه‌ی وست مینستر بده، پس هیچی دیگه، وست مینستر کنسل شد! استیون مجبور شد تو همون مدرسه سنت آلبنز که دبستانش رو خونده بود ادامه بده. چه بسا این موندنش توی سنت آلبنز به نفعش هم شد! تو پرانتز بگم که خود من خیلیای رو دیدم که توی یه مدرسه نسبتا ضعیف‌تر تحصیل کردن و رتبه خوبشون بهشون روحیه تلاش بیشتر داده. ولی اگر همون آدم توی یه مدرسه به اصطلاح برتر می‌بود، شاید رتبه‌ش میومد پایین و اصلا مسیر زندگیش عوض می‌شد.استیون تو سنت آلبنز یه اکیپ دوستی داشت که اینا یه جورایی دور هم بزرگ شدن. با هم فاز دانشمندی برمی‌داشتن و چیزای عجیب و غریب می‌ساختن. مثلا یه بوردگیم اختراع کرده بودن که جزئیات و پیچیدگی‌های خاص خودش رو داشت و بردنش نیاز به بحث‌های مختلف و تمرکز بالا داشت. عاشق ساخت این جور جهان‌های خیالی بود. عادت داشت چیزایی که دستش می‌رسید رو باز کنه و تیکه‌پاره کنه که ببینه چطوری کار می‌کنن. البته همیشه سر این که چطوری دوباره این قطعات رو سر هم کنه به مشکل می‌خورد و مجبور می‌شد از پدرش کمک بگیره. در کل تو مسائل تئوری خیلی بهتر از مسائل عملی بود. پدر یکی از دوستاش یه کارگاه داشت، استیون و دوستش با هم می‌رفتن اون جا برای خودشون یه سری مدل قایق و هواپیما و این جور چیزا درست می‌کردن. خودش می‌گه این وضعیت ساختن چیزهایی که خودش بتونه کنترلشون کنه تا زمان دکتری خوندنش برقرار بوده. البته اون موقع دیگه رفته سمت این که در مورد کیهان پژوهش کنه. چون اعتقاد داشت «اگه بفهمیم هستی چطوری کار می‌کنه، می‌تونیم خودمون کنترلش رو دستمون بگیریم.»با این رفیقاش می‌نشستن بحث می‌کردن. در مورد چیزای مختلف. بحث‌های پیچیده‌ای هم می‌کردنا. تو کتابش نوشته در مورد مدل‌های کنترلی، اعتقادات، فراروانشانسی، فیزیک. در مورد این جور چیزا صحبت می‌کردن! ۴ تا نوجوون ۱۴-۱۵ ساله! یکی از بحث‌های جذابشون «منشا هستی» بود. در مورد این که جهان یا در واقع هستی از کجا به وجود اومده و آیا خدا وجود داره یا نه؟ یا این که آیا برای به وجود اومدن و برقرار موندن جهان نیاز به وجود خدا هست یا نه؟ یا مثلا یه مدت درگیر حس ششم یا به معنی علمیش «ادراک فراحسی» شده بودن. مثلا می‌نشستن یه تاس رو می‌گرفتن دستشون، حدس می‌زدن اگه بندازن چه عددی میاد. کلا کارای این طوری می‌کردن.در کل این دوره، زمان اکتشافات استیون بود. روحیه‌ی Self-Studyش هم باعث می‌شد خودش بره دنبال مسائل مختلف و بشینه کلی تحقیق کنه و چیزای جدید کشف کنه. یه بار وسط همین تحقیق‌ها، یه چیزی فهمید که برای خودش یه کشف عجیب و جذاب بود. فهمید جهان یا در واقع به معنای عظیم‌ترش «هستی» در حال گسترشه. قشنگ جا خورد! خودش گفته «مطمئن بودم یه جای کار می‌لنگه! این نباید درست باشه. طبیعی‌تره که هستی ایستا باشه و تغییر نکنه. همیشه همین طوری باشه. ولی خب اگه تغییر کنه و گسترش پیدا کنه یعنی در طول زمان هر لحظه داره عوض می‌شه. یعنی اگر به بزرگ شدن ادامه بده، آخرش چی می‌شه؟!» این مساله حسابی ذهنش رو درگیر کرد.برگردیم به اکیپ استیون و رفقا. یه بار وسط این کارهای عجیب و غریبی که می‌کردن، یه کار خیلی خاص کردن که تو مدرسه همه تعجب کردن. این که می‌گم کار خاص، منظورم تو مقیاس اون زمان دیگه. ینی اواخر دهه ۵۰ میلادی. ۱۹۵۷-۵۸. به شمسی هم بخواید میشه سال ۳۶-۳۷ خودمون. حالا چیکار کرده بودن؟ یه کامپیوتری اختراع کردن! اسمش رو هم گذاشته بودن «لوک». لوک می‌شد خلاصه‌ی «Logical Uniselector Computing Engine». یعنی «موتور محاسبه‌ی منطقی تک‌گزینشگر». یعنی واقعا همه مونده بودن که آخه چندتا بچه ۱۵-۱۶ ساله چطوری همچین کاری رو کردن؟! حالا این «لوک» چیکار می‌کرد؟ یه کار خیلی ساده! محاسبه‌های ریاضی خیلی ساده رو انجام می‌داد. چطوری درستش کرده بودن؟ یه سری لوازم اسقاطی پیدا کرده بودن، باهاشون همچین چیزی ساخته بودن. از یه جا یه ساعت کهنه‌ی خراب برداشته بودن، از مرکز تلفن نزدیک خونه‌شون یه سری قطعه‌های کهنه‌شون رو گرفته بودن، یه سری سیم و اینا هم از اینور اونور پیدا کرده بودن با اینا یه کامپیوتر ساخته بودن! خیلی کار خاصی کردنا! حیف که الان دیگه خبری از «لوک» نیست. چون مسئول بخش کامپیوتر مدرسه سنت آلبنز که عوض شد، می‌خواست اونجا رو خونه تکونی کنه، برداشت همه قطعاتش رو انداخت دور. شایدم حتی خیلی سر در نمیاورد اینا چی هست اصلا.دبیرستان که تموم شد و نوبت رسید به انتخاب رشته‌ی دانشگاهی. فرنک اصرار داشت که استیون مثل خودش بره و پزشکی بخونه. ولی استیون اهل پزشکی نبود. در کل با زیست‌شناسی میونه‌ی خوبی نداشت. اون آرزوی دانشمند شدنه بود؟ همون باعث می‌شد استیون دنبال درسی باشه که توش بتونه بیشتر کشف کنه. بره ته و توی یه مساله رو دربیاره. حس می‌کرد زیست‌‌شناس‌ها صرفا چیزهایی که می‌بینن رو توصیف می‌کنن و دنبال ریشه داستان نمی‌رن. البته قطعا الان زیست‌شناسی فرق کرده. مطمئنم همون موقع هم زیست‌شناس‌ها دنبال ریشه‌ی خیلی چیزها می‌رفتن. ولی خب شناخت استیون در همین حد بود دیگه.از چند سال قبل یکی از معلم‌هاش به اسم آقای تاتا الهام‌بخشش شده بود که به سمت یه درس خاصی کشیده بشه: ریاضی. به خاطر همین به این فکر افتاده بود که توی دانشگاه هم ریاضی بخونه. حالا هی فرنک اصرار می‌کرد بچه، پزشکی بیشتر آینده داره! وضع منو نگاه کن! این بچه نمی‌فهمید! فرنک قاطی کرده بود که بابا جان من! تو بری مثلا دکترای ریاضی بگیری آخرش معلم می‌شی دیگه! حالا نه این که من بگم معلم بودن بده ها! فرنک می‌گفت معلمی خوب نیست! فرنک دوست داشت استیون بره تو آکسفورد توی «University college» یا «Univ» تحصیل کنه. همون جایی که خودش هم تحصیل کرده بود. (تیپیکال پدر و مادر ایرانی!)در مورد Univ بگم که دانشگاه آکسفورد ۳۹ تا کالج مختلف داره که هر کدومشون جدا اداره می‌شن. حالا این University College که به صورت مختصر بهش می‌گن The Univ، یکی از کالج‌های قدیمی آکسفورده. این دانشکده سال ۱۲۴۹ میلادی یعنی حدود ۸۰۰ سال پیش تاسیس شده. تو Univ رشته‌های مختلفی مثل علوم‌پایه، حقوق، پزشکی، ادبیات انگلیسی، تاریخ و فلسفه ارائه می‌شه.اما مشکل چی بود این وسط؟ این که Univ اصلا رشته ریاضی نداشت! پس قاعدتا اگه استیون می‌خواست ریاضی بخونه «Univ» کنسل بود. ولی پدرش اصرار داشت که هر طور شده این بار باید اتفاقی که صلاح می‌دونه انجام بشه. چون سر دبیرستان نتونسته بود استیون رو بفرسته اون جایی که دوست داره (یعنی مدرسه وست مینستر. همون جایی که استیون روز آزمونش مریض شده بود و نتونست بره.). دید این که راضی نمیشه واسه پزشکی قبول شدن بشینه زیست‌شناسی بخونه، پس تصمیم گرفت راضیش کنه فیزیک یا شیمی بخونه.استیون تو دوران مدرسه خیلی فیزیک رو دوست نداشت. حس می‌کرد خیلی ساده و بدیهیه. چیز جدیدی توش نداره. جای کشف کردن توش نیست. ولی شیمی رو دوست داشت. چون چیز‌های غیرقابل انتظاری توش بود. مثل انفجار و این جور چیزا. اما واقعیتش اینه که بالاتر از ریاضی و فیزیک و شیمی، بیشتر از همه عاشق نجوم بود. هیچ چیز اندازه نجوم علاقه‌ش رو به خودش جلب نمی‌کرد. نجوم کمک می‌کرد جواب سوالاتش رو بگیره. بفهمه ما چرا و از کجا اومدیم؟ بتونه عمق جهان رو درک کنه. خیلی سال بود که دنبال جواب این چیزا بود. نجوم که هیچی اصلا. تو Univ درسی نبود که شباهتی به نجوم داشته باشه. راضی شد بشینه فیزیک یا شیمی بخونه. در واقع به ذهنش رسید می‌تونه بره آکسفورد کنار خوندن فیزیک یا شیمی، ریاضیش رو هم ادامه بده.سال آخر دبیرستان استیون بود و پدرش باید برای انجام یه پروژه پژوهشی برای یک سال می‌رفت هند. اما این برای درس استیون خوب نبود. پس استیون رو گذاشتن خونه‌ی خانواده‌ی دوستش سایمن و خودشون ۵ تا رفتن هند. ۵ تا ینی کی؟ فرنک و ایزابل و ۳ تا بچه‌ی دیگه به جز استیون. ماه مارس ۱۹۵۹ قرار بود امتحان ورودی Univ‌ برگزار بشه. اما استیون بیشتر درگیر لوک بود تا درس خوندن. لوک یعنی همون کامپیوتره که اختراع کرده بودن. دوباره همون داستان قبلی: باید تو آزمون قبول می‌شد تا بتونه بورس تحصیلی بگیره. این بار ولی تونست توی امتحان کتبی قبول بشه و نوبت رسید به آزمون عملی یا در واقع مصاحبه. آزمون عملی رو انجام داد و توی حیاط وایستاده بودن که چندتا از مسئولای دانشگاه اومدن با بعضی از دانش‌آموزها صحبت کردن. استیون دید کسی نیومد سراغش، فهمید رد شده. خیلی ناامید برگشت خونه. چند روز بعد یه تلگراف از طرف آکسفورد برای خونه‌شون اومد و بهشون گفتن که استیون قبول شده. استیون صاحب بورسیه تحصیلی برای رشته‌ی «علوم طبیعی با تاکید بر فیزیک» توی Univ ‌شد.اکتبر ۱۹۵۹ استیون خیلی زودتر از بقیه و توی ۱۷ سالگی وارد آکسفورد شد. ولی از بقیه‌ی دانشجوها به وضوح کوچیتر بود. آخه هم از سن معمول دانشگاه رفتن یه سال کوچیک‌تر بود، هم بقیه چون اول رفته بودن سربازی بعد اومده بودن دانشگاه ازش بزرگ‌تر بودن. گفتم رشته‌ش شد «علوم طبیعی با تاکید بر فیزیک». ینی یه جورایی به هدف خودش رسید! یه چیز ریاضی فیزیک طوری توی اون Univ پیدا کرده بود هر طور شده! اما قشنگ رها کرده بود و لذت می‌برد. اصلا حس نمی‌کرد لازمه تلاش زیادی به خرج بده. راحت! درس نمی‌خوند اصلا! در واقع همین کار هم یه جورایی به نفعش شد! چون هم بهش فشار نمی‌اومد، هم این که توی سطح بقیه قرار می‌گرفت. اصلا انگار گیرایی و هوشش خیلی بیشتر از بقیه بود. راحت از پس مسائل بر می‌اومد. خودش گفته «اصلا لازم نبود همیشه سر کلاس حاضر باشی و سرت تو درس باشه. فقط کافی بود چندتا معادله رو بلد باشی.» البته این هم باید اشاره کنم که مثل بقیه جاها «Gray Man» بودن (یا به اصطلاح ما «خرخون» بودن) هم جزوی از دایره‌ی واژگان محصلای آکسفورد بود و استیون نمی‌خواست که اون رو این طوری صدا کنن.استیون توی کتابش می‌گه رشته‌ی فیزیک طوری بوده که می‌شده خیلی ساده و بدون تلاش خاصی توش موفق شد. اون یه آزمون ورودی داد و بعدش تو سه سالی که تو آکسفورد بود فقط آخر ترم می‌رفت امتحانش رو می‌داد و قبول می‌شد. حتی یه بار نشسته حساب کرده که توی اون ۳ سال چقدر درس خونده. رسیده به عدد ۱۰۰۰ ساعت. یعنی میانگین روزی ۱ ساعت. درسته که استیون می‌گه همه همین طور بودن ولی داستان‌های دیگه‌ای هم وجود داره. بعضی از همدوره‌ای‌هاش می‌گن که هوش استیون بالاتر بود و اصلا نیازی نداشت خیلی درس بخونه.مثلا یکی از همکلاسی‌هاش یه خاطره تعریف می‌کنه که خیلی جالبه! میگه یه مسئله‌ای رو بهمون داده بودن که ۱۳ تا سوال توش داشت. استادشون بهشون گفته تا جلسه بعدی هر چندتا از این مسائل که می‌تونید رو حل کنید. این همکلاسی‌ها شروع کردن تو طول هفته یکی، یا فوقش دوتا رو حل کردن. استیون ولی همونطور که گفتم کلا زده بود تو فاز بی‌خیالی و اصلا نرفته بود پای مسائل. صبح روز تحویل استیون پاشد یادش اومد آخ آخ مسائل رو حل نکردم. قبل از کلاسی که باید جواب مسائل رو تحویل می‌داد ۳ تا کلاس دیگه داشتن. تصمیم گرفت ۳ تا کلاس رو نره و بشینه پای حل این مساله‌ها. وقتی که نوبت به کلاس اصلی رسید، دوست‌هاش اومدن ازش پرسیدن استیون چیکار کردی مساله‌ها رو؟ استیون این جوری بود که: وای واقعا وقت کم داشتم فقط رسیدم ۱۰ تاشو حل کنم! قیافه‌ی همکلاسی‌هاش دیدنی بود! فقط تونستی ۱۰ تاشو حل کنی؟! اینا دیگه روشون هم نشد بگن خودشون چندتا حل کردن! همکلاسی استیون یه همچین چیزی می‌گه. می‌گه انگار که استیون از یه سیاره‌ی دیگه اومده بود.استاداش هم همین حس رو داشتن و از همین حرف‌ها می‌زدن. می‌گفتن این اصلا نیازی به تمرین نداشت! اصلا انگار فیزیک دوره لیسانس براش کم بود!همزمان با استیون یه پسر دیگه به اسم «گوردون بری» هم که توی همون ترم وارد Univ شده بود، همدرس استیون شد. ینی اینا کلاساشون رو با هم می‌گذروندن. کلا ۴ تا بودن که اینا رو ۲ به ۲ تقسیم کرده بودن. توی کلاسا و بیرون کلاسا کلا اینا با هم می‌رفتن و میومدن. وسطای سال دوم تحصیلشون، استیون و گوردون رفتن عضو باشگاه قایقرانی کالج شدن. معمولا افرادی که عضو این باشگاه می‌شدن، عضلانی و قوی‌هیکل بودن. چون خب پارو زدن کار ساده‌ای نبود و هر کسی همچین کاری از دستش بر نمی‌اومد. ولی استیون و گوردون اصلا هیچ شباهتی به اون افراد نداشتن. ۲ تا پسر لاغر و استخونی. امااا! انگار مسئولای باشگاه قایقرونی دنبال همینا بودن! برای چی؟! برای رشته‌ی روئینگ. یعنی از این قایق‌های بلندی که مثلا ۸ نفر، ۱۰ نفر به پشت می‌شینن پارو می‌زنن. یه نفر هم می‌شینه ته قایق، داد می‌زنه و فرمون می‌ده. دیگه اون کسی که می‌شینه اون عقب که لازم نیست درشت‌هیکل و عضلانی باشه. اتفاقا هرچی سبک‌تر باشه بهتره! چون وزن قایق کمتر میشه. فقط کافیه صدای بلند و رسا داشته باشه. حالا هرکی می‌رفت ثبت نام می‌کرد، دوست داشت بره پارو بزنه. همیشه تو اون پست «سکان‌دار» کمبود داشتن. این ۲ تا که رفتن، سریع قبولشون کردن و تبدیل شدن به همون «سکان‌دار» قایق‌ها. حالا دیگه به جای درس خوندن، فعالیت اصلی استیون شده بود قایق‌رونی و سکان‌داری. در واقع درس تعطیل! تقریبا همه روزها و توی هر آب و هوایی تمرین داشتن. آفتابی و بارونی و برفی فرقی نمی‌کرد. بساط مسابقات هم که به راه بود. کنارش هم مهمونی‌های مرتبط با باشگاه با لباس‌های رسمی.تا ۳ سال، وضعیت به این شکل بود. ولی وقتی زمان امتحان‌های آخر سال سوم رسید، شرایط یکم فرق کرد. حالا دیگه سال آخر بود و باید تکلیف ادامه تحصیل روشن می‌شد. استیون رشته فیزیک نظری رو دوست داشت. پس برای ادامه تحصیل باید از بین ۲ تا رشته انتخاب می‌کرد. اول کیهان‌شناسی، یعنی مطالعه خیلی بزرگ‌ها، دوم ذرات بنیادی، یعنی مطالعه خیلی کوچیک‌ها. انتخاب استیون چی بود؟ کیهان‌شناسی. به نظرش کیهان‌شناسی جالب‌تر و هیجان‌انگیزتر بود. چون بالاخره می‌تونست دنبال این سوال اصلی خودش بره. سوالی که سال‌ها بود ذهنش رو به خودش مشغول کرده بود: «هستی از کجا اومده؟» ضمن این که اون موقع برای ذرات بنیادی هنوز نظریه خیلی مهمی ارائه نشده بود. ولی برای کیهان‌شناسی یک نظریه خیلی مشهور وجود داشت: نظریه نسبیت عام اینشتین.استیون دوست داشت دکتری رو تو کمبریج بخونه. اما شرط این که بتونه بره کمبریج این بود که تو آکسفورد شاگرد اول بشه. ولی استیون که اون قدر درس نخونده بود. از شدت هیجان و استرس شب خوابش نمی‌برد. سر جلسه‌ی امتحان هم استرس داشت. همین هم باعث شد امتحان رو خیلی خوب نده. ولی وقتی نتایج اعلام شد، مشخص شد رتبه‌ی استیون با یکی دیگه از دانشجوها یکی شده. در واقع رتبه‌ی اول و دوم مشترک رو گرفته بودن. برای این که مشخص بشه دقیقا کدومشون اول شده و کدومشون دوم، تصمیم گرفتن ازشون یه مصاحبه شفاهی هم بگیرن. اون جا از استیون در مورد برنامه‌ای که برای آینده‌ش داره پرسیدن. جواب داد: «اگر اول بشم می‌رم کمبریج و اگر دوم بشم تو آکسفورد می‌مونم. پس انتظار دارم رتبه‌ی اول رو بهم بدین.» رتبه اول رو بهش دادن و رفت کمبریج.اما بذارید اول یه چیز دیگه رو براتون تعریف کنم. تابستون سال ۱۹۶۲، قبل از ورود به کمبریج، استیون با یکی از رفیقاش که فارسی بلد بود یه سر اومده بودن سمت ایران برای گردش. در واقع کالجشون به دانشجوها کمک هزینه‌ی سفر می‌داد. استیون هم برای سفر ایران رو انتخاب کرد.توی کتابش تعریف می‌کنه که با قطار اومدن. اول رسیدن استانبول و بعدش قطار رفته سمت ارزروم (Erzurum) یکی از شهرهای شرق ترکیه نزدیک ایران. ادامه حرکت قطار به سمت شوروی بوده. ولی چون استیون اینا نمی‌خواستن برن شوروی، از قطار پیاده شدن و سوار یه اتوبوس پر از مرغ و گوسفند شدن و اومدن تبریز. بعدشم رفتن سمت تهران و کلا ایران‌گردی دیگه. اصفهان و شیراز و تخت جمشید و بعدش هم رفتن سمت مشهد.اما تو راه برگشت یه اتفاقی میوفته. استیون توی تهران یه کارت پستال می‌فرسته برای خانواده‌ش و راه میوفته به سمت تبریز که بعد از اونجا برگرده استانبول. ولی تا ۱۰ روز بعد خبری ازش نمی‌شه. خانواده نگران می‌شن و اینا نگو چه اتفاقایی افتاده برای استیون. روز ۱۰ شهریور ۱۳۴۱، ساعت ۵ دقیقه به ۱۱ شب استیون اینا توی اتوبوس توی راه هستن که یهو اتوبوس کلی تکون می‌خوره تا حدی که استیون محکم پرت می‌شه می‌خوره به صندلی جلویی و قفسه سینه‌ش ضرب می‌بینه. همین هم باعث می‌شه وقتی می‌رسن تبریز مجبور بشه یه هفته ۱۰ روزی استراحت کنه تا حالش جا بیاد. اما داستان چی بوده که حتی دقیقه‌ی این اتفاق رو براتون گفتم؟دقیقا توی همین زمانی که گفتم ینی ساعت ۵ دقیقه به ۱۱ شب دهم شهریور ۱۳۴۱، یه زلزله‌ی ۷.۱ ریشتری شهر بوئین زهرا نزدیک قزوین رو می‌لرزونه. زلزله‌ای که بیشتر از ۱۲ هزار نفر رو کشت و کلی خرابی به جا گذاشت. دقیقا توی همین وقت اتوبوس استیون اینا نزدیک کانون زلزله بود. ولی فکر می‌کنن این تکون خوردن به خاطر وضعیت جاده‌های نه‌چندان خوب اون زمان ایرانه. حالا مساله اینه که اون دوست فارسی‌بلدش هم توی تهران ازش جدا شده بوده پس اینا هیچ کدوم فارسی هم که متوجه نمی‌شدن که بفهمن چی شده. می‌رن تو استانبول تازه متوجه می‌شن عه اون اتفاقی که افتاده بوده به خاطر زلزله بوده.کامران وفا، فیزیکدان برجسته ایرانی و استاد دانشگاه هاروارد، سال‌ها با استیون ارتباط داشته و حتی یکی دو بار هم استیون رو دعوت کرده خونه‌شون. استیون هم از خاطره سفرش به ایران براشون تعریف کرده. این خاطره رو از زبون آقای وفا بشنوید:با وجود همه‌ی این تعریف‌های مثبت، تقریبا تو کل این سفر، استیون حال و روز خوشی نداشت. همه فکر می‌کردن به خاطر واکسن آبله‌ای هست که برای همین مسافرت زده. اما همه می‌دونیم که داستان چیز دیگه‌ای بود. در واقع این، آخرین سفر استیون با بدن سالمش بود.خب برگردیم به کمبریج. بالاخره ترم پاییز سال ۱۹۶۲ استیون وارد تریتی هال، یکی از کالج‌های معروف دانشگاه کمبریج شد. همون اول یه مشکل براش پیش اومد که یکم حالش رو گرفت. استاد راهنمایی که انتخاب کرد سهمیه‌ش پر شده بود و یه استاد راهنمای دیگه بهش دادن. ولی فرق خاصی نمی‌کرد چون هر دو تا استاد راهنمای اصلی کمبریج (چه اونی که انتخاب کرده بود و چه اونی که الان استاد راهنماش شده بود)، به نظریه‌ی «حالت پایا» معتقد بودن. در حالی که استیون نظرش فرق می‌کرد. نظر استیون روی نظریه‌ی بیگ‌بنگ بود. اون موقع توی اوایل دهه ۶۰ میلادی، بزرگترین سوالی که ذهن همه دانشمندای اون حوزه رو به خودش درگیر کرده بود این بود که «آیا واقعا هستی یه آغاز داشته یا نه؟». سوال دیگه هم این که «آینده‌ی هستی به کجا میره؟» واقعا بین علما اختلاف بود که نظریه بیگ‌بنگ درسته یا نظریه پایا.اما همزمان با این چیزا، ذهن استیون خیلی بیشتر از همیشه درگیر مساله‌ی خودش بود. آخه با ورود به کمبریج اتفاقای عجیبی برای استیون افتاد که مسر زندگیش رو به نوعی تغییر داد. بعضی وقت‌ها احساس می‌کرد به قول خودش خیلی دست و پا چلفتی شده. الکی میوفتاد زمین. قبلا هم توی آکسفورد که بود یه بار از روی پله‌ها افتاده بود که حتی دوستاش نگران شده بودن به سرش آسیبی رسیده باشه. رفت دکتر، دکتر هم خیلی جدیش نگرفت! دید این جوونه، بهش گفت چیزی نیست بابا، مصرف الکلت رو کمتر کن درست می‌شی! استیون هم رفت و یکم بیشتر مراقبت کرد و یه مدت حالش بهتر شد. اینا برای زمانی بود که توی آکسفورد بود.ولی این روزا انگار حالش روز به روز داشت بدتر می‌شد. بعضی روزا سر بستن بند کفشش هم به مشکل می‌خورد. یا مثلا می‌خواست حرف بزنه، دهنش درست نمی‌چرخید و بریده بریده حرف می‌زد. مشکلات اصلی از پاییز ۱۹۶۲ شروع شده بود. یعنی همون روزایی که وارد کمبریج شده بود. حالا تعطیلات کریسمس رسیده بود و مشکلات بدتر هم شده بود. استیون برای تعطیلات رفته بود سنت آلبنز خونه‌ی پدر و مادرش. رفته بودن روی دریاچه‌ی سنت آلبنز اسکیت بازی کنن. وسط بازی یهو استیون خورد زمین و دیگه نتونست بلند بشه.فرنک و ایزابل کلا از همون اول ورود استیون حس کرده بودن این بچه با اونی که چند ماه پیش دیدن فرق می‌کنه. ولی هی می‌گفتن نه شاید اشتباه می‌کنن. اما بالاخره دیدن نه، ظاهرا مساله جدیه. ایزابل برداشت استیون رو برد پیش دکتر خانوادگیشون و دکترشون هم گفت باید برن پیش یه متخصص. فرنک رفت یه وقت از دکتر برای استیون گرفت و قرار شد بعد از تعطیلات برن ببینن داستان چیه. حالا بعد از تعطیلات، استیون که تازه ۲۱ سالش شده بود، به جای این که برگرده کمبریج برای ترم جدید، هی از این دکتر به اون دکتر می‌رفت. حتی مجبور شدن برای آزمایش تا لندن هم برن. استیون توی یه بیمارستان تو لندن ۲ هفته بستری بود تا انواع و اقسام آزمایش‌ها رو روش انجام بدن.اول شک کرده بودن که MS داره. کلی آزمایش مختلف روش انجام دادن. یه نمونه از ماهیچه بازوش برداشتن، بهش الکترود وصل کردن، یه مایعی به ستون فقراتش تزریق کردن و با اشعه‌ی ایکس حرکتش رو بررسی کردن.نتیجه‌ی آزمایش‌ها نشون داد که بیماری استیون MS نیست و چیز دیگه‌ایه. چیه؟! دکترها هم نمی‌دونستن! جوابشون این بود که یه بیماری نادره. فعلا برگرده کمبریج درسش رو بخونه! استیون همون جا حس کرد اینا منظورشون اینه که این بیماری لاعلاجه و همین طوری قراره پیشرفت کنه. بهش گفتن فعلا کاری نداشته باش، این ۴ تا ویتامین رو بخور و برو به کارت ادامه بده تا از پا بیوفتی! که البته استیون حس می‌کرد این ویتامین‌ها هم تاثیری نداره.زمستون ۱۹۶۳، بالاخره نتیجه‌ی آزمایش‌های استیون مشخص شد. تشخیصی که براش دادن بیماری ALS بود. یه بیماری نادر که هنوز هم بعد از این همه سال درمانی براش نیومده. ALS یا بیماری نورون حرکتی یک بیماری پیشرونده روی دستگاه عصبی مرکزی بدنه که معمولا با ضعف و نقص کاری تو ماهیچه‌ها شروع می‌شه. علائم بعدیش هم سخت شدن بلع و تنفسه و در نهایت تمام سیستم عصبی رو در بر می‌گیره و بیمار رو کاملا فلج می‌کنه. طبق آمار جهانی، از هر ۱۰۰ هزار نفر ۲ نفر به این بیماری مبتلا می‌شن که یعنی الان حدود ۱۵۰ هزار نفر تو دنیا همچین بیماری‌ای رو دارن. سرعت رشد ALS توی بدن بیمار زیاده و گفته می‌شه افراد مبتلا بهش معمولا ۲ تا ۵ سال زنده می‌مونن. البته این برای همه صادق نیست.درسته این خبر شوک خیلی بزرگی بود. درسته به استیون گفتن که قراره تمام بدنش از کار بیوفته. ولی یه سری ماهیچه‌های بدنش از این قاعده مستثنی بودن. در واقع این بیماری روی بعضی از ماهیچه‌ها تاثیری نمی‌ذاره. چه ماهیچه‌هایی؟ ماهیچه‌های غیرارادی قلب، ماهیچه‌های دفع و اندام‌های جنسی و البته مغز هم تا آخر عمر به خوبی فعال می‌مونه. ینی اگه بخوام به ترتیب بگم، قلب استیون قرار نیست از کار بیوفته، سیستم گوارش بدنش کار می‌کنه، می‌تونه ازدواج کنه و بچه‌دار بشه، تحقیقاتش رو هم می‌تونه ادامه بده. نکته‌ی دیگه هم این بود که بیمار یه جورایی درد حس نمی‌کنه. البته این وضعیت همچین مثبت هم نیست. چون درسته بیمار دردی رو حس نمی‌کنه ولی احتمالا از نظر روحی تاثیرات بد زیادی روی بیمار می‌ذاره.دقیقا همین اتفاق برای استیون هم افتاده بود. مواجهه با این موضوع که درگیر یه بیماری لاعلاج شده خیلی سخت و شوکه‌کننده بود. اونم بیماری‌ای که به احتمال زیاد به زودی و توی ۲-۳ سال آینده قراره بکشتش. استیون همش به خودش می‌گفت «آخه چرا؟! چرا وقتی اینقدر فعالم و این همه انگیزه برای کشف دنیای اطرافم دارم باید این طوری بشم؟ چرا باید مجبور باشم برای همیشه گوشه‌نشین بشم؟»اینکه نمی‌دونست سرعت رشد بیماری چقدره از همه سخت‌تر بود. یه جورایی انگار از آینده‌ش اطلاعی نداشت. همین هم برنامه‌ریزی و هدف‌گذاری رو براش سخت کرده بود. قشنگ مستعد افسردگی بود.غمگین شده بود و می‌نشست برای خودش ریشارد وگنر گوش می‌داد. همون خواننده‌ای که چند دقیقه پیش گفتم همیشه توی خونه‌شون پخش می‌شد. البته یه شایعه‌ای هم هست این که اون زمان خیلی رو آورده بوده یه مصرف الکل و مدام مست بوده. اما خود استیون توی کتابش این شایعه رو تکذیب کرده. گفته مجله‌ها برای این که داستان‌هاشون جذاب‌تر بشه این جور اغراق‌ها رو در مورد زندگیم به کار بردن.خواب‌هاش هم بهم ریخته بود. حس می‌کرد انگار دیگه هیچ‌ کاری ارزش انجام دادن نداره. حتی یه بار خواب دید که قراره اعدام بشه. همون موقع تو خواب به این فکر افتاد که اگه بخشیده بشه و زنده بمونه چه کارهای ارزشمند زیادی توی دنیا هست که می‌تونه انجام بده. ولی تو همین روزا یه اتفاقی افتاد که خیلی براش تاثیرگذار بود. همون موقع که توی بیمارستان بستری بود، روی تخت کناریش یه پسره بود که سرطان خون داشت. حالش خیلی بد بود و یه جورایی مشخص بود که قراره بمیره. صحنه‌ی خوبی نبود. روزهای تلخی رو توی همون روزا برای اون پسره دیده بود و خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود. ولی این باعث شد بفهمه افراد بدتر از اون هم هستن. استیون حداقل احساس بیماری نمی‌کرد. می‌تونست از مغزش استفاده کنه و کارهاش رو پیش ببره. همین جور فکرها باعث شد یه جورایی حسش به زندگی تغییر کنه. حس کنه حالا که زنده‌س باید ارزش زنده بودنش رو درک کنه و از زندگیش لذت ببره.می‌دونم خیلی کلیشه‌ای و شعاریه ولی باور کنید جدی می‌گم. خود استیون اینو گفته.دکترا بهش گفتن برگرده کمبریج و درسش رو ادامه بده. اما استیون فقط ۲-۳ سال دیگه زمان داشت. چه فایده‌ای داشت که یه درس ۴-۵ ساله رو بخونه در حالی که اصلا قرار نبود به مدرکش برسه؟! وقتی احتمال داشت که قبل از تموم کردن PhDش بمیره، دیگه انگیزه‌ای برای انجام کارهاش نمی‌موند.تو همین گیر و دار و دکتر برو و یه سری به دانشگاه بزن و اینا، حدود ۲ سال رد شده بود. نکته مثبت این بود: با وجودی که دکترها بارها بهش گفته بودن حداکثر ۲ سال دیگه زنده می‌مونه، ولی الان ۲ سال گذشته بود و هنوز زنده بود! حتی افتاده هم نشده بود. می‌تونست رو پای خودش، با یه عصا راه بره. دیده بود فعلا که اوضاع خوبه. همون بهتر حواسش به دانشگاه باشه و خیلی فکر این بیماریش نباشه. هرچی باشه پیش میاد دیگه. فعلا که خوبم! پس بذار به کار خودم برسم. همون چیزی که دوست دارم و همیشه آرزوش رو داشتم. حالا هم دیگه تقریبا با این سبک زندگی جدید عادت کرده بود. پس دوباره برگشت کمبریج.همزمان با این اتفاق‌ها، استیون وارد یه رابطه هم شد. داستان از این جا شروع شد که روز اول ژانویه ۱۹۶۳، یکی از همسایه‌های استیون اینا برای سال نو یه مهمونی توی خونه‌‎شون گرفته بود و چند نفر از دختر و پسرهای سنت آلبنز رو هم دعوت کرده بود. یکی از مهمون‌ها یه دختری بود به اسم جین وایلد (Jane Wilde). جین تازه دبیرستان رو تموم کرده بود و می‌خواست پاییز سال بعد بره یه کالج توی لندن. اونجا توی مهمونی توجه استیون و جین به هم جلب شد. البته این دو تا قبلا هم همدیگه رو دیده بودن. چند ماه پیش توی لندن به واسطه‌ی دوست مشترکشون. دقیقا همین دوست مشترک هم باعث شده بود هر دوتاشون توی این مهمونی باشن. تازه قبلتر هم توی مدرسه‌ی سنت آلبنز هم‌مدرسه‌ای بودن. البته چون جین یه سال کوچیکتر بود، اونقدر هم رو نمی‌شناختن.حالا تو این مهمونی چه اتفاقی افتاد؟ جین یه لباس مرتب سبز تیره از جنس ابریشم مصنوعی پوشیده بود و موهاش رو هم همچین فر کرده بود پیچیده بود رو سرش. استیون هم یه کت مخمل مشکی با پاپیون قرمز مخملی زده بود و موهاش هم اینقدری بلند بود که رسیده بود تا روی عینکش. جین و استیون با هم هم‌صحبت شدن و استیون از این گفت که داره چه درسی می‌خونه و داره چیکار می‌کنه. جین بعدها توی کتاب زندگینامه‌ش نوشته اون شب خیلی متوجه نشده استیون چی داره می‌گه، ولی از ظرافت و شوخ‌طبعیش خوشش اومده. به هر حال شماره تلفن‌هاشون رو رد و بدل کردن و چند روز بعد جین به یه تولد دعوت شد. دقیقا یک هفته بعد از اون مهمونی، یعنی ۸ ژانویه، تولد ۲۱ سالگی استیون بود و استیون این بار جین رو هم دعوت کرده بود.اما مهمونی تولد اونقدر براشون خوب پیش نرفت. جین که خیلی نتونست با خانواده استیون‌اینا ارتباط بگیره و کلا خیلی فازشون رو نگرفت. استیون هم دیگه وضعیت بدنیش یه جورایی عیان شده بود. جلوی همه توی ریختن نوشیدنی‌ها به مشکل می‌خورد و یه جورایی دیگه همه فهمیدن اوضاع بدنی استیون همچین رو به راه نیست. چند هفته بعد، جین از صحبت ۲ تا از دوستاش در مورد شرایط استیون فهمید. شنید که می‌گفتن استیون فقط یکی دو سال دیگه زنده‌س. اما چند روز بعد وقتی توی ایستگاه قطار سنت آلبنز منتظر قطار بود تا بره لندن، یهو با استیون مواجه شد. جا خورد! عه این که اوکیه! خیلی هم وضعیت بهتری نسبت به توی مهمونی داره. نشستن کنار هم و جین تلاش کرد سر صحبت رو باز کنه در مورد بیماریش بپرسه. ولی استیون طفره می‌رفت و می‌پیچوند. جین هم بیخیال شد. وقتی رسیده بودن نزدیکای لندن، استیون بهش پیشنهاد داد که «میای آخر هفته با هم بریم سینما؟». جواب جین هم مثبت بود.پس دیت اولشون تقریبا توی فوریه ۱۹۶۳ بود که اول با هم رفتن شام خوردن و بعد رفتن سینما. سینمای اولد ویک (The Old Vic) توی محله واترلو (Waterloo)ی لندن. اون شب یه اتفاق جالب افتاد. خرج خیلی زیاد شده بود و کل پول‌های نقد استیون تموم شد. همین هم باعث شد وقتی می‌خواستن با اتوبوس برن استگاه قطار و برگردن خونه، استیون از جین بخواد پول بلیت رو اون حساب کنه. جین اومد کیف پولش رو دربیاره، دید کیف پولش نیست! حالا این دو تا تو اتوبوس، وسط راه. سریع پریدن بیرون تا برگردن سینما ببینن کیف رو اون جا پیدا می‌کنن؟ بدو بدو رفتن رسیدن سینما. دیدن سینما بسته‌س. چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ کلی به نگهبان خواهش و التماس که بذار بریم تو کیف پولمون جا مونده و ازین حرفا. نگهبانه گفت باشه برید تو زود بیاید بیرون. حالا سینما تعطیل بود خب. تاریک، درها همه بسته، هر طور شده بالاخره یه سوراخی پیدا کردن و از روی استیج رفتن تو سالن. چراغ‌های سالن هم خاموش بود. استیون دست جین رو گرفت. کورمال کورمال رفتن پایین دنبال اون جایی که نشسته بودن. دیگه کم کم چشم‌هاشون باز شده بود یه چیزایی می‌دیدن. ولی بازم چاره‌ای نبود باید از حس لامسه برای این عملیات استفاده می‌کردن. دست بکش رو دسته‌ی صندلی‌ها، رو زمین، و بالاخره، بله! خوشبختانه کیف پول دقیقا همون جا زیر صندلی افتاده بود رو زمین. دوباره دست همو گرفتن و آروم آروم راه استیج رو پیدا کردن. از پله‌ها رفتن بالا و رفتن پشت صحنه و از سالن اومدن بیرون. هر دو خوشحال بودن و ظاهرا استیون هم مشکلی برای راه رفتن نداشت. این اتفاق ساده یه جورایی بیشتر به هم نزدیکشون کرد.بعد از اون شب، یکم طول کشید تا دوباره بتونن هم رو ببینن. ۳-۴ ماه بعد قرار بود یه مهمونی رقص برای آخر ترم دانشجوهای کمبریج برگزار بشه. برای جشن مِی بال (May Ball) که هر سال توی ماه ژوئن توی تریتی هال کمبریج برگزار می‌شه. استیون جین رو برای این جشن دعوت کرد. اما وقتی اومد دنبالش، جین از تغییرات ظاهری استیون جا خورد! کلی ضعیف‌تر و لاغرتر شده بود. تا حدی که جین براش سوال شد این اصلا می‌تونه با این وضعیت تا کمبریج رانندگی کنه؟ که مشکل خاصی نبود. مهمونی هم خیلی خوش گذشت. اما جین هنوز اون رفتاری که انتظار داشت رو از استیون نمی‌دید. معلوم نبود داستان چیه. نمی‌دونیم، شاید استیون به خاطر شرایط بدنیش احتیاط می‌کرد و نمی‌خواست پا رو جلوتر بذاره. قرار بعدی رفت تا نوامبر. یعنی دوباره ۵ ماهی خبری نبود. میشه نوامبر ۱۹۶۳. مساله‌ی داغ اون روزا هم ترور جان اف. کندی بود. همه جا همه در مورد این مساله صحبت می‌کردن. استیون برای دندون‌پزشکی اومده بود لندن و جین رو دعوت کرد با هم یه تئاتری برن. ولی وقتی داشتن وسط خیابون راه می‌رفتن، یهو استیون سکندری خورد و افتاد زمین. جین هم مجبور شد تنهایی زیر بغلش رو بگیره و بلندش کنه.خلاصه رابطه‌هه یه جورایی به تدریج شکل گرفت. یهو چند ماه بعد به خودشون اومدن دیدن استیون هر هفته به یه بهونه‌ای مثل یه سمینار یا دندون‌پزشکی و این جور چیزا میره لندن، آخر هفته‌ها هم جین می‌رفت کمبریج دیدن استیون.جین از استیون خوشش اومده بود و تحت تاثیر شوخ‌طبعی و چشم‌های گیراش قرار گرفته بود. به یه رابطه درازمدت با اون فکر می‌کرد. ولی خب استیون نمی‌خواست وابستگی‌ای به وجود بیاد و بیشتر دنبال یه رابطه‌ی کوتاه‌مدت بود. همین باعث می‌شد آخر هفته‌ها جین معمولا با حال نه چندان خوب برگرده لندن. همش تلاش می‌کرد در مورد بیماری استیون ازش اطلاعات بگیره اما استیون نه دوست داشت در مورد بیماریش حرف بزنه، نه اصلا اجازه می‌داد رابطه‌ش با کسی از یه حدی جلوتر بره. بیشتر تلاش می‌کرد حرف‌های عمومی بزنه تا حرف‌های عمیق‌تر در مورد خودش و خانواده‌ش.جین تو کتابش یه مثال می‌زنه. می‌گه یه روز استیون رفته بوده پیش دکترش و جین هم منتظرش بوده تا بیاد بیرون. وقتی استیون از اتاق دکتر میاد بیرون، جین می‌پرسه «خب، چطور بود؟» استیون اخم‌هاش می‌ره تو هم و فقط می‌گه: «بهم گفت زحمت اومدن به خودت نده، کاری از دستم برنمیاد.» همین! تمام! علاوه بر این مساله، این دو تا یه تفاوت دیگه هم با هم داشتن. جین از بچگی و تحت تاثیر چیزهایی که مادرش بهش یاد داده بود، اعتقاد خیلی زیادی به وجود خدا داشت. آدم خوش‌بینی هم بود. باور داشت که «بالاخره مشکلات برطرف میشه و همه چیز درست میشه.» اما استیون یه جورایی خداناباور بود. ولی مشکل خاصی با اعتقادات جین نداشت. یه جورایی به ایمان اون اعتماد می‌کرد. اما این باعث نشد که هیچ وقت از عقیده خودش برگرده.جین باید برای ادامه تحصیلش چند ترم رو توی اسپانیا می‌گذروند. قبلا هم یک بار رفته بود. وقتی برای ترم بهار ۱۹۶۴ دوباره رفت اسپانیا، یه مدت دید نامه‌هاش از طرف استیون جواب داده نمی‌شن. نگران شده بود. مجبور بود صبر کنه تعطیلات بشه، بره کمبریج ببینه چه خبره. رفت دید نخیر! اوضاع خرابه! استیون افسرده، ناراحت، حال بد!از دست جین که خیلی چیزی برنمیومد اما خواهر استیون که دیده بود حال برادرش خوب نیست، برداشت بردش یه جورایی اروپاگردی. رفتن بایرویت تو آلمان، بعد رفتن پراگ و بعد سالزبورگ. از اون طرف جین هم با خانواده رفته بود سفر. یه روز جین توی هتلشون توی ونیز بود که یه کارت پستال از استیون گرفت. توی کارت پستال عکس یه قلعه توی سالزبورگ بود. جین یهو کلی ذوق کرد. پس وقتی اون داشت به استیون فکر می‌کرد، استیون هم داشت بهش فکر می‌کرد. واقعا خوشحال شد. حس کرد احتمالا استیون از اون حال بدش در اومده. خوشحال شد و رفت تو ونیز یه دوری زد و کلی رویابافی کرد. اما از اون طرف روزشماری می‌کرد برگرده انگلیس استیون رو ببینه.حدس جین درست بود. وقتی رسید سنت آلبنز، استیون رو دید که حالش خیلی بهتر از اون اوایل تابستونه. روحیه‌ش بهتره و حالا بعد از مدت‌ها داره به آینده فکر می‌کنه. خیلی زود اثر این آینده‌نگری استیون خودش رو نشون داد. اکتبر ۱۹۶۴، جین مثل قدیما آخر هفته رفته بود کمبریج تا استیون رو ببینه. شنبه عصر با هم رفته بودن بیرون توی کمبریج سرسبز قدم بزنن. یه نم بارونی هم می‌زد. یهو انگار زمان وایستاد! استیون زانو زد. جین جا خورد. فکر کرد شاید دوباره برای استیون مشکلی پیش اومده. اما این طوری نبود. استیون زانو زده بود تا از جین خواستگاری کنه. مدت‌ها بود که جین دوست داشت زندگیش یه هدف درازمدت داشته باشه. حالا انگار این هدف رو توی مراقبت از استیون پیدا کرده بود. البته فقط این نبودا. بعد از نزدیک به ۲ سال رابطه لانگ دیستنس، یه حس‌هایی به وجود اومده بود دیگه. پس بالاخره وقتش بود یه قدم جلوتر بذارن. جواب جین به این درخواست مشخص بود: بله!این فقط جین نبود که به اون زانو زدنه احتیاج داشت. استیون هم خیلی به اون بله‌هه احتیاج داشت. خودش میگه «همه چیز برام تغییر کرد. یه دلیلی برای زندگی بهم داد. بدون جین نمی‌تونستم به زندگی ادامه بدم. اراده‌ای هم برای اون نداشتم.» ولی هر کدوم از پدرهاشون برای این ازدواج یه شرط گذاشتن. پدر جین گفت که جین اول باید درسش رو تموم کنه. پدر استیون هم بهشون پیشنهاد کرد تا می‌تونن زودتر بچه‌دار بشن چون وضعیت سلامتی و زنده موندن استیون خیلی معلوم نیست. البته جین یکم نگران بود که وضعیت استیون ارثی باشه ولی پدر استیون بهش این اطمینان رو داد که اینطور نیست. چون فرنک دکتر بود دیگه.یه مشکل دیگه هم بود. کالجی که جین توش درس می‌خوند اجازه نمی‌داد دانشجوهای لیسانس ازدواج کنن. جین رفت صحبت کرد که همسر من شرایط سلامتیش معلوم نیست. نمی‌تونم صبر کنم درسم تموم بشه. شاید تا اون موقع شوهرم زنده نباشه! مسئولای کالج هم دیدن نه این واقعا شرایطش خاصه. پس یه استثنا قائل شدن تا این دوتا بتونن ازدواج کنن.در مورد انگیزه‌ی جین از ازدواج با استیون، خود جین می‌گه که: «تصمیم سختی نبود چون فضا اینقدر ملتهب بود که همه منتظر جنگ هسته‌ای بین آمریکا و شوروی بودن. حتی خانواده‌ها به همین دلیل بچه نمی‌آوردن. پس این که استیون کلا چند سال دیگه زنده می‌موند با وضعیت بقیه‌ی ماها اونقدر متفاوت نبود.»حالا دیگه وضعیت روحی استیون بهتر شده بود. اصلا دیگه مساله‌ی بیماریش رفته بود توی اولویت چندم فکر کردن. چون درگیر مسائل مختلف مربوط به عروسی و برنامه‌ریزی ماه عسلشون بود. یه چیز خیلی مهمی هم که خوشحالش می‌کرد این بود که می‌دونست بیماریش هر کاری با ماهیچه‌هاش داره، هیچ مزاحمتی برای مغزش ایجاد نمی‌کنه. پس می‌تونست با تمام قوا و با تمرکز بیشتری روی تحقیقاتش کار کنه. اون‌ها که دیگه نیاز به ماهیچه نداشت! در واقع این کار، یکی از معدود کارهایی بود که می‌تونست انتخاب کنه. البته نمیشه اینقدر راحت گفت‌ها. یعنی شاید استیون دوست داشت خیلی کارای دیگه بکنه ولی خب شرایط، اون رو محدود کرده بود و مجبور بود کاری رو انتخاب کنه که مشکلی با نشستن اون رو یه صندلی چرخدار نداشته باشه.وضعیت زندگی شخصی مشخص شد، وقت این بود که هرچه زودتر تکلیف مدرک دکتری‌ش رو مشخص کنه. حالا ذهنش رو فقط یه چیز مشغول کرده بود. همونی که قبلا هم گفتم و اصلا به خاطر همون این درس رو یعنی کیهان‌شناسی رو انتخاب کرده بود: «هستی از کجا اومده؟» و «آغاز گیتی چیه؟» آخرین کسی که در مورد این چیزا به طور دقیق صحبت کرده بود اینشتین بود که نظریه نسبیت عام رو مطرح کرده بود. حالا استیون درگیر نظریه انبساط گیتی بود. «انبساط گیتی» میگه اگر هستی با یه انفجار (یعنی همون بیگ‌بنگ) شروع شده و این جهان به وجود اومده، این یعنی یه کل هستی یه نقطه بوده. بعد لحظه بیگ‌بنگ اتفاق افتاده و هستی به وجود اومده. حالا این هستی همین طوری داره بزرگ میشه. یعنی یه تایم‌لاین رو تصور کنید از لحظه صفر بیگ‌بنگ. این هستی شروع شده و همین طوری داره بزرگ میشه تا رسیده به زمان حال و حالا همین طوری داره بزرگ و بزرگتر میشه. یعنی ما همواره در حال انبساط هستیم. استیون می‌خواست این فرضیه رو ثابت کنه. حالا اینی که میگم فقط فضا نیست ها. زمان هم شاملشه. مشخصه که خیلی پیچیده‌س. من کمی در موردش خوندم و مستند دیدم یه بخش‌هاییش رو متوجه شدم، یه سریش رو هم متوجه نشدم! این جا هم قصد ندارم همه‌ش رو توضیح بدم. فقط در همین حد که بدونیم این آقای استیون هاوکینگ اصلا چیکار کرده؟ چرا اینقدر معروفه. همین.این درگیری ذهنی به استیون کمک کرده بود که مشغول باشه و این اتفاق مثبتی بود. انگیزه داشت و در حال کار کردن بود. از اون طرف تدارکات عروسی هم در حال برگزاری بود. اما یه مساله اینجا وجود داشت. این زوج ما یکیشون مذهبی بود و یکیشون مذهبی نبود. پس باید ۲ تا مراسم مجزا می‌گرفتن. جمعه ۱۴ جولای ۱۹۶۵ یعنی ۲۳ تیر ۱۳۴۴، استیون هاوکینگ و جین وایلد توی یه مراسم غیرمذهبی ازدواج کردن. فردای اون روز هم توی کلیسای کوچیک تریتی هال دانشگاه کمبریج مراسم مذهبی برگزار شد.حالا انگار استیون یه امید تازه گرفته بود. حالا وقتش بود دوباره برگرده سر دغدغه‌ی اصلیش: «هستی چطور به وجود اومده؟»بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Stephen-Hawking---Part-1-|-استیون-هاوکینگ---بخش-۱-id2769822-id437308710?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Stephen%20Hawking%20-%20Part%201%20%7C%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88%D9%86%20%D9%87%D8%A7%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%DB%B1-CastBox_FM وبسایت موزه ویکتوریا و آلبرتمنبع ۱: Stephen Hawking: His Life and Work (Kitty Ferguson)منبع ۲: My Brief History (Stephen Hawking)منبع ۳: Travelling to Infinity (Jane Hawking)</description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 00:23:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه لویی بریل؛ خالق خط بریل</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82-%D8%AE%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%84-ab6zwex1uvr6</link>
                <description>بازم باید برگردیم عقب! عقب‌تر از داستان قبلی! خیلی عقب‌‌تر! بیشتر از ۲۰۰ سال پیش. یعنی سال ۱۸۰۹. زمانی که شاه جرج سوم توی انگلیس پادشاه بود. ۳ تا قبل از ملکه ویکتوریا. سال ۱۱۸۷ شمسی، توی ایران فتحعلی‌شاه قاجار سر کار بود و جنگ‌های ایران و روسیه در جریان بود. جنگ‌هایی که در ادامه‌ش منجر به بسته شدن عهدنامه گلستان شد. اما داستان توی فرانسه اتفاق میوفته. فرانسه‌ی تو زمان سلطنت ناپلئون. لویی بریل، توی روستای کووقه (Coupvray) (البته اگه درست بگم!) تو ۴۰ کیلومتری شرق پاریس به دنیا اومد. جایی که الان نزدیکش دیزنی‌لند پاریس رو ساختن. پدرش، سایمون رنه بریل، زین‌ساز بود. کلا کارش ساخت زین و افسار چرمی برای اسب بود.لویی از همون ۲-۳ سالگی که می‌تونست بلند بشه و روی پای خودش راه بره، می‌رفت کارگاه باباش و با وسایل اون‌جا بازی می‌کرد. اما این بازی کردن‌های بچه یه جورایی رو مخ بابائه بود. وقتی دستش رو دراز می‌کرد یه چیزی برداره، پدرش سریع می‌گفت: «نه! دست نزن! این‌ها وسیله بازی نیستن. هیچ وقت نباید بهشون دست بزنی!» اما وسوسه‌های کودکانه، قوی‌‌تر از این ‌حرفا بود. یه روز صبح، سایمون، یعنی بابائه، (البته تو فرانسه بهش می‌گن «سیمو» یا «سیمون» ولی ما همون می‌گیم سایمون! فامیلشون هم توی فرانسوی (اگه درست بگم) میگن «بقی» ولی خب به تلفظ انگلیسیش، یعنی «بریل» مشهوره، ما هم همون می‌گیم «بریل».) آره، سایمون بیرون تو حیاط داشت با مشتری حرف می‌زد. لویی دوید تو کارگاه، از صندلی باباش رفت بالا، زانوش رو گذاشت لبه میز و خودش رو بالا کشید. حالا همه ابزار‌های براق و خوشگل جلو دستش بودن. پتک چوبی، درفش‌ها و چاقوهای تیز. به تقلید از پدرش، یکی از درفش‌ها رو برداشت. درفش که احتمالا می‌دونید چیه؟ یه میله‌ی آهنی نوک تیز، مثل میخه، که یه دسته‌ی چوبی بهش وصله. برای سوراخ کردن چرم ازش استفاده می‌کنن. با دستای کوچیکش مشغول کار روی تیکه چرم اضافی‌ای شد که روی میز بود. سعی می‌کرد مثل باباش اندازه قطعات رو با چشماش اندازه‌گیری کنه. خم شد سمت چرم و محکم درفش رو فشار دارد. چرمه ضخیم بود، زورش نمی‌رسید. بیشتر خم شد. وزنش رو انداخت رو درفش. لبه تیز درفش روی سطح لیز چرم لغزید و... صدای جیغ لویی بلند شد.سایمون دوید توی کارگاه، دید از صورت پسرش داره همینطوری خون می‌ریزه! بچه رو بلند کرد، یه نگاهی بهش کرد. کابوسی که همیشه تو ذهنش بود، اومده بود جلوی چشمش. بگم چی شد؟ مشخصه دیگه. تو روستاشون یه پیرزنی بود که می‌گفتن می‌تونه شفا بده و اینا. سایمون سریع رفت دنبال اون پیرزنه برداشت آوردش تا ببینه چه خاکی بر سرش بریزه؟! خانومه اومد و شروع کرد آروم با آب زنبق روی زخم و چشم خون‌آلود لویی رو پاک کرد. لویی چشمش رو سوراخ کرده بود. بعد رفتن دنبال دکتر روستا. دکتره که اومد، خون‌ریزی دیگه تموم شده بود. ولی کار زیادی ازش برنیومد. سرش رو به نشونه تاسف تکون داد و از سایمون و همسرش خواست برای خوب شدن پسرشون دعا کنن.چشم لویی قرمز و متورم شد. پلکش به خاطر ضربه کبود شده بود. خیلی می‌سوخت، این بچه هم همش چشمش رو می‌مالید. همین هم باعث شد عفونت چشم چپ، به چشم راستش‌ هم منتقل بشه. اون موقع تو سال ۱۸۱۲ راهی برای کنترل این جور عفونت‌ها نبود. دید لویی تار شده شده بود. دنیاش مدام تاریک و کم‌نورتر می‌شد تا اینکه به سیاهی مطلق فرو رفت. سایمون و زنش هر کاری از دستشون بر می‌اومد کردن. اسب گرفتن، لویی رو بردن یه بیمارستان تو شهر «مو (Meaux)» که نزدیک‌ترین شهر بهشون بود تا یه چشم پزشک ببینتش. اما متاسفانه تا وقتی اینا این بچه رو بردارن ببرن مو، عفونت قرنیه هر دو چشم رو از بین برده بود. امیدی نبود. بهشون گفتن پسرک کوچیکشون که هنوز چهار سالش هم نشده بود، کاملا نابینا شده!مثل هر بچه دیگه‌ای که بیناییش رو از دست می‌ده، لویی هم با یک واقعیت سخت روبه‌رو بود: باید درکش از جهان اطراف رو تغییر می‌داد. باید این بار جهان رو، بدون دیدن کشف می‌کرد. با خونه‌شون شروع کرد. تو خونه می‌چرخید و با دستای کوچیکش همه چیز رو لمس می‌کرد. مثلا می‌خواست بره توی اتاق زیر شیروونی. دستش رو می‌ذاشت روی دیوار و سردی سنگ‌ها رو حس می‌کرد. بعد پله‌ها رو پیدا می‌کرد و مسیرش رو ادامه می‌داد. شکل و فرم چهارپایه‌ی چوبی و میز بزرگی که جلوی شومینه بود رو یاد گرفت. کمد ظرف‌ها، سینک ظرفشویی و بقیه‌ی جاها. این‌قدر گوشه و کنار خونه را خوب حفظ کرده بود که می‌تونست بدون این که به چیزی بخوره تو خانه راه بره.وقتی به تدریج توی خونه به این روش جدید زندگیش عادت کرد، کم کم بهش اجازه دادن بعضی موقع‌ها بره بیرون خونه و یکم راه بره. اوایل با کمک برادر و خواهراش می‌رفت جاهایی که می‌شناخت. یه عصا هم همیشه همراهش بود. اونا دستش رو می‌گرفتن، لویی هم عصاش رو میزد به زمین و مسیر رو پیدا می‌کرد. کلی ضربه می‌زد تا برسه به کارگاه پدرش، باز کلی ضربه می‌زد تا برسه به چاه پشت خانه، دوباره کلی ضربه می‌زد تا برسه به باغچه‌ی خونه‌شون. کم کم تونست راه رفتن با عصا رو یاد بگیره. خودش که دوست نداشت کسی دستش رو بگیره. خانوادش هم رو تشویقش می‌کردن که خودش از پس کاراش بر بیاد. کم کم به کمک عصاش، یه نقشه‌ای از دنیای اطرافش ساخته بود. مسیر، زمین‌ها و تپه‌های روستاشون رو حفظ بود.این پسرک نابینا که باهوش و کنجکاو به نظر می‌رسید، توجه کشیش روستا رو جلب کرده بود. هفت ساله بود که کشیشه بهش پیشنهاد داد چند وقت پیشش آموزش ببینه. ۳-۴ بار تو هفته تق تق کنان می‌رفت بالای تپه، پیش پدر پائولی که خونه‌ش روبه‌روی کلیسا بود. تو دفتر کشیش یا زیر درختای باغ می‌نشستن و پدر قصه‌هایی از انجیل رو براش می‌خوند. از آیه‌ها و عجایب طبیعت براش می‌گفت. اشتیاق لویی به داستان‌ها باعث شد پدر احساس کنه وقتشه مطالب پیشرفته‌تری رو براش بگه. پس از معلم روستا خواست که اون رو به عنوان شاگرد بپذیره. ولی اون روز‌ها این که یه نابینا به یه مدرسه معمولی بره یه جواریی عجیب بود. معلمه تا حالا به افراد نابینا آموزش نداده بود. اصلا آیا لویی می‌تونه چیزی یاد بگیره؟ می‌تونه پا به پای بقیه پیش بره؟ معلمه که شک داشت. ولی گفت حالا یه امتحانی بکنیم.هر روز صبح، بچه‌‌ی همسایه که داشت می‌رفت مدرسه، میومد دنبال لویی، دستش رو می‌گرفت، دست تو دست هم از خیابون بالا می‌رفتن تا برسن به مدرسه تک‌اتاقی‌شون. لویی تو ردیف اول نیمکت‌های چوبی می‌نشست و با دقت گوش می‌داد. سعی می‌کرد تک تک کلمه‌های معلم رو حفظ کنه. تمرکز می‌کرد که بتونه درس دیروز را از بر بخونه. وقتی معلم سوالی می‌پرسید، سریع و بدون معطلی جواب می‌داد. معمولا یک چیز جالب یا هوشمندانه هم به موضوع اضافه می‌کرد. معلمه شیفته‌ی ذهن سریع لویی شده بود. طبیعتا تو موضوعایی که فقط به حافظه بستگی داشت، لویی از بقیه سرتر بود. ولی مشکل اصلی این بود که اکثر موضوع‌ها نیاز به خوندن و نوشتن داشت و خب این جور موقع‌ها امیدی به لویی نبود. بقیه که کتاب و دفترهاشون رو در می‌آوردن، لویی تنها و ساکت یه گوشه می‌نشست و به صدای کشیده شدن گچ روی تخته و ورق خوردن کتاب‌ها گوش می‌داد.اما نادیده گرفتن شکست‌ها و مشکلای لویی برای مادر و پدرش سخت بود. اعتقاد داشتن که درسته لویی باهوشه و خودش رو با شرایط خوب وفق میده؛ اما تو این روستا و با این امکانات معلوم نیست آینده‌ش چه‌جوری پیش بره. شغل خانوادگی اون‌ها زین‌سازی بود. خب لویی که نمی‌تونست این شغل رو ادامه بده. پس می‌خواست چیکار کنه؟ اگر مادر و پدرش فوت کنن، چه آینده‌ای در انتظار لویی هست؟ اون زمان اکثر بچه‌های نابینا به خاطر شرایطشون هیچ نوع آموزش و تعلیمی نمی‌دیدن. حتی بیشتر مردم تصور می‌کردند اونا عقب‌مونده ذهنی هستن. اگر خانواده ثروتمندی نداشتند، معمولا زندگی خوبی در انتظارشون نبود. گدایی می‌کردن و تو خیابون‌ها می‌خوابیدن. پدر پائولی، همون کشیشه، هم خیلی نگران پسرک بود. از همه برای حل مشکل لویی پرس‌وجو می‌کرد. با معلمش دربارش صحبت کرده بود. هر کی از پاریس می‌‌اومد درباره زندگی نابیناها تو پاریس ازشون می‌پرسید. یه روز تصمیم گرفت بره پاریس و خودش دقیق‌تر بررسی کنه.چند روز بعد که برگشت کووقه (همون روستاشون)، یکراست رفت خونه لویی اینا. تعریف کرد که از یه مدرسه‌ی فوق‌العاده بازدید کرده. یه مدرسه‌ای که به بچه‌های نابینا مهارت‌های مفید یاد میدن. بهشون یاد میدن که برای خودشون لباس و کفش بدوزن. یا این که چه‌جوری پیانو، ویالون و سازهای دیگه بزنن. بعد یهو با هیجان گفت: این که چیزی نیست! معجزه‌ اصلی اینجاس! بچه‌های نابینا اون‌جا یاد می‌گیرن که با یه روش خاص بخونن و بنویسن! پدر پائولی خودش با چشمای خودش دیده بود که اون‌جا بچه‌های نابینا کتاب‌های بزرگی داشتن! انگشتانشون رو روی سطر‌ها می‌کشیدن و با صدای بلند اون‌ها رو می‌خوندن. اون از نفوذ خودش استفاده کرد. با یکی از کله‌گنده‌ترین آدمای روستاشون حرف زد تا با مدیر اون مدرسه‌هه تو پاریس صحبت کنه و اجازه‌ی ثبت‌نام لویی رو بگیره. چند وقت بعد، یه نامه از طرف مدیر مدرسه پاریسیه اومد. به لویی بورس تحصیلی داده بودن تا بره اون جا درس بخونه! اون روز تو خونه‌ی بریل‌ها جشن به پا بود! انگار که نامه‌ی هاگوارتز برای لویی اومده بود! زحمت پدر پائولی جواب داده بود!صبح روز ۱۵ فوریه ۱۸۱۹، ۶ هفته بعد از تولد ۱۰ سالگیش، لویی همه وسائلش رو برای رفتن به پاریس بسته‌بندی کرده بود. مادرش همه رو چید تو یه چمدون چوبی؛ کنارش هم یکم غذا و شیرینی گذاشت. همه‌ی اعضای خانواده اومدن میدون روستا تا لویی رو بدرقه کنن. اون خیلی آروم منتظر وایستاده بود. پسرک کوچولو و لاغری که تقریبا تو کت بزرگ و شال گردن ضخیمش گم شده بود. از کالسکه بالا رفت و کنار پدرش نشست. برای همه دست تکون داد و برای شروع زندگی جدید، گذشته رو پشت سر گذاشت.یکم از اون مدرسه‌ی فوق‌العاده تو پاریس براتون بگم. اسم اون مدرسه «موسسه سلطنتی جوانان نابینا» بود. الآن هم هست! سایتش و لوکیشنش رو می‌ذارم تو شونوت برید ببینید. سایتش هست Inja.fr. این مدرسه سال ۱۷۸۴ تاسیس شده بود و اولین نمونه در نوع خودش تو جهان بود. وقتی سال ۱۸۱۹ لویی بریل توی این مدرسه پذیرفته شد، اون‌جا تنها مدرسه برای بچه‌های نابینا تو فرانسه بود. مدرسه‌هه تو مقیاس اون زمان، یعنی ۲۰۰ سال پیش، واقعا جای عجیبی بوده. در واقع می‌خواستن روی دانش‌آموزای این مدرسه یه آزمایش انجام بدن که قبلا انجام نشده بود. می‌خواستن ثابت کنن که آموزش به بچه‌های نابینا غیرممکن نیست. اعتقاد داشتن مشکلی که این بچه‌ها باهاش روبروئن نباید مانع پیشرفتشون بشه. تو برنامه‌ی درسیشون به غیر از درس‌های عادی که همه‌ی مدرسه‌ها دارن، مهارت‌های علمی و موسیقی هم بود. ۶۰ تا دانش‌آموز تو این مدرسه زندگی می‌کردن. همه پسر. لویی هم که تازه‌‌وارد بود، جوون‌ترینشون بود. یه تخت باریک و کوچیک آهنی تو آسایشگاه بهش دادن. با یه دست لباس فرم. یه شلوار پشمی و یه ژاکت با دکمه‌های فلزی حکاکی شده.دور از خانواده، برای اولین بار وسط آدم‌های غریبه، حس تنهایی و گم‌شدگی می‌کرد. همه چیز خیلی متفاوت به نظر می‌رسید. بدون کمک بقیه نمی‌تونست مسیرش رو تو مدرسه پیدا کنه. ساختمون قدیمی مدرسه سرد و نمور بود. معلم‌ها سخت‌گیر بودن. قانون‌های سخت می‌ذاشتن. هرکی هم قانون‌شکنی می‌کرد، یا گرسنگی در انتظارش بود یا انفرادی. ولی خب لویی کم کم با این شرایط جدید کنار اومد. تعداد قدم‌هاش از تخت‌خوابش تا در آسایشگاه رو شمرده بود. از در تا پله‌ها، از پله‌ها تا ناهارخوری، و از ناهارخوری به حیاط. یه دوست هم پیدا کرد. یه پسر به اسم گابریل گوته. کسی که رو تخت کناریش می‌خوابید. شب‌ها گابریل یواشکی باهاش صحبت می‌کرد. از خانواده و روستای لویی اینا می‌پرسید. از داستان‌ها و شایعه‌ها درباره مدرسه و بچه‌ها بهش می‌گفت. سعی داشت که اون رو سر حال بیاره و از تنهایی و ناراحتیش کم کنه.چند هفته که گذشت، دیگه می‌تونست جوری دور و بر مدرسه قدم بزنه که انگار همیشه اونجا زندگی می‌کرده. می‌تونست صدای همکلاسیا و معلم‌هاش رو تشخیص بده. اولین درسش این بود که یاد بگیره چجوری کتاب‌های چاپ برجسته رو بخونه. «روش چاپ برجسته» یه سیستم خوندن و نوشتن برای نابینا‌ها بود که آقای «ولونتَ آوی (Valentin Haüy)»، موسس همین مدرسه‌هه ابداع کرده بود. این سیستم این‌طوری کار می‌کرد که کلمه‌ها رو به صورت درشت، روی کاغذ‌های ضخیم پرس می‌کردن تا برجسته بشن و بشه با لمس کردن خوندشون. لویی الفبا رو تمرین کرد، تا جایی که می‌تونست همه حروف رو با لمس کردن تشخیص بده. بعد به مرحله‌ای رسید که بتونه همه حروف رو بنویسه و اولین جمله‌ی خودش رو نوشت: «اسم من لویی بریل است.». حالا می‌تونست بره توی کلاس‌های بقیه بشینه. جایی که دانش‌آموزا با انگشتاشون نوشته‌های چاپ برجسته رو دنبال می‌کردن و می‌خوندن.کتاب‌های چاپ برجسته خیلی بزرگ و سنگین بودن. نمی‌شد راحت بردشون اینور اونور یا راحت بذاری روی پات بخونی. حروف باید به اندازه کافی بزرگ می‌بودن که بشه با لمس کردن تشخیصشون داد. اون‌ها باید می‌تونستن فرق بین O و Q یا I و T رو تشخیص بدن. تو یه صفحه از کتاب‌های چاپ برجسته، فقط یه تعداد کمی جمله جا میشد. بعد هم که چون برجسته بودن، فقط یه سمت کاغذ می‌شد نوشت. در واقع هر دو صفحه رو پشت به پشت بهم می‌چسبوندن و بعد صحافی می‌کردن. برای محتوای یه کتاب درسی، چند جلد از این کتاب‌ها لازم بود. طبیعیه که با این شرایط کتاب‌هاشون فقط سنگین و بزرگ نبودن، چاپشون هم گرون درمی‌اومد. کتابخونه‌ی مدرسه هم فقط ۱۴ تا از این کتاب‌ها داشت. اما مشکل اصلی بعد از تموم شدن تحصیلشون بود. چون این جور کتاب‌ها تقریبا پیدا نمی‌شد. پس در واقع وقتی درس خوندنشون تموم می‌شد، انگار اصلا خوندن یاد نگرفته بودن! مشکل بعدی این بود که خوندن حروف چاپ برجسته خیلی سخت بود. اینقدر طول می‌کشید که بعضی وقت‌ها وقتی می‌رسیدن آخر خط، اول جمله رو فراموش کرده بودن! لویی ناامید شده بود. با خودش فکر می‌کرد نابیناها سر راه رفتن که باید آروم و با احتیاط راه برن، خوندشونم که این طوری! چاپ برجسته ایده بدی نبود، اما بیشتر یه تمرین مدرسه‌ای بود. نه یه روش عملی و کاربردی برای ارتباط با بقیه. البته این بهترین روش موجود تو اون زمان بود.لویی کلاس‌های‌ تاریخ، گرامر، ریاضی و جغرافیا رو برداشته بود. اتاق کلاس جغرافیا یه نقشه‌ی بزرگ‌ و نقش برجسته از فرانسه داشت. اولین باری که لویی انگشتش را روی نقشه گذاشت، تونست مرز پاریس رو حس کنه. می‌تونست مسیر پیچ در پیچ رود سن تو قلب پاریس رو ردیابی کنه. قله‌های تیز آلپ، کوه‌های جنوب فرانسه، همه تو این نقشه مشخص بودن. اما بهترین کلاس براش کلاس موسیقی بود. اون‌جا دیگه ندیدن مانعی نبود! نابینا‌ها و بیناها اون‌جا با شرایط برابر رقابت می‌کردن. به خاطر همین هم توی این مدرسه روی موسیقی تمرکز زیادی کرده بودن. همین تمرکز مدرسه و حس خوبی که لویی از کلاس موسیقی می‌گرفت باعث شد تا علاقه‌ش کم کم به موسیقی بیشتر بشه. یاد گرفته بود پیانو و ارگ رو فقط با شنیدن نت‌ها بزنه. میوفتاد رو کیبرد و ساعت‌ها تمرین می‌کرد. وارد دنیای خودش می‌شد. لذت دنیا رو با موسیقی می‌برد. موسیقی، دنیای پر از تنهاییش رو پر از نور کرده بود.لویی سال سوم تحصیلش رو شروع کرده بود که یه روز یه آقایی اومد بازدید موسسه‌شون. حالا این آقائه کی بود؟ یه فرمانده‌ی بازنشسته‌ی ارتش فرانسه، به نام «چارلز باربیر (Charles Barbier)». این آقای باربیر یه کد نظامی سری ابداع کرده بود. ایده‌ی جالبی بود. این کدها یه سری نقطه و خط‌فاصله بودن که روی مقوا پانچ می‌شدن. وقتی مقوای پانچ شده رو برمی‌گردوندی، اون برآمدگی‌ای که روی کاغذا درست شده بود، خیلی راحت با انگشت‌ها حس می‌شد و می‌شد فهمیدشون. با این کدها فرمانده‌ها می‌تونستن دستور‌های ساده‌ای مثل «به پیش» یا «عقب‌نشینی کنید» رو منتقل کنن به نیروهاشون. دیگه مهم نبود که هوا روشنه یا تاریک، نگهبانای خط مقدم می‌تونستن پیام فرمانده‌شون رو فقط با لمس کردن بخونن. باربیر اسم این کد رو «شب‌نویسی (Nightwriting)» گذاشته بود.حالا این فرمانده‌هه یه بار به ذهنش می‌رسه که شاید این «شب‌نویسی» برای نابیناها هم به کار بیاد. پس می‌شینه ایده‌ی زبان نقطه-خطی‌ش رو یکم گسترش میده تا بشه همه‌ی جمله‌ها رو باهاش بیان کرد. تو سیستم جدید، کلمه‌ها به حروف تفکیک نمی‌شدن. در واقع هر کلمه به صدا‌های تشکیل‌دهنده‌ش تقسیم می‌شد. هر صدا هم یه نشونه داشت. اسمش رو گذاشت «سونوگرافی» که یعنی «صوت‌نویسی». کاپیتان باربیر با مدیر موسسه تماس گرفت و مزیت‌های سیستمش رو براش گفت. نظر مدیره جلب شد. اما یکم نسبت به تغییر محتاط بود. چون روش‌های خوندن و نوشتن زیادی رو برای نابیناها امتحان کرده بودن که هیچ کدوم موفق نبود. ولی راضی شد که «سونوگرافی» رو هم تو کلاس‌ها امتحان کنن چون این دانش‌آموزها بودن که می‌تونستن بگن این سیستم جدیده به درد می‌خوره یا نه!مدیر معلم‌ها و دانش‌آموزها رو برای یه جلسه جمع کرد. همه تو یه کلاس بزرگ جمع شدن و نگران و منتظر بودن که آقای مدیر چه تصمیمی داره و می‌خواد چیکار کنه که این‌طوری همه را احضار کرده. آقای مدیر وارد کلاس شد و شروع کرد یه تاریخچه‌ای از ابداع‌های کاپیتان باربیر گفت. بعدش هم توضیح داد که «سونوگرافی» چطوری کار می‌کنه. چندتا نمونه رو بین بچه‌ها پخش کرد تا ببینه چه واکنشی نشون میدن. چندتا نوار مقوایی که روشون نقطه‌ها و خط‌ها به صورت برجسته پانچ شده بود. نوار مقوایی به لویی رسید. با انگشتاش نقطه‌ها و خط‌های بیرون زده رو لمس کرد. چهره‌ش شکوفا شد! همون موقع فهمید درک این روش با لمس کردن، خیلی ساده‌تر از حروف چاپ برجسته‌س. وقتی مدیر دوباره شروع به صحبت کرد، لویی غرق شده بود تو دنیای مقوایی که توی دستاش بود. داشت با خودش فکر می‌کرد: عجب روش به‌درد بخوری!دانش‌آموزا و معلما نمونه‌ها رو دست به دست می‌کردن و سعی داشتن بخوننشون. سیستمش یکم پیچیده بود؛ اما تقریبا همه به این نتیجه رسیده بودن که میشه بهش یه شانسی داد. لویی و گابریل، همون دوستش که توی تخت بغلیش می‌خوابید، خیلی زود روش‌ «سونوگرافی» رو یادگرفتن. مقوا‌های کلفت رو برمی‌داشتن، برای هم جمله‌ها رو پانچ می‌کردن. بعد مقواهاشون رو عوض می‌کردن تا بخونن و یاد بگیرن. مثل یادگرفتن یه زبون جدید بود. همزمان که با این سیستم آشنا می‌شدن، یه اشکالایی هم توش پیدا می‌کردن. مثلا چون نماد‌ها فقط نماینده‌ی صداها بود، برای علائم نگارشی و عددها راهکاری نداشت. ضمن این که یه سری‌شون این‌قدر بزرگ بودن که با یه لمس سریع قابل تشخیص نبودن. بقیه دانش‌آموزا خیلی زود از این روش ناامید شدن و گذاشتنش کنار. این سیستم برای استفاده روزمره خیلی سخت بود. اما لویی داشت به این فکر می‌کرد که این روش جای کار داره تا بهتر بشه. پس شروع کرد به آزمایش کردن. ترکیب‌های مختلفی از نقطه‌ و خط رو تست کرد. می‌خواست سیستم کاپیتانه رو ساده‌تر کنه. ترکیبای مختلف رو بارها و بارها امتحان کرد. یه بار با مدیر مدرسه درباره‌ی آزمایش‌هاش صحبت کرد، مدیره هم به کاپیتانه گفته بود. اون هم سریع پاشد اومد مدرسه تا دانش‌آموزی که اختراعش رو دستکاری کرده ببینه.لویی وقتی فهمید کاپیتانه داره میاد ببینتش، کلی تمرین کرده بود که چه‌جوری رفتار کنه و چی بگه. سعی می‌کرد مودبانه صحبت کنه و کلمه‌هاش رو با دقت انتخاب می‌کرد. از کار کاپیتان تعریف کرد؛ اما ترسی نداشت که مشکلاتش رو هم بهش بگه. کاپیتان باربیر از اینکه با یه پسرک لاغر ۱۲ ساله رو‌به‌رو شد تعجب کرد! اون یه ارتشی مغرور بود. عادت داشت فقط امر و نهی کنه و دستور بده، بدون اینکه کسی رو حرفش حرف بزنه. روی «سونوگرافی» خیلی وقت گذاشته بود. امیدوار بود دولت فرانسه روشش رو به عنوان روش رسمی آموزش به افراد نابینا تعیین کنه. اما حالا یه جوجه دانش‌آموز ۱۲ ساله جرئت کرده بود دستاورد «کاپیتان» رو زیر سوال ببره! اونم پسر نابینایی که خودش داشت از این روش سود می‌برد!به هر حال باربیر به حرف‌های لویی گوش کرد. می‌دونست که «سونوگرافی» می‌تونه پیچیده و سخت باشه. احتمالا می‌شد از روش‌هایی که لویی پیشنهاد می‌داد اون رو ساده‌تر کرد. اما اصرار داشت که ایده اصلی روش، یعنی اینکه نقطه‌ها و خط‌ها نماینده‌ی صداها باشن، تغییر نکنه. پس خیلی جدی از روشش دفاع می‌کرد. لویی احساس کرد ترسیده و نمی‌دونه چه‌جوری باید جواب باربیر رو بده. یه جورایی در برابر فرمانده‌هه کوتاه اومد دیگه. آزمایش‌هایی که انجام داده بود رو جمع کرد و از اتاق رفت بیرون. دیگه داشت ناامید می‌شد.اما یه رویداد تو مدرسه دوباره امیدوارش کرد. یه جشن بزرگداشت گرفته بودن برای «ولونتَ آوی»، همون موسس مدرسه و کسی که چاپ برجسته رو ابداع کرده بود. اون بعد از تاسیس همین «موسسه سلطنتی جوانان نابینا»، رفته بود موسسه‌های مشابهی رو توی بقیه‌ی جاهای اروپا تاسیس کرده بود. قاعدتا باید خیلی حس موفقیت می‌داشت! ولی حالا بعد از سال‌ها دوری، بی‌پول و ناامید برگشته بود پاریس. ۲۱ آگست ۱۸۲۱، معلم‌ها و دانش‌آموزای موسسه دور هم جمع شدن و از زحمت‌های زیاد پیرمرد برای جامعه‌ی نابیناهای جهان، تشکر کردن. آقای آوی رفت کلاس‌ها رو دید. کنار دانش‌آموزها غذا خورد و بعد هم با تک تکشون دیدار کرد. نوبت به لویی رسید. وقتی لویی دستای استخونی این مرد افسانه‌ای رو توی دستاش حس کرد، احساساتی شده بود. می‌خواست بهش درباره‌ی آزمایشاش بگه. اما... مردد بود... تجربه قبلیش مثبت نبود. پس... هیچی نگفت.توی مراسم، اول گروه کُر یه آهنگ در وصف آقای آوی خوند. بعد نوبت خود آوی شد که سخنرانی کنه، بلند شد و در حالی که داشت مسیرش رو با کمک بقیه طی می‌کرد، همگی تشویقش می‌کردن. با صدای لرزون شروع به صحبت کرد. از شکست‌ها و پیروزی‌هاش تو مسیر کمک به زندگی نابیناها گفت. گفت که به هدفش نزدیک شده اما کار‌های زیادی مونده که باید انجام بشه. حرف‌هاش که تموم شد، صدای تشویق و جیغ و کف توی سالن پیچید. اشک از چشمای پیرمرد جاری شد. بلند گفت: «خدا همه این کارها را انجام داده.» این، آخرین دیدار ولونتَ آوی از مدرسه‌ای بود که تاسیس کرده بود. اون چند ماه بعد از دنیا رفت. در حالی که خودش هم کاملا نابینا شده بود.اما لویی نمی‌تونست اون روز و حرف‌های اون مرد بزرگ رو فراموش کنه. احساس می‌کرد آوی مشعل کمک به نابیناها رو تو دست‌های اون گذاشته. راه آوی باید ادامه پیدا می‌کرد. به خودش گفت کسی که باید راه اون رو ادامه بده منم. پس ناامیدی رو کنار گذاشت و رفت سراغ آزمایشاش. می‌خواست سیستم کاپیتان باربیر رو طوری ساده‌سازی کنه که با یه لمس سریع انگشت خونده بشه. روزهاش با کلاس‌ها و فعالیت‌های مدرسه پر شده بود. ولی هر وقت اضافه‌ای گیر می‌آورد، روی پروژه‌اش کار می‌کرد. بین‌ کلاس‌ها، آخر هفته‌ها و شب‌ها تو آسایشگاه. وقتی همه خواب بودند و فقط صدای خر و پف همکلاسی‌هاش میومد، لویی قلم تیز (stylus) و کاغذش رو برمی‌داشت و شروع به کار روی نقطه‌ها می‌کرد. لبه تخت می‌نشست و نقطه پانچ می‌کرد. چرتش می‌گرفت و خودش رو به سختی بیدار نگه می‌داشت. ولی قلم رو محکم گرفته بود تو دستش! انگار می‌خواست تو خواب هم کار کنه! بعضی شب‌ها اینقدر غرق کارش می‌شد که زمان از دستش در می‌رفت. وقتی صدای کالسکه‌های رو سنگ فرش کنار خوابگاه رو می‌شنید می‌فهمید صبح شده. این شب‌بیداری‌ها باعث می‌شد تو کلاس خوابالو باشه.کم کم تونست سیستم کاپیتانه رو ساده‌‌سازی کنه. اما هنوز از نتیجه راضی نبود. نماد‌های نقطه‌ای که طراحی کرده بود هنوز اون‌قدری که می‌خواست ساده نبودن. بعضی موقع‌ها ناامید می‌شد، داد می‌زد و هرچی کاغذ پانچ کرده بود ریز ریز می‌کرد. اما یه شب یهو یه ایده‌ای به ذهنش رسید. یه ایده با رویکرد کاملا متفاوت. ایده‌ی ساده‌ای بودا! اما چرا تا حالا به فکرش نرسیده بود؟! نماد‌های قبلی بر اساس صداها ساخته شده بودن. مشکل هم همین‌جا بود! تعداد صدا‌ها تو زبان فرانسوی خیلی زیاده. با «سونوگرافی» چند ده نقطه لازمه که فقط یه قسمت از یه کلمه رو نشون بدیم. برای یه کلمه هم شاید لازم باشه از بیشتر از صدتا نقطه استفاده کنیم. حالا فرض کنید این نقطه‌ها به جای صدا‌ها، نماینده‌ی حروف باشن. کار کردن با حروف که خیلی ساده‌تره! الفبا سال‌ها، شاید قرن‌ها امتحان خودش رو پس داده! پس چرا از همون سیستم استفاده نکنیم؟ ولی نمی‌تونست یه نقطه برای A، دو نقطه برای B و همین‌طوری الی آخر در نظر بگیره. این‌طوری یه نابینا باید برای خوندن Z، بیست و شش تا نقطه رو لمس می‌کرد. تازه برای عددها و علائم هم باید یه چیزی در نظر می‌گرفت. اما همین که رویکرد و نگاهش به مساله رو عوض کرده بود، خودش یه پیشرفت بزرگ بود. باید یه راه دیگه پیدا می‌کرد. این کار رو کرد: یه کد ساده اختراع کرد که باهاش می‌شد هر حرف الفبا رو تو فضای یه بند انگشت جا داد.اوایل پائیز ۱۸۲۴، لویی آماده بود که روشش رو به بقیه معرفی کنه. سه سال بود که داشت روش کار می‌کرد. یه جلسه با مدیر مدرسه گذاشت. ولی یکم شک داشت. که آیا روش جدیدش توجه آقای مدیر رو جلب می‌کنه؟ نشست روبه‌روی میز مدیر، رو یه صندلی دسته‌دار بزرگ و کاغذ و تخته‌اش هم گذاشت رو پاهاش. یه قلم هم گرفت بود تو دستش. به مدیر گفت: «یه متن از یه کتاب رو انتخاب کنید. هر کتابی که دوست دارید! حالا آهسته و شمرده متن رو برام بخونید. همون جوری که برای یه فرد بینا می‌خونید تا بنویسه.» مدیر یه کتاب از قفسه شیشه‌ای پشتش انتخاب کرد. بازش کرد و شروع کرد به خوندن. لویی هم خم شده بود رو تخته و کاغذش و داشت تند تند نقطه پانج می‌کرد. چند خط که جلوتر رفتن، لویی گفت:‌ «می‌تونید سریع‌تر هم بخونید ها!» خوندن متن که تموم شد، لویی دستش رو کشید پشت کاغذ تا نقطه‌های برجسته رو حس کنه و مطمئن بشه نوشته شدن. بعد خیلی راحت خودش همون جمله‌ها رو خوند. تقریبا با همون سرعتی که مدیره براش خونده بود. مدیره چیزی که می‌دید رو باور نمی‌کرد! یه کتاب دیگه برداشت. به لویی گفت: «کو دوباره بنویس ببینم!». شروع کرد متن جدید رو خوندن. خوندنش که تموم شد، بازم لویی خیلی عالی از روی متنی که پانچ کرده بود خوند! مدیره نمی‌دونست از شدت هیجان چیکار کنه! از پشت میزش پرید بیرون و محکم لویی رو بغل کرد.مدیر مدرسه همه رو جمع کرد تا سیستم لویی رو به دانش‌آموزها و معلم‌ها معرفی کنه. لویی تو یه کلاس بزرگ نشسته بود و با قلمش کار می‌کرد. یه معلم بینا یه شعر رو بلند دکلمه می‌کرد و لویی هم به قول معروف تایپ می‌کرد. بقیه معلم‌ها هم با تعجب روی صندلی‌هاشون خم شده بودن رو به جلو و حرکت دستای لویی رو نگاه می‌کردن. چیکار داره می‌کنه این؟! بچه‌ها هم همه گوش‌هاشون رو تیز کرده بودن، صدای پانچ شدن نقطه‌ها رو می‌شنیدن. لویی بلند شد، صداش رو صاف کرد و شعر رو بدون هیچ اشتباهی خوند! همزمان انگشتاش رو روی کاغذش حرکت می‌داد. خوندنش که تموم شد، صدای شادی و هیجان‌زده کل اتاق رو پر کرد. جالبه اون موقع که این سیستم معرفی شد لویی فقط ۱۵ سالش بود! توی چند سال بعدش هم کم کم اشکالای دیگه‌ی سیستمش رو برطرف کرد. اما تا همین جا هم اون یه الفبای جدید ساخته بود. چیزی که می‌تونست در‌های یادگیری رو روی نابیناهای کل دنیا باز کنه.اما این سیستم چی بود و چطوری کار می‌کرد. یا در واقع چی هست و چطوری کار می‌کنه؟ جالبه! سیستم خیلی ساده‌ای داره! نشون میده این بچه‌ی ۱۵ ساله چقدر نابغه بوده! اولین کاری که لویی کرد این بود که جاگذاری نقطه‌ها رو طوری طراحی کرد تا تو یه بند انگشت جا بشن. بهش میگن «سلول بریل» که شامل ۶ تا نقطه‌س. تو ۳ تا سطر و ۲ تا ستون. این تاس‌هایی که با نقطه هست، طرف ۶ش رو تصور کنید. ۶ تا نقطه داره. حالا این نقطه‌ها عمودی قرار گرفتن. یعنی ۲ تا بالا، ۲ تا وسط، ۲ تا پایین. هر کدوم از این سلول‌های ۶ تایی نمایده‌ی یه حرفه. لویی چینش‌های مختلفی از نقطه‌ها رو تو این سلول‌ها چید و برای هر حرف الفبا، یه الگو درست کرد. دوباره همون نماد تاس رو تصور کنید. برای هر حرف الفبا یه نماد در نظر گرفته شده. یعنی یکی از این ۶ تا نقطه یا چندتاش برجسته‌س. مثلا برای A فقط نقطه‌ی سمت چپ بالا برجسته‌س. یا برای B، ۳ تا نقطه‌ی سمت چپ، بالایی و وسطی برجسته‌س. همین‌جوری الی آخر. علائم و عددها و اینا هم به همین شکل. البته حواسمون باشه، لویی با الفبای فرانسوی کار می‌کرد که یه تفاوت‌های کوچیکی با الفبای انگلیسی داره. یه سری حروف کم و زیاد داره. بعد خب این الگو توی همه‌ی زبان‌ها استفاده شده دیگه. توی فارسی هم استفاده شده. نمی‌دونم تونستم جا بندازم یا نه. عکس نمادهای چندتا زبان رو می‌ذاریم توی اینستا ببینید.لویی با استفاده از این سیستم سلول ۶ نقطه‌ای تونست ۶۳ تا نماد مختلف شامل همه حروف الفبا، اعداد، علائم نگارشی، نماد‌های ریاضی و حتی نت‌های موسیقی رو بیان کنه. برای نوشتن با سیستمش هم وسیله‌ای که فرمانده‌هه برای «سونوگرافی» طراحی کرده بود رو یه تغییر کوچیک داد و با سیستم خودش سازگار کرد. در واقع یه وسیله اختراع کرد. یه تخته‌ی شیاردار برای نگه‌داشتن کاغذ، کنارش هم یه خط‌کش متحرک که کمک می‌کرد بتونن صاف پانچ کنن. لویی با این سیستمش همه‌ی کمبود‌های «سیستم حروف برجسته» رو برطرف کرد. نماد‌های نقطه‌برجسته، هم ساده بودن، هم کامل بودن. می‌شد راحت و با سرعت خوندشون. تقریبا هم اندازه‌ی حروف معمولی جا اشغال می‌کردن. شاید یه ذره بیشتر. این سیستم شاید به همین سادگی امکان این رو به وجود آورد که گنجینه‌ی ادبیات جهان برای نابیناها قابل استفاده بشه.دوستای نزدیک لویی خیلی سریع تو الفبای جدید استاد شدند. حالا می‌تونستن تو کلاس یادداشت‌برداری کنن، برای خانواده‌شون نامه بنویسن، حتی دفترچه خاطرات داشته باشن. حالا افکار و احساساتشون خیلی راحت روی کاغذ میومد. لویی خودش شخصا یه کتاب مشهور گرامر رو به الفبای جدید تبدیل کرد. این اولین کتابی درسی‌ای شد که دانش‌آموزای نابینا می‌تونستن راحت بخونن. وقتی سال ۱۸۲۸ لویی فارغ‌التحصیل شد، مدیر مدرسه ازش خواست به عنوان معلم اون‌جا استخدام بشه. اونم با کمال میل قبول کرد. چون الان دیگه ۸-۹ سالی می‌شد که اون‌جا بود و موسسه براش مثل خونه‌ش شده بود. سال ۱۸۲۹ که لویی تولد ۲۰ سالگیش رو جشن می‌گرفت، سیستمش دیگه حسابی پخته شده بود. سیستمی که تا همین امروز هم تقریبا از همون استفاده میشه.البته با وجود این که استفاده از الفبای نقاط برجسته‌ی لویی تو مدرسه کاملا رایج شده بود ولی بیرون از مدرسه کسی زیاد علاقه‌ای به این روش نشون نداده بود. تنها روشی که دولت فرانسه تایید کرده بود همون روش کهنه و قدیمی حروف برجسته‌ی ولونتَ آوی بود. همون موسس مدرسه که براش جشن گرفته بودن و لویی تصمیم گرفت راهش رو ادامه بده. مدیر مدرسه افتاده بود دنبال این که مقامای دولتی رو راضی کنه الفبای لویی رو رسمی اعلام کنن. اما تغییر چیز جاافتاده‌ای مثل یه الفبا، کار ساده‌ای نبود. حتی لویی هم یه نامه به بخش آموزش و پرورش وزارت کشور نوشت. اما اونم نتیجه‌ای نگرفت. چون حدود ۵۰ سال بود که داشتن روش حروف برجسته رو استفاده می‌کردن. دولتی‌ها اعتقاد داشتن که تغییر روش هزینه‌بره و تایید اون به معنی بی‌استفاده‌شدن کتاب‌های روش قبلیه. بعدا اتفاقای دیگه‌ای هم افتاد که بازم بی‌نتیجه بود. مثلا یه بار یه نمایشگاه توی یکی از میدون‌های بزرگ پاریس برگزار شده بود. از طرف مدرسه برای لویی یه غرفه گرفته بودن تا روشش رو به بقیه معرفی کنه. یکی از روزای این نمایشگاه لویی فلیپ، پادشاه اون موقع فرانسه، اومد بازدید و لویی روش کار خطش رو براشون توضیح داد. اتفاقا پادشاه هم خیلی تشویقش کرد. اما همون تشویق بود و تمام. دیگه خبری نشد.لویی اون روزها حال مساعدی نداشت. زود خسته می‌شد و دوست داشت زودتر بره خونه. درسته ۲۰ و خرده‌ای سالش بود، اما سالم و سرحال به نظر نمی‌رسید. چند ماهی بود که حس خستگی می‌کرد. وقتی از پله‌های مدرسه بالا می‌رفت، باید هی وامیستاد و یه نفسی تازه می‌کرد. بعضی روزها تب و سرگیجه داشت. بعضی موقع‌ها هم سرفه‌های زیادی می‌کرد. از این سرفه‌ها چند سال پیش هم زمانی که دانش‌آموز بود گرفته بود. ولی یه سفر برگشت روستا و حالش بهتر شد. حالا دوباره این سرفه‌ها برگشته بود و بدتر هم شده بود. وقتی سرفه‌هاش کم کم تبدیل به سرفه‌های خونی شد، مدیر مدرسه یه دکتر خبر کرد که معاینه‌ش کنه. تقریبا همه می‌دونستن که این‌ها نشونه‌ی چیه. لویی سل گرفته بود. ولی هنوز اولاش بود. البته اون موقع هنوز خیلی این بیماری رو نمی‌شناختن. نه اسمی داشت، نه دلایلش رو می‌دونستن و نه علاجش رو.سال ۱۸۴۰ مدیر مدرسه به خاطر اعتقادات لیبرالی که درمورد آموزش داشت برکنار شد. اون همیشه دوست و پشتیبان لویی و الفبای جدیدش بود. مدیر جدید که اومد، اوایل تا چند ماهی هر طور تونست با الفبای لویی مخالفت کرد و اون رو توی مدرسه ممنوع کرد. چون دوست نداشت ریسک کنه. از طرف وزارتخونه هم که تاکید داشتن باید همون الفبای سابق استفاده بشه. همه‌ی کتاب‌ها و جزوه‌هایی که با الفبای جدید بود رو هم جمع کرد. رفت تو آسایشگاه و کلاس‌ها و هرچی تخته و قلم مخصوص بود رو برداشت برد. لویی هم که خب مجبور بود حداقل در ظاهر از این دستورها تبعیت کنه. از اون طرف دانش‌آموزا از این تصمیم خیلی خوششون نیومده بود و هر طور شده مبارزه می‌کردن. بالاخره یه چیزی پیدا می‌شد که بتونن باهاش پانچ کنن. پس این کار رو می‌کردن. خاطره‌های روزانه‌شون رو به بریل می‌نوشتن و بین هم یادداشت رد و بدل می‌کردن.اما چند ماه بعد، این مدیره یه دستیار جوون استخدام کرد که این دستیاره خبردار شد توی مدرسه یه داستان‌هایی هست. ذهن بازی داشت. می‌خواست بفهمه برای چی دانش‌آموزا با تصمیم مدیر مبارزه می‌کنن؟ رفت با لویی و بقیه معلم‌های نابینا صحبت کرد، با دانش‌آموزا صحبت کرد، بعد هم الفبا و روش لویی رو بررسی کرد. دید ظاهرا استفاده از این روش جدید باعث میشه سرعت دانش‌آموزا توی یادداشت‌برداری و خوندن بالاتر بره. تحت تاثیر قرار گرفت و نظرش برگشت. رفت پیش مدیر و گفت ببین این سیستم بریل دیر یا زود بین جامعه نابیناها فراگیر میشه. فکر نمی‌کنم کسی بتونه جلوی رشد و استفاده ازش رو بگیره. گفت این‌جا محل تولد این الفبا هست. چه سودی داره که کل جهان ازش استفاده کنن؛ اما محل تولدش جلوی اون رو بگیره؟! ما می‌تونیم به جای این که جلوی این سیستم رو بگیریم، به ترویجش کمک کنیم و اسممون رو توی جهان جا بندازیم. مدیره تحت تاثیر قرار گرفت و قول داد روی این موضوع فکر کنه. ولی اون موقع داشت به چیز مهمتری فکر می‌کرد: تغییر محل مدرسه به یه مکان جدید و بهتر.ساختمونی که مدرسه توش بود کهنه، کم‌جا و غیربهداشتی بود. تو سال ۱۸۴۳، از طرف دولت فرانسه یه ساختمون جدید براشون ساختن. این جابه‌جایی باعث شد تغییرای زیادی هم توی مدرسه داده بشه. دیگه دانش‌آموزا تو خوابگاه‌های تنگ و تاریک نمی‌خوابیدن و هر چند‌ نفر رو تو یه اتاق جا دادن. برای اولین بار دخترها رو هم پذیرش کردن. اسم مدرسه هم از «موسسه سلطنتی» به «موسسه ملی» تغییر کرد. و حالا وقت تغییر بزرگ بعدی بود. آقای مدیر یه لحظه‌ی دراماتیک رو برای این تغییر انتخاب کرد. جشن بازگشایی ساختمون جدید مدرسه تو ۲۲ فوریه ۱۸۴۴ (سوم اسفند ۱۲۲۲ شمسی) برگزار شد. جمعیت زیادی رو هم دعوت کرده بودن. از لویی هم دعوت کرده بودن که روی سن سالن اجتماعات کنار مدیر و مهمونا ویژه بشینه. مادرش و بقیه خانواده‌اش هم از روستا دعوت کرده بودن تا بیان و توی این جشن باشن. پدرش هم که چند سال قبل فوت کرده بود.مدیر به همه خوش آمد گفت. گروه کُر و گروه موسیقی مدرسه هر کدوم یه اجرایی کردن. مهمان‌های مهم یکی یکی رفتن روی سن و سخنرانی کردن. نوبت به دستیار جوون مدیر رسید. اون یک کتابچه نوشته بود به اسم «سیستم نوشتن با نقاط برجسته برای استفاده‌ی نابینایان». این کتابچه رو هم همین «موسسه ملی جوانان نابینا»، یعنی همین مدرسه‌هه، چاپ کرده بود. این اولین سند رسمی‌ای بود که سیستم بریل رو معرفی می‌کرد. توش از تاریخچه‌ی این روش و مزایاش صحبت شده بود و از کسی که اون رو ابداع کرده بود تقدیر شده بود. اون کتابچه رو با یه صدای بلند که تو سالن می‌پیچید برای همه خوند. برای دانش‌آموزها و معلم‌ها، برای دوستا و خانواده‌ی دانش‌آموزا، برای دولتی‌ها و بزرگای شهر. بعدش هم با یه نمایش، نحوه کار سیستم رو توضیح دادن.حالا اون نمایش چی بود؟ یه دختر کم‌سن که تازه به این مدرسه اومده بود رو فرستادن بیرون سالن. که صدا نشنوه. بعد یه دختر نابینای دیگه رو آوردن، ابزار نوشتن رو دادن بهش، به یکی از حاضرین که داوطلب شده بود گفتن یه شعری رو املا کنه تا دختر دوم اون رو بنویسه. بعد دختر اول رو صدا زدن اومد و کاغذ رو دادن بهش. دختره هم انگشتاش رو روی کاغذ حرکت داد و دقیقا همون شعر رو خوند. یکی از دولتی‌ها بلند شد، اعتراض کرد که بابا این دختره قبلا این شعر رو حفظ کرده! بهش گفتن بیا خودت هرچی دوست داری بگو بنویسن بخونه برات! دوباره دختره رو فرستادن بیرون. از طرف خواستن هر چیزی دوست داره را برای همه بخونه. کلی جیب‌هاش رو گشت، بالاخره یه بلیط تئاتر مچاله پیدا کرد. شروع کرد اسم تئاتر، محل اجرا، تاریخ و زمان اجراش رو خوند. دختر دوم هم باز با قلمش اینا پانچ کرد. دختره که بیرون بود رو صدا زدن. دختره هم اومد و دوباره کل متن رو کاملا درست خوند. صدای تشویق جمعیت رفت بالا. همه اومدن سمت لویی و باهاش دست دادن. بهش تبریک گفتن و ازش تشکر کردن. لویی هم از احترامی که بهش نشون دادن به شدت تحت تاثیر قرار گرفت.با جابه‌جایی مدرسه به مکان جدید، لویی یه دوره‌ای حال جسمیش بهتر شد. اما توان بدنی قبل رو نداشت. مجبور بود تو کلاس آروم صحبت کنه تا خودش و ریه‌هاش زود خسته نشن. می‌دونست که مریضیش درمان نداره. تب و سرفه میومدن، خوب می‌شدن، اما همیشه دوباره برمی‌گشتن. سیستم لویی داشت کم کم بین مدرسه‌های نابیناهای کشور‌های دیگه هم گسترش پیدا می‌کرد. لویی ارتباطش رو با دانش‌آموزای قبلیش حفظ کرده بود. براشون نامه می‌نوشت. کتاب و تجهیزات نوشتن براشون می‌فرستاد. براشون پول می‌فرستاد تا کتاب‌ها رو به نسخه‌ی بریل تبدیل کنند و بین بقیه پخش کنن.حدود سال ۱۸۵۰،‌ لویی دوباره حال جسمیش بهم ریخت. صداش خیلی ضعیف شده بود و سر کلاس به سختی شنیده می‌شد. همین هم باعث شد که بالاخره بیخیال تدریس بشه. ماه‌های آخر تو رختخواب بود. عزیزا و دوستاش کنارش بودن. اون می‌دونست که زندگی و کارش بیهوده نبوده. یه جا گفته: «مطمئن شده‌ام که ماموریتم در دنیا به پایان رسیده.» ۶ ژانویه ۱۸۵۲ یعنی ۱۶ دی ۱۲۳۰ شمسی، دقیقا ۴ روز قبل از قتل امیرکبیر به دستور ناصرالدین شاه قاجار، لویی بریل، دو روز بعد از تولد ۴۳ سالگیش درگذشت. لویی رو توی آرامگاه روستاشون دفن کردن. اما توی صدمین سالمرگش، باقیمانده‌ی پیکرش رو بردن توی شاید مهمترین آرامگاه فرانسه تو پاریس. آرامگاه پانتئون. کنار بزرگترین قهرمانای تاریخ فرانسه. کنار افرادی مثل ژان-ژاک روسو، الکساندر دوما، ماری کوری و ویکتور هوگو. اما تو حرکتی نمادین استخون‌های دستش رو که سال‌ها از اون‌ها برای یادگرفتن و یاد دادن استفاده کرده بود، توی همون مقبره‌ی اولیه‌ش گذاشتن بمونه. حالا لویی بریل نه فقط یکی از قهرمان‌های تاریخ فرانسه، بلکه یکی از قهرمان‌های تاریخ جهانه.خونه سنگی بریل، یعنی همون جایی که توش به دنیا اومد رو هم خراب نکردن جاش برج بسازن! نگهش داشتن و تبدیلش کردن به موزه. همیشه هم قابل بازدیده! همین الآن می‌تونید برید بازدید! آدرس سایت و لوکیشن «موزه لویی بریل» رو می‌ذاریم توی شونوت این اپیزود. توی این موزه، تقریبا همه چیز رو مثل زمان خودش نگه‌داشتن. سردر خونه یه پلاک زدن که روش نوشته: «چهارم ژانویه ۱۸۰۹، لویی بریل خالق سیستم نوشتن با نقاط برجسته برای نابینایان، در این خانه زاده شد. او درهای دانش را به روی تمام کسانی که نمی‌توانند ببینند گشود.» توی میدون اصلی روستای کووقه یه مجسمه‌ی یادبود از لویی گذاشتن. جایی که زیر نور آفتاب می‌نشست، عصاش رو می‌ذاشت کنارش و به فکر فرو می‌رفت. یه طرف پایه‌ی مجسمه، یه مجسمه‌ی دیگه از لویی هست که داره به یه کودک نابینا درس میده. سمت دیگه‌ش به خط بریل نوشته: «الفبای نقطه برجسته، توسط پسری ۱۵ ساله ابداع شد. کسی که بر نابینایی‌اش پیروز شد و به بقیه کمک کرد تا مثل او موفق شوند.»لویی بریل توی طول زندگی کوتاهش بیشتر‌ از هر کس دیگه‌ای تلاش کرد تا نابیناها به جریان زندگی طبیعی برگردن. با این‌ وجود روزنامه‌های پاریس حتی یه خط هم برای یادبودش ننوشتن. اون هم مثل خیلی از بزرگا، بیشتر بعد از مرگش ازش قدردانی شد. امروزه، بعد از گذشت حدود ۱۷۰ سال از مرگ آقای بریل، شاید کمتر کسی توی دنیا اسم این پسر زین‌ساز روستایی رو نشنیده باشه. شاید خودش رو نشناسن، ولی سیستمی که توی ۱۵ سالگی ابداع کرد رو قطعا می‌شناسن. سیستم بریل تو کل جهان مورد استفاده قرار گرفته. تقریبا تو همه‌ی زبان‌ها و کشور‌ها. حتی با زبان‌های پیچیده‌ای مثل چینی و آفریقایی هم هماهنگ شده. این روزها از کتاب‌های تخصصی گرفته تا مجله‌های محبوب، با خط بریل هم چاپ میشن. تخته و قلم مخصوص اون با وزن کمتری ساخته میشه تا راحت‌تر قابل حمل باشن. ماشین‌های تایپ و پرینتر‌های بریل با آخرین تکنولوژی‌ها روز ساخته شدن. این سیستم شاید ارزشمندترین سیستمیه که در اختیار نابیناها قرار گرفته.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Louis-Braille-%7C-%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%84-id2769822-id344460654?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Louis%20Braille%20%7C%20%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C%20%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Tue, 14 Dec 2021 12:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه مرلین مونرو؛ ستاره سینما و نماد زیبایی قرن بیستم</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1-hpwortwydsj4</link>
                <description>این بار با یه داستان نسبتا قدیمی سر و کار داریم. داستانمون از اوایل قرن ۲۰ میلادی یعنی حدودا ۹۰ سال قبل شروع میشه و قبل از به دنیا اومدن جف بزوس که داستان زندگیش رو توی قسمت قبل گفتم تموم میشه! برای این که داستان شخصیت اول این اپیزود رو بهتر متوجه بشیم باید اول درمورد مادرش بدونیم. گلدیس متولد سال ۱۹۰۲ توی تگزاس آمریکا بود. اون‌ها زندگی بی‌ثبات و ناامنی داشتن. پدرش روی خط آهن ملی مکزیک کار می‌کرد و همین مدل کار پدرش که همش تغییر می‌کرد، باعث شده بود که تا ۷ سالگیش اون‌ها ۱۱ تا خونه توی نقاط مختلف آمریکا عوض کنن. پدرش خیلی موقع‌ها شب‌کار بود و خیلی مشروب می‌خورد. ۴۱-۲ ساله بود که یهو حال پدره بد شد. حافظه‌ش متزلزل شد، خشن شد و کنترل دست و پاش رو نداشت. بعضی موقع‌ها تشنج می‌کرد. دکترها تشخیص بیماری سیفلیس مغزی دادن که اون زمان هنوز داروش کشف نشده‌بود. ۹ ماه بعد پدر گلدیس، که اسمش اوتیس بود توی ۴۳ سالگی روی تخت بیمارستان و در دوری خانواده‌ش درگذشت. مادر گلدیس یک بار دیگه ازدواج کرد که خیلی زود هم جدا شد. دست گلدیس رو گرفت و رفتن لس آنجلس. با وجود آب و هوای رویایی لس آنجلس، گلدیس از اتفاقاتی که توی زندگیش افتاده بود آسیب روحی شدیدی خورده بود. دلا، مادر گلدیس توی سال ۱۹۱۷ و وقتی گلدیس ۱۵ ساله بود با یکی آشنا شد و بدون ازدواج با اون شروع به زندگی کرد. گلدیس از این اتفاق راضی نبود و برای این که از اون خونه بیاد بیرون با مردی به نام جان نیوتون بیکر ازدواج کرد. و تا کمتر از ۲ سال بعد یک پسر و یک دختر به دنیا آورد. اما اصلا حال و حوصله بچه‌ها رو نداشت. بچه‌ها رو می‌سپرد به همسایه و خودش می‌رفت اینور و اونور عشق و حال! بالاخره سال ۱۹۲۱ درخواست طلاق داد و بعد از یه پروسه طولانی موفق شد از همسرش جدا بشه. دادگاه اجازه نداد بچه‌هاش رو داشته باشه. حضانت بچه‌هاش به جان رسید و جان هم اون‌ها رو همراه خودش به کنتاکی برد. همین باعث شد گلدیس (یعنی مادر شخصیت اصلیمون) توی لس آنجلس تنها بشه.چند سالی بود که یه قسمتی از لس آنجلس خیلی سر و صدا کرده بود و خیلی‌ها رفته بودن اون‌جا و مشغول شده بودن. یعنی هالیوود. گلدیس هم رفت هالیوود تا شاید کاری پیدا کنه. کار هم پیدا کرد. اون توی یه کمپانی مشغول بریدن نگاتیوها شد. سال ۱۹۲۳، ۵۷۶ فیلم صامت سیاه و سفید تولید شد و صنعت فیلم‌سازی تازه پا گرفته بود. ۱۳۰ هزار نفر توی این صنعت مشغول به کار بودن که گلدیس هم یکی از اون‌ها بود. گلدیس توی کمپانی فیلم‌سازی با یه دختر خوش‌مشرب که ۷ سال ازش بزرگتر بود آشنا شد و خیلی با هم دوست شدن. اسم اون دختر گریس مک‌کی بود. یک زن آزاد و رها که پارتی و الکل بخش بزرگی از زندگیش بود. گلدیس و گریس خیلی به هم نزدیک شدن و گریس نقش بزرگی توی زندگی اون و بچه‌ی آینده‌ش داشت. این دو تا دختر افتادن به هم و کلا بساط عشق و حال به راه بود. پارتی، مشروب، رابطه‌های کوتاه‌مدت با مردها شده بود برنامه هر آخر هفته یا شاید هم هر شب اون‌ها! یک سالی همین بساط بود تا وقتی گلدیس با یه مردی به اسم مارتین مورتنسن که کارمند شرکت گاز بود آشنا شد و ازدواج کرد. اما ازدواجش خیلی دووم نیاورد و زود برگشت پیش گریس. چند وقت بعد متوجه شد که بارداره! حالا نمی‌دونست بچه برای همسرش مارتین هست یا گیفورد همکار هوس‌باز شیفت صبح، یا همکارای دیگه‌ای مثل رونی و گوتری! تازه به یه مرد دیگه هم شک داشت که چند ماهی باهاش بود! اول داشت به سقط کردنش فکر می‌کرد اما... این بچه می‌تونست بالاخره از تنهایی درش بیاره. ساعت ۹:۳۰ صبح سه‌شنبه ۱ ژوئن ۱۹۲۶ که میشه ۱۰ خرداد ۱۳۰۵، یعنی حدودا ۵ هفته بعد از تاجگذاری رضاشاه توی کاخ گلستان تهران، توی بیمارستان عمومی لس آنجلس، گلدیس صاحب یک دختر شد که اسمش رو «نورما جین» گذاشت. این اسم رو هم از روی اسم یکی از بازیگرهای معروف و مورد علاقه‌ی اون زمان انتخاب کرد. حالا نمی‌دونست فامیلی بچه رو باید چیکار کنه! پس بعد کلی بالا و پایین، فامیل همسر اولش یعنی جان بیکر رو انتخاب کرد. پس اسم این بچه شد «نورما جین بیکر». و این «نورما جین بیکر» که نه معلومه پدرش کیه، نه مادر سر به راهی داره، قراره بشه شخصیت اول داستان ما. جالبه! درسته که گلدیس حس تنهایی می‌کرد و حس می‌کرد بچه‌ش اونو از تنهایی درمیاره. ولی بچه که به دنیا اومد نتونست حتی ۲ هفته تحملش کنه. احتمالا بچه مزاحم تفریحات خانوم می‌شد. اون رو داد به یه خانواده مزرعه‌دار توی ۲۵-۲۶ کیلومتر اون طرف‌تر تا بزرگش کنن. خانواده‌ای که گلدیس نورما جین رو تحویلشون داد، اسمشون بود بولندر. یه خانواده با تقوا، خوب و پرهیزکار. اون‌ها توی شهر هاوتورن توی ایالت کالیفرنیا، نزدیک لس آنجلس زندگی می‌کردن. در واقع باید گفت «نورما جین رو فرستادن تا در خانواده‌ای مذهبی رشد پیدا کنه.» اون‌ها برای تامین هزینه‌هاشون بچه‌های خانواده‌های دیگه مثل گلدیس رو بزرگ می‌کردن و در ازاش ماهی ۲۰-۲۵ دلار می‌گرفتن. نورما جین تا ۷ سالگی تو اون خونه ۴ اتاق خوابه زندگی کرد. ۷ سال عجیبی بود. یه خانواده نسبتا مذهبی با یک سری باید و نبایدها که خب یکم آزادی‌های نورما جین رو محدود می‌کرد. مادرش هم خیلی دیر به دیر به دیدنش می‌رفت و اونم حس می‌کرد که مادرش اصلا اون رو نمی‌خواسته و اومدنش باعث شده سد راه اون بشه.نورما دختر زیبایی بود. با موهای بلوند یخی، چشمای روشن سبزآبی و یه لبخند گیرا. اما هیچ وقت توی اون خونه «زیبا» خطاب نشد. جالبه که ۱۰ سال بعد از این به خاطر همین جذابیت ظاهری، «نماد زیبایی قرن بیستم» لقب می‌گیره. حالا تو ادامه‌ی داستان، می‌شنوید که چطور این زیبایی و حضور توی فیلم‌های متعدد، باعث معروفیتش میشه. گفتم که خانواده بلوندر یه خانواده خشک مذهب بودن. فیلم دیدن و کلا صنعت فیلم رو بد می‌دوسنتن و حتی به نورما گفته بودن که اگر یه روزی دنیا در حالی تموم بشه که تو در حال فیلم دیدن باشی، جات توی آتیش جهنمه! اون‌ها طبق قوانین کلیسا زندگی می‌کردن. مثلا می‌گفتن سیگار و مشروب و ورق‌بازی یه جورایی حرامه. می‌گفتن انضباط و مرتب بودن کار باتقواهاس و خیلی این مسائل براشون مهم بود. اما از طرف دیگه توی اون زندگی نورما هیچ‌وقت حس نداری نکرد. بلوندرها وضع مالی نسبتا خوبی داشتن و همیشه امکانات برای نورما محیا بود. حتی توی خونه‌شون یه پیانوی قدیمی بود که باهاش آهنگ‌های کلیسا رو می‌زدن. اون‌ها یه سگ برای نورما خریده بودن که اسمش رو گذاشته بود «تیپی». بعد از این که تیپی وارد زندگی نورما شد، نورما همیشه توی دور و اطراف خونه و مزرعه مشغول بازی بود و تیپی هم همیشه یکی دو قدم پشتش راه می‌رفت و کلا با هم حال می‌کردن. خیلی عجیبه. در کنار همه این چیزا نورما یه حس تنهایی خاصی توی خودش حس می‌کرد و توی این تنهایی‌ها توی رویاهای خودش سیر می‌کرد و فکرای عجیب و غریب به سرش می‌زد. میگه خودم رو کاملا برهنه توی صحن کلیسا تصور می‌کردم که آدم‌ها زیر پام سجده می‌زدن و پرستشم می‌کردن! من هم سرشار از حس آزادی بینشون قدم می‌زدم و مراقب بودم اون‌ها رو له نکنم. یعنی یه دختر ۶-۷ ساله، رویایی داشته که یه جورایی کم کم به واقعیت تبدیل میشه. حالا می‌بینیم چه طوری. زندگی با سخت‌گیری‌های خانواده مذهبی و قانون‌مدار و در حالی که خیلی ساکت و گوشه‌گیر بود ادامه پیدا کرد. بلوندرها همیشه دنبال بهترین اون بودن و اون تشنه تایید اون‌ها. هیچ‌وقت بهش نمی‌گفتن آفرین؛ همیشه می‌گفتن بهتر از این هم می‌تونستی. این اوضاع بود، تا به سن مدرسه رسید. نورما رو گذاشتن یه مدرسه‌ای به اسم «مدرسه خیابون واشینگتون» .هر روز با دو تا از بچه‌های همسایه‌شون می‌رفت مدرسه و سگش، تیپی، هم دنبالش راه میوفتاد. وقتی نورما وارد کلاس می‌شد، تیپی پشت در منظرش می‌موند تا کلاسش تموم بشه. اما نورما حدودا ۷ سالش بود که یه اتفاق عجیبی براش افتاد. همسایه عصبانی‌شون اعصاب پارس کردن‌های تیپی رو نداشت و زد اون رو با شات‌گان کشت! این اتفاق تاثیر خیلی بدی روی روحیه بچه گذاشت. تا حدی که دیدن بهتره زنگ بزنن به مادرش که بیاد بچه‌ش رو برداره ببرتش. گلدیس، مادر نورما، کمی بعد اومد و توی سوزوندن و خاک‌سپاری سگ به دخترش کمک کرد. وسایلش رو جمع کرد و اون رو به آپارتمان کوچیکی که نزدیک محل کارش، توی لس آنجلس، اجاره کرده بود برد. آپارتمان رو به همراه همون دوست صمیمیش (شاید هم تنها دوستش) یعنی همون گریس اجاره کرده بود. گریس رو یادتونه دیگه؟ همونیه که قبل بچه‌دار شدن گلدیس با هم می‌رفتن اینور اونور عشق و حال. اون درواقع محرم اسرار، حمایتگر عاطفی و مشاور گلدیس توی همه امور بود. از اون به بعد تا یه مدت روزها و شب‌های نورما جین به گشت و گذار توی داون تاون لوس‌آنجلس و هالیوود می‌گذشت.بعد یه مدتی گلدیس دست نورما رو گرفت و به یه خونه ۶ اتاق‌خوابه رفت. این خونه رو با یه خانواده انگلیسی که همه یه جورایی بازیگر بودن اجاره کرده بود. زن و شوهر سیاه لشکر و نقش‌های کوچیک بازی می‌کردن یه دخترشون هم گاهی به عنوان بدل یکی از بازیگرهای مشهور اون زمان جلوی دوربین می‌رفت. حالا دیگه به حضور این خانواده‌ی مثلا هالیوودی (!) کل بحث‌های خونه حول محور فیلم و بازیگری و ادیت و شایعات نشریات زرد و این چیزا بود. صبح تا شب سخت مشغول کار بودن و شب‌ها هم تا آخر شب بساط عشق و حال به راه بود. بازی و سیگار و مشروب و ازین بساطا. نورما که تا الآن توی فضای دیگه‌ای بزرگ شده بود، با دیدن این سبک زندگی، دچار یه دوگانگی‌ای شده بود. می‌رفت از حیاط پشتی خونه‌شون گل جمع می‌کرد. شیشه‌های آبجوی مامانش اینا رو برمی‌داشت، گل‌ها رو می‌ذاشت توش و می‌نشست ساعات‌ها برای آدم‌های اون خونه دعا می‌کرد و از خدا طلب آمرزش می‌کرد. اما مثل این که کم کم زندگی به سبک جدید، داشت به مذاق نورما خانم خوش می‌اومد! دیگه آخر هفته‌ها به جای این که به کلیسا رفتن و دعا کردن بگذره، مشغول رفتن به سینما با مامانش اینا بود. تو همچین اوضاعی بود که نورما رفت کلاس دوم. و با توجه به این که دیگه داشت به این نوع سبک زندگی هم عادت می‌کرد، از نظرش، زندگی داشت خوب می‌گذشت. اما یه نامه که ممکنه برای بعضیا اصلا مهم نباشه، یهو اوضاع رو بهم ریخت. حالا نامه چی بود؟ خبر رسید پدربزرگ گلدیس، توی خونه‌ش خودش رو حلق‌آویز کرده. گلدیس خیلی پدربزرگش رو نمی‌شناخت اما این خبر خودکشی و مرگ، شوک بد و عمیقی بهش وارد کرد. فکر این که مادر، پدر و پدربزرگش همه با مشکلات روانی درگیر شدن و مردن، دیوونه‌ش می‌کرد. تا حدی که به شدت افسرده شد. خودش رو توی یه اتاق حبس کرد، نه آب می‌خورد نه غذا! تقریبا هم نمی‌خوابید. بلند بلند دعا می‌کرد و انجیل می‌خوند. برداشتن بردنش پیش دکتر متخصص مغز و اعصاب. اما داروهایی که دکتر بهش داد وضع رو بهتر نکرد که بدتر کرد. به این وضعیت ترس و جنون هم اضافه شد!بالاخره وقتی نورما هنوز ۸ سالش کامل نشده بود، مادرش، گلدیس، رو که فقط ۳۲ سالش بود، توی آسایشگاه روانی بستری کردن. بستری شدن گلدیس باعث شد تا مسئولیت نورما بیوفته دست دوست نزدیکش، یعنی گریس. همون کسی که توی اون آپارتمان کوچیکه باهاش هم‌خونه بود. این در واقع سومین مادری بود که نورما توی این ۸ سال زندگیش داشت. گریس هم که توانایی رسیدگی مناسب به نورما رو نداشت، مجبور شد دوباره اون رو بفرسته پیش همون خانواده مذهبیه. اما فراموشش هم نکرد. گریس خیلی به نورما کمک کرد تا حس خوبی نسبت به خودش و زندگیش بگیره. هر هفته می‌رفت پیشش و برمی‌داشت می‌بردش سینما. می‌دونست که اون به چه چیزایی علاقه داره و از طریق همون چیزا بهش روحیه می‌داد. برای بچه حرف می‌زد، اونم چه حرف‌هایی! چیزهایی رو بهش می‌گفت که به نظرم همین حرف‌ها بیشترین تاثیر رو روی آینده‌ی نورما گذاشت. این‌جا یه خاطره یادم اومد که گاهی پدرم برام تعریف می‌کرد. دیدم این‌جا بگم خالی از لطف نیست. پدرم می‌گفت، حدود ۳۳-۴ سال پیش، یه همسایه داشتن که یه پسر داشت به اسم بابک. اون موقع بابک ۱۵-۱۶ سالش بوده. این همسایه‌شون همیشه می‌گفته: «من وقتی بابک به دنیا اومده، بند نافش که افتاد، برداشتم بردم انداختم جلوی در دانشگاه تهران! به خاطر این که بزرگ شد همون جا قبول بشه.» پدرم میگه: «من اون زمان هی فکر می‌کردم، آخه این تیکه‌ی بند ناف، جلوی در دانشگاه تهران، چه ارتباطی می‌تونه با قبول شدن بابک داشته باشه؟» که زمان می‌گذره و اتفاقا بابک لیسانس نه، ولی فوق‌لیسانس، دانشگاه تهران قبول میشه. حالا این ارتباط کجاس؟ در حقیقت این ارتباط وقتیه که پدره از همون اول جلوی بابک، پشت سرش و همه جا، این داستان بند ناف رو تریف می‌کرده. و بابک هم از وقتی عقلش می‌رسه، یه جورایی تو مغزش میره که باید دانشگاه تهران قبول بشه. یعنی هی تو خونه اینا صحبت از این موضوع میشه و خب روی تصمیمات، تلاش و حتی علاقه‌ی بچه تاثیر می‌ذاره. و با یکم چاشنی استعداد، بابک دانشگاه تهران قبول میشه. حالا من نمی‌خوام بگم این کار درسته یا غلطه. که البته به نظرم حتی بیشتر می‌تونه غلط باشه. که این طوری ذهن بچه رو تحت تاثیر قرار بدی. ولی حالا به هر حال، اتفاقیه که افتاده. بعضیا ازین کارا می‌کنن. بگذریم.گریس چپ و راست به نورما می‌گفت نگران نباش، بزرگ که بشی زیباترین دختر جهان میشی. همش بهش می‌گفت تو سوپراستار میشی. براش لباس‌های قشنگ می‌خرید و موهاش رو فرفری می‌کرد. بعضی موقع‌ها برش می‌داشت می‌بردش سر کار پیش همکاراش و بهش می‌گفت اون‌جا قشنگ راه برو، بچرخ و خودت رو نشون بده. می‌گفت بهشون بگو وقتی بزرگ شدی می‌خوای چیکاره بشی؟ آفرین بگو که می‌خوای ستاره سینما بشی... این دوران شاید آغاز رویای نورما بود. دورانی که اگر نبود، این قسمت از بایوکست هم نبود! گریس بعضی یکشنبه‌ها نورما رو می‌برد تا بیمارستان مادرش رو ببینه. توی اون دیدارها گریس از نورما و کارایی که کرده برای گلدیس تعریف می‌کرد. اما گلدیس انگار توی یه دنیای دیگه بود. فقط می‌نشست گوش می‌داد و هیچ عکس‌العمل خاصی نشون نمی‌داد! انگار اصلا دلش نمی‌خواست به دنیای واقعی برگرده. حتی به خاطر دوستش یا دخترش. نورما که معمولا با ذوق می‌رفت تا مادرش رو ببینه، همیشه وقتی دیدارشون تموم می‌شد به این فکر می‌کرد که اصلا انگار من برای این وجود ندارم! حس می‌کرد مادرش اصلا تلاشی برای با اون بودن نمی‌کنه. گریس که دیده بود از گلدیس محبت یا عکس‌العمل مثبتی دیده نمیشه، دلش برای نورما سوخته بود و تصمیم گرفت هر طور شده سرپرستی قانونی بچه رو بر عهده بگیره تا دستش بیشتر باز بشه. و بالاخره بهار سال ۱۹۳۵، سرپرستی قانونی نورما جین ۹ ساله به رفیق صمیمی مادرش یعنی گریس مک‌کی رسید. هنوز این مادر و دختر جدید داشتن به هم عادت می‌کردن که یه اتفاق تازه افتاد! گریس بعد از چند سال سینگل بودن، با یه مرد جذاب و خوش تیپ به نام اروین وارد رابطه شد. چند ماه بعد گریس و اروین با هم ازدواج کردن و یه خونه اجاره کردن. اروین ۳ تا بچه داشت که یکیش رو با خودش آورد و گریس هم که با نورما اومده بود. در واقع شدن یه خانواده ۴ نفره. اما چند ماه بعد شوهره شروع کرد به غر زدن که ما از پس هزینه‌های نورما برنمیایم و برای چی باید برای خودمون هزینه اضافی بتراشیم؟ بریم یه مدت بذاریمش یتیم‌خونه تا اوضاعمون بهتر بشه. هرچی گریس اصرار کرد که بابا این بچه نیاز داره یکی کنارش باشه، این خیلی سختی کشیده تو زندگیش و این حرفا، اروین راضی نشد. بنابراین پاییز همون سال، گریس مجبور شد نورما رو ببره و بذاره یتیم‌خونه. دوباره این نورما بود که کسی اونو نمی‌خواست.تو یتیم‌خونه‌ی لس آنجلس که نورما رو برده بودن اون‌جا، انواع و اقسام بچه بود. بچه‌های رهاشده تو خیابون، بی‌پدر و مادر و بچه‌های فقیر که خانواده‌شون توانایی تامین مخارجشون رو نداشتن و از این مدل بچه‌ها. نورما حدود ۲ سال اون‌جا بود و طی این دو سال، گریس هر هفته شنبه‌ها می‌رفت و برمی‌داشت می‌بردش بیرون. می‌رفتن سینما فیلم می‌دیدن و غذا می‌خوردن. اون دوران، دوران اوج یه بازیگری به اسم «جین هارلو» بود. یه دختر بلوند جذاب با چشم‌های سبزآبی که توی فیلم‌های پرفروش اون زمان دلبری می‌کرد و به سمبل عشوه‌گری توی فیلم‌ها تبدیل شده بود. البته فیلم‌های اون زمان که سیاه و سفید بودن ولی بالاخره نماد جذابیت بود دیگه! همون سال ۱۹۳۶ از جین هارلو ۲ تا فیلم بیرون اومده بود و گریس و نورما بارها و بارها رفتن این فیلم‌ها رو دیدن. گریس تمام تلاشش رو می‌کرد تا دخترخونده ۱۱ ساله‌ش رو شبیه جین هارلو کنه. موهاش رو مرتب فر می‌کرد و لباسای سر تا پا سفید تنش می‌کرد. گریس موهای خودش رو بلوند پلاتینی کرد و می‌خواست موهای نورما رو هم رنگ کنه ولی از مسئولای یتیم‌خونه ترسید و این کار رو نکرد. ولی از هر فرصتی برای آموزش آرایش و سرخاب سفیداب به نورما دریغ نمی‌کرد! مثلا می‌بردش توی سرویس بهداشتی سینماها و این‌جور جاها براش توضیح می‌داد چطوری خط چشم بکشه و رژ بزنه و کرم پودر و ازین داستانا! بهش می‌گفت یه روزی بهترین میشی. میشی مثل جین هارلو. حسابی روی ذهن نورما کار می‌کرد تا این بچه اگه توی گذشته مشکل داشته، حداقل به آینده‌ش امیدوار باشه.اما معلوم نیست چی شد که یهو سرزدن‌های گریس قطع شد. نورما هم که هیچ کس رو نداشت، خیلی به گریس وابسته شده بود و هر هفته‌ش رو برای این که زودتر شنبه بشه و با مادرخونده‌ش بیرون بره می‌گذروند. ۵ هفته‌ای شده بود که خبری از گریس نبود. دوباره فکرای منفی اومده بود سراغ نورما: «اگه من خوبم، پس چرا همه ترکم می‌کنن؟» از لحاظ روحی فروریخته‌بود. همش اضطراب داشت، بعضی موقع‌ها لکنت زبان می‌گرفت، زیاد سرما می‌خورد و سرفه می‌کرد. اگه باهاش با صبر و آرامش رفتار نمی‌شد زود وحشت می‌کرد. تو همون زمان یکی از سرپرستا با اشاره به این مسائل، درمورد نورما نوشته بود: «پیشنهاد می‌شود سریع‌تر برای ادامه زندگی نزد خانواده خوبی فرستاده شود.» اما لازم نشد. چون گریس چند روز بعد از تولد ۱۱ سالگیش اومد و از اون‌جا برداشتش که ببرتش. ظاهرا باید اون روز روز خوبی برای نورما می‌بود. اما یه خبر که از رادیو پخش شد، دوباره ذهن بچه رو حسابی بهم ریخت. توی همون ماشین گریس که بودن، از رادیو اعلام شد جین هارلو، همون بازیگر معروفه، فوت کرده. انگار روزگار یک لحظه هم سر سازگاری با این بچه نداشت. بازیگر مورد علاقه‌ش توی ۲۶ سالگی بخاطر نارسایی کلیه فوت کرده بود. خلاصه گریس نورما رو می‌بره خونه‌ی خودش.اما اوضاع توی خونه گریس هم اون‌چنان مثل سابق خوب نبود. تا حدی که ظاهرا یک بار وقتی همسر گریس خیلی مست بوده، شروع کرده به شوخی و دست زدن ناخوشایند به نورما. هر طور شده نورما از مخمصه فرار می‌کنه و زود گریس رو از مساله باخبر می‌کنه. گریس هم که دیگه چاره‌ای نداشت، برای این که بچه کمتر آسیب ببینه برداشت بردش خونه یکی از فامیل‌های خودشون. و این شد ۹مین خونه‌ای که نورما اون‌جا مثلا زندگی می‌کرد. سال‌ها بعد نورما به یکی از دوستاش گفته: «تو اون زمان، وقتی از خواب بیدار می‌شدم، نمی‌دونستم کجام. طول می‌کشید تا بفهمم که الآن کجام و کدوم خونه هستم.» از ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸ نورما جین توی شهر کمپتن توی همون حوالی لس آنجلس زندگی می‌کرد. در واقع توی نقشه اگر ببینید انگار که یه شهرن. کنار همن. ولی خب کمپتن کلا یه شهر دیگه‌س که چسبیده به لس آنجلس. در واقع یه جورایی مثل شهرری و تهران. فرستاده بودنش پیش زن‌داییش که اون هم بدون شوهر با مادرش زندگی می‌کرد و ۳ تا هم بچه داشت. در واقع شد نورمای ۱۱ ساله با ۳ تا بچه‌ی ۸ تا ۱۲ ساله. البته گریس هر ماه یکم پول می‌فرستاد براشون. نورما تو اون ۲ سالی که اون‌جا بود، با پسر دایی و دختر دایی‌هاش می‌رفت مدرسه. توی مدرسه به همه می‌گفت هردوی پدر و مادرم توی تصادف مردن و از این طریق کلی ترحم و توجه می‌گرفت و باهاش خوب رفتار می‌شد.گریس غیر از پولی که بعضی موقع‌ها می‌فرستاد، هر چند وقت یک بار میومد یک سری به نورما می‌زد و دوباره می‌بردش سینما. تولد ۱۲ سالگی نورما یعنی سال ۱۹۳۸ گریس با یه لباس نو اومد و نورما رو برداشت برد آرایشگاه. بعد هم بردش آتلیه ازش عکس گرفت. نمی‌دونم به زور بردتش، چی بوده قضیه که یک قیافه‌ی کلافه‌ای گرفته به خودش، داره اون طرف رو نگاه می‌کنه! خیلی جالبه. این در واقع اولین عکس از شخصیت اصلی داستان ماست که توش آرایش داره و رفته آتلیه ثبت کرده. عکسش هست، می‌ذارم توی اینستای بایوکست ببینید. بعد از این عکس فکر کنم نتونید عکسی ازش پیدا کنید که لبخند نزده باشه. https://www.instagram.com/p/CJwCIk0ifsc/?utm_source=ig_web_copy_link بالاخره تولد ۱۲ سالگی نورما این‌طوری گذشت که رفت یه همچین عکسی از خودش به جای گذاشت! یکی دو ماه بعد، گریس اومد و دوباره نورما و برداشت برد لس آنجلس. چون نورما به سن دبیرستان رسیده بود. (در واقع راهنمایی یا متوسطه اول. یه همچین چیزی) گریس می‌خواست برای دبیرستان اون رو جای بهتر بفرسته و به خاطر همین اومد برداشتش دوباره بردش پیش خودش. البته پیش خودش که نه! پیش عمه‌ی خودش! یه عمه ۵۸ ساله داشت به نام آنا که وکیل بود و چندتا خونه و مزرعه توی لس آنجلس داشت. عمه آنا وضع مالی نسبتا خوبی داشت. الآن چند وقتی بود که از شوهرش جدا شده بود و اموراتش از پول اجاره خونه و مزرعه‌هاش می‌گذشت. اتفاقا گریس و شوهرش هم بصورت مجانی توی یکی از خونه‌های همین عمه آنا می‌شستن. نورما هم که توی خونه دوبلکس خود عمه آنا زندگی می‌کرد. عمه آنا آدم مهربون، بخشنده و مذهبی‌ای بود. هر هفته می‌رفت زندان شهر و برای زندانی‌ها انجیل می‌خوند. نورما هم که از اول وقتی با خانواده بلوندر زندگی می‌کرد، عادت‌های مذهبی براش عادی بود و مشکل خاصی با اون‌ها نداشت. نورما خیلی عمه آنا رو دوست داشت و همیشه می‌گفت عمه آنا اولین کسی بوده توی دنیا که واقعا عاشقانه دوستش داشته و کلی چیز ازش یاد گرفته. توی مدرسه شاگرد خیلی آروم، ساکت و گوشه‌گیری بود. اجتماعی نبود و دوستای زیادی نداشت. نمراتش هم معمولی بود. نه عالی بود و نه بد. یکی از دلایلی که دوستای زیادی نداشت، هم شاید نوع لباس‌هایی بود که می‌پوشید. فقط ۲ دست لباس آبی‌رنگ ساده از زمان پرورشگاه داشت که همون‌ها رو آورده بود و می‌پوشید. کفش هم فقط کفش‌های تنیس و صندل‌های مکزیکی می‌پوشید که قیمتشون خیلی ارزون بود.۱۳ سالگی برای نورما شروع دوران نسبتا جدیدی بود. شاید بشه گفت علت محبوبت این شخصیت قصه‌ی ما، از همین سن داشت خودش رو نشون می‌داد. کم کم بدنش شروع کرد به تغییر کردن. لباس‌هاش براش تنگ شد و برجستگی‌های بدنش مشخص می‌شدن. همین باعث می‌شد توجه‌های بیشتری به سمتش جلب بشه. یهو همه حتی دخترها که تا اون زمان خیلی تحویلش نمی‌گرفتن، طرفدارش شدن. پسرها برای آوردن کیف و کتابش با هم رقابت می‌کردن تا تو راه مدرسه باهاش هم قدم بشن و بتونن چند کلمه‌ای باهاش هم‌صحبت بشن! نورما هم که از این وضعیت خوشش اومده بود، کلی به خودش می‌رسید. به هیچ چیز توجه نداشت جز رسیدگی به خودش. اون زمان اصلا مد نبود که بچه‌های اون سنی آرایش کنن اما همون‌طور که قبلا گفتم، نورما از چند سال پیش حسابی این کارها رو از مادرخونده‌ش یاد گرفته بود و الآن، وقت اجرا بود! توی مدرسه وقت زیادی رو توی سرویس بهداشتی و جلوی آینه می‌گذروند. موهاش رو شونه می‌کرد و فرهای موهاش رو که اون زمان خیلی مد بود، مرتب می‌کرد و روز به روز خوش‌تیپ‌تر و محبوب‌تر می‌شد. تابستون سال ۴۰ یعنی وقتی نورما ۱۴ ساله بود و کلاس هشتم رو تموم کرده بود، با یه پسر سال بالایی به اسم «چاک» دوست شد. چاک یه پسر مو قرمزی با صورت کک و مکی بود. شیرین زبون بود و ورزشکار. اون‌ها با هم می‌رفتن کلاس رقص و کلی با هم می‌رقصیدن. بعدش هم میومدن بیرون کوکاکولای خنک می‌نوشیدن. اما کم کم نورما حس کرد چیزی که چاک ازش می‌خواد بیشتر از فقط یه همراه برای رقصه. نورما میگه وقتی چاک شروع می‌کرد به دست زدن به بدنم، خوب بلد بودم چطور فرار کنم. اون موقع هیچ دانشی درمورد روابط جنسی نداشتم. رابطه نورما و چاک چند ماه بعد تموم شد. البته تا ۲ سال، چاک هر ولنتاین برای نورما کارت می‌فرستاد. اون بعد از تموم کردن مدرسه به ارتش پیوست و ۲۰ سالش که بود توی جنگ کشته شد. احتمالا می‌دونید دیگه جنگ منظورم جنگ جهانی دومه.اون سال عمه آنا دچار یه مریضی قلبی شد و دیگه با حالی که داشت نگهداری از نورما براش سخت شده بود. بنابراین گریس نورما رو دوباره آورد خونه خودش. شوهر گریس یه دختر داشت به نام «اِلِنور» که قبلا گفتم، اومده بود باهاشون زندگی کنه. النور که توی خونه «بی‌بی» صداش می‌کردن، تقریبا همسن نورما بود. هم‌قد و هم‌وزن بودن. موهاشون هم یه رنگ بود. چون سایزشون با هم یکی بود لباس‌ها رو شریکی استفاده می‌کردن و لوازم آرایششون هم یکی بود. بی‌بی یه جورایی به دوست صمیمی نورما تبدیل شده بود. نورما احساس خوشبختی می‌کرد و وقتی به هم میوفتادن از ته دل می‌خندیدن. یک سال بعد اتفاق ویژه‌ای توی زندگی نورما افتاد. همسایه‌شون یه پسر ۲۰ ساله داشت که نورما ازش خوشش اومده بود. موهاش قهوه‌ای بود و چشم‌هاش هم مثل خود نورما آبی‌رنگ بود. جیم، یعنی همون پسره، شب‌کار بود و روزها با ماشینش میومد دنبال نورما و بی‌بی و اون‌ها رو می‌برد مدرسه و بعدازظهر هم کم و بیش یه دور دوری می‌کردن با هم. گریس هم خوشحال بود که این دو تا دختر رفیق پیدا کردن و می‌رن دور دور! حتی بعضی موقع‌ها براشون سبد خوراکی می‌چید و می‌فرستادشون پیک‌نیک! یا بهشون می‌گفت برید سینما یا برید تپه‌های هالیوود پیاده‌روی و این کارا. سال ۱۹۴۲ شوهر گریس برای کارش باید منتقل می‌شد ویرجینیای غربی یعنی اون طرف آمریکا. سمت شرقش در واقع. لس آنجلس یا در واقع ایالت کالیفرنیا هم که می‌دونید تو ساحل غربی آمریکاس. احتمالا بتونید حدس بزنید دوباره چه اتفاقی افتاد! بی‌بی که خب دختر شوهر گریس بود و طبیعی بود که اون رو با خودشون ببرن. ولی دوباره تصمیم گرفتن بخاطر کم شدن خرج و مخارجشون نورما رو نبرن با خودشون. پس دوباره تصمیم گرفتن بچه رو بفرستن پرورشگاه. دیگه واقعا وضع مسخره‌ای شده بود. یه ذره این‌جا، یه ذره اون‌جا! ولی این وسط اتفاق عجیب‌تری افتاد! مادر جیم، دوست‌پسر نورما و گریس، مادرخونده‌ش، با هم برای نورما تصمیم تازه‌ای گرفتن. گفتن خب الآن که نمی‌دونیم نورما رو چیکار کنیم. این دو تا هم که با هم دوست هستن. خب پس جیم بیاد با نورما ازدواج کنه تا مشکلات برطرف بشه! نورما هم که همین روزا ۱۶ ساله میشه و دیگه از این نظر توی ایالت کالیفرنیا برای ازدواج کردن مشکلی از نظر قانونی نداره. وقتی پیشنهاد رو به این دو تا میدن، نورما که نمی‌دونست باید چیکار کنه. اگه قبول نمی‌کرد، باید می‌رفت تو پرورشگاه زندگی کنه. یعنی نورما یه جورایی مجبور شد قبول کنه. جیم هم می‌دید نورما دختر نازیه و بودن باهاش سرگرم کننده‌س. از اون طرف قرار بود به زودی بره سربازی و خیالش راحت بود که این طوری نورما رو دیگه نمی‌فرستن پرورشگاه و خونه مادرش اینا زندگی می‌کنه. پس اونم قبول کرد.اواسط ماه مارس ۱۹۴۲ و وقتی نورما دوم دبیرستان بود، یه روز یهو اومد مدرسه و معلم و همکلاسی‌هاش رو سورپرایز کرد. بهشون گفت می‌خواد عروسی کنه و دیگه مدرسه نمیاد. و واقعا هم دیگه کلا نرفت مدرسه و ترک تحصیل کرد. نورما از اولش خیلی دلش با این ازدواج نبود. نه این که جیم رو نخواد. اما کلا از ازدواج می‌ترسید. در ضمن از رابطه جنسی هم خیلی ترس داشت. حتی یه روزی قبل همین مراسم‌ها و اینا وقتی ۳-۴ تایی دور هم نشسته بودن، داشتن نوشیدنی می‌خوردن، یهو نورما پرسید میشه آدم ازدواج کنه اما سکس نداشته باشه؟! گریس بهش گفت نگران نباش یاد می‌گیری! این زوج جوان، یه خونه‌ی یک خوابه توی محله شرمن اوکز لس‌ آنجلس برای ۶ ماه اجاره کردن. این خونه هم آدرسش کاملا مشخصه مثل تمام خونه‌های قبلی و اگر الآن یکی از طرفدارای مرلین توش ننشسته باشه می‌تونید اجاره‌ش کنید! یه خونه دو طبقه مکعب مستطیل، با نمای سیمانی و طوسی‌رنگ. بذارید یه چیزی رو براتون بگم. می‌خوام بگم وقتی رفتم این خونه‌هه رو توی گوگل مپز دیدم، بخاطر معماریش شک کردم خونه‌‌هه نوساز باشه. یادم بود از قدیما که گوگل ارث یه آپشنی داشت می‌تونستی عکس‌های قدیمی‌تر رو از شهرها ببینی. رفتم گوگل ارث نصب کردم چک کردم دیدم همونه! وقتی میرم ازین سرچ‌ها می‌کنم، شاید یکی از لذت‌بخش‌ترین قسمت‌های کار بایوکسته برام. آرزوم اینه که یه روزی همچین متنی رو توی خود لس آنجلس جلوی همین خونه بنویسم! یا برم جلوی اون خونه براتون فیلم بگیرم بذارم تو کانال یوتیوب بایوکست. بگم اینه! خودشه! لوکیشنش رو می‌ذارم توی شو نوت این اپیزود، اگه دوست داشتید برید ببینید. یا چمیدونم اگه کسی اون نزدیکا هست، یه عکس هم بگیره برام بفرسته که به اشتراک بذارم. حالا ولش کن خیلی حاشیه رفتم.ساعت ۸ و نیم روز جمعه نوزدهم ژوئن ۱۹۴۲ در حالی که متحدین در حال برنامه‌ریزی بودن تا یکی از بزرگترین حملات جنگ جهانی دوم رو به شهر استالینگراد کنن، جیمز دوهرتی ۲۱ ساله با نورما جین بیکر ۱۶ ساله ازدواج کردن. نورما ترسیده بود و می‌لرزید. جیم تعریف می‌کرد که تمام مدت عروس بازوی اون رو چسبیده بوده و ترس کاملا از توی چهره‌ش مشخص بوده. نورما چند سال بعد درمورد این ازدواج گفت که اون‌ها یه جورایی خودشون برام برنامه ریخته بودن و من هم به خاطر شرایطی که داشتم راه دیگه‌ای نداشتم. مجبور بودم تن به این ازدواج بدم. در هر حال اون‌ها ازدواج کردن و انگار که جیم فکر تشکیل خانواده بوده و نورما فکر بازیگر شدن! در واقع انگار تعلیمات گریس جواب داده بود! اما فقط گریس نبودا. گلدیس، مادر نورما، هم از همون اول بچه رو می‌برد هالیوود و اینا. خب تاثیر می‌ذاره دیگه. نورما تعریف کرده ازدواج نه من رو غمگین کرده بود و نه شاد. من و شوهرم خیلی کم با هم حرف می‌زدیم. اون هم به این خاطر بود که کلا حرف خاصی نداشتیم با هم بزنیم. جیم هم تعریف می‌کنه نورما خیلی حساس بوده و نمی‌دونسته باید چطور باهاش کنار بیاد. می‌گه بچه بوده و خیلی چیزا رو یاد نداشته. ضمن این که خیلی احساساتی بوده و سر هر حرفی سریع ناراحت می‌شده. حتی جیم می‌گه نورما بیشتر اون رو شبیه پدرش می‌دیده و حتی صداش می‌کرده «دَدی»! می‌گه مثلا سر کار وقتی ظرف غذام رو باز می‌کردم می‌دیدم برام یادداشت گذاشته که «پدر عزیزم، الآن که این نامه رو می‌خونی من خواب هستم و در خواب تو رو می‌بینم. می‌بوسمت، دوستت دارم. بچه‌ی تو.»! جیم کلی دوست داشت و خیلی از وقتش به مشروب و ورق و رفیق‌بازی می‌گذشت. بعضی موقع‌ها هم با دخترای دیگه می‌گذروند. نورما ولی دوستی نداشت. تنها بود و همیشه هم به خاطر دختربازی‌های جیم حسادت می‌کرد. بهم می‌ریخت و از دستش عصبانی می‌شد. کلی اهل خرج کردن بود و برای سیگار و لباس و اینا همیشه از جیم پول می‌خواست. مشکلات کم نبود توی زندگی‌شون. اما توی یه چیز توافق داشتن و اون هم این بود که بچه نمی‌خواستن. نورما از بچه‌دار شدن وحشت داشته و می‌گفته زنای خانواده من مادرای خوبی نبودن و من خودم فعلا در تلاش هستم که زن خوبی باشم. بچه؟ شاید چند سال بعد. نورما که می‌دید شوهرش دختربازی می‌کنه، خودش هم بدش نمی‌اومد بعضی موقع‌ها حسادت شوهرش رو قلقلک بده! مثلا وقتی با رفیقاشون می‌رفتن رقص، با مردای دیگه می‌رقصید و براشون دلبری می‌کرد. کلی هم به خودش می‌رسید تا بیشتر جلب توجه کنه. توی روز، ساعت‌ها سرگرم امتحان کردن لوازم آرایشی‌های جدید، خوابیدن‌های طولانی توی وان و اسکراب پوست صورت بود. روزی چندین بار صورتش رو با صابون می‌شست. خلاصه حسابی به ظاهرش توجه می‌کرد. دقیقا داشت همونی می‌شد که گریس تلاش کرد بار بیاره. اواخر ۱۹۴۳ جیم توی یه شهر ساحلی کار پیدا کرد و رفته بودن اون‌جا. حالا دیگه این نورما بود که رفتاراش رو مخ شوهره بود! یه سگ به سرپرستی گرفته بود و اسمش رو گذاشته بود «موگسی». موگسی رو برمی‌داشت می‌رفت ساحل قدم بزنه. اما چه شکلی؟ بولیز و شلوار سفید تنگ می‌پوشید. یا وقتی با بیکینی می‌رفت ساحل، بیکینی ۲ سایز کوچیکتر می‌پوشید که بدنش بیشتر مشخص باشه. یعنی راه که می‌رفت، چشمای همه مردا همین‌طور دنبالش راه میوفتاد! نه که حالا حتما بخواد به خاطر اذیت کردن جیم این کارها رو بکنه ها، مدلش این‌طوری بود. یعنی چی؟ شاید یکم سخت باشه برای ما درک این موضوع. خیلی ساده فهمیده بود که چه چیزی داره و فکر هم نمی‌کرد چیز بدیه. از به نمایش گذاشتنش هم خجالت و ابایی نداشت. حتی از یه جایی به بعد رفت و یکم بدنسازی کار کرد تا زیبایی و جذابیت بدنش بیشتر هم بشه. این کش مکش‌ها توی زندگیشون بود تا وقتی که از طرف ارتش برای جیم یه دستور اومد.یه روزی جیم خبر آورد که باید با ارتش به اقیانوس آرام و جنوب شرق آسیا بره. نورما خیلی التماس کرد که نرو و وقتی جیم اون رو راضی کرد که مجبوره بره جنگ، نورما ازش خواست که ازش بچه‌دار بشه که یه یادگار از شوهرش برای خودش داشته باشه. اما جیم مخالفت کرد. چون می‌دونست نه خودش می‌تونه خرج بچه رو بده نه نورما آدمیه که بتونه این کار رو کنه و کلا از نظر اون، نورما هنوز آمادگی مادر شدن رو نداشت. جیم رفت و به نورما قول داد بعد از جنگ بچه‌دار بشن. اما نمی‌دونست وقتی برگرده، یه نورمای کاملا متفاوت رو می‌بینه. یعنی چی؟ می‌گم حالا! روزی که جیم رفت برای نورما پر از غم و اندوه و اشک بود. چون درسته که با جیم کلی اختلاف داشت، درسته که از اول راضی به این ازدواج نبود و مجبور شد قبول کنه با هم برن زیر یک سقف؛ ولی این اولین باری بود که برای یه مدت چند ساله تکلیف خودش و زندگی رو می‌دونست. جیم اولین خانواده واقعی‌ای بود که نورما داشت. و حالا جیم هم رفت. رفت جنگ. رفت جایی که اصلا معلوم نبود برگرده. به هر حال این جنگ ۵ سالی بود که کل جهان رو درگیر خودش کرده بود و اصلا معلوم هم نبود کِی تموم بشه. (که البته حدود ۱ سال بعد تموم شد.) بله...! نورما باز هم تنها شد و این بار همونطور که جیم ۲ سال پیش، قبل از ازدواجشون، پیش‌بینی کرده بود برگشت خونه مادر شوهرش توی نورث هالیوود لس آنجلس. مادر شوهرش توی کمپانی ردیوپلین که کارش ساخت پهپاد برای ارتش آمریکا توی جنگ جهانی دوم بود کار می‌کرد و یه کاری هم برای نورما پیدا کرد و نورما رو اون‌جا مشغول کرد. نورما اون‌جا باید با ماده خیلی بدبویی، بدنه هواپیماها و ابزارهای دفاع توی جنگ رو اسپری می‌کرد و لاک الکل می‌زد. منابع زیادی رو دیدم که شغلش توی کارخونه رو همین نوشته بودن البته خود نورما توی کتابش گفته مسئول بررسی چترها بوده. این کار درآمد ثابتی براش داشت و کلا منبع درآمد خوبی برای زنا توی دوران جنگ بود. طبق نامه‌ای که نورما همون موقع‌ها برای گریس نوشته، گفته روزی ۱۰ ساعت کار می‌کنه و داره تقریبا تمام درآمدش رو برای کمک‌هزینه خرید خونه پس‌انداز می‌کنه.اما یک روزی وسط این کار پر فشار، یه اتفاق ویژه افتاد که زندگی نورما رو یه جورایی به قبل و بعد از این اتفاق تبدیل کرد. یه روز یه عکاس از طرف مجله‌ی «ینک (Yank)» که مجله‌ی رسمی ارتش آمریکا توی دوران جنگ جهانی دوم بود، اومده بود کارخونه‌ی ردیوپلین که از پروسه‌ی آماده‌سازی وسائل جنگی ارتش عکاسی کنه. تاریخ این روز مشخصه ها! سه‌شنبه ۲۶ ژوئن ۱۹۴۵. این آقا اومد یه سری عکس از خانومایی که اون‌جا کار می‌کردن گرفت. یکی از این خانوما، نورما جین دوهرتی بود.  https://www.instagram.com/p/CJoTk6QimFI/?utm_source=ig_web_copy_link توی این عکس جالب که حتما براتون می‌ذاریم ببینید، نورما یه پیراهن سبزرنگ و یه نمی‌دونم دامنه یا چیه که طوسی رنگه تنشه که احتمالا لباس کارشونه. داره یه هواپیمای کوچیک رو سر هم می‌کنه. یعنی اسمبل می‌کنه. البته قبلا گفتم نورما مسئولیتش شستشوی هواپیماها و قطعاتش بود ولی معلوم نیست چرا این‌جا موقع عکس گرفتن بهش گفتن این هواپیمائه رو سر هم کن. هواپیمائی هم که می‌گم نه یه هواپیمای معمولی ها. یه پهپاده. حالا دوباره گفتم پهپاد! شاید بپرسد مگه اون موقع پهپاد بوده؟! بله بوده! در واقع این پهپادی که توی عکس نورما هست، پهپاد OQ-۲ـه که اولین هواپیمای بدون سرنشین دنیاس که به تولید انبوه رسید. اما داستان این عکس به همین جا ختم نشد. چون از قضا همون موقع، یکی از دوستای این آقای عکاس دنبال یه مدل بود که مدل نباشه! ینی چی؟! یعنی دنبال یه دختر معمولی بوده، نه لزوما یه مدل. یکی مثل دختر همسایه که فقط کارش رو راه بندازه. چرا؟ چون هم می‌خواسته قیافه‌ش به قول خودمون نچرال باشه، هم خرجش کم باشه! آخه کار مهمی نداشت خیلی. صرفا دنبال یه نفر بود که بتونه ازش عکس بگیره بذاره تو رزومه‌ش. این آقا عکاسه هم دیده این دختره چقدر خوب ژست می‌گیره. قیافه نچرال، صورت آینه، مدل هم که نیست. دقیقا همونه که دوستم می‌خواد! پس نورما رو معرفی می‌کنه به اون رفیقش. هیچی دیگه! و شد آن چه شد! این عکاسه اومد به نورما گفت میای یه جایی مدل بشی؟! نورما این طوری بود که: «نیکی و پرسش؟! چرا که نه؟! کجا بودی تا حالا؟!» پا شد رفت اون جا. عکس‌ها رو گرفتن و در ازاش ۲۰ دلار گرفت. عکساش هست. اون‌ها رو هم می‌ذاریم ببینید. https://www.instagram.com/p/CJq9yN7CLU7/?utm_source=ig_web_copy_link بعد از این عکس‌ها، کم کم سر و کله‌ی چندتا عکاس دیگه پیدا شد که با همین قصد، دنبال مدل می‌گشتن. نورما هم که عاشق همچین کاری بود، به هیچ پیشنهادی نه نمی‌گفت. حتی برای این که بیشتر بیان دنبالش رفت موهاش رو هم رنگ کرد. موهای خود نورما خرمایی رنگ بود. اما می‌دونست که با موهای بلوند، بیشتر خواهان داره. پس رفت و رنگ موهاش رو تغییر داد. این طوری بود که نورما تقریبا به یه مدل تبدیل شد. همون چیزی که سال‌ها آرزوش رو داشت و براش رویاپردازی کرده بود. نوع فیگورهایی که نورما می‌گرفت بیشتر مناسب پوستر شدن توی اتاق پسرهای جوون بود تا مدل‌های فشن. پس بیشتر برای عکس‌های تبلیغاتی و مجله‌های مردونه استخدام می‌شد. نورما توی این زمان خیلی بلندپرواز بود و حسابی پرکار شده بود تا حدی که تا اوایل ۱۹۴۶، یعنی حدود ۷-۸ ماه بعد از اون داستان عکس توی کارخونه، ۳۳تا مجله اومده بود که عکس روی جلدشون یه عکسی از نورما بود.همون‌طور که گفتم، وقتی جیم بعد از ۱۸ ماه برای کریسمس برگشت خونه، فضا خیلی متفاوت شده بود. تعریف می‌کنه که وقتی داشت می‌رفت، نورما بغلش کرده بوده، گریه می‌کرده، از دور دستمال صورتیش رو براش تکون می‌داده و کلا فضا خیلی هالیوودی‌طور بوده. اما حالا که برگشته، حتی نورما دیرتر هم به استقبالش میاد. حدود ۱ ساعت بعد. بغلش می‌کنه و می‌بوستش. اما ظاهرا خیلی سرد بوده. جیم اومده بود که کریسمس رو پیش همسر و خانواده‌ش بگذرونه. اما نورما فرداش می‌ذاره میره سر کار. میره برای مدلینگ. مدلینگی که با یه مرد غریبه‌ای می‌کرده. یه عکاس جذاب و خوش‌تیپ با چشم‌های آبی که تجربه‌ی کار توی شهرهای اروپایی مثل لندن، پاریس و رم رو داشت و الآن اومده بود هالیوود کار کنه. آدم واردی بوده در کل. خلاصه نورما میره چند شات عکس می‌گیره. تِم کلی عکس‌ها هم که نورما معمولا کار می‌کرده یه دختر ساده‌ی جذاب بوده. مثلا توی مزرعه عکس می‌گرفتن ازش و از این مدل عکس‌ها. نورما میاد این عکس‌ها رو به جیم نشون میده و جیم تازه متوجه میشه این آدم خیلی با ۱۸ ماه قبلش فرق کرده. حالا یه زنیه که شخصیتش شکل گرفته. همچین چیزی برای یه مرد تنومند که توی ارتش بوده یکم سخت بود. همین موقع‌ها نورما با این عکاسه میره مسافرت عکاسی. یه شب میرن هتل که استراحت کنن. نورما خیلی اصرار داشته که باید اتاق جدا برام بگیرید. ولی عکاسه شروع می‌کنه رو مخش کار کردن که پاشو بیا پیش من و از این حرفا! می‌شینه براش حرف می‌زنه که من باهات ازدواج می‌کنم و بعد می‌تونیم بریم نیویورک زندگی کنیم و اینا. بالاخره تو این گیر و دار نورما راضی میشه و میاد و... و شد آنچه نباید می‌شد! این اولین رابطه خارج از ازدواج نورما بود. دلیل این اتفاقات این بود که نورما از بچگی همیشه توی تنهایی بود. پدرش که اصلا معلوم نبود کی هست. مادرش هم که اون‌طوری! بنابراین این دختر همش به مردهایی مثل جیم یا همین عکاسه پناه می‌برد تا محبت و توجه دریافت کنه. پیش‌بینی می‌کرد این عکاس‌ها الآن عکاس هستن و بعدا شاید تهیه‌کننده‌ی سینما بشن یا پاشون به هالیوود باز بشه. بنابراین این می‌تونه یه راهی باشه که اون هم راهی هالیوود بشه و به رویاش برسه. رویایی که گلدیس و گریس براش ساخته بودن. اون قصد داشت با این عکس‌ها و از طریق این عکاس‌ها کم کم مشهور بشه. برای این که این مدل مردها رو هم به سمت خودش بکشه، سعی می‌کرد که در واقع بدنش رو به اون‌ها نمایش بده و از این طریق اون‌ها رو جذب خودش کنه. البته بعضی‌ها هم گفتن که نورما چون جلوی دوربین بودن رو دوست داشته، بنابراین دوربین رو خیلی دوست داشته و عکاسی که پشت دوربین بوده رو هم دوست داشته. یعنی میگن این‌طوری هم نبوده که برای پیش‌برد کارش خیلی راحت خودش رو در اختیار طرف قرار بده. میگن اتفاقا نزدیک شدن بهش خیلی کار سختی هم بوده. علاقه‌ی نورما به دوربین عجیب و غریب بود. انگار که وقتی می‌رفت جلوی دوربین یه آدم دیگه‌ای می‌شد. وارد دنیای خودش می‌شد و کلا ژست‌هایی که می‌گرفت واقعا عالی بود. سبک عکس‌هایی هم که کار می‌کرد بهشون میگن Pin-Up. یعنی از این عکس‌هایی بود که می‌رفت توی اتاق جوون‌ها و با پونز وصل می‌شد روی دیوار اتاقشون. بعد که دوربین خاموش می‌شد، انگار دوباره برمی‌گشت به همون آدم خجالتی قبلی. این‌قدر اون نقش رو جلوی دوربین خوب بازی می‌کرد که عکاس‌های بزرگ و مشهوری میومدن سراغش و ازش عکس می‌گرفتن. اون هم با عشق و علاقه می‌رفت جلوی دوربینشون. بعدش هم که همون ترفند خودش رو می‌زد که ارتباط رو با طرف نگه داره. خلاصه این سفر تموم میشه و نورما برمی‌گرده لس آنجلس. جیم بهش میگه مدلینگ رو رها کن و بیا زن خونه شو. نورما هم که آینده‌ی خودش رو توی این کار می‌دیده، مخالفت می‌کنه و میگه تو این ۲ سالی که گذاشتی رفتی، من کلی رویاسازی برای خودم کردم و آینده ساختم برای خودم. نمی‌تونم که همین‌طوری رویاهام رو ول کنم و بشینم توی خونه! چند روز بعد هم جیم دیگه کم کم مرخصی‌ش تموم میشه و برمی‌گرده تو ارتش. وقتی چند ماه بعد، جیم دوباره مرخصی می‌گیره و برمی‌گرده، می‌بینه مادر نورما از بیمارستان مرخص شده، اومده و پیشش زندگی می‌کنه. جیم این رو نشونه‌ای برای این می‌بینه که نورما می‌خواد ازش جدا بشه. پس اونم میره با مادرش اینا زندگی کنه و وقتی دوباره می‌خواد برگرده ارتش، اصلا حتی نمیاد از نورما خداحافظی کنه. چند وقت بعد نورما میره و درخواست طلاقش رو ثبت می‌کنه. وقتی نامه می‌رسه دست جیم، جیم هم ماهیانه‌ش رو قطع می‌کنه و بالاخره توی همون سال ۱۹۴۶ بعد از یه سری کش و قوس، سر این که جیم زن و بچه و زندگی می‌خواسته و نورما نمی‌خواسته، از هم جدا میشن.و این جدایی یه جورایی به نورما کمک می‌کنه تا به رویاهاش نزدیکتر بشه. تصمیم می‌گیره بره دنبال رویای اصلی خودش، یعنی بازیگری. به چند هم نفر می‌سپره ولی اون‌ها بهش می‌گن که الکی نیستش، از هر ۱۰۰ نفری که اقدام می‌کنن شاید یک نفر بتونه کارش بگیره. درسته که تو جلوی دوربین خوبی ولی دلیل نمیشه که. اما نورما می‌گه من می‌خوام شانسم رو امتحان کنم و همین باعث میشه چندجا ثبت نام کنه برای تست بازیگری. و یکی از این جاهایی که ثبت نام کرده، بهش جواب مثبت میده. بالاخره نورما میره تا اولین تست بازیگری خودش رو بده. اول یه متنی رو بهش میدن که ببینن چطوری می‌خونه. ۲ روز بعد میره تا اولین اسکرین تست رو بگیرن ازش. یعنی برای اولین بار بره جلوی دوربین. یه عکسی هست که منسوب هست به این روز یعنی ۱۹ جولای ۱۹۴۶. قاعدتا عکسه سیاه و سفیده. ولی یه سایت خیلی باحال هست که هر عکس سیاه و سفیدی بدین بهش رو براتون رنگی می‌کنه! آدرسش رو می‌ذارم توی توضیحات. حتما پیشنهاد می‌کنم برید ببینید. خلاصه، این عکسه رو با استفاده از اون سایته رنگیش کردم. یه پیراهن دکلته بنفش رنگ که یه حالت چند دامنه یاسی رنگ داره. در واقع دامنش با تور بصورت طبقه طبقه هست. حالا عکسش رو می‌ذارم ببینید. https://www.instagram.com/p/CJtdWAni4-w/?utm_source=ig_web_copy_link از ظواهر بیایم بیرون بپردازیم به اون روز. نورما که یه دختر ۲۰ ساله‌ی خجالتی بود، رفته بود اون‌جا که تست بده. فیلمبرداری که پشت دوربین بود یکی از مشهورترین فیلمبردارای اون زمان بود. آقای «لئون شامروی» که اون موقع ۳ تا اسکار فیلمبرداری داشت و ۲ تای آخرش رو همین دو سال گرفته بود. یعنی ۱۹۴۵ و ۴۶. اولین اسکارش رو هم سال ۱۹۴۳ برای فیلم قوی سیاه یا همون «The Black Swan» گرفته بود. از اون طرف گریمورش هم گریم خوبی نکرده بوده و بهش هم گفته بوده که از کارم راضی نیستم. نورما استرس گرفته بود که قراره چیکار کنه و اینا. از استرس قرمز شده بود. عوامل پشت دوربین با خودشون فکر می‌کردن که بابا این اصلا روش نمی‌شه به ما نگاه کنه. جلوی دوربین قراره چیکار کنه؟! هرکی مدل خوبیه که دلیل نمیشه بازیگر خوبی هم باشه. ولی به محض این که اینا اکشن می‌گن و این شروع می‌کنه به بازی کردن، یهو انگار این دختر میشه یکی دیگه! همون چیزایی که عکاس‌ها توش دیده بودن، این‌جا هم تکرار میشه. انگار که نورما یهو به سرزمین عجایب خودش پا گذاشته بود. لئون شامروی، اون فیلمبردار مشهوره یهو شوکه میشه. آقای شامروی بعدا تعریف کرده که اجرای نورما خیلی به یادموندنی بود. میگه دیدم این دختر با جذابیت و زیبایی طبیعی‌ای که داره و با نگاه رمزآلودی که داره، خوب بلده از قابلیت‌هاش استفاده کنه. خوب بلده که وقتی دوربین حرکت می‌کنه چطوری باید رفتار کنه. میگه مثل یه زن با اعتماد به نفس که قبلا این کار رو بارها انجام داده بازی کرده. این آقای شامروی که کارگردان هم بوده، بعد از این آئودیشن موفقیت‌آمیز، نورما رو می‌فرسته پیش مردی که قراره نقش روبروش رو توی فیلم بازی کنه. پارتنرش ولی نگران بود که این تا به حال فیلمی بازی نکرده و از این حرفا. ولی در نهایت راضی شدن و باهاش قرارداد بستن. این موفقیت به حدی بود که توی سپتامبر همون سال یعنی ۱۹۴۶، اسمش به عنوان دومین زن جوونی که با کمپانی فاکس قرارداد بسته، توی روزنامه اومد. ولی این وسط سر قرارداد بازیگری یه مشکلی بود که باید باهاش روبرو می‌شد. اسم کامل نورما بعد از ازدواج شده بود «نورما جین دوهرتی» از طرف کمپانی فاکس بهش می‌گن این فامیلیت یکم سخته و وقتی توی تایتل‌ها بیاد خوندنش برای بیننده‌ها سخت میشه. باید یه فامیلی دیگه برای خودت انتخاب کنی. ازش می‌پرسن که چه فامیلی‌ای مد نظرته؟ نورما «مونرو» رو پیشنهاد میده. اون‌ها هم قبول می‌کنن چون هم اسم کوتاهی بوده و هم به زبون آوردنش برای آمریکایی‌ها راحت بوده. در واقع مونرو تنها خویشاوندی بوده که نورما داشته و به خاطر همین این اسم میاد به ذهنش. حالا باز بهش می‌گن «نورما جین مونرو» سخته و خوب تو دهن نمی‌چرخه. بهش می‌گن بیا اسمت رو بذار «جین مونرو» نورما قبول نمی‌کنه. تو همین حین یکی بهش میگه من می‌دونم تو کی هستی. تو منو یاد «مرلین میلر» می‌ندازی. مرلین میلر یه بازیگر نسبتا مشهور اون دوران بوده که البته چند سال قبلش توی سن ۳۷ سالگی مرده بوده. برید عکس رو ببینید دقیقا شبیه همین مرلین مونروئه. همین باعث میشه که اسم هنری «نورما جین بیکر» یا «نورما جین دوهرتی» میشه «مرلین مونرو».حالا دیگه از این به بعد ما هم بهش می‌گیم «مرلین». البته آمریکایی‌ها می‌گن «ماریلین». یا تو متن‌های فارسی بعضی جاها نوشتن «مرلین». ولی خب بازم مثل قضیه‌ی «سایمون» و «سایمن»؛ چون بیشتر می‌گن «مرلین»، ما هم همون می‌گیم «مرلین». مرلین برای این که بتونه بهتر جلوی دوربین ظاهر بشه باید یه سری آموزش می‌دید و همین باعث شد یه سری کلاس بره. توی این کلاس‌ها اون تکنیک‌های آرایش و فیلمبرداری سیاه و سفید و اینا رو یاد گرفت. مرلین مدل خوب و زیبایی بود ولی اعتماد به نفس پایینی داشت و همین باعث شده بود حضوری خیلی توی چشم نباشه و بخاطر همین نیمی‌شناختنش زیاد. ولی اوایل سال ۱۹۴۷ با یه عکاسی رفت لب ساحل و با مایوی دو تیکه عکس‌های خوبی گرفتن. مدل عکس‌هایی که گرفتن یکم خارج از عرف بود و همین یهو مرلین رو سر زبون‌ها انداخت و باعث شد یه نقش خیلی کوچیک توی یه فیلم بهش بدن. نقش یه دختر دبیرستانی بود که کلا دوتا سکانس تو این فیلم بازی کرد. یکی از سکانس‌ها که توی تدوین فیلم حذف شد. صحنه‌ی دیگه هم در حد چند ثانیه بود. ولی خب همین چند ثانیه هم خیلی براش ارزش داشت. میشه گفت به آرزوی همیشگیش که رفتن روی پرده نقره‌ای بود رسیده بود. این نه تنها آرزوی خودش بود، بلکه آرزوی مادرش و دوست مادرش که مرلین رو بزرگ کرده بود یعنی گریس بود. این چند ثانیه بازی خوب مرلین تو فیلم «سال‌های خطرناک (Dangerous Years)» که دسامبر ۱۹۴۷ اکران شد، باعث شد کمپانی فاکس یه قرارداد ۶ ماهه باهاش ببنده و در ادامه اون توی یه فیلم دیگه هم، ۳ تا سکانس کوتاه بازی کرد. همزمان رفته بود توی یه مرکز تئاتر به اسم Actor Lab و اون‌جا هم کار می‌کرد. اون‌جا کلی نمایشنامه خوند و بازی کرد. توی این کلاس‌ها خیلی فعال بود؛ کلی مطالعه می‌کرد. در کل بودن توی Actor Lab خیلی به پیشرفت و بالا رفتن اعتماد به نفسش کمک کرد. با این وجود ۲ تا نقش کوتاهی که تا الان بازی کرده بود، کمکی به مطرح شدنش توی عرصه بازیگری نکرد و نهایتا قراردادش با فاکس تمدید نشد. پس مجبور شد دوباره برگرده سر کار مدلینگ. ولی از نظر مالی واقعا توی فشار بود.توی همین روزا، با توجه به زیبایی و جذابیتی که داشت، یه دفعه بردنش یه مسابقات گلف که کیف و وسایل بازیکن‌ها رو حمل کنه. این تورنومنت یه تورنومنت سالیانه بود که بازیگرای مشهور توش حضور داشتن. توی این تورنومنت، مرلین مسئول حمل کردن کیف گلف «جان کارول (John Carroll)» بود. بعد از تموم شدن مسابقه، مرلین به آقای کارول پیشنهاد داد تا اون رو به خونه‌اش برسونه. بعد تو طول مسیر، شروع کرد از فشار اقتصادی و مشکلات معیشتش گفت. از این گفت که از روز قبل چیزی برای خوردن نداشته و از این حرفا! خیلی خوب هم که بلد بود طرف مقابلش رو (به خصوص مردها رو) اغوا کنه و همین هم باعث شد کارول تا یه مدت ازش حمایت کنه. بهش خونه بده و یکم پول براش بریزه و اینا. ولی مهمتر از همه‌ی این کمک‌ها این بود که زمینه رو برای بستن دوباره‌ی قرارداد مرلین با کمپانی فاکس قرن بیستم فراهم کرد. کارول مرلین رو با یکی دو تا واسطه وسط کرد به یکی از مدیرای فاکس. به این ترتیب مرلین بواسطه‌ی روابط متعدد با روسای بالادست و به شرط پذیرفتن یک شرط، دوباره وارد فاکس شد. یه شرط عجیب: این که باید برای همیشه موهاش رو بور می‌کرد. توی اولین باری که مرلین دوباره رفت جلوی دوربین، استرس خیلی زیادی داشت و نتونست درست کلمات رو هجی کنه. دیالوگ‌ها یادش می‌رفت و دردسر زیادی برای عوامل درست کرد. هر طور شد اون روز گذشت و بعد از اون فیلم، کمپانی تصمیم گرفت برای مرلین یه معلم بگیره که روی بیانش کار کنه. پس خانم ناتاشا لیتس یک خانم روس بود، شد مربی بیانش. رابطه‌ی خاصی بین مرلین و ناتاشا بوجود اومد که فراز و نشیب‌های زیادی داشت. ناتاشا مثل یک معلم دلسوز، مرلین رو مجبور می‌کرد یه متن رو قبل از فیلمبرداری بارها و بارها بخونه و کلمات رو درست ادا کنه. اون فقط یه معلم بیان ساده نبود. ناتاشا سعی داشت از مرلین یه باسواد، روشنفکر و بازیگر حرفه‌ای بسازه. کاری که تقریبا توش موفق هم بود.آخرای بهار ۱۹۴۸ مرلین تونست یه حقوق منظم از استودیو دریافت کنه. البته آقای کارول (اون بازیکن گلفه) همچنان بهش کمک مالی می‌کرد. مرلین با حقوقش تونست کتاب، لوازم آرایش، یک گرامافون و یه سری هم لوازم لوکس دیگه بخره. بعدها درمورد این زمان گفت که احساس کرده برای اولین بار روی پای خودش وایستاده. یه مدت بعد رییس استودیو، با ناتاشا تماس گرفت و گفت چون مرلین هنوز جلوی دوربین نرفته، تصمیم داره حقوقش رو قطع کنه. ناتاشا هرچی تلاش کرد تا نظر رئیس رو عوض کنه، بی‌فایده بود. پس همون روز ناتاشا زنگ زد به یه تهیه کننده‌ای به نام هری روم داشت یه فیلم موزیکالی به اسم «بانوان گروه کُر» می‌ساخت. هری روم موافقت کرد که نقش اصلی توی این فیلم به مرلین بده. مرلین تو این فیلم دو بار با صدای قشنگی آواز خوند. و در واقع ابتدای درخشش مرلین شد همین فیلم «بانوان گروه کُر». بعد از اکران فیلم، نشریه «موشن پیکچر» درباره فیلم نقد خوبی نوشت و تاکید کرد که «نقطه روشن فیلم، آواز خانم مونرو است». این وسط مرلین تمام تلاشش رو می‌کرد که به واسطه‌ی جذابیت ظاهری و البته جنسی‌ای که داشت، خودش رو به چند نفر نزدیک کنه تا بلکه بتونه توی هالیوود جایگاه بهتری رو به دست بیاره. از این کارها البته کم هم سود هم نبرد! مثلا با یکی دو تا مرد پولدار و نسبتا مشهور وارد رابطه شد که اون‌ها خرج‌های خوبی براش کردن. از جمله اجاره‌ی یه خونه توی بورلی هیلز! هزینه‌ی چندتا عمل زیبایی رو هم براش دادن. مثل: ارتودنسی، سفید کردن دندون، اصلاح فک و البته عمل دماغ. این تغییرات ظاهری چهره‌ش رو جذاب‌تر کرد و بعد از سال ۱۹۴۹، مرلین با ظاهری متفاوت و یه لبخند زیبا، که خیلی هم مشهوره، حسابی توجه عکاسا و بیننده‌ها رو به خودش جلب کرد.یکی از افرادی که خرج عمل‌های خانوم رو داد «جانی هاید»، معاون اجرایی کمپانی ویلیام موریس و یکی از نمایندگان قدرتمند هالیوود، بود! در واقع حالا جانی هاید و ناتاشا نقش والدینش رو برعهده گرفته بودن. مرلین یکم با ناتاشا و برخوردهاش مشکل داشت. چون دوست نداشت انتقادهای ناتاشا رو بشنوه. دوست داشت همش بقیه تاییدش کنن. با این که ناتاشا و جانی چیزهایی رو بهش یاد دادن که بعدا خیلی به دردش خورد. مثل مسائل سیاسی یا ادبیات روسیه. چون اون موقع بحث روز بود. کتاب‌های نویسنده‌های خوب روس مثل چخوف و تولستوی رو براش می‌خوندن. تحلیلم می‌کردن. همین‌ها باعث شد نگاه سیاسی مرلین به سمت کمونیسم، دموکراسی به نفع فقرا و تلاش برای ایجاد حق رای طبقه‌های پایین جامعه و این جور چیزا بره. می‌خوام بگم این ناتاشا و جانی بودن که مرلین رو به هوشیاری سیاسی و اجتماعی رسوندن. برگردیم به فعالیت حرفه‌ای مرلین. وسط رشد شخصیتی و بعد از یه سری عمل زیبایی، فوریه ۱۹۴۹ مرلین با یک نقش کمدی دیگه تو فیلم «عاشق پیشه» (Love Happy) به کارگردانی دیوید میلر به قول معروف به پرده‌های نقره‌ای برگشت و خوش درخشید. و خب مشخصه که دستمزد خوبی هم گرفت. «عاشق پیشه» چهارمین فیلم مرلین بود. بعد از عاشق پیشه، مرلین تو یه استودیو، به عنوان یه مدل برای تبلیغات آبجو شروع به کار کرد. فقط دو هفته زمان لازم بود تا با پخش پوسترهای تبلیغاتی جدید، فروش کارخونه‌های آبجو حسابی بره بالا. صاحبای کارخانه آبجوسازی که کلی خوشحال بودن، همه‌جا می‌گفتن همه‌ی فروشمون، مدیون مدل به این زیباییه.تهیه‌کننده‌ی فیلم عاشق پیشه هم وقتی دید مرلین می‌تونه با یه تبلیغ، فروش آبجو رو کلی بالا ببره، چرا خودشون از این توانایی استفاده نکنن؟ پس تصمیم گرفت برای پنج هفته مرلین رو با هزینه خودش بفرسته چندتا شهر مثل شیکاگو و نیویورک تا برای فیلم تبلیغ کنه. تو این سفر هفته‌ای صد دلار برای لباس و آرایش مرلین هزینه کرد. حالا وقتش بود مرلین هنر مدلینگ و تجربیاتش تو بازیگری رو با چیزی که از ناتاشا و جانی هاید یاد گرفته بود تلفیق کنه. حالا اون خودش رو به عنوان ستاره‌ی فیلم به همه شناسوند و کلی توجه جلب کرد. اون با این کارهاش، هم فروش فیلم رو بیشتر کرد، هم تونست خودش رو بیشتر تو دل مردم جا کنه. اون با طرفدارا خودمونی بود. بهشون توجه می‌کرد و قبل از اکران فیلم بهشون امضاء می‌داد. این احتمالا به این خاطر بود که خودش قبلا اون جای اونا وایستاده بود. همون موقع‌هایی که با مادرش یا با گریس می‌رفتن هالیوود و ساعت‌ها وایمیستادن تا سلبریتی‌های محبوبشون رو برای یه لحظه هم که شده ببینن. و حالا خودش داشت به عنوان یه سلبریتی تازه شناخته شده، به بقیه امضا می‌داد. معمولا ستاره‌های سینما مثل ملکه‌ها و پرنسس‌ها جلوی عموم حاضر می‌شدن و مردم عادی اجازه نزدیک شدن بهشون رو نداشتن. اما انگار مرلین برای اولین بار این تابو رو شکست. کنار بچه‌های بیمار و معلول وایمیستاد و حالشون رو می‌پرسید. حتی تو نیوجرسی یه سر به یه یتیم‌خونه هم زد. هالیوودگردی و سلبریتی‌بازی فقط بخش کوچیکی از بچگی نورمای قصه ما بود. ولی اون تو نوجوونیش دوران فوق‌العاده سختی رو توی امثال همین یتیم‌خونه‌ها گذرونده بود. زخم اون روزا هر لحظه همراه نورما بود. اون حتی اجازه‌ی ثبت این دیدارها رو به عکاسا و خبرنگارا نمی‌داد. چون اونا بازم می‌خواستن از توی این دیدارها، عکس‌های جذاب جنسی در بیارن.تا آوریل ۱۹۵۰، طی ۳ سال، مرلین مجموعا تو ۹ نقش سینمایی ظاهر شد که هیچ کدوم، اون رو به هدفی که می‌خواست نرسوند. یعنی تبدیل شدن به «تک ستاره آسمون هالیوود». همین باعث شد کم کم بفهمه باید یه چیزی بیشتر از یه معشوقه برای مدیرعامل یا یه مدل برای نمایش زیبایی‌های جنسی باشه. ناتاشا بهش توصیه کرده بود که باید بر روی حرکات بدنش تسلط پیدا کنه. پس یه سری ورزش‌هایی مثل دویدن و وزنه‌برداری رو شروع کرد. کاری که زن‌ها به خصوص توی اون سال‌ها انجام نمی‌دادن. مرلین همیشه یه خلاء‌ای توی زندگیش حس می‌کرد. یه حس تنهایی مداوم. به همه‌ی افراد دور و برش هم پناه برده بود ولی هیچ‌کس نتونسته بود از لحاظ روحی اون رو از تنهایی دربیاره. همین تنهایی و عدم اعتماد به بقیه، باعث شده بود درون خودش به توانایی‌هاش ایمان نداشته باشه و نسبت به خودش احساس حقارت شدیدی کنه. یه جورایی تنها کسایی که داشت جانی هاید و ناتاشا بودن. جانی که یه جورایی منتور مرلین شده بود و براش حس پدری رو داشت. جانی یه بیماری قلبی داشت و کم کم بیماریش اوج گرفت. اون بالاخره تو دسامبر ۱۹۵۰ درگذشت. این خبر یهو مرلین رو شوکه کرد. انگار که یه پشتیبان، یه پدر، راهنما، و یه عاشق سینه‌چاک رو از دست داده بود. روز خاکسپاری، چند ساعت کنار قبر جانی نشسته بود و گریه می‌کرد. اون تا این‌جا چیزهای زیادی رو توی زندگیش از دست داده بود؛ اما فوت ناگهانی جانی، انگار از همه‌شون براش سخت‌تر و دردناک‌تر بود. جانی قبل از مرگش مقدمات یه هدیه‌ی سال نو فوق‌العاده رو برای مرلین ترتیب داده بود. یه سورپرایز ویژه! چیزی که وقتی مرلین فهمید، خیلی هیجان‌زده شد. جانی با یکی از روزنامه‌نگارهای فاکس توافق کرده بود که عکس مرلین رو به عنوان ستاره‌ی آینده فیلم‌های سینمایی، تو مجله Life چاپ کنن. هفته‌نامه‌ی لایف که تمرکز اصلیش روی عکس‌های خبری بود، اون زمان یکی از پرفروش‌ترین مجله‌های جهان بود. و با این که چند ساله منتشر نمیشه، هنوز هم خیلی معروفه. اول ژانویه ۱۹۵۱، عکس مرلین با یه لباس و دستکش بلند سیاه توی این مجله چاپ شد. زیر عکس نوشته بود: «مرلین مونرو، ۲۲ ساله، به نظر آینده‌ی خوبی دارد. مشخص شده که فقط با ثابت ایستادن و نفس کشیدن، می‌تواند مردها را از هر سمتی به سوی خودش بکشد. بعد از چند نقش کوتاه و پرشور در «جنگل آسفالت» و «همه‌چیز درمورد ایو»، استودیوی او یعنی فاکس قرن ۲۰م متقاعد شده که او می‌تواند در آینده یک بازیگر درام خوب هم بشود.»حالا عکسش رو می‌ذارم ببینید. در کل ترجمه جمله‌ی زیرش یکم سخته چون خب خیلی قدیمیه. تقریبا برای سال ۱۳۲۹ هست. با وجود این تعریف‌ها، هنوز نقش‌هایی که بهش می‌دادن، به یه مجموعه‌ای از نقش‌های گنگ تو قالب یه دختر بلوند محدود می‌شد. اولین باری که اسم مرلین توی تیتراژ یه فیلم و قبل از اسم فیلم روی پرده اومد، فیلم «به همان جوانی که حس می‌کنی (As Young as You Feel)» بود که ۲ آگست ۱۹۵۱ اکران شد. بعد از این فیلم، فاکس یه قرارداد محکم با مرلین بست. یه قرارداد هفت ساله، با شرط اضافه شدن حقوق تو هر سال. تو قرارداد اومده بود که مرلین باید فقط برای کمپانی فاکس کار کنه. حق انجام هیچ کار سودآور رسانه‌ای هم نداره. یعنی تئاتر، رادیو، تلویزیون، حتی مدلینگ. اما از اون طرف، فاکس هم هوای مرلین حال رو داشت. یه نمونه‌ش این بود که توی ۲۳مین مراسم اسکار، مرلین به عنوان اهداکننده‌ی جایزه‌ی «بهترین ضبط صدا» روی سن رفت. الان اسم اون جایزه شده «بهترین صداگذاری». مرلین اسکار رو به «توماس تی. مولتن» برای فیلم «همه‌چیز درباره ایو (All About Eve)» تقدیم کرد. دختری که تا همین چند سال پیش، خونه و خانوده‌ی درست و حسابی‌ای نداشت و از این‌جا به اون‌جا پاسش می‌دادن و بیشتر توی یتیم‌خونه بزرگ شده بود، حالا روی سن اسکار بود. و این برای مرلین افتخار بزرگی بود. یک کم درمورد اون لحظه براتون بگم. مرلین که میاد روی صحنه، قشنگ یه استرسی داره. داره از روی یه متنی می‌خونه. تقریبا اصلا بالا رو نگاه نمی‌کنه. البته ظاهرا این از روی متن خوندن اون موقع عادی بوده. چون مجری مراسم، فرد آستیر (Fred Astaire)، هم قبل از مرلین داشت از روی متن می‌خوند. ولی اگه فیلم این لحظه رو بینید، قشنگ مشخصه حسشون فرق داره. جایزه رو هم که اعلام می‌کنه، سریع تحویل میده، دست طرف رو می‌گیره می‌بره بیرون! یه چیز جالب بهتون بگم. تاریخ این مراسم ۲۹ مارس ۱۹۵۱ بوده. رفتم تبدیل کردم دیدم میشه ۸ فروردین ۱۳۳۰. یعنی ۹ روز بعد از تصویب شدن قانون ملی شدن صنعت نفت ایران توی ۲۹ اسفند ۱۳۲۹.پاییز ۱۹۵۱ مرلین تو یه سری کلاس بازیگری شرکت کرد. مدرس این کلاس‌ها، مایکل چخوف برادرزاده‌ی آنتوان چخوف بود. مایکل به مرلین یاد داد چطوری از بدنش تو بازیش استفاده کنه. این کلاس‌ها علاوه بر ظاهر، روی درون مرلین هم تاثیراتی گذاشت. کمک کرد مرلین بتونه راحت‌تر وارد چارچوب ذهنی نقش‌هایی که بازی می‌کنه بره. تاثیر این کلاس‌ها، خیلی سریع مشخص شد. بازیش به طور محسوسی بهتر شده بود و اینو تماشاگرها هم حس کردن. بعد از یکی دو تا فیلم، سیل نامه‌های ارادت مردم به مرلین به سمت کمپانی سرازیر شد. مرلین بارها گفته این مردم بودن که اون رو ستاره کردن؛ نه کمپانی فاکس! چند وقت بعد، یه اتفاقی افتاد که باعث شد اسم مرلین مونرو بیشتر بیوفته سر زبون‌ها. یه تقویم منتشر شد، که توش از عکس‌های نیمه برهنه مرلین استفاده شده بود. همین باعث شد کلی خبرنگار برن سر فیلمبرداری فیلم جدید مرلین که ازش عکس بگیرن. حالا این عکس‌های منشوری از کجا اومده بود؟ داستان داره: چند سال پیش که مرلین تازه مدلینگ رو شروع کرده بود و هنوز وضع مالیش خیلی خوب نبود، یه ماشین دست‌دوم قسطی خریده بود. اما قسط‌هاش رو نتونسته بود بده. به خاطر همین، اون شرکته اومد ماشین رو ازش پس گرفت. حالا چقدر از قسطش مونده بود؟ ۵۰ دلار. گفته بودن اگه همین ۵۰ دلار رو بدی، ماشین رو بهت برمی‌گردونیم. هر کار کرد که ماشین رو پس بگیره، نتونست. حسابی از نظر روحی بهم ریخته بود و همش می‌شست گریه می‌کرد. تو همین وضعیت داغون روحی بود که تلفنش زنگ خورد. یه عکاس به نام «تام کر» پشت خط بود که از قبل می‌شناختش. تام بهش میگه بیا خونه‌مون کارت دارم. وقتی میره، بهش میگه این کار با قبلیا فرق داره. اگه قبول کنی ۵۰ دلار بهت میدم. مرلین هم میگه عه اتفاقا من ۵۰ دلار لازم دارم همین الان! هر کاری باشه انجام میدم. تام هم میگه یه سری عکس برای روی یه تقویم می‌خوام بگیرم ازت. اما مساله اینه که توی این عکس‌ها باید برهنه ظاهر بشی. مرلینم قبول می‌کنه. تا بعدازظهر کلی عکس ازش می‌ندازه. مرلین بعدا تعریف کرده میگه همون‌جور که داشت عکس‌ها رو ازم می‌گرفت، با خودم می‌خندیدم و به خودم می‌گفتم: «چطور شد از بین اون همه رویا و خیال‌بافی که توی بچگی داشتم، فقط همین لخت شدنش به واقعیت پیوست؟!» به این هم فکر می‌کردم که اگه یه روزی خیلی معروف بشم، یه وقتی این عکس‌ها برام دردسر نشه؟! خلاصه عکس‌ها تموم شد، ۵۰ دلار رو گرفت و رفت ماشین رو دوباره تحویل گرفت. عکس‌ها رو هم که نمی‌تونم براتون بذارم. اگه دوست دارید، خودتون برید بگردید پیدا کنید!اولین نقش جدی مرلین توی فیلم «زحمت در زدن به خودت نده (Don&#x27;t Bother to Knock)» بود. اینقدر تو این فیلم خوب بود که مجله‌های معتبر ازش به نام ستاره جدید و پولساز هالیوود نام بردن. البته همزمان با ساخت و اکران این فیلم، توی زندگی شخصی مرلین اتفاق جدیدی افتاد. مرلین یه Blind Date رفت. تو قسمت ۵ گفتم که وقتی میری سر قرار و نمی‌دونی قراره کی بیاد، میشه Blind Date. احتمالا هم یادتونه از Blind Date رفتن‌های جف بزوس تعریف کردم و اینا. حالا مرلین تو ماه مارس ۱۹۵۲ یه Blind Date رفت. اون طرف میز کی نشسته بود؟ یکی از بازیکن‌های بیسبال نسبتا مشهور به اسم «جو دی‌ماجیو». جو عنوان «ارزشمندترین بازیکن بیسبال» آمریکا رو برده بود. اون قبلا یه بار ازدواج کرده بود. یه پسر هم داشت. اون موقع توی اوایل ۱۹۵۲ جو تازه بازنشست شده بود و توی تلویزیون مجری یه برنامه ورزشی بود حالا چی شد که جو سر راه مرلین سبز شد؟ مرلین یه عکس گرفته بود که توی این عکس لباس بیسبال پوشیده بود و چوب بیسبال دستش بود. جو این عکس رو دید و هر طور شده طرف رو پیداش کرد تا بتونه باهاش Blind Date بذاره. یعنی جو می‌دونست قراره کی رو ببینه ولی مرلین نمی‌دونست. حالا کجا همو دیدن؟ جایی که بعد گذشت بیشتر از ۶۸ سال، هنوز ساختمونش سر جاشه! تو بلوار سان‌ست تو غرب لس آنجلس؛ نزدیکای بورلی هیلز (که امیدوارم همین الآن از اون خیابون شنونده داشته باشیم!) یه رستوران ایتالیایی بود به اسم «ویلا نوا». چرا می‌گم بود؟ چون الآن سال‌هاست که اسمش عوض شده. الآن شده Rainbow Bar and Grill.حالا به هر حال. برگردیم سر Blind Date مرلین و جو. ساعت ۷ عصر روز ۸ مارس ۱۹۵۲، مرلین قرار بود بره همون رستوران ویلا نوا. واقعا لازمه همه تاریخ‌ها رو به شمسی بگم؟ چون خودم میرم چک کنم تا بفهمم تو چه تاریخی بوده و ایران یا جهان چه حس و حالی داشته توی اون روزا. سرم واسه این چیزا درد می‌کنه! ۱۷ اسفند ۱۳۳۰. خب از ایران و جهان بیایم بیرون و بریم توی رستوران ویلا نوا! همون بِ بسم‌الله مرلین خانم ۲ ساعت جو رو معطل گذاشت تا بیاد سر قرار. با این که از ۶ روز قبلش قرار رو ست کرده بودن ها. ولی ظاهرا خیلی راغب نبوده بره Date. اما... اومدن همانا و... مهر آقای دی‌ماجیو تو دل خانوم افتاد! دی‌ماجیو وقتی که عکس مرلین رو با شورت ورزشی دیده بود، فکر کرده بود اهل بیسباله و اینا. گفته بود اوه اوه یه خانوم مدل و بازیگر و فلان که اهل بیسبال هم باشه دیگه چه شود! بیسبال بهونه بود تا خودش رو وارد زندگی «ستاره‌ی نوظهور هالیوود» کنه. از اون طرف ولی مرلین بخاطر تنهاییش همچین بدش هم نمی‌اومد با یکی وارد رابطه جدی بشه. ولی بازم ترجیح می‌داد فعلا سرش به کارش گرم باشه. ولی حالا گفت «تیریه تو تاریکی»! بریم ببینیم چی میشه حالا. اومد و دید یه مرد قد بلند ورزشکار خوشتیپ و خوش‌هیکل منتظرش نشسته پشت میز. فکر کنم اینقدر محو جذابیت‌های ظاهری همدیگه شدن اصلا گوش نکردن اون یکی داره چی می‌گه و هدفش چیه و اینا. چون مشکل کم نداشتن در ادامه. که حالا بهش می‌رسیم.فعلا در این حد بگم که گفتم جو با این تصور پا شده بود اومده بود که یه دختر جذاب بیسبالیست رو می‌خواد ببینه. اومد دید مرلین یه بازیگره که اهل بیسبال هم نیست. خب جو که اصلا اهل فیلم و این چیزا نبود و علاقه‌ای هم به هالیوود و فیلمسازها و این داستانا نداشت. از اون طرف مرلین کارش بیشتر براش مهم بود. صرفا از تنهایی خسته شده بود اومده بود یه دوری هم با یکی بزنه. اومد با جویی وارد رابطه شد که حالا بعدا دقیق‌تر می‌گم. اصلا بیشتر مشکل جو با همسر قبلیش سر اسقلالش بود. جو دنبال یه همسری می‌گشت که تو خونه بشینه و بچه‌هاش رو بزرگ کنه و اینا. و این دقیقا آخرین چیزی بود که مرلین می‌خواست! بعد از تموم شدن قرار، مرلین از جو دعوت کرد که خودش برسونتش. ولی به جای این که اون رو ببره خونه‌ی خودش، برداش بردش خونه‌ی خودش! اون شب، جو توی خونه‌ی مرلین خوابید! در واقع جذابیت‌های ظاهری کار خودش رو کرد. مرلین ۲۵ ساله و جو ۳۷ ساله با هم وارد رابطه شدن. اختلاف سنی‌شون هم همچین کم نبوده. رابطه اینقدری جدی بود که ۲ هفته‌ی بعد، اون‌ها هر شب با هم شام می‌خوردن. جو از مرلین می‌خواست که از هالیوود فریب‌دهنده و خبرنگارا دوری کنه و تا می‌تونه پول جمع کنه. اما مرلین به این حرف‌ها خیلی توجهی نمی‌کرد. اون بیشتر آرامش، رفتار پدرانه و فیزیک جذاب جو براش مهم بود.رابطه‌ی مرلین و جو خیلی سریع رسانه‌ای شد و مرلین با بودن کنار جو محبوبیت بیشتری به دست آورد. کلا باعث شد یکم بیشتر بیاد جلوی چشم‌ها. چون اون موقع هنوز جو بیشتر از مرلین مشهور بود. هر دوتاشون می‌دونستن که یکی از اصلی‌ترین دلایل محبوبیتشون جذابیت ظاهری‌شونه. از این مساله هم خیلی راضی بودن و خیلی هم استفاده می‌کردن. اما این وسط جو یه حرفای عجیبی می‌زد. می‌گفت مرلین دوست داره خانواده تشکیل بده و اعتقاد داشت که مرلین جذاب‌ترین زن خانه‌دار دنیا میشه! چرا این حرف‌ها عجیب بود؟ چون اصلا مرلین اومده بود تو هالیوود که به چشم بیاد؛ مدل بود؛ دوست داشت بره جلوی دوربین. خودش شخصا آدم کم‌رویی بود ولی جلوی دوربین کلی اعتمادبه‌نفس داشت. حالا جو اومده بود گیر داده بود که بیا و کار رو جدی نگیر، بیا خونه‌دار باش، بشور و بساب و بچه بزرگ کن. جو به این دقت نمی‌کرد که خودش طعم شهرت رو چشیده ولی مرلین هنوز به اون نقطه‌ای از شهرتی که می‌خواست نرسیده بود. جو در کل دیدگاه سنتی به زن داشت و می‌خواست که سر به زیر باشه و به حرف همسرش گوش بده. از اون طرف به زیبایی مرلین افتخار می‌کرد ولی به هر نشونه‌ای از رابطه مرلین با مردای دیگه به شدت حسادت می‌کرد. کلا دوست داشت زیبایی‌های مرلین از دور دیده بشه. ازش می‌خواست بازنشسته بشه و با هم یه خانواده‌ی خوب تشکیل بدن. مرلین قول نمی‌داد، ولی همش می‌گفت باشه و می‌گفت که تشکیل خانواده خواسته‌ی اون هم هست. همین موقع‌ها درخواست‌هایی از مرلین می‌شد که بره بعضی جاها آواز بخونه. پس مجبور شد بره کلاس آواز. کم کم وقتی مهارتش بیشتر شد، دعوت می‌شد به سری کمپ‌های سربازها تا براشون بخونه. وسط خوندن هم بساط عشوه و تشکیلات به راه بود. و با همین کارا دل سربازها رو به دست میاورد. همین چیزا باعث شد خیلی سریع تبدیل به خبرسازترین زن سال ۱۹۵۲ بشه.یه اتفاقی این وسط افتاد که به این مساله خیلی کمک کرد. اون سال‌ها اوج جریان سانسور توی سینما و رسانه‌های آمریکا بود. (؟) ظاهرا از حدود دهه‌ی ۳۰، صحنه‌های اروتیک توی فیلم‌ها داشت از حد خودش خارج می‌شد و همین باعث شد دولت تصمیم بگیره روی فیلم‌ها یک سری محدودیت بذاره تا این جور صحنه‌ها از حدش خارج نشن. حالا به هر حال در حالی که فشار زیاد شده بود، خبر اومد که قراره اون مجموعه عکس برهنه‌ی مرلین که پارسال یعنی سال ۱۹۵۱ توی یه تقویم چاپ شده بود و داستانش رو براتون گفتم، روی تقویم امسال هم چاپ بشه. کمپانی فاکس خبردار شد و در حالی که می‌خواستن جلوش رو بگیرن، خبر به رسانه‌ها درز کرد. یه داستان‌هایی شد سر این عکس‌های برهنه‌ی مرلین که مرلین هم به خوبی از این خبرها استفاده کرد تا خودش رو توی صدر اخبار بیاره. مرلین از قبل یه قرارداد ۷ ساله با کمپانی فاکس داشت که مبلغ دستمزدش نسبت به بقیه پایین‌تر بود. همین مساله باعث می‌شد فیلم‌های بیشتری بهش بدن. چون اگر می‌خواستن از بقیه‌ی بازیگرها استفاده کنن هزینه‌ی فیلم بالاتر می‌رفت. این مساله در کنار حواشی‌ای که درست شده بود کمک کرد تا مرلین بیشتر به چشم بیاد. از اون طرف بخاطر همون مسائل، تونسته بود از طرف جو ترحم بگیره و اختلاف‌ها به طور موقت فراموش شده بودن. مرلین هر چند وقت یک بار می‌رفت لس آنجلس و توی یکی دو تا فیلم بازی می‌کرد و باز برمی‌گشت پیش جو. مرلین از حضور توی مراسم‌ها و مصاحبه و اینا حس خوبی نداشت و کلا کم توی این جور جاها آفتابی می‌شد. بیشتر روی صحنه و توی فیلم‌ها بود و همین اون رو یه جورایی به یه شخصیت مرموز تبدیل کرده بود. توی زندگی شخصیش ولی انگار که همش سعی می‌کرد جو رو به چالش بکشه و یه کارای عجیبی می‌کرد. مثل این که چند بار برای سورپرایز کردن طرفداراش گفت زیر لباسش هیچ لباس زیری نپوشیده! از این طرف جو می‌خواسته محدودش کنه، از این طرف این مدلی طرفداراش رو سورپرایز می‌کرده! از این جور حرکت‌ها چند بار زد و قضیه داشت به جاهای باریک می‌کشید. خبر به روزنامه‌ها و مجلات رسید که «محبوب‌ترین زوج ازدواج‌نکرده آمریکا» به مشکل خوردن و اینا.شب کریسمس اون سال برای مرلین توی مهمونی کریسمس استودیو گذشت. مهمونی که تموم شد باید برمی‌گشت به اتاقش توی یه هتل توی بورلی هیلز. توی راه برگشت دوباره غم و غصه‌هاش اومد بالا. چرا همیشه اینقدر تنهاس؟ همیشه رو ولش کن اصلا! چرا امشب تنهاس؟ کی تنهاس امشب؟ دلش برای جو تنگ شده بود. جو توی سانفرانسیسکو پیش خانوده‌ش بود. رسید هتل. در اتاق رو باز کرد. چراغا رو که روشن کرد، یه لحظه جا خورد! گوشه‌ی اتاق یه درخت کریسمس گذاشته بودن. یه درخت کریسمس با تزئیناتش توی اون گوشه می‌درخشید. یه فرشته هم بالای درخت وصل کرده بودن. یه کارت بزرگ روی درخت بود که روش نوشته بود «کریسمس مبارک.». یه لحظه حس خوبی پیدا کرد. یکم آروم شد. حتما از طرف هتل اومدن توی همه اتاق‌ها یه درخت گذاشتن. اما سورپرایز اصلی اتفاق افتاد! یهو جو از توی کمد اون بقل پرید بیرون! «کریسمس مبارک!» مرلین گریه‌ش گرفت. «جو، تو منو یادت نرفته بود؟! مرسیییی! این شیرین‌ترین کاری بود که یه نفر تا به حال توی تمام زندگیم برام انجام داده.» اون شب خیلی بهشون خوش گذشت. اون کریسمس شاید به بهترین کریسمس عمر مرلین تبدیل شد. تمام زن‌هایی که تا اون موقع یعنی ۲۷ سالگی نقش پررنگی توی زندگیش داشتن به نوعی دچار سرنوشت بدی شده بودن. بخاطر همین خیلی به ناتاشا وابسته شده بود. ناتاشا یعنی همون مربی بازیگریش. اما حالا جو با ناتاشا مشکل داشت. یه جورایی به این حس نزدیکی مرلین به ناتاشا حسادت می‌کرد و تمام تلاشش رو می‌کرد رابطه‌ی اینا رو محدود کنه. بالاخره از یه جایی به بعد مرلین کم آورد و سعی کرد حضور ناتاشا رو توی زندگیش کمرنگ کنه. آخه واقعا وابستگیش به حدی رسیده بود که بدون حضور اون نمی‌تونست جلوی دوربین بره. ۲۰تا فیلم رو زیر نظر ناتاشا کار کرده بود. اعتماد به نفسش داشت کم کم بیشتر می‌شد. حس کرد باید مستقل‌تر باشه. بعدشم می‌دید بعضیا‌ها به سبک بازیگریش انتقاد می‌کنن و اون رو دوست ندارن. دقیقا هم به همون تکنیک‌هایی که از ناتاشا یاد گرفته بود انتقاد می‌کردن. از اون طرف هم غر زدن‌های جو رو مخش بود و می‌خواست دل اون رو به دست بیاره. بالاخره آینده‌ی زندگی شخصیش رو با جو می‌دید نه با ناتاشا. پس کم کم ناتاشا هم رفت پیش همون خانومایی که قبلا حذف شده بودن. یعنی مادرش و گریس. البته مرلین بعد از کنار گذاشتن ناتاشا یکی دو تا کلاس بازیگری دیگه هم رفت ولی خب اون‌طور که باید و شاید به موقع سر کلاس‌ها حاضر نمی‌شد. اونم به این خاطر بود که کلاس‌ها گروهی بودن و مرلین هم خجالتی بود.حدود ۲ سال از رابطه‌ی مرلین و جو گذشته بود و جو داشت به ازدواج فکر می‌کرد. دید مرلین که بیخیال بازیگری نمیشه. بهش گفت حداقل قراردادت رو عوض کن یکم بیشتر پول بگیری! چه وضعیتیه آخه؟! همین وسط فاکس مرلین رو برای یه فیلم دیگه انتخاب کرده بود. همون نقش کلیشه‌ای قبلی که همیشه بازی می‌کرد، با حقوق کمتر از یک سوم بازیگر مرد نقش اصلی فیلم! البته همین الآن هم بعد از ۷۰ سال از اون زمان، هنوز سر برابری حقوق مردها و زن‌ها توی هالیوود بحث هست ولی خب دیگه اون کمتر از یک سوم خیلی نامردی بوده! جو پیشنهاد ازدواج رو داد و رفته بود سان فرانسیسکو تا مقدمات عروسی رو فراهم کنه. در حالی که مرلین داشت برای کمپانی ناز می‌کرد و مدیرای فاکس هم داشتن فکر می‌کردن چطور بهش فشار بیارن تا توی فیلم بازی کنه، مرلین یواشکی فلنگ رو بست و رفت سان فرانسیکو پیش جو. همین حرکت هم باعث شد کمپانی حقوقش رو قطع کنه. ۱۴ ژانویه ۱۹۵۴ مرلین و جو توی تالار شهر سان فرانسیسکو یا San Francisco City Hall ازدواج کردن. ۲۰۰ گزارشگر و خبرنگار و بیشتر از ۳۰۰ طرفدار اومده بودن که این مراسم رو از نزدیک دنبال کنن. توی مراسم مرلین اسم واقعی خودش یعنی نورما جین رو نوشت و سنش رو هم به جای ۲۸ سال، گفت ۲۵ سال. مرلین هیچ مهمون نزدیکی توی مراسم نداشت و واقعا تنهای تنها بود. احتمالا همون موقع با خودش فکر کرد، یعنی اگه بمیرم، کسی نمیاد سر مزار؟ پس از جو قول گرفت که اگر زودتر از اون مرد، جو هر هفته سر مزارش گل بذاره. و جو هم قبول کرد که این کار رو بکنه. مرلین از این گفت که دوست داره زن خوبی برای جو باشه، لباس‌هاش رو اتو کنه و غذاهای خوبی بپزه. گفت می‌خواد ۶ تا بچه بیاره. همچنین به این هم اشاره کرد که با وجود همه‌ی این تصمیمات، نمی‌خواد بازیگری رو کنار بذاره. یه ویدیوی چند ثانیه‌ای و چندتا عکس هست که اون‌ها رو حتما توی شبکه‌های اجتماعی بایوکست می‌ذاریم ببینید. همه جا با آدرس @BioCastPodcast می‌تونید صفحات بایوکست رو پیدا کنید. اما ماه عسل این زوج جذاب، پر از حاشیه و حرف و حدیث بود. جو که دیگه بازنشست شده بود، تصمیم گرفت برای انجام یه کاری درمورد بیسبال که می‌خواستن با یکی از دوستاش انجام بدن بره ژاپن. پس چه بهتر که برای ماه عسل هم برن همون ژاپن. دو هفته بعد از مراسم عروسی، مرلین و جو برای ماه عسل وارد توکیو شدن. از همون لحظه‌ی اول، خبرنگارا و طرفدارا افتادن دنبالشون و واقعا نمی‌ذاشتن هیچ کاری کنن! ۴۰۰۰ نفر اومده بودن استقبالشون! مجبور شدن با کمک پلیس از بین جمعیت رد بشن. پلیس‌ها دو طرف‌شون وایستاده بودن، دست تو دست هم یه زنجیره درست کرده بودن که مردم نیان جلو! اما حالا اینا رو بیخیال! مساله اصلی برای جو این بود که تا قبل از رابطه با مرلین خودش خیلی مشهور بود و کم خبرنگار و طرفدار ندیده بود اطرافش. اما از وقتی مرلین وارد زندگیش شده بود داستان متفاوت شده بود. حس می‌کرد این خبرنگارا خیلی خودش رو نمی‌شناسن و همه بخاطر مرلین دنبالشونن! یعنی تا قبل از این، جو یه ستاره‌ی مشهور بیسبال بود. اما حالا صرفا تبدیل شده بود به «همسر مرلین مونرو»! یعنی مردم نشونش می‌دادن، می‌گفتن «این شوهر مرلینه.»! یا حتی کارمند هتل صداش می‌زد «آقای مرلین»! واسه همین چیزا بود که جو از مرلین خواست به جز مراسم بیسبالی که می‌خواستن با هم برن، جای دیگه‌ای نره و کلا با هم باشن. مرلین هم قبول کرد. اما وقتی رفتن مراسم، جو از حجم توجهی که اطراف مرلین بود شوکه شد! آخه قاعدتا دیگه این‌جا که درمورد بیسبال بود که نباید ملت فقط به مرلین توجه کنن! اونم توی ژاپن! جایی که بیسبال خیلی طرفدار داره. بابا یه قهرمان بزرگ بیسبال اینجاس! شما همه سوالاتون رو از زنش می‌پرسید؟!هنوز جو درگیر این بود که به این وضعیت جدید چطوری کنار بیاد، یه پیشنهاد وسوسه انگیز برای مرلین رسید. چند ماه از اتمام جنگ کره گذشته بود. ارتش آمریکا از مرلین دعوت کرد بره کمپ سربازای آمریکایی توی کره و براشون برنامه اجرا کنه. اون‌ها با این فاز که حالا که اومدی سمت شرق آسیا، یه سر بیا کره برای سربازامون هم بخون اومده بودن سراغ مرلین. ولی خب مرلین تو ماه عسل بود! نمیشه که ماه عسل رو ول کنه پاشه بره کره آواز بخونه! نمیشه؟! خب ظاهرا خیلی هم میشه! قبول کرد! وسط ماه عسل، خانم مونرو جو رو گذاشت ژاپن، پا شد رفت کره مطربی کنه! جو رو میگی؟! اصلا دیگه داشت دیوونه می‌شد. از اول داره میگه بشین خونه زن خونه باش. حالا هم که با وجود مخالفتش، خانوم پا شده وسط ماه عسل رفته آواز بخونه. اونم برای چند هزار سرباز جوون که چند ماهه تو کمپن و در واقع همه زن ندیده هستن! تنها دارایی اون سربازها عکس‌های مرلین روی کمدهاشون بود که بهشون انرژی نبرد می‌داد. تفاوت فرهنگی رو! سربازای ما وسط جنگ شبا می‌رفتن قرآن سر می‌گرفتن، زیارت عاشورا می‌خوندن تا انرژی بگیرن؛ اینا این مدلی! بگذریم! به هر حال اینم جزو برنامه‌های فرهنگی‌ای بوده که احتمالا عقیدتی سیاسی‌شون براشون برنامه‌ریزی کرده بوده! خلاصه فوریه ۱۹۵۴ مرلین مونرو برای ۴ روز توی کمپ سربازای آمریکایی توی کره جلوی چند ۱۰ هزار سرباز آمریکایی روی استیج رفت و براشون سنگ تموم گذاشت. وقتی مرلین وارد فرودگاه کره شد، کلا فرودگاه بسته شد. حجم جمعیت به قدری بود که حفاظ‌های سالن شکست و بادیگاردها مجبور شدن مرلین رو از شیشه‌ی ماشین بدن تو که بهش آسیبی نرسه. جالب بود که همه‌ی این جمعیت هم مرد بودن. اسم اجرایی که خیلی سریع برای مرلین سر هم کرده بودن تا برای سربازها اجرا کنه، بود «Anything Goes». معنیش میشه... چطوری بگم؟ مثلا «هرچه پیش آید، خوش آید!» یه همچین چیزی. یه جا نوشته بود بعضی از سربازا برای این که بتونن حداقل یکی از اجراها رو ببینن، از خلبان هواپیماهاشون خواسته بودن تا یه اشکال الکی توی هواپیما پیدا کنه تا پروازهاشون یکم عقب بیوفته!بر خلاف قبل، مرلین این بار روی صحنه برای اولین بار احساس آرامش و تعلق خاطر می‌کرد. قبلا خیلی تجربه‌ی اجرای زنده نداشت. ولی وقتی هیجان این همه سرباز رو دید، برای اولین بار حس راحتی کرد. حالا سعی می‌کرد با مخاطب‌هاش ارتباط صمیمی برقرار کنه. اون جا انگار که خود خودش بود. ویدیوهای این اجراها رو ببینید کاملا متوجه این مساله می‌شید. یه فرق خاصی با بقیه ویدیوهای مرلین داره. همیشه توی مصاحبه‌ها یه صدای آروم خجالتی داره. اما اینجا می‌بینی داره عشق می‌کنه روی صحنه. در کل هم خودش، هم سربازا خیلی با اجراهاش حال کردن. یه جا گفت «همیشه ماه عسلم توی کره رو یادم می‌مونه!». لباس‌های شیکی هم تنش بود. تو یکی از اجراها یه لباس جیب‌دار ارتشی تنش بود با پوتین! تو یکی هم یه لباس شب بنفش رنگ خیلی قشنگ. ویدیوی این صحنه با عکس‌هاش رو هم می‌تونید توی شبکه‌های اجتماعی و سایتمون ببینید. https://www.instagram.com/p/CKHN9MTCI07/?utm_source=ig_web_copy_link  بالاخره این اجراها تموم شد و مرلین برگشت ژاپن. نشست با ذوق برای جو تعریف کرد که بهترین اجرای عمرش بوده و قبل اون اصلا روی صحنه حس راحتی نداشته و اینا. اما جو خیلی بی‌تفاوت فقط حرف‌هاش رو شنید و اون تاثیری که مرلین انتظار داشت توی چهره‌ی جو ندید. مثلا بهش گفت «وااای جو! ۱۰۰ هزار سرباز تشویقم می‌کردن. تا به حال سر و صدای همچین جمعیتی رو نشنیدی!» جواب جو جالب بود: «چرا شنیدم!» راست می‌گفت خب! تو استادیوم، وسط بازی‌ها شنیده بود. اصلا حتی شاید براش خیلی عادی بود همچین جمعیتی بازیش رو ببینن! ماه عسل تموم شد و برگشتن سان فرانسیسکو. اون‌جا هم روابط حسنه نبود. چند روز بعد وقتی مرلین برای گرفتن جایزه «محبوب‌ترین ستاره زن» که از طرف مجله‌ی Photoplay انتخاب شده بود رفت لس آنجلس، باز هم جو باهاش نرفت. و این شروعی بود بر روز به روز دور شدن این زوج خوش‌تیپ و خوش‌هیکل. تا حدی که کم کم فقط تو یه خونه با هم زندگی می‌کردن و هیچ حسی بینشون نبود. یادتونه گفتم که مرلین بخاطر اختلاف سر مسائل مالی و به بهونه‌ی عروسی کمپانی فاکس رو پیچوند و توی فیلمی که براش مشخص کرده بودن بازی نکرد. بعد از این که مرلین برگشت، کمپانی دوباره تلاش کرد مرلین رو راضی کنه ولی راضی نشد و کلا پروژه‌ی فیلم کنسل شد. اون‌ها یه فیلم دیگه براش مشخص کردن ولی مرلین تاکید داشت که دستمزدش باید به هفته‌ای ۳ هزار دلار برسه. کمپانی فاکس که می‌دید بودن عکس مرلین روی پوستر هر فیلمی، فروش اون رو توی گیشه تضمین می‌کنه، بالاخره راضی شد تا دستمزد مرلین رو افزایش بده و علاوه بر اون نقش اول فیلمی رو بهش تقدیم کرد که شاید مشهورترین فیلم دوران بازیگری مرلین شد: «خارش هفت‌ساله» یا «The Seven Year Itch»فیلم «خارش هفت‌ساله» سپتامبر و نوامبر ۱۹۵۴ توی نیویورک فیلمبرداری شد و به پرفروشترین فیلم تابستون اون سال آمریکا تبدیل شد. این فیلم یکی از معروف‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما از نظر طراحی لباسه. فکر می‌کنم همه‌تون یکی از مشهورترین عکس‌های مرلین رو که گری وینوگرند (Garry Winogrand) گرفته و مربوط به این فیلمه دیده باشید. عکسی که مرلین با لباس سفید‌رنگ مشهورش توی خیابون روی هواکش مترو وایستاده و مترو که رد می‌شه باد می‌زنه و دامنش رو بالا می‌بره. اونم مثلا سعی می‌کنه نذاره دامنش بره بالا. این صحنه باعث شد مرلین بیشتر از همیشه سر زبون‌ها بیوفته. تا حدی که عکسش بعد از بیشتر از ۶۵ سال هنوز هم خیلی جاها دیده میشه و افراد خیلی زیادی اصلا مرلین رو با همین عکس می‌شناسن. شهرت این صحنه به حدی شد که تا به حال ازش کلی مجسمه ساختن. از جمله یه مجلسه‌ی بزرگ ۸ متری که تا به حال خیلی جاها نمایش داده شده. اسمش هست «Forever Marilyn» که یعنی «مرلین جاودان». دوست داشتم صدای دوبله‌ی این قسمت از فیلم رو بذارم. دوبله‌ای که احتمالا مربوط به دهه ۴۰ یا ۵۰ هست. ولی متاسفانه نسخه‌ی دوبله‌ای که از فیلم پیدا کردم این بخشش حذف شده بود. اگر کسی نسخه‌ی دوبله شده‌ی کامل این فیلم یا هر کدوم از فیلم‌های دیگه‌ی مرلین رو داره خیلی خوشحال میشم که بهم پیام بده. اما برگردیم سر زندگی خصوصی مرلین توی همین زمان. خبر به جو رسید که مرلین داره خیلی توی این فیلم عشوه میاد. پا شد رفت نیویورک ببینه مرلین داره سر صحنه چیکار می‌کنه. از قضا سر فیلبرداری این صحنه‌ی مشهور رسید و دید به به! چه خبره! کارگردان هی کات می‌ده و هی باد می‌دن زیر دامن خانوم، بقیه هم دید می‌زنن! عکاس‌ها کف خیابون لکسینگتون دراز کشیدن و از زیر دامن خانوم عکس می‌گیرن. خانوم هم نیشاش بازه، انگار که خیلی خوشش اومده از این وضعیت. عصبانی شد و برگشت هتل. دیگه مطمئن شده بود که حتما یه خبرایی هست! لباس سفیدی که مرلین سر این صحنه تنش هست یکی از لباس‌های مشهور تاریخ سینماس. البته آقای دی‌ماجیو گفته که از این لباس متنفره! اگه چیزی غیر این می‌گفت باید تعجب می‌کردیم. مرلین که برگشت هتل، جو حسابی از خجالتش در اومد و کار به جاهای باریک کشد. یعنی کار به کتک‌کاری هم کشید. جو اینقدر عصبانی بود که همون شب یا فرداش برگشت کالیفرنیا. چند روز بعد که مرلین هم برگشت، باز هم بساط دعوا و کتک‌کاری بر پا بود! چند روز بعد، مرلین درخواست طلاق داد. اما پروسه‌ی طلاق به این راحتی‌ها هم نبود! در حالی که جو مساله رو یه اتفاق زودگذر در نظر گرفته بود و فکر می‌کرد با یه عذرخواهی، دوباره روابط حسنه میشه، مرلین شمشیر رو از رو بسته بود. به جز یه وکیل خیلی مجرب، چندتا خبرنگار هم استخدام کرد تا حسابی این خبر رو پوشش بدن. به کمپانی هم گفته بود اجازه ندن جو بیاد سر فیلمبرداری. بالاخره ازدواج دوم مرلین هم بخاطر محدودیت‌هایی که شوهرش براش ایجاد کرد، بعد از کمتر از یک سال یعنی دقیق بخوام بگم میشه بعد از ۹ ماه زندگی به جدایی انجامید.یکم برگردیم عقب یعنی سال ۱۹۵۳. بذارید یه توضیحی بدم، بعد یکم جزئی‌تر بریم توی داستان. اون زمان مدل هالیوود با الآن فرق داشت. اسمش بود «سیستم استودیویی». ۵ تا کمپانی یا در واقع ۵ تا استودیوی فیلسازی بودن که شما اگر می‌خواستید بازیگر بشید، باید عضو یکی از این ۵ تا می‌بودید. باید با اون‌ها قرارداد انحصاری می‌بستید و فقط برای اون‌ها کار می‌کردید. حالا این «Big Five» کیا بودن؟ MGM یا مترو گلدوین مایر (همون شیره که اول تام و جری میومد همیشه)، پارامونت، وارنر برادرز، RKO و فاکس قرن بیستم. شما یه قرارداد انحصاری با یکی از این کمپانی‌ها می‌بستید و بعد از اون، هر کارهایی که می‌خواستید انجام بدید چه مسائل حرفه‌ای و چه زندگی شخصی‌تون رو اون کمپانی براتون تصمیم می‌گرفت. نه تنها بازیگرها، بلکه سالن‌های تئاتر و سینما هم انحصاری دست کمپانی‌های مختلف بودن. خب حالا مرلین با فاکس قرارداد داشت دیگه. توی این سال ۱۹۵۳، ۳ تا فیلم از مرلین منتشر شد که ۲ تاش ترکوند! فیلم‌های «آقایان موطلایی‌ها را ترجیح می‌دهند (Gentlemen Prefer Blondes‎) » و «چگونه می‌توان با یک میلیونر ازدواج کرد (How to Marry a Millionaire‎)». ترجمه‌هاش برای عنوان فیلم واقعا خوب نیست. نمی‌دونم اون زمانی که توی ایران اکران شدن هم با همین اسم‌ها اکران شدن یا نه. حالا به هر حال. آره این دو تا فیلم «آقایان موطلایی‌ها را ترجیح می‌دهند» و «چگونه می‌توان با یک میلیونر ازدواج کرد»، این‌قدر به قول معروف هیت شده بودن که مرلین رو توی ۲۷ سالگی تبدیل به شاید محبوب‌ترین بازیگر دنیا کرده بود. فاکس هم که دیگه داشت حال می‌کرد! یه ستاره تو مشتش داشت. اما حالا شما ببین انحصار چیکار می‌کنه! مرلین گنده شده بود. ولی فاکس فیلم‌ها و نقش‌های نه چندان خوب براش در نظر می‌گرفت. مرلین هم بهم ریخته بود و قبول نمی‌کرد. سر صحنه‌هایی هم که می‌رفت حالش خوب نبود. نه فقط روحی، بلکه حال جسمیش هم خوب نبود. از اون سفر کره‌ای که رفته بود برونشیت گرفته بود و کم خونی داشت. توی یه مصاحبه با مجله‌ی لایف گفته «بازیگر ماشین نیست! اما اونا این‌طوری با شما رفتار می‌کنن.» خیلی کار می‌کشیدن ازش. فیلم‌ها و فوتوشوت‌های متعدد و البته نه چندان سطح بالا. خسته شده بود و همش اختلاف به وجود می‌اومد بینشون. اون اعتقاد داشت حقش بیشتر از این‌هاست. ولی فاکس توجهی به این چیزا نمی‌کرد. در واقع وقتی انحصار وجود داره دلیلی نداره نگران باشن. این دو تا فیلم روی هم بیشتر از ۱۲ میلیون دلار توی جهان فروخته بودن و هر دوتاشون جزو ۱۰ فیلم پرفروش سال ۱۹۵۳ بودن. دلیل این حجم فروش هم که معلوم بود. اصلا مگه میشه عکس مرلین سر در سینماها باشه و اون فیلم پرفروش نشه؟ پس مرلین انتظار داشت حقوقش رو یکم افزایش بدن، یا حداقل آزادی بیشتری بهش بدن توی انتخاب‌ها و اینا.بنابراین مرلین از در دیگه‌ای وارد شد! نوامبر ۱۹۵۴ کمپانی براش یه فیلم موزیکال در نظر گرفته بود و روش حساب کرده بودن. اما یهو مرلین گذاشت رفت! کجا رفت؟! نیویورک! از این ور آمریکا، تو ساحل غربی، پاشد رفت اون طرف، تو ساحل شرقی! فکر کنید عوامل سر صحنه حاضر بودن، آماده‌ی این که خانم مونرو تشریف بیارن، مرلین کجا بود؟! با یه پالتوی پوست راسوی مشکی، یه کلاه‌گیس با مدل موی پسرونه‌ی مشکی، یه عینک آفتابی و با هویت جعلی «زلدا زونک» نشسته بود تو هواپیما و دِ فرار! تا خود نیویورک داشت از استرس سیگار می‌کشید و ناخوناشو می‌جوید. به محضی که هواپیما نشست، کلاه‌گیس رو برداشت و دوباره موهای بلوند فر معروفش رو ریخت بیرون. آخییییش! یه حس آزادی‌طوری داشت! داشت می‌رفت تا از زیر بار این سیستم استودیویی در بیاد. کمپانی تصمیم گرفت فیلم رو بدون مرلین بسازه. همه عوامل موفق فیلم‌های قبلی که با حضور مرلین موفق شده بودن رو هم آورد. اما فیلم یه شکست واقعی بود. فاکس هم حرصش گرفت، یه بیانیه صادر کرد که حسابی حال مرلین رو بگیره! اونا پیش‌بینی می‌کردن وقتی این بیانیه رو بدن دیگه هیچ کمپانی دیگه‌ای روی مرلین حساب باز نمی‌کنه و باهاش قرارداد نمی‌بندن. اما مرلین این چیزا براش مهم نبود. چون تو نیویورک با مارلون براندو Date رفت، با فرانک سیناترا توی می‌خونه مست کرد و شب‌ها هم تنها نمی‌خوابید! چند روزی هیچ خبری از مرلین نبود. هیچ کس نمی‌دونست کجاس. ۷ ژانویه‌ی ۱۹۵۵ توی اوج این حواشی رسانه‌ای که فاکس براش درست کرده بود، مرلین توی نیویورک یه کنفرانس خبری برگزار کرد و تاسیس کمپانی خودش رو اعلام کرد. اون گفت که برای بیشتر شدن فعالیت‌ها و اختیاراتش این کار رو کرده. گفت از این که فاکس همش نقش یه دختر بلوند خل و چل رو بهش میده خسته شده و می‌خواد نقش‌های چالشی‌تری رو بازی کنه. یه چیزی مثل «برادران کارامازوف» از داستایوفسکی. اما خبرنگارها توی کنفرانس مسخره‌ش کردن و ازش پرسیدن نقش کدوم برادر مد نظرته که بازی کنی؟! اون هم گفت نقش اصلی زن یعنی «گروشنکا (Grushenka)». اما مسخره کردن‌ها ادامه داشت و حتی تا چند ماه بعد، توی نوشته‌ها بازم مرلین رو مسخره می‌کردن. مثلا می‌گفتن این دختره اصلا بلده اسم «گروشنکا» رو درست بگه که می‌خواد نقشش رو بازی کنه؟! یعنی طی سال‌ها، اینقدر به مرلین و کنفرانس‌هاش جنبه‌ی جنسی داده بودن و شخصیتش رو آورده بودن پایین، حالا که سعی داشت فضا رو عوض کنه این اجازه رو بهش نمی‌دادن. ۸. بذار یکم بیشتر درمورد کمپانی فیلم‌سازی مرلین بگم براتون. مرلین چند سال پیش با یه عکاسی آشنا شده بود به اسم «میلتون گرین». قبلا از مشکلاتش با کمپانی براش گفته بود. این آقای میلتون گرین عکاس مشهوریه. از آدم‌های مشهور اون دهه‌ها عکس گرفته. مثل الیزابت تیلور، فرانک سیناترا، آدری هپبورن و خیلی‌های دیگه. اتفاقا عکس‌های خیلی مشهوری هم از مرلین گرفته که به خصوص یکیش آلبوم مشهور «Black Sitting» هست. میلتون حدودا ۵۰ نوبت از مرلین توی سوژه‌های مختلف عکس گرفت. بالغ بر ۳۰۰۰ عکس از مرلین گرفته که ظاهرا یه سریش هنوز هم منتشر نشده. کلا هم بیشترین عکس‌های مرلین رو میلتون گرفته و هم بیشتر عکس‌هایی که میلتون گرفته سوژه‌س مرلینه. حالا که بعد از چند سال، دوباره آقای گرین اومد تا برای مجله‌ی «Look» از مرلین عکس بگیره، مرلین دوباره سفره‌ی دلش رو باز کرد و شرایط رو برای میلتون توضیح داد. میلتون هم بهش پیشنهاد داد که بیا با هم کمپانی خودمون رو تاسیس کنیم تا دیگه از این مسائل نداشته باشیم. این طوری پول بیشتری هم از هر فیلم درمیاریم. چند روز بعد هم توی یه مهمونی همدیگه رو دیدن و تصمیمای نهایی رو گرفتن. بنابراین مرلین و میلتون گرین توی دسامبر ۱۹۵۵ کمپانی فیلمسازی خودشون رو به اسم Marily Monroe Productions تاسیس کردن. مرلین رئیس و میلتون گرین نایب رئیس این کمپانی تازه‌تاسیس بودن. شرکت با ۱۰۱ سهم شروع به کار کرد که مرلین صاحب ۵۱ سهم شد و ۵۰تای دیگه‌ش هم به گرین رسید. از اون‌جایی که همسر، وکیل و حسابدار گرین همه نیویورکی بودن، دفترشون رو هم توی نیویورک تاسیس کردن. در واقع مرلین برای همین رفت نیویورک. حالا اون ستاره‌ی فیلم‌های کمپانی خودش شد و اداره‌ی امور مدیریتی و مالی هم برعهده‌ی گرین قرار گرفت. بعد از تاسیس Marilyn Monroe Productions که به اختصار بهش می‌گفتن MMP، مرلین رسما از سیستم استودیویی هالیوود خارج شد و این شروعی بود بر پایان این سیستم توی هالیوود. حالا مرلین می‌تونست برای قرارداد کاملا جدیدی و این بار از موضع بالاتر با کمپانی فاکس وارد مذاکره بشه. اون تونست تو اون زمان، یه قرارداد با مبلغ ۱۰۰ هزار دلار به ازای هر فیلم با فاکس ببنده. این یعنی مالکیت فیلم برای MMP می‌موند. فقط فاکس اون رو می‌ساخت. «شاهزاده و مانکن» یا «The Prince and the Showgirl» اولین فیلمی بود که MMP ساخت. حالا مرلین، همون‌طور که توی کنفرانس گفت، تصمیم گرفته بود شروع کنه روی خودش کار کردن. هم روی مسائل شخصیش و هم روی پیشرفت بازیگریش. اون تصمیم داشت از قالب نقش‌های کلیشه‌ای همیشگیش بیرون بیاد و نقش‌های چالشی‌تری رو بازی کنه و توانایی‌های خودش رو افزایش بده. همین شد که توی نیویورک رفت و توی کلاس‌های «اکترز استودیو» که مدرسش «لی استراسبرگ (Lee Strasberg)» بود شرکت کرد.لی استراسبرگ یکی از بزرگترین مدرسین بازیگری هالیووده. سبکی هم که کار می‌کنه بهش میگن Method acting. این متد اکتینگ رو یه آقای روس به اسم «کنستانتین استانیسلاوسکی» پایه‌گذارش بوده. ولی این لی استراسبرگ بوده که اون رو پخته کرده و به حد اعلا رسونده. این آقای استراسبرگ حدود ۷ سال بود که توی «اکترز استودیو» شروع به کار کرده بود و داشت از همون متد اکتینگ با روش استانیسلاوسکی استفاده می‌کرد. حالا این متد اکتینگ چیه؟ تو روش استانیسلاوسکی در واقع از تجربیات زندگی خود بازیگر برای شناخت بیشتر شخصیتی که می‌خواد بازی کنه و احساساتی که قراره باهاش رو به رو بشه استفاده میشه. در واقع این باعث می‌شد بازیگرها اون حس‌ها رو از Base توی وجود خودشون حس کنن و همین بازی رو واقعی‌تر می‌کرد. اما این وسط استراسبرگ پا رو فراتر هم گذاشته بود. اون فقط با کار کردن روی حس‌های درونی بازیگر راضی نمی‌شد. بلکه اعتقاد داشت بازیگر باید اون احساسات رو تجربه کنه. توی روش استراسبرگ هنرمند خودش رو به جای کاراکتر داستان قرار می‌داد و برای یه مدتی با اون شخصیت زندگی می‌کرد. برای مثال برای بازی تو نقش یه بی‌خانمان، می‌رفت چند روز با بی‌خانمان‌ها زندگی می‌کرد. آقای استراسبرگ و موسسه‌ش با بازیگرهای خیلی بزرگی کار کرده و توانایی بازیگری اون‌ها رو پیشرفت داده. داستین هافمن، جیمز دین، پل نیومن و رابرت دنیرو فقط چندتا از شاگردهای لی استراسبرگ بوده و مشهورترینشون هم که آل پاچینو هست. هدایت بازی آل پاچینو توی پدرخوانده ۲ به عهده‌ی استراسبرگ بود. حالا مرلین هم رفت تا با استراسبرگ کار کنه. البته مشخصه که مرلین زودتر از همه این افرادی که اسم بردم رفت سراغ استراسبرگ. اون موقع توی دهه ۵۰ شاید هنوز اصلا هیچ‌کس اسم اینایی که آوردم رو هم نشنیده بود! خب اوایل سال ۱۹۵۵ مرلین برای کار کردن روی تکنیک‌های بازی درام خودش با استراسبرگ ملاقات کرد و وارد کلاس‌های «اکترز استودیو» شد. حالا مرلین می‌خواست چی یاد بگیره؟ درام! زندگی این بچه هم که خوراک درام بود اصلا. یعنی توش بود اصلا. برعکس اون چیزی که همه جلوی دوربین ازش می‌دیدن، درون این بچه پر از غم و ناراحتی بود. پر از حس از دست دادن و تنهایی. استراسبرگ تمام این حس‌ها رو برای مرلین آورد رو! اون اول برای سه ماه به صورت خصوصی با مرلین توی خونه‌ی خودش و کنار زن و بچه‌ش کار کرد و بعد اجازه حضورش توی کلاس‌های موسسه رو داد. اون ۲ روز در هفته کلاس داشت اما بقیه روزها هم می‌رفت می‌نشست کنار و کلاس بقیه رو تماشا می‌کرد. از اجرا جلوی جمعیت خیلی خجالت می‌کشید و به شدت سختش بود. اما تونست یه اجرای خیلی خوب داشته باشه که همه تعجب کرده بودن از عمق اجراش. لی استراسبرگ یه نقل قول مشهور داره که میگه بزرگترین استعدادهای بازیگری‌ای که تا به حال باهاشون کار کرده مارلون براندو و مرلین مونرو بودن.اون حضور ۳ ماهه‌ی مرلین توی خونه‌ی استراسبرگ خیلی بهش کمک کرد تا روحیات خودش رو درست کنه. مرلین با همسر لی دوست شده بود و اون‌ها واقعا بهش حس خوبی رو منتقل می‌کردن. خیلی روی افزایش اعتماد به نفسش تاثیر مثبت گذاشت. اما از اون طرف استراسبرگ سعی داشت آنالیز شخصیتی مرلین رو عمیق‌تر کنه. چون اعتقاد داشت آنالیز، به درک بازیگر از شخصیت و رفتارش کمک می‌کنه. اما ظاهرا استراسبرگ این رو متوجه نمی‌شد که مشکلات مرلین اینقدر درونی هست که با متد و این جور چیزا قابل حل شدن نست. مرلین با تمام تلاشی که در طول سال‌ها انجام داده بود، در واقع داشت ۲ تا شخصیت رو زندگی می‌کرد. یکی مرلین مونرو، یک دختر قشنگِ شادِ سرخوشِ شل مغز که تبدیل به سمبل سکس توی هالیوود شده بود. عکس‌هاش با چهره‌ای که چشم‌هاش رو به طرز ماهرانه‌ای فریبنده و دلربا کرده و لباسای بدن‌نما پوشیده، توی اتاق هر پسری پیدا می‌شد. و یکی هم همون نورما جین، یه بچه‌ی اضافیِ تنهای غمگینِ افسرده که همه بهش زور می‌گفتن و می‌خواستن محدودش کنن. درسته که اولش این کمپانی فاکس بود که مجبورش کرد اسمش رو عوض کنه. اما حالا اون در غالب اون اسم، یه شخصیت جدید برای خودش ساخته بود. سال‌ها بود که برای فرار از نورما جین درونش مرلین رو ساخته و پرداخته کرده بود. اما استراسبرگ داشت دوباره نورما جین رو میاورد رو تا مشکلات اونو حل کنه. حالا تو خلوت، نوما جین بیشتر سراغش میومد. می‌تونست تصور کنه لحظه‌ای توی خیابون‌های نیویورک قدم می‌زنه و هیچ‌کس متوجه حضورش نمیشه. و در یک لحظه با یه تغییر درونی که ظاهر چهره‌ش رو عوض می‌کنه، تبدیل به همون ستاره‌ی زیبا و دلربای سینمای جهان میشه که همه برای دیدنش صف کشیدن و از این که می‌بیننش جیغ می‌کشن. دوباره یک لحظه روش رو برگردونه، سکوت جمعیت متفرق می‌شن و هر کسی داره به مسیر خودش ادامه میده. اما در همین دوران، اتفاقی توی زندگی مرلین افتاد که تونست کمی این مسائل دوگانگی رو بشوره ببره! اونم رابطه‌ش با آرتور میلر بود. آرتور میلر یکی از نمایشنامه‌نویس‌های مشهور زمان خودش بود و حتی همین الان هم هست. معروف‌ترین نمایشنامه‌ش هم اسمش هست «مرگ فروشنده» که جایزه‌ی پولیتزر برده و بارها هم توی ایران اجرا شده. احتمالا اسم آرتور میلر و مرگ فروشنده رو قبلا شنیدید. کِی؟ زمان تولید فیلم فروشنده‌ی اصغر فرهادی. ظاهرا اصغر فرهادی فیلمنامه‌ی این فیلم رو با الهام از این نمایشنامه نوشته و اتفاقا عماد و رعنا، نقش‌های اصلی فیلم (یعنی شهاب حسینی و ترانه علیدوستی)، توی اون فیلم دارن همین تئاتر رو بازی می‌کنن. بگذریم. ۴-۵ سال پیش، موقعی که مرلین هنوز خیلی مشهور نبود، آرتور رو که ۱۱ سال ازش بزرگتر بود، توی یه مهمونی توی لس آنجلس دیده بود و با هم دوست شده بودن. مرلین و آرتور یه رفت و آمدی با هم داشتن اما نمی‌دونم رابطه‌شون در چه حدی بوده. آرتور که متاهل بوده ولی به مرلین گفته بود شرایط ازدواجش خیلی مناسب نیست. وقتی آرتور برگشت نیویورک، با هم نامه‌نگاری می‌کردن. حتی یه دفعه آرتور به مرلین پیشنهاد کرده بود که زندگینامه‌ی آبراهام لینکلن رو بخونه و مرلین هم همین کار رو کرد.حالا از اون آشنایی ۵ سال گذشته بود و مرلین رفته بود نیویورک، یعنی شهری که آرتور زندگی می‌کرد. آرتور اون موقع هنوز با همسرش بود. ولی دیگه در آستانه‌ی جدایی بودن. اون مثل جو، همسر قبلی مرلین، قد بلند، لاغر، شوخ‌طبع و ورزشکار بود و به شکار و ماهیگیری علاقه داشت. ولی اصلی‌ترین جذابیت آرتور برای مرلین، همون نمایشنامه‌نویسیش بود. چیزی که این چند وقت خیلی توجه مرلین رو جلب کرده بود. نمی‌دونم اولین تماس از سمت کدومشون بود ولی بالاخره این دو تا با هم رفتن بیرون و خیلی زود رابطه‌‌شون تبدیل به یه رابطه‌ی عاشقونه شد. مرلین نگرانی اصلیش این بود که آرتور رو از دست بده. از اون طرف میلتون گرین، همون شریک مرلین توی کمپانیش، چند وقتی بود که برای مرلین یه هتل خوب گرفته بود و داشت بهش می‌رسید. قصدش هم در واقع این بود که وجهه‌ی مرلین رو توی روابطی که داشت خوب نگه داره. تا شاید بشه یه قراردادی چیزی این وسط ببندن. حالا اما چند ماهی گذشته بود و وضعیت مالی داشت بهم می‌ریخت! خرج هتل و عیش و نوش خانوم داشت می‌رفت بالا و هنوز خبری از یه قرارداد نبود. میلتون به این فکر افتاد که وقتشه بره سراغ فاکس. اما... این بار با دست بالا. میلتون با این فاز وارد مذاکره شد که «آره خانم مونرو سر فیلم «خارش هفت‌ساله» کلی سود براتون آورده» و «به نفع‌تون هست که بیاید با هم همکاری کنیم» و ازین حرفا! بالاخره میلتون به هدفش رسید و فاکس راضی شد یه قرارداد جدید با مرلین ببنده. روز آخر سال ۱۹۵۵ قرارداد جدید مرلین با فاکس امضا شد. قرارداد این‌طوری بود که مرلین توی ۷ سال آینده باید فقط توی ۴ فیلم از فاکس بازی می‌کرد. فیلم‌ها رو هم باید خودش تایید می‌کرد. با کمپانی‌های دیگه هم می‌تونست همکاری کنه و اجازه داشت توی رادیو و برنامه‌های تلویزیونی هم شرکت کنه. کمتر از یک ماه بعد، خبر این قرارداد توی روزنامه‌ها اومد و فاکس اعلام کرد مرلین قراره توی فیلم جدید این کمپانی یعنی «Bus Stop» بازی کنه. فوریه‌ی ۱۹۵۶ بالاخره مرلین بعد از یک سال و نیم به هالیوود برگشت.مرلین برای فیلمبرداری به یه مربی بازیگری احتیاج داشت. چون عادت نداشت تنهایی و بدون مربی کار کنه. بنابراین پائولا، همسر لی استراسبرگ، اومد تا سر فیلمبرداری مربیش باشه. اون‌ها تا آخر شب توی لوکیشن یا پشت استودیو با هم تمرین می‌کردن و همین باعث می‌شد مرلین خیلی خسته بشه و شب‌ها خوابش نبره. دست به دامن شریکش، میلتون، شد. میلتون براش داروی خواب‌آور گرفت. اما حالا مشکل برعکس شده بود! صبح‌ها بیدار نمی‌شد! همین برای تیم مشکل ایجاد کرده بود. فیلمبرداری «Bus Stop» توی چند شهر مختلف انجام شد. یه دفعه وسط این سفرها، مرلین مریض شده بود و بیماستان بستری شده بود. یه شب مرلین از بیمارستان زنگ زد به آرتور و در حالی که گریه می‌کرد سعی کرد مشکلات خودش رو برای اون توضیح بده. «من نمی‌تونم این کار رو انجام بدم. من بازیگر آموزش‌دیده‌ای نیستم و نمی‌تونم وانمود کنم چیزی هستم که نیستم. من می‌خوام زندگی آرومی داشته باشم. از این کار متنفرم! دیگه نمی‌خوام انجامش بدم. می‌خوام یه زندگی آروم تو روستا داشته باشم. هر موقع تو بهم نیاز داشتی به شهر بیام. من دیگه نمی‌تونم برای خودم بجنگم.» آرتور با اضطراب به حرفای مرلین گوش داد و بعد به این فکر افتاد که اون (یعنی آرتور) تنها چیزیه که مرلین داره. اون حس کرد که درد مرلین درد خودش هم هست و همین باعث شد خیلی جدی به ازدواج با مرلین فکر کنه. اکران فیلم «Bus Stop» با واکنش خیلی خوب منتقدین همراه بود و همه از بازی مرلین تعریف کردن. همه می‌گفتن مرلین تغییر کرده و خودش رو به عنوان یه بازیگر عالی ثابت کرده. مرلین یه مدت دیگه توی لس آنجلس موند و دوباره برگشت نیویورک. آرتور هم دیگه از همسرش جدا شده بود و خیلی زود خودشو رو رسوند نیویورک پیش معشوقه‌ی جدیدش. چند وقت بعد هم توی یه مصاحبه‌ای اعلام کرد به زودی داره میره لندن و «خانم میلر» هم قراره همراهش باشه! مرلین که داشت از تلویزیون این مصاحبه رو می‌دید، یهو از خوشحالی جا خورد! آخه اصلا حرف از ازدواج نبود تا به حال! وقتی درمورد این مصاحبه با رفیقاش صحبت می‌کرد، ذوق و هیجان تو چهره‌ش مشخص بود.مرلین و آرتور، جمعه ۲۹ ژوئن ۱۹۵۶ توی نیویورک، طی یه مراسم ساده ازدواج کردن. چند روز بعد هم طبق همون وعده‌ای که آرتور داده بود، رفتن لندن و ۴ ماه اون‌جا بودن. مرلین اون جا توی فیلم «شاهزاده و مانکن (The Prince and the Showgirl)» هم بازی کرد. اما واقعا لندن رفتن کوفتش شد! چون اصلا نتونست هیچ کاری بکنه. از در و دیوار طرفدار می‌ریخت سرش و هر جا می‌خواست بره اول باید پلیس‌ها اون‌جا رو خلوت می‌کردن. خبرنگارها هم که از طرف دیگه‌ای روی مخ بودن. مرلین هم که ترس از مکان‌های شلوغ داشت، واقعا اذیت می‌شد. چند ماه بعد یه اتفاق ویژه برای مرلین افتاد. مرلین رو برای یک مهمونی در حضور ملکه دعوت کردن. اون حتی برای این مهمونی هم دیر رسید. اون آخرین نفری بود که وارد سالن شد. غیر از مرلین خیلی‌های دیگه هم دعوت بودن. مرلین وایستاده بود تو صف و استرس داشت. تو فیلمش قشنگ مشخصه! بی‌قراره کلا! ملکه رسید جلوی مرلین دستش رو دراز کرد و با هم دست دادن. یکی دو کلمه هم صحبت کردن با هم. مثل بقیه مهمونا. مرلین با احترام دست کشیده شده‌ی ملکه رو گرفته بود و از شدت هیجان نفس نفس میزد. جالبه بدونید که ملکه الیزابت دوم، دقیقا ۴۲ روز از مرلین بزرگتره. فیلمبرداری فیلم مرلین که تموم شد، اون‌ها برگشتن نیویورک. مرلین خسته بود، درمورد ازدواجش، شرکتش، دوستاش و آینده‌ش مردد بود. اما اون داشت واقعا تلاش می‌کرد که روی خودش کار کنه و تغییر بوجود بیاره توی خودش. اون می‌خواست خود واقعیش رو از پشت اون نقاب سوپراستاریش پیدا کنه. می‌خواست با ترس و خاطرات کودکیش رو به رو بشه. آدم خوب و قابل احترامی بشه و لوح زندگیش رو از اول بنویسه. ولی مشکل این بود که مرلین هیچ‌وقت نمی‌دونست پدرش کیه. مادرش هم درست نمی‌شناخت. با اون رفتن و اومدن‌ها، و اون وضعیتی که بزرگ شده بود، معلومه که چیزی از مادرش نفهمیده بود. کلا احساسات مادرانه‌ش رو از افراد دیگه‌ای گرفته بود. مشکل این بود که اون افراد هم نبودن الآن! اصلا این افراد ثابت نبودن. یه بار دوست مامانش، یه بار عمه‌ی چمیدونم فلانی، یه بار مربی پرورشگاه، یه بار ناتاشا مربیش، الآنم که پائولا استراسبرگ! یکی دو تا نبودن که! از همه یه جورایی حس مادری گرفته بود. قشنگ گیر کرده بود این وسط. هیچی نداشت دلش خوش باشه، خیالش راحت باشه، بچسبه بهش. باعث شده بود شکسته بشه، تو حلقه‌ی باطل بیوفته. همین باعث شد این روندی که کمک کرده بود حس‌های منفی دوران کودکیش رو بیاره رو، نه تنها کمکش نکنه، بلکه کلی حس منفی رو دستش گذاشت که روی اعتماد به نفسش هم تاثیر گذاشت. حالا مرلین دورن‌گراتر شده بود. قرص‌های آرامبخش بیشتری می‌خورد و الکل می‌نوشید.مشخصا این مسائل باعث می‌شد هر چه بیشتر مرلین حال و حوصله‌ی فیلم بازی کردن نداشته باشه و بیشتر درگیر زندگیش بود. آرتور داشت یه نمایشنامه می‌نوشت که ظاهرا درمورد زندگی خودش بود. اسمش بود «ناجورها (The Misfits‎)». مرلین در واقع حواسش به آرتور بود و بهش می‌رسید تا این نمایشنامه رو بنویسه. هزینه‌ی زندگی هم تقریبا بر عهده‌ی مرلین بود. چون آرتور که خیلی کار نمی‌کرد. ولی خب مرلین از قبل پول داشت. اما کم کم داشت این پوله تموم می‌شد و از اون طرف هم مرلین حوصله‌ش توی خونه سر رفته بود. ضمن این که خب توی این چند سال یه چیزایی یاد گرفته بود که ذوق داشت اینا رو یه جایی اجرا کنه. خیلی فرصت پیش نیومده بود ولی. یکی دو سالی بود فیلمی کار نکرده بود. چون ظاهرا کمپانی یکی دو تا مرلین جدید پیدا کرده بود و با همون روال سابق داشتن باهاشون کار می‌کردن. حال و حوصله نداشتن با خود مرلین سر و کله بزنن. خیالشون راحت بود دیگه. ۴ تا بازیگر نسبتا شبیه مرلین پیدا کرده بودن و یه ذره پول می‌دادن بهشون. راحت! مرلین که تصمیم گرفت یه فیلمی بازی کنه، دوباره یه نقشی با همون کلیشه‌های سابق رو بهش پیشنهاد دادن. اونم قبول کرد. گفت حالا بعد چند سال یه فیلمی هم بازی کنیم. مهم نیست چه نقشی حالا! اون بازیگر بهتری شده بود اما هنوز حس ناامنی و کافی نبودنه بود. همین باعث می‌شد مجبور بشن بعضی صحنه‌ها رو تکرار کنن یا یه مسائلی با همکارا پیش بیاد. ولی در مجموع، عملکردش توی این فیلم رضایت‌بخش بود. و این همون فیلمیه که احتمالا همه‌تون مرلین رو با اون می‌شناسید: Some Like It Hot، بعضیا داغشو دوست دارن!مرلین برای بازی توی این فیلم، جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر زن رو گرفت. نه تنها مرلین، بلکه جک لمون، بازیگر رو به روش هم جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد رو گرفت. خود فیلم هم که جایزه بهترین فیلم رو گرفت. همه‌ی این ۳ تا جایزه‌ای که گفتم هم توی بخش فیلم کمدی یا موزیکال بودن. اما رابطه‌ی مرلین و آرتور میلر کم کم به مشکل خورد. در واقع مشکلات از همون روزهای اول بعد از ازدواجشون شروع شد. اما مرلین که خیلی علاقه داشت تا بالاخره بتونه یه خانواده داشته باشه، دیگه دلش رو به آرتور خوش کرده بود. ولی یه اتفاقی افتاد که خیلی توی دل مرلین رو خالی کرد. یه بار اون زمانی که توی لندن بودن، دفترچه‌ی یادداشت آرتور روی میز ناهارخوری جا مونده بود و مرلین برداشت اون رو خوند. این که دقیقا چی توی اون دفترچه بود هیچ وقت معلوم نشد. اما یه جا نوشته بود اون‌جا در این مورد خونده که آرتور در مورد ازدواجشون طور دیگه‌ای فکر می‌کرده. از نظر آرتور، رفتارهای مرلین مثل یه کودک غیرقابل پیش‌بینیه. آرتور فکر می‌کرده مرلین یه زن بیچاره با رفتار بچه‌گونه‌س. در واقع دلیل نزدیک شدنش به اون هم این بوده که دلش واسش سوخته بوده. مرلین از خوندن این حرف‌ها جا خورد. به لی استراسبرگ و زنش گفت: «چطور فکر می‌کرده من یک جور فرشته‌م؛ اما الان حس می‌کنه که اشتباه کرده؟ چرا فکر می‌کنه همسر اولش ناامیدش کرده اما من بدتر از اونم؟» مرلین تو ذهنش از آرتور یه شخصیت ایده‌آل ساخته بود اما الان حس می‌کرد که اون بهش خیانت کرده.اما مشکل به همین جا ختم نمی‌شد. مرلین واقعا از این که نتونست بالاخره یه بچه برای آرتور بیاره داغون شد. حدود ۲ ماه بعد از ازدواجشون مرلین متوجه شد بارداره. اما کمتر از ۲ ماه بعد، بچه سقط شد. کمتر از یک سال بعد، یه بارداری خارج از رحم و باز هم سقط جنین. آخرین موردش هم یک سال بعد، یعنی تو دسامبر ۱۹۵۸، زمانی که تازه فیلمبرداری «بعضیا داغشو دوست دارن» رو تموم کرده بود. اما بچه‌ی سوم هم سقط شد. مرلین از سال‌ها پیش مشکلاتی داشت که باعث شده بود مطمئن باشه مشکل از خودشه. از همون شروع دوران بلوغ، نورما هر ماه سر قاعدگیش دردهای شدیدی رو تجربه می‌کرد. دکترها حتی تشخیص بیماری «آندومتریوز (Endometriosis)» هم براش داده بودن. در همین حد درمورد آندومتریوز خوندم که یه بیماری معمولا ارثیه و باعث میشه بافت رحم خارج از فضای رحم یا درون لوله‌ها شکل بگیره. تخمک رو ملتهب می‌کنه و مانع رسیدن اسپرم و تخمک به هم میشه. غالبا هم باعث مشکلات باروری میشه. مرلین یک بار هم به خاطر بیماری رحمی و درد لگنش رفت بیمارستان و حتی عمل هم شد. یه عمل دیگه هم بعد از سقط جنین سومش داشت. بدون شک مشکل از خودش بود. و همین، فشار زیادی رو از نظر روحی روش می‌ذاشت. وقتی سر صحنه و توی دورهمی‌ها بچه‌های همکارها رو می‌دید، می‌رفت سمتشون و باهاشون بازی می‌کرد. حالا بیشتر از همیشه دلش بچه می‌خواست. حتی بعضی موقع‌ها پامی‌شد می‌رفت تو پارک نزدیک خونه‌ش می‌نشست و بازی بچه‌ها رو می‌دید. مرلین خودش رو بابت این ۳ بار سقط و به خصوص آخری خیلی مقصر می‌دونست و همین باعث شد به طور شدید و افراطی‌ای رو بیاره به قرص‌های آرام‌بخش و الکل. حالا در حالی که آرتور داشت روی فیلمنامه‌ی «ناجورها» کار می‌کرد و نیاز به آرامش و حمایت داشت، مرلین حالش رو به راه نبود و هی با هم به مشکل می‌خوردن. دیگه خیلی به جزئیات نپردازم. چون حرف واقعا زیاده! فیلمنامه‌ی «ناجورها» تکمیل شد و نقش اولش رو هم خود مرلین بازی کرد. قبل از این فیلم البته یه فیلم دیگه هم با فاکس کار کرد به اسم «Let&#x27;s Make Love». توش یکی دوتا آهنگ می‌خونه که خیلی مشهوره. یه قسمتیش رو بشنویم: سر ساخت «ناجورها» مرلین و آرتور خیلی با هم به مشکل خوردن. همینا باعث شد مرلین دیگه تصمیمش رو بگیره که می‌خواد جدا بشه. ولی نگران فیلم بود. وایستاد تا فیلمبرداری تموم بشه و بعد اقدام کنه. و همین کار رو هم کرد. بالاخره ۲۰ ژانویه ۱۹۶۱، بعد از ۵ سال، ازدواج سوم مرلین هم به جدایی ختم شد. مرلین از قصد تاریخ جداییشون رو ۲۰ ژانویه انتخاب کرده بود. ۲۰ ژانویه تاریخی هست که رئیس جمهورهای آمریکا کارشون رو توی کاخ سفید شروع می‌کنن. اون سال جان اف. کندی رای آورده بود و قرار بود ۲۰ ژانویه ۱۹۶۱ کارش رو توی کاخ سفید شروع کنه. مرلین دقیقا همین تاریخ رو انتخاب کرد تا خبر جداییش زیر سایه‌ی خبر شروع به کار رئیس جمهور جدید آمریکا قرار بگیره. این طولانی‌ترین زندگی مشترک مرلین بود. البته اگر مشکلات سقط جنین نبود، شاید می‌تونستن با آرتور میلر دووم بیارن.بعد از این اتفاقات، مرلین رفت پیش یه روانشناس تا یکم حالش بهتر بشه. اما اون هم آدم مناسبی نبود و کلا نتیجه فاجعه‌بار بود. اصلا بخش زیادی از مشکلات روحی مرلین به خاطر جلسات روان‌درمانی‌ای بود که رفت. در واقع وقتی روان‌درمانی بدون احترام به سلامت روحی بیمار انجام بشه، می‌تونه حتی نتایج زیان‌باری داشته باشه. مخصوصا برای کسی که به عنوان یک بازیگر، زندگی چندگانه‌ای داره. در واقع تراپی بیشتر از این که مرلین رو از شر وابستگی‌هاش خلاص کنه، براش وابستگی‌های جدید ایجاد می‌کرد. بدترین وابستگیش هم به داروها بود. دکترهاش هم نه تنها تو این رابطه کمکی بهش نکردن، بلکه خودشون داروها رو واسش تامین می‌کردن. نظر منتقدها به Let&#x27;s Make Love که خیلی مثبت نبود. امید مرلین به این فیلم آخریه (یعنی «ناجورها») بود که اونم وقتی اکران شد، خیلی واکنش مثبتی نگرفت. این همه زور بزن تغییر به وجود بیار، آخرش این‌طوری! نمی‌تونست خودش رو دلداری بده. بیشتر روز رو توی اتاق خواب تاریکش می‌موند و آهنگ‌های احساساتی گوش می‌داد. مصرف قرص‌های خواب‌آورش رو بیشتر می‌کرد و همین‌طور وزن کم می‌کرد. «ناجورها» آخرین فیلم مرلین بود.دکتر روان‌شناسش که وضعیت مرلین رو دید، نگران شد و بهش پیشنهاد داد یه مدت بره یه کلینیک خصوصی تا یکم استراحت کنه و اونجا مراقبش باشن. مرلین هم قبول کرد و رفت. موقع پذیرش هم برگه‌ها رو با اسم مستعار پر کرد. اما اتاقی که براش تدارک دیده بودن یه اتاق معمولی نبود. یه اتاق با در و پنجره‌های قفل‌شده که همه جاش رو با بالشتک پوشونده بودن. در واقع یه سلول واسه بدترین بیمارای روانی! این‌طور زندانی شدن می‌تونه آدم‌های سالم رو هم به آدم‌های خشن، عصبی یا ناراحت تبدیل کنه، چه برسه به مرلین. اون فکر می‌کرد وارث بیماری روانی شده که معتقد بود اجدادش رو جادو کرده. همون بیماری‌ای که مادر و پدربزرگش رو ازش گرفت. این در حالی بود که تا همین یک سال پیش، مرلین زندگی نسبتا آرومی داشت و حتی امیدوار بود بچه‌ی توی شکمش بتونه فضای زندگیش رو تغییر بده. همه این اتفاقا خیلی سریع افتاده بود. شوکه شده بود و فقط گریه می‌کرد. داد می‌زد که آزادش کنن. این‌قدر به در قفل‌شده‌ی اتاقش می‌زد تا دست‌هاش خونی می‌شد. اون نادیده گرفته می‌شد. کارکنای کلینیک طوری باهاش رفتار می‌کردن انگار یه بیمار روانیه. لباس و کیفش رو ازش گرفته بودن و فقط لباس بیمارستان تنش کرده بود. تهدیدش می‌کردن اگه بهتر رفتار نکنه لباس‌های مخصوص بیمارای روانی رو تنش می‌کنن. از اینایی که دست‌هاشون رو نمی‌تونن تکون بدن. خلاصه داستانی بود توی اون جا. این وضعیت بود تا یه روز یکی از پرستارا یه کاغذ و قلم بهش داد تا نامه بنویسه. اونم یه نامه برای لی استراسبرگ و زنش نوشت. (یعنی همون مربی بازیگریه که درموردش تعریف کردم.) آره یه نامه واسه اونا نوشت. شرایطش رو توضیح داد و درخواست کمک کرد. ولی اون‌ها نتونستن کمکی بهش بکنن. با هزار بدبختی تونست با یکی دو تا از دوستاش تماس بگیره که اون‌ها هم جوابی بهش ندادن. ولی خب کسی رو نداشت. فقط و فقط یکی مونده بود. کی؟ آرتور میلر؟ نه! جو دی‌ماجیو!جو و مرلین ۶ سال بود که هم رو ندیده بودن اما مرلین دورادور سراغ جو رو از یه سری می‌گرفت. جو هم از بعد جداییشون حسابی از رفتارهاش پشیمون شده بود و هنوز مرلین رو دوست داشت. اما تا خواست اقدامی کنه، مرلین با آرتور میلر وارد رابطه شده بود. جو هم رفته بود با زن‌هایی که هر کدوم یه شباهتی به مرلین داشتن وارد رابطه شده بود. دلش پیش مرلین مونده بود. تا مرلین زنگ زد و به جو وضعیتش رو توضیح داد، جو سریع خودش رو رسوند نیویورک. درخواست آزادی مرلین رو از زندانش توی کلینیک داد. بعدشم که فهمید تصمیم اون دکتره بوده، رفت سر وقتش و حسابی داد و بیداد راه انداخت. گفت اگه آزادش نکنی، بیمارستان رو رو سرت خراب می‌کنم. مرلین رو به طور ناشناس با تاکسی رسوندن خونه. جو مرلین رو برد یه بیمارستان خصوصی و اون‌جا یکم بهش رسیدن تا دوباره سر پا شد. تمام این مدت جو به مرلین سر می‌زد و یه جورایی بالاسرش بود. انگار که می‌خواست کارای قبلیش رو جبران کنه. بعد از این قضیه‌ی بیمارستان، مرلین برمی‌گرده لس آنجلس. وقتی حالش بهتر میشه، فاکس یه پیشنهاد فیلم «Something&#x27;s Got to Give» رو بهش میده. که اونم به توصیه‌ی دکترش قبول می‌کنه. اما ظاهرا از شرایط فیلم و نقشش و یه سری چیزای دیگه که مربوط به این فیلم بوده خوشش نمیاد. دائم تو خودش بوده. معمولا هم که دیر حاضر می‌شد و سر صحنه می‌اومد. وقتی هم که میومد، گیج و مضطرب بود. اما سعی می‌کرد که این مسائل رو جبران کنه. وقتی می‌رسید، تمام استعداد خودش رو نشون می‌داد. حتی برای دلخوشی کارگردان، هر صحنه رو هر چند بار که لازم بود ضبط می‌کردن. مرلین مونروی این فیلم، بر خلاف بقیه‌ی فیلم‌ها، بالغ شده بود. هیچ کدوم از احساسات توی فیلم، مصنوعی نبود. برعکس! می‌شد اونا رو عمیقا حس کرد.یک روز سر فیلمبرداری یکی از صحنه‌های این فیلم، یه اتفاقی افتاد که تو خبرای داغ روزنامه‌ها اومد. اون روز فقط مرلین فیلمبرداری داشت و بقیه‌ی بازیگرا رو Off کرده بودن. یه صحنه‌ای بود که مرلین بازی می‌کرد، قرار بود تو شب، تنهایی تو استخر شنا کنه. یه روز کامل فیلمبرداری پرفشار از ۹ صبح تا ۴ بعد از ظهر. فقط بیست دقیقه برای ناهار استراحت داشتن. مرلین یه بیکینی دو تیکه تنش بود. کارگردان قصد داشت یه جوری صحنه رو بگیرن که انگار هیچی تن مرلین نیست. هرچی تلاش کردن، توی بعضی از صحنه‌ها یه تیکه از لباس مرلین مشخص بود. کارگردان اومد به مرلین گفت: «یه ذره‌ش مشخصه! یه بار دیگه بگیریم؟» جواب مرلین جالب بود: «می‌خوای درشون بیارم اصلا؟! من اوکیم ها!» بله! همون ۲ تیکه پارچه رو هم درآورد و دوباره پرید تو آب! همین دیگه! این مدلی گرفتن اون صحنه رو! اما اگه همین الآن رفتید سرچ کنید که این فیلم رو دانلود کنید، باید بگم که ساخت این فیلم کنسل شده کلا! البته بعده‌ها تو یه مستندی یه بخش‌هاییش رو منتشر کردن. یه اتفاقی توی دوران فیلمبرداری این فیلم افتاد که باعث شد فاکس مرلین رو اخراج کنه. جریمه‌ی مالی هم بستن براش. البته فاکس خیلی زود از تصمیمش پشیمون شد. چون می‌دید، دلیل فروش فیلم فقط حضور مرلینه. حالا این اتفاق چی بود؟ ظاهرا بین مرلین و دکترش، معلوم نبود چی شده بود که کارشون به کتک و کتک‌کاری کشیده بود. دکتره هم مرلین رو برای این که خبرنگارا کبودی صورتش رو نبینن، یه هفته تو خونه‌ی خودش یه جورایی زندونی کرده بود. حتی آرایشگرش هم که رفته بود، دکترش اجازه نداد اون رو ببینه. تا وقتی که کبودی صورتش خوب شد. متاسفانه این یکی دکتر مرلین هم خیلی اذیتش کرد. مرلین زنگ زد به تهیه‌کننده‌ی فیلم و گفت حالم خوب نیست تب دارم و نمی‌تونم بیام. ولی چون این اولین باری نبود که مرلین نیومده بود سر ضبط، کمپانی تصمیم گرفت اخراجش کنه. بارها به خاطر این که تب داره یا حالش خوب نیست گفته بود نمی‌تونه بیاد. ۲۱ روز از ۳۳ روز کاری رو نرفته بود سر ضبط! یا مثلا یک بار رفته بود نیویورک برای یه تبریک تولدی که بعدا خیلی داستان شد و بهش می‌پردازیم حالا! اخراج مرلین باعث شد ساخت فیلم «Something&#x27;s Got to Give» کلا کنسل بشه. یک سال دیگه همین فیلم رو با یه عنوان دیگه با تقریبا یه تیم جدید ساختن. اسم اون فیلمه هم هست «Move Over, Darling».کنسل شدن این فیلم دست مرلین رو از به دست آوردن یه رکورد کوتاه کرد. اگر اون صحنه‌ی برهنه‌ی مرلین پخش می‌شد، مرلین تبدیل به اولین ستاره‌ی جریان اصلی هالیوود در عصر پس از سینمای صامت می‌شد که بصورت برهنه تصویرش روی پرده سینماها اومده. اما این صحنه هیچ وقت پخش نشد و این افتخار  یک سال بعد به «جین منسفیلد (Jayne Mansfield)» رسید. «Something&#x27;s Got to Give» در واقع آخرین فیلم مرلینه. اوایل ژوئن ۱۹۶۲ مرلین اخراج شد. این یعنی اوایل تابستون. اما... وقتی پاییز ۱۹۶۲ اومد. دیگه مرلینی وجود نداشت! کمتر از ۲ ماه بعد از داستان اون فیلم، یعنی اواخر جولای، مرلین دعوت شده بود کنسرت فرانک سیناترا. از جو هم خواست که همراهش بیاد. جو و مرلین، بعد از اون قضیه‌های توی نیویورک دوباره یه جورایی با هم دوست شده بودن. همین روزا و شایدم توی همون کنسرت، تصمیم می‌گیرن دوباره با هم ازدواج کنن. یادتونه دیگه، جو شوهر دوم مرلین بود. همونی که بازیکن بیسبال بود و با هم رفتن ژاپن و اون داستانا. آره! اینا تصمیم می‌گیرن دوباره با هم ازدواج کنن. روز عروسی رو هم مشخص می‌کنن. چهارشنبه ۸ آگست. ماه عسل هم قرار می‌ذارن برن نیویورک. اما... اما مرگ مرلین توی چهارم آگست، همه‌ی این برنامه‌ها رو نقش بر آب می‌کنه. تو آگست ۱۹۶۲، انگار اوضاع داشت برای مرلین خوب پیش می‌رفت. ۶ ماه پیشش، تو فوریه، مرلین اولین خونه‌ی خودش رو خریده بود. خونه‌ی فوق‌العاده مشهور مرلین توی محله‌ی Brentwood لس آنجلس که لوکیشنش رو می‌ذارم توی شو نوت این اپیزود. مرلین این خونه رو دقیقا بعد از جدا شدن از آرتور، حدود ۷۷ هزار دلار خریده بود. کلی هم برای خرید وسایلش وقت گذاشته بود. از اون طرف برای بار چندم عکسش توی مجله لایف چاپ شده بود و حتی برای برگشتش به فیلم «Something&#x27;s Got to Give» هم در حال مذاکره بودن. علاوه بر همه‌ی اینا اصلا مرلین و جو داشتن ازدواج می‌کردن. چند روز دیگه عروسیشون بود. اما...حدود ساعت ۳-۳:۳۰ بامداد یکشنبه ۵ آگست، یعنی ۳ روز قبل از تاریخ عروسی، خدمتکار مرلین با یه حس بدی از خواب می‌پره. حس می‌کنه یه چیزی درست پیش نمی‌ره. نگران مرلین میشه، میره بهش سر بزنه. می‌بینه چراغ اتاق روشنه ولی صدا نمیاد. میاد بره تو، می‌بینه در بسته‌س. نگران میشه که «وا! چرا خانوم در رو روی خودش قفل کرده؟!». رفت بیرون، تو حیاط، تا بتونه از پنجره تو اتاق رو نگاه کنه. می‌بینه یه جورایی مشکوکه اوضاع. انگار خواب نیست! بیهوشه! روی تخت درازه، هیچ لباسی تنش نیست، صورتش رو به پایینه، تلفن هم همینطوری توی دستشه. سریع میره زنگ می‌زنه به دکتر مرلین که بیاد. دکتره میاد، با کمک خدمتکاره شیشه‌ی پنجره رو می‌شکونن، در رو باز می‌کنن، میرن تو ببینن چه خبره. که می‌بینن متاسفانه دیگه کار از کار گذشته و مرلین مرده. پلیس رو خبر می‌کنن. پلیس هم میاد و بعد از بررسی اعلام می‌کنن مرگ بر اثر مصمومیت گوارشی یا در واقع «مصرف بیش از حد داروی خواب‌آور» بوده. یعنی میگن که خودکشی کرده. «خودکشی بر اثر مصرف بیش از حد داروهای خواب‌آور و آرام‌بخش»! چون یه سری جعبه‌ی ۵۰تایی قرص یا کپسول خواب‌آور «پنتوباربیتال» پیدا می‌کنن کنار تختش که خالی بودن. حدس می‌زدن که احتمالا حدود ۴۰-۵۰تا از اونا خورده بوده و اوردوز باربیتورات، که توی این قرص‌ها هست، باعث این اتفاق شده. اما توی این ۲-۳ روز آخر به مرلین چی گذشت که به این‌جا ختم شد؟ چی شده که دختری که همین چند ماه پیش، بعد از سال‌ها بدبختی، اولین خونه‌ی خودش رو خریده و تازه داره سر و سامون می‌گیره، داره برای ازدواج برنامه‌ریزی می‌کنه. حتی تاریخ و محل ماه‌عسل رفتنش هم مشخص کرده، همچین کاری با خودش کرده؟! اتفاقاتی که تعریف کردم برای بامداد یکشنبه بود. یعنی شنبه شب. برگردیم از پنج‌شنبه ببینیم چه خبر بوده. پنج‌شنبه دوم آگست، مرلین با خدمتکارش رفت یه مغازه‌ی آنتیک فروشی، خیلی هم سرحال بود. قرار گذاشت شنبه میز تحریری که خریده رو براش بفرستن. فرداش، یعنی جمعه ۳ آگست، یعنی یک روز قبل از مرگش، صبح خیلی زود، بیدار شد. سرحال و با حوصله بود. ۹۰ دقیقه با دکتر روانشناسش جلسه داشت. بعد برای هماهنگی‌های نهایی با مسئولای عروسی جلسه داشت. حدود نیم ساعت هم با دوستش «نورمن روستن (Norman Rosten)» حرف زد. حرف‌هایی که بهش گفته جالبه. نورمن میگه گفته «خیلی انرژی دارم. حس خوبی دارم. می‌خوام برگردم به کار و فیلم‌های جدید. همه چیز بهتر میشه. زمان اون رسیده که گذشته رو بذارم کنار. از نو شروع کنم. قبل از این که دیر بشه و پیر بشم.» ظاهرا جلسه‌ی تراپی‌ای که داشته مفید بوده. بعدش زنگ زده به طراح لباس عروسش. هماهنگ کرده تا فردا لباس رو برای پرو نهایی بفرسته. بعد یادش میوفته فردا شنبه‌س. دوباره زنگ می‌زنه به طراحه. میگه «راستی فردا پسفردا که آخر هفته‌س تعطیله. دوشنبه بیار لباسو پرو کنم.» بعدازظهر دوباره با دکترش جلسه داشته و بعدش هم با دوستش رفتن بیرون برای شام. دوستش میگه خیلی سرحال بود و اوکی بود کلا. اون شب، دوستش خونه‌ی مرلین می‌مونه.صبح ۴ آگست، یعنی همون روز آخر، مرلین ساعت ۹ یک لیوان گریپ فورت می‌خوره. بعد یه نفر میاد یه سری عکس‌ها رو به مرلین نشون بده تا برای چاپشون ازش تایید بگیره. این عکس‌ها، عکس‌هایی بودن که همون روز معروف سر فیلمبرداری صحنه‌ی استخر، سر ضبط «Something&#x27;s Got to Give» ازش گرفته بودن. قرار بود توی مجله پلی‌بوی چاپ بشه. دوست مرلین قبل از ظهر بیدار میشه. بعد، دکترش، میاد میره اتاق مرلین و با هم صحبت می‌کنن. ساعت ۳ دکتره میاد به دوستش میگه بهتره بره چون می‌خوان تنها باشن. دکتره بعد میره به خدمتکارش میگه: «خانوم حالش خوب نیست. ببرشون کنار ساحل یکم قدم بزنن.» مرلین و خدمتکارش میرن یکم قدم می‌زن. مثل این که توی ساحل مرلین خیلی رو به راه نبوده. بعدش یه سر میرن خونه‌ی «پیتر لاوفورد (Peter Lawford)» و درمورد یه فیلمی که قرار بوده به زودی با حضور مرلین ساخته بشه مذاکره می‌کنن. اون جا هم حس می‌کنن مرلین یه ذره هوشیار نیست. مثل این که بعد از جلسه با دکتر، مرلین حالا یا به توصیه‌ی دکترش یا با تصمیم خودش، یکم آرام‌بخش خورده بوده. از همون «پنتوباربیتال»ها. میگن که بعدا توی تحقیقات پزشک قانونی هم اثرات همین داروئه توی کبدش پیدا شده. حدود ساعت ۷-۷:۱۵، یعنی بعد که برگشتن، جو زنگ می‌زنه و چند دقیقه با مرلین صحبت می‌کنن. جو تعریف می‌کنه میگه مرلین خیلی خوب و دوست‌داشتنی صحبت کرده. هیچ نشونی از بی‌حوصلگی و افسردگی نداشته. میگه ۱۰ دقیقه با هم صحبت کردن. جو که قطع می‌کنه، پیتر لاوفورد تماس می‌گیره که مرلین رو برای شام دعوتش کنه. مرلین با بی‌حوصلگی و با صدای خیلی آروم و ناواضح صحبت می‌کنه. هی تو صحبت‌هاش مکث می‌کرده. مکث‌های طولانی. پیتر میگه مجبور بودم هی بلند بلند صداش بزنم. میگه این حال مرلین یه حال مستی و دراگ اینا نبود. انگار یه چیزی فراتر از این چیزا بود. صحبتشون طول می‌کشه و بعد آخرش مرلین شروع می‌کنه از پیتر خداحافظی کردن. این جمله‌ها خیلی معروفه. مرلین به پیتر میگه: «از پَت خداحافظی کن. (پَت یعنی زنش) از رئیس جمهور خداحافظی کن. (جان اف. کندی برادر زن پیتر لاوفورد بوده.) از خودت هم خداحافظی کن. چون آدم خوبی هستی.» پیتر یهو جا می‌خوره. داد می‌زنه میگه: «مرلین چی شده؟» مرلین جواب میده: «خواهیم دید... خواهیم دید...» بعد سکوت میشه. پیتر فکر می‌کنه مرلین تلفن رو قطع کرده. ولی اینقدر نگرانه که بلافاصله دوباره زنگ می‌زنه. می‌بینه بوق اشغال می‌خوره. هی زنگ زنگ! تا نیم ساعت اشغال بوده تلفن. این یعنی، مرلین خوابش برده یا بیهوش شده. تلفن رو قطع نکرده به هر حال. پیتر میگه حس کردم مرلین اُوردوز کرده و حالش خوب نیست. شاید داره می‌میره. فوری زنگ می‌زنه به چند نفر از دوست‌های مشترک و دکترش و وکیلش که یکی بره اون‌جا ببینیه چی شده. وکیل مرلین ساعت ۸:۳۰ زنگ می‌زنه، خدمتکاره گوشی رو برمی‌داره. وکیله میگه یه سر برو ببین حال خانوم چطوره؟ خدمتکاره ۴ دقیقه بعد میاد میگه: «خانوم حالش خوبه.» وکیله میگه من حس کردم خدمتکاره اصلا نرفت نگاه کنه. خدمتکاره بعدها گفته اگه بهم گفته بودن قضیه چیه، من یه خورده جدی‌تر بررسی می‌کردم. لاوفورد می‌بینه از اینا خبری نشد! هی زنگ بزن اینور و اون ور، تا یکی بره به مرلین سر بزنه. تا ۱ نصف شب پیگیر حال مرلین بوده. اما خبری نمیشه. جزئیات درمورد این روز خیلی زیاده. حرف‌های لاوفورد، دکتره، وکیله، خدمتکاره و گزارش پلیس تناقض زیاد داره. میشه به این جزئیات پرداخت. تا حدی هم که می‌شد پرداختم. اما حس من اینه که جاش تو بایوکست نیست. شاید توی یه پادکست جنایی. اما اگر فکر می‌کنید این جا میشه به این چیزا هم پرداخت، بگید حتما از این به بعد این کار رو می‌کنیم. آره... مرلین یا نورما جین داستان ما به همین سادگی مرد. اونم فقط با ۳۶ سال سن. بالاخره مرلین رو می‌برن که تحقیقات پلیس روش انجام بشه تا چند روز دیگه دفنش کنن. تحقیقات توسط یه تیم شروع میشه و با همه مصاحبه می‌کنن. تحقیقات پلیس و دکترا نشون میده که مرلین یه چیزی بین ساعت ۸:۳۰ تا ۱۰:۳۰ شنبه ۴ آگست مرده. ۱۷ آگست نتیجه این تحقیقات منتشر میشه. دلیل مرگ هم که گفتم «خودکشی احتمالی بر اثر مصرف بیش از حد داروهای خواب‌آور و آرام‌بخش» اعلام میشه.دوز دقیق داروهایی که توی بدنش بوده رو هم اعلام می‌کنن و بسته‌های قرص هم که کنار تختش بوده همون شب. میگن که هیچ اثر زخم یا کبودی‌ای هم روی بدنش مشاهده نشده. توی گزارش به شرایط روحی مرلین اشاره می‌کنن و میگن با وجود خودکشی هیچ متنی از خودش به جای نذاشته. و اعلام می‌کنن که همچین چیزی طبیعیه چون فقط ۴۰% از خودکشی‌ها به همراه یه متن اتفاق میوفته. البته یه مساله هم هست که یکم عجیبه! تمام مدارک مربوط به این تحقیقات توی اداره‌ی پلیس گم شده و تا الآن هم کسی نتونسته پیداشون کنه! وقتی خبر مرگ مرلین اعلام میشه، تقریبا تمام روزنامه‌های آمریکا و اروپا تیتر اولشون رو به این مساله اختصاص میدن. تیترها هم همه از خودکشی گفتن. با این که هنوز خبر رسمی‌ای اعلام نشده بوده. ولی خب تقریبا برای عموم مشخص بوده که مساله خودکشی بوده. یه جا نوشته بود که گفته شده توی چند ماه بعد از «خودکشی مرلین» (توی کوتیشن مارک)، آمار خودکشی توی جهان به طرز چشمگیری بالا رفته و تقریبا ۲ برابر شده. مراسم خاک‌سپاری، ۸ آگست ۱۹۶۲، یعنی همون روزی که قرار بود عروسی دوباره‌ش با جو دی‌ماجیو باشه، برگزار شد. اتفاقا مراسم رو هم خود جو برگزار کرد. جو تصمیم می‌گیره تقریبا هیچ کسی رو از هالیوود دعوت نکنه و فقط ۳۰ نفر از دوستای صمیمی مرلین رو دعوت می‌کنه. قبل از شروع مراسم، آرایشگر مرلین میاد و به وصیت خود مرلین، اون رو آرایش می‌کنه. مراسم خاک‌سپاری با پخش موسیقی مورد علاقه‌ی اون شروع شد: آهنگی از فیلم «جادوگر شهر اُز» ساخت سال ۱۹۳۹، «بر فراز رنگین‌کمان» از «جودی گارلند» جو شروع به سخنرانی کرد. با صدای لرزون و چشمایی پر از اشک. «ما همه اون رو می‌شناسیم. انسان خیلی کاملی بود. خیلی گرم بود. خجالتی بود. تنها بود. حساس بود. و همیشه از طرد شدن وحشت داشت. اون هنوز مشتاق زندگی بود. تمام تلاش رو برای رسیدن به رویاهایش می‌کرد. و رویای اون این چنین سرابی نبود.» قبل از بستن در تابوت، جو رفت جلو و شروع به گریه کرد. صورت سرد مرلین رو بوسید. گفت: «دوستت دارم عزیزم. دوستت دارم.» یک شاخه گل رز صورتی هم تو دستای اون گذاشت. مرلین رو توی گورستان وست‌وود لس آنجلس دفن کردن. روی سنگ قبرش خیلی ساده نوشته: مرلین مونرو، ۱۹۲۶ -۱۹۶۲اتفاقا عمه آنا و گریس مک‌کی که هر کدوم زمانی مرلین رو بزرگ کرده بودن هم توی همین گورستان دفن شدن. باید بگم که هایده و مهستی هم دقیقا توی همین گورستانن. مزار مرلین به راحتی از بین بقیه قابل تشخیصه. چون معمولا جای بوسه‌ی افراد مختلف روش هست. خیلی جالبه. یه چیز جالب دیگه این که روی سنگ قبر مرلین که به صورت ایستاده هست، یه گلدون چسبیده که خالیه. برای هرکی که بیاد گل بذاره توش. برای مدت ۲۰ سال، هفته‌ای ۳ بار، ۶ تا گل رز صورتی میومد توی این گلدون. این گل‌ها رو جو دی‌ماجیو می‌فرستاد. بله، درست شنیدید! ۲۰ سال، ۳ روز در هفته. ظاهرا چند سال پیش وقتی که با هم بودن، مرلین به جو میگه که دوست داره هر هفته سر قبرش گل رز بیاد. وقتی هم که مرلین میمیره، جو به آرزوی اون عمل می‌کنه. جو بعد از این اتفاق ازدواج نکرد و همیشه به مرلین فکر می‌کرد. اما تقریبا هیچ جا از مرلین حرف نزد. گفته میشه وقتی توی ۱۹۹۹، ۳۷ سال بعد از مرلین، توی ۸۴ سالگی مرد، آخرین جمله‌ای که به زبون آورد این بود: «بالاخره دارم میرم که مرلین رو ببینم.» خب دوباره می‌رسیم به اون بخشی از بایوکست که داستان تموم شده اما یه سری موضوع مونده که گفته نشده. این دفعه موضوعات خیلی نیست و کمه. ۲ تا موضوع هست که باید درموردش صحبت کنیم: «Forever Marilyn» یا «مرلین جادوان» یگی از چیز‌هایی که خیلی برای شخص من عجیبه اینه که تا همین الان توی اواخر سال منحوس ۲۰۲۰ میلادی، از مرگ مرلین بیشتر از ۵۸ سال گذشته. اما هنوز تقریبا همه اون رو می‌شناسن! خیل جالبه ها! این همه سااال! این یعنی نسل ما که هیچی شاید حتی پدر و مادرهای ما هم زمان اکران فیلم‌های مرلین نبودن یا اگر هم بودن، احتمالا سنشون تک رقمی بوده! پس چرا مرلین هنوز مشهوره؟ برای پیدا کردن دلیل این مساله، از دوست خوبم امیرحسین مستفیضی، نویسنده و فیلمساز، دعوت کردم که به ۲ تا سوال من جواب بده:اول این که میراث مرلین برای سینمای جهان چی بوده؟ دوم هم این که چرا مرلین این‌قدر مشهور و محبوب شده و هست؟ خب سلام و اینکه بریم سراغ سوال اولت. راجع به این سوال که میراث مرلین چی بوده، ببین مهمترین میراث مرلین این فرهنگی بود که تو سینما جا انداخت که بازیگرا باید خوشگل باشن. که دیگه همه‌ی بازیگر سعی می‌کردن خوشگل باشن یا حداقل تایم زیادی اینجوری بود. همه سعی می‌کردن خیلی خوش تیپ باشن، همه سعی می‌کردن خوش هیکل باشن، همه سعی می‌کردن خیلی جذاب باشن.این چیزی بود که مرلین تا یه حدودی خیلی بیشتر بهش پر و بال داد، خیلی بیشتر بزرگش کرد، بولدش کرد و خب از این نسل به بعد همه دیگه رفتن یعنی همه که نه خیلی از بازیگرا رفتن سمت مرلین بودن یعنی سمت یه بازیگر متوسط اما خوشگل و جذاب بودن که تو همون فیلم‌هایی در همون سطح بازی می‌کنن. نمونه ایرانیش هم خیلی داریم؛ داشتیم و داریم و خواهیم داشت. که حالا من نمی‌خوام اسم ببرم. ولی مهم‌ترین میراثش این بوده و زنده نگه داشتن یک بخشی از سینمای کلاسیک. یعنی هنوز چون اسم مرلین مونرو زنده‌ست کنار اسم ریپون، کناراسم هنفری بوگارت، همه‌ی اینا باعث شدن سینما زنده بمونه، اون سینمای کلاسیک.مهمترین میراثش اینه که ما هنوز اون فیلم‌ها رو میبینیم که شاید الان فیلم‌های جذابی نباشن. شاید خیلی باهاشون ارتباط برقرار نکنیم ولی هنوز می‌بینیم و دوسشون داریم چون مرلین توشون بازی کرده. حتی چه بسا می‌بینیم و دوسشون نداریم اما می‌بینیم چون مرلینه، چون مرلین مونرو هنوز هم مرلین مونروعه. تبدیل شد به یک نماد از اون مدل از سینمای کلاسیک. عین هنفری بوگارت که توی قسمت آقایون شده بود نماد و سمبل سینمای کلاسیک.حالا راجع به سوال دومت اینکه چرا مرلین محبوب و مشهور شد؟ ببین دلایل زیادی داره. مهمترین دلیلش این زیبایی و اون سکس سیمبل شدنست که تبدیل به یک نماد زیبایی و جذابیت زنانه شد تو کل دنیا و کسایی که فیلم‌ها رو می‌دیدن. یکیش این بود، یکیش حواشی زندگیش بود. مثلا ازدواجش با آرتور میلر که نویسنده برجسته‌ای بود، الانم نویسنده برجسته‌ایه خدابیامرز. اون ازدواجش و کلا حواشی زندگیش، نوع مرگش، همه‌ی اینا همه جای جای مختلف زندگیش که این تراژدی‌های مختلف داشت، تک تک این تراژدیا و تک تک این قصه‌ها، تک تک این قصه داشتن نقاط مختلف زندگی مرلین باعث شد که بخاطر این قصه‌ها مردم مرلینو یادشون بمونه.کلا هر چیزی برای اینکه تو خاطره‌ها بمونه نیازمند اینه که قصه داشته باشه، نیازمند اینه که یه داستانی پشتش باشه. چون ما هیچوقت نمیریم حفظ کنیم که در فلان تاریخ چی شد. یعنی خیلیا حفظ نمی‌کنن اما اگه اون قصه راجع به اون فلان تاریخ جذاب باشه اون موقع ما میریم این قصه رو می‌شنویم و برامون جذابه و تو ذهنمون می‌مونه. مرلین محبوب و مشهور شد چون قصه داشت، چون تراژدی داشت زندگیش، چون دراما داشت زندگیش، چون هر کاری که کرد حالا یا به دلیل حواشی به دلیل حالا مدل رفتاری اون موقع، تابوهای اون موقع که خیلی به دست می شکسته‌ شد، به دلیل همه‌ی این چیزا یه قصه‌ای پشت سر همه‌ی کاراش بود، پشت سر همه‌ی اتفاقای زندگیش بود که این قصه‌ها توی یادها و خاطره‌ها زنده نگهش داشت.مرگ مرلین مونرو، خودکشی یا قتل؟!: حدود ۶۰ سال از مرگ مرلین گذشته ولی هنوز شایعه‌ها و تئوری‌های توطعه درمورد مرگش در جریانه. کافیه فقط یه سرچ خیلی ساده توی اینترنت بکنید. این قضیه واقعا تموم نشدنیه! می‌تونید ساعت‌ها توی گوگل و یوتیوب مقاله بخونید و ویدیو و مستند ببینید. آخرم متوجه نشید دقیقا چی شد که مرلین مرد؟ خودکشی، خودکشی ناخواسته، قتل و حتی قتل ناخواسته. همه هم ادله‌ی کافی برای قانع کردن شما رو دارن! من چه نتیجه‌ای گرفتم؟ هیچی! بعضیا میگن داستان‌هایی که بین مرلین و آرتور اتفاق افتاد و سقط جنین‌هاش باعث شد حال روحیش بد بشه. سر فیلمبرداری هم تمرکز کافی نداشت و دکترش هم اذیتش می‌کرد. بعد که اخراج شد در بدترین شرایط روحی قرار گرفت و بالاخره تصمیم گرفت خودش رو خلاص کنه. این میشه خودکشی. یه سری میگن همه‌ی این مسائل روحی باعث شده مرلین توی شرایط خوبی نباشه و اون شب به خاطر دغدغه‌های ذهنیش نمی‌تونسته خوب بخوابه. قرص خورده که بخوابه و بیدار نشده. این میشه خودکشی ناخواسته. یه سری میگن دکتر یا خدمتکار مرلین درست رسیدگی نکردن به شرایط مرلین و همین باعث شده اون‌ها ناخواسته به این فرایند کمک کنن تا مرلین بمیره. این میشه قتل ناخواسته.اما مشهورترین تئوری توطئه‌ای که درمورد مرگ مرلین هست قتله. توی اون یکی دو سال آخر عمر مرلین، شایعه‌هایی درمورد یک مرد جدید و مهم توی زندگی اون تو هالیوود شنیده می‌شد. که البته توی روزنامه‌ها چیزی نبود! فقط این طرف اون طرف یواشکی درموردش حرف می‌زدن. گفته می‌شد مرلین و «سناتور جان اف. کندی» با هم تو رابطه هستن. سناتوری که ناگهان تبدیل به رئیس جمهور آمریکا شد! موقعی که مرلین و کندی با هم آشنا شدن (که ظاهرا فرانک سیناترا واسط این آشنایی بوده)، هنوز کندی یه سناتور بود. مثل این که رابطه‌ی اونا به جاهای باریک هم کشیده و عجیب‌تر این که تا زمان ریاست جمهوری کندی هم پیش رفته. اما اگر رابطه‌ی عاشقانه رو یک رابطه‌ی طولانی‌مدت و مداوم نگاه کنیم، با توجه به شواهد تاریخی که تمام روزهای رئیس جمهور و جاهایی که رفته رو مشخص می‌کنه، این رابطه نمی‌تونسته یک رابطه‌ی عاشقانه و طولانی‌مدت باشه. چیزی که خیلی محکم و با قدرت میشه گفت اینه که این دو نفر ۴ بار هم رو ملاقات کردن. که ۲ بار اول توی جمع و مراسم‌ها عمومی بوده و بار سوم، توی خونه‌ی «پیتر لاوفورد» شوهر خواهر رئیس جمهور، تنها بودن و جورایی کارشون به تخت‌خواب هم کشیده. پیتر لاوفورد بازیگر بوده و با مرلین دوست بوده. همونی هست که میگن اون شب آخر زنگ زده مرلین رو شام دعوت کنه خونه‌ش. بعد مرلین پشت تلفن از همه خداحافظی می‌کنه. سری چهارم هم، توی جشنی بوده که به مناسبت تولد رئیس جمهور برگزار شده و مرلین توی این مراسم آهنگ تولدت مبارک رو برای جان اف. کندی می‌خونه: در ادامه مرلین با خوندن یه شعر دیگه از کندی تشکر می‌کنه: «سپاس از شما، آقای رئیس جمهور؛ به خاطر تمامی کارهایی که انجام داده‌اید؛ به خاطر نبردهایی که شما پیروز آن بوده‌اید؛ به خاطر مسیری که شما در زندگی آمریکایی گشوده‌اید؛ و به خاطر هزار هزار مشکلات ما که برطرف ساخته‌اید؛ ما از شما بسیار متشکریم» این میشه گفت آخرین فیلم ضبط شده از مرلین توی فضای عمومی هست. ۲ ماه و نیم بعد از این مراسم، مرلین می‌میره. اما از اون طرف، حرف و حدیث در خصوص رابطه‌ی مرلین با برادر رئیس جمهور یعنی رابرت یا بابی کندی هم در جریان بوده. رابرت، اون زمان دادستان کل ایالات متحده بوده. که البته با توجه به شواهد، این دو نفر هم فقط ۴ بار همو می‌بینن. که رابطه‌ی اون‌ها خیلی جدی نمیشه. و حتی مثل اغلب رابطه‌های مرلین که با سکس همراه بوده، ظاهرا این یکی به اون‌جا نمی‌رسه. حالا اینا چه ربطی به مردن مرلین داره؟ چندین نفر تا به حال روی این مساله کار کردن توی این چند دهه. که من یکیش رو براتون مختصر تعریف می‌کنم. دو تا روزنامه‌نگار محقق به نام «جی مارگولیس (Jay Margolis)» و «ریچارد باسکین (Richard Buskin)» یه کتابی توی سال ۲۰۱۶ منتشر کردن به اسم «قتل مرلین مونرو: پرونده مختومه شد (The Murder of Marilyn Monroe: Case Closed)». اونا معتقدن که رابطه‌ی مرلین با برادرای کندی، بیشتر از چیزی بوده که قبلا ادعا شده. مثلا رابرت کندی، برادر رئیس جمهور، عاشق مرلین میشه و مثل همه‌ی مردها تو این موقعیت به مرلین قول میده زنش رو طلاق بده و با اون ازدواج کنه. مرلین هم یه جورایی امیدوار میشه و کم کم یه رابطه‌ای شروع میشه. اما ظاهرا این ۲ برادر، مرلین رو مثل توپ فوتبال به هم پاس می‌دادن و هیچ کدوم قصد ازدواج با اون رو نداشتن. در نهایت رئیس جمهور از برادرش می‌خواد که به مرلین بگه دیگه به کاخ سفید زنگ نزنه. برادره هم کم کم به مرلین پشت می‌کنه. مرلین عصبانی میشه، تهدید می‌کنه توی یه کنفرانس خبری همه چیز رو فاش می‌کنه. چون مرلین درباره‌ی خانواده‌ی کندی و حتی تصمیمات اون‌ها درمورد سیاست خارجی و داخلی آمریکا چیزایی می‌دونسته و توی یه دفترچه‌ی قرمز رنگ همه چیز رو نوشته بوده. مثلا میگن مرلین توی صحبت‌های این دو تا برادر، از یه راز خیلی سری خبردار شده بوده. اون راز هم این بوده که ظاهرا آمریکا داشته برنامه‌ریزی می‌کرده تا فیدل کاسترو، رهبر انقلاب کوبا، رو به قتل برسونه. ضمن این که اگر مرلین یه کنفرانس می‌ذاشته و می‌گفته که جان اف. کندی رابطه خارج از ازدواج داشته، این برای وجهه‌ی رئیس جمهور و کلا کشور آمریکا خیلی بد بوده. رابرت کندی می‌بینه اوضاع داره خراب میشه، تصمیم می‌گیره مرلین رو بکشه؛ اما طوری که خودکشی به نظر برسه. حالا چه جوری؟ اون توی این توطئه تنها نبوده. پیتر لاوفورد، شوهر خواهرش و دکتر روانشناس مرلین هم همراهیش کردن. این جوری که این ۲ تا روزنامه‌نگار میگن، همه‌ی مکالمه‌های تلفنی مونرو به دستور FBI ضبط می‌شده و توی این مکالمات تلفنی، رابرت کندی، متوجه‌ی رابطه‌ی خارج از عرف دکتره با مرلین میشه. دکتر رو تهدید می‌کنه که اگه همکاری نکنی، رابطه‌ت رو علنی می‌کنم. برای همین دکتره هم مجبور میشه با برادر رئیس جمهور همکاری کنه.میگن که اون روز آخر یعنی ۴ آگست رابرت میاد خونه‌ی مرلین و همدیگه رو می‌بینن. رابرت دکتره رو می‌فرسته بیرون تو محوطه که تنهایی با مرلین صحبت کنه. ۱۰ دقیقه صحبت می‌کنن که اصلا دعواشون میشه. مرلین عصبانی میشه. میگه دوشنبه کنفرانس می‌ذارم همه چز رو می‌گم! (اون روز شنبه بوده) ظاهرا همسایه‌ها میگن رابرت با یه حالت عصبانی از خونه میاد بیرون و با دو تا از محافظ‌هاش که یگان ویژه بودن دوباره می‌رن تو خونه. میگن رابرت مرلین رو می‌ندازه روی زمین و یکی از محافظا به بازوی مرلین پنتوباربیتال تزریق می‌کنه تا آروم بشه. دکتره و لاوفورد هم اون‌جا بودن. رابرت و لاوفورد میوفتن دنبال دفترچه قرمزه که پیداش کنن و باز مرلین یکم به هوش میاد. دوباره محافظا میرن سراغش و یه سری ماده دیگه این دفعه بهش تنقیه می‌کنن. بالاخره لافورد، رابرت و محافظا ساعت ۱۰:۴۰ میرن. یکی دو ساعت بعد، خدمتکار مرلین مشکوک میشه میره سر بزنه می‌بینه مرلین بیهوش افتاده رو تخت. زنگ می‌زنه آمبولانس بیاد. پرستار آمبولانس میگه وقتی مرلین رو دیدم، استفراغ نکرده بود که این برای کسایی که اوردوز می‌کنن غیرعادیه. مرلین رو می‌ذاره رو زمین و تلاش می‌کنه احیاش کنه. پرستاره گفته «نه پتویی نه بالشی، هیچی نداشت. لیوان آب یا نوشیدنی هم کنارش نبود. سخت نفس می‌کشید. ضربانش ضعیف و تند بود. خدمتکارش اصرار داشت که خودکشی کرده. اما اثری از خوردن داروی زیاد هم توی دهنش دیده نمی‌شد.» همین‌طور که اینا داشتن کارشون رو انجام می‌دادن یهو یکی میاد توی اتاق و میگه من دکتر مرلینم. کیفش رو باز می‌کنه، یه سرنگ با یه سوزن بزرگ درمیاره و یه مایعی رو توی قفسه سینه‌ی مرلین تزریق می‌کنه. بعد هم پلیسا میان و جسد رو بیرون می‌برن. البته من به این روایت هم خیلی نمی‌تونم اعتماد کنم. یعنی باید بشینم اون کتابه رو بخونم تا مطمئن بشم داستان چیه. این روایت رو توی اینترنت خونده بودم. کتابه رو می‌ذاریم توی کانال تلگرام بایوکست که اگر دوست دارید بخونید.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Marilyn-Monroe-%7C-%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%B1%D9%88-id2769822-id341709952?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Marilyn%20Monroe%20%7C%20%D9%85%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86%20%D9%85%D9%88%D9%86%D8%B1%D9%88-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Wed, 01 Dec 2021 14:23:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه جف بزوس(قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AC%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%B32-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%86-lofdhehz8eai</link>
                <description>خب توی قسمت قبل از روزهای قبل از تولد جف شروع کردم، از دوران کودکی و نوجوونیش گفتم. از کار کردنش توی مک دونالدز و دوران دانشجوییش. از کارهایی که قبل از شروع استارت‌آپش انجام داد و این که چطور آمازون رو راه‌اندازی کرد و چرا اسمش رو آمازون گذاشت. و بالاخره از این که چطور اون رو به یه شرکت بزرگ و مشهور توی جهان تبدیل کرد. اما همون‌طور که آخر قسمت قبل هم گفتم، زندگی آقای بزوس هنوز تموم نشده. دور و بر جف کلی مسائل حاشیه‌ای و متفرقه هست. که کم هم نیستن! در ادامه می‌خوام به طور مفصل درمورد همه‌ی این مسائل صحبت کنم. توی این بخش ۲۰ مورد رو آماده کردم که براتون می‌گم: ۱. خنده‌های مزاحم: خنده‌های جف خیلی معروفه و تبدیل شده به یه برند خاص خودش. اون جوری که کله‌ش رو میده عقب، چشماش رو می‌بنده و از ته دل می‌خنده. حتی راجع به چیزهایی که شاید به نظر خیلی‌ها اصلا خنده‌دار نیست. ولی انگار واسه اون خیلی موضوع جذابیه! تعریف می‌کرد تمام عمرش از این خنده‌های از ته دل داشته و داره. می‌گفت تو یه دوره‌ای برادر و خواهرش اصلا نمی‌تونستن هیچ فیلمی رو باهاش ببینن. چون رو مخشون بوده و واقعا نمی‌دونستن که چرا این‌قدر می‌خنده! حتی تعریف می‌کرد دیگه نذاشتن از کتابخونه‌ی مدرسه استفاده کنه. چون بیش از حد و با صدای بلند تو کتابخونه می‌خندیده. جف میگه کلا دلیل خاصی نداره. من خیلی راحت می‌خندم. افرادی که منو می‌شناسن اینو به خوبی می‌دونن.اما ظاهرا پشت این شخصیت خوش‌خنده، شخصیت دیگه‌ای هم نهفته‌س! خیلی‌هایی که با جف کار می‌کنن، اونو یه مرد باهوش و یه کسی می‌دونن که از زمان خودش خیلی جلوتره. ولی اون، برای کارمنداش خیلی سخت‌گیری می‌کنه. میگن اگه یکی از کارمندای آمازون نتونه خواسته‌های جف رو انجام بده، با بدترین توهین‌های دنیا مواجه میشه. یعنی جف جوری عصبانی میشه که تمام رگ‌های صورتش میزنه بیرون. معمولا بهشون میگه: «چرا داری زندگی منو تلف می‌کنی؟» یا این‌که «متاسفم، نمی‌دونم امروز قرص‌های حماقتم رو خوردم یا نه»! حالا جلوتر درمورد انتقاداتی که به آمازون میشه (که این مساله بخش مهمی ازشه) بیشتر صحبت می‌کنم. جف دوست داره زود بخوابه و زود بیدار بشه. صبح زود صبحانه رو با بچه‌هاش بخوره. قبل از این که برن به مدرسه. روزنامه بخونه و قهوه‌ش رو با آرامش بخوره. زمان براش خیلی مهمه و دوست داره همه چیز سر جاش باشه. به خاطر همین، اولین جلسه‌هاش رو همیشه برای ساعت ۱۰ تنظیم می‌کنه تا به اون کارهای صبح و قبل از شروع کارش برسه. البته میگه این بخاطر اینه که سیستم شرکتش روی روال افتاده و دیه نیاز نیست خودش هر دقیقه بالا سر کارمنداش باشه. ولی اگه یه استارت‌آپ بود قضیه خیلی فرق می‌کرد. یه چیز جالبی که من از جف دیدم مصاحبه‌های شبیه به همش هست! چندتا مصاحبه با فاصله زمانی متفاوت دیدم که جف دقیقا همون حرفا رو می‌زد. حتی یه ذره هم تغییرشون نداده بود! توی ۴ تا تجربه قبلیم برای بایوکست، اصلا با همچین چیزی روبرو نشده بودم! ولی انگار جف یه متن از قبل آماده کرده، توی هر مصاحبه‌ای مثلا از زندگی شخصیش یا گذشته‌ش می‌پرسن، دوباره همون حرفا رو تکرار می‌کنه! جالبه طوری هم این حرفا رو می‌زنه انگار دفعه اوله داره میگه. با همون حس و حالت چهره! نمی‌دونم اینو باید مزیت بدونم یا عیب! آیا حرف تازه‌ای برای گفتن نداره؟ یا این که خیال خودش رو راحت کرده. یه محتوایی رو انتخاب کرده، همه‌جا از قصد همون رو تعریف می‌کنه تا دیگه ذهنش رو درگیر این موضوعات نکنه. نمی‌دونم!۲. زندگی در فضا: این قسمت رو که می‌خوام تعریف کنم، یاد مدرسه ابتدایی میوفتم. از هرکی می‌پرسیدی می‌خوای چیکاره بشی، می‌گفت خلبان یا دکتر. حالا هم انگار هرکی پولدار میشه، اولین فکرش رفتن به فضاس. جف از ۵ سالگی خیلی درمورد فضا کنجکاو بود و همش تو فکرش بود. درست مثل ایلان ماسک. اون میگه اگه ما تو زمین بمونیم، تمدن ما به سکون میره و من دوست ندارم نوه و نتیجه‌ی ما تو چنین تمدنی زندگی کنن. چون این خیلی تحقیربرانگیزه. زندگی اونا باید داینامیک و پویا باشه. و این با رفتن به فضا امکان‌پذیره. قبلا هم گفتم موقع فارغ‌التحصیلیش از دبیرستان تو یه سخنرانی گفته بود دوست داره هتل‌ و مراکزی تفریحی تو فضا بسازه. جف برای محقق شدن این ایده‌های فضاییش، سال ۲۰۰۰ کمپانی بلو اوریجین رو توی شهر کنت ایالت واشینگتون تاسیس کرده. فعالیت این شرکت تو روزهای ابتدایی به صورت مخفی و سری بود. اما خبرهای رسمی در مورد بلو اوریجین از سال ۲۰۰۳ به بیرون درز کرد. اونم وقتی که جف تصمیم گرفت یه سری زمین برای گسترش فعالیت‌های شرکتش تو غرب تگزاس بخره. ولی اون روز یه اتفاق خطرناک افتاد! این زمین‌هایی که جف می‌خواست ببینه مسیر رفت و آمدش یکم سخت بود. بهش گفتن باید یه بخشی رو با اسب بری. ولی ترجیح داد با هلیکوپتر بره تا کارش سریع‌تر انجام بشه. سوار هلیکوپتر شدن و فرود اومدن. همون اول، راهنمای پروازشون نگران بادهای شدیدی که میومد بود. بهشون گفت باید خیلی سریع اون‌جا رو ترک کنن. ولی بزوس چون می‌خواست توی همون روز خاص کارشو انجام بده، قبول نکرد. باد به قدری شدید بود که می‌تونست هلیکوپتر رو از زمین بکنه. پره‌های هلیکوپتر از شدت باد تکون می‌خورد. جوری که فکر می‌کردی روشنه! وقتی راه میوفتن خلبان کنترلش رو از دست میده. ولی هر طور شده به خیر می‌گذره! جالبه که جف خودش رو از تک و تا ننداخته بود و از اون خنده معروفاش کرده بود. گفته بود مثل اینکه واقعا باید سوار اسب می‌شدیم! در واقع خبر این حادثه‌ی هلیکوپتری بود که باعث شد منابع خبری کنجکاو بشن جف زمین برای چی می‌خواد؟! بعد فهمیدن برای آمازون نیست و برای یه چیز دیگه‌س. بالاخره اولین خبرها و مصاحبه‌های رسمی در مورد بلو اوریجیسن، از سال ۲۰۰۵ منتشر شد. این شرکت با ۵ نفر کارمند شروع کرد و تا سال ۲۰۱۳، تعداد کارمنداش ۲۵۰ نفر بود. آخرین آماری هم که گرفتم برای آوریل ۲۰۲۰، یعنی همین ماهه که تعدادشون شده بیشتر از ۲۵۰۰ نفر. جف سال ۲۰۱۱ تو یه مصاحبه‌ای هدف اصلی تاسیس این شرکت رو، گسترش توریست فضایی عنوان کرد. اون هم از راه کم کردن قیمت فضاپیماهای مسافربر و افزایش امنیتشون. بلو اوریجین می‌خواد توی فضا یه سری شهرک، مرکز تفریحی و هتل با ظرفیت ۲ میلیون نفر احداث کنه. جف آرزو داره زمین خالی از سکنه بشه. پس می‌خواد یه جورایی تبدیلش کنه به یک پارک تفریحی. تا پاک و خلوت بمونه.اسم بلو اوریجین از ترکیب کلمه‌ی Blue به معنی زمین (که به سیاره‌ی آبی معروفه) و کلمه‌ی Origin به معنی منشا و خاستگاه اومده. در کل میشه بلو اوریجین رو «خاستگاه آبی» یا همون «کره‌ی زمین» تفسیر کرد. دلیل این اسم‌گذاری اینه که سیاره‌ی ما یک سیاره‌ی آبیه و ما باید این سیاره رو حفظ کنیم. باید صنایع آلاینده رو از زمین دور کنیم و دسترسی آدم‌ها رو به فضا فراهم کنیم. حتی اگر به عمر ما قد نده. جف میگه پلن B یا راه دیگه‌ای برای زمین وجود نداره و این تنها راهمونه. یه جا می‌گفت برای هزاران هزار سال، زمین بزرگ و بشریت واقعا كوچیك بود. ولی این دیگه درست نیست. ما باید رشد جمعیت و مصرف سرانه انرژی رو در نظر بگیریم و بدونیم این‌طوری دیگه نمیشه روی زمین ادامه داد و باید یه جای دیگه رو برای زندگی انتخاب کنیم. اون یه آماری می‌داد از درصد رشد مصرف انرژی که چقدر داره به طور سالانه میره بالا. بعد نتیجه می‌گرفت ما در آینده به انرژی خیلی خیلی بیشتری نیاز داریم. می‌تونیم زمین رو از پنل خورشیدی پر کنیم و خودمون بریم تو فضا زندگی کنیم. در جواب این که چرا زمین رو پر از پنل خورشیدی کنیم و خودمون بریم؟ خب می‌تونیم جای دیگه پنل بذاریم و خودمون اینجا بمونیم؛ میگه ما ربات‌های محقق به همه سیارات منظومه شمسی فرستادیم و هیچ‌جا مثل زمین برای این کار مناسب نبوده. برخلاف ایلان ماسک که روی ارسال انسان به مریخ تمرکز کرده، جف تمرکزش روی ارسال انسان به ماهه. یکی از دلایلش هم نزدیک‌تر بودن ماه نسبت به مریخه. میگه بلند کردن یک جسم تو کره ماه ۲۴ برابر انرژی کمتری نسبت به زمین احتیاج داره. پس این می‌تونه مصرف انرژی‌مون رو پایین بیاره. توی یکی از مصاحبه‌هاش به ایلان ماسک تیکه هم می‌ندازه! میگه:دوستان من میگن می‌خوان برن مریخ. ولی من بهشون میگم قبلش برای اولین بار، برای یک سال برید بالای کوه اورست! چون در مقایسه با مریخ، اون‌جا یک بهشت واقعیه!کاری که توی بلو اوریجین انجام میشه، برای جف تو درجه اول اهمیته. اکثر سرمایه‌گذاری‌های بلو اوریجین توسط خود جف انجام می‌شه. اون گفته از آوریل ۲۰۱۷، هر سال یک میلیارد دلار از سهام آمازون رو برای سرمایه‌گذاری تو بلو اوریجین به فروش می‌رسونه. جف سال ۲۰۱۶ گفت می‌خواد گردشگری فضایی رو به‌عنوان صنعتی جدید مطرح کنه و به این نکته اشاره کرد که میشه فضا و پرتاب موشک رو به کمک توریسم و گردشگری، به اوج خودش رسوند. این شرکت بیشتر از ۱۰ ساله که داره روی ارسال انسان به فضا کار می‌کنه و برنامه داره امسال یعنی تو سال ۲۰۲۰ این کار رو انجام بده.۳. ماه، یا مریخ؟ جف بزوس و ایلان ماسک که شخصیت اولین قسمت بایوکست بود رو خیلی با هم مقایسه می‌کنن. یکی از دلایلش هم فعالیت هر دو تو زمینه‌ی فضا هست. اما ایده‌هاشون باهم متفاوته. مثلا گفتم که، برخلاف ایلان که تمرکزش روی مریخه، جف روی کره ماه تمرکز داره. ظاهرا اوایل باهم دوست هم بودن اما سر یه سری مسائل باهم به مشکل خوردن و الآن یکم بینشون شکر آبه! قصد دارم اولین مقاله‌ای که توی سایت بایوکست بذارم، یه مقاله‌ای در این رابطه باشه. سایت بایوکست تو راهه و خیلی زود راه میوفته. پس دعوتتون می‌کنم برید این مقاله رو توی سایت بایوکست به آدرس www.biocastpodcast.ir بخونید.۴. نجات روزنامه‌ی واشینگتون پست: یکی از سرمایه‌‌‌گذاری‌های مهم بزوس تو این سال‌ها، خریدن امتیاز روزنامه‌ی واشنگتون پست بوده. چیزی که سال ۲۰۱۳ اتفاق افتاد. واشنگتن پست بعد از چیزی حدود یک قرن که در مالکیت خانواده گراهام بود، حالا متعلق به این میلیاردر آمریکاییه. جف هیچوقت اصلا به خریدن روزنامه فکر نکرده بود. اما خیلی اتفاقی پاش به این صنعت باز شد. روزنامه‌ی واشینگتون پست توی سال ۲۰۱۲ و این حدودا، به مشکل مالی خورده بود و حتی خطر تعطیل شدن این روزنامه که از ۱۸۷۷ چاپ می‌شد وجود داشت. دونالد گراهام ۱۵ سالی بود که با جف یه دوستی دورادوری داشت. ایشون از حدود ۴۰ سال قبلش صاحب امتیاز این روزنامه بود. وقتی روزنامه رو این‌طوری در خطر دید تصمیم گرفت پیشنهاد خرید اونو به جف بده. جف اولش کاملا مخالف بود؛ چون واقعا هیچی در مورد روزنامه‌ها نمی‌دونست. اما گراهام با یه سری صحبت جف رو راضی کرد. بهش گفت اصلا مهم نیست چیزی راجع بهش بدونی؛ چون اینقدر آدم‌های با استعدادی اون‌جا هست که نیازی نیست صاحب امتیاز، صنعت رو بفهمه. جف بعد از یکم مشورت و فکر، یه ایده‌ای به ذهنش اومد. اونم توزیع رایگان روزنامه توی اینترنت به صورت جهانی بود. همین ایده باعث شد تا تصمیم یره واشنگتون پست رو بخره. ۶ اکتبر ۲۰۱۳، جف بزوس با پرداخت ۲۵۰ میلیون دلار بصورت مستقل از آمازون، امتیاز روزنامه‌ی مشهور و قدیمی آمریکا یعنی واشینگتون پست رو خرید. جف تغییری توی تیم مدیریتی و خبری روزنامه نداد و فقط توی بیزینس پلن یه تغییراتی داد. حالا بعد از بیشتر از ۶ سال، واشنگتون پست خیلی سودآور شده و اتاق خبرش در حال رشده. این حرکت جف برای خرید یه روزنامه، اونم در این حدِ شهرت، برای همه خیلی عجیب بود. چون جف کلا کسی بود که معمولا از خبر و سیاست فرار می‌کرد و همیشه خودش رو از روزنامه نگارا دور نگه می‌داشت. چون می‌ترسید حریم شخصیش درگیر این مسائل بشه. اما احتمالا بدونید یا بتونید حدس بزنید که وقتی پای یکی به سیاست باز بشه، دیگه نمی‌تونه از یک سری مسائل دوری کنه. حالا جلوتر بیشتر در این مورد میگم. به غیر از روزنامه واشینگتون پست، جف روی چندتا چیز دیگه هم سرمایه‌گذاری کرده. از سرمایه‌گذاری‌های مهم آقای بزوس می‌تونیم به خرید یه بخشی از سهام شرکت‌های گوگل، اوبر، توییتر، چند شرکت در حوزه‌های سلامتی و ژنتیک با هدف افزایش طول عمر انسان، تحقیقات زیستی، بازی‌های آنلاین و کلی شرکت دیگه اشاره کرد. سرمایه‌گذاری‌های شخصی و امور خیریه آقای بزوس از طریق شرکت Bezos Expeditions انجام میشه.۵. جمال خاشقچی و جف بزوس: یه داستانی همین چند ماه پیش اتفاق افتاد که خیلی عجیب و غریب بود. خبر اومد بن‌سلمان، ولیعهد عربستان، موبایل جف بزوس رو هک کرده! برای بررسی این موضوع باید یکم برگردیم عقب و بریم به داستان قتل مشهور خبرنگار عربستانی، جمال خاشقچی. قضیه از این قرار بود که جف بزوس و بن‌سلمان ۵ ماه قبل از این‌که جمال خاشقچی کشته بشه با هم دیدار می‌کنن و یه شامی می‌خورن، گپی می‌زنن و شماره رد و بدل می‌کنن. و ظاهرا تو واتس‌اپ با هم در ارتباط بودن. به یه روایتی که یه جا خوندم، بعد از چند وقت یه عکس از جف با یه خانومی میاد بیرون که نشون میده اینا با هم رابطه‌ی مشکوک داشتن و بعد یه سری داستان برای رابطه‌ی جف و همسرش اتفاق میوفته که بهش می‌رسیم حالا. بعضیا می‌گن انتشار این عکس‌ها کار بن‌سلمان بوده. میگن با واتس‌اپ یه سری بدافزار فرستاده به گوشی جف و تونسته گوشیش رو هک کنه. حالا هدفش از این هک کردن چی بوده؟ اینجاست که پای جمال خاشقچی میاد وسط! گفتم که جف بزوس صاحب روزنامه‌ی واشنگتون‌پسته. جمال خاشقچی هم از خبرنگارای این روزنامه بوده. پس در واقع خاشقچی جزو کارمندای جف بوده و ظاهرا در ارتباط هم بودن. داستان خاشقچی رو احتمالا دیگه همه می‌دونید. جمال خاشقچی، خبرنگار منتقد دولت عربستان توی روزنامه‌ی واشینگتون‌پست بود. این آقای خاشقچی، اکتبر ۲۰۱۸، یعنی بیشتر از یک سال پیش، میره توی سفارت عربستان توی استانبول و دیگه بیرون نمیاد! اون موقع داستان خیلی زیاد بود و کلی حرف و حدیث و اینا بود که چی شده و چه بلایی سرش آوردن و اینا. که خب ما به ایناش کاری نداریم. احتمالا خودتون می‌دونید دیگه. بعد از این داستان، جف برای خاشقچی ختم می‌گیره و تو صفحه‌ش یه عکس براش می‌ذاره.حالا فرضیه اینه که تو فاصله‌ی این ۵ ماهه، بن‌سلمان برای ردیابی و گرفتن اطلاعات از جمال خاشقچی، دستور هک گوشی جف رو داده. البته وزیر امور خارجه‌ی عربستان این مساله رو تکذیب کرده. ضمن این‌که گوشی جف آیفونه. تا به حال هم خبری نبوده که کسی بتونه گوشی آیفون رو با بدافزار و این جور حرکتا هک کنه. واتس‌اپ هم که همیشه مدعیه شبکه‌ش کاملا امنه و از این خبرا توش اتفاق نمی‌افته. جف هم اصلا تایید نکرده این موضوع رو. ولی خب سیاسته دیگه. معلوم نیست آخر این داستان به کجا رسید. که آیا این فقط فیک نیوزی برای خراب کردن بن‌سلمان بوده یا واقعا این اتفاق افتاده ولی بخاطر خراب نشدن اپل و فیسبوک (که صاحب واتس‌اپه) خیلی بهش نپرداختن؛ یا چی! آخرین اتفاقی که افتاده یه عکسی بوده که آخرای ژانویه ۲۰۲۰، یعنی حدودا ۳ ماه پیش، جف توئیتش کرد. این عکسه، برای اکتبر ۲۰۱۹ هست. اونم وقتی که جف رفته بود استانبول و توی مراسم اولین سالگرد جمال خاشقچی شرکت کرده بود. کپشن هم نداشت عکس و فقط نوشته بود هشتگ جمال! جف این عکس رو دقیقا یک روز بعد از این پست کرد که از طرف سازمان ملل، احتمال دست داشتن محمد بن سلمان توی این ماجرا در دست بررسی قرار گرفت. حتما اگر خبر جدیدی در این مورد منتشر بشه توی صفحه‌های بایوکست اعلام می‌کنم.۶. پولدارترین فرد جهان: بعد از این‌که تو سال ۱۹۹۷ آمازون به بازار سهام عرضه شد، جف تقریبا یک شبه به یک میلیونر تبدیل شد. میلیون به دلار! اون سال ۱۹۹۹ با ۱۰.۱ میلیارد دلار وارد لیست میلیاردرهای مجله‌ی فوربز شد. از اون به بعد، روند سرمایه‌ی جف رو به رشد بوده. اما اگر به نمودار ارزش دارایی‌های جف نگاه کنیم، متوجه می‌شیم که اتفاق اصلی از سال ۲۰۱۵ افتاده. وقتی که با بیشتر از ۵۰ میلیارد دلار به یکی از ۱۰ فرد ثروتمند جهان تبدیل شد. بعدش دیگه نمودار تقریبا بصورت تصاعدی طوری بالا رفت که فقط ۲ سال بعد توی جولای ۲۰۱۷، جف با بیشتر از ۸۵ میلیاد دلار، به ثروتمندترین فرد جهان تبدیل بشه. بعدش دیگه با یه روند عجیبی و غزیبی رشد رو ادامه داد! تا حدی که ۴ ماه بعد، تو نوامبر ۲۰۱۷، اون به اولین شخصی تو تاریخ تبدیل شد که ارزش دارایی‌هاش به دلار، ۱۲ رقمی میشه! یعنی بیشتر از ۱۰۰ میلیارد دلار! این روند تا سپتامبر ۲۰۱۸ ادامه داشت و ارزش دارایی‌های جف به رقم عجیب و غریب ۱۶۶ میلیارد دلار رسید. جولای ۲۰۱۸ که این عدد روی ۱۵۰ میلیارد دلار بود، اعلام شد ارزش دارایی‌هاش به حدیه که می‌تونه به تنهایی کل بازار سهام نیجریه، مجارستان، مصر، لوگزامبورگ و ایران رو بخره! البته این روند کم کم رو به کاهش گذاشت و بعد از فراز و نشیب‌های زیاد الآن به بیشتر از ۱۲۶ میلیار دلار رسیده. ولی در کل طی یک سال گذشته کمترین عددش ۱۰۵ بوده. نفر دوم لیست بعد از آقای بزوس با ۱۲۶ میلیارد، بیل گیتسه که بر اساس آمار سایت فوربز ۱۰۷ میلیارد دلار سرمایه داره. شاید جالب باشه بدونید که ایلان ماسک نفر ۲۸م لیست با ۳۰ میلیارد دلار هست.این سرمایه‌ی جف، جمع کل ارزش بلو اوریجین و واشینگتون پست، به علاوه‌ی حدود ۱۱% از سهام آمازونه. البته جف حدودا ۱۶% سهام آمازون رو داشت که بیشتر از ۴ درصدش رو در جریان جداییش از همسر سابقش تقدیم مکنزی بزوس کرد. که حالا جلوتر دقیق توضیح میدم این داستان رو. رشد عجیب دارایی‌های جف، بیشتر بخاطر رشد قابل توجه و مثال‌زدنی آمازون تو سال‌های قبل بوده. فقط توجه کنید که توی سال ۲۰۱۹ آمازون ۲۸۱ میلیارد دلار درآمد داشته! ارزش دارایی‌های آقای بزوس الآن به تنهایی بیشتر از ۰.۵% تولید ناخالص ملی ایالات متحده رو تشکیل میده! بعید می‌دونم به این راحتی‌ها کسی بتونه بالاتر از جف توی این لیست قرار بگیره. چون لازمه‌ی همچین چیزی، قرارگرفتن بالاتر از کمپانی عظیمی به نام آمازونه که داره با ایده‌های کم‌نظیرش همه‌ی بازارها رو قبضه می‌کنه.۷. پولداری که خیّر نیست: شاید براتون جالب باشه بگم مردی که اینقدر پول داره که اگر روزی ۲۸ میلیون دلار هم هزینه کنه به هیچ جاش بر نمی‌خوره، خیلی اهل کمک به خیریه‌ها نیست. جف بیشتر داراییش رو خرج بلو اوریجین می‌کنه و واقعا هیچ ایده‌ای نداره که چه‌جوری می‌تونه به مردم کمک کنه! این هیچ ایده‌ای نداشتن تا حدیه که سال ۲۰۱۷ یه توئیت کرد و از مردم پرسید چی کار باید بکنه تا یه آدم خیرخواه باشه. سایت AOL چند وقت پیش تو یه مقاله‌ای چهار فرد اول لیست ثروتمندترین‌های آمریکا رو از این نظر با هم مقایسه کرده بود. این چهار نفر، جف بزوس، مارک زاکربرگ، بیل گیتس و وارن بافت هستن. طبق این مقاله بزوس با وجود اینکه مرد شماره ۱ این لیسته، ولی تو امور خیریه هیچ رتبه‌ای نداره. اون تنها کسی توی این لیسته که هنوز تعهد به افراد بی‌بضاعت و کمک به مردم رو امضا نکرده. تعهدی که بسیاری از ثروتمندای جهان برای استفاده از پولشون تو هدف‌های انسان‌دوستانه امضا می‌کنن. اما اگر بخوایم یکم منصفانه باشیم، جف همچین آدم خسیسی هم نیست! بعد از همون توئیتی که گفتم، یه چیزی حدود ۴۷۰۰۰ تا ایده برای کمک خیرخواهانه به دستش رسید. خیلی‌ها اومده بودن و اعلام آمادگی کردن که توی این راه کمکش کنن. خیلی‌ها برای کمک به بی‌خانمان‌ها علاقه‌مند بودن. در نهایت نظر خود جف به سمت کمک برای انجام تحصیلات ابتدایی رفت. چون معتقده یادگیری اصولی دوره‌ی ابتدایی برای تبدیل شدن به یک متخصص در آینده خیلی مهمه. این کمک هزینه، به محله‌های کم درآمد می‌رسه تا بچه‌های اون‌ها از تحصیلِ به موقع عقب نیوفتن. هدف جف اختصاص ۲ میلیارد دلار برای این مساله بود. این در حالیه که بیل گیتس از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۶ مبلغ ۴۱.۳ میلیارد دلار برای کمک‌های بشردوستانه خرج کرده! به همین خاطره که خیلی‌ها معتقدن جف این فعالیت‌ها رو فقط بخاطر فشار‌ها از طرف افکار عمومی انجام داده. البته بعضی‌ها هم این‌طور میگن که درسته جف مستقیما به موسسات خیریه کمک نمی‌کنه؛ ولی تاثیری که روی زندگی خیلی‌هامون گذاشته، خودش یه کمک بزرگ به بشر بوده. جدیدترین کمک جف هم دوباره مربوط به مساله‌ی ویروس کروناس. آمازون یه «صندوق امداد» داره که برای مشکلات احتمالی‌ای که برای کارمندش پیش میاد بهشون کمک کنه. حالا اولش، این شرکت اعلام کرد هر کسی دوست داره می‌تونه بیاد برای «صندوق امداد آمازون» پول بریزه. اما بعد انتقادات خیلی زیاد شد. که آقا جان! شما شرکتی هستی با ارزش ۱ تریلیون دلار؛ مدیرعاملت ثروتمندترین فرد جهانه که حدود ۱۲۲ میلیارد دلار ثروت داره؛ سال ۲۰۱۸ حدود ۱۱ میلیارد دلار درآمد داشتی و یک دلار هم مالیات ندادی؛ حالا برای کمک به کارکنانت درخواست کمک مردمی می‌کنی؟! این‌جا بود که یکی از سخنگوهای آمازون اومد توضیح داد که: «ما درخواست کمک مردمی نکردیم! «صندوق امداد» ما از همون اول با ۲۵ میلیون دلار بودجه راه‌اندازی شده و گفتیم اگر دوست دارید، می‌تونید به این صندوق هم کمک کنید.» اما چند روز بعد جف خودش یه پست اینستاگرامی گذاشت که با «تئودور آدهانوم»، رئیس سازمان بهداشت جهانی، یه تماس تصویری داشته و اون‌جا گفته AWS ۲۰ میلیون دلار بودجه کنار گذاشته که زیرساخت‌های WHO رو حمایت کنه تا مشکلی به وجود نیاد. همچنین زیرساخت‌های لجستیک شرکت برای رسوندن کیت‌های خونگی تشخیص کرونا برای افرادی که احتیاج دارن کاملا آماده‌س و هر کمکی بخوان ارائه میشه.۸. ۵۰ سال دوری پدر از پسر: وقتی جف ۱۰ ساله بود، پدر و مادرش اون رو نشوندن تا بزرگترین راز زندگیش رو بهش بگن. همین داستان پدر و، پدرخونده‌ش رو. اما بعد از این که جف متوجه شد مایک پدر اصلیش نیست، رفتار و تفکراتش تغییر خاصی نکرد. اون مایک رو به عنوان پدرش قبول کرده بود و اون رو یه پدر پرتلاش می‌دونست که خانواده‌ش براش مهمه. هنوز هم حس خاصی نسبت به پدر اصلیش نداره و تو یه مصاحبه‌ای گفته فقط زمانی به یادش میوفته که می‌خواد برای دکتر فرم پر کنه. اما «تد جورکنسن» پدر اصلی جف الآن کجاست؟ چند سال پیش وقتی برد استون، نویسنده‌ی کتاب «فروشگاه همه چیز»، برای نوشتن از گذشته‌ی جف، دنبال پدر بیولوژیکیش می‌گشت، رد آقای جورکنسن رو گرفت و اون رو توی یه مغازه‌ی دوچرخه‌فروشی تو شهر گلندیل ایالت آریزونا پیدا کرد. یه پیرمرد ۶۹ ساله، که ازدواج کرده ولی بچه‌ی دیگه‌ای نداره. آقای جورکنسن انگار تو زندگیش فقط همین دوچرخه‌فروشی رو داشت و اصلا از پسرش هم هیچ خبری نداشت. حتی نمی‌دونست زنده‌س یا مرده! دفعه آخری که تد پسر خودش رو دید، جف فقط ۳ سالش بود. تو قسمت قبل تعریف کردم دیگه؛ فقط ۱۷ ماه از ازدواج جکلین گیس و تد جورکنسن گذشته بود که جکلین از تد خواست اون و پسر چند ماهه‌ش رو تنها بذاره و بره سراغ همون رفیق‌بازی و مشروب خوردنش! اوایل تد یه ذره پول داشت و هنوز خرجی خیلی مختصری برای جکلین می‌فرستاد. اما کم کم این خرجی هم قطع شد و این، پایان ارتباط تد با همسر سابق و پسرش بود. وقتی جکلین با میگل بزوس ازدواج کرد، تد رضایت داد تا نام خانوادگی پسرش به بزوس تغییر کنه و فقط برای یه امضای رضایت پیش اون‌ها رفت. چند وقت بعد که با کلی زحمت، شماره‌ی جف و مادرش رو پیدا کرد و ازش خواست که جف رو ببینه، مادره مخالفت می‌کنه. میگه دیگه هیچ‌وقت راجع به مسائل مربوط به جف دخالت نکن. دیگه هم سعی نکن باهامون تماس بگیری. تا چند سال بعد کلمه‌ی «بزوس» یاد تد مونده بود. اما دیگه اون رو هم فراموش کرد. اون یه مدت بعد نوشیدن رو ترک کرد، خودش رو جمع و جور کرد و ازدواج کرد. ولی دیگه بچه‌دار نشد. حالا، بعد از بیشتر از ۵۰ سال، یه نفر اومده تو مغازه‌ش و میگه «سلام، شما تد جورکنسن هستید؟ جف بزوس رو می‌شناسید؟!» جف بزوس کیه اصلا؟! تد اصلا چیزی از اون زمان یادش نمی‌اومد. نویسنده‌هه کلی حرف زد و رو حافظه‌ی تد کار کرد تا پیرمرد کم کم گذشته‌ش رو یادش اومد. نویسنده، عکس جف رو بهش نشون داد و گفت «این پسرتون جف بزوسه و الآن صاحب یکی از بزرگترین شرکت‌های جهانه.» تد یهو جا خورد! احساساتی شد و پرسید: «ینی هنوز زنده‌س؟!» ولی کاش یادش نمی‌اومد اصلا! اون نمی‌دونست پسرش الآن یکی از پولدارترین افراد جهانه. معلوم نیست با چه بدبختی‌ای توی این ۵۰ و خرده‌ای سال زندگی کرده بود. به خصوص تو این ۲۰-۳۰ سال که پسرش میلیاردها دلار پول تو حسابش داشت. اما از کجا معلوم اگر مادر جف می‌ذاشت پسرش کنار این پدرش بزرگ بشه، اصلا الآن آمازونی وجود می‌داشت و اصلا جف به همچین شهرتی رسیده بود؟! آقای جورکنسن یه جا گفته بود «من همیشه واسم سوال بود که الان چه اتفاقی برای جف افتاده و الآن داره چی کار می‌کنه. ولی بعد به نقطه‌ای رسیدم که فکر کردم اون مدت زیادیه از بین رفته. جف تنها بچه من بود. آخرین باری که اونو دیدم خیلی کوچیک بود و هنوز پوشکش می‌کردن.» اون میگه پدر و همسر خوبی نبوده و الآن تنها خواسته‌‌ش اینه که فقط می‌خواد اون رو به عنوان پسرش ببینه. میگه: «فقط دوست دارم اون منو به عنوان پدرش قبول کنه. به غیر از این، چیزی ازش نمی‌خوام. نمی‌خوام اونو از مادر و پدرخونده‌ش دور کنم. فقط دوست دارم ببینمش.» ولی تا همین الآن اون هنوز به آرزوش نرسیده و اونا هیچ‌وقت همدیگه رو ندیدن. به نظر هم نمیاد جف حاضر بشه بره ببینتش.۹. رویای آمریکایی: توی قسمت قبل بهتون گفتم که قضیه‌ی پدرخونده‌ی جف جالبه. آقای «میگل بزوس»، سال ۱۹۶۲ تو سن ۱۶ سالگی تنهایی از کوبا مهاجرت می‌کنه آمریکا. در واقع والدینش به خاطر این که بچه‌شون بتونه آینده بهتری داشته باشه، بین هزاران پناهجوی نوجوون دیگه، اونو فرستادن فرودگاه. میگل با کل داراییش که فقط ۳ تا پیرهن، ۳ تا شلوار، یک جفت کفش و یک ژاکت دست‌دوز بود، سوار هواپیما شد. ۴۵ دقیقه بعد، میگل بزوس بدون این‌که بتونه انگلیسی صحبت کنه تو فرودگاه میامی پیاده شد. در واقع تنها کلمه‌ی انگلیسی‌ای که میگل بلد بود همبرگر بود! البته میگل اسم اسپانیایی ایشونه و جف اینا مایک صداش می‌کنن. گفتم که، تا ۱۰ سالگی جف نمی‌دونست مایک پدر اصلیش نیست و از شنیدن این مساله هم ناراحت نشد. چون قلبا مایک رو دوست داشت و همیشه هم همه‌جا این نکته رو گفته و میگه که اصلا نه خجالت می‌کشه و نه این داستان رو پنهون می‌کنه. مهم اینه که مایک براش مثل یه پدر واقعی بوده. حالا اصلا پدر و مادر میگل واسه چی بچه‌شون رو فرستادن آمریکا؟ اونا بخاطر تصور مبهمی که از آینده‌ی پسر نوجوون‌شون توی دوران بعد از انقلاب داشتن، ۳ سال بعد از پیروزی انقلاب چه‌گوارا و فیدل کاسترو توی کوبا، تصمیم گرفتن اونو راهی آمریکا کنن. مادر میگل، از دستمال‌های تنظیف و کمی بافتنی که داشت با کمک دخترش یه ژاکت برای پسرش بافت. چون فکر می‌کرد آمریکا همیشه خیلی سرده و پسرش یه ژاکت ضخیم احتتیاج داره. اتفاقا این ژاکته رو هنوزم داره! مادر و پدر میگل حق نداشتن با پسرشون تا فرودگاه برن. پس اونو سوار ماشین کردن و تنهایی فرستادنش. میگل سه هفته تو اردوگاه پناهندگان متکمبا (Matecumbe) تو فلوریدا بود. بعدا رفت ویلمینگتون تو ایالت دلاویر تو شرق آمریکا تا بره دبیرستان. همون جایی که بورسیه تحصیلی گرفت تا به کالج البوکرکی بره. و تو البوکرکی بود که با یه زن ۲۱ ساله آشنا شد که یه پسر ۳-۴ ساله داشت. همین جف خودمون. اون موقع میگل (که گفتم، تو آمریکا مایک صداش می‌کردن)، ۲۲ سالش بود. میگل و جکلین تو آوریل ۱۹۶۸ با هم ازدواج کردن. میگل حضانت جف رو بر عهده گرفت و به یه پدر نمونه برای اون تبدیل شد. جف میگه پدرش، اون رو «یف» صدا می‌کرده و مادرش رو هم به جای «جکی» صدا می‌کرده «یکی»! اونم بخاطر لهجه‌ی اسپانیاییشه دیگه. یادتونه که گفتم میگل بخش زیادی از پس‌اندازش رو به جف داد تا کار جدیدش رو راه‌بندازه. در واقع اون، اولین سرمایه‌گذار آمازون بود. الآن ارزش سهام آقای بزوسِ پدر توی آمازون تبدیل به ۳۰ میلیارد دلار شده. یعنی ۱۲۰ هزار برابر! اون تو یه مصاحبه میگه «وقتی به زندگیم نگاه می‌کنم می‌بینم که من رویای آمریکایی رو زندگی کردم.» ۱۰. مادر نیکوکار جکلین بزوس، یعنی مادر جف، یه خیّر و نیکوکاره. اون الآن مدیر و هم‌بنیان‌گذار موسسه خانوادگی بزوسه. این موسسه سال ۲۰۱۲، ۱ میلیون دلار برای حمایت از آموزش و پرورش اهدا کرده. این اقدام کمک کرد در عرض پنج سال، ۴۰ مدرسه‌ی جدید تو ایالت واشنگتن افتتاح بشه. زندگی الهام‌بخش خانم بزوس باعث شد تا سال ۲۰۱۹ ازش دعوت کنن تا برای فارغ‌التحصیلای دانشگاه کمبریج سخنرانی کنه. خانم بزوس توی این سخنرانی از گذشته‌ی پر فراز و نشیبش و مشکلاتی که سر راهش داشته صحبت کرد. زندگی‌ای که بخشیش رو توی اول قسمت قبل براتون تعریف کردم. ۱۱. جدایی ثروتمندترین زوج جهان: یکی از عجیب‌ترین اتفاق‌هایی که حدود یک سال پیش افتاد، جدایی جف و مکنزی بزوس بود. کی فکرش رو می‌کرد زوجی که این‌قدر ازشون تعریف می‌شد و به نوعی موفق‌ترین کسب و کار آنلاین جهان رو کنار هم راه انداختن از هم جدا بشن. جف و مکنزی، در واقع ثروتمندترین زوج جهان بودن. جدایی اون‌ها می‌تونست هم این عنوان رو از روشون برداره، هم جف دیگه ثروتمندترین فرد جهان نباشه! این خانواده به طور عادی مثل بقیه‌ی خانواده‌ها زندگی می‌کردن، قبلا هم گفتم، جف هیچ‌وقت برای صبح زود جلسه‌ای ست نمی‌کرد تا بتونه صبحانه رو با خانواده‌ش بخوره. درمورد مکنزی هم بگم که از همون اول نوشتن رو دوست داشت. اتفاقا دو تا رمان هم نوشته. دو تا کتاب به اسم «The Testing of Luther Albright» تو سال ۲۰۰۵ و «Traps» تو سال ۲۰۱۳. اون اولش به جف توی ساخت آمازون کمک کرد و بخش مالی شرکت رو راه انداخت. ولی بعدش که آمازون یکم پا گرفت، رفت سراغ علاقه‌ی خودش. اما حالا چرا جدایی؟ داستان چی بود؟ ظاهرا جف و مکنزی مدتی بود یه اختلافایی با هم داشتن و جدا از هم زندگی می‌کردن. ولی هنوز تصمیم نگرفته بودن جدا بشن. اما طبق گفته‌ی یکی از این مجله‌های زرد، مکنزی متوجه شد جف با یکی دوست شده. این شد که دیگه تصمیمشون برای جدایی جدی شد. حالا دوست‌دختر آقای بزوس کی بود؟ اون که ۵ سال ازش کوچیکتره و اتفاقا تو همون شهر محل تولد جف هم به دنیا اومده، همچین بی‌نام و نشون هم نیست. خانم «لورن سانچز» مجری برنامه‌های زنده تلویزیون بوده و سری اول مسابقات So You Think You Can Dance رو هم اجرا کرده. اون علاوه بر یکم تجربه‌ی بازیگری، یه مدت هم به عنوان مشاور کریستوفر نولان همکاری کرده. بر اساس صفحه‌ی IMDB خانم سانچز، اون حتی سابقه‌ی بازی تو فیلم‌های مشهوری مثل Fight Club، The Day After Tomorrow و Fantastic Four رو داره. اون همسر «پاتریک وایتسل»، مدیر برنامه‌های چندتا از هنرپیشه‌های مشهور مثل مت دیمون، کریستین بیل و هیو جکمن بود که همزمان یا شاید هم بعد از این اتفاقات از هم جدا شدن. این‌طور که از این حرفا پیداست هم جف و هم لورن هنوز از همسراشون جدا نشده بودن که با هم دوست بودن. بالاخره ۹ ژانویه ۲۰۱۹، جف و مکنزی بزوس طی بیانیه‌ای به طور جداگونه تو اکانت‌های توییترشون اعلام کردن از هم جدا میشن. توی بیانیه‌شون به این مساله اشاره کردن که «بعد از یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی طولانی و یک جدایی آزمایشی، تصمیم گرفتیم جدا بشیم و رابطه‌مون رو به عنوان دوست ادامه بدیم.». اما بیانیه‌ی صمیمانه‌ی این زوج، باعث شد تا یک روز بعد یهو کلی خبر از رابطه‌ی مخفیانه‌ی جف بیاد بیرون. مجله‌ی National Enquirer (نشنال اینکوایر)، یه مجله‌ایه که عکس‌های پاپارتزی سلبریتی‌ها رو منتشر می‌کنه و به شایعات دور و بر سلبریتی‌ها می‌پردازه. این مجله خبر داد از چند ماه قبل و وقتی هنوز جف و مکنزی با هم بودن و حتی با هم تو یه مراسم مجلل ۲۵مین سالگرد ازدواجشون رو هم جشن گرفتن، جف با لورن سانچز در ارتباط بوده و حتی ادعا کردن که جف یک سری متن عاشقانه و حتی چندتا عکس برهنه هم برای لورن فرستاده! گفته می‌شد منبع این مطالب، برادر لورن بوده. حالا این داستان واقعا خیلی خیلی مفصله که بعدا توی سایت حتما بیشتر درموردش صحبت می‌کنم. فقط اینو بگم که حدودا یک ماه بعد از این حرف و حدیث‌ها، بزوس ادعا کرد Enquirer داره تلاش می‌کنه اونو بی‌ابرو کنه و همه داستان‌ها و عکس‌ها جعلیه. صحبت‌های زیادی مطرح بود که با این جدایی، احتمال داره خانم بزوس نصف دارایی جف رو صاحب بشه. این یعنی نصف سهام آمازون، بلو اوریجین و واشینگتون پست! و به این معنی بود که جف، هنوز به صدر لیست ثروتمندترین افراد جهان نرسیده، حداقل تا رده‌ی ۵م پایین می‌اومد! اما سه ماه بعد که جف و مکنزی تو توئیتر اعلام کردن طلاقشون نهایی شده، طبق گفته مجله فوربز، مکنزی فقط ۴ درصد سهام آمازون به ارزش حدود ۳۷ میلیارد دلار رو حفظ کرد و چیزی از سهام بلو اوریجین و واشینگتون پست برنداشت. ولی با همین ۳۷ میلیارد دلار به چهارمین زن ثروتمند جهان تبدیل شد. جف و مکنزی ۲۵ سال با هم زندگی کردن و چهارتا بچه داشتن. سه‌تا پسر و یه دختر که از چین به فرزندخوندگی گرفته بودن. بزرگترین پسرشون اسمش پرستونه که سال ۲۰۰۰ بدنیا اومده. با وجود این که خیلی گشتم، هیچ اطلاعات دیگه‌ای از بچه‌های آقای بزوس نتونستم پیدا کنم! حتی اومدم کلک بزنم و از الکسا بپرسم، اما تنها جوابی که الکسا بهم میده همینه: {جواب الکسا به سوال من درمورد بچه‌های جف: Alexa, how many children has Jeff Bezos got? What are Jeff Bezos&#x27;s children names? Alexa, do you know Jeff Bezos&#x27;s children names? ای بابا! عجب داستانی داریما! یا نمی‌دونه یا نمی‌خواد بگه!} خیلی جالبه! این موضوع، با سادگی زیادی که داره، این سوال رو ایجاد می‌کنه که چرا این اطلاعات هیچ جا وجود نداره؟ یادتونه که درمورد رولینگ هم همچین مساله‌ای داشتم. آیا واقعا جف هم مثل خانم رولینگ نمی‌خواد کسی چیزی راجع به بچه‌هاش بدونه؟ من که نتونستم چیزی پیدا کنم. اگه شما تونستید و پیدا کردید، بیاید توی صفحه اینستاگرام بایوکست و برامون کامنت بذارید. آدرس صفحه اینستاگراممون هم که مثل همه‌ی شبکه‌های اجتماعی‌مون هست: @BioCastPodcast۱۲. لبخند آمازون: درمورد اولین لوگوی آمازون که تو قسمت قبلی گفتم. یه حرف A فیروزه‌ای رنگ که از وسطش یه رودخونه رد شده. این واسه سال ۱۹۹۴-۹۵ بود. تو سال ۱۹۹۸ آمازون لوگوش رو تغییر داد. چون همه آمازون رو به اسم Amazon.com می‌شناختن و کلا کمپانی هم با همین اسم ثبت شده بود، لوگوی آمازون هم شد یه Amazon.com مشکی‌رنگ که زیرش نوشته بود بزرگترین کتابفروشی روی زمین. چند ماه بعد اون حرف O آمازون رو بزرگتر و زرد رنگ گذاشتن وسط لوگو. اما لوگویی که ما همه آمازون رو با اون می‌شناسیم، سال ۲۰۰۰ رونمایی شده. دیدیم دیگه همه این لوگو رو. یه Amazon مشکی رنگ که یه فلش نارنجی حرف A رو به Z وصل می‌کنه. این فلش به این معنیه که می‌تونید تو آمازون هر چیزی رو از A تا Z (در واقع یعنی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) پیدا کنید. در ضمن این فلش، یه حسی شبیه لبخند هم بهمون میده. این فلش یا در واقع همون لبخند به برند آمازون تبدیل شده و همه‌جا ازش استفاده می‌کنن. به خصوص روی جعبه‌های ارسالی‌شون. به جعبه‌هاشون هم میگن «جعبه‌‌های لبخند». تعبیرشون هم اینه که «لبخند رو به خونه‌ها می‌بریم.» خیلی جالبه نه؟! ۱۳. همیشه حق با مشتری‌ست: مهم‌ترین مساله‌ای که آمازون بهش افتخار می‌کنه و جف همیشه ازش صحبت می‌کنه، توجه به مشتریه. شاید سخت بتونید مصاحبه‌ای از جف پیدا کنید که به این مساله اشاره نکرده باشه. جف اعتقاد داره فعالیت شرکت باید به جای تمرکز روی رقیب، روی مشتری متمرکز باشه. همین‌طوری بود که آمازون تونست از پس رقیب‌هاش بر بیاد. کارشناس‌های بزرگ دنیا همیشه در تعجب بودن آمازونی که سوددهی نداره، چطور همین‌طوری مشتری جذب می‌کنه؟ این‌جا یه چیزی بگم، تو بیزینس‌پلن اولیه‌ای که جف توی ماشین، تو راه نیویورک به سیاتل نوشته بود، پیش‌بینی کرده بود شرکتش برای ۵ سال اول هیچ سوددهی‌ای نداشته باشه. یعنی چی؟ یعنی کل درآمدش برای رشد شرکت خرج بشه. که ظاهرا این ۵ سال تا حدود ۲۰ سال تمدید شده بود. توی این چند سال اخیر بود که سوددهی نجومی آمازون شروع شد و در عرض فقط چند سال همه‌ی جدول‌ها رو درنوردید. آمازون اعتقاد داره مشتریاش سه چیز می‌خوان: قدرت انتخاب، قیمت مناسب و استفاده‌ی ساده و راحت از خدمات. از نظر اون‌ها این ارزشیه که آمازون توی فضای آنلاین ایجاد کرده و توی فضای غیرآنلاین هم تقریبا قابل انجام نیست. آمازون طیف گسترده‌ای از محصولات رو داره. تقریبا هر چیزی بخواید اون‌جا پیدا میشه. اون‌ها اعتقاد دارن مهمترین ناامیدی در خرید اینه که یه چیزی رو بخوای، بگردی و نتونی پیداش کنی. پس تمام تلاششون رو برای گسترده بودن موجودی‌ها می‌کنن. بحث بعدی قیمته. اون‌ها حاشیه سودشون رو کم کردن تا تقریبا بی‌رقیب باشن. با بیشتر شدن مشتری‌ها، حجم خرید آمازون از تامین‌کننده‌هاش بیشتر شد. پس دیگه دستشون روی قیمت‌گذاری باز شد و الآن واقعا بی‌رقیبن. مساله بعدی هم راحتی استفاده از سایته. شما هر چیزی رو بخواید، خیلی راحت و ساده می‌تونید تو سایت پیداش کنید. این مساله شاید الآن خیلی عادی باشه. ولی اون اوایل، گشت و گذار تو وبسایت‌ها سختی‌های خودش رو داشت و هر کسی نمی‌تونست با هر وبسایتی کار کنه. ولی آمازون سایتی رو ساخته بود که همه بتونن محصولات مورد نیازشون رو به راحتی توش پیدا کنن. خرید از آمازون هم خیلی خیلی راحته. ضمنا جف مدعیه اگه یه مشتری فقط یک مورد رو ازشون بخره، برای اون‌ها اصلا هیچ فرقی با کسی که ۱۰ها مورد سفارش داده نداره. اون‌ها انبارهایی رو در سرتاسر جهان دارن که توی اون‌جا چیدن، بسته‌بندی و حمل و نقل رو انجام میدن. جف میگه ما سرمایه‌گذاری قابل توجهی انجام دادیم برای اینکه مشتری بتونه جنسی رو که می‌خواد، با هزینه‌ای قابل قبول و سریع دریافت کنه. میگه یک دهه طول کشیده بتونن همچین زیرساختی رو بسازن. ادعای جف اینه که آمازون یک شرکت کاملا سلف سرویسه و می‌تونید هر چقدر که دلتون می‌خواد از هر خدمتی با یک هزینه معقول استفاده کنید. آمازون تاکید زیادی روی این مساله داره که خوش‌قوله. به این که بسته‌ها رو سر وقت تحویل مشتری میده افتخار می‌کنه. یادتونه قبل‌تر گفتم جف به کارمنداش خیلی سخت می‌گیره؟ جف روی بازخورد مشتری‌ها خیلی حساسه. میگن بعضی موقع‌ها میره بعضی ایمیل‌های مشتری‌ها رو که انتقاد کردن می‌خونه. چند سال اول که همه‌ی ایمیل‌های بازخورد رو خودش شخصا می‌خوند. اگر انتقادی توی ایمیل‌ها باشه، بلافاصله فوروارد می‌کنه به مسئول مربوطه‌ش و توش هیچی نمی‌نویسه! فقط یه علامت سوال می‌ذاره که یعنی چی؟ چرا این‌طوریه؟ بهم جواب بده! خیلی ترسناکه! بخاطر کسایی که مثل من تجربه‌ی خرید از آمازون رو ندارند، تصمیم گرفتم از هلی عزیز از پادکست هلی تاک دعوت کنم تا به چندتا از سوالات من درمورد تجربه‌ی خرید خودش از آمازون جواب بده:+ سلام هلی، خوبی؟- سلام خشایار جان، ممنونم، تو خوبی؟+ مرسی منم خوبم، ممنون از اینکه وقت گذاشتی اومدی که تجربه‌تو در اختیار ما قرار بدی.- ممنونم از دعوتت باعث افتخارمه.+ خب من با توجه به اینکه ما اینجا تجربه‌ی استفاده از آمازونو نداریم، مزاحمت شدم که از تجربه‌ی تو استفاده کنیم شاید یکم اطلاعاتمون بیشتر بشه، یکم بتونه به شنونده‌های پادکست کمک کنه.- خواهش می‌کنم خوشحال میشم تجربه فردیمو بخوام به اشتراک بذارم.+ ما هم خیلی خوشحال میشیم.- ببین خشایار می‌خوام بگم همین اول کاری که نسبتا سراغ خوب آدمی اومدی چون من خیلی خرید آنلاین می‌کنم و یه مقدار زیادیش به خاطر لایف استیله، ینی با توجه به مشغله‌های روزانم فرصت اینکه بخوام مثلا خرید حضوری از توی مغازه‌ها بکنم اونقدر ندارم. برای همین من کلا حجم سفارش‌های آنلاینم خیلی زیاده و یه مقدار واقعا زیادیشم از آمازون داره اتفاق میفته. کاری که می‌کنم این که خب خیلی وقتا مثلا قبل از اینکه بخوابم، میرم فوری یه سری از خریدهای خونه رو که می‌دونم الان لازم داریم و من فرصت نمی‌کنم برم جایی خرید بکنم و فوری اضافه می‌کنم به سبد خریدمو و سفارش میدم با خیال راحت می‌دونم که مثلا دو روزه می‌رسه دستم. الان کاری که می‌خوام بکنم اینه که برم سراغ سفارش‌هایی که این اواخر گذاشتم و مثلا بهتون بگم که چه مواردی رو من ازآمازون خریدم.+ خیلی جالب شد.- همین الان دارم نگاه می‌کنم از ژل شستشوی دست، یه عینک آفتابی، سفارش دادم، Yoga Matگرفتم برای ورزش کردن، سیم ظرفشویی، اتو مو، صابون، یه میز.+ خیلی جالبه- هدیه برای یکی از دوستام که تولدش بوده و براش فرستاد چون تو یه شهر دیگه‌س، از آمازون گرفتم. یه چندتا دونه کتاب و یه مچ‌بند برای دستم بخاطر اینکه دستم ضرب دیده بوده این اواخر.+ای بابا، خیلی جالبه از سیم ظرفشویی به اون کوچیکی تا یه میز مثلا بزرگ خیلی جالبه. دلیل اینکه کلا آمازونو انتخاب می‌کنی برای خریدات چیه؟- ببین دلایلش رو واقعا یکی دوتا نیست اگه آدم بخواد بهشون اشاره بکنه. یکی از مسائلی که داره این که می‌دونی اگه یه چیزی که داری میخری به هر دلیلی ازش راضی نباشی، این محصولی که خریدی حالا می‌تونه یه سیم ظرفشویی باشه، می‌تونه میز باشه یا هر چیزی، راحت می‌تونی پسش بدی و بعدا هم خدمات پس از فروش خیلی خوبی داره و مثلا کلا خیلی مشتری‌مداره. اصلا اینو خوبه بدونید که Mission کمپانی آمازون این که مشتری دارترین کمپانی روی زمین باشه. پس این یعنی اینکه تمام سعی و تلاشش رو می‌کنه که مشتری ازش راضی باشه، از خریدی که داره و تجربه‌ی خریدی که داره، خب این خیلی کار آدمو آسون می‌کنه.+ آره آره اتفاقا جزو چیزایی که، ببخشید اتفاقا این جزو چیزایی که صحبت کردم کلی درموردش.- آره، خب این خیلی تجربه خرید آدمو آسون‌تر می‌کنه یعنی حتی اگه آدم راحت نباشه یه سری چیزا رو بخواد بخره و به صورت آنلاین ترجیحش این باشه که از فروشگاه خرید بکنه، همین که می‌دونی که خیلی راحت می‌تونی اون محصول رو پس بدی اگه راضی نباشه به هر دلیلی و غیره این تجربه خرید رو خیلی آسون‌تر می‌کنه. یه مورد دیگه‌ای هم که هستش با توجه به این سرعت زندگی و اینکه همه چیز مثلا فوری می‌خوایم به دستمون برسه خب نسبت به اکثر فروشگاه‌های دیگه که گزینه‌ی خرید آنلاین هم دارن، سرعت تحویل‌دهیش خیلی بالاتره یعنی در واقع میخوام اینو بهت بگم که خیلی از کمپانی‌ها الان دارن تلاش می‌کنن که بخوان با استانداردهایی که آمازون برای مشتری ها ایجاد کرده بتونن با اونا Catch Upبکنن و خودشون در واقع بهش برسونن.+ تازه نزدیک بشن بهش.- آره اینکه مثلا بخوای یه خریدی رو دو روزه دریافت بکنی درب منزل حالا، گزینه رایگان و غیررایگان و غیره این رو خیلی از کمپانی‌ها نمیتونن انجامش بدن مثلا ممکنه همون جنسو یه فروشگاه دیگه‌ایم باشه ولی من برای اینکه می‌دونم می‌تونم دو روز تحویلش بگیرم از آمازون خریدش می‌کنم.+ خب این یه مساله‌ای که‌ هست در مورد زمان انتظارته برای اینکه مثلا بسته که خریدی بهت برسه، اینو در موردش صحبت می‌کنی؟ چقدر طول می‌کشه که بسته بهت برسه؟- ببین این فرق می‌کنه با اینکه با توجه به اینکه شما عضو، عضویت داره یا نه،  درواقع Prime Membership  دارین نه، این کاملا می‌تونه تاثیر بذاره و اینکه اون آدمی هم که خرید می‌کنید هم مهمه، یعنی اینکه همه‌ی آیتم‌ها رو شما نمی‌تونی حتی اگر که ممبرشیپ آمازون رو داری مثلا دو روزه تحویلش بگیرید، یه گزینه‌هایی هست مثلا خیلی برات مهمه میتونی بزنی فقط اونایی پرایم ممبرشیپ هستن رو به من نشون بده ولی به طور کلی آپشنای مختلفی داره، یکی دوتا آپشن نیستش حقیقتا. اول از همه اینکه برای اینکه بخوان آدم عضویت سالانه بگیره، الان که داریم با همدیگه صحبت می‌کنیم آپریل 2020عه ممبرشیپش 119 دلاره سالانه و اگر ماهانه بخوایم بگیریم دوازده دلار و نود و نه و اگه دانشجو باشیم پنجاه و نه دلاره و ماهانه شیش دلارو پنجاه سنته اگر اشتباه نکنم. خب این ممبرشیپ داشتن خیلی روی زمان تحویل اثرگذاره.یه گزینه‌ی دو روزه وجود داره، تحویل دو روزه داره با داشتن اون ممبرشیپش در مدت دو روز تحویلش میگیره. یه گزینه‌ی یک تحویل یک روزه داره که توی بیشتر مناطق امکان تحویل یه روزه‌ام وجود داره. یعنی نسبتا به تازگی اضافه شده و مثلا اگه من صبح خریدم و سفارشم ثبت بکنم تا قبل از نه شب به دستم می‌رسه. واسه یه مواردی که خیلی فوری مثلا یه چیزی احتیاج داریم ازش می‌تونیم استفاده بکنیم، می‌تونیم فیلتر بکنیم ببینیم فقط مثلا چیزایی به من نشون بده که همین امروز می‌تونی دست من برسونی. اگر که دوباره Prime Membershipداشته باشی، این تحویل یک روز هم رایگانه.برای یه گزینه‌ی دیگه‌ای وجود داره که همون روز تحویل به آدم بده ینی واینسی تا فردا تحویلش بگیری. برای یه سری از آیتم‌های این گزینه الان وجود داره که مثلا میگم یه سری از آیتم‌ها داریم درباره‌ی بیشتر از سه میلیون آیتم صحبت می‌کنیم، که می‌تونیم همون روز تحویلش بگیریم. اگر خریدمون بالای 35 دلار باشه و ممبرشیپشو داشته باشیم رایگانه تحویلش ولی اگه خریدی سی و پنج دلار باشه با وجود ممبرشیپ باید تقریبا 5.99 بابتش هزینه بکنیم، ممبرشیپم کسی نداشته باشه باز می‌تونه از اون گزینه استفاده بکنه، از این سرویس استفاده کنه ولی برای اینکه بخوان به دستش برسونن اون آیتم رو باید 9 دلار و 98 سنت بابتش هزینه بکنن.بعد به جز اینا یه چندتا آپشن دیگه هم داره؛ یه گزینه‌ی Prime Now داره، از لحظه‌ای که سفارشتو میذاری به مدت دو ساعت اون خریدو به دستت می‌رسونه. روی یه سری آیتم‌های خاصه، مثلا خوار و بار و خریدهایی که از سوپر مارکت می‌تونیم انجام بدیم توش هستش باید حتما عضویت آمازون پرایم داشته باشی، بیشتر تو شهرها اتفاق میفته و همه جا نیستش و هزینه‌ام بر اساس اون چیزی که سفارش دادی حساب میشه ینی حالا ممکنه یه حجم خیلی بالایی باشه خرید، قیمتش فرق بکنه، اون قیمت مشخص و ثابتی براش وجود نداره. یه Fresh Delivery وجود داره که از سوپر مارکت محل آدم خرید می‌کنهT اگه خرید آدم حداقل 35 دلار باشه رایگان به دست آدم می‌رسونه، اگر زیر 35 دلار باشه 9.99 میره.خلاصه خیلی آیتم‌های مختلف و سرویس‌های مختلف داره، یه سرویسی داره که می‌تونی عضو بشی بگی مثلا هر دوماه یه بار انقد برا من دستمال کاغذی بفرست، اونو من چون شخصا استفاده نکردم تجربه‌ای واقعا توش ندارم که بخوام به اشتراک بگذارم ولی گزینه خیلی زیاده. + بحث پرداخت چجوریه؟ مثلا قسطی می‌تونی بخری یا اینکه مثلا پرداخت درب منزل باشه، کلا چجوری پرداخت می‌کنی؟، یکم در مورد این مسئله میگی؟- پرداخت درب منزل که نداره؛ بذار اول اینجوری بهت بگم، ببین هر چیزی که درباره آمازون حرف می‌زنیم هی مدام باید این مشتری مداری رو به خودمون یادآوری کنیم یعنی انگار همش در همه‌ی گزینه‌ها، از ارسال و مدت زمان تحویل گرفتن، از مثلا گزینه‌های پس دادن، از گزینه‌ی پرداخت، همه‌ی اینا رو که نگاه می‌کنی تمام مدت این مشتری مداریه لحاظ شده یعنی همشون اومدن ببینن چیکار می‌تونن بکنن که خشایار بهترین تجربه‌ی خرید الان داشته باشه مثلا همه گزینه‌های موجودو بهش بدم. برای خرید خب امکان پرداخت درب منزل وجود نداره، باید خریدی که میخوای انجام بدی موقع ثبت سفارش پرداختش صورت بگیره ولی این پرداخته یا با مثلا با یه ویزا کارت که همون لحظه از حساب آدم کسر میشه یا یه گزینه‌ی Credit Card وجود داره که می‌تونی براش اقدام بکنی و بگیریش.من خودم مثلا شخصا دارم اونو؛ به آدم یه سری آپشنهایی میده دیگه. مثلا اگر که خرید آدم بالای 150 دلار باشه می‌تونی شیش ماه پرداختش کنی، قسط شیش ماهه، مثلا هر ماه یه عدد مشخصی پرداخت بکنی، اگه خریدت بالای 600 دلار باشه دوازده ماه می‌تونی پرداخت کنی و اگه خریدت یه آیتم های مشخصی هستش که ممکنه گزینه‌ی پرداخت بیست و چهار ماه به آدم بده ولی خب بدون سود اینو میده. مثلا یه چیزی 600 دلاره، شیش ماه میاد میگه هرماه 100 دلار مثلا بده.+101 دلار نمیشه- نه 101 دلار نیست؛ اینطور نیستش که روش سودی دریافت بکنه ولی باید هر ماه سر وقت بدی اونو وگرنه جریمه‌ می‌کنن، این مساله‌ایه که باید توش دقت بکنه ولی خب این گزینه‌ی پرداخت هم وجود داره و اگه از جمسی که خریدی راضی نباشی، می‌تونی پسش بدی به همون شکلی که حالا پرداخت کردی، به شکل اولیه پرداخت بهت برمی‌گرده. حالا اگه از کردیت کارتش استفاده کرده به اون برمی‌گرده، اگراز ویزا کارت خودت استفاده کردی برمی‌گرده.+ حالا در مورد این بحث مشتری مداری گفتی، خیلی جالبه برای من، بخاطر اینکه من تا الان اینو از یه مشتری آمازون نشنیده ‌بودم. یعنی اینکه در واقع من همیشه چون بیشتر چیزایی که دیدم از در مورد جف بوده و سخنرانی‌های اون بوده و مصاحبه‌ها بوده و اینا، بیشتر شبیه شاید خیلی وقتا زیاد می‌شنوی شبیه شعار می‌مونه که همش هی میگن مشتری مداری مشتری مداری. ولی وقتی که مثلا از تو دارم می‌شنوم که اینطوری در مورد مشتری مداری صحبت می‌کنی خیلی جالب‌تر میشه برام. خیلی ممنونم از هلی. این یه بخشی از صحبت‌هامون بود. جلوتر بازم از تجربه‌ی هلی می‌شنویم.۱۴. فقط با یک کلیک خرید کنید!: گفتم که خرید کردن از آمازون خیلی راحته. اون‌ها حتی برای این مهم یه اختراع هم کردن! سیستم ۱-Click. اون‌ها همیشه قصد داشتن و دارن که خرید کردن رو برای مشتری‌هاشون آسون و آسون‌تر کنن. سپتامبر ۱۹۹۹ یعنی اون زمانی که هنوز آمازون به جز کتاب چیز دیگه‌ای نمی‌فروخت، اون‌ها یه حق اختراع توی آمریکا ثبت کردن با عنوان سیستم ۱-Click. خیلی چیز ساده و مشخصیه! یه قسمتی توی سایت هست که میری اون‌جا اطلاعاتت رو یعنی آدرس و کد پستی، شماره تماس، اطلاعات پرداخت و نحوه ارسال رو ثبت می‌کنی، بعد هر موقع می‌خوای یه چیزی رو بخری، از توی صفحه‌ش علاوه بر گزینه‌ی Add to Card، یه گزینه‌ی دیگه هست که نوشته: Buy now with ۱-Click. فقط کافیه همون کلید رو بزنید تا بلافاصله سفارشتون ثبت بشه. البته برای نیم ساعت سفارشتون در حالت معلق نگه داشته میشه که اگر بخواید لغوش کنید، تغییری توش بدید یا سفارش دیگه‌ای بهش اضافه کنید. بعد از نیم ساعت سفارش نهایی میشه و میره برای ارسال. البته افراد زیادی بودن که اشتباها سفارشی رو از این راه ثبت کردن. به خصوص وقتی داشتن با موبایلشون توی آمازون می‌چرخیدن، موقع اسکرول کردن دستشون دکمه رو لمس کرده و متوجه نشدن. نیم ساعت بعدشم سفارششون نهایی شده و بستگی به این که اکانتشون معمولی بوده یا پرایم، سر موقع بسته رسیده دم در خونه! البته آمازون همیشه گفته در صورت بروز همچین اشتباهاتی بدون هزینه‌ی برگشت، محصول رو پس می‌گیره. تنها ایرادش اینه که ۲ هفته طول می‌کشه پول برگرده توی حساب. ولی خب خیلی جالبه دیگه. البته حق اختراع این سیستم ثبت سفارش، سپتامبر ۲۰۱۷ یعنی ۲ سال و نیم پیش تموم شده و الآن دیگه آزاده. ولی قبلا توی سال ۲۰۰۰ اپل با پرداخت هزینه از آمازون اجازه گرفت و همچین سیستمی رو توی iTunes استفاده کرد. البته بودن سایت‌هایی که مخفیانه استفاده کردن و آمازون مچشون رو گرفته و دادگاهیشون کرده.۱۵. خرید از آمازون؛ آنلاین یا آفلاین: نوامبر ۲۰۱۵ طی یه حرکت جالب آمازون اولین فروشگاه فیزیکی خودش رو توی شهر سیاتل راه‌اندازی کرد. یعنی تو همون شهری که دفتر مرکزی شرکت اون‌جا هست. جالبه! آمازون اومده بود که فروشگاه‌های فیزیکی رو تبدیل به فروشگاه‌های آنلاین کنه، ولی حالا خودش فروشگاه فیزیکی راه‌اندازی کرده! اون‌ها سال‌ها بود که قصد همچین کاری ر و داشتن و بالاخره انجامش دادن. کتابفروشی آمازون با همه‌ی کتابفروشی‌های دیگه فرق داره. اول این‌که این کتابفروشی، واقعا یه کتابفروشیه. یعنی کنار کتاب‎، اسباب‎ بازی و بقیه‌ی محصولای معمول کتابفروشی‎ها فروخته نمی‎شه. البته اگر Kindle یا کتابخوان دیجیتال آمازون رو اسباب بازی حساب نکنید! اما مهمترین تفاوت این کتابفروشی با کتابفروشی‌های دیگه اینه که توی این فروشگاه، کتاب‌ها رو مثل بقیه کتابفروشی‌ها نچیدن. درواقع تو چیدمان کتاب‌ها، از اطلاعاتی که تو وبسایت آمازون گردآوری شده استفاده می‎شه. به عبارتی انتخاب چیدمان کتاب‌ها، بر این اساسه که اگه کسی یه کتاب مشخصی می‎خره، احتمالا چه کتاب‌های دیگه‌ای رو هم دوست داره و ممکنه بخره. ضمن این‌که پایین هر کتاب یه کاغذی نصب شده که مشخصات کتاب رو مشابه چیزی که تو آمازون هست نشون میده. نظرای کاربرها و امتیاز ارزیابی اون‌ها هم روی این برچسب وجود داره. در واقع تو کتابفروشی آمازون، کتاب‌ها بر اساس تصمیم و سلیقه‎ی یک یا چند کتابدار خاص مرتب نمی‎شن و چیدمانش بر اساس اطلاعات و سلیقه‎ ی میلیون‌ها انسان تو فروشگاه آنلاین آمازونه. این نوع چیدمان، تاثیر شگفت‎ انگیزی تو میزان فروش این فروشگاه‌ها داشته. تا الآن بیشتر از ۲۰ شعبه‌ی Amazon Books توی آمریکا افتتاح شده و چندتا دیگه هم به زودی میاد. غیر از این فروشگاه‌های Amazon ۴-star هست. اون‌جا فقط اجناسی فروخته می‌شه که از مشتری‌های وبسایت آمازون بیشتر از چهار ستاره گرفته باشن. تو هر دوی این فروشگاه‌ها (یعنی Amazon Books و Amazon ۴-star) از اطلاعات سلیقه‌ی مشتریا مثل سایت آمازون استفاده شده. توی سایت آمازون یه بخشی هست که توی بقیه‌ی سایت‌ها هم دیدیم بعدا. اونم اینه که وقتی یه محصولی رو داریم می‌بینیم بهمون میگه مثلا کسایی که این محصول رو خریدن، این محصولات دیگه رو هم خریدن. حالا اومدن همین کار رو توی فروشگاه‌های فیزیکی‌شون هم انجام دادن. توی یک سری قفسه‌ها یه تابلوهایی گذاشتن که روشون نوشتهIf You Like, You&#x27;ll Love . این تابلوها دقیقا با همین هدف طراحی شدن. اما آمازون یه حرکت باحال و خیلی جالب دیگه هم انجام داده. اواخر سال ۲۰۱۶ اون‌ها فروشگاه Amazon Go رو افتتاح کردن. فروشگاهی که برای خرید ازش نیازی ندارید که تو صف صندوق وایستید! فقط میری داخلش، جنست رو برمی‌داری و میای بیرون! خودش از حسابت کم می‌کنه! خیلی جالبه نه؟! آمازون برای راه‌اندازی این فروشگاه فناوریJust Walk Out رو معرفی کرد. چیزی که از ترکیب فناوری‌هایی مثل هوش مصنوعی و بینایی ماشین استفاده می‌کنه. اون‌ها با دوربین‌های زیادی که توی فروشگاه کار گذاشتن، مشتری‌ها رو دنبال می‌کنن و چیزایی که می‌خرن رو ثبت می‌کنن. درمورد ورود آمازون به بازار فروش فیزیکی محصول، تحلیل‌های زیادی هست. خیلی‌ها این مساله رو درس بزرگی برای کسب و کارهای آنلاین می‎دونن. اینکه هنوز هم کسب و کار فیزیکی، جذابیت‌های خودش رو داره و در صورتی که هوشمندانه مدیریت بشه می‌تونه درآمد و ثروت قابل توجهی داشته باشه. اون‌ها معتقدن کتابخون‎ها، فضای فیزیکی ‎کتابفروشی‎ها رو دوست دارن و از قدم زدن بین کتاب‌ها لذت می‎برن. طبیعیه که اگه آمازون بزرگترین کتابفروشی جهانه، دوست داشته باشه سهمی از این لذت و رضایت رو، به نفع برند خودش به کار ببره. اون‌ها معتقدن فعالیت‎های فیزیکی و فروشگاه‎های فیزیکی و دنیای فیزیکی، هرگز در اثر حضور دنیای دیجیتال از بین نمی‎رن و حتی کمرنگ هم نمی‎شن؛ فقط شکلشون عوض میشه. دنیای دیجیتال می‎تونه کمک کنه فضای فیزیکی کسب و کارها، شکل بهتر، مناسب‎تر و دوست‎داشتنی‎تری به خودشون بگیرن. یه سری هم اعتقاد دارن این فروشگاه‌ها درآمد اون‌چنانی برای آمازون نداره. بلکه فقط برای برندسازی بوجود اومدن. این کاریه که اپل هم با تاسیس فروشگاه‌های خودش یه جورایی انجام داده. از نظر این افراد، این روزا هزینه‌ی تبلیغات به حدی بالا رفته که اگه یه برندی بخواد دائما تو فضای تبلیغاتی شهرهای بزرگ حضور داشته باشه، باید مستمرا هزینه‌ی خیلی بالایی رو تقبل کنه. در حالی که با هزینه‌ی اولیه‌ی یه کم بیشتر، می‎تونه یه فروشگاهی رو اجاره و تجهیز کنه. بعدش حتی با یه سود کم، اون‌جا رو به عنوان یک فضای گسترده‎ی تبلیغاتی مورد استفاده قرار بده. این دقیقا کاریه که اول از همه اپل انجام داده و بهش مشهوره. حالا هم آمازون داره تو همون راه قدم برمی‌داره.۱۶. آداب کار در آمازون: آمازون یه جورایی آداب و رسوم داخلی خودش رو داره. از سال ۲۰۰۳ استفاده از اکسل و پاورپوینت توی جلسات شرکت به خصوص اون جلساتی که خود جف توشه ممنوع شده. و هنوزم این روال پابرجا هست. بزوس اعتقاد داره که این روشِ ارتباط (یعنی استفاده از پاورپوینت)، خیلی دقیق نیست و پاورپوینت باعث میشه فکرهای تنبل، خودشون رو پشت اسلایدها مخفی کنن. کارمندا وقتی شکایت می‌کردن جف بهشون می‌گفت «برو گزارشتو بنویس و بیار.». تاکید جف اینه که تا حد امکان به جای اسلایدسازی، حرف‌ها، خواسته‌ها و استدلال‌ها در قالب یک متن حداکثر شش صفحه‌ای نوشته بشه و تو جلسه‌ها خونده بشه. بنابراین سیستم جلسه‌ها توی آمازون این‌طوریه که هر کسی مثلا می‌خواد ارائه‌ای داشته باشه، حرفش رو در قالب یه گزارش می‌نویسه و میده به همه‌ی افراد جلسه. اون هم حداکثر تو ۶ صفحه. حالا یا پرینت می‌گیره میده، یا ایمیل می‌کنه رو تبلت‌هاشون می‌خونن رو دیگه نمی‌دونم واقعا! نیم ساعت اول جلسه همه‌ی افراد می‌شینن، این گزارش رو می‌خونن و بعد از نیم ساعت شروع می‌کنن درموردش صحبت کردن. جف معتقده این کار باعث خلاقیت و بهتر بیان کردن ایده‌ها میشه. حالا لازمه‌ی این که بشه همچین کاری رو انجام داد اینه که تیم‌ها تا حد امکان کوچیک باشه. بزوس اعتقاد به تشکیل گروه‌های کوچیک داره و اسم این مدل رو گذاشته «قانون دو پیتزا». یعنی چی؟ یعنی این که اون‌ها سعی می‌کنن تیم‌های کاری آمازون به اندازه‌ای کوچیک باشن که کل افراد تیم با دوتا پیتزا سیر بشن. یعنی میشه تیم‌های تقریبا ۶ تا ۷ نفره. البته پیتزاهای آمریکایی دیگه! از نظر جف وقتی تیم کاری بزرگ‌تر میشه، بازدهیش کم میشه. بنابراین پیشنهاد می‌کنه تیم‌های کاری رو تا حد امکان کوچیک نگه دارن. جف میگه من به فرهنگی که تو آمازون داریم بسیار افتخار می‌کنم؛ چون فکر می‌کنم کاری که می‌کنم نوآورانه و پیشگامه. و از کسایی کمک می‌گیرم که به نوبه‌ی خودشون بهترین هستن. اون میگه بابت این همکاری پول خوبی به این افراد میده تا خوشحال باشن. چون اعتقاد داره اگه بخواد کاری کنه مشتری از آمازون راضی باشه، اول از همه باید کاری کنه کارمندش خوشحال باشه. اما این یه طرف قضیه‌س! انتقاد به آمازون خیلی زیاده که می‌خوام تو مورد بعدی درموردش صحبت کنم.۱۷. کار در آمازون، آره یا نه؟!: مشهوره که هیچ‌کس تو دنیا مثل جف به کارمنداش سخت نمی‌گیره. تو یه مقاله‌ای تو نیویورک تایمز نوشته بود که جف چطوری کارمنداشو بدون اینکه بخوابن چهار روز پیاپی ازشون کار می‌کشه. یا اینکه کلی بهشون فشار میاره که توی کمترین زمان ممکن اطلاعات محصولات رو تو سیستم وارد کنن و در عوض بهشون یه بن استفاده از محصولات استارباکس یا استفاده از وای‌فای مجانی میده. خیلی‌ها معتقدن این نوع کار کشیدن بی‌رحمانه می‌تونه منجر به مسایلی از جمله مریضی کارمندا بشه. حتی گزارش شده یه سری از اون‌ها دچار سرطان، سقط جنین یا یه سری مسائل دیگه شدن. به نظر می‌رسه جف اصلا به این جور انتقادها اهمیت نمیده. انبار شرکت آمازون یکی از عجیب و غریب‌ترین انبارهای دنیاست! جوری که کارگرا حتی وقت دستشویی رفتن هم ندارن و میگن که مجبورن توی بطری آب معدنی دستشویی کنن! چون اگه یه لحظه از محیط دور بشن، آمار کارشون میاد پایین و احتمال اخراج شدنشون خیلی بالاست. گزارش‌هایی هست که اونا حتی وقت كافی برای غذا خوردن هم ندارن. خیلی‌ها اون‌جا رو به زندان تشبیه کردن. بررسی‌های امنیتی ورود و خروج کارمندا به سبک فرودگاه‌ها انجام میشه که مبادا کسی چیزی رو بلند کرده باشه! و جالبه که با وجود اون حرفی که جف می‌زد، توی گزارش‌ها اومده دستمزدهایی هم که به کارمندا میده از کم هم کمتره! البته شاید هم منظور جف کارمندهای عالی‌رتبه‌ش بوده و کلا خیلی کاری به کارگرها و کسایی که تو انبارها کار می‌کنن نداره. هر جا از جف درمورد این مسائل می‌پرسن میگه این حرف‌ها رو قبول ندارم! میگه اینا از طرف برخی رقبا میاد بیرون چون اگر چیزی بود ما هم می‌شنیدیم و ضمن این که اگر کسی اینقدر ناراضی هست و اذیت میشه برای چی باید بمونه توی آمازون؟!شاید بخشی از فعالیت‌ها و برنامه‌های آمازون، به صورت وسیع تو رسانه‌ها مورد توجه قرار بگیره، اما بخش مهمی از فعالیت‌های این شرکت کاملا داخلی و پنهانه. تقریبا میشه گفت هیچ مصاحبه‌ای از افرادی که الآن توی آمازون کار می‌کنن پیدا نمی‌کنید. هرچی مصاحبه از کارمندای آمازون هست برای کسانی هست که حداقل یکی دو سالیه از شرکت اومدن بیرون. معلوم نیست دارن اون تو چیکار می‌کنن و چه قراردادی باهاشون می‌بندن که اصلا هیچی از اون تو بیرون نمیاد! کلا فقط جف درمورد مسائل شرکت حرف میزنه! جالبه بهتون بگم که من چند نفر رو پیدا کردم که تو آمریکا دارن توی انبارهای آمازون کار می‌کنن. هرچی اصرار کردم که بیاید مهمون این قسمت بشید؛ نمی‌خواد حرف خاصی بزنید یا رازی رو بگید. بابا فقط بیا صحبت کن بگو چه خبره اون‌جا؟! راضی نشدن و گفتن طبق قراردادمون نمی‌تونیم درمورد شرکت صحبت کنیم! چیکار می‌کردم دیگه، حیف شد!میگن جف قدرت زیادی در مقابل صاحب‌های کسب و کارها داره. قیمت‌ها رو به سادگی می‌تونه کاهش بده و می‌تونه حتی برای فروشنده‌ها یه شرط‌هایی بذاره. حالا تازه آمازون جدیدا شروع کرده یه سری چیزا رو خودش تولید می‌کنه و با برند خودش به فروش می‌رسونه که خب این به تولیدکننده‌ی خرد قطعا ضربه وارد می‌کنه. کلا یه انتقاد خیلی مشهوری که به آمازون میشه اینه که میاد خرده‌فروشی‌ها رو از بین می‌بره. مثلا تو یه مستندی نشون می‌داد یه شرکت آلمانی داره خیلی خوب تو زمینه‌ی دلیوری و رسوندن مواد غذایی به مشتری کار می‌کنه. اما آمازون با اون تشکیلاتش، داره به هدفش که رسوندن مواد غذایی زیر ۳ دقیقه به مشتری هست نزدیک میشه! خب الآن این شرکت می‌خواد چقدر تلاش کنه؟! اصلا می‌تونه حتی نزدیک آمازون بشه؟! یا یه صحبت دیگه‌ای هست که آمازون توی اون دفتر اصلیش توی سیاتل کلی شرایط سخت گذاشته؛ بعد از اون طرف هم که نمی‌ذاره خرده‌فروش‌ها درست کار کنن و پول در بیارن. همین باعث شده خیلی‌ها شغلشون رو از دست بدن؛ بعدم نمی‌تونن یا نمی‌خوان با اون شرایط سخت برن تو آمازون کار کنن. همین مشکلاتی تو اون شهر به وجود آورده؛ یعنی مثلا بیکار زیاد شده و اینا. در واقع مقصر این داستان رو آمازون می‌دونن.یه چیز دیگه هم هست اینه که کلا آمازون آماده‌ست به هر بهونه‌ای برای هر کسی که فعالیتی بر علیه‌ش انجام میده، نامه‌های حقوقی تهدیدآمیز بنویسه. با این کار، هم منافع خودشو حفظ می‌کنه، هم یه کاری برای وکیل‌های شرکت پیدا میشه و اون‌ها بی‌کار نمی‌مونن! چون معروفه برای آقای بزوس مهمه که هیچ‌کس تو شرکت بیکار نباشه و هیچ منبعی هم بدون استفاده باقی نمونه. و خب وکیل‌های شرکت هم از این قاعده مستثنی نیستن. البته انتقادات دیگه‌ای هم به آمازون میشه. از جمله فرار از مالیات! خب مشخصه که همه دوست دارن کمتر مالیات پرداخت کنن یا اصلا مالیاتی پرداخت نکنن. اما تعداد کمی رو پیدا می‌کنید که مثل جف بزوس با صراحت در مورد کارایی که برای گول زدن دولت و پیچوندن مالیات انجام میدن صحبت کنه. اون از پرداخت مالیات اصلا خوشش نمیاد و تمام تلاشش رو کرده تا شرکت رو توی مناطقی ثبت کنه که از مالیات معاف باشن. مثلا یه قسمتی تو ایالت کالیفرنیا که برای بومیای آمریکاس و اون‌ها از مالیات دولتی معاف هستن. و توی این کار هم موفق شده! تو سال ۲۰۱۷، آمازون ۵.۶ میلیار دلار سود خالص داشت. اما هیچ مالیاتی براش پرداخت نکرد! و ظاهرا توی سال ۲۰۱۸ هم مالیاتی پرداخت نکردن. این در حالیه که درآمد خالص اونا توی این سال، ۱۱ میلیارد دلار بوده.جدیدترین خبری که درمورد آمازون هست مربوط به همین مساله‌ی ویروس کروناس. آمازون اعلام کرد برای دوران همه‌گیری ویروس کرونا و برای کار تو انبارها و تحویل اجناس به مشتری‌ها، ۱۰۰ هزار کارمند جدید تو آمریکا استخدام می‌کنه تا به موندن مردم تو خونه کمک کنه. ضمن این که اعلام کردن دستمزدها رو ۲ دلار در ساعت افزایش میدن و اضافه کاری‌ها رو هم دو برابر پرداخت می‌کنن. الآن دستمزد کارکنای این شرکت ساعتی ۱۵ دلاره. همچنین اولش شرکت اعلام کرد برای کارمندهایی که مشکوک به کرونا هستن یا به قرنطینه رفتن، ۲ هفته مرخصی با حقوق رد می‌کنه. اما فقط برای کارمندهای تمام‌وقت. بعد از اعتراضی که یک سری از کارمندها کردن، اعلام شد این تصمیم برای کارمندهای پاره‌وقتی که بیشتر از ۲۰ ساعت در هفته کار می‌کنن هم اعمال میشه.۱۸. تو بازار مراقب جف باشید!: خب، حالا می‌خوام به یه موضوع جالب و البته تا حدی هم ترسناک اشاره کنم. شرکت آمازون از کوچکترین جستجوها، کلیک‌ها و خریدهایی که افراد از هر پلتفرمیش می‌کنن دیتا جمع‌آوری می‌کنه. تا حدی که توی یه مستندی می‌گفت آمازون الآن نسبت به خودمون از ما بیشتر اطلاعات داره و می‌تونه خیلی از کارایی که ما احتمالا توی آینده انجام می‌دیم رو حدس بزنه. چطوری؟ مثلا یه خانومی کم کم محصولاتی که دنبالش می‌گرده و می‌خره تغییر می‌کنه. مثلا دنبال محصولات آرایشی‌ای می‌گرده که حساسیت کمتری ایجاد می‌کنن. بعد از چند وقت دنبال چندتا لباس بچه می‌گرده. اینجاست که آمازون متوجه میشه این خانم به احتمال زیاد بارداره! حالا شاید اصلا طرف هنوز موضوع رو با خانواده‌ش هم مطرح نکرده باشه. ولی آمازون زودتر از نزدیکاش اینو می‌فهمه. حالا تقریبا از موضوع دور میشم ولی یه جا فکر کنم توی پادکست استرینگ کست اپیزود پساحقیقت یا پادکست بی‌پلاس اپیزود «همه دروغ می‌گویند» بود که می‌گفت مثلا یه نفر وقتی حس می‌کنه یه مریضی‌ای گرفته، قبل این‌که به کسی بگه اول میره تو گوگل جستجو می‌کنه تا علائم بیماری رو متوجه بشه. این‌جا در واقع گوگل زودتر از مثلا همسر شخص متوجه میشه که احتمال داره طرف فلان بیماری رو گرفته باشه. و خب نمی‌دونم بگم جالبه، ترسناکه یا چی؟! عجیبه کلا! برگردم به موضوع اصلی، حالا آمازون هم از ما کم اطلاعات نداره. یه مثال جالبی می‌زد توی اون ویدیو، می‌گفت خب آمازون میلیون‌ها میلیون محصول داره تا حدی که نصف خرید و فروش‌های آمریکا از طریق این سایت انجام میشه. حالا اگر آمازون رو یه بازار در نظر بگیرید، فرض کنید شما رفتید توی یه بازار و دارید راه می‌رید. جف بزوس با یه دفترچه افتاده دنبالتون هر چیزی رو که شما می‌خرید یا قیمت می‌کنید یا حتی نگاه می‌کنید، ازش یادداشت برمی‌داره! می‌گفت یه محقق آلمانی یه مدت زیادی مثلا یک سال توی آمازون می‌چرخیده و خرید می‌کرده و اینا. بعد از این مدت از آمازون درخواست می‌کنه دیتایی رو که ازش دارن بهش بدن. اون‌ها هم کل دیتای یک ساله‌ی طرف رو که حاصل ۱۵ هزار کلیک بوده، روی یه CD تحویلش میدن. می‌گفت این دیتا به قدری زیاد بوده که اگر می‌خواستی پرینت بگیری ۱۵ هزارتا برگه می‌شده. ظاهرا آمازون به ازای هر کلیکی که شما توی سایتش می‌کنید، ۱۵ تا ستون می‌سازه و اطلاعات شما رو ثبت می‌کنه. بعدا طبق اون‌ها بهتون پیشنهاد میده که چی بخرید. حالا این اطلاعات رو فقط از طریق سایت که نمی‌گیره! توی آخر قسمت قبل گفتم که امازون کلی محصول و سرویس داره که همه‌ی اطلاعات این سرویس‌ها یه جا جمع میشه. یه آماری هست که میگه ۳۰% از کل درآمد آمازون از همین پیشنهاداتیه که به مشتری‌هاش میده.+ ببین آمازون خیلی تاکید داره که پیشنهادهای خوبی به مشتریاش میده و تاکید داره که 30% فروش سالیانه‌اش از پیشنهادهایی که میده. می‌خواستم ببینم که تو از اون پیشنهادها چقدر استفاده می‌کنی؟ چقدر تاثیر گذاشته روی خریدت؟- ببین استفاده می‌کنم، اینطور نیستش که بگم استفاده نمی‌کنم. کار آدمو راحت می‌کنه؛ مثلا یه مثال خیلی ساده بذاربرات بزنم. من همین ریکوردری که الان دارم صدامو باهاش ضبط می‌کنم و از آمازون سفارش دادم. وقتی همین ریکوردرو سفارش می‌دی همون پایین، می‌زنه این باتری بهش می‌خوره، این SD کارتی که بهش می‌خوره سایزش اینه، همه رو زده و باهاش پیشنهاد میده، میگه کسی که این ریکوردرو خریده این باتری و این SD کارتم مثلا براش تهیه کرده.احتمال خطای خرید آدمو کمتر می‌کنه یعنی احتمال اینکه من برم یه باتری سفارش بدم که بعدا به ریکوردر من نخوره مثلا، یه می‌دونی چی میگم، این خریدایی هستن که یه چیزی باهاش میاد مثلا یه مثال خیلی کلاسیکی که تو ایران مثلا یادمه جاروبرقی و این بگایی زباله توش جمع میشه‌س. مثلا خیلی وقتا من یادمه کسی می‌گفت رفتم خریدم نمی‌خوره به سایز جاروبرقی‌مون، مثال، حالا نمی‌دونم هنوز جاروبرقی ها اینجوری کار می‌کنن یا نه.ولی مثلا از این دست اشتباهای خریدی رو دیگه انجام نمیدی، من اینجوری ازش لااقل استفاده می‌کنم یا اگه یه چیزی تو ذهنم نبوده که اینو بخرم فلان چیزم باهاش داشته باشم، خب دیگه بعدا معطل این نمیشم که حالا دو سه روز صبر کنم اون یکی به دستم برسه، از این نظر کمک می‌کنه ولی یه کار دیگه‌ایم راستشو بخوای می‌کنه. وقتی که یه آیتمیو مثلا نگاه می‌کنی، مثلا دوباره همین ریکوردری که دارم باهاش ضبط می‌کنم و برای مثال بهت میگم. مثلا فکر بکن که من فقط از یه آشنایی پرسیدم و به من گفته من اینو بهت پیشنهاد میدم و من میام دقیقا همون مدلو توی سرچش می‌زنم، وقتی همین میکروفون مشخص رو بازش بکنم، پایین اون صفحه توی جدول اومده این میکروفون با پنج شیش تا میکروفون دیگه مقایسه کرده توی جدول.مثلا گفته یکیش باتری می‌خواد، اون یکی شارژر داره، این یکی بلوتوث داره، این یکی وزنش انقدره و خب توی جدول در لحظه من ممکنه اصلا نمی‌دونستم چه گزینه‌های دیگه‌ای هم برای من وجود داره با توجه به بودجه‌م؛ ممکنه یکم بالاتر باشه، یکم پایین‌تر باشه. تو اون جدول هم به من خیلی کمک می‌کنه که بخوام یه گزینه‌ی خوبی رو انتخاب کنم که شاید اصلا نهایتا با اون گزینه‌ای که دوستم به پیشنهاد داده بود نرم، ببینم مثلا با صد دلار ارزون‌تر یه چیزی که خیلی ریویو های خوبی داره رو تهیه بکنم، پس اینا به نظر من جزو چیزاییه که پیشنهاد، چون به پیشنهاد اشاره کردی خیلی به نظر خیلی کمک کننده‌س تو خرید یا حتی بذار یه تجربه‌ی خیلی متفاوت بهت بگم.من شده توی فروشگاه فیزیکی باشم، یک جنسی ببینم فک کنم که عه چقدر خوبه، من می‌خوام اینو بخرم، بعد همون لحظه چون از کیفیتش مطمئن نبودم، آمازونو باز کردم، عینا مدلشو زدم و نگاه کردم ببینم توی آمازون ریویوهاش چیه، ینی بعنوان یک رفرنس هم  خیلی وقتا شخصا ازش استفاده می‌کنم. ممکنه حتی ازش نخرم، اون لحظه از فروشگاه بخرم یا اینکه بتونم قیمت مقایسه کنیم، ببینم فروشگاه داره بالا میگه یا پایین میگه ولی به عنوان یک رفرنس هم ازش استفاده می‌کنم چون وقتی هزار و خورده‌ای نفر نظروشونو، تجربشونو از استفاده از یک مثلا وسیله نوشتن، برای من یکمی اطمینان خریدم رو بالاتر می‌بره که بدونم دارم یه احتمالا یه محصول خوبی میخرم.+ بحث خدمات پس از فروش شون چجوریه؟ کلا راضی بودی؟- آره، خب ببین وقتی خرید آنلاین زیاد می‌کنی از اون طرفم پس دادنشم زیاد میشه. مثلا یه چیزی که، یه آیتمی که من واقعا این جزو آخرین مواردی بود که رضایت دادم که آنلاین بخوام خرید بکنم لباس بود و معمولا دیگه هر چیزی مثلا ممکنه بگم، اره صابونو، نمی‌دونم اینا رو آنلاین خرید می‌کنم ولی یه لباس از اون چیزاش که معمولا آدم دلش می‌خواد که دست بزنه بهش، بپوشه تنش، ببینه تو تن خودش چطوره، این جزو اون آیتم‌هایی بوده که این اواخر اضافه شده به لیست خریدهایی که من آنلاین انجامشون میدم. خب خیلی خیلی پیش اومده یه لباس بگیرم که مثلا برشش اونجوری که فکر می‌کردم نبوده، جنسش اونجوری که فکر می‌کردم نبوده، تو عکس مثلا خیلی جنسش و برشش و اینا بهتر به نظر میومده اومده، مسئله اون نیست، پس منم آیتم‌هایی بوده که واقعا پس داده باشم، ولی باز دوباره برگردیم به همون قضیه‌ی مشتری مداری وقتی تو می‌خوای یه خریدی که کردی و پس بدی، شیش هفتا گزینه جلوی پای تو می‌ذاره.یعنی میگه مثلا در این نقطه جغرافیایی که تو قرار داری ما یه باکسی داریم توی یه فروشگاهی که دو تا کوچه اونورتره، می‌تونی بری اون تو بندازیش، می‌تونم برات مثلا یه برچسب پس دادن اون آیتم هستش که این برچسبرو برات ارسال می‌کنن، که این برچسبو پرینت میگیری، می‌چسبونی روی جعبه و بعدا حالا اون سرویس پستی که اینا قراره مساله‌ی Reverse Logistic درواقع ینی برگردوننشو به مبدا فروش انجام بده رو اقدام می‌کنه انجام می‌ده. حالا تو گزینه‌ها میگم خیلی مختلفه؛ تو می‌تونی بگی که من اینو خودم می‌برم به اون دفتر پستی می‌رسونم، می‌برم به یه فروشگاهی که شما یه باکسی اونجا گذاشتین مثلا تو اونجا قرارش میدم. نه مامور فروش باید بیاد دم خونه‌ی من اینو برش داره، حالا ممکنه گاهی وقتا یه مثلا این گزینه که بیان خودشون دارن از درب منزل یه چند دلار آدمو شارژ بکنن ولی می‌خوام بگم همه‌ی این گزینه‌ها براش وجود داره، اینطوری نیستش که بگی فقط یک گزینه‌س، برای اینکه بخواین این محصولو پس بدی دچار مثلا زحمت میشی، برات مثلا به اون شکل و همه‌ی تلاششون که بهترین تجربه ممکنه بخوام بهت بدن برای اینکه حتی اگر از یه محصولی راضی نیستی، بتونی با خیال راحت این برش گردونی.ولی خب آره مثلا من تجربه داشتم یه وقتی یه محصولی رو بخرم  مثال بزنم برای توماشین این یدونه جاروبرقی کوچیک شارژی گرفته بودم که وقتی که این محصول به دست من رسید من متوجه شدم که این محصول با اینکه به عنوان محصول و به من فروخته شده انگار که یه کسی یه بار ازش استفاده کرده و پس داده اینا. خب کاری که کردم این بود که بهشون زدم که من این محصول و نو خریدم به عنوان محصول نورموسوی و من راضی نیستم بخوام این پس بدم ببینید برنامه محصولی باشه من اولین تجربه بود در واقع که مثلا همچین چیزی برام پیش اومده بود کلی از معذرت خواهی کردن ازم و بعد هم گفتن که ما یه خواهشی داریم ازت، شما اینو پس نده، نگهش دار برای خودت ولی بابتش هیچ پولی هم نده.یعنی در واقع به من یه جاروبرقی کوچیک برا تو ماشینم دادن، گفتن که شما فقط مثلا راضی باش، خوشحال باش، یه همچین چیزایی تا حالا پیش اومده. می‌دونی یه استانداردهایی توی eCommerce درواقع گذاشته آمازون که همه کمپانی‌های دیگه مجبورن که خودشون بهش برسونن وگرنه مشتری بین خرید از اون‌ها و خرید از فروشگاه آمازون، آمازون رو انتخاب می‌کنه. یعنی در واقع اینا یه استانداردهایی گذاشتن که دیگه این مثلا دیگه تقریبا جزو وظایف بدیهی الان محسوب می‌شه که من اگه مثلا یه چیزی سفارش دادم بتونم تو یه مدتی کنسلش بکنم و پولمو کامل برگردونم.+ ببین یه مساله‌ی دیگه‌ای که هست اینه که می‌خوام ببینم محدودیت‌های خرید از آمازون چیه؟ ینی مثلا چیا هست که آمازون نمی‌فروشه، مجبور میشی بری حضوری، از جای دیگه بخری یا از فروشگاه‌های دیگه مثلا چنین چیزی هست اصن؟- آره اینطوری نیست که همه چیزو باشه از مثلا آمازون خرید؛ یسری محصولات هستش که نمیشه مثلا حیوان خانگی رو تو نمی‌تونی فروش، نه می‌تونن بفروشن نه می‌تونی ازشون خرید بکنی چون توی آمریکا هستیم خب آدما می‌تونن اسلحه داشته باشن، اسلحه رو نمی‌تونی از آمازون بخری، خرید و فروش ماشین توی آمازون اتفاق نمیفته، خونه و ملک نه، نمی‌تونی بخری، سوخت نمی‌تونی تهیه کنی، نفت و گاز و بنزین و اینا بگی چهار لیتر بنزین برا من بیار، بخت‌آزمایی، لاتاریا نمی‌تونی از آمازون خرید بکنی، لباس دست دوم نیستش تو لیست فروششون و مشروبات الکلی و دخانیات نمیتونی از آمازون خرید بکنی.+ خب خیلی ممنونم هلی، خیلی توضیحات مفصل خوبی بود، دستت درد نکنه.- خواهش می‌کنم، خوشحالم که تونستم تجربه فردیم رو به اشتراک بگذارم. ممکنه که این صحبتی که کردم مثلا یه آدم دیگه‌ایم که داره از سرویس استفاده می‌کنه تجربه‌ی مشابه داشته باشه یا تجربه‌ی متفاوتی داشته باشه، باز میخوام بگم که این خیلی مساله‌ی فردیه، یعنی ممکنه که آدمایی باشن که تجربه‌ی متفاوتی داشته باشن از استفاده از این سرویس ولی به طور کلی خوشحال شدم که تونستم تجربه فردی با مخاطبان به اشتراک بگذارم.۱۹. شهری به نام آمازون: اواخر سال ۲۰۱۷ آمازون اعلام کرد می‌خواد محلی رو برای دفتر مرکزی جدید خودش به اسم «HQ۲» یا «Second Headquarter» انتخاب کنه. از همه‌ی ایالت‌های آمریکا و حتی کانادا خواست پیشنهادای خودشون رو مطرح کنن. گفتم که، دفتر مرکزی آمازون توی شهر سیاتله. در واقع با توجه به مزایایی که حضور اون‌ها توی یه شهر داشت، از نظرشون این، ایالت‌ها بودن که باید برای قانع کردن آمازون برای اومدن به ایالت خودشون رقابت می‌کردن! جذابیت ورود آمازون به یک شهر، سرمایه‌گذاری ۵ میلیارد دلاری برای راه‌اندازی دفتر مرکزی و استخدام حدود ۵۰ هزار نفر بود. با این اوصاف می‌بینیم که ادعای آمازون کاملا درست بوده. با شروع شدن رقابت، حدود ۲۳۸ شهر پیشنهادات خودشون رو ارسال کردن! پس پیش‌بینی آمازونی‌ها کاملا درست بود! بعضی از پیشنهادایی که ایالت‌ها بهشون می‌دادن مسخره و بعضی‌هاشون هم واقعا خیلی سخاوتمندانه بود. در واقع یه رقابت برای این‌که ببینن چه کسی به اندازه کافی می‌تونه آمازون و جف رو ترغیب کنه بیاد این دفتر رو توی ایالت اون‌ها بزنه. عملا شهردارهای شهرهای مختلف درگیر پروژه هستند و با همکاری شوراهای شهر و مدیرای ارشد ایالت‌ها، سعی می‌کنن پیشنهادهای جذابی به بزوس بدن. نیویورک تایمز گزارش داده بود دولت کانادا این کار رو رسما در حد یک پروژه‌ی ملی دنبال می‌کرده! اما شهرهای آمریکا هم تو ایالت‌های مختلف بیکار ننشستن. مثلا شیکاگو پیشنهاد داده بود ۱.۳۲ میلیارد دلار مالیات بر درآمد پرداخت شده‌ی آمازون رو به خود شرکت برمی‌گردونه. پیشنهاد شهر نیوآرک شامل بیش از ۷ میلیارد دلار مزایای مختلف مالیاتی بود. بسته مشوق‌ها و معافیت‌های مالیاتی مریلند هم بیشتر از ۸.۵ میلیارد دلار بود. شهر جورجیا بر اساس مصوبه و مجوزی که از شورای شهر گرفت، اعلام کرد اگه آمازون این شهر رو انتخاب کنه، اسم کل شهر رو به «آمازون» تغییر میده! جالبه تو اون دوران اوج رقابت، کم نبودن کسانی که این پیشنهادا رو بیشتر فرصتی برای برندسازی شهر می‌دونستن تا یک پیشنهاد اقتصادی برای آمازون.در نهایت از بین این همه پیشنهاد، ۲۰ تا شهر انتخاب شد که ۱۹تاشون توی آمریکا بودن و تورنتو هم از کانادا نامزد شده بودن. دوباره مذاکرات شروع شد تا در نهایت لانگ آیسلند سیتی توی نیویورک، برای این مساله انتخاب شد. اما بعد از این انتخاب، داستان‌هایی پیش اومد و مخالفت‌هایی با این مساله شد که باعث شد طرح کنسل بشه! این همه تحقیق و بررسی و داستان، آخرش یکی رو انتخاب کردن، کنسل شد! انگار فقط تو ایران از این اتفاقا نمی‌افته. اما تفاوت اصلی اون‌ها با ما چیه؟! اینه که کلیت طرح کنسل نشد! محلش کنسل شد فقط! انتخاب بعدی آمازون کریستال سیتی تو ایالت ویرجینیا بود و الآن یک ساله که پروژه‌ی اون‌ها در این رابطه شروع شده. این مساله‌ی انتخاب مکان دفتر مرکزی دوم آمازون، اون‌قدری جدی شد که الآن یه صفحه تو ویکی‌پدیا داره به اسم «Amazon HQ۲». من دیگه جزئیاتش رو نگفتم که طرحی که انتخاب شد پیشنهاداتش چی بود و اینا. اگر دوست داشتید خودتون برید جزئیاتش رو بخونید. خیلی جالبه.۲۰. رشد رشد رشد!: پیشرفت آمازون طی چند سال گذشته خیره‌کننده بوده. درآمد سالانه‌ی اون‌ها هر سال در حال افزایشه. به عددها دقت کنید: سال ۱۹۹۹ کل درآمد سالانه‌ی آمازون ۱.۶۴ میلیارد دلار بود. ۱۰ سال بعد یعنی تو سال ۲۰۰۹ درآمد این شرکت به ۲۴ میلیارد دلار رسیده و حالا توی آخرین گزارش اون‌ها، کل درآمد سال ۲۰۱۹ این شرکت به ۲۸۰ میلیارد دلار رسیده. درآمد عملیاتی این شرکت که تا قبل از ۲۰۱۵ به زور به ۱.۵ میلیارد دلار می‌رسید، توی سال ۲۰۱۸ عدد ۱۲ میلیارد دلار رو رد کرد! طی ۵ سال گذشته اون‌ها تقریبا توی همه‌ی بخش‌هایی که وارد شدن پیشرفت داشتن. فروش آنلاین، فروش فیزیکی، فروش خوار و بار، خدمات رایانش ابری و بقیه‌ی مسائلی که قبل‌تر درموردشون گفتم. ارزش سهام آمازون از ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۰ حدود ۶ برابر شده. الآن ۵۰% از کل فروش آنلاین ایالات متحده از طریق آمازون انجام میشه. همه‌ی این‌ها نشون‌دهنده‌ی اینه که آمازون داره روند رو به رشد عجیبی رو طی می‌کنه. توی همه‌ی صنایع هم که وارد شده. مثلا سال ۲۰۱۷ اون‌ها یه سوپرمارکت آنلاین به اسم Whole Foods رو به قیمت ۱۳.۷ میلیارد دلار خریدن و الآن فروشگاه‌های خوار و بار فروشی خودشون رو دارن. سال ۲۰۱۸ هم آمازون یه داروخانه‌ی آنلاین رو خرید و انتظار میره تو همین یکی دو ساله بازار فروش دارو و تجهیزات پزشکی آمریکا رو در دست بگیره. جف تاکید زیادی روی پیشرفت AWS داره و سال به سال سرمایه‌گذاری بیشتری روی سرویس رایانش ابری این شرکت میشه. اون‌ها با جدیت وارد بحث تبلیغات آنلاین شدن و حتی انتظار میره توی چند سال آینده جایگاه گوگل رو به خطر بندازن. دلیل موفقیتی که آمازون داشته و داره، به شدت به نحوه‌ی مدیریت و سیاست‌های جف بزوس ربط داره. همون که گفتم: برای آمازون همیشه و همیشه مشتری در مرکز توجه هست. شاید هیچ شرکتی تا این حد به مشتریاش بها نمیده. و همین موضوع هست که اون‌ها رو محبوب و خاص کرده. البته همین موضوع می‌تونه برای آمازون دردسر هم داشته باشه. همونطور که گفتم، توجه زیاد به مشتری، باعث شده اون‌ها به نوعی از کارمندهاشون غافل بشن و اخیرا انتقادات زیادی درمورد این مساله شده. آمازون تو سال ۲۰۱۰ فقط ۳۴ هزار کارمند داشت اما الآن تعداد کارمنداش بیشتر از ۷۵۰ هزار نفره. بیشتر این افراد هم توی انبارها کار می‌کنن. بنابراین این فشاری که روی این افراد وارد میشه تا مشتری بیشترین رضایت ممکن رو داشته باشه، می‌تونه باعث مشکلات زیادی برای شرکت بشه.درسته که جف بزوس از هوش سرشار و نبوغ خارق‌العاده و خلاقانه برخوردار بوده و هست؛ ولی اون چیزی که آقای بزوس رو به جایگاه فعلیش در جهان رسونده، تلاش بی‌وقفه و خستگی‌ناپذیر و عدم ناامیدی در شرایط خاص شرکت بوده. خیلی‌ها همزمان با آمازون شروع کرد و با همون سرعت اولیه هم رشد کردن. ولی با کوچکترین مشکلات به وجود اومده عقب‌نشینی کردن و نتونستن مثل آمازون به پیش برن. توی این راه، اون‌ها میلیون‌ها دلار ناکامی و ضرر رو تجربه کردن؛ ولی به راه خودشون ادامه دادن. جف اعتقاد داره چیزی که مهمه اینه که شرکت‌ها نباید از شکست‌هاشون شرمنده یا خجالت‌زده بشن. و باید اون‌ها رو بپذیرن. اون میگه برای موفق شدن، باید ریسک کنید و شکست رو قبول کنید. از نظر جف یکی از رازهای موفقیت در هر کسب و کاری، نوع دید ما نسبت به شکسته. اون معتقده با وجود امکان شکست، باید راه‌های زیادی رو امتحان کرد و بدون ریسک کردن هرگز نمی‌تونیم بفهمیم چه کارهایی مفید و درسته؛ و چه کارهایی بی‌‌نتیجه. جف وقتی آمازون رو شروع کرد، فقط ۳۰% شانس موفقیت برای خودش در نظر گرفته بود و آماده‌ی تموم شدن کل پولش و شکست کامل بود. و همین موضوع اون رو برای انجام ریسک‌های مختلف ترغیب می‌کرد. بازم آخر داستان رسیدیم به بحث «شکست» این شاید تنها نکته‌ی مشترکیه که از تمام شخصیت‌های قبلی بایوکست گرفتم. مثلا خانم رولینگ اگر مادرش نمی‌مرد یا سایمون اگر ورشکست نمی‌شد. به این جایگاه نمی‌رسیدن. توی آخر قسمت ۴ که درمورد زندگی مایکل جردن بود بیشتر در این مورد توضیح دادم. که &quot;شکست خوردن تو زندگی&quot; نه نتها یه نکته‌ی منفی نیست، بلکه می‌تونه نکته‌ی خیلی مثبتی باشه. پرواز به ۸۰ سالگی و یک انتخاب، باعث شد جف تقریبا با دست خالی همه‌ی اسباب و اثاثیه‌ش رو بار بزنه و به سمت هدفش حرکت کنه. و این اقدام، زندگی شخصی بزوس و میلیون‌ها نفر دیگه تو دنیا رو تغییر داد. اون با تلاش بی‌وقفه تونست برای خودش یک امپراتوری عظیم برپا کنه: امپراتوری‌ای به نام... آمازون. https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%AF-gg1q424ihofk  https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%84x-factor-got-talent-mnpxwkofoia1  https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D8%AC%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B3%DA%A9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-hxpm0tz64wlf بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Jeff-Bezos---Part-2-%7C-%D8%AC%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%B3---%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B2-id2769822-id261024283?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Jeff%20Bezos%20-%20Part%202%20%7C%20%D8%AC%D9%81%20%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%B3%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%DB%B2-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 12:52:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه جف بزوس(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AC%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%B31-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%86-owsy6uylwi2d</link>
                <description>جکلین گیس (Jackie Gise) دختر ۱۶ ساله‌ی دبیرستانی ساکن شهر البوکرکی ایالت نیومکزیکو آمریکا بود. اون با یکی از هم‌مدرسه‌ای‌هاش که ۲ سال ازش بزرگتر بود به نام «تد جورکنسن» دوست شده بود و یک سال بعد ازش باردار شد. جکلین و تد با پول مختصری که از والدینشون گرفتن، رفتن مکزیک و با هم ازدواج کردن. شهر البوکرکی تقریبا شهر سنتی‌ای بود و دید مردم و جامعه نسبت به یه دختر دبیرستانی باردار اصلا خوب نبود. و همین، اوضاع رو برای جکلین سخت می‌کرد. از طرف مدیریت مدرسه به جکلین گفته شد که باید از اون مدرسه بره بیرون. در واقع قصد داشتن طبق قوانین مدرسه جکلین رو اخراج کنن. اما جکلین اهمیتی به این مساله نمی‌داد و بازم به مدرسه می‌رفت. اون رو تحت فشار گذاشتن و از پدرش خواستن که به مدرسه بیاد. اگه یادتون باشه تو قسمت قبل گفتم وقتی مادر مایکل جردن حامله شد، پدر و مادرش اونو ترد کردن و گفتن از خونه برو بیرون. اما این‌جا داستان یه ذره فرق داره. پدر جکلین جلوی مدیرای مدرسه وایستاد و این‌قدر باهاشون صحبت کرد تا کوتاه اومدند و جلکین به مدرسه برگشت. اما اون‌ها چندتا شرط سخت و عجیب براش گذاشتن. شرط اول اینکه باید ۵ دقیقه قبل از شروع کلاس‌ها به مدرسه بیاد و کمتر از ۵ دقیقه بعد از تموم شدن اون هم مدرسه رو ترک کنه. شرط دوم هم این که حق نداره با بچه‌های دیگه صحبت کنه. سوم این که نمی‌تونست توی کافه مدرسه ناهار بخوره. و در نهایت این که گفتن نمی‌تونه موقع فارغ‌التحصیلی و برای دریافت دیپلمش بره بالای سن. با همه این شرایط سختی که گذاشتن جکلین تحصیلش رو توی اون دبیرستان ادامه داد و بالاخره فارغ‌التحصیل شد.اما قبل از فارغ‌التحصیلی تو روز ۱۲ ژانویه ۱۹۶۴ و فقط ۲ هفته بعد از تولد ۱۷ سالگیش، بچه‌ش به دنیا اومد. که یه پسر بود و اسمش رو «جفری» گذاشتن. جکلین، خیلی زود با تد که اونم مثل خودش ۱۶-۱۷ سالش بود ازدواج کرده بود. اما با وجودی که اون‌ها الآن بچه هم داشتند، تد ظاهرا اصلا مساله رو جدی نگرفته بوده و دنبال عشق و حال خودش بوده. به هیچکدومشون توجه خاصی نمی‌کرد و شب‌ها مست میومد خونه. تد تو یه فروشگاه کار می‌کرد و فقط ساعتی ۱.۲۵ دلار درمی‌آورد. از همون اول هم خیلی اهل نوشیدن بود ولی خب شاید جکلین انتظار داشت که بعد از جدی‌تر شدن رابطه، تد یکم به راه راست هدایت بشه. ولی این‌طور نشد. جکلین که اوضاع رو برای پسرش خطرناک می‌دید، هنوز جفری ۲ ساله نشده بود که درخواست طلاق داد. تد هم که زن و بچه رو مانع عشق و حال خودش می‌دید خیلی راحت موافقت کرد. حالا جکلین موند و پسر ۱۷ ماهه‌ش.حالا باید هر طور شده خرج پسرش رو در میاورد. پس رفت کلاس حسابداری ثبت نام کرد و همزمان به عنوان حسابدار توی یکی از شعبات بانک نیومکزیکو مشغول به کار شد. صبح‌ها پسرش رو بغل می‌کرد و می‌رفت بانک و با حقوق ماهی ۱۹۰ دلار کار می‌کرد. بعد از ظهرها هم می‌رفت کلاس. توانایی تایپش فاجعه بود و دست‌خط خیلی بدی داشت. ولی به هر حال یه کاری داشت تا بتونه یه آپارتمان اجاره کنه و با پسرش زندگی کنه. اما پولش به خرید تلفن نرسید. مادر و پدرش نگران اون و پسرش بودن. می‌خواستن هر شب باهاشون صحبت کنن. پدرش یه واکی تاکی براش خرید و بهش گفت هر روز ساعت ۷ صبح چکش کن. میگه ما اونطوری، تونستیم توی اون آپارتمان بمونیم. چون دیگه نیازی به پرداخت پول برای تلفن نداشتم. جکلین، قصد داشت درسش رو هم ادامه بده. پس توی یه مدرسه شبانه‌روزی ثبت نام کرد و چک می‌کرد با چه استادی کلاس برداره تا بتونه بچه‌ش رو سر کلاس ببره. همیشه با بچه و ۲ تا ساک وارد کلاس می‌شد. یه ساک برای کتاب‌هاش و یه ساک هم برای پوشک‌ها و وسایل بازی پسرش. توی همین کلاس‌هایی که می‌رفت با یه پسر ۲۰-۲۱ ساله کوبایی آشنا شد به نام «مایک». مایک، ۴-۵ سال پیش وقتی ۱۶ سالش بود تنهایی از کوبا مهاجرت کرده بود آمریکا. این داستان مایک هم خیلی جالبه. حالا تو قسمت بعد جزئیاتش رو براتون میگم. فعلا بریم سراغ شخصیت اصلی داستانمون. جکلین، خیلی اصرار داشت که پسرش رو از پدر الکلیش دور نگه داره. پس وقتی رابطه‌ش با مایک جدی‌تر شد و باهاش ازدواج کرد، هر طور شده رضایت همسر قبلیش رو گرفت تا همسر جدیدش، بتونه پسر ۴ ساله‌ش رو به فرزندخوندگی قبول کنه. نام خانوادگی مایک، «بزوس» بود. از همون زمان بود که «جفری پرستون جورکنسن» به «جفری بزوس» یا اونطوری که تو خونه صداش می‌کردن و همه می‌شناسنش «جف بزوس» تغییر نام میده. پس از این به بعد من هم اون رو «جف» صداش می‌کنم.جکلین و مایک بعد از ازدواج میرن توی شهر هیوستون ایالت تگزاس و توی مرکز این شهر توی محله «ریور اوکز» ساکن میشن. چون سنشون کم بوده، تابستونا جف رو می‌فرستادن پیش پدربزرگ و مادربزرگش تا هم خودشون یکم استراحت کنن، هم جف اون‌جا تجربه‌های بیشتری کسب کنه. پدربزرگ مادری جف که اسمش Lawrence Preston Gise بود، یکی از مدیرای منطقه‌ای AEC یا کمیسیون انرژی اتمی ایالات متحده بود. ۲۶ هزارتا کارمند زیر دستش بود. لاورنس وقتی جوون بود توی شهر البوکرکی کار می‌کرد. همون جایی که جف به دنیا اومد. البوکرکی بزرگترین شهر ایالت نیومکزیکو توی جنوب غربی آمریکاس. نمی‌دونم شما هم اینطوری هستید یا نه ولی من اینطوریم که مثلا وقتی یه کتاب تاریخی یا زندگی‌نامه می‌خونم یا مثلا یه مستندی می‌بینم یا پادکستی می‌شنوم معمولا میرم تو گوگل درموردش جستجو می‌کنم. تا چیزایی که از زبون یکی دیگه شنیدم رو با چشمای خودم ببینم. حالا، موقع تحقیق درمورد شخصیت‌های بایوکست اصلا نمی‌تونم نرم فضای اون شهر رو نبینم. اگه می‌تونستم، باور کنید می‌رفتم توی همین البوکرکی یه روز تو شهر می‌گشتم ببینم چه خبره. حالا که نمی‌تونم، دست شرکت گوگل درد نکنه که گوگل مپس رو در اختیار ما قرار داده! استریت ویوش هم که دیگه واقعا حجت رو تموم کرده! رفتم قشنگ چند دقیقه تو فضای شهری البوکرکی گشت زدم. یه شهر نسبتا بزرگ وسط دوتا کوه و کنار یه رودخونه‌ی آروم. خونه‌ها تقریبا بزرگ، همه ویلایی و با حیاط‌های وسیع. برام جالب بود که رو سقف بعضی از خونه‌ها، پنل‌های خورشیدی هم می‌دیدم که احتمال می‌دم برای شرکت سولارسیتی ایلان ماسک باشه. (داستان زندگی عجیب و غریب ایلان ماسک رو هم که توی اولین قسمت بایوکست بهش پرداختم.) به هر حال. لاورنس، زودتر از معمول خودش رو بازنشست کرده بود و رفته بود توی مزرعه خانوادگی‌شون نزدیک شهرکوچیک کاتولا تو جنوب ایالت تگزاس مشغول به کار شده بود. کاتولا رو هم اتفاقا رفتم دیدم. تقریبا میشه گفت جزو جنوبی‌ترین مناطق آمریکاس. نزدیک مزر مکزیک. یه شهر کوچیک سرسبز که فضاش با البوکرکی خیلی متفاوت بود. همه‌جا سرسبز بود و خونه‌ها کوچیکتر بودن. دور شهر پر از مزرعه‌های سبز که مشخصا یکیش برای لاورنس اینا بوده. همون‌طور که گفتم، جف از ۴ تا ۱۶ سالگی تابستونا می‌رفت پیش پدربزرگ و مادربزرگش تا هم پدر و مادرش یکم استراحت کنن و هم خودش توی مزرعه پخته‌تر بشه. گفتم که خونه‌ی خودشون توی هیوستون بود. تابستون که می‌شده راه میوفتادن ۵ ساعت رانندگی می‌کردن تا کاتولا. جف رو می‌ذاشتن و خودشون هم یکی دو روزی می‌موندن و بعد تنهایی برمی‌گشتن. سال ۱۹۷۰ وقتی جف ۶ سالش بود، خواهر ناتنیش، کریستینا، به دنیا میاد و یک سال بعدش هم برادرش مارک. جایی نشنیدم که برادر و خواهر جف رو هم می‌ذاشتن تو مزرعه یا نه. ولی فکر می‌کنم که این کارو می‌کردن. تو مزرعه‌ی پدربزرگ جف، کلی گاو و گوسفند بود و جف هم می‌رفت و به پدربزرگش کمک می‌کرد. البته به قول خودش وقتی ۴ سالش بود کار خاصی نمی‌تونست کنه ولی با رفتاریکه پدربزرگش می‌کرد این بچه حس می‌کرد که داره خیلی کمک بزرگی می‌کنه و خیلی حس خوبی می‌گرفت از اون روزا. اون‌جا کارهایی مثل آسیاب کردن آرد، رسیدگی به دام‌ها و این جور کارها رو انجام می‌دادن. حتی جف تعریف می‌کنه که آسیاب تعمیر می‌کرده و به گاوها واکسن می‌زده. در واقع پدربزگش خیلی آدم خودساخته‌ای بوده و به جف هم یاد داده به خودش متکی باشه و کاراشو خودش انجام بده. وقتی به سن نوجوونی رسید از نظر پدربزرگش دیگه باید یک سری از حرفه‌ها رو یاد می‌گرفت، از جمله جوشکاری، آبیاری، ساختن انبار غله، لوله کشی، غذا دادن و دوشیدن شیر گاو و گوساله‌ها و واکسینه کردن اون‌ها و کلا سر و سامان دادن به مزرعه. یه بارم بلودوزر کاترپیلار مدل D-۶ بابابزرگش خراب شد؛ با کمک همدیگه کلا موتورش رو آوردن پایین و دوتایی درستش کردن. صبح‌ها به مزرعه‌داری می‌گذشت و عصرها هم همگی با هم می‌نشستند سریال‌های تلویزیون رو می‌دیدن. سریال‌هایی مثل Days of Our Lives یا «روزهای زندگی ما». جف میگه پدربزرگم باهوش‌ترین مردی بوده که تا الآن دیدم اون حتی سوزن‌هایی که لازم داشته رو خودش می‌ساخته و حتی با اون سوزن‌ها زخم‌های گاوها رو بخیه می‌زده. میگه پدربزرگم از پایه‌ترین پدربزرگ‌ها بود و مشوق و پشتیبان من بوده همیشه.پدربزرگ و مادربزرگ جف، عضو باشگاه سفری کاروان بودن که کل آمریکا و کانادا رو می‌گشتن و بعضی تابستون‌ها جف تنهایی و گاهی هم با پدر و مادرش با اونا به این سفرها می‌رفتن. یعنی کانکس رو به ماشین پدربزرگ می‌بستن و به قول خود جف به سفرهای هیجان‌انگیز می‌رفتن. جف عاشق این سفرها بود. تعریف می‌کنه توی یکی از این سفرها، وقتی ۱۰ سالش بوده، خودش روی صندلی عقب دراز کشیده بوده و مادربزرگ و پدربزگش جلو بودن. مادربزرگش کل سفر رو نشسته بوده سیگار می‌کشیده و جف از این بو متنفر بوده. اون زمان توی اواسط دهه ۷۰ میلادی، کمپین‌های زیادی برای مبارزه با مصرف دخانیات شکل گرفته بوده و توی رسانه‌ها مثل رادیو و تلویزیون درمورد ضررهای سیگار کشیدن خیلی صحبت می‌شده. جف هم خیلی تحت تاثیر این صحبت‌ها و هشدارها قرارگرفته بود. مثلا شنیده بوده که «با هر پک زدن به سیگار دقایقی از عمرتون رو کم می‌کنید.» خودش میگه اون زمان خیلی اهل حساب و کتاب بودم. مثلا تو راه‌های طولانی برای این که حوصله‌ش سر نره، حساب می‌کرده که مثلا به ازای هر مایلی که میرن چقدر بنزین مصرف می‌کنن و اینا. اینجا هم شروع کرده به حساب کردن که ببینه مادربزرگش چند دقیقه سیگار می‌کشه. تعریف می‌کنه میگه وقتی که به یه عدد قابل قبولی رسیدم و راضی شدم، سرم رو بردم جلو و زدم به شونه مادربزرگم و با افتخار بهش گفتم، اگه هر پک، دو دقیقه از عمر آدم کم کنه، با حسابی که من کردم امروز تا اینجا نه سال از عمرتون کم کردید. اما نتیجه اون چیزی که فکر می‌کرد، نبود! فکر می‌کرد به خاطر تیزهوشی و مهارت‌های ریاضیش، مورد تشویق قرار بگیره و پدربزرگشم بگه وای جف تو خیلی باهوشی، بازم باید از این تخمین‌ها بزنی. تو تونستی با چند تا ضرب و تقسیم تعداد دقایق رو به سال محاسبه کنی. اما اتفاق دیگه‌ای افتاد. به جاش، مادربزرگش شروع به گریه کردن کرد و سکوت توی ماشین حکمفرما شد. چند دقیقه بعد پدربزرگ ماشین رو کنار اتوبان پارک کرد و پیاده شد. در سمت جف رو باز کرد و منتظر موند که جف هم پیاده بشه. جف پیش خودش فکر کرد که تو دردسر افتاده. میگه پدربزرگم مرد باهوش و آرومی بود و تا حالا بالاتر از گل به من نگفته بود. ولی فکر کردم برای اولین بار رفتار دیگه‌ای داشته باشه. یا شاید باهام برخورد جدی کنه، یا اینکه ازم بخواد برگردم تو ماشین و از مادربزرگم عذرخواهی کنم. میگه واقعا هیج وقت تو همچین موقعیتی قرار نگرفته بودم و نمی‌دونسته چه بالایی قراره سرم بیاد. کنار ماشین وایستاده بودن و «پاپ» به جف ۱۰ ساله نگاه می‌کرد. بعد از کمی سکوت... «جف، یه روزی می‌فهمی که مهربون بودن خیلی سخت‌تر از باهوش بودنه.» اون روز جف متوجه شد که بین موهبت و انتخاب تفاوت هست. هوش یک نوع موهبته. اما مهربونی یه انتخابه! همیشه می‌تونی موهبت و استعدادها رو داشته باشی، اما انتخاب‌ها می‌تونن سخت و دشوار باشن. اگه مراقب نباشی، می‌تونی خودت رو با استعدادهایی که داری فریب بدی و با این کار، احتمال این هست که به انتخاب‌های خودت ضربه بزنی.از همون بچگی جف از مکانیکی و اختراع این چیزا خیلی خوشش می‌اومد. به ادیسون علاقه داشت و همش دنبال این بود که چیز میز اختراع کنه. اینی که میگم واسه مثلا سن ۷-۸-۱۰ سالگیش نیست‌ها! از همون ۲-۳ سالگی اینطوری بوده! مادرش تعریف می‌کرد می‌گفت جف حدودا ۲ سال و نیمش بود. رفته بودن یه جایی مثل شهربازی یا زمین بازی بچه‌ها. یکی از وسایل بازیش یه حالت چندتا قایق بوده که روی آب بوده و با کابل، وصل بوده به وسط و می‌چرخیده. نمی‌دونم منظورم رو متوجه شدید یا نه. مثل این تاپ‌های زنجیری که توی شهربازی‌ها هست و می‌چرخید. مادرش میگه می‌خواستم برم از اون‌جا. ولی جف وایستاده بود خیره شده بود به اینا و داشت به اون کابل‌ها نگاه می‌کرد و بعد به قایق‌های توی آب نگاه می‌کرد که بفهمه این وسیله‌هه چطوری کار می‌کنه. میگه همون موقع فهمیدم این بچه عجیبیه.تو همون سن و سال، تختش از این تخت‌های بچه بود دیگه. از این‌هایی که دیواره داره و اینا. یه بار مادرش دیده با پیچ‌گوشتی افتاده به جون تختش تا بازش کنه و تبدیلش کنه به یه تخت معمولی. آخه دوست نداشته تو تخت خودش بخوابه ولی مادرش نمی‌ذاشته بیاد بیرون. اونم تصمیم گرفته تخت خودش رو به یه تخت معمولی تبدیل کنه. معلم مهدکودکش به مامانش گفته بچه به این باهوشی تا حالا ندیده بودم. وقتی یه کاری رو شروع می‌کردن، جف خیلی زیاد غرق اون موضوع می‌شده و خیلی سخت بوده تا حواسش رو به موضوع بعدی جلب کنن. شخصیتش از اونایی بوده که وقتی شروع به انجام کاری می‌کرده تا تمومش نمی‌کرده خیالش راحت نمی‌شده و تا تهش می‌رفته. یکم که بزرگتر شد براش یه سری اسباب‌بازی خریده بودن از اینایی که یه سری کیت و باتری و لامپ و خازن و اینا داره. جف هم خیلی حال کرده بود با این بازیا. اوایلش فقط از روی آموزش‌هاش چیز میز درست می‌کرد ولی کم کم متوجه شد که حتما لازم نیست عین همون رو بسازه و می‌تونه غیر اون‌ها هم یه کارایی بکنه. همین باعث شد انگار وارد دنیای جدیدی بشه و همش چیزای جدید برای خودش اختراع کنه. دم در اتاقش یک زنگ کار گذاشته بود تا هر موقع خواهر و برادر کوچیکش می‌خواستن بیان توی اتاقش بهش هشدار بده. وقتی جف نوجوون بود دوران اوج سریال تلویزیونی Star Trek یا اون‌طور که ما می‌شناسیم «پیشتازان فضا» بود. جف شیفته‌ی این سریال بود و دوست داشت در آینده یا فضانورد بشه، یا فیزیک‌دان. کتاب مورد علاقه‌ش هم کتاب مشهور و ستایش‌شده‌ی «غریبه‌ای در سرزمین غربت» از رابرت آنسون هاین‌لاین بود که درمورد یه انسانه که توی مریخ متولد شده، توسط مریخی‌ها بزرگ شده و میاد زمین. این کتاب سال ۱۹۶۱ میلادی یعنی ۱۳۴۰ شمسی چاپ شده. جف گاراژ خونشونو تبدیل به یه آزمایشگاه کرده بود که تم فضایی داشت و اون‌جا برای خودش یک سری چیزا اختراع می‌کرد. مثلا برای خودش ربات‌های دست‌ساز می‌ساخت. یا مثلا با جاروبرقی خونه‌شون یه هاورکرفت ساخته بود! یا یه بار یه مکعب بی‌نهایت تو یه اسباب‌بازی فروشی می‌بینه و به مامانش میگه برام بخر. مامانه هم قیمت می‌کنه و می‌بینه ۲۰ دلاره! میگه ۲۰ دلار برای این اسباب‌بازی زیاده و حالا بیا بریم، تا بهت بگم. در واقع می‌پیچونتش! جف هم میره توی آزمایشگاهش و با یک سری خرت و پرت که از این‌ور و اون‌ور جمع کرده بوده، این مکعب بی‌نهایت رو می‌سازه و میره به مامانش نشون میده. اونم تشویقش می‌کنه. کلا از این کارا زیاد می‌کرده و خیلی دوست داشته که مخترع بشه. میگه تو این راه همه تشویقم می‌کردن. مخصوصا پدربزرگم و خواهرم.حالا تصور کنید یه بچه‌ای رو با چنین شرایط و علایقی که یهو با یه چیزی روبرو میشه. شاید با بزرگترین و شاخ‌ترین اختراع جهان تو اون روزا. یا شاید هم تا همین امروز: کامپیوتر! وقتی تقریبا ۱۰ سالش بود و کلاس چهارم بود، یعنی میشه سال ۱۹۷۴ یا ۱۳۵۳ خودمون، یه شرکت دولتی به مدرسه‌شون یه کامپیوتر اهدا کرده بود. مدرسه ابتدایی جف اینا اسمشRiver Oaks بود که سال ۱۹۲۹ تقریبا توی مرکز شهر هیوستون توی محله‌ای به همین نام تاسیس شده. هنوزم هست. مدرسه ریور اوکز جزو مدرسه‌های خوب و نامی شهر و ایالت محسوب میشه و طبق معمول رفتم دیدم یه صفحه ویکی‌پدیای مفصل داره و سایتی و تشکیلاتی! جف بخاطر برنامه خلبانی‌ای که این مدرسه برای شاگردهای ممتاز داشت اون‌جا ثبت‌نام کرده بود. حالا به هر حال یه کامپیوتری داده بودن به مدرسه‌ی جف اینا. خب اون زمان، کمتر کسی یه کامپیوتر تو خونه‌ش داشته. برای همین همچین چیزی برای جف جدید و شگفت‌انگیز بود. خیلی دوست داشت که بتونه با اون دستگاهه کار کنه. آخه فقط یه موقع‌های خاصی بهشون اجازه می‌دادن. تو همون وقت کم، جف کلی تلاش می‌کرد تا کشف کنه این کامپیوترا چه جوری کار می‌کنن. تعریف می‌کرد اون روزا، یه ماشین تله‌تایپ که نمی‌دونم یه جور ماشین تحریر یا یه جور پرینتره، داده بودن به مدرسه‌شون که به اون کامپیوتر وصل می‌شد. فقط بعضی از اداره‌ها و بعضی از مدارس توی هیوستون این دستگاه رو داشتن. هیچ کدوم از معلم‌ها هم نمی‌دونستن که اصلا این کامپیوتره و به خصوص این دستگاهه چجوری کار می‌کنه. همه هم سختشون بوده که برن سراغش و سعی کنن تا باهاش کار کنن. همراه این دستگاهه یه دفترچه راهنما بود که جف و ۲ تا دیگه از دوستاش، مسئولای مدرسه رو راضی کردن تا برن سر و ته این دستگاهه رو در بیارن. بنابراین بعد از تموم شدن ساعت کلاسا، این ۳ تا بچه می‌موندن و با این دستگاهه و کامپیوتره ور می‌رفتن تا ببینن چجوری کار می‌کنه. خیلی زود، جف و دوستاش یاد گرفتن که چطوری میشه باهاش کار کرد. این وسط حتی کشف کردن، سازنده‌های این کامپیوترها بازی Star Trek (یا همون «پیشتازان فضا») رو که جف و دوستاش عاشق سریالش بودن به صورت پیش‌فرض روش نصب کردن. شروع کردن با دوستاش به بازی کردن. اما وقتشون فقط به بازیگوشی و قایمکی بازی کردن نمی‌گذشت. اون‌ها یه سری کتاب دیگه هم گیر آورده بودن، از فرصت استفاده می‌کردن و به هم برنامه‌نویسی یاد می‌دادن و اینا. از همون موقع‌ها بود که جف یه عشق عجیبی به کامپیوترها پیدا کرد.وقتی رفت کلاس یازدهم، خانوادش براش اولین کامپیوترش رو خریدن که Apple II بود. (Apple II یکی از اولین نمونه‌های موفق و پرفروش کامپیوترهای خونگی بود که تابستون سال ۱۹۷۷ یعنی ۱۳۵۶، توسط استیو جابز معرفی شد.) با Apple II بود که جف شروع کرد به یاد گرفتن و کشف کردن بیشتر. به واسطه‌ی اون تجربه‌ی قبلیش و بعدشم کارایی که با این کامپیوتر شخصیش کرد، نسبت به اطرافیانش و حتی خیلی از همسن‌هاش خیلی از این دستگاه جدید سر در می‌آورد. حسی که جف گرفته بود این بود که با این دستگاه جدیده خیلی کارا میشه کرد. قابلیت‌های خیلی زیادی توش می‌دید. وقتی جف به سن دبیرستان رسید، خانواده‌ش مجبور شدن اسباب‌کشی کنن و از هیوستون برن میامی. حالا چرا؟ چون پدر جف تو شرکت نفت و گاز Exxon (اکسان) که یکی از بزرگترین شرکت‌های نفت و گاز جهانه کار می‌کرد. شرکت، اونو منتقل کرد به ایالت فلوریدا و در شهر میامی مشغول به کار شد. جف هم تو دبیرستان Palmetto (پالمتو) ثبت نام کرد. این دبیرستان مثل دبستانش جزو مدارس رده عالی نبود؛ ولی مدرسه‌ی خوبی بود. با یه ساختمون خیلی بزرگ و یه زمین چمن وسیع کنارش که بیشتر از ۲ تا زمین فوتبال توش جا می‌شد. حتی الآن هم یه زمین فوتبال وسطش داره. توی اندازه واقعی با دوتا دروازه که قشنگ از کنار خیابون مشخصه. اون‌جا جف به خوبی پتانسیل‌های خودش رو نشون داد. سه سال پشت سر هم، جایزه بهترین دانش‌آموز تو درس ریاضی رو برنده شد. یا جایزه شوالیه نقره‌ای رو بین تمام دانش‌آموزای منطقه فلوریدای جنوبی گرفت. اون موقع توی روزنامه‌ی Miami Herold یه ستون رو کلا بهش اختصاص دادن و کامل راجع به این دانش‌آموز استثنایی نوشته بودن. در کنار این موفقیت‌ها توی یه دوره‌ای به نام «برنامه تمرین علمی دانش‌آموزان» توی دانشگاه فلوریدا هم شرکت کرد. همون زمان یه تحقیقی کرد با عنوان «تاثیر گرانش زمین روی روند بالا رفتن سن». که اتفاقا برنده هم شد. جالبه که جایزه‌ش هم از ناسا گرفت! بردنش شهر هانتسویل تو ایالت آلاباما و اون‌جا یه پرواز فضایی شبیه‌سازی شده رو تجربه کرد. عجب جایزه‌ای گرفته. فکر کنم خیلی باحال بوده. چون توی همون دوران دبیرستان یا شاید هم بعد از همین تجربه‌ی هیجان‌انگیز بود که دیگه تصمیمش رو گرفت تا رویای کودکیش رو عملی کنه، تا وقتی بزرگ شد به فضا بره. یه سری ایده و فکر جالب هم به ذهنش رسید. اما بعد از کمی تحقیق به این نتیجه رسید که برای فضانورد یا فیزیکدان شدن، باید چند سالی صبر کنه. احتمالا بدونید که داستان جف و فضا همون‌جا تموم نشده. ولی خب فعلا زوده! بهش می‌رسیم حالا. تابستون سال ۱۹۸۱، یعنی سال ۱۳۶۰، اولین تابستونی بود که بعد از ۱۲ سال، دیگه قرار نبود بره تگزاس و توی مزرعه‌ی پدربزرگش کمک کنه. بنابراین باید می‌رفت و یه کاری پیدا می‌کرد. پس رفت که توی یکی از شعبه‌های مک‌دونالدز توی میامی کار کنه. یه نوجوون ۱۷ ساله عینکی با صورت پر از کک و مک که البته برخلاف الآنش موهای لخت نسبتا بلندی داشت. رفته بود که مثلا صندوق‌دار یا سالن‌کار بشه. اما با اون سن کم و صورت پر از جوشی که داشت عمرا اجازه نمی‌دادن جلو چشم مشتری‌ها باشه. بهش گفتن «اممم...، چرا نمیری اون پشت کار کنی؟!» اون پشت یعنی منظورشون توی آشپزخونه بود. بنابراین رفت توی آشپزخونه و مشغول برگر زدن شدن. به قول خودش Grill Man بوده. یعنی... مشخصه دیگه ینی کسی که پشت فر برگرها رو می‌پزه. البته یه جای دیگه خوندم که یکی از آشپزهای شیفت صبحانه بوده. ولی اون گریل من رو از خودش شنیدم. حالا جدای از این که سطح کاری که می‌کرد شاید خیلی اوکی نبود، ولی اون‌جا به اهمیت جایگاه مشتری توی کسب و کار پی‌برد. فهمید که به مشتری خدمات خوب دادن چقدر مهمه. حالا بعدا می‌بینیم که این مساله عجب درس بزرگی بوده براش. خودش به شوخی میگه بهترین و مهمترین چیزی که توی اون تابستون و توی مک‌دونالدز یاد گرفته، این بوده که بتونه با یه دست تخم مرغ بشکونه! شیفت مورد علاقه‌ش شنبه‌ها صبح بود. چون باید ۳۰۰ تا تخم مرغ رو توی یه کاسه بزرگ می‌شکوند. و با این کار خیلی حال می‌کرد! ضمن این که میگه اون‌جا باید سرعت عملمون خیلی بالا می‌بود و همین باعث شده بود برای خودش یه چالش درست کنه که توی یک زمان مشخص چندتا تخم مرغ رو می‌تونه بشکونه بدون این که پوست تخم مرغ بریزه تو کاسه. جالبه! کار توی مک‌دونالدز براش خیلی سخت بوده ها ولی جای این که کار زیاد و وقت کم رو مخش باشه، برای خودش چالش درست می‌کرده که کار براش جذاب بشه.تموم شدن دوران دبیرستان با یه اتفاق ویژه برای جف همراه بود. بین ۶۸۰ دانش‌آموز هم‌پایه‌شون، جف شاگرد اول شده بود و بخاطر همین، اون رو انتخاب کردن که توی مراسم فارغ‌التحصیلی براشون سخنرانی کنه. جف سخنرانی خیلی جالبی کرد که اتفاقا توی روزنامه Miami Herold یه قسمت‌هایی از سخنرانیش چاپ شد. همون روزنامه‌ای که که قبلا هم اسمش رو آورده بودم و گفتم که به عنوان یه دانش‌آموز استثنایی یه ستون بهش اختصاص داده بودن. جف تو اون سخنرانی راجع به مهاجرت دسته جمعی انسان‌ها به فضا و جایی خارج از زمین صحبت کرده بود. گفته بود که ما نباید خودمون رو به زندگی در زمین محدود کنیم و باید با فرستادن انسان‌ها و احداث هتل‌ها یا کشتی‌های تفریحی، شهربازی و خونه برای ۲-۳ میلیون نفر، فضا رو برای زندگی بشر آماده کنیم. بحث کلی راجع به این بود که در نهایت کل انسان‌ها از کره زمین بیرون برن و زمین رو، جایی به عنوان یه پارک ملی خیلی گسترده کنن که فقط جایی برای تفریح باشه نه زندگی! و این‌طوری یه جورایی زمین حفظ میشه تا از بین نره. این نظریه براتون آشنا نیست یکم؟ تازگی‌ها زیاد شنیدینش درسته؟ ایلان ماسک هم یه همچین چیزی گفته بود. می‌دونید جف اینو کی گفته؟! ۱۹۸۲. اون موقع، ایلان ماسک ۱۱ سالش بوده و جف ۱۸ ساله بوده.راستی تو دوران دبیرستان بود که جف اولین دوست دخترش رو به اسم Ursula Werner (اورسلا ورنر) پیدا کرد که یک سال از خودش بزرگتر بود. اورسلا تعریف می‌کنه که جف همیشه می‌خواست پول زیادی دربیاره. و تازه برای اون پول برنامه هم داشت. درمورد این برنامه‌هاش هم با اورسلا حرف می‌زده. تموم شدن دبیرستان مصادف بود با دومین تابستونی که دیگه جف به جای رفتن به مزرعه، باید دنبال یه کاری برای گذران زندگی می‌گشت. اصلا دوست نداشت که مثل پارسال باز هم بره توی مک‌دونالدز کار کنه. چون درسته که اون‌جا کلی چیز یاد گرفته بود. ولی اصلا حس خوبی نسبت به همچین کاری نداشت. باید یه کار جدی‌تر می‌کرد. پس با دوست‌دخترش اورسلا تصمیم گرفتن که یه کمپ تحصیلی تابستونی برای بچه‌های حدودا ۱۰ تا ۱۲ ساله راه بندازن. اسمش رو هم گذاشتن DREAM Institute به معنی مثلا بنیاد یا موسسه‌ی رویا یا یه همچین چیزی. این اولین تجربه کارآفرینی جف بود. DREAM، این‌جا مخفف کلمه‌ی Directed Reasoning Methods هست که یعنی «روش‌های استدلال مستقیم». ایده‌ای که جف توی DREAM Institute داشت و حرفی که همیشه می‌زد و شدیدا بهش پایبند بود، این بود که «ما این‌جا به کسی چیزی آموزش نمی‌دیم. ما یاد می‌دیم که ایده‌ها رو، فقط یه چیزی گوشه ذهنمون نذاریم، بلکه اون‌‎ها رو عملی کنیم.» ۶ تا دانش‌آموز برای این دوره که شهریه‌ش ۱۵۰ دلار بود ثبت‌نام کردن. که البته دوتاش خواهر و برادر خود جف بودن. کلاس‌های ۳ ساعته‌ی هر روز صبح به مدت ۲ هفته. برنامه حول علم و ادبیات بود و توش درمورد گذشته و آینده حرف می‌زدن. در طول دوره چندتا کتاب داستانی مشهور مثل ارباب حلقه‌ها، داستان‌های گالیور، جزیره‌ی گنج و غیره رو می‌خوندن. توی برنامه‌ی علمی‌شون هم از سوخت‌های فسیلی تا کلنی‌های فضایی و سفرهای بین‌ستاره‌ای گنجونده بودن. البته در کنار این‌ها، تفریح‌های جالبی هم بود. جف برای ترغیب والدین بچه‌ها به این کار، یه نامه رو با همون کامپیوتر Apple II‌ش نوشته بود و با پرینتر سوزنیش پرینت گرفته بود. توش به قصد و هدف اون‌ها توی این بنیاد یا موسسه برای استفاده از روش‌های جدید تفکر تاکید کرده بود.جف از همون سنین کم، از هر چیزی که بتونه با اون از جدیدترین تکنولوژی روز استفاده کنه، استقبال می‌کرد. گاراژ خونه‌شون همیشه پر از خرت و پرت‌هایی بود که جف توی تلاش‌های اولیه‌ی خودش برای مهندس شدن به کار برده بود. و حالا وقت رفتن به دانشگاه و مهندس شدن بود. اون علاقه‌ی زیادی به انیشتین داشت و عاشق ایده‌ها و نظریه‌های استیون هاوکینگ بود. پس تصمیم گرفت توی دانشگاه فیزیک نظری بخونه. گرچه تو دبیرستان، درس فیزیک یکم براش سخت بود و خیلی باهاش حال نمی‌کرد؛ اما علاقه‌ای که به انیشتین و استیون هاوکینگ داشت، باعث شد تا این تصمیم رو بگیره. دانشگاهی هم که انتخاب کرد، دانشگاه پرینستون بود. یعنی دقیقا همون دانشگاهی بود که انیشتین درس خونده بود. دانشگاه پرینستون یک دانشگاه تحقیقاتی تو ایالت نیوجرسی آمریکاس که سال ۱۷۴۶ یعنی بیشتر از ۲۷۰ سال پیش تاسیس شده. این دانشگاه یکی از قدیمی‌ترین و باکلاس‌ترین دانشگاه‌های آمریکاس و جالبه بدونید که ۱۷ نفر از فارغ‌التحصیلان رشته فیزیک این دانشگاه، جایزه‌ی نوبل گرفتن. کلا دانشگاه پرینستون تو رده‌ی اول دانشگاه‌هایی هست که فارغ‌التحصیلانش موفق شدن جایزه نوبل بگیرن. ۴۰ نفر! گرفتن پذیرش این دانشگاه اصلا کار آسونی نیست. اما چون جف از زمان دبیرستانش نمره‌های خیلی خوبی گرفته بود، تونست وارد این دانشگاه بشه.دوست دختر جف، اورسلا، هم مثل خود جف یه دانش‌آموز باهوش و درس‌‌خون بود. اورسلا انقدر درس‌خون بود که تونسته بود بورسیه رودز که یه بورسیه خیلی معتبره رو بگیره و بره دانشگاه دوک تو کارولینای شمالی درس بخونه. این بورسیه رو افراد مشهور زیادی تا به حال گرفتن که شاید مشهورترینش بیل کلینتون رئیس جمهور سابق آمریکا باشه. پس اورسلا راهی یه شهر دیگه شده بود. جف هم که توی پرینستون مشغول تحصیل بود. پس رابطه‌ی جف و اورسلا تبدیل به یک رابطه‌ی Long Distance یا راه دور شد. همین هم باعث شد کم کم رابطه به بلوغ نرسه و از هم جدا بشن. اما همکاری موفقشون یعنی کارآفرینی توی DREAM Intitute به یه تجربه‌ی خوب برای جف تبدیل شد. جف تو دانشگاه، تو رشته‌ی فیزیک نظری کم و بیش پیشرفت کرد. بیشتر نمراتش A مثبت بود و جزو نفرات برتر این رشته بود. تعداد پذیرش اون سال دانشگاه پرینستون برای این رشته، ۱۰۰ نفر بود؛ ولی وقتی درسا جلوتر رفت، کم کم تعداد دانشجوهای این رشته کم شدن. مثلا وقتی توی سال سوم به فیزیک کوانتوم رسیدن، فقط حدود ۳۰ نفر سر کلاسا مونده بودن. جف هم کم کم داشت حس می‌کرد این رشته خیلی بدردش نمی‌خوره. چون حل یه سری مسئله‌هایی که توی درسا داشته، براش ۱۲ ساعت طول می‌کشیده. ولی کسایی بودن که به قول معروف تو کسری از ثانیه جواب سوالا رو درمی‌آوردن! می‌گفت سه چهار نفر تو دانشگاه بودن که انگار یه هوش ماورایی داشتن و جوری بود که واقعا براش عجیب بوده و از این بابت احساس خوبی نداشته که نمی‌تونه مثل اونا باشه. مثلا تعریف می‌کرد یه بار یه معادله دیفرانسیل پیچیده بوده که با همخونه‌ایش، جو، که ریاضیش خوب بوده، سه ساعت داشتن تلاش می‌کردن که حلش کنن و آخرش هم موفق نشدن. همون‌جا به ذهنشون رسیده که برن پیش دوست سری‌لانکاییشون به اسم Yasantha Rajakarunanayake (یاسانتا راجاکارنانایک). جف میگه یاسانتا، باهوش‌ترین دانشجوی پرینستون بود. اون تو چند لحظه این معادله رو براشون حل کرد. همون معادله‌ای که اون‌طور که جف تعریف می‌کنه، نیاز داشت حدود ۳ صفحه جبر رو بنویسی تا حل بشه. این‌جا بود که جف فهمید هرگز نمی‌تونه یک فیزیکدان نظری عالی بشه. خود جف خیلی باحال تعریف می‌کنه این خاطره رو...یاسانتا الآن سرپرست ارشد شعبه‌ی سانفرانسیسکوی شرکت میدیاتکه. خلاصه جف تصمیم گرفت رشته‌ش رو عوض کنه و رشته‌ای رو انتخاب کرد که علاوه بر علاقه، توش استعداد هم داشته باشه. بنابراین رشته‌ی کامپیوتر رو انتخاب کرد. اون زمان، یعنی اواسط دهه‌ی ۸۰، رشته کامپیوتر رشته‌ی تازه‌ای بود و خیلیا ازش شناختی نداشتن. مایکروسافت بیل گیتس و اپل استیوجابز هر دو کمتر از یک دهه از تاسیسشون گذشته بود. اینترنت هم که حدود ۱ سال از تولدش گذشته و احتمالا خود بیل گیتس و استیو جابز هم هنوز ازش اطلاعی نداشتن! ولی خب قبلا هم گفتم که جف از همون داستان توی مدرسه ابتداییش، با کامپیوتر سر و کار داشت و اتفاقا بخاطر علاقه‌ای که داشت، وسط کلاسای فیزیکش، بعضی موقع‌ها می‌رفت و سر کلاسای مهندسی کامپیوتر و مهندسی برق هم می‌نشست. همین هم باعث شد که به این رشته‌ها بیشتر علاقه پیدا کنه و وقتی دید توی فیزیک نظری به جایی نمی‌رسه، رفت و همون رشته رو انتخاب کرد و ادامه داد. یعنی همون مهندسی برق و کامپیوتر. سال ۱۹۸۶، جف به عنوان دانشجوی ممتاز، با میانگین نمرات ۴.۲۳ که در حد همون A مثبته، با مدرک کارشناسی مهندسی برق و کامپیوتر، فارغ‌التحصیل شد. این ۴.۲۳ که میگم یعنی واقعا نمرات بالایی بوده ها! توی دبیرستان نمره‌ش ۳.۹ بود که میشه تقریبا معمولی. همین پیشرفتش رو هم نشون میده.سال آخر دانشگاه از طرف چندتا شرکت بزرگ مثل اینتل و بل لبز بهش پیشنهاد کار شد. اما جف مطمئن نبود که می‌خواد برای یه شرکت بزرگ کار کنه. فقط می‌خواست با کامپیوتر کار کنه و دوست داشت یه کار جدید و خاص بکنه. دانشجوهای دانشگاه پرینستون یه روزنامه دارن به اسم «The Daily Princetonian». Fitel، یه استارت‌آپ فین‌تک که همون حوزه‌ی مالی میشه، توی این روزنامه یه آگهی تمام صفحه داده بود که به دنبال «بهترین فارغ‌التحصیلان علوم کامپیوتر» دانشگاه پرینستونه. جف هم به آگهی این شرکت جواب داد. انتخاب جف بی‌دلیل نبود. اون تصمیم گرفت به جای رفتن به شرکت‌های بزرگی که دوران به قول معروف خاک‌خوری خودشون رو گذروندن و اسمی برای خودشون دست و پا کردن، به یه استارت‌آپی که تازه تاسیس شده بود بره. تا یاد بگیره شركت‌ها چطور تاسیس میشن و چطور به سودآوری می‌رسن. ضمن این که فیتل قرار بود روی فناوری جدیدی برای تبادل الکترونیکی داده کار کنه. که خب اون حس جف که دوست داشت یه کار جدیدی کنه رو ارضا می‌کرد. فیتل توی نیویورک، توسط دوتا استاد گروه اقتصاد دانشگاه کلمبیا تاسیس شده بود. توی اواخر دهه‌ی ۸۰، کارهایی که تو فیتل انجام می‌شد از زمان خودش جلوتر بود. هدف اون‌ها، ایجاد یک شبکه رایانه‌ای بود که می‌تونه تمام اطلاعات و اخبار پیچیده‌ی امور مالی بین‌المللی رو کنترل کنه. کار این شبکه، انتقال پول، معاملات سهام و داده، بین موسسه‌های مختلف در سراسر جهان بود. جف فکر کرد فیتل براش ایده‌آله. چون می‌تونه اون‌جا برنامه‌نویسی کنه. که چیز کاملا جدیدی بود. حالا باید به نیویورک نقل مکان می‌کرد تا اولین کار تمام وقت خودش رو شروع کنه.جف یازدهمین کسی بود که توی فیتل استخدام شده بود. توانایی خوبش توی خطایابی از کدهای پیچیده، باعث شد خیلی زود توی شرکت پیشرفت کنه و تبدیل بشه به رئیس توسعه محصول و مدیر خدمات مشتری. اما خیلی زود فهمید کار ایده‌آلی که پیدا کرده، فقط برنامه‌نویسی نیست. از اونجایی که فیتل یه شرکت کوچیک بود، جف مجبور بود خیلی از کارها رو خودش تنهایی پیش ببره. حتی یه جورایی میشه گفت خودش رئیس و همه‌کاره‌ی اون‌جا بود. یکی از وظایفش، توسعه و مدیریت خدمات به مشتری‌ها بود. کاری که اون‌جا یاد گرفت و بعدها خیلی ازش استفاده کرد. اما لازمه‌ی این خدمات خوب به مشتری، این بود که جف باید هر هفته بین نیویورک و لندن رفت و آمد می‌کرد. که همین مساله رو مخش بود. بعد از حدود ۲ سال و کلی تلاش برای پیشرفت فیتل، متوجه شد انگار این شرکت به جایی نمی‌رسه و تصمیم گرفت ازش بیاد بیرون و بره شرکت مطمئن‌تر. فیتل هم بالاخره نتونست به جایی برسه و الآن دیگه اثری ازش نیست. مقصد جف، موسسه بانکی نسبتا قدیمی Bankers Trust بود. جف به عنوان مدیر محصول توی این موسسه استخدام شد. اون‌جا یک سری محصولات نرم‌افزاری به صندوق‌های بازنشستگی می‌فروختن. اما همزمان جف پروژه‌های خارج از شرکت هم انجام می‌داد. اون می دونست که به دنیای مالی تعلق نداره. اما با کار توی این شرکت‌ها، در حقیقت در حال کسب تجربه توی مسائل امور مالی بود که بتونه بعدها رویای خودش رو دنبال کنه. در واقع انتخاب‌هاش روی حساب و کتاب بود. تو فکر این بود که چطور میشه از سرویس‌های مالی توی یه کمپانی در حوزه‌ی تکنولوژی استفاده کرد. به همین خاطر هم رزومه‌ی خودش رو با اعلام همچین هدف و فکری برای جاهای مختلفی فرستاده بود. سال ۱۹۹۰، حدود ۲ سال از کار کردن جف توی Bankers Trust گذشته بود و اون به نایب‌رئیس شرکت تبدیل شده بود. تو همین موقع‌ها بود که یکی بهش یه هج‌فاند تقریبا تازه تاسیس رو به اسم D. E. Shaw معرفی کرد. توضیح دادن این که هج‌فاند چیه یکم سخته. بخاطر همین از یکی از دوستای خوبم که کارشناس بورسه کمک گرفتم. محمود مرادی عزیز مدرس بازار بورس و مدیر وبسایت مدرسه بورس هست. محمود درمورد هج‌فاند برامون توضیح میده:سلام به خشایار عزیز و شنوندگان عزیز بایوکست. ببینید Hedge Fund نوعی صندوق سرمایه‌گذاری محسوب میشه؛ صندوق سرمایه‌گذاری یعنی چی؟ صندوق سرمایه‌گذاری یعنی شرکت‌هایی که از مردم پول می‌گیرن، یا بهتره بگیم افراد پولشون رو در اختیار این شرکت‌ها می‌ذارن تا اون شرکت‌ها به نیابت از افراد سرمایه‌گذاری کنند. صندوق‌ها معمولا تحلیل‌گرهای حرفه‌ای در اختیار دارند، متخصصین حرفه‌ای در اختیار دارند و با استفاده از دانش این تحلیلگر و سرمایه‌ای که مردم در اختیار این صندوق‌ها می‌ذارند، بسته به حوزه‌ای که سرمایه‌گذاری می‌کنند ماهیتشون با هم متفاوت میشه. مثلا صندوق سهامی صندوقیه که پول افراد رو توی بازار بورس تو حوزه‌ی سهام سرمایه‌گذاری می‌کنه.صندوق املاک و مستقلات با پول مردم تو حوزه‌ی مسکن و زمین سرمایه‌گذاری می‌کنه و الا آخر. اما بیایم سراغ هج فاوند؛ Hedge Fund یه نوعی از همین صندوق‌های سرمایه‌گذاریه با کمی تفاوت. اولین تفاوتش اینه‌که حوزه‌هایی که اینا سرمایه‌گذاری می‌کنند تخصصی نیست یعنی حوزه‌های مختلف سرمایه‌گذاری می‌کنند. طلا، مسکن، سهام، ارز، حوزه‌های مختلف سرمایه‌گذاری می‌کنند و ملزم به سرمایه‌گذاری توی حوزه‌ی خاص نیستند.دومین تفاوتشون اینه که سرمایه‌گذاری‌های پرریسک‌تر انجام میدن و افرادی هم که میرن سراغ این صندوق‌ها آدم‌هایی هستن که اهل ریسک هستن، ریسکای خیلی بزرگ می‌کنند، ریسک‌های حساب شده می‌کنند. یا مثلا Hedge Fundها میان تو حوزه‌های سرمایه‌گذاری می‌کنند که هم از بالا رفتنش سود کنند، هم از پایین اومدنش. یا مثلا یک سری قوانین خاص دارند؛ برای مثال هر پولی رو قبول نمی‌کنند، هر شخصی نمی‌تونه تو اجرا سرمایه‌گذاری کنه، کلا توی امریکا شما برای مثال باید دویست و پنجاه هزار دلار بیشتر درآمد سالیانه باشه که بتونیم توی Hedge Fund سرمایه‌گذاری کنی یا حداقل دارایی که داره یک میلیون دلار بیشتر باشه و کلا یه سری تفاوت‌هایی داره که هرکسی نمی‌تونه سرمایه‌گذاری کنه.که همه‌ی اینا به ما میگه که Hedge Fund چیه و چه تفاوتی با بقیه‌ی صندوق‌ها داره. فکر می‌کنم الان دوستان متوجه شده باشن Hedge Fund  چیه و کارکردش چیه؛ ما فعلا تو ایران تو بورس ایران Hedge Fund نداریم، اما شاید بشه گفت نزدیک‌ترین صندوق به Hedge Fundها صندوق‌های جسورانه‌ای هستند که اخیرا تاسیس شدند و تو حوزه‌ی استارتاپ هم سرمایه‌گذاری می‌کنند.خب خیلی ممنونم از محمود عزیز. برگردیم به داستان‌مون. این هج فاند حدود ۲ سال و نیم قبل، توسط یه مهندس کامپیوتر به نام دیوید شاو تاسیس شده بود. اون‌ها در حال طراحی استراتژی‌های جدید برای ابزارهای مالی خاص بودن. این شرکت یکی دیگه از شرکت‌های اقتصادی نیویورک و متخصص در علم کامپیوتر در بورس اوراق بهادار بود. با وجود سابقه کم، ولی بخاطر روش‌های نوینشون، داشتن خیلی خوب درآمدزایی می‌کردن و تقریبا شرکت موفقی بودن. اون‌ها توی استخدام بسیار سخت‌گیر بودن و معتقد بودن فردی که باهوش‌ترین باشه رو انتخاب می‌کنن. جف ۲۶ ساله رفت و موسس این هج فاند رو دید و چون هر دو هم‌رشته بودن، کاملا با هم جور شدن. انگار که جف دنبال یه نفری می‌گشت که هم از مسائل مالی سر در بیاره، هم مسائل مربوط به کامپیوتر. دیوید، یعنی موسس این هج فانده هم علاوه بر اینا دنبال یکی بود که توی گسترش دادن شرکت بهش کمک کنه. دیوید گفته «جف رو دیدم و خوشم اومد. چون ذهن کارآفرینی داشت.» حدود ۴ سال بعد، جف که فقط ۳۰ سالش بود، تبدیل به نایب‌رئیس این موسسه هم شده بود. اون توی این هج فاند، یه جورایی آخرین پازل‌های ساختن کسب و کار خودش رو پیدا کرد. دیوید شاو، مدیر همین هج فاند D. E. Shaw، از کارمنداش خواسته بود تا مشاغل جدیدی رو پیدا کنن. برای این‌که بتونن با سرمایه‌گذاری توی این مشاغل، پول بیشتری دربیارن. اما در کنار همه‌ی اینا، دیوید یه وظیفه‌ی خاص و ویژه رو به جف داده بود. وظیفه جستجوی فرصت‌های شغلی توی یه فناوری پر رمز و راز و تازه، به جف واگذار شده بود. احتمالا بتونید حدس بزنید اون فناوری پر رمز و راز چی بود... اینترنت!اینترنت توی دهه ۶۰ میلادی بوجود اومد و توی دهه ۷۰، توی بعضی دانشگاه‌ها دانشجوهای مهندسی ازش استفاده می‌کردن. ولی مردم عادی به اون دسترسی نداشتن. از حدود سال ۱۹۹۳ که به تدریج دسترسی مردم به اینترنت بیشتر شد، شرکت‌های بزرگ هم شروع کردن وبسایت‌های خودشون رو راه‌اندختن. اون‌ها اطلاعات تماس شرکت، آدرس‌ها و اخبار مربوط به صنایع رو اون‌جاها می‌ذاشتن. در واقع عموم مردم تقریبا بین سپتامبر ۱۹۹۳ تا مارس ۱۹۹۴ توجه‌شون به اینترنت جلب شد. که حدودا میشه نیمه دوم سال ۱۳۷۲. البته اونا هنوز اینترنت رو بیشتر یه چیزی برای کسب و کارا می‌دونستن و استفاده‌ی شخصی ازش خیلی باب نبود. اگر دوست دارید درمورد تاریخچه‌ی اینترنت بدونید، پیشنهاد می‌کنم برید ویدیوی «تاریخچه وب به مناسبت سی سالگیش» رو توی کانال یوتیوب بینوشا ببینید. تو یوتیوب سرچ کنید Binosha کانالش میاد. البته ویدیوش برای حدود یک سال پیشه. توی پلی‌لیست «گیکی تاک» راحت‌تر پیداش می‌کنید.  https://youtu.be/6MPnMGWjdwI گسترش اینترنت، باعث شد که کم کم شرکت‌ها تصمیم بگیرن به غیر از تلفن، از ایمیل هم برای خرید و فروش استفاده کنن. اما مردم هنوز خیلی برای خرید به اینترنت اعتماد نمی‌کردن. کم کم داشت سر و کله‌ی یه کامپیوتر تو هر دفتر یا خونه‌ی آمریکایی‌ها پیدا می‌شد. اینترنت که تا قبل از این محدود بود هم، دیگه داشت پاش به خونه‌ها باز می‌شد. مشاغل هم، شروع به تبلیغ محصول‌های خودشون تو اینترنت کردن. جف اون زمان تا حدودی با اینترنت آشنایی داشت. تقریبا یک دهه پیش تو پرینستون، یکی از تکنسین‌هایی بود که از اینترنت برای تحقیق استفاده کرده بود. اون تو یکی از کلاس‌های فیزیک با اینترنت آشنا شده بود. حالا تو بهار سال ۱۹۹۴، دقیقاا همزمان با رونق گرفتن اینترنت، جف توی طبقه ۱۴م یه برج توی مرکز شهر نیویورک نشسته بود و مدیرش ازش خواسته بود توی وب، فرصت‌های جدیدی رو برای كسب و كار پیدا کنه. تو همین جستجوها تو اینترنت بود که جف با یه چیز جالبی روبرو شد. توی یه مقاله، چشمش به یه آمار شگفت‌انگیز و قابل توجه خورد. توی این مقاله نوشته بود که وب داره کم کم فراگیر میشه و سرعت رشدش تو یک سال گذشته ۲۳۰۰% بوده. یعنی کاربران اینترنت از یک سال قبل ۲۳ برابر شدن! جف داشت فکر می‌کرد که چقدر عجیب! این رشد خیلیییی زیاده! چه مدل کسب و کاری میشه توی همچین رشدی راه انداخت؟یهو انگار یه جرقه‌ای توی مغزش زده شد. وقتی درصد رشد اینترنت توی یک سال اینقدر بالاست، پس چه پتانسیل بالایی برای فروش محصول توی این فضا هست. چقدر عالی میشه اگر مردم در آینده خریدهای تلفنی‌شون رو که از توی خونه انجام میدن با کمک اینترنت انجام بدن. این چیزی بود که از همون لحظه دیگه ولش نکرد. تصمیم گرفته بود که بیاد بیرون و کار خودش رو شروع کنه. اما صبر کنید! اینجای داستان لازمه که یکم برگردیم عقب! برگردیم به ۲ سال قبل. یعنی ۱۹۹۲. برنامه‌ی کاری جف داشت همون‌طوری که می‌خواست پیش می‌رفت. اما از زندگی شخصیش راضی نبود. از بس درگیر کار شده بود که ۲۸ سالش شده بود و هنوز تنها بود. کلا انگار امیدی هم نبود که بتونه کسی رو پیدا کنه. تجارت، بیشتر وقتش رو گرفته بود و می‌ترسید در آینده تبدیل به یه آدم پولدار بشه که هنوز ازدواج نکرده. یه جورایی فکر می‌کرد دیگه وقتشه که یکی رو پیدا کنه ولی تو خودش نمی‌دید که بتونه این کار رو بکنه. چون اگه بلد بود، تو این ۱۰-۱۱ سال بعد از اورسلا، بالاخره یه دوست‌دختری چیزی پیدا کرده بود. ولی به اصطلاح خودمون بچه مثبت بود! اون حتی واسه پیدا کردن پارتنر و ازدواج هم یه سری ملاک‌های عجیب داشت. از دوستاش خواست كه بهش کمک کنن یه نفر رو پیدا کنه. در واقع Blind Date می‌خواست! Blind Date یعنی... وقتی میری سر قرار و نمی‌دونی قراره کی بیاد میشه Blind Date. به هر حال رفیقاش براش از این جور قرارا جور می‌کردن و آقا می‌رفت تا بالاخره یکی رو پیدا کنه دیگه. حالا وضعیت رو ببینید جان من! برمی‌داشت مدارك تحصیلیش رو می‌برد سر قرار، به طرف نشون می‌داد! نمی‌فهمم این دیگه چه فازیه! البته می‌فهمم ها! چون فرد خاصی رو می‌خواست. در واقع کسی رو می‌خواست که مثل خودش باشه. سخت‌کوش و خلاق. همسری که باهوش باشه. همچنین این‌طوری می‌گفت که می‌خوام زنی باشه که اگه یه وقت تو یه کشور جهان سوم افتادم زندان، این‌قدر توانایی داشته باشه که بتونه منو آزاد کنه. همسری که هم‌پام باشه و مانعی برای آرزوها و کارهایی که می‌خوام بکنم نباشه. میشه گفت تقریبا این معیارهایی که جف واسه ازدواجش داشت یه جورایی واقعا عملی نبود و هیچ‌کس حاضر نبود باهاش قرار بذاره. چیزی که جالبه این بود که جف مطمئن بود که اون مردی نیست که هیچ زنی آرزوی بودن با اون رو داشته باشه. چون خیلی چیزای رومانتیک از نظر اون خسته‌کننده و مسخره بود. مثل راه رفتن زیر بارون یا یه شام رمانتیک و دلتنگی واسه‌ی زن. به نظرش اصلا باحال نبود. همین موضوع بود که نگرانش کرده بود و می‌ترسید تا آخر عمرش مجرد بمونه. ولی توی همون دفتر، انگار آینده یه جور دیگه قرار بود واسش رقم بخوره. انگار زنی که تو آسمون‌ها دنبالش می‌گشت رو تو همون شرکتی که کار می‌کرد یعنی D. E. Shaw پیدا کرد. اسم اون زن «مکنزی کاتل» بود. مکنزی، میشه گفت یه جورایی مثل خود جف بود. اون‌ها نقاط مشترک زیادی با هم داشتن. اون خیلی واسه شغل و کاری که می‌کرد زحمت کشیده بود و به عنوان یه محقق تو اون شرکت کار می‌کرد. خلاق و باهوش بود و مثل یه رمان‌نویس، داستان‌های جالبی هم نوشته بود. ولی فقط واسه خودش. اتفاقا مکنزی هم مثل جف، از پرینستون فارغ‌التحصیل شده بود و وقتی دنبال یه جا برای کار می‌گشت گذرش به هج‌فاند D. E. Shaw افتاده بود و جف برای استخدام باهاش مصاحبه کرده بود. حالا جالبه که یک سال بعد، این مکنزی بود که اولین قدم رو برای آشنایی برداشت و از جف خواست باهم ناهار بخورن. کم کم یه رابطه‌ای بینشون شکل گرفت. سه ماه با هم رفت و آمد کردن و از هم خوششون اومد. جف و مکنزی مدت زیادی نگذشت و شش ماه بعد از اولین ناهاری که باهم خوردند، تو سال ۱۹۹۳ ازدواج کردند. مکنزی البته تو روز عروسیش نشون داد که جدا از سخت‌کوشی و جدی بودن تو کار، دوست داره تفریح کنه و بهش خوش بگذره. مثلا کاری که توی روز عروسیشون کردن، این بود که اجازه دادن مهمونا بیان و همگی باهم آب بازی کنن. تو جشن عروسشون یه عالمه از این بادکنک‌ها که توش آب می‌ریزن و پرت می‌کنن سمت هم گذاشته بودن تا همه همدیگه رو خیس کنن. هم به خودشون و هم به مهموناشون خیلی خوش گذشت. حالا با وجود زندگی مشترک و داشتن هم‌پا، دیگه وقت رسیدگی به تفکرات و آرزوهای جف بود. اون دنبال راه‌های جدید واسه کشف کردن بود. در واقع حالا دیگه خیالش از زندگی شخصیش و آینده‌ش یه جورایی مطمئن شده بود. توی شرکت‌های مختلف هم تجربه‌هایی رو که می‌خواست به دست آورده بود. دیگه نیازی نبود که برای بقیه کار کنه و می‌تونست خودش یه کاری راه بندازه.جف میگه این حس راه‌اندازی یک شرکت که کارمنداش خودم و خانمم و دوستام باشه رو همون بعد از فارغ‌التحصیلی تو سال ۱۹۸۶ تو ذهنم داشتم. همون موقع با خیلی‌ها صحبت کرده و تصمیم گرفته فعلا صبر کنه تا بیشتر درمورد تجارت و نحوه‌ی کار کردن یاد بگیره. میگه چون اون موقع متوجه شدم که تجارت، یک دنیای سخت و پر رمز و رازه و وقتی آدم ۲۲-۳ سال سن داره هنوز خیلی چیزاست که باید یاد بگیره. اما حالا که دیگه ۳۰ سالش شده بود و تجربه‌های مورد نیاز رو هم کسب کرده بود؛ وقتش بود که شروع کنه. بعد از اون مقاله‌ای که درمورد میزان پیشرفت اینترنت توی یک سال گذشته خونده بود، ایده‌های زیادی به ذهنش میومد و دوست داشت انجام بده که همه یه جورایی با اینترنت سر و کار داشتن داشتن. حالا داشت فکر می‌کرد چه نوع شغلی خوبه و می‌تونه جواب بده؟ چه چیزی رو از طریق اینترنت بفروشه که مردم حاضر باشن اون رو بخرن؟ مردم چه کالاهایی رو بدون نیاز به دیدن یا دست زدن می‌خرن؟ شروع کرد به بررسی شرکت‌های سفارش پستی. لیستی از ۲۰ نوع محصول مختلف که با معیارهای اون مطابقت داشت رو انتخاب کرد و نوشت. معیارهای متعددی رو در نظر گرفت که مهمترین‌هاش اینا بودن: محصولی که وسعت و اندازه‌ی بازار بزرگی داشته باشه، محصول ارزون‌قیمتی باشه که افزایش کوچیکی توی قیمتش، مثل هزینه‌ی ارسال، باعث ترس خریدارای آنلاین نشه و همچنین محصولی باشه که تنوع و انتخاب زیادی داشته باشه. محصولاتی مثل پوشاک، لوازم اداری، نرم‌افزار، موسیقی و کتاب. بعد، ۵ تا از این ۲۰ عنوان رو که فکر می‌کرد بیشترین احتمال فروش داره، جدا کرد: CD (یعنی موزیک)، سخت‌افزار کامپیوتری، نرم‌افزار کامپیوتری، ویدیو (یعنی فیلم) و کتاب. و از بین این ۵ عنوان، فروش آنلاین کتاب رو انتخاب کرد. چون تقاضای ادبیات توی جهان زیاده (اون موقع خرده‌فروشی کتاب، بازاری ۸۲ میلیارد دلاری داشت)، قیمت کتاب پایینه و مهم‌تر از همه این‌ها این بود که هم تعداد کتاب‌های چاپی توی جهان خیلی خیلی زیاده، هم این که کتاب یه چیز کلی هست که موضوع‌ها و دسته‌بندی‌های مختلف رو پوشش میده. برای هر سنی با هر سلیقه‌ای میشه کتاب پیدا کرد. با هر قیمتی. کلا خیلی موضوع گسترده‌ای هست. تا این حد که تعداد عنوان‌های کتاب کل جهان اون موقع، ۳ میلیون عنوان بود.) یعنی دقیقا توی همون ۳ تا معیارش این بهترین انتخاب بود. ضمن این که میگه می‌دونستم در اون زمان مردم تنها چیزی رو که بدون نیاز به دیدن و لمس کردن حاضرن بابتش پول بدن، کتابه. پس کتاب منطقی‌ترین انتخاب بود. این تحقیقات و پخته‌تر کردن ایده‌ش، حدود ۲ ماه وقت گرفت ازش. یه مساله‌ای که درمورد کتاب بود این بود که فروش اون از طریق سفارش تلفنی یا ایمیلی تقریبا تا اون موقع موفقیت‌آمیز نبود. چون تهیه کردن فهرست کاغذی از اون همه کتاب موجود توی بازار به دلیل تعداد خیلی زیادشون کلا عملی نبود. و این‌که اصلا چطوری باید این همه کتاب رو طبقه‌بندی موضوعی می‌کردن؟ اما فضای تقریبا بی‌حد و حصر اینترنت، می‌تونست دستش رو برای این فهرست‌بندی‌ها بازتر کنه. پس ایده‌ی خیلی خوبی بود. چون دست تو بازار نبود. یا شاید هم بود ولی اون‌چنان مطرح نبود.شروع به تحقیق درمورد ایده‌ی فروش کتاب به صورت اینترنتی کرد. با این ایده، اون نه تنها می‌تونست به مشتریا كمك كنه كتاب‌هایی که دنبالشونن رو پیدا كنن، بلكه می‌تونست اونا رو با كتاب‌هایی که اصلا در موردش نمی‌دونستن هم آشنا کنه. دوتا فروشنده اینترنتی کتاب پیدا کرد: CLBooks.com و Books.com. اما وجود اون دوتا فروشگاه هم باعث نشد جف از ایده‌ش عقب بکشه و دوست داشت هر طور شده فروشگاه کتاب خودش رو راه‌اندازی کنه. برای این‌که بیشتر اطلاعات به دست بیاره، رفت لس‌آنجلس و توی یه همایشی که برای اتحادیه کتاب‌فروشای آمریکایی بود شرکت کرد. قصد داشت بیشترین اطلاعات لازم رو از این کسب و کار به دست بیاره. اون‌جا تقریبا مطمئن شد که ایده‌ش قابل انجامه. فروشنده‌های کتاب، لیست موجودی کتاب‌هاشون رو تو کامپیوترهای خودشون داشتن و جف فقط نیاز داشت یه راهی برای جمع‌آوری این لیست‌ها پیدا کنه. اما قبل از استعفای قطعی، ایده رو با همسرش مکنزی درمیون گذاشت. گفت می‌خوام از کارم استعفا بدم. خودمم می‌دونم خیلی ایده مسخره‌ایه و ممکنه کاری که می‌خوام بکنم اصلا جواب نده. چون خیلی از کارهای جدید یا استارت‌آپ‌ها موفق نمی‌شن. پس خیلی مطمئن نیستم این کار جواب بده یا نه؛ ولی می‌خوام تلاشم رو بکنم. کلا تصمیم گرفته بود شانسش رو امتحان کنه. مکنزی هم وقتی شور و اشتیاق جف رو دید ازش حمایت کرد. گفت من کنارت هستم؛ برو این کارو بکن.بعد از این که خیالش از خونه راحت شد، موقع این بود که با رئیسش صحبت کنه. رفت و به دیوید شاو (یعنی رئیسش) گفت با این‌که کارم رو خیلی دوست دارم، اما یه سری ایده‌ها دارم. می‌خوام از شرکت بیام بیرون و اون‌ها رو پیش ببرم. دیوید پیشنهاد داد برن بیرون از شرکت و راجع به این مساله صحبت کنن. رفتن تو سنترال پارک نیویورک، قدم زدن. جف دوباره توضیح داد که چی تو ذهنشه و دوست داره چیکار کنه. دیوید هم کامل حرفاش رو شنید. گفت ایده‌ی خوبیه و دوستش دارم. ولی این کار برای کسیه، که قبلا شغل خوبی نداشته؛ نه برای تو که الان شغل خوب و درآمد عالی داری و یکی از پرسودترین کارمندای شرکتی. اون حتی یه پیشنهاد وسوسه‌انگیز با حقوق خیلی خوب هم به جف داد. ولی در نهایت و غیر مستقیم متقاعدش كرد كه بره و دو روز در موردش فكر كنه. جف هم رفت و بعد دو روز فکر کردن روی این مساله، تصمیمش تغییری نکرد. تصمیمش رو گرفته بود. حتی معطل نکرد آخر سال بشه و سنوات و اینا رو بگیره. از همون وسط قراردادش استعفا داد و شرکت رو ترک کرد. جف یه جمله مشهوری درمورد این جور مواقع داره که اسمش رو گذاشته Regret Minimization Framework که میشه «چارچوب به حداقل رسوندن پشیمانی». میگه خودتون رو توی ۸۰ سالگی تصور کنید و بعد برگردید و به زندگی‌تون نگاه کنید. حالا می‌خوایم کاری کنیم که کمترین پشیمونی رو داشته باشیم. میگه می‌دونستم که وقتی ۸۰ ساله بشم قرار نیست پشیمون بشم که چرا شانسم رو توی این مساله امتحان نکردم. قرار نیست پشیمون بشم که قصد داشتم سعی کنم توی این چیز جدیدی به اسم اینترنت، که می‌دیدم داره پیشرفت می‌کنه، سهیم باشم. می‌دونستم اگر شکست بخورم بابت تلاشی که کردم پشیمون نمیشم. چیزی که شاید بابتش پشیمون بشم اینه که تلاشی نکردم. می‌دونستم که هر روز این رو با خودم خواهم داشت. وقتی اینطوری درموردش فکر کردم، دیگه تصمیم گرفتن خیلی آسون بود. میگه فکر می‌کنه این روش خیلی خوبیه. وقتی به ۸۰ سالگیت بری و فکر کنی که الآن باید چه تصمیمی بگیری، این از یک سری سردرگمی‌ها بخاطر تصمیمای روزانه دورت می‌کنه.بالاخره بعد از یکی دو روز، جف بزرگترین تصمیم زندگی خودش رو گرفت. تابستون سال ۱۹۹۴ در حالی که نگاه جهان به جام جهانی ۱۹۹۴ آمریکا بود و خیلی از آمریکایی‌ها هم سرگرم شنا توی استخرها، قایق‌سواری توی دریاچه‌ها و بقیه تفریحای تابستونی خودشون بودن، جف و مکنزی بزوس از شرکت D. E. Show استعفا دادن تا کار جدید خودشون رو شروع کنن. اما از نظر جف، نیویورک اصلا شهر مناسبی برای شروع کارش نبود. باید یه جای دیگه رو برای زندگی انتخاب می‌کردن. هنوز مطمئن نبودن که کجا بهتره. اون‌ها ۴ محل احتمالی رو در نظر گرفتن. پورتلند تو ایالت اورگان، لِیک‌تاهو تو ایالت نوادا، بولدر توی ایالت کلرادو و سیاتل تو ایالت واشینگتن. جف می‌دونست که باید ایالتی رو انتخاب کنه که مالیات ایالتی نداشته باشه، نیروی کار فنی زیادی داشته باشه و به ناشرین عمده‌ی کتاب هم نزدیک باشه. از این ۴ تا ایالتی که انتخاب کرده بود ۳ تاش تو سواحل غربی بودن و فقط کلرادو جزو ایالت‌های مرکزی آمریکا بود. در حالی که جف اینا تو نیویورک یعنی ساحل شرقی بودن. پس بالاخره باید جمع می‌کردن و می‌رفتن. از اون‌‎جایی که حداقل ۲ روزی راه داشتن تا به نزدیک‌ترین انتخابشون برسن، بدون این که مقصدشون مشخص باشه، وسایل رو بار وانت کردن و راننده رو فرستادن رفت. بعد هم خودشون همراه با سگشون اول با هواپیما یه سر رفتن هیوستون پیش پدر و مادر جف. بعد با ماشین شاسی‌بلندشون که پدر جف هدیه داده بود، راه افتادن به سمت غرب کشور. با راننده وانت هم قرار گذاشتن که با تلفن همراهشون در تماس باشه. یعنی اینجاست که میگن ایده رو تا اجرا نکنی هیچ فایده‌ای نداره! طرف ایده رو داره، ولی هنوز نه بیزینس پلن داره، نه می‌دونه از کجا می‌خواد همکار بیاره! نه حتی می‌دونه کجا می‌خواد زندگی کنه! همین‌طوری جمع کرد و راه افتاد! مساله این بوده که جف اعتقاد داشته وقتی یه چیزی طی یک سال گذشته ۲۳۰۰% رشد داشته، پس هر کاری می‌خوای بکنی باید خیلی سریع انجامش بدی. نباید هیچ زمانی رو از دست بدی. اون‌ها تقریبا نصف کشور رو طی کرده بودن که مقصدشون رو انتخاب کردن.انتخاب جف شاید یکی از دورترین شهرهای آمریکا به نیویورک بود: سیاتل. چرا میگم دورترین؟ چون اگر به نقشه آمریکا نگاه کنید، نیویورک یکی از شرقی‌ترین شهرهای آمریکا تو سواحل اقیانوس اطلس شمالیه. اما سیاتل تو شمال غربی آمریکا نزدیک مرز کاناداس. فاصله واقعا زیاده ها! تو نقشه نشون نمیده! رانندگی از نیویورک تا سیاتل ۴۵۹۰ کیلومتره. که رفتن این مسیر ۴۲-۳ ساعت طول می‌کشه! برای مقایسه فقط می‌گم که بدونید. تهران تا بندرعباس ۱۲۷۵ کیلومتر و ۱۳-۱۴ ساعت رانندگیه. خب برگردیم به اصل داستان... حالا اصلا چرا سیاتل؟ اول این که اونجا یه دوست صمیمی داشت که اون شهر رو بهش پیشنهاد داده بود. اما مهمتر از اون سیاتل یکی از نقاط اولیه تو صنعت اینترنت بود. اتفاقا مایکروسافت هم اون‌جا بود. پس قاعدتا کارمندای ماهر بیشتری توی سیاتل نسبت به بقیه‌ی جاهای آمریکا بودن. سیاتل یه نکته مهم دیگه هم داشت. Ingram یکی از ناشرهای بزرگ کتاب تو آمریکا توی این شهر بود. این انتشارات تامین‌کننده‌ی کتاب برای ۶۰% سازمان‌های نشر کتاب بود. یه شرکت معتبر نشر کتاب دیگه به نام روزبرگ تو ایالت اورگان هم نزدیک سیاتل بود. جالبه بدونید که علاوه بر انتخاب مقصد، جف حتی بیزینس پلن خودش رو برای این فروشگاه آنلاین (که هنوز اسمی هم نداشت) توی همین راه رفتن به سیاتل نوشت. چطوری؟ در حالی که مکنزی پشت فرمون بود، خود جف کنار مکنزی نشسته بود و مشتاقانه در حال کار روی لپ‌تاپش بود. تمام تفکرات و برنامه‌هاش رو آورد توی کامپیوترش. ۳۰ صفحه نوشت! و این اولین پیش‌نویس نقشه‌ی اصلی و بیزینس پلن جف از کسب و کاری بود که قرار بود شروع کنه. اون آماده بود تا یک کتابفروشی آنلاین راه‌اندازی کنه. اون نه‌تنها قصد داشت به مشتری‌ها کمک کنه کتاب‌های مورد نیازشون رو پیدا کنن، بلکه می‌خواست کمکشون کنه با کتاب‌هایی که از وجودشون آگاهی ندارن هم آشنا بشن.حالا یه موضوع دیگه مونده بود که اون اسم این سایت بود. جف اسم Cadabra رو انتخاب کرد. کادابرا، برگرفته از کلمه‌ی Abracadabra بود. آبراکدابرا یه ورد جادوییه که قدیما بعضی از افراد خرافاتی اعتقاد داشتن کلمه‌ی شفادهنده‌س. بعدا هم توی شعبده‌بازی‌ها و اینا استفاده می‌شده. مثلا طرف می‌خواسته از توی کلاهش خرگوش دربیاره، می‌گفته آبراکدابرا! بعد خرگوش رو می‌کشیده بیرون. معادل فارسیش میشه «اجی مجی لاترجی». احتمالا جف می‌خواسته یه اسم جادویی برای سایتش انتخاب کنه. حالا که گفتم آبراکدابرا، اینم بگم شاید براتون جالب باشه. چون یه جورایی به قسمت دوم بایوکست هم مربوط میشه. جی. کی. رولینگ هم نفرین مرگ توی کتاب‌های هری پاتر رو از روی همین ورد آبراکدابرا برداشته که البته یکم تغییرش داده و تبدیلش کرده به «آواداکداورا».خب برگردیم به زوج مهاجرمون! جف و مکنزی یه خونه توی خیابونی به اسم «۲۸م شمال شرقی» تو شهر بلویو اجاره کردن. شهر بلویو چسبیده به سیاتله. اما احتمالا بخاطر این که قیمت خونه‌هاش ارزون‌تر از سیاتل بوده اون‌ها این‌جا رو انتخاب کردن. چقدر جالبه واقعا. همین الآن اگه دستتون بند نیست توی گوگل مپس گوشی‌تون بزنید ۱۰۷۰۴ NE ۲۸th St Bellevue (یعنی پلاک ۱۰۷۰۴ خیابون ۲۸م شمال شرقی شهر بلویو) خونه رو براتون میاره! حالا احتمالا می‌دونید. اگر هم نمی‌دونید، بهتون بگم که توی تاریخ فروش آنلاین جهان، این یه مکان تاریخیه! ۵ جولای ۱۹۹۴ یعنی ۱۴ تیر ۱۳۷۳ جف بزوس شرکت جدید خودش به اسم کادابرا رو توی واشینگتون ثبت کرد. اما چند ماه بعد وقتی داشت تلفنی با وکیلش صحبت می‌کرد وکیلش ازش پرسید که اسم شرکتت چیه؟ و جف گفت کدبرا. تلفظ انگلیسیش اینجوری میشه. وکیله پرسید چی؟ کدور؟! کدور به معنی جسد! جف به این فکر کرد که احتمال داره بقیه هم اسم شرکت رو اشتباه بشنون. پس تصمیم گرفت تغییرش بده. اسمی که انتخاب کرد Relentless بود. به معنی بی‌امان یا بی‌رحم. پس سپتامبر ۱۹۹۴ دامین relentless.com رو ثبت کرد. خیلی جدی قصد داشت کار رو با همین اسم شروع کنه. اما دوستاش متقاعدش کردن که این اسم یه جوریه و باید یه اسم بهتر انتخاب کنه. تصمیم به این شد که اسمی رو انتخاب کنه که با A شروع بشه. چون اون موقع همه جا لیست سایت‌ها رو بر اساس حروف الفبا مرتب می‌کردن. پس بهتر بود اسمی رو انتخاب کنه که با A شروع بشه و توی صفحه اول بیاد. این بار به دیکشنری پناه برد و اسم‌های A دار رو نگاه کرد تا بالاخره رسید به... Amazon.یه چیز دیگه رو هم دقت کردید؟ سال ۹۴ جف تو جاده با لپ‌تاپ بیزینس پلنش رو نوشت؛ با موبایل با راننده‌شون هماهنگ کرد که کدوم شهر رو برای اقامت انتخاب کرده؛ چند وقت بعدشم وقتی داشت با موبایلش با وکیلش صحبت می‌کرد، اسم سایتش رو تغییر داد. یادتونه گفته بودم که جف علاقه‌ی زیادی به استفاده از تکنولوژی‌های جدید داشت؟ سال ۹۴ استفاده از لپ‌تاپ و موبایل واقعا رایج نبود. و این تاکیدیه بر این مساله. بالاخره توی اول نوامبر سال ۱۹۹۴ یعنی ۱۰ آبان ۱۳۷۳ یکی از مشهورترین دامین‌های کل اینترنت در آینده ثبت شد: amazon.com. چند ماه بعد هم توی ۹ فوریه ۱۹۹۵ یعنی ۲۰ بهمن ۱۳۷۳ شرکت اصلی به همون اسم amazon.com توی واشینگتون ثبت شد. جف آمازون رو انتخاب کرد چون هم اسمش رو همه شنیده بودن و دیگه کسی اسم شرکتش رو اشتباه نمی‌شنید. ضمنا رودخونه و جنگل‌های آمازون یه جای عجیب و غریب و متفاوت بودن. دقیقا مثل حسی که اون و به کسب و کار جدیدش داشت. رودخونه‌ی آمازون بزرگترین رودخونه جهانه و جف برای خودش این‌طور هدف‌گذاری کرد که روزی سایت کوچیکش به بزرگترین کتابفروشی جهان تبدیل بشه.حالا جف نیاز به یه سرمایه اولیه برای شروع کار داشت. وقتی طرحش رو برای پدر و مادرش توضیح داد، اون‌ها خیلی زود از طرحش حمایت کردن و حتی حاضر شدن حدود ۳۰۰ هزار دلار روی کارش سرمایه‌گذاری کنن. جف نیاز به سرمایه بیشتری داشت. پس رفت سراغ چند نفر از فعالین حوزه کتاب، و طرح تجاریش رو براشون تشریح کرد. بزوس حرف جالبی بهشون می‌زده. می‌گفته: «از همین اول بگم که من هیچ چیزی درمورد صنعت کتاب نمی‌دونم؛ اما بذارید این رو هم بگم که من می‌تونم کتاب‌ها رو به اینجا (یعنی اینترنت) بکشونم و اون‌ها رو به مشتری بدم.». جف اینقدر از طرحش مطمئن بود که بهشون می‌گفته: «با فروش کتاب توی اینترنت، اقتصاد صنعت کتاب دستخوش تغییر میشه.». اما مشکلش این بود که برای هر سرمایه‌گذاری که می‌نشست و توضیح می‌داد طرف می‌پرسید: «اینترنت چیه دیگه؟!» جف با ۶۰ نفر جلسات جداگونه گذاشت تا بتونه ۱ میلیون دلاری رو که نیاز داشت جمع کنه. موفق شد رضایت ۲۲ نفر اون ۶۰ نفر رو به دست بیاره و ۱ میلیون دلار سرمایه‌ی اولیه رو تامین کنه. این، پرریسک‌ترین کاری بود که تا به حال انجام داده بود. چند ماه برگردیم عقب. اون هم وقتی هنوز اسم شرکت کادابرا بود و جف تازه شرکت جدیدش رو ثبت کرده بود. مسائل مالی شرکت رو همسر جف، مکنزی، بر عهده گرفته بود. اما برای راه‌اندازی سایت، یکی دو نفر برنامه‌نویس لازم بود. بنابراین دوشنبه ۲۲ آگوست ۱۹۹۴ که می‌شد ۳۱ مرداد ۱۳۷۳، یعنی یک ماه نیم بعد از ثبت رسمی شرکت، جف توی Usenet که یه نوعی از گروه‌های گفتگو توی سطح اینترنته، یه آگهی برای استخدام نیروی برنامه‌نویس C و یا C++ ثبت کرد:یک استارت‌آپ با سرمایه‌ی خوب در جستجوی توسعه‌دهندگان نرم‌افزار C و یا C++ است که با سیستم عامل Unix هم آشنایی داشته باشد تا به تجارتی پیشگام در اینترنت کمک کند. باید در طراحی و ساخت سیستم‌های بزرگ و پیچیده (و البته قابل مدیریت و نگهداری) تجربه داشته باشید و همین‌طور باید بتوانید این کارها را در یک سوم زمانی که اکثر افراد توانمند فکر می‌کنند مناسب و ممکن است، انجام دهید. باید مدرک کارشناسی، کارشناسی ارشد یا PhD در علوم کامپیوتر یا معادل آن را داشته باشید.در ادامه هم اشاره کرده که &quot;همکارهای مستعد، با انگیزه و مشتاق&quot; رو می‌پذیره و این افراد رو به سیاتل منتقل می‌کنه. و اشاره کرده شرکت برای هزینه‌ی جابجایی هم کمک می‌کنه. ته ته آگهی هم یه جمله از «آلان کِی»، دانشمند کامپیوتر معتبر نوشته شده که گفته: «ساختن آینده از پیش‌بینی کردن اون آسون‌تره». در واقع این اولین آگهی شرکت آمازون برای استخدام اولین نفر تو این شرکت بود. کاملا مشخصه که جف از همون اول دست بالا رو گرفته که بهترین افراد رو جذب کنه و اعتقاد داشته این سخت‌گیری اولیه می‌تونه خیلی به موفقیت شرکتش کمک کنه. اون توی مصاحبه‌هاش برای استخدام نیرو تاکید می‌کرد &quot;هر جایی باشی می‌تونی طولانی، سخت یا هوشمندانه کار کنی. ولی این‌جا حق انتخاب ۲ تا از این سه تا رو نداری. چون باید هر سه رو با هم داشته باشی&quot;!اولین کسی که تونست از آزمون استخدام جف سربلند بیرون بیاد، «شل کافان» بود. کسی که به جف برای ساخت زیرساخت فنی سایت مورد نظرش کمک کرد. در حالی که مکنزی به عنوان آچار فرانسه شرکت، هم حسابدار بود، هم دبیر و هم مدیر دفتر، شل کافان و جف بزوس در کنار توسعه سایت، کتاب‌هایی که لیستشون رو از شرکت کتاب اینگرام گرفته بودن توی دیتابیس سایت وارد می‌کردن. مکنزی هم همزمان مشغول مذاکره برای اولین قرارداد‌های حمل و نقل شد. حالا یادتونه گفتم اون خونه تاریخیه؟ چرا؟ چون اونا گاراژ خونه‌شون رو تبدیل به محل کارشون کردن و جف با استفاده از یه تخته به عنوان میز با قیمت کمتر از ۶۰ دلار یه دفتر کار نقلی ساخت و بالاخره شرکت خودش رو راه‌اندازی کرد. در واقع اولین دفتر کار آمازون گاراژ همون خونه تو خیابون ۲۸م شمال شرقی تو بلویو تو حومه شرقی سیاتل بود. همینطور که قبلا هم گفتم، جف قبلا هم تجربه کار تو گاراژ خونه رو داشت. وقتی نوجوون بود توی گاراژ خونه‌شون برای خودش یه آزمایشگاه درست کرده بود و برای خودش چیز میز اختراع می‌کرد. وضعیت گاراژی که قرار بود اولین دفتر کار جف باشه عجیب و غریب بود. یه فضای گرفته‌ی کوچیک که خب مشخصه درست عایق بندی هم نشده بود. کار اصلی این‌ها هم توی اول فصل سرما شروع شده بود و هوا خیلی سرد بود. یه اجاق گاز مثل این پیک نیکا گذاشته بودن وسط گاراژ تا هوا رو گرم کنه مثلا. کلی سیم و سه‌راهی از اینور و اون‌ور رد شده بود تا به همه چیز برق برسه. چند ماه بعد هم که یه اجاق برقی جایگزین گازه شد، دیگه وضعیت مصرف برق واقعا فاجعه شده بود. وقتی کارمندا که ۴-۵ نفر بودن به میز نیاز پیدا کردن، جف به فکر افتاد که براشون میز تهیه کنه. اون طرف خیابون یه فروشگاه «Home Depot» بود که لوازم خونه و اداری و اینا می‌فروخت. جف رفت میزها رو نگاه کرد، دید قیمت‌هاش بالاس. یهو چشمش به درها افتاد. قیمت اون‌ها پایین‌تر بود. پس یکی دو تا در خرید و اومد ۴ تا پایه به هر کدوم وصل کرد و برای خودشون میز درست کرد. اون اعتقاد داشت که خریدن میز، کمکی به مشتری‌های شرکت نمی‌کنه. پس نیازی به خریدن اون‌ها نیست و میشه طور دیگه مشکل رو برطرف کرد.وقتی نسخه آزمایشی سایت تو بهار ۱۹۹۵ آماده شد، جف با چند نفر از دوستا و آشناهای تجاریش تماس گرفت و ازشون خواست تا سایت رو بررسی کنن و اگه ایرادی داره بهش بگن. روز قبلش جف و چند تا دونه کارمندش نشسته بودن دور هم و داشتن بررسی‌های نهایی رو روی سایت می‌کردن. خیلی امیدوار بودن که کار سایت بگیره اما ایده‌ای نداشتن که قراره چی بشه. اصلا موفق میشه؟ نمیشه؟ یکی از برنامه‌نویس‌ها می‌گفت «نمی‌تونم بفهمم این کاری که داریم می‌کنیم، شکل مثبتی از خوش‌بینیه و یا نمونه‌ای از یک تلاش نادرست تاسف‌انگیز.». بعد از مختصری عیب‌یابی، بالاخره ۱۶ جولای ۱۹۹۵ یعنی ۲۵ تیر ۱۳۷۴، سایت amazon.com رسما راه‌اندازی شد. حالا سایتشون چه شکلی بود؟ یه سایت خیلی ساده. عکسش رو می‌تونید توی صفحات اجتماعی بایوکست که همه‌جا با یوزر @BioCastPodcast پیدا میشه ببینید. آره، یه سایت خیلی ساده. به هر حال اون موقع اینترنت‌ها سرعتش خیلی پایین بوده و مهم بوده که سایت زود بیاد بالا. یه صفحه طوسی رنگ که بالای صفحه درشت و به رنگ مشکی نوشته به Amazon.com Books خوش اومدید. زیرش یه لینک هست با خط ریزتر نسبت به تیتر اصلی که نوشته «یک میلیون عنوان، همواره قیمت پایین.» بقیه صفحه یک سری تیتر درمورد ویژگی‌های سایت بود و توضیحاتش هم زیرش. تنها عکس صفحه، یه لوگوی فیروزه‌ای رنگ بود که گوشه سمت چپ بالای صفحه بود. یک حرف A بزرگ که وسطش یه رودخونه رد شده و زیرش نوشته amazon.com بزرگترین کتابفروشی زمین! نکات جالبی توی این صفحه هست. بالاتر از همه به بیننده پیشنهاد کرده اگر فقط یک چیز رو نگاه می‌کنه، سرویس اطلاع‌رسانیشون رو انتخاب کنه چون خودشون فکر می‌کنن که باحاله! بعد روی «یک میلیون عنوان»‌ای که داشتن تاکید کردن و پیشنهاد می‌دادن که کاتالوگ این «یک میلیون عنوان» رو که بر اساس نویسنده، موضوع، عنوان، کلمه کلیدی و چیزای دیگه قابل جستجو هست ببینن. توی مورد بعدی هم تاکید می‌کنن که برای خرید کتاب و ثبت سفارش نیازی به ساختن حساب کاربری نیست. صفحه جستجو هم خیلی ساده‌س. دو تا فیلده که بر اساس اسم نویسنده یا عنوان کتاب می‌تونستید دنبال کتاب مورد نیازتون بگردید.اما انگار که موفقیت آمازون از قبل مشخص بود. ۳ آوریل یعنی ۴۳ روز قبل از این‌که سایت بصورت عمومی راه‌اندازی بشه، اون‌ها اولین کتاب خودشون رو فروختن. نسخه‌ی آزمایشی سایت رو برای چندتا از دوستاشون فرستاده بودن دیگه. شل کافان، همون کارمند اول آمازون، به «جان وین‌رایت»، همکار سابقش، که هنوز باهاش در ارتباط بود، یه ایمیل زد و سایت رو براش فرستاد. توی ایمیل ازش درخواست کرد که بره توی سایت، عضو بشه و کتاب سفارش بده. این آقا که یه متخصص علوم کامپیوتر استرالیایی بود، همون موقع که توی دفتر کارش نشسته بود، سایت رو باز کرد و مشغول بررسیش شد. همون‌جا کتاب «طرح‌های سیال و قیاس‌های خلاقانه: مدل‌های رایانه‌ای از مکانیزم‌های اساسی تفکر» نوشته Douglas Hofstader رو به قیمت ۲۷.۹۵ دلار سفارش داد. و به این ترتیب، اولین سفارش Amazon.com ثبت شد.جف تعریف می‌کنه میگه اون اولاش ما برنامه ریزی بی‌عیب و نقصی نداشتیم. اوایل تو اون فضای ۴۰ متری، حتی میزی برای بسته‌بندی نداشتیم و همه کارا به صورت دستی انجام می‌شد. بعضی موقع‌ها کارشون تا آخر شب طول می‌کشید. بعد خود جف کتاب‌ها رو بار بلیزرش می‌کرد و می‌برد اداره‌ی پست. میگه واقعا آرزو می‌کردم چه خوبه که یک روز وضع مالیم بهتر بشه و بتونم یک لیفتراک بخرم. ماه اول جعبه‌ها رو روی دست و زانوهاشون می‌ذاشتن و بسته‌بندی می‌کردن. زمین هم سیمانی بود و زانودرد می‌گرفتن. یه چیز جالب تعریف می‌کنه. میگه یه روز که زانوهام دیگه واقعا درد گرفته بودن، به همکارمون که داشتیم بسته‌بندی می‌کردیم گفتم: «ببین فکر کنم باید زانوبند بخریم تا اینقدر زانوهامون درد نگیرن.» طرف هم یه نگاه به جف کرده و گفته: «جف! به میز بسته‌بندی احتیاج داریم!» میگه شاید باورتون نشه ولی این یکی از درخشان‌ترین ایده‌هایی بود که تا اون موقع شنیده بودم! روز بعد یه میز بسته‌بندی تهیه کردن و همین، بهره‌وری‌شون رو به طرز چشم‌گیری افزایش داد.اولاش هرکی سفارش کتاب توی سایت ثبت می‌کرد، توی دفتر کار یه زنگی داشتن که صدای اون زنگه درمی‌اومد. یهو همه به تکاپو می‌افتادن که کار مشتری رو راه بندازن. اما یه مدت بعد، اینقدر تعداد زنگ‌ها بالا رفت که تصمیم گرفتن کلا قطعش کنن. همون اول کار گفتن اگه شما یک کتابی مد نظرتونه و ما اونو تو سایت موجود نداریم، ما ۱۰ نمونه کتاب مشابه همون کتابی که می‌خواین رو به شما پیشنهاد می‌دیم. کتابی رو هم که می‌خواین یادداشت می‌کنیم و به‌زودی براتون تو سایت موجود می‌کنیم. شگفت انگیزه! این یعنی توجه کامل به مشتری. حالا جلوتر درمورد این مساله صحبت می‌کنم باز. حدود یک ماه بعد اون‌ها نه تنها به کل ۵۰ ایالت آمریکا کتاب فرستاده بودن، بلکه مشتری‌هایی از ۴۵ تا کشور دیگه در سراسر جهان هم ازشون خرید کرده بودن. توی ۲ ماه اول شروع کارشون، هفته‌ای ۲۰ هزار دلار درآمد داشتن و این فقط به دلیل انتخاب درست جف برای چیزی بود که تصمیم گرفت توی سایتش بفروشه. یعنی کتاب. جف و همکارا‌هاش یه ایده‌ی جالبی به ذهنشون رسید که برای اون زمان جدید بود. که البته الآن به یه چیز خیلی خیلی عادی تبدیل شده. اون‌ها توی صفحه هر کدوم از کتاب‌ها، یه بخشی قرار دادن که از ۱ تا ۵ ستاره چند امتیاز به این کتاب میدین؟ مشتری‌ها، علاوه بر امتیازی که به هر کتاب می‌دادن می‌تونستن براش review بنویسن. الآن شاید این ایده خیلی چیز مشخص و حتمی‌ای باشه. ولی ناشرهای اون زمان اصلا با این ایده حال نکردن. تا حدی که مثلا یکی از ناشرها یه نامه به جف زد و گفت: «یه ایده‌ی خوب براتون دارم. چطوره که فقط نظرات مثبت رو توی سایتتون منتشر کنید.»! طرف اعتقاد داشته که با این کار فروش آمازون هم بیشتر میشه. اما جف به سختی با این ایده مخالفت کرده و یه حرف خیلی خیلی جالب و قشنگی زده. به طرف گفته: «ما از فروش چیزی پول در نمیاریم؛ ما زمانی پول در میاریم که توی انتخاب برای خرید به یه نفر کمک می‌کنیم. در واقع بخشی از مردم برای این که بهشون توی انتخاب کمک می‌کنیم پول میدن. بنابراین اگر این مدلی به قضیه نگاه کنیم، به نظرات منفی هم احتیاج داریم.» حالا که بعد از بیشتر از ۲۰ سال به این مساله نگاه می‌کنیم می‌بینیم، پافشاری جف نه تنها باعث شد مردم انتخاب‌های راحت‌تری داشته باشن، بلکه به ناشرها هم کمک کرد تا کتاب‌های بهتری رو منتشر کنن. بعدا هم درباره بقیه‌ی محصولات و تولیدکننده‌هاشون همین اتفاق افتاد. البته متاسفانه ما توی کشور خودمون هنوز این مدل حذف نظرات منفی رو می‌بینیم. تا حدی که بعضی برندها حتی کمپین تبلیغاتی درست کردن تا بگن ما همه‌ی نظرات رو بدون حذف منتشر می‌کنیم. یعنی متاسفانه برعکس اتفاق افتاده. این‌قدر حذف نظر منی عادی شده که روی حذف نکردنش مانور تبلیغاتی میدن. حالا بیخیال. بشنوید خود جف چطور در این مورد صحبت می‌کنه.درآمد سایت تا پایان سال ۱۹۹۶ به ۱۵.۷ میلیون دلار رسید. ۱۵ می ۱۹۹۷ یعنی کمتر ۲ سال بعد از راه‌اندازی سایت و کمتر از ۳ سال بعد از تاسیس شرکت و وقتی جف تصمیم گرفت سهام شرکت رو عرضه عمومی کنه، آمازون ۲۵۶ تا کارمند داشت. با این وجود وقتی یک میلیونیومین (!) سفارش سایت ثبت شد، جف خودش شخصا بسته‌ی حاوی کتاب‌های «راهنمای ویندوز NT» و «زندگی‌نامه‌ی پرینسس دایانا» رو به اداره پست برد تا به ژاپن ارسال بشه. آمازون سال ۱۹۹۷ به سرمایه ۵۴ میلیون دلاری رسید. بزوس که این پیشرفت باورنکردنی رو دید تصمیم گرفت کسب‌وکارش رو گسترش بده. همون سال بود که فروش امتیاز آمازون از طریق سایت، راه‌اندازی شد و آمازون به چند کشور دیگه از جمله کانادا، ژاپن، انگلستان و فرانسه رفت. فروش کتاب به خوبی ادامه داشت که یه روز یه فکر خوب به سرش زد و تصمیم گرفت از مشتری‌هایی که تو سایت ثبت‌نام کردن بپرسه چی می‌خوان. پس برای ۱۰۰۰ نفر به صورت تصادفی ایمیل زد با این مضمون که دوست دارید به غیر از کتاب چه محصولاتی رو بفروشیم و بیشتر دنبال چه چیزی هستید؟ این ایمیل‌ها به طرز باورنکردی‌ای جواب گرفتن. جواب‌های جالبی هم گرفتن. مثلا یکی جواب داده بود دوست دارم تیغه‌ی برف پاک‌کن شیشه‌ی جلو بفروشید. چون من واقعا به اون احتیاج دارم. اون موقع بود که جف تصمیم گرفت از طریق آمازون همه چیز بفروشه. ژوئن ۱۹۹۸ آمازون بخش موسیقی رو به سایت خودش اضافه کرد. پس بعد از کتاب، به ترتیب موسیقی، فیلم، وسایل الکترونیک، اسباب بازی و کم کم بسیاری از دسته‌بندی‌های دیگه به آمازون اضافه شد. ایده‌ی جف همیشه برآورده کردن همه‌ی نیازها و سلایق مشتری‌ها بوده. پس هر چند وقت یه بار به آدرس ایمیلی که مشتری‌ها توی سایت ثبت کرده بودن ایمیل می‌زدن و ازشون راجع به خواسته‌هاشون می‌پرسیدن که مثلا دوست دارن چه چیزهایی رو توی سایت موجود کنن. این جوری شد که کم کم آمازون پیشرفت کرد و به وسعتش اضافه شد. و کمک کم تبدیل شد به «فروشگاه همه چیز».گسترش آمازون به حدی بود که سال ۱۹۹۹ مجله مشهور تایم، جف بزوس رو به عنوان «شخص سال» معرفی کرد و عکسش رو روی جلدش چاپ کرد. تا دسامبر اون سال، این شرکت بیشتر از ۲۰ میلیون بسته رو به ۱۵۰ کشور جهان ارسال کرده بود. اما درست چند ماه بعد از این که جف این افتخار بزرگ رو به دست آورد، آمازون با یکی از بزرگترین یا شاید هم بزرگترین بحران تاریخ خودش روبرو شد. البته اونا توی این مساله تنها نبودن و پای تمام شرکت‌های تکنولوژی وسط بود. دارم از بحران حباب دات-کام حرف می‌زنم. اما چه بلایی سر آمازون اومد تو این دوره؟ سال ۲۰۰۱ ارزش سهام آمازون به طرز عجیبی افت کرد. سهامی که تا چند وقت قبلش به ازای هر سهم ۱۰۷ دلار خرید و فروش می‌شد به حدود ۷ دلار رسید! پس از این افت، بزوس مجبور شد تعداد کارمنداش رو کاهش بده و ۱۳۰۰ نفر رو تعدیل کرد. با این وجود آمازون جزو معدود شرکت‌هایی بود که تقریبا سالم از این بحران بیرون اومد. دلیل این مساله توی بیزینس پلن جف نهفته‌س. آمازون پول فروش محصولاتش رو بصورت نقد از مشتری‌هاش می‌گیره و بعد با تامین‌کننده‌هاش لزوما نقد کار نمی‌کنه. ارزش آمازون از مشتری‌هاش بود و پولی که اون‌ها به شرکت تزریق می‌کردن. البته به نوعی شانس هم با آمازونی‌ها یار بود. همینطوری که قبل‌تر اشاره کردم، اون‌ها از مدتی قبل شروع کرده بودن و علاوه بر کتاب، محصولات دیگه‌ای رو هم به سایت اضافه کردن و در کنار اون، توی سال ۲۰۰۰ جف تصمیم گرفته بود فروشنده‌های شخص ثالث رو هم به آمازون اضافه کنه تا در واقع بقیه هم بیان توی آمازون اجناس خودشون رو بفروشن. یعنی در واقع تبدیلش کنه به یه Marketplace. این به برندسازی آمازون کمک زیادی کرد. در حالی که اعضای هیئت مدیره و حتی نایب رئیس شرکت توی اون دوران یه جورایی داشتن گیج می‌زدن که چیکار باید بکنن، جف خیلی مصمم داشت ایرادات بیزینس پلن اصلیش رو برطرف می‌کرد. یکی دو تا از مدیرهای ارشد اون زمان آمازون اشاره کردن که فکر نمی‌کردن شرکت بتونه از این بحران بیرون بیاد و تعجب می‌کردن جف رو اینقدر مصمم می‌دیدن. جف به دنبال راه‌های جدید تبلیغ برای آمازون و راه‌های بهتر برای ارسال بسته‌ها بود که به اون‌ها هم رسید. مثلا همون بحث ورود فروشنده‌های شخص ثالث خودش نوعی تبلیغ جدید برای آمازون بود. تو اون روزها جف بدون تعلل و خیلی جدی، عذر هر کسی رو که با شرایط جدید هماهنگ نمی‌شد می‌خواست. الآن که بعد از حدود ۲ دهه به گذشته برمی‌گردیم، متوجه می‌شیم که آمازون امروزی، تقریبا حاصل همون تغییرات اون روزهاس و شاید اون اتفاقات بیشتر از این که به ضرر آمازون تموم بشه، به سودش تموم شده.موفقیت آمازون فقط از ایده‌ی یک فروشگاه آنلاین ریشه نگرفته (که البته به خودی خود ایده‌ی بدی نیست)؛ بلکه از پیاده کردن اون ایده در عمل ناشی شده. جف میگه «ایده مهمترین بخش کار نیست. مهمترین بخش، اجرای اون ایده‌ست و باید کاری کنیم که ایده‌هامون قابلیت اجرا شدن به بهترین صورت رو داشته باشن.». بدون شک این موفقیت حاصل تلاش‌های جف بوده. آقای بزوس بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، خیلی هدفمند و روی حساب پیش رفت و هر قدمی که برداشت و سراغ هر کاری که رفت در جهت رسیدن به هدف نهاییش بود. اون در زمان و مکانی خوب شروع کرد و با سرسختی در استخدام نیروهای حیاتی و توانا به پیش رفت. جف به کسایی که می‌خواست استخدامشون کنه می‌گفت ما می‌خوایم این‌جا کاری کنیم که برای مشتری‌هامون با ارزش باشه. می‌خوایم چیزی رو خلق کنیم که با افتخار از اون برای نوه‌هامون تعریف کنیم. چیزی که حاصلش رو الآن و بعد از بیشتر از ۲ دهه می‌بینیم. آمازون تونست چالش‌های بزرگی مثل رقبا و بزرگتر از اون یعنی حباب دات-کام رو پشت سر بذاره. این روزا وقتی درباره آمازون حرف می‌زنید، مجبور نیستین بگید «شرکت آمازون» یا «فروشگاه اینترنتی آمازون». و لازم نیست تاکید کنید که منظورتون رودخونه‌ی آمازون یا جنگل‌های آمازون نیست. اما آمازون هم مثل هر شرکت دیگه‌ای، دوره‌ای داشته که باید اسمش رو کامل و با توضیحات به کار می‌برده. اگر ویدیوها یا متن‌های قدیمی‌ای که درمورد جف یا آمازون هست رو ببینید، همیشه وقتی می‌خواستن از آمازون صحبت کنن، می‌گفتن «Amazon.com». اما الآن کافیه توی گوگل سرچ کنید آمازون. اسم رودخونه یا جنگل‌های آمازون توی صفحه دهم گوگل هم نیست!آمازون الآن باارزش‌ترین شرکت و ارزشمندترین برند جهانه. طی این ۲۵ سالی که از تاسیس این شرکت می‌گذره، سرویس‌ها و محصول‌های متعددی رو معرفی کرده. بعضی‌هاش موفق بودن و بعضی‌هاش نه. در ادامه می‌خوام یه اشاره‌ای هم به اونا بکنم. تا ببینیم فعالیت آمازون چقدرررر گسترده‌س!: • آمازون پرایم ویدیو: یکی از خبرسازترین و پربیننده‌ترین سرویس‌های VOD جهان، آمازون پرایم ویدیوئه. VOD یعنی مثل نتفلیکس یا نمونه‌ی داخلیش میشه فیلیمو و نماوا. این سرویس اواسط دسامبر ۲۰۱۶ بصورت جهانی در دسترس قرار گرفت. البته در واقع بصورت جهانی به جز (چین، کوبا، کره شمالی، سوریه و البته... ایران). آمازون پرایم ویدیو طی یکی دو سال اخیر به شدت داره اوج می‌گیره و قراردادهای خیلی خوبی با سازنده‌های مشهور و بزرگ برنامه‌های تلویزیونی بسته. مثلا وقتی مجری‌های «تخت گاز» با تهیه‌کننده‌ی BBC به مشکل خوردن رفت و یه برنامه‌ی مشابه به نام «گرند تور» برای آمازون ساختن. یا فصل اخیر لیگ برتر انگلیس رو، آمازون بصورت انحصاری خریداری کرده و توی خود بریتانیا الآن اگه شما بخواید یک بازی فوتبال از لیگ برتر این کشور رو ببینید باید حتما سرویس آمازون رو داشته باشید و دیگه شبکه‌های BBC و ITV حق پخش مستقیم بازی‌ها رو ندارن! خیلی عجیبه! اینم بگم امتیاز ساخت مجموعه تلویزیونی ارباب حلقه‌ها رو هم خریده که هنوز دقیق مشخص نیست کی ساخته و پخش میشه. تعداد مشترکین این سرویس توی آمریکا ۲۶ میلیون نفره. البته واسه نتفلیکس خیلی بیشتره یعنی. ۶۱ میلیون! رشد آمازون توی یکی دو سال گذشته مثال‌زدنی بوده و بعید نیست طی چند سال آینده بتونه نتفلیکس رو اذیت کنه.• الکسا: کسانی که کار طراحی سایت می‌کنن یا مدیر وبسایت هستن، قطعا سایت الکسا رو می‌شناسن. مهمترین چیزی که الکسا نشون میده رتبه‌ی سایت‌ها بر اساس تعداد بازدیدشونه. اما این روزا وقتی میگی الکسا، مردم یاد یه چیز دیگه می‌افتن! نوامبر ۲۰۱۴ آمازون دستیار شخصی هوشمند خودش رو معرفی کرد، به نام «آمازون الکسا». حالا این الکسا چی هست؟ دستیار شخصی اپل که سال ۲۰۱۱ معرفی شد اسمش سیریه، دستیار شخصی مایکروسافت کورتانا هست و واسه گوگل، گوگل اسیستنت. جف بزوس، برای اینکه از این سه غول بزرگ جهان عقب نیوفته، الکسا رو معرفی می‌کنه. البته به دلیل که آمازون مثل اپل، مایکروسافت و گوگل، دیوایسی نداشت که روی اون الکسا رو ارائه کنه، یه محصول جدید ساخت، به نام «آمازون اکو». آمازون اکو، یه بلندگوی استوانه‌ای بود که الکسا روی اون کار می‌کرد. خیلیا می‌دونن دیگه، دستیار شخصی مثل یه ربات می‌مونه. که می‌تونی باهاش صحبت کنی، ارتباط بگیری باهاش و کلی از سوالات رو جواب میده. یا با بلوتوث به دستگاه‌های هوشمند دیگه وصل میشه و دستوراتون رو اجرا می‌کنه. چراغ خاموش و روشن می‌کنه، تلویزیون یا کولر رو روشن می‌کنه و اینا. درسته که الکسا دیرتر از بقیه‌ی دستیارهای صوتی وارد بازار شده، ولی الآن به عنوان کاربردی‌ترین اون‌ها شناخته میشه و خیلی‌ها تو جهان و حتی ایران ازش استفاده می‌کنن. تو ایرانم برای این می‌گم که برای این قسمت خودم باهاش کار کردم.یکم امتحانش کنیم! خیلی چیزا میشه ازش پرسید. ولی می‌خوام یکم سوالای خاص‌تر بپرسم:What Was Amazons&#x27;s previous name? Do you love Jeff Bezos? Do you like Jeff Bezos? Alexa, do you know Iran? یکم هم اذیتش کنیم!Alexa, which one is better? You or Siri? Alexa, do you like Google Assistant? Alexa, Hey Cortana! Alexa, will you marry me? Thank You!}• Amazon Web Services بخش قابل توجهی از درآمد آمازون از سرویس خدمات وب و رایانش ابری آمازون به اسم Amazon Web Services یا به اختصار AWS به دست میاد که از سال ۲۰۰۶ راه‌اندازی شده. AWS یه پلتفرم جهانی برای انواع پردازش‌های ابریه. آمازون وب سرویس، خدمات شگفت‌انگیزی به کاربرای خودش ارائه میده. این خدمات شامل پردازش، سرور، شبکه، امنیت، فضای ذخیره‌سازی، ایمیل، توسعه اپلیکیشن موبایل و خیلی‌های دیگه، همگی از راه دور میشن. یعنی آمازون اومده یک سری سرور رو توی نقاط مختلف جهان قرار داده که شما می‌تونی تمام دیتای خودت رو توی اون سرورها قرار بدی، بدون این که نگران از بین رفتنشون باشی. در حقیقت شما دیگه نیازی نیست نگران رفتن برق، بکاپ‌گیری و یا سوختن هاردت باشی. چون همه‌ی دیتای شما توی سرورهای متعدد آمازون در نقاط مختلف جهان ذخیره میشه و این مساله باعث میشه احتمال از دست رفتن اون‌ها صفر بشه. خدمات بسیار گسترده‌ی AWS رو می‌تونیم به دو محصول جداگونه تقسیم کنیم:• سرویس ماشین مجازی آمازون یا EC۲• سیستم ذخیره‌سازی آمازون یا S۳ حالا اینا چی هستن؟ ابر رایانشی منعطف آمازون (Amazon Elastic Compute Cloud یا EC۲) یک سرور مجازی مبتنی بر وبه که به کسب‌وکارها کمک می‌کنه برنامه‌های خودشون رو روی اون اجرا کنن. این سرورها به توسعه‌دهنده‌ها این امکان رو میده تا از قدرت پردازشی سرورهای AWS تو سراسر جهان استفاده کنن. آمازون اسم خدمات ذخیره‌سازی خودش رو گذاشته خدمات ذخیره‌سازی آسان آمازون (Amazon Simple Storage Service یا همون Amazon S۳). S۳ در واقع یه فضای ذخیره‌سازی مقیاس‌پذیره که در اختیار کاربرای آمازون قرار می‌گیره و استفاده‌کننده‌های این سرویس می‌تونن از داده‌هاشون نسخه‌ی پشتیبان تهیه کنن. این داده‌ها توی سطل‌های خاصی به نام S۳ Buckets ذخیره‌سازی و سازمان‌دهی میشن. علاوه بر این، AWS، سرویس‌های دیگه‌ای برای ذخیره‌سازی بلندمدت داده‌ها ارائه کرده. این سرویس‌ها Amazon Glacier و Amazon Elastic Block Store هستن. از بزرگی AWS این رو بگم که از ۵۰۰ شرکت بزرگ پردرآمد آمریکا، بیشتر از ۸۰% دیتاشون رو آمازون میزبانی می‌کنه. آمازون بزرگترین و اصلی‌ترین شرکت جهانه که سرویس خدمات وب و رایانش ابری ارائه میده و این بخشش الآن بعد از مایکروسافت و اوراکل سومین شرکت بزرگ در زمینه‌ی نرم‌افزار در جهانه. گفته میشه سال ۲۰۲۰ با گذشتن از اوراکل به رتبه دوم برسه. این سرویس تو سال ۲۰۱۹ درآمد ۳۵ میلیارد دلاری داشته و نسبت درآمدش به کل درآمد آمازون، سال به سال در حال افزایشه. ادعای دیگه‌ای که آمازون داره اینه که هرجای دنیا که هستید در کمتر از ۱۰۰۰ مایلی شما یک دفتر نمایندگی و یک دیتاسنتر بزرگ داریم که دارای زون‌های متعدده و توی هر زون اون ۳۰۰ تا ۵۰۰ هزار سرور قرار دادیم.سرویس‌های آمازون خیلی خیلی متعدده و این‌جا جاش نیست به همه‌ش اشاره کنم. براتون فقط چندتاش رو می‌خونم: کیندل یه تبلته که اختصاصا برای خوندن کتاب الکترونیکی طراحی شده و یکی از مهمترین محصولات آمازونه. پرایم که یه سرویس ویژه برای مشتری‌های آمازونه. به این صورت که آمازون یه مقدار هزینه‌ی ماهیانه ازتون می‌گیره و یک سری سرویس مثل تخفیفای ویژه، ارسال رایگان و دسترسی‌های نامحدود به مجموعه‌ی زیادی از کتاب‌موسیقی و بازی رو در اختیار شما قرار میده. تازه بازم هست! Amazon Studios که استودیوی فیلم‌سازیه. Amazon Games که استودیوی بازی‌سازیه. Amazon Music که سرویس پخش موسیقیه. Amazon Home Services که خدمات مربوط به خونه‌ی هوشمنده. Amazon Publishingکه انتشارات آمازونه. Amazon Basic Care که بیمه‌ی درمانی می‌فروشه. Amazon Protect که بیمه‌های غیر پزشکی می‌فروشه. در کنار کلی سرویس و برند ریز و درشت دیگه، امپراطوری آمازون رو تشکیل میدن.خب! این آخر دوست دارم یکی از تجربه‌های خوب جف رو از زبون خودش براتون بذارم که بشنوید: تعریف می‌کنه تو سال ۹۷ یعنی ۲ سال بعد از این که آمازون شروع به کار کرده، شرکت Barnes &amp; Nobles (که بزرگترین فروشگاه فیزیکی کتاب اون زمان بود.) یه فروشگاه آنلاین راه‌انداخته که باهاشون رقابت کنه. Barnes &amp; Nobles اون موقع ۳۰ هزار کارمند و سالیانه ۳ میلیارد دلار درآمد داشته و جف اینا فقط ۱۲۵ کارمند و ۶۰ میلیون دلار درآمد. در واقع اونا خیلی بزرگ بودن و دستشون توی خرج کردن باز بوده ولی جف اینا خیلی کوچیک. همه‌ جا تیتر زدن که آمازون توسط یه شرکت بزرگ داغون میشه و همه‌ی خبرها علیه اونا بوده. پدر و مادرا زنگ می‌زدن شرکت درمورد شرایط شرکت می‌پرسیدن. یا هر روز از بچه‌هاشون می‌پرسیدن که اوضاع شرکت چطوره. یعنی مثلا نگران بودن قراره چه بلایی سر آمازون بیاد. خلاصه جف از همه دعوت می‌کنه که باهاشون صحبت کنه. خب تعدادشون کم بوده و می‌شده خیلی راحت همه رو یه جا جمع کنه و براشون حرف بزنه. میگه بهشون گفتم این که بترسید هیچ اشکالی نداره. ولی از رقیب‌مون نترسید. چون اونا که قرار نیست به ما پول بدن.مشتریها به ما پول میدن. پس از مشتری‌هامون بترسید! اگه به جای استرس گرفتن از اومدن همچین رقیبی، فقط روی مشتری‌هامون تمرکز کنیم؛ مشکلی پیش نمیاد. میگه واقعا اعتقاد دارم که باید به جای این که تمرکزتون رو روی مشکل بذارید و تحت تاثیرش قرار بگیرید، مسئولیت اصلی‌تون رو بدویند! برید و تلاشتون رو دوچندان کنید. تا نه تنها مشتری راضی باشه، بلکه از خریدش لذت هم ببره.خب! داستان ما با آقای جف بزوس به همین‌جا ختم نمیشه. به هر حال دور و بر جف کلی مسائل حاشیه‌ای و متفرقه هست. که کم هم نیستن! از کارای مربوط به فضا گرفته تا جدایی پر حرف و حدیثش! داستان هک شدن موبایلش و ثروت عجیب و غریبش! همه‌ی این مسائل رو بطور مفصل توی قسمت بعدی بایوکست بهش می‌پردازم. ولی خیلی لازم نیست منتظر بمونید! چون قسمت بعدی با فاصله‌ی یک هفته از همین قسمتی که دارید می‌شنوید منتشر میشه.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Jeff-Bezos---Part-1-%7C-%D8%AC%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%B3---%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B1-id2769822-id253898705?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Jeff%20Bezos%20-%20Part%201%20%7C%20%D8%AC%D9%81%20%D8%A8%D8%B2%D9%88%D8%B3%20-%20%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%DB%B1-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 19:37:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه مایکل جردن؛ مشهورترین بسکتبالیست تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D8%AC%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B3%DA%A9%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-hxpm0tz64wlf</link>
                <description>دلوریس جردن زن جوونی که تا الآن ۳ تا بچه به دنیا آورده بود، حالا باید بین شادی و غم یکی رو انتخاب می‌کرد. شادی به دنیا اومدن چهارمین فرزندش و یا غم از دست دادن مادرش. مادری که سال‌ها بود باهاش قطع رابطه کرده بود و اون رو ندیده بود. و اون انتخاب کرد که با شادی و خوشحالی به دنیا اومدن پسرش رو جشن بگیره. در سال ۱۹۶۳ در یک روز یکشنبه که می‌شد ۱۷ فوریه یعنی ۲۱ بهمن ۱۳۴۱، توی بیمارستان کامبرلند توی بروکلین نیویورک چهارمین فرزندش رو به دنیا آورد که اسمش رو مایکل گذاشت. دلوریس می‌گفت به دنیا اومدن مایکل مثل یه معجزه بود چون وقتی اون به دنیا اومد در بدترین شرایط روحی به خاطر از دست دادن مادرم بودم و اومدن این پسر، یه زندگی دوباره به من بخشید. یه چیزی که برای من جالبه نوع نگاه و دیدگاه مادر مایکل بوده. دلوریس می‌تونست بگه با مرگ مادرم دیگه به دنیا آوردن بچه‌ی چهارم برام قوز بالا قوز بود ولی ظاهرا به اومدن این بچه نگاه مثبتی داشت. نگاهش به این مساله چقدر خوب بوده. در حالی که خیلی راحت می‌تونست منفیشو ببینه. ولی بدنیا اومدن مایکل همچین بی‌دردسر هم نبود. به محض اینکه بچه بدنیا اومد، شروع کرد به خون دماغ شدن و حتی مجبور شدن که ۳ روز تو بیمارستان بستریش کنن. اتفاقا این خون دماغ شدن تا ۵ سالگیش هم ادامه داشت. راستی گفتم دلوریس چند سال بود که مادرش رو ندیده بود. دلوریس که نوجوون بود با جیمز که میشه بابای همین مایکل، با هم دوست شده بودن و یواشکی رفت و آمد داشتن. دلوریس ۱۵ ساله بود که تو همین قرارهای یواشکی باردار شد. خانواده‌ش هم که انتظار داشتن دخترشون درسش رو ادامه بده، از همون موقع باهاش قطع رابطه کردن و دلوریس مجبور شد با بچه‌ی توی شکمش بره با خانواده‌ی جیمز زندگی کنه. دلوریس و جیمز اسم بچه‌ی اولشون رو که پسر بود، جیمز گذاشتن. ینی هم اسم بابای بچه. جالبه بهتون بگم که بچه‌ی دوم که دختر شد رو هم اسمش رو گذاشتن دلوریس! بعد از این دو تا، اون‌ها یه پسر هم به اسم لَری آوردن تا نوبت به مایکل برسه. بچه‌ی پنجم هم دختری به اسم روزلین بود که توی ۲۳ سالگی دلوریس به دنیا اومد.وقتی که مایکل خیلی کوچیک بود و هنوز راه نمی‌رفت، خیلی بچه آرومی بود و اصلا گریه نمی‌کرد و مادرش می‌گفت همین که بهش غذا می‌دادی و یه اسباب بازی دستش، اون دیگه هیچ کاری با کسی نداشت و ساعت‌ها با خودش سرگرم بود. وقتی که ۵ ماهه شد اون‌ها از بروکلین به کارولینای شمالی رفتن. محل زندگیشون هم یه خونه بود تقریبا وسط یه جنگل نزدیک شهر ویلمینگتون که حدود ۷۰ سال قبلش جد پدریش هم همون‌جا به دنیا اومده بود. خونه‌شون یه کلبه کوچیک توی جاده ساحلی کالیگو بود. من رفتم توی گوگل مپز دیدم این جاده رو. چندتا کلبه‌ی تک و توک که وسط دنیایی از درخت با یه جاده به هم وصل شدن. دلوریس و جیمز دست بچه‌های زیر ۵ سال‌شون رو گرفتن و از وسط یه شهر بزرگ و شلوغ مثل نیویورک بردن همچین جایی بزرگشون کنن و واقعا دمشون گرم! کاش منم می‌تونستم از این شهر بزرگ و شلوغ بکنم برم همچین جایی زندگی کنم. چند ماه پیش وقتی داشتم برای قسمت دوم درمورد زندگی رولینگ تحقیق می‌کردم هم رفتم توی گوگل مپز دنبال اون خونه زمان کودکیش که کنار یه کلیسا بود گشتم. اون موقع هم دقیقا همین حس بهم دست داد. این تغییر فضا براشون سخت بوده ولی مایکل میگه قشنگترین خاطرات بچگیم مربوط به همین دورانه. پدرشون جیمز هم که توی شرکت جنرال الکتریک سوپروایزر بخش تعمیرات و نگهداری بود، عاشق تعمیرات بود و همه کارای خونه رو خودش می‌کرد. مثلا توی ۱۰ سالگی می‌تونسته تراکتور برونه و توی کارای مزرعه کمک می‌کرده. حتی می‌تونسته موتور تراکتور رو بیاره پایین و دوباره ببنده. مایکل یه خاطره از باباش یادشه و میگه یه بار داشته کار تعمیراتی خونه رو می‌کرده، دوتا سیم لخت رو به هم میزنه و پرت میشه سه متر اونورتر و ما هم کلی ‌خندیدیم!مایکل رو توی خونه صداش می‌کردن «مایک». جیمز و دلوریس بزرگترین بچه‌های خونه یعنی همونایی که هم اسم پدر و مادرشون بودن، خیلی آروم و بی سر و صدا بودن اما لری و مایک که فقط ۱۱ ماه اختلاف سنی داشتن خیلی شلوغ بودن و غیرقابل کنترل. گفتم خونه‌شون توی یه جاده ساحلی بود دیگه. البته جاده دقیقا منتهی به ساحل نمی‌شد ولی خیلی نزدیک اقیانوس بودن. اقیانوس اطلس. تو ۶-۷ سالگی یه اتفاق برای مایک میوفته که تا همین الآن هم اون رو از یاد نبرده و حس بدش همیشه باهاشه. تو همون سن رفته بودن ساحل با دوستاش بازی کنن که دوستش میره تو آب اما چون خوب شنا بلد نبوده سنش هم کم بوده، شروع به دست و پا زدن می‌کنه و مایکل هم میره کمکش. خیلی تلاش می‌کنه اما موفق نمیشه و جلوی چشمش دوستش غرق میشه. یکی دو بار دیگه هم از این مدل مسائل برای خودش و رفیق‌های دیگه‌ش پیش اومده بود و همین باعث شد از آب بترسه کلا. هنوزم که هنوزه با ۵۶ سال سن، این ترس باهاش هست و اهل دریا رفتن نیست. حالا از این موضوع بیایم بیرون، بعدا بیشتر درموردش صحبت می‌کنم. مایک تو همین سن و سال علاقه‌ی زیادی به بیس‌بال داشت. چون باباش بیس‌بال رو خیلی دوست داشت و دنبال می‌کرد، به همین واسطه مایک هم که بچه‌ی پر انرژی و ورزش‌دوستی بود، به این ورزش علاقمند شده بود و همیشه رویای این رو داشت که در آینده توی MLB بازی کنه. (MLB مخففThe American League of Professional Baseball Clubs یا به اختصار American League هست که به لیگ حرفه‌ای بیس‌بال آمریکا میگن.) خلاصه مایکل و لری با هم خیلی بیس‌بال بازی می‌کردن. اما توی همین روزا، یه روز که پدرش با یه سبد بسکتبال اومد خونه داستان کمی تغییر کرد. جیمز همیشه دوست داشت که بچه‌هاش ورزشکار بشن و بخاطر همین این سبد رو خریده بود و اون رو توی حیاط پشتی خونه نصب کرد. احتمالا بتونید حدس بزنید که این سبد، چه تاثیر بزرگی توی زندگی مایک داشت. اوایل مایک اصلا نمی‌تونست توپ رو گل کنه و همش خطا می‌رفت اما برادر بزرگترش، لری، خیلی خوب بود و همیشه سر همین باهمدیگه دعوا می‌کردن. پدرشون اون زمان می‌گفت لری واسه بسکتبال خوبه، مایک واسه بیس‌بال. وسط این ۵ تا بچه، ظاهرا توی خانواده کلا مایک رو دست‌کم می‌گرفتن و توجه زیادی به بچه‌های دیگه می‌شده. مثلا کسی نمی‌گفته مایک می‌تونه به فلان جا برسه و همیشه ضعیف می‌دیدنش. مثلا همین که باباش می‌گفته لری واسه بسکتبال خوبه. چون بسکتبال قدرت بدنی بیشتری می‌خواد و جیمز هم حس می‌کرده مایک توانایی بسکتبال بازی کردن رو نداره و بهتره بره سراغ بیس‌بال. مایک و لری توی حیاط پشتی زیاد با هم بسکتبال بازی می‌کردن. مایک قد بلندتری داشت اما لری قدرت‌بدنی بیشتری داشت. این رقابت برادرانه حس خیلی خوبی به مایک می‌داد. به خصوص وقتی توی رقابت با لری برنده می‌شد خیلی حس قدرت بهش می‌داد. حس می‌کرد که وقتی من می‌تونم برادر بزرگترم رو ببرم پس هر کسی رو می‌تونم ببرم. درسته که لری فقط ۱۱ ماه ازش بزرگتر بود، اما به هر حال بزرگتر بود دیگه. سال ۱۹۷۲ که مایک ۹ ساله بود و سنش به حدی رسیده بود که المپیک و اینا رو درک کنه، تلویزیون داشت مسابقات المپیک رو نشون می‌داد و مایک هم که رویاهایی تو سرش داشت به مادرش گفت «من بالاخره یه روزی مدال طلای المپیک رو می‌گیرم.» مادرش هم مثل اغلب مادرا بهش گفت: «بله حتما می‌تونی.»وقتی مایکل ۱۱-۱۲ ساله شد و پدر استعداد بسکتبال رو تو بچه‌ها دید، کم کم حیاط پشتی خونه رو تبدیل به یه زمین بسکتبال واقعی کرد و همسایه‌ها هم میومدن اون‌جا و باهم مسابقه می‌دادن. ولی مادرشون یه قانونی گذاشته بود و اون این بود که اول انجام دادن تکالیف، بعد بازی. ضمن این‌که باید راس ساعت ۸ شب می‌خوابیدن حتی اگه هنوز هوا روشن بود. لری و مایک همیشه سر این‌که کی بهتر از کیه با هم کل کل می‌کردن و همیشه آخرش به کتک کاری می‌رسید و مادرشون آخر سر مجبور می‌شد دخالت کنه و اون‌ها رو از هم جدا کنه. کلا این دو تا داداش همش توی این زمین بودن و داشتن بازی می‌کردن. یه جا نوشته بود توی تابستونا و روزای تعطیل از وقتی که بیدار می‌شدن و روزای دیگه از وقتی میومدن خونه تا وقتی برن تو رخت‌خواب مشغول بازی بودن.با این وجود مایک خیلی بیس‌بال رو دوست داشت و بیشتر از بسکتبال بیس‌بال رو دنبال می‌کرد. ۱۲ ساله که بود تونسته بود عضو یه تیم بیس‌بال به نام جورجیا بشه و واقعا خودش رو خیلی خوب نشون بده. البته که اوایل فقط توپ پرتاب می‌کرد چون ضربه‌هاش خیلی قوی بود و بعد تونست یه بورسیه سه هفته‌ای از شهر میسوری بگیره. اون زمانی که بیس‌بال بازی می‌کرد تو اون جایی که بازی می‌کرد کلا ۲۵۰ تا بچه تو لیگ بودن و فقط ۳ تاشون سیاه‌پوست بودن و یکمی این موضوع واسش آزاردهنده بود چون وقتی با هم تیمی‌ها می‌رفتن واسه مسابقات تو شهرهای دیگه اونا رو از بقیه جدا می‌کردن. زمستون سال ۱۹۷۷، پدر پدربزرگ مایک از دنیا رفت. اون از طرفدارای بیس‌بال بازی کردن مایک بود و همیشه تشویقش می‌کرد. کلا سال ۱۹۷۷ خیلی سال بدی برای مایک بود. چون به خاطر رنگ پوستش همش تحقیر می‌شد. هم تو بیس‌بال، هم تو مدرسه. تا حدی که مسائلی پیش اومد که مایک رو از مدرسه اخراج کردن. حالا چرا؟ ببینید کلا هنوز اون موقع توی دهه ۷۰ میلادی فضا برای سیاه‌پوستا خیلی مناسب نبود و حتی توی مدارس هم اذیتشون می‌کردن بچه‌ها. تا حدی که یه دفه یه دختره به مایک گفت کاکا سیاه. اون هم خیلی عصبانی شد و یک قوطی نوشابه پرت کرد سمت دختره. همین مساله باعث شد که مدیرای مدرسه بخاطر رفتار مایک، از مدرسه اخراجش کنن. سر همین مساله مادرش اونو با خودش می‌برد سر کار و مجبورش می‌کرد جلوش بشینه و کل روز رو درس بخونه. مایک نمی‌دونست که تا همین چند سال پیش، سیاه‌پوست‌ها چه رنج‌هایی که توی اون جامعه نکشیده بودن. با این وجود از این اتفاق‌هایی که برای خودش افتاده بود خیلی عصبانی بود و دوست داشت که خودش و همه سیاه‌پوست‌هایی که تحقیر شده بودند رو به کل دنیا ثابت کنه. مایک این حس رو هیچوقت یادش نرفت و همین باعث شد کارهای بزرگی توی زندگیش بکنه.اون موقع ۱۴ ساله بود که مسابقات بسکتبال رو تو تلویزیون می‌دید و بیشتر از قبل توجه‌ش به بسکتبال جلب شد. خیلی دوست داشت که می‌تونست بره و بسکتبال بازی کنه. ولی این جرات رو هنوز تو خودش نمی‌دید و کماکان بیس‌بال رو ادامه می‌داد. وقتی که وارد کلاس نهم شد به عضویت تیم بسکتبال Fred lynch در اومد. خیلی اون موقع قدش بلند نبود. ولی مثلا از ۵۴ امتیازی که تو یه بازی گرفتن ۴۴ امتیاز رو فقط مایک به تنهایی تونسته بود بگیره. ۱۵ ساله که شد راهی دبیرستان Laney توی همون شهر نزدیک محل زندگی‌شون یعنی ولمینگتون شد تا درسش رو ادامه بده. همچنان علاقمند هم به بیس‌بال و هم بسکتبال بود و هر دو رو بازی می‌کرد. توی تیم بیس‌بال مدرسه بود و خوب هم بازی می‌کرد. حالا من دقیق درمورد ورزش بیس‌بال اطلاعات ندارم. اما همون مختصر چیزی که خوندم متوجه شدم که مایک توی پست سنتر فیلدر خوب بود که جزو اوت‌فیلدرها حساب میشه. اما با وجودی که داشت توی بیس‌بال خوب بازی می‌کرد؛ کم کم توجه‌ش بیشتر به سمت بسکتبال رفت. یکی از دلایلش این بود که دبیرستان Laney هم مثل تقریبا همه‌ی مدارس آمریکا تیم بسکتبال داشت و توجه ویژه‌ای به این رشته توی اون‌جا می‌شد. ضمن این که خب وجود اون زمین مختصر پشت خونه‌شون هم باعث شده بود سال‌ها با داداشش، لری، بازی کنن و توجه‌ش بیشتر به بسکتبال جلب شده بود. در کل این رقابت مایک و لری توی این زمین بسکتبال باعث شده بود توانایی‌های مایک توی این ورزش هم بهتر بشه. ضمن این که قبلا هم گفتم که لری نسبت به مایک قدرت‌بدنی بهتری داشت و همین تلاش مایک برای بردن لری بهش کمک کرده بود تا خیلی بیشتر پیشرفت کنه. حالا هم چون دنبال یه جایی بود تا بتونه بیشتر خودش رو ثابت کنه، برای خودش هدف‌گذاری کرد که بره توی تیم بسکتبال مدرسه. از بس حواسش به این بود که به تیم بسکتبال مدرسه برسه درسش افت کرده بود و نمره‌هاش بین B و C بود. از اون طرف بیکار هم بود و هیچ شغلی نداشت. ولی لری دو جا کار می‌کرد و منبع درآمد داشت. پدرش همیشه می‌گفت مایک تنبل‌ترین پسر دنیاست. ولی دیری نگذشت که مایک به پدرش ثابت کرد که اشتباه می‌کنه. شاید هم پدرش می‌دونسته چی باید به پسرش بگه که انگیزه پیدا کنه. اینم بگم که یکی از خصوصیات بدنی مایک که برای بسکتبال بازی کردن خیلی خوبه، این بود که کف دستش پهن بود. پس خیلی راحت می‌تونست توپ رو تو دستش کنترل کنه. اما مشکل اصلی سر قدش بود. قد نسبتا کوتاهی داشت که برای بسکتبال بازی کردن مناسب نبود و همین هم اعتماد به نفسش رو با مشکل مواجه می‌کرد. در واقع توانایی خوبی توی بسکتبال داشت اما قدش با تواناییش نمی‌خوند. سال اول که توی دبیرستان تموم شد، نوبت به آزمون برای ورود به تیم اصلی مدرسه یا به قول خودشون Varsity Team رسید. اومدن و از همه‌ی داوطلبین که ۵۰ نفر بودن تست گرفتن. مایک به همراه دوستش لروی اسمیت هم برای ورود به تیم وارسیتی تست دادن. بازی و پرتاب‌های مایکل نسبتا خوب بود. همین خیلی امیدوارش کرد و بی‌صبرانه منتظر انتشار لیست نهایی بود. تقریبا مطمئن بود که اسمش رو توی لیست می‌بینه. ۱۵ نفر برای این لیست می‌خواستن. چند روز بعد خبر رسید که لیست نهایی روی تابلوی مدرسه نصب شده. با دوستش، لروی دویدن تا لیست رو ببینن. اما... چیزی که مایک دید براش غیرقابل باور بود. اسمش توی لیست نبود. ولی لروی به تیم راه پیدا کرده بود. لروی تنها سال دومی‌ای بود که راهی تیم اصلی شده بود. این یعنی ناامیدی تمام برای مایک. حالا واسه چی خط خورده بود؟ رفت و از مربی پرسید. جواب چی شنید؟ قد! قد مایک ۱۸۰ سانتی متر بود که از نظر «کلیفتون هرینگ»، سرمربی اون زمان تیم بسکتبال مدرسه، این قد کوتاهی برای ورود به تیم بود. جالبه بهتون بگم که اون موقع ۱۵ سالش بودا! یه پسر ۱۵ ساله با ۱۸۰ سانتی متر قد! گفتن قدت کوتاهه ردش کردن! دوستش لروی با همون سن حدودا ۲ متر قد داشت و بخاطر همین انتخاب شده بود. مایک که از این اتفاق واقعا دلخور شده بود به این فکر می‌کرد که آخه مگه فقط به قده؟! بازی من خیلی بهتر از لروی بود. دوید سمت خونه. مادرش خونه نبود و سر کار بود. رفت تو اتاقش، در رو روی خودش قفل کرد و نشست به گریه کردن. همه‌ی آرزوهاش روی سرش خراب شده بودن. چند ساعت بعد مادرش اومد پیشش و براش صحبت کرد. بهش گفت: «از این انرژی استفاده کن تا به مربی، رفیقات و هم‌کلاسی‌ها ثابت کنی که اشتباه کردن.»آقای هرینگ، مربی تیم وارسیتی مدرسه، بعدا به این مساله اشاره کرد که اون زمان اولویتش قد بوده و نمی‌تونسته به جای یه بازیکن ۲ متری، مایکِ ۱۸۰ سانتی متری رو انتخاب کنه. چون مایک کوتاه‌قدترین گارد توی لیست بوده و اون‌ها هم فقط یه جای خالی برای یه گارد داشتن. ضمن این که فقط یه سال دومی می‌تونسته انتخاب کنه و بقیه لیست از سال بالاتری‌ها پر شده بوده. با این وجود مایک بیخیال داستان نشد و خیلی زود انگیزه‌ی لازم رو برای رسیدن به تیم سال بعد به دست آورد. خودش تعریف میگه: «با وجودی که کلی تلاش کرده بودم، خستگیش به تنم مونده بود و این پیام بهم رسید که باید بیخیالش بشم، چشم‌هام رو بستم و یک بار دیگه لیستی رو دیدم که توی رختکن به دیوار زده بودند و اسم من توش نبود. همین به من انگیزه داد که دوباره شروع کنم.» ناامیدی عمیقی بود. انگار درونش رو آتیش زده بودن. اما معنی نداشت! باید خودش رو ثابت می‌کرد. باید کاری می‌کرد که مطمئن بشه دیگه همچین درد و رنجی رو تحمل نمی‌کنه. آخه قدش هم نسبتا خوب بود و هنوز جا برای رشد داشت. با خودش گفت باید اینقدر بازیم خوب باشه که نتونن بهونه‌ی قدم رو بگیرن. باید توی تیم سال بعد باشم. حالا یه مساله‌ای رو اینجا بگم که خیلی برام جالبه. یه پسر، تو سن ۱۵ سالگی، جای این‌که توی رویاهاش زندگی کنه که حتما باید هم‌قد رفیقش بشه تا به جایی برسه، واقع‌بینانه نگاه می‌کنه و با خودش میگه من که معلوم نیست هم‌قد اون بشم. ولی می‌تونم روی بازیم تمرکز کنم و اون رو قوی کنم تا دیگه کسی نتونه بهونه‌ی قد نسبتا پایینم رو بگیره. در واقع این میشه زندگی کردن توی واقعیت به جای زندگی کردن توی رویا. البته درسته که مایک توی لیست تیم اول مدرسه نبود ولی توی لیست تیم دوم یا جونیور مدرسه حضور داشت و اتفاقا ستاره‌ی اون تیم هم شد. توی چندتا از بازی‌ها موفق شد ۴۰ امتیاز کسب کنه که آمار واقعا خوبیه. اما خب بخاطر این‌که براش شکست معنی نداشت قبول این‌که به تیم اول راه پیدا نکرده، براش خیلی سخت بود. ضمن این که وقتی دید رفیق نزدیکش فقط بخاطر قد بلندتر به عنوان تنها سال دومی به اون تیم راه یافته بیشتر حرصش می‌گرفت. توی مدرسه توی هر وقت خالی‌ای تمرین می‌کرد. معلم فیزیک مدرسه‌شون میگه «شکست برای اون معنی نداشت! من همیشه ساعت ۷-۷:۳۰ میومدم مدرسه و وارد مدرسه که می‌شدم صدای تمرین کردنش رو توی سالن بسکتبال مدرسه می‌شنیدم.» میگه بعضی اوقات باید از توی زمین یا بدنسازی به زور می‌بردیمش سر کلاس! با تیم هم که تمرین می‌کرد. علاوه بر این‌ها هر روز توی اوقات خالیش تو حیاط پشتی خونه تمرین می‌کرد و آرزوش این بود که قدش بلند شه تا به تیم اول برسه. یکبار مادرش به شوخی بهش گفت برو تو کفشت نمک بریز و بشین دعا کن خدا این‌جوری بیشتر به حرفت گوش می‌کنه و به آرزوت می‌رسی. مایک خوش باور هم این کارو می‌کرد و شروع می‌کرد به دعا کردن. یه شب‌هایی اون حتی از غصه اینکه قدش کوتاهه خوابش نمی‌برد و هر روز غمگین‌تر می‌شد. مادرش وقتی دید این داستان قد این‌قدر داره روی روحیه‌ی مایک تاثیر می‌ذاره برداشت بردش دکتر متخصص رشد. دکتره هم بهشون اطمینان داد که قد مایک کوتاه نمی‌مونه و خیلی هم بلند قامت می‌شه. توی همون یک سال معلوم نبود کار اون نمک‌ها و دعاها بود، یا چی! مایک ۱۰ سانت قد کشیده بود. ضمن این‌که بخاطر اون حجم از تمرین پرتاب‌هاش هم خیلی بهتر شده بود و این بار دیگه هیچ بهونه‌ای برای خط زدن مایک از تیم وارسیتی وجود نداشت. بنابراین توی تابستون ۱۹۷۹ وقتی یک بار دیگه از داوطلبین ورود به تیم اصلی مدرسه تست گرفتن این بار مایک موفق شد وارد لیست تیم اول مدرسه بشه. حالا که بعد از سال‌ها به اون اتفاق نگاه می‌کنه می‌بینه که براش خیلی مفید بوده و انگیزه‌ای توش بوجود آورده تا تلاش خیلی زیادی کنه و همون تلاش‌ها بوده که مایکل رو نه تنها به تیم وارسیتی بلکه به مدارج خیلی بالاتری که حالا در ادامه میگم هم رسونده. حالا که وارسیتی به دست اومد، انگیزه‌ی مایک بیشتر شده بود. اون توی اولین بازی ۳۵ امتیاز برای تیم به دست آورد و کم کم تبدیل به ستاره‌ی این تیم شد. توی دو سالی که مایک توی دبیرستان Laney بود، به طور میانگین بیشتر از ۲۵ امتیاز، ۱۲ریباند و بیشتر از ۵ پاس توی هر بازی برای تیم اول مدرسه‌شون کسب کرد و تونست این تیم رو به رتبه اول تیم‌های مدرسه‌های ایالت‌شون برسونه. با این وجود هنوز راه زیادی مونده بود تا آوازه‌ی پروازهای بلندش به کل جهان برسه!آخرای سال ۱۹۸۰ دیگه اسم مایک رو همه شنیده بودن و خیلی‌ها اون رو یه ستاره‌ی نوظهور برای سال‌های آینده‌ی NBA می‌دونستن. مایک ۲ سال توی تیم وارسیتی دبیرستان Laney بازی کرد و ستاره‌ی تیمش بود. اون با میانگین ۲۷ امتیاز توی هر بازی عملکرد خیره‌کننده‌ای داشت و سال ۱۹۸۱ به عنوان یه سال بالایی برای شرکت توی مسابقات All-American Games انتخاب شد و اونجا هم ۳۰ امتیاز کسب کرد. که اون موقع برای خودش یه رکورد بود. توی این مسابقات در واقع بهترین بازیکن‌های مدارس رو توی یه کمپی جمع می‌کنن و بین‌شون مسابقاتی برگزار میشه. مجموع درخشش‌های مایک توی دبیرستان باعث شد دانشگاه‌های متعددی بیان دنبالش تا با بورس تحصیلی، اون رو راهی دانشگاه خودشون و البته تیم بسکتبالشون کنن. بالاخره مایک درخواست بورس تحصیلی دانشگاه کارولینای شمالی توی چپل هیل رو قبول کرد و راهی اون دانشگاه شد. جایی که ازش لیسانس جغرافیای فرهنگی گرفت. مسابقات کشوری بسکتبال توی رده سنی مدارس اونقدر بیننده نداره اما وقتی به رده سنی دانشگاه‌ها میرسه توجه‌ها خیلی بیشتر میشه چون در واقع نفرات برتر این تیم‌ها هستن که احتمالا به ستاره‌های آینده NBA تبدیل میشن. مایک دوران خوبی رو توی دانشگاه سپری کرد اما می‌خوام براتون از یه شبی بگم که شاید مهم‌ترین شب زندگیش شد. دوشنبه ۲۹ مارس ۱۹۸۲، ۹ فروردین ۱۳۶۱ فینال مسابقات اتحادیه ملی ورزش دانشگاهی یا NCAA در رشته بسکتبال توی لوئیزیانا بین تیم دانشگاه‌های جرج‌تاون و کارولینای شمالی در حال برگزاری بود.کمتر از یک دقیقه به پایان بازی مونده بود و جرج تاون ۶۲ به ۶۰ جلو بود. توپ دست بازیکنان کارولینا، مایک پشت خط پرتاب سه امتیازی ایستاده. فقط ۱۵ ثانیه به پایان بازی مونده که توپ رو برای مایک می‌اندازن. مایک پرتاب می‌کنه و توپ وارد سبد میشه! بازی تموم میشه و کارولینای شمالی ۶۳ به ۶۲ بازی رو می‌بره! واقعا میشه گفت زندگی مایک به قبل و بعد از این پرتاب تقسیم میشه کما این که خودش میگه: {پخش صدای مایکل که میگه از این لحظه «مایک جردن» به «مایکل جردن» تبدیل شد.} آره! از این لحظه بود که «مایک جردن» به «مایکل جردن» تبدیل شد. از این‌جا بود که مایکل جردن بر سر زبون بسکتبالی‌ها افتاد و ازش صحبت می‌شد. البته افراد دیگه‌ای هم بودن که نمایش خوبی داشتن اون سال ولی با این وجود این مایکِ قصه ما که از این به بعد مثل بقیه بهش می‌گیم مایکل بود که به عنوان بهترین بازیکن جوون سال انتخاب شد و عکسش به عنوان «بازیکن سال» اومد روی جلد مجله‌ی The Sporting News. حالا وقتش بود که راهی NBA بشه.سیستم راه‌یابی بازیکنان جوون توی آمریکا از دانشگاه یا کالج به لیگ‌های معتبر به اسم Draft شناخته میشه. درمورد این که درفت چیه من با دوست خوبم، سجاد بیات صحبت کردم که جزو بسکتبال‌نویس‌های خیلی خوب هست. سجاد خودش رو معرفی می‌کنه و درمورد درفت بیشتر برامون توضیح میده:بهتر از اینکه سوژه و دلیل هم‌کلام شدن ما بعد از این همه وقت آقای مایکل جردن باشه؛ من سجاد بیاتم همونطور که گفتی و تقریبا می‌تونم بگم بیست و پنج شیش ساله که بسکتبال دنبال می‌کنم یعنی تقریبا از چهار پنج سالگیم، ارثیه که از پدر خدا بیامرزم بهم رسیده، دیوونه‌ی بسکتبال بود و من از همون روزاییی که چشم باز کردم و خیلی قبل تر از اینکه بتونم راه برم بسکتبال دیدم و عاشق بسکتبال شدم و دوره اوج آقای مایکل جردن رو هم دیدم و دوازده ساله که بسکتبال می‌نویسم و ترجمه می‌کنم، تحلیل می‌کنم و الان هم تقریبا یه دو سالی هست که همونجور که خودت می‌دونی یه مجموعه‌ای راه انداختن به اسم منطقه‌ی رنگی؛ سایت و اینستاگرام و تلگرام و آپارات از این چیزا که می‌تونین اونجا اخبار بسکتبالو دنبال کنین و منو بخونین.منطقه رنگی bballnews.ir و اینستاگرامم با همین آدرس هست و اینکه خوشحالم که در خدمت هستم، مخلصیم. و اما درفت((Draft درفت باید یه خرده از عقب‌تر برات توضیح بدم یعنی از عقب‌تر از مراحلی که به MBA می‌رسن. تمام چهار تا رشته ورزشی مهم آمریکا یعنی  MBA, NFL, NHL, MLBاین سیستم درفت رو دارن که هر کدومشون حالا متفاوته ولی اون مکانیزم کلی همینه، حالا شرایط برگزاری و شرایط انجامش یه مقدار متفاوته؛ سیستم اتصال سیستم آموزشی آمریکا به سیستم این چهارتا لیگ این شکلیه که دبیرستان رو دارن، کالج دارن و اون لیگ رو دارن که خب اینا باید هرکسی اون مقاطع طی کنه تا به مقطع بعدی برسه.یه سری استثنا داره که حالا یه خورده دیگه توضیح میدم برات. از دبیرستان به کالج که خب مشخصه، کسی که دبیرستان رو تموم می‌کنه یا بازیکن متوسطیه یا خیلی خوب نیست و میره خودش یه کالجی ثبت‌نام می‌کنه و وارد اون تیم اون دانشگاه میشه یا اینکه اون بازیکن خیلی بازیکن خوب و خفنیه که در اون صورت برعکس دیگه کالج میاد دنبال اون بازیکن، به اون بازیکن اسکالرشیپ((scholarship میده و بهش پول در واقع حق تحصیل می‌ده، می‌بردتش تو تیم خودش و طبیعتا می‌بره تو تیم خودش و توی مسابقات NCAA شرکت می‌کنه؛ که گفتم این دومی فقط برای بازیکنان خیلی خفن اتفاق میفته، بازیکنایی که از یه سطحی بالاتر باشه.البته خفن منظورم اینه که هرچقدر خفن‌تر باشن در واقع کالج بهتری اونارو می‌گیره دیگه، ممکنه که در یه سری سطوح پایین‌تر بازیکن ام خیلی خفن نباشه ولی برای اون کالج بازیکن خیلی خوبی باشه و اسکالرشیپ بگیره و بره کالج و بره توی اون تیمی که اون کالج داره بازی کنه. برای رسیدن از کالج به MBA به داستان درفت می‌رسیم که یه بخشی از درفته و این شکلیه که شما باید یسری شرایط داشته باشین که بتونین در واقع کوالیفای((Qualify شین برای اینکه تو درفت شرکت کنین.الان یکی از شرایط مثلا اینه که باید کالج رو تموم کرده باشین یا حداقل دو سال توی کالج بازی کرده باشین و کالجو رها کرده باشین یعنی نمیشه که مثلا وسط سال اول بگین که من می‌خوام برم درفت، می‌خوام تو درفت باشم و همزمان ممکنه سال دیگم بازی کنم، نه، باید از کالج بیاین بیرون، از دانشگاه انصراف بدین یا حداقل دو سال یا حداقل  سه سال توی کالج بازی کرده باشین.هر کسی که این شرایط رو داشته باشه می‌تونه برای درفت ثبت نام کنه؛ ممکنه مثلا چمیدونم، چهارصد نفر، پونصد نفر، برای درفت اعلام آمادگی بکنن. سی تا تیم داریم توی MBA که در دو راند(Round) اینا بازیکن انتخاب می‌کنن و در واقع میشه شصت تا حق انتخاب. ممکنه چهارصد نفر،  پونصد نفر توی درفت نام کرده باشن ولی شصت نفرشون انتخاب میشن. حالا درفت فقط برای کالج نیست.بازیکنای اینترنشنال، بازیکنایی که بیرون از آمریکا بازی می‌کنن و حتی کالجم  نرفتن می‌تونن اعلام آمادگی کنن برای چیز برای درفت، بازیکنانی که تو دبیرستان هستن با یه شرایط خیلی سختی الان خیلی سخت کردن شرایطشو، تقریبا میشه گفت غیرممکنه. می‌تونن ثبت نام کنن برای درفت و همچنین بازیکن‌هایی که اینترنشنال((International گفتم، بازیکنای اینترنشنال هستن، توی یه لیگی و یجای دیگه اصلا بازی می‌کنن، کالجم نمیرن و اصن مثه یاومین، مثه حامد حدادی خودمون و مثه خیلیای دیگه.سه گروه می‌تونن توی درفت شرکت کنن؛ اونایی که تو کالج دارن بازی می‌کنن، بازیکنای بین‌المللی که تو کالج بازی نمیکنن و بازیکنایی که توی دبیرستان هستن، که گفتم گروه سوم یه ذره کارشون سخته، برای اینکه تو درفت ثبت نام کنن. حالا می‌رسیم به خود مکانیزم درفت. گفتم که دو راند داره درفت که تو هر راند سی تا حق انتخاب وجود داره که میشه مجموعا شصت تا پیک. طبیعتا پیکا از پیک شماره یک شروع میشه به سمت شصت میره و خب منطق اینه که بهترین بازیکن پیک یک باشه و به ترتیب. حالا این بهترین بازیکن خودش یه عالمه داستان داره که اصلا چجوری می‌فهمن که بازیکن خیلی خوبیه و اینا خودش یه داستان خیلی مفصلی داره که فکر نکنم تو این بحث جاش باشه.این که چجوری تیما حق انتخاب می‌گیرن براساس لاتاریه و اینکه چجوری لاتاری رو می‌چینن، بر اساس رکورد تیماعه.تیمی که بدترین رکوردو یعنی ضعیف‌ترین رکورد رو تو این فصلی که الان توش هستیم داشته باشه برای تابستون سال بعد، درفت تو June برگزار میشه، بین دوتا فصل، توی .Offseason تیمی که این فصل بدترین رکورد رو داشته باشه بیشترین شانسو تو لاتاری داره. ینی تعداد توپ‌هایی که میندازن تو لاتاری به اسم اون تیم مثلا تیم A اگه بدترین رکورد رو داشته باشه، بیشترین تعداد توپ داره توی اون لاتاریه؛ لاتاری ام عین همین لاتاری که هممون می‌دونیم. یه ماشینه، یه عالمه توپ میندازن توش اون تپ تپ می‌چرخه و توپو میده بیرون میگه آقا این پیک شماره یک پیک شماره دو تا آخرو انتخاب می‌کنیم که البته معمولا اینجوریه که ده تای اولو فقط لاتاری می‌کنن و بقیه‌ش از قبل مشخصه؛ مشخصه بر اساس رکوردهایی که ثبت شده. خدمت حضورتون عرض کنم که لاتاری رو میکشن و تیما پیکاشونو می‌شناسن یعنی می‌فهمن که مثلا امثال  New Orleans Pelicansپیک شماره یک رو داشته و بقیه تیم‌ها تا پیک شماره‌ی شصت که مشخص بوده. یه مراسمی برگزار می‌کنن از قبل معمولا معلومه که کدوم بازیکنا پیک تا ده‌ان، معمولا اینجوری، معلومه، تو این چند سال که من یادم میاد ملوم بوده بجز یکی دو مورد مثلا 2003 و اینا که اتفاقات عجیبی افتاد، معمولا حداقل پیک شماره یک معلومه.و حضور انورتون عرض کنم که یه مراسمی برگزار می‌کنن و میان اونجا و تیم‌ها به Consumer MBA اعلام می‌کنه که آقا مثلا  من تام ویلیامسونو به عنوان پیک شماره یک انتخاب کردم. اون بنده خدا میره پشت میکروفون اعلام می‌کنه که آقای تام ویلیامسون، پیک شماره یک میره. خب حالا رسیدن به درفت یه مرحله انتخابی داره که مایکل موفق شده بود حد نصاب‌های لازمش رو کسب کنه و وارد لیست ۶۰ نفره درفت سال ۱۹۸۴ بشه. از طرف دیگه تیم‌ها هم مثل هر سال خودشون رو آماده کرده بودن تا انتخاب‌هاشون رو انجام بدن. انتخاب‌های تیم‌ها بر اساس شناختشون از بازیکن‌هایی که توی لیست هستن و امتیازهایی که بازیکن‌ها برای رسیدن به این لیست کسب کردن هست. حالا همونطور که سجاد گفت، طبق یه مکانیسمی تیم‌ها برای انتخاب بازیکن نوبت‌گذاری میشن و باید بیان به ترتیب از توی اون لیست ۶۰ نفره بازیکن انتخاب کنن. تیمی که اون سال حق اولین انتخاب رو داشت هیوستون راکتز بود که انتخابش یکی از ستاره‌های فصل گذشته مسابقات یعنی حکیم اولاجوان بود. دومین انتخاب رو تیم پورتلند داشت که سم بووی یکی دیگه از ستاره‌های اون فصل رو انتخاب کرد. سومین تیمی که حق انتخاب از لیست ۶۰ نفره رو داشت شیکاگو بولز بود. انتخاب شیکاگو مایکل جردن بود. حالا مایکل باید برای ادامه‌ی دوران حرفه‌ای خودش راهی شهر شیکاگو و کنفرانس شرق می‌شد. بیشتر درمورد درفت اون سال از سجاد می‌شنویم:خب راجع به درفت 84؛ درفت 84 خیلی درفت عجیبیه، اینکه من می‌خندم بخاطراینکه خیلی درفت عجیبیه و خب اولا که خیلی از کارشناسان معتقدند که بهترین سری یکی از بهترین سری‌های درفت حداقل درفت 84 بوده. توش پنج تا بازیکن Hall Of Famer حضور دارن و یه عالمه بازیکن خیلی خوب که ممکن بود بعدا اگر تو یه سال دیگه می‌بودن حتی بیشتر دیده می‌شدن و همینطور دوتا اشتباه مرگبار تو این درفت اتفاق افتاده که اصلا لندسکیپLandscape  MBA رو تغییر داده و بسکتبال واقعا می‌تونست یه چیز دیگه باشه اگر این دوتا اشتباه اتفاق نمی‌افتاد که طبعا مهمترینش اینه که مایکل جردن پیک شماره سه بوده.خب همونجور که توضیح دادی خشایار پیک شماره یوسون بود که حکیم اولاجوان رو انتخاب کردن، خیلی غیر منطقی نبود اون انتخاب بخاطر اینکه حکیم بی‌نظیر بود و اصلا یه چیز عجیبی بود، فوق ستاره Georgetown بود و اصلا کالج Georgetown معروفه به اینکه رویCentre ها و همیشه سنتر های خیلی خفنی داشتن Patrick Ewing تو کالج جورج‌تاون درس می‌خوند و بازی می‌کرد.Hakeem Olajowon خیلی خفن بود و قطعا جزو مثلا 8 تا centre برتر تاریخ NBA هست و اصن یچی عجیب و غریب و خیلی عجیب نبود که یک باشه حالا طبیعتا باید مایکل جردن یک می‌شد ولی حالا به هیوسان خیلی نمیشه انتقاد کرد که به عنوان شماره یک برداشتن و بعدا باهاش دوبار قهرمان NBA شدن تو همون دهه تو همون که نه تو دهه‌ی 90 بعد تو دهه‌ی 90 دوبارم باهاش قهرمان NBA شدن و در واقع ازش استفاده کردن و براشون خیلی مفید بود ولی پیک دوم خیلی پیک خنده‌داریه و سنتری به اسم سمبویی، همونجوری که گفتی کالج کنتاکی انتخاب شد و پیک شماره دو بود برای Portland که میگن که احمقانه‌ترین انتخاب تاریخ رفت درفتی که مایکل جردن و چارلز بارکلی و جان استاکتونو اینا حضور داشتن به عنوان پیک شماره دو پورتلند سمبویی رو برداشت که اونقدری هم بازی نکرد.چند دقیقه‌ای بیشتر بازی نکرد و خیلی هم بازیکن متوسط و معمولی بود و خیلی زود محو شد از سطح، از نقشه‌ی بسکتبال دنیا کنار رفت و خب شیکاگو بولز خیلی باهوش بود و می‌دونستن که چه جواهری توی درفت هست و مایکل جردنو برای پیک سوم انتخاب کردن. تصور اینکه مایکل جردن تو یه تیمی بجز شیکاگو بولز بازی کرده باشه الان برای ما سخته، اون اشتباه می‌تونست لندسکیپ رو تغییر بده. اصلا شما برند شیکاگو بولزو همجا با مایکل جردن نه همجای دنیا با مایکل جردن می‌شناسن و ایم می‌تونست اصلا وجود نداشته باشه و می‌تونست این برند پورتلند باشه می‌تونست در سال‌های آینده اون تسلطی که شیکاگو بولز رویMBA  داشت رو توی دهه‌ی نود رو portland داشته باشه اما خب نشد و این اتفاق نیفتاد.راجب مثلا چندتا اسم دیگه گفتم مثلا چارلز بارکلی که اگر MBA دنبال کنید حتما می‌شناسیدش؛ الان آنالیزور MBA TV و خیلی آدم با مزه و باحالیه و قطعا جزو پنج تا Power Forward تاریخه، پیک شماره پنج اون درفت بوده که رفت فیلادفیا، خیلی بازیکن خفنی بود، خیلی بازیکن خفنی بود و اصلا عجیب بود و مثلا یکی دیگه از عجایب اینه که چارلز بارکلی انتخاب چهارم نیس و سم پرکینز انتخاب چهارمه؛ سم پرکینز بازیکن بدی نبود ولی خب اینکه یه فورواردی مثل چارلز بارکلی تو درفت باشه و شما یه فورواردی مثه سم پرکینزبردارین یه اشتباه دیگس.اولش گفتم کلاس درفت دوتا اشتباه بزرگ اتفاق افتاد و یه چیز خیلی جالب اینه که جان استاکتون که رکورددار بیشترین پاس منجر به گل در تاریخ MBAعه و قظعا جزو سه چهارتا گارد راس برتر تاریخ تو همین کلاسا پیک شماره‌ی شونزدهه یعنی پونزده تا بازیکن زودتر از جان‌ استاکتون انتخاب شدن که جالبه تو اون مثلا چهارده تا یه عالمه  گاردم هست.چهار تا پنج تا گارد توی اون پونزده تا بازیکن که زودتر از استاکتون انتخاب شدن هستن و خب اینم خیلی عجیبه، جان استاکتون حالا اونایی که بیشتر دنبال می‌کنن یا بیشتر دنبال کنن می‌دونن که نوزده سال برای یوتا جاز بازی کرد و خیلی بازیکن خفنی بود و خیلیا میگن که جانستون استاکتون خفن‌ترین بازیکن تاریخ که هیچ وقت حلقه نبرد.مایکل راهی شیکاگو بولزی شد که فصل قبلش شرایط اون‌چنان مناسبی نداشت. اما قبل از این که توی تمرینات تیم حاضر بشه وقت رسیدن به یکی از آرزوهای قدیمیش بود. اون برای حضور در تیم بسکتبال آمریکا برای المپیک ۱۹۸۴ لس‌آنجلس انتخاب شده بود. مایکل ۲۱ ساله جزوی از ۱۲ نفری بود که باید توی المپیک تیم ملی آمریکا رو همراهی می‌کردن. باید این توضیح رو بدم که توی تورنومنت‌های بسکتبال خب مشخصا تیم ملی آمریکا همیشه قوی‌ترین و شاخص‌ترین تیمه و همیشه ازش به عنوان اصلی‌ترین مدعی عنوان قهرمانی نام برده میشه. اما اینقدری که همه تو جهان تیم ملی آمریکا رو جدی می‌گیرن خود آمریکایی‌ها مسابقات ملی رو جدی نمی‌گیرن. به طور مثال همین امسال توی سال ۲۰۱۹ چند هفته پیش تیم ملی آمریکا که با ترکیب چندم خودش به جام جهانی بسکتبال اومده بود نه تنها موفق نشد به جمع ۴ تیم برتر برسه بلکه حتی موفق به کسب مقام ۵م هم نشد. البته این خودش یه شکست بزرگ برای اون‌ها حساب میشه و سال‌هاست که اینقدر نتیجه‌ی بدی توی جام جهانی بسکتبال نگرفته بودن ولی خب این موضوع به بحثمون مرتبط نیست. اما موضوع المپیک کمی فرق می‌کنه و آمریکایی‌ها بین تورنومنت‌های ملی، المپیک رو بیشتر جدی می‌گیرن. پس مایکل افتخار خیلی بزرگی نصیبش شده بود. تیم ملی آمریکا توی المپیکی که میزبانش بودن، موفق شد با ۸ تا برد و بدون شکست مدال طلای مسابقات رو به دست بیاره. یادتونه مایکل وقتی ۹ سالش بود آروزی همچین صحنه‌ای رو کرده بود؟ همون موقعی که مادرش هم بهش گفته بود که اتفاق میوفته. حالا بعد از ۱۲ سال مایکل به یکی از بزرگترین آرزوهای بچگیش رسیده بود: کسب مدال طلای المپیک برای کشورش.حالا مایکل به عنوان جوونی ۲۱ ساله و یه قهرمان المپیک راهی شیکاگو شد تا بقیه عمر ورزشیش رو اون‌جا ادامه بده. از همون بازی‌های اول با حرکات نمایشیش همه رو سورپرایز کرد تا حدی که بهش لقب «کاپیتان ماروِل» دادن. اما خودش خیلی موافق این لقب نبود چون انتظارش از خودش خیلی بالاتر بود و حس می‌کرد جایگاه الآنش خیلی پایین‌تر از این حرفاس و باید تلاشش رو برای رسیدن به جایگاه بالاتر بیشتر کنه. حالا اون از کسی که در تسخیر یک بازی بود، به کسی که یک بازی رو به تسخیر خودش در آورده بود تبدیل شده بود تا حدی که تیم‌های حریف برای اون برنامه جدا می‌چیدن. آخر فصل شیکاگو بولز موفق شد با درخشش ستاره‌ی جدیدش رتبه‌ی هفتم جدول کنفرانس شرق رو کسب کنه و بعد از ۴ سال دوباره راهی پلی‌آف NBA بشه. درسته که اونا توی اولین مرحله از پلی‌آف در برابر میلواکی باختن و از دور رقابت‌ها کنار رفتن، اما برای تیمی که فصل قبلش توی جدول کنفرانس شرق بین ۱۲ تیم ۱۱م شده بودن این یه موفقیت بزرگ بود. از این مقطع یکم سریع‌تر عبور می‌کنم چون داستان‌های مایکل و زندگیش هنوز تموم نشده! فصل دوم حضورش توی NBA همراه با مصدومیت بود اما شیکاگو موفق شد با خوش‌شانسی مقام ۸م رو توی جدول کنفرانس شرق به دست بیاره و راهی پلی‌آف بشه. مایکل به پلی‌آف رسید و توی دومین بازی‌ای که برگشت کار بزرگی کرد. اون با کسب ۶۳ امتیاز در یک بازی رکورد کسب امتیاز توی مرحله‌ی پلی‌آف تاریخ NBA رو شکست. هرچند شیکاگو نه تنها اون بازی رو به هیوستون راکتز باخت، بلکه با این وجود اون‌ها به بوستون گاردن باختن و باز هم نتونستن راهی مرحله‌ی نیمه نهایی کنفرانس شرق بشن. اما سال بعد بالاخره موفق شدن از این مرحله عبور کنن. ۸ می ۱۹۸۸ شیکاگو بولز کلیولند رو توی مرحله یک چهارم نهایی برد و به نیمه نهایی کنفرانس شرق رسید. با این وجود اون‌ها نتونستن بالاتر برن و مغلوب دیترویتی شدن که اون سال تا فینال NBA رفت و مغلوب لس‌آنجلس لیکرز شد. اون فصل مایکل موفق شد برای اولین بار MVP بگیره که مخفف Must Valuable Player هست و یه جورایی میشه بهترین بازیکن فصل اون سال. سال بعد یعنی فصل ۱۹۸۸/۸۹ شیکاگو موفق شد یه قدم جلوتر بره و راهی فینال کنفرانس شرق بشه. این بار هم دیترویت ترمز اون‌ها رو کشید و بعد هم رفت بالا و قهرمان شد. اما توی همین سال، قبل از این که اون‌ها راهی فینال کنفرانس بشن، یکی از مشهورترین صحنه‌های بازی مایکل اتفاق افتاد. ۷ می ۱۹۸۹ شیکاگو توی ششمین بازی مرحله اول پلی‌آف برای دومین سال پیاپی باید با کلیولند روبرو میشد. در مجموع ۴ بازی دو تیم ۲-۲ برابر بودن و برنده‌ی این بازی که توی ایالت اوهایو برگزار می‌شد و مایکل اینا مهمان بودن به نیمه نهایی کنفرانس شرق اون سال راه پیدا می‌کرد. ۳ ثانیه به پایان بازی مونده بود و بازی ۱۰۰ به ۹۹ به نفع کلیولند بود. سرمربی شیکاگو وقت استراحت گرفت. وقت استراحت تموم شد. فقط یه پرتاب درست می‌تونست شیکاگو رو برنده کنه. تصور کنید، تو ۳ ثانیه!توپ رو از کنار زمین پاس دادن به مایکل... ۲ ثانیه... ۱ ثانیه... مایکل یه حرکت بدون توپ کرد و اومد تقریبا روبروی سبد وایستاد و توپ رو پرتاب کرد. و گل! شیکاگو ۱۰۱ به ۱۰۰ برنده‌ی بازی شد! خوشحالی دیدنی مایکل بعد از این پرتاب شاید یکی از مشهورترین و زیباترین صحنه‌های بسکتبال یا حتی ورزش جهانه. بلافاصله بعد از این پرتاب استثنایی و تموم شدن بازی با مایکل مصاحبه می‌کنن که احساساتش رو میگه.عکس شادی مشهور مایکل توی این صحنه رو می‌ذارم توی صفحه‌های بایوکست ببینید. ویدیو ۱۱ ثانیه آخر این بازی رو هم اگر مشکل کپی‌رایت نداشته باشه حتما براتون می‌ذارم تا ببینید توی ۱۱ ثانیه چه حجمی از هیجان می‌تونه به یه تماشاگر بسکتبال یا کلا یه هوادار بسکتبال تزریق بشه. این پرتاب به «The Shot» مشهور شد و الآن یه صفحه تو ویکیپدیا داره! ولی با این وجود همون‌طور که گفتم شیکاگو باز هم موفق نشد از سد دیترویت بگذره. این تابستون فیل جکسون، که کمک مربی تیم بود به عنوان سرمربی اون‌ها انتخاب شد و این شروع دورانی جدید در تاریخ باشگاه شیکاگو بولز بود. با این وجود طلسم شیکاگویی‌ها در برابر دیترویت یک سال دیگه هم ادامه داشت. توی فینال کنفرانس شرق سال ۱۹۹۰ اون‌ها باز هم مغلوب دیترویت شدن تا دیترویتی‌ها برای دومین سال پیاپی برن فینال و قهرمان NBA بشن. نمی‌دونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه ولی مایکل توی یکی از بازی‌هایی که با دیترویت داشتن مصدوم شد. چرا می‌گم خوشبختانه؟ چون ریکاوری مایکل توی این تابستون عجیب و غریب مفید بود براش. مثل همیشه شکستش باعث شد تصمیمی بگیره که دیگران معمولا نمی‌گیرن. تصمیم گرفت جوری بدنسازی کنه که دیگه مصدومیت حتی نزدیکشم نشه! و همین‌طور هم شد. کلا مایکل وقتی دست می‌ذاشت روی یه هدفی ردخور نداشت غیر اون اتفاق بیوفته! یعنی اینقدر تلاش می‌کرد و تمرین می‌کرد که دیگه واقعا زیاده‌روی می‌کرد. کلا همه چیز رو تعطیل می‌کرد و روی هدفش متمرکز می‌شد. همین هم باعث شد فصل ۱۹۹۰/۹۱ با رنگ و بوی دیگه‌ای برای مایکل و شیکاگو شروع بشه. ۲۷ می ۱۹۹۱ شیکاگو برای سومین سال پیاپی توی فینال کنفرانس شرق به دیترویت، مدافع عنوان قهرمانی دو فصل گذشته‌ی NBA برخورد کرد. درخشش مایکل توی این فینال رسما دیترویت رو با خاک یکسان کرد! تا حدی که توی بازی چهارم وسطای بازی شرایط طوری پیش رفت که دیترویتی‌ها زمین بازی رو ترک کردن که بیشتر از این تحقیر نشن! شیکاگو این مرحله رو ۴-۰ برنده شد و برای اولین بار در تاریخ خودش به فینال NBA رسید. جایی که باید با لس‌آنجلس لیکرز و ستاره‌ی اون روزهاش یعنی مجیک جانسون روبرو می‌شدن. مجیکی که اسطوره‌ی مایکل بود و همیشه دوست داشت روبروش بازی کنه اما چون مجیک توی کنفرانس غرب بازی می‌کرد این فرصت پیش نیومده بود. یه بار خلاصه می‌گم. برگردم به ۷ سال پیش: شیکاگو در حالی که توی جدول کنفرانس شرق بین ۱۱ تیم ۱۰م شده بود، تونست به عنوان سومین انتخاب توی درفت سال ۱۹۸۴ مایکل جردن رو از دانشگاه کارولینای شمالی بخره. اون‌ها کم کم سال به سال و پله به پله توی جدول و بعد توی پلی‌آف‌ها بالا اومدن تا ۲ ژوئن ۱۹۹۱ برای اولین بار توی فینال NBA حاضر بودن. شیکاگویی‌ها اولین بازی رو که اتفاقا میزبان هم بودن باختن اما طی ۴ بازی بعدی دیگه هیچ فرصتی به لس‌آنجلسی‌ها برای جبران ندادن و بالاخره ۱۲ ژوئن سال ۱۹۹۱ که میشه ۲۲ خرداد ۱۳۷۰، توی پنجمین بازی موفق شدن لیکرز رو توی لس‌آنجلس ببرن و قهرمان NBA بش. تاثیر مایکل توی این مهم غیر قابل انکاره. به خصوص تمریناتی که توی پیش فصل انجام داد. یکی از قشنگ‌ترین صحنه‌های اون مراسم صحنه‌ای بود که مایکل جام قهرمانی رو دستش گرفته بود، به تمام تلاش‌های ۱۵ سال گذشته‌ش فکر می‌کرد و از خوشحالی اشک شوق می‌ریخت. شیکاگویی‌ها سال بعد هم موفق شدن از عنوان قهرمانی‌شون توی NBA دفاع کنن.بعد از این فصل تابستون ۱۹۹۲ بود و قرار بود المپیک توی بارسلونا برگزار بشه. مایکل که توی المپیک قبلی یعنی ۱۹۸۸ سئول شرکت نکرده بود، حالا دوباره ازش دعوت شد تا توی المپیک کشورش رو همراهی کنه. لازمه یه توضیح بدم که طبق قوانینی که تا اون سال وجود داشت، تیم‌های بسکتبال کشورها برای المپیک باید از بازیکنای آماتور انتخاب می‌شدن. همین باعث می‌شد آمریکایی‌ها همیشه مجبور باشن از بازیکنای کالج‌ها استفاده کنن و چون دقیقا بعد از المپیک تمام این بازیکن‌ها وارد NBA می‌شدن و یعنی فعالیت حرفه‌ای‌شون رو شروع می‌کردن، دوره بعد آمریکایی‌ها مجبور بودن یه تیم جدید کلا از اول بسازن. شرایط برای تیم‌های دیگه هم همین بود ولی ظاهرا کشورهای دیگه مثل شوروی و یوگوسلاوی بعضی موقع‌ها زیر آبی می‌رفتن و یه حرکت‌هایی می‌زدن تا بتونن بازیکن‌های حرفه‌ای‌شون رو جای بازیکن‌های آماتور جا بزنن. اوج این مساله وقتی بود که توی المپیک ۱۹۸۸ سئول، شوروی موفق شد آمریکا رو شکست بده و اون دوره آمریکایی‌ها به مدالی بهتر از مدال برنز نرسیدن. که این بدترین رکوردشون تا اون سال بود و خیلی براشون سخت بود قبول این مساله. همین باعث شد اون‌ها به فدراسیون جهانی بسکتبال یعنی فیبا شکایت کنن و بالاخره فیبا قبول کرد که این قانون رو برداره. حالا و برای اولین بار توی المپیک ۱۹۹۲ بارسلونا، آمریکایی‌ها می‌تونستن ستاره‌های NBA رو راهی المپیک کنن تا به همه نشون بدن توی بسکتبال هیچ تیمی نمی‌تونه بالاتر از آمریکا بیاسته! البته اونا برای بستن این تیم کار راحتی نداشتن. جردن فقط در صورتی قبول کرده بود بازی کنه، که همه‌ی ستاره‌هایی که می‌خواست تو تیم باشن. مدیرهای وقت تیم ملی آمریکا ۱۰ فوق ستاره‌ی لیگ و کریستین لیتنر بهترین بازیکن کالج‌های اون سال رو دعوت کردن.بزرگترین حاشیه اون تیم، جایی بود که آیزیا تامس فوق ستاره دیترویت پیستونز و دشمن خونی جردن که اتفاقا بازیکن خیلی بزرگی بود دعوت نشد. همه معتقد بودن جردن نمی‌خواسته تامس تو تیم باشه. چند سال پیش، اسکاتی پیپن، زوج جردن توی شیکاگو بولز، این موضوع رو تایید کرد. تیمی که به «Dream Team» یا «تیم رویایی» مشهور شده و ازش به عنوان یکی از بهترین تیم‌ها یا شاید بهترین تیم تاریخ ورزش در بین تمام رشته‌های ورزشی نام می‌برن! صحبت درمورد دریم تیم واقعا مفصله چون یکی از بهترین تیم‌های ورزشی تاریخه. مایکل هم در کنار ستاره‌هایی مثل مجیک جانسون و لری برد توی این لیست بود. دریم تیم موفق شد با اقتدار تمام مدال طلا رو به دست بیاره. به طوری که توی هر بازی اون‌ها اختلاف خیلی زیادی با تیم حریف داشتن و تیم‌های حریف رو نابود می‌کردن! اختلاف امتیازها یه چیزی حدود ۳۲ تا ۶۸ امتیاز بود! کمترین اختلاف رو توی بازی فینال جلوی کرواسی داشتن که ۱۱۷ به ۸۵ موفق شدن پیروز بشن.بعد از المپیک مایکل فرصت خوبی برای تمرینات پیش‌فصل نداشت و فصلی شروع شد که شاید پر فراز و نشیب‌ترین فصل دوران حرفه‌ای مایکل بود. درسته که شیکاگو موفق شد توی پایان اون فصل هم قهرمان بشه و در واقع ۳ تا قهرمانی پشت سر هم بیاره. اما مایکل کم کم داشت انگیزه‌ش رو برای بازی از دست می‌داد. این کم شدن انگیزه چندتا عامل داشت. یکی از عواملش این بود که شیکاگو در حد قابل توجهی، سطحی بالاتر از بقیه تیم‌ها داشت و همین باعث شده بود هیچ تیمی نتونه جلوشون قد علم کنه و همین انگیزه‌ی اون‌ها رو کم کم پایین میاورد. ضمن این که بردهای پیاپی اون‌ها باعث شده بود بردن با اختلاف بالا توی همه‌ی بازی‌ها به یه انتظار در بین هوادارها و اعضای تیم تبدیل بشه. فشار بالا رفته بود و انگیزه پایین اومده بود. تا حدی که وسطای فصل مایکل به مربیش، فیل جکسون، گفته بود که داره به این فکر می‌کنه که دیگه انگیزه‌ش رو نداره و شاید از بسکتبال خداحافظی کنه. اون حتی این مساله رو توی خونه هم مطرح می‌کرد و یه زمانی پدرش باهاش صحبت کرد و فعلا منصرفش کرد. چون مایکل قصد داشت قبل از پایان فصل بیخیال بازی کردن بشه. پدرش بهش گفت که حالا صبر کن تا پلی‌آف‌ها برسه، بعد تصمیم بگیر. در کنار این مسائل شهرت مایکل کم کم داشت می‌رفت رو مخش! چرا؟ چون هر جا می‌رفت، هر جا رونگاه می‌کرد خبرنگارا دورش جمع بودن و درمورد کوچکترین مسائل شخصیش ازش سوال می‌پرسیدن. مایکل هم اصلا حال و حوصله‌شون رو نداشت و همه کاری می‌کرد تا بپیچونتشون و باهاشون روبرو نشه. اون تو یکی از مصاحبه‌هاش می‌گفت که بهترین لحظاتم اون ۲ ساعت ۲ ساعت و نیمی هست که توی زمینم. چون دارم کار مورد علاقه‌م رو انجام میدم و کسی نمیاد به دست و پام بپیچه. در واقع اون زمانیه که برای خودمه و دارم با کار مورد علاقه‌م حال می‌کنم. در کنار این مسائل، بازار شایعات و حرف‌های منفی هم داغ بود. مثلا بعد از اولین قهرمانی شیکاگو توی NBA، یه کتاب چاپ شد که به لیست پرفروش‌ترین‌های نیویورک تایمز هم رسید. به اسم «قوانین جردن» توی این کتاب نویسنده درمورد رفتار خشن مایکل توی تیم با هم‌تیمی‌هاش صحبت کرده بود. این وسط تو ۱۹۹۳ یه شایعه‌ای پخش شد که مایکل سر بازی گلف یه شرطی بسته و کلی پول به یکی از دوستاش باخته. یه مدتی هر روزنامه و مجله‌ای رو می‌دیدی به مساله‌ی قمار کردن مایکل پرداخته بودن. حتی یه کتاب دیگه چاپ شد که نویسنده‌ش توش مدعی شده بود که جردن تا به حال یک میلیون دلار توی شرط‌بندی گلف باخته. رسانه‌هایی که همیشه مدافع اون بودن خبرهای عجیبی درباره‌ش پخش می‌کردن. مثلا یه خبری پخش شد که جردن قبل از یکی از بازی‌های پلی‌آف توی نیویورک، تا ساعت ۲:۳۰ شب توی یکی از کازینوها در حال قمار بوده. خلاصه این‌که توی تمام مصاحبه‌ها درمورد این مسائل از مایکل می‌پرسیدن. مایکل هم عصبانی شده بود و توی مصاحبه‌ها می‌گفت «چرا همه زوم کردید روی زمان‌های خالی من؟! من تخلفی نکردم! چه گیریه دادی به من شماها؟!».اون کلا خیلی اهل این بود که اوقات فراقتش رو بره گلف بازی کنه. ولی تا پاش رو می‌ذاشت توی زمین گلف خبرنگارا می‌ریختن سرش و درمورد قمارهاش می‌پرسیدن ازش. به گفته خودش انگار همه دنبال این بودن که یه نکته منفی از زندگیش پیدا کنن. مساله به قدری جدی شد که از طرف NBA تصمیم گرفتن بحث قمار کردن مایکل رو بررسی کنن تا ببین مساله‌ای نداشته باشه. چون به هر حال مایکل یه چهره‌ی محبوب بود و این مساله در صورتی که توش مشکلی بوده باشه می‌تونست روی جامعه تاثیر بدی بذاره. NBA یه هیئتی تشکیل داد و یه مدت روی زندگی مایکل تحقیق می‌کردن. همین موقع‌ها مایکل تو مصاحبه گفت که از قمار کردن‌های زیادش پشیمونه و دیگه این کار رو ادامه نمی‌ده. اما خبرنگارها که بیخیال داستان نمی‌شدن. این مساله در کنار همون عامل انگیزه، دیگه داشت تحمل مایکل رو تموم می‌کرد و خیلی جدی داشت به خداحافظی توی ۳۰ سالگی فکر می‌کرد. اوج این مسائل دقیقا قبل از فینال اون سال NBA بود و تمرکز مایکل رو به کلی بهم ریخته بود. اما اون سعی کرد بیخیال این داستانا بشه و کل تمرکزش رو بذاره روی فینال. بعدش که تکلیف فینال مشخص شد فکر کنه که می‌خواد چه واکنشی نشون بده. عملکرد مایکل توی فینال‌ها چشم‌نواز و به یاد موندنی بود. کسب میانگین ۴۰ امتیاز توی هر بازی از این مرحله یه رکورد بود برای خودش و هنوزم هست. فینال اون سال با سومین قهرمانی پیاپی شیکاگو بولز همراه بود و احتمالا بتونید حدس بزنید که چه کسی بهترین بازیکن فینال‌ها شد. اون شب مایکل سومین MVP فینال پیاپی‌ش رو به دست آورد. حالا که دیگه این فصل هم تموم شده بود وقت تصمیم‌گیری بود. فکر خداحافظی داشت به شدت می‌رفت تو مخش! اما دنبال دلایل قوی‌تری برای تصمیم‌گیری نهایی بود. رفت پیش فیل جکسون، مربیش و ازش پرسید برای فصل جدید چه چالش جدیدی داری که برام ایجاد کنی؟ بهش میگه اگه من اون میل و عطش سابق رو دیگه نداشته باشم دیگه بسکتبال بازی کردن اون‌قدر حال نمیده بهم و باعث میشه جایگاهم رو از دست بدم. اما مایکل قرار بود یه چالش خیلی بزرگ رو تجربه کنه. ببینید، ۲۰ ژوئن بازی ششم فینال سال ۱۹۹۳ NBA برگزار شد و مایکل اینا قهرمان شدن. حدود یک ماه بعد یعنی ۲۳ جولای اتفاقی افتاد که کلا صورت مساله رو تغییر داد. جیمز، پدر مایکل که داشت از یه مراسم تشییع جنازه برمی‌گشت وایستاد کنار یه بزرگراه که توی ماشینش یه چرت بزنه. وسط همین چرت بود که دوتا جوون مریض سابقه‌دار به نام‌های دنیل آندره گرین و لری مارتین که دنبال یه تفریح الکی میگشتن جیمز رو توی یه لکسوس قرمز SC۴۰۰ دیدن که خوابیده. این ماشین رو همین چند وقت پیش مایکل کادوی تولد برای پدرش خریده بود. اونا هم متاسفانه جیمز رو به قتل رسوندن و ماشین رو هم دزدیدن و جسد رو انداختن توی یه باتلاق همون اطراف. گرین و دیمری بعد از قتل تازه فهمیدن پدر مایکل جردن مشهور رو کشتن! پس یه سری وسایل شخصی دیگه هم از ماشین بلند کردن از جمله دو تا رینگ قهرمانی NBA که پسرش بهش داده بود. ۳ آگوست یعنی ۱۰ روز بعد از قتل، جسد پیدا شد و ۱۰ روز دیگه طول کشید که شناسایی بشه. خیلی هم سخت شناسایی شد چون خب به هر حال ۲۰ روز از حادثه گذشته بود. این، همون نکته‌ی منفی‌ای بود که رسانه‌ها دنبالش بودن.جیمز بزرگترین همراه و رفیق اصلی مایکل توی کل این ۳۰ سال بود و تقریبا توی همه بازی‌ها روی سکوها حاضر بود و به مایکل روحیه می‌داد. خیلی موقع‌ها که مایکل به مشکل می‌خورد، از جیمز کمک می‌گرفت و باهاش مشورت می‌کرد. به قتل رسیدن اون بزرگترین شوک در بدترین زمان ممکن برای مایکل بود. مایکل بزرگترین منتورش رو از دست داده بود. اون هم دقیقا زمانی که برای مشورت به حضورش احتیاج داشت. اون حتی به مراسم بزرگداشت پدرش هم نرفت. رسانه‌ها هم دوباره شروع کرده بودن. اون‌ها قتل جیمز رو به قماربازی‌های پسرش ربط می‌دادن. دیگه مایکل کلافه شده بود. دیگه کشش نداشت این همه فشار رو. انگار ناگهان همه‌چیز براش منفی شده بود. نتیجه؟ تسلیم شد. اکتبر ۱۹۹۳ طی یه کنفرانس خبری اعلام کرد که بخاطر بی‌انگیزگی و حال بدی که بعد از به قتل رسیدن پدرش بهش دست داده از بسکتبال خداحافظی می‌کنه. اون به این مساله اشاره کرد که حس انگیزه و حس این‌که بخواد چیزی رو توی بسکتبال ثابت کنه رو از دست داده و فکر می‌کنه وقتشه که خداحافظی کنه.رسانه‌ها باز شروع کردن! صحبت از این شد که بخاطر قمارهاش یا مسائل دیگه اون رو از لیگ کنار گذاشتن و مجبور شده اعلام بازنشستگی کنه. اما ۲ روز بعد از این خبر، نتیجه‌ی بررسی‌های NBA اعلام شد و گفتن که ستاره‌ی حالا دیگه سابق شیکاگو بولز هیچ‌کدوم از قوانین لیگ رو نقض نکرده. اما دیگه دیر شده بود. باشگاه شیکاگو بولز یه بازی خداحافظی براش ترتیب داد و شماره ۲۳ افسانه‌ای اون رو برای همیشه بازنشسته کرد. توی مراسم، مجری کفش‌های مایکل رو توی دستاش گرفته بود و ازش خواهش می‌کرد که یک بار دیگه اون‌ها رو بپوشه و بازی کنه. ولی اون تصمیمش رو گرفته بود. حالا می‌تونست به خیلی از کارهای مورد علاقه‌ش که قبلا وقتشون رو نداشت برسه. موتور سواری و گلف از جمله‌ی این فعالیت‌ها بود. با این وجود درسته که حالا وقت استراحت بود. اما احتمالا بتونید حدس بزنید که مایکل نمی‌تونست بیخیال یه فعالیت جدی بشه. پس طی یه تصمیم تاریخی و عجیب اعلام کرد که می‌خواد بازیکن بیس‌بال بشه!یادتونه که گفتم مایکل توی کودکی بیس‌بال رو دوست داشت و توی نوجوونی هم یه مدت این ورزش رو دنبال کرد. قبل از قتل پدرش وقتی داشت به خداحافظی فکر می‌کرد و دنبال یه چالش جدید بود، پدرش بهش پیشنهاد داده بود که بره بیس‌بال بازی کنه. حالا با مرگ تراژیک جیمز، انگیزه‌ی مایکل برای ورود به بیس‌بال بیشتر هم شده بود. مایکل جوری وارد بیس‌بال شد که انگار یه بازیکن حرفه‌ای واقعیه! حجم تمرینی که می‌کرد هم‌تیمی‌ها و مربیش رو متعجب کرده بود. قبل از طلوع آفتاب می‌رفت توی زمین تمرین و شب که میشد از از تمرین دست می‌کشید. هر روز صبح که بلند میشد و می‌نشست توی ماشین تا بره سر تمرین، پدرش رو کنارش می‌دید که همراهشه و باهاش حرف می‌زد. می‌گفت ما داریم این کار رو باهم انجام می‌دیم بابایی. وسط زمین که بود حضور جیمز رو روی سکوها حس می‌کرد و برای اون بازی می‌کرد. درسته که مایکل وقتی بچه بود علاقه‌ی زیادی به بیس‌بال داشت اما الآن بیشتر بخاطر حرف پدرش و ادای احترام به اون وارد این ورزش شده بود. با وجود تمرین زیادی که می‌کرد نمی‌تونست اون‌قدر خوب بازی کنه و عملکردش رضایت‌بخش نبود. برای خودش عجیب بود که چرا کارهایی که اینقدر توی بسکتبال راحت بود، توی بیس‌بال سخت بود؟! چرا توی بسکتبال با یه تلاش خوب به نتیجه‌ی فوق‌العاده‌ای می‌رسید اما توی بیس‌بال هرچی زور می‌زد از یه سطحی بالاتر نمی‌رفت؟ ضمن این‌که بعدا توی یه مصاحبه گفت که از بیس‌بال بازی کردن هیچ درآمدی نداشته. همزمان که مایکل مشغول بیس‌بال بازی کردن بود، فصل جدید NBA شروع شد و همه‌ی حواس‌ها به شیکاگو بولز، قهرمان ۳ دوره اخیر NBA بود و همه منتظر بودن ببینن شیکاگو بدون فوق ستاره‌ش چیکار می‌کنه. اتفاقی که قابل پیش‌بینی بود افتاد. شیکاگویی‌ها بعد از ۴ سال مقامی بهتر از سوم توی جدول کنفرانس شرق به دست نیاوردن و توی مرحله اول پلی‌آف باید با کلیولندی که ۶م شده بود روبرو می‌شدن. شیکاگو ۳ بازی اولش رو واگذار کرد و توی همون مرحله اول از دور مسابقات کنار رفت. فصل ۱۹۹۴/۹۵ برای شیکاگو در شرایط نه‌چندان خوبی در حال سپری بود که مایکل دوباره توی شیکاگو دیده شد. همین باعث شد شایعاتی فضای رسانه‌ها رو در بر بگیره. مایکل جردن می‌خواد برگرده؟ ۱۸ مارس ۱۹۹۵ طی یه فکس فقط دو کلمه‌ای خبری مثل بمب صدا کرد:«من برگشتم!» بله شایعات به واقعیت پیوست. حالا همه جا از برگشتن آقای جردن صحبت می‌شد. حتی بیل کلینتون، رئیس جمهور وقت آمریکا هم تو یکی از کنفرانس‌های خبریش از این مساله صحبت کرد. فردای اون روز یعنی ۱۹ مارس ۱۹۹۵ مایکل جردن بعد از ۱۷ ماه دوری و انجام ۱۲۷ بازی برای تیم بیس‌بال بیرمنگام بارونز، برابر ایندیانا ۴۵ دقیقه بازی کرد و موفق شد ۱۹ امتیاز کسب کنه. البته. شماره ۲۳‌ش قبلا بازنشست شده بود، پس با شماره ۴۵ وارد زمین شد. درمورد دلایل انتخاب شماره ۲۳ و ۴۵ حالا بعدا مختصر صحبت می‌کنم. با برگشت مایکل به زمین بسکتبال، توی اون روز و اون بازی، یه رکورد دیگه جا به جا شد. رکوردی که تنها دلیلش حضور مجدد مایکل جردن افسانه‌ای توی زمین بود. اون بازی با حدود ۳۵ میلیون نفر بیننده به پربیننده‌ترین بازی تاریخ NBA تبدیل شد. یک ماه بعد شیکاگو موفق شد با کسب مقام ۵م جدول بار دیگه راهی پلی‌آف NBA بشه و توی اولین مرحله شارلوت، تیم ۴م جدول رو ۳-۱ مغلوب کنه اما چالش اصلی توی مرحله بعدی بود که باید با اورلاندو روبرو می‌شدن. بازی اول شیکاگویی‌ها که مهمان هم بودن حسابی اذیت شدن و مایکل نتونسته بود اون نمایش همیشگی خودش رو داشته باشه. همین باعث شد یکی از بازیکن‌های اورلاندو توی مصاحبه بعد از بازی بگه مایکل با این لباس شماره ۴۵ شبیه بازیکن‌های ۴۵ ساله بازی می‌کرد. تاثیر حرف حریف خیلی سریع مشخص شد. ۳ روز بعد توی بازی دوم، مایکل جردن با همون شماره ۲۳ مشهور خودش وارد زمین شد و انگار قدرت برگشته بود بهش! شیکاگویی‌ها اون بازی رو بردن. اما در مجموع شماره ۲۳ مایکل هم براش کارساز نبود و شیکاگو موفق نشد از سد اورلاندو بگذره و حذف شد. اورلاندویی که اون سال نایب قهرمان NBA شد. لحظات آخر یکی از بازی‌ها با اورلاندو، در حالی که شیکاگو ۹۱ به ۹۰ عقب بود، توپ رو دادن به مایکل که بازی رو برگردونه. اما مایکل توپ رو از دست داد تا اورلاندو ۲ امتیاز دیگه بگیره و شکست شیکاگو قطعی بشه. این از دست دادن توپ و حذف توی ششمین بازی، شوک بزرگی به مایکل بود. حس کرد احتمالا دوران اوجش تموم شده. توی رختکن نشسته بود، خیلی ناامید بود و با خودش فکرمی‌کرد. شک داشت که بتونه دوباره در اون سطحی که قبلا بازی می‌کرده بازی کنه. نمی‌دونست چرا وقتی توی اون لحظات حساس بازی می‌خواد از تواناییش استفاده کنه نمیشه که بشه. اما تصمیم گرفت که روی بدنش طوری کار کنه که دوباره ورق برگرده. به خودش قول داد که سال دیگه برگرده و برای این بازی آماده باشه.مایکل دوباره خیز برداشته بود تا موفقیت‌های قبلی خودش رو تکرار کنه. یک ماه زودتر از همیشه تمرینات بدنسازی سنگین رو شروع شد. خیلی هم جدی بود توی تصمیمش. توی تابستون رفته بود لس‌آنجلس تا توی یه فیلمی بازی کنه. اسم این فیلم «Space Jam» بود که از این مدل فیلم‌هایی هست که ترکیب کارتون و واقعیت هست و مایکل کنار یک سری شخصیت‌های کارتونی مشهور مثل باگزبانی حضور داشت. فکرشو کنید کنار محل فیلم‌برداری یه زمین بسکتبال تمرینی درست کرده بود و ساعات استراحت از فیلم‌برداری می‌رفت اون‌جا تمرین. صبح‌ها فیلمبرداری، بعد ناهار، دوباره فیلمبرداری، عصرها هم تمرین. حتی بقیه رو هم دعوت کرد که هرکی دوست داره بیاد این‌جا باهم بازی کنیم. چند تا از ستاره‌ها هم اومدن اتفاقا. تمرینات نتیجه بخش بود. سال بعد وقتی توی همون مرحله نیمه‌نهایی کنفرانس شرق دوباره با اورلاندو مجیکس روبرو شدن، این بار اون‌ها رو با نتیجه ۴-۰ شکست دادن و راهی فینال شدن. با ورود به فینال، اون سال دوباره مایکل به زدن یه رکورد جدید نزدیک شده بود. ظاهرا فقط بازی می‌کرد که رکورد بزنه. با بردن تو فینال، اون‌ها چهارمین قهرمانی NBAشون رو جشن گرفتن و اون فصل شیکاگو به رکورد بیشترین برد در یک فصل در تاریخ NBA رسید. این قهرمانی با یه عملکرد فوق‌العاده به دست اومد. اون‌ها ۳۵ بازی ابتدایی فصل رو بردن و بدون حتی یک شکست قهرمان نیم فصل شدن و در ادامه موفق شدن فصل رو با ۷۲ پیروزی به اتمام برسونن و رکوردی رو به جای بذارن. رکوردی که تا ۲۰ فصل بعد پا بر جا موند تا زمانی که گلدن استیت واریرز فصل ۲۰۱۵-۱۶ رو با ۷۳ برد به اتمام رسوند. شیکاگویی‌ها اولین تیمی بودن که موفق شدن بیشتر از ۷۰ پیروزی توی یک فصل NBA به دست بیارن و از تیم اون سالشون به عنوان یکی از بهترین تیم‌های تاریخ NBA نام برده میشه. قهرمانی توی این فصل خیلی برای مایکل با ارزش بود و از اون به عنوان خاطره‌انگیزترین قهرمانیش یاد می‌کنه. بعد از فینال مایکل توی رختکن افتاده بود روی زمین و به سختی گریه می‌کرد. خیلی تلاش کرد تا دوباره بتونه به جایگاه قبلیش برگرده و حالا که برگشته بود و تونسته بود چهارمین قهرمانیش رو به دست بیاره، یه خلاء بزرگ رو حس می‌کرد: جای خالی پدرش اون هم توی روزی که توی آمریکا روز پدر بود. بعد از بالا بردن جام قهرمانی، با مایکل مصاحبه کردن و حرفی زد که هنوز توی خاطره‌ها مونده. اون گفت:این قهرمانی متعلق به باباست. می‌دونم که نگاه می‌کنه.طی دو فصل بعدی شیکاگو باز هم به فینال رسید و باز هم قهرمان شد. ۶ حضور در فینال توی ۸ فصل و ۶ قهرمانی NBA. اون‌ها به یک رکود فوق‌العاده دست یافته بودن و اسم خودشون رو توی تاریخ بسکتبال ثبت کردن. توی تمام این ۶ تا فینال مایکل موفق شد عنوان MVP رو هم به دست بیاره که به ارزشمندترین بازیکن اون بازی اهدا میشه. درمورد فصل ۱۹۹۷/۹۸ باید بگم که قبل از شروع فصل فیل جکسون سرمربی شیکاگو اعلام کرد که این آخرین فصل برنامه‌های اون برای شیکاگو هست و بعد که قهرمانی رو به دست آوردن مشخص شد که آقای جکسون برنامه‌ش گرفتن ۶ تا قهرمانی با شیکاگو بولز بوده که خیلی خوب هم اجرا شده. فینال این فصل در برابر یوتا جز در حالی به بازی ششم کشیده شده بود که شیکاگو در مجموع ۵ بازی گذشته ۳-۲ جلو بود و فقط نیاز به یک برد خونگی برای قهرمانی ششم خودش داشت. ۴۱ ثانیه به پایان بازی که مونده بود، یوتایی‌ها ۸۶ به ۸۳ جلو افتادن. اما ۴ ثانیه بعد مایکل اختلاف رو به حداقل رسوند. این پایان ماجرا نبود چون یه اتفاق تاریخی در شرف وقوع بود. ۵.۲ ثانیه مونده به پایان بازی، مایکل با یه حرکت فوق‌العاده برایان راسل، بازیکن یوتا جز رو محو کرد و با یه آرامش خاصی توپ رو پرتاب کرد تا شیکاگو ۸۷ به ۸۶ جلو بیوفته. این در حالی بود که چند ثانیه قبلش خود مایکل توپ رو توی زمین خودشون از بازیکن‌های یوتا قاپیده بود. تیم مهمان نتونست توی اون ۵ ثانیه بازی رو برگردونه و شیکاگو یک بار دیگه با درخشش خارق‌العاده‌ی مایکل جردن که توی اون بازی ۴۵ امتیاز کسب کرد، ششمین قهرمانی خودش توی ۸ فصل گذشته رو به دست آورد. یه بار دیگه بگم! شیکاگو توی این بازی ۸۷ امتیاز گرفت که ۴۵تاشو که میشه بیشتر از نصفش مایکل گرفته بودگزارشگر میگه: «اگر این شوت آخر جردن با لباس بولز بود، چه شوت خارق‌العاده‌ای!بله. اون واقعا آخرین شوت مایکل بود چون چند ماه بعد از این قهرمانی توی ۱۳ ژانویه ۱۹۹۹ مایکل جردن اعلام کرد این دفعه واقعا قصد داره خداحافظی کنه و این بار هم با دفعه قبلی فرق می‌کنه. این خداحافظی پایانی بود بر دوران پر افتخار شاید بهترین بازیکن تاریخ بسکتبال یا یکی از بهترین ورزشکاران تاریخ. (خلاصه‌ای از رکوردهای مایکل) یه جایی خوندم که مایکل جردن در کنار محمدعلی کلی اسطوره بوکس و پله اسطوره فوتبال، ۳ شخصیت تاریخی و برگزیده ورزشی قرن بیستم هستن که بیشترین تأثیر رو توی ورزش‌های خودشون در سطح جهان تا به امروز گذاشتن. البته بنده به عنوان یک هوادار تیم ملی آرژانتین، مارادونا رو بزرگتر از پله می‌دونم ولی این‌جا باید همونی رو خونده بودم می‌گفتم! با خداحافظی مایکل، فیل جکسون و چندتا دیگه از هسته‌ی اصلی تیم، شیکاگو بولز هم یه جورایی برگشت به همون شرایط قبلیش. تا حدی که اون‌ها نه تنها نتونستند تا ۷ فصل بعد دوباره راهی پلی‌آف بشن، بلکه توی ۴ فصل اول در جدول ۱۵ تیمه‌ی کنفرانس شرق، به مقامی بهتر از ۱۵م نرسیدن! هنوزم که هنوزه شیکاگو زیر سایه اون نسل طلاییشه و شاید حالا حالاها هم در نیاد!همونطور که صحبت شد، ممکنه بتونیم درباره اینکه مایکل جردن بهترین بسکتبالیست تاریخ بوده یا نه بحث کنیم اما شکی نیست که هیچ بسکتبالیستی در تاریخ به اندازه جردن رو این رشته تاثیرگذار نبوده و نیست. مایکل جردن، الهام‌بخش‌ترین بسکتبالیست تاریخ بود؛ کسی که در آغاز دوره انفجار رسانه‌ها، در زمین بازی کاری کرد که کسی تا قبل از اون مثلش رو ندیده بود و کاراکتری داشت که یا عاشقش بودید یا ازش نفرت داشتید. اما در هر دو صورت اسمش از زبونتون نمی‌افتاد و تصویرش رو هر ساعت، همه جا می‌دیدید. جردن بسکتبال رو سریع‌تر، خونسردتر، سخت‌تر و زیباتر از همه بازیکن‌های قبل از خودش بازی می‌کرد و اینقدر این کار رو خوب انجام می‌داد که حالا و دو دهه‌ و خورده‌ای بعد از سپری شدن دوران اوجش، هرکسی رو با استانداردهای مایکل می‌سنجن. میگن آدم‌ها ذاتا به نوستالژی علاقه دارن و هرچیزی که متعلق به گذشته باشه رو بی‌نقص می‌دونن و به همین دلیله که خیلی‌ها نمی‌تونن قبول کنن بسکتبالیستی بزرگ‌تر از جردن هم ظهور کنه. اما یه شعر معروف در تمجید از جردن هست که یه‌جورایی ترجمه‌ش میشه: ندیدی چطور با زبون بیرون اومده، بوستون، نیویورک و دیترویت رو به زانو در آورد؟ لَری بِرد با خودش می گفت ای وای نکنه اون خداست؟طبق روالی که توی بایوکست راه انداختم، در ادامه به ۱۶ مورد از مسائل مربوط به مایکل که ممکنه علاقه داشته باشید و تا الآن بهش اشاره نکرده می‌پردازم:۱. آقای تبلیغات: به اعتقاد بعضیا، دلیل این که از مایکل جردن به عنوان یکی از بهترین ورزشکارهای جهان یا شاید بهترین ورزشکار جهان نام برده میشه این نیست که اون واقعا بهترین بوده. بلکه مایکل توی زمانی وارد ورزش شد که ناگهان رسانه در سطح عظیمی وارد زندگی مردم شد. هیچ‌کدوم از بازیکن‌های قبلی که نزدیک سطح اون بودن، با این حجم از توجه رسانه‌ای روبرو نشده بودن. پس بازی مایکل خیلی بیشتر از قبلی‌ها دیده میشد. پخش‌های زنده‌ی تلویزیونی با کیفیت نسبتا خوب، مجلات و روزنامه‌ها و بقیه رسانه‌ها، مایکل رو اینقدر توی چشم آوردن و کمک کردن بیشتر دیده بشه. همین باعث شد اون به یکی از دیده‌شده‌ترین سلبریتی‌ها توی صنعت تبلیغات تبدیل بشه. شاید کمتر محصولی رو بتونید پیدا کنید که آقای جردن تبلیغش نکرده باشه! یعنی اینقدر توی تبلیغات بوده که بعضی جاها در کنار ورزشکار، حتی به عنوان یه بازیگر هم ازش نام می‌برن. تایید شده که این فعالیت‌ها سالی بیشتر از ۳۵ میلیون دلار براش درآمد داشته. یکی از مسائلی که درموردش شنیدم این بود که حضور مایکل توی هر تبلیغی مثبت بوده. چرا؟ چون ظاهرا مایکل تنها کسی بود که بین هر دو جامعه سفیدپوست‌ها و سیاه‌پوست‌های آمریکا محبوب بوده و هر محصولی رو تبلیغ می‌کرد هر دو قشر به خریدش ترغیب می‌شدن. کلی هوادار داشت که توی مجله‌ها و بقیه چیزها دنبالش می‌کردن. وسایلی که اون استفاده می‌کرد یا ازش تعریف می‌کرد رو صف می‌بستن که بخرن. اون شاید محبوب‌ترین سیاه‌پوست بین جامعه سفیدپوست آمریکا باشه! و همین باعث می‌شد به بهترین فرصت برای هر کمپانی‌ای تبدیل بشه که بخواد از محبوبیت یه شخص که در کل جامعه آمریکا محبوبه استفاده کنه. مدل کفش‌هاش و سر کچلش به یک تیپ توی جامعه‌ی آمریکا تبدیل شده بود و تاثیرش همه‌جا دیده می‌شد. کم کم مایکل جردن به فراتر از یک نام تبدیل شد. اون به یک نام-برند تبدیل شد که چهره‌ش همه چیز فروخته. از نوشیدنی گرفته تا کتونی و از فست فود گرفته تا لباس زیر! این تقریبا یه موضوع خاص بوده و درمورد بقیه، خیلی این مساله صادق نبوده. به نظر من تاثیری که خود مایکل و قهرمانی‌های پیاپی شیکاگو بولز توی دهه ۹۰ روی جامعه آمریکا داشته، زیاد بوده و فکر می‌کنم کمک زیادی کرده که کم کم نگاه جامعه آمریکا نسبت به سیاه‌پوست‌ها مثبت بشه و شاید حتی این روند مثبت توی جامعه به سمتی رفته که یک دهه بعد یه سیاه‌پوست بتونه رئیس جمهور این کشور بشه.۲. ایر جردن: از وقتی که سال ۱۹۸۴ مایکل وارد NBA شد، کمپانی مشهور نایکی رفت سراغش تا باهاش قرارداد امضا کنه. نایکی یه قرارداد با مایکل بست تا کفش‌های اون رو تامین کنه. کفش‌هایی که اسم «Air Jordan» رو به خودشون گرفتن. از همون اول و توی جوونی مایکل، پرش‌هاش خیلی مشهور بود و اسلم دانک‌های خیلی خوبی می‌زد. همین باعث شد تا یه جورایی همه مایکل رو با پرش‌هاش (یا به قولی با پروازهاش) بشناسن. کمپانی نایکی اول شروع کرد کفش‌های خود مایکل رو تامین کرد و بعد تصمیم گرفت این کتونی‌ها رو برای عرضه عمومی هم تولید کنه. با موفقیت‌های رفته رفته‌ی مایکل و قهرمانی‌هایی که شیکاگو بولز همین‌طوری پشت سر هم میاورد، فروش کتونی‌های ایر جردن نایکی هم خیلی خیلی زیاد شد تا حدی که نایکی تصمیم گرفت خط تولید خودش رو گسترش بده و علاوه بر کتونی بسکتبال، وسایل ورزشی دیگه‌ای رو هم تحت اسم این برند تولید کنه. البته بودن اسم نایکی در کنار اسم جردن خودش یه وزنه بود و تاثیر خیلی مثبتی هم روی این برند و هم شاید حتی شناخته شدن خود مایکل داشت. ایر جردن یکی از برندهای محبوب ورزشی توی جهانه و سالانه بالغ بر ۵ میلیارد دلار درآمد داره. از محصولات این برند میشه به لوازم جانبی ورزشی، انواع لباس و کتونی اشاره کرد. نایکی کم کم تصمیم گرفت با برند ایر جردنش وارد ورزش‌های دیگه هم بشه. مثلا همین پارسال یعنی توی سپتامبر ۲۰۱۸ اون‌ها رسما وارد بازار پر سود فوتبال شدن. توی اولین ساعات شروع فروش، محصوصلات ایر جردن نایکی خیلی سریع فروخته و نایاب شد. خود مایکل در آخرین مرحله، طراحی و نمونه‌ی تمام محصولات ایر جردن رو تایید می‌کنه. وقتی با تیم طراحی دیدار می‌کنه، هیچ جزئیاتی براش بی‌اهمیت و کوچیک نیست. پس این فقط یه برند نیست که از اسم جردن استفاده کنه. این برند زیر نظر شخص مایکل جردن اداره میشه. طبق آماری که سال ۲۰۱۵ منتشر شده مایکل سالانه ۱۰۰ میلیون دلار از نایکی بابت این برند می‌گیره.۳. لوگوی مشهور: صحبت از «ایر جردن» شد لازمه که به لوگوی مشهور اون که به «Jump Man» یا «مرد پرشی» یا یه همچین چیزی معروفه اشاره کنم. قطعا همه‌تون این لوگو رو دیدید! یه بازیکن بسکتبال با توپی به دستش در حال پرش. این لوگویی هست که از سال ۱۹۸۵ کمپانی نایکی با الهام از پرش‌های مشهور مایکل جردن طراحی کرده و اولین بار سال ۱۹۸۷ توی سری سوم کفش‌های ایر جردن ازش استفاده شده. قبل از شروع المپیک ۱۹۸۴ توی یکی از جلسات تمرینی، جیکوب رنتمیستر برای مجله‌ی لایف یه عکس از مایکل گرفت که مایکل در حال پرش بود. ظاهرا بعد از المپیک، کمپانی نایکی یه لوگو از روی این عکس درست کرده. این لوگو خیلی خیلی مشهور میشه و نایکی هم سود خوبی از اون به جیب میزنه. حالا سال ۲۰۱۵ خبر رسید که این آقای عکاس از نایکی بابت این که برای ساخت این لوگو از عکسش استفاده کردن شکایت کرده و خواستار گرفتن مبلغ بالایی شده. البته همین چند ماه پیش رای دادگاه اعلام شد که کمپانی نایکی رو تبرئه کرد.۴. قمار؛ پذیرش یا انکار؟: مایکل به شدت آدم رقابتی‌ای هست و همین علاقه‌ی شدیدش به رقابت باعث شده چند بار کار دستش بده. چرا؟ چون وقتی در حال بسکتبال بازی کردن نبود می‌رفت و قمار می‌کرد. این قمار هم معمولا بصورت گلف بازی کردن بود. اون تا به حال هزاران دلار یا حتی شاید یکی دو میلیون دلار توی قمار باخته و همونطور که قبلا هم گفتم برای بازی کردنش دردسر درست شده و کلی هم حاشیه به وجود اومده. چرا اعداد رو دقیق نمی‌دونم؟ چون توی منابع مختلفی اعداد متفاوتی ذکر شده که بعضی موقع‌ها تکذیب شده و بعضی موقع‌ها زیرپوستی قبولشون کرده و اینا. مثلا یه جا صحبت از این بود که توی یه شرط‌بندی ۱۲۵ هزار دلار به یکی از دوستاش باخته. مایکل چند سال پیش توی یه مصاحبه گفت که پشیمونه و دیگه قمار کردن رو کنار گذاشته ولی من بعید می‌دونم واقعا به طور کامل این کار رو کرده باشه. توی مستندهایی که درموردش دیدم تقریبا همه جا درمورد قمار کردن‌هاش صحبت شده بود و توی این مشهوره. یه جا ازش پرسیدن که برای چی اینقدر قمار می‌کنی؟ اعتیاد به قمار داری؟ گفت نه به قول پدرم من معتاد به قمار نیستم بلکه معتاد به رقابت و بردنم.۵. خداحافظی یا محرومیت؟: یه چیزی خوندم وسط این تحقیقاتم که نمی‌دونم راسته یا شایعه‌س. برگردم به عقب، وقتی داستان قمار کردن‌های مایکل توی سال ۱۹۹۳ بالا گرفت، قرار شد از طرف NBA یه هیئتی بررسی کنه که مایکل عمل خلافی انجام داده یا نه. اما چند وقت بعد مایکل از بسکتبال خداحافظی کرد و خب گفتیم که بعدش هم رفت سراغ بیس‌بال. دقیقا چند روز بعد از خداحافظی مایکل، اعلام شد که مشکلی توی رفتار مایکل نبوده و مساله‌ای هم نیست. اما یه سری میگن NBA می‌خواسته مایکل رو محروم کنه ولی طبق یه توافقی که بصورت مخفیانه با هم انجام دادن برای این که افتخارات مایکل زیر سوال نره، توافق شده که مایکل برای مدت محرومیتش از بسکتبال کناره‌گیری کنه. حدود یک سال و نیم بعد مایکل به بسکتبال برگشت و گفته میشه دقیقا همون مدت هم مدت محرومیتش بوده. یه چیزی که به این مساله دامن زده، اینه که میگن وقتی مایکل بعد یه مدت دوباره نزدیک باشگاه آفتابی شده خبرنگارا ازش پرسیدن می‌خوای برگردی؟ اونم جواب داده اگه دیوید استرن بذاره. دیوید استرن یعنی رئیس وقت NBA.۶. بازگشت سه باره!: شاید براتون جالب باشه که بدونید مایکل بازم نتونست بیخیال بسکتبال بشه و حدودا یک سال و نیم بعد خداحافظی دوم دوباره به زمین بسکتبال برگشت. اما این بار نه با لباس شیکاگو و نه لزوما برای قهرمان شدن. داستان از این قراره که ژانویه سال ۲۰۰۰ و دقیقا یک سال بعد از خداحافظی، مایکل به عنوان دارنده‌ی بخشی از سهام و رئیس بخش بسکتبال در تیم واشینگتون ویزاردز به بسکتبال برگشت. واشینگتون ویزاردز تیمی بود که طی یک دهه‌ی گذشته مقامی بهتر از ۸م توی جدول کنفرانس شرق به دست نیاورده بود و مایکل از همون اول شروع کرد یه خونه‌تکونی اساسی توی تیم کردن و چندتا از بازیکن‌های گرون و نه‌چندان خوب تیم رو کنار گذاشت و توی درفت سال ۲۰۰۱ هم اولین انتخاب رو برداشت. بازیکن انتخابی مایکل بهترین بازیکن دبیرستانی اون سال بود که البته خیلی پایین‌تر از انتظارها ظاهر شد و به کل برنامه‌های تیم رو با مشکل مواجه کرد. وقتی تلاش‌های مایکل برای احیای تیم جواب نداد، اون طی یه تصمیم پر سر و صدا توی ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۱ اعلام کرد که خودش وارد زمین میشه تا به تیم کمک کنه. با این وجود برگشت مایکل چندان خوب پیش نرفت. چون درسته از نظر ذهنی آماده بود اما دیگه بدنش توی ۳۸ سالگی مثل قبل جواب نمی‌داد و خب شاید بازیکن‌هایی باشن که توی این سن تونسته باشن توی سطح اول خوب بازی کنن (مثل لوئیز اسکولا کاپیتان تیم ملی بسکتبال آرژانتین توی جام جهانی ۲۰۱۹ که ۳۹ سالشه و همین چند هفته پیش توی فینال جام جهانی هم بازی می‌کرد.) اما انتظارها از کسی مثل مایکل جردن خیلی بالا بود و همین کار رو خراب می‌کرد. واشینگتون ویزاردز باز هم نتایج خوبی نگرفت و همین باعث شد وقتی مایکل برای بار سوم تصمیم به خداحافظی بگیره، این‌بار از خداحافظیش بیشتر خوشحال شدن تا ناراحت. البته اون سال، سال ۲۰۰۱ بود و جو ۱۱ سپتامبر همه جا به خصوص آمریکا رو در بر گرفته بود. پس مایکل تصمیم گرفت درآمد بازیش توی این تیم رو برای امور خیریه بازماندگان ۱۱ سپتامبر اهدا کنه. با این وجود در مجموع مدیریت مایکل روی تیم واشینگتون ویزاردز تاثیر مثبتی نداشت و با نارضایتی‌هایی که بعد از بازی کردنش برای این تیم بوجود اومده بود، مدت کوتاهی بعد از خداحافظی از زمین بسکتبال، از مدیریت این تیم هم کنار گذاشته شد. البته آقای جردن اعتقاد داره که رفتار خوبی باهاش نشده و حقش نبوده این مدل اخراج. چون معتقده برای کمک به تیم وارد زمین شده و تمام تلاشش رو توی اون سن و سال کرده. این مساله شاید بزرگترین شکست مایکل تا به حال باشه.۷. طلاق ۱۶۸ میلیون دلاری: مایکل تا به حال دو بار ازدواج کرده و از این دو ازدواج ۵ تا بچه داره. ۲ تا پسر و ۳ تا دختر. اما داستان ازدواج‌های مایکل در نوع خودش جالبه. توی سال ۱۹۸۸ یعنی ۳ سال قبل از این که اولین قهرمانی NBAش رو به دست بیاره با جوانیتا ونوی آشنا شد و توی نوامبر همون سال جفری جردن به دنیا اومد. مایکل و جوانیتا سال ۱۹۸۹ با هم ازدواج کردن و در ادامه صاحب یک پسر دیگه به نام مارکوس و یه دختر به اسم جازمین شدن. جفری و مارکوس جردن هر دو برای یه مدت بسکتبال بازی کردن اما نتونستن موفقیت خاصی کسب کنن و بیخیال اون شدن. چندین سال بعد حدود سال ۲۰۰۱-۲۰۰۲ و وقتی مایکل برای همیشه از بسکتبال خداحافظی کرده بود و توی اوج شهرت بود، با جوانیتا به مشکل خورد. البته اون‌ها تلاش کردن تا زندگی‌شون رو نگه دارن و جدا نشن. با این وجود توی سال ۲۰۰۶ بالاخره مایکل و جوانیتا از هم جدا شدن. جدایی اون‌ها یکی از پربحث‌ترین خبرهای اون سال بود. چرا؟ چون جوانیتا یه پول قلمبه از مایکل کند! یه چیزی حدود ۱۶۸ میلیون دلار. علاوه بر اون عمارت‌شون توی شیکاگو و حضانت هر ۳ تا فرزندشون هم به جوانیتا رسید. در واقع اون موقع این جدایی پر خرج‌ترین طلاق سلبریتی‌ها نام گرفت. همین مساله باعث شد که وقتی سال بعد مایکل توی یه کلاب با مدل آمریکایی-کوبایی، یوویته پرییتو، آشنا شد و مدتی بعد قصد ازدواج کرد، شرایط خیلی سختی برای پارتنر جدیدش بذاره که اگه جدا شدن دوباره پول‌هاشو از دست نده. کریسمس ۲۰۱۱ مایکل و یوویته با هم نامزد کردن و حدود ۲ سال بعد یک عروسی مجلل و پر سر و صدا گرفتن که گفته شده حدود ۱۰ میلیون دلار خرج برداشته. فوریه ۲۰۱۴ بود که مایکل و یوویته صاحب یه دوقلوی دختر به نام‌های ویکتوریا و ایزابل شدن. مایکل و یوویته یه قرارداد پیش از ازدواج با هم امضا کردن که مربوط به بحث جدایی میشه. با این قرارداد یوویته به ازای هر سالی که توی ازدواج بمونه، در زمان طلاق ۱ میلیون دلار می‌گیره. اگر زندگی‌شون بیشتر از ۱۰ سال دووم بیاره، این مبلغ میشه سالی ۵ میلیون دلار. ارزش دارایی‌های جردن در زمان ازدواج ۶۵۰ میلیون دلار بود و گفته میشه این قرارداد امضا شده تا از این سرمایه محافظت کنه. گفتم که یوویته کوبایی-آمریکایی هست و مایکل هم عاشق کوبا و سیگارهای برگشه. بخاطر شرایط سیاسی‌ای که بین کوبا و آمریکا همیشه بوده مایکل هنوز نتونسته به آرزوش که رفتن به اون‌جاست برسه اما احتمالا می‌دونید که چند سالیه شرایط یکم عوض شده. ولی خب هنوز شرایط اینقدر عادی نشده که مایکل بتونه بره اون‌جا. منتظره یکم شرایط بهتر بشه بعد دوتایی برن. چون همسرش هم خیلی دوست داره بره اون‌جا رو ببینه.۸. عشق بسکتبال: خیلی سخته بتونید بازی‌ای توی کریر مایکل جردن پیدا کنید که بد بازی کرده باشه. و همین موضوعه که این بازیکن رو این‌قدر خاص کرده. اون واقعا برای بیننده‌ها بازی می‌کرد. بخاطر همین خیلی موقع‌ها نمایشی بازی می‌کرد و حرکات جالبی انجام می‌داد. این حرکات هم تماشاگرها رو به وجد می‌آورد هم روحیه‌ی بازیکن‌های تیم حریف رو تصعیف می‌کرد. حتی فیل جکسون سرمربی اون زمان شیکاگو بولز که باهاش قهرمانی آوردن تعریف می‌کنه یه بازی‌هایی مایکل قبل از شروع بازی مثلا کمر درد داشته و اصلا نمی‌تونسته بدون کمک بقیه راه بره ولی وقتی می‌رفته توی زمین بخاطر مردمی که اومده بودن ببیننش باز هم عملکرد خیره‌کننده‌ای از خودش به نمایش می‌ذاشته. اون عاشق بسکتبال بود و برای عاشقان بسکتبال بازی می‌کرد. یه جا می‌گفت من اصلا برای بازی کردن تا قبل از دانشگاه آموزش ندیدم. همه‌ش عشق به بازی کردن بود که باعث شد به اون سطح برسم. می‌گفت اصلا عشق به بازی کردنه که مهمه نه آموزش و اینجور چیزا.۹. پیراهن شماره ۲۳: وقتی مایکل توی دبیرستان وارد تیم بسکتبال شد، داداشش لری هم از قبل توی تیم بود. شماره‌ی لری ۴۵ بود و مایکل هم از قبل وقتی بیس‌بال بازی می‌کرد شماره‌ش ۴۵ بود. دوست داشت باز هم شماره ۴۵ رو انتخاب کنه اما خب این شماره رو از قبل لری برداشته بود. پس مجبور شد شماره دیگه‌ای انتخاب کنه. مایکل هم با توجه به این‌که همیشه توی نبردهای تن به تن لری ازش بهتر بود و با این استدلال که اگر بتونه نصف لری توانایی داشته باشه برای خودش عالیه، شماره‌ی لری رو نصف کرد که می‌شد ۲۲.۵. بنابراین شماره ۲۳ رو انتخاب کرد. بعد از این‌که رفت دانشگاه و بعد هم رفت شیکاگو، همین ۲۳ روش موند تا وقتی که بعد از تاریخ‌سازی‌های زیاد به یک نماد برای اون تبدیل بشه. پیراهن شماره ۲۳ شیکاگو بولز بعد از مراسم خداحافظی‌ای که سال ۱۹۹۳ برای مایکل گرفتن بازنشسته شد. جالبه که تیم میامی هیت هم به افتخار مایکل شماره‌ی ۲۳‌ش رو بازنشسته کرد. یک سال و نیم بعد وقتی دوباره برگشت، این بار فرصت رو مناسب دید که دوباره ۴۵ رو انتخاب کنه و اعلام کرد قرار نیست دوباره لباس شماره ۲۳ رو بپوشه چون این لباس آخرین لباسی بوده که پدرش اون رو در حال بازی کردن دیده. هرچند یه صحبتی هم هست که اون تعویض شماره پیراهن، یه حرکت بیزینسی بود تا فروش پیراهنش بالا بره که حالا درست و غلطش رو من نمی‌دونم و مخالف هم کم نداره اتفاقا این حرف. اما ظاهرا بازی کردن با شماره‌ای به جز ۲۳ کار سختی بود. چون وقتی شیکاگویی‌ها بعد از مدتی نتونستند حتی با مایکل هم نتیجه‌ی خوبی بگیرن، مایکل تصمیم گرفت دوباره شماره ۲۳ رو بپوشه. قبلا هم گفتم که یکی از بازیکن‌های حریف درمورد شماره مایکل چی گفته بود. جالبه که دقیقا مایکل توی ۲۳مین بازیش بعد از برگشت از خداحافظی، شماره ۲۳ رو پوشید. البته این اقدام اصلا قانونی نبود و NBA تیم شیکاگو بولز رو ۲۵ هزار دلار جریمه کرد. یه چیز جالب دیگه هم این که یه بار توی روز ولنتاین سال ۱۹۹۰ دقیقا قبل از یه بازی که خارج از خونه با اورلاندو مجیکس داشتن، پیراهن شماره ۲۳ مایکل رو یکی می‌دزده و مایکل که لباس جایگزین نداشته، مجبور میشه واسه اون بازی با شماره ۱۲ و با لباسی که پشتش اسمی نداره وارد زمین بشه. این رو دیگه جایی نخوندم یا نشنیدم ولی الآن که دقت می‌کنم می‌بینم ۱۲ هم تقریبا نصف ۲۳ هست!۱۰. دو MJ محبوب در یک قاب: سال ۱۹۹۱ زمانی که شیکاگو اولین قهرمانیش توی NBA رو آورده بود علاوه بر این که دوران اوج MJ ما بود، دوران اوج یه MJ دیگه هم بود. مایکل جکسون. در واقع اواخر دهه ۸۰ و اوایل دهه ۹۰ میلادی دوران اوج موزیک پاپ و البته بسکتبال بود. آخرای همون سال ۱۹۹۱ هشتمین آلبوم مایکل جکسون به اسم «Dangerous» منتشر شد که چهارمین آهنگ این آلبوم آهنگی بود به اسم «Jam». بهار ۱۹۹۲ توی موزیک ویدیوی این آهنگ دو MJ حاضر بودن. توی طول موزیک ویدیو مایکل جردن به مایکل جکسون بسکتبال بازی کردن یاد میده و مایکل جکسون هم به مایکل جردن مون واک رقصیدن یاد میده! خودمم گیج شدم الآن! مثل این حرف معروفی شد که میگن «سپر عقب ماشین جلویی زد به سپر جلو ماشین عقبی»! البته این آهنگ اونقدرها هم هیت نشد ولی به هر حال همکاری جالبی بود که گفتم اینجا اشاره کنم بهش. حالا یه تیکه از آهنگ رو بشنویم:۱۱. رستوران‌داری آقای جردن: یکی از کارهایی که الآن چند ساله مایکل روش دست گذاشته رستوران‌داری هست. اولین رستوران با اسم مایکل جردن سال ۱۹۹۳ توی شیکاگو افتتاح شد. رستورانی که البته مالکش مایکل نبود و توسط دو نفر که مالک یک فروشگاه لباس مشهور توی شیکاگو بودن افتتاح شد. اون‌ها توی سال ۱۹۹۰ موفق شدن لایسنس استفاده از اسم مایکل رو برای یه رستوران ازش بخرن و ۶ میلیون دلار خرج کردن و این رستوران رو راه‌اندازی کردن. جالبه که این لایسنس زمانی خریداری شده که مایکل هنوز هیچ NBA‌ای نبرده بوده و همین نشون‌دهنده‌ی جایگاه مایکل توی NBA هست. این رستوران توی مرکز شهر شیکاگو و توی اوج دوران قهرمانی‌های شیکاگو بولز برپا شده بود و با دکور خاصش و کلکسیونی که از مایکل مثل لباس‌هاش داشت، به یکی از جاذبه‌های گردشگری این شهر تبدیل شده بود. اما تقریبا همزمان با دومین خداحافظی مایکل از بسکتبال این رستوران هم تعطیل شد و مسائلی بین مالکین و مایکل پیش اومد که باعث شد دیگه راه‌اندازی نشه. البته باید اینو بگم که مالکین این رستوران چند ماه بعد مغازه‌شون رو هم تعطیل کردن. مایکل خودش سال ۱۹۹۸ یه خانه‌ی استیک توی نیویورک افتتاح کرد و بعدا شعبه‌های دیگه‌ای هم توی شهرهایی مثل شیکاگو و واشینگتون افتتاح شد که هنوز هم فعاله. اون یه رستوران دیگه هم توی مرکز شهر شیکاگو داره که غذاهای عمومی‌تر رو سرو می‌کنه. رستوران‌های مایکل تقریبا توی شیکاگو مشهوره و قیمت غذاهاش هم نسبتا بالاست.۱۲. تیم‌داری مجدد: سال ۲۰۱۰ مایکل با پرداخت ۲۷۵ میلیون دلار درصد بیشتری از سهام تیم شارلوت هورنتز رو توی شارلوت ایالت کالیفرنیا شمالی خرید. راستش هرچی گشتم پیدا نکردم که چند درصد سهام رو خریده اون وقت. ولی ارزش کل سهام این تیم توی فوریه ۲۰۱۹ یعنی کمتر از یک سال پیش، بیشتر از ۱.۳ میلیارد دلار برآورد شده. که الآن ۹۰%ش برای مایکله. البته درصد سهام مایکل از اول اینقدر زیاد نبود و رفته رفته درصد بیشتری رو خریداری کرد تا به این حد برسه. به این ترتیب مایکل جردن به اولین بازیکن سابق NBA تبدیل شد که صاحب یک تیم در این لیگه. وقتی آقای جردن شارلوت رو خرید اون‌ها که اون موقع اسمشون شارلوت باب‌کتز بود، جزو ۳-۴ تیم پایین جدول کنفرانس شرق بودن و چند سالی بود که بخاطر رتبه دو رقمی‌شون رنگ پلی‌آف رو به خودشون ندیده بودن. توی اولین فصل موفق شدن راهی پلی‌آف بشن. هرچند که توی همون مرحله اول در برابر اورلاندو مجیکز حذف شدن. شارلوتی‌ها بعد از اون توی این ۹ سال موفق شدن ۲ بار دیگه هم راهی پلی‌آف‌ها بشن که هر دو بار باز هم توی همون اولین مرحله مغلوب میامی هیت شدن و از دور رقابت‌ها کنار رفتن. اما در مجموع برآیند مالکیت مایکل جردن بر تیم شارلوت هورنتز مثبت بوده و ازش به عنوان دوره‌ی خوبی یاد می‌کنن. ضمن این که ارزش سهام‌شون هم به شدت بالا رفته و الآن خیلی تیم با ارزش‌تری هستن.۱۳. پردرآمدترین ورزشکار جهان: اولین ورزشکار میلیاردر جهان آقای مایکل جردن خودمونه. یعنی قبل از ایشون هیچ ورزشکاری ثروتش به میلیارد دلار نرسیده بود. بر اساس آماری که توی سایت forbes منتشر شده الان مایکل جردن 1.9 میلیارد دلار ثروت داره. جالبه که اینجام رکورد زده یعنی تنها ورزشکاریه که بعد از خداحافظی موفق‌ترین و پر سودترین شغل‌ها رو داشته، به این صورت که اون از بسکتبال یعنی در واقع از بازی تو MBA فقط 90 میلیون دلار درآمد داشته.بقیه ثروتشو از راه‌های دیگه مثل تبلیغات، تیم‌داری، رستوران‌داری یا اون سهمش از برند Air Jordan درآورده. آقای جردن از سال 2015 به بعد هر سال تقریبا صد میلیون دلار فقط از نایکی درآمد داشته. تیم Charlotte Hornes که صاحبشه الان 1.3 میلیارد دلار ارزش داره، که 97 درصد از سهم اصلی این باشگاه متعلق به آقای جردنه. اینم بگم که اون یه بخشی از ثروتش تو استارتاپ‌های فناوری تو Silicon Valley سرمایه‌گذاری کرده. جردن نفر 455ام ثروتمندترین افراد ایالات متحده تو سال 2018 بوده و مثل بیشتر ثروتمندای اون ور آبی پولاشو برای خرید خونه‌های رویایی، ماشین‌های لوکس گرون قیمت، جت خصوصی و همچنین با توجه به علاقه‌ای که به گلف داره برای خرید زمین گلف شخصی خرج می‌کنه. اون هرگز بدون تیم امنیتی به خارج از کشور سفر نمی‌کنه و این کار براش برای هر ساعت 1000 تا 1500 دلار آب می‌خوره.۱۴. فوبیای آب: اول داستان از تجربه‌ی تلخ مایکل گفتم که وقتی ۶-۷ سالش بود دوستش توی آب غرق شد و کاری هم از دست اون بر نیومد. مایکل حتی تعریف می‌کنه که وقتی دست دوستش رو گرفته بوده که بکشتش بالا، نزدیک بوده خودش بره تیو آب و دوستش محکم دستش رو به دست مایکل قفل کرده بوده و اون مجبور شده با سختی خیلی زیاد خودش رو نجات بده. درسته که از اون موقع فوبیای آب مایکل شروع شده اما این پایان ماجرا نبود. چند سال بعد وقتی مایکل نوجوون بیس‌بال بازی می‌کرد، یه اردوی تیمی رفته بودن و مایکل که نمی‌خواست صداشو در بیاره که از آب می‌ترسه رفته بود توی استخر با دوستاش. اما اون‌جا هم براش مشکل به وجود اومد و به سختی تونست خودش رو از اون استخر نجات بده. اما باز هم چند سال بعد دوست دختر زمان کالج مایکل وقتی که با هم به یه مشکلی خورده بودن، توی استخر خونه غرق شد. همه چیز کنار هم قرار گرفته بود تا این فوبیا با مایکل بمونه. به گفته‌ی خودش این مساله باعث شده که از یک سری حموم‌های آرامش‌بخش محروم بشه. اون حتی وقتی بچه بود مجبور شد یک پیشنهاد شغلی رو که مربوط به تعمیر و نگهداری استخرهای شنا بود رد کنه. با وجودی که والدینش خیلی تلاش کردن تا کمکش کنن این ترس رو کنار بذاره اما پیشرفتی حاصل نشد. مدرسه‌ای که بود همیشه وقتی یه چیزی مربوط به آب و استخر و اینا پیش میومد یه بهونه‌ی الکی میاورد و می‌پیچوند چون روش نمی‌شد بگه فوبیای آب داره. با این وجود با بزرگتر شدنش تلاش‌هایی در راستای از بین بردن این ترسش کرد اما هنوز مشکل کاملا برطرف نشده. الآن بعضی موقع‌ها مثلا قایق یا جت‌اسکی سوار میشه اما ترس هنوز باهاشه.۱۵. سبک اسطوره: یکی از دلایل این‌قدر دیده شدن مایکل، سبک خاص بازیش بود که که در این رابطه سجاد برامون توضیح میده:مایکل جردن خیلی آدم عجیب و بازیکن عجیبتری بود، خب تا اینجا راجع به زندگیش خوندین، خیلی زندگی سختی داشت ولی با تلاش عجیبش به اونجایی که می‌خواست رسید و یه خصوصیت خیلی عجیبی که تو بازی مایکل جردن وجود داره اینه که هیچوقت باخت تو دایره المعارف ذهنش هیچ وقت وجود نداشته و مثال‌های بسیار فراوانی داریم از اینکه بازی‌های یک تنه درآورده، بازی‌هایی با دست شکسته، با پای پیچیده با مثلا اتفاق‌های عجیب غریب درآورده، بازی‌ای بوده که در فینال MBA مایکل جردن مثلا چهل درجه تب داشته نمی‌دونم قبل از بازی بیمارستان بوده، زیر سرم بوده، اومده چهل و خورده‌ای امتیاز گرفته، تیمشو برنده کرده.یه نکته‌ی خیلی مهم اینه که مایکل جردن شاید بهترین بسکتبالیست تاریخ نباشه، میشه راجع به این خیلی بحث کرد. مثلا خیلیا می‌تونن بگن کریم عبدالجبار بهترین بسکتبالیست تاریخ بوده. افتخاراتش کمی از مایکل جردن نداره شاید بیشتر هم باشه و توی دهه‌ی بازی می‌کرده که خیلیا معتقدن دهه‌ی طلایی MBAعه، میشه راجع به خیلی بازیکنای صحبت کرد؛ راجبع به لبرون جیمز میشه صحبت کرد، همه‌ی اینا می‌تونن توی این مکالمه کی بهترین بازیکن تاریخه MBAحضور داشته باشن اما اینکه کی بزرگترین بازیکن تاریخ MBA هیچکدوم از اینا به نظر من نمی‌تونن توی این مکالمه وجود داشته باشن و فقط یه اسم اونجا هست مایکل جردن.دلیلش اون تاثیریه که مایکل جردن روی بسکتبال گذاشت، اون استایل خاصی که مایکل جردن چه داخل زمین و چه خارج زمین اون روح مبارزه طلبی، اون روح پیروزی خواهی به هر قیمتی باعث میشه که در واقع تغییر ایجاد کنه تو بسکتبال، میشه الان به جرعت گفت که همه‌ی دنیا شما توی هر روستای دورافتاده‌ای در شرق آسیا تا غرب آفریقا، اگر لوگو شیکاگو بولز رو نشون بدین همه اسم مایکل جردنو می‌دونن، همه با اسم مایکل جردن می‌شناسنشون. این اون تاثیریه که یک جردن گذاشت و این چیزیه که ما همه‌ی بسکتبالیست‌های دیگه، حتی همه‌ی ورزشکارای دیگه در طول تاریخ جدا می‌کنه اما یادمونه گفتم ممکنه مایکل جردن بهترین بسکتبالیست تاریخ نباشه اما این احتمالش واقعا کمه، من خودم خیلی احتمالشو کم می‌دونم که بشه مایکل جردنو بهترین هم ندونست، به این دلیل که خب خیلی جلوتر از دوران خودش مایکل جردن بسکتبال بازی می‌کرد و با اون استایل خاص، جوون‌پسند، اکتیو، نمایشی خاص و جالبش خب خیلی چیزا رو تغییر داد.دانک زدن از دهه هفتاد MBAخیلی مرسوم بود؛ دکنر جی، جولیو سروینگ، بهترین دانک‌زن تاریخ بودن از دهه هفتاد خیلی دانک می‌زدن، دهه هشتاد خب خیلیا دانک می‌زدن، کارهای نمایشی می‌کردن؛ مجیک جانسونو داشتیم، کریم عبدالجبارو داشتیم، لری وین رو داشتیم، آیزیا تاموس داشتیم، خیلی زیاد داشتیم ولی مایکل جردن با یه نمیدونم فارسی سواگر چی میشه، با یه سواگر خاصی بسکتبال بازی می‌کرد یه چیزی که هیچ کس دیگه‌ای این تو DNAشه، چیزی نیست که بشه آموزش داد این توی DNAاون آدمه و اون سواگر که باعص میشه که مایکل جردن خیلی خاص باشه و چی بگم چی بیشتر از تعریف و تمجید میشه راجع به مایکل جردن گفت و امکان نداره که شما علاقه‌مند ورزش باشی و عاشق مایکل جردن نباشی، عاشق داستان زندگیش، عاشق داستان‌های بسکتبالیش نباشی و خب بیشترشو خشایار توی این پادکست گفت و فکر می‌کنم در ادامه هم خواهد گفت.یه نکته هم من اضافه کنم. مایکل وسط بازی و به خصوص توی مواقع حساس و وقتی می‌خواست یه حرکتی بزنه زبونش بیرون بود. این زبون بیرون بودن رو از باباش به ارث برده بود. مثلا شنیدم که می‌گفت باباش هم وقتی داشته یه چیزی رو تعمیر می‌کرده و می‌خواسته دقت کنه، زبونش رو میاورده بیرون. خلاصه، این داستان که مایکل وسط حرکات نمایشیش توی بازی زبونش رو میاورد بیرون، خودش به یکی از شاخصه‌های اون تبدیل شده بود و اون زمان خیلی مشهور بود.۱۶. تالار مشاهیر: توی قسمت قبلی درمورد ستاره‌ای که سایمون توی بلوار مشاهیر هالیوود گرفته بود صحبت کردم. به اون بلوار میگن «Walk of Fame» یعنی «پیاده‌روی مشاهیر» حالا NBA یه چیزی داره مثل همون، به اسم «Hall of Fame» که میشه «تالار مشاهیر». تالار مشاهیر جایگاه ویژه‌ای برای بسکتبالیست‌ها و بسکتبال‌دوست‌ها داره. این تالار توی ماساچوسته و الآن اسم ۱۷۷ بازیکن بازنشسته‌ی تاریخ NBA توش ثبت شده. اسم مایکل جردن ۲ بار توی این تالار ثبت شده. یک بار سال ۲۰۰۹ برای افتخارات شخصیش و یک بار هم سال ۲۰۱۰ بخاطر اون تیم رویایی المپیک ۱۹۹۲. سال ۲۰۰۹ که این افتخار شخصی رو می‌خواست به دست بیاره، براش یه مراسم گرفتن. توی این مراسم مایکل وقتی رفت بالای استیج گریه‌ش گرفت که اتفاقا از عکس این صحنه هم خیلی استفاده‌های خنده‌دار شده. توی سخنرانیش از جای خالی پدرش گفت و مادر، برادراش و همبازی‌های سابقش تشکر کرد. یکم هم از گذشته‌ش گفت. اینم بگم که یه تالار دیگه هم هست که اون مربوط به خود FIBA یعنی فدراسیون جهانی بسکتباله و اسم مایکل توی سال ۲۰۱۵ اون‌جا هم ثبت شده.مایکل جردن رکوردها و افتخارات زیادی رو به دست آورده. همونطور که گفتم اون ۶ قهرمانی NBA و ۲ مدال طلای المپیک رو توی کارنامه‌ش داره. مایکل ۶ بار توی فینال NBA حاضر بوده و هر ۶ بارش MVP اون بازی‌ها رو برده. در کنار اون ۵ بار هم MVP کل فصل رو گرفته و در واقع بهترین بازیکن اون فصل NBA شده. اون ۱۰ بار عنوان امتیازآورترین بازیکن فصل NBA رو به دست آورده که برای خودش یه رکورد محسوب میشه و نزدیکترین فرد بهش ویلت چمبرلین بازیکن افسانه‌ای دهه ۶۰ میلادی هست که ۷ بار به این عنوان رسیده. این افتخارها یکی دوتا نیست و اگه دوست داشتید می‌تونید بقیه‌ش رو با یه جستجوی ساده متوجه بشید. مایکل ۱۴ بار توی مسابقه‌ی All-Star هم حاضر بوده. All-Star یه مسابقه‌ای هست بین بهترین‌های دو کنفرانس شرق و غرب که هر ساله توسط هوادارها انتخاب میشن و با هم بازی می‌کنن و یکی از محبوب‌ترین مسابقه‌های ساله.بعضی از صاحب نظرهای ورزش، مایکل جردن رو به عنوان بهترین بسکتبالیست تاریخ می‌شناسن. حتی یه سری پا رو فراتر هم می‌ذارن و اون رو بهترین ورزشکار تاریخ می‌دونن. سخته که درمورد خوب بودن مایکل جردن صحبت کنیم. مایکل همیشه می‌خواست بهترین باشه و تمام وقت و انرژی‌ش رو برای این &quot;بهترین&quot; بودن می‌ذاشت. خودش میگه این حس از زمانی میاد که توی اوایل زندگیش یک سری شک داشتن بهش و مایکل هم تلاش کرد تا بهشون ثابت کنه که اشتباه می‌کردن. مثل مربی دبیرستانش که بهش گفته بود باید بره آکادمی هنرهای هوایی تا بعد از کالج بتونه شغلی بگیره. از نظر اون ادامه دادن ورزش، راه مطمئنی برای آینده‌ی مایکل نبوده. همونطور که گفتم حتی مایکل جردن افسانه‌ای هم توی زندگیش یک بار شکست خورده و اون شکست هم توی دورانی بوده که سنش خیلی کم بوده. این چهارمین نفری بود که زندگیش رو بررسی کردم و برام جالب بود که هر ۴ شخصیت حداقل یک بار شکست رو توی زندگیشون تجربه کردن. حالا برای بعضی‌هاشون این شکست کوچیکتر بوده و برای بعضی‌هاشون بزرگتر. ولی بالاخره شکست رو خوردن. فکر نمی‌کنم کسی رو بتونید پیدا کنید که بدون هیچ شکستی به یه جایی رسیده باشه. نباید از شکست خوردن بترسیم و فکر کنیم شکست پایان رویاهامونه. بلکه شکست‌ها می‌تونن رویاهامون رو صیقل بدن و مسیر بهتری رو برای رسیدن به اون رویاها پیش رومون بذارن. فقط باید باور داشته باشیم و سخت تلاش کنیم. یه تبلیغ خیلی مشهور هست که برای ایر جردن ساخته شده و مایکل توش صحبت می‌کنه. مایکل میگه:من بیشتر از ۹۰۰۰ شوت رو توی دوران حرفه‌ایم خراب کرده‌ام. حدود ۳۰۰ بازی رو باخته‌ام. ۲۳ بار توی لحظات پایانی بازی بهم اعتماد شد تا آخرین پرتاب رو انجام بدم و موفق نشدم. من بارها و بارها و بارها توی زندگیم شکست خوردم. و به همین دلیله که موفق شدم.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Michael-Jordan-%7C-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D8%AC%D8%B1%D8%AF%D9%86-id2769822-id251962739?utm_source=virgool&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Michael%20Jordan%20%7C%20%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84%20%D8%AC%D8%B1%D8%AF%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Sat, 06 Nov 2021 14:21:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه سایمون کاول، غول سرگرمی تلویزیونی جهان</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%84x-factor-got-talent-mnpxwkofoia1</link>
                <description>شنبه ۷ اکتبر ۱۹۵۹ که میشه ۲۴ مهر ۱۳۳۸ توی لمبث، یکی از محله‌های مرکز شهر لندن، اریک و جولی کول صاحب یه پسر شدن که اسمشو «سایمون» (یا در واقع «سایمن») گذاشتن. (همین اول یه توضیحی بدم: من خیلی مونده بودم بگم «سایمون» یا «سایمن»، با افراد زیادی در این مورد صحبت کردم که نظرها متفاوت بود و هرکسی دلایل خودش رو داشت. در نهایت تصمیم گرفتم «سایمون» صداش کنم.) این، «سایمون» خان، از همون اول شروع کرد به دردسر درست کردن! مادرش می‌گفت خیلی سخت به دنیا اومده و اون شب براش یه مشکلاتی بوجود آورده. مادر سایمون، یه رقاص باله‌ی سابق و پدرش هم مشاور املاک بود و البته دستی هم توی صنعت موسیقی داشت. سایمون، دو برادر و یک خواهر ناتنی بزرگ‌تر از خودش داشت. خانوده‌ی اونا یه کالسکه‌ی صورتی رنگ داشتن و برادر بزرگش، تونی، سایمون رو با کالسکه می‌برد توی خیابون و راه می‌برد. این وسط بازیش هم می‌گرفته و یهو سرعت رو زیاد می‌کرده تا یکم هیجان به بچه تزریق کنه! سایمون به شوخی تعریف می‌کنه که اولین خاطره‌ش از تونی زمانی بود که یادش میاد داشت کالسکه‌ی سایمون رو با سرعتی اندازه‌ی ۱۰۰-۱۵۰ کیلومتر بر ساعت توی پیاده‌روها هل می‌داد! ۲ سال بعد نیکولاس، برادر کوچیک سایمون، هم به جمعشون اضافه شد. ینی عین هم بودن! با لباسای هم‌شکل و موهای شبیه به هم. دو تا بچه‌ی شر به تمام معنا که سایمون چون بزرگتر بود معمولا شیطونی‌هاش بیشتر به چشم میومد! مثل قریب به اتفاق بقیه‌ی برادر و خواهرهای تقریبا هم‌سن، شدیدا با هم رقابت داشتن و کلا بساطی بود! البته سایمون هم از این شرایط بزرگ‌تر بودنش استفاده می‌کرد و کارایی که می‌خواست انجام بشه رو با کمک نیکولاس انجام می‌دادن! قشنگ سوءاستفاده می‌کرد ینی! براتون از سنین قبل از مدرسه‌ش یه مثال بگم. سایمون که حدود ۴-۵ سالش بود، یه بار شب کریسمس وقتی خودش رو زده بود به خواب، پدرش رو با لباس بابانوئل دید که اومده برای خودش و نیکولاس هدیه بذاره. همون‌جا بود که فهمید داستان بابانوئل یه افسانه‌س و دروغه. فرداش برای داداش ۳ ساله‌ش داستان رو تعریف کرد و حقیقت رو برملا کرد. نیکولاس هم گریه‌ش گرفت و گفت که دروغ میگی! سایمون هم برای این‌که حرفش رو ثابت کنه یه سال صبر کرد و یه برنامه‌ی جانانه ریخت که به برادرش ثابت کنه قضیه‌ی بابانوئل یه افسانه‌س. حالا برنامه‌ش چی بود؟ که واقعا از یکی تو سن ۵-۶ سالگی بعیده. اون اومد به کمک برادرش نیکولاس، یه سری قوری و ماهیتابه گذاشتن بالای در ورودی اتاق‌شون و وقتی پدرشون می‌خواست بیاد تو، تا هدیه‌ها رو براشون بذاره، اون‌ها افتاد روی سرش و کلی سر و صدا درست شد و این دو تا بیدار شدن! حالا داستان رو فهمیده بودن، اما ول‌کن نبودن! چند روز بعد، دوتایی یواشکی رفتن توی اتاق زیر شیروونی که انباری خونه بود. لباس بابانوئل همون‌جا بود! پس در حالی که از دونستن حقیقت به وجد اومده بودن و حس می‌کردن خیلی به موقع از نادانی در اومدن، طی یک حرکت قهرمانانه توی انباری‌ای که بیشتر وسایلش چوبی بود، لباس رو آتیش زدن! خاموش کردن آتیشی که سایمون و نیکولاس توی اون انباری و روی سقف خونه درست کرده بودن دردسر بزرگی برای خانواده شد. ولی خب سایمون ظاهرا خیلی پشیمون نیست از این موضوع! محله‌ای که سایمون اینا توش بزرگ شدن یکی از محله‌های نسبتا خوب لندنه به اسم «اِلستری». اون‌جا چندتا استودیوی مشهور فیلم‌سازی هست که بعضی فیلم‌های هالیوودی رو اون‌جا ضبط می‌کردن و خب معمولا بازیگرهایی هم که می‌اومدن اون‌جا فیلم بازی کنن معمولا توی خونه‌های نزدیک اون‌ها ساکن می‌شدن. بازیگرهای بزرگی مثل الیزابت تیلور، راجر مور، رابرت میچام، بتی دیویس و بقیه. یعنی می‌خوام بگم سایمون و نیکولاس توی محله‌ای بزرگ شدن که همچین آدمایی اون‌جا ساکن بودن. به واسطه‌ی این که پدرشون هم توی هیئت مدیره‌ی یه کمپانی ساخت و پخش موسیقی بوده و همسایه‌ی دیوار به دیوارشون هم یکی از مدیرهای ارشد وارنربرادرز، خانوادگی به بعضی از مهمونی‌های آدم‌های بزرگ و مشهور دعوت می‌شدن و خب این دو تا پسر بچه هم توی دست و پای این افراد رفت و آمد داشتن. همین باعث شد از همون بچگی سایمون به این فضا بیشتر علاقه‌مند بشه تا شغل‌های دیگه. بزرگتر شدن و رفتن به مدرسه فقط برای مدت کوتاهی شر سایمون رو از خونه کم کرد! چون اصلا با محیط مدرسه و فلسفه‌ی درس خوندن حال نکرده بود و می‌خواست به هر روشی از زیر این مساله در بره! توی مدرسه حوصله‌ش سر می‌رفت. به این فکر می‌کرد که حالا دیگه خوندن و نوشتن رو یاد گرفته و چیزی که می‌خواسته رو از مدرسه به دست آورده و دلیل این که باید ادامه بده تا بعضی درسا مثل شیمی رو بخونه متوجه نمی‌شد. مثل حسی که خود من نسبت به درس عربی داشتم. متوجه نمی‌شد وقتی قرار نیست در آینده حتی نزدیک ماشین‌تراش و دستگاه‌های چوب‌بری بشه، چرا باید کار باهاشون رو یاد بگیره و امتحانش رو بده؟! ضمن این‌که چون درسش خوب نبود بعضی موقع‌ها تنبیه یا مجازات می‌شد و همین مساله باعث ترس شدیدی درونش می‌شد و از نظر روحی فشار زیادی رو باید تحمل می‌کرد. نمی‌تونست برای تموم شدنش صبر کنه. در نتیجه کم کم روش‌های مختلف پیچوندن مدرسه هر روز صبح توسط ایشون اجرا میشد! مادرش هم آدم قانون‌مداری بود و کلی حرص می‌خورد! اما ظاهرا این بچه به هیچ صراطی مستقیم نبود! خودش تعریف می‌کنه که یکشنبه شب‌ها بدترین شب‌های عمرش بوده. میگه یکشنبه شب‌ها ساعت ۷ یه برنامه‌ی مذهبی پخش می‌شده و سایمون از اون برنامه متنفر بوده. چون دقیقا بعد از تموم شدن اون برنامه مادرش دوتایی‌شون رو صدا می‌زده می‌گفته «سایمون، نیکولاس، برنامه‌ی فرداتون رو جمع کردین؟ تکلیفی ندارید؟» از همون موقع سایمون شروع به برنامه‌ریزی برای روش پیچوندن فردا می‌کرده! مثلا تعریف می‌کنه بعضی دوشنبه صبح‌ها چایی رو میذاشته روی پیشونیش تا پیشونیش داغ بشه. بعد باباش رو صدا می‌زده و بهش می‌گفته: «انگار تب دارم.» (مادرش رو صدا نمی‌زده چون می‌دونسته اون می‌فهمه داستان از چه قراره!) بابائه هم که آدم راحتی بوده، سریع دست می‌گرفته که «جولی، انگار سایمون حالش خوب نیست تب داره!» میگه مادرم می‌اومده دست به سینه و عصبانی جلوم وایمیستاده می‌گفته «فیلمشه بابا!» اما در نهایت حقه‌ش جواب میده و مدرسه رو می‌پیچونده. یکی دو ساعت بعد مثلا ساعت ۹-۱۰ صبح که دیگه آب‌ها از آسیاب افتاد کم کم از رو تخت بلند می‌شده، به مادرش می‌گفته فکر کنم بهتر شدم و به بازیش ادامه می‌داده!سایمون یه پسر لج‌باز و یک دنده بود و مهم‌ترین خصلتش این بود که باید توی هر رقابتی برنده می‌شد. مادرش و برادرش تعریف می‌کنن از همون بچگی این‌طوری بود که هر چیزی رو می‌خواست باید حتما به دستش میاورد! کاری نداشت چجوری! یا اصلا میشه، نمیشه؟! همه چیز رو هم به بهترین نحو می‌خواست. همیشه می‌خواست هرطور میشه اول باشه تو همه چیز. مثلا تعریف می‌کرد اگر وسطای مونوپولی بازی کردن حس می‌کرد که آخرش برنده نمی‌شه می‌زده زیر صفحه‌ی بازی و بازی رو بهم می‌زده! البته اگر بانکدار بوده، شرایط متفاوت می‌شده و با پیچوندن مقادیری پول برنده‌ی بازی رو تغییر می‌داده!۹ ساله که بود یه اکیپ دوستی داشتن و با بچه‌ها بطری بازی می‌کردن. یه دختر ۸ ساله توی اکیپ‌شون بود به اسم «تارا میلر» که آقا سایمون روش کراش زده بود! بازنده بودن هم که معنی‌ای براش نداشت. پس به هر ضرب و زوری شده با تارا رفیق شد و چند وقت بعد پشت یکی از درختای باغ پشت خونه‌شون اولین بوسه‌ش رو تجربه کرد. اونم تو سن ۹ سالگی! حالا داستان داره این آقای سایمون کول! شما فکر کنید کسی که تو ۹ سالگی کراش می‌زنه و الی آخر، بعدا قراره چیکار کنه! حالا جلوتر صحبت می‌کنم در این مورد!تو سن ۱۱ سالگی یه شاهکار انجام میده. که واقعا باید بشنوید که بدونید این آدم چه اعجوبه‌ای بوده. اون با یکی از دوستاش که از این تفنگ ساچمه‌ای اسباب‌بازی‌ها داشت، رفتن توی یه اتوبوس و اون رو های‌جک کردن! سایمون تفنگ رو گذاشت روی شقیقه‌ی راننده و گفت «هرجا میگم میری!» راننده‌م رفت. اینا هم طرف رو گیر آورده بودن می‌بردنش توی شهر می‌چرخوندنش و فکر می‌کردن وای چه باحاله! فکر می‌کردن طرف هم داره باهاشون بازی می‌کنه! اما چند دقیقه بعد وقتی رسیدن به مقصد، ۵ تا ماشین پلیس منتظرشون بودن و دستگیرشون کردن!توی مدرسه فاجعه و شر بود! نه درسش خوب بود و نه اخلاقش! اخلاقشو که گفتم اما درس هم نمی‌خوند اصلا! ینی مشخص بود که نمی‌خواد بخونه ها! چرا اینو می‌گم؟ به همون دلیلی که گفتم هر چیزی رو می‌خواست باید حتما به دست میاورد و دوست داشت توی همه چیز اول باشه. ولی خب ظاهرا در این مورد نمی‌خواست و تلاشی هم براش نمی‌کرد. در واقع این هم همون میشه! کاری رو که نمی‌خواست انجام بده انجام نمی‌داد! همیشه نمره‌هاش پایین بود. هرچی مدیر مدرسه و معلم‌ها باهاش صحبت می‌کردن فایده‌ای نداشت که نداشت. حتی بارها پدر و مادرش رو خواستن که اون بیچاره‌ها هم اینو فرستاده بودن مدرسه که یه نفسی بکشن! کاری از دستشون برنمی‌اومد. خلاصه این‌قدر شر بازی درآورد و نمره‌هاش پایین بود که از مدرسه اخراجش کردن. (برام جالبه که انگار هر کسی رو از مدرسه اخراح می‌کنن به یه جایی می‌رسه!) سال بعد که برگشت به مدرسه با برادرش همکلاس شد و باز این دو تا افتادن بهم. چند ماه بعد عوامل مدرسه که از دست برادرای کول عاصی شده بودن به والدینشون گفتن که باید یکی از برادرها از این مدرسه بره. پدر و مادرشون هم نیکولاس رو بردن یه مدرسه‌ی دیگه. با این وجود وقتی اول سال تحصیلی بعد برای ثبت نام سایمون رفتن همون مدرسه، دیگه سایمون رو هم ثبت نام نکردن! سایمون ۱۴ ساله بود که بالاخره پدر و مادرش تصمیم می‌گیرن برای خلاص شدن از شر این داستان‌هایی که درست می‌کنه بفرستنش مدرسه‌ی شبانه‌روزی. یه پرانتز باز کنم و برگردم به قسمت قبلی، حالا من می‌گم مدرسه‌ی شبانه روزی تو انگلیس، احتمالا همه یاد هاگوارتز میوفتن و میگین اِاِاِ چه باحال! نخیر! اتفاقا رولینگ می‌گفت هاگوارتز رو ساختم تا تصور مردم رو نسبت به مدارس شبانه‌روزی یکم تغییر بدم. گیری هم که چندتا از اون انتشارات اولی‌ها به کتابش دادن سر همین داستان استفاده از مدرسه‌ی شبانه‌روزی بود! حالا بیخیال! از قسمت قبلی بیایم بیرون! آره دیگه سایمون خان رو فرستادن مدرسه‌ی شبانه‌روزی و برای پسری که توی یه محله‌ی نسبتا مرفه بزرگ شده بود و هر وقت دلش می‌خواست مدرسه رو می‌پیچوند و اینا اصلا اون‌جا محیط راحتی نبود. (البته مدارس شبانه‌روزی انگلیس به سخت‌گیری هم مشهورن ظاهرا.) از درس هم که اصلا خوشش نمی‌اومد. همین شده بود قوز بالا قوز! چند روز بعد، سایمون یه نامه‌ی پر سوز و گداز و جالب برای مادرش و پدرش نوشت. نوشتن این نامه تو سن ۱۵ سالگی داره تفاوت این بچه رو با بقیه‌ی بچه‌ها نشون میده. نامه رو براتون می‌خونم:مامان و بابای عزیز؛ امیدوارم بخاطر این که بالاخره از شر من خلاص شدین خوشحال باشید. همچنین خوشحالم که توی خونه‌ی گرم‌تون هستید و کلی چیز برای خوردن دارید. چون من توی خوابگاهی دراز کشیدم که بالای سرم قندیل بسته و چیزی برای خوردن نیست. دارم یخ می‌زنم و گرسنه هستم. امیدوارم بالاخره راضی شده باشید. سایمونباور کنید جدی میگم! باور نمی‌کنید بشنوید! این صدای یه مصاحبه‌س که پیرز مورگان سال ۲۰۱۰ با سایمون کرده و این نامه رو براش می‌خونه: یه موقع‌هایی یا نمی‌دونم شاید هم آخر هفته‌ها می‌ذاشتن بچه‌ها برن پیش خانواده‌هاشون. تو همین اوقات باز دوباره دردسر درست می‌کردن! سایمون و برادرش نیکولاس که تقریبا ۱۴-۱۵ ساله بودن، یواشکی مشروب و سیگار می‌دزدیدن و می‌زدن به بدن. یه بار مسئولای مدرسه سایمون رو توی یه میخونه یا به قول خود انگلیسیا پاب می‌بینن و داستان میشه! میگن باید بری دفتر مدیر تا اون‌جا باهات برخورد بشه. بدترین برخورد باهات میشه و از این صحبتا. سایمون هم با ترس که وای خدا قراره چی بشه میره دفتر مدیر. مدیر میاد، ناراحت و عصبانی، میگه تنبیه میشی! با ترس و لرز و ناراحتی میگه تنبیهم چیه قربان؟ و در حالی که سایمون انتظار داره بگن مثلا می‌زنیمت یا چی مدیره میگه ۳ ماه اخراج! یعنی مگه از این خبر بهتر میشه واسه سایمون آخه؟! خیلی شیک ۳ ماه از شر مدرسه راحت میشه!توی این سن از این‌جور شیطنت‌ها زیاد می‌کردن. یه شیطنت دیگه رو براتون بگم: یه بار یواشکی ماشین بابائه رو می‌پیچونن و میرن دور دور. وقتی برمی‌گردن، موقع پارک کردن داشته دنده‌عقب می‌گرفته زده به یه جایی یه شیشه‌ای یا چراغی از ماشین شکسته ریخته. حالا چیکار کنیم چیکار نکنیم، سایمون تصمیم می‌گیره اول بره شیشه‌ها رو جمع کنه بریزه کنار خونه. بعد ماشین رو میاره توی پارکینگ و ترمزدستی رو میده پایین. صبح روز بعد باباش رفته بیرون ماشین رو با ترمزدستی پایین و اون وضعیت دیده. اومده توی خونه سر میز صبحانه، رو حساب این که آخرین بار ماشین رو خانمش برده بوده بیرون حسابی با مادرشون بحث می‌کنه و از این دو تا پسر هم هیچ صدایی در نمیاد! یه چیز دیگه این که یه سری فیلم‌ها یکمی مورد دار بوده و اینا اکیپی با دوستاش می‌رفتن سینما و از این جور فیلم‌ها می‌دیدن. حالا زیر ۱۸ سال بودن چطوری می‌رفتن تو؟ سیبیل می‌کشیدن برای خودشون و صداشون رو یکم کلفت می‌کردن و هر طور شده می‌رفتن تو سالن. بعضی موقع‌ها اون مردی که توی باجه‌ی بلیت بوده گیر می‌داده که شما بچه‌اید و نباید این فیلم رو ببینید. اما اون‌ها بالاخره کار خودشون رو می‌کردن!حالا از شیطنت‌هاش گفتم یکم هم از کارای مثبتش بگم! توی این مدت خیلی براش مهم بوده که کار داشته باشه و یه پولی در بیاره. می‌رفته ماشین‌های مردم رو می‌شسته یا چمن‌های باغ‌های همسایه‌ها رو کوتاه می‌کرده و از این راه یه پول مختصری هم در میاورده که البته فکر کنم همون یه ذره پولی که با این همه زحمت به دست میاورده، خرج کارای خاک بر سری و خرید بلیت همون فیلم‌ها یا یواشکی مشروب خریدن می‌کرده!خلاصه به هر ضرب و زوری شده، تونست دیپلمش رو بگیره و وقت رفتن به کالج رسید. باید توی کالج یه امتحان سطح مقدماتی به اسم GCE می‌داد. امتحان رو داد و رد شد. پس دیگه ثبت‌نامش نکردن. پدرش که مشاور املاک بود فکر کرد که احتمالا این شغل می‌تونه برای سایمون هم مناسب باشه و فرستادش هنرستان ساخت و ساز یا یه همچین جایی. اما از اون‌جا هم خوشش نیومد و تصمیم گرفت کلا ادامه نده و بره سر کار. توی همون محله‌ی اِلستری که خانواده‌ی کول زندگی می‌کردن، یه استودیوی فیلم‌سازی بود و سال ۱۹۷۷ تو ۱۸ سالگی، سایمون رفت و به عنوان پادو اون‌جا کار می‌کرد. اون موقع توی اون استودیو یه سریال به اسم the Return of the Saint و البته یکی از فیلم‌های مشهور استنلی کوبریک به نام درخشش یا the Shining فیلم‌برداری می‌شده. این اولین کار جدی سایمون بود که برای خودش حقوق می‌گرفت. ۵ صبح می‌رفته استودیو و فقط ۱۵ پوند در هفته حقوق می‌گرفته که این کمترین دستمزد بین کل عوامل بوده. اما سایمون که همون‌طور که گفتم کمی مغرور بود، نمی‌تونست مدل رفتار بقیه رو باهاش تحمل کنه و داستان‌هایی پیش اومد که بعد از ۳ ماه تهیه‌کننده عذرش رو خواست. با این وجود نمی‌خواست بیکار بشه؛ عقیده داشت حالا که مدرسه رو ادامه نداده، باید کار کنه. ینی یا باید درسش رو ادامه می‌داده یا کار می‌کرده. پس با وجود اخراج، موند توی استودیو و بیرون نمی‌رفت. عوامل هم هواش رو داشتن و دور از چشم تهیه‌کننده نگهش می‌داشتن. تهیه‌کننده که میومد می‌چپوندنش زیر میز که چشمش بهش نخوره. اما خب وضعیت که نمی‌تونست این‌طوری ادامه پیدا کنه. همون‌طور که قبلا گفتم، پدرش یه دستی توی صنعت موسیقی داشت. اون توی یه کمپانی ساخت موسیقی به اسم EMI Music عضو هیئت مدیره بود و به همین واسطه تونست یه شغلی برای سایمون پیدا کنه. کجا؟ توی اتاق نامه‌ها! حالا اتاق نامه‌ها چیه؟ یه اتاقی بوده که نامه‌های ارسالی به کمپانی میومده اون‌جا و از اون‌جا باید نامه‌ها رو به افراد مختلف می‌رسوندن. سایمون، یکی از مسئول‌های این کار توی EMI Music بود. کار این بود که نامه‌ها رو بذاره توی چرخ‌دستی و بره توی همه‌جای شرکت نامه‌ها رو به گیرنده‌هاش برسونه. البته در کنار اون یه جورایی آچار فرانسه‌ی شرکت بود دیگه. چایی درست می‌کرد، نامه‌ها و می‌برد و کلا هر کاری داشتن صداش می‌زدن. با این وجود خیلی خوشحال بود از این که پاش به یه کمپانی ساخت موسیقی باز شده و حس می‌کرد بالاخره حالا به یه دردی می‌خوره. می‌خواست هرطور شده پیشرفت کنه و یه شغل بهتر توی همون کمپانی دست و پا کنه. توی هر اتاقی می‌رفت و با هر مدیری که پیدا می‌کرد صحبت می‌کرد تا ببینه می‌تونه جایی برای خودش توی کمپانی پیدا کنه؟ اما بعد از گذشت ۱۵ ماه ارتقائی اتفاق نیوفتاد و سایمون نتونست اون‌جا هم دووم بیاره. پدرش که دیگه بلیتش توی صنعت موسیقی رو برای سایمون خرج کرده بود، با توجه به شغل دیگه‌ی خودش، این بار پیشنهاد کرد که بره توی یک املاکی و مشاور املاک بشه. همون روزای اولی که رفته بود اصلا باهاش خوب رفتار نکردن و بهش گفتن برو چایی درست کن و این‌طور رفتارها! بهش برخورد ولی چاره‌ای جز اون‌جا موندن نداشت. همش میومد خونه، حالش خوب نبود و برای مادرش غر می‌زد که این محیط رو دوست ندارم. اینا همش بزرگ‌نمایی می‌کنن، دروغ می‌گن و از این حرف‌ها. می‌گفت من آدم این جا نیستم و باید کار دیگه‌ای بکنم. می‌گفت نامه رسوندنم رو خیلی بیشتر از این کارم دوست داشتم. مادرش هم می‌گفت حداقل ۶ ماه زمان بده بهش. در حالی که سایمون ناامید شده بود و تقریبا هر شب از این که شغلش رو دوست نداره برای مادرش غر می‌زد. یه روز تلفن خونه‌ی سایمون اینا زنگ خورد. میشه گفت این تلفن تمام زندگی سایمون و حتی صنعت سرگرمی جهان رو تحت تاثیر خودش قرار داد. یه جورایی زندگی کاری سایمون از این تلفن شروع میشه. تلفن، از کمپانی EMI Music بود. همون کمپانی‌ای که پدرش معرفیش کرده بود و توش نامه‌رسون بود. سایمون خونه نبود و مادرش گوشی رو برداشت. کسی که پشت تلفن بود گفت که «می‌خوام یه مصاحبه‌ی شغلی با سایمون انجام بدم. فکر می‌کنید بخواد انجامش بده؟». مادرش که پای تلفن بوده، به طرف میگه نمی‌دونم نظر خود سایمون چی باشه چون اون الآن یجا دیگه مشغوله. حالا مونده بود به سایمون بگه یا نه. چون همین چند روز قبلش بهش گفته بود که فعلا صبر کن ببین چطور میشه. شب سایمون میاد خونه و مادرش می‌پرسه: «سایمون، اگر شانس دوباره‌ای برای برگشتن به صنعت موسیقی می‌داشتی؛ چیکار می‌کردی؟» جواب سایمون هم اینه که: «با تمام وجودم برمی‌گشتم.» مادرش میگه: «اگه قول بدی مثل سری قبلی بد نباشی، باید بهت بگم که از EMI زنگ زدن و برای یه مصاحبه خواستنت.» سایمون هم کلی ذوق می‌کنه، جیغ می‌کشه و از شادی می‌پره بالا و پایین.مصاحبه توسط الیس ریچارد یکی از مدیرای کمپانی EMI Music انجام میشه. ریچارد میگه اعتماد به نفس سایمون هنگام مصاحبه خیلی بالا بود به صورتی که انگار اون داره من رو مصاحبه می‌کنه تا من اون رو. واسه همین سایمون رو برای کاری انتخاب می‌کنه که با تمام کارهای سایمون تا حالا فرق داشته. این آقای الیس ریچارد برای پیدا کردن خواننده‌ی جدید دنبال یه کسی می‌گشته که برای استعدادیابی خواننده‌ها ازش کمک بگیره. وقتی با سایمون مصاحبه می‌کنه، با وجود این که سایمون حدود ۲۱-۲۲ سالش بوده، توجهش رو جلب می‌کنه و اون رو انتخاب می‌کنه. ینی فکر کنید یه پسر ۲۱-۲۲ ساله می‌شینه و خواننده‌ها میومدن یه دهن براش می‌خوندن و اون نظر می‌داده که این خوبه، اون بده. خیلی زود و حدود یک سال، یک سال و خرده‌ای بعد توی ۱۹۸۲ و سن ۲۳ سالگی، سایمون تصمیم می‌گیره پا رو فراتر بذاره و خودش یه کمپانی ساخت موسیقی تاسیس کنه. اون به همراه الیس ریچارد، همین رئیسش که استخدامش کرد، یه کمپانی انتشار موسیقی مستقل به نام E&amp;S Music تاسیس می‌کنن. حالا برای دفترشون باید یه جایی رو پیدا می‌کردن، اتاقی که پیدا کردن، توی سرویس بهداشتی مردونه‌ی سابق یه پارکینگ طبقانی بود که بازسازی شده بود. درواقع دیوارهای اتاقک‌هاش رو برداشته بودن و شده بود یه اتاق. حالا یه سری لوله و چاه از کف زمین زده بود بیرون فقط! برای این که روی اون‌ها رو بپوشونن مجبور شدن میزهاشون رو مدل‌های عجیب و غریبی بچینن. اون‌ها یه آهنگ می‌سازن که انتظار دارن خیلی بگیره. اما اون آهنگ چی بود؟ یه شخصیت عروسکی ساختن به اسم Wonderdog که یه سگ بود که عروسکش طراحی شده بود و توی یه کلابی می‌خوند و می‌رقصید. موزیک ویدیوش رو هم دادن بیرون. روز ضبط موزیک ویدیو بازیگری که برای پوشیدن این لباس عروسکی باهاش قرارداد بسته بودن پیچوندشون و نیومد. سایمون هم مجبور شد خودش این لباس عروسکی رو بپوشه و بره جلوی دوربین! باورتون نمیشه سایمون توی یه لباس عروسکی به شکل سگ مثل این عروسک‌هایی که جلوی پیتزافروشی‌ها و اینا هستن داره با یکی مصاحبه می‌کنه. تا صداش رو نشنوید باورتون نمیشه خودشه!این اولین حضور سایمون توی تلویزیون بود. توی ۱۹۸۲ وقتی که ۲۳ سالش بود. آهنگشون فروش نسبتا خوبی داره و رتبه‌ی ۳۱م جدول فروش هفتگی رو کسب می‌کنه که برای اون‌ها خیلی خوب بود. حدود ۲ سال این شرکت رو می‌چرخونده. اوضاع مالی همچین بد هم نبود. اما سایمون بلندپرواز تصمیم می‌گیره از اون شرکت بیاد بیرون و سال ۱۹۸۳، با یکی از دوستاش به نام ایان برتون یه شرکت ضبط و پخش موسیقی به نام Fanfare Records راه‌اندازی می‌کنه. از تاسیس این شرکت جدید، حدود ۳ ماه می‌گذره و اون‌ها هیچ قراردادی با هیچ خواننده‌ای امضا نکرده بودن. کم کم داشت یه سری اختلاف‌ها بین سایمون و ایان بوجود میومد و سایمون که اوضاع رو این‌طوری می‌دید، تصمیم گرفت هر طور شده یکی رو پیدا کنه. یه شب مثل همیشه رفته بود یه کلاب شبانه و اون‌جا مشغول عیش و نوش بودن که یه دختری رو دید. رفت جلو و با یه حالت خاصی گفت: سلام! دختره هم که از تیپ خاص شبیه دهه ۷۰ی‌ها سایمون (دهه‌ی ۷۰ میلادی که حدودا میشه دهه‌ی۵۰ خودمون) که یه حالت هیکلی و ورزیده بود و با یه جلیقه‌ی تنگ و موهای مشکی مجعد تقریبا بلند، خوشش اومده بود، شروع کرد باهاش حرف زدن. ازش پرسید اسمت چیه؟ چیکار می‌کنی؟ - اسمم سینیتا هست و خواننده‌م. سایمون هم گفته WOW! سینیتا رو نشونده روی رون پاش و گفته: خب اگر خواننده‌ای عزیزم، چرا برام یه آهنگ نمی‌خونی؟! سینیتا هم یه دهن براش می‌خونه و سایمون هم خوشش میاد و بهش میگه بیا از فردا تو کمپانی درموردش صحبت کنیم! فرداش سینیتا میاد دفتر و چندتا آهنگ دیگه برای سایمون می‌خونه و اون‌جا سایمون به این نتیجه می‌رسه که نه، این دختره واقعا خواننده‌ی بدی نیست. توی همین موقع‌ها شریکش، ایان، زنگ می‌زنه به سایمون و میگه که فایده نداره و قصد دارم لیبل رو تعطیل کنم. سایمون بهش میگه من یکی رو پیدا کردم. چون پولی برای سرمایه‌گذاری روی سینیتا نداشت، التماسش می‌کنه که یه مقدار پول بهش بده تا آخرین شانسش رو امتحان کنه. ایان برتون هم ۵ هزار پوند بهش میده. به این ترتیب سینیتا که حالا دیگه دوست دختر سایمون بود، به اولین خواننده‌ی Fanfare Records تبدیل میشه. اولین آهنگش خیلی فروش خاصی نمی‌کنه اما دومین آهنگی که براش می‌سازن یه آهنگی بود به اسم So Macho که رفته رفته و با کمی دردسر به رتبه‌ی دوم پرفروش‌ترین آهنگ‌های هفته‌ی بریتانیا رسید و توی چندتا کشور دیگه هم وارد لیست آهنگ‌های پرفروش هفته شد.حالا چطوری So Macho به این جایگاه رسید؟ همینطور که گفتم، ایان برتون ۵ هزار پوند به سایمون داد. اما به گفته‌ی سایمون برای کارهای ساخت، ضبط، انتشار و بازاریابی و حتی ساخت موزیک ویدیوی سینیتا، حداقل حدود ۳۰-۴۰ هزار پوند لازم بود و ۵ هزار پوند واقعا مبلغ پایینی بود. بخاطر همین سایمون برای پخش و فروش این آهنگ تنهایی دست به کار شد و کل بریتانیا رو خودش شخصا رفت و آهنگ رو خودش تک به تک به خرده فروش‌های محلی فروخت. این تلاش سایمون جواب داد و So Macho چیزی حدود ۱ میلیون دلار فروش کرد. اما سایمون که به این چیزا قانع نبوده و پیشرفت بیشتری رو می‌خواسته، ولی تو اون سن تجربه‌ی کافی هم نداشت. پس تصمیم می‌گیره از کسی که تجربه و اعتبار داره استفاده کنه. در اون زمان یه ترانه‌سرا و تهیه‌کننده‌ی موسیقی به نام پیتر واترمن بود که برای خودش تو کارش اسطوره‌ای بوده. سایمون هم تصمیم می‌گیره از اون کمک بگیره. اما طرف خیلی سایمون رو تحویل نمی‌گرفته. مخصوصا این که سایمون پولی هم نداشته که به آقای اسطوره بده! سایمون دست بردار نبود و هر جا طرف می‌رفته سایمون هم مثل سایه دنبالش بوده. این‌قدر می‌ره و میاد که آقای واترمن راضی میشه برای شرکت سایمون چندتا آهنگ بسازه. اون هم بدون دستمزد. با راضی شدن واترمن که خودش یه شرکت ساخت و تهیه‌ی موسیقی داشت، کار Fanfare Records جدی‌تر شد. واترمن یه آهنگ به اسم ToyBoy داشت و همین رو داد به سینیتا که بخونه. با توجه به موفقیت قبلی سینیتا و کمک آقای واترمن، ین آهنگ هم تونست به رتبه‌های بالای لیست پرفروش‌های هفته تو بریتانیا برسه. در مجموع این تصمیم سایمون در همکاری Fanfare Records و واترمن باعث بهتر شدن شرایط اقتصادی سایمون و شرکتش شد. Fanfare Records توسط یه شرکت بزرگتر خریداری شد و حالا سایمون یه خونه‌ی سوبلکس لوکس توی محله‌ی چلسی لندن داشت و یه پورشه هم زیر پاش بود و دور و برش هم پر از دختر بود. سایمون کول، یه جوون ۲۰ و چند ساله‌ی خوشتیپ و پولدار که دخترها براش می‌مردن! حالا توی اواسط دهه‌ی ۸۰، اون‌ها کلی پارتی می‌رفتن، شامپاین می‌زدن و یه رقصی هم می‌کردن و فکر می‌کردن خیلی شاخ و باحالن. Fanfare و در پی اون کمپانی بالاسریش در حال پیشرفت بودن. سایمون هم بیشتر سرمایه‌ای که داشت رو خرج خریدن سهام اون شرکت اصلی کرد تا هم سهمی توی اون کمپانی داشته باشه و هم خیالش راحت‌تر باشه. اما وضعیت همینطوری خوب پیش نرفت. سال ۱۹۸۹ بود و اوج ولخرجی‌های سایمون که به یکباره شرکت بالاسری اون‌ها سقوط کرد و منحل شد. در نتیجه Fanfare Records و سهامی که سایمون خریده بود هم از بین رفت و سایمون کل سرمایه‌ش رو در چشم بر هم زدی از دست داد. بدهی خیلی زیادی به بانک داشت که مجبور شد برای کم کردن از حجم این بدهی خونه و ماشینش رو سریعا بفروشه و کمی از بدهیش رو تسویه کنه. با این وجود هنوز حدود نیم ملیون پوند به بانک بدهکار بود و نمی‌دونست چیکار باید کنه. توی دهه‌ی ۸۰ میلادی بانک‌ها وام‌های خوبی به دارندگان حساب‌شون می‌دادن و اون‌ها هم با این اعتبارات چیزای زیادی می‌خریدن. دهه‌ی تجملات و خودنمایی بود یه جورایی. خود سایمون تعریف می‌کنه که داشتن اون خونه و ماشین حقش نبوده چون اصلا پولش رو نداشته! بلکه همه‌ش رو برای خودنمایی با پول بانک خریده بوده و الآن که بهش فکر می‌کنه می‌بینه عجب کار احمقانه‌ای کرده بوده. در واقع سطح سرمایه‌ی سایمون با سطح دارایی‌هاش تفاوت داشته و خودش میگه که خیلی فراتر از سطح خودش زندگی می‌کرده. کاری که شاید خیلی از ماها تو الآن توی ایران داریم می‌کنیم.خلاصه سایمون می‌مونه چیکار کنه. نه خونه‌ای، نه ماشینی، نه پولی. در واقع انگار از عرش به فرش رسیده بود. تنها چیزی که توی این شرایط به ذهنش می‌رسه اینه که برگرده و با مادر و پدرش زندگی کنه. لااقل اون‌جا یه سقفی بالای سرش و یه نونی برای خوردن هست. فقط ۴-۵ پوند توی جیبش بود و این تمام سرمایه‌ای بود که داشت. می‌تونست با مترو یا اتوبوس بره. اما آقا خیلی شیک و مجلسی یه تاکسی می‌گیره به مقصد اون‌جا و حالا وقتی می‌شینه توی تاکسی با خودش فکر می‌کنه که خداکنه کرایه از این چند پوندی که دارم بیشتر نشه. وقتی به مقصد می‌رسن، از راننده می‌پرسه چقدر شد و حالا دل تو دلش نیست که لااقل اگه دیگه پول نداره آبروش نره. اما خوش‌بختانه کرایه همون اندازه‌ای میشه که پولش رو داره. سایمون به معنی واقعی کلمه آس و پاس، درب خونه‌ی مامان رو می‌زنه. مادرش در رو باز کرد. سایمون هم خیلی مصمم و با اعتماد به نفس گفت مامان من شرکتم رو از دست دادم و پولی ندارم امکانش هست یه مدت بیام پیش شما زندگی کنم تا دوباره برگردم سر کارم؟ مادرش هم خیلی خوشحال شده و از این برگشتش استقبال کرده. پدرش هم همینطور و کمی پول بهش قرض میده که مقداری از بدهی بانکیش رو تسویه کنه.بیشتر وقت سایمون حالا به تلویزیون دیدن و فکر کردن به این که چطوری راه قبلیش رو ادامه بده و اشتباهاش چی بوده می‌گذشت. به این فکر می‌کرد که تمام اون چیزهایی که داشته اصلا برای خودش نبودن و همه‌ش برای بانک بوده. چیزهایی که فکر می‌کرده خیلی با ارزشن اما واقعا نبودن. تصمیم گرفت از این شکست درس بگیره و این دفعه با دقت‌تر و بهتر کار کنه. پول قرض نکنه و عجله هم نکنه. این تفکر سایمون واقعا برای من یکی آموزنده بود. حدود ۳ سال طول کشید تا بدهیش به بانک رو تسویه کنه. توی این مدت دوستی‌هاش پابرجا مونده بود و روابطش رو حفظ کرده بود همین باعث شد بیکاری اون بیشتر از یک سال و نیم زمان نبره و بعد از مدت کوتاهی مشاوره دادن به کمپانی بزرگ BMG Records که از زیرمجموعه‌های سونی هست به عنوان مسئول کشف استعدادها توی این کمپانی مشغول به کار شد. خودش اعتقاد داره این که دست و پاش رو بخاطر شرایط بد گم نکرد و از برگشتنش اطمینان داشت باعث شده که این دوره خیلی طولانی نشه. ایده‌های جالبی به سرش زده بود و به این فکر کرده بود که باید بیشتر به چیزهای محبوب بین مردم توجه کنه. از همون اول کار توی BMG تمرکزش رو روی موسیقی‌های محبوب گذاشت. توی همین روزها توجه کول به یکی از پرطرفدارترین ورزش‌های آمریکا جلب شد. یه روز داشت یه روزنامه می‌خوند و خبری رو خوند که بلیت‌های مسابقه‌ی کشتی کج توی ورزشگاه ومبلی که ۸۲ هزارتا ظرفیت داشت توی ۲۰ دقیقه تموم شده. پس به این فکر افتاد که آهنگ‌های اون هم می‌تونه در کنار مسابقاتش چیز پرفروشی باشه. با پیتر واترمن، همون ترانه‌سرائه که گفتم اسطوره‌ای بود برای خودش و سایمون افتاده بود دنبالش چند سال پیش، باهاش صحبت کرد و راضیش کرد که برن آمریکا برای خرید امتیاز ضبط و پخش آهنگ‌های WWF مذاکره کنن. البته یه توضیح بدم که الآن ما اون رو به نام WWE می‌شناسیم. چون Federation به Entertainment تبدیل شده. پاشدن دوتایی رفتن بالاشهر نیویورک قرار گذاشته بودن توی طبقه‌ی بالای یکی از این برج‌های نیویورک یه یارو گولاخه اومد تو و واترمن جلوی خنده‌ش ر نگه داشته بود. داشت فکر می‌کرد منه ترانه‌سرا الآنن این‌جا وسط این هیکلی‌ها دارم چه غلطی می‌کنم؟! سایمون اما مصمم بود و می‌دونست دقیقا برای چی اومده این‌جا. بعد از کلی برو و بیا و مذاکره بالاخره سایمون موفق شد امتیاز رو از WWF بخره و بهار سال ۱۹۹۳ یه آلبوم از آهنگ‌هایی که حین مسابقات کشتی کج شنیده میشه که احتمالا کشتی کج بازا حتما شنیدن، میدن بیرون. این آلبوم شروع مجددی بود برای سایمون ۳ ساله اما این بار با کوله باری از تجربه که از شکست بزرگ قبلی به دست آورده بود. به هر حال. آلبوم WrestleMania: The Album فروش نسبتا خوبی توی آمریکا کرد و توی بریتانیا به رتبه‌ی ۱۰ پرفروش‌ترین‌های هفته رسید.از جمله چیزهای محبوب دیگه تلویزیون بود. توی اون مدت بی‌کاری، وقتی تلویزیون می‌دید متوجه خلاء بزرگی توی بازار شد. چرا کمپانی‌های ضبط و پخش موسیقی به جایگاه تلویزیون بین مردم دقت نکرده بودن؟ چرا از مدیوم تلویزویون به درستی برای فروش آهنگ‌ها استفاده نمی‌شد؟ Zig &amp; Zag، Power Rangers و Teletubbies (یا اون‌طور که توی ایران پخش شده: توپولوها) سه تا مجموعه‌ی تلویزیونی کودک‌ای بودن که سایمون موفق شد مجوز انتشار آهنگ‌های این مجموعه‌های تلویزیونی رو ازشون بخره و موسیقی‌های پخش شده توی اون‌ها رو ضبط و پخش کنه. آلبوم‌های این مجموعه‌های تلویزیونی روی هم حدود ۴ میلیون نسخه فروختن و سود خوبی به کمپانی تزریق شد. خیلی‌ها می‌گفتن سایمون دیوونه‌س چون داره از عروسک‌ها پول در میاره. ولی برای سایمون این حرفا مهم نبود! چون داشت حسابی پول درمیاورد! سال ۱۹۹۵ یک سریال تلویزیونی توی بریتانیا به نام Soldier Soldier پخش می‌شد و دو بازیگر اصلی فیلم یک آهنگ رو توی این سریال کاور کرده بودند. این آهنگه خیلی محبوب شده بود. باز دوباره این محبوبیت باعث شد شاخک‌های سایمون گیر کنه سمتش. کول گیر داده بود که امتیاز ضبط و پخش این نسخه از آهنگ رو بخره. چندین و چند بار زنگ زد به موکل این دو بازیگر اما نتونست اون‌ها رو راضی کنه. اون دوتا بازیگر میگن موکله همش زنگ میزده بهشون و می‌گفته یکی به اسم سایمون کول می‌خواد امتیاز آهنگ‌تون رو بخره. این دوتام می‌گفتن سایمون کول کیه دیگه؟! عجب سریشیه! ردش کن بره بابا! مساله تا حدی پیش رفت که موکله به سایمون گفت که اگر یک بار دیگه زنگ بزنی ازت شکایت می‌کنم. سایمون که جواب رد براش معنی نداشت، فقط به این فکر می‌کرد که باید انجام بشه و حالا فکرش رو گذاشته بود که چطور انجام بدم. پس راه‌حل رو پیدا کرد. معلوم نیست از کجا ولی شماره‌ی مادر یکی از اون بازیگرها رو گیر آورده بود و زنگ زد مادره رو راضی کرد که با پسرش صحبت کنه! اون بهشون پیشنهاد داده بود که برای یک ساعت وقت گذاشتن و ضبط این آهنگ نفری ۷۵ هزار پوند بهتون میدم. اگر آهنگ موفق شد که برد کردید اگر نه هم شما برای یک ساعت کار کلی پول بدست آوردید! بالاخره بعد از ۷ ماه اصرار سایمون، رابسون گرین و جروم فلین راضی شدند که برای یک ساعت بیان به استودیو و سایمون آهنگ رو ضبط کنه. اوایل ماه می ۱۹۹۵ آلبومRobson &amp; Jerome, Unchained Melody منتشر شد و خیلی زود به صدر جدول پرفروش‌ترین‌های هفته توی بریتانیا رسید، حدود ۳ میلیون نسخه فروخت و ۷ هفته هم توی اون جایگاه موند. آلبومی هم که چند ماه بعد به همین نام از اون‌ها منتشر شد به پرفروش‌ترین آلبوم سال ۱۹۹۵ تبدیل شد. این اولین تک آهنگ و آلبومی بود که سایمون تولید می‌کرد و فروش میلیونی کسب کرد. بعد از موفقیت Robson &amp; Jerome، سایمون نسبت به جایگاه تلویزیون بین مردم مطمئن شد. اون حالا به روش استفاده از تلویزیون برای فروش موسیقی دست یافته بود. به زودی اون از همین مدیوم تلویزیون برای فروش خودش استفاده می‌کنه و چیزی رو خلق می‌کنه که به یک پدیده‌ی جهانی تبدیل میشه. حالا جلوتر به این پدیده می‌رسیم. ۳ تا آلبوم اول Robson &amp; Jerome حدود ۶ میلیون نسخه توی بریتانیا فروخت و سایمون که روی دور موفقیت افتاده بود، چندتا گروه دیگه هم تشکیل داد که بر اساس زمان بندی‌شون درمورد هر کدوم یه صحبت مختصری می‌کنم. سال ۱۹۹۷، ۶ تا پسر ایرلندی که هم مدرسه‌ای بودن، یه گروه تشکیل داده بودن و اسمش رو گذاشته بودن Six as One و یه آهنگ هم داده بودن بیرون. اون‌ها با یه واسطه به لویی والش وصل میشن تا براشون یه ناشر پیدا کنه. لویی که دورادور با سایمون ارتباط داشته؛ از اون می‌خواد که بیاد دوبلین و اجرای اون‌ها رو ببینه و بشنوه تا بلکه آلبوم یا تک آهنگی ازشون توسط BMG Records منتشر بشه. سایمون اجرا رو می‌بینه و از چهارتاشون ایراد می‌گیره و میگه اگر می‌خوای باهاشون قرارداد ببندم باید اون چهارتا رو عوض کنی و ۳-۴ نفر دیگه جایگزینشون کنی و برمی‌گرده انگلیس. سه ماه بعد لویی که طی یک فراخوان ۳ تا خواننده‌ی جایگزین پیدا کرده دوباره از سایمون می‌خواد که به دوبلین بره و اجرا رو ببینه. سایمون هم می‌بینه، به سرعت می‌پسنده و یه قرارداد ۵ ساله باهاشون می‌بنده. به این ترتیب گروه Westlife متولد میشه. این اولین گروهی هست که سایمون به نوعی خودش اون رو راه‌اندازی می‌کنه و براش از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود. تا حدی که تمام جزئیات اون‌ها رو انتخاب می‌کنه. از مدل مو و لباس و انتخاب آهنگ و همه چیز. تقریبا هر چند روز یک بار باهاشون جلسه می‌ذاشت و بهشون می‌گفت اگر می‌خواید نامبر وان بشید حتما باید فلان کارها رو بکنید. اولین تک آهنگ اون‌ها که ضبط میشه برش می‌داره می‌بره پیش پدرش براش پخش می‌کنه. پدرش هم همونطور که قبلا گفتم یه دستی توی صنعت موسیقی داشت از آهنگ خوشش میاد و میگه این آهنگ می‌ترکونه. سایمون و گروه، آهنگ رو برمی‌دارن و میرن آمریکا برای انتشار نهایی. آوریل ۱۹۹۹ اولین تک آهنگ گروه Westlife به نام Swear It Again پخش شد و به سرعت به رتبه‌ی اول پرفروش‌ترین‌های بریتانیا و ایرلند رسید.سایمون رفته بود آمریکا تا آهنگ رو اون‌جا هم منتشر کنه و گروه قرار بود چند روز بعد بره اون‌جا. بدترین و بهترین روز زندگی سایمون این‌جا در حال اتفاق افتادن بود. روزی که قرار بود گروه برسه آمریکا، خبر نامبر وان شدن تک آهنگ به سایمون اینا می‌رسه. این اولین آهنگ نامبر وان اون بود. سایمون تصمیم گرفت با یه بنر تبریک برن فرودگاه بوستون تا از گروه استقبال کنن. یاد پیش‌بینی پدرش افتاد و بلافاصله رفت سراغ تلفن که زنگ بزنه و اول خبر رو به پدر و مادرش بده. غافل از این که توی لندن بلبشویی برپاست. اریک کول شب قبل دچار یک حمله‌ی قلبی شده و در سن ۸۱ سالگی از دنیا رفته بود. سایمون زنگ زد به مادرش و گفت «وای مامان من رو هوام! Westlife داره میاد این‌جا. می‌خوایم با یه بنر تبریک بریم فرودگاه. آهنگ‌مون نامبر وان شد! همونطور که بابا پیش‌بینی کرده بود! گوشی رو میدی به خودش بگم؟» مادرش که نمی‌دونست باید چی بگه بهش گفت سایمون جان من چند دقیقه دیگه باهات تماس می‌گیرم دستم بنده! بعد از قطع کردن تماس بحث‌های زیادی بین خانواده و وکیل‌شون راه افتاد که باید چیکار کنن؟ وکیل اون‌ها برخلاف بقیه اعتقاد داشت که سایمون باید مساله رو بدونه چون خانواده‌ش، به خصوص پدرش، خیلی از کارش براش مهم‌تره. مادرش زنگ زد و این خبر ناراحت کننده رو به سایمون داد. این یه تقابل واقعی بین بهترین و بدترین لحظه‌ی زندگی اون بود. دو اتفاقی که توی یک روز افتاد. سال‌ها با آرزوی ساخت یک آهنگ نامبر وان زندگی کرده بود و دقیقا لحظه‌ای که آرزوش به حقیقت تبدیل شده بود، تلخ‌ترین خبر زندگیش تا اون موقع رو بهش دادن. سایمون خیلی منطقی برخورد کرد و به مادرش گفت که خیلی کار خوبی کردید که بهم گفتید. باید این کار رو می‌کردید. همین امشب برمی‌گردم لندن.  گروه Westlife با به دست آوردن رکورد هیت شدن ۷ تک آهنگ اول خودش، رکورد گروه بیتال‌ها رو پشت سر می‌ذاره و به یکی از موفق‌ترین گروه‌های بریتانیا و جهان تبدیل میشه. اون‌ها توی عرض دو سال بیشتر از ۷ میلیون نسخه آلبوم می‌فروشن. موفقیت کول توی راه‌اندازی و پرورش این گروه باعث میشه که کم کم به این فکر بیوفته که یه لیبل برای خودش درست کنه. اسم لیبلش رو می‌ذاره S Records که یه جورایی زیرمجموعه‌ی BMG هست. حالا آهنگ‌هایی که اون کارهاش رو انجام می‌ده علاوه بر BMG، همزمان با لیبل S هم پخش میشن. لیبل S اولش خیلی تو چشم نیست اما کم کم اتفاقی میوفته که این لیبل با اسم جدیدش از زیرمجموعه‌ی BMG بیرون میاد و یکی از زیرمجموعه‌های اصلی سونی میشه و در ادامه به یکی از بزرگترین لیبل‌های ضبط، نشر و پخش موسیقی توی جهان تبدیل میشه و حتی پا رو فراتر هم می‌ذاره. قبل از ورود به این موضوع، قسمتی از آهنگ You Rise Me Up از Westlife که سال ۲۰۰۹ ساخته شده رو بشنوید. البته این آهنگ اوریجینال نبود ولی یه جورایی اون‌ها مشهورترش کردن.سال ۱۹۹۹ توی نیوزیلند یه برنامه‌ی مستند استعدادیابی پخش شد به نام Popstars. توی این برنامه‌ی استعدادیابی که به شکل مستند ساخته شده بود ۳ تا تهیه‌کننده یا استعدادیاب موسیقی سعی می‌کردن برای ساخت یه گروه موسیقی ۵ نفره دنبال خواننده بگردن و به اون‌ها برای ساخت اولین تک آهنگ‌شون کمک کنن. شرکت‌کننده‌های مختلف میومدن و بعد یک سری توسط داورها انتخاب می‌شدن و طی مراحل مختلف تعداد اون‌ها کاهش پیدا می‌کرد تا به ۵ نفر برسن و بعد اون گروه ۵ نفره یک تک آهنگ ضبط می‌کردن. در پی موفقیت این برنامه توی نیوزیلند تهیه‌کنندگان اون تصمیم گرفتن این برنامه رو توی بریتانیا هم بسازن. استعداد سایمون توی استعدادیابی بعد از پیدا کردن و معرفی چندتا خواننده یا گروه خوب برای هر کسی که توی صنعت موسیقی دست داشت مشخص شده بود. تا حدی که بارها افراد مختلفی میومدن و ازش می‌خواستن که توی یه مستندی چیزی درمورد پیدا کردن استعدادهای موسیقی حاضر بشه و سایمون هم همیشه این پیشنهادها رو رد می‌کرد چون از نظرش جالب نمی‌اومدن. حالا اما یکم موضوع فرق می‌کرد. تهیه‌کنندگان Popstars با سایمون تماس گرفتن و بهش پیشنهاد دادن که در ازای شرکت توی این برنامه می‌تونه با گروه برنده‌ی اون هم برای ضبط و پخش اولین تک آهنگ یا آلبومشون قرارداد امضا کنه. سایمون خیلی درمورد این پیشنهاد فکر کرد اما سختش بود تا جلوی دوربین حاضر بشه. با این وجود اولش قبول کرد اما بعد از ۲-۳ هفته به این فکر کرد که نسبت به بودن جلوی دوربین و همچنین دیده شدن فرآیند ساخت یه گروه موسیقی توسط خودش حس خوبی نداره و همین مسائل باعث شد این پیشنهاد رو هم مثل قبلی‌ها رد کنه. با پخش شدن Popstars از تلویزیون در سال ۲۰۰۰، محبوبیتی که کسب کرد و نامبر وان شدن گروهی که این برنامه معرفی کرد، سایمون متوجه شد عجب قراردادی رو از دست داده و خیلی از تصمیمی که گرفت پشیمون شد. چون حالا یکی از رقیب‌هاش می‌تونست با او گروه قرارداد ببنده و این به ضرر لیبل سایمون بود. ضمن این که متوجه شد کار کردن توی اون برنامه همچین کار سختی هم نبوده. بخاطر این که خودش همیشه کارش همین بوده. کارش آزمون گرفتن از مردم برای خواننده شدن بوده و حس کرده خودش می‌تونه نسبت به اون‌ها خواننده‌های بهتری رو انتخاب کنه. همزمان با این اتفاقات، Popstars توجه یکی از دوست‌های سایمون به نام آقای فولر رو که جزو تهیه‌کننده‌ها‌ی بزرگ موسیقی بود، جلب کرد. آقای فولر که اتفاقا هم اسم سایمون هم بود، از این برنامه ایده گرفت و تصمیم گرفت برنامه‌ی خودش رو بسازه. اون با دوستش یعنی با سایمون خودمون تماس گرفت و دو سایمون با هم یه قرار گذاشتند و توی اون جلسه، ایده‌های جالبی مطرح شد. از نظر اون‌ها مشکل اصلی Popstars این بود که ۳ تا داور برای همه چیز تصمیم می‌گرفتن. در ضمن در آخر ۵ نفر برنده می‌شدن. تصمیم برنده‌ها هم با داورها بود. چی می‌شد اگر یک نفر برنده‌ی این برنامه می‌شد و اون شخص هم توسط مردم انتخاب می‌شد. همین ایده باعث ساخته شدن برنامه‌ای شد که توی اوایل هزاره‌ی سوم تقریبا کل بریتانیا رو درگیر خودش کرده بود و به زودی آوازه‌ش به بقیه‌ی جهان هم می‌رسید: Pop Idol.یک بار دیگه پیشنهاد داوری توی یه برنامه‌ی تلویزیونی این بار از طرف فولر، برای Pop Idol به کول ارائه شد. اما سایمون هنوز با این مساله مشکل داشت. چون فکر می‌کرد اگر خوب پیش بره عالیه اما اگر بد پیش بره چه بلایی سر اعتبارش میاد؟ ریسک بزرگی بود که البته بالاخره بعد از مشورت‌ها و کلنجار رفتن‌های زیاد سایمون این پیشنهاد رو قبول کرد و وارد پنل داوری این مسابقه شد. در کنار سایمون ۳ نفر دیگه حاضر بودند که یکی از اون‌ها همون پیتر واترمن‌ای بود که یه اسطوره‌ی موسیقی بود برای خودش و ۱۰-۱۵ سال پیش منتور سایمون شده بود. با توجه به این که تک آهنگ گروه برنده‌ی اولین فصل Popstars بلافاصله به صدر لیست پرفروش‌ترین تک آهنگ‌های هفته رسیده بود، انتظار سایمون و بقیه از حضور توی Pop Idol این بود که افتخار داشتن آهنگ‌های نامبروان خوبی نصیبشون بشه. اما موفقیت Pop Idol فراتر از این حرف‌ها بود. دلیل این موفقیت چی بود؟ شخص سایمون کول! از همون ۶ اکتبر ۲۰۰۱ که اولین قسمت Pop Idol از شبکه‌ی ITV پخش شد و ۱۳ میلیون بیننده جذب کرد، توجه بیننده‌ها به داور ناشناسی جلب شد که به طرز شگفت‌آوری صریح، سخت‌گیر و بعضی اوقات هم بد دهن بود. دیری نگذشت که همه توی بریتانیا از «اون داور بدجنسه» صحبت می‌کردن. انگار که مردم از برنامه‌ها و شخصیت‌های تکراری تلویزیون خسته شده بودن و دنبال یه چیز جدید می‌گشتن و Pop Idol با سایمونش این نیاز رو برطرف کرده بود! البته اوایل مردم از مدل نظر دادن‌های سایمون جا خوردن و خوششون نیومد اما بعد از یه مدت متوجه می‌شدن که نظرات سایمون دقیقا همونی هست که خودشون و بقیه‌ی داورها دارن بهش فکر می‌کنن اما به زبون نمیارن! ینی درواقع سایمون توهین نمی‌کرد یا نظر منفی بی‌جا نمی‌داد. داشت راست می‌گفت. فقط فرقش با ما این بود که ما این نظرات رو توی دلمون نگه می‌داریم و به طرف نمی‌گیم. این‌جا هم که جای رودربایستی نبود و یه مسابقه بود که باید بهترین‌ها انتخاب می‌شدن. پس نظرات باید گفته می‌شد حتی اگر بی‌رحمانه بودن. یه جورایی نظرات سایمون به معیار خوب یا بد بودن شرکت‌کننده‌ها تبدیل شده بود. استقبال از برنامه خیلی خوب بود و رفته رفته به یکی از پربیننده‌ترین برنامه‌ها‌ی تلویزیونی بریتانیا تبدیل شد. انگار هر هفته شنبه شب‌ها همه می‌نشستن پای این برنامه که وقتی یه نفر میاد می‌خونه ببینن سایمون چی میگه! به قول یکی می‌گفت &quot;the man that people loves to hate!&quot; ینی مردی که مردم دوست دارن ازش متنفر باشن! یا یه همچین چیزی! سایمون در کل سوژه‌ی اصلی این برنامه بود. غیر از مدل داوریش، مدل لباس پوشیدنش که همیشه تقریبا یه تیپ خاص بود و شلواری که بیشتر از حد معمول بالا کشیده بود، به سوژه‌ی اصلی تمام محافل تبدیل شده بود و این شاید یکی از اصلی‌ترین دلایل دیده شدن Pop Idol بود. بحث و جدل‌هایی که سایمون و واتر من، همون منتور سابقش، با هم روی آنتن زنده می‌کردن کلی طرفدار پیدا کرده بود و جامعه رو به دو قطب تبدیل کرده بود. در واقع سایمون نبض بازار دستش اومده بود و می‌دونست چیکار کنه که دیده بشه. قسمت‌های آخر فصل اول Pop Idol بیشتر از ۱۰ میلیون بیننده گرفت که برای بریتانیا رکورد فوق‌العاده‌ای بود. موفقیت فصل اول Pop Idol باعث شد که تهیه‌کننده‌های اون تصمیم بگیرن برنامه‌شون رو به آمریکا ببرن. اون‌ها فکر می‌کردند که سایمون توانایی این مهم رو داره پس اون رو فرستاند به آمریکا برای مذاکره با شبکه‌های مختلف. اما بعد از مذاکره با ۵-۶ شبکه، سایمون دست خالی به بریتانیا برگشت. اما در حالی که دیگه همه داشتن ناامید می‌شدن، ناگهان سر و کله‌ی شبکه‌ی Fox آمریکا پیدا شد و درخواست خرید امتیاز ساخت این برنامه توی آمریکا رو ازشون کرد. با پیشنهاد موافقت شد و American Idol متولد شد. تهیه‌کننده‌ها می‌دونستن که شاید اصلی‌ترین دلیل موفقیت Pop Idol همون «داور بدجنسه» هست. پس از سایمون خواستند که توی نسخه‌ی آمریکایی هم حاضر باشه. سایمون اولش مردد بود که چیکار کنه. آخه Pop Idol باعث شده بود که دیگه نتونه توی بریتانیا مثل یک آدم عادی زندگی کنه و همه می‌شناختنش. تو محل‌های عمومی راحت نبود و آمریکا یه جورایی راه فرارش بود و هر وقت می‌رفت اون‌جا کمتر کسی مزاحمش می‌شد. اما با هرکس مشورت می‌کرد جواب یه چیز بود: «دیوونه‌ای اگر این پیشنهاد رو رد کنی! موفقیت توی آمریکا با موفقیت توی بریتانیا اصلا قابل مقایسه نیست!» پس تصمیم گرفت قبول کنه و راهی آمریکا شد. بهار ۲۰۰۲ فیلم‌برداری مرحله‌ی آزمون اولین فصل از American Idol در لس‌آنجلس کالیفرنیا آغاز شد. و بالاخره ۱۱ ژوئن ۲۰۰۲ که میشه ۲۱ خرداد ۱۳۸۱ اولین قسمتش پخش شد.قبل از پخش شدن قسمت اول خیلی‌ها می‌گفتند این فرمول توی آمریکا جواب نمیده و همه درمورد موفقیت یا عدم موفقیت برنامه مردد بودن. خیلی‌ها به مدل نظرهای سایمون گیر می‌دادن. می‌گفتن که مردم آمریکا خیلی حساس‌تر هستن و واکنش مثبتی به این مدل نظر دادن نشون نخواهد داد. حتی خونه‌ای رو هم که برای سایمون گرفته بودن اجاره‌ای بود که اگر برنامه جواب نداد، خیلی ضرر نکنن. آزمون‌ها که ضبط شد سایمون برگشت بریتانیا که اگر واکنش‌ها مثبت بود برگردن برای اجراهای زنده. اما همه چیز خلاف پیش‌بینی‌ها رقم خورد. قسمت اول American Idol حدود ۱۰ میلیون بیننده گرفت که همین یعنی با یک قسمت به بهترین آمارهای تعداد بیننده تویPop Idol نزدیک شدن. America Idol هم مثل Pop Idol به سرعت روند رو به رشد محبوبیت رو این بار توی آمریکا طی کرد و به پربیننده‌ترین برنامه‌ی این کشور تبدیل شد. بیننده‌ها عاشق این شده بودن که وقتی یه شرکت‌کننده‌ی نه‌چندان خوب میاد، سایمون چطوری می‌زنه تو برجکش! البته این &quot;تو برجک زدن‌ها&quot; همچین بی‌دردسر هم نبود براش! ظاهرا این طور که شنیدم توی این صحبت‌ها، مردم آمریکا خیلی حساس‌تر از انگلیسی‌ها هستن و کمتر رک انتقاد می‌کنن به هم. اینم جالب یا حتی یکم عجیب بود که می‌گفتن آمریکایی‌ها معمولا باادب‌تر از انگلیسی‌ها هستن. سایمون هم که با فرهنگ انگلیسی بزرگ شده بود و علاوه بر این که اوایل شناخت خوبی از آمریکایی‌ها نداشت اصلا هم براش مهم نبود که اون‌ها چی فکر می‌کنن و کار خودش رو می‌کرد. یک بار وقتی یه چیزی به یکی از شرکت‌کننده‌ها گفت، سر آزمون توی شهر بعدی، خود طرف با خانواده‌ش با چوب بیسبال اومده بودن توی سالن و منتظر بودن سایمون و ببینن و از خجالتش در بیان که البته گروه امنیت حواسشون بود و جلوی مساله رو گرفتن! بالاخره با نظرات مثبت منتقدین و مردم، امیدواری تهیه‌کننده‌ها به موفقیت برنامه بیشتر شد، سایمون هم برگشت آمریکا و ساخت برنامه ادامه پیدا کرد. در موفقیت و دیده شدن این برنامه توی همون فصل اول همین بس که علاوه بر گرفتن نمرات خیلی خوب از منتقدین، حدود ۳ ماه بعد از شروع پخش، فینالش رو حدود ۲۳ میلیون نفر دیدن. یه چیزی تو مایه‌های مراسم اسکار همون سال. حالا سایمون به یک چهره‌ی فوق العاده مشهور تبدیل شده بود. مشهور شدن توی آمریکا یه جورایی به معنی شهرت توی کل جهانه. جالبه که با وجود همه‌ی حواشی‌ای که دور و بر مدل انتقاد کردن سایمون بوجود اومده بود، بعد از اون این روش به یک سبک توی برنامه‌های استعدادیابی تبدیل شد و توی هر برنامه‌ای یکی از داورا سعی می‌کرد ادای سایمون رو در بیاره تا دیده بشه که البته همین باعث واکنش منفی می‌شد چون انتقادهای منفی هیچ‌کس مثل سایمون اوریجینال نبود. البته سایمون اولین کسی نبود که توی برنامه‌های استعدادیابی این سبکی داوری می‌کرد و سال‌ها قبلش از این مدل داوری‌ها دیده شده بود اما سایمون در واقع برای این نسل جدید بود و خیلی قدیمی‌ها رو یادشون نمی‌اومد پس این مدل یه جورایی به «انتقاد سایمونی» مشهور شد! سخت‌گیری‌های شدید سایمون باعث شده بود تا سطح مسابقات بالاتر بره و افرادی که توانایی‌شون کمتر از بقیه‌س به فکر شرکت توی این برنامه نیوفتن. موفقیت توی American Idol باعث شد آخر سال، سایمون طی یک نظرسنجی به عنوان یکی از جذاب‌ترین و سکسی‌ترین افراد زنده‌ی جهان انتخاب بشه. شهرت سایمون به حدی رسید که یه روز وقتی مادرش و برادرش رفته بودن آمریکا تا سایمون رو ببینن، از فرودگاه که بیرون اومدن با بنرهای بزرگ تبلیغ American Idol با عکس سایمون روبرو شدن. همون موقع برادرش رو به مادرش می‌کنه و میگه فکر می‌کردی یه روز اون سایمون کوچولوی شیطونت به این حد از شهرت برسه؟ یک ماه و نیم بعد از پخش فینال فصل اول، برگزاری آزمون برای فصل دوم آغاز شد و از اواخر ژانویه‌ی ۲۰۰۳ فصل دوم شروع به پخش کرد. قسمت اول فصل دوم بیشتر از ۲۶ میلیون بیننده داشت و تا فینال، این عدد به بیشتر از ۳۸ میلیون نفر رسید. کاملا مشخص بود که یک اتفاق جدید در صنعت سرگرمی در حال رخ دادن هست. سایمون که متوجه محبوبیت این برنامه و نقش کلیدی خودش شده بود، تصمیم گرفت برخلاف سری‌های قبلی از تهیه‌کننده‌ها درخواست یه مبلغ خوب کنه. اون به این مساله فکر کرد که با این حجم از بیننده‌ی میلیونی تهیه‌کننده‌ها دارن پول خوبی درمیارن و چرا مقداری از این پول نباید به من برسه؟ اون زمان شایعه شده بود که سایمون برای هر قسمت از فصل دوم American Idol مبلغ ۱۵۰ هزار دلار دستمزد می‌گیره. آخرای سال توی بریتانیا، فصل دوم Pop Idol ساخته شد که البته به اندازه‌ی فصل اول نمرات خوبی نگرفت و بیننده جذب نکرد. همین مساله باعث شد شبکه‌ی ITV که امتیاز Pop Idol رو خریده بود، اون رو برای فصل سوم تمدید نکنه. در کنار اون سایمون نقش خودش توی American Idol رو زیاد می‌دید و دوست داشت بتونه بیشتر روی برنامه تاثیرگذار باشه و آزادی و نقش پررنگ‌تری داشته باشه. بخاطر همین اختلاف‌هایی با تهیه‌کننده‌های اون برنامه پیدا کرده بود. همین مساله در کنار کنسل شدن ساخت فصل سوم Pop Idol، سایمون رو فکر انداخت تا خودش یه برنامه‌ی جایگزین برای اون درست کنه. مدتی بود به یک سری ایده در این مورد فکر می‌کرد و حالا وقت اجراشون بود. ایده‌ی اصلی این بود که میشه داورها رو در کنار شرکت‌کننده‌ها وارد رقابت کنیم تا رقابت جذاب‌تر بشه. چون حس می‌کرد بیشتر باید مربی باشن تا یه منتقد صرف. از نظر اون هر کسی می‌تونه یه منتقد باشه. اون یه قرارداد دو ساله با ITV بست و تاکید کرد که با وجود این که فعلا تصمیمی برای ساخت فصل سوم Pop Idol وجود نداره، ولی ما قصد نداریم جای اون رو بگیریم. احتمالا می‌دونید دارم درمورد چه برنامه‌ای حرف می‌زنم: X Factor. سایمون ایده‌ی برنامه‌های استعدادیابی که داشت مد می‌شد رو گرفت، پخته‌ش کرد و به بهترین نحو ارائه‌ش داد. این انگار یک اوجی توی این برنامه‌ها بود. انگار که بهترین ایده‌ها زیر یک سقف گرد اومده بودن. توی X Factor یک پنل داوری سه نفره که البته بعدا ۴ نفره شد وجود داشت و هزاران نفر میومدن و آزمون صدا می‌دادن. برخلاف Pop Idol و American Idol که برای شرکت‌کننده‌ها محدودیت سنی بین ۱۶ تا ۲۴ سال داشتن، سایمون تصمیم گرفته بود هیچ محدودیت سنی‌ای برای شرکت‌کننده‌ها نذاره و تمام افراد بالای ۱۶ سال که البته در مقطعی شد بالای ۱۴ سال حق شرکت برای آزمون رو داشتن. بعد از بین اون‌ها تعدادی انتخاب می‌شدن و به سه یا بعدا ۴ گروه با دسته‌بندی‌های مختلف تقسیم می‌شدن. این تقسیم بندی‌ها این‌طوری بود: زیر ۲۵ ساله‌ها، بالای ۲۵ ساله‌ها و گروه‌ها. بعدا که تعداد داورها ۴ تا شدن دسته‌بندی اول به دو گروه دخترها و پسرها تقسیم شد. البته این تقسیم‌بندی‌ها بعدا تغییرات ریزی هم کردن. هر کدوم از این دسته‌ها رو به یک داور اختصاص داده میشن و اون داور در نقش منتور اون افراد ظاهر میشه و در پایان یکی از اون‌ها به همراه داورش برنده‌ی مسابقه میشن. سپتامبر ۲۰۰۴ اولین قسمت از فصل اول X Factor با تهیه‌کنندگی کمپانی سرگرمی Syco Entertainment شروع به پخش کرد و بیشتر از ۵ میلیون بیننده گرفت. یادم رفت راجع به Syco Entertainment بگم. دقیقا قبل از این که X Factor ساخته بشه، سایمون و لیبلش یعنی S Records، بعد از ضبط و انتشار تک‌آهنگ‌ها و آلبوم‌هایی از امثال Westlife و تعدادی از شاخص‌ترین شرکت‌کننده‌های Pop Idol و American Idol، دیگه به اون حدی رسیده بودن که از زیرمجموعه‌ی BMG بیرون بیان و بخشی از سونی بشن. پیرو همین تغییر، طی یک پیشرفت بزرگ، اسم اون به Syco Entertainment تغییر کرد و به سه بخش Syco Music، Syco TV و Syco Film تقسیم شد. وقتی هفته‌ی دوم بیشتر از یک میلیون نفر به تعداد بیننده‌های برنامه اضافه شدند، به سایمون ثابت شد که بالاخره خودش یک شوی هیت ساخته است. این شاید بهترین روز زندگی او از جنبه‌ی حرفه‌ای بود. موفقیت X Factor فراتر از حد انتظار بود. فصل به فصل میانگین بیننده‌های اون افزایش پیدا کرد تا جایی که سال ۲۰۱۰ فقط در بریتانیا تعداد اون‌ها به بیشتر از ۱۴ میلیون نفر رسید.البته موفقیت X Factor بی‌دردسر نبود و سایمون فولر تهیه‌کننده‌ی Pop Idol به اتهام کپی کردن ایده‌ی برنامه‌اش از کول و X Factor شکایت کرد. این در حالی بود که کول هنوز توی برنامه‌ی دیگه‌ی فولر یعنی American Idol به عنوان داور حاضر بود. دو سایمون توی ۲۰۰۵ بیرون از دادگاه با هم به توافقی رسیدند که علاوه بر اومدن اسم فولر در تیتراژ برنامه‌ی X Factor، ۱۰ درصد از عایدی اون متعلق به فولر باشه و کول هم ضمن تمدید قرارداد حضور خودش توی American Idol برای ۵ فصل دیگه، قول داد که تا ۲۰۱۰ که با American Idol قرارداد داره، برنامه‌ش رو به آمریکا نبره. قرارداد سایمون به ازای دریافت فصلی حدودا ۳۰-۳۵ میلیون دلار بود. موفقیت X Factor به سایمون این اعتماد به نفس رو داد که ایده‌ی دیگه‌ش رو عملی کنه. ایده‌ای که مشابه‌ش رو قبلا توی تلویزیون دیده بود اما الآن جاش خالی بود. یک برنامه‌ی استعدادیابی بدون هیچ محدودیت سنی و دسته‌بندی‌ای. هر کسی هر استعدادی داره می‌تونه بیاد و آزمون بده. ایده‌ش رو با چندتا از دوستاش مثل پیرز مورگان مطرح کرد و نظر بقیه هم مثبت بود. اما با این وجود هیچ شبکه‌ای حاضر نمی‌شد اون رو بسازه. طبق معمول با اصرارهای زیاد سایمون شبکه‌ی ITV بریتانیا راضی شد که یه نسخه‌ی اولیه از این برنامه رو بسازه تا ببین چی میشه. اما اون نسخه‌ی اولیه یه فاجعه از آب دراومد! ITV که حاضر نشد ایده رو نهایی کنه. اما در کمال ناامیدی سایمون، معلوم نبود چطوری خبر به آمریکا رسیده بود و از شبکه‌ی NBC آمریکا با سایمون تماس گرفتند و گفتند شنیدیم می‌خوای یه برنامه‌ی جدیدی بسازی! چطوریه؟ سایمون که همیشه دنبال یه همچین موقعیت‌هایی می‌گرده و به قول ما ایرانی‌ها تا تنور داغه نون رو می‌چشبونه! بهشون میگه عالیه! یه نمونه‌ی ۷ دقیقه‌ای دارم که نشونتون بدم. در واقعا نسخه‌ای که ضبط کرده بودن خیلی بیشتر از ۷ دقیقه بود اما از نظر سایمون بقیه‌ش غیر قابل دیدن بود! اما وقتی سایمون اون ۷ دقیقه رو به نماینده‌ها‌ی NBC آمریکا نشون داد، همون‌جا خریدنش! این‌طوری بود که شاید مشهورترین سری برنامه‌های تلویزیونی جهان کلید خورد: America’s Got Talent.یک سال بعد، به دنبال موفقیت America’s Got Talent، شبکه‌ی ITV بریتانیا که قبلا راضی به ساخت اون نشده بود، حالا با شک و تردید با ساخت نسخه‌ی انگلیسیش موافقت کرد. البته سایمون همون اول که یکم از فیلم‌برداری گذشته به رابطش با شبکه پیام داد که این برنامه هیت میشه، به شبکه بگو که نگرانش نباشید! بنابراین در اوایل تابستان ۲۰۰۷، Britain’s Got Talent ساخته و پخش شد.پیش‌بینی سایمون درست بود. برنامه واقعا هیت شد و فینال اون بیشتر از ۱۲ میلیون بیننده جذب کرد. سری Got Talent خیلی آروم آروم داشت به سمت جهانی شدن پیش می‌رفت اما سرعت آن کم بود تا این که ناگهان اتفاقی مثل بمب صدا کرد. دارم درمورد شاید بزرگترین اتفاق تاریخ برنامه‌های استعدادیابی تلویزیون صحبت می‌کنم. اما قبلش صبر کنید اول درمورد این بگم که ایده‌ی این سری برنامه از کجا اومد و بعد به اون اتفاق که فکر می‌کنم همه‌تون درموردش شنیدید و دیدید بپردازم. از همون زمانی که رادیو و بعدش تلویزیون اومد برنامه‌های استعدادیابی مختلف هم همراهشون اومدن. همه‌ی اون‌ها توی یه مدت اومدن و بعد از چندین سال رفتن. سایمون هم توی دوران زندگیش چندتا از اون‌ها رو دیده بود. اما با تموم شدن پخش برنامه‌های قبلی حدود ۲۰-۳۰ سالی بود که جای خالی چنین برنامه‌ی استعدادیابی‌ای توی برنامه‌های تلویزیونی خالی بود. اما فرق Got Talent با برنامه‌های قبلی مشابهش چی بود؟ توی برنامه‌های قبلی استعدادهای برتر اول توسط تهیه‌کننده‌ها گلچین می‌شدن و بعد جلوی دوربین اجرا می‌کردن اما سایمون تمام فرآیند استعدادیابی شرکت‌کننده‌ها رو آورد جلوی دوربین. یعنی شما طرف رو از وقتی یه فرد کاملا عادی هست می‌دیدی تا زمان میلیونر شدن. این چیز کاملا جدیدی بود. اما این ضربدرهای قرمز فلسفه‌شون چی بود؟ حدود سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۷۸ که میشه تقریبا سال‌های ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ خودمون توی آمریکا یه برنامه‌ی استعدادیابی پخش می‌شد به اسم The Gong Show. توی این برنامه سه تا داور نشسته بودن و یه صفحه‌‎ی فلزی پشت سرشون بود و داورها هم یکی یک حالت گوشت‌کوب داشتن! از هر اجرایی خوششون نمی‌اومد با اون گوشت‌کوب‌شون می‌کوبیدن به اون صفحه‌ی فلزی و یه صدای بلندی میداد و اجرا باید قطع می‌شد. زمان پخش این برنامه، سایمون تقریبا ۱۹-۲۰ ساله بود و یادش مونده بود این ایده رو. حالا اون اومد این ایده رو به طرز جدیدی پیاده کرد. سه تا دکمه‌ی قرمز رنگ جلوی هر داور بود و یه ضربدر بالاسرشون. هرکس از اجرا خوشش نمی‌اومد اون دکمه رو می‌زد و با زدن اون دکمه یه صدای زنگ عجیبی توی سالن پخش میشد و اگر همه‌ی داورها دکمه‌هاشون رو می‌زدن اجرا باید قطع می‌شد. این یه حس طنز جالبی به برنامه می‌داد و اون رو از بقیه‌ی برنامه‌های استعدادیابی توی هر دسته‌بندی‌ای متفاوت می‌کرد. حضار توی سالن هم ارتباط خوبی باهاش برقرار می‌کردن و مثلا وقتی یه اجرای نامناسبی بود یا از کسی خوششون نمی‌اومد همه با هم شعار می‌داردن «اون زنگ رو بزن» و کلا فضای جالبی رو به برنامه داده بود. (البته بعضی از دوستانی که بدون هیچ لایسنسی از برنامه کپی کردن، به دلیل این که به نظر من حتی چند دقیقه از برنامه‌های اصلی رو هم ندیدن، اصلا فلسفه‌ی اون زنگ‌ها رو نفهمیدن و صرفا با کپی کردن از این ایده، استفاده‌ی دیگه‌ای ازش می‌کنن!!) به هر حال. خب حالا بریم سراغ اون اتفاق ویژه: ۲۱ ژانویه‌ی ۲۰۰۹ در شهر گلاسکو اسکاتلند آزمونی انجام شد و کمتر از ۳ ماه بعد اولین قسمت فصل سوم Britain’s Got Talent از شبکه‌ی ITV پخش شد. اون روز یکی از بی‌استعدادترین روزهای کل Got Talentها بود. هرکی میومد خراب‌کاری می‌کرد. سایمون هم که از وقتی بیدار شده بود حال و روز خوشی نداشت این مسائل کم کم رفته بود روی مخش. داشت به این فکر می‌کرد که اصلا برای چی این‌جاست؟ داره وقتش رو تلف می‌کنه. امسال هیچ اجرای بدرد بخوری پیدا نمی‌کنه. روز به آخراش رسیده بود که زنی حدودا ۵۰ ساله با لباس و تیپی داغون و میکروفونی به دست وارد صحنه شد. سایمون یه نگاه به آماندا و پیرز که کنارش نشسته بودن کرد و با هم زیر لب یه خنده‌ای کردن! توی دلش می‌گفت با این میکروفون به دست یا استندآپ کمدینه یا خواننده. فقط لطفا خواننده نباش!اسمت چیه عزیزم؟ -اسمم سوزان بویله! – خب! سوزان، اهل کجایی؟ - (اسم روستاش رو میگه) –یه شهر بزرگه؟ - یه مجموعه‌ای از... مجموعه‌ای از... روستاهاس! – و چند سالته سوزان؟ - ۴۷ سالمه! (یه همچین چیزی) تازه نصفم زیر زمینه! – خب! رویات چیه؟ - سعی می‌کنم یه خواننده‌ی حرفه‌ای بشم. زیر لب به آماندا و پیرز گفت: «خیلی هم میشی!». دیگه کم کم داشت می‌رفت رو مخش! چون هر سوالی که می‌پرسید با یه جواب عجحیب و غریب‌تر روبرو می‌شد. قیافه‌های مردم پشت سر داورها رو هم که نشون می‌داد، معلوم بود همین حس رو داشتن. – چرا تا رسیدن به این رویا اینقدر طول کشیده؟ - تا به حال فرصتش پیدا نشده. امیدوارم این یه تغییر باشه. – خب! می‌خوای مثل کی موفق بشی؟ - الن پیج – چی می‌خوای امشب برامون بخونی؟ - می‌خوام I Dream A Dream از بینوایان رو بخونم. سایمون داشت با خودش فکر می‌کرد که این اجرا بیشتر از ۵ ثانیه طول نمی‌کشه. آماده بود زنگ قرمز رو بزنه. همش با خودش می‌گفت زود تموم شو! زود تموم شو! اما...صدا و اجرای فوق‌العاده‌ی سوزان همه رو سورپرایز کرد. موهای پشت گرردن سایمون سیخ شدن و لبخند روی چهره‌ش نشست. کلا حالش و چهره‌ش نسبت به چند دقیقه قبل متفاوت شد. احتمالا می‌دونست چی در انتظارشونه. داورها توی نظراتشون از سورپرایزی که شدن صحبت کردن و این که این یه بیدار باش برای همه بود که به قول معروف هیچ کتابی رو از روی جلدش قضاوت نکنیم. اجرای Susan Boyle در این قسمت در عرض چند ساعت کل اینترنت رو در کل جهان درنوردید. به طوری که بعد از ۲۴ ساعت ویدیوی یوتیوب آن ۵۰ میلیون بازدید خورده بود و طی ۵ روز ۱۰۰ میلیون بازدید را هم رد کرد. وایرال شدن اجرای سوزان بویل شاید بزرگترین اتفاق در تمام برنامه‌های استعدادیابی تاریخ تلویزیون بود. حالا Got Talent به گسترده‌ترین و مشهورترین مجموعه برنامه‌ی جهان تبدیل شده بود.بدون اغراق سایمون کول حالا بزرگترین شخصیت تلویزیونی در امر استعدادیابی به خصوص در رابطه با موسیقی هست و اون رو غول صنعت سرگرمی جهان می‌دونن. اون صنعت سرگرمی و در کنارش صنعت موسیقی جهان رو متحول کرده. اما مسائل زیادی دور و بر این آقای خاص تلویزیون هست که می‌خوام در ادامه به ۱۸تاشون اشاره کنم. (مثل قسمت‌های قبلی): ۱. داوری با زندگی لاکچری: سایمون الآن چندین ساله که لقب موفق‌ترین و پردرآمدترین فرد تلویزیون توی جهان رو داره. طبق آخرین آماری که همین چند هفته‌ی پیش توی سال ۲۰۱۹ اعلام شده، ارزش دارایی‌های آقای کول چیزی در حدود ۴۴۳.۶ میلیون پوند هست که به دلارش میشه حدود ۵۷۰ میلیون دلار. البته در کنار این‌ها باید بگم که ارزش دارایی‌های خانم رولینگ حدود ۱ میلیارد دلار (یعنی چیزی در حدود کمتر از ۲ برابر سایمون) و ارزش دارایی‌های ایلان ماسک حدود ۲۲.۳ میلیارد دلار برآورد شده. آقای کول با درآمد سالانه بیشتر از ۴۳ میلیون دلار در رده‌ی ۶۴م پردرآمدترین افراد مشهور سال ۲۰۱۸ قرار گرفته. این مساله‌ی ثروت سایمون خیلی معروفه. سایمون اهل نگه داشتن پولش نیست و کلی ولخرجی می‌کنه و همین هم باعث شده ثروتش سوژه باشه همیشه. خودش هم اصلا پنهون نمی‌کنه داراییش رو. کلا عاشق تو چشم بودنه. خونه‌های تقریبا اشرافی و کلکسیون ماشین‌های خاص سایمون همیشه سوژه‌ی رسانه‌ها بوده. فقط گوش بدید به بخشی از لیست خودروهای آقای کول: یک بوگاتی ویرون ۱.۷ میلیون دلاری رولز رویس فانتوم به ارزش بیشتر از ۵۰۰ هزار دلار فراری ۴۵۸ ایتالیا حدود ۴۰۰ هزار دلار بنتلی آزور حدود ۳۵۰ هزار دلار فراری ۳۶۰ ۲۲۶ هزار دلار لامبورگینی گالاردو اسپایدر بیشتر از ۲۰۰ هزار دلار مرسدس بنز SL۵۵ AMG ۱۱۳ هزار دلار و کلی خودروی ریز و درشت دیگه. حالا خونه‌هاش: یه عمارت ۱۱.۶ میلیون دلاری در محله‌ی چلسی در غرب لندن. یک خونه‌ی ویلایی بزرگ به ارزش ۲۳ میلیون دلار در جزیره‌ی باربادوس در دریای کارائیب علاوه بر این‌ها، یک عمارت بزرگ ۸۰۰ متر مربعی توی مالیبوی لوس آنجلس داره که سال ۲۰۱۷ به قیمت ۲۴ میلیون دلار اون رو خرید. دور این عمارت یک باغ وسیع، یک زمین تنیس، یک استخر هست. ۶ تا اتاق خواب، ۷ تا سرویس بهداشتی، یک قسمت جدا برای خدمه، یک اسپا و یک بخش میهمانان با ورودی مجزا هم از بقیه‌ی اجزای این خونه هست. این بخشی از دارایی‌های همون آقاییه که وقتی ورشکست شد، فقط با ۵ پوند ته جیبش مونده بود تاکسی گرفت و برگشت خونه‌ی مادرش.۲. ۶۱ میلیون دلار برای چند نخ سیگار: به غیر از زمان‌هایی که سایمون توی مصاحبه‌ها و برنامه‌های رسمی حاضره، همیشه و همه جا سیگار دستشه. کلا عاشق سیگاره! توی خونه، ماشین سر استراحت‌های وسط ضبط‌ها و حتی توی پروازها! در واقع اوایل این مساله که توی پرواز نمی‌تونه سیگار بکشه خیلی رو مخش بود تا وقتی که راه‌حلش رو پیدا کرد! اول یه جت شخصی رو اجاره می‌کرد و تنهایی سفر می‌کرد. اما بالاخره یه ۶۱ میلیون دلاریش رو خرید تا دیگه با خیال راحت بتونه توی مسافرت‌های هواییش سیگار بکشه!۳. معجونی از ۱۱ کشور مختلف: درمورد این که سایمون خیلی به خودش می‌رسه خیلی حرف و حدیث هست. مثلا دندوناش از بس همیشه مرتب و سفید هست که توی بعضی جاها من شنیدن که سوژه‌ش می‌کنن و می‌گن دندوناش مصنوعیه. یا موهاش چون همیشه یه مدل بوده میگن کلاه‌گیسه و کلی با این مسائل شوخی می‌کنن توی کمدی‌هاشون. یا این که مثلا سایمون یه دفعه از یه اسموتی خاص صحبت کرد که صبح‌ها بعد از بیدار شدن می‌خوره. اون گفت دستور این اسموتی رو یه روز توی دیلی میل با اسم Super Smoothie of All Time دید و به یکی از افرادش گفته که درموردش تحقیق کنه و براش تهیه کنه. این اسموتی از ترکیب ۷ تا میوه درست میشه که از ۱۱ تا کشور مختلف باید بیاد! نوشیدنی‌ای که به گفته‌ی بعضی‌ها باعث میشه سایمون جوون‌تر دیده بشه! رسانه‌ها هم این موضوع رو دست گرفتن و کلی سوژه‌ش کردن. سایمون هم که از توی چشم بودن بدش نمیاد، خودش هم برای خنده سوژه می‌کنه بعضی اوقات و بعضی از این چیزا رو بزرگ‌نمایی هم می‌کنه. از جمله مسائل دیگه‌ای که همیشه درمورد سایمون گفته می‌شد رو فرم بودن و آمادگی بدنیش بود. اما با نزدیک شدنش به سن ۶۰ سالگی شرایط متفاوت شده. سایمون همیشه عادت داشت تا صبح کار می‌کرد و تا ظهر می‌خوابید. همیشه هم رو این مساله تاکید می‌کرد که اعتقاد داره آدم باید با حال خوب بخوابه و با حال خوب بلند بشه. (ینی هر موقع حال کرد.) اما سال ۲۰۱۵ یه شب که وسطای کارش داشت از پله‌های خونه‌ش میومد پایین یهو سرش گیج رفت و از پله‌ها افتاد زمین. اول که رسانه‌ها شایعه کردن مرده! مضخرفات رسانه‌ها برای بازدید گرفتنه دیگه. ولی بعد مشخص شد سالمه اما دکتر کلی بهش اولتیماتوم داده که باید بری چکاب و ساعت خوابت رو درست کنی و اینا. این شد که برنامه‌ی خوابش رو تغییر داد.۴. مستر نستی: برخلاف چیزی که همه فکر می‌کنن، اولین حضور سایمون توی قاب تلویزیون مربوط به مسابقه‌ی Pop Idol در سال ۲۰۰۰ نیست. ۱۰ سال قبل از این که اصلا Pop Idolای وجود داشته باشه، سایمون توی یه مسابقه‌ی تلویزیونی به نام Sale of the Centaury شرکت کرد، سوالات رو خیلی خوب جواب داد و بالاتر از ۲ شرکت‌کننده‌ی دیگه برنده شد. توی همون سال‌ها سایمون حداقل یک بار توی یک برنامه‌ی تلویزیونی به عنوان منتقد شرکت کرد و یه برنامه‌ی دیگه که موضوع بحث بود رو با خاک یکسان کرد! حالا چند سال بعد، تاثیر حضور سایمون توی برنامه‌های استعدایابی اینقدر زیاد بود که وقتی موج ساخت برنامه‌های استعدادیابی به برنامه‌های دیگه مثل برنامه‌های طنز و یا انیمیشن‌ها رسید، یه سایمون هم توی پنل داوری می‌گذاشتن! توی مشهورترین نمونه‌ش یه شخصیت سایمون‌گونه توی انیمیشن شرک ۲ ساخته شد و توی داوری هم شرکت‌کننده‌ها رو اذیت می‌کرد. غیر از اون سایمون تا به حال توی انیمیشن مشهور سیمپسون‌ها هم حاضر بوده و مدلش رو اون‌جا ساختن! کلا شخصیت سایمون سوژه‌ی جالبیه که خیلی جاها به مستر نستی یعنی آقای کریه یا نچسب مشهوره. البته خودش خیلی با این که این مدلی صداش می‌کنن حال نمی‌کنه.۵. تلویزیون؛ قبل از سایمون، بعد از سایمون: شاید همه ندونن که سایمون کول چه شخصیت بزرگ و تاثیرگذاریه. همه این آدم رو همیشه به عنوان داور سخت‌گیر و جدی توی برنامه‌های استعدادیابی دیدن. ولی اینو کسی نمی‌دونه که یه جورایی صنعت سرگرمی جهان به قبل و بعد از این فرد تقسیم میشه. X Factor به عنوان بزرگترین و محبوب‌ترین برنامه‌ی استعدادیابی خواننده در جهان شناخته میشه و خواننده‌ها و گروه‌های مختلفی مثل Leona Lewis، Fifth Harmony و One Direction رو معرفی کرده و نسخه‌ای از اون توی ۵۴ کشور ساخته شده. این در حالیه که American Idol توی ۴۶ کشور نسخه‌ای ازش ساخته شده. علاوه بر اون، مجموعه‌ی Got Talent از سال ۲۰۱۴ به عنوان موفق‌ترین ریالیتی شوی جهان توی کتاب رکوردهای گینس ثبت شده. بیشتر از ۷۰ کشور با خرید امتیاز، از فرمت Got Talent برای برنامه‌ی استعدادیابی‌شون استفاده می‌کنن. (البته به جز یک کشور که خودمون باشیم. در واقع من فکر نمی‌کنم برای این برنامه‌‌ای که اخیرا توی ایران ساخته شده، پولی بابت خرید امتیاز پرداخت شده باشه. منظورم همین برنامه‌ی «عصر جدید» ـه. دلیلم هم اینه که اگر بقیه‌ی برنامه‌های Got Talent توی کشورهای دیگه رو دیده باشید، متوجه تفاوت‌های این برنامه با اون‌ها میشید. برای منی که ۱۱ ساله به طور کاملا پیگیر و همزمان با پخش، نسخه‌ی بریتانیایی این برنامه رو دنبال می‌کنم، مشخصه که دوستان‌مون فقط خواستن کپی کنن. حالا حرف زیاده. ولش کن!) برای این که به جایگاه سری Got Talent پی ببرید کافیه مسابقاتی که همین چند ماه پیش توی آمریکا به نام America’s Got Talent: The Champions برگزار شد رو ببینید. چندتا از قهرمان‌ها و شرکت‌کننده‌های خوب کل سری Got Talent توی کشورهای مختلف توی تمام این ۱۲-۱۳ سال رو جمع کردن و این‌ها با هم رقابت کردن. شبکه‌ی من‌وتو هم پخشش کرد اتفاقا. توی قسمت آخرش هم یه کلیپ جالبی پخش می‌کنه از شروع Got Talent و این که چه جوری به این جایگاه رسید. همین هفته‌ی پیش هم با خبر شدم که بعد از موفقیت اون مسابقات، قراره یکی دو ماه دیگه Britain’s Got Talent: The Champions رو هم بسازن. سایمون اعتقاد داره مهم نیست توی یه کاری اولین باشی، فقط مهم اینه که خوب اجراش کنی. اوج هنر سایمون این بود که ایده‌های خوب رو گرفت، اون‌ها رو پرورش داد و با ایده‌های خوب دیگه ترکیب کرد و به بهترین نحو اجراشون کرد. اون این مهم رو توی اجرای X Factor و سری Got Talent به بهترین نحو نشون داد. (اتفاقا توی اپیزود ۵ پادکست بی‌پلاس که به خلاصه‌ی کتاب Hit Makers می‌پرداخت به این مساله اشاره شده که برای موفقیت، شما حتما نیاز به یه ایده‌ی جدید خوب ندارید. بلکه می‌تونید یه ایده‌ی خوب که قبلا اجرا شده رو با یه تغییر کوچیک اجرا کنید و به موفقیت برسید.) ضمن این که سایمون همیشه به این معروفه که نظر مردم براش خیلی مهمه. اون اعتقاد داره که شما نباید تصمیم بگیری که مردم چی دوست داشته باشن بلکه باید چیزی که مردم دوست دارن رو تولید کنید. میگه وقتی به کارهای من انتقاد می‌کنید دارید حرف بیخود می‌زنید! چون در واقع دارید سلیقه‌ی مردم رو زیر سوال می‌برید. مردم اگر دوست نداشته باشن برنامه‌های من رو نمی‌بینن. وقتی به طور مثال اولین تک آهنگ یا آلبوم یه برنده‌ی X Factor میلیونی می‌فروشه، این نشون‌دهنده‌ی اینه که ما درست یه خواننده مطابق سلیقه‌ی مردم پیدا کردیم. مثلا بعضی اوقات چندتا از تهیه‌کننده یا خواننده‌های بزرگ انتقاد کردن که از وقتی این برنامه‌های استعدادیابی اومده، ما دیگه آهنگ‌هامون خوب فروش نمی‌کنه. سایمون هم میگه بیخود به برنامه‌های ما گیر ندید. برید ببینید چی دارید می‌سازید که مردم نمی‌خرن! البته در ادامه‌ی همین حرف‌ها سایمون فشار زیادی روی داورهای برنامه‌هاش می‌ذاره و خیلی براش مهمه که کیفیت افرادی که توی برنامه‌ها پیدا می‌شن در سطح قابل قبولی باشه تا بعدا بتونه توی بازار حرفی برای گفتن داشته باشه.۶. تغییرات جزئی تاثیرگذار: قبل از Pop Idol فرمت کلی برنامه‌های استعدادیابی متفاوت بود و اغلب شرکت کننده‌ها از قبل توسط تهیه‌کننده‌ها انتخاب می‌شدند و روی صحنه میومدن. مدل ساخت و اجرای برنامه هم خیلی متفاوت بود. Pop Idol بود که این شرایط رو بوجود آورد که شرکت‌کننده‌ها خودشون بیان جلوی پنل داوری و با سرنوشتشون روبرو بشن. مساله‌ی دیگه هم نحوه‌ی اجرای برنامه بود که توسط دو تا مجری مشهور انگلیسی به نام Ant &amp; Dec اجرا شد که قبلش با شرکت‌کننده‌ها رفیق می‌شدن و باهاشون شوخی می‌کردن و بعدش اگر طرف قبول میشد بغلش می‌کردن و اینا. این مدل اجرا یه فضای دوستانه‌ای به برنامه‌های استعدادیابی آورد که هنوز هم استفاده میشه و یه کار جدیدی بود که باعث شد حس خوبی به بیننده‌های این برنامه‌های جدید بده. سایمون تقریبا از نزدیک همه‌ی پروسه‌ی ادیت برنامه‌ها رو دنبال می‌کنه و بعد که برنامه پخش میشه توی شبکه‌های اجتماعی به خصوص توئیتر حاضره و نظرات مردم رو کامل دنبال می‌کنه. کلا نظر مردم برای سایمون خیلی مهمه. چون همونطور که قبلا گفتم مهمترین مساله براش اینه که کارهاش هیت و محبوب باشه. توی برنامه‌ها بعضی اوقات وقتی رایش با نظر مردم مخالفه، با وجود این که آدم خیلی سخت گیریه اما به نظر مردم توجه می‌کنه و طبق نظر اون‌ها رای میده.۷. وان دایرکشن؛ پنج بعلاوه یک: طبق نظر خیلی از کارشناسا بزرگترین و موفق‌ترین کشف سایمون گروه وان دایرکشن هست. ۵ پسری که بصورت مجزا توی فصل ۷ X Factor توی سال ۲۰۱۰ شرکت کردند و با نظر سایمون یه گروه ۵ نفره تشکیل دادند. درسته که وان دایرکشن اون سال مقامی بهتر از سوم توی اون مسابقات کسب نکرد اما بعد از اتمام مسابقات ناگهان به یکی از موفق‌ترین گروه‌های موسیقی چند سال گذشته تبدیل شد و کنسرت‌های با جمعیت‌های چند هزار نفری برگزار کرد. وان دایرکشن به قدری مشهور شد که سبک لباس پوشیدنشون به نوعی به جوون‌های هم سنشون سرایت کرد. موفقیت تور کنسرت‌های وان دایرکشن تا حدی بود که پرفروش‎‌ترین تور کنسرت جهان در سال ۲۰۱۴ و ۲۰مین تور پرفروش تاریخ برای اون‌ها شد. از موفقیت وان دایرکشن و تورهاشون ۲ تا فیلم سینمایی هم ساخته شده که فروش نسبتا خوبی کردن. سایمون از اول تا آخر یه جورایی مدیر این گروه بود و کارهاشون زیر نظر مستقیم اون انجام میشد. علاوه بر فروش بیشتر از ۵۰ میلیون نسخه آلبوم و تک آهنگ، موفقیت در زمینه‌ی ارائه‌ی آهنگ‌های و آلبوم‌های هیت متعدد و کسب جوایز مختلف، سال ۲۰۱۴ مجله‌ی بیلبورد وان دایرکشن رو به عنوان هنرمند سال معرفی کرد و توسط فوبز توی سال‌های ۲۰۱۵ و ۲۰۱۶ به ترتیب به عنوان چهارم و دوم پردرآمدترین افراد مشهور جهان رسیدند. غیر از One Direction و Westlife سایمون چندتا گروه دیگه هم تشکیل داده که کم و بیش گروه‌های موفقی بودن. یکی از اون‌ها گروه Il Divo هست که متشکل از ۴ تا خواننده‌ی مرد از کشورهای سوئیس، اسپانیا، آمریکا و فرانسه هست که سبک تلفیقی پاپ و اپرا رو اجرا می‌کنن و تا به حال بیشتر از ۲۶ میلیون نسخه آلبوم در سطح جهان فروختند.۸. شکست رویای آمریکایی: همون‌طور که قبلا گفتم سال ۲۰۰۵ بعد از این که سایمون X Factor رو ساخت، طبق توافقی که با تهیه‌کننده‌ی American Idol کرد قرار شد ۵ سال دیگه توی این برنامه بمونه و X Factor رو هم به آمریکا نیاره. توی اواسط فصل سال ۲۰۱۰ بود که سایمون طی یه کنفرانس خبری اعلام کرد این آخرین فصلش توی American Idol هست و دیگه این کار رو ادامه نمیده. خبر مثل بمب ترکید و همه درمورد این صحبت می‌کردن که سایمون چه برنامه‌ای برای بعد از خروج از American Idol داره. چند ماه بعد سایمون اعلام کرد. با پایان ۵ سال قرارداد قصد دارم X Factor رو به آمریکا بیارم. سایمون پیشنهاد بزرگی رو برای تمدید قراردادش با American Idol رد کرده بود تا یه ریسک بزرگ بکنه و با چالش جدیدی پا به آمریکا بذاره. انگار که نمی‌تونه آروم و راحت یه جا بشینه و پولش رو در بیاره. عاشق چالش و درام جدید تو زندگیشه. برای این منظور سایمون و تیمش یه کمپین عظیم تشکیل داده بودن. کلی تبلیغ کردن و همه جا صحبت از X Factor آمریکا بود. در حالی که جایزه‌ی برنده‌ی American Idol یک میلیون دلار بود، سایمون وعده‌ی جایزه‌ی ۵ میلیون دلاری داد. جایزه‌ای که تا به حال در هیچ مسابقه‌ی استعدادیابی‌ای اهدا نشده بود. در کنار این مبلغ، قرارداد تولید آلبوم با Syco، کمپانی سایمون، هم بود. سایمون تا جایی که می‌تونست توی تمام برنامه‌های مشهور و پربیننده شرکت کرد و تبلیغ X Factor رو کرد. اون وعده‌ی بزرگترین برنامه‌ی استعدادیابی تاریخ رو می‌داد. بالاخره در ۲۷ مارس ۲۰۱۱ اولین آزمون اولین فصل X Factor آمریکا در لس‌آنجلس آغاز شد. اما انواع و اقسام مسائل و مشکلات مختلف پیش اومد تا اون‌طوری که می‌خوان پیش نره. اولین مشکل اختلاف‌هایی بود که توی همون روزهای اول بین سایمون و شریل پیش اومد و منجر به جدایی زودهنگام شریل از پنل داوری شد. حاشیه‌ها از همون موقع شروع شد و وقتی مسابقات شروع شد، اینقدر انتظارات بالا رفته بود که انگار بیننده‌ها به چیزی که می‌دیدن راضی نمی‌شدن. میانگین تعداد بیننده‌های این فصل حدود ۱۲ میلیون نفر بود که برای یک برنامه توی آمریکا عدد پایینی هست. سطح شرکت‌کننده‌ها هم انگار اون‌چنان بالا نبود و اواسط مسابقات تهیه‌کننده‌ها با این سوال مواجه شدن که آیا از بین این شرکت‌کننده‌ها کسی ارزش گرفتن ۵ میلیون دلار رو داره؟ با این وجود سایمون پا پس نکشید و برنامه برای سال بعد تمدید شد اما حواشی ادامه داشت و تاثیر زیادی روی کیفیت برنامه و حجم بیننده‌هاش گذاشت. فصل دوم با میانگین بیننده‌ای حدود ۸-۹ میلیون نفر پخش شد و نمره‌ی پایین‌تری از منتقدها گرفت. برای فصل سوم تهیه‌کننده‌ها تصمیم گرفتن که جایزه رو به ۱ میلیون دلار کاهش بدن ولی X Factor آمریکا هیچ‌وقت نتونست توی رقابت با America Idol پیروز بشه و فصل سوم میانگین بیننده‌ای زیر ۷ میلیون نفر داشت. این مساله در کنار این‌که با تمرکز سایمون روی نسخه‌ی آمریکایی کیفیت نسخه‌ی اصلی توی بریتانیا هم در حال کاهش بود، باعث شد توی سال ۲۰۱۴ شبکه‌ی Fox برنامه رو برای فصل چهارم تمدید نکنه و کول هم تصمیم بگیره برگرده و بیشتر حواسش به نسخه‌ی انگلیسی اون برنامه باشه. با این حال سایمون از سال ۲۰۱۶ به عنوان داور America’s Got Talent به آمریکا برگشت.۹. نظر داور در داوری: توی یکی از مصاحبه‌هاش سایمون از این صحبت می‌کرد که کلا با استخدام داورهای خواننده مشکل داره و می‌گفت که بعد از این همه سال کار کردن توی این صنعت این مساله براش کاملا روشنه که خواننده‌ها به خصوص خواننده‌های خانم توی داوریشون جانب دارانه برخورد می‌کنن! می‌گفت مثلا وقتی یه دختر جوون میاد و خوب می‌خونه کاملا متوجه میشم که داوری که کنارم نشسته و یه خواننده‌ی زن هست، الکی بهش کامنت منفی میده که روحیه‌ش رو خراب کنه. می‌گفت این یک بار دو بار اتفاق نیوفتاده و تقریبا هر خواننده‌ی خانم‌ای که برای پنل داوری انتخاب کردم همچین کاری رو ازش دیدم. بخاطر همین ترجیح میدم کلا چنین افرادی رو استخدام نکنم. کلا اعتقاد داره پنل داوری باید شامل تهیه‌کننده‌ها یا استعدایاب‌های موسیقی باشه نه خواننده‌ها. چون از نظرش طبیعیه که یه خواننده قبل از مساله‌ی داوری به مارکت خودش فکر کنه که اگر این خواننده بیاد و مارکت رو از من بگیره چی؟ اون حتی به این مساله اشاره می‌کنه که بعضی از افرادی که میان توی برنامه‌های استعدادیابی دیگه داور میشن فقط برای تبلیغ آلبوم بعدی خودشون اون جا حاضر شدن و قصد دیگه‌ای ندارن. این مسائل به خصوص بعد از اون مشکلی که با شریل توی X Factor USA پیش اومد باعث شد سایمون بیشتر روی این مسائل حساس بشه. سایمون یه حرفی رو خیلی می‌زنه اونم اینه که وقتی یه نفر توی برنامه‌ی استعدادیابی داوره، نباید فکر کنه شغلش فقط داور برنامه‌ی استعدادیابی بودنه! باید هیت داشته باشه. ینی طرف باید قبلش بیرون از برنامه برای خودش کسی باشه و در واقع به روز باشه. میگه اگه یه وقتی حس کنم که دارم فقط داوری می‌کنم و آهنگ هیتی ندارم اون موقع وقتشه که دیگه این کار رو ینی داوری رو ادامه ندم اصلا. ینی مرتبط بودن براش خیلی مهمه کلا. میگه باید درک کنم که برای چی اون‌جا نشسته‌ام؟ شغل اصلی من ساختن هنرمندهای هیت هست. در غیر این صورت من فقط یه داور برای استخدام کردن هنرمند هستم که اصلا نمی‌تونم و نمی‌خوام که همچین چیزی باشم.۱۰. فاکتور اکس؟!: X Factor شاید مهمترین ساخته‌ی سایمون باشه. جالبه که سایمونی که این همه تشنه‌ی شهرت و یه جورایی قدرته، چرا اسم خودش رو روی برنامه‌ش نذاشته؟ دلیل این مساله رو سایمون این‌جوری میگه که پدرم یک چیز بهم یاد داد اون هم این که به همه‌ی افراد احترام بذارم و بهشون اهمیت بدم. بنابراین فکر می‌کنم وقتی دارم یه شو می‌سازم و حدود ۵۰۰ نفر دارن روش کار می‌کنن، اصلا درست نیست که اسم خودم رو روی اون بذارم. اما حالا خود کلمه‌ی X Factor ینی چی؟ اصلا چرا X Factor؟ خود سایمون میگه اسمش رو اینطوری گذاشتیم چون نمی‌تونستیم بگیم «فاکتور خواننده‌ی خوب». میگه یکی مثل لیدی گاگا چیزیه که ما دنبالشیم. اون نه زیباترین آدم جهانه، نه بهترین خواننده‌ی جهان. اما اون یه ستاره‌ی واقعیه. سبک خودش رو توی همه چیز داره و همین عالیه. ما یه فرد زیبا و عالی نمی‌خوایم. یه متفاوت می‌خوایم.۱۱. استعدادیابی؛ استرس، محبوبیت، فراموشی: انتقادهای زیادی از این سبک برنامه‌سازی میشه که من به دو موردش اشاره می‌کنم: اولین مساله شرایط شرکت‌کننده‌ها در حین برگزاری مسابقات هست. صحبت‌های زیادی درمورد این میشه که وقتی یه فرد معمولی میاد و توی این برنامه‌ها شرکت می‌کنه و اجرای موفقی داره، یهو میره جلوی چشم‌ها و سطح محبوبیتش میره بالا. این شرایط قراره چه بلایی سر این فرد بیاره؟ آیا می‌تونه از زیر فشار همچین شهرتی در بیاد؟ تا به حال چندتا از بچه‌هایی که با سن کم توی برنامه‌های استعدادیابی شرکت کردن، توی اجرای زنده به مشکل جدی‌ای خوردن و خراب کردن. آیا به تصویر کشیدن مثلا یه دختر بچه‌ی ۱۰ ساله جلوی حدود ۱۵ میلیون بیننده اون هم به صورت زنده کار درستیه؟ اگر شرایط خوب پیش نره چه بلایی قراره سر اون بچه بیاد؟ درمورد افراد بزرگسال هم همینه. وقتی سوزان بویل با اون شرایطی که تعریف کردم ناگهان به مشهورترین فرد اینترنت و جهان تبدیل شد، نگرانی زیادی برای سازنده‌ها به خصوص سایمون پیش اومد که آیا سوزان می‌تونه از پس این فشار بر بیاد و قراره چه اجرایی توی نیمه نهایی داشته باشه؟ مساله رو با سوزان مطرح کرد و بهش حق انتخاب داد که اگر دوست نداره ادامه نده. اما سوزان گفت که ادامه میده و خیلی هم خوب برگشت. اما وقتی توی فینال سوزان موفق نشد از پس گروه رقص Diversity بر بیاد و دوم شد، این بار توی خبرها ورق برگشت و دوباره فشارها زیاد شد. با این وجود سوزان تونست به خوبی از پس این مسائل بر بیاد اما خیلی‌ها نتونستن. برای این که چند نمونه از اتفاق‌هایی که برای شرکت‌کننده‌های سری Got Talent بعد از مشهور شدن افتاده رو متوجه بشید، America’s Got Talent: the Champions رو ببینید. اما مساله‌ی بعدی درمورد فایده و تاثیر این برنامه‌ها توی صنعت سرگرمی هست. این که آیا این چنین برنامه‌ها واقعا خواننده یا استعداد برتر معرفی می‌کنن یا این که فقط جَوّش رو میدن؟ حتما یادتونه که زمان پخش «آکادمی موسیقی گوگوش» چه موجی راه افتاده بود و فقط چند ماه بعد از تموم شدن هر فصلش همه درمورد این صحبت می‌کردن که این به اصطلاح هنرجوهای آکادمی کجان؟! چی شدن اصلا؟ چرا یه آهنگ نمیدن بیرون؟! شاید همین مساله در کنار مسائل دیگه، باعث شد تا شبکه‌ی من‌وتو تصمیم بگیره دیگه آکادمی رو ادامه نده و استیج رو جایگزینش کنه. استیج هم فرمتش توی جهان بیشتر ازفرمت آکادمی جواب پس داده بود هم این که شرکت‌کننده‌هاش دیگه به اصطلاح هنرجو نبودن و یه سری خواننده بودن که به دنبال کسب شهرت بیشتر و کمی هم چالش بودن. همینطور که می‌بینید خروجی استیج به مراتب بهتر از خروجی آکادمی بود اما باز هم اونی نبود که انتظارش می‌رفت. اگر فکر می‌کنید این مشکل مربوط به آکادمی، استیج یا من‌وتو بوده باید یادآوری کنم که درمورد Next Persian Star هم که برای چند فصل از TVPersia۱ پخش می‌شد مساله همین بود. راستی شما از شرکت‌کننده‌های موفق برنامه‌ی «شب کوک» که چند سال پیش از شبکه‌ی نسیم پخش می‌شد خبر دارید؟! اصلا مساله فراتر از این حرفاس و این انتقادی هست که کلا به این سبک از برنامه‌سازی میشه. منتقدها اعتقاد دارن این برنامه‌ها یه جوی ایجاد می‌کنن و بعد اون شرکت‌کننده به حال خودش رها میشه. در واقع حضور و مطرح شدن توی این چنین برنامه‌هایی مثل بردن یه بلیت بخت‌آزمایی هست و بعدش اون شرکت‌کننده‌ها خودشون باید بتونن از اون شهرت به نحو احسنت استفاده کنن. البته سایمون اینا اعتقاد دارن که شرکت‌کننده‌ها رو به حال خودشون رها نمی‌کنن و افراد مستعدی که توی این برنامه‌ها شرکت می‌کنن رو توی کمپانی‌های خودشون مثل SYCO حمایت می‌کنن. حالا توی ایران که دیگه شرایط خیلی بدتر از خارجه و ما همون امثال SYCO و اینا رو هم نداریم که از خواننده حمایت بشه. بحث فروش و کپی‌رایت رو هم که نگم دیگه! سایمون با این حرف‌ها مخالفه و چندتا مثال نقض مثل وان دایرکشن، لئونا لوئیس و اُلی مِرس میاره که نسبت به بقیه موفق‌تر شدن. صحبت در این مورد خیلی خیلی مفصله و اگه بخوام حرف بزنم کلی وقت پادکست گرفته میشه. پس صحبت‌ها رو می‌ذارم برای یه فرصت دیگه.۱۲. خواننده‌ی مورد علاقه: چون سایمون به بیننده‌های و نظرات‌شون اهمیت میده، شاید براتون جالب باشه که بدونید نظر سایمون به کدوم خواننده نزدیک‌تره! اون توی چند مصاحبه اعلام کرده که بیانسه رو خیلی قبول داره و از نظر اون بهترین و حرفه‌ای‌ترین خواننده‌س. میگه من خیلی تا به حال ندیدمش و ارتباط خاصی هم باهاش نداشتم اما از نظر من این شخص کاملا می‌دونه در هر زمانی توی جهان چی داره می‌گذره. اون می‌دونه کی بهترین شعرها رو می‌نویسه و کی بهترین آهنگ‌ها رو می‌سازه. اون همیشه می‌خواد که برنده باشه و بهترین هنرمند جهان باشه و هیچ‌وقت از بهتر و بهتر شدن دست نمی‌کشه. اون مثل مایکل جکسون توی دوران اوجشه. به عنوان یه تهیه‌کننده‌ی موسیقی داشتن همچین هنرمندی یک رویاست. در کنار اون میگه کسانی مثل ادل رو دوست داره که می‌دونه کی باید کار کنه و کی به زندگی خودش برسه. چیزی که خود سایمون دوست داره همچین شرایطی رو داشته باشه.۱۳. یک رنگ، یک مدل، یک فرم: سایمون همیشه به خودش میرسه، هیکل خوب، دندون‌های همیشه سفید، صورت همیشه تمیز و موهای همیشه مرتب. لباس هم همیشه خوش تیپ. اون معروف شدن به هر قیمتی رو دوست داره. یکی از مسائلی که سر اون سایمون توی زمان Pop Idol خیلی سوژه شده بود شلوارش بود که از حالت عادی خیلی بالاتر می‌بست. همین هم باعث شده بود همه جا راجع به این مساله صحبت بشه حتی توی همون برنامه، مجری‌ها کلی سوژه‌ش می‌کردن و مثلا کمربندشون رو بالای شکمشون می‌بستن که ادای سایمون رو در بیارن. اما مثل این که خود آقای کول هم اصلا با این مساله مشکلی نداشته. توی یکی از مصاحبه‌هایی که همون زمان باهاش می‌کنن داره تعریف می‌کن که دوست دختر برادرش می‌خواسته یه کادو برای کریسمس برای سایمون بخره. این خانم میره مغازه‌ی گوچی که یه کمربند بخره. یه کمربند برمی‌داره و برای این که مثلا تست کنه اون رو همینطوری الکی روی شکمش یعنی بالاتر از حد عادی می‌بنده که ببینه چطوره. یکی از فروشنده‌های مغازه که این صحنه رو می‌بینه به خانمه میگه آهای خانم چرا این‌طوری می‌بندی کمربند رو؟! مگه داری برای سایمون کول خرید می‌کنی! دقت کنید که این خاطره رو خود سایمون تعریف می‌کرد که یعنی نشون میده خودش دوست داشته سوژه باشه. در ضمن ببینید چقدر این مساله معروف بوده که اون فروشنده هم اون طوری گفته. اینم بگم که مدل لباس خریدن سایمون کلا خیلی عجیبه! یه نفری داره که سالی دو بار میره براش ۳۵۰ مدل لباس میخره و میاد می‌ذاره جلوش. اون هم چندتاش رو انتخاب می‌کنه و بعد میگه بره از هر کدوم ۳۰-۴۰ تا بخره و بعدش همون چند مدل لباس رو می‌پوشه. مثلا هر شب مدل لباسش یکیه ولی اینا یه لباس نیست! یه چیز عجیب دیگه‌ی سایمون اینه که تا حدی آدم خرافاتی‌ای هست و خیلی هم از عدد ۱۳ می‌ترسه! تعریف می‌کرد که خیلی عادت به شمردن قدم‌هاش یا شمردن پله‌ها داره. بعد می‌گفت البته پله‌ها اگر ۱۳ تا باشه یه جوری می‌رم بالا و می‌شمردم که آخرین عددش ۱۳ نشه. بعد اضافه کرد البته با ۶۷ و ۷۶ هم مشکل دارم چون جمع رقم‌هاش ۱۳ میشه!۱۴. آقای هوس‌باز: از همون روزهای اولی که سایمون با Pop Idol به شهرت رسید، تیپ خاصش مورد توجه دخترهای زیادی قرار گرفت و سایمون هم همچین بدش نمیومد از این موضوع! در طول تمام دوران حرفه‌ای سایمون تا همین چند سال پیش شاید بگم بالغ بر ۲۰ تا دوست‌دختر عوض کرده! انگار که همه خوششون میاد ازش، میان جلو و بعد بخاطر اخلاقش نمی‌تونن تحملش کنن و خداحافظ! البته نکته‌ی جالب توی زندگی این آدم اینه که تقریبا میشه گفت حتی تا همین الآن با همه‌ی دوست‌دخترهای سابقش هنوز دوسته. سوشیال فرند هستن در واقع! نه جدی! به قول معروف کات می‌کنن ولی ارتباط قطع نمیشه. چندتا از دوست‌دخترهای سابقش خب مجری و خواننده و اینا هستن. مثلا من ویدیو دیدم از سال ۲۰۰۵ که برای چند سال با یه دختری به اسم Terry دوست بود. بعد سال ۲۰۱۲-۱۳ همین تری داشت توی پشت صحنه‌ی X Factor با سایمون مصاحبه می‌کرد و خیلی هم با هم شوخی می‌کردن و اینا. نه فقط این یکی. بقیه هم همین‌طور! کلا سایمون سر این داستان دوست‌دختر عوض کردن‌هاش همیشه سوژه‌ی رسانه‌ها بوده و توی خیلی از مصاحبه‌ها یه سری سوالات حاشیه‌ای در این مورد ازش می‌پرسیدن. چرا می‌گم می‌پرسیدن؟ چون توی ۴-۵ سال اخیر سایمون خیلی عوض شده! چرا؟ جلوتر می‌گم!۱۵. تبلیغ با مسما!: سال ۲۰۰۷ مدیر برنامه‌های سایمون باهاش تماس می‌گیره میگه ۲ تا خبر دارم یکی خوب یکی بد! خبر خوب اینه که بهت یه تبلیغ پیشنهاد شده که برای یک دقیقه حضور توی اون تبلیغ ۱ میلیون دلار بهت میدن. سایمون میگه این که خیلی خوبه! هرچی باشه قبول می‌کنم! حالا خبر بدت چیه آخه؟! مدیر برنامه‌هاش میگه تبلیغه تبلیغ وایاگراس! یهو سایمون ساکت میشه. نمی‌دونسته این پیشنهاد رو باید توهین حساب کنه یا تعریف! همون‌جا پیشنهاد رو رد می‌کنه! وایاگرا که می‌دونید چیه؟! نمی‌دونم الآن این‌جا چی باید بگم واقعا! ولی همینو بگم که توی ایران توی پیامک‌ها اول تبلیغش نوشته‌ «مخصوص آقایان»!۱۶. ازدواج در ۵۴ سالگی: وقتی سایمون معروف رسید، مجرد بود و حدودا ۴۰ و دو سه سالش بود. همین مساله باعث می‌شد که توی مصاحبه‌های مختلف درمورد ازدواج و بچه‌دار شدن ازش بپرسن. اون هم همیشه می‌گفت ازدواج با من سخته چون من به کارم خیلی اهمیت می‌دم و ساعت کاریم مشخص نیست؛ اخلاق خاصی هم دارم. حتی یه جا می‌گفت من خودم باشم با خودم ازدواج نمی‌کنم! درمورد بچه هم وقتی سینگل بود می‌گفت حالا فعلا تنهام. وقتی هم با کسی بود می‌گفت با این حجم کارم نمی‌تونم فعلا بهش فکر کنم و این حرفا. اما کم کم اتفاق‌های دیگه‌ای افتاد. سال ۲۰۱۳ سایمون با همسر یکی از دوست‌هاش که در حال جدایی بودن به اسم لورن سیلورمن دوست شد. چند ماه بعد خبر رسید که لورن بارداره! سایمون و لورن اصلا انتظار همچین خبری رو نداشتن. اما خبر مثل بمب ترکیده بود و داستان آقای کول و بچه‌ش به نقل محافل تبدیل شد. از سایمون می‌پرسیدن اسم بچه‌ت رو چی می‌خوای بذاری؟ می‌گفت اگر پسر باشه سایمون! رسانه‌ها هم دست گرفته بودن و همه‌جا از «سایمون جونیور» صحبت می‌شد. ینی باورتون نمیشه که چقدر درمورد این بچه حرف زده میشد. انگار بچه‌ی سلطنتیه! جنسیت بچه که اعلام شد و معلوم شد که پسره دیگه این حرفا بیشترم شد. با این وجود فوریه‌ی ۲۰۱۴ که بچه به دنیا اومد تصمیم سایمون عوض شد. اسم بچه رو گذاشتن اریک. ینی اسم پدر سایمون. با به دنیا اومدن اریک، خود سایمون و کل مسائل پیرامونش به طور کلی تغییر کرد. حالا دیگه تمام صحبت‌ها و حواشی مربوط بهش که تا قبل از این درمورد زندگی پر از تجملات و دختربازی‌هاش بود، به مسائل اریک تبدیل شد. اریک که ۳-۴ ساله شد سر و کله‌ش توی برنامه‌ها و کنار دست باباش هم پیدا شد. رفتار سایمون نسبت به قبلا کاملا متفاوت شده و تحملش به طرز عجیبی بالا رفته. اریک واسه خودش پادشاهی می‌کنه. اونم تو خونه‌ای که سایمون هست! هر جا هم که میره، همه حسابی تحویلش می‌گیرن. به هر حال پسر رئیسه و به گفته‌ی باباش قراره در آینده صاحب کمپانی Syco و کل تشکیلاتش بشه. من خیلی ویدیو از سایمون و اریک دیدم. یعنی اریک هم عین باباشه! همون‌قدر خود رای و عجیب! حالا باید چندتا ویدیو براتون بذارم توی کانال و اینا ببینید. دوتایی که به هم میوفتن خیلی بامزه‌ن!۱۷. آقای عشق شهرت: سایمون اخیرا صاحب یه ستاره توی بلوار مشاهیر هالیوود شد که برای سخنرانی با پسرش، اریک، رفته بودن اون‌جا. توی اون سخنرانی به نقش مادر و پدرش توی موفقیت‌هاش اشاره کرد و اینطوری گفت که هر کسی میگه شهرت چیز بدیه من نمی‌فهمم که داره چی میگه. چون بهترین چیز توی جهان همین شهرته. اون از این روز به عنوان یکی از بهترین روزهای عمرش یاد می‌کنه. انگار که اون زندگی کرده تا به همچین جایگاهی برسه. عاشق شهرته و به قول بعضی‌ها یکی از لایق‌ترین افراد برای بودن در لیست مشاهیر جهان! وقتی میره یه جایی و مردم میان نزدیک که باهاش دست بدن اون با همه دست میده و عکس می‌گیره و لذت میبره از این شهرتش. پسرش رو از مردم مخفی نمی‌کنه و با خانواده‌ش کاملا رو میاد بیرون و پیاده روی می‌کنه. اعتقاد داره که پاپاراتزی بخش قابل توجهی از شهرته و غیر قابل انکاره. پس مشکلی باهاش نداره! اون اوایل که مشهور شده بود روزنامه‌ها خیلی اخبار مختلف درموردش کار می‌کردن و چیزای جنجالی‌ای هم درمورد دوست دختراش و روابطشون می‌نوشتن. سایمون ولی به این چیزا کار نداشت. انگار که خوشش میومد بیشتر تو چشم باشه. در واقع اون کل زندگیش رو برای همین گذاشته. انگار که تمام زندگیش رو گذاشته که مشهورترین فرد روی زمین بشه. اون برای سلبریتی شدن زاده شده! انگار که اسمش اصلا شبیه سلبریتی‌ها هست! اون فرد بی‌استعدادیه که از پیدا کردن استعداد مردم مشهور شده!۱۸. خسته‌ی کار، عاشق کار: سال ۲۰۱۰ توی یکی از مصاحبه‌ها از سایمون می‌پرسن که تا به حال شده از کار خسته بشی و بخوای بیخیالش بشی؟ سایمون هم جواب میده آره یکی دو باری شده. به خصوص همین چند ماه پیش. تعریف می‌کنه چند وقت پیشش مدیر برنامه‌هاش میاد و برنامه‌ی کاریش تا پایان سال ۲۰۱۱ رو براش میاره که تمام روزهای ۱۸ ماه آینده توش دقیق برنامه‌ریزی شده بوده. سایمون اون لحظه متوجه میشه که به جای این که اون کارش رو کنترل کنه، انگار که کارش داره اون رو هل میده و میبره. انگار که دیگه چیزی دست خودش نیست و حتی چند روز معمولی هم برای خودش و بدون دغدغه نداره. اما آقای کول اینقدر جاه‌طلب و حریص بوده که با این فکر بیخیال بقیه‌ی کارهاش نشه. همچنین سایمون داره توی علاقه‌ش کار می‌کنه و همین باعث میشه کار کردن خیلی بهش فشار نیاره. با این وجود یه جا می‌گفت که بخاطر این که همیشه ذهنش پر از فکرهایی درمورد روزهای آینده‌س مجبوره که هر شب با قرص خواب بخوابه.با وجودی که سایمون کول بیشتر به عنوان یک داور جدی و سخت‌گیر شناخته میشه، اما اون یک کارآفرین است که با ترکیب علایق خود در موسیقی و تلویزیون به موفقیت چشمگیری رسیده. کسی که توی برنامه‌هاش، از مردم عادی ستاره ساخت و تلویزیون رو متحول کرد. کسی که ۵ پوند رو به میلیون‌ها پوند تبدیل کرد. اون نبض جمعیت رو می‌دونه و راز محبوبیت بین اون‌ها رو بلده. یک هیت ساز واقعی! وقتی به بحث سرگرمی می‌رسیم، سایمون مرد مردمه. اون مارکت و تماشاگرها رو بهتر از هر کسی می‌شناسه. اون توی دیدن چیزایی که بقیه نمی‌تونن ببینن استاده! کسی که به بیشتر از ۱۰۰ میلیون آلبوم فروخته شده و بیشتر از ۷۰ آهنگ نامبروان رسید و به بزرگترین صادرات انگلیس بعد از بیتل‌ها تبدیل شد. اون در عرض ۱۰ سال از یک بیکار نشسته جلوی تلویزیون، به کنترل کننده‌ی یکی از موفق‌ترین مسابقات تلویزیونی جهان رسید.کول حالا به عنوان سلطان بی چون و چرای ساعات پربیننده‌ی تلویزیون شناخته می‌شه. اما او به سادگی به قله‌های شهرت نرسید. از دست و پنجه نرم کردن به عنوان یک متخصص موسیقی جوان تا تاج‌گذاری موفقیت‌آمیز به عنوان پادشاه سخت‌گیری پنل‌های داوری. اون شبانه و یهویی به اینجا نرسیده. اون برای رسیدن به این جایگاه جنگیده و اون رو به چنگ آورده. به همین خاطره که الآن موفقه و جای پاش روی زمین محکمه. اون تا زمانی که توی یک کاری نامبر وان نشه بیخیال تلاش کردن نمیشه. اینقدر کارهاش رو جدی میگیره که انگار فردا می‌خواد بمیره! اون حالا یکی از مشهورترین افراد روی زمینه که البته چهره‌شو خیلی بیشتر از اسمش می‌شناسیم. سایمون کسیه که رویاهای مردم رو به واقعیت تبدیل می‌کنه. افرادی مثل سوزان بویل، لئونا لوئیس، اولی مرس و گروه‌هایی مثل وان دایرکشن و دایورسیتی و خیلی افراد دیگه از طریق برنامه‌هایی که سایمون ساخته از یه آدم معمولی به ستاره‌هایی تبدیل شدن که اجراهای چند هزارنفری توی جهان دارن. اون تا به حال ۲ بار در سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۱۰ به عنوان یکی از ۱۰۰ فرد تاثیرگذار جهان از طرف مجله‌ی تایم انتخاب شده و خیلی‌ها تحت تاثیر سبک زندگی لاکچری، جاه‌طلبی و موفقیت اون هستن. روزنامه‌ی دیلی تلگراف در سال ۲۰۰۸ اون رو در رتبه‌ی ۶م قدرتمندترین افراد فرهنگ بریتانیایی گذاشت.سایمون توی زندگیش یک بار همه چیزش رو از دست داده و هیچی نداشتن رو تجربه کرده. اون اعتقادش اینه که نباید از این‌که داراییت رو از دست بدی بترسی چون اگه لایقشون باشی می‌تونی دوباره اون‌ها رو به دست بیاری. این شکست باعث شده که اون بارها درمورد اهمیت شکست صحبت کنه. همون صحبتی که جو رولینگ می‌گفت و آخر قسمت قبلی براتون تعریف کردم. همچنین سایمون اعتقاد داره اگر بخوای به جایگاهی که اون بعد از سال‌ها تلاش رسیده برسید، باید صبور باشید و سخت کار کنید. باید شکست بخورید و از اون‌ها درس بگیرید.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Simon-Cowell-%7C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%84-id2769822-id251962738?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Simon%20Cowell%20%7C%20%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%20%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Thu, 28 Oct 2021 17:23:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه جی.کی. رولینگ؛ خالق هری‌ پاتر</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%AF-gg1q424ihofk</link>
                <description>شنبه ۳۱ جولای ۱۹۶۵ توی یه بیمارستان بیرون شهر بریستول تو غرب انگلیس، پیتر و آن رولینگ منتظر به دنیا اومدن پسرشون بودن. اسم این پسر، قرار بود «سایمون جان» باشه. اما بر خلاف انتظارشون، اولین فرزندشان دختر بود! دختری که در کمال ناامیدی اسمشو «جوآن» گذاشتن. اونا اصلا این ناامیدیشون از این که اولین بچه‌شون دختر بود رو از هیچ کس به خصوص از خود جوآن پنهون نمی‌کردن! قضیه رو هم خیلی جدی گرفته بودن. تا حدی که لباسای جوآن همیشه تا سال‌ها آبی بود. جوآن دو ساله بود که خواهرش «دایان» به دنیا اومد.پدر جوآن، کمک تکنیسین هواپیما بود و مادرشم معلم علوم مدرسه. خانواده‌ی اونا چندان شرایط اقتصادی مناسبی نداشتن. جایی که جو به دنیا اومد، (چون تو صحبتای جوان شنیدم که میگه منو «جو» صدا کنید، من هم از این به بعد اون رو جو صدا می‌کنم.) جایی که جو به دنیا اومد، یه روستای کوچیک بود که فقط یه مغازه و یه دکه داشت و روزنامه‌ی محلی‌شون هم فقط یکی بود که توی همه خونه‌ها دیده می‌شد. حتی اون‌جا فقط یه لباس‌فروشی بود که مثلا امکان داشت شما لباسی که تن مادرتون می‌بینی رو تن ۲-۳ تا خانم دیگه هم ببینی. مثل همه‌ی روستاها. وقتی جو ۴ ساله بود، خونه زندگی رو بردن سمت وینتربورن نزدیک ادینبرا، تو جنوب شرقی اسکاتلند. جو که یکم تپل بودو صورتش مثل خیلی از انگلیسیا پر از کک و مک بود، همیشه موهاش بلند، چتری و نامرتب بود. دلیل نامرتبی موهاشم این بود که، خانواده‌ش دختراشونو بخاطر صرفه‌جویی نمی‌بردن آرایشگاه و موهاشونو خودشون می‌زدن و چقدر هم بد این کار رو می‌کردن!هنوز مدرسه نمی‌رفت که با چیزی به نام کتاب آشنا شد و متوجه شد که کتابا توسط دیگران نوشته میشن! از همون موقع‌ها علاقه‌ی شدیدی به کتاب داشت و آرزوش این بود که خودش هم بتونه یه کتاب بنویسه. یه کتاب به اسم «اسب سفید کوچولو» داشت که خیلی توجهشو جلب کرده بود. تو این کتاب به جزئیات عجیب و غریبی درمورد زندگی همون اسب‌هایی که توی داستان بودن توجه شده بود. مثلا این که دقیقا چی می‌خوردن و چه حسی دارن موقع خوردنش و اینا. هنوز تازه خوندن نوشتن یاد گرفته بود که تو سن ۶ سالگی یه داستان نوشت. داستانش درمورد یه خرگوش بود به اسم «رَبیت». اسم داستانش رو هم همون «رَبیت» گذاشت. (رَبیت هم که می‌دونید به معنی خرگوشه دیگه. ینی من خراب خلاقیت این بچه‌ی ۶ ساله‌م توی اسم گذاری داستان و شخصیت اولش!) توی کتابش نقاشی هم کرده بود و در واقع یه کتاب مصور نوشته بود! داستانش هم داستان تاریکی بود که نشون دهنده‌ی حس نه‌چندان خوب خودشه. خواهر ۴ ساله‌ش رو به زور می‌نشوند و رَبیت رو براش می‌خوند. داستانش رو به مادرش نشون داد و مادرش خیلی ازش تعریف کرد. همین باعث شد جو بشینه و رَبیت۲، ۳ و ۴ رو هم بنویسه!جو ۹ ساله بود که دوباره برگشتن همون نزدیکای بریستول. خونه‌ی اونا یه کلبه‌‌ی معمولی کنار کلیسای روستای «توتشیل» بود. روستای توتشیل نزدیک شهر «چپستو» لب مرز ولز و انگلیسه. خونه‌شون وسط یه مزرعه‌ی گل‌آلود و نزدیک یه جنگل به اسم «جنگل دین» بود. جوی نوجوون با توجه به محل بد زندگی و وضع مالی نه‌چندان خوبشون و با توجه به شخصیت رئیس‌مآبانه‌ای که داشت، همیشه احساس کمبود می‌کرد و هیچوقت حس خوبی نسبت به زندگیشون نداشت. اون، وقت زیادی رو به قدم زدن تو جنگل نزدیک خونه‌شون و فکر کردن می‌گذروند. وقتی جو ۱۲ سالش بود با خواهر ۱۰ ساله‌ش به ازای دریافت فقط یک پوند در هفته، به طور نیمه وقت به کلیسای کنار خونه‌شون می‌رفتن و توی نظافت اون‌جا کمک می‌کردن. اینم بگم ۱۱ سالش که بود توی همین کلیسا غسل تعمید داده شد. تو سن ۱۷-۱۸ سالگی شیطون‌تر شده بود. یواشکی دور از چشم پدرش سیگار می‌کشید و ته سیگارهاشو می‌انداخت توی حیاط! به پدرش هم می‌گفت حتما کارگرها پرت کردن توی حیاطمون! یکی از دوستای مدرسه‌ش که یه پسر به اسم «شوآن» بود، یه ماشین فورد انگلیای آبی داشت و تازه گواهینامه گرفته بود. می‌شستن باهم می‌رفتن زیر یه پل نزدیک روستاشون و یواشکی مشروب می‌خوردن و درمورد زندگی حرف می‌زدن.همون موقع‌ها امتحان ورودی دانشگاه آکسفورد رو داد و رد شد. اما بالاخره تصمیم گرفت توی دانشگاه اِکستر که توی غرب انگلیسه ادبیات فرانسه و مطالعات کلاسیک بخونه. البته جو، بیشتر به ادبیات انگلیسی علاقه‌مند بود. اما والدینش بهش گفتن که ادبیات انگلیسی بدرد نمی‌خوره و برو یه چیز بدرد بخور بخون! پس جو سراغ انتخاب بعدیش یعنی ادبیات فرانسه رفت. توی دوران دانشگاه به شخصیت‌های اساطیری خیلی علاقه پیدا کرده بود و رمانای مشهوری از چالز دیکنز و تالکین می‌خوند. بالاخره تو سال ۱۹۸۶ وقتی ۲۱ سالش بود، بعد از این‌که یه سال از تحصیلشو تو پاریس خوند، از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد. رفت لندن و تو سازمان عفو بین‌الملل به عنوان محقق مشغول به کار شد. اون‌جا خیلی بیشتر با مفهوم حقوق بشر آشنا شد. بعدا می‌بینیم که این آشنایی باعث میشه تصمیمای بزرگی تو زندگی در این رابطه بگیره.تابستون ۱۹۹۰ بود و جو ی ۲۵ ساله یه دوست پسر پیدا کرده بود که اهل منچستر بود. برو بیا بین لندن و منچستر زیاد شده بود که تصمیم گرفتن توی منچستر دنبال یه آپارتمان بگردن و جو بره اونجا با پسره زندگی کنه. آخر هفته بود و جو داشت تنهایی با قطار از منچستر برمی‌گشت لندن. خیلی هم خسته بود. یه ساعتی از مسیر طی شده بود که سرعت قطار به مرور زمان کمتر شد. ظاهرا قطار به مشکل خورده بود و اعلام کردن که باید یه مدتی متوقف باشه. کی فکرشو می‌کرد که این خرابی قطار و توقف اون، قراره رویاها و تخیل نسلی رو شکل بده که تا اون زمان، یا هنوز به دنیا نیومده‌ان یا که تازه متولد شدن؟! مشکل قطار، بهونه‌ای به جو داد که بیشتر به رویاهاش فکر کنه. وسط اون جمعیت شلوغ، جو مثل همیشه داشت دنبال یه ایده‌ای برای نوشتن می‌گشت. از همون ۶ سالگی بعد از نوشتن «رَبیت»، جو همیشه دنبال یه ایده‌ی خوب برای نوشتن بود. بعضی‌ها رو هم شروع به نوشتن کرده بود اما هیچ‌وقت نتونسته بود اون چیزی رو که دنبالشه پیدا کنه. ایده‌ای که به دلش بچسبه و فکر کنه میشه حسابی روش کار کرد. توی همین جا بود که ایده‌ای به ذهنش رسید: «پسری که نمی‌دونه جادوگره و به مدرسه‌ی جادوگری میره.» انگار که یه پسر لاغر استخوانی با موهای مشکی بهم ریخته و چشم‌های سبز یهو جلوش ظاهر شده بود. میگه قشنگ دیدمش! یهو جلوم سبز شد! تاخیر قطار ۴ ساعت طول کشید و ایده‌ی مختصر جو همینطوری گسترش پیدا می‌کرد. کلی جزئیات مختلف درمورد دنیایی که فقط ایده‌ش به ذهنش رسیده بود. از شدت هیجان نمی‌دونست چیکار کنه! سریع هجوم برد سمت کیفش که یه مدادی خودکاری چیزی برای نوشتن پیدا کنه. هیچی پیدا نکرد! میگه حتی یه خط چشم هم توی کیفم نبود که بتونم با اون بنویسم! روش هم نمی‌شد از بقیه قرض بگیره. پس تصمیم گرفت بشینه و تا وقتی قطار درست میشه فکر کنه و ایده‌شو گسترش بده. بعد از این که به لندن رسید سریع و با هیجان خودشو به خونه‌ رسوند و اولین کاری که کرد نشست و ایده‌ش رو آورد رو کاغذ. تمام چیزایی که بهشون فکر کرده بود رو نوشت. تمام وقت جو حالا به گسترش دنیایی که داشت می‌ساخت می‌گذشت! اصلا دوست پسره رو یادش رفت!!! ینی تا این حد غرق ایده‌ش شده بود. اما اون نمی‌دونست که چه مشکلاتی در آینده در انتظارشه.جو همیشه شیفته‌ی رمان‌هایی بود که توشون به جزئیات توجه ویژه‌ای شده. حس می‌کرد خواننده‌ برای این که حس ویژه‌ای به یه داستان داشته باشه باید حس کنه نویسنده‌ی اون کتاب می‌تونه هر سوالی درمورد اون قصه رو بدون فکر کردن جواب بده. پس زمان زیادی رو برای پرداختن به جزئیات داستانش صرف کرد. تا حدی که ۶ ماه بعد، ۱۵ شروع متفاوت برای داستانش نوشته بود. اون متوجه پتانسیل بالای داستانش برای گسترش شده بود و از همون اول اونو برای نوشتن ۷ تا کتاب آماده کرد و برای این که به خودش ثابت کنه ۷ تا کتابو تموم می‌کنه، آخرین فصل کتاب هفتم رو نوشت و توی یه پوشه گذاشت کنار. مثل کسی که هدف‌هاش رو می‌نویسه تا مسیرشو گم نکنه. ۴۰ تا شخصیت جدید خلق کرد و با کلی خصوصیات جزئی توی یه جدول نوشت تا در ادامه‌ی نوشتن داستان‌ها اگه نیاز به استفاده از یه شخصیت جدید پیدا کرد، از اون جدول استفاده کنه و برای خلق شخصیت، دیگه وقتی نذاره. اون در حین نوشتن داستانش مثل همون کاری که برای «رَبیت» کرد برای داستان جدیدش هم نقاشی می‌کرد. این برای این خاطر بود که شخصیت‌ها رو راحت‌تر و بهتر تصور کنه. فکر می‌کرد اگر این داستانش چاپ بشه، این کتاب برای خوره‌ها و اون‌هایی که دنبال کوچکترین جزئیات هستند مناسبه. (که همین طور هم شد.) ۳۱ دسامبر ۱۹۹۰ ینی دقیقا آخرین روز سال بود که طی یک تماس تلفنی، تلخ‌ترین خبر عمر جو رو بهش دادن. آن، مادر جو، تو سن ۴۵ سالگی از دنیا رفته بود. جوآن ۱۱ ساله بود که علائمی از بی‌حسی تو بدن مادرش دیده شد. ۴ سال بعد دکترا تایید کردند که «آن رولینگ» مبتلا به ام‌اسه. اون زمان هیچ دارویی برای کنترل این بیماری وجود نداشت و هر روز شرایط بدنی آن بدتر می‌شد. آن بزرگترین مشوّق جو توی زندگی بود و مرگ اون تاثیر بسیار زیادی روی جوی ۲۵ ساله گذاشت. بعد از این اتفاق، خیلی از کلیات داستان جو تغییر کرد و تم تاریک و حس از دست دادن گرفت. تاثیر روحی از دست دادن مادرش به حدی بود که کلا زندگی توی انگلیس رو ول کرد، دست‌نوشته‌هاش رو برداشت و راهی پورتوی پرتغال شد. اون‌جا تو یه موسسه آموزش زبان که آگهی‌ش رو توی روزنامه گاردین دیده بود، مشغول تدریس زبان انگلیسی شد. شبا تدریس می‌کرد و روزها رو هم به نوشتن می‌گذروند. البته وسط تدریسش هم هر ایده‌ای به ذهنش می‌رسید رو کاغذ می‌نوشت که روز بعد یه جایی توی داستانش براش پیدا کنه.یک سال و نیم گذشته بود و جو تقریبا از زیر فشار روحی از دست دادن مادرش بیرون اومده بود. یک شب که با دوستاش رفته بودن به یک کافه، توی کافه با پسری تقریبا هم سن و سال خودش به نام «ژورژه آرانتس» آشنا شد. ژورژه یه خبرنگار تلویزیونی بود. ارتباط اون‌ها از اون‌جایی شروع شد که جو درمورد کتابی که در حال دوباره خوندنش بود صحبت کرد و ژورژه هم که اون کتاب رو خونده بود، توجهش جلب شد: کتاب «عقل و احساس» یا «حس و حساسیت» از رمان نویس مشهور انگلیسی «جین آستن». احتمالا رمان‌های دیگه‌ش رو هم بشناسید مثل «اِما» و «غرور و تعصب». جو از نوجوانی علاقه‌ی شدیدی به رمان‌های «جین آستن» داشت و چندین و چند بار اون‌ها رو خونده بود. جو و ژورژه غیر از صحبت درمورد اون کتاب، درمورد روابط قبلی جو هم صحبت کردند و در ادامه شماره تلفن رد و بدل کردند. فقط دو روز طول کشید تا رابطه‌ی جو و ژورژه به تختخواب ختم بشه! دو سه بار در هفته هم رو می‌دیدن و رابطه‌ی خیلی خوبی هم باهم داشتند. اما رابطه‌ی اون‌ها دو بعد داشت. یا عالی بود، یا فاجعه! جو و ژورژه توی یه آپارتمان دو خوابه‌ی قدیمی هم‌خونه شدن و جو به شدت سرگرم خوندن «ارباب حلقه‌ها» بود. بالاخره ۱۶ اکتبر ۱۹۹۲ ژورژه و جوآن با هم ازدواج کردند و بعد از سقط شدن اولین بچه‌شون، بارداری دوم منجر به به دنیا اومدن یک دختر در تاریخ ۲۷ جولای ۱۹۹۳ شد. اون موقع ۲۸ سالش بود. جو اسم دخترشو بخاطر علاقه‌ی شدیدی که به «جسیکا میتفورد» نویسنده‌ی انگلیسی داشت، «جسیکا» گذاشت. اما با به دنیا اومدن جسیکا مشکلات خیلی بیشتر شد. جسیکا ۴ ماهه بود که دعوای سختی بین جو و ژورژه اتفاق افتاد. تا حدی که ساعت ۵ صبح ژورژه جو رو از خونه بیرون کرد و توی خیابون بدجور کتکش زد! کلا تعادل روانی نداشته این آقای آرانتس و یه اعتیاد ریزی هم به الکل داشته! جو هم رفت و با پلیس برگشت، نوزاد ۴ ماهه و وسایلش رو برداشت و خونه رو ترک کرد. تنها جایی که پیدا کرد برای رفتن خونه‌ی خواهرش توی ادینبرا بود. پس بعد از چند روز موندن توی خونه‌ی دوستاش توی همون پورتو، به اسکاتلند برگشت. ژورژه تا اسکاتلند هم اومد و دنبال راضی کردن جو برای برگشتن سر خونه و زندگیش بود اما جو تصمیمشو گرفته بود و اصلا قصد برگشتن به اون خونه رو نداشت. ظاهرا همون یک بار نبوده که از ژورژه کتک خورده و از این اتفاق‌‌ها زیاد میوفتاده. ازدواج اونا فقط ۱۳ ماه و یک روز دوام داشت و بالاخره آگوست ۱۹۹۴ رسما از هم جدا شدند.جو با پا گذاشتن به ادینبرا وارد سخت‌ترین سال‌های زندگیش شد. غم دنیا دوباره ریخت روی سرش. از بریتانیا فرار کرده بود که نبود مادرش رو یادش بره اما با وضع روحی داغون‌تر و یه بچه‌ی ۴ ماهه برگشته بود. افسردگی شدیدی گرفت تا حدی که کارش به دارو کشید. حس می‌کرد که دیگه خوشبختی سراغش نمیاد. غم دنیا رو سرش خراب شده بود. فکر می‌کرد که دیگه هیچ‌وقت دوباره احساس سرزندگی و نشاط نخواهد کرد. انگار واقعا همه‌ی رنگ‌ها از زندگیش رفته بودن. بعضی موقع‌ها فکر خودکشی به سرش می‌زد. اما یه چیزی توی این دنیا داشت که باعث شد بیشتر به فکر زندگیش باشه تا خودکشی: دخترش. حضور جسیکا اونو زنده نگه داشت. هیچ شغلی نداشت و نمی‌دونست چطور باید خرج خودش و بچه‌ی نوزادشو بده. خیلی دنبال کار گشت اما موفق نشد کاری رو پیدا کنه. از آینده‌ی جسیکا می‌ترسید. می‌ترسید بلایی سرش بیاد. فکر می‌کرد اگر همه چیز خراب شده پس همین چیز خوب که توی زندگیش هست هم خراب میشه. هر روز که می‌دید جسیکا زنده‌س براش غیرمنتظره بود. همش می‌ترسید یهو ببینه دخترش مرده. باید هر طور می‌شد خودشو از این شرایط بیرون می‌آورد. رفت اداره‌ی بهزیستی و برای کمک دولت ثبت نام کرد. درخواستش قبول شد. اما براشون یه عدد ناچیز ۶۹ پوند در هفته تعیین کردن تا فقط بی‌خانمان نباشن. جو نسبت به این عدد اعتراض کرد و بهشون گفت که با این پول حتی نمی‌تونم شکممون رو سیر کنیم. اون‌ها هم در جوابش گفتن که اینش دیگه به ما مربوطی نیست! با این پول فقط می‌تونست یک آپارتمان خیلی کوچیک و درب و داغون اجاره کنه و از خوراک خودش بزنه تا بتونه به جسیکا برسه. اما همین مشکلات بهش انگیزه داد تا بتونه کل تمرکزش رو روی نوشتن بذاره. تا اینجا، یادداشت‌هاش اونقدری بود که فقط بتونه ۳ فصل از داستانش رو جمع و جور کنه ولی خیلی مصمم بود که تمومش کنه. تنها مشکلی که سر راه نوشتنش بود جسیکا بود. خیلی فکر کرد که چطوری می‌تونه هم به بچه‌ش برسه، هم به نوشتنش. یه راه خوب برای این مشکل پیدا کرد. جسیکا رو می‌ذاشت توی کالسکه و می‌رفت بیرون قدم می‌زد. این قدم زدن دو نفره باعث می‌شد جسیکا خوابش ببره. به محضی که بچه می‌خوابید می‌رفت توی اولین کافه و شروع به نوشتن می‌کرد. بیشتر کافه‌هایی رو انتخاب می‌کرد که بتونه یه گوشه برای چند ساعت بشینه و راحت به نوشتن داستانش بپردازه.بالاخره سال ۱۹۹۵ نوشتن اولین کتاب به پایان رسید و با یک ماشین تحریر قدیمی اون رو تایپ کرد. بعد از این که سه فصل اول کتاب رو به یکی از دوستاش داد که بخونه و اون نظر مثبتی درموردش داشت، موفق شد کتاب رو برای پیدا کردن یک انتشاراتی به موسسه‌ی وکالت ادبی کریستوفر لیتل توی شهر فولهام بده. این موسسه، کتاب رو به انتشارات‌های مختلفی فرستاد. اما اغلب انتشاراتی‌ها اون رو رد می‌کردند. اولی، دومی، سومی... ششمین انتشارات هم قبول نکرد کتاب رو چاپ کنه. اما ظاهرا کریستوفر لیتل از جو هم مصمم‌تر بود و دوباره شروع به تلاش کرد. تعداد انتشارات‌هایی که قبول به چاپ نکردند به عدد ۱۲ رسید. مشکل اصلی اون‌ها طولانی بودن کتاب برای کودکان عنوان شده بود. همچنین بعضی هم مشکلات سیاسی اجتماعی‌ای با قصه‌ داشتند. اما رولینگ به داستانش باور داشت و حتی میگه که اون موقع، اولین نامه‌ی رد شدن کتابش از انتشارات اول رو به دیوار آشپزخونه‌ش زده تا همیشه ببینتش. چون اعتقاد داشته که هیچ نویسنده‌ی جدیدی رو توی اولین تلاش قبول نمی‌کنن. اما در آگوست ۱۹۹۶ ظاهرا ۱۳ عدد شانس جو شد. سیزدهمین انتشاراتی که کتاب بهش رسید یه انتشارات کوچیک توی لندن بود؛ به نام بلومبزبری. آقای «بری کانینگهام» ویراستار بلومزبری توی یه شب بارونی توی محله‌ی «سوهو»ی شهر لندن پیش‌نویس کتاب رو تحویل می‌گیره و اصلا هم نمی‌دونست که چند انتشارات اون رو رد کردن، همون شب رفت خونه و کتاب رو خوند. ازش خوشش اومد و اون رو به مدیریت انتشارات پیشنهاد کرد. مدیر انتشارات هم کتاب رو می‌بره خونه و فصل اولش رو میده دختر ۸ ساله‌ش، آلیس، بخونه. آلیس به محض تموم شدن فصل اول برای گرفتن بقیه‌ی فصل‌ها سراغ پدرش می‌ره و میگه: «این از هر کتابی که تابحال خوندم بهتره!» همین، آقای نیوتون رو ترغیب می‌کنه که کتاب رو برای انتشار بخره. فردای اون شب طی یک تماس ۱۰ دقیقه‌ای با فقط ۱۵۰۰ پوند که مبلغ خیلی پایینیه، شاید مهم‌ترین معامله‌ی صنعت چاپ و نشر جهان در ۵۰ سال گذشته انجام میشه. بلومزبری امتیاز انتشار کتاب جو رو می‌خره. حالا کریستوفر لیتل که از جو برای فروش کتابش به انتشارات‌ها وکالت گرفته بود زنگ می‌زنه به جو که این خبر رو بهش بده. کریستوفر زنگ می‌زنه به جو و میگه خریدنش! جو میگه چی؟ ینی چاپ میشه؟ میگه آره دیگه! سکوت... عمرا نمی‌تونست این خبر خوش رو باور کنه. از بس خبر منفی شنیده بود توی چند سال گذشته هر خبر خوشی براش دروغ محض بود! کریستوفر صدا می‌زنه. جو؟! خوبی؟! کتابت رو خریدن! حالا وقت باور کردن خبر خوش بود. یهو جرقه‌ش خورد! از ته دل جیغ کشید! تازه پای تلفن خودشو نگه می‌داره! بعد از این که قطع می‌کنه نمی‌دونه چطور شادی کنه! جیغ می‌کشه و می‌پره هوا! به گفته‌ی خودش بعد از تولد جسیکا، این بهترین لحظه‌ی عمرش بوده. حالا وقت شادی بود. وقت تموم شدن همه‌ی اون خبرهای بد!چند روز بعد کانینگهام، همون ویراستار انتشارات بلومزبری، بهش زنگ می‌زنه تا دعوتش کنه بیاد لندن و با هم دیدار کنن. اولش که اصلا باور نمی‌کرد از انتشارات باهاش تماس گرفتن! کانینگهام مجبور میشه کلی شواهد بیاره تا جو قبول کنه که این تماس واقعیه! از هیجان نمی‌دونست چی بگه! بری می‌گه بهش گفتم خب میای لندن دیدار کنیم؟ گفته آره آره آره! گفتم یه ویراستار می‌خوای کمکت کنه؟ گفته نه نه نه! بالاخره یکی دو روز بعد تو یه کافه‌ای توی لندن بری با جو که حالا از نظر ظاهری با بچگی‌هاش یکم فرق کرده و تقریبا لاغره و موهاش هم بلوند تیره هست دیدار می‌کنه. جو با استرس خیلی زیاد ازش پرسیده نظرتون درمورد چاپ ادامه‌ی داستان چیه؟ بری گفته بذار اولی رو جلو ببریم بعدا به ادامه‌ی داستان هم می‌رسیم. اون‌جا بوده که جو شروع کرده به تعریف کردن برنامه‌هاش برای ادامه‌ی داستان و بری بیشتر ترغیب شده اما با این وجود خیلی نگران بوده. چون دیده اون یه مادر مجرده و کار هم نداره، درآمد خوبی هم نداره. بهش گفته :«می‌دونی چیه، به نظرم حتما دنبال یه کار خوب بگرد. چون کلا نمی‌تونی روی درآمد از کتاب کودک حساب باز کنی.»کانینگهام یه نسخه‌ی اولیه‌ی قبل از چاپ کتاب رو برای یه سری نویسنده، منتقد و کتابفروشی منتخب فرستاد تا بتونه برای موقع انتشار کتاب از نظراتشون توی پوستر و اینا استفاده کنه. اما انتشارات بیشتر از همه چیز نگران یک مساله بود. اون زمان، بین انتشاراتی‌ها شایع بود که پسرها کتاب‌هایی رو که توسط نویسنده‌های خانم نوشته شده باشن نمی‌خونن در حالی که دخترها روی جنسیت نویسنده‌ی کتاب حساسیتی ندارن. اونا از جو خواستن که اسم کاملش رو بگه تا از خلاصه‌ش روی جلد کتاب استفاده کنن. (باید یه توضیح بدم که اسم خلاصه زمانی معنی پیدا می‌کنه که اسم طرف بیشتر از دو قسمتی باشه. مثلا تو این مورد نمی‌تونستن بگن جی. رولینگ. باید مثلا سه قسمتی می‌بود تا درست بشه مثل جی. آر. آر. تالکین، نویسنده‌ی کتاب‌های ارباب حلقه‌ها) جو براش مهم نبود که کتابش رو با چه اسمی چاپ کنن! فقط چاپش کنن! ولی حالا مونده بود چیکار کنه؟! رفت و گشت که یه اسمی روی خودش بذاره. «کتلین» اسم مادربزرگ پدری جو بود و جو اسم کتلین رو برای اسم میانی خودش انتخاب کرد و از اون زمان «جوآن کتلین رولینگ» یا همون «جی. کی. رولینگ» متولد شد!پنجشنبه ۲۶ ژوئن ۱۹۹۷ که میشه ۵ تیر ۱۳۷۶ (ینی تقریبا میشه گفت ۵ ماه قبل از اون بازی ایران – استرالیای مشهور!)، بالاخره بزرگترین آرزوی جو به واقعیت تبدیل شد: «هری پاتر و سنگ کیمیا» نوشته‌ی «جی. کی. رولینگ» توسط انتشارات بلومبزبری توی بریتانیا منتشر شد! البته! فقط ۵۰۰ نسخه که ۳۰۰تای این ۵۰۰تا به کتابخونه‌ها فرستاده شدن. دقت کنید! از کتابش فقط ۵۰۰ نسخه چاپ شد. این شاید ویژه‌ترین اتفاق زندگی جو بود. همیشه آرزوش دیدن کتابش توی قفسه‌ی کتابفروشی‌ها بود و بالاخره این اتفاق افتاد. خیلی ذوق داشت که کتابش رو توی قفسه‌ی کتابفروشی‌ها ببینه تا بیشتر باورش بشه که رویاش به واقعیت تبدیل شده. توی ادینبرا قدم می‌زد و می‌رفت توی کتابفروشی‌ها و دنبال کتابش می‌گشت. اولین بار که کتاب رو توی قفسه دید، خودش با هیجان میگه: دیدمش! جلوی چشمم بود! همونجا توی قفسه! یه لحظه وسوسه شدم برش دارم، امضاش کنم و بعد یواشکی بذارمش سر جاش. اما خودشو کنترل کرد. گفت یکی می‌بینه گیر میده و میگه چرا کتاب‌ها رو خط‌خطی کردی. چون هیچ کارت شناسایی‌ای نداشت که ثابت کنه این کتاب خودشه. تازه اگر هم می‌داشت بازم اسم روی کارت شناساییش با اسم روی کتاب متفاوت بود. پس بیخیال شد.کتاب نقدهای مثبتی از روزنامه‌ها و مجله‌های متعددی از جمله گاردین و ساندی تایمز گرفت و در حالی که بقیه‌ی کتاب‌های کودک باید چند سال برای مشهور شدن صبر کنن، در عرض فقط ۶ ماه همه جا توی بریتانیا ازش صحبت می‌شد. آخر سال هم چندتا جایزه از جمله جایزه‌ی کتاب کودک سال بریتانیا رو برنده شد! اما هنوز آوازه‌ی کتاب به بیرون از مرزهای بریتانیا نرسیده بود. ماه آوریل ۱۹۹۸ توی نمایشگاه کتاب کودک بلونیا توی ایتالیا که یکی از مهم‌ترین و مشهورترین نمایشگاه‌های کتاب کودک توی جهان هست، اتفاق ویژه‌ای افتاد. «آرتور اِی لوین»، نایب رئیس انتشارات آمریکایی «اسکولاستیک»، طبق معمول هر سال توی این نمایشگاه دنبال یه کتاب برای چاپ می‌گشت که چشمش به پربحث‌ترین کتاب ماه‌های گذشته‌ی بریتانیا افتاد. اما آقای لوین تنها نبود. ناشرهای زیادی چشم به راه گرفتن امتیاز چاپ این کتاب بودن. پس چاره‌ای جز برگزار کردن مزایده نبود. مزایده‌ای برگزار شد و اسکولاستیک تونست با مبلغ ۱۰۵ هزار دلار این مزایده رو برنده بشه. این بالاترین مبلغی بود که تا به حال برای یک کتاب کودک پیشنهاد می‌شد. به این ترتیب پای داستان جو به آمریکا و احتمالا کل جهان باز شد. جو که بعد از نصیحت آقای کانینگهام، همون ویراستار انتشارات بریتانیایی، رفته بود و مشغول به تدریس شده بود، حالا می‌تونست با پولی که به‌دست آورده بعد از چند سال در به دری خونه بخره و با خیال راحت از کارش استعفا بده و کل وقتش رو روی نوشتن ادامه‌ی داستانش بذاره.اما فرآیند چاپ کتاب توی آمریکا اون‌چنان بی‌دردسر نبود. این دفعه ناشران آمریکایی به اسم کتاب گیر دادن! اون‌ها اعتقاد داشتن که اسم «سنگ کیمیا» برای بچه‌ها سنگینه و می‌تونه باعث افت فروش کتاب بشه. بعد از جلسات متعدد با شخص نویسنده، جو اسم «هری پاتر و سنگ جادو» رو برای کتاب پیشنهاد کرد. («سنگ کیمیا» و «سنگ جادو» که اشاره شد، به ترتیب ترجمه شده‌ی عبارات انگلیسی «the Philosopher&#x27;s Stone» و «the Sorcerer&#x27;s Stone» هستن.) البته رولینگ بعدا گفت که اگر در موضع بالاتری نسبت به اون موقع بود، اجازه‌ی این تغییر رو نمی‌داد. البته تغییرات به اینجا ختم نشد و یک سری تغییرات هم توی کلمات استفاده شده توی کتاب که تو زبان انگلیسی بریتیش و اَمریکن متفاوتن داده شد و بالاخره در اول سپتامبر ۱۹۹۸ (۱۰ شهریور ۱۳۷۷) کتاب اول هری پاتر با همون نام «سنگ جادو» در تیراژ ۱۲۵ هزار نسخه منتشر شد و باز هم نقدهای تقریبا مثبتی گرفت. آخر سال هم کلی جایزه‌ی کتاب سال توی رده‌ی سنی کودکان و نوجوانان گرفت. فروش کتاب هم عالی بود و توی هر دو کشور به چاپ چندم رسید. تا حدی که توی آگوست ۱۹۹۹ به صدر جدول پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز رسید.اما قبل از ادامه قصه‌مون‌، بذارین ببینیم اصلا برای چی اینقدر از این داستان استقبال شد؟ کتاب «هری پاتر و سنگ جادو» با یه چیزی بیشتر از ۲۰۰ صفحه در زمانی منتشر شد که کتاب‌های داستانی کودکان رنگ و بوی دیگه‌ای داشتن. کتاب‌های داستانی کوتاه با داستان‌هایی افسانه‌ای که جهان‌شون با جهان واقعیت فرق داشت. درسته که «سنگ جادو» چندین برابر قطورتر از کتاب‌های دیگه‌ی کودک بود اما این شاید تنها نقطه ضعفش بود. کتاب از همون پاراگراف اول توجه شما رو به طرز عجیب و غریبی به خودش جلب می‌کنه. کتاب این‌جوری شروع میشه:فصل اول: پسری که زنده ماند. آقا و خانم دورسلی ساکن خانه‌ی شماره‌ی چهار خیابان پریوت درایو بودند. خانواده‌ی آن‌ها بسیار معمولی و عادی بود و آن‌ها از این بابت بسیار راضی و خوشنود بودند. این خانواده به هیچ وجه با امور مرموز و اسرار آمیز سر و کار نداشتند. زیرا سحر و جادو را امری مهمل و بیهوده می‌پنداشتند و علاقه‌ای به این گونه مسائل نداشتند.مهم‌ترین مساله‌ای که می‌فهمیم اینه که این، دنیای خودمونه. ینی با هیچ دنیای افسانه‌ای و «سرزمین عجایب‌طور»ای سر و کار نداریم. بعد میگه خانواده‌ی فلانی آدمای «معمولی»‌ای بودن! اصلا «معمولی» ینی چی؟! «معمولی» رو کی تعریف می‌کنه؟! اما کم کم شما با نکات دیگه‌ای توی سبک ارائه‌ی داستان روبرو میشی. قلم رولینگ توصیفات بی‌نظیری داره که شما رو وارد تصورات مغز خودت می‌کنه. حالا این قلم شما رو وارد یه محیط جدید می‌کنه و به قول یکی، شما به جای خواندن انگار در حال تماشای کتاب هستید. تمام تصویرسازی‌ها در ذهن شما شکل می‌گیره و این بزرگترین هدیه‌ی جو به خوانندگانشه: «به خودت اجازه بده تصور و رویا پردازی کنی.» وارد دنیایی از تصورات خودت میشی در عین حال که توی همین دنیا هستی! ینی نرفتی توی یه فضای دیگه. این نوع دیگه‌ای از تخیله که داره اتفاق میوفته. جلوتر که می‌ریم، متوجه میشی تمام اِلِمان‌های مثبت داستان‌های مشهور جهان زیر یک سقف گرد اومدن. توجه به جزئیات، همون که برای خود جو توی داستان‌هایی که از بچگی می‌خوند مهم بود، نقش بسیار پر رنگی توی کتاب داره. دوستی و عشق بزرگترین نقش رو توی داستان داره و پرداختن به شخصیت‌ها به بهترین نحو انجام شده. همه‌ی این‌ها کاری کرد که آوازه‌ی «هری پاتر» دهن به دهن، توی مدارس و محوطه‌ی بازی پارک‌ها بین بچه‌ها پخش بشه. به گفته‌ی بلومزبری ناشر بریتانیایی کتاب‌ها، توی یک سال اول توی بریتانیا هیچ تبلیغی برای کتاب نشد و تبلیغ اون فقط به صورت &quot;دهن به دهن&quot; توی مدارس و زمین‌های بازی بچه‌ها بوده. خب برگردیم به زندگی جو. جو که از همون اول با اطمینان کامل از ادامه‌ی کتاب‌ها صحبت می‌کرد به بلومبزبری قول داد که تا یک سال بعد از انتشار کتاب اول، کتاب دوم رو هم آماده کنه. پس بعد از انتشار «سنگ کیمیا» بلافاصله به سراغ نوشتن دومین کتابش رفت. تو این حین اون مزایده هم توی آمریکا برگزار شده بود و پول خوبی دستش اومده بود که بالاخره تونست خونه دار بشه. این مهمترین کاری بود که می‌تونست با پول بدست اومده بکنه تا بالاخره اون فشاری که سال‌ها در مرز بی‌خانمانی بودن روش گذاشته بود برداشته بشه. تقریبا یک سال و یک هفته بعد از انتشار «سنگ کیمیا» توی بریتانیا، ینی توی ۲م جولای ۱۹۹۸، کتاب دوم منتشر شد: «هری پاتر و تالار اسرار» کمتر از یک سال بعد هم توی آمریکا منتشر شد و مثل کتاب قبلی به بالای لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز رسید.جو در حال نوشتن کتاب سوم بود که کمپانی‌های فیلم‌سازی بزرگ افتادن دنبالش تا امتیاز ساختن فیلم از روی کتاب‌هاش رو بخرن. اونم همیشه و با اطمینان جوابش منفی بود چون می‌ترسید توی داستانش دست ببرن و آینده‌ی شخصیت‌ها تحت تاثیر قرار بگیره. اون به جِد در حال کار روی کتاب سوم بود و باز هم با همون فاصله‌ی حدودا یک سال نسبت به کتاب قبلی توی بریتانیا منتشر شد و دقیقا ۲ ماه بعد هم توی آمریکا منتشر شد. البته این بار فضا کاملا متفاوت بود. از وقتی اسم کتاب سوم یعنی «هری پاتر و زندانی آزکابان» منتشر شد، شاخک‌های طرفدارای کتاب‌ها گیر کرد و ۸ سپتامبر ۱۹۹۹ که قرار بود کتاب توی کتابفروشی‌های آمریکا عرضه بشه، از صبح روز قبلش یه سری بچه با لباسای مبدل جادوگری با پدر یا مادرهاشون ریخته بودن توی کتابفروشی‌ها منتظر، که سر ساعت بتونن کتاب رو تحویل بگیرن. این شاید اولین باری بود که همچین فضایی برای یه کتاب دیده می‌شد. اما جو هنوز خیلی این مسائل رو جدی نگرفته بود و فکر می‌کرد یه نویسنده که هیچ‌وقت مثل یه ستاره‌ی سینما مشهور نمی‌شه! همیشه هم که بهش گفته بودن حواست رو جمع کنی ها! اصلا از کتاب کودک نمیشه پول در بیاری! دنبال کار باش و شغلت رو حفظ کن و از این حرفا. حالا اما وقتی می‌رفت آمریکا مراسم‌های جور وا جور براش می‌گرفتن. اسکولاستیک که ناشر آمریکایی کتاب‌ها بود خیلی برنامه‌های متعددی براش می‌گرفت. همش جشن خوندن و امضای کتاب. عجیب و غریب بود! اصلا برای اینا آماده نبود. اصلا انتظارشو نداشت. اصلا فوبیای حضور توی جمع داشت! حالا این همه آدم این ور اون ور دنیا منتظر بودن دو کلوم ازش بشنون یا براشون کتاب امضا کنه! سری اول که رفته بود آمریکا قابل تحمل بود شرایط و خب اوضاع مثل یه نویسنده‌‌ای بود که کتاب‌هاش پرفروشه. اما یک سال بعد که دوباره رفت آمریکا، واقعا اوضاع فرق کرده بود. تک تک جاهایی که می‌رفت صف‌های طولانی عجیب و غریبی که واقعا تا چشم کار می‌کرد مردم وایستاده بودن و وقتی می‌دیدنش جیغ می‌کشیدن! مثلا تعریف می‌کنه قرار بوده برن برای یه کتابفروشی کتاب امضا کنه. داشتن توی ماشین می‌رفتن، چندتا خیابون مونده به کتابفروشی می‌بینه یه سمت خیابون یه صف بلند از آدما وایستادن و اینا داشتن با ماشین رد می‌شدن از کنارشون. برگشته از اون خانمی که پیشش نشسته بوده پرسیده این صفه برای چیه؟ خانمه گفته حالا بریم جلو می‌بینی. بعد که یکم رفتن جلو، صفی که می‌دیده، رسیده به دم در همون کتابفروشیه، بعد رفته داخل و به قول خودش همینطوری مثل مار چرخیده توی ۴ طبقه تا رسیده جلو میز امضا. جو رو بردن از در پشتی وارد شده و به محض ورودش یهو همه جیغ کشیدن! یهو جا خورد! تازه اون‌جا بود که فهمید صف برای چی بوده. این همه آدم، اینقدر انرژی و زمان گذاشتن که فقط یه امضا ازش بگیرن. یادتونه اولین بار که کتابش رو دیده بود، می‌خواست یواشکی برداره و امضا کنه و بذاره سر جاش اما ترسید؟ ولی حالا شرایط متفاوت شده بود. اون شب ۲۰۰۰ تا کتاب امضا کرده و دیگه وقت تموم شده. چون صف تمومی نداشته! در واقع انتشار سومین کتاب تو ۱۹۹۹ رولینگ رو از یک نویسنده‌ی محبوب به یک سوپراستار جهانی تبدیل کرد. از بابت این شهرت ناگهانی واقعا اذیت می‌شد و بعضی اوقات احساس مریضی می‌کرد. چون خودش تنهای تنها بود. شوهر که نداشت، مادرش هم که فوت شده بود، با پدرش هم که رابطه‌ی خوبی نداشت. دخترش جسیکا هم که هنوز ۶ سالش بود. فقط خواهرش رو داشت که خب اون‌قدری راحت نبود که بره همیشه با اون صحبت کنه. کتاب «زندانی آزکابان» هم خیلی زود به صدر لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز رسید. این برای اولین بار بود که ۳ کتاب از یک نویسنده و مربوط به یک شخصیت، در صدر لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز قرار می‌گرفت.همینطور که محبوبیت «هری پاتر» توی جهان بیشتر می‌شد، کمپانی‌های فیلمسازی دوباره سر و کله‌شون پیدا شد. جواب جو همچنان منفی بود و این کمپانی‌ها هم فکرمی‌کردند مشکل سر مبلغ قرارداده و فقط مبلغ رو می‌بردن بالا. اما بعد که دیدند جو قصد فروش امتیاز نداره، برای مدتی بیخیال شدن. کلا جو خیلی روی نحوه‌ی استفاده از داستانش حساس بود. حتی یه جایی بعضی از کمپانی‌ها مثل مایکروسافت، بوئینگ و سونی هم برای استفاده‌ی تبلیغاتی از هری پاتر با پیشنهادهای خوبی با جو وارد مذاکره شدن. اما جو این اجازه رو بهشون نداد. دیزنی و وارنربرادرز مهم‌ترین مشتری‌های فیلمسازی از روی کتاب‌های خانم رولینگ بودند. دیزنی گفته بود می‌تونه انیمیشن‌های خوبی از روی کتاب‌ها بسازه اما جو به شدت با این ایده مخالفت کرد تا اون‌ها کنار برن و وارنربرادرز با جدیت وارد بشه. توی همین اوقات یه روزی آقای دیوید هیمن که یه تهیه کننده‌ی جدید توی هالیوود بود، توجه‌ش به کتاب «سنگ جادو» جلب شد و مصمم شد که رولینگ رو راضی کنه. اون در لوای وارنربرادرز وارد این مذاکرات شد و اینقدر با رولینگ رفتن و اومدن تا بالاخره یه پالس‌های مثبتی از طرف خانم نویسنده دیده شد. البته جو چندتا شرط داشت که به شدت روشون پافشاری می‌کرد. اول از همه گفت باید حتما به نوشته‌های من پایبند باشید و داستان رو واسه خودتون تغییرش ندین. من شخصیت نمی‌فروشم به شما! کتابم رو می‌فروشم! پس واسه خودتون وسط داستان من قصه نگید و چیزی که توی کتاب نیست رو نیارید توی فیلم‌ها! من باید حتما فیلمنامه‌هاتون رو بخونم و تایید کنم. شرط بعدی هم اینه که بازیگرا و عوامل باید حتما بریتانیایی باشن.لوکیشن‌ها و فیلمبرداری هم باید توی بریتانیا باشه. آقای هیمن شرط‌ها رو قبول کرد ولی گفت فقط برای انتخاب کارگردان لطفا دستمون رو باز بذار تا شاید کارگردان آمریکایی بذاریم. ضمن این که قطعا فیلمنامه رو می‌دیم تایید کنی ولی باید متوجه باشی که ساختار کتاب و فیلم متفاوته و نمی‌شه دقیقا جزء به جزء شبیه کتاب باشیم. جو هم پذیرفت و اون موقع بود که یکی از مهم‌ترین قراردادهای سال‌های اخیر هالیوود بالاخره منعقد شد. رولینگ امتیاز ساخت فیلم از روی ۴ کتاب اولش رو به مبلغ گزاف ۱ میلیون پوند که اون موقع برابر با ۱.۶۵ میلیون دلار بود به آقای دیوید هیمن به نمایندگی از شرکت برادران وارنر که میشه همون وارنربرادرز واگذار کرد. آقای هیمن پیشنهاد اقتباس از کتاب رو به «استیو کلاوز» که یه فیلمنامه نویس و کارگردان نسبتا تازه‌کار بود پیشنهاد کرد. آقای کلاوز هم که آخرین فیلمنامه‌ی اقتباسیش یعنی «پسران شگفت‌انگیز» نامزد یه جین جایزه از جمله گلدن گلاب و اسکار شده بود پیشنهاد آقای هیمن رو قبول کرد و مشغول شد. کلاوز حواسش به حساسیت‌های رولینگ هم بود و چندین و چند بار باهاش دیدار کرد و درمورد ادامه‌ی داستان سوالاتی پرسید تا در جریان بازنویسی داستان‌ها یه وقتی سوتی نده! (که البته از شما چه پنهون ایشون یا بقیه‌ی عوامل کم سوتی‌های عجیب و غریب ندادن و کم حرص طرفدارا رو در نیاوردن!) اینقدر توی سال ۱۹۹۹ درمورد هری پاتر حرف شد که در عین ناباوری جو، مجله‌ی تایم برای اولین بار جلدش رو به یه داستان کودکان اختصاص داد و طرحی اختصاصی از هری پاتر که تصویرگر کتاب‌های نسخه‌ی آمریکایی، «مری گراندپری» کشیده بود در ۴ اکتبر ۱۹۹۹ روی جلد مجله‌ی تایم رفت. در همین زمان جو با جدیت در حال کار روی چهارمین جلد کتابش بود و دنیای هری پاتر داشت وارد فضای تازه‌ای می‌شد. در نیمه شب ۸ جولای ۲۰۰۰ چهارمین کتاب با نام «هری پاتر و جام آتش» برای اولین بار به طور هم‌زمان در یک ساعت در سراسر جهان عرضه شد. (جالبه که بدونید توی یکی از همین دوره‌های عرضه‌ی هم‌زمان، شهر کتاب نیاوران تهران هم به طور هم‌زمان به فروش کتاب پرداخت. به هر حال...) از چند روز قبل طرفدارای زیادی چادر زده بودن و پشت در کتابفروشی‌ها توی صف مونده بودن تا بتونن زودتر ادامه‌ی داستان رو بخونن. انتشارات‌ها هم برنامه‌های ویژه‌ای برای جو داشتند. اصلی‌ترین جشن انتشار کتاب که قرار بود توش جو هم کتاب رو بخونه، با حضور ۱۲ هزار نفر از هوادارها انجام شد. انگار کنسرته! جو که به شدت فوبیای حضور توی جمع داشت این بار باید کتابش رو توی همچین جمعیتی می‌خوند. از ترس این جمعیت، توی گوش‌هاش رو پوشونده بود تا صدای جمعیت کمتر اذیتش کنه. دست و پاش به شدت می‌لرزید...کتاب «جام آتش» توی ۲۴ ساعت اول فقط توی آمریکا بیشتر از ۳ میلیون نسخه فروخت که این فروش، رکورد بیشترین فروش رو توی صنعت نشر شکست. چند ماه بعد، جایزه‌ی نویسنده‌ی سال از سوی جشنواره‌ی کتاب بریتانیا به جوآن رولینگ اهدا شد. ۲۳ آگوست ۲۰۰۰، وارنربرادرز، طی یک کنفرانس خبری، از دنیل رادکلیف، اما واتسون و روپرت گرینت، سه بازیگر اصلی فیلم‌های هری پاتر رونمایی کرد که الآن بعد از گذشت ۱۸-۱۹ سال هر کدوم واسه خودشون کسی شدن. اون موقع دن، اما و روپرت سه تا بچه‌ی ۱۰-۱۱ ساله بودن که تقریبا کسی نمی‌شناختشون. پروسه‌ی پیدا کردن این سه تا خودش یه داستان مفصله که اگر دوست داشتید حتما برید درموردش بخونید یا ببینید. به خصوص درمورد دنیل. این اتفاق زندگی اون‌ها رو کاملا زیر و رو کرد. به هر حال دن، اما و روپرت معرفی شدن و از یک هفته‌ی بعد یعنی ۱ سپتامبر ۲۰۰۰ فیلمبرداری اولین فیلم هری پاتر شروع شد. صحبت‌هایی از علاقه‌ی «استیون اسپیلبرگ» کارگردان مشهور فیلم «پارک ژوراسیک» مطرح شد اما بالاخره کارگردانی این فیلم به «کریس کلمبوس» آمریکایی سپرده شد که اون موقع فیلم‌های تنها در خانه‌ی ۱ و ۲ش ترکونده بود. اوایل جو زیاد می‌رفت سر صحنه‌ی فیلم‌ها تا یه سر و گوشی آب بده تا خیالش راحت بشه عوامل به قول‌هاشون درمورد داستان پایبند هستن. اما وقتی چند بار رفت و دید اوضاع بر وفق مراده، دیگه کمتر رفت اون‌جا تا کمتر مزاحمشون باشه. یعنی بیشتر بین کتاب و فیلم فاصله گذاشت چون متوجه شد که این دوتا دنیا متفاوته و نباید خیلی توی کارشون دخالت کنه. دفعه‌های اولی که می‌رفت سر صحنه حس عجیب و غریبی داشت و بعضی اوقات به گریه میوفتاد. باورش نمی‌شد ایده‌های توی ذهنش و چیزایی که بیشتر از ۱۰ سال باهاشون زندگی کرده حالا جلوی چشماشه. باورش نمی‌شد ایده‌ای که توی یه قطار به ذهنش رسید و سال‌ها توی تنهایی تمام با سختی براش تلاش کرد حالا صدها نفر رو مشغول کرده و دارن ازش نون می‌خورن. به این مساله خیلی افتخار می‌کرد. بیشتر از یک سال بعد یعنی توی نوامبر ۲۰۰۱ فیلم «هری پاتر و سنگ جادو» (و البته توی بریتانیا با نام «هری پاتر و سنگ کیمیا») اکران شد و اون هم ترکوند! ۹۰.۳ میلیون دلار فروش در اولین آخر هفته‌ی اکران و ۳۱۷ میلیون دلار فروش تا پایان اکران فقط در سطح آمریکا که برای اون سال رکورد محسوب می‌شد. بنابراین عنوان پرفروش‌ترین فیلم سال ۲۰۰۱ به فیلم اول هری پاتر رسید. حالا دیگه با اکران فیلم اول، شهرت هری پاتر چند برابر شده بود تا حدی که طبق یک آمار توی همون سال ۲۰۰۱، هر ۳۰ ثانیه توی جهان یک نفر خوندن کتاب‌های هری پاتر رو شروع می‌کرد!از این‌جا به بعد دیگه تقریبا هر دو سال یه کتاب و یه فیلم بیرون می‌اومد و تقریبا همه هم به صدر جدول پرفروش‌ترین‌های سال می‌رسیدن. ۱۷ سال از زندگی جو به نوشتن کتاب‌های هری پاتر گذشت. من هم در ادامه می‌خوام به همین بهونه، به ۱۷ مورد از اتفاقات و جزئیات زندگی جو بپردازم که شاید جایی نشنیده باشید و براتون جالب باشه: ۱. عروسی با لباس مبدل: بعد از انتشار کتاب ۴ و وقتی زندگی جو از شرایط سخت قبلی بیرون اومد، جو دیگه از تنهایی خسته شد و دنبال یه مرد می‌گشت! اون دنبال مردی بود که خودش کار خودش رو داشته باشه و تقریبا به پیشرفتی رسیده باشه که بخاطر پول جو نزدیکش نشه. با «نیل مورای» دکتر هوش‌بری آشنا شد و در سال ۲۰۰۱ طی یه مراسم خصوصی توی خونه‌شون ازدواج کردن. جالب اینه که برای خرید لباس عروسیش مجبور شد با چهره‌ی مبدل و گریم ناشناس بره بیرون تا مردم نشناسنش. کمتر از ۲ سال بعد توی مارس ۲۰۰۳ و زمانی که نوشتن کتاب ۵ یعنی «هری پاتر و محفل ققنوس» تموم شده بود و توی مراحل چاپ بود، اون‌ها صاحب یک پسر به نام «دیوید» شدند. ۲ سال بعد هم دقیقا وقتی شرایط مشابهی برای کتاب ششم یعنی «هری پاتر و شاهزاده دو رگه» بود صاحب یه دختر به اسم «مکنزی» شدن. خانم رولینگ البته نوشتن کتاب‌هاش ششم و هفتم رو بخاطر رسیدگی به فرزندان نوزادش برای چند ماه متوقف کرد.۲. شهرت هالیوودی: شهرت خانم رولینگ کم دردسر نداشته براش. یکی از دلایلش این بود که یهو مشهور شد دقیقا مثل شخصیت هری. اما اصلی‌ترین دلیلش این بود که جو اصلا انتظار این حجم از شهرت رو نداشت. چون نویسنده‌ها اصلا اینطوری مشهور نمی‌شن. کتاب‌شون مشهور میشه ولی خودشون رو به چهره خیلی کسی نمی‌شناسه. اما حجم شهرت هری پاتر دامن نویسنده‌ش رو هم گرفت و خود خانم رولینگ و تمام افرادی که به نحوی با ایشون در ارتباط بودن تحت فشار خبرنگارها قرار گرفتن. در واقع شهرت خانم رولینگ بیشتر به ستاره‌های هالیوود شباهت داره تا یه نویسنده‌ی موفق. مثلا خبرنگارها چندین بار افتادن دنبال «شوآن»، اون دوست دوران مدرسه‌ی جو، که درمورد جو بیشتر ازش بپرسن. یا پدرش و همسایه‌های زمان کودکیش و غیره. از یه جایی به بعد خانم رولینگ قاطی کرد! مصاحبه‌های شدید کرد که بیخیال بقیه بشید وگرنه کار به شکایت می‌رسه. توی حرفش هم جدی بود و شکایت هم کرد از بعضی‌ها. توی یکی از معروف‌ترین‌هاش، یه بار یه سری خبرنگارهای پاپاراتزی یه سری عکس از خانم رولینگ و همسرش توی ساحل گرفتن و عکس به خبرگزاری‌ها رو روزنامه‌ها رسید. واکنش جو هم شکایت بود و عکاس مربوط و خبرگزاریش رو به دادگاه کشید. اون خیلی براش مهم بود که از زمان‌های خصوصیش با خانواده و مهمتر از همه از بچه‌هاش هیچ عکسی هیچ جا نباشه. تقریبا هم توی این امر موفق بودن. من برای این قسمت پادکست کلی برای پیدا کردن حداقل یه عکس از دوتا بچه‌ی کوچیک خانم رولینگ سرچ کردم ولی عکسی پیدا نکردم. حتی تاریخ تولدشون هم به زور پیدا شد. یه جا قدیما توی سایت خود خانم رولینگ نوشته بود تاریخ تولدشون رو. از آقای دکتر مورای هم به جز عکس‌هایی که توی مراسم‌ها کنار همسرش هست عکس خاصی نبود. ولی از جسیکا چندتا عکس هست که خب البته جسیکا که الآن دیگه تقریبا ۲۵ سالشه و اختیارش دست مادرش نیست.۳. پدر بی‌پول، دختر پول‌دار: سال ۲۰۰۳ خبر اومد پیتر رولینگ، پدر جو، بخاطر ورشکستگی، کتاب خاص هدیه‌ای که دخترش چند سال پیش به مناسبت روز پدر امضا کرده بود و بهش هدیه داده بود رو توی یه حراجی به فروش گذاشته. آقای رولینگ مدت کوتاهی بعد از درگذشت همسرش با منشی شرکتش وارد رابطه شده بود و با اون ازدواج کرده بود. یه ون برگر فروشی داشت که بیزینسش با مشکل مواجه شده بود و مجبور شده بود هدیه‌ی دخترش رو به حراج بذاره. کتاب مذکور توی اون حراجی ۱۰۰ هزار پوند به فروش رفت. البته پیتر قبل از اقدام به این کار، به دخترش زنگ زد و بهش خبر داد. جو هم خیلی ناراحت شد و تصمیم گرفت ارتباطش رو با پدرش قطع کنه. البته رابطه‌شون از اول هم اون‌چنان خوب نبود ولی خب جوآن همیشه سعی می‌کرد احترام پدرش رو نگه داره. تا بالاخره سر مساله‌هایی که بعد از فوت مادرش بوجود اومده بود و به خصوص سر این یکی، حس کرد که دیگه رابطه با پدرش فایده‌ای براش نداره. پدرش حتی توی مراسم بزرگداشت مادرشون به دختراش اجازه نداده بود که پیکر مادرشون رو دوباره ببینن و جو این رو هم خیلی به دل گرفته بود.۴. مذهب در مقابل جادو: بعد از انتشار «زندانی آزکابان»، یه جنبش بزرگی در مخالفت با کتاب‌ها توی یه سری از ایالت‌های آمریکا به راه افتاد. سر دم دارش هم مسیحی‌های افراطی بودن که اعلام کردن رولینگ با این کتاب‌ها داره جادوگری رو ترویج می‌ده و این برای دین‌داری بچه‌هاشون مضر هست. اون‌ها کمپین‌هایی رو به راه می‌انداختن و کتاب‌های هری پاتر رو آتیش می‌زدن. حتی پاپ بندیکت شانزدهم که البته اون موقع هنوز پاپ نشده بود، گفت این کتاب‌ها موهن هستند و بی احترامی به دین هستند و برای کودکان مضر! تو یه مورد هم یه سری از معلم‌ها از آموزش و پرورش درخواست کردند که ورود کتاب‌های هری پاتر رو به مدارس ممنوع کنه چون خیلی می‌دیدن که سر کلاس بچه‌ها دارن هری پاتر می‌خونن! بعضی از والدین هم به جو نامه می‌زدن و به یک سری مسائل توی داستان گیر می‌دادن. جو اوایل فقط سکوت کرده بود ولی بعد تصمیم گرفت جواب بده. جوابش این بود که اولا من هیچی رو ترویج نمی‌دم توی کتاب‌هام. چون مهم‌تر از هر چیز دوست دارم همه قشری کتابم رو بخونن. پس دنبال ترویج چیزی نیستم. مطمئنم که اصلا کتاب‌هام رو نخوندین! پس بی‌خود گیر الکی ندین. ضمن این که من کتاب‌ها رو دارم واسه دل خودم می‌نویسم! پس هر جور دلم بخواد می‌نویسمشون! شما می‌تونی ندی بچه‌ت بخونه! من خودم مادرم، شما حق داری طبق طرز فکر خودت تشخیص بدی که بچه‌ت چی بخونه و چی نخونه. ولی نمی‌تونی برای بچه‌ی دیگران تصمیم بگیری! پس شما کنترلت رو روی بچه‌ی خودت اعمال کن! کاری به بقیه‌ی بچه‌ها نداشته باش! در ادامه هم گفته مشکلی هم با این که کتاب‌هام رو بسوزونید ندارم! چون نمی‌تونید بدون این‌که اون‌ها رو بخرید بسوزونیدشون! با وجود این که بارها از کتاب‌ها این نتیجه‌گیری شده که جو به دین یا خدا اعتقادی نداره، اما خود جو بارها تاکید کرده که به خدا و زندگی پس از مرگ معتقده و نشونه‌هاش هم توی کتاب‌ها موجوده. به خصوص نشانه‌های مسیحیت توی کتاب آخر. اما به این هم اشاره کرده که اون‌قدر آدم دین‌داری نیست.۵. خداحافظی در هتل: سال ۲۰۰۶ که اوج نوشتن خانم رولینگ برای اتمام کتاب‌های هری پاتر رسید، جو متوجه شد که با حضور بچه‌ها و شرایطی که وجود داره دیگه نمی‌تونه توی خونه برای نوشتن تمرکز کنه. با وضعیتی هم که براش وجود داشت قاعدتا دیگه توی کافه هم نمی‌تونست بنویسه. تصمیم گرفت یه هتل رو انتخاب کنه و بره اون‌جا بنویسه. اون هتل سنتی بالمورال توی ادینبرا رو انتخاب کرد و آخرین فصل‌های آخرین کتاب هری پاتر رو اون‌جا نوشت. الآن اتاق اون هتل به یه جای توریستی تبدیل شده! بالاخره در ۱۱ ژانویه‌ی سال ۲۰۰۷ نوشتن آخرین کتاب هری پاتر بعد از ۱۷ سال به اتمام رسید و فصلی رو که سال‌ها قبل یعنی زمان چاپ کتاب اول نوشته بود و گذاشته بود کنار، با تغییراتی کوچیک به انتهای کتاب ضمیمه کرد. حالا باید با سوگی روبرو می‌شد که سال‌ها ازش فرار کرده بود و سعی کرده بود بهش فکر نکنه تا وقتی که اتفاق بیوفته. سر نوشتن کتاب ۷ دو بار به شدت گریه کرد. دفعه‌ی اول بخاطر تجربیات تلخی بود که برای هری اتفاق افتاده بود و شباهت‌هایی که به اتفاقات تلخ زندگی خودش داشت. دومین بار برای خداحافظی با شخصیت‌هایی که ۱۷ سال توی ذهنش باهاشون زندگی کرده بود. می‌گه فقط یک بار و زمان مرگ مادرم اینطوری اشک ریخته بودم.۶. از رونق تا ورشکستگی کتابفروشی‌ها: کتاب‌های هری پاتر در زمانی منتشر شد که صنعت کتاب‌های چاپی رو به زوال بود و روز به روز با بیشتر شدن نقش فضای مجازی توی زندگی بچه‌ها، نرخ مطالعه‌ی اون‌ها پایین اومده بود. اما در همین زمان با اومدن کتاب‌های هری پاتر سرانه‌ی مطالعه نه تنها پایین نیومد بلکه بالاتر هم رفت. در سال ۲۰۰۵ بعد از انتشار «شاهزاده دو رگه» ۲۰% به درآمد کتابفروشی‌های مستقل در منطقه‌ی خلیج سانفرانسیسکو اضافه شد. اما طی ۱۰ سال بعد از اون و پس از پایان مجموعه کتاب‌های هری پاتر، نه تنها کتابفروشی‌های مستقل بلکه برخی کتابفروشی‌های زنجیره‌ای غول پیکر هم تعطیل کردند.۷. ثروتی بالاتر از ملکه‌ی بریتانیا: سال ۲۰۰۷ سال بزرگی برای طرفدارهای هری پاتر بود. طی یک هفته بین ۱۳ و ۲۱ جولای اول فیلم پنجم و بعد کتاب آخر هری پاتر عرضه می‌شد که جو اون یک هفته رو توی تمام جهان و حتی همین ایران خودمون به شدت هری پاتری کرده بود. فروش فوق‌العاده‌ی کتاب «هری پاتر و یادگاران مرگ» باعث شد که جی. کی. رولینگ در پایان سال، توی لیست میلیاردرهای جهان از طرف فوربز قرار بگیره. حالا اون به اولین نویسنده‌ی میلیاردر جهان تبدیل شد و ثروتی بالاتر از ثروت ملکه‌ی بریتانیا رو داشت و در پایان سال بعد از ولادیمیر پوتین، در مقام دوم فرد سال ۲۰۰۷ توسط مجله‌ی تایم قرار گرفت.۸. تجربه‌ی رویای قدم زدن در هاگوارتز: سال‌ها بود که کمپانی یونیورسال دنبال خانم رولینگ افتاده بود که یه تم پارک هری پاتری بسازه اما با مخالفتش روبرو می‌شدن. بالاخره در سال ۲۰۰۷ بعد از پیشنهاد فوق‌العاده‌ای که این کمپانی ارائه داد، رولینگ راضی شد. (یه توضیح درمورد تم پاک برای اون‌هایی که نمی‌دونن بدم. شهربازی‌هایی که ما می‌شناسیم رو توی انگلیسی بهش می‌گن امیوزمنت پارک. توی امیوزمنت پارک‌ها تمرکز سازندگان روی وسایل بازی هست اما توی تم پارک‌ها تمرکز روی فضاسازی یا همون تم هستش. مثل تم پارک‌های دیزنی‌لند) سال ۲۰۱۰ تم پارک «دنیای جادویی هری پاتر» در اورلاندوی فلوریدا افتتاح شد که چند سطح بالاتر و بهتر از تم پارک‌های دیگه بود. توی اون‌جا می‌تونید از قلعه‌ی هاگوارتز و دهکده‌ی هاگزمید دیدن کنید، نوشیدنی جادویی بنوشید و وسایل جادویی عجیب و غریبی که توی فیلم‌ها دیدید رو بخرید. تا الآن ۲ تا پارک مشابه دیگه توسط یونیورسال توی ژاپن و هالیوود افتتاح شده و یه زمانی صحبت‌هایی درمورد ساخت یکی توی چین هم بود.۹. بلندترین فرش قرمز تاریخ سینما: وقتی که سال ۲۰۰۹ اعلام شد که کتاب «یادگاران مرگ» به دو فیلم تبدیل خواهد شد، طرفدارا به دو دلیل خیلی خوشحال شدند. یکی بخاطر این که دیرتر باید با هری پاتر خداحافظی کنن و دومی این که حذفیات فیلم‌ها خیلی کمتر میشه. نوامبر ۲۰۱۰ و جولای ۲۰۱۱ دو فیلم «هری پاتر و یادگاران مرگ: قسمت اول و دوم» اکران شد و بازیگرها و خانم رولینگ بعد از ۱۰ سال توی بلندترین فرش قرمز تاریخ سینما توی میدون تلگراف لندن با طرفدارها خداحافظی کردند. مراسم افتتاحیه‌ای که از چند روز قبل طرفدارها رو توی یکی از اصلی‌ترین میدون‌های شهر لندن دور هم جمع کرده بود تا برای آخرین بار بازیگرای حالا دیگه خیلی مشهور این سری فیلم‌ها رو از نزدیک ببینن. آخر مراسم، دیوید هیمن، تهیه کننده‌ی هر ۸ فیلم و دیوید یتس کارگردان ۴ فیلم آخر به همراه دنیل رادکلیف، اما واتسون و روپرت گرینت و البته خود جی. کی. رولینگ یک به یک طی سخنرانی‌هایی از طرفدارها تشکر کردند و ازشون خداحافظی کردند. طرفدارهایی که وقتی کتاب اول رو خوندن دبستانی بودن و در طول بیش از یک دهه انتشار کتاب‌ها و نمایش فیلم‌ها با اون‌ها بزرگ شدن. دقیقا مثل بازیگرای محبوبشون.۱۰. گسترش دنیای هری پاتر: از خانم رولینگ بارها و بارها پرسیده شد که آیا ادامه‌ای برای هری پاتر خواهد نوشت؟ رولینگ همیشه می‌گفت «هیچوقت نمیگم هیچوقت!» اما قصدی برای این کار ندارم و فکر می‌کنم کارم با هری تموم شده. با این وجود اتفاق‌های زیادی بعد از پایان کتاب‌های هری پاتر برای دنیای جادویی اون افتاده. خانم رولینگ سال ۲۰۱۱ توی روز تولدش یه سورپرایز برای طرفدارها داشت و یه وبسایت به اسم «پاترمور» به عنوان یه دایرت‌المعارف هری پاتری افتتاح کرد که هر از چند گاهی اطلاعات جدیدی که توی کتاب‌ها نیستن رو اون‌جا منتشر می‌کنه. از سال ۲۰۱۳ زمزمه‌هایی شنیده شد مبنی بر این که وارنربرادرز قصد داره یه مجموعه فیلم مشتق یا اسپین‌آف برای فیلم‌های هری پاتر بسازه و فیلمنامه‌ی این فیلم‌ها رو هم قراره خود خانم رولینگ بنویسه. این مجموعه فیلم ابتدا قرار بود ۳ قسمتی باشه که بعد، اون رو به ۵ قسمت افزایش دادن. تا به حال ۲ فیلم از این مجموعه ساخته شده. «جانوران شگفت انگیر و زیستگاه آن‌ها» در سال ۲۰۱۶ و «جانوران شگفت انگیز: جنایات گریندلوالد» در سال ۲۰۱۸ اکران شدند. فیلمنامه‌ی قسمت سوم هم جدیدا آماده شده و قراره سال ۲۰۲۰ اکران بشه. درمورد این که این مجموعه فیلم ۵ قسمتی اصلا درمورد چی هست و چه ربطی به داستان‌های هری پاتر داره خیلی چیزی نمی‌گم چون به پادکستمون مربوط نیست. فقط باید گفت که داستانش ۷۰ سال قبل از شروع داستان هری پاتر اتفاق میوفته. علاوه بر همه‌ی اینا یه اتفاق هیجان انگیز دیگه هم توی دنیای هری پاتر افتاد و اون تئاتری هست به اسم «هری پاتر و فرزند نفرین شده» این تئاتر که از ۳۰ جولای ۲۰۱۶ توی لندن به روی صحنه رفته قراره از سال دیگه توی نیویورک هم اجرا بشه و طبق چیزهایی که درموردش شنیدم اتفاق‌های جدیدی در صنعت نمایش توش اتفاق افتاده که می‌گن قبلا نمی‌شده اجراشون کرد. این داستان که به هشتمین کتاب هری پاتر مشهور شده رو خود خانم رولینگ ننوشته و اصلا یه نمایش‌نامه‌س که دو تا نمایش‌نامه‌نویس نوشتن و خانم رولینگ تاییدش کرده. این نمایش هم مثل بقیه‌ی چیزای هری پاتر رکورد فروش یه تئاتر رو جابجا کرده و چندتا جایزه‌ هم گرفته.۱۱. شخصیت خیالی پول‌ساز: خیلی جالبه که هری پاتر در هر عرصه و صنعتی وارد شده تقریبا میشه گفت که به موفقیت چشم‌گیری رسیده. کتاب‌ها رکورد دار، کتاب‌های صوتی رکورد دار، فیلم‌ها رکورد دار، تئاتر پرفروش، عروسک و لگو و انواع بازی‌های رومیزی و رایانه‌ای پرفروش، تم پارک هم پر بازدید! داستان فراتر هم بوده که دیگه جو اجازه‌ی پیشروی بیشتر نداده. توی یه مورد عجیب مایکل جکسون پیشنهاد یه تئاتر موزیکال رو به رولینگ داده که پیشنهادش رد شده! فکرکنید یه کنسرت هری پاتری که مایکل می‌ساخت چی می‌شد! هری پاتر الآن برندی با ارزش ۲۵ تا ۳۰ میلیارد دلار هست. طبق آماری که توی فوریه‌ی ۲۰۱۸ منتشر شده، بیشتر از ۵۰۰ میلیون نسخه کتاب هری پاتر به ۸۰ زبان مختلف فروخته شده که اون رو به پرفروش‌ترین کتاب جهان تبدیل کرده؛ حتی بیشتر از انجیل! کل فیلم‌های ساخته شده برای دنیای جادویی بیشتر از ۹ میلیاد دلار فروش داشته که بعد از دنیای ماروِل و استار وارز پرفروش‌ترین مجموعه فیلم جهان هست. شهرت هری پاتر به حدی شد که توی افتتاحیه‌ی المپیک ۲۰۱۲ لندن، از اِلِمان‌های اون به عنوان یکی از افتخارات بریتانیا توی مراسم استفاده شد و خود خانم رولینگ هم بصورت کاملا غیر منتظره و اعلام نشده توی مراسم حاضر شد و قسمتی از کتاب «پیتر پن» رو خوند.۱۲. هری؛ محبوب ماندگار: کتاب‌های هری پاتر یه ویژگی خلاقانه داشت که تا قبل از اون توی صنعت کتاب‌های کودک و نوجوان خیلی بهش توجه نشده بود. هر کتاب که جلو می‌رفت شخصیت‌های اصلی داستان بزرگتر می‌شدن و مسائل‌شون هم پیچیده‌تر می‌شد. دقیقا همین اتفاق داشت برای خواننده‌هاش هم می‌افتاد. باور بکنید یا نه اون زمان این یه اتفاق شگفت‌انگیز در این صنعت بود و بعضی‌ها این رو بزرگترین تغییر در صنعت کتاب کودک از قرن ۱۸-۱۹ میلادی می‌دونن. تا قبل از هری پاتر، کتاب‌های کودک با یک شخصیت که توی یه شرایط سنی و با یه دغدغه‌های خاص گیر کرده، نوشته می‌شدن. در کنار این ویژگی، جو از مفهوم عشق به طرز شگفت‌آوری توی داستانش استفاده کرد و عشق و دوستی رو به اصلی‌ترین جوهره‌ی داستانش تبدیل کرد. این در زمونه‌ای اتفاق میوفته که روز به روز روابط داره از اون حالت صمیمیش خارج می‌شه و آدم‌ها بیشتر دنبال این چیزا توی داستان‌ها می‌گردن. جو با استفاده از جادو و جادوگری که یه چیز مرموز و اغلب منفی هست، اون رو به نقطه‌ی قوت داستانش تبدیل کرد و حس مردم رو به جادو تغییر داد و شاید همین باعث نگرانی مذهبی‌ها شده بود. یکی دیگه از دلایل موفقیت هری پاتر دقت کم‌نظیر جو به جزئیات بود. تا حدی که اون می‌گه این ۷ کتاب رو بصورت یک کتاب می‌بینه و هیچ‌وقت حس ۷ تا داستان متفاوت رو بهشون نداشته. و همین باعث شده که شما چیزهایی رو توی کتاب اول می‌بینی که دلیلش رو توی کتاب ۷ متوجه می‌شی و حتی بعضی جاها برعکس! یعنی کتاب ۷ رو می‌خونی یه دلیل یه جمله رو متوجه نمی‌شی و بعد اگر دوباره کتاب ۱ رو بخونی یهو متوجه دلیلش می‌شی که اِ! پس داستان از این قرار بوده! این وقتی جالب‌تر می‌شه که متوجه بشی این دو کتاب با فاصله‌ی ۱۷ سال از هم نوشته شدن و البته اینم بگم که این دقیقا نقطه ضعف فیلم‌هاست که چون کارگردان‌های مختلفی اون‌ها رو ساختن اصلا حس یک داستان واحد به بیننده دست نمی‌ده. جو توی نوشتن این داستان‌ها از دانش ادبیات کلاسیکش که توی دانشگاه خونده بود خیلی استفاده کرد و بعضی موقع‌ها هم از افسانه‌های نقاط مختلف جهان و کتاب‌های قدیمی بعضی اسم‌ها رو کش رفت! جملات بسیاری از کتاب‌های هری پاتر مشهور شده که از عین همون‌ها توی فیلم‌ها هم استفاده شده. معمولا این جملات مشهور هم از زبان دامبلدور به هری گفته می‌شه. چندتا از اون جمله‌ها رو براتون می‌گم:هری، آدم هرگز نباید غرق رویاهاش بشه و زندگی رو از یادت ببره. این توانایی‌های ما نیست که حقیقت باطنی ما رو نشون میده؛ بلکه انتخاب‌های ماست. دلت برای مرده‌ها نسوزه، هری؛ برای زنده‌ها دلسوزی کن. و بیشتر از همه، برای کسانی که بدون عشق زندگی می‌کنن.از این نقل قول‌های قشنگ خیلی زیاده. اما جالب‌ترین نقل قول کل کتاب‌های هری پاتر می‌رسه به این جمله توی اولین فصل اولین کتاب:این پسر مشهور میشه. تمام بچه‌های دنیامون اونو خواهند شناخت.اتفاقی که تقریبا می‌شه گفت در واقعیت به حقیقت تبدیل شد. جو احتمالا این جمله رو سال ۱۹۹۰-۹۱ نوشت یعنی حتی قبل از این که با «ژورژ آرانتس»، اون همسر پرتغالی سابقش آشنا بشه. سال‌ها بعد واقعا کمتر بچه‌ای یا شاید کمتر فردی توی جهان پیدا می‌شه که اسم «هری پاتر» رو نشنیده باشه. البته طبق گفته‌ی خود جو، یک بار دیگه هم همچین چیزی بهش الهام شده بود. یک بار توی اون دوران افسردگی و اینا وقتی کالسکه به دست داشت توی خیابون‌های ادینبرا راه می‌رفت یه صدایی توی ذهنش اومد که «بنویسش، شاید چاپ نشه. ولی اگر چاپ بشه موفق می‌شه.». جو آدم با اعتماد به نفسی نبود. اما طبق گفته‌ی خودش این تنها چیزی بود که بهش باور پیدا کرد.۱۳. رازی که زود برملا شد!: در آوریل ۲۰۱۳ کتاب جنایی «آوای فاخته» نوشته‌ی «رابرت گالبریث» منتشر شد. این کتاب یه داستان جنایی از مجموعه‌ای احتمالا بیشتر از ۷ جلدی با شخصیت اولی به نام کارآگاه «کورمون استرایک» بود. کتاب آوای فاتخه که اولش با تیراژ کمی چاپ شده بود در ابتدا خیلی توجه خاصی رو جلب نکرد. اما در ۱۳ جولای ۲۰۱۳ یعنی ۳ ماه بعد از انتشار کتاب روزنامه‌ی ساندی تایمز فاش کرد که به نظر می‌رسه «رابرت گالبریث» یه اسم مستعار باشه که احتمالا مربوط به جی. کی. رولینگه. هرچند ساندی تایمز اول یه سری داستان سر هم کرد که یه اپلیکیشن واسه فلان پروفسور دانشگاه آکسفورد کلمات رو بررسی کرده و متوجه شده این رولینگه. ولی بعدا مشخص شد که یکی از شرکای یک شرکت حقوقی که خانم رولینگ با اون‌ها کار می‌کرد، به دوست صمیمی همسرش گفته که رابرت گالبریث در واقع جی. کی. رولینگه. این فرد هم چند روز بعد این رو از طریق توئیتر به خبرنگار ساندی تایمز فاش کرده. از شخص مورد نظر بعدا شکایت شد و غرامتش رو هم پرداخت کرد. به محض افشای نام اصلی نویسنده‌ی رمان «آوای فاخته»، فروش اون یه طرز چشمگیری افزایش پیدا کرد و در پایان سال هم پرفروش‌ترین کتاب ادبیات داستانی سال بریتانیا شد. به گفته‌ ناشر،‌ در عرض سه هفته اول انتشار این کتاب، فروشش تنها ۵۰۰ جلد بود، اما بعد از افشای هویت اصلی نویسنده‌اش، این رقم به ۱۸ هزار نسخه رسید. یک سال بعد در ژوئن ۲۰۱۴، کتاب «کرم ابریشم» به عنوان دومین رمان از مجموعه‌ی «کورمون استرایک» منتشر شد. «رد پای شیطان» سومین کتاب این مجموعه هم در اکتبر ۲۰۱۵ عرضه شد. جدیدترین کتاب این مجموعه هم در سپتامبر ۲۰۱۸ با نام «سفید کشنده» وارد کتابفروشی‌ها شده. از حدود دو سال پیش، شبکه‌ی تلویزیونی BBC One شروع به پخش مینی سریالی به اسم «استرایک» بر اساس این رمان‌ها کرد که تقریبا هر کتاب رو به دو یا سه قسمت تبدیل کردند. فصل جدید بر اساس کتاب چهارم این مجموعه هم در چهار قسمت در دست ساخته. اینم بگم که خانم رولینگ قبل از انتشار این مجموعه، کتابی به اسم «خلاء موقت» نوشته بود که سال ۲۰۱۲ منتشر شد. «خلاء موقت» یه داستان غیر فانتزی و سیاسیه که توی زمان حال، توی یکی از روستاهای بریتانیا می‌گذره. با همکاری HBO و BBC One، یه سریال سه قسمتی هم از روی این رمان به همین نام ساخته شد که در سال ۲۰۱۵ پخش شد.۱۴. جو ی توئیتر باز!: توی سایت شخصی خانم رولینگ نوشته شده که ایشون تحت هیچ شرایطی مصاحبه نمی‌کنه. تنها راه ارتباطی ایشون با بقیه، اکانت توئیترشون به آدرس jk_rowling@ هست. جو تقریبا هر روز توئیت می‌کنه و درمورد هر چیزی هم نظر می‌ده. بعضی مواقع نظرات سیاسی تندی رو از طریق توئیت‌هاش مطرح می‌کنه. مثلا جو یکی از مخالف‌های سرسخت «دونالد ترامپ» هست و برای مسخره کردنش توی توئیتر واقعا کم نمی‌ذاره. تبلیغات گسترده‌ای برای تبلیغ رای منفی به خروج اسکاتلند از بریتانیا در ۲۰۱۵ و همچنین رای منفی به خروج بریتانیا از اتحادیه‌ی اروپا یا «برگزیت» در ۲۰۱۶ کرد. بعضی موقع‌ها هم به سوالات طرفدارا درمورد خودش و هری پاتر جواب می‌ده.۱۵. سیارکی به نام رولینگ: خانم رولینگ افتخارات متعددی توی این دوران داشته. موسسه‌ی کتابخانه‌های آمریکا، کتاب‌های رولینگ رو به عنوان پربحث‌ترین متن‌های ۵ سال نخست قرن ۲۱ اعلام کرد. جو تا به حال ۲ نشان امپراطوری بریتانیا رو از شاهزاده چارلز، ولیعهد بریتانیا، و پسرش، شاهزاده ویلیام دریافت کرده. در سال ۲۰۰۹ هم نشان شوالیه رو از رئیس جمهور فرانسه دریافت کرد. در ماه جولای ۲۰۰۶ اتحادیه‌ی اخترشناسی، سیارک ۴۳۸۴۴ رو به پاس فعالیت‌های خانم رولینگ که عشق رو به بچه‌ها با خوندن کتاب‌هاش القاءکرد، به نام رولینگ نامگذاری کرد. خانم رولینگ در سال ۲۰۱۰ به عنوان تاثیرگذارترین زن بریتانیا از طرف نویسنده‌های مجلات این کشور انتخاب شد.۱۶. «همه‌ی یتیم‌خانه‌ها را ازبین خواهم برد!»: همینطور که قبلا گفتم خانم رولینگ در ۲۱ سالگی توی سازمان عفو بین‌الملل کار می‌کرد و این تاثیری روش گذاشته بود که باعث شد یکی از اصلی‌ترین شهرت‌هاش مربوط به کمک برای امور خیریه باشه. اون به خیریه‌های زیادی کمک کرده و خودش هم چندتا خیریه راه‌اندازی کرده. اصلی‌ترین خیریه‌ای که بیشتر وقت خانم رولینگ رو توی این سال‌ها به خودش اختصاص میده خیریه‌ی «لوموس» هست. اسم لوموس از یکی از افسون‌های داستان‌های هری پاتر برداشته شده که برای روشن کردن چوبدستی هست. داستان این خیریه از یه آخر هفته شروع شد وقتی جو که دیوید رو باردار بود، در حال خوندن مجله‌ی «ساندی تایمز» بود. عکسی از یک به اصطلاح یتیم‌خونه توی جمهوری چک توجه‌ش روجلب کرد. توی اون عکس متاسفانه کودکی رو توی قفس نگاه داشته بودن. جو اول از دیدن عکس آزرده شد و ورق زد تا بره صفحه‌ی بعد و تصویر رو نبینه. اما بلافاصله فهمید که این واکنش اشتباهیه و باید کاری بکنه. چند ماه بعد خیریه‌ی «لوموس» آغاز به کار کرد. هدف اون‌ها با هر خیریه‌ای متفاوته. اونا دارن یه کار جدید می‌کنن. لوموس با هدف از بین بردن تمام یتیم‌خونه‌ها تا سال ۲۰۵۰ تاسیس شده! تعجب نکنید! اون‌ها واقعا تصمیم دارن یتیم‌خونه‌ها رو از بین ببرن. دلیل این تصمیم اینه که اون‌ها اعتقاد دارن باید مشکل اصلی رو حل کرد تا نیازی به وجود یتیم‌خونه‌ای نباشه. همونطور که قبل‌تر گفتم، خانم رولینگ توی این سال‌ها تقریبا هیچ مصاحبه‌ای انجام نمی‌ده مگر این که در این مورد باشه. لوموس تحقیقاتی انجام داده و متوجه شده که بالای ۸۰% بچه‌هایی که توی یتیم‌خونه‌ها نگه‌داری می‌شن اصلا یتیم نیستن. پدر و مادر دارن. اما والدینشون بخاطر مشکل مالی توانایی بزرگ کردن بچه‌شون رو ندارن و اون رو جلوی یتیم‌خونه‌ها رها کردن. لوموس ضمن همکاری با دولت‌ها قصد داره با تعطیل کردن بیش از ۸ میلیون یتیم‌خونه‌ای که توی جهان وجود داره بچه‌ها رو به پدر و مادرشون برگردونه. اون بچه‌هایی هم که واقعا یتیم هستن براشون سرپرست پیدا کنه. در طی بزرگ شدن بچه‌ها، لوموس هم به خانواده‌هاشون کمک مالی می‌کنه تا دوباره بچه رو رها نکنن، هم به عملکرد اون‌ها در بزرگ کردن اون کودک نظارت داره. سرمایه‌گذاری خانم رولینگ در امر خیریه واقعا زیاد بوده. تا حدی که اون به اولین کسی تبدیل شده که وارد لیست میلیاردرهای جهان شده و بعد بخاطر این بخشش‌ها از لیست خارج شده. ینی سرمایه‌ش خود به خود یا به دلیل کم شدن فروش یا ارزش شرکت و یا کارخونه و اینا کم نشده. فقط بخاطر این کم شده که پول زیادی رو به خیریه اختصاص داده. تخمین زده میشه که ایشون ۱۶۰ میلیون دلار که تقریبا میشه ۱۶% داراییش رو صرف امور خیریه کرده. اون حتی چند بار چندتا کتاب کوچیک مرتبط با هری پاتر نوشته که درآمد فروش‌شون بطور کامل به حساب خیریه‌ها واریز شده.۱۷. مادری که موفقیت فرزندش را ندید: وقتی جو ۳۱ دسامبر ۲۰۰۱ برای دریافت نشان امپراتوری بریتانیا به کاخ باکینگهام رفته بود، موقع انتظار به یاد مادرش افتاد که دقیقا ۱۱ سال قبلش، اون رو از دست داده بود. به این فکر کرد که چقدر توی این ۱۱ سال زندگیش فرق کرده. اگر مادرش زنده بود چه حسی داشت که جوآن رو توی کاخ سلطنتی ملکه‌ی بریتانیا می‌دید؟ گریه‌ش گرفت. هنوز هم وقتی از مرگ مادرش صحبت می‌کنه میشه بغض و حسرت رو توی چهره‌ش دید. مادرش که همیشه نوشته‌های جو رو دوست داشت و اون‌ها رو تحسین می‌کرد، فقط ۶ ماه بعد از شروع به نوشتن هری پاتر فوت کرد و هیچ‌وقت نه از هری پاتر و نه از موفقیت و شهرت دخترش باخبر نشد. این شاید بزرگترین حسرت زندگی جو باشه. البته اون اعتقاد داره تاثیر مرگ مادرش در صفحه به صفحه‌ی کتاب‌های هری پاتر حضور داره و شاید اگر مادرش نمی‌مرد داستان هم خیلی تغییر می‌کرد و به این موفقیت نمی‌رسید. اون اعتقاد داره زندگی همینه. زندگی بی‌رحمه و ما چیزهایی رو از دست می‌دیم و چیزهایی رو بدست میاریم. یه کار ارزشمندی که خانم رولینگ کرده این بوده که سال ۲۰۱۰ وقتی دقیقا همسن زمان مرگ مادرش یعنی ۴۵ سالش شد، ۱۰ میلیون پوند به دانشگاه ادینبرا تقدیم کرد تا یه کلینیک برای تحقیقات عصب‌شناسی برای مبارزه با بیماری‌های عصبی به خصوص MS تاسیس کنن. در ژانویه‌ی ۲۰۱۳ کلینیک عصب‌شناسی «آن رولینگ» با حضور دخترش جوآن یعنی خود خانم رولینگ معروف و شاهزاده «آن» دختر ملکه‌ی بریتانیا، افتتاح شد.زندگی الهام‌بخش خانم رولینگ که در بین طرفدارهاش به «ملکه‌ی قصه‌ها» مشهوره، به همه‌ی ما یاد می‌ده که اگر به ایده‌ت باور داشته باشی و پاش وایستی، می‌تونی با رویای موفقیتش سختی‌هات رو بگذرونی. جوآن از دل تنهایی، فقر و افسردگی شدید، داستانی رو بیرون آورد، که میلیاردها نفر توی جهان اون رو شنیدن. جو در طول ۱۷ سال نوشتن، خوب، بد و زشت زندگیش رو در قالب هری پاتر به جهان ارائه داد. داستان‌های هری پاتر به ما یاد دادن که به خودمون، ایده‌ها و تخیلاتمون باور داشته باشیم و براشون قدم برداریم. اون‌ها به ما درس عشق، دوستی و وفاداری دادن. جو اِلِمان‌های اصلی که بیشتر نویسنده‌های بزرگ توی کتاب‌های مشهورشون استفاده کرده‌بودن رو برداشت و اون‌ها رو به سبک و سیاق زیبای خودش به داستانش اضافه کرد. خانم رولینگ با درآمد ۹۵ میلیون دلاری در سال ۲۰۱۷ در مقام سوم پردرآمدترین افراد مشهور سال از طرف فوربز قرار گرفت. توی لیستی که کریستیانو رونالدو ۵م و لیونل مسی مقام ۱۴م رو دارن. جالبه که بدونید ایلان ماسکی که توی قسمت قبل درموردش صحبت کردم اصلا توی این لیست ۱۰۰ نفره نیست! جو در سال ۲۰۰۸ برای سخنرانی در جشن فارغ‌التحصیلی دانشجویان هاروارد دعوت شد که سخنرانی مشهوری ایراد کرد. سالی که در اون با ۳۰۰ میلیون دلار، به عنوان پردرآمدترین نویسنده‌ی آن سال مالی معرفی شده و در مقام نهم بین ۱۰۰ فرد مشهور قدرتمند جهان قرار گرفته بود. جو توی سخنرانیش در هاروارد از اهمیت «شکست» در زندگی صحبت کرد. به عقیده‌ی اون، درمورد «موفقیت» زیاد صحبت شده اما هنوز خیلی باید درمورد «شکست» حرف زد. در پایان قسمتی از این سخنرانی رو براتون می‌خونم:نهایتا همه‌ی ما مجبور هستیم برای خودمان تصمیم بگیریم. گرچه به شکست منتهی شود. جهان کاملا مشتاق است که مجموعه‌ای از موقعیت‌های گوناگون را جلوی پای ما بگذارد کافی است که بخواهیم. بنابراین فکر می‌کنم با هر سنجش و معیاری می‌توان گفت هفت سال بعد از فارغ‌التحصیلی به طرز حماسی‌ای شکست خورده بودم. ازدواجی کوتاه مدت و ناموفق که از درون متلاشی شده بود؛ بی‌کار بودم؛ مادری مجرد بودم و به اندازه‌ای فقیر شده بودم که در بریتانیای مدرن کنونی بدون این‌که بی‌خانمان باشی بتوانی زندگی کنی. نگرانی‌ای که پدر و مادرم برای من داشتند و آن هراسی که خود به دل داشتم هر دو صورت بیرونی پیدا کرده بود و با توجه به هر معیار متداولی، من بزرگترین شکست خورده‌ای بود که می‌شناختم. حالا من بنا ندارم اینجا روبروی شما بایستم و بگویم شکست چقدر جالب و خوشایند است. آن دوران زندگی من تیره و تاریک بود و هرگز فکرش را نمی‌کردم که روزی فرا می‌رسد که جراید و رسانه‌ها از یک افسانه‌ی پریان سخن بگویند. نمی‌دانستم که ژرفای این دالان چقدر است و تا مدت‌ها تنها روشنایی من در انتهای دالان به جای حقیقت، امیدواری بود. خب پس چرا دارم درباره‌ی فواید شکست حرف می‌زنم؟ اگر من پیش‌تر در چیزی موفق شده بودم، شاید هرگز صاحب عزم و اراده‌ای نمی‌شدم که به پیروزی برسم که معتقد بودم به آن تعلق دارم. من آزاد شده بودم. زیرا با بزرگترین ترسم روبرو شده بودم و هنوز زنده بودم و هنوز دختری داشتم که به آن عشق بورزم، یک ماشین تایپ قدیمی داشتم و یک ایده‌ی بزرگ و آن نخ باریک تبدیل به زنجیری محکم شد که با آن توانستم زندگی خود را از نو بسازم. شاید تا به حال در زندگی خود تا این حد شکست را تجربه نکرده باشید که من کردم. ولی بعضی شکست‌ها در زندگی اجتناب ناپذیرند. زندگی کردن بدون شکست خوردن غیرممکن است. مگر این‌که آنقدر محتاط باشید که اصلا نتوانید زندگی کنید که با در این صورت هم شکست خورده‌اید.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/J.-K.-Rowling-%7C-%D8%AC%DB%8C.-%DA%A9%DB%8C.-%D8%B1%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%AF-id2769822-id251962737?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=J.%20K.%20Rowling%20%7C%20%D8%AC%DB%8C.%20%DA%A9%DB%8C.%20%D8%B1%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%AF-CastBox_FM?utm_source=virgool  </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Tue, 05 Oct 2021 19:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه ایلان ماسک، کسی که آینده زندگی ما را تغییر داد.</title>
                <link>https://virgool.io/BioCastPodcast/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-sszlyytvq9jp</link>
                <description>۲۸ ژوئن ۱۹۷۱ که یه روز دوشنبه ای بود، توی پریتوریای آفریقای جنوبی، اولین بچه ی ارول و می ماسک به دنیا اومد. اسمشو گذاشتن ایلان. پدرش یه مهندس برق اهل آفریقای جنوبی بود و مادرشم یه متخصص رژیم غذایی و مدل اهل کانادا. ایلان، بچه ی خجالتی و درونگرایی بود. اینقدر توی کارا و فکراش غرق میشد و میرفت توی دنیای خودش که وقتی پدر مادرش صداش میزدن نمیفهمید. این تا حدی بود که والدینش به شنواییش شک کردن! همیشه فکرا و ایده های عجیب غریبی به ذهنش میرسید. در واقع، اون فکر میکرد که آدم عجیبیه و همین باعث میشد درونگرا باشه. میترسید ایده هاشو به هم سناش بگه که یه وقت تردش کنن. همین درونگرا و نابغه بودنش باعث میشد توی مدرسه خیلی مسخره بشه. عاشق کتاب بود و کلی کتابای کمیک جمع میکرد. تکنولوژیای جدیدو با علاقه دنبال میکرد. کتابای علمی تخیلی و درمورد آینده میخوند؛ اینا رو با هم قاطی میکرد و به این فکر میکرد که برای داشتن آینده ای مثبت، تکنولوژیا چطوری باید پیشرفت کنن؟ همیشه و همه جا کتاب دستش بود! اصلا براش عجیب نبود که روزی ۱۰ ساعت مطالعه کنه! برادرش تعریف میکنه که یک بار با مادرش رفته بودن خرید، وسطای خرید یهو میبینن ایلان نیست! در به در دنبال آقا بودن که میرن تو یه کتاب فروشی میبینن ایلان وسط قفسه های کتابا نشسته روی زمین و غرق یه کتابه! بذارین یه نمونه ی خیلی جالب از اطلاعات ایلان براتون تعریف کنم: خودش میگه وقتی بچه بوده از تاریکی میترسیده. بعد از مطالعه، به این نتیجه رسیده که تاریکی یعنی نبودن فوتون ها توی طول موج قابل دید برای انسان. به خودش گفته خیلی مسخره س که آدم از نبود فوتونا بترسه! بعد از اون دیگه از تاریکی نترسیده! ینی قشنگ از نظر علمی خودشو قانع کرد و واقعا دیگه نترسید! یه نمونه دیگه این که توی مدرسه یکی از دوستان بهش گفته وای ایلان! ماهو ببین! چن میلیون مایل باهامون فاصله داره! ایلانم گفته نه بابا! فاصله ش همش حدود ۲۵۰ هزار مایله! ایلان ۸ سالش بود که پدر و مادرش با دوتا پسر و یک دختر از هم جدا شدن. چن وخ بعد ایلان تصمیم گرفت با پدرش زندگی کنه. خونه ی پدرش بیرون از شهر بود و اون ها کلی با هم به تفریح میرفتن. تعطیلاتشونم معمولا توی اروپا یا هنگ کنگ میگذشت. پدر خیلی سختگیری داشت که یکسره به بچه هاش دستور میداد. مثلا اون برخلاف بقیه همشهریا که برای کارای خونه مستخدم میگرفتن؛ این وظیفه رو به بچه هاش داده بود. پدرش متوجه شد که ایلان علاقه شدیدی به کامپیوتر داره و براش یه کومودور VIC-۲۰ خرید. حالا دیگه وقت ایلان به یاد گرفتن برنامه نویسی از روی کتابایی که خریده بود میگذشت. توی همین موقع، اسمشو کلاس کامپیوترم نوشتن. ولی از بس خودش اطلاعات جمع میکرد، وقتی میرف کلاس احساس میکرد اطلاعات معلمه از چیزایی که خودش میدونه کمتره. همینم باعث شد دیگه نره. اوقات فراغتش به D&amp;D بازی کردن با رفیقاش میگذشت. (اگه نمیدونید بازی نقش آفرینی D&amp;D چیه، پیشنهاد میکنم قسمت ۸۰ پادکست رادیو گیک جادی رو گوش بدید که اونجا مفصلا درموردش توضیح داده.) ۱۲ ساله بود و آتاری داشت. تصمیم گرفت برای تامین هزینه های خرید بازی یا خرید یه کامپیوتر جدید، یه بازی درست کنه و بفروشه. روزی ۵ ساعت وقت میذاشت و بالاخره موفق شد یه بازی کامپیوتری خیلی ساده بنویسه که اسمش رو Blastar گذاشت. بازیش درمورد یه سفینه بود که باید موجودای فضاییو با تیرای لیزری از بین میبردی. خیلی زود مجله ی PC and Office Technology بازی ایلانو به قیمت ۵۰۰ دلار ازش خرید. مجموعه کتاب مشهور «بنیاد» از ایزاک آسیموف و کتاب «راهنمای مسافران مجانی کهکشان» از داگلاس آدامز خیلی روش تاثیر داشت. (درمورد این کتابم جادی توی آخرای اپیزود ۴۲ رادیو گیک توضیح داده.) اون موقع بازار بازیای آرکید خیلی داغ بود و ایلان و برادرش کیمبال، کنار دبیرستان شون به فکر راه انداختن یه کمپانی ساخت بازیای آرکید افتادن. اون موقع ایلان ۱۴ و کیمبال ۱۳ ساله بود. اونا بدون این که به والدینشون چیزی بگن، کار راه اندازی کمپانی شونو شروع کردن. اما با توجه به سن کمشون نتونستن مجوز بگیرن. اواخر دهه ۸۰ میلادی بود و اوج حکومت استبدادی آفریقای جنوبی. ایلانم که ۱۷ ساله بود و نمی خواست برای اون حکومت بره سربازی، به دنبال راهی برای پیچوندن خدمت اجباری بود. سال ها بود که زندگی توی آمریکا به رویای ایلان تبدیل شده بود. فکر میکرد بهترین جا برای اجرای ایده هاش آمریکاس. ولی اون موقع هر کار کرد نتونست بره آمریکا. اما چون مادرش متولد کانادا بود، تو ۳ روز تونست پاسپورت کانادایی بگیره. با وجود مخالفت خانواده، بلافاصله بارشو بست و رفت تورنتو. پدرش گفته بود اگه رفتی دیگه رو پول من حساب نکن. پس اوایل به هر کاری راضی میشد تا بتونه پول ورود به کالجو جمع کنه. توی محل کارش میخوابید و برای حمام هم از دوش باشگاه استفاده میکرد. بالاخره تونست پذیرش Queen’s College تو کینگستون رو بگیره. هزینه ی کالج زیاد بود اما فکر ایلان خیلی خوب کار میکرد. اون و دوستش یک عمارت ۱۰ خوابه رو اجاره کردن و آخر هفته ها اون جا بساط پارتی راه مینداختن. تو هر مهمونی ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ نفر میومدن و از هر نفر ۵ دلارم ورودی میگرفتن. با وجود درآمد خوبی که داشتن، ایلان سعی میکرد خیلی صرفه جویی کنه و فقط روزی ۱ دلار برای خوراک خودش خرج میکرد. سعی میکرد با خوردن نودل و ادویه های تند رایگان هزینه خودشو به حداقل برسونه. سال ۱۹۹۲، ماسک تونست پذیرش دانشگاه پنسیلوانیا رو تو رشته فیزیک بگیره و بالاخره آرزوی دیرینه ش محقق شد: مهاجرت به آمریکا. ۳ سال بعد اون با دو مدرک کارشناسی فیزیک و کارشناسی اقتصاد از دانشگاه پنسیلوانیا فارغ التحصیل شد و پذیرش مقطع دکترای فیزیک کاربردی از دانشگاه استنفورد رو گرفت. سال ۱۹۹۵ ماسک در حالی راهی استنفورد شد که اینترنت، فضای سیلیکون ولی رو تحت تاثیر قرار داده بود. اما بیرون از سیلیکون ولی هنوز مردم عادی نمیدونستن چی هس. هنوز ۲ روز از دانشگاش گذشته بود که ایده ی نابی به ذهنش رسید. با خودش گفت که نتیجه ی صبر کردن و گرفتن دکترا اینه که بشینه و پیشرفت روز افزون اینترنتو ببینه؛ بعد از گرفتن مدرک هم احتمالا راه انداختن چیز جدید توی اینترنت سخت تر بشه. هنوز ۲ روز از مقطع دکتراش گذشته بود که بیخیال درس شد و با برادرش تماس گرفت.در حالی که خیلی از بزرگان، وب رو یک پدیده ی زودگذر تصور می کردن و بیشتر کمپانیای بزرگ اصلا نمی دونستند چی هس؛ ایلان و کیمبال ماسک به این فکر افتادند که چقدر پول تو این شبکه تازه تاسیس نهفته س! اونا سایت Zip۲ رو راه انداختن. ایده ی ایلان این بود که آدرس کسب و کارای مختلفو روی نقشه توی سایتش به افراد ارائه بده. داریم از زمانی صحبت میکنیم که شما برای پیدا کردن آدرس یه کسب و کاری باید میرفتی یه کتابچه میخریدی که آدرس همه مشاغلو توش نوشته بود. توی آمریکا بهش میگن کتاب یا روزنامه ی زرد. قاعدتا از گوگل مپم خبری نبود که بتونی لوکیشن اون محلو پیدا کنی. پس باید با یه آدرس توی سطح شهر به دنبال اون مغازه یا شرکت میگشتی. برادران ماسک ۲۸ هزار دلار از پدرشون قرض کردن و یه «کتاب زرد آنلاین» راه اندازی کردن. با این کار، که بیشتر کد نویسیش رو خود ایلان انجام داد، هم کلی پول درآوردن؛ هم خیلی از کمپانیا رو با پدیده ای به اسم اینترنت آشنا کردن. با ورود و ثبت نام کسب و کارای مختلف روی سایت Zip۲، ارزش اون روز به روز بیشتر میشد و بالاخره ۴ سال بعد کمپانی کامپیوتری Compaq سایت Zip۲ رو به مبلغ ۳۰۷ میلیون دلار ازشون خرید. از این معامله، ۲۲ میلیون دلار به ایلان ۲۸ ساله رسید. ایلان از بچگی عاشق ماشین بود و اولین کاری که با سرمایه هنگفتش کرد، رفت یک مک لارن F۱ به قیمت ۱ میلیون دلار خرید. ماشینی که کلا ۱۰۶ نسخه ازش تولید شده و اون موقع سریع ترین ماشین جهان بود. جالبه بدونید که ماشین به این گرونی رو بیمه نکرد و یکی دو سال بعد باهاش تصادف کرد و ماشینو داغون کرد! از ماشین بگذریم، با بقیه ی پولش میتونست یه جزیره تو باهاما بخره و تا آخر عمر به عشق و حال بگذرونه. اما اون فکرای بزرگی توی سرش داشت. اون فکر میکرد که به زودی نقل و انتقالات مالی هم به محیط اینترنت منتقل میشه. ۱۲ میلیون دلار از سرمایه بدست آمده از فروش Zip۲ رو، این بار بدون برادرش، روی ساخت یک سایت به اسم X.com سرمایه گذاری کرد. بزرگترین رقیب X.com کمپانی کانفینیتی بود. اونا به جای رقابت و دعوا تصمیم به ادغام گرفتند. با ادغام X.com و کانفینیتی، کمپانی مشهوری تاسیس شد که احتمالا همه اون رو بشناسید: PayPal. ایلان تو ژانویه ۲۰۰۰ با نویسنده ی انگلیسی جنیفر جاستین ویلسون که توی دانشگاه باهاش آشنا شده بود ازدواج کرد. ۲ سال بعد اون ها صاحب یه پسر بچه به نام نوادا شدند. اما فقط ۱۰ هفته بعد، پسرشون بخاطر «سندروم مرگ ناگهانی نوزاد» خوابید و دیگه بلند نشد! درحالی که پاسپورت آمریکاییش رو گرفته بود شرکت eBay به عنوان بزرگترین رقیب PayPal با مبلغی بالغ بر ۱.۵ میلیارد دلار کمپانی اونا رو خرید. ماسک صاحب بیشترین سهام شرکت بود و چیزی حدود ۱۸۰ میلیون دلار کاسب شد. تو یه ساحل دراز کشیده بود و به صدای موج گوش میداد. دوباره فکر خرید جزیره به ذهنش رسید. اما سیاره ها خیلی بیشتر از جزیره ها براش جذاب بود! اون ایده هایی داشت که از حدود ۲۰ سال پیش منتظر رسیدن پولش بود. حالا پولشو داشت و وقت اجرای ایده های عجیب غریبش رسید. فکر میکرد فضا هنوز خیلی ناشناخته س و خیلی چیز عجیب غریبیه. رفت سایت ناسا رو زیر و رو کرد و چیزی که دنبالش بود رو اونجا پیدا نکرد: سفر به مریخ! ایلان از سال ها پیش توی این فکر بود که چرا فعالیتای فضانوردا تو ۴۰ سال گذشته، بعد از تموم شدن پروژه سفر به ماه، فقط به تجهیز و رسیدگی به ایستگاه فضایی بین‌المللی ختم شده؟ چرا هنوز نوبت سفر به مریخ نرسیده؟ اون به این فکر افتاد که خودش این رویا رو عملی کنه. سفر انسان به مریخ و زندگی روی اون، یکی از رویاهای کودکی ایلان بود. همون تابستون ۱۰۰ میلیون دلار پولش رو برای تاسیس یکی از پر سر و صدا ترین کمپانیای دو دهه آینده هزینه کرد: SpaceX. اولین و مهمترین قدم برای سفر انسان به مریخ، کم کردن هزینه سفر به فضا بود. پرتاب هر راکت به فضا چیزی حدود ۱ میلیارد دلار برای ناسا آب می خورد. ایلان به این فکر افتاد که اگر فضاپیماها چند بار مصرف بشن، اون وخ این هزینه خیلی کمتر میشه. (مقایسه ی سفر هوایی و سفر فضایی) ایلان میخواس همون کاری که هنری فورد تو صنعت خودروسازی کردو تو صنعت فضانوردی انجام بده. درسته که فورد مخترع اتومبیل نبود، ولی اولین کسی بود که اون رو به تولید انبوه رسوند و تولید خودروها رو ارزون تر کرد تا مردم عادی هم بتونن اونا رو بخرن و ازشون استفاده کنن. ایلان فقط یک کارآفرین صرف نبود. اون خودش یه مهندس بود و کلی کتاب میخوند تا خودش اطلاعات لازمو کسب کنه و کارای شرکتو پیش ببره. اون برای خرید راکت به روسیه رفت. چون میدونست راکتای روس خیلی ارزون تر از آمریکایی ها هستن. اونجا خیلی تحویلش نگرفتن. به هر حال روس ها دیدن یه جوون ۳۲ ساله ی آمریکایی که تازه هم پولدار شده، حرفای قلمبه سلمبه میزنه و میگه میخوام آدم بفرستم مریخ و ازین صحبتا، کلا خیلی جدیش نگرفتن. راکتی که حدود ۴ میلیون دلار قیمت داشت و ۸ میلیون قیمت دادن بهش. ینی یه جورایی بپیچوننش. ایلان اما بیخیال نشد! ۲ بار دیگه م پاشد رفت روسیه و چونه زد اما دید اینا خیلی حرفاشو جدی نمیگیرن. گفت پس حالا که اینجوری شد اصلا اونا رو ولشون کن! خودم میسازمون. برای همین حدود ۱۰۰ ساعت تو هفته کار میکرد. بعضی موقع ها انرژیش جواب نمی داد و با روزی ۸ قوطی نوشابه رژیمی خودشو سر پا نگه میداشت. این اعتیاد و مشکل جسمی براش ایجاد کرده بود. همین موقع ها، ایلان و جنیفر از راه لقاح مصنوعی صاحب یه دو قلوی پسر به نامای گریفین و خاویر شدند. دو سال بعدم دوباره از همین راه صاحب یه سه قلوی پسر به نامای دارمین، ساکسون و کِی شدند. اسمای پسراشو از رو شخصیتای کتابای کمیک X-Men برداشته بود. وقت اجرای ایده بعدی رسید. به پسر خاله ش زنگ زد و گفت که میشه با تاسیس یک شرکت، برای خونه ها پنل خورشیدی نصب کنیم تا هزینه های انرژی شون کم بشه. ۱۰ میلیون دلار روی Solar City سرمایه گذاری کرد، کارو به پسر خاله ش سپرد و خودش رئیس هیئت مدیره شد. اونا از ۵ ایالت غربی شروع کردن و خیلی زود تبدیل به اولین تامین کننده پنلای خورشیدی تو تمام ایالات متحده شدند. حالا خونه ها و شرکتای بزرگی مثل eBay برق روزانه شونو با استفاده از پنلای خورشیدی سولار سیتی تامین میکنن. آقای ماسک، اعتقاد داره خورشید تنها منبع انرژی قابل اتکا هست که هیچوقت تموم نمیشه. البته حداقل حالا حالاها! اما اون به دنبال استفاده تمام این تجربیات برای ایجاد تغییر بزرگتری بود. اون به دنبال این بود که انرژی فسیلی رو به کلی از چرخه زندگی انسان ها خارج کنه. جولای ۲۰۰۳ (تیر ۱۳۸۲) در حالی که تلاش شرکتای بزرگ خودرو سازی برای تولید خودروهای برقیِ مناسب با شکست روبرو شده بود؛ مارتین ابرهارد و مارک تارپنینگ شرکت تسلا رو با هدف ورود به این بازار تاسیس کردند. چند ماه بعد ایلان ماسک با سرمایه گذاری ۷۰ میلیون دلاری به جمع موسسای این کمپانی پیوست. در واقع ماسک تمام ۱۸۰ میلیون دلاری که از فروش PayPal به دست آورد رو برای تاسیس سه تا کمپانی خرج کرد. سه تا کمپانی چیا بودن؟ SpaceX، Solar City و Tesla. همین باعث شد برای اجاره خونه مجبور بشه پول قرض کنه. ینی شما فک کنید! طرف سه تا از جاه طلبانه ترین شرکتای جهانو تاسیس کرده، بعد اجاره خونه نداره بده! همین مساله باعث شده اسم ماسک به صدر لیست ریسک پذیرترین اشخاص چند دهه گذشته برسه. به هر حال... تسلا اولین استارتاپ خودروسازیِ چند دهه گذشته و اولین کمپانی خودروسازی بود که تو سیلیکون ولی متولد میشد. اونا یک مسترپلن برای تولید خودروهای تمام برقیِ شرکت توی بیشتر از ۱۰ سال آینده طراحی کردن. اولین خودروی برقی شرکت تسلا به نام رودستر بعد از دو سال از تاسیس شرکت، به قیمت اولیه ۱۰۰ هزار دلار معرفی شد. این ماشین جزو دسته خودروهای بالا رده بود و افراد مشهوری مثل آرنولد، دی کاپریو و جرج کلونی اونو پیش خرید کردن. هدف از تولید همچین ماشین لوکس و گرونی این بود که همون اول بیان سر زبونا. رودستر عنوان بهترین اختراع سال ۲۰۰۶ رو از مجله تایم دریافت کرد. حالا سولارسیتی وظیفه تامین انرژیو انجام میداد و تسلا وظیفه مصرفشو. آقای ماسک پارسال یه ایده خیلی جالبم داد. شرکت Solar City از یک سری تایل سقفی رونمایی کرد که توی خونه هایی که شیروونی دارن به جای تایلای معمولی استفاده میشه. توی این تایلا یه پنل خورشیدی هست و در صورت استفاده از اونا، کل سقف شما بدون این که شکلش تغییر کنه پوشیده از پنل های خورشیدی میشه و این، خونه شما رو از هرگونه منبع انرژی بی نیاز میکنه. اگر ماشینتون هم برقی باشه، شب میذاریدش تو پارکینگ و خیلی راحت تا صبح شارژش ۱۰۰% میشه.سال ۲۰۰۸ و بحران اقتصادی جهانیِ اون سال، شاید بدترین دوران کاری ایلان تا به حال بوده. برای توضیح این بخش باید یکم به عقب برگردیم. بعد از تاسیس شرکت SpaceX تو تابستون ۲۰۰۲، هدف ماسک و همکاراش، پرتاب اولین راکت شون به اسم فالکون ۱ تا پاییز ۲۰۰۳ بود. یعنی تقریبا ۱ سال و نیم بعد. اما روند طراحی و تولید فالکون ۱ تا بهار ۲۰۰۶ عقب افتاد. بالاخره ۲۴ مارس ۲۰۰۶ چشم تموم دنیا به اولین راکت ساخت یه شرکت خصوصی برای پرتاب به سمت مدار زمین بود. اما، اولین نسخه فالکون ۱ فقط ۴۱ ثانیه بعد از پرتاب، تو هوا منفجر شد. یه سال بعد دومین پرتاب فالکون ۱ بازم با شکست همراه بود. اما اوضاع بدتر هم شد. آگوست ۲۰۰۸، سومین پرتاب فالکون ۱ انجام شد اما به مدار زمین نرسید. بازم یه شکست دیگه برای جاه طلبانه ترین شرکت خصوصی جهان. همزمان، تاخیرای زیاد برای شروع خط تولید رودستر، اولین ماشین برقی تسلا، انتقادا رو از ایلان بالا برده بود. وضع هر دو کمپانی خراب و SpaceX در شرف ورشکستگی بود. زمان تصمیم گیری برای ماسک و دو هیئت مدیره اش فرا رسیده بود. تو همین گیر و دار، یه مصاحبه از جنیفر ماسک تو رسانه ها پخش شد که خبر از جداییش از ایلان میداد. زندگی کاری و شخصی ایلان هر روز تیتر اول روزنامه ها رو به خودش اختصاص داده بود. حقوقا عقب افتاده بودن و همزمان بانکا و کمپانیای مشهور جهان در حال اعلام ورشکستگی بودن. با وجود وعده تسلا که گفته بود رودسترها رو تا اوایل ۲۰۰۷ تحویل میده، به سال ۲۰۰۸ رسیده بودیم و اصلا هنوز خط تولیدی شروع به کار نکرده بود. هیئت مدیره از عملکرد ابرهارد به عنوان مدیرعامل راضی نبود. ابرهارد برکنار شد و ماسک که از اول تا اون موقع رئیس هیئت مدیره بود، با حفظ سمت حالا مدیرعامل هم شد. شرایط وخیم بود.ایلان تا به حال ۷۰ میلیون دلار تو تسلا و ۱۰۰ میلیون دلار هم تو SpaceX پول خرج کرده بود. حالا باید تصمیم می گرفت: یکی از شرکتا رو فدای دیگری کنه یا روی هر دو ریسک کنه؟ مراحل نهایی ساخت یه نمونه دیگه از فالکون ۱ در حال انجام بود. ایلان به دوستش گفت بود که این آخرین شانس منه. اگه جواب نداد SpaceX رو تعطیل می کنم. بالاخره ساعت ۴ عصر ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۸ برابر با ۷ مهر ۱۳۸۷ برای این پرتاب مهم انتخاب شد. صبح اون روز، ایلان برای خلاص شدن از استرس شدید، با برادرش کیمبال و ۵ پسرش راهی دیزنی لند لس آنجلس شد. ۲ دقیقه به ساعت ۴ مونده بود که ایلان وارد اتاق کنترل SpaceX شد. از استرس زیاد نمیتونست بشینه. صداش در نمیومد. آخه این آخرین شانسش برای محقق کردن رویای کودکیش بود. ۳...۲...۱... راکت بلند شد و کمتر از ۱۰ دقیقه بعد تو مدار زمین قرار گرفت. شرکت از خوشحالی ترکید. بعد از ۳ تلاش ناموفق و صرف بیشتر از ۱۰۰ میلیون دلار هزینه، فالکون ۱ به اولین ساخته یک شرکت خصوصی تبدیل شد که وارد مدار کره زمین میشه.SpaceX بالاخره یه محصول سالم ارائه داده بود. ماسک در حالی که نیشش تا بناگوشش باز بود، از اتاق فرمان بیرون اومد. به محض ورود به جمع کارکنای شرکت، صدای تشویق اونا بلند شد. رفت بینشون و یکم براشون صحبت کرد. یه ذره از صحبتاشو براتون میخونم: «بی نهایت عالی بود! این یکی از احساسی ترین تجربه های زندگیم بود. خیلیا بودن که فکر میکردن ما نمی تونیم این کارو انجام بدیم. الآن از شدت خوشحالی اصلا نمیتونم حرف بزنم! ولی این واقعا یکی از بهترین روزای عمرمه. به همه نشون دادیم که میتونیم. این تازه قدم اولمونه. شما رو نمیدونم ولی من امشب قراره یه پارتی باحال بگیرم!».اما هنوز مشکل مالی حل نشده بود و تا قبل از پایان سال ۲۰۰۸، ایلان باید مشکل هر دو کمپانی رو برطرف می کرد. اواسط دسامبر، ۲۰ میلیون دلار از حساب شخصی خودش که همه داراییش بودو به شرکت تزریق کرد. حالا اون نیاز به ۲۰ میلیون دلار دیگه از بقیه سرمایه گذارا داشت. اما خروجی تسلا سرمایه گذارا رو نامطمئن کرده بود. توی جلسه با سرمایه گذارا، ماسک یه بولوف ریز زد و به اونا گفت که قراره ۴۰ میلیون دلار از SpaceX وام بگیره و مشکلات شرکتو حل کنه. اونام باور کردن و ۲۰ میلیون دلار تامین شد. با تامین ۴۰ میلیون دلار، خط تولید رودستر شروع به کار کرد. به نظر می رسید مشکل تسلا حل شده و باید به فکر حل مشکل مالی SpaceX می بود. ۲۳ دسامبر ۲۰۰۸ فقط چند روز قبل از کریسمس و تصمیم تاریخی برای تعطیلی شرکت، ماسک برای تعطیلات با برادرش رفته بود کلرادو که یهو تلفنش زنگ خورد. گوشی رو که دید، شماره رو شناخت. از طرف ناسا بود. پیرو پرتاب موفقیت آمیز فالکون ۱، ناسا یه قرارداد ۱.۶ میلیارد دلاری برای تجهیز ایستگاه فضایی بین‌المللی به ایلان پیشنهاد کرد. کیمبال میگه، ایلان تلفنو قطع کرد و نشست یه گوشه به گریه کردن! ایلان یاد رفتارای تمسخر آمیز روسا نسبت بهش افتاده بود. به این ترتیب، پافشاری ایلان برای رسیدن به اهدافش، فقط ۲ -۳ روز قبل از تموم شدن سال، هر دو شرکتو از تعطیلی نجات داد. همین، اعتماد به نفس زیادی به ایلان برای شروع سال ۲۰۰۹ داد. بهار ۲۰۰۹ شرکت تسلا از دومین خودروی تولیدی خودش که چند ماه قبل وعده اونو داده بود رونمایی کرد: Model S. مدل اس تحولی تو صنعت خودرو سازی بود. ماشینی با اندازه های معمولی، ولی با ظرفیت ۷ سرنشین! ۵ بزرگسال و ۲ کودک! فرانز وون هولژاوزن طراح آلمانی که سابقه طرحای انقلابی برای جنرال موتورز و مزدا رو تو کارنامه داشت، یک طرح شگفت انگیز برای تسلا رو کرد. پیشنهاد میکنم حتما برید و درمورد این ماشین بخونید. تمام سیستم ماشین با دو تا آرمیچر بزرگ تعبیه شده کنار دو چرخ جلوی ماشین هست. باتری لیتیومیش هم بصورت یه صفحه زیر ماشین نصب شده. همین! کل ماشین همینه! یه بدنه از جنس آلومینیوم، ۴ تا چرخ و کمک فنر، ۲ تا آرمیچر و یک صفحه باتری زیر ماشین. با فقط یه پدال گاز! ینی ماشین ترمز نداره! پا رو روی پدال فشار میدید، صفر تا صدو توی ۵.۶ ثانیه میره که از BMW Z۴ و پورش پانومرا هم کمتره. پا رو که برمیدارید میدون مغناطیسی آرمیچرا برعکس میشه و سرعت ماشینو کم میکنه. دنده هم که خب نداره! شرکت تسلا این ماشین میان رده رو ۵۰ هزار دلار قیمت گذاری کرد و واکنشا بهش فوق العاده بود. هر چند برخی شیطنتا از طرف برنامه تخت گاز بی بی سی و روزنامه نیویورک تایمز انجام شد. واکنش ایلان به این دو شیطنت دو تا بیانیه تند بود و بعد، هم سازنده های تخت گاز و هم نویسنده اون گزارش مجبور به عذرخواهی شدن و اعلام کردن که تستاشون از راه درستی نبوده. حالا برای تولید انبوه این ماشین نیاز به یه کارخونه بود. اما تسلا از ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۹ چیزی حدود ۳ میلیارد دلار رو به باد داده بود و چیزی برای تاسیس کارخونه نمونده بود. اما تعریف تمجیدای زیاد از مدل اس، باعث شد دولت باراک اوباما یه وام ۴۶۵ ملیون دلاری به شرکت تسلا بده. (البته این وام دردسرایی هم برای اوباما تو دور بعدی انتخابات ریاست جمهوری ایجاد کرد. چند وقت بعد از انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۲ آمریکا، شرکت تسلا وام خودشو ۹ سال زودتر از موعد تسویه کرد تا حرف و حدیثا تموم بشه.) تسلا با این وام، یکی از کارخونه های تعطیل شده تویوتا توی کالیفرنیا رو خرید. مدل اس عنوان خودروی سال ۲۰۱۳ رو از مجله Motor Trend گرفت و تا آخر ۲۰۱۷ بیشتر از ۲۱۲ هزار دستگاه توی ۱۶ کشور فروخت. فوریه ی ۲۰۱۲ تسلا از Model X رونمایی کرد که مدل اسپورت Model S هست و درای بال پرنده ای داره. یعنی از بالا باز میشن. سال ۲۰۱۶ هم تسلا آخرین قدم توی اون مسترپلن اصلیش رو برداشت و Model ۳ رو معرفی کرد. این ماشین توی همه دسته بندیا ۵ تا ستاره گرفته و قیمت اولیه ش هم فقط ۳۵ هزار دلاره. تا آخر ۲۰۱۷ بیشتر از ۴۵۵ هزارتا Model ۳ پیش خرید شد. مهمترین مساله ای که Model ۳ داره، آپشن خودران بودنه که روی همه شون نصب شده. ینی ماشینتون برقی و خودرانه! شما فقط بشین، جلو رو نگاه کن، خودش میره! به قول خود ایلان، انگار نشستی پشت اسب! ایلان گفته برای آماده شدن Model ۳ تا ۱۲۰ ساعت تو هفته کار میکرده و خیلی شبا توی کارخونه میخوابیده! شرکت تسلا برای ساخت Model S ۱۳۰ تا حق اختراع ثبت کرده. طی بیانیه ای که آقای ماسک توی سایت تسلا گذاشته، همه اونا برای استفاده عموم آزاده و شرکتای دیگه هم میتونن برای پیشرفت این صنعت از اونا استفاده کنن. تسلا تا الآن برای شارژ ماشیناش بیشتر از ۱۶ هزار ایستگاه شارژ تو کشورهایی که فروش داشته ارائه داده که این ایستگاه ها ۲ مدلن: یکی معمولی و یکی سوپرشارژ. طبق گفته تسلا، استفاده از ایستگاه های سوپرشارژ کاملا رایگانه. این مهم با همکاری خلاقانه تسلا و سولار سیتی بدست اومده. تسلا برای تامین برق ایستگاه های سوپر شارژش توی طول روز پولی خرج نمیکنه و همه انرژی، از خورشید تامین میشه. پس از مشتری هاش هم پولی نمیگیره. با استفاده از سوپرشارژ، باتری ماشین شما توی ۷۵ دقیقه کامل پر میشه. مدل اس با باتری ۱۰۰% تا ۴۸۰ کیلومتر رو میتونه بره. پس خرید ماشین برقی از تسلا یعنی برو مسافرت، بدون صدا، بدون دود، بدون گرما و رایگان! اصلا یکی از شعارای اونا سفر رایگان با ماشینای تسلا از شرق تا غرب آمریکاس. آقای ماسک بارها گفته روندن ماشین بنزینی حس زندگی توی گذشته و روندن ماشین برقی حس زندگی تو آینده رو داره. برگردیم به زندگی ایلان. سال ۲۰۱۰ ایلان با تالولا ریلی بازیگر بریتانیایی آشنا میشه و با اون ازدواج میکنه. البته ازدواج اونا حدود دو سال دووم میاره. در واقع زیاد وقت گذاشتن ایلان برای کارش کار دستش میده و اونا از هم جدا میشن. این زیاد کار کردن ایلان تا حدی بود که چند ماه پیش توی یک از مصاحبه ها به این اشاره کرد که از سال ۲۰۰۱ تا الآن هیچوقت بیشتر از ۱ هفته به تعطیلات نرفته. ایلان و تالولا سال بعد دوباره ازدواج میکنن. اما ظاهرا مشکلات برطرف نمیشه و دوباره تو ۲۰۱۴ ینی یک سال بعد جدا میشن. بعد این که راکت فالکون ۱ بالاخره به موفقیت رسید، شرکت SpaceX به دنبال ساخت راکت فالکون ۹ رفت. اونا فضاپیمای باربر دراگن رو هم طراحی کردند تا توسط راکت فالکون ۹ تجهیزات مورد نیاز ایستگاه فضایی بین‌المللی رو به فضا پرتاب کنه. بالاخره ماه می ۲۰۱۲ اولین محموله ارسالی SpaceX با موفقیت به ایستگاه فضایی رسید و تاریخ سازی کرد. اما بر خلاف هدفای اصلی آقای ماسک، SpaceX هنوز نوآوری خاصی تو صنعت فضانوردی ایجاد نکرده بود. همونطور که قبلا گفتم، اونا به دنبال کم کردن هزینه ارسال فضاپیما به فضا بودن. بعد از موفقیت در اقدامات قبلی، اونا شروع به طراحی راکت فالکون هوی کردند که قاعدتا باید نه تنها با موفقیت به مدار زمین میرسید، بلکه با موفقیت هم برمیگشت و روی زمین می نشست. ۶ فوریه ی ۲۰۱۸ برابر با ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ینی همین چند ماه پیش، راکت فالکون هوی برای اولین بار با موفقیت پرتاب شد و با همکاری SpaceX و ناسا و البته با دردسر زیاد به زمین نشست. این موفقیت به SpaceX کمک میکنه هزینه سفر به مریخ رو که چیزی حدود ۱۰ میلیارد دلار هست، به ۱۰۰ هزار دلار کاهش بده. هدف اونا رسوندن حدود ۱ میلیون نفر به مریخ تا دهه ۲۰۶۰ میلادی هست. اما صحبت درمورد کارای جالب کمپانیای آقای ماسک خیلی زیاده و من خیلی از جزئیات رو حذف کردم. اگه بخوام صحبت کنم چند ساعتم کمه. مختصرا به بعضیاش که هیچ جوره نمیشد حذف کرد یه اشاره ای می کنم: SpaceX قصد داره از سال ۲۰۲۴ جهان رو «چند سیاره ای» کنه. اعتقاد آقای ماسک اینه که مشکلات زمین داره زیاد میشه و انسان باید کم کم به فکر گسترش تمدنش به سیاره های دیگه باشه. اونا میخوان گلخونه هایی رو روی مریخ درست کنن و اونجا یه شهر یا یه همچین چیزی بسازن. خود ایلان هم یه آرزوی جالب داره. اون گفته دوست داره به جای زمین، روی مریخ بمیره. این شاید اصلی ترین هدف ایلان تو این روزا باشه.اون اوایل، وقتی صحبت های ایلان درمورد این مسائل توی رسانه ها پخش شد مخالفت های زیادی باهاش شد. بالاخره آمریکاییا یکم براشون سخت بود کاری رو که تابحال فقط ناسا انجام داده بود، یه جوون مهاجر توی کمپانی خصوصیش بکنه. توی معروف ترین اظهار نظرای منفی در این مورد نیل آرمسترانگ و یوجین سرنان به عنوان اولین و آخرین انسانایی که موفق شدن روی ماه راه برن، تفکرات آقای ماسک رو مسخره خوندن. ماسک طی یک مصاحبه وقتی درمورد این مساله ازش پرسیدن بغض کرد و گفت: «شنیدن همچین چیزی خیلی برام سخت بود چون اونا اسطوره های من بودن و من بخاطر ادامه راه اون ها وارد این کار شدم.»بعد از موفقیت شرکت تسلا، یکی از دغدغه های ایلان، تامین باتری لیتیومی برای ذخیره این همه انرژی تجدیدپذیر تولید شده بود. پس به فکر راه اندازی وسیع ترین کارخونه جهان توی صحرای نوادا افتاد و اسمش رو گذاشت گیگافکتوری. ساخت این کارخونه از ۲۰۱۶ آغاز شده و تا ۲۰۲۰ ادامه داره و پس از اتمام، حجم باتریای تولیدیش تو یک سال، هم اندازه ی حجم کل باتریای تولیدی ایالات متحده تا سال ۲۰۱۶ میشه. البته تا الآن تسلا ۲ تا گیگافکتوری دیگه هم در دست ساخت داشته و داره که یکیش تو نیویورکه و جدیدترینش هم قراره توی شانگهای چین ساخته بشه. بزرگترین نگرانی ایلان هوش مصنوعیه. بر همین اساس سال ۲۰۱۵ اون با یکی از دوست هاش شرکت Open AI رو تاسیس کردن که روی توسعه هوش مصنوعی سالم یا بی ضرر کار میکنن. ایلان برای نشون دادن ترسناک بودن هوش مصنوعی بحث یادگیری رباتا رو با یادگیری انسانا مقایسه میکنه. اون میگه رباتای جدید از وقتی برای اولین بار روشن میشن چند ثانیه بعد میتونن روی پاهاشون وایستن اما انسان چند سال طول میکشه تا این مهارتو یاد بگیره.یکی دیگه از پروژه هایی که آقای ماسک برای برطرف شدن مشکل حمل و نقل شروع کرده رو احتمالا قبلا شنیدید: هایپرلوپ. جولای ۲۰۱۲ ایلان ماسک صحبت از کانسپتی کرد که به گفته ی خودش قراره پنجمین مدل حمل و نقل باشه. ماسک فکر میکنه مشکل از مدل حمل و نقل دو بعدی هست و حمل و نقل باید سه یعدی باشه. اون از بین هوایی و زیر زمینی، دومی رو بخاطر این که اعتقاد داره در صورت بوجود اومدن مشکل امن تر هست انتخاب میکنه و سال ۲۰۱۶ شرکت بورینگ رو تاسیس میکنه. هایپرلوپ شامل کپسول هایی با ۲۸ سرنشینه که توی تونل هایی با سرعت بسیار زیاد مسافتا رو طی میکنن. برای این منظور توی تونل از خلاء استفاده میشه که با از بین بردن اصطکاک، هرگونه عامل کم کردن سرعتو از بین ببره. طبق این کانسپت شما توی ۴۴ دقیقه مسافت تهران تا مشهدو میرید. این کانسپت میتونه درون شهری هم باشه که به صورت بزرگراه های زیر زمینی کار میکنه. عملیات حفر تونل سال ۲۰۱۷ تو لوس آنجلس شروع شده و قراره توی شهرهای دیگه آمریکا هم به زودی شروع بشه. برای مدل برون شهری هم که توی چند کشور توسط شرکتای مختلف در حال اجرا هستش. مشهورترین پروژه ی اون، انتقال بین لوس آنجلس و سانفرانسیسکو هست که در حال انجامه. موتورای این پروژه توسط شرکت تسلا تامین میشن و انرژیش هم از پنلای خورشیدی سولار سیتی تامین میشه. ماسک درمورد امنیت تونلا میگه که تونلا دو لایه ن و مکانیسمی شبیه اسکلت بدن مار دارن! یعنی اگر زلزله بیاد تونلا هم مثل اسکلت مار جابجا میشن و تقریبا غیر ممکنه که هر دو لایه آسیب ببینن. ایلان آدم عجیب و غریبیه و دردسر هم کم نداشته. من فقط به آخریش اشاره میکنم. یکی دو ماه پیش آقای ایلان ماسک یه توئیتی کرد که میخواد با قیمت هر سهم ۴۲۰ دلار سهام تسلا رو بخره و اون رو خصوصی کنه. بلافاصله بعد از این توئیت قیمت سهام تسلا رفت بالا. اما چندتا از اعضای هیئت مدیره تسلا مصاحبه کردن و گفتن از چنین چیزی بی خبرن. بعد از این مصاحبه ها، شایعه شد که آقای ماسک این توئیت رو تو حالت عادی نزده. ماسک هم یکی دو روز بعد اعلام کرد که این توئیت واقعیت نداشته و یه جور شوخی بوده یا یه همچین چیزی. هنوز این خبرا داغ بود که آقای ماسک مهمون یه پادکست معروفی به اسم The Joe Rogan Experience شد. تو جریان مصاحبه که اتفاقا نسخه تصویریش هم تو یوتیوب پخش میشه، جو روگان یه سیگار برگ حاوی ماری جوانا به ایلان تعارف میکنه و اون هم جلوی دوربین سیگار رو میگیره و میکشه. بعد از این اتفاقات شایعه ی قبلی که ایلان در موقع اون توئیت حال عادی نداشته دوباره داغ میشه. البته رسانه ها یکم جو الکی هم میدن. من اون ویدیو رو دیدم و قیافه ایلان کاملا کنجکاو بود و با تعجب نگاه میکرد. جو روگان ازش پرسید تابحال کشیدی؟ گفت فکر کنم یه بار. بعد یه پُک زد و سیگار رو برگردوند. چند دقیقه بعد هم توی مصاحبه گفت که اهلش نیست و از نظرش درست نیست و از این حرفا. ولی خب رسانه ها کار خودشونو کردن! حالا دو سه هفته پیش خبر رسید که سازمان بورس آمریکا از آقای ماسک به اتهام این که بدون اطلاع هیئت مدیره با این توئیت میخواسته قیمت سهام تسلا رو بالا ببره شکایت کرد. کار داشت بیخ پیدا میکرد که آقای ماسک با اونا پای میز مذاکره نشست و راضی شد با پرداخت غرامت ۴۰ میلیون دلاری برای سه سال از ریاست هیئت مدیره ی تسلا کناره گیری کنه اما مدیرعامل باقی بمونه. در واقع ایشون شانس آورد وگرنه شاید کل رویاهاش با خاک یکسان میشد.آقای ماسک سال ۲۰۱۰ مدال طلایی فضایی رو از فدراسیون جهانی ورزش گرفته که یکی از افتخارات بالای اوناست. مجله ی Fortune تو سال ۲۰۱۳ ایلان ماسک رو به عنوان بیزینس پرسن سال انتخاب کرد. مجله ی Esquire هم اون رو تو رده ۳۹م از ۷۵ فرد دارای نفوذ و قدرتمند قرن ۲۱ معرفی کرد. اون از شرکتاش حقوق ثابت نمیگیره اما سالی ۹۹ میلیون دلار از سهامش درآمد داره. طبق آخرین لیستی که مجله فوربز توی اکتبر ۲۰۱۸ ینی همین چند هفته پیش منتشر کرد، آقای ماسک رتبه ی ۲۴م ثروتمندترین افراد ایالات متحده و رتبه ۵۴م ثروتمندترین افراد جهان رو داره. یکی از دوستاش میگه: اون با دست خالی به آمریکا رفت، یه بچه ش رو از دست داد، توسط همسر سابق و رسانه ها زیر فشار شدید قرار گرفت و تو جریان بحران اقتصادی ۲۰۰۸ تا یک قدمی از دست دادن شرکتاش هم پیش رفت. اون بیشتر کار کرد و استرس زیادی کشید تا از این بحرانا عبور کرد. اون اهداف بلند مدتش رو فراموش نکرد و روی اونا تمرکز کرد. Zip۲، PayPal، Tesla و Solar City محصول و بیانگر ایلان ماسک هستند اما SpaceX خود ایلان ماسکه. زندگی باورنکردنی ایلان ماسک یک مثال فوق‌العاده از مردیه که رؤیای کودکی خودش یعنی فتح فضا رو با باور، تمرکز و اراده ای که داشت به واقعیت تبدیل کرد. اسکان بشر تو مریخ به لطف نوآوری‌های SpaceX تو صنعت فضایی به زودی به واقعیت تبدیل می‌شود. حتی اگه به همچین چیزی باور هم نداشته باشید وقتی یکی از مصاحبه های آقای ماسکو میبینید، به این مساله باور میکنید! بنا به گفته آقای ماسک بین ۱۰ تا ۲۰ سال آینده، هر داستان علمی تخیلی به واقعیت می‌پیونده.بقیه قسمت‌های پادکست بایوکست را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/Elon-Musk-%7C-%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-id2769822-id251962736?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Elon%20Musk%20%7C%20%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86%20%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>BioCastPodcast</category>
                <author>BioCastPodcast</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 00:32:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>