<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یادداشت‌های یک دوقطبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bipolar_disorder</link>
        <description>اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 23:45:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/161246/avatar/TtnRlm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یادداشت‌های یک دوقطبی</title>
            <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوست تاریک من</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86-iklgkxwevybu</link>
                <description>عصر همان شبماه شب ششم آسمان آسایشگاه را روشن کرده و من کنج اتاق ۱۰۸ مشغول نوشتنم. دکتر امروز گفت اگر تا فردا حالت به همینطور بماند می‌توانی به بخش عمومی منتقل شوی. اندیشیدم... اکنون حال من خوب است اما فردا چه؟ یا روز بعدش؟ هفته بعد یا ماه بعد چطور؟ چگونه باید حال خودم را خوب نگه دارم؟ چگونه باید اهریمن را دور برانم؟ در سرم هزار سوال است!اهریمن اما دارودسته اش را جمع کرده و قصد عزیمت دارد. کسی پشت سرشان آب نریزد نمی‌خواهم دوباره برگردند...از مینا به اهریمن: دوست تاریک من لطفاً برو و هرگز باز نگرد من تو را نمی‌خواهم. برو تا همیشه...پنجم خرداد۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 14:16:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان هنوز آبی است</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-w4jwxneu9dfn</link>
                <description>پنجمین شب را می‌گذرانم. امروز دکتر حرف‌های ناامید کننده‌ای زد. بعد از من پرسید که احساس بهبودی دارم و بی درنگ گفتم خیر! گفت فعلاً باید در بخش مراقبت بمانی، اما می‌توانی روزی دوبار با همراهی پرستار به محوطه بروی.کمی بعد پرستار آمد و صدایم زد. من اما از بیرون واهمه داشتم. بالاجبار همراهش رفتم. گرمای خورشید به پوست تنم می‌تابید و آسمان بالای سرم همچنان آبی بود. پنج روز بود که آسمان را ندیده بودم. بوی خوش گل‌ها و چمن‌های تازه آبیاری شده مشامم را نوازش می‌کرد.کمی بعد دوباره به اتاقم آمدم و مشغول مطالعه شدم. این روزها اکثر وقتم را با خواندن کتاب پر می‌کنم.امروز آموختم که نباید دنبال آن باشم که افکار منفی حذف شوند بلکه باید بتوانم حتی با بودن آنها از افکار مثبت هم استفاده کنم و لذت ببرم.اما هنوز از نوشته هایم بیزارم. دیگر نمی‌توانم مثل گذشته زیبا و گیرا بنویسم. کاش اهریمن دوباره مغزم را به من بازگرداند...چهارم خرداد۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 18:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمله نهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ikrdopsaya4t</link>
                <description>چهار روز گذشت و من در آسایشگاه هستم. کنج دنج اتاق ۱۰۷ خوابیده‌ام و می‌نویسم. امروز یک بار دیگر مورد حمله اهریمن قرار گرفتم که پرستارها با شمشیری از جنس دارو به لشکر آنها حمله کردند. با خود اندیشیدم بعد از روزهای آسایشگاه چگونه باید مقابل حملات آنها بایستم؟غمگین و افسرده ام! نمی‌دانم چه پیش رو دارم...روزهای طولانی آسایشگاه یک به یک می‌گذرند و من همچنان غمگین و سردرگم هستم. چه باید بکنم؟ خلقم مدام در نوسان است و در هر حال مدام غمگین می‌شوم. دکتر از روند درمان چیزی نمی‌گوید. حتی نمی‌دانم تا به کی باید در بخش مراقبت بمانم.این روزها حالم خیلی بدتر از دفعات قبلی حمله اهریمن است، گویی او دارد تمام زورش را در کار می‌گیرد تا مرا نابود کند.چه کسی می‌داند این روزهای نکبت بار کی تمام می‌شوند؟سوم خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 14:09:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ نفرت‌انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-cdnofxewamrw</link>
                <description>شب سوم هم فرا رسید. دیشب دخترک اتاق ۱۰۵ حرفی به من زد که برایم بسیار دردناک بود.می‌گفت (بیچاره مرد از دست تو چه می‌کشد) حرفش مثل پتک بر فرق سرم کوبیده شد. اتاق را ترک کردم و به سالن آمدم. صدای منحوسش در گوش هایم می‌پیچید، تا جایی که احساس کردم قلبم از قفسه سینه‌ام دارد بیرون می‌پرد. نفس هایم به شماره افتاده بود، آهسته اشک می ریختم که ناگهان فوجی از افکار آسیب زا بر سرم هجوم آورد. پیش پرستار رفتم و همچون بمبی از اشک منفجر شدم! دکتر کشیک آمد دارو گرفتم و خوابیدم، اما صدا همچنان در گوشم بود. امروز صبح که بیدار شدم عذاب وجدان مرد مانند یک زنجیر بزرگ دست و پاهایم را قفل کرده بود. امشب دختر اتاق ۱۰۸ هم داشت همان حرف‌ها را می‌زد که من  مجال صحبت به او ندادم. اما گویی حق با آنهاست. من برای مرد معضل هستم او حق دارد شاد زندگی کند، حق دارد درگیر زندگی فراز و نشیب من نباشد.آری من نفرت انگیز ترین آدم روی زمین هستم...دوم خرداد۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 12:07:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروب جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-truaewlyunvo</link>
                <description>عصر روز دوم است. دلگیری جمعه‌های اینجا از هرجای این جهان بیشتر است. مرد امروز به دیدنم آمد و من با قلبی فشرده از دلتنگی سخت او را در آغوش فشردم. برایش از آسایشگاه و بچه‌های اینجا گفتم ، از حرف‌های دکتر که می‌گفت شاید بخواهد شوک درمانی را شروع کند. کمی بعد او رفت و من ماندم و یک دنیا تنهایی!کنج این آسایشگاه لعنتی بیشتر از همیشه احساس بی‌پناهی می‌کنم. کنج اناق 106 بخش مراقبت آرمیده‌ام و از پشت شیشه‌هایی که به لطف برچسب مات شده اند نور آفتاب دم غروب جمعه را تماشا می‌کنم. نمی‌دانم در این دو روز آسمان چگونه شده! اما نمی‌خواهم بیرون ساختمان را ببینم.فقط می‌دانم که بعد از رفتن مرد دوباره تنهایی گریبانم را گرفته. علیرضا آذر مدام در سرم می‌خواند:او رفت و با خود برد خوابم را دنیا پس از او قرص و بیداریستدکتر بفهمد یا نفهمد بازعشق التهاب خویش آزاریستیکم خرداد۱۴۰۵..</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 16:09:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و لباس های صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-nzd4et2k9qqb</link>
                <description>عصر اولین روز آسایشگاه است. امروز برایم بسیار غم انگیز و دلگیر بود. صبح برای خودم آخرین قهوه را آماده کردم و به راه افتادیم به اینجا که رسیدیم نگاهی به ساختمان قدیمی آسایشگاه انداختم و با پاهایی لرزان پشت سر مرد از درب سبز رنگ لعنتی داخل شدم.کمی بعد او رفت و من ماندم و یک دنیا دلتنگی و اتاق ۱۰۶ بخش مراقبت!کتاب می‌خواندم، گریه می کردم، به آدم‌ها نگاه می‌کردم اما هیچ کدام ذره ای از غم کنج دلم نمی‌کاست.ساعت ملاقات که شد چشمم به در بود که مادرم آمد. با تمام دلخوری‌هایی که از گذشته از او دارم اما دیدنش در آن وضعیت بی‌شک بهترین اتفاق ممکن بود.آری امروز بسیار غمگین و دلتنگ بودم...سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵..</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 18:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-djy72vgquco3</link>
                <description>دوستان عزیزم سلامامروز که این پست رو براتون می‌نویسم حالم نسبتاً خوبه و یک هفته‌ای که توی آسایشگاه و بخش مراقبت(همونجایی که هیچ وسیله ای نمیشه داشت و حق بیرون رفتن هم نداری) هستم.متاسفانه تا امروز به موبایلم دسترسی نداشتم ولی الان که بعضی از پیام‌های پر از مهرتون رو خوندم، صمیمانه ازتون عذر خواهی میکنم که باعث نگرانی‌تون شدم.همچنین ازتون ممنونم که انقدر به خواهر کوچیکتون محبت دارید و امیدوارم لایقش باشم!دوستتون دارممیناپ‌ن: عکس برای کسانی گذاشتم که احتمال دادم بیان بگن حرفاش دروغه...</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 20:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-b1lsb1jvjctm</link>
                <description>پانزدهمین روز لعنتی هم گذشت. امروز برای تعیین تکلیف وضعیت موجود پیش خانم دکتر رفتیم. از دیدن نامه آقای مشاور جا خورده بود. او می‌گفت حیف است دختری به این دسته گلی به این وضعیت بیفتد. او می‌گفت و می‌گفت و حرف‌هایش چون تیری بر پیکر نیمه جان من می‌نشست.آری حق با اوست. من برای این همه بدبختی حیف هستم. شاید بهتر بود شرایط دیگری را تجربه میکردم. من تمام عمرم را بیش از حد توانم تلاش کرده ام‌. همیشه سخت کوش بوده‌ام. همیشه به دنبال تغییر وضعیت به چیز بهتری بودم، اما چه نصیبم شد؟ من ماندم و اهریمن و یک جسم خسته، روحی زخمی و پاره پاره!آه... کاش کسی بیاید چون مادری دلسوز روح زخمی مرا مرهم گذارد!بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 16:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-p7eyw4xpxc0r</link>
                <description>دوهفته گذشت. چگونه باور کنم که دوهفته گذشت و من برنامه را هر روز عقب انداختم؟ در این دو هفته چیزهای زیادی فهمیدم. مثلاً اینکه مرد چقدر دوستم دارد! اینکه پدر و مادرم با وجود تمام بی‌فکری هایشان چقدر این روزها به من اهمیت می‌دهند.اینکه اهریمن خودکشی چقدر قوی‌تر از قبل شده!!!او هنوز بی‌حرکت است ولی یارانش را به سمت من هدایت می‌کند. زور من به یارانش می‌رسد اما به خودش نه!قلبم دو تکه می‌شود. بخشی از هراس اهریمن به تپش می‌افتد و بخشی دیگر مشتاقانه او را فرا می‌خواند تا کار را تمام کند. چه پارادوکسی!ترسناکترین دشمن من قرار است کمکم کند تا به آرامش برسم.آه زندگی... چگونه می‌توان در تو شاد زیست؟بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۵.</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 14:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز سیزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-hduggjqc4vul</link>
                <description>سیزده روز نحس گذشت. سیزده روز بدبختی، سیزده روز بیچارگی، سیزده روز دربدری، سیزده روز جنگ درونی...امروز برایم پر از تناقض بود تناقضی بین ماندن و نماندن!از یک سو به دنبال راهی برای نجات و درمان بودم و از سویی دیگر به دنبال قرص خودکشی بودم. این کشمکش تا کی؟ این جنگ تا کی؟ از این وضعیت خسته‌ام!مصمم هستم برای نابودی خویش ولی گاهی دلم برای دخترک بی‌پناه درونم می‌سوزد. همان بخشی از من که این روزها حسابی ترسیده و پریشان است. با خود می‌گویم مگر مینا کوچولو جز تو چه کسی را دارد؟ چرا تو به جای کنارش درست مقابلش ایستادی؟ دخترک بی‌وقفه از همه کس درخواست کمک دارد ولی آیا مگر جز من از کسی کاری ساخته است؟بیست و هفتم اردیبهشت۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 09:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز دوازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-zdyazkwpy1wn</link>
                <description>دوازدهمین روز هم تمام شد. تمام این مدت مرد از ترس اینکه به خودم آسیبی نرسانم حتی ثانیه‌ای مرا تنها نگذاشته. امروز هم به ناچار به مهمانی رفتم. از سوالاتی که در مورد احوالات غریبم از من می‌پرسیدند چنان دچار استرس شده بودم که کم مانده بود قلبم از قفسه سینه بیرون بزند.حال ناخوشایندم را با خودم به خانه آوردم و تا اکنون که ساعت ۱۰ شب است هنوز به حالت عادی برنگشته‌ام. حالم به قدری نامساعد است که اگر بتوانم فردا را خانه بمانم قطعاً کار را تمام خواهم کرد.چند دقیقه‌ای گذشته. سیگاری آتش زدم و فندک را زیر انگشتم گرفتم. ده ثانیه، پانزده ثانیه، بیست ثانیه، مرد آمد و فندک را از من گرفت.آه... شاید بهتر است نوشتن را به زمان دیگری بسپرم!بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 18:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-osbdqjfw4opa</link>
                <description>یازده شب گذشت و من هنوز تصمیم جدی‌ای برای خودکشی نگرفتم. نمی‌دانم رفتن بهتر است یا ماندن؟ نمی‌دانم باید چه کنم؟ فقط باید کمی به خودم زمان بدهم نه به خاطر خودم بلکه به خاطر مرد...این زندگی روزهای سخت زیادی بر ما روا داشته او حق دارد که کمی خوشی هم تجربه کند و از طرفی من هم حق دارم این زندگی لعنتی را تمام کنم.با خود می‌اندیشم کسی که بخواهد خودکشی کند به کسی چیزی نمی‌گوید و بی‌صدا کارش را یک‌دفعه‌ای انجام می‌دهد نه مثل من که عالم و آدم را خبر می‌کنم و به ناگه صدای آقای مشاور در گوش هایم می‌پیچد که می‌گفت بخشی از تو می‌خواهد که زنده بماند و به دنبال کمک است از این رو به دیگران بروز می‌دهد تا شاید کسی کمکی کند.آری او راست می‌گوید من به دنبال کمک هستم. شاید کسی کمکی کند، شاید ناجی‌ای پیدا شود.بله درست است ناجی همان اهریمن است که قرار است مرا از این همه بدبختی برهاند و نجاتم دهد.آه... چقدر این روزها سخت می‌گذرند!بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 15:20:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85-wuvyytuaaabn</link>
                <description>نمیدانم امروز چندمین روز بود شاید دهمین روز شاید روزی دیگر اما مهم این است که من هنوز هستم و می‌نویسم.امروز روز نسبتا خوبی بود برایم اما غمی که کنج دلم دارم در میان جمع هم به ناگه گریبانم را می‌گیرد و با سیلی ای محکم حقیقت را به رویم می‌کوبد.ناراحتم از این حال و روز و نمی‌دانم باید چه کنم؟ آیا درست تر آن است که این روزشمار را ادامه دهم تا خودکشی انجام سود؟ یا باید آن را تمام کنم و به آسایشگاه بروم؟ شاید بهتر است همراه مرد(عشق) دنبال مشاورهای متخصص در زمینه خودکشی بگردم؟ راه درست کدام است؟ من باید چه کنم؟ده روز است که یاران اهریمن دست و پاهایم را با قل و زنجیر بسته اند و خود اهریمن خودکشی پشت سر آنها بر مسند قدرت نشسته است و مرا نظاره می‌کند.نمی‌خواهم تسلیم یارانش شوم اما می‌دانم هرقدر هم که سرسخت باشم در نهایت خود او وارد عمل می‌شود و مرا به نابودی می‌کشاند.از تقلا کردن خسته‌ام... از تلاش برای زنده ماندن خسته‌ام... از مبارزه خسته‌ام... کاش زودتر اهریمن پیروز شود!بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 19:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85-v1ffrgicferj</link>
                <description>۹ روز گذشت و ما امروز تماماً به دنبال یک مشاور جدید برای ادامه مسیر بودیم مرد ی‌گوید اگر یک بار دیگر افکار آسیب‌زا به من حمله کنند باید نامه آقای مشاور را به خانم دکتر برسانیم تا بستری شوم دروغ چرا اما خودم هم دیگر راضی به بستری شدم هستم راضی هستم که به آنجا بروم بلکه کمی آرام بگیرم. نمی‌دانم درست آرامش کجا یافت می‌شود در قرصی به نام برنج یا آسایشگاه...من فقط به دنبال آرامشم! کاشان آرامش از دست رفتن را دوباره بتوانم بیابم. از مینا به آرامش: عزیز سفر کرده و از ما گریخته! مدت‌هاست که در به در دنبالت می‌گردم. کجای این جهانی که هیچ ردی از تو یافت نمی‌شود. لطفاً مهربان باشه با قلب بی‌پناه و کوچک من باز گرد. من خیلی خسته‌ام...بیست و سوم اردیبهشت۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 08:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-vk4ssax8elhz</link>
                <description>هشتمین روز هم تمام شد و من هنوز هم زنده‌ام. آقای مشاور امشب نامه‌ای برای خانم دکتر نوشته که گزارش افکار خودکشی من را می‌دهد. ساعت‌ها با مرد(عشق) صحبت کردیم. ممکن است من دوباره به آسایشگاه برگردم.نمی‌خواهم به آنجا بروم. فکر بودن آنجا عذابم می‌دهد. دلم برای خانه‌مان تنگ می‌شود. چگونه باید دوباره ساک ببندم و به آنجا بروم وقتی دلم اینجا پیش ساز قشنگم است. دلم برای مرد(عشق) هم خیلی زیاد تنگ می‌شود. کاش می‌توانستم او را هم همراه خودم ببرم.کاش...آقای مشاور دیروز گفت بهتر است مشاور دیگری پیدا کنی تا شخص جدیدتری بتواند بهتر کمکت کند. آری دلم برای او نیز تنگ خواهد شد.چقدر دلتنگم و چقدر احساس تنهایی می‌کنم.لعنت به زندگی و هر چه که هست!بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 19:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-kgna4qgc9fee</link>
                <description>روز هفتم هم گذشت. روی تخت خوابیده ام و به رقص احمقانه چراغ‌ها بر روی ریسه روی دیوار نگاه می‌کنم. امروز موضوع قرص برنج را با آقای مشاور مطرح کردم. او هم ماجرا را شنید و گفت شب نامه را برایت می‌فرستم. التماسش کردم! خواهش کردم! گفتم دوست ندارم دوباره به آنجا برگردم. گفت من هم دوست ندارم آنجا باشی اما می‌خواهم زنده بمانی...عرق دستانم را فوت می‌کنم و نوشتن را از سر می‌گیرم. آری حالا من یک قدم با آسایشگاه فاصله دارم. تصمیم خودم را گرفته‌ام.اگر مرد(عشق) موافقت کرد و من به آنجا رفتم دستم از هرچه هست کوتاه شد که هیچ اما اگر موافقت نکرد، حتما قرص برنج را تهیه می‌کنم تا او با عاقبت کارش بسوزد و بسازد و کاری از دستش برنیاید.بالاخره یک روز داغ مینا را بر دلهایشان می‌گذارم...بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 21:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B4%D9%85-nlx6lg1i5esd</link>
                <description>روز ششم است. امروز صبح افکار خطرناکی در سر داشتم اما به ناچار باید خانه را ترک می‌کردم. آنقدر پیاده‌روی کردم تا خستگی بر من چیره شد و افکار منفی ناپدید شدند.راستش امروز خاطراتی را مرور کردم که گفتنش برایم خیلی دردناک بود. امروز خیلی دلم به حال خودم سوخت، به حال سرنوشت غم‌انگیزی که داشتم.دلم می‌خواهد با خودکشی مهر اتمام به تمام این بدبختی‌ها بزنم. اینکه اگر آن روزهای سخت بدون اراده من بودند اما اتمام آن با اراده و خواست من خواهد بود.چون بادکنکی در هوا معلق هستم. به هیچ نخی وصل نیستم  و به هیچ جایی تعلق خاطر ندارم. فقط خودم هستم و دنیای بی‌رحم بیرون!چگونه در این وانفسا راه درست را بیابم؟بیستم اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 16:01:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-cnfnknldae5a</link>
                <description>روز پنجم به بدترین شکل ممکن سپری شد. مشغول خوردن صبحانه بودم که شماره عمه‌ام زنگ تلفن را به صدا درآورد. حرف‌هایی عجیب می‌زد. از مادرم می‌گفت که پشت سرشان صفحه گذاشته و با شخصی همدست شده و حالا آن شخص او را فروخته و خانواده پدری که حالا چون لشگر مارهای زخم خورده قصد انتقام جویی داشتند. عمه اما این میان میانجی‌گری می‌کرد و قصد آرام کردن اوضاع را داشت و به این خاطر به من زنگ زده بود که بتواند تیم جمع کند.قلبم هزار تکه بود. آخر تا به  کی من باید بابت بودن این زن خجالت بکشم؟ چقدر باید جای او عذرخواهی کنم؟ چقدر خسته‌ام... در این بین به ناخن‌هایم رنگ و لعابی هم دادم تا شاید اهریمن کمی دورتر شود اما هیچ افاقه نکرد. چون مامان امروز همدست اهریمن خودکشی است!خدا یکی از ما دونفر را زودتر بکشد...نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 09:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-n1wzozkcgpxn-n1wzozkcgpxn</link>
                <description>روز چهارم مثل جمعه بود. مثل تمام روزهای جوانی‌مان که قرار بود به ما خوش بگذرد اما جمعه بود. هنوز هم جمعه است. رخوت و کسالت جمعه از سر و رویم چکه می‌کند. این حس لعنتی را دوست ندارم.امروز سر موضوعی از دهانم پرید و به مرد(عشق) گفتم که وقت ندارم. خدا می‌داند که او چقدر ناراحت و ناامید شد. آنقدر در آغوشم گریست که لباسم از اشکش خیس شده بود.آری... حق با اوست! او هم حق دارد که یک همسر کم‌دردسر داشته باشد. نه شخصی چون من که یا مریض است یا دارد می‌میرد. او حق دارد خوشبخت و شاد باشد اما خودش نمی‌فهمدکه من دارم چه موهبتی را به او می‌دهم.او می‌تواند خاطرات خوشمان را در یک کمد بگذارد بعد برود و یک خانم لاغر و زیبا و همه چیز تمام برای خودش اختیار کند. مرا هم خدا بیامرزد...روز چهارم چه روز عجیبی بود...هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۵.</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 19:25:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه خودکشی: روز سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-rr7tc45gvjzv</link>
                <description>سومین روز برنامه خودکشی به اتمام رسید. از دیشب تا به حال افکار اهریمنی فقط یکبار من را تسخیر کردند که در نتیجه آن دست خودم را با سیگار سوزاندم.امروز اما از صبح که بیدار شدم دوستم به خانه مان آمد و تا شب کنارم ماند.در کنار او افکارم ضعیف‌تر از قبل بود و به راحتی می‌توانستم کنترلشان کنم‌.به رفتار مرد(عشق) می‌نگرم. چقدر مظلوم و شکننده شده‌. به هر ریسمانی چنگ میزند تا بتواند من را کمی بیشتر پیش خودش نگه دارد. من اما تسلیم نیروهای اهریمن هستم.وقتی هجمه افکار منفی از سمت اهریمن به من هجوم می‌آورد من به یک مجسمه تبدیل می‌شوم که هیچ اختیار عملی ندارم. چشمانم خیره به روبروست و هرچه در سرم می‌آید را انجام می‌دهم.اوضاع تلخ و سختی است...باید اعتراف کنم امروز کمتر از روزهای قبل دوست داشتم که نباشم...کاش این عذاب زودتر تمام شود...هفدهم اردیبهشت۱۴۰</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 17:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>