<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یادداشت‌های یک دوقطبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bipolar_disorder</link>
        <description>اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:37:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/161246/avatar/N8WWjV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یادداشت‌های یک دوقطبی</title>
            <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دختری در باران</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-wjhbxsy7mon7</link>
                <description>چند روزی می‌شود که چیزی ننوشته‌ام. این مسئله من را نگران می‌کند.استرس این روزها بیشتر از هر احساس دیگری بر من چیره گشته است. مدام احساس گرسنگی می‌کنم(پرخوری عصبی دارم) اما دکتر می‌گوید طبیعی است و موضوع نگران کننده‌ای وجود ندارد. این روزها از قرص‌هام بیزارم و هر وعده با کراهت آنها را مصرف می‌کنم. همچنان بی‌رمق و خسته‌ام اما ناچارم کمی از بار اسباب کشی را از دوش مرد بردارم.امروز صبح که بیدار شدم، متوجه شدم چندین روز است که از اهریمن خودکشی خبری نیست. گویی او هم از من قطع امید کرده و مرا ترک کرده. اگر بخواهم روراست باشم،من از نبودنش استرس گرفتم، دلتنگش شدم و حسی در اعماق او را می‌زد.به خودم لعنت فرستادم که چرا باید صدایش بزنم. آخرین باری که چنین وضعیتی برایم پیش آمد، سر از آسایشگاه درآوردم.عمیق‌تر فکر می‌کنم و در دلم می‌گویم کاش اهریمن به جای آزار و اذیت برایم آورده‌ای دیگر داشت. مثلاً هرگاه می‌آمد حال مرا بهتر می‌کرد یا به من عشق عرضه می‌کرد. اما او قصد نابودی‌ام را دارد. من این را می‌دانم اما گاهی می‌خواهم که او باشد. شاید حق با آقای مشاور است، او برایم سود و نفع دارد. آری سود او این است که اطرافیان بهتر و بیشتر مرا درک می‌کنند. با من مهربان‌تر هستند. همچون مروارید درون صدف از من مراقبت و محافظت می‌کنند. برایم هدیه می‌خرند، بادلیل و بی‌دلیل خوشحالم می‌کنند. شاید خودخواهی به نظر برسد اما من این روند را خیلی دوست دارم و هرگاه اوضاع به حالت نرمال درمی‌آید و مسئولیت‌های من بیشتر می‌شود، من عاجزانه اهریمن را صدا می‌زنم تا مرا از این ورطه رهایی بخشد.دقایقی می‌گذرد. صدای چاوشی را قطع می‌کنم و به دفتر صورتی رنگم پناه می‌آورم. این دفتر لایه‌های عمیق و پنهان وجود مرا در برگرفته‌. حیف که دارد تمام می‌شود.حرف‌های قبلی را از سر می‌گیرم. امروز که چای می‌نوشیدم ناگهان افکار مرگدبر سرم هجوم آورد. بیش از پیش ترسیدم. این افکار صدای پاهای اهریمن هستند.عرق دستانم را فوت می‌کنم و خودم را از بیرون تماشا می‌کنم:دختری کوچک با پاهای تاول زده و پیراهنی مندرس و کثیف، در مسیری خاکی که به لطف باران‌هایی که دمادم می‌بارد باید گفت مسیری پر از گِل و بی‌برگ بار...مسیر پر از چاله‌های کوچک و بزرگ است و انتهای راه خورشید بر دشتی از گلهای لوندر می‌تابد.مینا مقداری از مسیر را طی کرده است، از چاله‌های بزرگ بیرون آمده و در چاله‌های کوچک پاهای لیز خورده. مسیر پیش رو اما پر از چاله‌هایی است که عمق آنها گاهاً از قد مینا هم بزرگتر است.او در این مسیر تنهاست اما هرگاه به چاله می‌افتد دستی او را بیرون می‌کشد. این دست متعلق به گروه نجات یعنی (مرد، آقای مشاور، خانم دکتر) است. خانواده و دوستان هم گه‌گداری به او چتر یا لیوانی چای می‌دهند که بتواند به راهش ادامه دهد.اهریمن زنجیری به پاهایش بسته که حرکتش کند شود و گه‌کداری زنجیر را می‌کشد تا او از حرکت بایستد. مینا اما چشمش به پرتو طلایی رنگ خورشید است و عطر گلهای لوندر به او انگیزه ادامه دادن می‌دهد.مسیر رو به رو خیلی طولانی است. این برلیش مسجل است که توان او خیلی کمتر از سختی‌های راه است. پاهایش خسته است، اهریمن او را می‌کشد اما تیم نجات می‌گویند کم نیار و ادامه بده.مینای کوچک عصیان‌گر! من را ببخش که برایت حلقه‌ای هستم در زنجیر اهریمن...من را ببخش که دوستت ندارم. که می‌خواهم نابودت کنم...با چهره‌ای مغموم روی دفتر خوابیده‌ام. کاش می‌دانستم سرانجام داستان چگونه خواهد شد...هفتم اسفند۱۴۰۴</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2026 11:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازیچه</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%86%D9%87-zzjvt2agokrl</link>
                <description>دو سه روزی به‌خاطر بهترشدن احوالات من به سفر رفتیم. سفری که اگر چند ماه پیش بود خیلی برایم هیجان‌انگیز بود و خیلی خوش‌گذرانی می‌کردم.نمی‌توان منکر این موضوع بود که در این چند روز به کل افکارم از اهریمن و دار و دسته‌اش پرت شده بود. اما عمر این خوشی فقط چند روز بود و از آخرین روز سفر حال من ثانیه به ثانیه بد و بدتر می‌شد، انرژی‌ام هم به همین روند پایین و پایین‌تر می‌آمد.شب که به تهران برگشتیم، دوباره کابوس آسایشگاه را دیدم. دوباره آن لباس‌های صورتی منحوس را به تن داشتم و تمام اقوام که در حیاط آنجا جمع شده بودند و منی که دائم حرص می‌خوردم و گریه می‌کردم.هراسان از خواب پریدم و درست در همان لحظه صدایی درون سرم می‌گفت: دوباره همه چیز به حالت قبل برگشت!راستش افکار مرگ حتی در قطار هم دست از سر منِ بیچاره برنداشته بودند. فردای آن شب وقتی با مرد (عشق) صحبت کردم، او با بی‌رحمی گفت: «من تا زمانی کنارت می‌مانم که هیچ اقدامی صورت نگیرد. هر جا هم که باشم با اولین تماست خودم را کمتر از یک دقیقه می‌رسانم. ولی هرزمان که زنگ زدی و گفتی که قرص‌ها خوردی پاسخ می‌گیری که به من مربوط نیست خودت به آمبولانس زنگ بزن...»صدایی در قلبم می‌گفت دیدی گفتم او هم یک روز خسته می‌شود، دیدی تو همیشه تنهایی! از او قطع امید کن و به سمت اهریمن برو.اما صدایی درون سرم فریاد می‌کشید به حرف اهریمن گوش نکن. مرد فقط می‌خواست ترس از دست‌دادنش را به جانت بیندازد بلکه اهریمن ضعیف‌تر شود.دراین‌بین من بی‌صدا و آرام بدون هیچ احساسی فقط ماجرا را به نظاره نشسته بودم.ناگهان ذهنم از هر فکر و کلمه‌ای خالی شد!دقایقی نه‌چندان طولانی به سیم‌های فرفری دفترم خیره شدم. نمی‌دانم چه می‌گفتم یا قصد داشتم چه بگویم؟ فقط چشمم به جوهر آبی‌رنگ روان‌نویس صورتی بین انگشتانم است. اشکالی ندارد از نو شروع می‌کنم:این من هستم بازیچه دست اهریمن! برایش درست شبیه یک توپ شیطانک هستم. او مرا در دست گرفته و به هرکجا که می‌خواهد پرتاب می‌کند. من اما بی‌اختیارتر از همیشه، بی‌گناه و خسته، دوباره با شدتی بیشتر به دستان زمختش برمی‌گردم.این روزها من هیچ اختیار عملی از خودم ندارم. درست مثل یک اسباب‌بازی که دو کنترل دارد. یکی از آنها دست گروه (مرد، دکتر و آقای مشاور) و کنترل دوم دست اهریمن است. هرکدام از آنها به هر جهتی که خودشان می‌خواهند، من را هدایت می‌کنند.آه دخترِ بی‌گناه، عروسک کنترلی کوچک من، باتری‌هایت را دربیاور. تو بازیچه دست هیچ‌کس نخواهی شد.حتی به قیمت نابودی!بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 12:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو قطب یک روح</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%B7%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%AD-wih6xht9cwsi</link>
                <description>روحی که میان مرگ و زندگی گیر کرده است.دو سه روزی است که افکار خودکشی بیش از پیش بر من چیره گشته‌اند. برای آنکه در خانه به خودم آسیبی نرسانم، به خانه پدریم آمده‌ام تا در چنین مواقعی شخصی کنار من باشد تا از من مراقبت کند. ابتدا به ساکن گمان می‌کردم حضور خانواده در کنارم باعث می‌شود هجمه این افکار کمتر از قبل شود، اما این‌گونه نبود. افکار همچنان به قوت خود باقی هستند، فقط من فرصت اقدام را از دست می‌دهم. مرد (عشق) می‌خواهد مرا پیش روان‌شناسی دیگر بفرستد که تخصص درمان یا مبارزه با خودکشی داشته باشد. من اما مقاومت می‌کنم. واقعیتش من از این افکار خیلی خسته‌ام، اما امروز دریافتم که من به این شرایط خو گرفته‌ام و از بهتر شدن اوضاع واهمه دارم. امروز دریافتم که من حضور اهریمن را دوست دارم. خودکشی را دوست دارم. این درد لاعلاج را دوست دارم. حقیقت غیرقابل انکار و تلخی است، اما من از عذاب کشیدن این روح و تن لذت می‌برم.در دوگانه سختی قرار گرفته‌ام؛ همچون کسی که در ارتفاع یک متری از زمین از یک صخره بزرگ آویزان است. دستانش از چنگ زدن به طناب خسته است، اما می‌ترسد که اگر طناب را رها کند، سقوطی سخت در انتظارش باشد. او نمی‌داند که تا زمین فقط یک متر فاصله دارد. من اما از سویی بودن اهریمن آزارم می‌دهد، اما از سویی دیگر از نبودنش می‌ترسم.کودک که بودم هم خیلی خودکشی را دوست داشتم و همیشه با خود می‌گفتم وقتی بزرگ‌تر شدم حتماً انجامش می‌دهم. به این موضوع برایم به نماد قدرتمندی تبدیل شده بود و همیشه می‌خواستم روزی من هم قدرتمند شوم. آن روزها وقتی متوجه می‌شدم کسی خودکشی کرده، در دلم او را تحسین می‌کردم. همیشه برایم جذاب بود که کسی خودش تصمیم بگیرد که نباشد. مثلاً یک روز با خود بگوید: «دیگر بس است، من امروز تصمیم دارم دیگر تا همیشه در هیچ جای جهان نباشم.»این موضوع از سال‌ها قبل جزو لیست اهداف من بود؛ هدفی که شاید خیلی زود به آن دست یابم یا شاید هرگز! هیچ امیدی در قلبم به این زندگی نکبت‌بار ندارم، فقط به دنبال اتمامش هستم. گرچه اطرافیان قصد دارند من را امیدوار کنند تا زنده بمانم، من اما از اعماق قلبم با این حرف‌ها مخالفم و دوست دارم اهریمن، که به زعم خودم تنها راه نجاتم است، در کنارم بماند. این‌ها می‌گویند: «برایت چه کنیم تا کنارمان بمانی؟» من اما قلبم به تکه یخی سخت تبدیل شده و حرف‌های هیچ‌کس نمی‌تواند قلب منجمد من را گرم کند. آری... من مدت‌هاست که از این دنیا و آدم‌هایش دل بریده‌ام و قصد تجدید نظر هم ندارم.حالا زندگی من دو قطب دارد: یکی قطب منفی و تاریک که اهریمن برام حکمرانی می‌کند، و دیگری قطب مثبت و روشن که مرد عزیزم با چشمانی که برق عشق می‌زند در میان آفتابگردان‌ها ایستاده و برایم آغوش گشوده. من در مرز این دو قرار دارم؛ گاهی به سمت عشق گام برمی‌دارم و گاهی به سمت اهریمن. تصمیمی نمی‌توانم بگیرم. هر دو آنها من را دعوت می‌کنند: یکی به زندگی و دیگری به مرگ. نمی‌دانم انتخاب درست کدام است. فقط می‌دانم این دوگانگی و کشمکش دارد من را تکه‌تکه می‌کند. گویی در این میان هیچ‌کس قصد تسلیم شدن ندارد.روزی شخصی به من گفت: «اهریمن برایت پیله گذاشته و تو به او کمک کردی و پیله را به انتها رساندی. حالا مدت زمانی هست که تو در پیله هستی؛ اگر جرات کنی و پیله را بشکافی می‌بینی که به پروانه زیبا تبدیل شده‌ای.»می‌گفت: «حیف است که با این بال‌های زیبایی که داری، پرواز را تجربه نکنی.» جالب است که من همه این‌ها را می‌دانم، اما قدرت و تمایل انجام آن را ندارم. آری، من آن‌قدر از دختر درون آینه بیزارم که بزرگ‌ترین دشمن من است و باید نابودش کنم!بیستم بهمن ۱۴۰۴.</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 10:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارتش اهریمن</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-azdroxtzhore</link>
                <description>افکار مرگ در سرم رژه می‌روند. اهریمن همچون فرمانده‌ای در پشت سر سربازان خود بر مسند قدرت نشسته. جامی از خون به دست دارد و با هر جرعه از آن سرمست به ریش من قهقهه می‌زند. زنجیری به دست و پای من بسته که هر حلقه آن از دردی در گذشته نشأت می‌گیرد.من اما روی تخت خوابیده‌ام و می‌نویسم. از صبح تا به اکنون که ساعت هشت شب است، چندین بار اهریمن بر من غلبه کرد. حتی یک بار هم تا مرز اقدام پیش رفتم که سر آخر با چشمانی اشکبار با مرد (عشق) تماس گرفتم و او آمد و اوضاع را کنترل کرد. افکار مرگ مانند اختاپوس بر مغز من چسبیده‌اند و مایع سیاه رنگ آن کل مغز من را در بر گرفته‌اند تا جایی که من اختیار عمل ندارم و آنها من را کنترل می‌کنند.به مرد (عشق) فکر می‌کنم به آقای مشاور و خانم دکتر به خانواده‌ام، به سازم، به دو نفر دوستی که دارم، بود من چقدر زندگی آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهد. به اینکه هر کدام چقدر رای خاطر من سوگوار می‌شوند؟ آیا خانم نوازنده (دوستم است) در مراسم به خاطر من ساز می‌زند؟ آیا آقای مشاور از نبود من ناراحت و دلتنگ می‌شود؟ دخترک (دوستم) قدر زمان می‌برد تا مرا فراموش کند؟ خانواده ام تا چه مدت مشکی می‌پوشند؟ حال برادرم بعد از من چه می‌شود؟ چقدر برایم می‌تابی می‌کند؟ مرد عزیزم چه؟ آیا مرا می‌بخشد که زندگیش را تباه کردم؟ آیا دوباره می‌تواند به زندگی برگردد؟ یعنی مراقب مرغ عشق‌ها هست؟ کاش بتواند هرچه زودتر مرا از یاد ببرد و ازدواج کند, همانگونه که من قصد فراموش کردن او را دارم؟علیرضا آذر در سرم لحد می‌خواند:سنگ اول همه خاطره‌هایت مردندسنگ دوم همه حال همین گودال استسنگ سوم که شروع همه مسئله‌هاستقصه تا قطعه آخر به همین منوال استمن دختر درون آینه را نابود خواهم کرد...هفدهم بهمن ۱۴۰۴‌‌</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 09:57:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به اهریمن</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86-ybryzmfifc8m</link>
                <description>میان خاطره‌ها و ترس‌ها، نامه‌ای برای تاریکی می‌نویسم.هفتمین شب است اما من در خانه هستم. امروز صبح که دکتر برای معاینه آمده بود من را مرخص کرد و حوالی عصر بود که به خانه آمدیم. لوازمم را جمع کردم و نگهبان درب سبز رنگ همیشگی را برایم باز کرد. با تردید پایم را از محوطه بیرون گذاشتم. به آسمان ابری نگاه کردم چقدر دل من هم مانند آسمان گرفته بود. ماشین‌ها از بزرگراه با سرعتی سرسام‌آور می‌گذشتند و عبور هر کدامشان ترسی عجیب به جانم می‌انداخت. من از بودن در جمع آدم‌های این بیرون واهمه دارم. من از زندگی زیر سایه اهریمن قلبم می‌لرزد. نگرانم که مبادا، مثل دفعات قبلی، اهریمن پس از گذشت مدت کوتاهی بازگردد. بی حال و بی‌حوصله در اتاق برادر عزیزم آرمیده‌ام و می‌نویسم. باران زیبایی هم آهسته آهسته به پنجره می‌کوبد. پنجره را باز کردم و عطر خوش باران را استنشاق می‌کنم. اما قلبم پر از نگرانیست. نمی‌دانم چه در پیش دارم؟ نمی‌دانم این روزها تا به کی ادامه دارند؟غمگین و کرختم!از من به اهریمن خودکشی:سلام دوست قدیمیآخرین ضربه‌ات را هم چشیدم. می‌خواهم برایت از گذشته‌ها بگویم. همان روزها که من دخترکی معصوم و بی‌پناه بودم و ناگهان یک شب سر و کله‌ات پیدا شد. آن روزها من خیلی تنها بودم و تو شدی تنها دوست من!دوستی ما عمیق‌تر شد و ادامه یافت. آن روزها دیگر من مثل روزهای اول ۸ ساله نبودم،دیگر برای خودم خانمی شده بودم. تو اما دوست من همچنان همراهم بودی. تا جایی که مرد (عشق) به زندگی‌ام آمد و نور عشق را بر آن تاباند. تا آن روزها مرا ترک کردی و رفتی چون نمی‌دانستی نور عشق تا به کی فروزنده است. اما در روزهایی نه چندان دور حس حسادت بر تو غلبه کرد. آری تو به اینکه مرد(عشق) جایت را در زندگی من گرفته بود رشک می‌ورزیدی. برگشتی و زندگی‌ام را به تاراج بردی. هر بار که تو ضربه‌ای تازه‌تر زدی مرد(عشق) آمد و ضربه محکم‌تری جواب داد. نبرد تو و مرد(عشق) شدت گرفت و هر کدام فقط به فکر نابودی حریف خود بود. منم ما این وسط در میانه میدان،زیر قدم‌های شما دو نفر در حال فروپاشی‌ام.دوست دیرین من!لطفاً به خاطر رفاقتی که بین ما بوده و هست،دست از سر من بردار. من دیگر توان ادامه دادن ندارم. استخوان‌هایم از این نبرد خرد شده و اندک جانی به تنم مانده. عاجزانه می‌خواهم بگویم: از من دور شو!من می‌خواهم این رفاقت را پایان ببخشم...چهاردهم بهمن ۱۴۰۴پ‌ن: عکس مناسبی نتوانستم پیدا کنم، لذا این پست بعداً ویرایش می‌شود...</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 21:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌ترسم</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-ag6b6bst3iqj</link>
                <description>از پشت پنجره مهتاب شب ششم آسایشگاه را تماشا می‌کنم. خودکارم در لایه انگشتانم است و خیره به خط‌کشی‌های آبی رنگ دفترم هستم. از چه باید بنویسم؟ چرا این روزها انگار حرفی برای گفتن ندارم. افسردگی استراتژیک‌ترین نقطه زندگی‌ام را هدف گرفته. من واقعاً چیزی به یاد ندارم. نمی‌دانم باید از چه بگویم یا حتی چرا اصلاً باید حرفی بزنم. حافظه‌ام پاک از دست رفته. این مسئله بی‌نهایت غمگینم می‌کند. آخر یکی از نقاط قوت من حافظه منظم و دقیقم بود اما حالا دیگر ابتدایی‌ترین چیزها را نمی‌توانم به خاطر بسپارم. دکتر از زیر بار مسئولیت حافظه ام شانه خالی می‌کند و می‌گوید این به مشکل مغزی که داری ارتباط دارد. چه بگویم؟ ما بیماران باید فقط به دکتر چشم بگوییم. آه...از نو شروع می‌کنم در آسایشگاه هستم و ظاهراً همه چیز مرتب است. جز آنکه من بیم آن دارم که دوباره با اهریمن مواجه شوم. دکتر و مشاورها حرف‌هایی در این رابطه به من زده‌اند اما هیچ یک در خاطرم نیست. دوباره شروع می‌کنم. در آسایشگاه هستم، شام را خورده‌ایم، بخش در آرامش مطلق است. فقط صدای ترانه‌ای از یکی از اتاق‌ها به گوش می‌رسد که درست نمی‌دانم کیست و چه می‌خواند! در همین اثنا به نوشته‌هایم می‌نگرم. برگه سفید با خط کشی آبی آسمانی که کلماتی با روان نویس آبی زیبایی آن را مکدر کرده است. در این میان خط خوردگی‌هایی به چشم می‌آید که همچون جلبک صخره‌های کنار دریا، به خط‌کشی‌ها چسبیده‌اند. منم ما در این میان کنج تخت B اتاق ۱۰۳ آرمیده‌ام و به کلمات درهم ذهنم خیره شده‌ام.چه می‌شود کرد! من دیگر با درد عجین شده‌ام...سیزدهم بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 16:52:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناامیدی</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-cqetr123wwud</link>
                <description>این عکس رو چهارسال پیش خودم گرفتم.سلام اگر پست آخر من را دیده باشید، حتماً نظرهای دوستانمان را هم دیده‌اید. آن پست مربوط به شبی بود در آسایشگاه، که ناگهان دل من خواست معجزه‌ای رخ بدهد. چون از بچگی هزاران هزار مطلب از اسلام، در همین زمینه در مغز ما فرو کرده‌اند، هرجا عمیقاً به بن‌بست می‌خوریم، در دل و ذهن ما نیاز معجزه‌ به وجود می‌آید. دوستان عزیزم من اعتقادات مذهبی ندارم، آن مطلبی هم که نوشتم صرفاً به جهت درماندگی بود. ممنونم که محبت دارید اما من دو سال است که قصد کرده‌ام و مشهد نمی‌روم. گرچه در طول زندگی‌ام فقط سه مرتبه به آنجا رفتم.لازم به ذکر است که من مشکلی با اماکن مذهبی و اعتقادات مذهبی شما عزیزان ندارم، فقط در ذهن من نمی‌گنجد که آقایی که آنجا خوابیده بتواند در کسری از ثانیه حال مرا دگرگون کند یا اصطلاحا مرا شفا دهد.آن شب با خود عهد بستم به مشهد بروم، اما بعدش پشیمان شدم. من شفا نمی‌خواهم، با همین افسردگی خو می‌کنم. من نمیخواهم بی‌جهت در دل خودم نور امید برافروزم و در نهایت دوباره شکست بخورم.آری من از نوشته‌ام پشیمانم اما چون حال و هوای آن شب برای من چنین بود و کار من هم در اینجا خاطره نویسی است پست را پابرجای می‌گذارم.می‌روم تا که دست بردارم از جهانِ مخوف و خوبی‌هاشهجدهم بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 10:37:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار معجزه</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-q5ueme31su3f</link>
                <description>عکاس خودم هستم.پنجمین غروب آفتاب آسایشگاه را هم دیدم. واقعا نمی‌دانم چه باید بنویسم. فقط می‌دانم که دلتنگم.‌ دو سه روزی است که آسمان ابرهایش را به چشم من داده. دائماً می‌گریم. با هر اتفاق کوچک و بزرگ! به جرات می‌توانم بگویم غمگین‌ترین حالت ممکن را دارم. امروز در کلاس کار درمانی ۸ می‌ریختم و بافتنی می‌بافتم. برادرم همه دیدنم آمد چند ساعتی کنار هم بودیم گفتیم و خندیدیم. سرم را روی پایش گذاشتم و چشمانم را بستم چقدر عشق خواهرانه را دوست دارم. اوتکی از قلب من است که آزادانه در شهر می‌چرخد. با هم خوش بودیم تا ساعت ۵ که وقت رفتن شد. آنقدر اشک ریختم که روحم را گریه از پیشم رفت. چه می‌توان کرد. همه عزیزانم گرفتار رنجی هستند که هیچکس برایش درمانی ندارد. مثلاً دیروز پدرم با گریه می‌گفت که حتی اگر بهتر نشدم حاضر است من را به خارج از ایران بفرستد بلکه پزشکان سرزمین‌های دیگر معجزه‌ای بیافرینند. من اما از زمین و زمان قطع امید کرده‌ام. حتی از دکتر نمی‌خواهم که حالم را خوب کند. من با همین افسردگی خو می‌کنم، اما عاجزانه می‌خواهم که اهریمن نابود شود. همچون گنجشک بال و ورشکسته غنچه اتاق ۱۰۳ خوابیده‌ام و می‌نویسم. قلبم از غم هزار تکه است. چگونه باید این قلب شکسته را بند بزنم؟ دیشب یکی از دختران اینجا، یک شاخه نبات سبز رنگ داشت که از روضه برایش آورده بودند. آن را که دیدم ناگهان صدای علیرضا آذر در گوشم پیچید: ناامید از تمام داروها ناامید از دعای هر ساعت چشمم اما خلاف پاهایم رو به دروازه خراسان است با خود گفتم از خود خدا که کاری ساخته نبود. شاید امام رضا بتواند کاری کند. دستم می‌نویسد و چشمم می‌بارد. با خودم عهد بستم اگر خوب شوم دوباره به این عقاید ایمان بیاورم. شاید واقعاً مذهبیون است می‌گویند. شاید واقعا کسی که آنجا خوابیده شفا می‌دهد. به هر حال اگر شش ماه از ترخیصم گذشت و اهریمن دیگر برنگشت می‌خواهم به مشهد بروم. شاید حالا که سوره من به اهریمن نرسیده امام رضا بتواند معجزه‌ای خلق کند.حس می‌کنم کارم به زیاده گویی رسیده بهتر است بروم و با غم‌هایم دست و پنجه نرم کنم. دوازدهم بهمن ۱۴۰۴‌</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 08:52:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادم نمی‌آید</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-lgqqm8mxbjof</link>
                <description>چهارمین روز آسایشگاهم گذشت. امروز دریافتم که اهریمن خودکشی از ناکامی‌های من تغذیه می‌کند. اینکه من با چه مسائلی رو در رو هستم و آنها از چه موضوعی در گذشته من که امکان کنترل کردن آن را ندارم نشئت می‌گیرند، موضوعی بود که امروز به آن پی بردم. فهمیدم که یکی از دلایل اینکه من به اهریمن بها می‌دهم ین است که می‌خواهم در مقوله مرگ من برنده باشم به عبارت دیگر یعنی اینکه من آن را انتخاب کنم نه اینکه بنشینم تا او به سراغ من بیاید. دلایل دیگری هم به ذهنم رسیده ه می‌خواهم به تفصیل به آنها بپردازم.آقای مشاور امروز به من می‌گفت که او اصلاً اصلا از من ناامید نیست، و این ذهنیتی اشتباه است که من به آن مسئله دارم. این روزها حافظه‌ام ضعیف‌تر از همیشه است هنم خالی از هر داده‌ای است نمی‌توانم دیگر چیزی را به خوبی گذشته به یاد بیاورم. گوی زن من چون ظرفی شکسته است که هرچه در آن آب می‌ریزم به سرعت خالی می‌شود. این موضوع تمام روزمره من را مختل کرده آنقدر که حتی برای هر خط از همین نوشته دقایق زیادی فکر کردم. مثلاً امروز اتفاقات مهمی افتاده و من بر این مسئله واقف هستم اما باید بگویم چند و چون آنها اصلاً در ذهن من حک نشده. وقتی و اکنون خودم می‌نگرم  می‌یابم که چقدر این دختر برایم غریب است شخصی که من می‌شناختم محال بود چیزی را فراموش کند هن او یک هارد چند ترابایتی بود که حتی احمقانه‌ترین چیزها در ذهنش جای می‌گرفت حالا من همان هارد را دارم اما انگار ظرفیتش به پایان رسیده من دقیقاً به یاد دارم که در فلان سال چه اتفاقی افتاده اما مسائل مربوط به روزهای گذشته به کل از خاطرم رفته‌اند. چه می‌شود کرد؟آری دنیا هر روز برگ جدیدتری رو می‌کند تا قانون با همه برگ‌های او بازی کرده‌ام اما این بار در دستم چیزی برای بازی کردن ندارم.علیرضا آذر در گوشم می‌خواند: دست خراب است چرا سر کنم آس نشانم بده باور کنم شاید روزی دوباره آن ناجی رنجیده خاطر سراغم را بگیرد. کسی چه می‌داند؟یازدهم بهمن ۱۴۰۴  </description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 21:06:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ نابرابر</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-fobgom0alqpr</link>
                <description>سومین روز آسایشگاه هم به پایان رسید. در اتاق ۱۰۳ هستم. امشب دختر تخت کناری به من گفت هرگاه اسم مردگان را به زبان می‌آورد حس می‌کند روی لباس و دست‌هایش پخش شده. به حرفش عمیق شدم. من هم هرگاه اسم آن اهریمن منحوس ا به زبان آوردم سر و کله‌اش پیدا شد. حس جوجه کبوتری را دارم که گربه حیاط هرگاه او را تنها یافته، برایش دندان تیز کرده و هرگاه که مادرش کنارش است او جرات ابراز وجود نمی‌کند. آری من همون جوجه کبوترم و آسایشگاه مادرم است و اهریمن حکم همان گربه را برایم دارد. چگونه می‌توانم به تنهایی از پس اهریمن بر بیایم؟ این احساسات ضد و نقیض کمر من را خم کرده. من زیر لگدهای اهریمن دارم له می‌شوم، کاش کسی به دادم برسد! اشک‌هایم روی دفتر می‌ریزد و من به این فکر می‌کنم مگر چقدر می‌توان تاب آورد؟ این جوجه کبوتر چقدر دیگر توان ادامه دادن دارد؟ای اهریمن تاریکی‌ها چگونه می‌توان از شر تو راحت شد؟ کاش اهریمن مرا رها کند، آخر من از این جنگ نابرابر خیلی خسته‌ام.حتی خودکارم هم چیزی برای نوشتن ندارد، می‌روم تا در غم خود غرق شوم!دهم بهمن ۱۴۰۴پ‌ن۱: کاورهایی که این موقع‌ها می‌گذارم اصلا پسندم نیست. اما چون جمینای از دسترس خارج شده فقط همین‌ها از پسم برمی‌آید. حتی تیترها را هم دوست ندارم که خواهشاً به بزرگواری خودتان ببخشید.پ‌ن۲: این روزها به عدم فعالیت خیلی فکر می‌کنم. اما فعلا می‌خواهم یادداشت‌های آسایشگاه را برایتان بنویسم بعد به آن موضوع بپردازم.پ‌ن۳: احساساتتان برایم یک دنیا ارزشمند است و خیلی به بنده لطف دارید. قصد داشتم اگر در اینجا ماندم یک پست بیوگرافی بنویسم. حالا باید دید چه می‌شود.</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 20:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%B9%D8%B4%D9%82-kgkiljninqej</link>
                <description>عصر دومین روز آسایشگاه است. از صبح بی‌حوصله و کرخت بودم. ظهر که شد تلفنم زنگ خورد و مرد(عشق) را از پشت پنجره دیدم. دلم برایش خون است این روزها رنج او بیشتر از من اگر نباشد کمتر هم نیست شنل آسایشگاه را پوشیدم و به سمتش رفتم برق چشمانش قلبم را ذوب می‌کرد ساعت‌ها با هم صحبت کردیم. او می‌گوید تنها راه رهایی از این ورطه این است که ذهن من بپذیرد خودکشی مساوی راه نجات نیست.حرف‌ها را قلم می‌گیرم. اکنون می‌خواهم فقط راجع به او صحبت کنم.او پاره جان من است بی‌نهایت دوستش دارم. قبل از دیدن او عشق برای معنایی نداشت اما او آمد و به این اصطلاح معنا بخشید. اگر بخواهم داشته‌هایم را بشمارم او را صدها بار می‌شمارم. زندگی در کنار او لطفی است که خدا بعد از آن همه سختی به من داشت. او اکسیژن درون شش‌های من است. او تپش‌های قلب کوچک من است.او به معنای واقعی کلمه امید است.او عطر خوش نرگس در سرمای زمستان است. او طعم خوش شربت بهار نارنج در تابستان است.او چشمان من است!من چقدر بی‌رحم و سنگدل هستم که می‌خواستم او را تنها بگذارم. چون او هست، من بعد هر خودکشی، خواستم که بمانم تا دوباره هوایی که او نفس می‌کشد را تنفس کنم. او جمع تمام مهربانی‌ها و زیبایی‌هاست.صد حیف که من لایق این عشق پرستیدنی نیستم. حیف که من به محبت‌های او پشت پا می‌زنم!قلبم از این عشق و نفرت از زندگی، ترک خورده و در حال نابودی است.عشق مهربانم کاش روزی این نوشته را بخوانی تا بدانی که چقدر در قلب من عزیزی!عشق پرستیدنی من، دختر کوچکت را ببخش که آزارت می‌دهد.نهم بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 22:01:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم مراقبت</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-t6pyazrekkyj</link>
                <description>اتفاقات دیروز خیلی خوشایند نبود. لوازمم را جمع کردم و به مقصد آسایشگاه به راه افتادیم. در راه درختان تکیده بهمن ماه به من لبخند می‌زدند. تابلوهای بزرگراه‌ها را می‌دیدم، شهید صیاد شیرازی ـ شهید زین‌الدین و... آنها با انگشت من را نشان می‌دادند. خیابان‌ها را طوری نگاه می‌کردم، گویی آخرین روز است که در این سرزمین هستم و قرار است به جایی ناشناخته سفر کنم.دربدری‌هایی که داشتم را قلم می‌گیرم. در نهایت ساعت نه شب من بستری شدم. دوباره بخش مراقبت آغوش گشود و در اتاق ۱۰۶ جای گرفتم. با وجود اینکه اتاق ظرفیت نداشت، برای من یک تخت اضافه کردند تا به آن پناه ببرم.ماجراهای اهریمن را برای خانم دکتر شرح دادم و بعد از خوردن دارو، در تخت سرد آسایشگاه آرام گرفتم. اولین بار است که بدون دلتنگی و بی‌قراری، سرم را بی آنکه چشمانم خیش باشد، روی بالش اینجا گذاشتم.چهره غمگین مرد(عشق) مقابل چشمانم است. او با چهره‌ای که سعی داشت غمش را پنهان کند، من را به اینجا سپرد و رفت. اما چشمانش دروغ نمی‌گفت. دو فنجان قهوه که اندوهش آنها را تلخ تر کرده بود. رگه‌های خون و اشک چشمانش را گیراتر از همیشه کرده بود. من اما طوفان درونم را به خوبی پنهان کرده بودم تا کمی از غم این مرد بکاهم. به خود می‌نگرم. این لباس‌های صورتی تا به کی؟ این دستبندهای سفید و قرمز تا به کی؟ بخش مراقبت تا به کی؟لاک‌های صورتی‌ام را نگاه می‌کنم. چه دلگیرانه با لباس‌های اینجا هماهنگ است‌. دمپایی‌های صورتی(که دفعه‌های قبل خریده بودم) با آن کش موی صورتی، انگار به مهمانی آمده‌ام!زندگی در اینجا همیشه سخت است، اما من دلم می‌خواهد، انقدر اینجا بمانم، تا این دربدری‌ها پایان گیرد.امروز به دکتر گفتم: اگر من بازهم زورم به اهریمن نرسد، قصد دارم تسلیم شوم. او گفت که کمکم می‌کند.به هرحال روز اول آسایشگاه شروع شده و تازه ساعت هشت صبح است. این شروع تازه‌ایست. باید دید چه در پیش دارم...هشتم بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 10:18:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک قدم عقب‌تر</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-vwr3xicrkeoh</link>
                <description>چند روزی می‌شود که می‌خواهم چند خطی یادداشت کنم بلکه احوالاتم را با خودکارم به کاغذ بسپارم، اما حوصله نداشتم!بی‌حوصلگی و افکار منفی این روزها بیشتر از هر احساس دیگری من را دربرگرفته‌اند. بی‌حوصله، بی‌انگیزه، غمگین، افکار خودکشی! این روزها من در این چند کلمه خلاصه می‌شوم.دو سه روز پیش دکتر را ملاقات کردم. طبق انتظار داروها را افزایش داد و خواست که دو هفته دیگر او را ببینم، تا اگر اهریمن همچنان قدرت نمایی کند من را مجدداً بستری کند.مرد(عشق) این روزها، چون می‌داند که اهریمن بازگشته، بیشتر از قبل مراقب من است و  هر نکته‌ای که از صحبت‌های من درمی‌یابد را موشکافی می‌کند که مبادا این حرف از اهریمن نشأت گرفته باشد.من اما قصد دارم با اهریمن همکاری کنم، اما او در پشت سر من ایستاده و فقط تماشا می‌کند. من منتظر اولین دستور او هستم تا برنامه‌ای بی‌نقص بچینم. سازم چه؟فکر خوبی است قرص‌ها را می‌خورم و ساز می‌زنم، تا جایی که اهریمن بر من پیروز گردد.نامه‌ای هم برای مرد(عشق) نوشتم که باید طوری آن را برایش بنویسم که در تاریخ موردنظرم به دستش برسد.مرد مهربانم! خوشحالم از اینکه سالهایی از عمر کوتاهم را در کنارت گذراندم. تو بهترین کسی هستی که در تمام عمرم دیدم. شازده کوچولوی من، مرا ببخش که باعث می‌شوم در قلب پاک و مهربانت، از این پس غصه و غم جای بگیرد. تو بهترین انتخاب زندگی من بودی. ناراحتم که لایق نبودم تا زمان بیشتری را با هم بگذرانیم.دختر کوچکت را ببخش که بی‌رحمانه تنهایت گذاشت.سوم بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 08:21:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من طلبکارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D9%85%D9%86-%D8%B7%D9%84%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-k0oudlxqmlpa</link>
                <description>چیزی تا ظهر باقی نمانده. روی تخت خوابیده‌ام و می‌نویسم. آقای مشاور خواسته طلب‌هایی که از دنیا دارم را بنویسم و برایش بخوانم. انگار که او وکیل مدافع دنیا باشد و بخواهد طی توافقی طلب‌های من را صاف کند.اصلاً چه فرقی می‌کند؟ وقتی خواسته‌ای دارد من انجامش می‌دهم.خودکار درون دستم را برانداز می‌کنم. تاکنون به این موضوع فکر نکرده بودم که من چه طلب‌هایی از دنیا دارم!از پایه شروع می‌کنم. اولین طلب من یک مادر مهربان است و بعدش پدری که با اعتیادش کودکی و نوجوانی من را به آتش نکشد. بعدش یک زندگی مرفه با پدر و مادر و برادرم. مرفه نه این معنا که صبحانه‌ها خاویار بخوریم، بلکه به این معنا که مجبور نشویم طی یکسال سه مرتبه اسباب کشی کنیم، به این معنا که در بلندگو هنرستان اسم من را به عنوان کسی که شهریه سرویس را نداده صدا نکنند.من می‌خواستم پدرم مریض نباشد. می‌خواستم من و برادر کوچکم غالباً به جای لباس‌هایی که دیگران به ما می‌دادند، لباس نو بپوشیم.می‌خواستم دوچرخه داشته باشم. می‌خواستم مادرم با آن چشم دردش برای چندرغاز پول مجبور نباشد شب و روز فلافل سرخ کند.(ماجرا از این قرار است که ما از شدت بی‌پولی با مدیر مدسه من صحبت کردیم که برای مدرسه ساندویچ فلافل درست کنیم و بیاوریم تا بوفه مدرسه آن را بفروشد که این فلافل درست کردن هم کلی پدر ما را در‌می‌آورد)من از این دنیا همیشه یک سرپناه خواسته بودم اما گویی من تا همیشه باید در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی کنم.من از این دنیا یک ماشین می‌خواهم که ساعت یازده شب ما را از مترو بیرون نکنند و هیچ اسنپی هم قبولمان نکند.منتهی مطلب من از این دنیا سلامتی می‌خواستم اما چه نصیبم شد؟ بدنی اوراق با روانی چاک چاک!آری حق من زندگی بهتری بود!متن را از ابتدا می‌خوانم. درمی‌یابم که شاید همه آنچه طلب دارم به ذهن من خطور نکرده باشد. صدای آقای مشاور در گوشم می‌پیچد: «این‌ها خواسته‌هایی است که برای دیگران می‌خواهی. پس خودت چه؟»عمیق می‌شوم. واقعاً خودم چه؟ چرا نمی‌دانم چه می‌خواهم؟ دخترِ کوچکِ من(اشاره به خودم) خودت کجای این نامعادله هستی؟ذهنم منجمد شده و چیزی به ذهنم نمی‌رسد. دوباره شروع می‌کنم.من آن روزهای دربدری را نمی‌خواستم(چندین ماه ما خانه نداشتیم و دربدر بودیم شاید یکروز برایتان نوشتم) آن شب‌هایی که با نانِ خالی قرضی از همسایه می‌خوابیدیم، یا آن روز منحوس که وانت پدرم بنزین نداشت، پول هم نداشتم که به مدرسه بروم. پدر بزرگم هم آنجا بود اما من را تا مدرسه نبرد. فقط کلی گشت تا از بین پول‌هایش هفتصد تومن پیدا کند که دقیقاً به اندازه پول کرایه تاکسی بود تا من به مدرسه بروم. اما صدای مادرم هنوز در گوشم است که می‌گوید نرو مدرسه تا با این پول بریم نون بخریم...آری من یک زندگی بدون تحقیر می‌خواستم مثل خیلی‌های دیگر!می‌دانم که دنیا یک زندکی خوب به من بدهکار است. اما مسئله اینجاست که من نمی‌دانم زندگی خوب به چه معناست!من حتی اگر در بهترین موقعیت هم قرار بگیرم، نمی‌دانم چگونه می‌شود خوب زندگی کرد. من پر از کمبودم، پر از عقده، چگونه می‌توانم خوب زندگی کنم؟سی‌اُم دی ۱۴۰۴...</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 11:47:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفان مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@bipolar_disorder/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF-bwck1hxj0khu</link>
                <description>کمتر از یک ساعت تا نیمه شب باقی مانده. خانه در تاریکی مطلق است. اما صدای داریوش در خانه طنین انداز است. امروز بعد از اصرارهای طولانی مدت تنها دوستم، به خانه آنها رفتم. می‌دانم که در خانه آنها استرس و دعوا بیشتر از هر احساس دیگری در جریان است. اما وقتی آن خانه را ترک کردم و به سمت منزل خودمان می‌آمدم حس کردم چیزی قلبم را چنگ می‌اندازد. من دلم برای خانه‌ای که با پدر و مادر و برادرم سر یک سفره بنشینیم تنگ است. دلم تنگ است که با برادرم سر به سر یکدیگر بگذاریم. دلم تنگ است که لباسم را از کمدی بردارم که لباس‌های پدرم هم در آن باشد.صدایی در سرم می‌گوید به یاد بیاور که با تو چه کردند! خاطرات دردناکی که دارم همچون فیلم از مقابل چشمانم می‌گذرد. دخترِ درونم را از جسمم بیرون می‌کشم و مقابل خودم می‌نشانم. می‌پرسم: آن خاطرات را فراموش کردی؟ خیر آنها بخشیده‌ای؟ خیر باز هم دلتنگی؟ بله می‌گویم مگر همیشه به دنبال استقلال نبودی پس چرا به شرایط دخترک غبطه می‌خوری؟ او می‌گوید: همه این‌ها درست است. استقلالی که دارم را خیلی دوست دارم اما سایه بیرحم تنهایی از هر چیزی عذاب آورتر است. من مدت‌های زیادی است که تنهایی نهار می‌خورم. اکثر روزها تنها هستم. همین سایه تنهایی که غالباً من را در بر می‌گیرد باعث دلتنگی‌ام می‌شود. از جواب وامی‌مانم.او را کناری می‌گذارم و دوباره مشغول نوشتن می‌شوم.ثانیه‌ها می‌گذرند و من به کاغذ خیره شده‌ام ولی خودکارم چیزی برای نوشتن ندارد.افکار مرگ چون طوفان شن بر سرم هجوم می‌آورند. از نوشتن دست می‌کشم. چشمم خیره به نقش و نگار فرش است و در گوش‌هایم صدای مرغ عشق‌ها می‌پیچد. از میان صفحه‌‌های افکاری که در سرم می‌گردد، یک برگه را جدا می‌کنم. روی برگه مشخصات من را نوشته و علت مرگ: خودکشی!در انتهای برگه چنین نوشته: مرد(عشق) تا همیشه غمگین و چشم به راه باقی می‌ماند.برگه را روبروی صورتم می‌گیرم و به سطر آخر آن خیره می‌شوم. این مرد تنها کسی است که بدون چشم داشت و بدون هیچ دلیلی من را دوست دارد. باید انتخاب کنم. من که هرگز راضی به نارحتی او نبودم اما حالا چه؟ چه اشکالی دارد که فقط همین یک مرتبه را خودخواه باشم؟ همیشه دیگران اولویت من بودند اما حالا می‌خواهم فقط به خودم فکر کنم.دخترِ درونم را صدا می‌زنم. دستش را در دستانم می‌گیرم و با قلبی که از شدت احساسات گوناگون قطره قطره آب می‌شود به او می‌گویم من را ببخش که فقط به فکر خودم هستم. او در چشمانم خیره می‌شود و چیزی نمی‌گوید. من هم به چشمان او زل می‌زنم تا جایی که مثل دود در هوا محو می‌شود.براستی انتخاب درست کدام است؟بیست و چهارم دی ۱۴۰۴..</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 15:43:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش اهریمن</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86-xwrrda2vlvxo</link>
                <description>دیروز آقای مشاور بعد از شنیدن صحبت‌ها و نوشته‌های من، با چهره‌ای که تشخیص دادن حالتش دشوار بود، به من گفت که اگر همین روند ادامه پیدا کند باید دوباره به خانم دکتر نامه بدهد!ترسیدم؟ خیر ناراحت شدم؟ خیر شاد شدم؟ خیر بله درست است، هیچ اتفاقی در من رخ نداد. این خبر بقدری برایم عادی بود که انگار بگوید «می‌زنم لیوان را می‌شکنم! »من دوباره به باتلاق برگشته‌ام! شاید هنوز اثبات نشده باشد، اما حس من دروغ نمی‌گوید.افکار مرگ شدیدتر از همیشه است. اهریمنِ خودکشی اما در فاصله‌ای نه چندان دور ایستاده است و چون مادری خیرخواه آغوش خود را برای در بر گرفتن من باز کرده. دیگر از او نمی‌ترسم!جالب است اهریمن تاریکی‌ها برای من خیرخواهی می‌کند! او می‌خواهد من را از این دنیای غمبار نجات دهد. کسی به آن ناجی با سپر پولادین(اشاره به نوشته‌های قبل) خبر دهد که من دیگر نمی‌خواهم تو بیایی، حالا من خودم عضو جبهه سیاهی هستم.دیشب با مرد(عشق) صحبت کردم. می‌دانم او هم یکروز از این جریانات خسته می‌شود و مرا تنها خواهد گذاشت. آری حق با دکتر آسایشگاه بود. مرد(عشق) حق دارد که خسته شود و مرا رها کند. اما او می‌گوید که چنین نیست. مرا در آغوش محبت خود می‌فشارد و در گوشم زمزمه می‌کند که هرگز قرار نیست این اتفاقات بیوفتد.به وقایع می‌اندیشم. آغوش اهریمن یا آغوش عشق؟ چه دو راهی سختی! عشق تنها مسکن است اما اهریمن راه نجات!آقای مشاور می‌گوید: «مرگ اولین راه است و همیشه اولین گزینه‌ها خیلی راه حل‌های خوبی نیستند.آه... این مسیر نکبت بار زندگی حال من را بهم می‌زند. تا کجا می‌توان تحمل کرد؟ تا کجا می‌توان تاب آورد؟ زندگی لعنتی گلوی من را فشار می‌دهد. این احساس خفگی تا کجا؟این حرف‌ها تا کی؟ باید زودتر خودم را به آغوش اهریمن بیاندازم!بیست و سوم دی ۱۴۰۴</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 10:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتما مطالعه شود</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%AF-w1nxq6lb0lix</link>
                <description>دوستان خوبم سلامقصد داشتم این پست رو حوالی ظهر براتون بنویسم، اما فراموش کردم.جسته گریخته اطلاع دارید که حال من بد شده. اما این وضعیت به قدری وخیم هست که من فردا راهی آسایشگاه هستم تا دوباره بستری بشم.می‌دونم که خیلی از شما به یادداشت های روزانه من محبت دارید و تراوشات ذهن بیمار من رو می‌خونید.پست ها تا به امروز آپدیت نبوده و مربوط به روزهای قبل بود. از نوشته‌هایی که دارم سه یا چهار تا باقی مونده تا پست‌ها بروز باشند. سعی خودم رو می‌کنم طی یکی دو روز آینده اون‌ها رو براتون پست کنم که نوشته‌های آسایشگاه رو بتونید در همان روز بخونید تا از حال من خبر داشته باشید.ضمن اینکه لطفا نگران من نباشید در آسایشگاه جای من امن‌تر از هر نقطه‌ای در این جهان است.ممنونم از محبت‌هایتان و همه شما را از دور می‌بوسم و برایتان بهروزی آرزومندم.ششم بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 22:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش اهریمن دوباره بازگردد!</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF-po0wqveykwfu</link>
                <description>دیروز برایم روز سختی بود. آنقدر سخت که حتی دستم به خودکار نرفت تا چیزی بنویسم. دخترِ درونِ شرکت با همکاری کسی که گمان کرده بودم دوست من است، حاشیه‌ای برای من درست کرد که منجر به اخراج من شد.سرپرست من را صدا زد و عذرم را خواست. رفتار او به قدری توهین آمیز بود که حتی اجازه نداد کارم را به اتمام برسانم. در همان ساعت مجبور شدم وسایلم را جمع کنم و به خانه باز گردم. این روزها فکر می‌کردم که بالاخره من توسط نیروهای آن مجموعه نکبت بار پذیرفته هستم و درست در همین لحظه آنها از پشت به من خنجر زدند.آری من دوباره رکب خوردم. مدام در ذهنم تکرار می‌شد که دیدی دنیا هنوز هم زشت است، حتی بیشتر از گذشته!وقتی در جواب محبت‌هایی که به آنها کرده بودم، بی‌انصافی و بدی پاسخ گرفتم، مدام شعر مهدی موسوی عزیزم در سرم تکرار می‌شد:همه از پشت خنجرم زده‌اند / دوستانی خجالتی دارمچقدر دنیا بی‌رحم است. دوباره تکرار می‌کنم، این دنیا هر روز با تصویری زشت‌تر از روز قبل من را غافلگیر می‌کند.به وقایع دوباره و دوباره می‌اندیشم و درمی‌یابم که من هنوز برای رویارویی با این وانفسا خیلی کوچک و معصوم هستم. دنیای بیرون از خانه همیشه حال بهم زن است. اما درون خانه هم حال و روز خوشایندی در جریان نیست.نتیجه می‌گیرم شاید من متعلق به هیچ جهانی نیستم؛ لطفا من را به آسایشگاه برگردانید...این کلونی نفرت انگیز دیگر برای من قابل تحمل نیست. کاش فرصتی به دست آید تا دنیای درون خاک را تجربه کنم.این روزها غم از سر و رویم می‌چکد اما هنوز خود را سرپا نگه داشته‌ام. یعنی این پاهای سست و کم توان چقدر دیگر توان ادامه دادن دارد؟کاش اهریمن دوباره بازگردد!هجدهم دی ۱۴۰۴.</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 09:48:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-hllwdorgbpmz</link>
                <description>با دستانی لرزان می‌نویسم، شاید قلم معجزه‌ای کند!در محل کار هستم. دست‌هایم به قدری می‌لرزند که خودکار از بین انگشتانم فرار می‌کند. نمی‌دانم باید با این حال چه کنم!این بیماری لعنتی تمام روزمره من را هدف گرفته. نه تمرکز کافی دارم و نه حتی می‌توانم کارم را درست انجام دهم. کوچکترین استرسی من را به حالت رعشه در‌می‌آورد. حافظه‌ام خیلی کُند شده. کمتر چیزی را می‌توانم به یاد بسپارم. زودرنج و حساس شده‌ام.خودکار را به کناری می‌گذارم و به نوشته‌هایم می‌نگرم. لرزش دستانم بقدری تسلط نوشتن را از من گرفته که گویی کودکی دبستانی دست من را گرفته و می‌نویسد.گاهی با خودم می‌اندیشم که شاید بهتر بود مثل چند ماه گذشته خودم را در خانه محبوس می‌کردم و به محل کار نمی‌آمدم.شاید واقعاً بعد از این بیماری من دیگر همان منِ گذشته نیستم.قلبم چون گورستانی است که علایقم را در آن دفن کرده‌ام.آری... من دیگر از پس هیچ جیزی برنمی‌آیم. مشتری ها اعصاب من را بهم می‌زنند. بارهای بار با آنها بحث کرده‌ام و گاهاً سرشان داد کشیده‌ام.شاید بهتر باشد دوباره به آسایشگاه برگردم!خودکار را روی میز می‌گذارم، دستانم را به جلو دراز می‌کنم. لرزش آنها خیلی محسوس است.چه می‌توان کرد با این شرایط؟ کاش همان روز مرگ برای همیشه من را در آغوش می‌گرفت.من دیگر این زندگی لعنتی را نمی‌خواهم...چهاردهم دی۱۴۰۴.</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 11:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای این روزای من</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-tjayfewgojdr</link>
                <description>امروز پنجشنبه است. اولین روز سال میلادی جدید! اولین بار است که به جای دفترم ابتدا در تلفن همراهم تایپ می‌کنم.نمی‌خواهم بگویم کجا هستم یا چه می‌کنم. اما چند روز پیش وقتی نوشته‌هایم را برای آقای مشاور خواندم او به من گفت که خوشحال است از اینکه ذهن من از آن سردرگمی سابق خارج شده و خط فکری ثابتی یافته است.حقیقتاً این جمله چون تیری در قلبم بود. دائم جملات او را در ذهنم تکرار می‌کردم و صدایش در گوش‌هایم می‌پیچید «تو قبلاً در نوشته هایت دنبال معنای زندگی بودی. اما حالا فقط یک راوی هستی که خاطرات را روایت می‌کند. حالا از سردرگمی نجات یافته‌ای»روزهاست که به این مسئله فکر می‌کنم. آیا این نکته مثبتی است؟ یا من از آدم پیچیده و عمیق به یک فرد سطحی تبدیل شده‌ام؟ با خود اندیشیدم آیا منِ اکنون معنای زندگی را می‌داند؟ پاسخ روشن است.این دنیا هنوز هم با تصویری زشت‌تر از دیروز من را غافل گیر می‌کند!(اشاره به نوشته‌های قبل)من هنوز هم از این زندگی نکبت‌بار بیزارم. هنوز هم دلیلی برای زندگی نیافته‌ام. هنوز هم قلب من پر از غم و اندوه است. هنوز هم گاهی آرزوی مرگ می‌کنم.آری... هنوز چیزی تغییر نکرده. من هنوز همان آدمِ لعنتی هستم! اما حقیقتی غیرقابل انکار در گوش‌هایم صدا می‌زند که اگر هنوز در سرِ من اینها در جریان‌اند، چرا واکنش‌های من با گذشته فرق دارد؟باید بگویم که در ذهن و قلب من عملاً تغییری رخ نداده است، اما داروها ذهن من را بی‌احساس کرده‌اند. اکنون من انسانی هستم که عمیقاً از زندگی و هر آنچه در روز می‌بینم نفرت دارد، اما هیچ اقدامی‌ نمی‌کنم.انگار که من آدمِ آهنی هستم و دکترها و مشاورها رفتارم را کنترل می‌کنند. فقط خودم می‌دانم که در روز(در محل کار) چند مرتبه قصد می‌کنم که با مشت بر دهان سرپرستم بکوبم. فقط خودم می‌دانم که وقتی یکماه زحمت می‌کشم و حقوقم حتی به بیست میلیون هم نمی‌رسد، چندبار آرزوی مرگ می‌کنم. من هرروز با کراهت به محل کار می‌روم، اما تاب خانه ماندن هم ندارم. من هنوز در عمق قلبم به دنبال مرگ هستم، اما انگار جانی برای قدم گذاشتن در این راه ندارم. من به خاطر شغلم هر ساعت به خودم لعنت می‌فرستم، و هرروز بیشتر از پیش از خودم بیزار می‌شوم. آری دلم به حال خودم خیلی می‌سوزد(اشاره به نوشته‌های قبل) که مجبورم برای کار کردن پول مردم بیچاره را از دستشان بگیرم. آری من این روزها بیشتر از قبل خودم را دوست دارم اما...این روزها با ماه‌های اخیر تفاوتی ندارد، جز آنکه انگار سیمی از بٌردهای درون جمجه ام قطع شده(اشاره به آدم آهنی بودن) و ذهن من را بای‌پَس کرده(توضیح در پی‌نوشت)این روزها من دیگر در هیچ موضوعی عمیق نمی‌شوم و هر دیتا از مغزم فقط عبور می‌کند، بی آنکه من حتی فرصت کنم بفهمم.از من به آقای مشاور: تهران هنوز هم غمبار است. دیوارهای خانه هنوز هم به من هجوم می‌آورند(اشاره به نوشته‌های قبل)، اما من دیگر در خانه نیستم.من هنوز هم تنها هستم، اما در روز حتی وقت نمی‌کنم به آن بیاندیشم. هنوز هم دوست ندارم بپذیرم بیمارم، اما ناچارم داروها را مصرف کنم. آری من هنوز هم به دنبال مرگ هستم، اما تنم دیگر جانی ندارد که با اهریمن ملاقات کنم. آری من هنوز همان دختر کوچک بی‌گناهم با قلبی آکنده از اندوه که این روزها نقاب لبخند بر چهره‌ام خودنمایی می‌کند.بگذار هرچه می‌خواهد بشود...یازدهم دی ۱۴۰۴پ‌ن: بای پَس در علم الکترونیک حالتی است که ورودی مدار به طور مستقیم به خروجی متصل می‌شود و هیچ پردازشی که مربوط به مدار است روی دیتا ها انجام نمی‌شود.</description>
                <category>یادداشت‌های یک دوقطبی</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 12:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>