<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بیتا شکرایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bitashokraei</link>
        <description>دختر بازرگان، مترجم، کمی نویسنده!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:34:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/220432/avatar/xiNcuP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بیتا شکرایی</title>
            <link>https://virgool.io/@bitashokraei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بشنوید!</title>
                <link>https://virgool.io/@bitashokraei/%D8%A8%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%AF-s7ewhpgaxinv</link>
                <description>شنونده بودن کار هر کسی نیست. آخرش بتوانند کمی دندان سر جگر بگذارند. اما هرکسی شنونده نمی‌شود.اگر کسی را پیدا می‌کردم که مرا بشنود، زیاد سرش را درد نمی‌آوردم. نمی‌خواهم روزها حرف بزنم. گاهی آدم برای شنیده شدن دو تا کلمه‌اش دق می‌کند!من تازگی‌ها بیشتر می‌شنوم. دلم می‌خواهد آرزویی را برآورده کنم!#بیتاشکرایی</description>
                <category>بیتا شکرایی</category>
                <author>بیتا شکرایی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jan 2021 13:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;دوچرخه&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@bitashokraei/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-ocbirpvmnyqv</link>
                <description>بچه که بودم به هر چیزی که فکر می‌کردم تا آخرین حد آن پیش می‌رفتم. مثلاً یک بار به دوچرخه فکر کردم و با خودم گفتم یک روز باید همهٔ شهر را رکاب بزنم. دنیای بزرگی است کودکی. هیچ چیز غیر ممکن نبود اما برای شروع باید تعادل یاد می‌گرفتم. باید مثل آدم بزرگ‌ها بلد می‌شدم روی دو تا دایرهٔ سیاه که به آن چرخ می‌گفتند  به چیزی به اسم تعادل می‌رسیدم. این تعادل باید با هر بار با چرخش پای من حفظ می‌شد. سخت بود اما غیر ممکن هم نبود. وسعت فکر کودکی خیلی بزرگ‌تر از این حرف‌هاست آقا!آرزوی بزرگ من با خریدن اولین دوچرخهٔ زرشکی کوچکی که آن زمان خیلی هم کوچک به نظر نمی‌رسید، به واقعیت تبدیل شد. تا قبل از آن، همهٔ آرزوهایم به چند دقیقه تاب بازی کردن بیشتر، چند برش پیتزا، به دست آوردن اسباب‌بازی‌های بزرگ و یک تکه شکلات بزرگ محدود می‌شد و خب شاید بتوانید تصور کنید که دوچرخه و دوچرخه سواری چقدر برایم بزرگ و مهم بود. خواب دوچرخه دیدن هم که شده بود خوراک رؤیای شبانه‌ام! حالا دوچرخه داشتم و هر روز بابا یک ربعی برای تنظیم چرخ‌های کمکی به آن ور می‌رفت. اما هر دو می‌دانستیم که بعد از مدتی باید بدون آن چرخ‌ها برانم.بدون اینکه به عقب برگردم و ببینم هنوز کسی حواسش به من هست یانه؟ که اگر افتادم سر برسد و کمکم کند.با همین فکر روز اول با قلدری تمام می‌خواستم بدون آن چرخ‌های مزاحم کمکی سواری کنم. خوردم زمین و زانوهایم زخم شد و نشد. مثل آن روزهایی که دوست داشتم یک شبه به همه‌چیز برسم و نمی‌شد!از روز بعد قرارمان با بابا این شد که با آن کمکی‌های دوست‌داشتنی شروع کنم تا راه بیفتم.رؤیای پا زدن کل شهر به این ترتیب آغاز شد. اویل مثل خیلی از بچه‌ها به پشت سر نگاه می‌کردم که مطمئن شوم بابا حواسش به من هست یا نه؟ اما نمی‌دانم چرا  هربار سرم را می‌چرخاندم فرمان هم با من می‌چرخید. الان که فکرش را می‌کنم از خودم می‌پرسم یعنی بقیه بچه‌ها هم همین طور بودند؟ نمی‌دانم اما من در این میان گاه از زدن به در دردم می‌گرفت و گاهی هم از برخورد با دیوار زخمی می‌شدم که هنوز جایش روی دست و پایم هست. اگر جای زخمش هم نباشد جای دردش هست.از وقتی فهمیدم نگاه کردن و نکردنم به عقب فرقی ندارد دیگر نگاه نکردم. همان شد که کمتر سرم چرخید و در نتیجه فرمان نچرخید.پدر کمکی‌ها را باز کرد. چند لحظه زین دوچرخه را نگه داشت که راه بیفتم و رهایم کرد. این را بعداً گفت و وقتی فهمیدم حیرت کردم از اینکه زودتر از چیزی که فکر می‌کردم به آرزویم رسیده بودم! دوچرخه سواری را که یاد گرفتم اما کل شهر را پا نزدم. رویای بزرگم با تعادل برآورده شده بود.مانند زمانی که زندگی چرخ‌های کمکی را از من می‌گیرد تا تعادلم را به هم بزند. اما حالا من بدون اینکه به عقب برگردم و ببینم هنوز کسی حواسش به من هست یا نه، به این نتیجه رسیده‌ام که خیلی وقت است دارم پا می‌زنم.#بیتاشکرایی #خاطره #نوشتن #نویسنده #نویسندگی #دوچرخه #آموزش #یادگیری #هدف #قدرت #تعادل #رویا #کودکی #بازی #متن #نوشته #داستان #انگیزه #انگیزشی</description>
                <category>بیتا شکرایی</category>
                <author>بیتا شکرایی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 10:34:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروسی همساده!</title>
                <link>https://virgool.io/@bitashokraei/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-jgxrtpsrbbij</link>
                <description>تاریخ مراسمات خیلی خوب یادم نمی‌ماند. اگر مراسمی را به زور آق کردن‌های مادر و نفرین‌های پدر که اگر ما بچه‌ها همراهشان نباشیم چه‌ها می‌شود بروم، که دیگر اصلا یادم نمی‌ماند. اما می‌دانم یکی از روزهای بهاری سال گذشته بود. همسایه‌ی دیوار به دیوارمان که با آنها نسبت فامیلی دوری هم داریم یک زن میانسال بود و تمام رفت و آمدهای اهل کوچه با اجازه‌ی ایشان انجام می‌شد و هر روز جویای احوال فک و فامیل دور و نزدیک همه بود. دخترش را تازگی شوهر داده بود و به قول خودش از دست آن ورپریده راحت شده بود. به رسم عادت و رسوم قدیمی‌ها عروسی باید شیک برگزار می‌شد.مراسم به همان شکل که می‌خواست شده بود. من و خواهر بزرگترم هم به اجبار داشتیم از این جشن لذت می‌بردیم. لبخندزنان فکر می‌کردم کِی این شام کوفتی را می‌آورند که مادر بعد از آن رخصت رفتن دهد؛ آخر اعتقاد زیادی به خوردن شام عروسی داشت و می‌گفت شگون دارد! خوردن شام یک طرف؛ اینکه ظرف من و خواهرم را از انواع خوردنی‌هایی که به چشمش می‌آمد یک کفگیر زیرش می‌کشید و همه را در هم توی ظرف می‌ریخت و چشم غره می‌رفت که باید غذایتان را تمام کنید هم طرف دیگر. هیچ وقت دلیل این کارش را نفهمیدم. اما مزه‌ی ژله همراه باقالی پلو با گوشت یا کباب کوبیده و دسر موز یادم نمی‌رود. با چشم‌های از حدقه درآمده و ابروهای هشتی اینها را قورت می‌دادیم و جرات حرف زدن نداشتیم. هرچند قیافه‌مان گویای همه چیز بود. نمی‌خواهم و نمی‌خورم و از گلویم پایین نمی‌رود نداشتیم؛ به خصوص در مهمانی‌ها! جشن عروسی در خانه‌ی پدر عروس گرفته شده بود. همین خانه بغلی ما. خانه‌ی قدیمی بود و حیاط بزرگی داشت. عروسی هم در حیاط گرفته شد. میز ما نزدیک‌ترین میز به عروس بود. رسم بود هرچه روابط نزدیکتر و آدم‌ها مهمتر بودند، باید صدر مجلس می‌نشستند. چون اعظم خانم، مادر عروس با مادر من درباره‌ی رفتار و منش اهل کوچه اتفاق نظر داشتند، مادرم صمیمی‌ترین و محترم‌ترین و به قول خودش اولین دوست او بود. به جز خودمان دور میز ما مرضیه خانم که اسمش را عوض کرده بود و می‌گفت نازی صدایم کنید با پسر سه ساله‌اش که چشمتان روز بد نبیند خیلی بچه‌ی آرام و سر به زیری بود، نشسته بودند. از نظر مادر و اعظم خانم او باکلاس‌ترین و امروزی‌ترین زن محله‌ی ما بود. چرا که یک سال و نیم تهران زندگی کرده بود و به جز نود درصد مواقع تهرانی حرف می‌زد. بعد از چهار ساعت و نیم دیگر وقت شام رسیده بود. ما اولین مهمان بودیم. مادر برای این کارش هم دلیل محکمی داشت. می‌گفت من به میزبانم احترام می‌گذارم و کمی زودتر می‌روم که به او کمک کنم. اما خوب می‌دانستم که مادر نمی‌خواهد حتی یک لحظه از مهمانی را هم از دست بدهد.تا دیس‌های غذا را روی میز گذاشتند، مادر برگشت و به من و خواهرم نگاه کرد. لبخند نمی‌زد و چشمانش را درشت کرده بود. خوب معنای این نگاه را می‌دانستیم پس لبخند زدیم و در دلمان گفتیم چشم. چشم گفتن همان و تحمل آن مزه‌ها هم همان. مادر حتی موقع شام خوردن هم دست بردار نبود و نگاه می‌کرد که ببیند غذا را می‌جویم یا نه. می‌گفت اگر نجوید معده‌تان درد می‌گیرد. اما اگر حالمان از آن همه غذا که روی هم خورده بودیم بد می‌شد به روی خودش هم نمی آورد.از شانس بد ما دو نوع غذا، دو نوع دسر و انواع ترشی تدارک دیده بودند. یک تکه از کیک عروسی هم که چند دقیقه پیش عروس و داماد برش زده بودند، بود. یک نوع غذای دیگر هم به چشم می‌خورد که فقط روی میز ما بود. غذا مخصوص نازی خانم بود. می‌گفت تازگی ویجی‌تِرَن شدم. همان گیاهخوار که شما می‌گویید.مادر کفگیر را برداشت و از انواع خوردنی‌ها ریخت. این بار دلش کمی رحم آمد و کیک را گذاشت برای بعد. باز همان قیافه‌ها‌! ما که از طعم اصلی غذا چیزی دست گیرمان نشده بود اما می‌دانستیم همه‌ی آنها دستپخت مادر عروس بود. او که دیده بود خرج عروسی پای داماد است خوب ولخرج شده بود و چنان خورشت مرغ زعفرانی درست کرده بود که حرف نداشت. البته این تعریف را از زبان نازی خانم شنیدیم که فقط کمی از خورشت را من باب امتحان چشیده بود. و الا خودش می‌گوید اصلا حاضر نیست از ویجی‌تِرَنی دست بکشد.صدای خوردن قاشق و چنگال به بشقاب‌ها فضا را برداشته‌بود. همه‌ی کسانی که قبل از شام می‌گفتند چرا اینقدر زحمت کشیدید ما که برای شام نیامدیم و اگر بکشیدمان هم نمی‌مانیم، چنان در عرض چند دقیقه ضعف کرده بودند که دیگر اثری از آثار غذا نبود و هرچه بود ظرف و ظروف بود!بالاخره شام تمام شد و ما خیال کردیم که دیگر وقت خداحافظی است. اما اینطور نبود.نه اینکه عروسی دختر صمیمی‌ترین دوست مادر بود، برای هدیه‌اش سنگ تمام گذاشته بود. اصرار داشت آنجا بماند که وقت کادو دادن خودش شخصا برود تقدیم کند. مادر می‌گفت این کار برای احترام گذاشتن است. در جشن‌های این چنین که رابطه‌ی نزدیک با صاحب مجلس داشت، موقع هدیه دادن می‌رفت دورترین نقطه می‌ایستاد و وقتی نوبتش می‌شد از جلوی جمع چنان آهسته راه می‌رفت مبادا کسی از دیدن او جا بماند! روبوسی می‌کرد چند ثانیه همانجا می‌ایستاد و بعد برمی گشت.خوشبختانه بعد از شام زود رفتند سراغ کادو باز کردن. اولین نفر هم نوبت مادر بود. رفت و آنجا کنار عروس ایستاد و برنگشت. بعد از دادن کادو و روبوسی کردن، صدایش را صاف کرد و رو به همه گفت از همه معذرت می‌خواهم که زودتر باید خداحافظی کنیم. دخترها فردا صبح کلاس یوگا دارند و باید خوب استراحت کنند. شب خوبی بود. برای عروس گلمان هم آرزو می‌کنم زیر سایه‌ی پدر و مادرش سالیان سال زندگی خوبی داشته باشد. این تبریک برای عروسی زیاد مناسب نبود. مادر حسابی هول شده بود. آخر سر هم گفت شب همگی بخیر. بعد هم به من اشاره کرد که آن ظرف را از زیر میز بردار. کیک و میوه‌هایی که نخورده بودیم را در یک ظرف یک بار مصرف ریخته بود. لابد این کار هم شگون داشت.برگشتیم خانه و دیگر وقت خواب بود. کل مدتی که منتظر بودم خوابم ببرد، به این فکر می‌کردم مادر چه کارهایی بلد شده! اسممان را کلاس یوگا می‌نویسد و ما را جلوی جمع غافلگیر می‌کند!#بیتاشکرایی #نوشتن #نویسندگی #نویسنده #متن #داستان #فرهنگ </description>
                <category>بیتا شکرایی</category>
                <author>بیتا شکرایی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 14:49:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;سخن و سخنوری&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@bitashokraei/%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-h5iqglpw1yrd</link>
                <description>حرف را همه می‌زنند. اما اگر یک جمله را بگذاریم جلوی چند نفر و بخواهیم که آن را بازگو کنند، چند کلام متفاوت به گوشمان می‌رسد. چرا که هریک فارغ از نشان دادن سواد خواندنشان تلاش دارند حروف را نغز ادا کنند. پس فکر می‌کنیم چرا بعضی‌ها سخنران می‌شوند! چون افسار جملات را به دست می‌گیرند و آنها را می‌رانند آنطور که باید. واِلا هرکسی سخنران و سخنور است.به قول ناصر خسرو:سخن به منزلت مرکبی است جان ترا/بر او توانی رفتن بسوی شهر هُدی#بیتاشکرایی #نوشتن #نویسنده #نویسندگی #سخن #سخنوری #سخنران #گوینده </description>
                <category>بیتا شکرایی</category>
                <author>بیتا شکرایی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jan 2021 11:12:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی انگلی!</title>
                <link>https://virgool.io/@bitashokraei/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C-fnyqgvxvd05u</link>
                <description>دیروز از حرفای دکتر هلاکویی که میخوندم تازه فهمیدم این وابستگیِ لعنتی بیماریه (!) نه عشق. چیزیه که اگه به کسی وابستم، هم منو آزار میده، هم طرفو، هم اطرافیامو! باورت میشه؟ یعنی دقیقا جایی که فکر میکنی داری به طرف عشق میدی دقیقا داری اذیتش میکنی!یا از طرفی وقتی هنوز به ننه بابامون وابسته‌ایم، نتونستیم به طرفمون عشق بدیم. اینکه این وابستگی از کجا میاد رو ظاهرا تو بچگی یاد میگیریم! وقتی مثلا مامانمون بهمون خیلی وابستس، ماهم وابستش میشیم و این رو تا سالها با خودمون اینور و اونور میبریم. جایی که وارد رابطه‌ای میشیم هنوز به اون مامان فکر میکنیم و نمیتونیم به آدم جدیدی محبت کنیم.‌  هلاکویی میگه اول که کلا وابسته نشید، حالا اگه متاسفانه شدید، توی ذهنتون از اون آدم جدا شید. مثلا اگه به خونوادتون وابسته‌اید، اول توی فکرتون خونوادتونو طلاق بدید (البته با تمام احترامی که براشون قائل هستیم) بعد وارد رابطه‌ی دیگه‌ای بشید. اینجوری عشق و محبت واقعی‌تر و سالم‌تری به قلب اون آدم میدید.امیدوارم با این آسیب‌هایی که از بچگی داریم دنبال خودمون میکشونیم، نه خودمون و نه هیچ آدمی رو آزار بدیم.با احترام؛ بی‌تا#روانشناسی #قدرت #هدف #اعتماد_به_نفس #خودباوری </description>
                <category>بیتا شکرایی</category>
                <author>بیتا شکرایی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 01:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>