<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بابک خیاطیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bkhayatian</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:35:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/115408/avatar/Cufnsc.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بابک خیاطیان</title>
            <link>https://virgool.io/@bkhayatian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان زندگی من - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@bkhayatian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-dsmt3kydsm4p</link>
                <description>خوب، بعد از یک وقفه نسبتا طولانی بریم برای قسمت چهارم، سعی من این هست در وهله اول به شما این مساله رو گوشزد کنم که محدودیت برای آدم خلاقیت میاره، خیلی از افراد موفق افرادی بودن که در محدودیت بزرگ شدن و توانستن کارهای بزرگی انجام بدهند. خیلی ازاتفاقات مهم زندگی من در زمان دانشجویی و با محدودیت هایی که در اون زمان داشتم اتفاق افتاد من از رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاهی خودم بهترین استفاده رو در یادگیری کامپیوتر بردم، یکی از داستان های جالب من توی دوران دانشجویی استفاده از یاهو مسنجر بود؛ کلا آدم شب بیداری شده بودم شاید یکی از دلایلش ارزان تر بودن اینترنت از ساعت 2 بامداد بود، دوستانی که هم رده من هستند باید خاطرشون باشه که اتاق های مختلفی در اون زمان در یاهو مسنجر بود که میرفتیم و به صورت گروهی چت میکردیم؛ من بخاطر اینکه در حال یادگیری زبان انگلیسی در دانشگاه بودم و ساعتی که شروع به کار میکردم به نوعی ساعت در طول روز در آمریکا و کانادا بود، وارد اتاق های شدم که خارجی بودند و ارتباطات خوبی ایجاد کردم و درس هایی خوبی هم گرفتم، یعنی سعی کردم حتی از محدودیت زمانی اینترنت به نوعی برای یادگیری خودم استفاده کنم.خوب از اینجا به ببعد میخوام در مورد ورود خودم به دنیای تدریس براتون بگم، تنها کاری که هیچوقت ازش خسته نشدم، همیشه بهم آرامش میداد، همیشه خستگیهای من رو از تنم بدر میکرد تدریس بود. متاسفانه در دوران دبستان معلم بسیار بدی داشتم که تاثیرات خیلی بدی توی روحیه من گذاشت و سال های آتی تحصیلی من مورد تاثیر خودش قرارداد اونموقع ها همیشه دلم میخواست یک معلم بشم یک معلمی که دانش آموزاش از وجودش لذت ببرن و بهش انرژی بدن، پس در تابستان سال 1379 بود که اولین شاگرد خصوصی خودم رو در زمینه طراحی وب سایت گرفتم دنیایی جدیدی بود برام و خیلی هم لذت بخش بود. اگر اشتباه نکنم در زمستان همان سال تدریس در دانشکده مدیریت صنعتی اردبیل شروع کردم اولین دوره تدریس مبانی کامپیوتر به دانشجویان دوره کاردانی بود روز اول تدریس رو هیچ وقت یادم نمیره من یک جوان 20، 21 سال پا گذاشتم به یک کلاسی که پر از دانشجو دختر و پسر بود (یادم نمیاد دقیقا چند نفر بودن) ولی برای حدود 5 دقیقه اصلا نمیتونستم حرف بزنم یک سلامی کردم و نشستم پشت میز و برای لحظاتی فقط به بیرون خیره شدم نفسم بند اومده بود یهو به خودم اومدم و بلند شدم به صحبت کردن میدونین شروعش خیلی سخت بود ولی بعدش که درس دادن رو شروع کردم یکی از بهترین دوران زندگیم رو هم آغاز کردم؛ میدونین برای من بهترین چیز در زندگی اینه که کاری درست، کامل، با دقت و با سرعت انجام بدم بهترین لحظه در زندگی من این هست که لبخندی رو روی لبم آدم ها ببینم و بدونم از من راضی بودن و من تونستم کاری مفید براشون انجام بدم اتفاقی که جرقش با تدریس در اون کلاس شروع شد. راستی کتابی که اون ترم به دانشجوها تدریس کردم &quot;آشنایی با کامپیوتر&quot; تالیف دکتر بهروز پرهامی بود شاید خیلی از قدیمی ها با این کتاب آشنا باشند.ترم بعدی بخاطر مرتبط بودن با رشته دانشگاهی به من کلاس های زبان عمومی رو دادن، دوره فوق العاده ای بود؛ روز به روز هم اعتماد به نفس من بالاتر میرفت و با مطالعات خیلی زیادی که میکردم حس بهتری بهم دست میداد. اینجا میخوام یه پرانتز باز کنم و ازتون بپرسم که چقدر در مورد Six Trumps اطلاعات دارین؟ دوست دارم بدونم چقدر این مقوله آشنا هستین. لطفا توی کامنت برام بنویسین من هم یک مقاله کامل در این مورد مینوسم. اما یکی از آن شش عامل موفقیت بهش میگن Talking trumps listening و پاتریشا وولف در کتاب Brain Matters در این مورد جمله فوق العاده ای داره&quot;بهترین راه یادگیری تدریس هست&quot;من از این جمله بهترین استفاده ها رو بردم و تدریس باعث شد که من موضوعات بسیار زیادی رو به صورت عمیق مطالعه کنم ، من شاگردان بسیار باهوشی داشتم که ازشون چیزهای فوق العاده ای یاد گرفتم.یکی از کارهای که در زمان خودش سال 1380 خاص بود رو برای دورهای ICDL انجام دادم در اون سال ها طرحی به اسم تکفا برگزار میشد که هدفش آموزش و آشنایی مدیران با کامپیوتر بود (دوره ICDL). یکی از دغدغه های من آموزش به افراد مسن بود که واقعا براشون سخت بود بخوان کار با کامیپوتر رو بصورت تئوری شروع کنند و خیلی کسل کننده محسوب میشد، اینجا بود که من شروع به نوشتن یک جزوه ویژوال برای نرم افزار ورد کردم حدود یک ماه از من زمان برد ولی نتیجه بسیار رضایتبخشی برای من بهمراه داشت و کمک بسیار خوبی در آموزش ورد در دوره ICDL کرد.من رسما از سال 1380 تدریس خودم رو آغاز کردم و تا سال 1382 که رفتم خدمت به صورت مستمر در دانشکدهای مدیریت صنعتی، جهاد دانشگاهی و موسسات خصوصی تدریس کردم و بعد از دوره آموزشی کاری رو که تا سال 1393 به طور مستمر در کنار کارهای دیگه انجام دادم تدریس بود.همیشه سعی میکردم 10 قدم جلوتر باشم همیشه مطالعه کردم و همیشه سعی کردم با نگاه کردن به کارهای درست دیگران کار جدیدی رو یاد بگیرم این میتونه یک رمز موفقیت باشه. مطالعه، پشتکار و علاقهشاید براتون سوال باشه من چطوری تونستم تدریس رو در دانشکده شروع کنم خیلی کوتاه بدم تست دادم، مصاحبه کردن و برای من افتخار بزرگی بود که در کنار اساتید خودم در دانشگاه در اتاق اساتید میشستم. این افتخارات بخش مهمی از زندگی من هستند و حال خوبی رو همیشه در من ایجاد میکنن.پینوشت: از همه دوستان بخاطر غلط های املایی و گرامری عذرخواهی میکنم، من بخاطر زمان کمی که دارم بدون ویرایش و به صورت کاملا خودمانی داستان زندگی خودم رو مینویسم. لطفا پوزش بنده رو قبول بفرمایید</description>
                <category>بابک خیاطیان</category>
                <author>بابک خیاطیان</author>
                <pubDate>Fri, 05 Aug 2022 13:07:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>What is leadership?</title>
                <link>https://virgool.io/@bkhayatian/what-is-leadership-gzsh4ruoo1go</link>
                <description>According to Simon Sinek: Leading is not the same as being a leader. Being a leader means you hold the highest rank, either by earning it, good fortune or navigating internal politics. Leading, however, means that others willingly follow you not because they have to, not because they are paid to, but because they want to.In this article, I&#x27;m trying to talk about the different types of leadership and when we should use them in simple terms.First of all, let&#x27;s see what&#x27;s the difference between management and leadership. Management is all about controlling and directing the resources and people you are responsible for. Leadership is about inspiring, motivating and influencing people to achieve your objectives. Maybe you asked yourself which one is better? You need a strong combination of both to achieve your goals.Choosing the leadership style varies widely depending on the company, level of management, industry, country and culture, as well as the person themself. We can&#x27;t prescribe one type of management for all situations. Every person has their own management or leadership style but it should be flexible and smart to change their style in different situations. I will get back to this subject at the end of this article with some samples. Now, let&#x27;s talk about a different leadership style in simple terms with when to use it.There are three broad categories of leadership styles: Autocratic, Democratic and Laissez-faireAutocratic StyleThis is the most controlling style. It is a top-down approach, with one-way communication from bosses to employees. The subtypes of autocratic style are as follows:Authoritative: Managers dictate exactly what they require      and punish those who do not comply. Employees must follow the orders and      not ask questions. It&#x27;s 100% micromanaging.When to use it: In simple terms, when decisions need to be made and executed quickly, for example, this leadership style can be used in a time of organizational crisis. Otherwise, it should be avoided.Persuasive: Managers use their persuasive skills to      convince employees by explaining the decision-making process and      principles behind policies. It leads to a lower level of resentment or      tension between management and employees.When to use it: It can be used when you have more experience on the subject than the team. Also, it can be helpful when managing upwards.Paternalistic: This type of style will be used when the      organization will refer to staff as &#x27;family&#x27; and ask them for loyalty and      trust. Decisions are explained to employees, but there is no room for      collaboration or questioning.When to use it: This style is heavily culture-dependent. It&#x27;s hard to use in western countries and also you need to prevent using it in large organizations.Democratic: This style allows diverse opinions, skills and ideas to make a decision. Communication goes top-down and bottom-up, and team engagement is increased. The employee engages in the decision-making process but the manager is responsible for the final decision.Consultative: The managers consult the viewpoints      of every member of the team but it will make the final decisions by itself      with considering all of the information given by team members. The staff      must be experts in the consulting field.When to use it: This style should be used when the team has specialized skills or when the manager does not have as much experience with the subject as the team does.Participative: The managers and employees are all      involved in the decision process. You will give access to more information      about the vision and goal of the company. Management seeks the ideas and      opinions of the employee to work together and make the decisions.When to use it: It will be helpful in tech companies and organization that wants to drive innovation. Also, where employees are resistant to new concepts or strategies, encouraging participation from staff will result in a more positive outcome and less resistance.Collaborative: Management makes its decision based      on the majority rule. The employee takes ownership of outcomes, which can      lead to increased engagement, innovation and creativity.When to use it: If a business wants to foster innovation and engage employees, this style should be used. Large changes within the organization or industry should consider this style. It will lead to increase engagement and trust.Transformational: This style is agile and growth-focused.      The leaders try to push their employees past their comfort zones; the      leaders consistently motivate their teams to raise their bar for      achievements.When to use it: This style is useful in fast-paced industries or anticipating a period of changes within the industry, organization, or department. The style will help teams to become more flexible, agile and innovative while responding to the outside or inside forces.Coaching: The leader&#x27;s job is to develop and      guide their team, putting their team&#x27;s development as the first priority.      Long-term development is prior to short-term failures. The leader wants to      promote learning, upskilling and growth in the workplace.When to use it: This style is useful when organizations want to promote and develop talent from within. It&#x27;s useful for industries with competitive job markets; they can save time and money to recruit the right candidates.Laissez-faire: This is a hands-off approach to leadership. The employee is trusted and they do their work without supervision. They are left to control their problem-solving and decision-making. The leader is present for the delegation and delivery stages of work. The leader will be involved if the employee requests their assistance.Delegative: The leader will delegate and assign      tasks to the employee and leave them to complete them. After the task is      complete, the leader will review the work and give advice about how to      improve future projects.When to use it: It will best be used in organizations with decentralized leadership and where the team is much more expert and skilled that the leader in the tasks.Visionary: Leaders explain the vision, goals      and the reasons behind the organization, convincing the team to work      toward executing the vision. The leader will motivate the team members and      give them the freedom to achieve their tasks with minimal interference. Leaders      will check them from time to time, but they trust them. One of the key points      is offering a lot of constructive feedback during and after the process.When to use it: An organization that wants to drive innovation can turn to this style to arouse their employee into action. Tech companies who are looking to disrupt industries or companies who have a very strong sense of purpose.As I mentioned at the beginning of this article, everyone has their style. According to my experience, we must adapt and change the leadership style in different situations.For example, my management style is a combination of visionary and transformational. I&#x27;m a vision-led manager because I always focus on the organization&#x27;s future and long-term objectives. I&#x27;m a transformational manager because I am always looking to embrace change positively, and I want my team to do the same. I have experienced different leadership styles during these 22 years, which I will cover in another article.</description>
                <category>بابک خیاطیان</category>
                <author>بابک خیاطیان</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jul 2022 14:43:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگی من - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@bkhayatian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-cz4dqy3eonrs</link>
                <description>قبل از اینکه برم سراغ بحث HTML میخوام یه داستان کوتاه جالب بگم من در شهرستان درس میخوندم و اینترنت هم اون زمان تازه در اون شهرستان اومده بود اواخر سال 1378که از طریق یکی از دوستان متوجه شدم اینترنت راه اندازی شده به صورت Dial up و حجمی، من هم سریع رفتم اینترنت خریداری کردم و با یک مودم Internal اومدم شروع کردم به انجام تنظیمات و اتصال به اینترنت؛ آنقدر نویز خط زیاد بود که من با اون مودم میتونستم فقط 50 ثانیه وصل باشم و بعد از اون زمان اینترنت قطع میشد خلاصه خیلی حالم گرفته شد. شروع کردم به تحقیق که مشکل رو چطوری حل کنم بعد از مشورت با دوستان (اونموقع با سرچ نمیتونستیم به این چیزا برسیم – تازه منم اینترنت نداشتم) متوجه شدم که با خرید مودم External مشکلم حل میشه؛ خلاصه مودم Acorp External میتونست گزینه خیلی خوبی باشه ولی گرون بود و من هم دانشجو بودم و منبع درآمدی نداشتم تا اینکه یکی از دوستان عزیزم یک سورپرایز عالی من رو کرد و یک روز دیدم پست برای من بسته ای آورده وقتی بازش کردم هیجان زده دیدم یک مودم Acorp برام ارسال کرده؛ هنوز با این دوست خوبم در ارتباطم و همیشه اولین صحبتم باهاش اینه دمت گرم عجب سورپرایزی منو کردی. خلاصه با استفاده از این مودم مشکل اتصال من به اینترنت هم حل شد.من رو نجات دادسال 1379 برای من سالی متفاوت در دنیای کامپیوتر بود چرا که من با HTML آشنا شدم و در طی 3 ماه تونستم اولین وب سایت خودم رو بیارم بالا. اما داستان آشنایی من با وب اینطوری آغاز شد، دی ماه بود و من مشغول کارهای عادی با کامپیوتر بودم که یکی از دوستانم زنگ و ازم پرسید بابک تو میدونی چطوری یک صفحه HTML رو میشه اجرا کرد؟ این یک جرقه بزرگ در ذهن من ایجاد کرد که اصلا HTML چیه و ... سریعا لباس پوشیدم و رفتم نزدیکترین کتابفروشی (که اون موقع توی اون شهرستان فقط همین یک کتابفروشی بزرگ بود) گشتم و گشتم تا کتاب آموزش HTML برای انتشارات ناقوس نوشته برادران ذوقی رو پیدا کردم؛ خلاصه شروع کردم به خواندن و تمرین کردن اون موقع هنوز من از نرم افزاری برای این کار استفاده نمیکردم و تمامی کدها رو داخل Notepad مینوشتم بعدها اولین نرم افزاری که استفاده کردم 1st page 2000 بود نرم افزار خوبی بود. همونطوری که در بالا گفتم اولین وب سایت خودم رو که هنوز هم در اینترنت هستش ولی لینک نمیدم ببینید رو آماده کردم چون اون موقع در حال خوندن زبان و ادبیات انگلیسی بودم اولین وب سایت رو هم در همین مورد طراحی کردم و به نوعی مطالبی در مورد ادبیات انگلیسی توش قراردادم از نکات جالب این وب سایت این بود که من از یکسری انیمیشن های فلش هم توش استفاده کرده بودم؛ اونموقع با نرم افزار Swish Max آشنا شده بودم و یکسری انیمیشن خیلی کوتاه باهاش درست کردم و تو سایتم قراردادم.دوستان عزیز یادگیری نیاز به پشت کار و علاقه داره اگر کسی این دو خصیصه رو داشته باشه میتونه خودش براحتی هر چیزی میخواد یادبگیره؛ من هم پشت کار داشتم و هم عاشق این بودم که بتونم چیزی رو خلق کنم و برای نمایش عموم بزارم توی اینترنت؛ هر چیزی رو که من در کامپیوتر یاد گرفتم خودم یاد گرفتم به صورت Self Study براش زمان گذاشتم و از شکست نترسیدم.بعنوان بحث پایانی این قسمت، نکته ای که میخوام به شما بگم این هست که انسان ها اگر به چیزی علاقه داشته باشن و برن دنبالش حتما بدستش میارن؛ مشکل اینجاست که با یک شکست پا پس میکشن و یا هدفشون رو درست انتخاب نمیکنن. من یک هدف داشتم و برای این هدف سالیان سال جنگیدم و از نتیجش هم راضیم البته مطمنا اگر تجربیات الان رو داشتم بهتر عمل میکردم بخاطر همین هم اینجا هست تا بتونم به افرادی که دوست دارن کمک کنمپی نوشت: یک لینک جالب براتون در زیر میزارم حتما ببینید موزه طراحی وب هست؛ خالی از لطف نیست که ببینیدhttps://www.webdesignmuseum.org/web-design-historyراستی هنوز هم اون کتاب آموزش HTML رو دارم؛ حدود 5 سال از رو تدریس میکردم</description>
                <category>بابک خیاطیان</category>
                <author>بابک خیاطیان</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 17:15:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگی من - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@bkhayatian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-yrtjyclisldq</link>
                <description>خوب پس از یک وقفه یه کم طولانی برگشتم و میرم سراغ قسمت دوم از داستان زندگی من، توی قسمت قبلی به اینجا رسیدیم که ما یک PC 286 AT خریدیم اونموقع و از اون همه گرافیک و صدای بینظیر رسیدیم به یک صفحه سیاه رنگ با یک کرسر که خاموش روشن میشد. من تا مدتی گیج بودم اصلا نمیدونستم چطوری میتونم از این کامپیوتر استفاده کنم. بردار من یک دوستی داشت که بسیار در کامپیوتر متخصص بود هر موقع میومد خونه ما و میشست پای کامپیوتر من مثل بچه های خوب میرفتم میشستم کنار دستش و با دقت نگاه میکردم چیکار میکنه، بعد از یه مدتی که صادقانه یادم نیست چقدر طول کشید؛ یهو خودم رو پشت کامپیوتر دیدم که دارم دستورات DOS رو میزنم از درایو C میرفتم به D بعد dir رو یاد گرفتم بعد کپی کردن خلاصه روزی حداقل 30 دقیقه میشستم پای کامپیوتر و با این دستورات کار میکردم؛ تصور کنید اونموقع اینترنتی نبود که مثل الان به سادگی با یک جستجو کوچیک کلی چیز جدید یاد بگیری؛ کتاب هم زیاد در دسترس نبود. البته اونموقع کتاب آموزش سیستم عامل DOS رو خریده بودیم البته من اوایل اهل کتاب خوندن نبودم و دوست داشتم از راه تجربه یاد بگیرم.بعد از مدتی که کار کردم و بیس کار رو یاد گرفتم بعنوان یک مرجع از اون کتاب استفاده میکردم و دستوراتی رو که نمیدونستم میرفتم و از روی کتاب یاد میگرفتم. اولین برنامه ای که چشم من رو به رنگ ها آشنا کرد NC یا همون Norton Commander معروف بود. حس من رو فقط دوستانی که این دوران رو تجربه کردن میتونن درک کنن یه نگاه کوتاهی توی ویدیو زیر به این برنامه بندازینhttps://www.youtube.com/watch?v=7FSlz3akDjgخوب یه کم زمان رو سریعتر ببریم جلو تا برسیم به یک خاطره جالب از بازی NFS؛ دقیقا یادم هست بعد از مدت ها یه بازی هیجان انگیز روی کامپیوتر PC (البته سیستم ما ارتقا پیدا کرده بودم و روش کارت صوتی هم گذاشته بودیم. اونم کارت صوتی Sound Blaster) اومده بود دقیقا نمیدونم چند تا فلاپی بود ولی سریع نصبش کردیم و رفتیم داخل بازی ماشین رو انتخاب کردیم و همین که بازی شروع شد متوجه میشدیم صدای ماشین ها قطع هست و هیچ صدای نمیومد؛ خلاصه برادرم و دوستش تا دیروقت هر کاری کردن نتونستن صدایی از ماشین ها در بیارن. یک لحظه صبر کنید و یه کم برگردیم عقب یک چیزی رو اضافه کنم، من اونموقع چون خیلی درس نمیخوندم و بیشتر وقتم رو پای کامپیوتر میگذروندم برادرم موقعی که از خونه میرفت بیرون کامپیوتر رو قفل میکرد کلیدش رو هم قایم میکرد (اگر خاطرتون باشه کلید کامپیوتر های قدیمی شبیه کلیدهای هواگیری شوفاژ بود). البته من خیلیی زود جایی کلید رو پیدا کرده بود و هر موقع میرفت بیرون میشستم پای کامپیوتر کار و بازی میکردم و قبل از اومدنش همه چی به حالت عادی برگشته بود؛ حالا برگردیم به ادامه داستان NFS فردای اون روز به محض اینکه برادرم و دوستش رفتن دانشگاه من نشستم پای کامپیوتر که مشکل صدا رو حل کنم بعد از چند ساعت تلاش فهمیدم که مشکل این بازی اینه که فقط صدای یک ماشین موجود هست و چون بقیه صدا ندارن درست لود نمیشه(البته اون زمان خیلی صداهایی خاص برای هر ماشین نبود)؛ من هم برداشتم اون فایل صدا رو کپی کردم و به اسم تمام ماشین ها rename  کردم. بعد بازی رو اجرا کردن و دیدم بله موفق شدم صدای همه ماشین ها درست شد؛ آنقدر هیجان داشتم که نزدیک اومدن برادرم و دوستش به خونه بود که من صدای بازی رو تا ته زیاد کردم و نشستم به بازی کردن که یهو برادرم با دوستش اومد عکس العمل ها جالب بود دوستش متعجب و خوشحال از اینکه چطوری تونستم اینو درست کنم و برادرم عصبانی که چطوری کلید رو پیدا کردم (تازه نمیدونست من مدتهاست این کلید رو پیدا کردم ولی رو نمیکردم که جاشو عوض نکنه ولی اینبار دیگه فرق داشت) خلاصه این یکی از اچیومنت های من بود تو کار با کامپیوتر.عاشقان NFS یک Retro از این بازی رو در لینک زیر ببینن:https://www.youtube.com/watch?v=pycArRS0w6kبازم زمان رو سریعتر میکنیم و میرسم به زمانی که با کیوبیسیک کارم رو شروع کردم تابستان بود و تعطیلات من با خواهرم میرفتم شرکتشون که هم یه کم تو کارای کامپیوتر کمکش کنم و هم سرگرم بشم اونموقع دبیرستان میرفتم و چون رشته من در نظام قدیم ریاضی فیزیک بود با درس ها جبر و مثلثات و ... در نتیجه تصمیم گرفتم یه برنامه بنویسم که یک سری فرمول ها رو برام حل کنه کار جذابی شد و اولین تجربه من در برنامه نویسی محسوب میشه فقط نکته اینکار اینه که من همه اینا رو به صورت Self-Study یاد گرفتم. من همیشه فردی بدوم و هستم که به کار تحت شرایط سخت علاقه دارم. خوب قسمت بعد خیلی دیگه زمان رو میبریم جلو میرسیم به نزدیک های کنکور ، برادرم بخاطر اینکه من درس بخونم کامپیوتر رو فروخت و من تا بعد از ورود به دانشگاه کامپیوتر نداشتم؛ راستی من زبان و ادبیات انگلیسی رو بعنوان رشته تحصیلی در دانشگاه انتخاب کردم ولی همچنان عاشق کامپیوتر بودم دلیلش خیلی داستان پیچیده ای داره که شاید در یک زمان دیگه ای در موردش بنویسم. در قسمت بعدی یهو میریم به سال 1378 که من وارد دانشگاه شده بودم و مرحوم پدرم مجددا برام یک دستگاه کامپیوتر خرید و مجددا تجربیات جدید و اینبار حرفه ای تر در زندگی من اتفاق افتاد و سرآغازی برای ورود من به دنیای حرفه ای کامپیوتر شد</description>
                <category>بابک خیاطیان</category>
                <author>بابک خیاطیان</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 15:17:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@bkhayatian/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-yd0msihowyjd</link>
                <description>22 سال (2000 - 1380) از زمانی که من فعالیت خودم رو به صورت رسمی در زمینه IT آغاز کردم میگذره، در طی این سال ها همیشه درگیر کار، یادگیری و آموزش بودم، شاید خیلی از شما ها من رو نشناسید و یا از کارهای که کردم مطلع نباشید (البته اینو بگم خیلی کار عجیبی نکردم سعی کردم در این صنعت مفید باشم). امسال که مصادف شده با بیست و دومین سال فعالیتم در زمینه فناوری اطلاعات (شبکه، برنامه نویسی و ...)و همچنین با اتمام فعالیتم در شرکت Homes Around تصمیم گرفتم در یکسری پست هم تجربیات خودم رو در قالب داستان کاری با دوستان به اشتراک بزارم و هم اینکه دوستانی که با من آشنا نیستن با رزومه و فعالیت های که من انجام دادم آشنا بشن.داستان برمیگرده به زمانی که آتاری بعنوان یک کنسول بازی به بازار اومد، به نوعی آشنایی من با آتاری شروع شد و فقط بازی؛ ولی بعد برادرم اولین کامپیوتر کمودر 64 (Commodore 64) رو خرید. خیلی برامون عجیب بود یک دستگاه نوار کاست خوان داشت (این حرف ها برای نسل امروز در حد جک هست ولی برای ما در حد یک فضا پیما بود) نوار کاست رو میزاشتیم داخلش میشستیم زل میزدیم به صفحه تا یه بازی لود بشه. بازی مورد علاقه من Microprose Soccer بود  دوستان علاقمند میتونن یه ویدیو ازش تو این آدرس ببینن .https://www.youtube.com/watch?v=kMgq6IcpDDsبرادر من اونموقع با Basic یه کوچولو برنامه نویسی میکرد منم از اونجا که خیلی کنجکاو بودم میشستم کنارش و فقط نگاه میکردم سعی میکردم با نگاه کردن یاد بگیرم این شاید اولین گام در شروع یادگیری من بود و از متد نگاه کردن برای یادگیری استفاده کردم سالهای بعد که با استراتژی ها 6 trumps آشنا شدم دیدم چه جالب مورد سومش تقریبا همون کاری هست که من انجام میدادم Images trump words خلاصه جرقه آموزش از همین جا برای من شروع شد.دستگاه بعدی که وارد زندگی من شد Amiga 500 بود تو زمان خودش عجوبه ای بود از لحاظ گرافیک و صدا. خیلی از تبلیغات تلویزیونی رو اون موقع با این دستگاه (البته مدل 2000 هم داشت که قویتر بود) ساخته میشد. شاید به جرائت بتونم بگم یکی از الهامات ویندوز سیستم عامل Workbench آمیگا بود (البته مک رو هم درجریانش هستم)  دوستان علاقمند میتونن از لینک زیر یک ویدیو کوتاه از ورژن 1.3 این سیستم عامل ببینندhttps://www.youtube.com/watch?v=lVpx0h2FMOwخلاصه کم کم اعتیاد من به کامپیوتر بیشتر بیشتر شد تا رسیدیم به اون لحظه غم انگیز، نسل PC ها وارد بازار شده بودن و برادر من تصمیم داشت Amiga رو تبدیل بکنه به PC 286 ، اون دوستان هم رده من حتما این صحنه رو یادشون هست از اونهمه گرافیک و زیبایی صدا یهو بری تو کامپیوتر سریال لاست فقط یک صفحه سیاه با یک کرسر سفید که سبز و رنگ های هم میشد همینطوری خاموش و روشن میشه. هنوز خاطره آخرین بازی که با آمیگا میکردیم توی ذهن من هست Kick boxing یه ویدیو کوتاه هم از بازی تو لینک زیر هست اونم ببینید خالی از لطف نیستhttps://www.youtube.com/watch?v=TUwCvHLMk-oشاید بگین بیشتر در مورد بازی حرف زدیم ولی بزودی سر مسایل دیگه هم میرسیم ولی واقعا چیزی که خیلی بمن کمک کرد روزبروز به کامپیوتر نزدیک تر بشم و انگیزه بهم داد برای یادگیری بیشتر همین بازی کردن بود گاهی اوقات به مشکلاتی میخوردیم که برای حل کردنش کلی وقت میزاشتیم همین تمرینی میشد برای حل مساله، یادگیری و مواجه شدن با مشکلاتی که ازشون خبر نداشتیم. خودش باعث رشد من شدبرای اینکه خیلی طولانی نشه بقیه رو در قسمت های دیگه مینویسم سعی میکنم بدقولی نکنم و هفته ای دو قسمت رو براتون در اینجا قرار بدم. ضمنا این پست رو به صورت جداگانه به انگلیسی هم برای دوستان انگلیسی زبان خودم قرار میدم</description>
                <category>بابک خیاطیان</category>
                <author>بابک خیاطیان</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 15:07:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>