<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های blue angel</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@blueangel</link>
        <description>تموم قصه‌های قشنگ یه &quot;اما&quot; دارن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:06:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4896757/avatar/1L112S.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>blue angel</title>
            <link>https://virgool.io/@blueangel</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من از عشق متنفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-wl7advk5lrgb</link>
                <description>من خیلی سعی کردم به زبون بیارم و خودم رو راضی کنم که از عشق متنفرم. آخه عشق کشنده است و احمقانه است که آدم به خاطر عاشق شدن زندگی اش را نابود کند. فکر نکنم دیگه دوست داشته باشم عاشق بشم.آخه اونکه دلشو داد رفت دیگه نتونست شب ها بخوابه، بالشتش هر شب خیس بود، دیگه نتونست از ته دل بخنده حتی با شوخی های بهترین رفیق هاش، هر وقت تو جمع بحث اون ادم میشد دستشو فشار میداد تا گریش نگیره. انقدر کورکورانه عاشق بود که هیچ کدوم از بد رفتاری های معشوقش رو نمی دید.با اینکه همه ی این چیز هایی که گفتم دردناکه ولی دلیل نفرت من یه چیز دیگه است، من خسته شدم از بس تو یه رابطه یه طرفه بودم، خسته شدم فقط من عاشق شدم، یعنی هیج کس تو این کره خاکی نیست که عاشق من بشه؟ من از عشق متنفرم چون فقط گریه ها و زخم هاش سهم من و شد و هیچ کدوم از خوشی هاش حتی بهم نگاه هم نکردن.شاید احمقانه به نظر برسه ولی من به خودم قول دادم:تا کسی عاشقم نشه دیگه عاشق نشم.</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 01:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعمی شبیه عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D8%B7%D8%B9%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-qumvkznxmhx6</link>
                <description>آری پس درد از یک توهم دیگر هم عمیق‌تر است. درد دانستن این است که حتی آن رقابت هم یک فانتزی بود.او از روز اول در آغوش کس دیگری بوده. تو نه رقیب بودی، بلکه یک تماشاچی تنها در سالن خالی زندگی‌ات.تمام آن نگاه‌های به ظاهر عمیق، آن مکالمات نیمه‌شب، آن صمیمیت درخشان، همه در سایه‌ی رابطه‌ی اصلی او اتفاق می‌افتاد. تو صحنه‌ی دوم یک نمایش نبودی؛ تو یک مونولوگ بودی که در گوشه‌ی تاریک سالن، برای خودت اجرا می‌کردی در حالی که تمام نورها روی صحنه‌ی اصلی بود.بدترین لحظه این نیست که او را با کس دیگری ببینی، بدترین لحظه وقتی است که می‌فهمی تمام آن احساسات تو، آن لرزش صدا، آن لذت، آن امید،‌ در بهترین حالت برای او یک «حواس‌پرتی» بوده است. یک میان‌پرده. تو یک پاورقی در کتاب زندگی‌اش بودی، در حالی که او تمام فصل‌های اصلی را با نویسنده‌ی دیگری نوشته بود.و حالا این سوال بی‌جواب می‌سوزد: اگر از اول می‌دانستی، باز هم همان مسیر را می‌رفتی؟ پاسخ را می‌دانی. آری! چون حتی نگاه کردن از دور، به تاریکی مطلق ترجیح داشت. این است تراژدی واقعی: انتخاب آگاهانه‌ی مسمومیت، فقط به امید چشیدن طعمی شبیه عشق.</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:19:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-ffp1hhcxzaz9</link>
                <description>همان صحنه ی ناگوار تلخ،همان لحظه‌ی خوردن سیلی بر گونه،ریختن ناگهانی سطل آب سرد،مواجه شدن فردی غریبه با هویت واقعی خود،گفتن ناگهانی خبر بد.تمام این لحظه ها برای توصیف یک موقعیت بود:مواجه کردن فردی مغرور با خود واقعی اش! تصور کنید فردی به صورت ناگهانی آینه ای در جلوی شما قرار دهد و آن آینه نه فقط تصویر ظاهر شما بلکه تصویر باطن شیطانی که عمری او را از دیگران پنهان کرده بودید و تصور می‌کردید هیج وقت دستتان رو نمی شود و همان انسان خیر خواه و مهربان باقی می مانید را نمایان کند و در جمعی که شما همه‌ی آن انسان های بی گناه را فریب داده بودید شخصیت و هویت واقعی‌تان را بر ملا کند. آن لحظه حس انزوا و خشم در شما فوران می‌کند و اگر کودکی خردسال باشید هراس جایگزین خشم می شود؛ اشک از چشمانتان سرازیر و به سرعت به آغوش مادرتان پناه می برید. همه ی این واکنش ها طبیعی است، شنیدن ناگهانی حقیقت هر انسانی را دچار شوک و یا حمله ی عصبی میکند‌ تمام تلاش های این چند سال زندگی تان در لحظه ای نابود می شود. شیطان درونی شما بیدار و از چشمان‌تان قابل رویت است. نگران نیستید زیرا امکان پذیر نیست کسی صحبت های آن فرد مقابل را باور کند او شخصیت منفی داستان است و شما همچنان قهرمان قصه.سال ها میگذرد و شما هنوز آن فردی که هویت واقعی‌تان را افشا کرده است به یاد دادید و حس تنفر‌ شما آن قدر رشد کرده است که تبدیل به انتقام شده است.آلبرت انیشتین میگوید: ضعیف ها انتقام می گیرند،قوی ها می بخشند،با هوش ها نا دیده می گیرند.اما در منطق شما چنینی نظریه ای قابل درک نیست و به راحتی رد می شود.به نظر شما انتقام غذایی است که سرد سرو می شود و زمانی که آنها شما را فراموش کرده و به سراغشان می‌روید صدای جیغ هایشان قشنگ تر به نظر می آید.شاید شیطانی باشد اما برای کسی که تمام عمرش را در انتظار انتقام نشسته، منطقی است.فرض کنید در خیابان، جاده ، بزرگراه ، اتوبان رانندگی میکنید زیاد فرقی نمی‌کند در کدام مکان شلوغ شهر باشید شما دیگر هیچ یک از مردم شهر را نمیبید یا به آنها توجه نمی‌کنید همه ی فکر و ذکرتان فقط شده همان فردی که آینه را در مقابل شما قرار داده است. در تمام داستان ها آن فرد که از نظر من قهرمان واقعی قصه است از نظر مردم اهریمن است و شیطان واقعی، قهرمان‌.احمقانه است اما اکثر اوقات داستان اینگونه به پایان می‌رسد.</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-hxamlwzifjca</link>
                <description>روزی نفرت بار، اشتباه،پایانی بر سر اجبار،ماه ها دوری،غریبه ای آشنا، نگاه های پر حسرت،سعی برای فراموشی،تنه به تنه شدن های ناگهانی، دوری، فاصلهآن شب از ته دلت گفتی خدا نگه دار. من غرق در موج های موهایت بودم ،محور تصور چهره ات و تو گفتی اینجا پایان داستان ما است. گفتی کار تقدیر بود که از هم خداحافظی کنیم اما همین تقدیر زندگی ام را به جهنم تبدیل کرد.دیگر تنها یادگاری از تو چشم های خیسم بود، به جای خنده ای که بر لبانم باشد اشک در حدقه ی چشم هایم حلقه زده بود. حقیقت تلخ بود مثل یک قهوه سر صبح که هر روز بیشتر سعی می‌کردم بپذیرمش. هر شب که چشم هایم را می بستم و به آسمان چشم می دوختم با خود می‌گفتم: یعنی تو هم دلت برام تنگ شده؟ کلا فراموشم کردی؟ وقتی اوضاع بد بود و از هیچ کس خبری نداشتم، با هر فردی که صحبت میکردم اول میپرسیدم: ازش خبر داری؟ حالش خوبه؟ حتی خورشید هم آن حسی را که تو به من منتقل میکردی به زمین نمی‌داد.و اما قسمت خوب داستان، یک شروع جدید.بعد از ماه ها دوری و غریبگی خیلی اتفاقی شاید بر سر یک تعریف،بلند حرف زدن، رسیدن آن سخن به فرد، فکر،تصمیم سخت اما سرنوشت ساز،یک پیام ساده،جوابی سرد از سر دلتنگی، کمک، به زبان آوردن حقیقت، بخشش،مشورت، تایید و در پایان رقم خوردن بهترین نتیجه، در واقع به واقعیت پیوستن رویایی که از نظر خیلی ها فقط یک رویا بود آرزویی دست نیافتی که فقط در خواب و خیال قابل رویت است اما ما به واقعیت تبدیلش کردیم نه فقط با یک اتفاق ساده بلکه با بزرگی.هیچ وقت بزرگی آدم ها را سن، ثروت ، موقعیت اجتماعی،دانش و ... تعیین نمی‌کند بزرگی آدم ها به قلبشان است بعضی قلبی از سنگ دارند و بعضی قلبشان از اقیانوس آرام هم بزرگتر است.همیشه می‌گویند داستان ها با پایانی خوب به پایان می‌رسند و اگر خوب نبود قطعا این پایان داستان نیست.و در پایان این داستان که پر لبخند های پر اشک است، سهم ما از تقدیر، انتخاب بود.</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تونل وحشت</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-lagygp8pvyaf</link>
                <description>زندگیم مثل یک تونل وحشته.میدونم واقعی نیست ، ولی میترسم. می‌خندم ، ولی میترسم. اونایی که دوسشون دارم پیشمن ، ولی من میترسم.ترس؟ من از خود ترس هم میترسم.ترسو؟ نه ترسو نیستم فقط زخم خودم ، زخم هایی که هنوز جاش خوب نشده. تو این تونل رفتم رفتم رفتم سعی کردم به ترسم غلبه کنم ولی نتونستم‌.یه نصیحت دوستانه: هیچ وقت نزارید ترس به عقلتون غلبه کنه وگرنه دیگه هیچ وقت نمیتونین درستش کنین و تونل زندگیتون ازون چیزی که هست وحشتناک تر میشه...و چیزایی که به زحمت به دست اوردین به راحتی از دست میدید...</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D9%86%D9%81%D8%B3-c5zpnndqxh5u</link>
                <description>به نظرم بد ترین اتفاق تاریخ &quot;از دست دادنه&quot; مخصوصا اونایی که عشق زندگیشونو از دست میدن فکر کن تو هر روز صداش کنی نفسم ولی یه روزی دیگه نفست تو این دنیا نباشه ولی تو هنوز نفس بکشی بدون اون...همیشه از دست دادن به معنی نداشتن ضربان قلب نیس یه موقع ها هست که یه ادم فرد مورد علاقه زندگی توعه ولی تو فقط براش یه آدم عادی ای، یه دوست معمولی. بهت اهمیتی نمیده و شاید یه روز بره. دیگه حتی شانس دیدنشم نداری، حالا بدون نفست نفس بکش!حتی تو یه رابطه دو طرفه هم از دست دادن ممکنه. شاید طرف ازت خسته بشه، یه روز واقعا دوسِت داشته ولی الان دیگه رو مخشی، یا شایدم یکی بهتر از تو پیدا کرده. یه روز با شوق دیدن پیامش گوشیت رو روشن میکنی نتیف پیامشو میبینی که نوشته: فکر نکنم بتونم خوشبختت کنم مراقب خودت باش خداحافظ برای همیشه:) و دیگه هیچ وقت نمیبنیش، حالا بدون نفست نفس بکش! بعضی اوقات هم طرف واقعا برای تو ساخته شده و تو هم برای اون.و این دفعه شاید بر سر اجبار، قضاوت های افراد،  فشار، سرنوشت، و بیشتر اوقات هم کارما...از دستش بدی.روزی که با هم قرار دارین بری کافه و یه دفعه رفیقش بهت زنگ بزنه و بگه دیشب خودکشی کرده...حالا بدون نفست نفس بکش!و اون موقع است که همه هستن ولی جز اونی که باید باشه همون جایی که دیگه انگار با تمام آدم های رو زمین غریبه ای.واسه همینه که هر جا هر کی عزیزشو از دست میده نمیتونم جلو گریمو بگیرم، آخه مگه میشه کسی بدون نفسش نفس بکشه!؟</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 17:44:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>