<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های blue angel</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@blueangel</link>
        <description>تموم قصه‌های قشنگ یه &quot;اما&quot; دارن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:58:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4896757/avatar/1L112S.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>blue angel</title>
            <link>https://virgool.io/@blueangel</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زیر همین آواره ها</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-spoqvzm1kecc</link>
                <description>اگه کسی بهت بگه که با گوش دادن به دردِ بقیه، دردِ خودت کم می‌شه، بهش نخند. من سال ها به این دروغ چسبیدم.توی یه سالن مشاوره ، پشت یه خط تلفن ناشناس، من به آدمایی که حتی اسمشون رو نمی‌دونستم، آرامش می‌دادم. شاید می‌خواستم ثابت کنم که می‌تونم کاری رو انجام بدم که نتونستم برای خودم بکنم.اون روز یه دختر زنگ زد. همون لحظه صدای انفجار اومد، صداش لرزید و خیلی ترسیده بود، باهام حرف زد و از بین جملاتش فهمیدم تنهاست، بهش گفتم:&quot;طبیعیه که اگه تنها زندگی می‌کنید بیشتر بترسید.&quot; بحث رو عوض کردم تا یکم حواسش پرت بشه. گفت:&quot;مگه همه روانشناس ها تو این موقعیت ها نمیگن سرتو بزار رو زمین و دستاتو بزار رو سرت و سه تا نفس عمیق بکش؟&quot; خندیدم و گفتم:&quot;خب سرتو بزار رو زمین و دستاتو بزار رو سرت و سه تا نفس عمیق بکش.&quot; دختر پشت تلفن خندید و همینطوری ادامه داد به نفس عمیق کشیدن. با شوخی بهش گفتم:&quot;چرا به هر کی میگم سه تا نفس عمیق، بیشتر از سه تا میکشه؟&quot;زد زیر خنده.به محض شنیدن صدای خنده اش تپش قلبم از نظم خارج شد و حس کردم از تپیدن افتاد. آن لحظه نمی‌دونستم شادم یا غمگین یا سرشار از خشم. خودش بود، همان که سال ها تلاش کردم، تنها با غباری از نامش که در قلبم مانده بود، زنده بمانم.با تردید پرسیدم:&quot;خودتی؟&quot;سکوت مرگباری بر فضا حاکم شد. بعد از مدتی که گویی هزار سال بود، دختر با خونسردی گفت:&quot;آره دیگه خودمم، شما خوبین؟&quot;یادم رفت مددکارم. یادم رفت که من اینجا هستم تا التیام ببخشم، نه اینکه زخم کهنه‌ را با چاقوی کلمات سر باز کنم. بهش گفتم:&quot;تو که عشقِ زندگیتو ول کردی و رفتی، حقته تو تنهایی بمیری.&quot; با عصبانیت تلفن رو قطع کردم.نمی‌دونستم اون لحظه باید چیکار کنم و ناخود آگاه اشک روی گونه هام غلتید. نگاهم به آینه‌ی روبه‌رو افتاد. تصویر خودم را دیدم؛ مردی که سال‌ها داشت درد دیگران را التیام میبخشید تا درد خود را فراموش کند. و حالا دوباره زخم قدیمی ام سر باز کرده بود. مشتم را چنان به آینه کوبیدم که ترک‌های عنکبوتی، صورت خندان خودم را خورد کردند. خون از بند انگشتانم چکید روی تکه‌های شیشه. اما درد دست، هیچ نبود به پای درد یازده ساله‌ای که تازه جان گرفته بود.دم در اتاق رئیس ایستادم. هنوز خون از دستم می‌چکید. گفتم:&quot;شماره‌اش رو نمی‌خوام. فقط یه تماس بگیرید، فقط می‌خوام باهاش حرف بزنم. همین.&quot;رئیس، بی‌آنکه به من نگاه کند، گفت:&quot;قانون رو می‌دونی. مددکار با بیمار خودش ارتباط شخصی برقرار نمی‌کنه. نه شماره، نه پیام، نه تماس. این حرف آخر منه.&quot;در را نکوبیدم. آرام بستم. آرام‌تر از آن چیزی که انتظار داشتم. شاید چون دیگر خشم، جایش را به چیزی شبیه به التماس داده بود.توی راهرو، شماره‌ی دوست صمیمی اش را از مخاطب های قدیمی‌ام پیدا کردم و به او زنگ زدم.دوستش اول به جا نیاورد. گفتم:&quot;منم، همان...&quot; و خودم را معرفی کردم. نفس سنگینی از آن طرف خط آمد و با حالتی کنایی گفت:&quot;چی شده بعد از هشت سال یادی از ما کردی؟&quot;گفتم:&quot;هشت سال نه... یازده سال گذشته.&quot;دوست با تعجب گفت:&quot;واقعاً؟ چقدر زود گذشت...&quot;نفسم را حبس کردم و پرسیدم:&quot;کی برگشته ایران؟&quot;دوست گفت:&quot;خیلی وقت نیست که از شوهرش طلاق گرفته و برگشته.&quot;یکه خوردم.&quot;ازدواج کرده بود؟!&quot; &quot;خبر نداشتی؟&quot;نتوانستم جواب بدهم. فقط پرسیدم:&quot;شماره‌ای،  آدرسی چیزی ازش داری؟&quot; گفت:&quot;برای چی می‌خوای؟&quot;گفتم:&quot;به تو ربطی نداره. داری یا نه؟&quot; لج کرد:&quot;دارم، ولی نمی‌دم.&quot; ناگهان، دوستم از توی ساختمان بیرون دوید و گفت: &quot;یه دختری پشت خطمه، اصرار داره با تو حرف بزنه.&quot;تلفن را با شوق روی دوستش قطع کردم و دویدم به طرف ساختمان. انگار یازده سال می‌دویدم، و حالا تازه داشتم به خط پایان می‌رسیدم.تلفن را برداشتم. صدای او، این‌بار سرد و برنده: &quot;خودت حقته تو تنهایی بمیری، بی‌شخصیت...&quot;و بعد، ناگهان نرم شد. آنقدر نرم که گوشت را می‌برد، اما نه از سرِ تیزی، از سر آشنایی محض.گفت:&quot;می‌دونی... اون لحظه که بهت گفتم می‌خوام برم، چقدر منتظر بودم فقط یه کلمه بگی نرو؟ تا بزنم زیرهمه چی و تا ابد پیشت بمونم. حتی وقتی سوار هواپیما شدم، گوشیم رو روی حالت پرواز نذاشتم که اگه زنگ زدی، در دسترس باشم. ولی دریغ از یه تماس. اون لحظه که هواپیما پرواز کرد، از پنجره پایین رو نگاه میکردم که شاید تو رو ببینم، بگی برگرد، تا خودم رو از رو ابرها پرت کنم توی بغلت. ولی تو نبودی...&quot;صدایم شکست. اما این‌بار، نخواستم پنهانش کنم. گفتم:&quot;تو تمام زندگی من بودی. من تو این یازده سال بدون تو داغون شدم. روزهام رو با حسرت شنیدن دوباره ی صدات میگذروندم.&quot; مکثی کردم و ادامه دادم:&quot;ولی من تا دم گیت اومدم. همون موقع که با چشمات دور و بر رو نگاه میکردی، من پشت ستون وایساده بودم و نگات می‌کردم. وقتی سوار شدی و از پنجره به بیرون خیره شده بودی، من زیر همون پنجره بودم. اما غرورم... اون غرور لعنتی، نذاشت بگم نرو.&quot; همان لحظه، گوشیم زنگ خورد. و او، با لبخندی که حتی از پشت تلفن هم پیدا بود، گفت:&quot;هنوزم آهنگ گوشیت همونه؟&quot;گفتم:&quot;آره... هنوزم همونه.&quot;با لحنی سرشار از امید گفت:&quot;به نظرت اینکه من زنگ زدم و با تو حرف زدم اتفاقی بود؟ شاید خدا میخواد یه چیزی رو بهمون بگه، این میتونه یه معجزه باشه.میخواستم بهش بگم خدا خیلی وقته منو فراموش کرده که بخواد باهام حرف بزنه ولی فقط گفتم:&quot; من به معجزه اعتقادی ندارم، میتونه شانس با.....ناگهان صدای انفجار اومد.صدای انفجار، مثل تیغی از میان تلفن برید توی سکوت. او دیگر حرف نمی‌زد. فقط نفس‌های کوتاه و بریده‌اش، همچون فانوسی در تاریکی مطلق، به من می‌گفت هنوز زنده است.&quot;...خوبی؟&quot; صدایم را آرام کردم، اما می‌لرزید. &quot;صدامو میشنوی؟ توروخدا بگو خوبی...&quot;صدایی که از اعماق می آمد، لرزان و دور:&quot;من... زیر آوار گیر افتادم. فکر کنم... یک معذرت‌خواهی بهت بدهکارم. این بار، قراره برای همیشه از پیشت برم.&quot;نه. این کلمه را نمی‌خواستم بشنوم. مشتِ خونینم را روی دیوار کوبیدم تا درد، مرا به خود بیاورد. گفتم:&quot;نه... نه! تو دیگه قرار نیست از پیش من بری. مگه نگفتی اگه بهت بگم نرو، می‌مونی؟ حالا دارم می‌گم نرو! ببین، دارم برای به دست آوردنت می‌دوم!&quot; با صدایی که ارام ارام محو میشد، گفت:&quot;فکر کنم... دارم می‌رم بالا... بالای ابر‌ها...&quot;اشک‌هایم دیگر درحال غلطیدن نبود؛ سرازیر شده بود. همان‌طور که می‌دویدم، گفتم:&quot;من دارم میام! دووم بیار! دارم میام که خودتو از تو ابر‌ها پرت کنی تو بغلم!&quot;پاهایم را نمی‌شناختم. ولی با تمام سرعت به سمت ساختمانی که او در آن زندگی میکرد می دویدم کوچه‌ای که یازده سال پیش، آخرین بار در آن ایستاده بودم و به پنجره‌اش خیره شده بودم. حالا، به جای آن، کوهی از آوار و گرد و غبار بود. امدادگران با کلاه‌های نارنجی، مثل مورچه‌هایی بی‌نتیجه، دور خرابه‌ها می‌چرخیدند.به یکی از آنها چنگ زدم. گفتم:&quot;یکی زیر آواره! بذارید برم، خودم پیداش می‌کنم!&quot;امدادگر، بدون اینکه نگاهم کند، گفت:&quot;نمیشه. منطقه خطرناکه. ما کار خودمون رو انجام میدیم، نگران نباشید.&quot;گوشم بدهکار نبود. تکه‌ چوب تیزی را از میان آوار برداشتم و روی گلوی خودم گذاشتم. خون دستم، با خاک خرابه قاطی شد. گفتم:&quot;اگه نذارید پیداش کنم، خودم رو می‌کشم.&quot;رئیسِ امدادگران، مردی با چشمانی خسته اما آگاه، جلو آمد و دستم را گرفت. آرام گفت:&quot;باشه... آروم باش.ولی نمیتونم بزارم بری سمت خرابه ها، خطرناکه.&quot;نفسی عمیق کشیدم. گفتم:&quot; باشه، باشه بهش زنگ می‌زنم. اگه گوشیش روشن باشه، شاید با آهنگ گوشیش بتونیم زیر آوار پیداش کنیم.&quot;همه گفتند:&quot;نشدنیه. صدا زیر این همه آوار گم می‌شه.&quot;اما رئیس، با یک اشاره، همه را ساکت کرد. نگاهم کرد و گفت:&quot;زنگ بزن.&quot;دستِ خونینم را لرزان به سمت گوشی بردم و به شماره ای که از دفتر رئیس یواشکی برداشته بودم زنگ زدم.و در میان سکوت مرگبار خرابه، نوای همان آهنگ قدیمی پیچید. آرام، اما محکم. مثل نوری که از لای درز تاریکی می‌درخشد.امدادگران دویدند به سمت صدا. من هم دویدم. آوار را با دست خونینم کنار زدم، تا اینکه دستانم، دستان او را لمس کرد.صورتش را که دیدم، تمام در این یازده سال دوری را فراموش کردم. را در آغوش کشیدم و گفتم:&quot;دیگه هیچ وقت از دستت نمیدم.&quot;در همان لحظه، ابرها کنار رفتند صاعقه ای قلب ابر ها را شکافت و نورش روی گونه‌های نمناکش نشست. به خودم گفتم شاید خدا هم دلش برای ما تنگ شده بود. شاید این همه انتظار، فقط برای همین لحظه بود؛ لحظه‌ای که دوباره نفس‌هایمان در یک آهنگ بیفتد و دیگر هیچ‌کس نتواند ما را از هم جدا کند.</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 19:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره ی خاموش نشدنی</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-shklt4rbdhbh</link>
                <description>مزخرف ترین جای زندگی؟ اونجایی که ذوقمو کور میکنن.من از بچگی دختر با ذوق و پر هیجانی بودم و همیشه هر جا بحث شور و هیجان و ذوق و احساسات میشد اسم منم بود.تو تمام موقعیت ها و اتفاق های زندگیم از تمام احساساتم مایه گذاشتم و هر حسی که داشتم به زبون آوردم.  وقتی با بیشتر ترین ذوق ممکن تبریک تولد گفتم، وقتی یکی عاشق می‌شد و من براش آرزوی خوشبختی میکردم، وقتی واسه کوچیک ترین کاری که انجام داده بودن و برام تعریف میکردن ذوق میکردم،  وقتی به تمام آدم هایی که برام مهم بودن ابزار علاقه کردم و گفتم چقدر از بودنشون خوشحالم‌.دردناک ترین نقطه داستانم اونجاست که هیچ کس به اندازه ای که من واسه اتفاق های کوچیک و بزرگ زندگیشون ذوق کردم و علاقه نشون دادم و تو خوشی هاشون شریک شدم و ذوقشون نسبت به اون قضیه رو زیاد کردم، واسه حرف های من ذوقی نشون نداد...فکر کن وقتی تو اون سن کم کسی بهم بی توجهی می کرد و ذوقم کور می شد چه حسی پیدا میکردم:)من قبلا بیش از حد احساساتی بودم و با کوچیک ترین رفتار آدم هایی که برام مهم بودن زیادی ناراحت میشدم، تا جایی که خیلی کم پیش میومد نزنم زیر گریه، نمیدونم عادیه یا نه ولی به نظرم زیاده روی کردم.بعد از بار ها و بار ها که ذوقم رو کور کردن و مثل ستاره ای که خاموش میشه نور قلبمو از بین بردن، فهمیدم لیاقت قلب به این بزرگی بیشتر از این حرفاست. من میتونستم توی قلبم اقیانوس آرام رو جا بدم، میتونستم آسمون رو با تمام ستاره هاش مهمون قلبم کنم، میتونستم با یه آغوش تمام عشق جهان رو منتقل کنم.از یه سنی به بعد که متوجه شدم هیچ کس قلبی به صافی و مهربونی من نداره، تصمیم گرفتم دیگه منتظر این نباشم که عشقی که منتقل میکنم رو پس بگیرم درسته زمین گِرده ولی ما که با عشق معامله نمی‌کنیم؛ و از میزان عشقی که انتقال میدادم تا جایی که میتونستم کم کردم که حداقل کمتر تو ذوقم بخوره.و تصمیم گرفتم ذوق و عشقم رو صرف یه چیزی غیر از آدم ها کنم، به عروسک ها، آسمون، حیوون ها و... عشق ورزیدم و فهمیدم من گناهی نکردم که قلبم زیادی مهربونه، فقط عشقمو داشتم جای اشتباهی خرج میکردم.</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 08:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از عشق متنفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-wl7advk5lrgb</link>
                <description>من خیلی سعی کردم به زبون بیارم و خودم رو راضی کنم که از عشق متنفرم. آخه عشق کشنده است و احمقانه است که آدم به خاطر عاشق شدن زندگی اش را نابود کند. فکر نکنم دیگه دوست داشته باشم عاشق بشم.آخه اونکه دلشو داد رفت دیگه نتونست شب ها بخوابه، بالشتش هر شب خیس بود، دیگه نتونست از ته دل بخنده حتی با شوخی های بهترین رفیق هاش، هر وقت تو جمع بحث اون ادم میشد دستشو فشار میداد تا گریش نگیره. انقدر کورکورانه عاشق بود که هیچ کدوم از بد رفتاری های معشوقش رو نمی دید.با اینکه همه ی این چیز هایی که گفتم دردناکه ولی دلیل نفرت من یه چیز دیگه است، من خسته شدم از بس تو یه رابطه یه طرفه بودم، خسته شدم فقط من عاشق شدم، یعنی هیج کس تو این کره خاکی نیست که عاشق من بشه؟ من از عشق متنفرم چون فقط گریه ها و زخم هاش سهم من و شد و هیچ کدوم از خوشی هاش حتی بهم نگاه هم نکردن.شاید احمقانه به نظر برسه ولی من به خودم قول دادم:تا کسی عاشقم نشه دیگه عاشق نشم.</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 01:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعمی شبیه عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D8%B7%D8%B9%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-qumvkznxmhx6</link>
                <description>آری پس درد از یک توهم دیگر هم عمیق‌تر است. درد دانستن این است که حتی آن رقابت هم یک فانتزی بود.او از روز اول در آغوش کس دیگری بوده. تو نه رقیب بودی، بلکه یک تماشاچی تنها در سالن خالی زندگی‌ات.تمام آن نگاه‌های به ظاهر عمیق، آن مکالمات نیمه‌شب، آن صمیمیت درخشان، همه در سایه‌ی رابطه‌ی اصلی او اتفاق می‌افتاد. تو صحنه‌ی دوم یک نمایش نبودی؛ تو یک مونولوگ بودی که در گوشه‌ی تاریک سالن، برای خودت اجرا می‌کردی در حالی که تمام نورها روی صحنه‌ی اصلی بود.بدترین لحظه این نیست که او را با کس دیگری ببینی، بدترین لحظه وقتی است که می‌فهمی تمام آن احساسات تو، آن لرزش صدا، آن لذت، آن امید،‌ در بهترین حالت برای او یک «حواس‌پرتی» بوده است. یک میان‌پرده. تو یک پاورقی در کتاب زندگی‌اش بودی، در حالی که او تمام فصل‌های اصلی را با نویسنده‌ی دیگری نوشته بود.و حالا این سوال بی‌جواب می‌سوزد: اگر از اول می‌دانستی، باز هم همان مسیر را می‌رفتی؟ پاسخ را می‌دانی. آری! چون حتی نگاه کردن از دور، به تاریکی مطلق ترجیح داشت. این است تراژدی واقعی: انتخاب آگاهانه‌ی مسمومیت، فقط به امید چشیدن طعمی شبیه عشق.</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:19:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-ffp1hhcxzaz9</link>
                <description>همان صحنه ی ناگوار تلخ،همان لحظه‌ی خوردن سیلی بر گونه،ریختن ناگهانی سطل آب سرد،مواجه شدن فردی غریبه با هویت واقعی خود،گفتن ناگهانی خبر بد.تمام این لحظه ها برای توصیف یک موقعیت بود:مواجه کردن فردی مغرور با خود واقعی اش! تصور کنید فردی به صورت ناگهانی آینه ای در جلوی شما قرار دهد و آن آینه نه فقط تصویر ظاهر شما بلکه تصویر باطن شیطانی که عمری او را از دیگران پنهان کرده بودید و تصور می‌کردید هیج وقت دستتان رو نمی شود و همان انسان خیر خواه و مهربان باقی می مانید را نمایان کند و در جمعی که شما همه‌ی آن انسان های بی گناه را فریب داده بودید شخصیت و هویت واقعی‌تان را بر ملا کند. آن لحظه حس انزوا و خشم در شما فوران می‌کند و اگر کودکی خردسال باشید هراس جایگزین خشم می شود؛ اشک از چشمانتان سرازیر و به سرعت به آغوش مادرتان پناه می برید. همه ی این واکنش ها طبیعی است، شنیدن ناگهانی حقیقت هر انسانی را دچار شوک و یا حمله ی عصبی میکند‌ تمام تلاش های این چند سال زندگی تان در لحظه ای نابود می شود. شیطان درونی شما بیدار و از چشمان‌تان قابل رویت است. نگران نیستید زیرا امکان پذیر نیست کسی صحبت های آن فرد مقابل را باور کند او شخصیت منفی داستان است و شما همچنان قهرمان قصه.سال ها میگذرد و شما هنوز آن فردی که هویت واقعی‌تان را افشا کرده است به یاد دادید و حس تنفر‌ شما آن قدر رشد کرده است که تبدیل به انتقام شده است.آلبرت انیشتین میگوید: ضعیف ها انتقام می گیرند،قوی ها می بخشند،با هوش ها نا دیده می گیرند.اما در منطق شما چنینی نظریه ای قابل درک نیست و به راحتی رد می شود.به نظر شما انتقام غذایی است که سرد سرو می شود و زمانی که آنها شما را فراموش کرده و به سراغشان می‌روید صدای جیغ هایشان قشنگ تر به نظر می آید.شاید شیطانی باشد اما برای کسی که تمام عمرش را در انتظار انتقام نشسته، منطقی است.فرض کنید در خیابان، جاده ، بزرگراه ، اتوبان رانندگی میکنید زیاد فرقی نمی‌کند در کدام مکان شلوغ شهر باشید شما دیگر هیچ یک از مردم شهر را نمیبید یا به آنها توجه نمی‌کنید همه ی فکر و ذکرتان فقط شده همان فردی که آینه را در مقابل شما قرار داده است. در تمام داستان ها آن فرد که از نظر من قهرمان واقعی قصه است از نظر مردم اهریمن است و شیطان واقعی، قهرمان‌.احمقانه است اما اکثر اوقات داستان اینگونه به پایان می‌رسد.</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-hxamlwzifjca</link>
                <description>روزی نفرت بار، اشتباه،پایانی بر سر اجبار،ماه ها دوری،غریبه ای آشنا، نگاه های پر حسرت،سعی برای فراموشی،تنه به تنه شدن های ناگهانی، دوری، فاصلهآن شب از ته دلت گفتی خدا نگه دار. من غرق در موج های موهایت بودم ،محور تصور چهره ات و تو گفتی اینجا پایان داستان ما است. گفتی کار تقدیر بود که از هم خداحافظی کنیم اما همین تقدیر زندگی ام را به جهنم تبدیل کرد.دیگر تنها یادگاری از تو چشم های خیسم بود، به جای خنده ای که بر لبانم باشد اشک در حدقه ی چشم هایم حلقه زده بود. حقیقت تلخ بود مثل یک قهوه سر صبح که هر روز بیشتر سعی می‌کردم بپذیرمش. هر شب که چشم هایم را می بستم و به آسمان چشم می دوختم با خود می‌گفتم: یعنی تو هم دلت برام تنگ شده؟ کلا فراموشم کردی؟ وقتی اوضاع بد بود و از هیچ کس خبری نداشتم، با هر فردی که صحبت میکردم اول میپرسیدم: ازش خبر داری؟ حالش خوبه؟ حتی خورشید هم آن حسی را که تو به من منتقل میکردی به زمین نمی‌داد.و اما قسمت خوب داستان، یک شروع جدید.بعد از ماه ها دوری و غریبگی خیلی اتفاقی شاید بر سر یک تعریف،بلند حرف زدن، رسیدن آن سخن به فرد، فکر،تصمیم سخت اما سرنوشت ساز،یک پیام ساده،جوابی سرد از سر دلتنگی، کمک، به زبان آوردن حقیقت، بخشش،مشورت، تایید و در پایان رقم خوردن بهترین نتیجه، در واقع به واقعیت پیوستن رویایی که از نظر خیلی ها فقط یک رویا بود آرزویی دست نیافتی که فقط در خواب و خیال قابل رویت است اما ما به واقعیت تبدیلش کردیم نه فقط با یک اتفاق ساده بلکه با بزرگی.هیچ وقت بزرگی آدم ها را سن، ثروت ، موقعیت اجتماعی،دانش و ... تعیین نمی‌کند بزرگی آدم ها به قلبشان است بعضی قلبی از سنگ دارند و بعضی قلبشان از اقیانوس آرام هم بزرگتر است.همیشه می‌گویند داستان ها با پایانی خوب به پایان می‌رسند و اگر خوب نبود قطعا این پایان داستان نیست.و در پایان این داستان که پر لبخند های پر اشک است، سهم ما از تقدیر، انتخاب بود.</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:05:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تونل وحشت</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-lagygp8pvyaf</link>
                <description>زندگیم مثل یک تونل وحشته.میدونم واقعی نیست ، ولی میترسم. می‌خندم ، ولی میترسم. اونایی که دوسشون دارم پیشمن ، ولی من میترسم.ترس؟ من از خود ترس هم میترسم.ترسو؟ نه ترسو نیستم فقط زخم خودم ، زخم هایی که هنوز جاش خوب نشده. تو این تونل رفتم رفتم رفتم سعی کردم به ترسم غلبه کنم ولی نتونستم‌.یه نصیحت دوستانه: هیچ وقت نزارید ترس به عقلتون غلبه کنه وگرنه دیگه هیچ وقت نمیتونین درستش کنین و تونل زندگیتون ازون چیزی که هست وحشتناک تر میشه...و چیزایی که به زحمت به دست اوردین به راحتی از دست میدید...</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@blueangel/%D9%86%D9%81%D8%B3-c5zpnndqxh5u</link>
                <description>به نظرم بد ترین اتفاق تاریخ &quot;از دست دادنه&quot; مخصوصا اونایی که عشق زندگیشونو از دست میدن فکر کن تو هر روز صداش کنی نفسم ولی یه روزی دیگه نفست تو این دنیا نباشه ولی تو هنوز نفس بکشی بدون اون...همیشه از دست دادن به معنی نداشتن ضربان قلب نیس یه موقع ها هست که یه ادم فرد مورد علاقه زندگی توعه ولی تو فقط براش یه آدم عادی ای، یه دوست معمولی. بهت اهمیتی نمیده و شاید یه روز بره. دیگه حتی شانس دیدنشم نداری، حالا بدون نفست نفس بکش!حتی تو یه رابطه دو طرفه هم از دست دادن ممکنه. شاید طرف ازت خسته بشه، یه روز واقعا دوسِت داشته ولی الان دیگه رو مخشی، یا شایدم یکی بهتر از تو پیدا کرده. یه روز با شوق دیدن پیامش گوشیت رو روشن میکنی نتیف پیامشو میبینی که نوشته: فکر نکنم بتونم خوشبختت کنم مراقب خودت باش خداحافظ برای همیشه:) و دیگه هیچ وقت نمیبنیش، حالا بدون نفست نفس بکش! بعضی اوقات هم طرف واقعا برای تو ساخته شده و تو هم برای اون.و این دفعه شاید بر سر اجبار، قضاوت های افراد،  فشار، سرنوشت، و بیشتر اوقات هم کارما...از دستش بدی.روزی که با هم قرار دارین بری کافه و یه دفعه رفیقش بهت زنگ بزنه و بگه دیشب خودکشی کرده...حالا بدون نفست نفس بکش!و اون موقع است که همه هستن ولی جز اونی که باید باشه همون جایی که دیگه انگار با تمام آدم های رو زمین غریبه ای.واسه همینه که هر جا هر کی عزیزشو از دست میده نمیتونم جلو گریمو بگیرم، آخه مگه میشه کسی بدون نفسش نفس بکشه!؟</description>
                <category>blue angel</category>
                <author>blue angel</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 17:44:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>