<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشریه دانشجویی مسیر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bmasirmazums</link>
        <description>نشریه سیاسی، اجتماعی و ادبی مسیر؛
دانشگاه علوم پزشکی مازندران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:57:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3875388/avatar/f9nc7Q.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشریه دانشجویی مسیر</title>
            <link>https://virgool.io/@bmasirmazums</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هوش مصنوعی : فرصت یا محدودیت</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%AF%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA-ejytzuw0lsgt</link>
                <description>شاید در ابتدا این عنوان چندی پیچیده و نامفهوم به نظر آید ، امّا قدری که بیندیشید در می یابید که این فناوری نوپا به طرز شگفت انگیزی در راستای دادن اطلاعات بی شمار ، قدرت تحلیل بیشتر و وسیع تر مغز مارا می کاهد.قبل از ظهور این ابزار که تنوع بی شماری در نوع و اسم دارد اعم از Chat Gpt, Google Gemini و...دارند، در گذشته نه چندان دور آدمی لا به لای انبوه کتاب ها ، مجلات و مقاله های فیزیکی به گشت و گذار بود.اندکی بیشتر تامل کنید ، هوش مصنوعی که امروزه تبدیل به یکی از ازرشمندترین ابزار نوپای بشر در عرصه تکنولوژی و فناوری شده به نوعی مضرراتی هم به دنبال داشته. هر چند که نباید از فواید آن نیز غافل شد.دسترسی به متنوع ترین داده ها در کمترین زمان ممکن ، انتخاب منابع مختلف و راستی آزمایی سریع تر و به نحوی دقیق تر آن ها که خود از دیرباز نوعی بحران به شمار می آمد.اما آیا این نیز پایان ماجراست؟عدم تعادل در استفاده از این ابزار باعث ضعف در تحلیل و بررسی داده های مختلف خود آفتی است که به مرور زمان مشکلات مختلفی را به ارمغان خواهد آورد.بی شک این ضرب المثل معروف را شنیدید که فزونی بیش از حد چیزی ، اثری معکوس به دنبال خواهد داشت . به مانند دارویی که برای دستیابی به تندرستی استفاده می شود ولی به دنبال استفاده نادرست آسیب ها جبران ناپذیری را به دنبال دارد.در انتها باید گفت ، در جهانی که سرعت پیشرفت تکنولوژی حتی از سرعت نور نیز پیشی گرفته است؛ نیاز به برقراری ارتباطی موثر و سالم میان خود و این جهان نوین است.ارتباطی که منجر به موفقیت آدمی و گسترش علم و دانشی نامنتها خواهد شد.✍🏻Justina☆نشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖☆</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:43:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>… «شوالیه‌ی سفید لعنتی» …</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%B4%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-opirjkzlq2qp</link>
                <description>شوالیه‌ی جوان چشمانش را باز کرد.روی زمین افتاده بود. خون‌ریزی‌اش بند نمی‌آمد و نفس‌کشیدن هر لحظه سخت‌تر می‌شد. عضلاتش گرفته بودند و چند ردیف از استخوان‌هایش خرد شده بودند. یک غول سبز به او حمله کرده بود؛ از آن غول‌هایی که چرک و کثافت از سر و رویشان می‌چکد.غول آرام‌آرام به سمت نعشه‌ی نیمه‌جان شوالیه قدم برمی‌داشت. غول‌ها عجله نمی‌کنند؛ زجر دادن شکار وقت می‌برد.مرد جوان هنوز در شوک بود. نمی‌توانست باور کند درست شبِ قبل از مراسم «شوالیه‌ی سفید» یک غول به او حمله کرده باشد. فکر می‌کرد فردا بالاخره شوالیه‌ی سفید خواهد شد و خستگی از تنش بیرون می‌رود؛ اما سرنوشت او را به بازی گرفته بود. سال‌هایی که به جزیره آمده بود، جلوی چشمانش مرور می‌شد؛ تمام چهار سالش.سال اول با صف‌های طولانی، کلاس‌های سنگین شمشیربازی و خواب‌های کوتاه گذشت. شوالیه دیر می‌خوابید و زود خیال‌بافی می‌کرد؛ خیال‌هایی که همیشه دور از دسترسش بودند.سال دوم راه قلعه را بلد شده بود. هر بار از همان‌جا رد می‌شد و نگاهش را می‌دزدید؛ شاهدختی آن‌جا زندانی بود. هیچ‌وقت جرئت نزدیک شدن نداشت؛ چون یک اژدهای سرخ دختر را زندانی کرده بود.سال سوم پر از جلسه، نقشه و حرف‌های بزرگ بود؛ شبیه کاری که قرار بود روزی شروع شود، اما شب که می‌شد، همه‌چیز همان‌جا می‌ماند و شوالیه با خستگی به تخت بازمی‌گشت.سال آخر، تمام افکارش حول تبدیل شدن به «شوالیه‌ی سفید لعنتی» می‌چرخید و اعمالش خلاصه می‌شد در شمشیری که فقط برای تمرین از غلاف بیرون می‌آمد.صدای خرخر غول حالا نزدیک بود و هر لحظه واضح‌تر. شوالیه مخلوطی از خون و دندان‌های خردشده را از دهانش بیرون تف کرد تا بتواند کمی دیگر نفس بکشد.غول آن‌قدر نزدیک بود که شوالیه می‌توانست ضربان قلب موجود بی‌دل را حس کند؛ ضربانی که برای او آشنا بود.در آخرین لحظات، تنها چیزی که شوالیه به آن فکر می‌کرد صورت شاهدخت بود. هرگز نمی‌دانست شاهدخت واقعاً چه شکلی است؛ فقط می‌دانست اگر دیر بجنبد، دیگر آن‌جا نخواهد بود. هر بار که برای گشت‌زنی به جزیره می‌رفت، دختر بیچاره را تصور می‌کرد که منتظر نجات است؛ اما هیچ‌وقت جرئت رویارویی با اژدها را نداشت. می‌ترسید کشته شود و حالا در حال کشته شدن بود؛ بدون اینکه حتی حمله به اژدها را امتحان کرده باشد.حتی اگر امشب غولی به استقبالش نمی‌آمد، باز هم باید برای همیشه جزیره را ترک می‌کرد و به شهر سلطنتی می‌رفت تا به‌عنوان شوالیه‌ی سفید خدمت کند. پس، به هر حال، شاهدخت را از دست داده بود.حداقل خودش این‌طور فکر می‌کرد.غول که حالا درست بالای سر شوالیه ایستاده بود، نعره‌ای کشید و گرزش را بالا برد.شوالیه تصمیم گرفت چشمانش را ببندد؛ اما پیش از آن، چیزی آشنا را در صورت غول دید. دیگر دیر شده بود.شوالیه چشمانش را بست.نه از ترسِ مرگ،بلکه از ترسِ این‌که بفهمد می‌توانست جور دیگری زندگی کند.مرد جوان چشمانش را باز کرد.تشویقِ سالن فارغ‌التحصیلی هنوز ادامه داشت، و پایان یک فصل دیگر از زندگی آهسته وارد واقعیت شد.او فهمید بعضی چیزها عجله‌ نمی‌کنند؛آینده هم همین‌طور.✍🏻محمدرضا حاجاتی ترم یک بهداشت حرفه‌اینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:42:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران-مصر؛ یک بازی، هزار خط قرمز!</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%B7-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-q4nyrnovh57b</link>
                <description>روز پنج دسامبر در تالار جان‌اف کندی شهر واشنگتن دی‌سی اتفاقی افتاد که چشمان دونالد جی ترامپ یا اصحاب رسانه اش را اکلیلی کرد!اتفاقی که معنای جدیدی از کلمه «آچمز» را در اختیار بشریت گذاشت..حال اشاره خواهیم کرد که دقیقاً چرا؟قضیه از آنجایی آب می‌خورد که بعد از در آمدن قرعهٔ مصر و استقرارش در گروه G تورنمنت،کاملاً رندوم و اتفاقی، موعد بازی ایران-مصر بایستی با عنوان «مسابقهٔ افتخار» برای جوامع LGBT برگزار گردد!طبق برنامه ریزی کمیتهٔ محلی شهرستان سیاتل، قرار است در تاریخ ۲۶ ژوئن ۲۰۲۶ در استادیوم لومن‌فیلد، این دیدار با عنوان مسابقهٔ افتخار (Pride Match) برای همجنسگرایان برگزار شود!کاری به این نداریم که به همان چیزی که فکر می کنیم فکر می‌کنید؟دقیقا!!اما چرا دست گذاشته شد روی دو کشور با دو تمدن ریشه دار؟چرا عدل همین بازی؟! آخر این همه روز و این همه بازی؟مگر نه اینست که ۱۷ می (۲۷ اردیبهشت) روز رسمی این دوستان رنگارنگ است؟خب اگر با زمان جام جهانی همپوشانی نداشته، همان افتتاحیه یا تاریخی دیگر به اینان یک توپ خوش رنگ و لعاب بدهید یا نمی‌دانیم با یک هفت رنگ پلو از خجالت‌شان در بیایید..آخر همین روز؟!باید هم باور کنیم که بین کمیته محلی سیاتل و فیفا هم گاوبندی صورت نگرفته..بسیار خب! اما باید به عرضتان برسانم که فیفا هم خود مهره ایست که حالا حالاها بعید است بسوزدمخصوصاً بعد از آن سلفی ها و آن جایزه که در کمال شایسته سالاری به پرزیدنت ترامپ تقدیم گردید!فیفا در ابتدا به جهت پرهیز از تنش فرهنگی و احترام به ساختار میزبانی، اظهار بی طرفی کرد و بیان داشت که مداخله در امور برگزاری بازی‌ها، باعث خلل در سین برنامه جام جهانی خواهد شد و حاضر به خروج از ریل محافظه کاری خود نشد!اما اوضاع وقتی جالب تر می‌شود که فدراسیون ایران و مصر اعلام می‌کنند در صورت وجود تزیینات و نمادهای LGBT+ به میدان نخواهند آمد!اما همین فیفا ی بینوا کمتر از دو روز بعد، اعلام می‌کند این دیدار را با عنوان حمایت از همجنسگرایان بی چون و چرا برگزار خواهد شد!حال اینجا اگر این مسابقه از سوی دو تیم برگزار نشود، قاعدتاً جریمه یا برکنار خواهند شدکه خب یحتمل همان موقع، فیفا بند و قرارداد برایش می‌تراشدو اگر هم بازی کنند که فارغ از ارزش ها و فرهنگ ها که فرسنگ ها با مناسبت بازی فاصله دارد، زیر حرف خودشان زده اند!این می‌شود همان آچمز شدن که بالاتر عرض شد..بنابراین بیایید پی یک چیز را به تن تان بمالید!آن هم اینکه اگر در بحبوحه و آستانه بازی ایران-مصر فروش یک سری عروسک ها در کشور بالاتر رفت یا آماج ریلز های اینستاگرامی مبنی بر سفیدشویی ماجرا را دیدیمو یا ملت در صحنه، بی دلیل رو به رنگ های شادتر آوردند، تعجب نکنیداز این جهت که فدراسیون فوتبال ایران ادعا کند که ما خودمان همه چیز را خواستیم و کسی چیزی به ما القا و تحمیل نکرد!و خب داخل کشور و متعلقاتش، می‌شوند خرج و هزینه این ماجرا..بگذریم که حرف بسیار است و زمان ضیق!جدا از قسمت مزاح آلود (و البته تامل برانگیز!) ماجرا (اهدای هدیه و پذیرایی این دوستان) راهی که پیشنهاد می‌شود اینست که این بازی با بازی دیگر همین گروه (بلژیک-نیوزیلند) جابجا شود!بدون انتشار بیانیهٔ رسمی..که در عین حال که به حساسیت ها و ارزش های دو کشور هم احترام گذاشته شده است، امکان برگزاری مراسم، بدون اما و اگر وجود دارد!البته این مُصِر بودن و استثنا قائل شدن‌ی که ما از فیفا دیدیم، این حرف در حد همان پیشنهاد در همین نشریه خاک خواهد خورد..بماند به یادگار..و آن موقع ست که غرض ها و منافع شخصی یک سری حکومت ها بر مردم نه فقط ایران، بیش از گذشته آشکار شده؛ که اگر قرار بود یک کار فرهنگی خیلی وسیع انجام شود تا خروجی آن به راه افتادن چنین گفتمان هایی باشد، حتماً چنین نمیشد که الان شده و آن موقع بیشتر می‌شود!و این تبلور همان مثل «عدو شود سبب خیر، گر خدا خواهد» استعده ای هم مطمئناً پیدا می‌شوند که می‌گویند ما که فوتبال نمی‌بینم و خودتان را الکی علاف کردید..باشد اما همین را بگویم که هیچ جای دیگر پیدا نمی‌کنید که یک طاس با غیرت برای حفظ ارزش خانواده، در فینال همین تورنمنت جام‌جهانی با کله در سینه بازیکن تیم حریف بکوبد و روی دوران فوتبالی خود قمار کندو یک طاس دیگر که از قضا سکاندار فیفاست برای تملق هر کاری می‌کند و ارزش خانواده را سرکوب می‌کند...این تضاد و دینامیک ها ارزش ها جای دیگر پیدایش نمی‌کنید..✍🏻دانیال طاهریان؛ ترم هفت علوم آزمایشگاهی نشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خمین تا تغییر معادلات جهان!</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-r4vyfmfe7qit</link>
                <description> در روز بیستم جمادی‌الثانی، خورشیدی تابان از خاندانی پاک و علم‌پرور در خمین طلوع کرد که نور وجودش، تاریکی‌های قرن‌ها تبعیت از نظامات طاغوتی پادشاهی را زدود. امام خمینی(ره) با احیای نظریه «ولایت فقیه»، نظامی را بنیان نهاد که در آن حاکمیت از آنِ خدا است و زمامدار اصلی، فقیهی عادل، آگاه به زمان و مدیر است که امت را بر اساس احکام ناب اسلام رهبری می‌کند.بدون تردید، اگر فقیهی عادل و آگاه در رأس امور جامعه نباشد، هر نظامی به طاغوت تبدیل می‌شود. مسلمانان نه تنها مجاز به تبعیت از چنین نظامی نیستند، بلکه تلاش برای ساقط کردن آن یک وظیفه شرعی و انقلابی است.ایشان با قیام تاریخی خود، به جهانیان اثبات کردند که سکوت و تسلیم در برابر ظلم، شکسته خواهد شد و امت اسلامی می‌تواند با تکیه بر مکتب اهل بیت(علیهم‌السلام) و عزمی راسخ، سرنوشت خود را به دست گیرد. این انقلاب، نشان داد که حکومت در اسلام، نه تنها یک نظریه که عملی قابل اجرا و الگویی برای بشریت تشنه عدالت است.اکنون، وظیفه ما سنگین‌تر از همیشه است. حفظ راستای اصیل انقلاب، از خود انقلاب دشوارتر است. باید چشمانمان را به روی واقعیت‌ها باز کنیم و بدانیم که هر نشانه از بازگشت به ارزش‌های دوران طاغوت، زنگ خطری برای همه ماست. اگر ببینیم و سکوت کنیم، اگر گذر زمان و فراموشی، آرمان‌های انقلاب را کمرنگ کند، آنگاه باید در انتظار نسلی باشیم که دگر بار، قیام برای بازپسگیری آرمان‌های ازدست‌رفته را در سر بپروراند.پاسداری از این میراث، نه با سخن، که با هوشیاری، ایمان و پایداری در برابر هرگونه انحراف و ثابت قدم ماندن در اصول اسلامی ممکن است.✍🏻پارسا کیا؛ ترم ۶ پزشکینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:33:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>❗️حقوق لا بشر و سازمان لا ملل❗️</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%E2%9D%97%EF%B8%8F%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%84%D9%84%E2%9D%97%EF%B8%8F-sblslxv8xirh</link>
                <description>کاغذاز برجِ سازمانِ ملل افتاد،چرخید، فرو ریخت،و خاکستر شدبر پیکرِ کودکانِ غزهپوتین‌هایِ غرقِ تجمّلشانبرقی شدندبرای تیرهایی کهآوار کردندآغوشِ گرمِ مادر رابر سرشانبیانیه‌هامثل بوق‌های ممتدمی‌ریزند پشتِ هموقتی حقیبه نفعشان نیست،صدابلندتر می‌شود.از لابه‌لای سطرهایشانمی‌خوانی:حقوقِ بشر؟یا حقوقِ افرادِ برتر؟سوالی  تلخسازمانیدر شهرِ نژادپرستی،که رنگین‌پوست را شلاقو خون‌هایِ رنگی راپرستش می‌کند؛تبعیض،در لباسِ نظمِ بین‌الملل.فرقشان چیست؟یکی زیر تانک،له‌شده،بی‌نام؛دیگری روی برج،راحت،با صدایِ گرمِ میکروفن.سازمانِ مللکدام ملل؟کدام انسان؟کدام حق؟.........❗️حقوق لا بشر و سازمان لا ملل❗️سال‌هاست که واژه‌ی «حقوق بشر» چونان شعار طلایی بر دیوارهای سازمان‌های بین‌المللی نقش بسته؛ واژه‌ای زیبا، پرطنین و مملو از امید. اما واقعیت صحنه‌ی جهانی، بارها و بارها این واژه را از معنا تهی کرده و آن را تبدیل به ابزاری کرده است برای آن‌ها که قدرت بیشتری دارند. این روزها پرسشی که ذهن بسیاری از دانشجویان و نسل جوان را درگیر کرده، ساده اما عمیق است: حقوق کدام بشر؟ و سازمان کدام ملل؟در جهان امروز، حقوق بشر بیشتر شبیه سلاحی سیاسی است تا یک اصل انسانی. می‌بینیم که در برابر رنج برخی ملت‌ها، بیانیه‌های پی‌درپی صادر می‌شود، نشست‌های اضطراری تشکیل می‌گردد و موج رسانه‌ای گسترده‌ای به راه می‌افتد؛ اما وقتی همین رنج، گریبان مردمی دیگر را می‌گیرد که شاید در جغرافیای «دوستان» قدرت‌های جهانی قرار ندارند، سکوتی سنگین و بی‌شرمانه، تمام نهادهای مدعی را فرا می‌گیرد. گویی اینجا «حقوق» هست اما «بشر» نه؛ یا دست‌کم بشری که ارزش شنیده شدن داشته باشد.دانشجویان، به‌عنوان بخش بیدار جامعه، بیش از همیشه شاهد این تناقض‌اند: معیارهای دوگانه، برخوردهای گزینشی، و سکوت‌های حساب‌شده. این پرسش‌ها دیگر فقط نقد نیستند؛ فریاد حق‌خواهی نسلی هستند که نمی‌پذیرد انسان‌ها بر اساس جغرافیا، سیاست یا منافع اقتصادی درجه‌بندی شوند. نسلی که نمی‌پذیرد خون بعضی رنگین‌تر باشد، و درد برخی «قابل توجیه».سازمان ملل، نهادی که قرار بود حافظ صلح و عدالت باشد، امروز بیشتر شبیه یک میز مذاکره‌ی بزرگ است که در آن، بازیگران اصلی با حق وتو و امتیازات ویژه، قواعد بازی را تعیین می‌کنند. آنچه از عدالت باقی می‌ماند، تنها چند بند در گزارشی است که شاید هرگز اجرا نشود. و اینجاست که دوباره پرسش مطرح می‌شود: سازمان کدام ملل؟ مللی که قدرت دارند یا مللی که قدرت‌شان نادیده گرفته می‌شود؟نسل ما در نشریه مسیر می‌خواهد این گفتگو را زنده نگه دارد. می‌خواهد یادآوری کند که حقوق بشر، اگر واقعاً «بشر» را ببیند، باید برای همه باشد؛ فارغ از زبان، نژاد، مذهب، سیاست و مرز. و اگر روزی جهان بخواهد حقوق بشر را دوباره معنا کند، باید از همین پرسش‌های کوچک اما بنیادی آغاز کند:چرا درد بعضی ملت‌ها دیده می‌شود و درد برخی دیگر نه؟چرا عدالت جهانی، فقط وقتی فعال می‌شود که با منافع قدرت‌های بزرگ هم‌راستا باشد؟این متن دعوتی است برای فکر کردن، پرسیدن، و نپذیرفتن سکوت. شاید مسیر آینده‌ی حقوق بشر، از همین سوال آغاز شود:حقوق کدام بشر؟ و سازمان کدام ملل؟✍🏻امیرحسین فلاح نژاد ترم ۶ پرستارینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:30:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا جاودان مانَد ز نامش عشق در پندار‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%8E%D8%AF-%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7-zboaeydatw8h</link>
                <description>شعر به مناسبت میلاد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها🌱✨.....منت خدا را کین زمین چون گوهری شد آن اوچون دختری دردانه شد پرورده در دامان اوآن شاهدخت سروقد آن مهرورز ماهگونگشته ملائک جمله اندر آسمان مهمان او***حاتم فرو افتد سرش چون بیندش انفاق رامفهوم اگر ایثار شد، پرورده او مصداق راخورشید عشقی کز وجودش گرم می‌گردد زمینآن سروری کز نور او روشن کنند آفاق را***از لطف او این‌گونه فخر از نام مادر باشدمکی غیر آغوشش مرا ماوای دیگر باشدم؟مادر! که مادر معنی‌اش را وام‌دار مهر توچون مادرت خوانم که شرم از ذنب منکر باشدم***روزی که گشتی همسفر حیدر امیر خویش رادرویشی آمد از قضا دیدی سیه‌‌روزیش رایک لن تنالوا البر حتی تنفقوا گفتی و پسرخت سفید تازه‌ات بخشیدی آن درویش را***اما چه گویم زان شبی کز چشم مردی غم چکیداز غصه‌ات آن جان دردآلوده‌اش بر لب رسیدچون دید و تاب آورد این یک را ندانم وای منطفلی میان کوچه‌ها دنبال مادر می‌دوید***تا پای جان اِستاد تا آگه کند بیدارهاشرمنده اند از روی ماهش تا ابد دیوارهامادر ز جان بگذشت تا از مهر‌ پر گردد جهانتا جاودان مانَد ز نامش عشق در پندار‌ها✍🏻ماهور جاویدان؛ ترم دو پزشکینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:27:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دوم داستان یک تراژدی عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-sjbwakuyjusv</link>
                <description>پردهٔ دوم: آغاز فراموشیبرخی می‌گویند واژهٔ «انسان» از «اُنس» می‌آید؛ به معنای خو گرفتن، دل بستن و آرام یافتن. و برخی دیگر بر این باورند که ریشهٔ انسان در «نِسیان» نهفته است؛ به معنای از یاد بردن و رها کردن.شگفتا که هر دو، چون دو روی یک سکه، در وجود این مخلوق جمع می‌آیند. به باور من، انسان هم اهل اُنس است و هم اسیر نسیان؛ موجودی است که می‌تواند دل ببندد، اما در لحظهٔ آزمون، هر آنچه را روزی مقدس می‌دانست، پشت سر بگذارد. من این حقیقت را نه از کتاب‌ها، که از زخم روزگار فهمیدم...آن روز، شهر رنگ غروب داشت؛ خورشید نیمه‌جان بود و کوچه‌ها در سکوتی سنگین، گرفتار. پیکر پدربزرگ ـ همان بزرگ‌مردی که روزگاری حضورش گرمای شهر بود ـ روی زمین بود. و من دیدم چگونه همان مردمانی که روزی چون پروانه گرد وجود پدربزرگ می‌چرخیدند و لحظه‌ای از او جدا نمی‌شدند، همان کسانی که از نبودِ او با اشک و اندوه سخن می‌گفتند، اکنون بسیار زودتر از آنچه در باور می‌گنجید، آن اُنس دیرین را به فراموشی سپردند.پدر، تنها کنار پیکر پدربزرگ ایستاده بود؛ با قامتی خسته، اما چشم‌هایی مصمم. کفن را برداشت، تن بی‌جان پدربزرگ را با احترام شست و پیچید؛ همان‌گونه که مردان بزرگ، بزرگانشان را بدرقه می‌کنند. صدای آب در سکوت شهر می‌پیچید؛ صدایی که بیش از هر سخنی، غربت پدر را فریاد می‌زد.در همان لحظه، در سوی دیگر شهر، دَرِ خانه‌ای بسته شد و مردانی با قدم‌هایی تند و نگاه‌هایی مملو از طمع، گرد هم آمدند. سرها نزدیک شد، نجواها بالا گرفت و نَفَس‌ها گرمِ تصمیم‌سازی شد. سخنانشان بوی اندوه نمی‌داد. گویی مرگ پدربزرگ برایشان نه واقعه‌ای تلخ، که فرصتی تازه بود. آنان، درست در لحظه‌ای که پدر مشغول غسل دادنِ افتخارِ شهر بود، بر سر آیندهٔ همان شهر مذاکره کردند. و این، نخستین گام در جادهٔ شوم نسیان و پشت کردن به وصایای پدربزرگ بود.بریدند و دوختند.بارها و بارها شنیده و دیده بودند که پدربزرگ، پدر را جانشین برحقّ خود معرفی کرده بود؛ اما افسوس که انسان، عجیب مبتلا به فراموشی است.چشم‌هایشان از واقعیت می‌گریخت. گاهی برای خفه کردن صدای وجدان، باید چهرهٔ حقیقت را تراشید. پس در کارگاه دروغ، ارّهٔ خیال بر گرفتند و بهانه‌تراشیدند: «چنین است و چنان نیست!»جوانی پدر را پیش کشیدند و تجربهٔ اندکش را دستاویزی برای توجیه خیانت خود ساختند. غافل از آن‌که جوانی پدر، نشان از طراوت و صلابت اندیشه بود.پدربزرگ مخالف جانشینی موروثی بود و عقیده داشت رهبر شهر باید بهترین باشد، نه نزدیک‌ترین. مردم نیز پدر را خوب می‌شناختند و نیازی به معرفی نداشت. شخصیتش، پیش از او وارد هر جمعی می‌شد و شجاعتِ همراه با عطوفتش زبانزد خاص و عام بود. همه بالاتفاق یقین داشتند که پدر، سزاوارترین فرد برای به دست گرفتن زمام شهر پس از پدربزرگ است.هیچکس خیرخواه‌تر از پدربزرگ برای این دیار نبود. زمانی که او، مدتی پیش از سفر به منزلگاه ابدی، در مراسمی باشکوه و در حضور همگان، پدر را جانشین خود معرفی کرد، حجت بر همگان تمام شد و راه روشن گشت. اما افسوس که نسیان، عجیب دامنگیر انسان است...با رفتن پدربزرگ، دل‌ها لرزید و یادها کم‌رنگ شد. و این لرزش کافی بود تا جمعی اندک بر جایی بنشینند که سزاوارش نبودند.تشییع پدربزرگ به پایان رسید؛ پدر آخرین مشت خاک را آرام بر قبر ریخت و نَفَسَش را با بغضی فروخورده بیرون داد. وقتی بازگشت، دید که شهر در مسیر دیگری قدم برداشته است. عده‌ای اندک، به جای تمام مردم، تصمیم گرفته و رهبر جدید را بر جایگاه رفیع پدربزرگ نشانده بودند.مسیر انتخاب شده بود… بدون مردم، بدون وجدان، و بدون یادِ پدربزرگ. در این لحظه، مردم تنها دو راه پیشِ رو داشتند: حمایت از پدر برای بازپس گرفتن حق، و یا سکوتی مرگبار که آغاز یک تراژدی تلخ را رقم می‌زد. و من، صدای سکوت را از همان لحظه می‌شنیدم…✍🏻سید احسان سادات؛ ترم سه دندان‌پزشکینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کسی که نیمکت را به قلمرو تبدیل کرد»</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-j7qgbgmn2hnf</link>
                <description>مردی که همانند نقش و نگاری زیبا در تاریخچه باشگاه است، برنده پنج جام حذفی، چهار لیگ کاپ، ده جام خیریه، یک جام در جام اروپا، یک سوپرکاپ اروپا، دو عنوان قهرمانی لیگ قهرمانان اروپا، جام بین قاره ای، یک جام باشگاه‌های جهان و سیزده عنوان قهرمانی پریمیر لیگ، رویای دست نیافتنی به واقعیت پیوست توسط بزرگترین سرمربی بریتانیایی تاریخ: سِر الکس فِرگوسنتمام این عبارات همانند ابیاتی از شاهنامه ای که فرگوسن سروده از زبان گزارشگر آخرین مسابقه ی مرد اسکاتلندی روی نیمکت منچستر یونایتد در ورزشگاه اولدترافورد بیان شده. همه اسکاتلندی ها با اراده بالا در شغل خود فعالیت می کنند. وقتی آنها کشور خود را ترک می کنند تنها یک دلیل باعث این وداع می شود. آنها می خواهند موفق باشند. او بعنوان یک غریبه به انگلستان آمد تا نه فقط قهرمان بشود، بلکه میخواست لیورپول که قدرت بلامنازع آن زمان بود را از جایگاهی که داشت پایین بکشد.او با شلاقی که به هنگام اضطرار فرود می آمد بر پیکره هر آنکه سانتی متری از معیارهای او عدول می کرد، بیست و هفت سال ناخدای کشتی شیاطین سرخ بود و با عدم وابستگی به هیچ نامی حتی رونالدو و بکهام رو به جلو پیش می‌رفت. حتما بدشانسی شکسپیر بوده که در عصر او نزیسته تا غزلواره ای در مدحش بسراید.لرزش دست های او در آخرین حضورش در تئاتر رویاها اما شاید بهترین دست آویز برای آنانی باشد که به مدد جادوی بی پایان پیرمرد، بارها و بارها دست و دلشان لرزیده است. با منطق یونایتد، رفتن او نیز یک روز دیگر در تاریخ آنها بود، اما از آن روزها. از آن روزها که طرفدارانش را در آب سوزاند و در آتش غرق کرد.برای تولد هشتاد و چهار سالگی ارباب فرگوسن، کسی که شاید لایق ساعتها تشویق ایستاده را دارد و کم لطفی است اگر از لفظ «بهترین زمان خود» را از او دریغ کنیم.✍🏻امیرعلی اسدی؛ ترم ۹ پزشکینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:21:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آدمیزادی که من باشم»</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-ohkf04ypwygn</link>
                <description>می‌خواهم چند سیلیِ آبدار به خودم بزنم. گفتم بگذارم شما هم ببینید؛ شاید دلتان خواست صورت‌ شما نیز سرخ شود (خلاصه که مخاطب این نامه خودمم و تمام.)اول، کمی مقدمه‌بازی کنیم تا بعد:شناختِ هویتِ فردی و اجتماعی برای هر آدمیزادی از اوجبِ واجبات است. تقریباً می‌توان گفت زندگی بدون خودشناسی را نمی‌توان «زندگی» نامید؛ شاید با ارفاق بتوان گفت «زنده‌بودن».اما علاوه بر خودشناسیِ شخصی —که شامل آگاهی از جنبه‌های خاص و منحصربه‌فردمان است (نقاط ضعف و قوت، صفات شخصیتی، ارزش‌ها، نوع نگاهمان به مسائل و… که خودتان بهتر از من بلدید!)— «نقش‌شناسی» ما هم مهم است. یعنی چه؟ یعنی من، به عنوان یک زن یا مرد در این عالم، به عنوان یک دانشجو، پزشک، شهروند و… در این جامعه، چه ویژگی‌هایی دارم؟ چه ویژگی‌هایی باید داشته باشم؟ و در یک کلام، «آنچه هستم» و «آنچه باید باشم» را بشناسم.مثلاً نقش من به عنوان یک زن در این جهان چیست؟ به عنوان یک مادر، همسر، دخترِ خانواده چطور؟ اصلاً در این عالمی که زندگی می‌کنیم، زاویهٔ دیدِ درست به «زن» کدام است؟ چه تعداد از بانوان در زندگی‌شان با این نگاه به خود نگریسته‌اند؟ چند نفر، پیش از آنکه توسط «جواب»های مختلف احاطه شوند، در این باره از خود و این دنیا «سؤال» پرسیده‌اند؟ (رفتن به دنبال جواب، پیشکش!)آیا من، به عنوان یک دانشجو، همان‌قدر که مشغول خواندن کتاب‌ها و جزوات درسی‌ام هستم، به مطالعهٔ خودم در قامت یک دانشجو —به عنوان عضوی مهم و مؤثر در جامعه— پرداخته‌ام؟ (حتی اگر می‌گویی «برو بابا، حال داری»، حداقل با خودت صادق باش و بعداً سر فرصت، درباره‌اش فکر کن؛ وقتی که من و ما پیش تو نباشیم و فقط یک «تو» باشی و بس. درضمن، من هم «گاهی» حال ندارم محض اطلاعت! ولی سعی می‌کنم حال خود را جای بیاورم؛ تا مبادا «مثل دیگران بودن» برچسبی شود بر زندگی‌ام.)تا به حال از خودت پرسیده‌ای: «شیشهٔ عینکی را که دنیا را با آن می‌بینم، هرچندوقت یک‌بار با اندیشه‌های تازه تمیز می‌کنم؟ اگر از من اصول زندگی‌ام را بپرسند، چه جوابی دارم؟»ما آدمیزادهایی هستیم که در طول تحصیل، انواع و اقسام مطالب مفید و غیرمفید _که متأسفانه حجمِ غیرمفیدش بیشتر است_ می‌خوانیم و حتی، به عنوان یک واقعیت تلخ، برایش به سلامت جسم و روحمان آسیب می‌زنیم؛ اما چند نفر از ما «چگونه زندگی‌کردن» را یاد گرفته‌ایم؟ چگونه آدمیزادبودن را؟ چگونه ایفای هرچه‌بهتر نقش‌هایی را که —اکتسابی یا انتسابی— به ما چسبیده‌اند؟ انتقاداتم به سیستم آموزش و تربیت آدم‌ها در این کرهٔ خاکی، به جای خود محفوظ؛ اما الان که دستم به جایی نمی‌رسد، می‌خواهم یقهٔ خودم را بگیرم و بپرسم: «تو چه کردی برای خودت؟»از وقتی فهمیدی آدمیزادی هستی که این زندگی را هدیه گرفته‌ای؛ برای بهره‌ بردن از آن و خلق ارزش افزوده در آن، چه کردی؟ از وقتی فهمیدی دانشجوی این جامعه هستی، برای این نقش چه کارهایی کردی؟ آیا «مثل دیگران» پشت کتاب‌ها قایم شدی و منتظر ماندی تا هرچه را گفتند اجرا کنی؟ یا خودت هم برایش برنامه داشتی؟ تا جایگاهت را بشناسی، تا وظایفت را درست انجام دهی و… (برای باقی نقش‌های حال وآینده‌ات هم همینطور)ما در هر لحظه از زندگی نقشی داریم —شاید همزمان چندین نقش— و بعضی نقش‌هایمان هنوز نیامده است؛ برای آن‌ها چقدر آماده‌ای؟ یا تو هم می‌خواهی «مثل دیگران» منتظر باشی تا هرچه پیش آید خوش آید، و باز هم «مثل دیگران»، وقتی خوش نیامد، بنشینی و تنها انتقادهایت را روانهٔ زمین و آسمان کنی؟تو احتمالاً روزی همسر و مادر یا پدر خواهی شد. سوالم این است: برای ایفای این نقش‌ها چقدر خودت را آماده کرده‌ای؟ این نقش‌ها فقط به خودت محدود نیست؛ ایفای درست آن‌ها، یعنی گامی که برای تربیت نسل آینده و ساختن جامعه‌ای بهتر برمی‌داری.راستش را بگویم، خودم هم همین چندوقت‌پیش به هوش آمدم که باید آماده شوم! البته همه‌مان ضرورت این آماده‌شدن را می‌دانیم — از همان کودکی هم می‌دانستیم — اما آن را در گوشه‌ای متروک از ذهنمان نگه می‌داریم و منتظر روز موعود می‌مانیم تا «مثل دیگران» رفتار کنیم. این می‌شود که «همه مثل هم» زنده‌ایم، اما زندگی‌کردن بلد نیستیم. و آن‌وقت یکی مثل من پیدا می‌شود که می‌آید و اینگونه به خودش می‌توپد، و برای لحظه‌ای کوتاه، انگشت حسرت می‌گزیم و بعد…بعد می‌رویم و «مثل دیگران» به زنده‌بودنِ خود ادامه می‌دهیم!غیر از این است؟بله؛ البته که غیر از این است! چون اگر بخواهم خودِ آدمیزادمان را خیلی کوتاه توصیف کنم، می‌گویم: «غیرقابل‌پیش‌بینی‌ترین مخلوقاتِ خدا.» نمی‌توان برای «همه» نسخهٔ واحد پیچید. چه‌بسا آدمیزادی در زندگی‌اش «مثل بقیه بودن» را انتخاب نکند.شاید خودم هم، بعد از نوشتن این متن، تصمیم بگیرم «زندگی‌کردن» را یاد بگیرم. و خدا را چه دیدی؟ شاید معجزه شد و فاصلهٔ تصمیم تا عملم کوتاه بود.یک دعا هم می‌کنم، بلند آمینش را بگو بلکه جای سیلی‌مان کمتر بسوزد: خدا همه‌ ما را آدمیزادهایی کند که عامل به دانسته‌هایشان هستند.✍🏻آدمیزادنشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖✍🏻 آدمیزاد</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:18:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تدابیر نَعلبِکیایی</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%8E%D8%B9%D9%84%D8%A8%D9%90%DA%A9%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rgbu4na8opow</link>
                <description>خاطرات عزیز؛امروز هم یک شیفت کاری حوصله سربر را تحمل کردم. آری آری به این مسئله آگاهم که نعلبکی‌های فراوانی هستند که حاضرند تمام نقش و نگارهایشان را بدهند تا فقط یک ساعت به جای من روی آن میز کهنه‌ی وزارتخانه بنشینند.اما باور بفرمایید تحمل آن دهان‌های خشکیده که به طرز هنرمندانه‌ای همزمان چای را داخل داده و صحبت را به بیرون هدایت می‌کنند، آنطور که می‌نماید پر زرق و برق نیست.به عنوان گواهی برای سخنانم، بگذارید گوشه‌ای از زحمات امروز و گفت و گویم با رفیق چندین ساله‌ام را برایتان بازگو کنم:دوباره آن جسم داغ سرامیکی را روی بدن خسته و فرسوده‌ام قرار داد. من آن‌قدرها هم عمر نکرده بودم. اما با دیدن تمام آن سال بالایی‌هایم که به ناکجا فرستاده می‌شدند، می‌توانستم بگویم فاصله‌ی چندانی با سرنوشت آن‌ها نداشتم.به ناگاه دلم برای آن روزهای اول تنگ شد. زمانی که با ریختن چند قطره چای روی بدنم، احساس چندشی می‌کردم. حالا دیگر حتی متوجه نمی‌شدم چه مدت است که بدنم دارد از حرارت می‌سوزد.همانطور که در خاطرات نه چندان دور خود سِیر می‌کردم، صدای جیغ مانند کشیده شدن پایه‌ی میز بر روی زمین به گوشم خورد. حتما دوباره آن پایه‌ی فرتوت بود که کم مانده بود شیفت کاری‌اش را با قلم در دست وزیر عوض کند.- کاش به جای خریدن چند دست نعلبکی جدید، فکری به حال تو بکنن.پایه‌ی میز لبخند تلخی زد و جواب داد:- مشکل کارآمدی نیست نعلبکی عزیزم. مسئله‌ی اصلی اینه که نعلبکی‌ها هربار با مد جدید تغییر می‌کنن ولی میزها نه.برای تامل در سخنان دوست پیرم به گل‌های رنگارنگ بدنم که هنوز مثل روز اول می‌درخشیدند نگریستم و به این نتیجه رسیدم که پر بیراه هم نمی‌گفت بنده‌ی خدا.دوباره آن وزنه‌ی سنگین از رویم برداشته شد و پیرمرد مقابلم در حالی که فنجان را نزدیک لب‌های خشکیده‌اش قرار داده بود، گفت:- مسئله دقیقا ناکارآمدیست سروران من. از اونجا که همه‌ی ما کاملا به نیازهای دانش‌آموزها واقفیم، نباید درنگ رو جایز بدونیم و در اسرع وقت، باید تحول قریب‌الوقوعی را سازمان بدیم.بعد، فنجان را در حالی که احتمالا فقط دو قطره‌ی ناقابل از  محتوایش را نوش جان کرده بود، به آغوشِ ناچارا بازِ من برگرداند.احساس می‌کردم فنجان طفلک، دارد سرگیجه‌اش را کنترل می‌کند. احتمالا جلوگیری از تهوع هم از آن دسته آموزش‌هایی بود که قبل حضور در وزارتخانه، به فنجان‌های نوورود می‌دادند.و انگار سر کشیدن چای در نوبت‌های بسی متوالی و قطره قطره نوشیدن آن تا جایی که چای درون فنجان تفاوتی با زهر مار سرد شده نداشته باشد هم، جزئی از آموزشات اعضای وزارتخانه بود.پیرمردی به مراتب سالخورده‌تر از سرور من، از آن سمت میز گفت:- عن‌قریب هست که همه‌ی دانش‌آموزها از مدرسه زده بشن. و این‌ها ماحصل تربیت نادرست خونواده‌هاست. بچه‌های امروزه نمی‌تونن چهل دقیقه توی یک کلاس بمونن در حالی که دوران ما، مدرسه‌ها توی دو نوبت برگزار می‌شد و ترکه جزء جدایی ناپذیر مدارس به شمار می‌اومد.نگاه پرسش‌گرم را به سمت پیرِ راهم، پایه‌ی میز برگرداندم تا از او نظری درباره‌ی افاضات اساتید بخواهم.- این مدرسه که می‌گن، مثل همون کلاسای آموزشیه که برای ما می‌ذاشتن؟پایه، همزمان که سعی داشت بینی‌اش را از کفش واکس خورده‌ی جناب مسئول حفظ کند، پاسخ داد:- طی روزایی که اینجا گذروندم و جلساتی که شاهدش بودم، مدرسه، جاییه که برای همه‌ی آدمیزادها مفید و واجبه و هرکسی وارد اون بشه، خوشبخت‌ترین انسانه اما این روزا، بچه‌های آدما به شکل غیر قابل تصوری ناشکر شدن و دیگه مثل قدیم با شنیدن &quot;باز آمد بوی ماه مدرسه&quot; به وجد نمیان.جناب وزیر، با دست لرزانش فنجان چای را پایین آورد و باعث شد دلم به حال همکار بی‌گناهم بسوزد که از تیر قطره‌های چای داغ در امان نبود.- پس فی‌المجلس، بهتره قانونی رو پیشنهاد بدیم مبنی بر اضافه شدن درسی با عنوان &quot;تربیت و تعلیم&quot; تا دست‌کم، طی سال‌های آتی چنین مشکلاتی رو با دانش‌آموزها نداشته باشیم.پایه‌ی میز با ناامیدی گفت:- دوستای شمالی بیچاره‌ی من.دوهزاری ام همچنان بین زمین و آسمان معلق بود که با پرسش و پاسخی که بین یکی از مسئولین و آقای وزیر ردوبدل شد، بالاخره افتاد.- کتابش رو چطور چاپ کنیم؟آخرین قطره‌ی چای، نوشیده شد:- شمال به اندازه‌ی کافی درخت داره.✍🏻رضوان عباسی ترم یک دندان‌پزشکینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم داستان ذهن سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-hcvwivmg4ult</link>
                <description>قسمت اول:اتاق بوی آهن زنگ‌زده می‌داد. گوشهٔ دیوار، لکه‌ای سیاه مثل سایه‌ای جمع شده بود که انگار نفس می‌کشید. سرم هنوز گیج بود. با هر تپش نبضم، صدای زمزمه می‌آمد: همان صدا… همان لحن.«بیدار شدی؟ فکر کردی می‌تونی فرار کنی؟»دستم را روی شکمم گذاشتم. چیزی درونم تکان خورد. نفس‌نفس زدم. «تو کی هستی؟ چی از من می‌خوای؟»سایه آرام از دیوار جدا شد. موهای فرفری‌اش مثل پیچک روی چهره‌اش ریخته بود. اما وقتی نزدیک‌تر شد، دیدم چهره‌اش شبیه خودم بود.«من خود توام، سعید!»با خنده‌ای خشک ادامه داد: «اون نسخه‌ای که سال‌ها خفه‌اش کردی. اون که نمی‌ذاشتی حرف بزنه، نفس بکشه… حالا برمی‌گردم تا جاشو ازت پس بگیرم.»دستش را روی شکمم گذاشت. ضربه‌ای درونم پیچید، انگار جنبنده‌ای می‌خواست بیرون بیاید. جیغ زدم. همه‌چیز لرزید. دیوار ترک برداشت. از شکم من نوری بیرون زد؛سفید و کورکننده.وقتی نور خاموش شد، فقط تخت مانده بود… خالی. روی دیوار با خون نوشته شده بود: «او حالا آزاد است.»و صدای میوی همان گربه از بیرون آمد… این‌بار درست پشت در.نور مهتاب از شکاف پرده می‌لغزید و روی خون روی دیوار می‌افتاد. حروف انگار تازه نوشته شده بودند، هنوز می‌درخشیدند، می‌تپیدند… مثل قلب.صدای میو دوباره آمد، این بار همراه با کشیده شدن چیزی روی زمین. آهسته، آهسته‌تر… تا درست پشت در اتاق.دستم را به لبهٔ تخت گرفتم تا بلند شوم، ولی هوا سنگین شده بود. هر نفس مثل بلعیدن خاکستر بود. با اولین گام، چوب کف اتاق ناله کرد. در همان لحظه، زمزمه‌ای از دیوار شنیدم. صدا نه از پشت در، بلکه از داخل دیوار می‌آمد. همان صدا، با همان لحن: «گفتم برمی‌گردم، سعید.»دیوار روبه‌رو موج برداشت، پوستهٔ گچ مثل پوست بدن پاره شد. دستی بیرون خزید، باریک و استخوانی؛ ناخن‌هایش زنگ‌زده و سیاه بودند. بعد چهره‌ای پدیدار شد؛ چهرهٔ خودم، اما دهانش از گوش تا گوش باز بود.قدم‌به‌قدم بیرون آمد، در حالی که پوستش از جای‌جای بدن می‌ریخت و چیزی تیره و لغزان زیر آن می‌جنبید. او لب زد، اما صدایش از داخل سرم آمد: «تو منو ساختی تا دردتو قایم کنی… حالا نوبت توئه قایم شی.»دیوار پشت سرم بسته شد. نور مهتاب خاموش شد. فقط چشم‌های او مانده بود، دو حفرهٔ درخشان که نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شدند. وقتی آخرین فاصله از بین رفت، سردی انگشتش روی پیشانی‌ام نشست و بعد… تاریکی فرو رفت در رگ‌هایم.آخرین چیزی که شنیدم، موی همان گربه بود که حالا از گلوم درمی‌آمد.هوای بیرون اتاق بوی بارانِ گندیده می‌داد. راهرو دراز و پیچ‌درپیچ بود، با لامپ‌هایی که یکی‌یکی چشمک می‌زدند و خاموش می‌شدند. کف زمین لکه‌هایی از خون خشک و خاکستر پخش بود، انگار کسی چیزی را سوزانده و رها کرده باشد.از اتاق که بیرون آمدم، سکوت سنگینی فضا را بلعیده بود. دیگر صدای گربه نمی‌آمد. فقط خش‌خش ضعیف ته راهرو شنیده می‌شد؛ مثل نفس کشیدن کسی که نمی‌خواهد لو برود.قدم‌هایم روی کاشی‌ها پژواک می‌کرد، با هر صدای پایی حسی از درد در دل و شانه‌ام موج می‌زد. نیمه‌راه، حس کردم کسی درست پشت سرم راه می‌رود. وقتی برگشتم، فقط سایهٔ خودم بود… اما سایه لبخند می‌زد.به انتهای راهرو که رسیدم، در فلزی بزرگی دیده می‌شد. نیمه‌باز بود و باد زوزه‌کشان از میانش می‌گذشت. به محض نزدیک شدن، بوی خاک نم‌خورده و گوگرد پیچید. نور چراغ خیابان از بیرون می‌تابید و فقط چیزهایی مبهم پیدا بود: کوچه‌ای بی‌انتها، پر از توده‌های سیاه. انگار آدم‌هایی ایستاده بودند اما تکان نمی‌خوردند. چشمانشان، بی‌پلک، مستقیم به من نگاه می‌کردند.یکی از آن‌ها لب باز کرد، اما صدایش از همه‌سو آمد: «او آزاد است… حالا نوبت ماست.»صدای میو دوباره بلند شد؛ این بار از آسمان. نگاه کردم بالا، و فهمیدم هیچ آسمانی نیست… فقط سقفی از پوست و رگ که روی سرم نفس می‌کشید.درِ فلزی پشت سرم با صدایی خشک بسته شد. صدایی مثل استخوانی که می‌شکند. دویدم سمتش، اما دست زدن به آن مثل لمس گوشت داغ بود؛ فلز نبض می‌زد، گرم، خیس، زنده.کوچه هنوز پر از آن توده‌های سیاه بود. حالا کمی تکان می‌خوردند، آهسته و نامنظم. هر حرکت‌شان صدای لزجی داشت، مثل کشیده شدن چیزی چسبنده روی سنگ. چند قدم عقب رفتم، ولی زمین زیر پایم نرم شد. به پایین نگاه کردم؛ کف کوچه از پوست بود، پوست خودم، با خطوط و موهایی که می‌شناختم.صدایی از درون زمین بیرون آمد: «برنگرد… دیر شده، سعید.»پوست ترک خورد، و از ترک‌ها چشمی بیرون زد. بعد دیگری. و باز یکی دیگر… صدها چشم که همه مستقیم به من خیره بودند.نفسم بند آمده بود. خواستم فریاد بزنم، اما هیچ صدایی بیرون نیامد. در عوض، از گلویم بخار سیاهی بیرون زد و در هوا شکل گرفت؛ شکل همان سایه با موهای پیچک‌وار. لبخند زد و آرام گفت: «دیدی؟ حالا بیرون و درون یکی شدن.»سایه قدم‌به‌قدم جلو آمد، بدنش از مه و استخوان ساخته شده بود. وقتی دستش را بالا برد، جهان اطرافم موج برداشت. خانه‌ها، آسمان، دیوارها، همه از هم گسستند و در تاریکی فرو رفتند. فقط او ماند و من؛ و صدای صدها نفس که در گوشم می‌پیچید.او دستش را روی سینه‌ام گذاشت. با هر تپش قلب، حس کردم زمین اطرافم تپیده و نفس می‌کشد. بعد فهمیدم چیزی تغییر کرده: من دیگر روی زمین نبودم؛ من خود زمین شده بودم.سایه در گوشم زمزمه کرد: «تو خواستی آزاد شی… حالا همیشه اینجایی. با ما.»آخرین چیزی که دیدم، انعکاس چهره‌ام در چشمان او بود؛ خالی، بی‌پلک، و ساکن در جاودانگی.قسمت دوم: نمی‌دانم چقدر گذشت. شاید ثانیه بود، شاید قرن. زمان در جایی که بودم، دیگر معنا نداشت. هر لرزشِ زمین، ضربانِ من بود. هر وزشِ باد، نفسِ من. اما همزمان هزاران صدا درونم زمزمه می‌کردند—صداهایی که نمی‌شناختم اما از درون گوشم، دهانم، حتی از زیر پوستم می‌آمدند.«سعید، چشما رو باز نگه دار... نذار تاریکی بخوره‌ت.»ولی تاریکی خورنده نبود—زنده بود، مثل موجودی گرسنه که آرام در دنده‌هایم می‌لولید.در دوردست، توده‌های سیاه شروع به حرکت کردند. دیگر فقط ایستاده نبودند؛ می‌لغزیدند، می‌خزیدند، بعضی‌ها از درون خودشان بیرون می‌آمدند. یکی نزدیک‌تر شد، صدای کشیده‌شدنش روی زمین به استخوانم می‌رسید. وقتی به من رسید، صورتش را دیدم. چهره‌ای نداشت—فقط پوست چین‌خورده‌ای که از زیرش چیزی شبیه نور، اما تیره‌تر از سیاهی، بیرون می‌زد.از درون آن پوست، صدای خودم را شنیدم:«نخواستی بمیری، درسته؟ ما فقط آرزوتو برآورده کردیم.»خواستم فریاد بزنم، ولی یادم نبود فریاد چیست. فقط لرزشی از درون زمین بلند شد و از لای ترک‌ها بخار بیرون زد. بخار به شکل صورت‌هایی درآمد—هرکدام یکی از احساساتم بودند: ترس، خشم، پشیمانی. آن‌ها می‌چرخیدند، می‌خندیدند، و از من فاصله می‌گرفتند تا در تاریکی محو شوند.سایه بازگشت. این بار از دل آسمانِ گوشتی پایین آمد. صورتش نیمه‌سوخته بود، انگار نیمی از بدنش در آتش جا مانده باشد. گفت:«می‌خوای بدونی آخرین نفسی که کشیدی کی بود؟ همون موقع که درو باز کردی. از اون‌جا به بعد، فقط ما بودیم که نفس کشیدیم.»دستش را به‌سمتم دراز کرد. لمسش مثل تماس دو آینه بود—همه‌ی تصویرهایم را در خودش بلعید. حس کردم دارم از درون پوستم در می‌آیم، مثل مایعی که شکل خود را فراموش می‌کند. هر تکه از وجودم جدا می‌شد و به توده‌های سیاه می‌پیوست؛ و هر بار که بخشی از من جدا می‌شد، صدایی در سرم فریاد می‌زد:«آخرش آزادی، سعید. فقط باید یاد بگیری تکه‌تکه نفس بکشی...»و در آخرین لحظه قبل از محو شدن، برای یک لحظه کوتاه فهمیدم: آن کوچه، آن توده‌ها، آن سایه—همه‌ی آن‌ها خود من بودند، تکه‌های قدیمی‌ام که حالا بیدار شده‌اند.زمین نفس کشید… و من، با او.وقتی چشم باز کردم، همه‌چیز سفید بود. نه سفیدی آسمان یا مه، بلکه سفیدی نورِ چراغ مهتابی روی سقف. چشم‌هایم می‌سوخت. نفس گرفتم—باز هم همان بوی گوگرد، اما ضعیف‌تر، آمیخته با بوی الکل و دارو.صدایی از سمت چپ آمد. کسی گفت:«فشارش داره میاد بالا... سریع‌تر سرم رو تنظیم کن!»سایه‌ها پشت نور حرکت کردند. انگشت‌هایم را خواستم بجنبانم، اما چیزی دور مچم بسته بود. ناگهان از درد فرو رفتم.تصویر تار شد، دوباره برگشت. من روی تخت بودم—یک تخت فلزی با بندهای چرمی. دستانم لرزیدند. در انتهای اتاق، زنی در روپوش سفید ایستاده بود.گفت: «سعید؟ صدای منو می‌شنوی؟ اونجا کجاست که می‌گی؟»لب‌هایم خشک بود. فقط توانستم بگویم: «کوچه... توده‌ها... پوست من...»او نگاهی به مرد کنار خود انداخت—مردی با عینک و دفتر یادداشت. چیزی نوشت، بعد با لحنی آرام گفت:«سعید، اون جایی که دیدی واقعی نبود. تو سه روز بود توی اتاق بی‌هوش بودی، بعد از حادثه‌ی آزمایشگاه. یادت نیست؟»آزمایشگاه...با شنیدن واژه، همه‌چیز مثل موجی از درد در ذهنم کوبید. بوی گوگرد دوباره برگشت—اما این‌بار نه از خیال، از فضا. لباسی سفید آغشته به لکه‌های زرد، ظرف‌های شکستۀ بسته به سیم برق. صدای انفجار. بعد تاریکی. بعد آن کوچه.دکتر گفت: «ما هنوز دقیق نمی‌دونیم چی باعث اون واکنش شد، اما...»او ناتمام ماند. چراغ مهتابی شروع کرد به چشمک زدن. هر بار که نور خاموش می‌شد، برای کسری از ثانیه چهره‌های بی‌پلکِ آن توده‌ها پشت سر دکتر دیده می‌شدند. وقتی نور برگشت، دیگر خبری از آن‌ها نبود—اما سایه‌ی یکی‌شان هنوز روی دیوار مانده بود.صدای ضربان قلب دوباره شدید شد.روی مانیتور، هر تپش هم‌زمان با تپش زمین بود. از زیر تخت صدای خش‌خش می‌آمد—مثل چیزی که درون کاشی‌ها می‌خزد.دکتر نزدیک شد، لبخند زد. اما در انعکاس فلز کنار تخت، دیدم که لبخند واقعی‌اش نبود. لبخندِ سایه بود.نفس کشیدم—هوای بیمارستان پر از بوی بارانِ مانده بود.(پایان فصل۲)✍🏻امیر عنایتی؛ ترم یک علوم آزمایشگاهینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نفس‌های قطع شده&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D8%B4%D8%AF%D9%87-b1hgypiooquj</link>
                <description>با ذوق و شوق مضاعفی دامن سپید لباسش را گرفت و با قدم‌های آهسته وارد خانه شد.خانه‌ای که قرار بود از امشب، نامش با اسم او گره بخورد؛ خانه‌ای برای خنده‌ها، آغوش‌ها، دعواهای کوچک و آشتی‌های طولانی.تاریکی همانند موجودی زنده در دیوارها می‌خزید.نور لرزان شمع‌های قلبی‌شکل، راهرو را روشن کرده بود؛ نوری سرد، نه شبیه سورپرایز، بلکه شبیه یک هشدار!لبخند زد؛ کوروش همیشه بلد بود دلش را بلرزاند.لبخندی از سر ذوق‌زدگی زد و با طمانینه قدم‌هایش را بر روی گلبرگ‌های رز قرمز گذاشت و صدایش طنین‌انداز سکوت خوفناک خانه شد.- کوروش، کجایی؟ نمی‌خوای ادامه سورپرایزت رو نشونم بدی؟از سکوت خوفناک خانه متعحب شد، مگر دلداده‌اش چه برنامه‌ای برایش داشت که خودش را نشان نمی‌داد؟قرار بر این بود که کوروش زودتر از او وارد خانه شود تا مراحل سورپرایز کردن دلبرکش را نهایی کند؛ اما حال خبری از او نبود.لبخند ملیحی زد و قدم دیگری برداشت که ناگهان صدای قدم‌هایی را شنید.به خیالش همسرش بود و خواست با دلبری حرفی بزند که زنی با لباس عروس خونی و چاقویی به دست مقابلش ایستاد.دخترک با نفس بند آمده خیره‌اش شد؛ آنجا چه خبر بود؟مگر می‌شد سورپرایز کوروش همچین چیز ترسناکی باشد؟همان‌جور در سکوت خیره‌ی آن زن بود که با قهقهه‌ای یک‌دفعه‌ای او، از جایش پرید.- به‌به عروس خانم گل، سورپرایزم رو دوست نداشتی؟دخترک با لکنتی که ناشی از ترسش بود، دستانش را بر روی قلبش گذاشت و گفت:- اینجا... چ... چه خبره؟ کو‌.‌.. کوروش کجاست؟این‌بار زن بلندتر قهقهه زد:- آخی عزیزم، ترسیدی؟ نترس عروس خانوم.فقط قرار هستش که یکم خاطره بازی کنیم، فقط همین.دستانش را به هم کوبید و در مقابل چشمان نگران و قلبِ مریضِ تپنده‌ی نیلا، شروع به راه رفتن کرد:- میدونی شباهت من و تو چیه؟ داماد من تو شب عروسی کشته شد، جلوی چشم‌های خودم سرش رو بریدن و به آغوشم دادن، تن خونی و مرده‌ش رو دیدم.شبی که قرار بود مامن امن عشق وجودم بشه شد قتلگاه خاطرات...من اون شب با تموم وجودم مردم؛ اما از همون شب قسم خوردم نزارم هیچ تازه دامادی زنده بمونه!همه باید تاوانش رو بدن.دستی به لباس عروس خونی‌اش کشید:- اینو می‌بینی؟ منم مثل تو اون شب تازه عروس بودم، با هزار ذوق و شوق اومدم خونه؛ ولی با جنازه‌ی کسی مواجه شدم که همه‌ی جونم بود.نفسش با شنیدن صحبت‌های او بند آمد، گویی تمام اندام‌ها و علائم حیاتی‌اش از کار افتاد بود و فقط همچون مرده‌ای بی‌جسم نفس می‌کشید.زن با نگاهی دردمند آخرین تیرش را به سوی هدف شلیک کرد:- یک ماموریت دیگه رو هم موفقیت‌امیز به پایان رسوندم. بالاخره تونستم اون حس لعنتی اون شب رو به یه عروس دیگه هم هدیه کنم.و بعد با قدم‌های ناشی از درماندگی کشان کشان به سمت در ورودی خانه رفت‌.و بعد در مقابل نگاه بهت‌زده‌ی دخترک، با همان سر و وضع خونی از خانه خارج شد.دخترک با ترس آرام‌آرام سمت اتاق مشترک‌شان قدم برداشت، ترس و دلهره مانند خوره به جانش افتاده بود؛ اگر او را از دست می‌داد چه می‌شد؟ بی‌شک زندگی برایش به اتمام می‌رسید.با قدم‌های لرزان وارد اتاق شد که با دیدن جنازه‌ی نیمه‌ی جانش که بر روی تخت میان گلبرگ‌های رز افتاده بود، به یک‌باره بر زمین افتاد و قطره‌های اشک بر روی صورتش روانه شد.- کوروش؟ کوروش جان؟ نمیخوای بیدار شی؟ ببین نیلا اومده پیشت، مگه قرار نبود سورپرایزم کنی؟ پاشو.صدای هق‌هق‌هایش فضای اتاق را در برگرفت:- پاشو تصدقت بشم من. من بدون تو چیکار کنم؟هق‌هق‌های نیلا کم‌کم تبدیل شد به صدای بریده‌نفسی که انگار از عمق جانش بیرون می‌آمد.دست‌هایش ناامیدانه شانه‌های کوروش را تکان می‌داد، اما پیکر بی‌جان او هیچ تکانی نمی‌خورد.انگار اتاق با آن نور زردِ کم‌جانِ چراغ خواب، داشت روی سرش آوار می‌شد.نفسش تنگ شد، گلویش خشک شد و چشم‌هایش سیاهی رفت.- کوروش… نکن… منو تنها نذار… خواهش می‌کنم…صدایش دیگر شبیه صدای یک انسان نبود؛ بیشتر شبیه ناله‌ای از تهِ اعماق کسی که دنیا برایش به پایان رسیده بود.انگشتانش سرد شدند، دستانش لرزید، دلش در قفسه‌اش می‌کوبید؛ اما نه مثل قبل…این ضربه‌ها انگار آخرین تلاش‌های بی‌رمق قلبی بودند که داشت تسلیم می‌شد.نیلا با زانوهای سست روی زمین افتاد؛ زمین زیر پایش می‌چرخید، دیوارها موج برمی‌داشتند.چشم‌هایش را روی صورت کوروش دوخت؛ روی لبخندِ آرامی که انگار هنوز گوشه لبش مانده بود.دستش را به سمت او دراز کرد، اما قبل از اینکه به صورتش برسد، انگشتانش در هوا متوقف شد.یک تکه نفس بریده از دهانش بیرون آمد و بعد سکوت؛ سکوتی سنگین، خفه و بی‌رحم.چشم‌هایش نیمه‌باز ماند.تور سفید لباس عروسی‌اش روی زمین پخش شد؛ مثل گلبرگ‌هایی که زیر باران سنگین افتاده باشند.و او، آرام بدون تقلا، بدون فریاد، در همان لحظه‌ای که قلبش تابِ دیدن نیمه جانش را نداشت، جان داد.اتاقی که پر از گلبرگ‌های رز، شمع‌های نیمه‌سوخته و بوی عطر عروس بود؛ شاهد دو دلداده‌ای شد که حتی مرگ هم نتوانست میان‌شان فاصله بیندازد.[جایی در ماورای خیال]بادِ خنکی گونه‌هایش را نوازش کرد.نیلا چشمانش را آرام گشود؛ نه درد بود، نه تاریکی، نه صدای هق‌هق‌های خودش…فقط نوری ملایم، مثل نورِ سپیده‌دمی که هنوز تصمیم نگرفته روز شود یا شب را ادامه بدهد.زیر پایش شن‌های نرم و گرم بود.بوی دریا، صدای موج‌هایی که آرام به ساحل می‌خوردند و نسیمی که دامن لباس سفیدش را تکان می‌داد.همان لباس عروسی؛ اما تمیز، پاک، بدون حتی یک لکه!نیلا گیج و مبهوت اطرافش را نگاه کرد؛ ساحلی بی‌انتها.آسمانی بی‌ابر با رنگی که نه آبی بود، نه خاکستری… چیزی میان این دو.همه چیز غیرواقعی و در عین حال آشنا.- کوروش؟صدایش لرزید.دلش هنوز سنگین بود، اما طوری که انگار دیگر نمی‌توانست درد را لمس کند، قدم برداشت.پای برهنه‌اش روی شن صدای نرم «فرو رفتن» داد.و بعد، او را دید.کوروش با همان کت‌وشلوار دامادی، کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود، پشت به دریا، رو به او!لبخند آرامی روی لبش بود؛ آن لبخندی که همیشه وقتی نیلا را می‌دید روی صورتش می‌نشست.نیلا اول نتوانست حرکت کند.قلبش &quot;اگر هنوز قلبی داشت&quot; یک ضربه محکمی خورد.اشک در چشم‌هایش جمع شد و زبانش بند آمد.کوروش آرام قدمی به سمتش برداشت.- نیلا… دیر کردی.صدایش… همان، دقیقاً همان بود، گرم، مطمئن، عاشقانه.نیلا با صدایی که از شدت اشتیاق و ناباوری می‌لرزید گفت:- تو… تو زنده‌ای؟ کوروش… اینجا… اینجا کجاست؟کوروش دستش را به سوی او دراز کرد؛ دستی گرم، واقعی، انگار از جنس نور.- زنده؟ نمی‌دونم؛ اما می‌دونم اینجا جاییِ که دیگه هیچ‌چیزی نمی‌تونه ما رو از هم جدا کنه.نیلا قدم‌هایی را به سمت حلو برداشت؛ هر قدمش انگار روی قلب خودش کوبیده می‌شد.وقتی به کوروش رسید، دستش را در دست او گذاشت؛ دست‌هایی که همیشه حس امنیت می‌دادند؛ حتی حالا، حتی اینجا!کوروش پیشانی‌اش را به پیشانی او چسباند.- من فکر کردم آخرش تنها می‌مونم… فکرکردم دیگه نمی‌بینمت…نیلا لبخند زد؛ اشکش روی گونه‌اش سر خورد؛ اما همانند اشک نبود، همانند قطره‌های نور بود؛ شفاف‌تر از هر چیز!- من هیچ‌وقت… هیچ‌وقت بدون تو نمی‌تونم.کوروش آرام او را در آغوش کشید.دریا به موج افتاد، نور اطرافشان کم‌کم گرم‌تر شد؛ شن‌های ساحل زیر پایشان شروع به درخشش کرد.کوروش آرام در گوشش گفت:- از این‌ به بعد، هرجا بریم با همیم.نیلا چشم‌هایش را بست و سرش را روی شانه‌اش گذاشت.و در ساحل بی‌زمان، در جهانی که مرگ و زندگی هیچ نقشی نداشتند، هر دو در آغوش یکدیگر، کالبدهایشان یکی شد و با تداعی خاطراتِ تلخ و شیرینشان، دیگر هیچ‌چیز جدا نبود.دریا آرام‌تر از همیشه موج می‌زد، شن‌ها زیر پایشان می‌درخشید و نور، مثل یک قولِ قدیمی،‌ دورشان حلقه زد.نیلا نفس کشید؛ نه برای ادامه، برای آرامش.کوروش دستش را محکم‌تر گرفت و گفت:- اینجا پایان نیست، این شروعِ با هم بودنِ ماعه!نیلا فهمید بعضی آغوش‌ها نه برای نجات، بلکه برای آرام گرفتن‌اند.کوروش کنارش بود، همان‌قدر نزدیک که دیگر هیچ فقدانی معنا نداشت.و جهان، بی‌صدا پذیرفت که عشقشان تمام‌شدنی نیست.آن‌ها ماندند؛ در جایی فراتر از ترس، جایی که دیگر هیچ خداحافظی‌ای وجود نداشت.✍🏻آیلینشریه دانشجویی مسیر🌱| @masir_mazums |📖</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 07:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الفبای اقتصاد را در کدام مکتب آموختید که اینطور کج مینویسید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%AC-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%AF-q0oaflaj10ul</link>
                <description>سرکارگر فریاد برمی آورد که روغن بزن!کارگر جوان کارخانه از ترس تازیانه با نگاهی پرسنده به چرده سیاه کارگر پیر بازنشسته زمزمه ای میکند که اخر به کدام چرخ؟کارگر پیربازنشسته گیر رقابت کین توزانه بین خس خس خود و هن هن آن دستگاه کلان و فربه،درگیرودار روزشمار که کدام یک از آن دو زودتر ازپاافتاده، با آگاهی به اینکه دیرزمانی است که گفت و گو بالکل در این بخش قطع شده، به خود زحمت پاسخ نداد .-جامعه بی پول است +یارانه بده!-آخر به کدام شخص؟-پرسروصداست +سفت اش کن!-آخر کدام پیچ؟-دولت بی پول است +مالیات بگیر!-آخراز کدام بخش؟آثار ارائه این پاسخ های کوتاه، یارانه های بی پسوند بودند که بدون نشانی از منشا و بدون خبری از مخرج در جامعه می گشتند و به هر انسانی که در خیابان برمیخوردند، می چسبیدند .هجوم پولها به خیابان ها، حجم نقدینگی در جامعه را بالا برد و بازار که قدرت ارائه کالاهای لازم را به این حجم از پول نداشت با افزایش قیمت ها دفاع میکرد؛ و دوباره سروصدایی که نشان از عدم کارایی چرخ است بلند شد.جوان کارگر نمی داند شاید اگر به یارانه ها پسوند تولیدکننده بچسباند و پول ها را به خط تولید روانه کند با دادن مبلغی از هزینه تولید کالاها از سوی دولت، قیمت کالا را پایین کشیده و انگیزه ی تولیدکننده را برای تولیدات بیشتر بالا می برد.گویا سروصدای چرخ قطع شد!یا در نهایت او کرشد؟حرکت کند و فرساینده چرخ ها گواه نبود روغن بود و در مضیقه بودن چرخدنده ها؛ سرکارگر سودازده از شعارهای خودکفایی و حمایت از تولید داخلی مست تر از آن بود که بفهمد حتی در سرزمین سامان ما هم منابع محدود است که با صامت کردن گروهی از دستگاه ها این سونات همگانی سازتر می نوازد.بله با خاموش کردن دستگاه ها ممکن است گروهی از کارگران بیکار شوند اما همیشه می توان این نیروی مازاد را روی بخش هایی که در آن تخصص پیدا کرده و نسبتا مزیت داریم متمرکز کنیم .تجربه دست درازی به شاهراه ها و آبراه ها ترس از وابستگیپدیدآورنده آرمان وارستگی ما شدخودکفایی آرمان که نه، دامی شد که این کشور نعمت زده را تبدیل به جزیره ی محنت کده کرد . چارهچیست مجبوریم به جای روغن به چرخ، کافور به شهر بزنیم و با کافور حمایت از تولید داخلی، بپوشانیم بوی فساد مرگ شهر را.البته بی انصاف نیست و می داند برخی صنایع وابسته به امنیت ملی باید در برابر رقبای خارجی مورد حمایت قرار گیرندبه طور مثال صنعت فولاد، اگر ما به کشور های عرضه کننده فولاد وابسته شویم در صورت بروز جنگ کشور ممکن است قادر به تولید فولاد کافی و تسلیحات نظامی برای دفاع نباشد.و موضوع صرفا بر سر کمبود منابع تولید نیست گروه های فشار، ترک و روزن هایی در جدار کارخانه جاسازی کردند تا با در دست داشتن مجوزهای خاص عبور و مرور بی زحمت تری نسبت به سایرین که پشت دیوارهای کارخانه گیرکرده اند داشته باشند.کارگر پیر بازنشسته لخت و بی انگیزه بر روی صندلی خود لمیده، انگار که پیچاندن پیچ ها مسبب پیچش مزاج اوست، نیمه سفت و نیمه شل تسمهبه فلز میزد و روانه بازار میکرد ؛جالب برای کارگر جوان آنجا بود که کجی ستون فقرات کارگر پیر بازنشسته و تیرگی خلط هایی که تف میکرد روزبه روز او را بیشتر شبیه به آن توده عظیم ماشینی ای میکرد که هرروز با نفرت از آن سخن می راند .کارخانه در لوای بازارهای انحصاری اش کم و نامرغوب کالا میزد و در نبود رقیب انگیزه ای برای بالا بردن کیفیت اجناس نداشت؛ زیرا می دانست مصرف کننده گیرکرده در حصار مرزها چاره ای جز خریداری خودروی بی کیفیت و تن دادن به ساعتی شدن برق ندارد.اشتیاق در درون کارگر جوان شعله میکشید و از کاغذ افکار او تغذیه میکرد، او را از درون می سوزاند و می جنباند؛ اما در وجود کارگر پیر بازنشسته خاکستری سرد از روزهای زبانه کشی شعلهها برجامانده بود که به هیچ سان گرم نمیشد؛افکارش قطعه بندی شده و اعمالش سرهم بندی شده همین کارخانه بود و عمل کردن خارج از چارچوب خط تولید برای اش مقدور نبود؛به سان کارخانه که اقتصاد را ترکه کرده بود و بر بروپهلوی این شهر میزد او نیز ترکه خشم را برداشته و با آن بر کارخانه میزد.کارگر جوان به خود نهیب میزد که ساکت شو، خاموش شو، جزئی از دستگاه شو؛ اما او نمیتوانست .او نمیخواست که راه های پاکوبیده شده قبلی را طی کند، او به دنبال مسیر تازه ای برای تغییر میگشت .شنیده جادوگری در شهرها شهره شده که میتواند گندم را گرفته و روغن تحویل دهد!در بحث پرداخت یارانه ها عدالت را بدون قربانی کردن کارایی نجات دهد!با پای کوبی در بزم سیاست بازان ،شهرها را خاک روبی کند!نامش گنگ بود و گیج اش میکرد اقتص ... اقتصاددان، آری.صبر میکند شاید روزی جادوگر به شهر او هم بیاید و در نهایت به او بفهماند که باید به کدام چرخ روغن بزند.✍🏻دانشجونشریه دانشجویی مسیر| @masir_mazums |🌱</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Tue, 09 Dec 2025 07:20:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سان جیحون</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AC%DB%8C%D8%AD%D9%88%D9%86-bzrbxifq2rwr</link>
                <description>بیا دمی بنشین تا بگویمت چون شدشبی که شیر خدا را دو دیده هامون شدبه خاطر آر زمانی که با غمی در جانبرای دفن جوانش ز خانه بیرون شددمی نظر به رُخش کرد و غم به چشمش دیدجهان برای علی ناگهان دگرگون شدبه آسمان نگهی کرد و سر به چَه بگرفتچنان گریست که اشکش به سان جیحون شدز پا فتاده قد سرو در کرانه رودز هجر فاطمه او نیز گویی افسون شدهوا سیه٫ غم طفلان گران٫ دلش بی‌تاببه یاد میخ در افتاد دردش افزون شدچه بس که درد کشیده ز جور خلق ولیغمین نبوده به عمرش چنین که اکنون شدکنون به هر نظری بر چمن به یاد آردکه سرو باغ امیدش چو بید مجنون شدبه هر قدم که رخ سرخ لاله ای بیندبه خاطر آیدش آن جامه‌ای که گلگون شدتمام عمر به دل داشت یاد زهرایشبه وقت سجده سحر آن سری که پرخون شد✍🏻ماهور جاویدان، ترم ۲ پزشکینشریه دانشجویی مسیر✨| @masir_mazums |🌱</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 11:04:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معادله ای که با دل حل شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%84-%D8%AD%D9%84-%D8%B4%D8%AF-ok5omwdaasyi</link>
                <description>سید مهدی زین الدین معمولاً خودش شخصا برای شناسایی وارد خاک دشمن میشدیبار اما یه کار شگفت انگیز کرد...ماجرا از این قراره که ایشون اول به زیارت کربلا می‌ره و توی مسیر برگشت وارد یکی از قرارگاه های عراقی ها میشه!ایشون تونست به داخل اتاق فرماندهی بره و وقتی میبینه کسی اونجا نیست، طی یه حرکت گانگستری برای خودش یه لیوان چای میریزهاما در همین حین فرمانده عراقی سر می‌رسه و به داخل اتاق میاد- ببینم، سرباز جدیدی؟!+ بله.فرمانده عراقی یه سیلی محکم به صورت آقا مهدی میزنهبعد از این اتفاق ایشون موفق میشه برگرده و تو عملیاتی که ایران چند شب بعد انجام میده وارد همون قرارگاه عراقی‌ها بشه و همون فرمانده بعثی رو اسیر می‌کنه!وقتی فرماندهٔ عراقی شهید زین الدین رو دیده به شدت ترسیده بوده اما ایشون دستش رو میگیره و میگه برای این افسر چای و کمپوت بیارید!بعد هم مدتی باهاش یه گوشه میشینه و عربی صحبت میکنه؛ افسر عراقی باورش نمیشده که آقا مهدی فرمانده لشکر باشه و تا وقتی از مقر بیرون بره مات و مبهوت بهش نگاه میکرد!اما قصه‌ٔ آقا مهدی فقط قصهٔ شجاعت نبود؛ قصه‌ٔ انتخاب بود!آدمی که می‌تونست مسیر رتبه‌برترها رو بره و سر از مطب های آنچنانی و پیامک های واریزی زیاد در بیاره، ترجیح داد بره جایی که هیچ فرمولی خطرشو کم نمی‌کرد!بین دفتر دستک های دانشگاه و نقشه‌ٔ عملیات، دنبال یه جواب می‌گشت: «آدم خودش رو خرج چی می‌کنه؟»خب خیلیا خودشون رو خرج عنوان و مدرک و سمت و جایگاه و.. می‌کنناما بعضیا هم خرج خدا و مردم!سید مهدی جنس‌ش ناب بود، فرق داشتچون خودشو قاطی دومیا کرد..برای همینه که هنوزم «هست» و «زنده‌ست»چون بودنِ افراد، به تعداد روزهای زنده موندن و صبح و شب کردن نیست؛ به تعداد دل‌هاییه که هنوز موقع یاد کردنش، برا یه لحظه ام شده مکث می‌کنن!شهید زین‌الدین یکی از همین مکث‌هاست؛مکثی که به هر دانشجو می‌گه:«نوبت تو که شد، قراره خودتو خرج چی کنی؟»• ۲۷ آبان، یاد مردی که هم فرمانده بود، هم متفکر، هم دانشجو—و همچنان روشن...✍🏻دانیال طاهریان ترم ۷ علوم آزمایشگاهینشریه دانشجویی مسیر✨| @masir_mazums |🌱</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 11:03:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«طولانی‌ترین شب سال»</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%84-bcp1pjawwjnn</link>
                <description>فردای شب یلدای خیلی سال پیش، که من دانش آموزی کلاس پنجمی و طفلکی بیش نبودم، امتحان ریاضی داشتیم. آن موقع تنها چیزی که من از شب یلدا می‌دانستم این بود که از شب‌های دیگر طولانی‌تر است. ولی خب، در ذهن کودکانه من، طولانی‌تر بودن یلدا به این معنا بود که هر یک ساعتش، سه ساعت حساب می‌شود! یا اینکه شبش به‌جای دوازده ساعت، هفده یا هجده ساعت طول می‌کشد!بر اساس همین منطق علمی، با خود حساب کردم: «شب یلدا از دوازده تا شش صبح می‌خوابم، بعد، از شش تا هفت بلند می‌شوم و درس می‌خوانم. و چون یلدا طولانی‌ترین شب سال است، آن شش ساعت خوابِ من در اصل هیجده ساعت است و آن یک ساعت درس خواندن هم شش ساعت!»با همین استدلال، با آرامش مطلق، تمام روز را به یَللی تَلَلی گذراندم. شب را نیز تا پاسی از شب به غفلت گذرانیده و رأس ساعت دوازده به بستر رفته و خفتم.ساعت شش صبح بیدار شدم تا سیصد صفحه کتاب را بخوانم. با خیال راحت و آرامشی وصف‌نشدنی شروع به مطالعه کردم؛ اصلاً استرس زمان را نداشتم. در ذهنم، از ساعت شش تا هفت، شش ساعت طلایی وقت داشتم که کل کتاب را چند دور مطالعه و حتی مرور کنم. شروع به مطالعه کردم و صفحات را با طمأنینه ورق می‌زدم، اما...زمان سریع‌تر از چیزی که در معادلات ذهنی من بود، گذشت. منِ بخت‌برگشته هنوز به نیم‌فصل هم نرسیده بودم که ساعت هفت شد!با خود اندیشیدم حتماً اتفاق خاصی افتاده است، چرا که به خیال خودم مو لای درز محاسبات علمی‌ـ‌منطقی‌ام نمی‌رفت.هراسان سراغ مرورگرِ گوگل رفته و پرسیدم:«چرا شب یلدای امسال، کمتر، بیشتر بود؟»گوگل با خونسردی پاسخ داد: «شب یلدا، که طولانی‌ترین شب سال است، تنها به میزان یک دقیقه از شب‌های قبل و بعد خود طولانی‌تر است. این اختلافِ ناچیز ناشی از تغییر موقعیت خورشید در آسمان است. برای تجربه شب‌های طولانی‌تر، می‌توانید به قطب شمال سفر کرده و آنجا در اول دی ماه، ۲۴ ساعت شب کامل را تجربه کنید.!»در آن لحظه، صدای خُرد شدن تمام محاسبات کودکی‌ام در مغزم پیچید! دیدم زمان از کف رفته و دیگر فرصتی باقی نیست. حس خسران تمام وجودم را فراگرفت. هوشم از سر پرید، گریبان چاک داده و شیون کردم: «ای دنیای پست! تو مرا فریفتی و گمراه نمودی! تو خود را به من طولانی نمایاندی ولی دقیقه‌ای بیش نبودی... افسوس که به غفلت زمان گذرانیده و توشه‌ای برای خود نیندوختم؛ و حالا من ماندم و عذاب کتک‌های معلم...»با چهره‌ای خیس از اشک به مدرسه رفتم. سر جلسه‌ی امتحان، با تضرع از خداوند خواستم کمکم کند نمره‌ی بالایی بگیرم. امتحان تمام شد و نتیجه آمد: دو! (شما بخوانید زرشک)تا خدا به من بفهماند که: «دعا بدون تلاش بی‌ثمر است و هر کس را به قَدْر تلاشش بهره‌ای است، نه بیشتر.»و عبرت بزرگ‌تر را زمانی گرفتم که پدر نیز سهم تربیتی خود را ایفا کرد: سه پس‌گردنی و دو اردنگی به ازای هر نمره‌ای که نگرفته بودم؛ که در مجموع شد پنجاه‌وچهار پس‌گردنی و سی‌وشش اردنگی. پس از اجرای این حکم سهمگین، نه گردنی برایم مانده بود برای بالا گرفتن، و نه ماتحتی برای نشستن...آنجا بود که فهمیدم تا فرصت باقی‌ست باید تلاش کنم و اگر برای روز حساب توشه‌ای نیندوزم، عذابی سخت در پیش است و مرا خواهند دوخت!و این‌گونه بود که در همان کودکی، هم درس ریاضی را فهمیدم، هم قانون علیت را، هم فلسفه‌ی مجازات را، و هم معنای واقعی طولانی‌ترین شب سال را!✍🏻سید احسان سادات؛ ترم ۳ دندان‌پزشکینشریه دانشجویی مسیر✨| @masir_mazums |🌱س. ا</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 11:01:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«داغی برای بلندبالا»</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%AF%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-c8fe1zqiylor</link>
                <description>بالاخره رسمی شد… بعد از چند روز حرف‌های نصفه‌نیمه و جواب‌های گنگ، ماجرای صابر کاظمی، قصه‌ای که گوشِ تمام ایران را پر کرده بود، به همان اندازه که ناگهانی آغاز شده بود، مرموز و تلخ به پایان رسید.صابر خیلی حیف شد. هرکسی که والیبال را دنبال می‌کرد، می‌دانست چه گوهر کمیابی بود. وقتی برای اسپک‌زدن از زمین جدا می‌شد، انگار یک انعطاف جادویی در وجودش جریان پیدا می‌کرد. تخلیه‌ی کتفش روی توپ آن‌قدر تماشایی بود که آدم دلش می‌خواست لحظه ثابت بماند. آلِکنو، همان روزهایی که سکان تیم ملی را در دست داشت، گفته بود صابر می‌تواند خیلی بیشتر بدرخشد. اما این ستاره همان‌طور که ناگهانی طلوع کرد، ناگهانی هم خاموشش کردند.گفتند دعوت اردو را جدی نگرفته و سرپیچی کرده و بی‌رحمانه کنار گذاشتندش. اعتراض می‌کردند که چرا برای پول به لیگ‌های عربی رفته. اما خودش می‌گفت که مصدومیت قدیمی دارد، که شاید عمر حرفه‌ای‌اش کوتاه‌تر از بقیه باشد و می‌خواهد آینده‌اش را بسازد. چه دردناک که همین حرف‌ها حقیقت شد و مسیرش از آن‌چه باید، کوتاه‌تر ماند.دلمان برای شلاق‌زدن‌هایش روی تور، برای اوج‌گیری‌هایش، تنگ می‌شود. بیایید با تماشای لحظه‌های نابش، با مرور پروازهایش، کمی مرهم بگذاریم روی دل جوانی که خودش هم نیاز دارد روحش دوباره روشن شود.✍🏻امیرعلی اسدی ترم ۹ پزشکینشریه دانشجویی مسیر✨| @masir_mazums |🌱</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 11:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«سکوت، طلا و اعداد»</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-imlpeizgrfsv</link>
                <description>باد می‌وزد و شن‌ها بلند می‌شوند. چشم‌ها را که باز کنی، شن‌ها به چشمت می‌روند و اخبار هم:صبح همگی ما بخیر.بیش از دو سال از جنگ داخلی سودان می‌گذرد و مدت‌هاست که نسل‌کشی بی‌سابقه‌ای در این منطقه در جریان است.سودان کشوری وسیع است؛ از مهم‌ترین کشورهای آفریقا و در همسایگی هشت کشور مهم دیگر: مصر، لیبی، چاد و تنی چند از دیگران؛ که بعضی از آن‌ها لولهٔ شیپور جنگ را هم گردگیری کرده‌اند.آدمیزاد اگر چشم‌هایش را ببندد و انگشت روی نقشه بگذارد، به احتمال ۹۵ درصد دستش روی کشوری فروخواهد آمد که در تقویمش، روزی برای استقلال دارد. چشم‌هایت را که باز کنی، سودان را می‌بینی که از سال ۱۹۵۶ مستقل شد و حصار استعمار انگلستان و مصر را شکست تا بار دیگر چای عصرگاهی بریتانیا، به کام صاحبان قدرت تلخ شود.اما این تنها تاج‌داران بریتانیا و مصر نبودند که طعم‌ها برایشان عوض شده بود. مدتی پس از استقلال، سودان، دود ناشی از آتش کودتاها را از بالای تپه‌ها تماشا کرد؛ در حالی که قومیت گرایی و طمع قدرت، هیزم‌های خشک این شعله‌ها بودند.در سال ۱۹۸۹، طی یکی از کودتاها، مردی به نام عمر البشیر دولت وقت را سرنگون کرد و به ریاست جمهوری رسید. البشیر دیکتاتوری کم‌سابقه بود و اولین رئیس جمهوری بود که تحت پیگرد دیوان کیفری بین‌المللی قرار می‌گیرد. او حدودا ۳۰ سال در منصب خود باقی ماند و در این مدت، میزبان جنگ‌ها و کشتارهای زیادی بود.البشیر نیروهایی را با حمایت دولت، برای سرکوب شورش‌ها سازماندهی کرد. از سال ۲۰۱۳، این نیروها با نام نیروهای پشتیبانی سریع(RSF) فعالیت خود را ادامه دادند و فرماندهی آن‌ها به محمد حمدان دقلو(حمیدتی) سپرده شد.اما بوی خون و صدای کودتا، بعضی ذهن‌ها را آماده می‌کرد. پس از آشوب‌های متعدد داخلی، ارتش سودان در سال ۲۰۱۹ عمر البشیر را برکنار کرد و دولت موقتی تشکیل داد. این دولت تا سال ۲۰۲۱ برقرار بود و پس از آن، کودتایی دیگر، این‌بار با همکاری ارتش و نیروهای پشتیبانی سریع باعث برگشتن ورق شد و در نهایت، دولت موقت کنار زده شد و قدرت به دست این دو گروه افتاد.خط زمان، مدتی از امتداد می‌افتد. جنازه‌ها را از زمین برمی‌دارند و سعی می‌کنند آتش‌ها را خاموش کنند و دودها را بخوابانند؛‌ غافل از این‌که بویی هست که در سوختن هزار هزار هکتار از زمین‌های کشاورزی سودان، گم نمی‌شود:بوی طلا.در هر سنگی در دارفور، رگهٔ نازک و زردی برق می‌زند. سردستهٔ نیروهای پشتیبانی سریع، حمیدتی، بخش بزرگی از ذخایر طلا و کشاورزی سودان را در اختیار داشت و آن‌ها را از مسیرهای قانونی و غیر قانونی، به امارات صادر می‌کرد.در زاویه دیگری از ماجرا، امارات دیدگاه سیاسی ارتش و دولت سودان را(که اسلام‌گرایی سیاسی بود) هم‌جهت با منافع خود نمی‌دید. با وجود این ارتباط و اهمیت سیاسی ـ اقتصادی سودان برای امارات، دور از منطق نیست اگر دریچه‌ای برای دخالت‌های ابوظبی در ذهن باز کنیم.به خاک‌ خون‌مردهٔ دارفور برمی‌گردیم که باید کم‌کم رنگ ثبات را به خود می‌دید؛ اما آیا هرگز دو پادشاه در یک اقلیم گنجیده‌اند؟پس از مدتی، اختلاف بین ارتش و نیروهای پشتیبانی سریع بالا گرفت. ارتش معتقد بود نیروهای پشتیبانی سریع باید با ارتش ادغام شوند و حمیدتی، که این عمل را برای نفوذ سیاسی و اقتصادی خود تهدید بزرگی می‌دید، با ادغام مخالفت کرد و ارتباط خود را با حامیان خود در امارات قوی‌تر کرد.تنش‌ها در ابتدا کم‌شعله بودند و پس از مدتی، اولین تیر شلیک شد: جنگ داخلی‌ کم‌نظیر و وحشیانه‌ای که از پایتخت(خارطوم) آغاز شد و در زمان کوتاهی به دارفور رسید. کشتار فجیع و بی‌سابقه‌ای رخ داد؛ نیروهای واکنش سریع با حمایت چشمگیر تسلیحاتی، مالی و نظامی امارات، به شهرها حمله کردند و بی‌توقف جلو رفتند: ترور، بمباران و ویرانی زیرساخت‌ها همراه با تجاوز گسترده.شهر الفاشر(در دارفور) تقریبا ۵۰۰ روز در محاصرهٔ نیروهای پشتیبانی سریع بود و در انتها، محاصرهٔ آن شکسته شد. در پی آن، قتل عام بزرگ دیگری رخ داد که به کشتار الفاشر معروف است. بیش از ۲۰۰۰ شخص غیرنظامی در این کشتار، اعدام شدند. در حملات از پهپاد، توپ‌خانه و شلاق استفاده شده است.«قتل عام، تجاوز، گرسنگی و آوارگی تاثیرگذار روی بیش از ۱۴ میلیون نفر در دارفور تا پایان سال ۲۰۲۵ پیش‌بینی شده است».اعداد از همیشه ترسناک‌تر هستند. بوی دود و خون، برق طلا را کم‌رنگ نمی‌کند و شیرینی قدرت است که ابوظبی به زیر دندان حمیدتی گذاشته است؛ قدرتی که سیاست‌های امارات را اعمال می‌کند و تا چندی بعد، با ادامهٔ این نسل‌کشی، چیزی از سودان باقی‌ نخواهد گذاشت.کسی در ساختمان حقوق بشر با چکش قضات به میزش می‌زند و قتل عام را محکوم می‌کند. سازمان ملل هم نگران است و دم‌نوش دم می‌کند.باد می‌وزد، شن‌ها بلند می‌شوند و همه‌چیز به سکوت برمی‌گردد:در سکوت خبری کسی گرسنه است و در همان سکوت، هواپیماها می‌نشینند و تسلیحات می‌آورند تا فرداصبح، شبکهٔ پزشکان سودان بگوید: «در روز سه‌شنبه، نیرو‌های پشتیبانی سریع، همهٔ کسانی را که در داخل بیمارستان الفاشر پیدا کردند(که طبق گزارش‌ها، حداقل ۴۶۰ تا ۵۰۰ پزشک، بیمار و همراه بیمار بودند)، در بیمارستان زنان و زایمان السعود، به قتل رساندند».✍🏻فاطمه صادقی؛ ترم ۴ علوم تغذیهنشریه دانشجویی مسیر✨| @masir_mazums |🌱</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 10:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوطی از جنس پرواز...</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-krqjslqz9mkw</link>
                <description>جیغ‌های پی در پی، فریادهای ناشی از خطر و ردپای خون و کشتار نسلی...آری، این سرنوشت دلداری‌ست که به دست معشوقه‌ی شیطان صفت زمانه‌ی خود، زیبایی و عظمت خود را به یک‌باره از دست داد.معشوقه‌ای که طمع و چشم‌دوزی‌اش به دلدارش را فدای زیبایی و جلال آن کرد و مانند حیوانی درنده به جانِ معشوقه‌ی زیبارویش تاخت و جانش را ربود.فلسطین، معشوقه‌ی زیبا روی عاشق متجاوز؛ اسرائیل؛ کشوری با آن همه زیبایی و گذشته‌ای پر فروغ، اسیر چنگال گرگ‌صفت‌هایی شده که جسمش را زخمی و روحش را آزار داده‌اند.رژیم متجاوز صهیونیستی با حمله‌ی نظامیانش به جان آن رسوخ کرده و مردمان بی‌گناهی را که همچون روح آن بودند را خراشیدند.و حال فلسطین همچون کودکی بی‌پناه بر زمین رها شده و ضجه‌ها و تیله‌های اشکی‌اش زخمی بر جان ملت مسلمان جهان نهاده است.شاید از دیدگاه و منظر اکثر انسان‌ها، موضوعی‌ست که به ما مربوط نمی‌شود و نباید کمکی از سوی ما صورت بگیرد؛ اما با نگاهی دقیق‌تر، متوجه می‌شویم که فلسطین هم کالبد و جسمی‌ست که بخشی از وجود جهات را در بر گرفته.ضجه‌ها و گریه‌های زنان و کودکان خردسالی که نسل‌کشی در آن‌ها اوج گرفته، دل سنگ را هم آب می‌کند، چه رسد به نازک‌دلانی همچون ما...کودکانی که هر یک با هدف خاصی خلق می‌شوند، در جای درست، اما در زمان اشتباه!مادران و پدرانی که با هزاران آرزو فرزند دلبندنشان را بزرگ می‌کنند؛ اما چه حیف که روزی فرا می‌رسید با قلبی از سرشار از درد و زخم، فرزند بی‌جان خود را در آغوش گرفته و به آغوش خاک سرد می‌دهند تا حافظ آنان باشد.کشت و ‌کشتارهای جمعی ملت فلسطین، نشانه‌ای از طمع و حسادت‌ورزی کشوری‌است که آن را از آن خود می‌داند؛ بی‌آنکه هدف خاصی داشته باشند.مهربانی، یک ویژگی سرشتی‌ست که بر انسان نهاده شده، پس ذاتا کاملا طبیعی‌ست که با نگاه به تصویرهای زجرآور و دردناک مردمِ دردکشیده‌ی فلسطین، قلب‌هایمان به درد آمده و اشک چشممان روان می‌شود و حاضر می‌شویم تا پای جان برای نجات آنان تلاش کنیم؛ اما چه حیف که دستمان کوتاه است...از هر نقاط جهان که باشیم، با هر نژاد و قومیتی، باز هم همه ملت یک جهانیم!اگر حال فلسطین، زخم‌ها را بر پیکر بی‌جانش می‌خرد پس روزی هم نوبت مردمانی می‌شود که در مقابل ظلم سکوت کرده و مشتاقانه تماشاگر جنگی بوده‌اند که کشتار نسلی اوج گرفته و نسل‌های زیادی را روانه‌ی آخرت کرده است.پس فلسطین هم نیمه‌ای از جان این کره‌ی خاکی‌ست و همبستگی و دلداری با آن، وظیفه‌ای است که بر ما تعیین شده و ملزوم به اجرا هستیم.هر یک از ما نیمه‌ای از جان یکدیگر هستیم، مگر می‌شود خیر یکی را بخواهیم و دیگری را نه!ما بر همدلی و کمک بر مردم مستغضعفین حق انتخاب نداریم؛ چون این امری واجب‌ است که بر گردن ما نهاده شده تا از ظلم و ستم جلوگیری کنیم.انسانیت حد و مرزی ندارد، تمام ملت شریف ایران، ملت کشوری با هزاران سال قدمت؛ کشوری چهارفصل با تمام اوج زیبایی و شکوفایی، در راه نجات امت غم‌زده و بی‌گناه باید پای در میدان نهاده و دلاورانه با هر توانایی‌ای که دارند، تلاش کنند.تمام وجود ما و خالق ما یکی‌ست، پس بدیهی‌ست که واکنش خاصی نسبت به حوادث و اثرات این کشورِ غم‌گسار نشان دهیم.برای نسل‌کشی رژیم متجاوزین، برای ضجه‌ها و گریه‌های مادران داغدار، برای قامت شکسته شده‌ی پدران، برای خانه‌های ویران و هوای جنگ‌زده‌ی خاکی‌، برای خاک‌های خون‌آلود و سرد، برای تحریم‌های ظالمانه و بی‌لطافت، برای خنده‌های فراموش شده؛ و برای هزاران برای‌ی دیگری که روح را آزرده خاطر می‌کند و می‌توان سرودی ساخت که قلب‌ها را شکسته و واژگون سازد.برای فلسطین بی‌گناه و جنگ‌زده، دلداری که تاوان خودخواهی‌ها و عذاب‌های معشوقه‌ی سنگدلش را می‌دهد.با آرزوی روزی که سرنوست، مستانه به ساز قلم دلداده‌ی جنگ زده برقصد و بهترین‌ها را برایش رقم بزند، با آرزوی آزادی و پیروزی بر متجاوزین هوس‌باز و طمع‌کار....پایان شب سیه، سپید است.✍🏻آیلینشریه دانشجویی مسیر✨| @masir_mazums |🌱</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 10:49:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>....(همه‌ی ما ژنده‌ها).....</title>
                <link>https://virgool.io/@bmasirmazums/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DA%98%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-ywkznnucicnk</link>
                <description>«من یک ژنده هستم؛ شغل من ژندهی است. شما چطور؟»یادداشتم را ورق می‌زنم:«ژنده‌ها ژنتیک‌خوانده‌هایی هستند که ژن‌ها را دست‌کاری می‌کنند؛ ژنِ خاموشیِ وجدان، ژنِ خشکیدن عشق، شادیِ تزریقی و بی‌حسی کامل. کم نیستند دیکتاتورهای بی‌احساسی که از زیر دست ژنده‌ها بیرون آمده‌اند. رسانه اسم این کار را خدمت گذاشته بود؛ خدمتی که جامعه سزاوارش نیست اما به آن معتاد است. من می‌گویم ژنده‌ها احساسات را می‌فروشند.»صدایی می‌شنوم. سرم را از یادداشت بلند می‌کنم؛ اما فقط مقاله‌ام روبه‌رویم است. جملاتش را نگاه می‌کنم؛ زمانی به آن‌ها افتخار می‌کردم، حالا حس تهی شدن می‌دهند:«عشق فقط واکنشی شیمیایی است.احساس گناه تنها نوعی تفکر انتزاعی است.لذت چیزی بیش از یک هورمون زیستی نیست.و زندگی فقط یک توهم احمقانه است...»سایه‌ای روی کاغذم می‌افتد. از خواندن دست می‌کشم و سرم را بلند می‌کنم؛ اوست.عزرائیل، بی‌آنکه قدمی برداشته باشد، انگار همیشه همان‌جا بوده.می‌گوید: «تو فقط یکی از میلیون‌ها ژنده بودی؛ متأسفم.»بعد، انگار که گزارش یک پروژه‌ی شکست‌خورده را مرور کند، شروع به خواندن نامه‌ی اعمالم می‌کند:«بچه‌ای که دنبال علم بود.بچه‌ای که دنبال ارائه‌ی مقاله بود.بچه‌ای که دنبال پول بود.بچه‌ای که شغلی جدید کشف کرد.ژنده‌ای که دنبال پول بود.ژنده‌ای که دنبال راهش بود.احمقی که راهش را پیدا نکرد.احمقی که مرد.»نامه را بست و رفت.به هر حال مدت‌ها بود چیزی در من مرده بود؛ او فقط آمده بود یادآوری کند که دیگر چیزی باقی نمانده.حالا نمی‌دانم چقدر وقت دارم، اما دوست دارم آخرین جمله‌ای که نوشته بودم را دوباره بخوانم:«من یک ژنده هستم، شما چطور؟»✍🏻محمدرضا حاجاتی، ترم ۱ بهداشت حرفه‌اینشریه دانشجویی مسیر✨| @masir_mazums |🌱</description>
                <category>نشریه دانشجویی مسیر</category>
                <author>نشریه دانشجویی مسیر</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 10:38:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>