<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهلول</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bohlul</link>
        <description>برنامه‌نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 13:10:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>بهلول</title>
            <link>https://virgool.io/@bohlul</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آدم‌های سمی</title>
                <link>https://virgool.io/@bohlul/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%85%DB%8C-f8qh8mkbbim7</link>
                <description>آدم‌های سمی، در گذار زندگانی، همان‌گونه‌اند که ابرهای مشکی بر فراز شهر.سرانجام ایشان، همان است که تهدیدشان.یا بر بوستان‌ها می‌بارند تا که سرسبز و گلستان شوند.یا از فراز شهر کنار می‌روند، تا تاریکی‌ها، بار دگر عریان شوند.ابتدا، پر مدعا می‌آیند، اما، چون مدت ایشان کم است، تاثیری ندارند.سرخ هم نمی‌شوند تا که خشم‌شان برف شود و باغ‌ها را برای سبزه‌های بهاری آماده کنند. چرا که هنوز سرمای زمستان را ندیده‌اند.گذرا، می‌گذرند و ماندنی، فدا می‌شوند، بر فراز آسمان‌های این شهر. همانگونه که آدم‌های سمی. هماگونه که ابرهای سیاه خزان.</description>
                <category>بهلول</category>
                <author>بهلول</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 02:44:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه و تعلیم</title>
                <link>https://virgool.io/@bohlul/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%85-qw8zduu5d4he</link>
                <description>علم، به ذات، نیازی به ارزش گذاری ندارد.اگر علمی نباشد، تجربه، تاثیری در ادراک و احساس ندارد.اگر ادراک نباشد، دانشی بر مسائل واقف نیست.اما، همانگونه که تجربه، بدون ماهیت علم، جایگاه خود را در انسان از دست می دهد، که علمِ بدون تجربه.عالمی که تجربه نکرده و به لطف ادراکش، مسائل را در چارچوب آزمایش خود قرار نداده است، در تعلیم ناتوان است.تعلیم، اگر چه که بر علم، هم فعل هست و هم علت، بدون وجود تجربه، راهی برای ابراز ندارد. اگر هم بتوان تعلیم بدون تجربه را نوعی از تعلیم دانست، موجودی آن را درک نخواهد کرد.چرا که انسان تنها راه بروز و دریافت خود، یعنی ادراک را، نمی تواند در دریافت چیزی دخیل کند که برای ابرازش، درک و بینشی تجربی، به کار نرفته باشد.کودک، چگونه شیرخوارگی خود را ادامه می دهد؟ یک کارگر معدن چگونه خطر انفجار را حس می کند؟ نابینا، چگونه می شناسد؟بنابراین، نسلی که پایبند به علم مطلق است و بر علم خود غره می شود، آهسته آهسته رنگ تجربه را از یاد می برد. در جامعه ای علم پرور، آن چنان هیجان و خواست بر کسب علم بالا می رود که سرعت این گونه از پیشرفت، فرصت و اجازه تجربه را به اندیشمندانش نمی دهد و به همین سبب، اندیشمندان، خود را در لباس عالمی می یابند.نبود تجربه، تعلیم را در جامعه فلج می کند و به همین سبب، جامعه، خود پایه های بنای عظیمِ علوم خود را در هم می شکند. چرا که علم، دیگر راهی برای یافت وارثان خود ندارد.پس تجربه، به ذات، نیازی به ارزش گذاری ندارد.اگر تجربه ای نباشد، علم، تاثیری بر جلوداشت بشریت و پیشرفت تخواهد داشت.اگر بشریت، برای بقا و پیش رفت، تلاشی نکند، انسانی وجود نخواهد داشت.</description>
                <category>بهلول</category>
                <author>بهلول</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 01:48:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان</title>
                <link>https://virgool.io/@bohlul/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-inhtgkdk9vwx</link>
                <description>عوام جریان را می بینند.برخی بدان نفرت می ورزند و برخی حسد. برخی عشق و برخی شور.برخی جریان را خوب می پندارند و برخی بد.برخی آن را نکوهش می کنند و برخی سرزنش.برخی برایش دعای خیر می خوانند و برخی آیه یأس.برخی آن را مایه عذاب می دانند و برخی عامل ثواببرخی خود را همراه آن می کنند، تا فخر بفروشند و ثروتی کسب کنند.برخی خود را خلاف آن می پندارند، تا که از این تفاوت، شهرتی کسب کنند.برخی خود را دوست می انگارند و برخی دشمن. برخی خود را خروشان‌تر از آن می یابند و برخی خنثی.در ابتدا، میانه و انتها، جریان است که بوده، هست و خواهد بود.همه چیز و همه کس، به شکلی همراه آن می شود.والا، آفریننده است.او به واسطه‌ی جریانش، گاهی گناه‌کار خطاب می شود و گاهی نیکو‌کار.اما او بخشنده است.گاهی منفور خطاب می شود و گاهی مطلوب.اما او، خود، منطق است.گاهی زیان بار می خوانندش و گاهی سود آور.اما او، خود، ارزش است.گاهی بهترین دوست خطاب می شود و گاهی بد ترین دشمن.خاص، آفریننده است.آنان که درکی از ارزش ندارند. به آن حد که دلیلی برای تخریب، تعمیر، تثبیت و یا تقویت سامانه های ارزشی ندارند.آن‌ها را نمی شود که توانا یا ناتوان در ساختن جریان پنداشت. چرا که آن ها هستند، برای زادن جریان.مضافی موصوف و موصوفی مضاف در توضیح‌شان نیست. حتی نیازی به توضیح نیست. حتی توضیحی نمی‌بایست که باشد.ایشان با باید‌ها شروع می‌کنند و با بایدی دیگر، پایانی را بر همان شروع، شروع می‌کنند. آن ها را شاید، نشاید. آن‌ها را باید، نباید.خود، صحیح بود و خدا اشتباه. تا عوامی که خاصیتی را تجربه می‌کنند، حسرتی دیرینه را ناپایند.چرا که ذات، در ذات خود، به ذات، چیزی ذاتی است.ذات، بنیاد است و تغییر در بنیاد، همانگونه است که عَجَل در صبر.مفعول، همراه جریان است.صفت، فعلی وهمی برای همراه.فاعل، آفریننده است وفعل، جریان. حزن و طنز آن است که آفریدگاردر پریشان بنده اش، دقیق شوداو بی اندیشد به فَرِ جریانبنده در غلظت خود رقیق شودبنده بر شریان خود، مضیق شودبنده بر بی راهه ها، طریق شودبنده با کوته نظر، رفیق شودبنده بر نالایقان، شفیق شودبنده تا خاکسترش، حریق شودhttps://www.youtube.com/watch?v=4fcb8eu20SQhttps://www.youtube.com/watch?v=vP4iY1TtS3shttps://www.youtube.com/watch?v=lkbP5OPQhdQhttps://www.youtube.com/watch?v=V2EfL1j4KYEhttps://www.youtube.com/watch?v=xM5x8U7lbPghttps://www.youtube.com/watch?v=FJ3N_2r6R-o</description>
                <category>بهلول</category>
                <author>بهلول</author>
                <pubDate>Fri, 14 May 2021 01:08:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در بابِ نوجوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@bohlul/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-knd0je6caexb</link>
                <description>اگر به نوجوانی خود بازگردیم، خیل اتفاقاتی را به یاد خواهیم آورد که موجب شرمساری ما شده‌اند (و یا هنوز می‌شوند). چرا؟ این چرا از دو جهت برای من مطرح شده است. چرا در آن زمان، که روح در حال رسیدن به مراحلِ اولیه‌ی بلاغتِ خود بود و عقل، با کمک تجربیات و تفکرات، هر چند خام‌گونه، اولین درب‌های تکامل را به روی خود باز می‌کرد، اعمالی را انجام داده‌ایم و یا اتفاقاتی را پدید آورده‌ایم که موجبِ رنجشِ خاطر و پشیمانی‌مان در حال می‌شود؟ از دیدگاهی دیگر، می‌توان پرسید که چگونه می‌توانیم یقه‌ی خودی را بچسبیم، که در آن می‌زیسته‌ایم و باور داریم که تجربیاتش موجب شده که اکنون، به این خودِ واحدی که هستیم، برسیم؟کوتاه بگویم، چرا آن کارها را کرده‌ایم و چرا اکنون، از آن‌ها پشیمانیم؟جواب این دو را در یک اندیشه یافته‌ام. مسلم است که جویای حقیقت، قبل از یافتنِ حق، خودی را می‌یابد که در حالِ رشد است. این فرد برای رسیدن به هدفش، با روحیه‌ای عاری از هرگونه ارزش، و یا سرشارِ از ارزش‌های شالوده در غبارِ تردید، دست به انجام هر عملی و یا بیان هر سخنی می‌زند. سرانجام، با دو بازخورد مواجه می‌شود. ابتدا، جامعه، موافقت یا مخالفت خود را بدان عمل یا سخن بیان می‌کند. سپس، نفسِ اوست که وارد شده و بنای حقیقت (یا همان دیدگاهش) را تخریب و یا تقویت می‌کند. چگونه؟ با ریاضیاتی ساده می‌توان دریافت که چهار حالت در صفِ احتمالات قرار می‌گیرند.در رایج‌ترین حالت، نوجوان بازخوردی مثبت از جامعه دریافت کرده و نفس نیز، از پیش و یا در همان لحظه، برای پذیرش آن، آماده شده است. این حالت، نوعی باور و ایمان، در ناخودآگاهِ شخص به وجود می‌آورد. مثال را دختر‌بچه‌ای در نظر بگیرید که قرآن در دست گرفته و با لبخندِ پدرش مواجه می‌شود. هم جامعه موافقت خود را اعلام کرده و هم نفسش، به لطف جو حاکمِ پیش از آن اتفاق، رفتار را جزوی از حقیقت می‌انگارد.در حالت دوم، جامعه، همچنان به موافقت می‌پردازد، اما نفس، در همان لحظه و یا کمی بعد، با آن عمل یا سخن، مخالفت می‌کند. در اینجاست که فرد به تردیدی گرفتار شده و همواره با خود می‌پندارد که خطر فریب‌خوردنش، در کمین است و بایست رأی خود را از جامعه تمیز داد. چه بسا که این اتفاق در نوجوانی، سبب شود که شخص تا پایان عمرش دیگر نتواند به مرحله ایمان، یا همان حالت اول دست یابد. برای مثال، پسری را در نظر گیرید که به خواست خانواده، وارد مدارس نظامی شده، اما اندکی بعد متوجه می‌شود که روحیه لطیف و هنر‌-دوستش، زمختی و نظم یک افسر را نمی‌تواند در خود جای دهد. از این پس، او تردید دارد که جامعه با روحیه او آشناست یا نه؟ می‌توان به سخن خود و دیگران گوش سپرد یا نه؟ اگرچه که تعلیمش را به مدرسه‌ای هنری نقل داده و خانواده با او مخالفتی نکنند.حالت سوم، مخالفت جامعه و موافقت نفس است. یاغی‌گری و سرکشیِ شخص در برابرِ جامعه‌اش، ماحصل این اتفاق است. هنگامی که تمام اعضای خانواده، مُتَفِقُ‌القول بر این می‌شوند که پسرشان نباید سیگار کشیدن را ادامه داده و یا دخترشان نباید پیرایش چهره‌اش را تا این حد غلیظ کند، نتیجه‌ای جز اعتیاد پسر و روسپیگریِ دختر به بار نخواهد آورد، اگر که نفس ایشان، هرگز زیر بار مخالفت، کوتاه نیاید (به بیانی دیگر حالت چهارم رخ ندهد). عجز و ناله‌هایی شاعرانه که برخی به کمک آن، رویاها و خواسته‌هایشان را، سرکوب شده بیان می‌کنند، همان یاغی‌گری خفته نوجوانی است که دیگر شور خود را از دست داده و تابی برای پایکوبی بر آن نمانده است.در حالت چهارم، مخالفت جامعه و مخالفت نفس، با یکدیگر رخ خواهند داد. این حالت، حسی پیروزی در جامعه برای هنجار‌گونه کردن یک ناهنجار و احساساتِ تلفیقی از رنج، عذابِ‌وجدان و شرم در نوجوان پدید می‌آورد. میزان عظمت عمل یا گفتارِ ناخودآگاهِ نوجوان و میزان مخالفت بروز داده شده از سوی جامعه، حجم این حس شرم را در فرد گسترش می‌دهد. چه رنجی‌است به یاد آوردن اولین و آخرین باری که با زبانی گستاخانه، با معلم کلاس اولمان صحبت کردیم، و با خشم معلم، اولیا و دیگر دانش‌آموزان مواجه شدیم.بابد در نظر داشت که مخالفت و موافقت، همیشه از سوی همه جوامع با یکدیگر همراه نمی‌شود و بدین ترتیب، احساسات و تفکراتِ نَفسِمان که اغلب در پسِ آن می‌آید نیز ترکیبی از چند حالت خواهد شد.هم‌چنین، نفسِ انسان، همواره موافقت یا مخالفت دائمی با یک عمل و رفتار در گذشته را پیش نمی‌گیرد. بدین شکل است که تغییراتی اساسی در زمانی کوتاه یا بلند، از برخی انسان‌ها را شاهد خواهیم بود.فراتر از بزرگوارانه بودنِ این که بیاندیشیم، اکنون نیز کامل نیستیم و هنوز در مرحله تنها آموختن و تنها گوش سپردن و سخن به میان نیاوردن هستیم، ساده‌لوحانه بودن این طرز تفکر است.ما در ابتدا بی‌گدار، به هر آب و آتشی می‌زدیم و پس از آن، چه کوتاه‌مدت بوده چه بلند‌مدت، سکوت اختیار کرده‌ایم تا نظر نفسمان را نیز بشنویم. و سپس بازخوردی را ارائه داده‌ایم. اگر بنا بر این باشد که همیشه سکوت اختیار کنیم، نه تنها دیگر عملی بی‌مقدمه انجام نخواهیم داد، بلکه دیگر صدای نفسمان را به درستی نخواهیم شنید، چرا که نفس، منشا رفتارهای ماست و اگر رفتاری از ما نبیند، دیگر صدایی از خود خارج نمی‌کند. این اصل برای جامعه نیز صدق می‌کند. بی‌حرکت ماندن ما، بازخوردی از جامعه بر‌نمی‌انگیزد. چه سکوت به جای انجام عمل باشد. چه سکوت پس از دریافت بازخورد از نفس و یا جامعه. آدمی بدان زنده است که آرام نگیرد. این سکوت، همان بنای حقیقت را در وجود ما، نیمه‌ساخته رها می‌کند. دست‌یابی به واقعیت نیازمند آسمان‌خراشی از حقیقت است. که بتوانیم در طبقه‌های بالایی آن، دیگر ساختمان‌های کوتاه و بلند را ببینیم و به واقعیت زندگی برسیم.معذرت‌خواهی بنده رو پذیرا باشید. هم نگارش ضعیف است. و هم واژه‌های« نَفس»، «خود» و «ناخودآگاه»، بدون توجه به تفاوت‌هایشان ذکر شده‌اند. اما از آن‌چه که از گذشته‌ام پشیمان نیستم، تصمیم گرفتم که این نوشته را منتشر کنم. :) )</description>
                <category>بهلول</category>
                <author>بهلول</author>
                <pubDate>Mon, 31 Aug 2020 08:23:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی در باغ نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@bohlul/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qybzbnfec7gz</link>
                <description>گمان می‌کنم اطرافیانم در باغ نیستند. البته نه به آن معنی که خودشان برای باغ ساخته‌اند.باغی که من در آن روز و شب می‌گذرانم، خاکی دارد وسیع. به وسعت دلم که نطفه هر عشق و نفرتی را پذیراست. اما نه نطفه‌های بی ثمر.ریشه‌هایی دارد محکم. به محکمی حکم‌هایم. به محکمی کیفر‌هایم. به محکمی باور‌هایم. چنان که خاک، در سیل و زلزال بدان تکیه کند. هرچند که وقت پوسیدنشان برسد و جای را به ریشه‌های جدید دهند.جوانه‌‌هایی دارد سرزنده. به سرزندگی غرورم. به سرزندگی زیرکی‌ام. به پرباری روح و روانم. محال است جوانه‌ای هرس شود و ده جوانه دیگر نروید.درختانی دارد بلند. به بلندای افکارم. به بلندای خیالم. چنان که گویی میخواهند پرده‌های آسمان را، از پس گوش‌های عقاب‌ها بدرند. همچو خیزران. شاخه‌هایی دارند پربار. به پرباری نجابت‌ام. به پرباری متانت‌ام. چنان پربار از میوه و برگ که وحشی‌ترینِ پناهنده‌ها رام شود. یاغی‌ترینِ دیوانه‌ها آرام شود. هرچند سحرگاه، فروغ امید را از خورشید بگیرد و با ملایمت، بدو وام دهد.من در این باغم. اما کسی نیست. تنهای تنهایم. خاکش منم. آبش منم. جوانه و برگ‌هایش منم. شاخه و میوه‌، حتی درختان هم منم.اما هر از چندگاهی، مزاحمان بر لب این باغ می‌ایستند. هر چه سنگ در خاک می‌بیند، به دست می‌گیرند و پرت می‌کنند. به شاخه‌ام. به برگم. به میوه‌ام.می‌پرسم‌شان؛ میان من و شما چه کینه‌ای است؟ چه حسدی‌ است؟ چرا یکبار سایه این درختان را بر خود روا نمی‌دارید، آن‌گاه که پوست و گوشتتان زیر اشک و خشم خورشید می‌سوزد؟ چرا یکبار این از این میوه‌ها نمی‌چشید تا تلخی تعفن در دهان‌تان شسته شود؟اما صدایم را نمی‌شنوند. نه صدایم از میان سنگ‌ریزه‌های خاک می‌جهد. نه از بلندای آسمان فرو می‌شود. باری من دهانی برای این گوش‌ها نیستم.این‌ها نمی‌دانند، سنگ‌هایشان از همان خاکی است که همه بر روی آن نشسته‌ایم. شاید تنه درختان را خراش دهند، اما بالاخره سنگ بر همان خاک می‌افتد و بستر محکم شدن ریشه می‌شود.شاید میوه‌هایش را بر زمین اندازند. اما کود خوبی برای میوه‌های بیشتر فراهم کرده‌اند.شاید پناهجو را آواره کنند. اما باید خود با ملک و مالشان، میزبانی برای این میهمان ناخوانده و ناشناخته باشند.همانا که نه تنها در این باغ نیستند، که از آن هم نیستند.</description>
                <category>بهلول</category>
                <author>بهلول</author>
                <pubDate>Mon, 31 Aug 2020 00:07:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرایز زیرِ تیغِ اخلاقِ نو</title>
                <link>https://virgool.io/@bohlul/%D8%BA%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%AA%DB%8C%D8%BA%D9%90-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%90-%D9%86%D9%88-oar2qzmz2yui</link>
                <description>از معدود محصولات خوار شمردن غرایز انسانی (میل جنسی، قدرت‌طلبی، غبطه، کیفردهی و ...) در جوامع کوچک امروزی، می توان به افزایش جمعیت، تولید مثل بی‌رویه، نوع‌دوستی و بخشایش بهرِ پَست‌ترین‌ها و پوسیده‌شدن ریشه‌های خانواده، زیر تنه‌ی لرزانِ فساد جنسی، اشاره کرد. محصولات در ابعاد جوامع وسیع‌تر را نیز می‌توان اینگونه معرفی کرد: قدرت‌گرفتن طبقه مردمی و کارگر بر طبقه فرماندهان، پیشروی نوع‌دوستی و ترحم تا بلندای کیفر‌ها در دادگاه‌های حکومتی، از میان رفتنِ انگیزه‌ی نژاد‌ها برای پیشرفت و پوچ‌شدن تمامی ارزش‌های باستانی و قدمت‌دار خواهد شد. تنها بخاطر هیچ‌انگاری غرایز از دید زاهدانِ فیلسوف‌نما و بی‌حد‌و‌مرز بهره‌بردن از لذات و شهوات (بدون هیچ مِحنَتی) توسط عوام.این القاب جدید (سوسیالیسم، فمینیسم و راشیسم) در قالبی جدید و ناشناخته از اخلاق، خود در انتها سبب جنگی عظیم میان تمام انسان ها بر سر منابع طبیعی خواهد بود. جنگی که در تخیلم به خودخواریِ دایناسور‌ها می‌ماند. تصور کنید روزی را که زنان با قدرت جسمانی ضعیف‌تر، حکم‌هایی انباشته از احساسات و عاری از منطق بر مردان رانند و هیچ مردی در آن میان نباشد که بدان معترض شود. تصور کنید که تربیت‌یافته‌ای بهر قدرت و فلسفه، زیر فشار بیداد کارگری باشد و بدان معترض نشود. این تصور، از دایره خیالم خارج است. در خیال من، اگر یک درصد هم احتمال رخ دادن چنین اتفاقی باشد، باید همگی در آتش کیفر و خشم و قدرتی افسارگسیخته، بسوزیم.اگر از روشنفکرنماها بپرسید، علاوه بر مخالفت با قصاص قاتلان، اعدام مجرمان و شهادت سربازان (در راهِ پاسداشت خاک و ارزش‌های ملی)، با جنگ فرماندهان بر سر قدرت و منابع طبیعی و حتی مرافعه‌های میان‌نژاد‌ی بر سر پیشرفت نیز مخالف هستند. از اینان بگذرید. این‌ها نه تنها به خودشناسی در حال نرسیده اند، بلکه از واقیعت‌های گذشته و آینده نیز می‌ترسند، با این که از آن بر حذر هستند.اینان را بهر شادکامی خود، بازیچه کنید. در برابرشان بپرسید «چطور زن و مرد برابر‌اند، اما با دو عنوان متفاوت، خطابشان می‌کنی؟». یا بپرسید، «اگر همه گونه‌های انسانی برابراند، چرا رنگ پوست برخی سیاه و برخی دیگر سفید است؟ نه آن که یکی به آفتاب نزدیک‌تر بوده و این خود نیز، تفاوتی است؟». آنجاست که هاج‌ و‌ واج می‌شوند و شما در دلتان بدین طنز، قهقه می‌زنید که چه عدمِ شناختی از واژگان، در رَمِه‌ی راحت‌‎طلب (و اغلب ناپخته‌ی) این زمانه وجود دارد.شاید بپرسید که مگر می‌شود که پس از ۹۰۰۰ سال حیات بشرِ رشدیافته بر روی زمین، به یکباره خودشناسی خود را از دست داده و با جابه‌جا کردن ارزش‌ها، اخلاقی بی‌بنیان، فایده‌گرا و نوع‌دوستانه به وجود آورد؟بله. از زمانی که پای اروپا، فراماسون و معنویات دست‌خورده (به‌دست واسطه‌های مادی‌پرست) به تمدن بشر باز شد. از آن زمان که با پیشرفت تکنولوژی و خلق رسانه‌های عمومی و به بازی گرفتنِ اذهانِ عمومی، ادیان و فلسفه‌های شرقی و خاورمیانه، پوچ خوانده شد. اما چرا؟ زیرا در پس این جنگ عظیم، تمام مردم، در واحد یک نظم سراسری، برای گروهی اندک و مخفی‌شده در عوام، که قدرت را به دست گرفته‌اند، کارگر خواهند شد و با خوشحالی و بالیدن به خود از این نظم حاصل شده، زندگی را ادامه خواهند داد.باور ندارید؟ یک کارگر، یک نفر از طبقه فرمانبرداران، از توهمِ برابریِ بدون جنگ، و توهمِ عدمِ هرگونه تحمیل و قدرتِ بالاسر و بیدادگر، تا چه اندازه خوشحال می‌شود؟ بله. خیلی. چون ایشان معرفتی بر فلسفه‌ی قدرت ندارند. اینان نه‌تنها خود و پیشینیانشان برای معرفت و قدرت، تلاش نکرده‌اند، بلکه نسل بعد خود را نیز برای دستیابی بدان تربیت نمی‌کنند. این‌ها همان‌هایی هستند که چرخه‌ی کار را در جامعه می‌چرخاندند. این‌ها همان‌هایی هستند که سربازانی برای جنگ می‌زایند. اما امروزه در کنار دولت خطاب می‌شوند. و این زعم پدیدار گشته که ‌بایستی قدرت را با رأی خود جهت دهند.اگرچه که در رسیدن به نظمِ سراسریِ حاصل از چنین فرآیندی، خیلی‌ها بر اثر اتفاقاتی از قبیلِ بیماری‌های فراگیر، عزیزان خود را از دست می‌دهند، اما از این که در صلحی مصنوعی و در آرامشِ ساخته‌و‌پرداخته‌شده می‌زیند و دسترسی کامل به منابعِ مصنوعیِ به‌ظاهر طبیعی دارند، شادمان هستند.این پدیده در حالی به وقوع می‌پیوند که شاهد از بین رفتن تمام جوامع کوچک و توزیع‌شده، از جمله قبایل، کشور‌ها و مرز‌ها، خواهیم بود. هم‌چنین می‌بینیم که ادیان الهی (اگر هنوز شناخت و باوری به‌ آن‌ها در میان این گله مانده باشد)، عقاید مختلف و حتی نژاد‌های مختلف از بین خواهند رفت. بی‌نظمیِ نظام‌دار، تبدیل خواهد شد به یک نظم سراسری اما سرشار از بی‌نظمی و بی‌قاعدگی و عاری از درکِ تفاوت‌ها. حتی درک تفاوت‌های میان جنس زن و مرد.شاید بگویید اگر چنین نظمی رخ دهد، منابع طبیعی برای همه آزاد خواهد شد و به دلیل کاهش جمعیت، زندگی آسوده‌تر خواهد بود. اما از کجا مطمئن هستید، گروهی که جنگ قدرت را تا این حد پیش برده‌اند، و به‌جای صداقت، زیرکی‌شان را بر شما عرضه کرده‌اند، خود شما را نیز نابود نکرده و زمین را به قبیله‌ای با جمعیت تنها چند ده هزار نفری برای خودشان تبدیل نکنند؟ چه بسا که این کار باعث نابودی ایشان نیز خواهد بود. و یا شاید تکراری از صحنه ملالت‌بار و خسران این دنیای پوچ. اما از آن آگاه نیستند. چون دل ایشان، به پیشرفت دانش‌شان خوش است. گمان می‌کنند که دانش تمام باید و نباید این انسان و این زمین است.کوتاه سخن؛ از قدرتِ یهود بر حذر باشید.مرافعه‌های میان‌قبیله‌ای را ابتدا به مزاح تبدیل کردند و سپس همان مزاح را به توهین. مگر می‌شود؟ چرا این همه نیک و بد در لوح اخلاقی یک ملت بر هم پیچیده شود؟طنز که روزی برای تاباندنِ امید از پشت رخسان بود، اکنون تلخیِ شدیدی در قالب یک شیرینی پنداشته می‌شود.صیغه را کثیف خطاب کردند. از طرفی، در عام، هنوز نظارت و پایبندی به اصول ازدواج و رفع نیاز‌های جنسی برقرار بود. آیین‌های ازدواج را بی‌دلیل خواندند. اما هنوز، در عام، ترس از گسستگی ازدواج و در نهایت، طلاق دیده می‌شد. این‌گونه، فساد جنسی، دستیابی به لذت جنسی پیش از ازدواج و بدون هیچ‌گونه پایبندی، راه‌حل خوانده شد.این است قدرت رسانه‌ای عمومی که در دست یهود باشد.</description>
                <category>بهلول</category>
                <author>بهلول</author>
                <pubDate>Mon, 31 Aug 2020 00:05:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقابِ زمین‌خورده</title>
                <link>https://virgool.io/@bohlul/fallen-eagle-rl3vl37tyngn</link>
                <description>تصور کنید عقابی را که نقش زمین شده و پر‌و‌بال می‌زند و پا بر زمین می‌کوبد تا دوباره در کرانه‌ی آسمان رها شود. اما نمی‌تواند.به خاک نشستن چُنان اُبهتی در خاک، هر بیننده‌ای را پریشان و غمگین می‌کند. اما غرش‌های مهیبی که از کوفتن بال‌هایش بر خاک ایجاد می‌شود، چنان ترسی در دل همه می‌اندازد که کسی جرئت کمک‌رسانی نداشته باشد.وقتی با تمام بلند‌پروازی‌هایم، دلم می‌گیرد،وقتی با تمام گستاخی‌هایم، دلم برای معشوقه نوجوانی‌ام تنگ می‌شود،وقتی بند نظم در زندگی‌ام در می‌رود و با شب‌ها دست به گریبان می‌شوم،وقتی در شب‌زنده‌داری‌هایم، بلندای غرورم را بر خاک می‌نشانم تا همچو زنی بیوه، شعری بسرایم،احساس می‌کنم من هم عقابی زمین‌خورده هستم.نه غرورم اجازه می‌دهد تا کسی پروازم دهد،نه چیزی می‌تواند عقربه‌های ساعت را برایم نگه‌دارد،نه کسی می‌خواهد در دل تنگم، جایی بهر خویش باز کند؛ دیده‌ای کسی به بیوه عشق ورزد؟حس می‌کنم از من می‌ترسند. حال می‌فهمم که چرا از نگاه‌های دل‌سوزانه‌شان، تهوع‌ام می‌گیرد.از این جماعت، اگر داوطلبی هم به من کمک کند، تنها برای این است که فردای‌اش، من را با دست به دوستانش نشان دهد و بگوید «ببینید، آن عقاب را من پرواز دادم».این است جنس‌دلسوزی‌اشان. انگشت‌نما کردن علت است.  عجیب مشتاق‌اند تا در آینده‌ای نزدیک، بر دیوار «از خود راضی‌ام» تکیه زنند.از این پس، هر چه من را به ایشان وصل کند، با هر چه که دستم آید می‌درم.همان به که دیگر قافیه‌های بی‌اثر را در قاب تند‌خوانی (رپ) حرام نمی‌کنم. اینان را چه به گوش تحلیل‌گرا. اینان را چه به شنیدن نغمه‌های صوت همایون. این‌ رَمِه را چه به وزن و علم عروض. این گله را همان به که با طبل‌کوبی‌های غربی، سرشان را تند تند تکان دهند و از این شادمانه‌ی زودگذر، مست شوند.تف به حمل‌و‌نقلِ عمومی و شخصی‌تان. منظورم این است که، ای کاش می‌شد با بزاق دهان، دود اگزوزهایتان را رهسپار فاضلابِ ریه‌های خودتان کرد. درست همان هنگامی که با شوق شتاب گرفتن، دنده را به قولی معکوس می‌دهید. دردا که هوای شهر را بس برای دوچرخه‌سواران کثیف کرده‌اید. قوی‌تر، مهربان‌تر و تنها‌تر از دوچرخه‌سوار سراغ دارید؟تف به ...تف به ...(به دلیل توهین حذف شدند)درود بر ذات آن سنگ‌دل‌هایی که تخم کینه‌ی من را در دل معشوقه‌ام کاشتند. گفتم بر همه تف ریخته شد. بر شما حیف است. هر کدام از آن‌ها می‌توانستند بخشوده شوند، اما حسادت شما، توده‌ای سیاه‌و‌سفید از انتقام در دلم برآشفته و در زیرش مشعلی سوزناک و خفته از خشم و انتقام پیداست. همان به که با تف، این شعله‌ها را خاموش نکنم.بر حذر باشید که من (نویسنده‌ی همین چند خط چرک‌ و لجن) به هیچ ماوراء، فراسوی و یا متافیزیکی اعتقاد ندارم. پس تنها از داشته‌هایی که برای ذهن کوچکم قابل درک باشد، مایه می‌گذارم. و انتقامم را به روزی که از آمدنش مطمئن نیستم، موکول نمی‌کنم. وقتی آن‌ قدر قدرتمند نشده‌اید که حکم و کیفر دهید، از عواقب احساسات زودگذر‌تان، از عواقب زیاده‌روی در غرایز‌تان برحذر باشید. همین عواقب، علت می‌شوند تا قدرتمندترین‌ها پدید آیند. آن‌گاه همان قوی‌مردان، با گناه‌های قدیمی‌تان، شما را کیفر می‌دهند.از آزار بچه عقابی که پرواز می‌آموزد، بترسید. از نیشخند به عقابی که در خاک گرفتار شده، بترسید. روزی هر دو بر‌می‌خیزند و اولین طعمه ایشان می‌شوید. باری که این همان چرخه طبیعت است. طبیعتی که از اسمش برای عیش‌و‌نوش‌هایتان به خوبی سو‌استفاده می‌کنید. اما از غضب‌اش غافل مانده‌اید.</description>
                <category>بهلول</category>
                <author>بهلول</author>
                <pubDate>Sun, 30 Aug 2020 22:27:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>