<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گوجه?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bookbaran6</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:54:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1544286/avatar/ZDuacA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گوجه?</title>
            <link>https://virgool.io/@bookbaran6</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میم از بی تی اس??</title>
                <link>https://virgool.io/@bookbaran6/%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3-zsgwedmiuawz</link>
                <description>اول از هرچیز بگم همش ساخت خودمه اگه خوشتون اومد بگین بازم بزارم?آقا خدایی موافق نیستین؟?جرررررررررر این خود منم?آخه این بشر چرا انقدر موده?دو عدد مود?صحیح?خب دیگه امیدوارم خوشتون اومده باشه?چطور بود؟</description>
                <category>گوجه?</category>
                <author>گوجه?</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 22:32:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی صحبت با تو?</title>
                <link>https://virgool.io/@bookbaran6/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-zkrbvaxp8nkb</link>
                <description>دلم گرفته، نمی دانم از چی، نمی دانم به خاطر چی؟شاید از شادی بیش از حد شایدم از غم!شاید حُسن امشب است یا شایدم غمی کهنه!حالم خوب نیست!درد وجودم است و آه روحم!شاید مجنون شده ام!دنیا مرا پس زده است و من هم دنیا را!لبخند شده است آرزویم و درد یارم! خسته ام، از دنیا، از زندگی و از مردم!شب و روز برایم فرقی ندارد!کاش بود و نبودم تفاوتی نداشت!کاش کسی دوستم نداشت!کاش تنها بودم!و در همان تنهایی می مردم!تمامم، نمیدونم این از کجا اومد و دلیل گفتنش چی بود!خیلی یهویی و عجیب!چه حسی بهتون دست داد؟</description>
                <category>گوجه?</category>
                <author>گوجه?</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 22:05:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندان خانگی پارت 4</title>
                <link>https://virgool.io/@bookbaran6/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-4-isjbknku8q5w</link>
                <description>دوستان من همونیم که تو تستچی این داستان رو گذاشتم?زنگ خانه می خورد، سریع وسایلمان را جمع می کنیم و از کلاس خارج می شویم، وقتی به کلاس برگشتم تایلور مدام بر می گست و نگاهم میکرد و با حرکت لب ازم می خواست همه جیز را بگویم من هم گفتم بعدا می گویم! وقتی تو زنگ تفریح گفتم حسابی عصبی شدند ولی خودشان را کنترل کرده اند و کاری نکردند! از کنار بچه ها رد می شویم و بالاخره به در مدرسه می رسیم، پنج تایی از آن بیرون میرویم تا به کوچه پایین مدرسه می رسیم و می ایستیم تا جاستین و جیسون هم بیایند! نادیا می گوید:« بچه ها من باید برم! مامانم گفت کار داره امروز زودتر برم خونه! اشکال نداره که؟» به او نگاه می کنم و با مهربانی می گویم:« نه چه اشکالی داره؟» او می خندد، الیزابت می گوید:« کاترین! تایلور! شما هم باهاش برید تنها نباشه! الان پسرا هم می رس.... بفرما اومدن!» پسرا دست تکان می دهند و جلو می آیند، تایلور، نادیا و کاترین باهم میگویند:« باشه پس خداحافظ!» و می روند. جاستین می ایستد و به اطراف نگاه می کند می گوید:« اه خاله اونجا وایساده بیاین بریم!» به دنبالش راه می افتیم، همینجور که به سمت خاله و ماشینش می رویم، جیسون می گوید:« بابا رو دیدین چیزی نگفت؟» الیزابت سر تکان می دهد:« چرا دیدیمش! پرسید کجا بودیم دیشب ماهم پیچوندیمش!» بالاخره به خاله می رسیم، خاله می گوید:« سلام علیکم خوشگلای خاله!» جاستین می گوید:« سلام فرسته نجات!» خاله از ته دل می خندد:« فرشته نجا! خوشم اومد!» همه می نشینیم، می پرسم:« خاله از کی اینجایی؟» می گوید:« از وقتی که شما با رفقاتون اومدین سر اون کوچه وایسادین!» الیزابت می گوید:« واقعا؟ پس چرا ندیدیمتون!» جیسون می گوید:« احتمالا کور شدین!» با طعنه می گویم:« بی ادب کور خودتی!» خاله در حالی که ماشین را روشن می کند می گوید:« ای بابا حالا دعوا نکنید! نا سلامتی می خوام ببرمتون رستورانا!» جاستین می گوید:« وای خاله دستت درد نکنه! من که خیلی گشنمه! شما چی؟» ما هم می گوییم:« ماهم!» خاله راه می افتد. به رستوران می رسیم و خاله نگه میدارد! از ماشین پیاده می شویم! یک رستوران مرغ سوخاری فروشی است اما خیلی بزرگ است. خاله می گوید:« رستوران خیلی خوبیه! با دوستام بیشتر وقتا میایم اینجا!» می گویم:« دستتون دردنکنه!» از پله هایش بالا میرویم و وارد می شویم! خاله می گوید:« اونجا خیلی جای خوبیه!» و با دست کنار یکی از پنجره ها را نشان می دهد، می رویم و آنجا می نشینیم! گارسون می آید و همه مرغ سوخاری 8 تیکه ایشان را به همراه نوشابه و سالاد سفارش می دهیم. جیسون آه می کشد:« خدا کنه زود غذا رو بیاره من که خیلی گشنمه!» خاله می گوید:« نگران نباش سریع می آرن!» می خندم، همه با تعجب نگاهم می کنند، با دست خانواده سه نفره ای رو نشان می دهم و می گویم:« یه زمانی هم خانواده ما انقدر شاد بود! فقط جای سه نفر 6 نفر بودیم!» الیزابت می گوید:« دلم برا اون موقع خیلی تنگ شده!» بعد از گذشت 20 دقیقه بالاخره غذایمان را می آورند و همه مشغول می شویم. جاستین با دهان پر می گوید:« اوممممم عالیه!» خاله می گوید:« من که گفتم!» الیزابت می گوید:« بچه جان با دهان پر حرف نزن!» همه می خندیم!بعد از خوردن ناهار آنقدر سنگین شده ام که دلم می خواهد بخوابم، خاله نگاهی به ساعتش می اندازد و بعد با ناراحتی می گوید:« وای خدا! بچه ها من شیفتم یه ربع دیگه شروع میشه باید زودتر برم مغازه شماهام میاین؟ چون نمی تونم بزارمتون خونه، اونجام دوتا اتاق استراحته می تونید برید تو یکیش استراحت کنید!» جاستین جای هممون تصمیم می گیرد و می گوید:« نه خاله جان مشکلی نیست میایم اونجا حتی شاید کمکم کردیم!» فقط سر تکان می دهم. از جایمان بلند و سوار ماشینه خاله می شویم و راهیه کتاب فروشی! خاله ماشین را پارک می کند و پیاده میشویم باد به صورتم می خورد و روحم را تازه می کند، دیگر آنقدر احساس خستگی نمی کند. پشت سر خاله پا به داخل می گذاریم، زیاد شلوغ نیست احتمالا به خاطر این است که زمان خواب عصرگاهی است. جاستین خمیازه می کشد و الیزابت با چشم به او می فهماند که دستش را جلوی دهانش بگیرد. آرام به الیزابت می گویم:« مثلا 17 سالشه ولی هنوز مثل یه بچه ی 5 ساله وقتی خمیازه داره دهانش رو هرجا بخواد باز می کنه!» الیزابت شروع می کند به خندیدن. همکار های خاله با خنده به ما نگاه می کنند، خاله به همه سلام می کند ما هم همانکار را می کنیم، با این شیفت خاله 3 نفر دیگر به جزء صندوقدار که یک مرد 30 ساله است به خاله کمک می کنند. خاله به یکی از خانمها نگاه می کند و می گوید:« سارا شما رو می بره به اتاق استراحت شماره 2!» جيسون سر تكان مي دهد:« باشه پس خاله فعلا!» خاله دست تكان مي دهد و مي گويد:« اگه شد میام بهتون سر میزنم!» سر تکان می دهیم، خاله می رود و سارا جلو می آید:« سلام! من سارا هستم! از آشناییتون خوشبختم، فقط من میدونم بزرگتره جاستین و بعدش جیسون ولی نمیدونم کدومتون ابیگله کدومتون الیزابت!» جلو می روم و می گویم:« من ابیگلم!» سارا با لبخند به من نگاه می کند:« پس اونی که موهاش و دم اسبی بسته ابیگله!» به موهای دست می کشم:« می تونید ابی صدام کنید!» سر تکان می دهد، الیزابت هم می گوید:« می تونید من رو هم الی صدا کنید!» سارا دوباره می گوید:« پس الی موهاش رو بافته ولی ابی موهاش رو دم اسبی بسته!» دستانش را بهم میزند:« خب بیاین زودتر بریم جای استراحتتون رو نشونتون بدم!» بر خلاف جهت خاله حرکت می کند ما هم به دنبالش می رویم.بالاخره به اتاق می رسیم، سارا در را باز می کند و وارد می شویم، مانند آن یکی اتاق است اما به جای میز و صندلی یک میز و چند مبل راحتی دارد. می روم و رو یکی از آنها خودم را رها می کنم. سارا می گوید:« چیزی می خورین بیارم؟» خمیازه ای می کشم:« نه ممنون!» بقیه هم می نشینند، می خندد و می گوید:« باشه پس! من میرم چیزی خواستین بگین!» کمی تامل می کند و بعد می رود و در را پشت سرش می بندد، جاستین و جیسون روی یک مبل می خوابند و الیزابت رو مبل کناری من، همه بخواب رفته اند من هم چشمانم را می بندم و به خواب فرو می روم.همان لحظه(از زبان سوفیا):می روم و کارت اسمم را روی سینه ام میزنم و پشت میز اطلاعات می نشینم. هنوز تعداد مشتری ها زیاد نشده و کسی طرف من نمی آید، سارا را می بینم که بچه ها را به اتاق رسانده و حالا دارد باز می گردد. برایم دست تکان می دهد من هم به نشانه ادب دست تکان می دهم، حالا بعد از 4 سال احساس آرامش می کنم، خواهرزاده هایم بعد از کلی رنج و سختی کنار من هستند، دیگر لازم نیست هرروز با عذاب وجدان سر کنم، خوشحالم!چشمانم به در مغازه خیره مانده است، که ناگهان شخص آشنایی را می بینم خیلی چهره آشنایی دارد، او هم مرا می بیند و به طرفم می آید حال می فهمم او کیست کل بدنم سرد می شد و خشونت وجودم را فرا می گیرد، او مرا از کجا پیدا کرده؟ با من چه کار دارد؟... او الیسون است.الیسون به یک متری من رسیده است، جلو می آید و کمی نفس می کشد. بعد می گوید:« سل..ام سوفیا!» اخم می کنم و می گویم:« تو اینجا چیکار می کنی؟» به چشمانم خیره می شود، سفیدی چشمانش سرخ است و معلوم است گریه کرده، دستم را می گیرد و می گوید:« می دونم که از من متنفری.... می دونم که حتما از دیدنم ناراحتی ولی باید با هم صحبت کنیم درباره بچه هاست و الیویا!» اسم الیویا را که به زبان می آورد قلبم تیر می کشد، به ساعت نگاه می کنم یه ساعت از آمدنم گذشته است و هنوز مغازه خیلی شلوغ نشده است، دستش را می کشم و می گویم:« باشه بیا بریم تو این اتاق حرف بزنیم!» سر تکان می دهد و پشت سرم وارد اتاق استراحت می شود، کسی در اتاق نیست، می نشینیم و برایش یک لیوان چای میریزم. تشکر می کند، در جوابش می گویم:«چی شده؟ جریان چیه!» با بغض شروع به تعریف می کند.همان لحظه(از زبان ابیگل):چشمانم را باز می کنم، یک ساعتی می شود که خوابیده ایم، آرام الیزابت را تکان می دهم، چشمانش را باز می کند و به اطرافش نکاه می کند، می پرسد:« چیه؟ چی شده؟» به ساعت اشاره می کنم و می گویم:« یه ساعته خوابیدیدم بهتره بشینیم پای درسامون! چون وقتی بریم خونه خاله دیگه حس درس نداریم!» سرش را به نشانه تایید تکان می دهد، بلند می شویم تا پسر ها را بیدار کنیم! آنها هم بعد از 5 دقیقه بیدار می شوند، کیف هایمان را بر می داریم و می نشینیم سراغ درسمان! الیزابت می گوید:« بچه ها من تشنمه شما آب ندارین؟» جاستین قمقه اش را نشان می دهد که خالی است و بعد می گوید:« آب ندارم ولی عرق دارم! می خوای؟» من و الیزابت ادای عوق زدن در می آوریم و بعد می گویم:« خیلی چندشی!» پسرها بلند بلند می خندند. همان موقع سارا در می زند و بعد در را باز می کند، می آید داخل و می گوید:« حدس می زدم الان بیدار شید چیزی نمی خواین؟» جیسون با خنده می گوید:« اممم... چرا راستش آب می خواستیم!» سارا سر تکان می دهد و می رود تا آب بیارد.30دقیقه از درس خواندن می گذرد که ناگهان در باز می شود و خاله در چهار چوب ایستاده است، از صورتش معلوم است که گریه کرده است، جلو می روم اما پشت سرش کسی است که باورم نمی شود، 4 تایی عقب می رویم و خاله ی گریان به همراه الیسون وارد می شوند.هنوز شوکیم و نمی دانم جریان چیست؟ نمی دانم چرا خاله به همراه الیسون اینجاست؟ قلبم تند تند می زند. خاله اشک هایش را پاک می کند و می گوید:« بچه ها الیسون اینجاست تا یه چیزایی رو به ما بگه پس ازتون خواهش می کنم بشینید و به حرفاش گوش بدید!» اخم می کنم، خاله وارد می شود و بعد از ورود الیسون در را پشت سرشان می بندد. هردو می نشینند و ماهم 4 تایی رو مبلی کنار هم می نشینیم، جاستین کنار من نشسته است و می توان انقباض بازو هایش را ببینم که از عصبانیت عضلاتش باد کرده اند. جیسون هم کنار الیزابت نشسته است و دست الیزابت را فشار می دهد، فضا با اینکه سکوت بر آن قالب است فضای پر تنشی است. بالاخره جاستین سکوت را می شکند و می گوید:« خب چیکار داره؟ چرا هیچی نمی گه پس!» الیسون سرش را بالا می گیرد و تازه چشمانش را می بینم که از گریه قرمز شده است. صدایش را صاف می کند و می گوید:« خب بعد از رفتن شما و فرار از خونه....»اليسون(3 شب پيش):بچه ها از اتاقشان بيرون مي آيند، جاستين عصباني است و صورتش خيس در اصل هر 4 تايشان صورتشان خيس استف جيمز مي خواهد برود و جلويشان را بگيرد اما من ميدانم برا چي ناراحتند پس جلويش را ميگيرم! از خانه خارج مي شوند و مي روند. جيمز عصبي به من نگاه مي كند و مي گويد:« چرا گذاشتي برن؟» آب دهانم را قورت مي دهم و مي گويم:« چرا نبايد بزارم برن!‌مطمئنم شب بر مي گردن!» اما حرفم اشتباه بود چون بعد از گذشت 3 ساعت خبري از بچه ها نشد، جيمز تو طول اين سه ساعت 2 تا پاكت سيگار تمام كرده است و الان عجيب خمار است، بوي دود همه جارا برداشته و حتي پنجره هاي باز هم از پس دود بر نميايند، شامش را هم نخورده. مي پرسم:« نگرانشوني؟» ابروهايش را بالا مي اندازد:« اگه منظورت اون 4 تا است نه نگرانشون نيستم! مي ترسم رفته باشن پيش خانواده مادريشون! 4 ساله نزاشتم حتي يه تك زنگ بزنن بهشون اونوقت الان...» سيگار ديگه اي روشن مي كند و مي گذارد گوشه ي لبش! چيزي از سوفيا و كتابا نمي گويم، از جايش بلند مي شود و با تلفنش شماره اي ميگيرد، بعد از چند دقيقه كسي كه پشت خط است جواب مي دهد، به جاستين زنگ زده است، صداي داد و فريادش مي آيد كه مدام مي پرسد كجا رفتيد اما جاستين چيزي نمي گويد. به نظرم بهتر است بروم و خودم را درگير كاري كنم وگرنه ممكنه است هر لحظه فرضيه ام را از جايي كه بچه ها رفتن بگويم! به آشپزخانه مي روم و چند مواد شوينده و دستمال برمي دارم، به اتاقمان مي روم و در را مي بندم و مشغول تميز كردن مي شوم. بعد از اينكه همه جا را تميز كردم مي روم به سراغ تخته خواب كه بجزء‌ روكشش تو اين 4 سال چيز ديگه اش تميز نشده، دشك را بر مي دارم تا زيرش را تميز كنم اما با چيزي مواجه مي شوم كه فكرش راهم نمي كنم زيرش يك پاكت سفيد و كلفت است،‌آرام برش ميدارم و برش ميگردانم پشتش نوشت:« وصيت نامه ي اليويا اندرسون» قلبم تند تند ميزند، ميدانم من اجازه ندارم بازش كنم اما نمي توانم اگر چيز مهمي توش باشد بايد به بچه ها بگويم، دشك را رها مي كنم و در را قفل رويه تخت مي نشينم و آرام پاكت را باز مي كنم.......امیدوارم که خوشتون اومده باشه?حمایت یادتون نره?</description>
                <category>گوجه?</category>
                <author>گوجه?</author>
                <pubDate>Wed, 30 Mar 2022 13:19:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندان خانگی پارت 3</title>
                <link>https://virgool.io/@bookbaran6/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-3-brlid9gmpdwi</link>
                <description>خود نویس❤. الیزابت می گوید:« لطفا کتاب ها رو ببینید!» اولین کتاب را از تو کیسه در می آورد یک کتاب شیرینی پزی است با آموزش مو به مو از خوشحالی جیغ کوتاهی می زند و می گوید:« وای خدا! من عاشق این کتابم! ولی خیلی گرونه ها! چجوری خریدین؟» لبخند سریعی میزنم نمی خواهم اسمی از خاله ببرم اما حسی به من می گوید شاید با گفتن نام خاله ها مطمئن شویم او کیست می گویم:« یکی از خاله هامون تو اون کتاب فروشی کار می کنه یه چندتاش رو اون داد بقیه رم خودمون به لطف جاستین حساب کردیم!» یهو الیسون می گوید:« کدوم یکی از خاله هاتون؟ سوفیا، گریس ، کیتی یا مگان؟» قلبم یخ می کند پس حدسمان درست بود او الیسون است دوست صمیمی مامان! به تته پته می افتم. سرم را پایین می اندازم پایم را فشار میدهم تا کسی متوجه اشک هایم نشود، جیسون با صدایی عصبی می گوید:« شما اسم خاله هامون رو از کجا می دونین؟» خاله گریس از مامان بزرگتر است و بقیه کوچکتر! برقی در چشمان الیسون است می گوید:« خب من با مامانتون دوست صمیمی بودم و کل خانوادتون رو مثل خانواده خودم میشناسم! از بعد از فوت مادرتون یه حسی به من می گفت که باید بیام پیش شما....» الیزابت در حالی که پشتم را می مالد می گوید:« پس چرا ما هیچوقت شما رو ندیدیم؟» الیسون آب دهانش را قورت می دهد:« چون...چون بدون اینکه کسی بدونه من به پدرتون علاقه داشتم ولی اون خبر نداشت و وقتی با مادرتون نامزد شد من علاقه ام رو آشکار کردم و بعد رابطه ام رو با مامانتون قطع کردم! بعد از یه مدت به اشتباهم پی بردم اما وقتی که دیگه همه چیز رو از دست دادم تا اینکه حدود یک سال پیش باباتون شماره من رو از تو گوشی مادرتون پیدا کرد، من حتی خبر نداشتم اون شماره من و هنوز داره و بهم گفت که از همون روز اولی که من رو دیده به من علاقمند شده و علاقه اش نسبت به مامانتون کمتر... اول نمی خواستم درخواست ازدواجشو قبول کنم اما با خودم گفتم شاید اینطوری بتونم اشتباه گذشته ام رو جبران کنم!» از جایم بلند می شوم، قلبم تند تند می زند و خون با شدت بسیاری در رگ هایم جریان دارد، با صدای بلند می گویم:« نه! تو با این کارت فقط مامانم رو از خودت متنفر کردی همین!» و به سمت اتاقم می روم جاستین دستم را می کشد و من را سمت خودش می برد و در آغوش می گیرتم، خیلی وقت است این کار را نکرده است، حس آرامشی بهم دست می دهد و اشک هایم سرازیر می شود، خودم را مانند نوزادی به او می چسبانم و جاستین محکم تر بغلم می کند. الیسون با بغض می کوید:« اما من فکر کردم این طوری همه چیز بهتره!» جیسون از خانه خارج می شود الیزابت می گوید:« هیچی اینجوری بهتر نیست!» الیسون کتابی را بر می دارد و باز می کند تا ما اشک هایش را نبینیم اما صدای فین فینش همه چیز را معلوم می کند. گریه ام تبدیل به هق هق شده است، الیزابت به اتاقش رفته است. جاستین آرام دم گوشم می گوید:« می خوام بلندت کنم بریم تو اتاق باشه؟» سرم را تکان می دهم و محکم تر بغلش می کنم. فکر کنم متوجه شده است که هنوز به آرامش آغوشش نیاز دارم. بلندم می کند، عضلاتش منقبض می شوند، لبخندی گوشه لبش است می گوید:« هنوز برام سبکی!» لبخند کوچکی روی لبم که از شدت اشک هایم خیس شده می نشیند. به اتاق الیزابت می رویم. او در می بندد، متوجه می شوم که بغض گلویش را گرفته و می خواهد گریه کند، جاستین مانند پدری مهربان از او می خواهد به پیش ما بیاید، من را با یک دست و با دست دیگر سر الیزابت را به سینه اش می چسباند. الیزابت هم شروع به گریه می کند، پشت گردنم خیس می شود به خاطر اشک های برادرم است! به او نگاه نمی کنم تا خجل شوم فقط خودم را کنارش مچاله می کنم.*********ساعاتی می شود که از اتاق بیرون نیامدیم، اشک هایمان قطع شده است و جیسون هم آمده است. خود را مشغول کتاب خواندن کرده ایم. دست و دلمان به خواندن خاطرات مامان نمی رود. الیسون چند باری آمده است دم در اما بدون هیچ حرفی رفته است، بابا 2 ساعت پیش به خانه آمد و محلمان نداد و با الیسون درباره مدرسه صحبت کرد. توقع داشتم الیسون اتفاق امروز صبح را بگوید اما چیزی نگفت.جاستین می گوید:« پاشین ساعت هشته! شام میریم بیرون!» به او نگاه می کنم و چیزی نمی گویم، همگی از او اطاعت می کنیم و از خانه خارج می شویم، بابا می خواهد چیزی بگوید ولی الیسون جلویش را می گیرد. برای شام مارا به یک پیتزا فروشی می برد، گارسون می آید و سفارشاتمان را می گیرد، 3 تا پیتزا خانواده سفارش دادیم یکی پپرونی و دوتا مخلوط با نوشابه مشکی. بعد از شام تلفن نوکیا جاستین زنگ می خورد. می پرسم:« کیه؟» لبخند می زند:« خاله است!» و جواب می دهد. بعد از تلفن می گوید:« خاله پیامم رو دریافت کرده شب رو اونا می مونیم! لباسم برامون جور کرده!» خوشحال می شوم. الیزابت می پرسد:« چوری بریم خونه شون!» جاستین پاسخ میدهد:« شاممون که داشت تموم می شد بهش می گم بیاد دنبالمون!» همان گارسون به همراه یک نفر دیگر غذاهایمان را می آورد و مشغول می شویم. 15 دقیقه بعد از شام خاله می رسد و سوار ماشینش می شویم یک فولکس مشکی است. جاستین جلو می نشیند و ما سه تا عقب. خاله می گوید:« براتون یک سوپرایز دارم!» و راه می افتد. راهی که در پیش داریم کم و بیش برایم آشناست اما به خاطر ندارم راه خونه ی کیست. خاله کل راه را از خاطراتش برایمان گفت. پارک می کند و می گوید:« خب رسیدیم به خونه ی....!» جیسون و الیزابت با هم می گویند:« خونه مامانی و بابایی!» و با برقی در چشم به خاله خیره می شوند که حرف آنها را تایید می کند. جاستین جلو می آید و دستم را می گیرد. با لبخند می گوید:« چه سوپرایز خوبی خاله! مگه نه ابیگل؟» بلند می خندم:« بله!» خاله می گوید جلو برویم و بعد زنگ در را به صدا در می آورد. به بقیه نگاه می کنم همه لبخند بزرگی بر لب دارند. وارد خانه می شویم توقع دارم فقط مامانی و بابایی باشند اما همه هستند، خاله گریس، خاله کیتی، خاله مگان، دایی بریان و دایی ایان همشون! خانواده هاشونم هستند و صدای بچه هاشون از آن طرف می آید، تو این چهار سال همه چیز تغیر کرده حتی دایی این هم ازدواج کرده. به سمت مامانی میدوم. یکی یکی همه را بغل می کنیم، از همه نا آشنا تر همسر دایی ایان است اما با ما خیلی راحت است. کنارش می نشینم،الیزابت کنار خاله گریس، جیسون و جاستین هم کنار مامانی و بابایی می نشینند. مودبانه از خانم دایی ایان می پرسم:« ببخشید اسمتون چیه؟» لبخند زیبایی می زند و می گوید:« ببخشید عزیزم خودم و معرفی نکردم من مک کینا هستم! از اونجایی که از رو عکساتون شما رو بهم معرفی کردن میشناسمتون و همه چیز رو میدونم و خیلی متاسفم!» دستم را می گیرد و قطره اشکی ا روی گونه های سرخش می لغزد و پایین می آید. ادامه ی دهد:« فقط شما الان ابیگل هستی یا الیزابت؟» لبخندی می زنم:« من ابیگل هستم!» تازه چشمم به شکم برامده اش می افتد، وای خدا او حامله است. با ذوق می گویم:« شما باردارین؟» دستم را روی شکمش می گذارد و می گوید:« آره! دوست داری دختر باشه یا پسر؟» کمی فکر می کنم:« فرقی نمی کنه فقط سالم باشه!» لحنم عامیانه تر و راحت تر شده. مرا در آغوش می گیرد. جاستین نگاهی به آن طرف ی اندازد و می گوید:« ماشالله افزایش تعداد داشتیم! فقط....» بغض گلویش را می گیرد و سعی می کند جوری که معلوم نباشد حرف بزند:« فقط ما خیلیاشون رو نمی شناسیم!» راست می گوید، زمانی که قطع رابطه کردیم همه ازدواج کرده بودند به جزء خاله سوفیا و دایی ایان که حالا دایی ایان ازدواج کرده. اونموقع خاله گریس دو تا بچه داشت، خاله مگان یکی، خاله گیتی یک بچه داشت یکی هم باردار بود، دایی بریان هم 2 تا اما الان به ده یا دوازده تا بچه هستند. دایی بریان می گوید:« باشه همشون رو معرفی می کنیم راستی جاستین جان دایی تو هم کم تغیر نکردی هم قدت بلند تر شده هم ماشالله ورزشکارم شدی!» گونه های جاستین گل می اندازند، دستش را به سرش می کشد و می گوید:« خب به خاطر روزگاره! بالاخره من باید یجوری از خواهرها و برادرم مراقبت می کردم!» بغضش می ترکد و سرش را پایین می اندازد تا کسی اشک هایش را نبیند از جایم بلند می شوم و به سمتش می روم سرش را درون دستانم می گیرم، دستانش را دورم حلقه می کند. جیسون می گوید:« داداش جاستین خیلی کار ها برامون کرد پارسال تیم فوتبال مدرسه با کاپیتانیه جاستین قهرمان کشور شد و برای ادامه مسابقات باید می رفتن نیویورک اما اون به خاطر ما از تیم کناره گیری کرد!» خاله گریس گریه می کند در اصل همه خانم ها زده اند زیر گریه اما بی صدا! هنوز شانه های جاستین می لرزد دستانم خیس شده اند. ناگهان من را بلند می کند و روی پایش می نشاند. اینطوری بهتر می توانم بغلش کنم. دایی بریان با مامانی و بابایی لبخند کوچکی می زند. الیزابت می گوید:« اون بهترین داداش دنیاست!» این بار نوبت زن دایی بریان است که کنجکاو شود جلو می آبد و می گوید:« ابیگل جان گونت چی شده؟» فقط به گل فرش خیره می شوم. توقع دارم جیسون یا الیزابت چیزی بگویند اما جاستین سرش را بالا می گیرد، صورتش خیس است با یکی از دستانش گونه ام را نوازش می کند و می گویند:« هنرنمایی جیمزه استفانی جون! شب هالووین وقتی به زور منو جیسون رو از خونه بیرون کرد و الی و ابی رو...» با دست به الیزابت علامت می دهد که بیاید کنارش و جيسون حرف جاستين را ادامه می دهد:« الی و ابی رو تو خونه حبس کرد این بلا رو سرشون آورد! نمی دونيم قبلش چه اتفاقی افتاد فقط در رو باز کردم و دیدم ابی روی زمین نشست و از دهنش خون میاد!» می گویم:« بعدش شروع کرد به تیمارم! پشت سرش جاستین اومد و با اون گلاویز شد تا میخورد زدتش!» هردو فقط لبخند می زنند. دایی ایان خون به جوش می آید:« مرتیکه ی عوضی! اصلا هیچی حالیش نیست فقط دلم می خواد یه بار از نزدیک ببینمش! از امشب پیش ما می مونید اصلا دوست ندارم برگردید پیشش بزارید تو تنهایی خودش بمیره!» الیزابت آب دهانش را قورت می دهد:« راستش تنها نیست!» بابایی می گوید:« یعنی چی؟» الیزابت ادامه می دهد:« زن گرفته!»خاله گریس می گوید:« لعنت بهش!» صدای همه بالا می رود و شروع می کنند به بد و بیراه گفتن! خاله کیتی می گوید:« آروممم! بچه ها می شنون درست نیست!» الان باید رزی دختر بزرگش هم سن ما باشد. جیسون برای اینکه بحث را عوض کند می گوید:« امممم... چطوره ما هم بریم پیش بچه ها؟» خاله مگان می گوید:« عالیه! فقط جاستین یه چند لحظه بمونه باهاش کار دارم بعدش میاد پیشتون!» با لبخند می گوییم باشه و آن طرف می رویم پیش بچه ها، بیشترشان سنشان بین 2 تا 6 سال است. سارا،رزی،جرجینیا، اریک و توماس که هم سن ما هستند جلو می آیند و می گویند:« جیسون، ابی، الی! برگشتین!» رزی و سارا و جرجینیا به طرف ما می آیند و پسر ها به طرف جیسون می روند. توماس هم سن جاستین است و اریک هم سن جیسون، سارا و رزی هم هم سن ما هستند و جرجینیا 13 سالش است. اریک یکی یکی بچه ها را معرفی می کند خودش صاحب یک خواهر دیگر شده. خاله گریس می اید و از بچه های کوچک می خواهد به اتاق دیگری بروند تا ما راحت تر باشیم سارا و اریک باهم می گویند:« ممنون مامان!» خاله با لبخندی اتاق را ترک می کند.رزی می گوید:«دلمون براتون خیلی تنگ شده بود!» جاستین می گوید:« ماهم!» توماس می زند به بازو ی جاستین:«اصلا مارو یادتون بود؟» جیسون می گوید:«آره هر شب به یاد شما بودیم به ياد هر کسی که مامان دوستش داشت!»سر تکان می دهم و حرفش را تایید می کنم. دلتنگی برای آدم هایی که دوستشون داری خیلی سخته.الیزابت می گوید:«تو این چهارسال اولین روزی که خاله سوفیا رو دیدیم بهترین اتفاق بود!» جورجینیا می گوید:«پس عمه هاتون چی؟» می گویم:« اونا برا ما با سگ فرقی نمیذارن حتی یادمه یه بار جیمز رو به خاطر نگهداشتن حلقه ازدواجش با مامان سرزنش کردن و گفتن آدم هیچوقت یادگاری یه سگ بی وفا رو نگه نمی داره!» جیسون ادامه حرفم را می گیرد:«پارسال برای کادو تولد به هر چهارتامون غذای سگ دادن!» سارا با بغض می گوید:«باورم نمی شه تو این چهار سال همه فکرمی کردن زندگی شما خیلی لذت بخشه!» ناگهان الیزابت می زند تو سرش و می گوید:«وای دفترا....» جاستین كه تازه وارد شده است پوزخند می زند:«نگران نباش دیشب خاله بهم گفت امروز میاد دنبالمون منم نصفه شبی دفترا رو با چندتا وسیله که لازم داشتیم رسوندم دستش!»همه به خنده می افتیم. خاله مگان می آید و می گوید:«بچه ها بیاین چای!»هر نه نفر از اتاق خارج می شویم و پیش بقیه می رویم. استفانی با مک کینا صحبت می کند.بعد از صرف چای و شیرینی مامانی می پرسد:« الان پدرتون...» جاستین اصلاح می کند:« جیمز! ما دیگه بهش ب...ب....ا....بابا نمی گیم!» مامانی ادامه می دهد:« جیمز شغل داره؟» الیزابت صدایش را صاف می کند. جواب می دهم:« بله معلم ریاضی راهنمایی مدرسه ی ما است!» خاله مگان دستش را جلو دهانش می گیرد و می گوید:« یعنی معلم تو و الیزابته؟! خدای من!» خاله کیتی حیرت زده می گوید:« پس مدرسه تون رو باید تغیر بدیم!» با هرچیز دیگه ای جزء این مخالفم! اگه مدرسه مون رو عوض کنیم بهترین دوستامون رو از دست می دهیم! الیزابت می گوید:« راستش اگه اشکالی نداره مدرسه هامون تغیری نکنه چون دوستامون تو این مدرسه ان!» خاله سوفیا هم با ما موافق است. استفانی فرزند کوچکش را در آغوش گرفته و در تلاش برای آرام کردنش است. آخرین فرزند خاله گریس هم با مک کینا درباره بچه اش صحبت می کند. بابایی سگوت کرده و چیزخاصی نمی گوید. ناگهان تلفن جاستین زنگ می خورد، توجه همه به او جلب می شود. سرکی می کشم شماره ناشناس است. جاستین آب دهانش را قورت می دهد:« الو....» از جایش با شدت بلند می شود و مشتش را به دیوار می کوبد:« تو... به تو هیچ ربطی نداره ما کجاییم..... حرف نباشه... تو حکم پشه رو هم برا ما نداری...» از لحن و تن صدایش متوجه می شوم بابا پشت خط است، دایی بریان جلو می رود تا تلفن را از جاستین بگیرد اما او با علامت دست از دایی می خواهد جلو نیاید. بچه ها کنجکاوانه به جاستین نگاه می کند. استفانی خیلی آرام به من می گوید:« جاستین خیلی تغیر کرده! خیلی خوشحالم از این بابت!» با لبخند و با صدایی آرام تر می گویم:« ما هم به همین خاطر بهش افتخار می کنیم!» از عصبانیت رگ های گردن جاستین برامده شده تا حالا اینطوری ندیدمش، بلند می گوید:« گمشو بابا!» و تلفن را قطع می کند. دایی بریان بلند بلند می خندد:« دایی جان خوشم اومد! خیلی خوب جوابش رو دادی!» جاستین که هم از این تعرف خوشحال و هم خجل شده است می گوید:« ببخشید اگه صدام آزارتون داد!» بیل که تا الان دست مک کینا را چسبیده بود جلو می رود و با تته پته به جاستین می گوید:« میشه به اون قلمبه ها دست بزنم!» منظورش عضلات جاستین است! او می گوید:« حتما!» و بیل را بغل می کند و می گذارد راحت با عضلاتش بازی کند بعد می گوید:« دوست داری سوار ترن هوایی شی؟»لبخندی واقعی رو لبان جاستین نشسته است. بیل با سر می گوید بله! جاستین او را بالا می برد و روی شانه هایش می گذارد و شروع به بازی کردن با او می کند.صدای قهقه بچه ها از هر صدایی بالاتر است. بعد از بیل یکی یکی بچه ها صف کشیده اند تا سوار ترن هوایی جاستین شوند. خاله گریس می گوید:« یه سر باید ببریمش مهد کودک!» بابایی می خندد:« یا مهد کودک رو بیاریم اینجا!» خیلی خوشحالم! می توانم بگویم امشب بهترین شب زندگیمان است. ساعت یازده است و خاله سوفیا می گوید بهتر است با او به خانه اش برویم تا برای فردا آماده شویم. خاله کیتی می پرسد:« فردا ریاضی دارین؟» الیزابت در حالی که بند کتانی اش را می بندد می گوید:« بله یک زنگ داریم!» دایی بریان می گوید:« باعث تاسفه!» دایی ایان با لحنی دوستانه می گوید:« آره بریان ولی لازم نیست مدام این قضیه رو تکرار کنیم! راستی بچه ها فردا زودتر از باب...بخشید جیمز از مدرسه بیاین بیرون که یه موقع مجبور نشین برگردین!» جیسون با بچه ها خداحافظی می کند:« قطعا همینطوره!» جاستین با تمامی بچه های کوچک خداحافظی می کند و می گوید:« خیلی امشب بهمون خوش گذشت! خداحافظ!» خداحافظی می کنیم و از خانه خارج می شویم. به سمت ماشین خاله می رویم و سوار می شویم. خاله سوفیا در حالی که استارت می زند می گوید:« از این سوپرایز راضی بودید؟» به شوخی می گویم:« نه خاله جان اصلا راضی نبودیم آخه این چه کاری بود؟!» پنج تایی از ته دل می خندیم. خاله با سرعت رانندکی می کند. به خانه اش میرسیم در یک آپارتمان خوش نقشه زندکی می کند و نمای بیرونی دلچسبی دارد. وارد می می شویم، پذیرایی است، سمت چپ یک آشپزخانه اپن اس و در سمت راست در یک راهرو 3 اتاق و سرویس بهداشتی قرار دارد. خاله به تعداد همه یمان حوله نو خریداری کرده. خاله می گوید:« دیگه بچه ها ببخشید نتونستم تخت براتون بخرم ولی به جاش چهارتا کیسه خواب خریدم مارک خوبن!» جاستین می گوید:« خاله همینام از سرمون زیاده دستت درد نکنه شرمندمون کردی!» و دستش را دور خاله حلقه می کند. قرار می شود اتاق ته راهرو برای من و الیزابت، اتاق کنار حمام برای جاستین و جیسون باشد. اتاق خاله رو به روی دستشویی است. به نوبت حمام می کنیم و کیف هایمان را آماده مدرسه. باورم نمی شود جاستین فکر همه چیز را کرده بود و بدون اینکه ما بفهمیم شب قبل تمامی کتاب درسی هایی را که امروز لازم نداشتیم به خاله داده بود و امروز هم قبل از خروج از خانه باقی وسایلمان را با خود آورده بود.چشمانم را در خانه خاله باز می کنم وباورم نمی شود که اینجام! خانه خاله! خانه ای که حتی بابا هم از آن خبر ندارد و این شادی بی حد و مرز را خواهر و برادرانم هم حس می کنند. خاله سوفیا در حالی که ما را به نشستن پشت میز ببراي صبحانه دعوت می کند، خاله مجدد می پرسد:«امروز با باباتون کلاس دارین؟» الیزابت با ناراحتی می گوید:«بله متاسفانه!» خودم را مشغول صبحانه خوردن نشان می دهم. خاله هم ناراحت است و چیزی نمی گوید. بعد از صبحانه لباس هایمان را عوض می کنیم و با خاله به مدرسه می رویم.خاله ماشین را نگه میدارد و پیاده می شویم و وارد مدرسه می شویم. بعد از گذاشتن وسایل در کمدمان به پیش کاترین، نادیا و تایلور می رویم که در جای همیشگی انتظارمان را می کشند. بعد از سلام و احوال پرسی تمام ماجرای دیشب را برایشان تعریف می کنم و تایلور می گوید:«خدای من باورم نمیشه! چه اتفاق خوبی!» کاترین و نادیا حرفش را تایید می کنند. از هر دری با هم حرف می زنیم تا زنگ می خورد و باید سر کلاس ریاضی برویم. خوشبختانه امروز کلاس هایمان مشترک است و از این قضیه خیلی راضی هستیم. بعد از ورود به کلاس پنج تایی به ته کلاس می رویم و پشت پنج میز که نزدیک بهم هستند می نشینیم. بابا می آید و از جای بلند می شویم و سلام می کنیم. با نگاهی جدی به ما نگاه می کند و عصبانیتش را فرو می خورد. با صدایی رسا می گوید:«خب از اونحایی که دیروز تکلیفی نداشتیم این برگه ها رو بهتون می دم و در طول ده دقیقه باید اون ها رو حل کنید!» شروع به پخش آنها می کند. تو گوش الیزابت پوفف می کنم و منتظر می شوم تا به میز ما برسد. وقتی میرسد آرام دولا می شود و دم گوشمان می گوید:« دیشب کجا بودید؟» برگه هایمان را می گیرم و می پرسم:« آقا از الان شروع کنیم؟» ابروهایش در هم گره می خورد و از میزمان رد می شود، تایلور که میز جلویی ما نشسته است دستش را به نشانه آفرین بالا می آورد. تمام برگه ها رو پخش می کند و می گوید شروع کنید. به کاغذم نگاه می کنم، مسئله های ساده ایست، یکی از سوال هایش مربوط به فیثاغورس است و یکی دیگر برا مختصات! همه شروع به حل کرده اند، من هم شروع می کنم به نوشتن. بعد از اینکه تمامی سوال ها را می نویسم منتظر می مانم تا بقیه تمام کنند، اما بابا می فهمد و می گوید:« ابیگل! کارت تموم شده؟ بیا تحویل بدش!» اخم می کنم و از جایم بلند می شوم و به سویش می روم، برگه را روی میزش می گذارم و می خواههم برگردم که دستم را می گیرد و می کشد، بر می گردم، به برگه ام نگاه می کند، بعد ابروهایش را بالا می اندازد و متعجب می گوید:« ابیگل؟ تو هفته چقدر ریاضی می خونی؟» می دونم که دنبال یک بهانه است تا من جلوش باشم، پس شانه بالا می اندازم:« هر چقدر که برام کافی باشه!» از جایش بلند می شود و می گوید:« بچه ها ما چند دقیقه میریم بیرون!» نگاهی به اطراف می اندازد:« شارلوت! حواست به بچه ها باشه تا سر و صدا نکنند!» و دست من را می کشد تا به دنبالش راه بیفتم، نادیا، الیزابت، تایلور و کاترین بهم خیره شده اند. در را باز می کند و با حرکت دست من را از کلاس بیرون می اندازد و در را پشت سرش می بندد، میرود و کمی آن طرف تر می ایستد من هم به دنبالش می روم می ایستم! می پرسد:« دیشب کدوم گوری بودین؟» پوزخند میزنم:« جلو بچه ها که مودب تر بودی!» شانه ام را می گیرد و فشار می دهد:« جواب منو بده!» شانه ام درد می گیرد اما باز هم مقاومت می کنم و می گویم:« خواهر برادری رفته بودیم! آخ!» بیشتر شانه ام را می فشرد در حالی که احساس می کنم و می خواهد آن را زیر انگشتانش خورد کند! صدای سر و صدا می آید و بعد صدای شارلوت که شروع می کند به ساکت كردنش، بچه ها هم ساکت می شوند! به من خیره شده و هنوز شانه ام را فشار می دهد! بالاخره شانه ام رو ول می کند و می گوید:« بعد مدرسه می مونید باهم میریم خونه!» فقط پوزخند میزنم و وارد کلاس می شوم!</description>
                <category>گوجه?</category>
                <author>گوجه?</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 22:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندان خانگی پارت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@bookbaran6/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-tgc0cu1yqpo2</link>
                <description>چیزی نمی گم فقط برید بخونید همین? امروز با صدای جاستین از خواب می پرم، می روم و در را باز می کنم، خواب آلود می گویم:« چی شده؟« به من نگاه عجیبی می اندازد:« هیچی! تو جات نبودی نگران شدم! حالا برو الیزابت رو صدا کن بیاین صبحانه!»خواب آلود تر می گویم:« باشه! شب بخیر!» و به تخت بر می گردم و زیر پتو می روم و مجدد می خوابم. بعد از 3 ساعت هردو بیدار می شویم و بیرون می رویم، بابا خونه نیست، ساعت 11 است، از الیسون می پرسم:« بابا کجاست؟» خوشحالم که امروز شنبه است و مدارس تعطیل است. می گوید:« رفته وسایل پیک نیکمون رو بگیره!» و چشمک می زند. ادامه می دهد:« بیاین صبحانه بخورید!» فقط لبخند و می زنیم و به آشپز خانه می رویم! جاستین و جیسون در حال تخته نرد بازی کردن اند و در بازی غرق شده اند. در باز می شود و بابا با دست هایی پر از کیسه وارد می شود، الیسون اول صبحانه ما را جلویمان می گذارد و بعد به کمک بابا می رود. 1 ساعت از صبحانه می گذرد و الیسون و بابا می روند، جاستین هم با جیسون نیم ساعت پیش به پارک رفته اند. حالا وقت انجام کار است، برای خیال راحت تر در ورودی را قفل می کنم. هردو با احتیاط به اتاق مامان و بابا یا می توان گفت اتاق الیسون و بابا می رویم. وارد اتاق می شویم، الیزابت می رود زیر تخت را نگاه کند و من هم به سمت کمد می روم، لباس های مامان هنوز در آن است، هم جا را می گردم هر جایی را که به فکرم می رسد اما چیزی پیدا نمی کنم، الیزابت هم چیزی پیدا نکرده است، جعبه ای در گوشه اتاق توجه ام را جلب می کند به سمتش می روم و درش را باز می کنم رویش چند قوطی خالی کنسرو خورده شده است الیزابت را صدا می زنم، الیزابت می آید و می گوید:« اینا چیا دیگه؟اه..» کنسرو ها را بیرون می ریزیم و بعد روزنامه ای را در می آوریم، دفتر ها آنجا بوده اند، زیر روزنامه از خوشحالی جیغ می زنیم و محتویات جعبه را در اتاق من خالی می کنیم و مجدد جعبه را پر می کنیم به جای اصلیش باز می گردانیم. قفل در را باز می کنم و به اتقاقم می رویم. شروع به شمردن دفتر می ها می کنیم، 51 تا دفتر، مامان بابا 15سال باهم زندگی کرده اند می گویم:« مامان از 2 سال قبل ازدواجشون نوشته پس احتمالا اسم بقیه خواستگاراش هم هست!» الیزابت تایید می کند و می گوید:« بیا این قدیمی ترین دفتره مربوط به 4 ماهه اول سال1979، یعنی اون موقع مامان 19 سالش بوده، منم برا 4 ماهه دوم رو بر می دارم!» شروع به خواندن می کنیم. تا اواسط دفتر ها را خوانده ایم که جاستین و جیسون از راه می رسند، من و الیزابت نکاتی که به نظرمون مهم است را در دفترچه ای یادداشت می کنیم، جاستین بی هوا وارد می شود و می پرسد:« چیکار می کنید؟» جیسون هم می آید. می گویم:« راستش دفتر خاطرات مامان رو پیدا کردیم! داریم می خونیمشون ببینیم اصلا چرا مامان با اون ازدواج کرده؟» الیزابت در ادامه حرفم می گوید:« از دلتنگیمون هم کمتر شه! اگه می خواید شما هم بیاید کمک!» و نفری یک دفتر به آن دو می دهد. جیسون نگاهی می اندازد و می پرسید:« چرا انقدر زیادن؟» می گویم:« چون مامان سالی 3 بار دفتر می گیرفته یجورایی میشه گفت هر 4 ماه یکبار یه دفتر!» می نشینند و جیسون به دفتر نگاهی می اندازد:« اوه!» در را نیمه باز می گذارم که اگر بابا و الیسون از راه رسیدند متوجه چیزی نشوند! در حالی که می خوانیم و نکات را می نویسیم، جاستین می پرسد:« یعنی جیمز خبر داره که مامان خاطره هاشو می نوشته!» می گویم:« نمیدونم!.... اما بهتره سوالت رو تو دفترچه ات بنویسی شاید تو دفتر های بعدی فهمیدیم!» با سر تایید می کند و می نویسد. بالاخره دفتر اول تموم می شود، جاستین و جیسون در حال خواندند اما کار منو الی تمام شده است، به الیزابت نگاهی می اندازم و می گویم:« تا شما بقیه اش رو می خونید من میرم یه چیزی بیارم بخوریم!» واقعا گرسنه ام! به ساعت نگاه می کنم، یک و نیم بعد از ظهر است. به آشپزخانه می رویم، کمی از غذای دیشب به همراه ژله مانده است، غذا را داغ می کنم و به اتاقم می برم، الیزابت هم دسر را به همراه نوشابه می آورد. بعد از خوردن ناهار مجدد به کارمان باز می گردیم، در طول ناهار جاستین و جیسون هم ناهارشان را تمام کردند و جاستین می گوید:« بیاییند چیزایی که در آوردیم رو برا هم بگیم! اینجوری کارمون راحت تر میشه!» هر 3 موافقیم. از آنجایی که کتاب اول مربوط به من است من شروع می کنم:« خب مامان اینجا 19 سالش بوده و هنوز کسی بهش درخواست ازدواج نداده و چیز عجیبی توش نبود!» الیزابت هم حرفم را تایید می کند همین طور جاستین اما جیسون حرف تازه ای دارد:« مامان یه دوست صمیمی داشته به نام الیسون....» تمام بدنم یخ میزند، انگار زیر کپه ای یخ دفنم کرده اند، الیزابت کمی نوشابه می خورد و می گوید:« مطمئنی؟» جیسون می گوید:« آره! تو بیشتر خاطره ها بهش اشاره شده! دوست جون جونیه هم بودن!» جاستین در حالی که ناراحت است می گوید:« پس چرا ما هیچی ازش نشنیدیم تو این چند سال؟» ابرو هایم را بالا می اندازم و می گویم:« جوابمون تو باقی دفاتره!» دفتر 4 ماه دوم سال 1980 رو میدم به جیسون، 4 ماه سوم رو به جاستین، 4 ماه اول سال 1981 رو به الیزابت و 4 ماه دومش رو خودم بر میدارم و شروع می کنیم. دفترچه ام را ورق می زنم و تاریخ را بالایش یادداشت می کنم 1/ می/1981 شروع به خواندن می کنم: «امروز اولین نفر بهم درخواست داد، تو دانشگاه ساعت 10 و 40 به بعد بود، نامش بریان بود، اول فکر کردم به الیسون می خواهد درخواست دهد اما با من بود، به چشمانم خیره شد و گفت:« الیویا رابینسون، درخواست من رو برای دوستی می پذیری؟» به جرئت می توانم بگم شوکه شده بودم، نمی دانستم چه جوابی بدهم، پسر جذابی است و من در آخر گفتم بله! الیسون از خوشحالی بقلم کرد. امروز کمی باهم توی دانشگاه حرف زدیم، تا الان نمیدونستم که چه پسر جذابی است. آدرس خانه را به او دادم و وقتی رسیدم خانه اولبن کاری که کردم سوفیا را که گوشه ای برای خود نشسته بود و داشت برای امتحان ورودی دانشگاه می خواند را به اتاقم بردم و همه چیز را برایش تعریف کردم. قرار شد شب او همه چیز را به مامان و بابا بگوید. وسطای شام بودیم که قضیه را گفت همه خوشحال شدند، گریس بهم نگاهی انداخت و گفت:« خوشحالم خواهر کوچیکه!» و امروز به زیبایی پایان یافت....» 2 صفحه شد، دفترچه ام را جلویم میذارم و چندتا چیز از جمله درخواست دوستی بریان را یادداشت می کنم، همه سر گرم دفتر و دفترچه یشان است. نکات که تمام می شود به سراغ روز بعدی می روم: « بریان امروز صبح آمد دنبالم تا باهم به دانشگاه برویم و بابا و مامان را دید و با آنها خوش و بش کرد، قبل از اینکه برویم گریس را دید که داشت به سرکارش می رفت و سوفیا که می خواست به مدرسه اش برود پس از آن دو خواست سوار ماشینش بشوند تا آن دو را هم برسانیم! اول سوفیا را به دبیرستانش رساندیم و بعد گریس را جلو در شرکتی که در آن حسابدار بود پیاده می کنیم و به سمت دانشگاه می رویم!» ماه می و جون با بریان گذشت تا اینکه اواخر ماه جولای مامان متوجه خیانت بریان شد و ازش جدا شد، مامان به فکر ازدواج با اون بود به خاطر همین بعد از بهم زدن افسردگی گرفت. البته به لطف روان پزشک و خاله گریس و خاله سوفیا خوب شد. بعد از اتمام با بقیه شروع به گپ زدن کردیم،جیسون می گوید:« مامان با الیسون از اول دبیرستان دوست صمیمی بوده و با هم خیلی ارتباط نزدیکی داشتن.» جاستین در ادامه حرف او می گوید:« فامیلی الیسون هم الندر هست!» فقط سر تکان میدهم، الیزابت هم حرفی برای گفتن ندارد و می گوید روز مرگی بوده اما من دارم و تمام نکاتی رو که یادداشت کردم برایشان می گویم، الیزابت کمی فکر می کند و می گوید:« پس اون اولین نفر نبوده و قبلش کس دیگه ای هم بوده!» جاستین شانه بالا می اندازد:« یا کسانی! ببینم مامان ننوشته که بریان با کی به مامان خیانت کرده!» سرم را به نشانه نفی تکان میدهم. به ساعت نگاه می کنم 4 بعد از ظهر است می گویم:« بهتره اینا رو یه جا قایم کنیم هر لحظه ممکنه الیسون و اون برسا!» بقیه با سر تایید می کنند، تا الان 8 دفتر را خوانده ایم، الیزابت دفتر های خوانده شده را به اتاقش می برد و من هم دفتر های خوانده نشده را در کشو هایم زیر وسایلم پخش می کنم. ساعت نزدیکای 4 و نیم است که الیسون و بابا می آیند و ماهم خودمان را سر بازی فکری کردن می کنیم. از چهره بابا معلوم است که خسته است و یه راست به اتاقش می رود و می خوابد، الیسون می پرسد:« خب تنها بودن خوش گذشت؟» با سر تایید می کنیم، قصد دارم فامیلی اش را بپرسم اما بهتر است قبلش با بقیه صحبت کنم. الیسون بعد از عویض لباس و جمع و جور کردن لوازم پیک نیک، به آشپزخانه می رود و آب می گذارد برای چای!اليسون چاي را دم می کند و قبل از اینکه به خواهد به حمام برود می پرسد:« چی با چایی می خورید که برم بخرم؟» فکر نمی کردم جاستین برای اوهم غیرتی شود اما می شود و می گوید:« خودم میرم یه چیزی می خرم!» الیسون لبخند می زند:« پس بذار پولشو بدم!» جاستین از جایش بلند می شود و می گوید:« نه ممنون خودم پول دارم!» الیسون با لبخند تشکر می کند و به حمام می رود. جاستین بعد از نیم ساعت با یک جعبه شیرینی تر باز می گردد. الیسون هنوز از حمام بیرون می آید، می گویم:« بچه ها موافقین از الیسون بپرسیم فامیلی اش رو؟» جاستین می گوید:« آره ولی خودت بپرس!» می گویم باشه و منتظر می شوم تا الیسون بیاید. بالاخره الیسون از حمام بیرون می آید و لباس می پوشد و از اتاق بیرون می آید و در را می بندد، الیزابت می پرسد:« نمی خواین بابا رو صدا کنید؟» الیسون در حالی که جعبه شیرینی را از یخچال در می آورد تا تو ظرف بچیند می گوید:« آممممم نه! خیلی خسته است و به نظرم جالب میشه باهم یه عصرونه بخوریم!» در جعبه را باز می کند و دستش را روی دهانش می گذارد و متعجب می گوید:« جاستین تو از کجا میدونستی من رولت دوست دارم! اونم شکلاتی؟» جاستین شوکه شده است می گوید:« نمیدونم! همین طوری به نظرم اومد رولت خوبه سه مدل گرفتم!» الیسون تشکر می کند و شروع به چیدن آنها درون ظرف می کند، من هم می روم شروع به چای ریختن می کنم، در همین حال می گویم« الیسون خانم! ما چی صداتون کنیم؟» با لخند می گوید:« هرچی به جزء پسوند خانم!» با هم می گوییم:« چشم!» و می خندیم. بهتر است فامیلی اش را الان نپرسم شاید چیزی بگوید که نمی خواهیم بشنویم. شروع به نوشیدن چای با شیرینی می کنیم و بگو به خندی بینمان راه می افتد. بابا در را باز می کند و وارد اتاق نشیمن میشود هر 5 تایمان سکوت می کنیم، بابا چشمانش را تنگ می کند و از الیسون می پرسد:« عزیزم؟» و نگاه خشمناکی به ما می اندازد، الیسون با خونسردی می گوید:« عزیزم! من ازشون خواستم تو رو صدا نکنند تا یکم ما با هم تنها باشیم و بیشتر آشنا شیم!» بابا تنها سر تکان می دهد و به دستشویی می رود. آرام می گویم:« الیسون ببخشیدا ولی بابا سرکار نمیره ها! در جریانید دیگه؟» با مهربانی به من نگاه می کند:« می دونم! ولی از دوشنبه قراره بره! اولین شرطم برای ازدواج باهاش همین بود!» فقط لبخند می زنم. چایمان تمام می شود اما بابا هنوز تو توالت است، آرام بلند می شوم تا با الیزابت چیزهایی را که خورده ایم جمع کنم، اما الیسون جلویمان را می گیرد و می گوید:« خودم جمع می کنم!» تشکر می کنیم و چهار تایی به اتاق من می رویم. در اتاقم را می بندم و هریک گوشه ای می نشینیم، جیسون می پرسد:« چرا نپرسیدی؟» به او خیره می شوم:« چی رو؟» آه می کشد:« فامیلی الیسون رو؟» سرم را تکان می دهم:« نمی دونم! یه حسی بهم می گفت اون موقع نپرسم! دوباره که تنها بشیم می پرسم! راستس خیلی باحاله که اون از دو شنبه عین آدم میره سرکار نه هروقت که دلش بخواد!» جاستین با پوزخند می گوید:« آره واقعا عجیبه!» بعد الیزابت می گوید:« بچه ها! ما فکر کنم کلی تکلیف مدرسه داریم که انجام ندادیما!» راست می گوید، جاستین و جیسون به اتاق هایشان می روند تا درس بخوانند و الیزابت با کیفش به اتاق من می آید تا باهم درس بخوانیم.تکالیفمان دقایقی پیش پایان یافت. به ساعت نگاه می کنم 8 شب است احتمالا همین حدود ها است که یکی بیاید و برای شام صدایمان کند. به الیزابت می گویم:« بهتره قبل از اینکه صدامون کنند بریم بیرون!» با سر تایید می کند و از اتاق خارج می شویم. الیسون در حالی که به سمت در اتاقم می آید لبخند می زند:« داشتم میومدم برای شام صداتون کنم!» من و الیزابت به هم نگاه می کنیم و بلند بلند می خندیم، الیسون ابروهایش را بالا می اندازد و با خنده ار جلویمان کنار می رود تا به حال و بعد آشپزخانه برویم. ناگهان به سرم می زند فامیلی اش را بپرسم و می گویم:« ببخشید ولی فامیلیتون چیه؟» نگاهی به من می اندازد:« نگفته بودم؟....فامیلیم الندر هست!» الندر؟ فامیلی دوست مامان! آب دهانم را به سختی قورت می دهم، در دلم دعا می کنم که اشتباه شنیده باشم اما حقیقت دارد به الیزابت نگاه می کنم چشمان او هم از تعجب باز مانده. خود را آرام می کنیم و با لبخندی مصنوعی شام می خوریم، بعد از اتمام شام جاستین می گوید:« خواهرا، جیسون بیاید تو اتاق من!» الیسون می گوید:« برای چای صداتون می کنم!» تشکر می کنیم و به اتاق جاستین می رویم. جاستین در را محکم پشت سرش می بندد و با صدایی آرام اما تند می گوید:« قرار بود ازش بپرسی؟ چرا نمی پرسی فامیلیشو؟» به او نگاه می کنم و می گویم:« پرسیدم! وقتی برای شام اومد صدامون کنه پرسیدم!» جیسون می گوید:« خب فامیلیش چیه؟» به سقف و بعد زمین خیره می شوم:« الندر!» جاستین روی زانو هایش می افتد:« چی؟» فقط با سر حرفم را تصدیق می کنم. جاستین دستانش را دور سرش حلقه می کند تا اشک هایش را نمی بینیم اما از لرزش شانه هایش می فهمم که دارد گریه می کند. جیسون از این طرف اتاق به آن طرف می رود، الیزابت ناخن می جود و من به زمین خیره مانده ام و جاستین هم بی صدا گریه می کند. بعد از 15 دقیقه با صدا ی در به خود می آییم. الیسون از پشت در می گوید:« تا چند دقیقه ی دیگر بیاید چای!» می گویم باشه و کنار جاستین می روم، آرام دستم را روی شانه اش می گذارم و ازش می خواهم آرام شود. سرش را بلند می کند، صورتش خیس و چشمانش غمگین است، الیزابت با دستمال اشکانش را پاک می کند، به بازوانش نگاه می کنم که منقبض شده اند و عضلاتشان بیرون زده است، آرام رویشان دست می کشم، محکمند. یاد زمانی نچندان دور می افتم که با مشت هایی گره شده بابا را می زد، شب هالووین امسال، همین دو، سه روز پیش! این چند روز ه اندازه هفته ها گذشت و انقدر اتفاق افتاد که احساس می کنم سالها از آن روز می گذرد. جاستین بر شانه ام می زند و من را از افکارم بیرون می کشد و می گوید بهتر است برویم تا چای بخوریم. با سر تایید می کنم و از جایم بلند می شوم. بعد از نوشیدن چای آماده خواب می شویم، تازه ساعت 10 است اما فردا دوشنبه است و مدرسه داریم. بعد از مسواک هریک به اتاق خودش می رود، در اتاقم را می بندم و یکی از کتاب های کتابخانه ام را بر می دارم و زیر پتو می روم. سرم را روی بالشتم می گذارم، خنک است. کتاب را باز و شروع به خواندن می کنم، چشمان و دهانم حواسشان به کتاب است اما مغزم پیش خاطراتم با مامان! یعنی بقیه هم همین طور اند؟ با زنگ ساعت از جای می پرم، سعی می کنم به یاد آورم دیشب کی به خواب رفتم اما هیچی یادم نیست، پایم را از تختم روی زمین می گذارم که چیزی فرو می رود، سریع پایم را کنار می کشم و چراغ خوابم را روشن می کنم، یعنی چه می تواند باشد، نگاه می کنم، کتابی است که دیشب برداشتم بخونم! در دل به خود می خندم. از اتاقم بیرون می روم و لباس هایم را عوض می کنم، الیسون می گوید برویم صبحانه بخوریم، بعد از صبحانه می گوید:« براتون تو کیف هاتون که گذاشتید دم در تغذیه گذاشتم!» مجدد یادم می افتد الیسون دوست مامان است و به او خیانت کرده پس به سختی با او خداحافظی می کنم و از خانه خارج می شویم. تمام راه تا مدرسه را چیزی نمی گوییم. ه مدرسه كه می رسیم هر کداممان به کمد لباس های خودمان می رویم، برای من و الیزابت کنار هم است، برای جاستین و جیسون کمی آن طرف تر است. کیفم را درون کمد می اندازم و درش را محکم می بندم. الیزابت دستم را می گیرد و می گوید:« بیا بریم پیش تایلور و بقیه بچه ها!» و با دست دوستانمان را که گرد هم ایستاده اند نشان می دهد، شانه بالا می اندازم و به سوی آنجا راه می افتیم. از کنار جیسون و جاستین رد می شویم و پیش بچه ها می رسیم. تایلور مارا می بیند و می دود و ما را بغل می کند، کاترین و نادیا هم جلو می آیند و یکدیگر را در آغوش می کشیم. این سه نفر تنها بچه هایی هستند که از زندگی ما خبر دارند و به همین دلیل چیزی از شب هالووین به زبان نمی آورند، گوشه ای روی زمین می نشینیم، تا اینکه کاترین چشمانش گرد می شود و می پرد جلوی من و دستش را روی گونه ام می گذارد، اول تعجب می کنم اما بعد یاد آن شب می افتم، احتمالا کبودی اش را دیده است، لبخند می زنم و دستم را روی دستش می گذارم. با ناراحتی می گوید:« ابی چی شده؟» تایلور و نادیا هم کنجکاو می شوند، به الیزابت نگاه می کنم سرش را به نشانه تایید تکان می دهد و همه چيز را تعريف مي كنيم. هیچ کدام هیچی نمی گویند. زنگ کلاس به صدا در می آید امروز هیچ کدام از کلاس هایمان با آن دو مشترک نیست. خداحافظی ی کنیم و من و الیزابت کتاب و جزوه ریاضی مان را بر می داریم و به سوی کلاس ریاضی آقای برلین می رویم. یکی یکی بچه ها می آیند، من و الیزابت سر میز همیشگیمان در ته کلاس می رویم و می نشینیم و منتظر آقا ی برلین می شویم. صدای قدم های نامنظمی از تو ی راهرو می آید که هیچ شباهتی به صدا ی کفش های آقای برلین ندارد، خانم مدیر است، با لبخندی گشاد وارد می شود، صدای قدم های شخص دیگری می آید اما وارد نمی شود، خانم مدیر می گوید:« بچه های عزیزم! آقای برلین هفته گذشته صاحب یک دختر کوچولو ناز شدند!...» ما دخترا جیغ و دست می زنیم و پسر ها سوت. خانم مدیر همه را به سکوت دعوت می کند:« و از آنجایی که آقا ی برلین در چند مدرسه دیگه هم درس می دهند تصمیم بر این شد که دیگه در مدرسه ما و چند مدرسه دیگه درس ندهند تا بتونند به همسرشون در نگهداری بچه کمک کنند!» صدایش را صاف می کند:« به همین خاطر از امروز یک معلم جدید جایگزین ایشون می شوند!» و با دست از شخصی که بیرون است دعوت می کند که وارد شود و از ما می خواهد از جایمان بلند شویم، معلمی که وارد می شود کسی نیست جزء بابا! چشمانم گرد می شود، پس شغل جدید بابا تدریس ریاضی است. قلبم تند تند می زند، الیزابت رنگش مانند گچ سفید شده است. بابا می گوید بنشینیم و می گوید:« سلام دوستان من! من جیمز برایسون هستم!» همه بر می گردند و به من و الیزابت خیره می شوند، می خواهم آب بشوم و درون زمین جاری شوم، آندره‌آ دستش را بالا می برد و بابا اجازه صحبت کردن به او می دهد. دستش را پایین می اندازد و از جایش بلند می شود و می گوید:« اول ورودتون رو به دبیرستان سانفرانتو خوش آمد می گم و خیلی خرسندم که شما معلممون هستید! فقط یه سوال داشتم، آیا شما نسبتی با ابیگل و الیزابت برایسون دارید؟» و به ما اشاره می کند. بابا سر تکان می دهد:« بله پدرشونم!» و ولوله ای در کلاس راه می افتد، تا اینکه بابا همه را به سکوت دعوت می کند و می گوید:« خانم گرندی می تونید برید و به باقی کار هاتون بپردازید!» خانم گرندی خارج می شود. بابا یا بهتر است بگویم آقا ی برایسون در کلاس را می بندد و بعد می گوید:« خب من از روی لیست یکی یکی اسم ها رو می خونم هرکسی رو که گفتم بیاد اینجا و تو 2 یا 3 دقیقه خودش رو معرفی کنه!» چشمانم گرد می شود، پس شغل جدید بابا تدریس ریاضی است. قلبم تند تند می زند، الیزابت رنگش مانند گچ سفید شده است. بابا می گوید بنشینیم و می گوید:« سلام دوستان من! من جیمز برایسون هستم!» همه بر می گردند و به من و الیزابت خیره می شوند، می خواهم آب بشوم و درون زمین جاری شوم، آندره‌آ دستش را بالا می برد و بابا اجازه صحبت کردن به او می دهد. دستش را پایین می اندازد و از جایش بلند می شود و می گوید:« اول ورودتون رو به دبیرستان سانفرانتو خوش آمد می گم و خیلی خرسندم که شما معلممون هستید! فقط یه سوال داشتم، آیا شما نسبتی با ابیگل و الیزابت برایسون دارید؟» و به ما اشاره می کند. بابا سر تکان می دهد:« بله پدرشونم!» و ولوله ای در کلاس راه می افتد، تا اینکه بابا همه را به سکوت دعوت می کند و می گوید:« خانم گرندی می تونید برید و به باقی کار هاتون بپردازید!» خانم گرندی خارج می شود. بابا یا بهتر است بگویم آقا ی برایسون در کلاس را می بندد و بعد می گوید:« خب من از روی لیست یکی یکی اسم ها رو می خونم هرکسی رو که گفتم بیاد اینجا و تو 2 یا 3 دقیقه خودش رو معرفی کنه!» اولین نفر آندره‌آ بعد سارا،استفانی،مایکل،بریان و.... زنگ می خورد، بابا خداحافظی می کند، مانند بقیه می رویم تا از در خارج شویم اما او من و الیزابت را صدا می زند، به سمت میزش می رویم و می گوید:« خب می دونم سوپرایز شدین اما می خوام چند تا نکته بهتون بگم! اولا سرکلاس مانند بقیه شما برا من دانش آموز و من براتون آقا ی برایسونم، دوما دوست ندارم بچه ها متوجه رابطه مون با هم بشن و در آخر این رو بدونید که حواسم بهتون هست!» تنها سر تکان می دهیم و از کلاس خارج می شویم. در حالی که در راهرو راه می رویم، استفانی جلو می آید و می گوید:« چرا نگفتین باباتون معلمه هان؟» بر می گردم و نگاهش می کنم، قدش کمی از ما کوتاه تر است، اما زبانش بلند تر! می گویم:« خبر نداشتیم قراره معلم بشه! با اجازتون می خوایم بریم حیاط یکم هوا بخوریم تا برا زنگ ریاضی بعدی آماده باشیم!» باز می گردیم و به حیاط می رویم. کاترین و نادیا گوشه ی حیات ایستاده اند به سویشان میرویم. کاترین می گوید:« کلاس ریاضی چطور بود؟ آقای برلین درس جدید داد؟» نادیا با علامت دست می گوید بنشینیم. می گویم:« راستش آقا ی برلین بچه دار شده.... بعد به خاطر همین نمی تونه بیاد یکی دیگه جایگزینش شده....» با سنگی که روی آسفالت افتاده بازی بازی می کنم، تایلور با ذوق می گوید:« معلم جدیدمون کیه؟ مرد یا زن؟» الیزابت می گوید:« معلم جدید مرد.... در اصل بابامونه!» نادیا جیغ می زند:« چی؟؟؟؟» تایلور می گوید:« یعنی کلاس ریاضیمون زنگ دیگه با باباته؟» کاترین می گوید:« به خاطر زن جدیده است نه؟» با سر تایید می کنیم. تایلور می گوید:« اوه! ببینم میشه امروز بیایم خونتون؟» می گویم:« نمی دونم! با الیسون صحبت می کنم فردا بیاین! راستش یجورایی خوش به حالیمونه الیسون خیلی بهمون کمک می کنه تا راحت باشیم!» الیزابت با ناراحتی می گوید:« البته تا وقتی حقیقت رو بفهمیم!» با تاسف سر تکان می دهم. زنگ کلاس به صدا در می آید. بالاخره کلاسمان تمام می شود. سریع از کلاس خارج می شویم و در همان جای زنگ قبلی در حیاط منتظر بچه ها می نشینیم. آنها هم می آیند و می نشینند. می پرسم:« کلاستون چطور بود؟» نادیا آهی می کشد:« کلش به معرفی گذشت! یکم زیادی خندون بود!» الیزابت با لبخند می گوید:« حالا خوبه امروز حالش خوب بوده اگه عصبانی بشه نمیدونم چیکار می کنه!» ******** زنگ خانه به صدا در می آید، از کلاس خارج می شویم و به سوی کمد هایمان می رویم، وسایلمان را جمع می کنیم و کمی آن طرف تر از در مدرسه انتظار جاستین و جیسون را می کشیم، نادیا، تایلور و کاترین هم می آیند و کنارمان می ایستند. پسر ها از راه می رسند و با بچه ها سلام می کنند. می گویم:« معلم ریاضیمون تغیر کرده!!!» جاستین در حالی که می گوید راه بیفتیم می گوید:« اوه جدا! کی هست؟» کاترین می گوید:« باباتون!» جیسون که جا خورده می گوید:« چی اون؟ تسلیت می گم!» تایلور می خندد و می گوید:« حالا اینا رو ول کنید! یه کتاب فروشی خف دم خونتون باز شده موافقید بریم اونجا؟ ما از مامانامون اجاره گرفتیم اونجا جون میده برا کتاب خریدن!!!» جاستین می گوید:« اتفاقا تو برنامه ام بود امروز بریم اونجا! پس اوکیه بریم!» جیسون می گوید:« راستی می دونستید اون خانمه که اونجاست خاله امونه! همونی که برا اطلاعات و کمک و این چیزاست!» نادیا ابرو بالا می اندازد:« جدا؟ کدومشون، سوفیا، کیتی، مگان...» می پرم وسط حرفش:« سوفیا!» به کتاب فروشی می رسیم و وارد می شویم، خاله دارد با یکی از مشتری ها صحبت می کند. نزدیک می شویم، صحبت اش با مشتری تمام می شود و بر می گردد و با ما رو به رو می شود و با خوشحالی همه یمان حتی نادیا، تایلور و کاترین را بغل می کند. به ساعتش نگاه می کند و می گوید:« برین تو اون اتاق تا من بیام!» اطاعت می کنیم و داخل میشویم. خاله هم بعد از چند دقیقه می آید. می نشیند و می گوید:« خب شما سه تا باید نادیا و تایلور و کاترین باشین! درسته؟» کاترین تعجب می کند و می گوید:« شما ما رو از کجا می شناسین؟» خاله می خندد:« خب، شما پنج تا از مهدکودک با هم دوست بودین، ماماناتونم که باهم آشنا شده بودن و دوست شدن! شما هام که کلا خونه هم دیگه بودین خب گاهی منم میومدم! از اونجا میشناسمتون! فکر کنم تویی که سمت چپ نشستی نادیا، وسطی کاتری... نه تایلور و سمت راستی کاترین!» الیزابت می خندد و می گوید:« وای خاله درست گفتی!»خاله چشمک می زند. جاستین می گوید:« خاله راستش یه چیزی باید درباره زن دوم جیمز بگیم! اون اسمش...اسمش.... الیسون الندره!» خاله جیغ می کشد:« چی؟ از کجا فهمیدین؟» می گویم:« خودش گفت!» خاله می گوید:« امکان نداره! دوست جون جونی مادرتون بود!» جیسون سرش را پایین می اندازد:« میدونیم!» خاله می پرسد:« از کجا؟» دلم پیچ می خورد، تایلور متوجه می شود هیچ یک نمی تونیم صحبت کنیم پس می گوید:« راستش بچه ها دفترچه خاطرات مادرشون رو پیدا کردن، از اون فهمیدن!!!» خاله فقط سر تکان می دهد. همگی دقایقی سکوت می کنیم تا اینکه جاستین می گوید:« راستی اصلا اومدیم کتاب بخریم!» دستانمان پر از کیسه های کتاب است نفری 10 یا 12 تا کتاب خریدیم، خاله از هرکدممان 4 کتاب را خودش حساب کرد، 7 نفره به سمت خانه نادیا می رویم تا او را برسانیم، بعد تایلور، کاترین و بعد خودمان به خانه میرویم، وارد که می شویم توقع دارم بابا را ببینیم اما الیسون در آشپزخانه مشغول درست کردن شیرینی است. سلام می کنم! با مهربانی به ما نگاه می کند و می گوید:« خوش آمدین! برین لباساتون رو عوض کنید بیاین باهم درباره مدرسه حرف بزنیم! راستی این کیسه ها چین؟» جیسون می گوید:« کتابن! این کیسه هم برای شماست به سلیقه خودمان براتون کتاب خریدیم امیدوارم خوشتون بیاد!» هم راست می گوید هم دروغ در اصل خاله بهمان گفت چه نوع کتاب هایی دوست دارد بعد برایش خریدیم اینطوری ممکن است مطمئن تر شویم دوست مامان است. می گویم:« بعد از اینکه لباس عوض کردیم ببینینشان و لطفا نظر اصلیتون رو بگید!» لباس هايمان را عوض می کنیم و میرویم کنار الیسون می نشینیم.امیدوارم دوستش داشته باشید??</description>
                <category>گوجه?</category>
                <author>گوجه?</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 17:38:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندان خانگی پارت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@bookbaran6/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-bspgipsinbgt</link>
                <description>سلام! خیلی خوشحالم که می خوای داستانم رو بخونی? امیدوارم دوسش داشت باشی?بهم بگو دوست داری دیگه پست چی بزارم?31 ام اکتبر سال 2000 بود، روز هالوین، همه با گیریم های مختلف تویه خیابون ها این طرف و اونطرف می رفتن! زنگ هر خونه رو میزدن و شکلات و آبنبات جمع می کردن! اما بابا مثل همیشه منو الیزابت رو تو خونه حبس کرد و نزاشت بیرون بریم، هر سال همین بود و همیشه می گفت:« محیط مناسب نیست! درست نیست که انقدر توی خیابون ها ول بگردید!» البته فقط منظورش من و اِلی هستیم و هرسال به جیسون و جاستین اجازه میدهد تا بیرون بروند.مامان هم از دست همین کاراش سکته کرد و مرد! تا قبل از مرگش به یه بهانه ای من و الی راهم می فرستاد:« جیمز بذار الیزابت و ابیگل هم برن! براشون مفیده!» این یکی از دلایلی بود که مامان همیشه می آورد! در حالی که منو الیزابت رویه تخت من دراز کشیده ایم و باد پنجره به صورتمان می خورد و سر و صدای بچه ها از بیرون می آید بابا فریاد میزند:« ابیگل!الیزابت! پاشید از اتاقتون بیاید بیرون چون دوست ندارم هیچ ارتباطی با بیرون داشته باشید!» الیزابت از ناراحتی آه می کشد:« ازش متنفرم!» با سر تایید می کنم و از جایم بلند می شوم و دستاش را میگیرم تا از جای بلند شود. در حالی که از اتاق خارج می شویم زیر لب به خواهرم می گویم:« همه فکر می کنند که خیلی آدم مهربون و سرزنده ایه در حالی که برعکس فقط برای پسراش اینطوریه و ماها رو اسیر گرفته!» الیزابت آرام تر از من می گوید:« امروز صبح شنیدم که جیسون و جاستین داشتن می گفتن اگر نذاره ما بریم اونام نمیرن اما اون بهشون زور کرد تا برن!»«پس بگو چرا دستای جفتشون کبود بود!»خانه ما 5 تا اتاق دارد که توی یک راهرو ی نسبتا عریض در قسمت جنوبی خانه است و در این راهرو 2 توالت و یک حمام و یک اتاق روم مستر دارد که برای مامان و بابا بود و حالا برای بابا! 4 اتاق دیگر هم برای من و الی و جاستین و جیسون است. به اواسط راهرو که میرسیم بوی سیگار بینی ام را آزار می دهد، درون خانه را دود محوی گرفته است که از جانب سیگاری است که بابا بین لبانش گذاشته! به اتاق نشیمن که می رسیم زندان بان بر روی مبلی خود را انداخته و در حال تماشای تلویزیون است و سیگار می کشد. الیزابت سریع میدود و یکی از پنجره های اتاق نشیمن را باز می کند تا کمی دود کمتر شود و بو بیرون برود، بابا با اخم به ما نگاه می کند، قبل از اینکه چیزی بگوید و درحالی که یک پک به سیگارش می زند می گویم:« ببخشیدا ولی داشتیم خفه می شدیم!» و چشم غره ای به او می روم. بابا داد میزند:« ابیگل! می دونی که مامانت اصلا دوست نداشت اینطوری با بزرگ ترت حرف بزنی اونم با پدرت!» الیزابت به طرفم می آید و در دفاع از من می گوید:« لازم نیست شما به ما یاد آوری کنی! خوبه مامان به لطف خودت مرد!» و قطره ای اشک از گونه اش پایین می آید. در ادامه حرف خواهرم می گویم:« اگه قرار باشه به یاد مامان باشیم اون همیشه می گفت باید اجازه بدی ما هم بریم بیرون تو روز هالووین!» این بار خونش به جوش می آید و از جایش بلند می شود و سیگارش را بر رویه زمین پرت می کند و زیر کفشش آن را له، به سمت ما می آید و با دست راستش می خواباند در گوش هردوتامون! آنقدر محکم می زند که احساس می کنم دندان هایم خورد شده اند، الیزابت در حالی که گونه اش را می مالد و اشک میریزد بر روی دو زانو اش روی زمین می نشیند، می نشینم کنارش و یک دستم را بر گونه ام می گذارم و آرام می گریم. در باز می شود و جیسون وارد می شود، لباس زامبی ها را پوشیده و یک کیسه دستش است. تا مارا می بیند کیسه را رها می کند و به طرفمان می دود بابا سعی می کند جلویش را بگیرد اما او بابا رو هل می دهد و رو به روی ما می نشیند. دستانش را بر گونه هایمان می گذارد و سراسیمه می گوید:« حالتون خوبه؟» دهانم را باز می کنم تا بگویم چه شده که ناگهان خون از لبانم جاری می شود و برلباسم و زمین می ریزد. الیزابت که شوکه شده است درد خودش را فراموش می کند و سعی می کند با دستمال دهانم را تمیز کند در همین هنگام جاستین هم می آید و تا خون را می بیند امان نمی دهد و به سمت بابا میدود، در حالی که بد و بیراه می گوید با بابا گلاویز می شود. حالم خوب نیست و احساس خستگی می کنم، مدام همه چیز در ذهنم مرور می شود. جیسون یک بطری آب به همراه ظرف می آورد تا دهانم را بشویم و کمی آب بخورم، جاستین هنوز با بابا در گیر و است یکی او می زند و یکی جناب پدر البته بیشتر جیسون می زند. الیزابت هم می گرید هم سعی می کند دهان و دورو بر من را تمیز کند. ناگهان فریاد پیروزی جاستین به هوا میرود و به سمت من می آید و میگوید:« آبجی کوچیکه خوبی؟ تو یکی چطور؟» الیزابت گریه کنان می گوید:« من خوبم! اما اون بدتر زد به صورت ابیگل!»جیسون دو سال و جاستین 3 سال از ما بزرگتره و من و الیزابت دو قلوییم. بابا ناله ای می کند اما ما محلش نمی گذاریم. آرام چشمانم را باز می کنم صبح شده است، لپم از داخل زخم شده است و می سوزد، خواهر و بردارهایم هنوز پایین تخت خوابده اند، دیشب تا نصف شب بیدار بودند تا اینکه من بیدار شدم و ازشان خواستم بخوابند. بابا با هر چهارتامون لج کرده و مدام اذیتمان می کند احتمالا امروز روز خیلی بدی بین روز های بد است. بالاخره الیزابت هم بلند می شود و به من لب خند می زند، می گویم:« بیا کنارم بشین!» می گوید باشه و می آید می نشیند. کمی از لحاف را روی او هم می اندازم. جاستین و جیسون بیدار می شوند، جیسون می گوید:« دلم برا مامان تنگ شده!» جاستین سرش را پایین می اندازد و حرف جیسون را تایید ی کند و می گوید:« از 4 سال پیش که مامان مرد تا الان هر شب دل تنگش بوده ام اما دیشب فرق داشتى!» منظورش را می فهمم وقتی مامان مرد من و الیزابت 10 سالمان بود و این چهار سال همیشه به یادش بودیم اما دیشب خیلی فرق داشت و خیلی بیشتر دل تنگش شدم. کاش می شد ببینمش و دوباره در آغوش بگیرمش. صدای بیدار شدن بابا می آید، جاستین از جایش بلند می شود و خطاب به هر سه تایمان می گوید:« از این به بعد دیگه اسم بابا رو به زبون نمی آریم هرچی به خوایم بهش می گیم ولی بابا نه!» هرسه می گوییم باشه. بابا از اتاقش خارج می زند و فریاد می زند:« پاشید برید صبحونه درست کنید گشنمه و کلی کار دارم!» اما ما خیلی وقت است از خواب بلند شدیم او حدودا یک ساعت بعد از ما از خواب برخاسته است، جاستین درجا گفت بعد از درست شدن صبحانه شروع کنیم و در انتظار او ننشینیم ما هم اطاعت کردیم. به آشپزخانه می آید و مارا مشغول خوردن می بیند، ابروهایش در هم گره می خورد و باز از مامان نقل قول می کند:« مامانتون همیشه می گفت برای خوردن ناهار و شام صبحونه باید منتظر بزرگ تر باشید نه اینکه....» جاستین دیگر خونش به جوش می آید انقدر سریع از جایش بلند می شود که صندلی پخش زمین میشود. جاستین به طرف او می رود، روبه رویش می ایستد، قدر جاستین حدود 6 یا 7 سانت از او بلندتر است. جاستین بلند می گوید:« دیگه نبینم از مامان نقل قول کنیا! قاتل وحشی!» بابا را قاتل می نامد، حقم دارد او تنها کسی است که روزی که مامان مرد در خانه بود.هیچگاه آن روز را یادم نمی رود، من و الیزابت و جیسون مدرسه بودیم اما جاستین حالش خوب نبود و به مدرسه نرفت، وقتی از مدرسه برگشتیم به خانه جاستین بالاسر مامان نشسته بود و گریه می کرد، بابا هم با خیلا راحت گوشه ای نشسته بود و سیگار می کشید. جیسون به سرعت با آمبولانس تماس گرفت و درخواست کمک کرد اما دکترا گفتن او مرده و باید زودتر خبر میدادیم. جاستین تا سه روز تو شوک بود و هیچی نمی گفت و تا امروز از اتفاقاتی که آن روز افتاده هیچی نگفته است. بابا برسر جاستين فرياد مي زند:« پسره بی تربیت دیگه منو قاتل صدا نکن فهمیدی!» جاستین پوزخند می زند:« باشه پس بذار براشون تعریف کنم اون روز چه اتفاقی افتاد! چهار سال سکوت کردم به خاطر تویه بی حرمت اما الان دیگه نه! بهتره بقیه هم از قضیه با خبر شن!» به خواهر و برادرم نگاه می کنم آنها هم ساکت اند، به سختی می گویم:« جاستین.... قضیه چیه؟» بابا جای اومی گوید:« هیچی! پسره داره هزیون میگه!» فضا خیلی پرتنش شده است. جاستین کوتاه نمی آید و شروع به گفتن می کند:« اون روز حالم خوب نبود و تو اتاق نشیمن روی مبل دراز کشیده بودم! ایشون خواب بود و مامان داشت برام یه جوشونده درست می کرد منم داشتم تلویزیون میدیدم که این بیدار شد و اومد بیرون! مامان داشت جشونده رو برام می آورد که این گفت:« جاستین چرا مدرسه نرفته؟» مامان هم گفت حالم خوب نبوده و بهتره تو خونه بمونم، بعد این گفت:« من پول ندادم که بخواد تو خونه بمونه همین الان باید بره مدرسه!» و دست من رو گرفت و کشید از طرف هم مامان من رو بقل کرد و گفت اجازه نمیده که منو بفرسته مدرسه چون حالم واقعا خراب بود انقدر حالم بد بود که صبح بعد از رفتنه شما ها دو بار استفراغ کردم اما این قبول نمی کرد و به خاطر اینکه مامان رو از من جدا کنه با لگد زد به سینه ی مامان و مامان در حالی که دستاش دورم حلقه شده بود افتاد زمین منم روش، سریع از جام بلند شدم و کنارش نشستم، به سختی نفس می کشید سعی کردم جای آب بهش جوشونده رو بدم اما اون دستم رو رد کرد و صورتم و نزدیک صورت خودش برد و گونم رو بوسید و در حالی که سرم رو گذاشت رو سینه اش یه لبخند زد و نفسش قطع شد!» آرام شروع به اشک ریختن می کند و جلوی ریختن اشک هایش را نمی گیرد، جیسون در حالی که گریه می کند برای جاستین صندلی می برد تا بنشیند، منو الیزابت هم از اواسط حرف های او شروع به گریه کردن کردیم. بابا فریاد می زند: مزخرفه! زر مفته!» جاستین صدایش را صاف می کند و در حالی که هنوز اشک می ریزد، می گوید:« من دروغ میگم! هنوز گواهی پزشکی قانونی و سیتی هایی که از مامان گرفتن و دارم! با لگد تو یکی از رگای قلب مامان پاره شد و 4 تا دنده اش شیکست اگه می خوای می تونم سند بیارم!» دیگر سکوت نمی کنم و از جایم بلند میشوم و می گویم:« نه نمی خواد الان بیاریشون! بذار وقتی که دادگاه ازمون خواست!» الیزابت در ادامه حرف من می رود که به پلیس زنگ بزند که خانمی از اتاق بابا بیرون می آید.. زن غریبه می گوید:« جیمز! اینجا چه خبره؟» هر چهار تامون بهت زده به زن خیره شدیم، جیسون می پرسد:« این چه خریه دیگه!» بابا می گوید:«عزیزم آروم باش! هیچی نشده بچه ها شلوغ کردن!» زن لبخند می زند و می گوید:« آره عزیزم فهمیدم! نمی خوای منو بهشون معرفی کنی؟» بابا تایید می کند و کنار او می رود:« بچه ها الیسون مادر جدید شما و همسر من!» و گونه ی او را می بوسد. واقعا برای خودمان متاسف که چرا زود تر از اینا متوجه نشدیم، الیزابت می گوید:« تو هیچ وقت با مامان اینجوری حرف نمی زدی!!!هیچ وقت!» جاستین می گوید:« ما این خانم رو به عنوان مادر قبول نداریم! در ضمن الیسون خانم کسی که باهاش ازدواج کردی دست بزن داره!» الیسون لبخند می زند:« برام مهم نیست چون انقدر عاشق همیم که دست روم بلند نمی کنه! در ضمن کثیف کاری دیشبتون رو من وقتی رسیدم مجبور شدم جمع کنم!» پس بعد از اینکه ما خوابیدیم رسیده. همانطور كه به اليسون خيره شده ايم اشک هایمان خشک می شود، در حالی که صدایم می لرزد می گویم:« چرا؟ چرا این کار و کردی؟» بابا با لبخندی بر لب و برقی در چشم می گوید:«برای راحتی شما 4 تا گ_ل بابا!» از عمد کلمه گل را تکه تکه می گوید،جاستین پوزخند می زند و طعنه آمیز می گوید:« خب ما گل های بابا راحت نیستیم با حضور این خانم می تونی لطف کنی و بندازیش بیرون؟» الیسون دستش را به نشانه بهت زدگی جلو دهانش قرار می دهد و می گوید:« هییی! چه بی ادب! معلومه خانم قبلی ات در عرصه تربیت چیزی بلد نبوده ها! حالا خوب شد منو گرفتی تا خوب همشون رو تربیت کنم!» از توهینی که به مامان کرده عصبی می شوم و می خواهم چیزی بگویم اما زودتر از من جیسون دست به کار می شود:« زنیکه پر رو! دیگه حق نداری به مامان ما توهین کنی! اصلا تو چند سالته كه تايين تكليف می کنی برای ما؟» بابا اخم می کند حدسم این است که دست بر روی جیسون بلند کند پس جلو می روم دست جیسون را می گیرم می کشمش عقب، و با علامت دست جاستین به اتاق او می رویم، جاستین در را می بندد و 3 بار قفل می کند سپس می گوید:« از امروز به بعد زندگی ما سخت تر از همیشه میشه و به نظرم بهتره که صبح ها خودمون زود تر بلند می شیم و صبحانه می خوریم! بعدم میریم مدرسه و اگر روز تعطیل بود یه کاریش می کنیم که زمان کمتری خونه باشیم!» هر سه حرف او را قبول می کنیم، از آنجایی که امروز مدرسه‌يمان به مناسبت هالووین تعطیل است، الیزابت می گوید:« چطوره امروز باهم بریم اون کتابفروشی جدیده که هفته پیش باز شد؟ بعدشم می تونیم بریم رستوران سانترو!»مجدد حرف اورا تایید می کنیم، خیالمان از پول راحت است چون هم بابا ماهانه 30 دلار به هرکداممان می دهد تا راحتش بگذاریم و جاستین هم بیشتر روز ها پاره وقت در یک سوپر مارکت هم کار می کند و هم درس می خواند. لباس هایمان را می پوشیم و به سمت در می رویم تا از خانه خارج شویم که الیسون جلویمان را می گیرد و می پرسد:« کجا با این عجله؟!» و با حالت عجیبی به ما نگاه می کند، جاستین دستش را کنار مي زند و می گوید:« می خوایم خواهر برادری بریم بیرون!» و از خانه خارج می شود ما هم پشت سرش، تا الیسون می آید حرف بزند در را رویش می بندم. جاستین می گوید:« بدویید تا قبل از اینکه جيمز بفهمه بايد از خونه دور بشیم!» بابا دستشویی بود و وقتی شروع به دویدن کردیم صدایش را شنیدم که از توالت بیرون آمد. در حالی که بدو بدو از ساختمان خارج می شویم و به طرف خیابان می دویم، مردم به طور عجیبی ما را نگاه می کنند! قبل از اینکه وارد خیابان شویم نگاه دزدکی ای به کوچه می اندازم، پای کسی از در خارج می شود، فریاد می زنم:« بدویید فکر کنم اون اومد دنبالمون!» جاستین می گوید:« پشت سر من بیاد تا وقتی هم که نگفتم نایستید!»وارد کتابفروشی می شویم و یه نگاهی به اطراف می اندازیم، هم کتاب دارند هم بازی فکری خیلی جالب است. الیزابت دستم را می کشد و با ذوق می گوید:«بچه ها اونجا رو! اون میز اطلاعات رو! ببینید اون کسی رو که اون پشت نشسته رو!» نگاه می کنم، وای خداجون خاله است! خاله سوفیا باورم نمی شودو هر چهارتا یک جیغ کوچولو می زنیم و به سمت او می رویم.خاله هم مارا می بیند و از جایش بلند می شود و جلو می آید و می گوید:« خوشگلای خاله! شما کجا اینجا کجا؟» و یکی یکی در آغوش می کشدمان! یکی را صدا می کند تا جای اورا بگیرد و مارا به اتاق استراحت کارکنان راه نمایی می کند:« حالتون خوبه؟» می گویم:« خوبیم ممنون! دلمون براتون تنگ شده بود!» با دست می گوید بنشینیم و ما هم می نشینیم، رو به رویمان می نشیند. مجدد هر چهار تایمان را برانداز می کند و می گوید:« ابیگل! لپت چرا باد کرده؟» دستم را رویش می گذارم و تا می آیم چیزی بگویم جاستین می گوید:« کار جيمزه! دیشب این کار رو کرد!» خاله جلو می آید و با تعجب می گوید:« خدای من چه دیو صفت!» جیسون نگاهی به ما می اندازد و جریان الیسون را تعریف می کند. خاله وقتی جریان را می شنود می زند توی صورتش و می گوید:« خاک برسرم پس کار خودشو کرد! مامانتون می گفت قصد داره زن دوم بگیره ولی من احمق باور نکردم...!» آرام اشک می ریزد. الیزابت سعی می کند آرامش کند. نمیدانم چرا زندگی ما انقدر باید پیچیده باشه؟چرا انقدر سخت؟ چرا ما نمی توانیم یک هفته مانند باقی بچه ها زندگی کنیم؟ خاله کمی آرامتر شده:« می خواین بیان خونه من؟» بهم دیگر نگاه می کنیم به نظرم بهتر است نرویم چون بابا هرجوری باشه ما رو پیدا می کنه و نمی خواهم به خاله آسیبی برسد. می گویم:« ممنون اما من مطمئنم که اون مارو پیدا می کنه و ممکنه به شما آسیب بزنه! اما می تونیم با هم ارتباط داشته باشیم!» جاستین در ادامه تایید صحبتم می گوید:« من شماره تلفنم رو می تونم بهتون بدم تا راحت تر در ارتباط باشیم!» اضطراب را از لرزش های صدایش می فهمم. خاله شماره اش را به او و جاستین شماره اش را به خاله می دهد:« به نظرم تا دردسر درست نکردیم بهتره بریم! خاله خیلی خوشحالیم که دیدیمت خدانگهدار!» خداحافظی می کنیم و خارج می شویم. بعد از رسیدن به در خانه آرام و بی سر و صدا وارد می شویم اما بابا روی مبل انتظار مارا می کشد، جیسون در را می بندد و بابا سرمان داد می زد:« کجا رفته بودید هان؟» جاستین با سردی می گوید:« به تو مربوط نمیشه!»بابا نگاه عجیبی می اندازد که الیسون از آشپزخانه می گوید:« عزیزم کاری باهاشون نداشته باش!» «چشم!» دیگر حالم دارد از این زندگی به هم می خورد. به اتاق هایمان می رویم، الیزابت لباس هایش را عوض می کند من هم همین طور و بعد به اتاقم می آید، در را می بندم و قفل می کنم. می گوید:« کاش می شد بدون دردسر بریم پیش خاله واقعا اینجوری خیلی بده!» با او موافقم، میگویم:« اما نمی شد اگه می رفتیم این... می فهمی که چی میگم؟» سرش را به نشانه تایید تکان می دهد و نفس عمیقی می کشد. هردو به سقف خیره می شویم و هیچکدام چیزی نمی گوییم، نمی توان اضافه شدن الیسون به خانواده را قبول کنم، از صبح اکنون اولین لحظه ای است که احساس آرامش می کنم و می توانم به اتفاقاتی که امروز افتاد فکر کنم. نمی دانم الیزابت به چی فکر می کند اما هرچیزی که هست دردناک است چون متوجه می شوم که در چشمانش اشک حلقه زده. الیزابت بعد از دقایقی سکوت، درحالی که آشکارا بغضش را پنهان می کرد، گفت:« داشتم به قدیما فکر می کردم! راستش صبح که الیسون رو دیدم با خودم گفتم شاید بابا واقعا برا آسایش ما زن جدید گرفته، اما یکم که گذشت عقیده ام تغیر کرد، اون برای این که ما راحت باشیم این کار رو نکرده چون می تونست یه سال بعد از فوت مامان اینکار رو کنه یا حتی کاری نکنه که ارتباطمون با خاله اینا و دایی اینا و مامان بزرگ قطع کنه!» آب دهانش را قورت می دهد:« یاد یه چیز دیگه هم افتادم! یادته ماهی یه بار با مامان می رفتیم کتاب فروشی؟» سرم را به نشانه مثبت تکان می دهم. ادامه می دهد:« همیشه تو و جاستین و جیسون برا خودتون تو کتاب فروشی می گشتید! اما من سعی می کردم نزدیک مامان باشم، مامان همیشه مثل ما 3 یا 4 تا کتاب طولانی می خرید اما گاهی هم 2 تا کتاب با یه دفتر 100 برگ می خرید! هیچ وقت نپرسیدم چرا، اما بعضی از شب ها می دیدم که تو ی هال با یه نور کم می نشست و توی دفتری که خرید بود چیز می نوشت...» یعنی ممکنه اون چیز که من فکر می کنم باشه؟ حرفش را قطع می کنم:« یعنی می گی ممکنه خاطراتش رو می نوشته؟ اینجوری که خیلی عالیه مخصوصا اگه از اول زندگیش با بابا یا قبل ترش نوشته باشه می تونیم بفهمیم چرا با بابا ازدواج کرده یا احساسش به اون چطور بوده!» لبخند میزند:« منم همین فکر رو می کنم! احساس می کنم اگه اون دفتر ها رو پیدا کنیم زندگیمون قشنگ تر می شه!» از جایم بلند می شوم:« باید به پسر ها هم بگیم!» دستم را می گیرد و می گوید:« نه! بهتره اول ببینیم این دفتر ها کجان؟ اصلا میشه چیزی ازشون فهمید یا نه بعد بهشون بگیم!» آه می کشم:« آره حق با توئه نباید الکی امیدوارشون کنیم!» مجدد هردو به فکر فرو می رویم، یعنی مامان آنها را کجا گذاشته است؟ شخصی در می زند و رشته افکارمان را پاره می کند، جاستین است! در را باز می کنم و وارد می شود، مجدد در را می بندد و قفل می کند! کنارمان رویه تخت می نشیند و می گوید:« جیسون تو اتاقشه! در رو قفل کرده و هرچی در میزنم جواب نمیده!» سرش را بین دستانش قرار می دهد، خیلی نگران است!نکنه واقعا اتفاقی برای جیسون افتاده باشه؟ به الیزابت نگاه می کنم او هم نگران است. می پرسم:« صدایی چیزی از اتاقش نمیاد؟» جاستین سرش را به نشانه نه تکان میدهد. الیزابت از جایش بلند می شود و درحالی که در اتاق را باز می کند می گوید:« یه جوری باید در رو باز کنیم و بریم تو!» در را که باز می کند در همین هنگام بابا از اتاق جیسون خارج می شود. هرسه متعجب به او خیره می شویم، جاستین ما دوتا رو از جلوی در کنار می زند و به سمت اتاق او می رود، ما هم به دنبالش. جیسون روی تختش دراز کشیده و به سقف خیره شده است، می پرسم:« چیکار داشت؟» جیسون آهی می کشد:«گفت که مامان راضی بوده که اون زن دوم بگیره و ما نباید از دستش به خاطر گرفتن الیسون عصبی باشیم! منم پرسیدم چرا اینا رو داره به من میگه ولی چیزی نگفت و رفت بیرون!» جاستین فقط به او نگاه می کند و چیزی نمی گوید، آنقدر ساکت و بی حرکت است که احساس می کنم سنگ شده است و ناخودآگاه بازو اش را فشار می دهم، به سرعت به من نگاه می کند و می پرسد:« چیه؟» خیالم راحت می شود:« هیچی!» صدای پای کسی را می شنوم که به اتاق نزدیک می شود. الیسون است، می گوید:« بیایند شام!» تازه متوجه میشوم که چقدر گشنه ام! نگاهی به بقیه می اندازم آن ها هم گشنه اند. به سمت میز شام میرویم هنوز دلم نمی خواهد از غذا ی الیسون بخورم اما قبل از بیرون آمدن جاستین چیزی گفت که خوردن غذا را راحت تر میکند:« درسته که ما از جیمز خوشمون نمیاد و از کاری که کرده متنفریم، درسته که از الیسون بدمون میاد اما بالاخره نمی تونیم با گشنگی سر کنیم و گناه الیسون هرچی هم باشه از اون کمتره پس با خیال راحت شامتون و بخورید!» یه چیزی ته دلم می گوید الیسون آدم مهربانی است و شاید طعنه ای که صبح زد به شوخی بوده و ما از عصبانیت برداشت اشتباه کردیم اما هنوز دوسش ندارم. پشت میز می نشینیم، الیسون میز را چینده و تزئین کرده، غذا مرغ سوخاری است، از الیزابت می خواهد بطری نوشابه را از یخچال دربیاورد و رویه میز بگذارد، الیزابت در حالی که نوشابه را روی میز می گذارد می گوید:« ژله برای چی درست کردید؟» الیسون با لبخندی مهربانانه می گوید:« خب امشب اولین شبیه که باهم غذا می خوریم و من دسر رو خیلی دوست دارم!» بابا هنوز نیامده، الیسون با صدایی آرام تر می گوید:« نمی دونم شما چه برداشتی از دیدار امروزمون داشتید اما من خیلی دوستون دارم البته می دونم که نمی تونم هیچوقت جای مادرتون رو بگیرم اما با من راحت باشید! و بابت حرفی که درباره ی تربیتتون زد ببخشید من اگه از خواب بپرم اخلاقم تا چند ساعت خیلی بده بالاخره حق با شما بود و ما دیدار خیلی خوبی با هم نداشتیم!» بابا به سمت آشپزخانه می آید، به الیسون لبخند می زنیم. بابا هم سر میز می نشیند، دقیقا رو به روی جاستین که سمت چپ من نشسته است، الیسون هم سمت راست من بر روی آخرین صندلی می نشیند، جایی که این چهار سال خالی بود. کمی برای خود مرغ می گذارم و با سس می خورم، خوشمزه است. شاممان که تمام می شود به الیزابت و الیسون کمک می کنم میز را جمع کنیم و بعد الیسون از توی یخچال 2 ژله با طعم بلوبری و پرتقال می آورد، نمی دانم چرا اما لبخند بر لبانم می آید. در روز های گذشته یا منو الیزابت غذا درست می کردیم و یا بابا غذا از بیرون می گرفت یا یه چیزی سر هم می کرد بخوریم. اما امشب غذای خوشمزه و لذیذی را خوردیم. شاممان تمام می شود.میز را جمع و به اتاق هایمان می رویم، جاستین و جیسون مسواکشان را می زنند و به اتاقشان می روند اما من به اتاق الیزابت می روم، قصد داریم هرچه زودتر دفتر ها را پیدا کنیم. در را می بندم و قفل هم می کنم. الیزابت می گوید:« به نظرت کجا می تونن باشن؟» دفترچه ای را به همراه خودکار از درون یکی از کشو هایش در می آورد. کمی فکر می کنم:« شاید ته کمدی چیزی!» با سر تایید می کند و توی دفترچه یادداشت! سکوت حکم فرما می شود و هردو در افکارمان غرق می شویم تا بتوانیم جایی را پیدا کنیم. الیزابت بعد از دقایقی طولانی می گوید:« شاید زیر تختشون باشه! یا تو انباری تویه یه جعبه!» لبخند می زنم:« احتمالا!» دیگر نظری نداریم که اضافه کنیم، می پرسم:« حالا باید چیکار کنیم؟» شروع به ضربه زدن به چانه اش می کند:« نقشه بکشیم که چجوری بریم دنبالشون! انباری که آسونه ولی زیر تخت و ته کمد...» راست می گوید، دوتا ی آخری درون اتاق مامان و بابا است و به هر بهانه ای نمی توانیم وارد شیم، مگر اینکه بابا خونه نباشد. پس می گویم:« به نظرم بهتره با الیسون صحبت کنیم تا با بابا بیرون برود!» به ساعت نیم نگاهی می اندازد 2 ساعتی است که در اتاقیم، کسی در می زند، شاید جاستین یا جیسون باشد اما آن دو باید تا الان خوابیده باشند. الیزابت قفل در را باز می کند و می گوید:« بفرمایید!» الیسون در را باز می کند و با لبخند می گوید:« ببخشید مزاحم شب نشینیتون شدم اما دیدم شب نشینی بدون خوراکی نمیشه!» و سینی چای به همراه شکلات و چند بسته چیپس و پفک را رو زمین می گذارد و مجدد عذر خواهی می کند، در دلم احساس رضایت می کنم، می گویم:« خیلی ممنون!» الیزابت قبل از خارج شدن الیسون می گوید:« ببخشید میشه یه لحظه یه چیزی بهتون بگیم؟» به سوی ما باز می گردد و می گوید:« بله حتما!» درخواستمان را می کنیم و او قبول می کند و به ما اطمینان می دهد که فردا با بابا بیرون بروند! مجدد تشکر می کنیم، دوباره در را قفل می کنیم. الیزابت می گوید:« ازش خوشم می آید! شاید خیلی زود باشد اما مهربان است!» با سر تایید می کنم و چایم را مزه مزه! چایمان را می خوریم، اما هنوز فکرمان در گیر است. الیزابت خمیازه می کشد. خیلی وقت است که شب نشینی نداشته ایم و برای اینکه فضا عوض شود می گویم:« می یای فیلم ببینیم؟» نگاه عجیبی به من می اندازد انگار تعجب کرده اما بعد تایید می کند:« حتما! اتفاقا تازگی ها یه فیلم ترسناک دانلود کردم ببینیم اما انقدر محو زندگی گل و بلبلمون شده بودم که یادم رفت!» فیلم را در لب تابش باز می کند و می گوید برویم روی تختش بنشینیم، پتو را دورمان می اندازیم و نور اتاق را کاهش می دهیم، یکی از بسته های چیپس را باز می کنم و فیلم شروع می شود. بالاخره فیلم تمام می شود و انقدر خسته ایم که الیزابت فقط وقت می کند لبتابش را روی زمین بگذارد و همانجا خوابمان می رود.امیدوارم که دوست داشته باشید تا پارت بعد خدانگهدار?</description>
                <category>گوجه?</category>
                <author>گوجه?</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 16:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>