<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گل سرخ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@booklover.chalesh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:19:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2076522/avatar/tGsSPn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گل سرخ</title>
            <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در باب معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ah7b6ea7adb6</link>
                <description>میرسیم به آخرین چالش کتابخوانی طاقچه 1402: &quot; کتابی که کمکت میکند معنای زندگی را بیابی&quot;راستش اولش کمی موضوع این ماه پکرم کرد: &quot;معنای زندگی&quot;. معنای زندگی چیست؟ آیا معنادار بودن همون هدفمندیه؟ اصلا به نظرم همین سوال خودش بی معنی می اومد! قبلا ترجمه کتاب هایی مثل &quot;درباره معنای زندگی&quot; از ویل دورانت و یا &quot;انسان در جستجوی معنا&quot; از ویکتور فرانکل رو خونده بودم اما با اینکه خوندن اونها آموزنده و لذتبخش بود، بیشتر نشون دهنده تلاش نویسنده برای یافتن معنا بود و در آخر باز هم احساس گیجی. برای همین با عنوان کتاب &quot;هربار که معنای زندگی را فهمیدم عوضش کردند&quot; احساس همدردی کردم! اما به نظرم این کتاب حتی گیج کننده تر از دو کتاب قبلی اومد و تنها قسمت جالب اون برای من دو موضوع در ابتدا و تقریبا انتهای کتاب بود.اول: سوال درباره معنای معنا. در کتاب فقط به طرح سوال بسنده میشه اما واقعا چه زمان میگیم چیزی معنا دار است؟ کمی راجبش سرچ کردم و به نظر حداقل شرط لازم برای معنا داشتن چیزی اشاره داشتن اون به واقعیته (یا واقعیت قراردادی). مثلا کلمه &quot;میز&quot; مصداقی واقعی دارد و برای فارسی زبان ها معنا دار است. بنابراین معنای زندگی را باید در واقعیت زندگی جستجو کرد؟! منظور از زندگی چیه؟دوم: در بخش پایانی کتاب به زیستن در حال و جمله ای از ویتگنشتاین اشاره میشه: &quot;زندگی ابدی متعلق به کسانی است که در حال زندگی میکنند&quot;این تکه از کتاب من رو یاد کتاب &quot;نیروی حال&quot; از اکهارت تُله انداخت. او هم جمله مشابهی می گوید: شما در بودن (در لحظه حال) بی تغییر، بی زمان و بی مرگ به سر میبرید!در جای دیگری می گوید:&quot;لحظه حال تنها چیزی ست که در اختیار دارید! در زندگی تان هیچ گاه زمانی نخواهد بود که در &quot;لحظه حال&quot; نباشد. آیا این یک واقعیت نیست؟&quot;بخشی از کتاب نیروی حالخب جالب شد! بنابر نظر اکهارت تله، واقعیت زندگی یعنی همین الانی که تجربه میکنیم و گذشته و آینده تنها وهمی در ذهن ماست اما چطور میتوان لحظه حال را تجربه کرد؟ با حفظ ارتباط ذهن و بدن.&quot;[..]میگویند برخی استادان معنوی برای اندازه گیری میزان حضور شاگردان خود، به آرامی و پاورچین پاورچین از پشت سرشان نزدیک می شدند و با چوب، ضربه ای ناگهانی به آنها می زدند. یک ضربه دور از انتظار! اگر شاگرد کاملا حضورداشت و در حالت هشیاری بود، متوجه میشد که استاد به پشت سش رفته است. در این صورت یا بی درنگ استاد را متوقف می کرد یا میتوانست به موقع از فرود امدن ضربه بگریزد. اما اگر ضربه بر شاگرد وارد می شد، به مفهوم آن بود که او غرق در افکارش، یعنی غائب و ناآگاه بوده است.&quot;بخشی از کتاب نیروی حالاما چرا این اتفاق میفته؟ چرا ترجیح میدیم غائب باشیم؟ در کتاب &quot;نجات از هزارتو&quot; نیکول لپرا میگه این تجربه مثل سوار سفینه شدن (و بردن ذهن به یه جای امن) میمونه و به خاطر تروماهایی هست که تجربه کردیم.در کتاب &quot;در جستجوی معنا&quot; ویکتور فرانکل میگه وقتی در اسارت شرایط سخت و سخت تر میشد زندانی ها از دیدن واقعیت دردناک فرار و به دنیای ذهنی پناهنده میشدن، غرق در تصور گذشته یا خیال پردازی درباره آینده.&quot;بی احساسی، مهمترین نشانه مرحله دوم بود و مکانیزمی حیاتی برای دفاع از خود محسوب می شد. واقعیت به مرور در نگاه زندانیان رنگ می باخت ...&quot;بخشی از کتاب در جستجوی معنا&quot;[...] اما آن زندانی که دیگر به مرحله دوم واکنش های روانی خود رسیده بود، دیگر با دیدن تنبیه رفیقش روی برنمیگرداند. زیرا اکنون احساس و عواطف او سست و کرخت شده بود و چنین منظره هایی را بدون کوچکترین حس و عاطفه ای تماشا میکرد.&quot;بخشی از کتاب در جستجوی معناانیمیشن پری زامبی (zombie fairy 2013) این مطلب رو به زیبایی نشون میده، بی حس کردن خودمون برای قطع ارتباط با واقعیتِ اینجا و اکنون تا اضطراب کمتری رو متحمل بشیم؛ اما ظاهرا این بیحسی بهایی داره: احساس پوچی! https://www.youtube.com/watch?v=bl6z8-NbnSM حضور در حال و ارتباط با واقعیت دو فایده داره: 1.متناسب با شرایط و توانمون میتونیم کمک رسان باشیم و 2. اگر در برابر تغییر ناتوان بودیم جای انکار و خلق رنج، صرفا با پذیرشِ وجودِ درد به آرامش میرسیمراهبی بودایی زمانی به من گفت: &quot;آنچه را که در بیست سال رهبانیت آموختم، می توانم در یک جمله خلاصه کنم: &quot;هر آنچه پدید می آید، می گذرد. این را می دانم.&quot; البته منظور او این است: &quot; آموختم که در برابر آنچه هست هیچ مقاومتی نشان ندهم، آموختم که به لحظه جال اجازه بودن بدهم و ماهیت ناپایدار همه وضعیت ها و چیزها را بپذیرم. به این ترتیب به آرامش رسیده ام.&quot;بخشی از کتاب نیروی حالو در نهایت، خلاصه آن که چطور میتونیم معنای زندگی رو درک کنیم اگر خودمون رو از دسترسی به تنها واقعیتِ موجود یعنی &quot;بودن در حال&quot; محروم کنیم؟میتوان از تجربه &quot;بودن&quot; به تجربه &quot;جزئی از کل بودن&quot; رسید.پ ن1: با تشکر از طاقچه برای طرح چالش کتابخوانی 📚پ ن2: مرسی که خوندید💖پ ن3: سال نو مبارک 🌼بعدا نوشت: کتاب The power of discord  رو بعد از نوشتن این متن خوندم. نگاهش به معنای زندگی برام جالب بود. ترجمه هم شده، خوندنش رو پیشنهاد می کنم. https://taaghche.com/book/61580/%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%8C-%D8%B9%D9%88%D8%B6%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF  https://taaghche.com/book/88626/%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84  https://taaghche.com/book/4206/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7 </description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 23:44:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرز فکرِ عاشقی!</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D8%B7%D8%B1%D8%B2-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-byizlkhcij8r</link>
                <description>وقتی واژه &quot;عشق&quot; را میشنوید یاد چه می افتید؟ وقتی موضوع چالش این ماه را دیدم یاد داستان های زیادی افتادم داستان هایی مثل لیلی و مجنون، سیندرلا یا حتی کوپیدو با آن تیرهای جادویی اش. عشقی که در یک نگاه بوجود می آید و عاشقی که هیچوقت خسته و دلزده نمیشود. تصاویری کاملا ایده آل، هر چه بخواهیم هست بدون نیاز به تلاش. اما چه میشود که برای بعضی پس از مدت کوتاهی این تصاویر ایده آل فرو می ریزند؟ مثلا میگویند زندگی مشترک فقط دوسال اولش خوب است. https://taaghche.com/book/11412/%D8%B7%D8%B1%D8%B2-%D9%81%DA%A9%D8%B1 چیزی که باعث شد برای موضوع این ماه سراغ کتاب طرز فکر برم همین مطلب است. عاشق ماندن در برابر عاشق شدن. اگرچه موضوع اصلی کتاب عشق و رابطه نیست اما اگر صبور باشیم میتواند برای این موضوع کمک کننده باشد.کتاب با این پرسش شروع می شود: چرا بعضی ها چالش را دوست دارند و خود را درگیر حل مسئله و یادگیری می کنند در حالیکه بعضی دیگر از چالش و شکست گریزانند؟ جواب کوتاه: پای ارزیابی بیرونی در میان است.نویسنده توضیح می دهد دو نوع طرز فکر وجود دارد: ثابت و رشد.در طرز فکرِ ثابت، فرضمان این است که باید جور خاصی باشیم تا تایید شویم. قضاوت می شویم و درنهایت یا برنده خواهیم بود یا بازنده.در طرز فکرِ رشد، نگران قضاوت و ارزیابی دیگران نیستیم.نتیجه چه می شود؟ در طرز فکر ثابت در برابر انتقاد و شکست آسیب پذیر می شویم. اجازه نداریم خود واقعی مان را ابراز کنیم و خودمان را پشت تصویر ایده آل و مقبولی پنهان می کنیم. چون ترس لو رفتن و قضاوت شدن داریم برای حفظ این تصویر حتی دست به دروغ و تقلب هم میزنیم. از طرف دیگر چون معتقدیم یا برنده ایم یا بازنده، برد دیگران به معنای شکست ماست و نمیتوانیم صادقانه از موفقیت کسی غیر از خودمان خوشحال شویم.و درآخر نکته ای که برای من خیلی جالب بود این است که تلاش کردن با ایده آل بودن متناقض است! اگر میخواهیم نشان دهیم کاملا خوب، باهوش، موفق یا ... هستیم، تلاش برای بهتر شدن نشان می دهد که آنقدرها هم ایده آل نبوده ایم وگرنه نیاز به تلاش نداشتیم و این یعنی شکست تدریجی. در حالیکه در طرز فکرِ رشد بدون نگرانی بابت قضاوت دیگران خطر شکست را می پذیریم و برای حل مسئله تلاش می کنیم.حالا این مطالب چه ربطی به عشق دارد؟ فرض کنید خودمان یا شریکمان طرز فکرش ثابت باشد. آن وقت:- طاقت انتقاد نداریم و مدام نیاز به تایید بیرونی داریم.- به خاطر میل به برنده بودن همکاری را به رقابت تبدیل میکنیم. - به خاطر حفظ تصویر ایده آل و بی عیب و نقصمان به دروغ و تقلب پناه می بریم.- برای بهتر شدن تلاش نمیکنیم.به این ترتیب هر چقدر هم معشوقمان ایده آل و عشق مان در ابتدا جادویی به نظر برسد با وجود طرز فکر ثابتمان، عمر این جادو طولانی نخواهد بود. این ویژگی ها هر عشقی را به نفرت تبدیل می کنند.برقراری ارتباط درست نیازمند تلاش است و نشان دادن و حل و فصل کردن باورها و امیدهای مغایر نیازمند تلاش کردن در راستای آن هاست. به این معنا که جمله &quot;آن ها پس از آن تا همیشه خوش و خرم زندگی کردند&quot; وجود ندارد بلکه بیشتر شبیه این است &quot;آن ها پس از آن تا همیشه خوش و خرم تلاش کردند&quot;.بخشی از کتاب</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 22:55:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرندز، به یادِ متیو پری</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-ajxettdutgzm</link>
                <description> https://taaghche.com/book/147618/%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%B2 چند وقت پیش بود؛ با خواندن خبر مرگ متیو پری، همان شخصیتِ محبوبِ چندلر بینگ در سریال فرندز، همان سریالی که در فرجه امتحاناتم تمامش کردم و هنوز که هنوز است شوخی هایش برایم تکرار نشدنی و ناب است، شوکه شدم. با دیدن موضوع چالشِ دی ماهِ طاقچه، اولین کتابی که در ذهنم نقش بست کتاب &quot;فرندز&quot; نوشته متیو پری بود. کتاب اینگونه شروع می شود:سلام، اسم من متیوست؛ گرچه شاید من را با اسم دیگری بشناسید. دوستانم من را متی صدا می کنند و الان باید مرده باشم.                                                                           ...  چالش کتابخوانی دی: کتابی برای اینکه با مرگ چهره به چهره شوی مرگ و خواندن درباره‌ی آن همواره تلخ و ناراحت‌کننده است؛ اما اتفاقی‌ست که چه بخواهیم چه نخواهیم برای خودمان و یا اطرافیان‌مان می‌افتد پس چه بهتر که با دیدی روشن به استقبال‌ش برویم!                                                                                                                                                          طاقچه      این کتاب درباره مرگ نیست بلکه درباره مدام مُردن است! متیو پری در این کتاب پرده از راز اعتیاد چندین ساله خود برمی دارد. غم انگیز است که حتی در فصل هایی از سریال فرندز لاغری او به علت اعتیاد قابل تشخیص است.او در کتاب فرندز می نویسد که از مرگ میترسیدم اما با بازگشت به مصرف مواد باز هم خطر مرگ را میپذیرفتم و حس وحشتناک و بار سنگین &quot;دوباره نتوانستن&quot; را متحمل میشدم. البته که متیو پریِ باهوش و بامزه آنقدرها هم احمق نبوده تا به سادگی همچین انتخابی کند؛ همین نکته باعث میشود خطر اعتیاد را &quot;واقعی&quot; تر ببینیم، نه با دست کم گرفتن آن فکر کنیم صرفا تقصیر فرد مبتلاست و با خرجِ کمینه اراده ای میتواند کنار گذاشته شود.او از سابقه مصرف فنوباربیتال به عنوان آرامبخش در نوزادی به تجویز پزشک می گوید و درباره خاطرات خود بعد از طلاق پدر و مادرش می گوید که میخواسته به تنهایی برای خوب بودنِ حالِ مادرش &quot;کافی&quot; باشد که به هیچ وجه  کار ساده ای نبوده اما همین تلاش ها باعث می شود تا او در شوخی کردن و خنداندن متبحر شود. او از جذابیت و شهرت پدرش می گوید که احتمالا انگیزه خودش برای مشهور شدن بوده تا شاید به این واسطه برای در کنار پدر بودن &quot;کافی&quot; باشد!در نهایت این حس آشنایِ &quot;کافی&quot; نبودن عنان زندگی اش را در دست می گیرد و به او اجازه نمی دهد حتی خود را مناسب درگیری عاطفی و رابطه طولانی مدت ببیند.نداشتن پدر یا مادر در آن پرواز یکی از چندین دلایلی است که منجر به حس مادام العمر رهاشدگی شد... اگر من کافی بودم، من را بدون همراه رها نمیکردند، مگر نه؟                                                                                                                                                  بخشی از کتاباو می نویسد که هنوز هم در این سن از تنهایی وحشت دارد و به خاطر نداشتن فرزند غمگین است. اما در انتها چیزی که درباره او قابل ستایش است این است که هر بار بعد از شکست ادامه داد ( که بدون همراهی دوستان و خانواده اش ممکن نبود) و درباره بیماری خود سکوت نکرد. او ترجیح میدهد یادش به عنوان کسی که به دیگران برای نجات از اعتیاد کمک کرده در ذهن ها زنده بماند نه چندلر بینگ، بازیگر خندان سریال فرندز، و این یعنی دیگر نیازی نیست برای &quot;کافی بودن&quot; بازی کند، مشهور باشد یا جوک بگوید همین که بی نقاب &quot;خودش&quot;، با همه نقص ها و نیازها و دل مشغولی های معمولی آدمیست کافیست. تنها وقتی که نقص های خودمان را ببینیم و ببخشیم و سعی در بهبودشان کنیم آن وقت می توانیم به دیگران هم به همین شکل کمک کنیم. اعتیاد، آن چیز وحشتناک بزرگ، قوی تر از این حرف هاست که بتوان تنهایی به نبردش رفت؛ اما با همدیگر روز به روز، می توانیم شکستش دهیم.                                                                                                                                                   بخشی از کتاب</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 21:38:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نردبان شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D9%86%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-vxo93wvoetq1</link>
                <description> https://taaghche.com/book/65418/%D9%86%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87 خب می رسیم به آخرین چالشِ کتابخوانیِ پاییزیِ طاقچه 1402کتاب &quot;نردبان شکسته&quot; نابرابری اقتصادی و نژادی را زیر ذره بین می برد. کتاب با بررسی نابرابری اقتصادی شروع می شود و سیکل معیوب آن، پیامدهایش و حتی اثر آن بر نژادپرستی را توضیح می دهد. نردبان، استعاره ای است از سلسه مراتبِ موقعیتِ اجتماعی که در این بین شکل می گیرد.بخشی از کتاب:&quot;کدام ارزش ها شما را به آنچه هستید تبدیل می کنند؟ کدام انگیزه ها شما را به جلو می برند؟ در طول سال ها این پرسش ها را از صدها نفر پرسیده ام و پاسخ های معمول آرمان هایی چون عشق، ایمان، وفاداری، صداقت و درستکاری بوده اند. [...] با این حال هیچ کس تا به حال آنچه همه می دانیم واقعیت دارد (برآمده از مطالعات علمی و با توجه به سرشت انسان)، اشاره نکرده است: &quot;انگیزه من موقعیتِ اجتماعی است.&quot;نویسنده به توضیح مفهوم فقر می پردازد و میگوید مفهوم فقر، ثابت نیست و تلقی مردم از فقر، متناسب با سطح اجتماع است. مثلا شاید خانواده ای در یک کشور ( یا حتی شهر و محله) خود را فقیر بدانند و در یک کشور (یا شهر یا محله) دیگر نه.بعد توضیح می دهد، به هر حال سطحی از نابرابری بدیهی است و عادلانه است که هرکس متناسب با تخصص و تلاش خود درآمد متفاوتی داشته باشد؛ اما زمانی که توزیع درآمد نامتعادل میشود و طول نردبان بسیار طولانی می شود، پیامدهایی به دنبال دارد.نکته آن است که علیرغمِ رفع نیازهای اولیه، صرفا احساس فقر و بی عدالتی، رنج آور است. فرض کنید معلم شما به شما هدیه ای نقدی می دهد؛ آیا خوشحال می شوید؟ سپس به دوست شما هدیه ای با ارزش چند برابر می دهد آیا باز هم خوشحالید؟ حتی میمون ها هم زمانی که این دست بی عدالتی ها را می بینند قید همان سود رسیدهِ منطقی را میزنند و اعتراض می کنند!اما شاید به نظر برسد این تفاوت همواره به خاطر تفاوت در سطح شایستگی ها است؛ اما جالب آن که در آزمایش هایی که شرحش را در کتاب می خوانید حتی زمانیکه معیار برد و باخت شانس است، مثل قرعه کشی، بازهم ادعای شرکت کنندگان این است که حتما برنده، شایستگی بیشتری داشته چرا که پذیرش وجود بی عدالتی کار چندان ساده ای نیست (شاید چون توان تغییر در آن را در خود نمی بینیم). بعلاوه به خاطر حس ناامنی ناشی از احساس فقر تصمیم گیری های انسان در زندگی متفاوت می شود. کسی که احساس امنیت می کند توان ذهنی آن را دارد که برای خود برنامه های بلند مدت در نظر بگیرد تا بتواند سود بیشتری در آینده به دست آورد، اما کسی که برای خود آینده ای نمی بیند یا مملو از نگرانی برای آینده است ترجیح میدهد برنامه های کوتاه مدت تری را دنبال کند.بخشی از کتاب:&quot;آیا باید با رفتن به کالج زمان و پولم را سرمایه گذاری کنم، به امید اینکه در بلند مدت به دستمزد بالاتری برسم، یا کاری را قبول کنم که درآمد امروزم را تضمین میکند؟ آیا باید در شغل دائمی و با قواعد مشخص کار کنم، حتی اگر بدانم تمام عمرم با مشکلات مالی دست به گریبان خواهم بود، یا باید مواد مخدربفروشم؟ اگر مواد مخدر را انتخاب کنم، ممکن است در بلند مدت همه چیزم را از دست بدهم و در نهایت بی پول شوم، به زندان بیفتم یا بمیرم. در عین حال الان پول زیادی به دست می آورم.&quot;این می شود که میان کسانی که خود را فقیر می بینند تمایل به قمار، ترک تحصیل، فرزند آوری در سنین کم بیشتر دیده میشود. فقرا فقیرتر میشوند و ثروتمندان، ثروتمندتر.یلدا مبارک🍉</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 23:44:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات از هزارتو</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-vpkie1ywjer3</link>
                <description> https://taaghche.com/book/147631 برای چالش آبان ماه طاقچه، کتاب &quot;نجات از هزارتو &quot; از نیکول لپرا را انتخاب کردم.برای من این کتاب به نوعی دنباله ی کتاب قبلی &quot;تسلی بخشی های فلسفه&quot; بود. در اخرین بخش کتاب تسلی بخشی های فلسفه به نیچه اشاره میکند که چطور آدم ها برای فرار از درد، به چیزهایی مثل الکل و انکار برای بی حس کردن خودشان (فرار ازحل مسئله) روی می آورند. ولی نیچه این کار را &quot;نهایتِ حماقت&quot; میداند.&quot;امروز، به نظر ما، نابود کردن شورها و هوس ها تنها براى پرهیز از حماقت ها و پیامدهاى ناخوش حماقت هایشان، خود نهایت حماقت است [بنابر این روش کار دندانپزشکى که دندان را مى کشد تا دیگر درد نکند، هیچ جاى حیرت ندارد].&quot; -تسلی بخشی های فلسفه، ترجمه عرفان ثابتیدر اینجا این پرسش پیش می آید که چرا کسانی که درگیر اعتیاد (به هر شکلی از آن) هستند بعد از خواندن و شنیدن این دست مطالب نمی توانند به سادگی رفتار خود را تغییر دهند. یا چرا باز هم زمانی که درگیر ناراحتی ای میشویم ترجیحمان به جای حل مسئله، انکار یا فرار است؟ اینجاست که کتاب &quot;نجات از هزارتو&quot; خواندنی می شود؛ چرا که توضیح می دهد پای &quot;بدن&quot; در میان است. در واقع نام دیگر این کتاب می تواند &quot;تسلی بخشی های علم اعصاب&quot; باشد!نیکول لپرا روانشناسی است که از تجربه خودش در مسیر درمان میگوید. او که از روند درمان خودش و بیمارانش رضایت چندانی نداشت در مطالعاتش به اهمیت کلیدی نقش بدن می رسد. او می گوید ایده جدایی ذهن و بدن از زمانی که دکارت آن را مطرح کرده تا کنون هنوز حاکم است. نتیجه این جدایی هربار انکار نقش یک کدام از آن ها است؛ وقتی بدن بیمارست نقش ذهن نادیده گرفته می شود و وقتی ذهن بیمار، نقش بدن!او هم مشابه با آنچه نیچه می گوید می نویسد:وقتی علائم بیماری بروز میکـند یک پزشک وجود دارد که آنها را مدیریت کند پزشک این کار را یا از طریق حذف آنها به عنوان مثال (جراحی یا از طریق درمان نشانه ها و علائم آنها مانند تسکین تب یا درد با تجویز داروهایی که ممکن است عوارض شناخته شده و یا ناشناخته ای داشته باشند) انجام میدهد. به جای گوش دادن به بدن، به دنبال ساکت کردن آن هستیم. وقتی تلاش میکنیم علائم را سرکوب کنیم معمولاً آسیبهای جدیدی به خود وارد میکنیم روشی که در آن باید انسان را به عنوان مجموعه ای به هم پیوسته و مرتبط درمان کند کنار زده میشود و به جای آن از روشی استفاده میشود که علائم بیماری را مدیریت میکند و نتیجه آن شکل گیری یک دور باطل از وابستگی به دارو است. چیزی که من به آن مدل «چسب زخمی» میگویم؛ مدلی که بر روی درمان علائم تمرکز دارد و هرگز به دلایل ریشه ای آنها توجه نمی کند.این می شود که سبک خودش یعنی روانشناسی کل نگر را معرفی می کند. درواقع ایده اصلی کتاب حول نظریه پلی واگال می چرخد که دکتر استیون پورگس در سال 1994 مطرح می کند. واژه واگال به عصب واگ اشاره می کند و بنابر این نظریه عصب واگ با تشخیص سطح خطر انتخاب میکند که بهترست بدن را به کدام یک از حالت های &quot;تعامل اجتماعی&quot;، &quot;جنگ و گریز&quot; یا &quot;قفل شدگی و فریز&quot; ببرد. در نتیجه این انتخاب ناخودآگاه، ما در آرامش، آماده تعامل و یادگیری هستیم یا نا آرام، آماده فرار و جنگ. در حالت سوم هم آنقدر خطر ناتوان کننده تشخیص داده می شود که بی حال و منفعل میشویم (در حالت شدید آن از هوش رفتن).وقتی خطر بیرونی است واکنش سیستم عصبی کاملا حیاتی است اما چه می شود اگر خطر در ذهن ما باشد مثلا وقتی وارد یک مهمانی می شویم یا می خواهیم سخنرانی کنیم؟ ذهن ما خطر را تشخیص می دهد (حتی قبل از آنکه خودمان بفهمیم!) و سیستم عصبی ما واکنش نشان می دهد انگار که مانند اجدادمان منتظر حمله یک حیوان درنده هستیم! ضربان قلبمان و قطر مردمک چشمهایمان تغییر می کند. دیگر صداهایی با فرکانس متوسط را نمی شنویم و آماده شنیدن صداهای بلند و کوتاهِ تهدید آمیز می شویم. عملکرد سیستم گوارشمان بهم می ریزد حتی ممکن است حافظه مان در ثبت و یادآوری وقایع ضعیف عمل کند ( آدم در حال فرار حافظه می خواهد چکار؟!). خلاصه آن که در نتیجه این واکنش بدن، دیگر نه خیلی دوستانه به نظر می رسیم نه رفتار دیگران را دوستانه تعبیر می کنیم.اگر هم خطر در ذهن ما بزرگ تر از این حرف ها باشد بدن قید جنگ و فرار را میزند و ما را بی حس میکند تا شاید مثل اجدادمان حیوان درنده از خیر دریدنمان بگذرد!با این حساب وقتی روش بهتری برای مقابله با چالش نداریم این می تواند الگوی رفتاری ما شود که برای کم کردن فشار روی سیستم عصبیمان، به هر چیزی که باعث می شود ذهن ما از چالش دور شود روی بیاوریم (اعتیاد به چیزهایی مثل الکل، رابطه جنسی یا .. )نکته مهم و امیدبخش ارتباط دو طرفه ذهن و بدن است. مثل ورزشکاری که عضلات خود را در یک شرایط قابل تحمل اما چالش برانگیز رشد می دهد سیستم عصبی ما هم در شرایط مطلوب می تواند یاد بگیرد موقعیت های چالش بر انگیز را بهتر مدیریت کند ( یعنی رفتن به حالت تعامل اجتماعی). مثلا وقتی در شرایط تهدید آمیز تنفس ما تند یا کند میشود اولا با توجه به آن و دوما با تنظیم تنفس میتوانیم این پیغام را به سیستم عصبی خود برسانیم که پیغام آن را گرفتیم و میتوانیم از پس آن بربیاییم در نتیجه سیستم عصبیمان ما را کم کم به حالت تعامل اجتماعی برمی گرداند.یک نکته خوبِ کتاب بیان تجربه های خواندنی نویسنده و درمانجویانش است که باعث شده کتاب شکل داستانی به خودش بگیرد و خسته کننده نباشد. نکته دیگر اشاره نویسنده به دیگر نظریه های روانشناسی است، برای همین این کتاب خلاصه بردار نیست و این مطلب، تنها بیان ایده کلی کتاب بود! </description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 23:43:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلی بخشی های فلسفه</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-mar9ssex0bh9</link>
                <description> https://taaghche.com/book/118514/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87 مدت ها بود این کتاب در لیستم بود. چالش طاقچه بهانه ای برای انتخاب این کتاب شد.اما آنچه در این کتاب خواهید خواند مرور کلی زندگی و ایده های چند تن از فلاسفه بزرگ است تا جوابی برای سوالهایی پیدا کنیم که برای همه مان پیش می آید.سقراط: استقلال فکری  - چقدر تحت تاثیر نظر دیگران هستید؟زندگى و مرگ سقراط دعوتى به شکاکیت هوشمندانه است.کتاب میگوید باید مثل سقراط به &quot;عرفِ عام&quot; با دیده تردید نگریست و درستی آن را آزمود نه اینکه کورکورانه از آن تبعیت کرد. زندگی و مرگ سقراط نشان می دهند رای اکثریت لزوما همان رای درست نیست!اپیکور: لذت - لذت و خوشبختی در چیست؟هر چند او تاکید زیادی بر لذت های جسمانی دارد اما نگاهی بر سبک زندگی او نشان میدهد در کنار آن برای دوستی آزادی و تفکر ارزش بسیاری برای رسیدن به خوشبختی قائل بوده است.البته بعید است که ثروت هرگز کسى را بدبخت کند. ولى اصل استدلال اپیکور این است که اگر پول داشته باشیم ولى از نعمت دوستان، آزادى و زندگى تحلیلشده محروم باشیم، هرگز واقعا خوشبخت نخواهیم بود. و اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم ولى پول نداشته باشیم، هرگز بدبخت نخواهیم بود.بنابراین:اشیا در بُعد مادى اداى چیزى را در مى آورند که مى خواهیم در بُعد روانشناختى به دست آوریم. ما باید در افکار خود تجدید نظر کنیم، ولى فریفته قفسه هاى جدیدى مى شویم. ژاکتى کشمیرى را به عنوان جایگزینى براى همصحبتى با دوستان مى خریم.در واقع این مصرفگرایی بیشتر در جهت نفع شرکت های تجاری و تبلیغاتی است تا خوشبختی خریداران.سنکا: پایداری - چکونه در برابر رنج­ها تاب بیاوریم؟در هسته هر ناکامى ساختارى اساسى نهفته است: تضاد خواستها با واقعیتى بنیادین.شبیه نظر بودا درباره رنج است که می گوید ما رنج میکشیم چون در برابر واقعیت مقاومت میکنیم.ممکن است به خاطر رخ دادن اتفاقی شوکه و عصبانی شویم و فکر کنیم چرا این اتفاق برای ما افتاده است:ما همیشه نمى توانیم سرنوشت خود را با رجوع به ارزش اخلاقى خود تبیین کنیم؛ ممکن است موهوب به نعمتى یا مبتلا به بلایى شویم بى آن که پشت هیچ کدام از آنها عدالتى وجود داشته باشد. همه اتفاقهایى که براى ما مى افتد با ارجاع به چیزى درباره ما رخ نمى دهد.به این ترتیب او درباره کم کردن اضطراب پیشنهادی می دهد:شکل سنتى آرام کردن و تسلى دادن، قوت قلب است. کسى به افراد مضطرب توضیح مىدهد که ترس هاى آنها مبالغه آمیز است و رویدادها قطعا به نحو مطلوبى پیش خواهند رفت. .۲ ولى قوت قلب ممکن است ظالمانه ترین پادزهر اضطراب باشد. پیشبینى هاى خوشبینانه ما هم سبب مى شوند که فرد مضطرب براى بدترین حالت آماده نباشد و هم نادانسته، تلویحا مى گویند که اگر بدترین حالت رخ دهد مصیبت بار و فاجعه خواهد بود. سنکا به شیوه اى حکیمانه تر از ما مى خواهد که فکر کنیم رویدادهاى بد احتمالاً رخ خواهند داد، ولى اضافه مى کند که هرگز احتمال ندارد به اندازه اى که مى ترسیم بد باشند.مونتنی: واقعیت در سایه تعصب - بُعد ذهنی برتر از بُعد جسمی است؟انسان موجودی نیازمند است مونتنی متوجه شد آنقدر درگیر ذهن شده ایم که نیازهای جسمانی را شرم آور میبینیم و در پی انکار آنها میرویم. نقص و نیاز با وجود انسانی ما پیوند خورده است اما در هنر، شعر حتی اندیشه های فلاسفه خودآگاهی از این بُعد به چشم نمی خورد. حتی انگار تاکید بر توانایی ذهنی پوششی میتواند پوششی باشد بر نیاز جسمانی!آیا نمى توان گفت در این زندان زمینى، هیچ چیزى در ما جسمانى محض یا روحانى محض نیست و دو پاره کردن انسانى زنده، کارى زیانآور است؟در ادامه نویسنده به نظر میگوید وقتی واقعیت انسانی شرم آور دیده میشود به دنبال قالب هایی هستیم تا این شرم را بپوشانیم این میشود که به الگوهای پذیرفته شده پناه میبریم حتی آنها را مطلقا درست میدانیم و هر آنچه غیر آن است مطلقا غلط، بعد حتی ممکن است این را مجوزی برای نابودی آن در نظر بگیریم. مثل قتل عام وحشیانه سرخپوستان آمریکایی فقط به جرم اینکه معیارهای کاملا درست انسانهای متمدن را نداشتند!در آخر طبق نظر مونتنی مهم این است راه درست زندگی کردن را با در نظر گرفته شدن نیازهای جسمی و ذهنی بیاموزیم نه اینکه در میان انبوهی از ایده های بزرگان غرق شویم و واقعیت و مشکلات زندگی روزمره را فراموش کنیم.شوپنهاور: ناکامیِ عشق - آیا با عشق، فرد فدای بقای نسل میشود؟شوپنهاور درباره عشق میگوید که منافی عقل و خوشبختی ماست چرا که در خدمت بقای نسل آدمی است. ما عاشق کسانیکه شبیه ما هستند و ما را شاد میکنند نمیشویم.[ما] ... عاشق کسانی میشویم که به دلیل نقصهاى خود، نقصهاى ما را خنثى کنند و بدین قرار به ما کمک میکنند تا توازن جسمى و روانى نسل بعدى حفظ شود.در آخر نویسنده میگوید ایده شوپنهاور کمک میکند تا انتظار واهی و غیرواقع بینانه ای از عشق نداشته باشیم.نیچه : رنج در خدمت لذت - چگونه با مشکلات مواجه شویم؟نیاز رو انکار نکرد حتی زمان ناکامی خودش مصداق گربه دستش به گوشت نمیرسهاو که در زندگی با مشکلات زیادی از جمله بیماری های جسمی سختی درگیر بود، تحمل رنج (غیر قابل اجتناب) را راه رسیدن به خوشبختی می دانست برای همین با هر چیزی که کمک به پوشاندن این درد میکرد مثل الکل مخالف بود.اگر اکراه دارید که رنج خود را حتى یک ساعت تحمل کنید و دائما از هر نوع بدبختى ممکن حذر مى کنید، اگر هرگونه بدبختى و رنج را شر منفورى مى دانید که باید نابود شود (چون ضعفى در زندگى است)، در آن صورت [ شما در قلب خود]... پیرو مذهب راحت طلبى هستید. متأسفانه شما موجودات راحت طلب و ساده لوح چیز زیادى درباره شور و نشاط انسان نمى دانید! زیرا خوشبختى و بدبختى دو خواهر دوقلو هستند که با هم بزرگ مى شوند، یا در مورد شما با هم کوچک مى مانند.اما مهمترین درسی که از نیچه میگیریم:او به شدت مبارزه کرد تا خوشبخت شود؛ ولى هرگاه شکست خورد، مخالف چیزى نشد که زمانى به آن مشتاق بود. او به چیزى متعهد ماند که به نظرش مهمترین ویژگى انسان شریف بود: این که کسى باشد که «هرگز انکار نمى کند»</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 22:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-snmsdybkdu5b</link>
                <description> https://taaghche.com/book/95807/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7 هشدار، خطر اسپویل!به مناسبت تولد ارنست همینگویپیرمرد و دریا داستان کوتاهی درباره پیرمردی ماهیگیر است. تلاش و پایداری او برای شکستِ بدشانسی ای که نصیبش شده مثال زدنیست. او دریا را &quot;لامار&quot; می نامد صفت مونثی که اسپانیایی زبان ها به کسیکه دوستش می داشتند نسبت می دادند.&quot;پیرمرد همیشه از دریا به عنوان یک زن یاد می کند و به عنوان کسی که الطاف بزرگی میبخشد یا از عطا کردن دریغ میورزد؛ اگر دریا خشونت ورزد یا کاری ناپسند انجام دهد، آن را به حساب این میگذارد که کار دیگری از دستش برنمی آمده.&quot;او که 84 روز است از دریا بی نصیب مانده سعی در شکار ماهی بزرگی دارد تا جبران بدشانسی شود. برای همین به دوردست ها می رود دل به خطر می زند تا شاید در 85 امین روز که عدد خوش شانسی خود می داند شکاری نصیبش شود.سرانجام ماهی بزرگی را گیر می اندازد اما پایداری ماهی هم دست کمی از خودش ندارد تا اینکه می گوید یا باید ماهی کشته شود یا خودش. با این حال ماهی را برادر می خواند و نمیتواند دست از ستایش عظمت و زیبایی، زیرکی و پایداری او بردارد.شرح تلاش او حیرت انگیز است اما دنیا قرار نیست همیشه بر مدار میل ما بچرخد!پیرمرد موفق میشود ماهی را شکار کند اما در راه بازگشت ماهی خوراک کوسه ها میشود و تنها اسکلتی از آن می ماند گویی مدرکی است بر اثبات آنچه بر سرشان گذشته! در نهایت با بازگشت به خانه گویی هم ماهی مرده است هم پیرمرد! لاشه اسکلت ماهی که روزی مظهر زیبایی و قدرت بود میان زباله های کنار ساحل می پوسد و تنها برای چند ثانیه توجه گردشگران کنجکاو را جلب می کند.قسمتی از کتاب:به این فکر افتاد: &quot;چند نفر شکمشان را با این ماهی سیر، می کنند، اما آیا آنان شایستگی خوردن چنین ماهی باشکوه و با عظمت و با چنین منش و رفتاری را دارند؟ سر انجام این فکر به سراغش آمد: من این چیز ها را نمی فهمم، اما شانس آورده ایم که ناچار نیستیم خورشید، ماه یا ستارگان را بکشیم. همین که در دریا زندگی می کنیم و برادران واقعی مان را میکشیم؛ کفایت می کند.این همه رنج برای برادر کشی که در نهایت گویی همان خودکشی است. و شاید پیرمرد به خاطر شکار لاک پشت کور شده و اجبارا چشم بر شکوه ماهی می بندد و آن را میکشد!کاش همه این ها رویا بود و من هیچوقت این ماهی را به قلاب نینداخته بودم. از تو معذرت میخوام ماهی. همه چیز غلط از آب در اومد.&quot; کتاب با خواب پیرمرد درباره شیرها به پایان میرسد شاید خواب شیرها هم برای پیرمرد شیرین است چون با شکوه و برادرانه با یدیگر کشتی میگیرند جای اینکه مجبور به برادر کشی باشند!نکته جالب دیگر تاکید ارنست همینگوی بر واقع گرایی داستان و شخصیت هاست او در این مورد گفته‌است:شما هیچ کتاب خوبی پیدا نمی‌کنید که نویسنده‌اش پیشاپیش و با تصمیم قبلی، نماد  یا نمادهایی در آن وارد کرده باشد… من کوشش کردم در داستانم یک پیرمرد واقعی، یک پسربچه واقعی، یک دریای واقعی، یک ماهی واقعی و یک کوسه‌ماهی  واقعی خلق نمایم؛ و تمام این‌ها آن قدر خوب و حقیقی از کار درآمدند که حالا  هر یک می‌توانند به معنی چیزهای مختلفی باشند. (نقل از ویکی پدیا)این درحالیست که در ابتدای کتاب پیرمرد و پسر، در دست انداختن واقعیت همدستی می کنند:-میتونم تور ماهیگیری رو بردارم؟-البته.از تور خبری نبود و پسر کاملا به خاطر داشت چه وقت آن را فروخته بودند. اما آنان هر روز این قصه را ساز می کردند. از دیگچه پلوی زرد و ماهی هم خبری نبود و پسر این را می دانست.گویی آنچه از واقعیتِ وجودِ تور و غذا هم مهمترست ارتباط است. بودن یا نبودن تور مهم نیست بلکه فقط بهانه ای است برای حرف زدن پیرمرد و پسر. وجود پسرک نور و امیدیست در تنهایی پیرمرد. زمانیکه در قایق تنهاست بارها آرزو میکند که کاش پسرک همراهش بود.با خود اندیشید: &quot;تازه همه چیز، همه چیز را می کشد و هر چیز به گونه یی دیگر. ماهی گیری دقیقا مرا می کشد، در همان حال که مرا زنده نگه می دارد.&quot; با خود اندیشید: &quot;آن پسر مرا زنده نگه می دارد، من نباید خیلی خودم را فریب دهم.پیرمرد شکست خورده از صید برمیگردد در حالیکه پسرک منتظر و نگرانش است و ذره ای از ایمان و محبتش به پیرمرد کم نمی شود. آیا این پیروزی کمی است؟</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 23:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی دارک تر از دراکولا</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%DA%A9%D8%B1-ttkqvqeqw0b5</link>
                <description> https://taaghche.com/book/123528/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7 هشدار: این مطلب حاوی اسپویل است!هشدار: مطلب به موضوعات جنسی و خشونت آمیز اشاره دارد اگر سنتان پایین است یا مناسب خود نمی دانید مطالعه نفرمائید.برام استوکربرام استوکر (۱۵۴۷ - ۱۹۰۲) نویسنده ایرلندی است که بیشتر به خاطر کتاب دراکولا شناخته می شود. او در سال 1878 با فلورانس بالکوم معشوقه سابق اسکار وایلد که به زیبایی معروف بوده، ازدواج می کند و با هم به لندن مهاجرت می کنند.خلاصهداستان دراکولا فضای رازآلود و ترسناکی دارد که از روی نامه ها و یادداشت های روزانه نقل می شود. اولین راوی جاناتان هارکر، یک مشاور حقوقی انگلیسی است که برای یک ماموریت کاری به ترانسیلوانیا سفر می کند تا مدتی مهمان کنت دراکولای مرموز باشد. در خانه کنت، جاناتان میفهمد که او یک انسان نیست بلکه یک خوناشام است. جاناتان از خانه کنت به زادگاهش انگلستان می گریزد اما ماجرا تمام نمی شود چرا که کنت دراکولا به لندن نقل مکان میکند و طولی نمی کشد که شرش دامن گیر مردم انگلیس می شود. جاناتان هارکر، مینا ماری، جان سیورد، آرتور هولموود و کوئینسی موریس به رهبری آبراهام ون هلسینگ گروهی تشکیل می دهند تا دنیا را از خطر کنت دراکولا نجات دهند.داستان روند آرامی دارد و حتی گاهی می تواند خسته کننده باشد. اما کلیت داستان حول محور خون، خطر خونخواری کنت دراکولا و فاسد شدن قربانیان، مبارزه گروهی علیه اوست. آنچه برای پیروزی در این جنگ بسیار تعیین کننده است نیروی ایمان و نمادهای مذهب کاتولیک (صلیب، نان و شراب عشای ربانی) و صد البته نقش محوری میناست. درواقع در داستان به صفات ایمان، پاکی، زیرکی، خرد زنانه (!) و وفاداری او به همسرش بارها و بارها اشاره شده با کمک مینا ماری و همسرش جاناتان هارکر است که جهانیان از شر موجود موحش دراکولای خونخوار نجات پیدا می کنند.تاکید بر جنبه مذهبی از ابتدای داستان شروع میشود. جان هارکر در شب عید سنت جورج قدیس وارد سرزمین دراکولا می شود. در همین شب است که زنی، صلیبی را به او می دهد تا در امان بماند. (طبق افسانه ها سنت جورج، مسیحی مومنی بوده است که با صلیبی بر گردن به جنگ اژدها می رود و شاهدخت را نجات میدهد. که به کلیت داستان اشاره دارد. ) جوناتان که قبل آن صلیبی نداشته توضیح می دهد به عنوان عضوی از کلیسای پروتستانِ انگلیس، صلیب را نمادی از شرک می دانسته و از آن استفاده نمی کرده است (برخلاف کاتولیک ها).داستان تغییر مذهب انگلیس از کاتولیک به پروتستاناستقلال کلیسای انگلیس و روی برگرداندن آن از کاتولیک به هنری هشتم برمیگردد. هنری هفتم به منظور صلاحدید سیاسی کاترین آراگون را به عقد پسر اولش آرتور درمی آورد اما آرتور به علت بیماری چندی بعد می میرد. هنری هفتم که حاضر به از دست دادن این موقعیت سیاسی نمی شود با این بهانه که به علت بیماری فرزندش عملا مقاربتی صورت نگرفته قصد می کند خود با کاترین ازدواج کند که با مخالفت های زیادی رو به رو می شود در نتیجه کاترین را به عقد فرزند کوچکترش هنری هشتم در می آورد. بعد از گذشت چند سال وقتی کاترین وارث پسری برای هنری هشتم نمی آورد هنری هشتم از کلیسا اجازه می خواهد تا همسر دیگری اختیار کند اما پاپ مطابق قوانین کلیسا با طلاق او مخالفت میکند در نتیجه هنری هشتم کلیسای انگلستان را مستقل اعلام کرده و خود را رهبر آن اعلام می کند سپس با آن بولین ازدواج میکند. هنری هشتم به خطر 6 ازدواج پی در پی اش معروف است (نقل از ویکی پدیا). آنچه برمی آید، روی برگرداندن از کاتولیک و چند همسری است. از طرف دیگر، کاترین آراگون است که به خاطر قدرت طلبی مردان مورد سواستفاده قرار می گیرد و از قوانین کلیسا فاصله می گیرد. این ماجرا هم میتواند نمایی از آنچه برای لوسی اتفاق می افتد باشد. به خصوص که مانند کاترین آراگون نام نامزد لوسی نیز آرتور است.خون و  موضوع چند همسریاولین بار که با موضوع چند همسری در داستان رو به رو میشویم در نامه لوسی به میناست. لوسی که به خاطر دست رد زدن به سینه خواستگارانش عذاب وجدان دارد می نویسد: &quot; چرا اجازه نمی دهند هر دختر برای اینکه در چنین مخمصه ای نیفتد، با سه مرد ازدواج کند، یا با هر تعدادی که دلش می خواهد؟ می دانم حرفم کفر است و نباید می گفتم.&quot;دومین بار زمانی است که آرتور انتقال خون به لوسی را مثل این می داند که با او ازدواج کرده است. این گمان توسط دکتر ون هلسینگ تکرار میشود و میان خنده و گریه می گوید: &quot;اما جان عزیزم، مشکلی در میان است. اگر قرار بر این باشد، پس در مورد دیگران چه باید گفت؟ هاهاها! پس باید این دوشیزه دلربا را چندشوهره دانست ...&quot;حال سوال اینست: آیا خون استعاره از یک موضوع جنسی است؟نکته جالب اینکه با مکیده شدن خون لوسی، او در نهایت به یک زنده-مرده یا نامُرده (undead) تبدیل می شود. بارزترین ویژگی این حالت، رفتار تحریک کننده و جنسی شده اوست ( که در عصر ویکتوریایی برای زنان متوسط به بالای جامعه زننده تلقی می شده حتی در رابطه با همسر مشروع ).&quot;سپس با لحن آرام و تحریک کننده ای که هرگز از آن دهان بیرون نیامده بود گفت: آرتور، عزیزم، چقدر خوشحالم آمده ای! مرا ببوس!&quot;خون، زندگی یا مرگ؟کنت دراکولا ( و قربانی های نامُرده او) با خوردن خون زنده می مانند اما این زنده بودن ظاهری و در واقع چیزی بین مرگ و زندگی است. رنفیلد هم توهم این را دارد که با خوردن خون حیات می گیرد و به جمله ای از انجیل اشاره میکند: &quot;خون زندگی است.&quot; از طرفی دراکولا برای فریب رنفیلد به او وعده زندگی می دهد و با اشاره به نقل قول شیطان در انجیل میگوید: &quot;اگر افتاده ستایشم کنی همه اینها را به تو می بخشم&quot; موضوع مرگ و زندگی و رابطه آن با فریب می تواند تداعی کننده داستان فریب حضرت آدم و حوا مطابق فصل دوم سفر تکوین باشد:3. اما از ميوه درختى كه از وسط باغ است خدا فرموده است كه از آن مخوريد و آن را لمس ننمائيد مبادا كه بميريد 4. و مار به زن گفت كه البته نمى ميريد 5. و حال اين كه خدا مى داند روزى كه از آن مى خوريد چشمان شما گشوده شده، چون خدايانى (فرشتگان) كه نيك و بد را مى دانند خواهيد شددر اینجا دو نکته قابل توجه است: اول اینکه آن ها علیرغم وعده خدا نمُردند (حداقل در ظاهر! مانند دراکولا!) دوم آنکه شروع به پوشاندن نواحی جنسی خودشان میکنند طوری که انگار تازه از بُعد جنسی خودشان آگاه شدند (مثل بیداری جنسی لوسی!). با این حساب خون نماد زندگی است یا مرگ؟ شاید هم هیچکدام بلکه نماد رسوایی جنسی است! کنت دراکولا مظهر رسوایی در عصر ویکتوریاییاگر استعاره خون را بپذیریم فضای داستان مملو از هرج و مرج جنسی می شود طوری که حتی مینای وفادار هم از گزند کنت دراکولا در امان نمی ماند و بر پیشانی اش لکه ننگ آوری ظاهر می شود.&quot;وقتی نان را روی پیشانی مینا گذاشت، پیشانی اش داغ خورد و همچون فلزی گداخته گوشت آن ناحیه را سوزاند&quot;از طرف دیگر احتمال همجنس گرایی کنت دراکولا است که به شکل گذرا مطرح می شود. یعنی آنجا که او پس از دفاع از جوناتان در برابر سه خوناشام زن به کنایه زن ها مبنی بر عاشق شدنش جواب می دهد.&quot;کنت چرخید و پس از آنکه با دقت صورتم را برانداز کرد، ملایم و به نجوا گفت: بله من هم می توانم عاشق شوم. شما خودتان از گذشته خبر دارید.&quot;آیا دراکولا و جاناتان هارکر داستان اسکار وایلد و برام استوکر است؟در سالهای قبل از انتشار دراکولا محکومیت و تبعید اسکار وایلد به جرم همجنسگرایی اتفاق می افتد. استوکر و اسکار وایلد از زمان تحصیل باهم آشنا بودند. برام استوکر در دورهمی هایی که در خانه اسکار وایلد برگزار میشد شرکت میکرد و احتمالا در همان جا با فلورانس بالکوم معشوقه سابق اسکار وایلد آشنا می شود و زمانی که اسکار وایلد در سفر به سر میبرد با او ازدواج می کند. بعد از آن به همراه همسرش به لندن می رود که مقصد بعدی اسکار وایلد نیز برای زندگی می باشد. اسکار وایلد که در زمان نامزدی صلیبی طلایی به فلورانس بالکوم هدیه داده بود در نامه ای آن را پس می خواهد تا یادگار شیرین ترین دوره جوانی اش باشد و همیشه آن را نزد خود نگه دارد. ارتباط خانوادگی آن ها ادامه می یابد و اسکار وایلد در دورهمی هایی که در خانه برام استوکر برگزار میشود شرکت می کند. در سال 1895 اسکار وایلد به همجنسگرایی محکوم میشود و در 1897 به فرانسه تبعید می شود. جالب آنکه با توجه به نامه های پر از مدح و ستایشی که برام استوکر برای والت ویتمن نوشته، منتقدان به ردپای همنجسگرایی در او اشاره کرده اند. (منبع) به نظر می رسد برام استوکر حداقل در دراکولا تحت تاثیر اسکار وایلد بوده است. معروف ترین اثر اسکار وایلد تصویر دوریان گری در سال 1890 چاپ می شود و معروف ترین اثر برام استوکر دراکولا در سال 1897. در هردو کتاب همجنسگرایی، سو استفاده از زنان و جوان ماندن جادویی مطرح شده و البته مرگ هر دو شخصیت منفی کتاب که با خنجری در قلب می میرند بی شباهت به هم نیست.اسکار وایلد از لندن تبعید می شود و همانجا می میرد. دراکولا نیز بعد از فرارش از لندن در سرزمینی دور (تبعیدی) کشته میشود.شاید رقابت بین بین دراکولا و جوناتان و غلبه نهایی جوناتان الهام گرفته از  زندگی واقعی خودش است. به هر حال در داستان رقابت مردان نقش پر رنگی دارد. مردان گروه می ترسند مبادا زیر سلطه رقیب بروند تا جایی که پیروزی بر رقیب، به عشق غلبه پیدا می کند و احتمال کشته شدن مینا مطرح می شود ( تا مبادا برگ برنده ای باشد در دست دشمن! )کنت دراکولا خطاب به مردان می گوید:&quot; دخترانی که همگی دلبسته شان هستید هم اکنون از آنِ من اند؛ و به واسطه آن ها، شما و دیگران نیز از آن من می شوید، موجوداتی که اوامرم را اجرا می کنند.&quot;جک قاتل ظاهر می شودآیا دراکولا یک داستان فانتزی و تخیلی است؟ آیا کنت دراکولا تاریک ترین نقطه داستان است؟ کاش اینطور بود اما قضیه میتواند ترسناک تر باشد!منتقدان به ارتباط بین داستان دراکولا و ماجرای جک قاتل اشاره کرده اند. جک قاتل نام مستعار یک قاتل سریالی بوده که همه قربانیانش زنان فقیری بوده اند که به فاحشگی روی آورده بودند. این قتل ها نه سال قبل از انتشار دراکولا در شرق لندن اتفاق میفتند. بیشتر قربانی‌ها گلو و بدنشان بریده و بعضی از اندام‌های داخلی بدن سه تن از قربانیان برداشته شده بود. گفته شده به خاطر آشنایی با وسایل پزشکی، قاتل دارای سابقه پزشکی بوده (نقل از ویکی پدیا).قسمتی از کتاب، دکتر ون هلسینگ در مورد پیکر لوسی به جان سیورد می گوید:&quot;می خواهم سر جسد را جدا کنم و قلبش را بیرون بکشم. آخ! تو که جراحی چرا اینقدر جا خورده ای؟&quot;درصورتیکه بپذیریم نامُرده بودن استعاره از رسوایی جنسی بوده، می توانیم دکتر ون هلسینگ شخصیت مثبت، آگاه و خیراندیش کتاب دراکولای برام استوکر را معادل یک قاتل سریالی یعنی جک قاتل بدانیم! کاش این نتیجه گیری مهمل باشد اما اگر درست باشد چگونه برام استوکر توانسته است چنین شخصیتی و چنین گروهی را ناجی و قهرمان معرفی کند؟!کلام آخرتصور دراکولا ترسناک است اما نه آنقدر چون به هر حال متعلق به سرزمین وهم و خیال است. تصور جک قاتل هم ترسناک است اما شاید بگوییم طرف یک نفر دیوانه بوده است. اما تصور گروهی تحصیل کرده که با همکاری هم و ایمان به درستی کارشان وحشیانه دست به قتل و مثله کردن میزنند به شوخی ناممکنی می ماند.هرچند تاریخ امکان آن را ثابت کرده است. اعضای گروهی احساس خطر کرده اند و فرد یا افرادی را معادل سیاهی مطلق دانسته اند ( احتمالا مثل دراکولا که مظهر کامل شر نشان داده شده است ) آنوقت برای بقای گروه از انجام هیچ شری کوتاهی نکرده اند! (حتی قتل وحشیانه)  آنوقت زمانی به خود می آیند و می بینند ( اگر بتوانند ببینند) که در راه بقا از دشمن فرضیشان هم پست تر و متوحش تر شده اند. خود به دراکولایی بدل شده اند که برای بقا و برتری از خونخواری و قتل دریغ نکرده اند! در این میان مینایی که نماد وفاداری ایمان و خردمندی زنانه (!) است، به عنوان یک شی واسطه و برگ برنده تلقی می شود. تا زمانی حیاتش (ولو نماین) ممکن است، که باعث پیروزی و غلبه مردان گروه بر رقیب همجنسشان شود. مثل ماجرای کاترین آراگون که سرانجام پس از سو استفاده هایی که از او شد چون نتوانست برای پادشاهی جانشین پسری به دنیا بیاورد کنار گذاشته شد.</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 23:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ هایی که به خودمان می گوییم</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-r2tkfcn7txuq</link>
                <description> https://taaghche.com/book/136353 کتاب از زبان درمانگری است که شرح میدهد چرا رنج میبریم. کتاب سراسر مثال هایی از تجربیاتش چه در زندگی شخصی و چه در ارتباطش با بیمارانش است.فردیکسون در جایی دیگر می گوید درد اجتناب ناپذیر است. اما همانطور که بودا گفت ما رنج میبریم، چون در برابر واقعیت مقاومت میکنیم. در واقع او گفت ما رنج میبریم چون میل به چیزی داریم که در واقعیت وجود ندارد. وقتی امیالمان با واقعیت برخورد کرد، میفهمیم مردم چیزی را که ما می خواهیم نمیخواهند، آنها نمیتوانند همیشه چیزی را که ما میخواهیم به ما بدهند، و خیال ما با واقعیت فرق می کند.رنج ما به حقایقی اشاره دارد که ما از پذیرش آنها درون خودمان میترسیم.علت رنج ما درد نیست بلکه ندیدن واقعیت و دروغ هایی است که به خودمان میگوییم.فردیکسون میگوید: &quot; فروپاشی خیالات ما آشکار شدن حقیقت را ممکن میکند. گمان میکنیم درهم شکسته ایم، اما با این وجود هنوز هم اینجاییم. پس آیا ما در هم شکسته ایم یا خودپنداره ما درهم شکست؟&quot;رفتارهای ما ناشی از افکار و احساسات ما هستند اما ما نه با افکارمان و نه با احساساتمان یکی نیستیم بلکه ظرفی برای مشاهده و تجربه آنهاییم. در واقع احساسات ما مانند قطب نمایی هستند که به ما مسیر حرکت و انتخابمان در زندگی را به ما نشان میدهند. اما وقتی ارتباط ما با احساسات اصیلمان قطع میشود سردرگم میشویم و دست به انتخاب هایی میزنیم که در نهایت به خودمان ضربه میزنند و باعث رنجمان میشوند. &quot;احساساتی که را ما را برمی گزینند، راهنمای ما نیز هستند. از راه غم و اندوه با فقدان مواجه می شویم و عشق به کسانی که را که از دست داده ایم را احساس میکنیم. هنگامی که دیگران حد و مرزهای ما را نادیده می گیرند، خشم کمکمان می کند تا از خودمان دفاع کنیم. ترس خطر نیست نشانه است، نشانه ای که ما را از خطرات، چه درونی و چه بیرونی، آگاه میکند. بنابراین، احساسات مثبت اند و به بقای ما کمک می کنند.&quot;&quot;دونالد ملتزر روانکاو: دفاع ها دروغ هایی اند که برای دوری از درد به خودمان میگوییم.&quot;اما چه میشود که دروغ گفتن به خودمان را انتخاب میکنیم؟ این دروغ ها میتوانند الگوهایی باشند که طی سالیان، تکرار و در وجود ما حک شده اند. مثلا کودکی که هنگام بیان احساساتش، پدر یا مادرش عصبانی یا مضطرب میشوند یاد میگیرد برای مضطرب نکردن آنها و حفظ رابطه والد فرزندی، احساساتش را پنهان کند. در واقع این دروغ زمانی بهای عشق و نگهداری رابطه بوده اما با گذشت زمان تبدیل به ابزاری برای نابودی فرد و روابطش میشود.ما احساسات و نیازهایی که تجربه آنها را امن نمیدانیم به دیگران نسبت میدهیم (فرافکنی میکنیم) و به این ترتیب تعارضاتی که قرار است در وجود خودمان حل کنیم به تعارضات بین فردی حل ناشدنی تبدیل میکنیم. مثلا فردی که درمان شدن و نجات یافتن از مشکلاتش را حق خودش نمیداند و مسئولیت تلاش برای بهبودش را گردن دیگران می اندازد با این میل فرافکنی شده سر جنگ بر میدارد اما درواقع مشکل او با دیگری نیست بلکه با میل سرکوب شده خودش و دروغیست که به خود میگوید.درواقع فرافکنی های ما دیواری میشود بین ما و ادمی که میخواهیم با او در ارتباط باشیم. ما با فرافکنی هایمان فرد مقابل را نمیبینیم بلکه تصویری را میبینیم که میخواهیم ببینیم. به این ترتیب ارتباط با یک ادم به عنوان پدیده ای پویا را به ارتباط با یک تصویر یا یک شی به عنوان یک پدیده ثابت و مرده تقلیل میدهیم. چطور می توان با یک تصویر بی جان رابطه ای انسانی و با عشق برقرار کرد؟به قول فروید آدمها در رابطه آسیب میبینند و در رابطه هم درمان میشوند. در واقع برای همین است که بینشِ صرف به درمان کمک نمیکند وگرنه با وجود حجم زیاد کتاب های خودیاری دیگر مشکلی در روابط بین فردی باقی نمی ماند، اما این کافی نیست و وجود درمانگر به عنوان یک مشاهده گرِ کمکی، که نقاط کور ما را میبیند می تواند تاب آوردن واقعیاتی که تجربه آنها برای ما سخت است را برای ما ممکن کند. آنجاست که تازه می فهمیم زیر دروغ هایمان واقعا چه کسی بوده ایم.</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 23:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب آدمی یک تاریخ نوید بخش</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-y0g2oqjfcaes</link>
                <description> https://taaghche.com/book/90305/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C شاید دبیرستانی بودم که فیلمی درباره قتل دختری جوان دیدم که علیرغم فریاد و کمک خواهی‌اش ساکنان ساختمانی که صدا را شنیده بودند نه تنها کمکی نکردند بلکه برای تماس با پلیس سهل انگاری کردند! آن زمان این فیلم ذهنم رو خیلی درگیر کرد که علت این بی‌تفاوتی و حتی بیرحمی چه بوده؟ بعدتر فهمیدم این  فیلم براساس واقعیت و قتل دختری به نام کاترین جنوویز بوده. اما به هر حال این تنها نمونه نیست. آیا غیر از این است که نمونه‌های این گزارش‌ها را در اخبار، کم ندیدیم و نشنیدیم؟ خبر بی‌رحم شدن آدم‌ها بعد از رخ دادن  فاجعه‌ای طبیعی مثل طوفان و زلزله. داستان بی‌رحمی آدم‌ها در جنگ‌ها و حتی نظر بزرگان جامعه‌شناسی و روانشناسی و.. در مورد ذات آدم‌ها که به جای  خیر به شر متمایل است.  آگاهی از همه اخبار و نظرات و داستان‌ها چاره‌ای نمی‌گذارد مگر اینکه علیرغم میل قلبیمان بپذیریم انسان ذاتاً موجودی شرور است و تنها منتظر فرصتی است تا بند‌های تمدن را بدرد و خوی وحشیانه‌اش را به نمایش بگذارد!کتاب &quot;آدمی&quot; اما نوری به شبهِ آگاهی قبلیمان می‌تاباند. آیا این اخبار درباره خونخواری آدم‌ها تماماً موثق بوده‌اند؟ یا تنها بازنمود چیزی بوده‌اند که راویان آن می‌خواسته‌اند به ما نشان دهند؟نویسنده می‌گردد تا مشهورترین داستان‌ها و آزمایش‌هایی که مُهری بر غلبه شر آدم‌ها به نیکی آنهاست پیدا کند و باری دیگر زیر ذره بین، درستی آن‌ها را بسنجد. قرعه‌ی اول، به نام سالار مگس‌ها می‌فتد. داستانی از یک آموزگار انگلیسی به نام ویلئام گولدینگ، درباره  گروهی پسر بچه که در جزیره‌ای به دام می‌افتند و در روابطشان جای صلح، جنگ را پیشه می‌کنند. طبق داستان گولدینگ، وقتی چندماه بعد یک افسر انگیسی بچه‌ها را پیدا می‌کند، سه نفرشان مرده‌اند و آثار وحشی‌گری باقی بچه‌ها هم مشهود است. این داستان به عنوان نمونه‌ای کلی از رفتار آدم‌ها در جایی که قانون نباشد،  عنوان می‌شود و گولدینگ می‌گوید: &quot;انسان شر تولید می‌کند، مثل زنبور که  عسل تولید می‌کند!&quot; بنابراین این طور به نظر می‌رسد که ما به ضرب و زور قانون، متمدنانه رفتار می‌کنیم و باید به خاطر امنیت جانیمان تنها از مراجع قانونی و حاکمان سپاسگزار باشیم چرا که تنها از ترس و به اجبار قانون  است که به یکدیگر آسیب نمی‌زنیم.اما ظاهرا واقعیت نه تنها متفاوت، که برعکس است!روتگر برگمان مینویسد:سالها بعد که دوباره کتاب (سالار مگس ها) را بدست گرفتم تردید به میان آمد. وقتی در زندگی نویسنده کنکاش کردم فهمیدم چقدر فردی غمگین بوده. یک معتاد به الکل. فردی آماده افسردگی. کسی که فرزندانش را کتک می زد. گولدینگ معترف بود که &quot;من همیشه نازی ها را درک می کردم چون طبیعت من نیز همان طوری است.&quot; و &quot; تاحدی به دلیل همان خودآگاهی غمگین&quot; بود که سالار مگس ها را نوشت.به این ترتیب برگمان در درستی این نتایج تردید می‌کند و با مطالعه پژوهش های دیگر به تناقض میرسد مثلا از فرانس دِ والِ زیست‌شناس نقل می‌کند که: &quot;کوچکترین مدرکی وجود ندارد که نشان دهد کودکانی که به حال خود ر‌ها شده‌اند همچو رفتاری خواهند داشت&quot;.  پس  ابتدا از خود می‌پرسد آیا اصلاً داستان گولدینگ براساس نمونه‌ای واقعی است یا همه و همه ساخته و پرداخته ذهن بدبین گولدینگ است؟ او با سخت کوشی فراوان به چیزی می‌رسد که سالار مگس‌های واقعی می‌نامد! روایتی که طبق آن  همه پسر‌ها علیرغم همه مشکلاتشان در جزیره، دوستانه برای بقا و نجات خودشان تلاش می‌کنند. برگمان با افسری که پسر‌ها را نجات داده صحبت می‌کند و معلوم می‌شود حتی قرار بوده فیلمی از آن‌ها ساخته شود ولی به خاطر مسائل مالی در نهایت فیلم ساخته نمی‌شود و داستان سالار مگس‌های واقعی به گوش خیلی‌ها نمی‌رسد! این داستان تنها نمونه‌ی‌ امیدبخش در این کتاب نیست.  نویسنده سری می‌زند به داستان کاترین جنویز،  آزمایش استنفورد و میلگرم و چند داستان دیگر و در نهایت میرسد به نقیض شنیده‌های قبلیمان.بعلاوه نویسنده از تحقیقات روانشناسی به نام روزنتال می‌گوید که طی آن شاگردانی که به آنها گفته می‌شد هوش بالاتری دارند (کاملا رندوم انتخاب میشدند) عملکرد بهتری نسبت به همتایانشان داشتند و او این اثر را پیگمالیون نامید. برگمان می‌گوید اثر پیگمالیون نوعی دارونماست (داروهایی که تنها چون گمان می‌شود فایده دارند اثر درمانی پیدا میکنند!). به این ترتیب بدنما می‌تواند نقطه مقابل دارونما باشد. یعنی یک سری اتفاقات بد فقط به خاطر اینکه به آن ها باور داریم اتفاق میفتند. مثلا اگر باور داشته باشیم توان ذهنی شاگردی کم است خود به خود عملکردش افت می‌کند. معمولا تصور می‌کنیم ایمان خلاف واقع بینی و منطق است اما:ایمان به دیگران همان قدر که تصمیمی عاطفی است، تصمیمی منطقی نیز به شمار می‌رود.بنابراین چرا امید (به نیک سیرتی هم نوعانمان) ضروری است؟بنابر نظر نویسنده چون از هر چند باری که اعتماد می‌کنیم شاید یک بار اعتمادمان شکست بخورد؛ در نتیجه بهتر نیست که شانسمان برای اعتماد کردن و امیدوار بودن به یکدیگر را از دست ندهیم؟ بعلاوه اگر غیر از این باشد طبق اثر بدنما خودمان و دیگران را ناخواسته به سمت بی اعتمادی و بدرفتاری سوق می‌دهیم. یعنی در خلق چیزی که از آن می‌ترسیم نقشی فعالانه خواهیم داشت.در پایان از طاقچه عزیز به خاطر معرفی این کتاب سپاسگزارم و امیدوارم شما هم مثل من از خواندن این کتاب لذت ببرید!</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 23:39:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر سکوت رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-yebeq1wqeqdu</link>
                <description> https://taaghche.com/book/84499/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C  هشدار! متن حاوی اسپویل است.  یادآوری: اسم کتاب در اصل (my abandonment) بوده که در ترجمه به سکوت ر‌هایی تغییر کرده است.  داستان از زبان دختری به نام کارولین است که همراه &quot;پدر&quot; در جنگل زندگی می‌کند و تنها برای مبادله کالا یا خرید با افراد محدودی ارتباط برقرار می‌کنند. نیمه اول داستان الهام گرفته از زندگی واقعی پدر و دختری است که چهار سال تمام در جنگل زندگی می‌کرده‌اند و در واقع جزییات کمی از آن‌ها در اختیار است. بنابراین بخش زیادی از داستان نتیجه خلاقیت پیتر راک است.پدر و کارولین هر دو از بودن در طبیعت لذت می‌برند، اما ویژگی بارز پدر قوی بودن و محافظ بودن اوست. پدر قدبلندتر از بسیاری از آدم‌های دیگری است که کارولین می‌بیند. حتی اگر کسی باشد که قد بلندتری نسبت به او داشته باشد پدر چالاک‌تر از اوست. حتی اولین بار که کارولین پدر را می‌بیند قدرت فیزیکی‌اش برای او جذاب است. بعلاوه پدر کار با چاقو‌ها را می‌داند و حتی اگر لازم باشد می‌تواند حیوان یا آدمی را اسیر کند. خلاصه پدر از کارولین در برابر دیگران محافظت می‌کند. با این حال در ابتدا، داستان به شدت گیج‌کننده به نظر می‌رسد. رابطه خاص کارولین و پدر، جامعه گریز بودن آن‌ها، شکاکیت پدر، دنباله رو بودن کارولین همه عجیب به نظر می‌رسند. بویژه بعد از توصیف مرگ وحشتناک پدر و واکنش خاص کارولین به قضیه، چرا‌های زیادی در ذهن شکل می‌گیرد. نکته جالب کتاب پیش‌بینی مبهم کارولین از حادثه کلبه برفی است. نکته جالب دوم تشابه نحوه مرگ ولری و خانواده‌اش با نحوه مرگ پدر است. هر دو آنها با برق گرفتگی جانشان را از دست می‌دهند.(ولری یکی از اعضای خانواده پوست و استخوانی است. کارولین در ابتدای کتاب فقط یک بار به او اشاره می‌کند و می‌گوید جوری برایم دست تکان می‌دهد که انگار ما باهم دوست هستیم. اما تصویر بعدی او در بازداشتگاه، متفاوت و طرد‌کننده است.) با نگاهی دیگر می‌بینیم سه بار موضوعی مرتبط با &quot;سیم برق&quot; مطرح می‌شود. این سه تکه از کتاب می‌تواند تکه‌های یک پازل باشد:- بار اول در بازداشتگاه موقت: کارولین که از بی‌توجهی ولری و تفی به خود خسته می‌شود، دور اتاق راه می‌رود و اتفاقی باعث می‌شود دوشاخه &quot;سیم برق&quot; تلویزیون از پریز جدا شود. چیزی که ولری را عصبانی می‌کند و دوباره آن را وصل می‌کند.البته اوج عصبانیت ولری و درگیری او با کارولین وقتی است که ولری فکر می‌کند کارولین با ریچارد دوست است. کارولین توضیح می‌دهد که اینطور نیست و با اینکه ریچارد می‌خواسته دستبندی به او بدهد قبول نکرده.ولری می‌گوید: &quot;ریچارد دوست منه. دیگه هیچوقت بهش نزدیک نشو. دیگه هیچوقت اسمش و نیار.&quot; درگیری ولری و کارولین اوج می‌گیرد و وقتی کارولین در مقابل پرخاش ولری پرخاش می‌کند، ولری می‌گوید: &quot;من دیگه باهات حرف نمی‌زنم. دیگه هیچوقت باهات دوست نمی‌شم.&quot; دقیقاً بعد از همینجاست که کارولین داستان خانه برفی را برای خانم جین تعریف می‌کند.-  بار دوم وقتی است که کارولین، تفی را نزدیک پل می‌بیند. تفی می‌گوید خانواده دست و پا شکسته از جمله ولری، به علت رعد و برق و اتصال سیم برق، در اثر شوک الکتریکی کشته شده‌اند (از جعبه برق زیر پل برق گرفته بودند) و تفی تنها بازمانده خانواده است (مثل توصیف درختی که معجزه‌وار در آتش سوزی جنگل سالم می‌ماند). در اینجا کارولین می‌گوید: &quot; این روز‌ها انگار پدر کوچکتر شده، گرچه این ممکن نیست. هوا طوری است که انگار قرار است باران ببارد. بعد از اینکه با تفی حرف زدم، از این می‌ترسم که اگر در شهر زندگی کنیم، ممکن است رعد و برق به ما بخورد.&quot;  انگار به یکباره، ترس از آسیب در کارولین آنقدر زیاد می‌شود که حتی پدر را هم کوچک‌تر از قبل می‌بیند. پدری که در ظاهر و در تنومند و قوی و محافظ بود. بنابراین میل به &quot;ترک کردن&quot; و سالم ماندن در کارولین اوج می‌گیرد.این قسمت در حالی اتفاق می‌فتد که پدر (و نه کارولین) به خاطر شرایط، مجبور به دزدی سیم شده! (ننگی که جای کارولین و پدر متوجه ولری و خانواده‌اش بود) کارولین بعد از دیدن مجرمان نارنجی پوش گاه به گاه فکر می‌کند آیا پدر هم مثل آن مجرمان دستگیر می‌شود؟- بار سوم در یورت. پدر و کارولین با سورتمه نارنجی در برف حرکت می‌کنند. از دور یورت را می‌بینند و وارد آن می‌شوند؛ و باز هم سیم! سیم‌هایی که در سرما دور تا دور دیوار‌های یورت کشیده شده‌اند تا گرما و نور تولید کنند (از جعبه ترانسفورماتور تیر برق سیم گرفته بودند). سوزان و پاول در یورت از سرما پناه گرفته‌اند. سوزان رشته‌ای مسی جای گردنبند به گردن دارد، شبیه پدر که دستبند‌های مسی دارد. سوزان از پدر می‌پرسد با اینکه دستبند‌هایش مس خالص به نظر می‌رسند چرا کدر شده‌اند؟ پدر می‌گوید: &quot;‌یه شب توی چشمه آب گرم بودیم. به خاطر مواد طبیعی توی آبه یا همچین چیزی.&quot; کارولین به پاول توضیح می‌دهد: &quot;یه شب رو کامل تو چشمه آب گرم بودیم. مرتب می‌رفتیم و در می‌اومدیم تا از سرما یخ نزنیم.پدری که همیشه به همه مشکوک است و به کارولین نصیحت می‌کند: &quot;کارولین احتیاط شرط عقل است&quot;،  به سوزان اعتماد می‌کند و به او نزدیک می‌شود طوریکه ‌شانه هاشان به هم می‌چسبد). این تضاد شدید، ذهن را به سمت گفته پدر به راننده اتوبوس می‌برد؛ پدر هر چند به دروغ گفته بود همسرم در خانه نگران دخترمون میشه). پدر و سوزان از کارولین می‌خواهند تا با پاول بیرون برود؛ چون بزرگتر‌ها می‌خواهند با هم حرف بزنند و در مورد یک سری چیز‌ها به نتیجه برسند. کارولین در بازگشت به یورت نتیجه صحبت آن‌ها را می‌بیند. سوزان و پاول آن‌ها را ترک کرده‌اند و پدر با سیم به شکل وحشتناکی دچار برق گرفتگی شده (کارولین درختی است که در آتش سوزی معجزه‌وار سالم مانده است). سوزان نه غذا و نه پول و نه سورتمه آن‌ها را نمی‌برد. فقط کوله پشتی پدر و پاچیله‌ها می‌برد. پس احتمالاً نیتش دزدی نبوده است. بعد از مرگ پدر است که کارولین در شهر سیسترز ساکن می‌شود (دیگر نمی‌ترسد که مبادا در شهر دچار برق گرفتگی شود). اما هنوز هم روابطش با بقیه محدود است و در کلبه‌ای هشت ضلعی شبیه به یورتی که پدر در آن کشته شد خلوت می‌کند تا یادش بماند پدر را کجا و چگونه از دست داده. پارچه‌ای که به دیوار بدون پنجره یورت آویخته یادآور وقتیست که راجع به پدر می‌گوید: &quot;پنجره‌ای که دوست دارد کنارش بنشیند. با تکه‌ای مقوا پوشانده تا کسی نتواند او را ببیند.&quot;با نگاه روانکاوی، با کنار هم قرار دادن این تکه‌ها، دوری از جامعه و پناه بردن به طبیعت به شکل افراطی، می‌تواند در نتیجه ترس از انتقام مادر نماد (ولری و سوزان)ی باشد که از دخترش به خاطر نزدیکی به پدر خشمگین است و دختر‌ امیدوار است یا می‌ترسد پدر جای او بازخواست شود. شاید برای همین است که کارولین میل به پنهان ماندن دارد و می‌گوید: &quot;در زمستان لباس سفید و در تابستان کرم و قهوه‌ای می‌پوشم. در فصل شکار بهتر است که لباس نارنجی بپوشی تا شکارچیان اشتباهی به تو شلیک نکنند. اما من هیچوقت لباس نارنجی نمی‌پوشم. من همرنگ اطرافم می‌شوم. هنوز هم می‌توانم بدون اینکه ردی از خودم باقی بگذارم، حرکت کنم.&quot;</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 21:47:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر کلارا و خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-s6v1wtjrm1dp</link>
                <description> https://taaghche.com/book/95168/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF  * هشدار: مطلب حاوی اسپویل می‌باشد!داستان از یک فروشگاه ربات‌های هوشمند شروع می‌شود. این ربات ها‌ ای اف (artificial friend) نامیده می‌شوند؛ یعنی دوست‌های مصنوعی برای نوجوان‌ها تا تنهایی‌شان را پر کنند. کلارا یکی از این ربات‌ها از مدل بی۲ است. هر ربات ‌ای اف علاوه بر ویژگی‌های خاصِ مدل خود ویژگی‌های منحصر به فردی هم دارد. کلارا از قدرت مشاهده دقیق، تحلیل و همدلی ویژه‌ای برخوردار است. همه ربات‌ها در فروشگاه با انرژی خورشید کار می‌کنند. ربات‌های جدیدتر در ویترین قرار می‌گیرند و علاوه بر شانس بیشتر برای دریافت نور خورشید، شانس بیشتری هم برای دیده شدن و خریده شدن دارند. این قانون فروشگاه است. اما از آن طرف هم، ربات‌های بی۳ که جدیدتر هستند، خودشان از ربات‌های قدیمی‌تر فاصله می‌گیرند تا مبادا با آن‌ها اشتباه گرفته شوند. گفته می‌شود ربات‌های بی۳ علیرغم پیشرفت‌های خوبشان قدرت همدلی کمتری دارند. شاید از خود بپرسیم چرا باید کتابی از زبان یک ربات درمورد قوانین دنیای ربات‌ها بخوانیم؟ موضوع همین جاست! این قوانین و رفتار‌ها محدود به دنیای ربات‌ها نیستند؛ در واقع آدم‌ها هم می‌توانند مثل ربات‌های این فروشگاه، با هم برای عرضه شدن رقابت کنند، جایگزین یکدیگر شوند و از هم فاصله بگیرند تا مبادا با همدیگر اشتباه گرفته شوند. (همانطور که در دورهمی از ریک فاصله گرفتند چون یکی از آن‌ها نبود!) آدم‌ها در داستان دو جور هستند: ارتقا یافته و ارتقا نیافته. ارتقا یافته‌ها آن‌هایی هستند که برای بهبود عملکردشان دستکاری ژنتیکی شده‌اند؛ برای اینکار پول لازم است و قمار بر سر زندگی؛ چون اینکار آنقدر‌ها هم بی‌خطر نیست! البته قانون گذار‌ها از ارتقا یافته‌ها حمایت می‌کنند و ارتقا نیافته‌ها در برابر آن‌ها تقریباً شانسی برای ادامه تحصیل و زندگی خوب ندارند. جوزی بازی‌ای را برای مادر توصیف می‌کند که خیلی دور از تصویر جامعه‌اش نیست: &quot;مامان، فقط بازی این طور طراحی شده. هعی آدم‌های بیشتری رو سوار سوپرباس می‌کنی و اگه نتونی راه درست رو پیدا کنی ممکنه بهترین آدمهات رو توی تصادف از دست بدی&quot; و ریک، دوست جوزی، درباره پیشرفت علم می‌گوید: &quot;مطمئنم مسائل اخلاقی زیادی وجود دارن، ولی در نهایت قانون گذار‌ها هستن که تصمیم می‌گیرن چطوری سامانشون بدن، نه آدم‌هایی مثل من. الان فقط می‌خوام که تا جایی که می‌تونم یاد بگیرم تا علم و دانشم پیشرفت کنه.&quot;قانون گذار‌ها برای جایگزین شدن برنامه ریخته‌اند. جای جای کتاب، مسأله جایگزین شدن وجود دارد. ریک می‌ترسد مبادا کلارا با خرید یک‌ای اف از او دور شود. کلارا می‌ترسد مبادا جوزی یک بی۳ را به او ترجیح دهد. جوزی دوستان ارتقا یافته‌اش را جایگزین ریک می‌کند. پدر علیرغم هوش و استعدادش مثل خیلی‌های دیگر از کارش کنار گذاشته می‌شود و در اوج داستان قرار است کلارا جایگزین جوزی شود. مادر که به خاطر ارتقا دادن جوزی حس گناه دارد پس می‌خواهد کلارا جایگزین جوزی کند تا با مرگ جوزی و در نتیجه احساس گناهش رو به رو نشود. داستان حول کلارایی می‌چرخد که حق انتخاب دارد؛ از او می‌پرسند که آیا می‌تواند این کار را انجام دهد؟ اما او با وجود توانایی‌هایش برای جایگزین شدن جوزی اولویت دیگری دارد: دعا و فداکاری برای بقای جوزی!اما چه ویژگی‌ای در کلارا باعث این تصمیم می‌شود؟ کلارا به خورشید‌ ایمان دارد که هم مهربان و هم توانمند است تا به همه کمک کند. خورشید نیاز او را برطرف می‌کند (چون با باتری خورشیدی کار می‌کند) بعلاوه به مرد گدا و سگش هم کمک کرده تا دوباره زنده و سالم شوند؛ پس حتماً می‌تواند به کلارا هم کمک کند. دنیای کلارا امن است و خورشید نیاز او و بقیه را برطرف می‌کند چون همانطور که خانم فروشنده می‌گفت نور خورشید به همه آن‌ها خواهد رسید. در نگاه او خورشید، خوبی‌هایش بر بدی‌هایش غلبه دارد و مظهر خوبی هاست برای همین اگر گاهی خورشید به او بی‌توجه است احتمالاً به خاطر خطایی است که از خودش سر‌زده است. او ظرفیت عشق ورزی و حس گناه دارد و سعی می‌کند خطا‌های احتمالی‌اش را جبران کند. اگر کلارا را نماد آدمی در نظر بگیریم که به اندازه کافی مورد عشق بوده و در دنیایی امن نیاز‌های ابتدایی‌اش برطرف شده، طبیعتا نه تنها نیازی نمی‌بیند تا بخواهد جایگزین دیگری شود، بلکه آن را ممکن هم نمی‌داند. همانطور که انتهای کتاب می‌گوید: &quot;آقای کاپالدی اعتقاد داشت چیز به خصوصی در جوزی نیست که نتوان ادامه‌اش داد به مادر گفت گشته و گشته و گشته و چیزی پیدا نکرده. ولی من معتقدم که در جای اشتباهی جستجو می‌کرده. چیز خیلی خاصی وجود داشت ولی درون جوزی نبود. درون کسانی بود که عاشقانه دوستش داشتن. برای همین است که فکر می‌کنم آقای کاپالدی در اشتباه بوده و من موفق نمی‌شدم&quot;</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 20:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر اتاقی از آن خود نوشته ویرجینیا وولف (چالش کتابخوانی طاقچه)</title>
                <link>https://virgool.io/@booklover.chalesh/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%88%D9%84%D9%81-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-h2rt97w71bjl</link>
                <description> https://taaghche.com/book/22692/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF  ویرجینیا وولف نویسنده انگلیسی در شرایطی می‌نویسد که به خاطر تبعیض جنسیتی از حق تحصیل در دانشگاه محروم است و زنان فرصت های محدودی برای درآمد دارند. او که بعد از فوت عمه‌اش سالیانه پانصد پوند به ارث می‌برد در سایه‌ی این فراغت مادی داستانی را قلم می‌زند که شرح تلاش او برای نوشتن مقاله‌ای است با عنوان زن و داستان. پرسش اصلی او در این کتاب این است: چرا وقتی &quot;زن&quot; موضوع بسیاری از کتاب‌ها و داستان‌های نوشته شده توسط مردان بوده اما به ندرت نوشته‌ای از زنان یافت می‌شود؟ علت این خاموشی چیست؟  در مقابل، مخاطب کنجکاو از خود می‌پرسد مقصود نویسنده از طرح این سوال چیست؟! نویسنده در بخشی از کتاب می‌گوید بعضی کتاب‌ها مانند عمل تعویض عدسی چشم، دید ما را واقعی‌تر و قوی‌تر می‌کنند. اما به نظر، او از این حد هم فراتر می‌رود. مثلاً در فصل اول همانجا که ذهن آشفته راوی با ورود ناگهانی باغبان آشفته‌تر می‌شود، مخاطب از این وقفه گیج می‌شود و باز همانجا که راوی پس از توصیف مفصل مراسم شام می‌گوید: &quot;سوپ آب گوشت ساده‌ای بود. چیزی در آن نبود که بتوان درباره‌اش خیال پردازی کرد&quot;؛ مخاطب، کسل، متعجب، خشمگین یا حتی غمگین از خود می‌پرسد مگر راجع به محتویات غذا هم خیال پردازی می‌کنند؟! جدا موضوع هیجان انگیزتری نبود؟! پرسیدن این سوال ها از خود و تجربه این کسلی،گیجی، خشم، تعجب و غم اصلا اتفاقی نیست بلکه نتیجه هنر ویرجینیا وولف است؛ بنابر آنچه می‌گوید، یک ویژگی زنانه است؛ یعنی به جای اینکه مانند مردان، نظرات جدی و حکیمانه را پشت سر هم ردیف کند، نوشته‌اش قدرت تلقین و نفوذ دارد. او با این شیوه نشان می‌دهد وقتی کسی خلوت آرامی برای تمرکز و پرورش خیال ندارد ( یا به شکل نمادین اتاقی از آن خود ندارد) کلافه می‌شود و نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود. وقتی کسی پول لازم برای تحصیل و سفر ندارد تجربه‌هایش محدود به خانه و غذا‌های روزمره می‌شود در نتیجه راجع به چه چیزی جز محتویات سوپ می‌تواند خیال پردازی کند؟!  روح آزاد نویسنده از بی‌عدالتی جنسیتی به جوش می‌آید و می‌پرسد چرا مردان آزاد و ثروتمندند و زنان محدود و فقیر؟ چرا مردان می‌توانند دانشگاه بروند بدون مجوز وارد کتابخانه شوند سفر روند تا از چیزهایی بیشتر از محتویات سوپ ایده بگیرند؛ در اتاقی بدون مزاحمت اثرشان را خلق کنند؛ نامشان در تاریخ جاودانه شود و در آخر مغرور از پیروزی در این رقابت ناعادلانه زنان را تحقیر کنند؟  مثلاً در فصل دوم به کتابی از فون ایکس به نام حقارت جسمی اخلاقی و ذهنی جنسیت مؤنث اشاره می‌کند یا در جایی دیگر مردی، آهنگسازی زن را به راه رفتن سگ روی دو پای عقبش تشبیه می‌کند و مرد دیگری می‌گوید اساس موجودیت زنان برای خدمت به مردان است؛ و همچنین آقای جان لانگدوندیویس هم می‌گوید وقتی بچه داشتن دیگر پسندیده نباشد به زنان هم نیازی نیست! نویسنده خشمگین از این تحقیرها هوشیارانه خشم خود را می‌بیند و در پی علت بر می‌آید و می‌گوید:&quot;هنگامیکه کسی با خونسردی بحث می‌کند، تنها به آن بحث فکر می‌کند و خواننده هم نمی‌تواند به چیزی جز آن گفتگو‌ها فکر کند. اگر او با خونسردی درباره زنان نوشته بود، اگر دلایل مسلمی برای اثبات بحث خود ارائه داده بود و علاقه‌ای به نتیجه‌گیری خاص نشان نداده بود، خواننده هم خشمگین نمی‌شد. واقعیت را می‌پذیرفت، به همان صورت که می‌پذیرد نخود سبز، سبز است و قناری زرد. من هم می‌گفتم باید همین باشد. اما من عصبانی بودم چون او خشمگین بود.&quot; اما فقط زن نیست که تحقیر می‌شود همانطور که می‌نویسد: &quot;وقتی پول خورد‌ها را توی کیفم می‌ریختم، خاطرات تلخ آن روز‌ها را به یاد آوردم و فکر کردم واقعاً جالب است که یک درآمد ثابت چه تغییری در خلق و خوی آدم بوجود می‌آورد. هیچ نیرویی در دنیا نمی‌تواند پانصد پوندم را از من بگیرد. خوراک مسکن و لباسم برای همیشه تأمین است. بنابراین نه تنها تلاش و کار، بلکه نفرت و تلخکامی نیز پایان می‌یابد. نیازی نیست از مردی متنفر باشم؛ او نمی‌تواند آسیبی به من برساند. نیازی نیست چاپلوسی مردی را کنم؛ او چیزی ندارد که به من بدهد.&quot; بنابراین وقتی زن نیازمند و ضعیف است، رفع نیازش به ابراز صادقانه احساساتش اولویت پیدا می‌کند. مرد و زن هر دو وسیله‌ای می‌شوند صرفا برای رفع نیاز یکدیگر، نه انسانی ارزشمند برای همراهی! به نظر کم کم روشن می‌شود که چه رنج و آرزوی نهانی باعث شده تا او به خود زحمت نوشتن این مقاله را بدهد. او رنجور از بی‌عدالتی جنسیتی و تحقیر هر دو جنسیت، آرزوی همراهی و صلح هر دو جنسیت را در سر دارد: &quot; زن بودن یا مرد بودن به صورت خالص و مطلق مصیبت است؛ باید زنانه-مردانه یا مردانه-زنانه بود. &quot; و به این شکل است که آثار کسانی مانند شکسپیر جاودانه و الهام بخش می‌شوند چرا که تعصبی روی یک جنسیت ندارند. و در آخر برای تحقق این آرزو کوشش زنان را لازم می‌داند تا تحصیل کنند مبادا کلمات آن‌ها را گمراه کند و همچنین مشتاق مواجهه با واقعیت باشند چرا که می‌گوید:&quot; آدم‌هایی که با آنچه غیر واقعی است عداوت دارند، حسادت برانگیزنند؛ و کسانیکه بدون آنکه آگاه باشند یا اهمیتی بدهند، واقعیت بر سرشان خراب می‌شود، رقت انگیزاند. پس بنابراین وقتی از شما می‌خواهم پول در بیاورید و اتاقی ازآن خود داشته باشید، در واقع از شما می‌خواهم درحضور واقعیت زندگی کنید.&quot;</description>
                <category>گل سرخ</category>
                <author>گل سرخ</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 01:35:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>