<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کتابخوان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bookreader</link>
        <description>سلام من یک کتاب خوان هستم و قرار است دوستانی پیدا کنم که عاشق کتاب خواندن و نوشتن باشند !</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:48:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/168822/avatar/fgkdo4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کتابخوان</title>
            <link>https://virgool.io/@bookreader</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شهری به نام واکیندا - مروری بر گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@bookreader/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-hz6plrfqq2lt</link>
                <description>داستان را از یک روز عادی در نبراسکا شروع میکنم، من اهل یک خانواده ساده و کوچک در یکی از محله های متوسطه اینجا هستم. یک خواهر و یک مادر کل دارایی حقیقی من در این دنیای خاکی به حساب می آید. 7 سال پیش من هم یک پدر و هم یک برادر بزرگتر داشتم، آن ها نیز مانند همه سخت کار میکردن ! پدرم آن طور که یادم می آید نظافتچی کشتی ها اسکله واکندی بود، پدرم برای در آوردن خرج و مخارج خانواده ( از آن جایی که خواهرم یک نوزاد بود ) دو شیفت کار میکرد ! تا این که یک شب از بیمارستان به ما خبر دادند که حال پدرمان مناسب نیست و باید هر چه سریع تر خودمان را به بیمارستان برسانیم. مادرم تا این خبر را شنید بدون این که چیزی در چهره اش عوض شود به برادرم گفت که یک تاکسی بگیرد و حاضر شود. مادرم زن قوی بود ولی با این حال میتوانستیم از چشمانش غم و دلواپسی را ببینیم. نصف شب بود، الیزابت در گهواره خوابی راحت میکرد و مادرم، من را مسئول محافظت از کسی کرده که دلیل تمام این اتفاقات شوم بود. حیف که نمیتوانستم از دست آن خلاص شوم چون که میدانستم مادرم به او بسیار وابسته است! خدا شاهد است که چند بار به فکر راهی برای از بین بردن آن بچه کردم ! زیرا میپنداشتم از وقتی که الیزابت به دنیا آمده جز بدبختی برای خانواده ما چیزی نداشته! من هیچ وقت در مورد این افکار به کسی چیزی نگفتم چون با این که نوجوانی بیش نبودم ولی میدانستم که تصوراتم مال من نیست بلکه شیطان آن ها را به ذهن من آورده است تا خانواده ام را نابود کند.مادرم همیشه میگوید: تا وقتی که ما در کنار هم هستیم، هیچ چیزی نمیتواند ما را از پای در بیاورد... شاید چون پدر پیش ما نبود این اتفاق ها برایش افتادن. بعدها فهمیدم که پدر به خاطر کار زیاد و خستگی دچار یک جور فلج موقت شده بود، اما رئیس پدر فردی مهربان بود و با استراحتش موافقت کرد! اما پدرم به برادرم گفت که او فردی ظالم است و تنها دلیل تلفنش این بود که خود را از شر بیمه و کاغذ بازی خلاص کند ! پدرم گفت که در آخر ماه او هر چقدر به سرکار نرود رئیسش از حقوقش کم میکند و بعید نیست که آن را اخراج کنند.به همین خاطر برادرم را به واکندی فرستاد تا در نبود پدر او جایش کار کند.بعد از یک هفته پدر را از بیمارستان مرخص کردن و این در حالی بود که مادرم میگفت دکترش گفته باید تا یک ماهی در آنجا بماند. اما پدر میخواست هرچه زود تر به خانه برگردد برای همین سعی میکرد که به دکترش نشان بدهد که حالش بهتر است.اما من فکر میکنم که پدرم از سر دلسوزی پسرش که جای او کار میکرد و از طرفی به خاطر هزینه های زیاد بیمارستان تصمیم به انجام همچین کاری گرفته است. برادرم استفانی قبل از این ماجرا برای دانشگاهش درس میخواند ولی به خاطر کار زیاد مجبور به ترک تحصیل شد. وقتی پدر این را فهمید استفانی را با کمربند محکم به کتک بست ولی برادرم هیچ چیزی به زبان نیاورد. ولی این دعوا بیش از یک روز طول نکشید، زیرا پدرم فردی منطقی بود و از این که این کار را با استفانی کرده بسیار پشیمان شد ( شاید فراموش کرده بود که خودش از استفانی خواسته بود که سرکار برود !) به خاطر همین فردای آن روز به استفانی گفت که وسایلش را جمع کند و هر دو آن ها سوار یک تاکسی شدند و به سمت مدرسه شبانه روزی واکیندا رفتند. از آن روز فقط چهره جدی پدرم به یادم می آید که میگفت &quot; در نبود من مراقب خواهر و مادرت باش &quot; هرچند همیشه این حرف را میزد!تا واکیندا 4 ساعت راه بود ولی سفر آنها تا کنون 7 سال 4 ماهی است که طول کشیده...</description>
                <category>کتابخوان</category>
                <author>کتابخوان</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 11:04:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند نکته برای پر انرژی بودن در ایام کورنا</title>
                <link>https://virgool.io/@bookreader/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7-iz6bephzqcsd</link>
                <description>به طور کلی من آدم پر انرژی نیستم و معمولا مثل بقیه در حالت نشسته دارم کاری را انجام میدهم، روی یک مبل 2 نفره را یک تنه تصرف میکنم و بعدش شروع به نگاه کردن به تلویزیون و سریال های ترکی تکراری میکنم. البته خودمانیم بعضی سریال ها ارزش دیدن را دارد! مثل Good Doctor.اطلاعات این مقاله بر گرفته شده از کتاب تری دی کلارک به نام چگونه شاداب و پر انرژی باشیم است، من فقط یک سری نکات جالب از این کتاب کوچک و ساده را در اینجا به شما گوشزد میکنم!خوب اصولا ما کم حوصله نیستیم و اگر باشیم باید دلیلی وجود داشته باشد، شایع ترین دلیل کم حوصله بودن میتواند خوراکی های باشد که ارزش خوردن ندارند! بدن شما برای تجزیه کردن غذایی که میخورید مجبور است که کار های زیادی انجام دهد و به همین خاطر معمولا بعد از هر وعده غذای سنگین احساس خستگی به ما دست میدهد. اما این تازه شروع ماجراست! حال سرحال شدن شما بستگی به این دارد که بدن شما دارد برای تجزیه کردن چه چیزی تلاش میکند.. مثلا یک سوسیس با تخم مرغ ؟؟ یا یک کیک ! در حقیقت هر دو این ها مضر هستند ولی خوردن کیک بدتر از سوسیس با تخم مرغ است زیرا کیک دارای قند است و قند های سفید خود یک سم میباشند. تصور میکنم که بی حوصله بودن با مستی تفاوت چندانی ندارد چون در هر دو حالت شما مسموم شده و بدن شما دارد سعی میکند که آن سم را دفن کند! چه با الکل چه با قند های مضر. خوب دوستان تا اینجا فقط خواستم بگویم چیز های که ارزش خوردن ندارد را نخورید! هر چه که میخواهد چرب، لذیذ یا ترد باشد! حتما در مورد اهرم انرژی اطلاعاتی دارید و میدانید که گیاهان دارای انرژی بیشتری از گوشت ها هستند یا حداقل کمتر نیستند و در عین حال ساده تر جذب میشوند! تحقیق بیشتربعد از انجام این کار بدن شما سم های کمتری میخورد و به همین خاطر سرحال تر میشود! اما بیایید به این کار یکم سرعت ببخشیم. میپرسید چگونه؟ با ورزش! قبل از این که بخواهید بهانه بیاورید بگذارید منظورم را از ورزش به شما بگویم.. من میخواهم که ضربان قلب خود را با تحرک بیشتر کنید حتی شده 30 دقیقه در هفته! تحقیقات نشان داده همین 30 دقیقه در 15,120 دقیقه ای که در هفته وجود دارد واقعا عدد کمی است؛ در حقیقت این را تحقیقات نگفته ماشین حسابم گفته ولی با هفته ای 30 دقیقه ورزش شما میتوانید قلب خود را دوباره کوک کنید! این یعنی ضربان شما منظم تر میشود و همین یعنی یک خبر خوب.حال تصور کنید که هدفتان را روی عرق کردن بگذارید! اگر بتوانید هر روز مقداری با ورزش عرق کنید میتوانید هم از کوک بودن قلب و هم از کاهش وزن با گارانتی چالاکی بیشتر بهرهمند شوید! بدن شما به یکسری ویتامین های نیازمند است که شاید در 100 سال پیش حتی کمبود این ویتامین ها معنی ای نداشت اما متاسفانه در زندگی مدرن ما همیشه در حال افراط هستیم. من لیست این ویتامین ها را به شما میگویم و امیدوارم حتما آن ها را در برنامه هفتگی غذایی خود جای دهید . ( این لیست کمترین حالت ممکن است ) ویتامین D ویتامین B6عصاره سیرامگا 3 اگر وقت نمیکند که برنامه غذایی مناسبی درست کنید و به آن عمل کنید حتما از قرص های این ویتامین ها زیر نظر یک دکتر تغذیه استفاده کنید. هیچگاه سر خود از قرص یا آمپول های ویتامین استفاده نکنید، در صورت زیاد بودن هر ویتامین، بدن شما تحت فشار زیادی برای متعادل کردن مقدار آن قرار میگیرد.در دست آخر هم میخواهم پیشنهاد بدهم که حتما از روزانه 7 الی 9 لیوان آب استفاده کنید و یادتان باشد که در هنگام غذا و یا موقع خواب از خوردن آب پرهیز کنید! فکر میکنم استفاده از یک بطری 1ونیم لیتری با هدف خوردن کامل آن در همان روز میتواند شروع خوبی باشد.هنوز حرف های مانده که باید به شما بگویم ولی فکر میکنم که خودتان خوب میدانید که باید خواب خوبی نیز داشته باشید ( روزانه 7 الی 8 ساعت ).در کتاب چگونه شاداب و پرانرژی باشیم اثر تری دی کلارک تمام نکات لازم برای سلامتی نوشته شده و شما میتوانید با به کار گیری آن ها در زندگی خود بدن خود را سم زدایی کرده و هر روز سالم تر از دیروز شوید!سام</description>
                <category>کتابخوان</category>
                <author>کتابخوان</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 11:17:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب کیمیاگر، فهم زبان خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@bookreader/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%81%D9%87%D9%85-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-hlnysm0yz4xf</link>
                <description>مشاهده کتاب در کتابراهاولش مانند همه داستان ها بود، پسری نوجوان که ارزو هایش را به سرنوشتی که خانواده اش برایش ساخته بودند ترجیح داد. با این که کتاب اسمی از این جوان نیاورده ولی کل داستان کتاب برای او است! در حالی که کیمیاگر فقط نام یکی از دوستان پسر است که در آینده به او آموزش های جالبی میدهد. داستان به این صورت است که این جوان نیرویی عجیب دارد که خود از آن خبر ندارد! او میتواند به قلبش گوش دهد و به همین خاطر توانسته از یک زبان مرموز سر در بیاورد که با آن میتواند زبان خدا را درک کند، او همانند حضرت سلیمان است. با این تفاوت که ماموریتی برای انجام دادن ندارد جز این که به دنبال خوابش برود، خوابی که مدت هاست ذهن او را درگیر کرده و پسر برای فهمیدن آن به پیش یک کولی میرود تا خوابش را معنا کند و....جوان در طول راه آرام آرام به فهم نشانه ها میرسد و میفهمد که خداوند چگونه با فرزندانش سخن میگوید! هرچه که بیشتر میگذرد به زبان همگانی بیشتر نزدیک میشود تا این که یک روز....در این داستان سخن از عشق، سفر، معنویت و ماجراجویی هایی است که باعث میشود شما نیز همانند من در فقط چند ساعت با شوق و ذوق باور نکردنی کل کتاب را بخوانید و غرق در ماجراجویی های پسری شوید که به دنبال صدای قلبش است. اگر دنبال یک ماجراجویی زیبا هستید پیشنهاد میکنم حتما این کتاب را بخوانید. راستی اگر شما هم یک کتابخوان هستید خوشحال میشوم که به جمع کتابخوان ها بپیوندید! راستی پیشنهاد شما برای کتاب بعدی چیست ؟</description>
                <category>کتابخوان</category>
                <author>کتابخوان</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 13:37:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>