<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sogol</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@boshiboshi0101</link>
        <description>هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری 
من بی مایه بدبخت تهی دست، چو بید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-10 19:52:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4908867/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sogol</title>
            <link>https://virgool.io/@boshiboshi0101</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا قلم سیاه وجود دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@boshiboshi0101/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-phslm9v3tbrl</link>
                <description>چرا سختی وجود دارد؟به دید من زندگی یک برگه است، یک کاغد سفید ، و دوتا قلم روی میز ما وجود داردیک قلم سیاه و پلید و یک قلم سفید و پاک قلم سیاه را اتفاقات بد و مشکلات در نظر بگیرید و قلم سفید را زیبایی ها و اتفاقات خوب و خوشایند طبیعتا همه از اتفاقات خوب و زندگی خوب لذت میبرند، پس قلم سفید را برمیدارند و سعی میکنند روی این برگه زیباترین طرحی که وجود دارد را بکشند ، بعدش چه میشود؟ چیزی روی برگه سفید به وجود نمیاد این من را یاد اعتیاد میندازد ، چرا اعتیاد؟ خوب بگذارید توضیح بدم یک فرد معتاد را تصور کنید، این فرد به سیگار اعتیاد دارد ،هر بار که حالش بد میشود سیگار میکشد و ان نیکوتین ارامش میکند بعد یه مدت کوتاه یا طولانی ، دیگر این نیکوتین ان فرد را ارام نمیکند و افکار سرگردانش را ساکت نمیکند، فرد مجبور میشود روی بیاورد به مخدر های قوی تر، حالا تصور کنید این فرد شروع میکند به مصرف مورفین و این کار را ادامه میدهد تا زمانی که مورفین هم دیگر ارامش نمیکند، پس همین چرخه را ادامه میدهد و به مخدر های جدید تری روی می اورد و سعی میکند خودش را با انها خوب کند،و بعد به جایی میرسد که دیگر حتی مصرف شیشه هم برایش لذت اور نیست و تقریبا مغزش بی حس و سِر میشود.اتفاقات خوب هم همینگونه هستند، تصور کنید تمام زیبایی های دنیا و خوشی را در زندگی نفر جا داده باشد ، اگر هیچ سختی نکشیده باشد و یا درد و رنج را تحمل نکرده باشد چگونه میتواند از زندگی لذت ببرد؟یک بار یک مقاله خواندم که در ان میگفت چند نفر امدند و ازمایشی را انجام دادند، به نام چرخه درد، در جنگل یک چرخ و فلک همستر گذاشتند چرخ همسترو بعد از مدت کوتاهی متوجه شدند هر از گاهی چند سنجاب می ایند و درون این چرخ و فلک شروع میکنند به دویدن، نه به این علت که فکر میکردند اگر این کار را انجام دهند تشویقی یا خوراکی میگیرند، بلکه خود سنجاب ها خیلی خود خواسته شروع میکنند به سختی دادن به خودشان و دویدن درون این چرخ و فلک این یعنی حتی در حیوانات هم به خودشان سختی میدهند تا قدر غذایی که به دست می اورند را بدانند .در انگلستان چندیدن سال پیش ۱۵ سگ اشرافی که در بهترین کاخ ها زندگی میکردند و هیچ مشکلی نداشتند، یکی یکی از روی پلی در ان نزدیکی میپریدند و خودکشی میکردند، این یعنی همان شیرینی زدگی!زندگی سگ ها انقدر اشرافی و بدون هیچ مشکلی بود که باعث شده بود سگ ها افسرده شودند و خودکشی کنند چرا؟ زیرا دیگر انقدر خوشبخت بودند که طعم خود خوشبختی را نمی‌فهمیدند مانند این است انقدر شِکر داخل دهانتان بریزید که دیگر طعم شیرینی را نفهمید.مانند این است که انسان کاکتوسی باشد که در جنگل های بارانی قرار گرفتهحال از این سو میتوان دید چرا درد و رنج وجود دارد، برای دانستن قدر لحظات شاد ساده و قوی شدن در برابر مشکلات .حالا فرد شروع میکند به کشیدن قلم پلید و تیره اتفاقات بد روی برگه سفید، در ان زمان است که میتواند طرحی را بسازد، طرحی زیبا که تضاد را معنی میکند.من در اینجا فقط نظر خودم رو با توجه به اون چیزی که میدونستم با شما به اشتراک گذاشتم خوشحال میشم نظرتونو بدونم</description>
                <category>Sogol</category>
                <author>Sogol</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2026 14:09:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگ علف</title>
                <link>https://virgool.io/@boshiboshi0101/%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D9%84%D9%81-k9ihz06iu6ln</link>
                <description>از کنار او بودن میترسید اما جاذبه زنی که مقابلش بود قوی تر از ترسش بود، سایه ای در گوشش پچ پچ میکرد که نرو این بار هم قلبت خورد میشود، سایه دیگری زمزمه کنان با صایی معصومانه میگفت : شاید او فرق دارد شاید.... شاید مرحمی برایم شود دست اخر ترس ، از ان زن و این احساساتی که برایش ایجاد کرده بود ترسید، قلبش مانند گنجشکی که درون قفسی محبوس بود به دنده هایش میکوبید و برای رهایی میجنگید ،  در دلش زمزمه کرد: اخر ای قلب کمی ارام بگیر، ان چه دارد که چونان سنگی مثل تورا مانند عسل نرم کرده؟ نگاهش نمیکرد، از ان زن بیش از هر توپ و تفنگی ترس داشت، میترسید، که به چشم های او نگاه کند و نفسش بند بیاید، میترسید انقدر نفسش بند بیاید که با یک نگاه بیهوش شود، میترسید با نگاه زن جادو شود، میترسید ....عاشق شودنگاهش کرد. دید ان چشم هارا دید و دگر کار از کار گذشته بود، مانند اهویی که خودش با پای خود به سوی صیاد میرود سمتش رفت ، دستانش را به سویش دراز میکرد و التماس لمس نوک انگشتانش را داشت تا مانند خورشید طلوع کند، ان را گرفت و تمام درد ها از استخوان های نداشته قلبش فرار کرد. زمانی که انگشتان زن در دست او قرار گرفت ، سایه ترس دیگر شکسته بود، میدانست نمیتواند، میدانست که هیچ راه برگشتی نیست و باز هم ان چرخه عشق و نفرت از سر گرفته است اما اینبار عشق قوی تر است و جاذبه ان زن....ان زن که هم فرشته بود و هم شیطان....او را شکافت‌، قلبش را مانند پروانه ای کوچک‌میان دست هایش گرفت و میتوانست با کوچک ترین فشار بال ایش را تکه تکه کند</description>
                <category>Sogol</category>
                <author>Sogol</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2026 00:23:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>