<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های bradin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bradinnovin</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 01:52:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1866439/avatar/rC1oyf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>bradin</title>
            <link>https://virgool.io/@bradinnovin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی حد و مرز از جیم کوییک</title>
                <link>https://virgool.io/@bradinnovin/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%88%DB%8C%DB%8C%DA%A9-mmd1to53gfse</link>
                <description>اگه فکر می‌کنید توی یادگیری چیزی محدویت دارید و نمی‌تونید پیشرفت کنید، باید بگیم که دارید اشتباه می‌کنیدتوی  کتاب «بدون محدودیت» قراره با این واقعیت مواجه بشید که ذهن شما هیچ  محدودیتی برای یاد گرفتن نداره؛ فقط کافیه که با یکسری کارها از شر این  ذهنیتِ «من نمی‌تونم» خلاص بشید.کوییک چند سال قبلش به خاطر یه ضربه به سرش، دچار آسیب مغزی شده بود؛  بعد اون اتفاق، دیگه به خاطر سپردن موضوعات پیش پا افتاده هم براش سخت شده  بود؛ برای همین یاد گرفتن، خوندن و نوشتن براش 3 سال بیشتر از بقیه طول  کشید.اما الان کوئیک میتونه اسم 50 نفر (یا حتی بیشتر) از آدما رو  بلافاصله بعد از اینکه باهاشون ملاقات کرد، به خاطر بسپره. یا مثلاً میتونه  یک رشته‌ی صدتایی از اعداد تصادفی رو از اول به آخر یا برعکس در حالی که  روی سن ایستاده از حفظ بگه.همون کسی که تا سن 16 سالگی هیچ کتابی رو  نخونده بود، توی  30 سال گذشته هفته‌ای یک کتاب خونده. به عقیده کوییک  «تغییر ذهنی» یک حقیقت ساده است. همه‌ی ما ظر فیت اینو داریم که مغزمونو  شکل بدیم و دائماً توانایی‌های ذهنیمون رو بالا ببریم.اگه شما برای  یادگیری چیزی خیلی درگیر می‌شید و زیادی تلاش می‌کنید، علتش محدودیت ذاتی  ذهنتون نیست؛ علتش اینه که یا طرز فکرتون محدوده یا انگیزه کافی ندارین، یا  اینکه روش بدی رو برای یادگیری انتخاب کردین.ازینجا به بعد این  کتاب به شما میگه که چطور انگیزه، طرز فکر و انتخاب روش‌های درست به شما  کمک میکنه که توانایی‌های ذهنیتون رو بهبود بدین. توانایی‌هایی که خیلی از  مردم دست نیافتنی میدونن، در صورتی که واقعیت چیز دیگه ایه.توانایی سریع خوندن؛ممکنه  شما هم جزو افرادی باشید که همیشه میخوان سریع‌تر بخونن، اما فرقی نداشته  که چقدر تلاش کردید، سرعت خواندن و درک مطلب شما از حد خودش بالاتر نرفته  که نرفته.هنری فورد یه جایی گفته: «اگه فکر میکنین می‌تونین و یا  اگه فکر میکنین که نمیتونین، در هر دو صورت درست فکر میکنین». اگه اصرارتون  بر این باشه که نمی‌تونید سریع بخونید، من تضمین می‌کنم که «هیچوقت سرعت  خوندنتون بیشتر نخواهد شد»جیم کوئیک میگه: اگه میخواین توانایی‌های  ذهنیتون رو بالا ببرین، رمزش اینه که باورهای محدود‌کننده رو یه مدت  بذارید کنار. یعنی یه مدت جوری رفتار کنید که انگار توانایی‌های ذهنیتون  بدون محدودیتن. وقتی این فکر رو قبول کنید که توانایی سریع خوندن بدون  محدودیته، می‌بینید که به طور چشمگیری سرعت خوندنتون زیاد میشه.حالا برای اثبات این موضوع، بیاید با هم یه تمرین ده دقیقه‌ای که اسمش هست «روش 4-3-2-1» (روش چهار، سه، دو، یک) رو امتحان کنیم.یک  زمان‌سنج را روی 4 دقیقه تنظیم کنید و یک کتاب باز کنید که خوندنش ساده  باشه. حالا با سرعت معمولی شروع به خوندن کنید. همونطور که دارید میخونید  با انگشتتون خط هم ببرید. وقتی زمان 4 دقیقه‌ای زمان‌سنج تموم شد، جایی که  رسیدید رو علامت بزنید.حالا برگردید به جایی که شروع کردید و این  دفعه زمان‌سنج را روی 3 دقیقه تنظیم کنید و سعی کنید تا همون جایی که در  زمان 4 دقیقه رسیدید، بخونید. اصلاً نگران این نباشید که مطالب کتاب رو  کامل نفهمیدید و رد شدید. فقط مطمئن بشید که همه کلماتو خط بردید و خوندید.وقتی  زمان 3 دقیقه‌ای هم تموم شد، همین کارو با زمان 2 دقیقه و 1 دقیقه هم  انجام بدید. خب تمرین 4-3-2-1 تموم شد. حالا 4 دقیقه زمان بگیرید و ادامه  کتاب رو با بیشترین سرعتی که می‌تونید بخونید.اگه تعداد خطوطی رو  که الان خوندید با تعداد خط‌هایی اون 4 دقیقه اول تمرینتون خوندید، مقایسه  کنید، از سرعت جدیدتون واقعاً شگفت زده میشید.درقسمت 3-2-1 از  تمرین تندخوانی، صرفاً وانمود می‌کنید که می‌تونید سریع‌تر بخونید. اما  بعدش می‌بینید که واقعاً سریع‌تر شدید و حالا این موضوع تبدیل میشه به طرز  فکر شما که من واقعاً می‌تونم ازون چیزی که فکر می‌کردم سریع‌تر بخونم.خب حالا وقتش رسیده که بریم سراغ انگیزهچه  کتابی رو سریع‌تر متوجه می‌شید و بیشتر ازش یاد می‌گیرید؟ کتابی که در  کلاس انگلیسی مجبورید بخونیدش یا کتابی که استادتون بهتون پیشنهاد کرده؟  فرض کنیم یه نفر که واقعاً قبولش دارید بهتون میگه: «فلان کتاب رازی داره  که زندگی منو متحول کرده». بعد از شنیدن این جمله خیلی سخته کنجکاو نشید که  راز اون کتاب چیه!اگه تو اوج کنجکاوی و هیجان کتابیو بردارید که  بخونید، مطمئناً سریع‌تر یاد می‌گیریدش و چیزای بیشتری ازش حفظ می‌کنید.  جیم کوئیک می‌گه: «در کل یادگیری بستگی به حس و حال شما داره».مهم‌ترین  دلیلی که توی دوران مدرسه درسارو خوب یاد نمی‌گرفتید این بوده که شما فکر  می‌کردید مدرسه یا اون درس کسل‌کننده است. حالا برای این انگیزه چیکار باید  بکنید؟قبل از اینکه شروع به خوندن هر چیزی کنید، 3 تا سوال از خودتون بپرسید تا خودتون رو به نقطه اوج کنکجاوی برسونید.1) این کتاب قراره چه دیدی به من بده؟2) این دیدگاه چه جوری به من کمک می‌کنه که یه تغییر حسابی به زندگیم بدم؟3) و کی قراره از این دیدگاه استفاده کنم؟شما  باید اینجوری فکر کنید که هر کتابی که می‌خونید توش یه دیدگاه عمیقی وجود  داره و تصور کنید که برای اطلاعاتی که قراره بخونید ده میلیون دلار هزینه  پرداخته شده!وقتی که خودتون رو توی اوج کنجکاوی قرار دادین و برای خودتون انگیزه و هیجان ایجاد کردید، وقتشه که روش‌های خوندنتون رو ارتقا بدید.جیم  کوئیک می‌گه: آخرین باری که کلاس «روخوانی» داشتید کی بوده؟ برای خیلیاتون  همون کلاس چهارم و پنجم بوده و اگر شما مثل اکثریت آدما باشید، احتمالاً  مهارت‌های خوندنتون مربوط به همون دوران است.به نظرم این قسمت ها جذاب بود  و برید خودتون بخونید خوب قطعا دید شما با من فرق داره نظرتونو بنویسید برای من https://365book.ir/limitless</description>
                <category>bradin</category>
                <author>bradin</author>
                <pubDate>Wed, 09 Nov 2022 12:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانون هشتاد بیست نوشته: ریچارد کخ</title>
                <link>https://virgool.io/@bradinnovin/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%AE-zftydcjnqjti</link>
                <description>یه روشی رو بهمون معرفی میکنه به نام «قانون 20/80» که هم‌زمان میتونه زندگی شغلی و شخصیمون رو متحول کنه.تو این دنیای شلوغ و پر هیاهو، خیلی‌هامون مجبوریم کارهای بی‌شماری رو  در طول روز انجام بدیم. صبح که از خواب بیدار می‌شیم، همه تلاشمون رو  می‌کنیم تا به موقع برسیم سر کار تا خیلی زود اولین کارمون رو تموم کنیم،  اما خیلی زود می‌بینیم که 2 تا کار جدید دیگه به روزمون اضافه شده.وضعیت  شرکت‌ها هم تعریفی نداره. اونا هم با سیل مشکلات و مسائل پیچیده مواجه  هستن و تلاش میکنن با انواع و اقسام محصولاتشون، بازارهای مختلف رو تصاحب  کنن. توی همچین محیط شلوغ و پر هرج و مرجی، خیلی مهمه که بفهمیم واقعاً چه  کارهایی در اولویت قرار دارن و انجامشون ضروریه. اما چجوری؟ اینجاست که  قانون به ظاهر ساده اما قدرتمند 20/80 به کمک ما میاد. شناخت این قانون  واقعاً از نون شب هم واجب‌تره. قانون 20/80 که از عدم تناسب بین عرضه و  تقاضا میاد، به شما کمک میکنه تا از زمانتون بهتر و موثرتر استفاده کنید.علاوه  بر این، ثابت شده که این قانون به شرکت‌ها کمک می‌کنه تا با کار کمتر،  بهره‌وری بالاتری داشته باشن و این تناقض در نوع خودش خیلی جالبه. در  نهایت، میشه گفت که شما می‌تونید از این قانون توی زندگی شخصی خودتون هم  استفاده کنید و اینطوری شادتر باشید و به رضایت بیشتری از روابط خودتون با  دیگران برسید. فقط کافیه این قانون رو درک کنید و بدونید چطور باید ازش  استفاده کنید. بعدش می‌بینید چقدر همه چیز آسون شده!به این سوال فکر  کنید: تا حالا شده به پروژه‌ای که روش کار کردید نگاه کنید و ببینید خیلی  از کارهاتون درست کمی قبل از به پایان رسیدن فرصتتون انجام شدن؟ درست جایی  که دیدید زمانی باقی نمونده و با تمام توان سعی کردید پروژه رو تموم کنید و  کاری که توی چند هفته انجام ندادید رو توی چند روز انجام بدید. احتمالا  شب‌های امتحان رو هم به یاد میارید که تا چند روز قبل امتحان لای جزوه رو  هم باز نمی‌کردیم و درست شب قبل از امتحان تمام جزوه رو می‌خوندیم.به  صورت کلی میشه گفت که یک عدم تناسبی تو جنبه‌های مختلف زندگیمون قابل  مشاهده هست. به عنوان مثال، خیلی از کسب‌وکارها فهمیدن که 20 درصد از  محصولاتشون، 80 درصد از سودشون رو شامل میشه. یا یه مثال قابل توجه دیگه  اینه که 20 درصد از موتورسوارها، عامل 80 درصد از تصادفات هستن.  و نکته  جالب‌تر اینه که خیلی از موتورسوارها با احتیاط رانندگی می‌کنن، در صورتی  که همون تعداد کم هستن که عامل اصلی تصادفات به حساب میان.به این پدیده، می‌گیم قانون 20/80.اینکه  80 درصد از خروجی کاری که می‌کنیم، نتیجه 20 درصد از تلاشیه که انجام  میدیم. ساده‌تر اینکه 80 درصد خروجی‌ها، نتیجه 20 درصد از ورودی‌هاست. اگر  کامل متوجه قضیه نشدید، هیچ جایی برای نگرانی نیست، در طول پادکست انقدر  براتون از این قانون مثال میزنیم که کامل براتون جا میوفته.حالا  چرا این نسبت انقدر بالا پایینه و متعادل نیست؟چرا مثلا 50/50 نیست؟ چون  عواملی که در ورودی دخیل هستن، تاثیر یکسانی در خروجی ندارن. عوامل رو میشه  به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول یکسری از عواملن که تعدادشون کمه اما  تاثیر قابل توجهی روی خروجی دارن و دسته دوم، عواملی هستن که تعدادشون  زیاده، اما تاثیر کمی روی خروجی کار دارن. در نتیجه این توضیحات، به این  نسبت نامتوازن 20/80 می‌رسیم.البته این نکته رو هم بگیم که قانون  20/80 یه جورایی ساده‌سازی شده و توی واقعیت، این نسبت متفاوت هست. به  عنوان مثال، ممکنه 30/70 یا حتی 0.01/99.9 هم باشه! گاهی هم ممکنه جمع  اعداد این نسبت به 100 نرسه. به عنوان مثال، یه مطالعه‌ای که توی سال 1997  انجام شد، نشون داد که از بین 300 تا فیلم، 80 درصد فروش بلیط تنها متعلق  به 4 تای اونا، یعنی 1.3 درصدشون بوده! در نهایت، میشه گفت که نسبت 20/80  به شکل‌ها و تناسب‌های متنوعی وجود داره. در ادامه به این موضوع می‌پردازیم  که چرا درک این قانون و داشتن یک دید روشن به این نسبت‌ها برای ما ارزشمند  و ضروریه. البته، شاید در ابتدا پذیرفتن همچین نسبتی برای ذهن ما دشوار  باشه، چون ذهن آدما ذاتا به دنبال تعادله و آدما همیشه انتظار دارن که  دنیای اطرافشون رو تو یه حالت متعادلی ببینن. اما واقعیت اینه که، عدم  تعادل تو ذات و طبیعت دنیای ما هست!به عنوان مثال، سر آیزاک پیتمن  (Sir Isaac Pitman) که یه معلم زبان انگلیسی بود، کشف کرد که دو سوم  مکالمات روزمره ما، تنها از 700 کلمه رایج تشکیل شدن. حالا اگه کلمات مشتق  از این 700 تا کلمه رو هم حساب کنیم، می‌بینیم که چیزی کمتر از 1 درصد  کلمات، 80 درصد از چیزهایی که می‌گیم رو تشکیل میدن! جالبه، نه؟حالا  سوال اینجاست که این عدم تعادل‌ها اصلا از کجا میاد؟ و جواب هم اینه: از  تفاوت‌های کوچکی که در یک چرخه تصاعدی، بیشتر و بیشتر میشن. یعنی چی؟  بذارید با یک مثال توضیح بدیم. اگر شما تعدادی ماهی طلایی تقریبا هم اندازه  توی حوضتون داشته باشید، در نهایت متوجه می‌شید که وقتی ماهی‌ها بزرگ  میشن، اندازه‌‌هاشون تفاوت زیادی با هم پیدا میکنه.چرا؟چون  بعضی از ماهی‌ها به میزان خیلی کمی از ماهی‌های دیگه بزرگ‌تر هستن. پس  اندازه بزرگترشون یه مزیته. این ماهی‌ها به لطف جثه بزرگتر میتونن غذاهی  بیشتری گیر بیارن و همین باعث میشه سریع‌تر از ماهی‌های کوچیک‌تر رشد کنن.در  نتیجه، مزیت ماهی‌های بزرگتر هی بیشتر و بیشتر میشه و همینطوری غذاهی  بیشتر و بیشتری هم به دست میارن. بنابراین، یه چرخه‌ای شکل می‌گیره که به  صورت تصاعدی رشد می‌کنه و در نهایت می‌بینیم ماهی‌هایی که در ابتدا تنها  کمی بزرگتر بودن، حالا تفاوت اندازه چشمگیری پیدا کردن. هرچند اینجا  خیلی‌ها میگن که این عدم تعادل‌ها منصفانه نیست، اما خب باید بپذیریم که  ذات طبیعت سرشار از این عدم تعادل‌هاست. خیلی‌ها ممکنه بگن که چرا باید 20  درصد از جمعیت دنیا، 80 درصد از منابع و ثروت رو در اختیار داشته باشن و  این بی‌عدالتی اجتماعی است.پس تو این بخش یاد گرفتیم که قانون 20/80 چقدر میتونه تو مدیریت زمان ما  موثر باشه و بهمون کمک کنه به همون میزان کار، خروجی بیشتری داشته باشیم.  در نهایت این پادکست، می‌خوایم ببینیم که قانون 20/80 چطوری میتونه کیفیت  زندگی ما رو بالا ببره. بیشتر آدما کیفیت زندگیشون رو با میزان شاد بودنشون  می‌سنجن. با این وجود و به طرز جالبی، تعداد خیلی کمی از ما برای تغییر  زندگی و شادتر بودنمون تلاش می‌کنیم.در واقعیت، اکثر آدما، وقت  زیادی رو صرف کارایی میکنن که انجامشون نتیجه ای جز نارضایتی نداره. به  عنوان مثال، خیلی‌ها شغل‌هایی رو انتخاب می‌کنن که هر روز اونا رو از پا  درمیاره. خیلی از کارمندها هستن که کل روز ناچارن روی یک صندلی بشینن و با  انجام کارهای تکراری منتظر تموم شدن روزشون باشن.کتاب رو اینجا گوش دادم https://365book.ir/20-80-principle</description>
                <category>bradin</category>
                <author>bradin</author>
                <pubDate>Wed, 09 Nov 2022 12:46:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیت شما همیشگی نیست نوشته: بنجامین هاردی</title>
                <link>https://virgool.io/@bradinnovin/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C-wbjpa3qgiuet</link>
                <description>کلا اسم کتابش منو خیلی جذب کرد و خواستم گوش بدم ببینم چی میگه و یسری قسمت های جالب داشت که میذارم :) تست‌ِ شخصیتی جنبه‌ی علمی نداره، بیشتر جنبه‌ی مالی دارهچند جور تیپِ شخصیتی توی دنیا وجود داره؟خب، بستگی به این داره که از کی این سؤالو بپرسی. یکی از معروفترین تست‌های شخصیتی به اسمِ آزمونِ شخصیت‌شناسیِ‌مایرز-بریگز (Myers-Briggs) یا همون MBTI، 16 نوع شخصیتِ مختلف رو شناسایی میکنه. بعدی تستِ شخصیت‌شناسیِ ‌نِئو (NEO)  هست که شیش تا تیپِ شخصیتیِ متفاوت رو بازشناسی میکنه. تستهای دیگه هم از سه تیپِ شخصیتی شروع میشن تااااا سی و سه تیپ.سؤال اینه که چرا کسایی که این تستها رو طراحی میکنن اینقدر معیارها و نتیجه‌گیریاشون با هم فرق داره؟ جواب ساده‌ست: تستِ شخصیت‌شناسی شبهِ‌علمه. از اونجایی که هیچ راهی برای اثبات یا ردِ تئوری‌های شخصی نیست، طراحهای این تستها میتونن هر جوابی که دلشون خواست بدن و کارِ اونا معمولاً یه جور تجارت و بازاریابیه.این همون حقیقتیه که مِرو اِمرا (Merve Emre)، نویسنده ی آمریکایی هم توی کتابی که درباره ی تست‌ِ شخصیت‌شناسی نوشته بهش اشاره کرده. امرا توی کتابش به اسمِ دلالهای شخصیت، تاریخچه‌ی این صنعتو بررسی کرده و یادآور شده که بازارِ تست، ارزشی به قیمتِ 2 میلیارد دلار داره.  خب این انگیزه‌ی خیلی بزرگیه برای طراحای تست تا زرپ و زرپ تست سرِ هم کنن و ازش سودای کلان به جیب بزنن. اسمشم بذارن تفسیرِ نتایج!این اتفاق البته چیزِ جدیدی نیست. اونطور که اِمرا میگه، تستهای شخصیت‌شناسی ریشه در شبهِ علم داره. به عنوانِ نمونه، تستِ مایرز-بریگز اوایلِ قرنِ بیستم طراحی شد. نه کاترین بریگز  (Katherine Briggs) و نه دخترش، ایزابل مایرز (Isabel Myers)، هیچکدوم سابقه‌ی علمی نداشتن. حتی پاشونو توی آزمایشگاه هم نذاشته بودن و این تست صرفاً بر اساسِ تجربه‌های شخصیِ بریگز طراحی شده بود. بعد از اینکه متوجه شد خودش و شوهرش توی موقعیتهای یکسان واکنشهای متفاوتی از خودشون نشون میدن و یکی از بچه‌هاشون از بقیه خجالتی‌تره، شروع کرد به گمانه‌زنی درباره‌ی تفاوتهای شخصیتی.تغییرِ‌ روایت‌تون از گذشته، میتونه آینده‌تونو تغییر بدهکن آرلن (Ken Arlen) یه زمانی یه سیگاریِ قهار بود که سیگارو با سیگار روشن میکرد. اما وقتی نویسنده باهاش دیدار کرد، 40 سال بود که لب به سیگار نزده بود. چیزی که درباره‌ی کِن از همه جالب‌تر بود، نحوه‌ی ترکِ سیگار بود.کن سیگار کشیدنو توی دبیرستان شروع کرد، دهه‌ی 1970. اون زمونا استعمالِ تنباکو چیزِ بدی محسوب نمیشد؛ برعکسِ ماری‌جوانا. واسه همین، کن برای اینکه بویِ دومی رو از والدینش مخفی کنه، اولی رو میکشید. طولی نکشید که معتادِ سیگار شد تا جایی که روزانه یه بسته میکشید. هرکاری‌ هم برای ترکش میکرد بی‌نتیجه بود.بعد از دانشگاه، یه شغل توی بیمارستان پیدا کرد. اولین روزِ کاریش، یکی از پرستارا بهش سیگار تعارف کرد. کن گفت: «نه مرسی. سیگار نمیکشم. هیچوقت هم نکشیده‌م.» البته دروغِ شاخداری گفته بود، اما همین دروغ بیخِ ریشش موند و دیگه هیچ وقت لب به سیگار نزد. کن فهمید که گذشته الزاماً آینده‌ی آدمو شکل نمیده.کاری نداریم به اینکه چرا کن به همکارش این جوابو داد. اما به هر حال یه حرکتِ خودانگیخته و استراتژیک زده بود که بهش یه هویتِ جدید داده بود. آدمای سیگاری وقتی کنارِ اون بودن سیگارشونو روشن نمیکردن و یه هفته بعد، خودشم میلش به نیکوتین فروکش کرد. یهو چشم بازکرد و دید دیگه سیگاری نیست.برای درکِ مفهوم «هویتِ روایی» که روانشناسی به اسمِ دن مک‌آدامز (Dan McAdams ) مطرحش کرده، همین ماجرای کِن بهترین نمونه‌ست. به گفته‌ی مک‌آدامز، هویت یا شخصیتِ ما آدما ترکیبی از داستانها و روایتهاییه که درباره‌ی زندگی‌مون دائم به خودمون میگیم. این روایتها میتونن دائماً در حالِ تغییر و تکامل باشن. به عبارتِ دیگه، روایتِ ما از تجربه‌هایی که توی زندگی داشتیم صرفاً بازتابِ هویتِ ما نیست، بلکه بخشی از هویت‌مونه.این داستانها گذشته‌ی بازسازی‌شده‌ی ما رو با درکِ ما از زمانِ حال و تصورمون از آینده ترکیب میکنن و مجموعاً یه روایتِ واحد میسازن. البته واقعیت غیرقابلِ تغییره، ما هیچ جوره نمیتونیم گذشته رو تغییر بدیم. اما روایتمون از این واقعیتها رو میتونیم تغییر بدیم. میتونیم جورِ دیگه ای درباره‌ی اونا صحبت کنیم. اسمِ این کار «بازنگرش»ه. یعنی دیدنِ چیزها از زاویه‌ی متفاوت.خودِ نویسنده رو میتونیم الگوی این روش بدونیم. بنجامین هاردی سالهای سال بود که خودشو قربانیِ یه سری اتفاقات توی زندگیش میدونست، که در رأسِ اونها طلاقِ پرسروصدای پدر و مادرش بود وقتی که فقط یازده سال داشت، و بعد از اون، غیب شدنِ پدرش. بازنگرش، واقعیتها رو تغییر نمیده، اما معنا و مفهومِ اونا رو عوض میکنه. بنجامین میتونست ورقو برگردونه، از یه منظرِ دیگه به همه چیز نگاه کنه و ببینه از این تجربه‌های تلخ چی گیرش اومده و این تجربه ها چه تأثیری روش گذاشته که اونو تبدیل به یه پدرِ مهربون برای بچه‌هاش کرده؟شما چی؟ شما چطور میتونید ورقو تو زندگی‌تون برگردونید؟ خب، سعی کنید به این سؤالا جواب بدید: توی ده سالِ گذشته چه تغییراتی کردم؟ از اون مهمتر، چقدر رشد و پیشرفت کردم؟ چه تجربه‌های منفی‌یی بوده که تونستم خودمو از شرشون رها کنم؟ خود-انگاره‌م چه تغییری کرده؟همین کافیه تا متوجه بشید توی سالهای اخیر کلی تغییر کردید. این همون درسیه که میشه از این خلاصه‌کتاب گرفت: شخصیتِ انسان ثابت و پابرجا نیست. میتونید با اراده‌ی خودتون اونو هرجور که خواستید تغییر بدید تا به آرزوها و رؤیاهاتون برسید.از این سایت همشو کششششششش میرم D:       https://365book.ir/</description>
                <category>bradin</category>
                <author>bradin</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 12:46:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الگوریتم‌هایی برای زندگی نوشته: برایان کریستین، توماس گریفیت</title>
                <link>https://virgool.io/@bradinnovin/%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA-iyo5qikaaj79</link>
                <description>دومین کتابی که دیشب خیلی دوستش داشتم و گوش دادم کتاب الگوریتم هایی برای زندگی، به ما نشون میده که چطوری روزانه تو زندگی شخصی خودمون از الگوریتم ها استفاده می‌کنیمبدون  اینکه از وجود اون ها با خبر باشیم. از واژه الگوریتم اصلا نترسین. تو این  کتاب به هیچ وجه به مباحث ریاضی پیچیده اشاره نشده. مخاطبین این کتاب عموم  افراد جامعه هستن و مباحث ساده به همراه مثال های فراوون ارائه شده.آقایان،  برایان کریستین و تام گریفیتس، تو این کتاب دست به معرفی انواع الگوریتم  ها زدن و روش صحیح استفاده از اون ها تو زندگی رو با مثال هایی بسیار  ملموس، به نمایش گذاشتن.این کتاب فوق العاده هیجان انگیز و سرگرم  کننده، الگوریتم هایی رو واسه حل مشکلات موجود تو تصمیم گیری‌های روزانه و  شفاف سازی ذهن انسان، بیان میکنه.اگه برای مرتب کردن وسایل میز یا  دفتر کارتون دچار مشکل هستین، یا از اون دسته آدمایی هستین که یه پیام رو  اون قدر ارسال میکنین تا خلاصه تو رو در بایستی جواب بگیرین،‌ بهتره کتاب  الگوریتم هایی برای زندگی رو مطالعه کنین تا متوجه بشین که چه الگوریتم  هایی برای سبک زندگی شما یا مشکلاتی که با اون ها سروکار دارین مناسبن.بد  نیست بدونین که تا حالا بیشتر از ۲۰۰ هزار نسخه از این کتاب ارزشمند، به  فروش رسیده. پس اگه جزو اون دسته از افرادی هستین که تا حالا نتونستین کتاب  رو مطالعه کنین،‌ این پادکست رو از دست ندین.یه کم هم از نویسنده  ها بگیم. برایان کریستین نویسنده، شاعر، برنامه نویس و محقق آمریکاییه که  بیشتر بخاطر دو کتاب معروفش انسان ترین انسان و الگوریتم هایی برای زندگی بین مردم شناخته شده اس.آقای  تام گریفیتس هم یه استاد دانشگاه استرالیاییه که دوستی با برایان کریستین  باعث خلق کتابی شده که داریم راجع بهش صبحت میکنیم. این کتاب میتونه واسه  افرادی که با علم کامپیوتر آشنایی اولیه دارن و اون‌هایی که میخوان مشکلات  شخصی خودشون رو از طریق روش های منطقی حل کنن بسیار مفید باشه. امیدواریم  تا آخر پادکست همراهمون باشین.نویسنده های کتاب میگن :کارمند تازه کاری که امتحان نشده شاید  هنوز روی کاغذ آمار خوبی نداشته باشه اما امکانش هست که تو بلند مدت بتونه  خودش رو اثبات کنه. خلاصه اینکه استرس رو با اعتماد به الگوریتم‌های ریاضی  اثبات شده از تصمیم گیری هاتون دور کنین.دفعه بعدی که خواستین  واسه کاری از بین گزینه های موجود کسی رو انتخاب کنین، قانون ۳۷ درصدی رو  از یاد نبرین. تعداد کاندیدا یا دوره زمانی رو به خاطر بسپارین و از ۳۷  درصد از کاندیدا یا زمانتون واسه به دست آوردن یه معیار استفاده کنین.بعد، اولین گزینه مناسبی که بعد از این سی و هفت درصد دیدین رو انتخاب کنین.پروتکل  مدیریت انتقال و الگوریتم ای آي دی ام رو به خاطر بسپرین. با کار کم شروع  کنین و تا جایی که با شکست مواجه بشین به اضافه کردن وظیفه ادامه بدین. بعد  از شکست، وظیفه رو نصف کنین ولی عقب نشینین و دوباره کم کم به مقدار کار  اضافه کنین.در نهایت، یافته کلیدی گیتینز یعنی همون شاخص گیتینز رو  به خاطر بسپرین. وقتی دو تا گزینه قابل مقایسه دارین، جدیدترین رو انتخاب  کنین که کمتر آزمایش شده. تا بتونین از سود و پتانسیل بیشترش استفاده کنین.چیزی  که شنیدین، لب مطلب کتاب الگوریتم هایی برای زندگی نوشته برایان کریستین و  تام گریفیتس بود. آدرس خود کتاب اینه https://365book.ir/algorithms-to-live </description>
                <category>bradin</category>
                <author>bradin</author>
                <pubDate>Tue, 01 Nov 2022 14:01:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره فکر کن نوشته: آدام گرانت</title>
                <link>https://virgool.io/@bradinnovin/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA-dr6hruxdqbs3</link>
                <description>همین دیشب دو تا کتاب گوش دادم و این یکیش بود و قطعا برای شما هم میتونه جذاب باشه و خوندید کتاب رو به من نظراتتون رو بگید باشه؟ :)ما توی مواجهه با موضوعات مختلف به طور رسمی یا غیر رسمی نسبت خودمون با اون موضوع رو تعیین میکنیم.این تعیین نسبیت مارو توی تحلیل اطلاعات مربوط به موضوع کمک میکنه و به اون جهت میبخشه. این وضعیت میتونه مربوط به یک شکست باشه یا هروضعیتی.تو علم روانشناسی حداقل دوتا سوگیری وجود دارد که هدایت‌گر این الگو هستند: سوگیری تایید _ سوگیری مطلوبیتدر سوگیری تایید ما همون چیزی رو میبینیم که انتظار داریم و در سوگیری مطلوبیت همون چیزی رو میبینیم که میخواهیم ببینیم.هردوی این جهت گیری ها هوش مون رو به گونه ای منحرف میکنه که علیه واقعیت موجود عمل کنه.یکی دیگر از این سو گیری ها من جانب نیستم، توی این وضعیت معمولا افراد خودشون رو بی طرف تر از بقیه میدونن.جالبه که افراد باهوش بیشتر توی این دام گرفتار میشوند.بعضی وقتها قدرت تفکر خوب باعث ضعیف شدن عملکردتون در زمینه ی تجدید نظر میشه. اما  تو مدل مواجهه ی یک دانشمند با واقعیت، هیچ کدوم ازین سوگیری ها وجود  نداره، بلکه در این مدل شخص اجازه نمیده که ایده ها تبدیل به ایدئولوژی بشن  بیشتر از اونیکه با پاسخ ها و راه کارها سر و کار داشته باشند، با  پرسش ها و معماها مسیر یابی  میکنند و به جای اینکه با بدبینی و خصومت با  استدلال های بقیه برخورد کنند، جسورانه استدلال های خودشون رو به چالش  میکشند .تجدیدنظر کردن در واقع یک فراینده، این فرایندتوی قالب یک چرخه شکل میگیره. همه چی با توضع فکری شکل میگیره .یعنی اولین قدم برای وجود این چرخه اگاهی از چیز هایی که نمیدونیم. وقتی کمبودهای خودمون رو شناسایی کنیم اونموقع در رو به روی تردید بر روی دانسته‌هامون بازکردیم.تردید یک قدرتی مساوی با قدرت اطمینان دارداما اگر این چرخه رو پس بزنیم نا خوداگاه وارد چرخه اعتماد به نفس کاذب میشیم.مایک لازاریدیس موسس شرکت بلک بری، یکی از کسایی که در مدتی شرکت خودش رو قربانی چرخه اعتمادبه نفس کاذب خودش کرد.موفقیت  های پی در پیش باعث ثبات رای بیش از اندازه ای شد که نتیجه ی اون مقاومت  در برابر ساخت صفحه لمسی برای تلفن همراه بلک بری بود.اون صفحه کلید رو از فضایل اصلی تلفن همراه بلک بری میدونست و ساعت ها در باره ی اون موعظه میکرد و از طرفی دیگه صفحه لمسی گوشی های اپل رو یک عیب میدونست و اون هارو بازپرسی میکرد.با وجود موفقیت های عظیم محصوب رغیب یعنی گوشی های ایفون مایک همچنان مخالف پیاده کردن ایده صفحه لمسی روی گوشی های شرکت خودش بود.همونطور که دیدید ثبات رای میتونه مثل یک زندان عمل کنه، زندانی که خودمون به دست خودمون میسازیمشو و توی اون محبوس میشیم.حتما بارها به کسایی برخورد کردید که موقع تماشای فوتبال معتقدن دانش و اطلاعاتشون بیشتر از مربی کنار زمین هستش. این افراد اصطلاحا دارای سندروم  منتقد بیرون گود هستند.اگر اعتماد به نفس رو یک الاگلنگ در نظر بگیریم: این تیپ از  افراد کفه ی دانششون همیشه در هواس و کفه ی اعتماد به نفسشون خیلی سنگین تر از دانشی هست که دارند.وضعیت مقابل سندروم منتقد بیرون گود : سندروم متقلد هستش.تو الاگلنک کفه دانش به مراتب سنگین تر ازکفه ی اعتماد به نفسشون هستش.اونها فکر میکنند به قدرکافی شایستگی کسب موفقیت و محبوبیت فعلشیون رو ندارند ، یا داشته های خودشون رو خیلی ناچیز میدونند.مشکل سندروم منتقد بیرون گود اینکه مانع بازنگری شماها میشه.هممون توی خیلی از کارها مبتدی هستیم و این حقیقت رو میدونیماما مشکل جاییکه دلمون نمیخواد خودمون رو تو حوزه های مورد علاقمون دسته کم بگیریم. درواقع درحین پیشرفت یا گذر از مرحله مبتدی به اماتور هستش که اعتماد به نفس کاذب پیدا میکنیم.مقدار کم دانش همیشه میتونه خطرناک باشه و مارو توی مسیر رسیدن به قله حماقت رهبری کنه.یک تحقیق ازمایشگاهی بین پزشک ها نشون میده که میزان فوتی های یک بیمارستان توی ماه جولای، یعنی دقیقا در مقطی از سال که مسئولیت ها به رزیدنت های جدید واگذار میشه، بیشتر از بقیه زمان هاست.این فقط کمبود مهارت در رزیدنت های جدید نیست که باعث این مشکل میشه بلکه براورد دسته بالای اونها از مهارتهاشون هم آسیب‌زاست.پیشرفت از رده تازه کار به اماتور میتونه چرخه ی بازنگری رو بشکنه. همیشه وقتی یکم تجربه کسب میکنیم به همون اندازه فروتنی مون رو از دست میدیم.ما وظیفه داریم نقطه مطلوب اعتماد به نفس رو کشف کنیم.معمولا از واژه فروتنی برداشت های نادرستی میشه. فروتنی به معنای کمبود اعتماد به نفس نیست؛ فروتنی یعنی تشخیص بدیم که کامل نیستیم و میتونیم از بیرون چیزهای دریافت کنیم وکامل بشیم.بهترین حالت داشتن اعتماد به نفس همراه با فروتنی هستش. باید بدونیم که ما ناگزیر از اشتباه هستیم. پس منظورمون از افزایش کیفیت زندگی این نیست که نباید اشتباه کنیم. بلکه باید اگاه باشیم که میزان اشتباهاتمون خیلی بیشتر از مقدار دلخواهمون هستش.با انکار کردن اشتباه چاله های بزرگی برای خودمون حفر میکنیم.موری دیویس جامعه شناس معتقد که بقای ایده ها هیچ ربطی به ئرست یا اشتباه بودنشون نداره بلکه مربوط به جالب بودنشون هستش.یعنی اون چیزی که باعث جذابیت اون ایده میشه به چالش کشیدن عقاید نچندان مستحممون هستش.درحالیکه بیشترمون در گفتگو وقتی فقط یکی از باورهای محورمون زیر سوال میره مانع گفتگو های بیشتر میشیم.آدرس کتابش هم اینه https://365book.ir/think-again</description>
                <category>bradin</category>
                <author>bradin</author>
                <pubDate>Tue, 01 Nov 2022 13:32:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی کلمه «بازاریابی» به گوشتون میخوره، یاد چه چیزی میوفتین؟  آگهی های بازرگانی در تلویزیون؟ تبلیغات روزنامه؟ بیلبورد های کنار جاده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@bradinnovin/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%A2%DA%AF%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%84%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-yqrne0s5ujms</link>
                <description>بازاریابی چریکی (گوریلا مارکتینگ)نوشته: کُنراد لوینسوناین کتاب دید باحالی برای من ایجاد کرد و باعث شد بفهمم بازاریابی یعنی چی !بازاریابی چریکی، خلاقانه و نسبتاً کم هزینست؛ پس بهترین گزینه برای کسب و کارهای کوچیکه شما بارها اصطلاح بازاریابی چریکی رو شنیدید. اما معنای واقعی این عبارت چیه و از چه نظر با روش های سنتی بازاریابی فرق میکنه؟بیشتر بازاریابان سنتی معتقدن که موفقیت در نتیجه سرمایه گذاری های کلان در کمپین های بازاریابی به دست میاد، مثل تبلیغات گران قیمت در تلویزیون یا انتشار تبلیغ در یک صفحه کامل از مجله تایم (Time).اما داستان بازاریابی چریکی چیه؟ بازاریابی چریکی مجموعه ای از روش های خلاقانه‌ست تا بتونه به مشتری هایی برسه که خارج از کانال های بازاریابی سنتی میشه بهشون دسترسی پیدا کرد.در حالی که بازاریابی سنتی به دنبال رسیدن به فروش یا افزایش ورودی سایته، تمرکز بازاریابی چریکی صرفا روی اینه که بتونه یه کسب و کار رو به سود برسونه. به عبارت دیگه، موفقیت یه کمپین بازاریابی چریکی فقط و فقط با میزان سود و زیانش اندازه گیری میشه.دلیلش هم اینه که هر شاخصی غیر از سود و زیان، میتونه ما رو به اشتباه بندازه. ما بارها و بارها دیدیم که یه شرکت بزرگ رکورد فروش رو با راه اندازی یه کمپین میزنه، اما به خاطر هزینه بالای کمپین، نه تنها سود نمیکنه، بلکه متحمل ضرر هم میشه. اما تو بازاریابی چریکی از این خبرا نیست و تمرکز روی میزان سوده.یکی دیگه از تفاوت های این دو رویکرد بازاریابی، اینه که بازاریابی سنتی معمولا مونولگ (monologue) و یک طرفه هست، در حالی که بازاریابی چریکی، دیالوگ (dialogue) یا دو طرفه هست.به عنوان مثال، تبلیغات تلویزیونی رو در نظر بگیرید. خب این تبلیغات کاملا مونولوگ و یک جانبه هست و بازاریاب پیامش رو به مخاطبا نمایش میده و مخاطبا هم بدون اینکه فرصت داشته باشن نظرشون رو بگن، ناچارن پیام رو دریافت کنن، البته این حالت خوشبینانشه و معمولا مخاطب خیلی زود کانال رو عوض میکنه!اما تو بازاریابی چریکی، هر دو طرف قضیه با هم درگیر میشن و ارتباط میگیرن.به عنوان مثال، فرض کنیم شما تصمیم میگیرید که یه مسابقه آنلاین راه بندازید و اونجا از آدما بخواید که به عنوان شرط شرکت کردن تو مسابقه، در مورد کسب و کار شما نظر بدن. بعد می تونید به همه این بازخوردها با پیام های شخصی سازی شده جواب بدید و یک دیالوگ رو ایجاد کنید.و نکته اینه که دقیقا همین دیالوگه که میتونه نقطه تمایز و برتری یه کسب و کار کوچیک در برابر کسب و کارهای بزرگ باشه؛ چون کسب و کارها کوچیک فرصت این رو دارن که بتونن به تک تک مخاطبا سر فرصت جواب بدن و خب اینطوری خیلی زود اعتماد و وفاداریشون رو جلب میکنن و میتونن سهم قابل توجهی از بازار رو به دست بیارن.قبل از اینکه به قدم های بعدی فکر کنید، باید کمپین خودتون رو به درستی تنظیم کنیدهرچند که کمپین های بازاریابی میتونن شکل ها و حالت های مختلفی داشته باشن، اما هدف نهاییشون اینه که بتونن پیام کلیدی کسب و کار رو به مخاطبا برسونن. اگه بخوایم دقیق تر توضیح بدیم، باید بگیم که یه کسب و کار از طریق بازاریابی، «جایگاه یابی» میکنه. جایگاه یابی یعنی اعلام کنیم به دنبال حل چه مسئله ای هستیم، مخاطب هدف این مسئله چیه و محصول ما چطوری میتونه این مسئله رو حل کنه.جایگاه یابی قلب استراتژی بازاریابی شماست، به عبارت دیگه، جوهره تمامی کمپین های بازاریابی شما، جایگاه یابیه.در واقع، تمامی ابعاد هر کمپینی که اجرا می کنید، باید بیان کننده جایگاه شما باشه. افسانه دنیای تبلیغاتدیوید اُگیلوی (David Ogilvy)، که شخصیت دون دراپر (Don Draper) تو سریال «مردان دیوانه» رو ازش الهام گرفتن، میگه که جایگاه شما در ذهن مخاطب بسیار مهم تر از طراحی و جمله بندی تبلیغات شماست.به عنوان مثال، هواپیمایی جت بلو (JetBlue) رو در نظر بگیرید. به محض اینکه جت بلو کار خودش رو شروع کرد، حادثه تروریستی 11 سپتامبر اتفاق افتاد و باعث شد محبوبیت سفرهای هوایی کاهش پیدا کنه و صنعت هوایی دچار رکود شدیدی بشه. اما هواپیمای جت بلو با تعیین قیمت های منطقی و اضافه کردن امکاناتی مثل پشتی صندلی، مانیتور و استفاده از صندلی های چرمی برای راحتی نشستن مسافرا، جایگاهی رو در ذهن مخاطبا ایجاد کرد که باعث شد در اون دوران سخت به موفقیت برسه.یکی از مهم ترین جنبه های جایگاه یابی، انتخاب درست و دقیق مخاطب هاست. لازمه یه انتخاب درست هم اینه که شما وضعیت جمعیت شناختی مخاطبانتون رو در نظر بگیرید.شاید یکی از قابل توجه ترین ویژگی های جمعیتی در حال حاضر اینه که جمعیت داره به سرعت به سمت پیری میره و این مسئله باعث شده جامعه افرا مسن و پیر تبدیل به یه بازار بزرگ و گسترده بشه. علاوه بر این، یه مطالعه تو دانشگاه میشیگان (Michigan) نشون داد که افراد پیرتر موقع خرید بیشتر از رسانه های جمعی تاثیر میگیرن. پس استفاده از رسانه های جمعی میتونه برای جذب بیشتر این بازار موثرتر باشه.پس اگر هدف شما اینه که این دسته از مخاطبا رو مورد هدف بازاریابیتون قرار بدید، بهتره محصولتون رو طوری معرفی کنید که حس استقلال و منعطف بودن رو بهشون بده و البته، مطمئن بشید که پیام های تبلیغاتی شما به اندازه کافی درشت نوشته میشن و برای این افراد به راحتی قابل خواندن هستن. این فقط یه نمونه از تاثیر ویژگی های جمعیت هدف روی شکل و محتوای تبلیغات و بازاریابی یه کسب و کاره.برای شروع کمپین بازاریابی چریکی، باید 7 مسئله رو بررسی کنیمهمونطور که قبلا هم اشاره کردیم، شما برای راه اندازی کمپین خودتون باید 7 مسئله رو درنظر بگیرید. در ادامه می خوایم با استفاده از یه سناریو، همه این 7 نکته رو بررسی کنیم. فرضمون هم اینه که شما یه مغازه کتاب فروشی با کلی کتاب و راهنما درباره فریلنسری و کار در خانه دارید.حدس بزنید که اگه کمپین شما به موفقیت برسه، مخاطبان هدفتون چه عملی رو باید انجام بدن. در مورد مثال کتاب فروشی، عمل مورد انتظار شما احتمالا اینه که آدما بیان به مغازتون و کتاب هاتون رو بخرن.مزیت رقابتی خودتون رو پیدا کنید، یعنی چیزی که باعث موفقیت کمپین شما میشه. توی مثال کتاب فروشی، محتوای ارزشمند کتاب های شماست که باعث میشه آدما حاضر باشن به خاطرش به شما پول بدن.بازار هدف خودتون رو تعریف کنید. بازار کتاب فروشی شما آدمایی هستن که در حال حاضر فریلنسرن یا به دنبال کارهایی هستن که بشه از راه دور یا از تو خونه انجامشون داد.تصمیم بگیرید که میخواید از چه ابزارها و کانال های بازاریابی استفاده کنید. به عنوان مثال، میتونید توی مجلات تبلیغ بدید، سمینار بذارید یا برید سراغ انجمن های آنلاین.از خودتون بپرسید: هدف و اصل و اساس کسب و کارتون چیه و قراره کدوم گوشه از بازار رو به دست بیارید؟ توی مثال ما، کتاب فروشی اطلاعات با ارزشی رو در اختیار فریلنسرها قرار میده.هویت کسب و کار شما چیه؟ این هویت باید ذات واقعی و حقیقی کسب و کارتون رو نشون بده، نه چیزی که تو ذهنتونه و دوست دارید باشه. در غیر این صورت، انتظارات مخاطبان شما برآورده نمیشه و خیلی زود ازتون ناامید میشن. در مثال فروشگاه کتاب، هویت شما میتونه این باشه که شما متخصص در زمینه فریلنسری هستید و به درخواست مشتریاتون برای آوردن کتاب های جدید اهمیت میدید.در نهایت، لازمه بودجه کمپین خودتون رو تعریف کنید. البته، بودجه ای که در نظر میگیرید، به میزانی پولی که میتونید خرج کنید و نتیجه ای که انتظار دارید بستگی داره.با پرداختن به این 7 مسئله، شما زیرساخت محکم و مطمئنی رو برای کمپینتون ایجاد می کنید.برای موفقیت در بازاریابی، باید رسانه درستی رو انتخاب کنیداین روز ها، انواع و اقسام رسانه ها در دسترس بازرایاب هاست و میتونن ازشون استفاده کنن و به روش های مختلفی به مخاطب هاشون برسن. از بنرهای تو وب سایت گرفته تا بیلبوردهایی که تو جاده ها هستن.اما، برای موفق بودن کمپین های بازاریابی، هر تبلیغ باید در رسانه مناسبی منتشر بشه و هر رسانه هم، مزایا و معایب خودش رو داره. در ادامه میخوایم برجسته ترین رسانه ها رو بررسی کنیمبه صورت کلی، میشه گفت که مجله های چاپی با توجه به اینکه مخاطباشون رو به خوبی درگیر میکنن، رسانه های مناسبی به حساب میان. آدمایی که مجله میخرن، معمولا به موضوعات اون مجله علاقه زیادی دارن، به همین دلیل در مقایسه با روزنامه، وقت نسبتا زیادی رو برای هر صفحه میذارن. به همین نسبت هم، آدما اشتیاق بیشتری دارن تا به محتواهای تبلیغاتی مجله ها نگاه کنن و این یعنی شما فرصت خوبی دارید تا محتوای تبلیغاتی خودتون رو به مخاطباتون نمایش بدید.در بهترین حالت، تبلیغات شما باید با چارچوب و شکل مجله هم خوانی داشته باشه تا طبیعی تر به نظر بیاد و کمتر حس تبلیغ بده و مخاطبی که داره یه مطلبی رو میخونه، سریع از روی تبلیغتون رد نشه.یکی دیگه از رسانه ها برجسته، تلویزیونه. دلیلش هم اینه که تو تبلیغات تلویزیونی شما می تونید سر فرصت جزئیات محصول خودتون رو به نمایش بذارید. علاوه بر این، همزمان میتونید چشم و گوش مخاطبا رو درگیر کنید و این مسئله باعث میشه آدما بیشتر بتونن شما رو توی ذهن خودشون نگه دارن.علاوه بر این ها، شما به واسطه تلوزیون میتونید در یک آن به میلیون ها مخاطب دسترسی پیدا کنید. البته به شرطی که تبلیع خودتون رو در زمان مناسبی نمایش بدید؛ مثلاً وقتی که یه مسابقه فوتبال خیلی مهم داره پخش میشه.البته، تبلیغات تلویزیونی معمولا پر هزینه هستن و به همین دلیل شاید گزینه چندان مناسبی برای بازاریاب های چریکی به حساب نیان.در نهایت، می رسیم به بازاریابی آنلاین. تبلیغات از طریق شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام، ایمیل، بلاگ، ویدیو یا محتواهایی که در وب سایت خودمون میذاریم، همه و همه جزو روش های بازاریابی انلاین به حساب میان.برای موفقیت در بازاریابی آنلاین، باید سعی کنید تو سایت و کانال های اجتماعی خودتون محتواهای با کیفیت تولید کنید. به خصوص محتواهای ویدیویی که این روزها بیشتر از هر محتوایی طرفدار پیدا کردن. محتواهای شما باید به اندازه ای جذاب باشه که مخاطب حاضر باشه زمان زیادی رو برای تماشاش صرف کنه یا قانع بشه تا عملی که ازش خواستید رو انجام بده.فقط این نکته یادتون باشه: انتخاب رسانه برای کمپین های بازاریابی، باید در مرکزیت استراتژی کلی بازاریابی شما قرار بگیره. پس مهمه که قبل از شروع هر کمپینی، رسانه مناسب خودتون رو پیدا کنید.اینو از سایت https://365book.ir/ برداشتم :) زشته منبع رو نذارم :)</description>
                <category>bradin</category>
                <author>bradin</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 12:56:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی به اسم استعداد ذاتی وجود نداره، استعداد زاده‌ی تمرین درسته!</title>
                <link>https://virgool.io/@bradinnovin/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B0%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%87-ors9nphtzysa</link>
                <description>این آخرین کتابی که امروز میذارم و خوندمش دقیقا این مورد رو میگه که شما باید تمرین کنی برای هرچیزی که میخوای یادش بگیری و با تکرار کردن نتیجه میگیری! قله
نوشته: اندرس اریکسون این توانایی در انسان‌ها نادره و حتی خیلی از اهنگسازای بزرگ مثل برامس هم همچین قدرتی رو نداشتنمثل  خیلی از استعدادها و نبوغ منحصر به فرد دیگه که تنها درصد کوچکی از مردم  روی زمین با اونها زاده می‌شن و بقیه باور دارن که تنها می‌تونن به عنوان  تماشاچی بشینن و صاحبان اون‌هارو مورد ستایش قرار بدن. این باور درباره‌ی  گوش موسیقایی حداقل چیزی حدود ۲۰۰ سال بعد از ماجرای موتزارت بین مردم  پذیرفته شده بود. اما توی دهه‌های گذشته انسان‌ها به دانش جدیدی درباره‌ی  گوش کامل موسیقایی دست پیدا کردن.محققان به این نکته توجه کردن که  در تمام این سال‌ها یک واقعیت از زندگی موتزارت نادیده گرفته شده‌ بود.  اینکه پدرش یک موسیقیدان ناموفق بود که همه‌ زندگیش رو وقف اموزش به  فرزندان خودش کرده بود. پس، ایا ممکنه که گوش موسیقایی موتزارت نتیجه  اموزش‌های پدرش بوده باشه؟توی سال‌های گذشته مطالعاتات پژوهشگران  مغز و اعصاب نشون داده که استعداد به طور ویژه زاده‌ي تلاشه. البته نه هر  شکلی از تلاش. این چیزی هست که کتاب قله، نوشته‌ی اندرس اریکسون و رابرت  پول تلاش داره ماهیتش رو توضیح بده.اجازه بدید اول به مساله‌ گوش  کامل موسیقایی برگردیم. در سال ۲۰۱۴، یک روانشناس ژاپنی به نام آیاکو  ساکاکیبارو، ۲۴ کودک بین ۲ تا ۶ سال رو برای آموزش و تمرین گوش موسیقایی  جمع کرد. هدف ساده بود، اموزش و تمرین تاجایی که بچه‌ها بتونن تن موسیقایی  تعدادی آکورد رو تشخیص بدن. نتیجه ولی شگفت‌انگیز بود!بعد از گذشت  یکسال و نیم، همه‌ي ۲۴ کودکی که دوره‌ي اموزش رو پشت سر گذاشتن، علاوه بر  آکوردهایی که از ابتدا تعیین شده بود، می‌تونستن تک‌تک نت‌هایی که روی  پیانو نواخته می‌شد رو هم به درستی تشخیص بدن! یعنی همه‌ی بچه‌هایی که تو  دوره‌ی آموزش شرکت کرده بودن، مثل موتزارت حالا گوش کامل موسیقایی داشتن!به  طور خلاصه یعنی، گوش کامل موسیقایی یک هدیه‌ي الهی نبود، بلکه در واقع،  داشتن فرصت برای یادگیری و تمرین زیاد میتونست یک گوش موسیقیایی به همه  بده. این ۲۴ بچه نشون دادن که همه‌ی انسان‌ها با استعداد بالقوه به دنیا  میان، اما حالا سوال اینجاست که چطور بعضی انسان‌ها با استعداد‌تر از  دیگران می‌شن؟اندرس اریکسون استاد روانشناسی دانشگاه فورد آمریکاستو  مطالعاتش در زمینه‌ی عملکرد متخصصان توی فیلدهای مختلف مانند ورزش، پزشکی،  نظامی و... بوده. اون توی کتاب قله توضیح میده که چطور یک انسان از نقطه‌ی  صفر یا کاراموزی به قله‌ یا مرحله‌ی استادی می‌رسه.به زبان ساده،  ساعت‌ها و ساعت‌ها تکرار و انجام دادن یک کار، به هیچ وجه تضمینی برای  پیشرفت توی اون کار نیست. آندرس می‌گه که تبحر دکترهایی که ۲۰ سال سابقه‌ی  کار دارن، با دکترهایی که ۵ سال سابقه‌ي کار دارن، از نظر پزشکی هیچ تفاوتی  با هم نداره چون اکثر اونها توی یه نقطه به این باور می‌رسن که به عملکرد  قابل قبولی رسیدن.در واقع اندرس می‌گه اونهایی که فک می‌کنن دیگه  مهارتشون کافیه، مثل خلبان خودکار هواپیما کار می‌کنن و حتی می‌شه گفت که  کارشون بدتره. علت؟ نبود چیزی که آندرس به اون می‌گه: «تمرین خودخواسته»تمرین  خودخواسته عاملیه که به تو کمک می‌کنه تا خودت رو از منطقه‌ی امن به بیرون  هل بدی و به چیزی که آندرس بهش «بازنمایی ذهنی» می‌گه برسونی. آندرس می‌گه  اون چیزی که یه استاد رو از بقیه متمایز می‌کنه، در واقع توانایی کمی و  کیفی بازنمایی ذهن اون نسبت به دیگرانه.کتاب قله توی سه بخش توضیح می‌ده که چطور می‌شه از یک کاراموز به یک استاد تبدیل شدبخش اول:چطور تمرین، استعداد رو خلق می‌کنه.بخش دوم:تمرین خودخواسته چیه؟و بخش سوم:چطور باید تمرین خودخواسته رو انجام داد؟پس  اگه تا امروز پیشرفت کردن برات یه گره کور بود یا مثل خیلی‌ها باور داشتی  که استعداد یه چیز ذاتیه، زمانت رو روی جلسات تمرین خودخواسته متمرکز کن،  درست همونطوری که استیو برای کار روی یاداوری عددها با حافظه‌ی کوتاه مدت  جلو رفت و البته، خودت رو برای پیدا کردن بازنمایی‌های ذهنی جدید هل بده.  یادت باشه، انجام دادن یک کار به تنهایی به معنی این نیست که تو درحال  پیشرفتی.استاد شدن به معنی گذروندن ۱۰۰۰۰ ساعت کار سخت نیست بلکه  به معنی انجام ۱۰۰۰۰ ساعت تمرین خودخواسته است و تنها انجام شکل درست از  تمرین برای مدت زمان کافی به رشد منتهی می‌شه، نه هیچ چیز دیگه. این پیام  محوری‌ایه که کتاب قله حول اون نوشته شده.</description>
                <category>bradin</category>
                <author>bradin</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 12:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ مانعی اون‌قدر بزرگ نیست که نشه ازش عبور کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@bradinnovin/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-t0bkbghpuztw</link>
                <description>درباره اینه که چطور میشه موانع و مشکلات زندگی رو که سر راهمون قرار میگیره، به فرصتی برای موفق شدن و پیشرفت تبدیل کنیم. که این مشکل برای همه ی ما هست و هممون درگیرشیم :( مانع یک راه است
نوشته: رایان هالیدی هر زمان که اسم یه مشکل میاد دست و پات شروع به لرزیدن می‌کنن و در حالیکه عصبی شدی و مغزت کار نمی‌کنه،می‌شینی  گوشه اتاق و پتو رو میکشی روی سرت؟ وقتی کسی خبر بدی بهت می‌ده یا نقشه‌ها  و برنامه‌هات درست جلو نمی‌ره دنیا برات سیاه می‌شه و فک می‌کنی که دیگه  همه چیز تموم شده؟ اگه اره فک می‌کنی این طرز فکر درسته؟ منظورم ماتم گرفتن  برای اتفاقای بد و رویدادهای ناخوش‌اینده؟ رایان هالیدی توی کتاب مانع یک  راه است بهت توضیح می‌ده که اتفاقا بر عکس، هر اتفاق ناخوشایند می‌تونه یه  فرصت عالی برای پیشرفت باشه، پس بهت توصیه می‌کنم که این کتاب رو از دست  نده.در شروع جنگ جهانی دوم، آلمان‌ها از تکنیک خاصی به نام  بیلیتزکریگ برای حمله به سایر کشورهای اروپایی استفاده کردن. زمانی‌ که  نیروهای متفقین در حال عقب نشینی مقابل نیروهای آلمانی بودند، بسیاری از  فرماندهان اونا تقریبا مطمئن بودن که آلمان‌ها اونها رو تا مرز اقیانوس  اتلانتیک عقب می‌رونن و از اونجا همه‌شون رو توی اقیانوس می‌ندازن، اما یه  نفر اینطور فک نمی‌کرد: ژنرال ایزنهاور!وقتی دیگران داشتن تهدید رو  می‌دیدن، ایزنهاور فرصت رو دید. آیزنهاور متوجه شد که تکنیک بیلیتزکریگ  آلمان‌ها شبیه به یه نیزه می‌مونه که نوک اون از تانک‌های پنتر آلمانی‌  ساخته شده در حالیکه نیروهای پیاده نظام با فاصله زیاد پشت اونا حرکت  می‌کنن.اگه متفقین اجازه می‌دادن تا نیزه‌های المانی تا منطقه جلو  جبهه‌های اونا جلو بیان، اون موقع می‌تونستن که تانک‌ها رو دور بزنن و از  پشت اونها رو غافلگیر و محاصره کنن. تکنیکی که بعدا به تکنیک چرخ گوشت  معروف شد.در واقع ژنرال ایزنهاور تونست با استفاده از تبدیل یک تهدید به فرصت، از خود قوای تهاجمی المان‌ها علیه اونا استفاده کنهو پیروزی حساسی در روند جنگ جهانی دوم بدست بیاره. پیروزی‌ای که در نهایت به فتح کامل اروپا توسط متفقین انجامید.همونطور  که فیلسوف بزرگ مارکوس ارلیوس گفته: «موانع انجام یک کار، همیشه قبل از  خود اون کار ظاهر می‌شن. همیشه اون چیزی که به ظاهر یک مسیر رو سد کرده،  خودش تبدیل به مسیر خواهد شد».همین نگاه یا طرز فکر، به طور ویژه  این روزا می‌تونه خیلی به کار ما بیاد یعنی توی این روزاهایی که اقتصاد  جهان به نظر داره به سمت یه رکود جدید حرکت می‌کنه.اکثر مردم رکود  اقتصادی رو یک اتفاق وحشتناک و نابود کننده می‌دونن، که در واقع همینطور هم  هست اما، در عین حال، همین رکود می‌تونه یه فرصت بزرگ هم باشه.اگه  قصد اینو داری که یه کسب و کار راه بندازی، رکود اقتصادی می‌تونه باعث بشه  که تو نیروهای متخصص و باتجربه رو راحت‌تر استخدام کنی، کاری که برای یه  کسب و کار نو پا توی شرایط عادی تقریبا غیر ممکنه!توی دوران رکود  اقتصادی تو این فرصت رو داری تا با فروشنده‌ها قراردادهای بهتری ببندی و  برای فضای کارت، جاهایی رو با قیمت‌های خیلی پایین تر از وضعیت  عادی که  تقاضا توش زیاده اجاره کنی.مهم‌تر از همه، اگه بتونی از پس دوران  رکود بر بیای، وقتی که اقتصاد از رکود خارج بشه تو سهم بسیار بزرگتری از  بازار خواهی داشت و دهها قدم برای بازاریابی کسب و کارت از بقیه جلوتر  خواهی بود چراکه رقبای به مراتب کمتری نسبت به شرایط رشد اقتصادی برات باقی  موندن.اگه بتونی یاد بگیری که هر مانعی رو  که زندگی پیش روت می ذاره دوست داشته باشی، کم‌کم می بینی که این مشکل‌ها و  موانع، درونشون فرصت‌های زیادی برای تو دارن که می‌تونن زندگی تو رو به یه  شکلی بهتر کنن.اما  همیشه لازم نیست که با یه مانع  واقعی مواجهه بشی، گاهی میشه که موانع مسیر رو تصور کرد. مثلا اگه کسب و  کاری داری، تصور کن که از الان شکست خوردی. صب به دفتر کارت رفتی و متوجه  شدی که درها بسته ان و یه اعلامیه روی در نصب شده که محل کارت تعطیل شده.  از خودت می‌پرسی چه اتفاقی افتاده؟ مشکل چی بوده؟ ایا بازار دیگه به محصول  تو نیاز نداشته؟ ایا رقبای تو تونستن سهم بازار تو رو تصاحب کنن؟ ایا توی  مدیریت کارت به مشکل خوردی؟اگه چند دقیقه وقت بذاری و به افکار منفی فک کنی و خطرات احتمالی برای کسب و کارت رو تصور کنی، می‌تونی کارت رو  تقویت کنی. چطوری؟ کافیه اون تهدید ها رو برعکس کنی اون وقت همون ها برای  تو تبدیل به فرصت‌ها و موقعیت‌های پیشرفت می‌شن. دقیقا کاری که فیس بوک  دائما انجامش می‌ده.اونها خطرهای احتمالی برای کارشون رو شناسایی  می‌کنن و روشون کار می‌کنن تا بتونن برای خودشون تبدیل به فرصت کنن. مثلا  اینستاگرام یه نمونه از همین رویکرد اوناست که خیلی زود متوجه وجود اون  شدن. یا مثلا قابلیت استوری گذاشتن که فیس بوک از رقیبش اسنپ‌چت بر داشت و  به  شکلی جدید که بابتش محکوم نشه به خودش اضافه کرد و تونست مخاطین بیشتری  رو جذب کنه.به نظرمممممم این کتاب فوق العاده است و جاهای جذابش رو گذاشتم اما خوب قطعا همشو بخونی جذابتره :) </description>
                <category>bradin</category>
                <author>bradin</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 12:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بازی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@bradinnovin/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7-pumsxzm7v0tm</link>
                <description>این یه قسمت از این کتاب اونقدر برام جذاب بود حیف بود شما نخونید بعضی از بازیها مادام العمر هستنوقتی کلمه‌ی «بازی» رو میشنوید، احتمالاً یادِ بازی‌های چند دقیقه‌ای و چند ساعتی میفتین، مثلِ فوتبال یا یه دست کال آف دیوتی. اما بازیهایی هستن که خیلی طولانی‌تر از این حرفا هستن، و در حدِ مرگ جدی‌ هستن.مثلاً بازیِ الکلی‌ها رو در نظر بگیرید. اگه دقت کنید، رفتارِ شخصِ الکلی در حقیقت یه بازیِ پیچیده‌ست که انگیزه‌های پنهون و اهدافِ مشخصی داره.وقتی یه آدمِ الکلی کمک میخواد، شبیهِ یه بالغِ عاقل به نظر میاد. اما در اصل داره با این کار بقیه‌ی بازیگرای بازی، از جمله بچه‌هاش و همسرشو، به مبارزه می‌طلبه تا اگه میتونن جلوی می‌خوارگی‌شو بگیرن. این دقیقاً رفتارِ یه کودکِ تخسه. و با اینکه بقیه‌ی بازیگرا ظاهراً در نقشِ آدمای بالغ ظاهر میشن و سعی میکنن شخصِ الکلی رو با استدلال قانع کنن، در واقع نقشِ والدی رو ایفا میکنن که داره بچه‌شو سرزنش میکنه.اینجاست که اون آدمِ الکلی به خواسته‌ی خودش میرسه، یعنی عصبانی کردنِ دیگران. چون باعث میشه هم حسِ ترحمِ بیشتری نسبت به خودش پیدا کنه هم نفرتش از خودش بیشتر بشه و هر دوتای اینا سبب میشن بیشتر عیش و نوش کنه.بازیِ دیگه ای که میتونید توی کلِ زندگی‌تون دربیارید اسمش هست: «گیرت آوردم بی‌همه‌چیز!»بازیگرِ اصلیِ این بازی معمولاً یه خشمِ ابرازنشده در گذشته داشته که آماده‌ی انفجاره. برای اینکه نیاز به ابرازِ خشمش رو ارضا کنه، از هر موقعیتی استفاده میکنه و کوچکترین ناعدالتی‌ها رو دستاویزِ عصبانیتِ خودش قرار میده.مثلاً اگه احساس کنه فروشنده چیزی رو بهش گرون فروخته، از کوره درمیره، اما در پشتِ این ظاهرِ خشمگین، احساسِ خرسندی میکنه. چون فرصت پیدا کرده تا خشمشو سرِ یکی خالی کنه. برای همین با کمالِ میل سرِ فروشنده‌ی بیچاره کلی دادوبیداد میکنه و به خاطرِ این اشتباه الم‌شنگه‌ای راه میندازه که نگو.فروشنده هم ممکنه واردِ این بازی بشه و مثلِ یه بچه‌ی شر عمل کنه که همیشه سرِ بزنگاه مچشو میگیرن. و این رو تأییدی میگیره بر قربانی دونستنِ خودش، و از این راه بدبخت بودنِ خودش رو توجیه میکنه.خلاصه کتابشو از سایت https://365book.ir/ برداشتم بازی‌ها نوشته: اریک بِرن</description>
                <category>bradin</category>
                <author>bradin</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 09:53:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>