<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پَرْسان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@braveyfairy</link>
        <description>کسی که عاشق نوشتنه. همین!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:52:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1676319/avatar/eprtqY.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پَرْسان</title>
            <link>https://virgool.io/@braveyfairy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آفتاب عمود</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D9%85%D9%88%D8%AF-ursmy6ebpczj</link>
                <description>این روزها، از آن روزهاست! از آن روزها که ثانیه ها به غایت کش می آیند و گویی صد سنه است که شب نیامده و خورشید یک جور ناجوری پرتوهای داغ و سوزانش را بر سرت می کوبد که انگار سرکوفت های پی در پی معلم بی طاقت و کج خلق ریاضی اول راهنمایی ات باشد، آن هنگام که تو سوالی می پرسی  و او هم برای پاسخت را دادن یا ندادن، سوال دیگری از تو طلب می کند و وای به حالت است اگر پاسخ صحیح را ندانی! آن قیافه ی برافروخته! آن قطرات ریز عرقی که روی پیشانی اش می لغزند! و  وای! آن سخنان تحقیرامیز! آن تفی که هنگام پرخاش از زیر و زبر دهانش روی صورت تو و همکلاسی های بخت برگشته ات جاری می شود. آن گچ سفید رنگ سیاه بختی که پرت می کند به سمتت و آن قدر پرتابش تحسین برانگیز است که حین شنیدن آن نطق گزنده و نیشدار، با خود می گویی کاش وقتش را برای معلمی بداغر شدن، ضایع نمی کرد. کاش همواره شب بود و شب! آخر، روز، محدودیت را سبب می شود. تا نور هست و تاریک نشده، جبر است که کار و کوشش کنی  و سگ دو بزنی! به محض آن که خورشید بیخیال شکنجه و آزارت شد، حبابی از جنس کسالت و خستگی، جسمت را می پوشاند و قل می خورد به سمت رخت خواب... و  فقط آنان که شب زنده دارند پی برده اند به این حقیقت که: آن شب هایی که تا سحر، هوشیاری، انگار ایامت پربارتر و مفصل ترند...</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Thu, 25 May 2023 17:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوازِ خوشِ کودکان</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-ncvhwv7gfued</link>
                <description>من وقتی سر و صدای بچه ها رو می شنومچیزی که ازشون می نویسم:به راستی که کودکان معجزه می کنند به اشاره ای. آنگاه که آواز دلنشین شیطنت و شادمانی شان کر می کند گوش فلک را فارغ از آنکه بدانند این نوای عاشقانه خودِ خودِ خودِ آهنگ زندگی است. که ردشان را که بگیری صاف و دربست می رسی به خدا. و خوشا به حالتان اگر احیانا در خانه بودید و شنیدید این هیاهو و غوغا را، کافی ست یک فنجان قهوه ترک مهیا کنید و بنشینید به تماشای صدایشان و رخصت دهید تا زندگی شره کند در قلبتان.‌و به گمانم باید آن نغمه مبارک طنین بی افکند در پلی لیست هرکسی، که به وقت غم بخواند برایش و فراموش کند برای ساعاتی ‌محنت این دنیای لعنتی را... شادی را در سازِ ملعبه و شکفتن لبخند کودکان بیابیم...من در واقعیت: اه بابا جان مادراتون بسه دیگه سرمون سر رفت! ... و ... شدیم! برید خونه هاتون حداقل دوساعت بخوابید مگه نمیخواستین رشد کنید و سریع بزرگ شین؟؟؟؟؟؟و می گویند ترسناک است اگر صدایشان باشد و خودشان نه و تو تنها باشی...</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jul 2022 22:02:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولای افسردگی (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-1-le3z08d026dh</link>
                <description>زن  خاموش است... پزشک اما پس از آن همه نطقی که کرده چیزی از رخسارش نمیتواند بخواند. یأس یا امید؟ وزنی از روی دوشش برداشته یا بر آن جمع کرده؟ نمیداند. درست همین الان از آن لحظاتی ست که در دل پزشک رخت ها را می سابند به سنگ انگار ، آیا نافع بوده سخنانش؟ یا همان مهملات صد من یه غاز مداوم که خودش هم نمیپسندتشان؟ می کوشد داروها را بر روی کاغذ با خط خوش، با ظرافتی ریز، زیر هم بنویسد. گویی اگر نسخه ای خوش خط باشد زشتی و چرکی بیماریها لا به لای چین و تاب و قوس و طاق زیبای دست نوشتش پنهان میشود.اینا برای صبحه، اینا برای شب این یکی برای کنترل اشتهات هم صبح هم شب، این برای ظهره بعد از چهارده روز یک و نیمش کن خب؟؟ اینارو استفاده کن ویزیت دومت یه ماه دیگه باشه بیا ببینم حالت چطوره!  زن بی رمق دوباره تکرار می کند: چشم! کلمه شومی که در ذهن پزشک در حین صحبت هایش با زن پیوسته پدیدار میشد حالا از نو درست به شکل تابلو های تبلیغاتی ال ای دی اعصاب خرد کن چشمک می زند! افسردگی! پزشک قرار ندارد... ندایی  بر او می غرد که از جایش بلند شود برود به سمت زن و از دو طرفِ بازوهایش بگیرد و بگوید داد بزن لعنتی و بگو که برایت یک مشت مزخرف و لیچار بافتم! که یک چیزی بگو لااقل بدانم حالا در ذهنت چه دارد میگذرد... که من به وضوح میدانم آنچه گفتم یک تل از حرف های قشنگ و زرد جیغ و عامه پسند است که تنها انرژی بیست و چهارساعت را تامین میکند. که بخش روانپزشکی عذاب آورترین بخش دنیاست. که دارم جان می دهم اینجا زیر بار آوار دردهایی که از آن خودم نیست اما با پوست و گوشت و استخوان لمسشان میکنم و میفهممشان. که من میدانم یک ماه دیگر هم می گذرد و بازهم همین شکایات از زبان و چشمانت جاری میشود... که من می دانم چه غوغایی ست درونت چراکه خود با این هیولای کوفتی درگیر بوده ام! و اصلا کمتر آدم که نه انسانی ست که طعم تلخ ناگوارای افسردگی را نچشیده باشد. از این باب می گویم انسان و نه آدمی که تا بوده همین روال بوده که انسانیت، فهمیدن، آگاهی، شعور و هوش بالا بر دوش خود بقچه ای سنگین از مشکلات روحی را حمل می کند! و هرکه قفل ذهنش باز باشد همبستر است با عوارض جانبی انسانیت! که هرکه فهمش بیش دردش بیشتر! که می گویند خدا یکی را می گیرد یکی بهترش را می بخشد و لابد اینجا آرامش را دریغ کرده و در عوض ضریب هوشی بالا که تفاوتی هم نمی کند چه نوعی باشد، عطا کرده! و من تردید دارم که هوش بالا با آن لباس اشرافی و اعیانی اش نعمت بهتری باشد! از این رو هوش و ذکاوت کوسه ای است در لباس مبدل دلفین و به هیچ جایش هم نیست که در چه زمان و مکان و جایگاهی باشی، خوب یا بد ، شنا می کند از سر کنجکاوی و با دندان های تیزش وجب به وجب وجودت را پاره پاره میکند و بالا می آورد و تو خوب میدانی آشکارترین و مرسوم ترین حاصلش چیست! غم! غم را هم خداوند انعام داده تا جزای بینش انسان باشد! لابد گفته : خب! حالا که انسانی بفرمایید این هم پاداشت غم جان! به پاس این همه درک کردن هایت! و توی از همه جا بی خبر درب جعبه ی شیک و کاریزماتیک غم را باز میکنی و از میان ابری کثیف و تاریک رنگ که فقط روی سر تو می بارد ، یک هیولای کبود و سیه فام بیرون می پرد و می نشنید آن بالا بالاها!! روی سرت را میگویم! و توی باهوش و سر به راه طعمه را در بند نگه میدارد درون آن جعبه و درش را هم محکم می بندد و در آن تاریکی مطلق با هزار و یک ضجه و فغان هم صدای بی صدایت به دنیا و آدم هایش نمی رسد! جایی که در آن همخانه می شوی با یک ماده لزج چسبناک که تزیین کرده تمام در و دیوار و کف آنجا را به شکل حال بهم زنی و خدا رحم کند با آن تماس نداشته باشی مگر دست از سر کچلت برمیدارد! از هیولا بیشتر برایت بگویم! موجود کریه المنظر و عجیب الخلقه ای است با دو پا و دوازده دست! زانوهایش را خم کرده و به حالت نشسته پاهایش را گذاشته روی شانه هایت و سرت را از دو طرف با دو انگشت دو دستش ضرب گرفته و همزمان در گوش هایت می خواند و فوت می کند با نفس متعفن گندیده اش کلماتی منفور و مردود را! کلماتی دل مرده که روی هم کپه می شوند و  اغلب یکی آن یکی را دنبال میکند و اگر خدا بخواهد حاصل جفت گیری شان طوماری ست از جملات انگیزشی پریشان حال کننده که مدام یادداورت می شوند که ای پیشانی سیاه ستاره سوخته، تو تنهایی! تو کافی نیستی!هیچکس نیستی! نمی توانی! نمی شود! اصلا دیده نمی شوی! که هرچه بیشتر می جوشی و می خروشی بخار می شوی و می روی هوا! و اینگونه است که حاصل جنبش و جوشش و کوبش شان درد سر است! درست است! افسرده ها اینگونه سردرد میگیرند! باور کنید راست می گویم!!!داشتم می گفتم! دست دیگرش که چیزی شبیه به مار است جا گرفته در مقام زبانت و اگر هیولا حواسش باشد و تمرکزش سر جایش ، یک جور ناجوری می گیرد پاچه ی آنان را که چه دوستت دارند و چه نه!  دست دیگرش لا به لای تارهای حنجره ات پیچیده و آن یکی دست دیگرش هم به کمال پوشانده دور گردنت را  و بدین سان  ورود و خروج هوای نه آنقدر سالم اما به هر روی خداراشکر را به ریه های بخت برگشته ات گرفته و یک توده حجیم درست کرده! درست است! غمباد اینگونه حاصل می شود! باور کنید راست می گویم!!! داشتم می گفتم! خب کمی بیاییم پایین تر! دست دیگری دور قلبت پیچیده و می چلاند آن را هر از گاهی به حکم خداوندگارش در آن بالا! کمی پایین تر را که رصد کنیم ، دو دست کرم مانند هم هست که ساز مخالف از هم می نوازند! رخنه کرده اند در معده ات و بسته به امر و نهی اربابشان که توی بی نوا کی و کجا و چگونه باشی، یکی شان مستمر گرسنه می شود و آن یکی اما عنایتی به طعام مائده ندارد! و اینگونه است که دچار پرخواری عصبی و کم خواری عصبی می شوی! باور کنید راست می گویم!!! دو دست دیگرش هجوم می برند به روده های دیلاقت! یکی سرش را میگیرد و یکی تهش را ! به دلیل تعصب و حمیت روده ها شاهد مقاومت و خودگیری شان خواهی بود که کاش اصلا مقاومت نمی کردند!! به این گونه که شکمت بسته به شانس و اقبالت،  یا به هیبت بیابان آتاکاما خشک می شود و مانند ولینگتون در نیوزیلند بادخیز! یا به هیبت چراپونجی پربارش و مانند بوگور در اندونزی طوفانی! درست است! علت سندروم روده تحریک پذیر همین است! باور کنید راست می گویم!!  خب نوبت می رسد به دو دست دیگر که نمیگویم به کجایت حمله می کنند!! باور کنید راستش را می گویم!!!نحس ترین فصل آن عارضه این است که چنانچه از این دست هیولاها روی سر انسانی حاضر باشد و به احوال خودش واگذار شود، روز به روز جسیم تر و کریه تر و قدر تر می شود و آن ماده لزج گزگزه روز به روز چسبناک تر و کنه تر! و من همه ی این رج ها را به هم بافتم تا خدمتتان عرض کنم که با این هیولا نباید جنگید! که جنگیدن فقط خودت را فرسوده می کند و از پا می اندازد! بلکه بازی کردن که نقشه و راهبردش دست آن خرد لامذهب است درون آن جعبه ی نفرین شده، بهترین گزینه است! و تو را به خدا، اگر سنگینی هیولایی را روی دوشت درک میکنی ؛ یک وقت خیال نکنی خودت خوب می شوی یا به انفراد از عهده اش بر می آیی ها! روانپزشک و در کنارش روانشناس را برای این فرقه دردها گذاشته اند دیگر! آنلاین باشد یا حضوری توفیری نمی کند! فقط لطفا کمک بخواهید... ادامه دارد...</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 11:21:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم های نگران</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D8%AF%D8%AE%D9%88-phvrwth8uroz</link>
                <description>سرت را بر بالین می نشانی، تلفن همراه در دستت، مصرانه و گویی بالاجبار ورق میرنی اپلیکیشن ها را عاری از هر گونه هدفی، اما پیامی می رسد که چشمانت کفری شده اند! بدین سان یک نوا و یک صدا غرش می کنند که سر جدت بگیر بخواب! اما تو اعتنایی نمی کنی و لاقید داد و فریادشان از بسترت بر می خیزی و این بار پی بیلبیلک بعدی را می گیری! کنترل تلویزیون! خب نباید قسمت جدید سریالت مورد علاقه ات را ببینی؟؟ ساعت نزدیک صبح شده و فرشته خواب که از آسمان برای آمار گیری خواب شده ها فرود آمده از پهلوی پنجره خانه ات با لبخند عبور می کند. اما یکهو با چشمهای چهارپنج تا شده و شک و تردید مسیرش را بر می گردد و اطمینان می یابد که درست دیده است. که اینجا یک نفر هست که دارد برای بیداری جان می دهد! کیسه گرد خواب اورش را از بقچه اش بیرون می کشد و افشانه می کند بر رویت. کمی سست و کرخت شده ای پس باز بلند می شوی و جسمت را کشان کشان حمل می کنی! نباید بخوابی! چرا؟ آخر مرض داری و نباید خودت را به رخت خواب ببری! درب یخچال را باز میکنی و یک قوطی هایپ را در یک آن سر میکشی. حالا روی کاناپه ول شده ای! فرشته خواب خشمگین و آشفته است و هرچه گرد پاشیده افاقه نکرده برای تعطیل شدنت! لیکن پا پس نمی کشد! باید لیست امشب را کامل کند و با دست پر بازگردد به آسمان برای ترفیع رتبه! از این رو هر چه گرد در کیسه اش دارد را تمام و حرام می کند و بووم!!!خب تو هنوز هم بیداری!!! اما کمی آن طرف تر فرشته کوچولوی خواب به خواب رفته!! چشمانت که تمام وقت در حال سیر اوضاع و سرکوبی فرشته خواب را هم شاهد بوده اند، پچ پچ کنان به این تصمیم می رسند که * نه داداش اینطوری نمی شود به جان تو!!* توی چشم های هم نگاه میکنند! از آن نگاه ها! از آن نگاه ها که می گوید: *بریم بزنیم زورکی؟؟* پس آستین هایشان را بالا می زنند، قلنج انگشتانشان را قرچ قرچ می ترکانند و بی هوا دریچه شان را پایین می کشند و محض محکم کاری پلک بالا را فرو میکنند درون پلک پایین و یک گره هم آنجا میزنند تا چفت چفت شود و این یعنی که *گوش نمیدی به حرف ها؟ داریم برات! مگه نگفتم وقت خوابه؟؟ بذار کنار اون دستگاه مایه ننگ لامصبو * چشم ها از واندادنشان حتم دارند. فکر می کنم دیگر وقتش شده و تو داری در تاریکی و شاید یک جور خلا، یک فضای خالی محو می شوی!  انگار که ساعت بیولوژیک بدنت کمی متقاعد شده باشد که *بله خب خدایی راست میگه دیگه ! بدن! وقت خوابه* همین حین جسمت دارد فرو میرود توی کاناپه، در کاناپه رخنه می کند ، روی زمین جای می گیرد ، از زمین عبور گذر می کند و آنقدر پیش میرود تا همه چیز برای ورود به بعد آتی مهیا باشد! همه چیز آماده است تا اینکه صدایی می شنوی از جایی آن بالا بالاها که تعدادی از کارمندان فکر و خیال خارج از ساعت کاری شان در حال بالا و پایین آمدن از پله های برقی متروی تالاموس به آمیگدال هستند. که یعنی  دارند می گویند:  آهای دوقلو های عاصی! گیت ورود و خروج اطلاعات همچنان باز است! از سمت شرقی مغزت هم که صدای بیل و کلنگ کارگران گوش هایت را کر کرده، دو خیابان بالاتر از آنجا ، هزار زن عزادار دارند نوحه می خوانند و مویه و زاری می کنند، دو خیابان پایین تر هم یک مهمانی آنچنانی بزن و بکوب به راه ست! قسمت غربی را گفتم؟ خب در طبیعت غرب مغزت گله اسب های شوالسکی وحشیانه می تازند و خب اینکه میخواهی بخوابی به هیچ جایشان نیست! و اینگونه است که ضرب آهنگ یورتمه عصبی شان که با صدای بیل و کلنگ قسمت شرقی آمیخته شده را در گیج گاه هایت حس می کنی! آها! در لوب پیشانی مغزت، یک لوله گاز ترکیده و فقط یک جرقه از آمیگدال جان لازم است تا منفجر شود و تو و اطرافیانت را ببرد به فنای کبیر!مغزت را تکان می دهی! خدا را چه دیدی شاید افکارت سر بخورند به سمت گوش هایت و از آنجا هم توسط دوستان هدایت شوند به بیرون! از این پهلو به آن پهلو میشوی‌ ، روی شکم میخوابی، طاق باز میخوابی، همه ابعاد دستگاه مختصات دکارتی را دور میزنی! هر طور که هست زمان به سرعت سوختن یک کاغذ سپری می شود! البته نه برای تو! نوبت آلارم ساعت است! صدایش در می آید که :  *پاشو فلان فلان شده باید بری سر کار، مدرسه، دانشگاه، نون بخری، بچه هارو آماده کنی و اصن چه میدونم!!! * که اگرچه خوبی ات را می خواهد و سفارش می کند به سحرخیز بودن، اما صدایش بدجوری روی مخت است! از آن روی مخ ها که شاید هرکداممان یکی در زندگی مان داریم! از آن روی مخ ها که شاید آزارمان دهند اما بهتر و بیشتر و برتر از خیلی ها دوستمان دارند و صلاحمان را می خواهند! فقط یکم اخلاق و اعصاب و صبر ندارند!!و من فکر میکنم آیا واقعا مغز مافوق جسممان است؟؟ ( البته اگر دستگاه گوارش را از فرمانروایی بر بدنمان فاکتور بگیریم:)) ) اما واقعا؟؟ این کودک چموش بازیگوش سر به هوا؟ این مکان بی در و پیکر؟؟ این مخ دو نیمه ای که باید ناز هر نیمه اش را جداگانه بکشیم؟؟ جالب است! به عقیده من که باید کار را به چشمدان سپرد! آن هایی که نمیخواهند بخوابند ولی می خواهند بخوابند ولی نمی توانند بخوابند، می دانند چه می گویم!  خب اگر هم مغز کنار نکشید، می توانستند شیفتی کار کنند صبح ها تا شب مغز و شب ها تا صبح چشم! فقط چشم!! فقط چشم باشد که دستور میدهد!!!باور کنید برای انسان بهتر می بود. که من فکر می کنم چشم ها صلاح بدن را می دانند تا آن مغز  پر رنج  پر در دسر! که آن ها که مغزشان سر به راه چشم هایشان است، از این منظر که سطحی نگر باشند نمی گویم ها! از این منظر که خواب یک قدرت ماورایی است و انسان خوش خواب یک ابرقهرمان!*بخش بسیار کوچکی از ایده نوشته، (الهام گرفته) از یک فیلم است که متاسفانه چون فقط تصویرش در خاطرم بوده، نامش اما در خاطرم نیست...</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 03:24:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی کامواها</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7-ftfxzlanw9zm</link>
                <description>چند وقتی ست که حالش خوش نیست. نه اینکه جسمش درد داشته یا ضرب دیده باشد، نه! حالش را می گویم! که مدام ناشاد است و مغموم،که دنیایش خاکستری شده، که وقتی میان آدم هاست لبخند میزند اما انعکاس تصویرش در آینه دارد گریه می کند و ضجه می زند. که راضی نیست از خودش ، از معبری که برای خودش مینویسد و می پیماید به سوی آماجش! با خود میگوید اصلا آن اهداف به من تعلق دارند؟ چرا باید در این راه باشم؟ آنقدر خودش را به رگبار چرا و چی و کجا و کی می بندد که به آن جمله فلسفی معروف واصل می شود: من چی ام؟ بهر چی ام ؟ از چه به عالم آمدم؟ این است که عزمش را جزم میکند برای جست و جو و تکاپوی خویشتن! می رود که سر رشته ی تمام عکس العمل هایش را پیدا کند و به خیال خودش مرمت شان کند... نه! مثل اینکه واقعا مصمم است. از جایش بلند می شود لباسهایش او را می پوشند و شال گردنش دور گردنش میچرخد و کوله اش پر میشود با هرچه نیاز سفرش باشد، بند کفش هایش محکم بسته میشوند، جعبه ابزار را نباید فراموش کرد! چراغ قوه! لابد فکر میکند همه ی اینها کافی ست. پاهایش بدن لرزانش را کشان کشان حمل میکنند به درون خویش تا وجب به وجبش را سیاحت کند. همه جا تاریک است و ظلمات. مبهم و تار. یک خلا برجسته! که تا چشم کار می کند وجودش را پر کرده. پر تا پر! کورمال کورمال کوله اش را به دنبال چراغ قوه اش می کاود و آآ بالاخر پیدایش کرد. با زدن یک دکمه، مسیرش روشن می شود اما آنقدر سیاهی عمیق است و ملالت بار که هزاران چراغ دستی و فانوس هم کفایت نمی کند. گفتم که عزمش جزم است، آهی می کشد. و باز پاهای سستش او را می کشند به دنبال خودش. دنبال آغاز رشته ی افکارش است تا سر نخی باشد برای رسیدن به آن معضل بغرنج. چند ساعتی به طول می انجامد تا سر رشته ی افکارش که چیزی شبیه به کاموایی سفید رنگ است را پیدا کند. خوشحال است و سرخوش. آهی میکشد اما این بار از سر امید! سر رشته ی کاموا را دنبال می کند، دستش یکی پس از دیگری روی رشته ی کاموا به سمت عقب حرکت می کند و جلو می رود... آنقدر ادامه می دهد تا اینکه چراغ قوه اش یک پله ی دور و دراز را نشان میدهد. آهی میکشد این بار از سر خستگی! ادامه ی رشته را  دنبال می کند.مگر تمام می شوند پله های جانش؟ چند روزی را با پله ها سر میکند تا پاهایش راه می یابند به یک درب! یک درب ترک برداشته ی خاکستری رنگ که حسابی هم قفل و موم شده است! خب آچار پیچ گوشتی هایی که با او همگام شده اند، باید به درد این وقت ها بخورد. می افتد به جان دستگیره ی در و تققق! درب باز میشود. داخل اتاق میشود. خشکش زده. چیزی که با آن مواجه شده هزاران رشته کاموای در هم رفته و پیچ در پیچ است که یک توده بسیار بزرگ را ساخته و ورق پاره هایی پراکنده در سرتاسر اتاق که پر واضح است از کشوهای باز شده و شکسته نشات میگیرند. باریکه نوری مرده رنگ از پس پنجره ای با حفاظ های آهنی نزدیک به هم کف اتاق جاری شده. لال می شود. می نشیند روی زمین تا تدبیری بیابد. به همین روال سالها می گذرد و او هرچه توانسته، نتوانسته گره های کاموای افکارش را از هم باز کند و اتاق را نظمی بدهد. نمی داند در کدام کشو را باید برای کاغذ در دستش باز کند اگر به اشتباه نظمشان دهد چه؟ عاقبت پی می برد که میخواهد اما نمی تواند. میدانی چه می گویم؟ آن مرحله که دیگر دلسردی و امیدت را از همه چیز و همه جا بریدی اما در را باز نمیکنی که پله ها را دوتا یکی برگردی و بی خیال غم هایت، حسرت هایت، مشکل هایت، افکارت و رشته های کوفتی و مزخرفش بشوی! امیدوار نا امیدی! پس همانجا دراز میکشد، پاهایش را به سان یک جنین در شکمش جمع میکند و رخصت می دهد اشک هایش راهشان را بر روی گونه هایش بیابند...این بود ثمره شناخت خویش؟...که برای تمام کردن پازل درونت دست به کار شوی اما هرچه بیشتر تقلا میکنی نمیتوانی تکه های رقصان پازل در هوا را بقاپی و کنار هم بچینی و بیارایی! که اگر هم بخت با تو یار باشد و تکه هایی از پازل را به دست بیاری، قطعه های عقلت را در چشمانت می نشانی و کار را خراب تر! که  آمده ای که خودت را پیدا کنی اما در خودت گم می شوی... چند سال دیگر هم سپری می شود و او همچنان در اتاق ذهنش نامرئی شده و آنقدر با رشته ها و گلوله های نخ ور رفته که به جای باز شدنشان دور کالبدش پیچیده اند و محبوسش کرده اند کنج سطح اتاق و تنها راه ارتباطی اش با بیرون کورسوی نوری کم رنگ است که گاهی از پنجره اتاقش سوسو می زند! با خودش می گوید محض رضای خدا یکی باید باشد! یکی که بیاید و دستی به سر و روی اتاق بکشد، که کف اتاق را آب و جارو کند،  که فایلای ذهنش را یکی یکی مرتب کند و هرکدام را در جای مناسب خودش بگذارد، که گره های تو در توی تنیده در هم فلان فلان شده ی افکارش را با حوصله از هم باز کند و با ظرافت خاصی دور دستش بپیچد و یک توپ کاموایی بامزه بسازد! یکی که بوی همدلی بدهد! یکی که در را برایت بگشاید و به جای آن پله های سرد و طویل، پلی از رنگین کمان برایت بسازد! یکی که تنها کسی ست که آواز ناکوک دردهایت را می شنود.یکی که خلاق و قهار و استاد حل معما و جورچینجات و چیستان باشد.که اگر تکه هایی از پازل هم در عمق روحت گم شده بود یا از بین رفته بود تکه هایی زیبا و جدید برایت بسازد و صیقل دهد و جایگزینشان کند و شاهکاری وصف ناشدنی را خلق کند.یکی که به خاطرت دنیای امن خود را ترک کند و دل به دریای اشک چشمانت بزند. یکی که تمام ناتمام تو باشد. یکی که گنجشک های کودک زیبا و ترسان رویاهایت را آزاد کند و پیش روی چشمانت بنشاند و لبخند را بر روی لبانت! رویاهایی که از خاطرت رفته بودند و شاید هم مخفی شده بودند گوشه ای، جایی،  تا بلکه کسی پیدایشان کند و مسبب نجاتشان از تاریکی باشد. یکی که سراپا گوش باشد برای شنیدن درد دل هایت. یکی که مرهم باشد روی زخمانت. یکی که در آشوب ذهنت یارت باشد. یکی که... و من امیدوارم یکی از این یکی ها برای هرکسی وجود داشته باشد آنگاه که داری غرق میشوی در بلبشوی درونت ، یکهو شیرجه بزند در باتلاقی که چیزی به محو شدنت در آن نمانده به نیت نجاتت... و می دانم این یکی ها  وقتی در مرداب دنیایت وارد شوند،همه یا نه، اصلا بخشی از تاریکی درونت را در می کشند و یک روز می شوند آن نفری که تو بودی...که سیاهی درون انسان ها مسری ست... که آن هنگام که قطعه های جورچینتان با هم جور شد و غم هایت را با شادی هایش تاخت زد، درست مثل تو وارد بازی هجو کامواها می شود...*لازم به ذکر است تمام متن به دست نوشت اینجانب است اما فقط بخش بسیار کوچکی از آن (الهام گرفته) از چندین مطالعه می باشد.</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 19:17:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ بیهوش ، منِ هوشیار!</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1-e55nu9wfqf8l</link>
                <description> این روزها احساس می کنم من را ترک کرده ام، نیستم، چیزی از دنیای بیرون نمی شنوم و نمی فهمم. انگار که منِ هوشیار جسمم را ترک کرده و فقط یک موجود زنده بی احساس ، بی هدف ، کند ذهن و بی استعداد  دارد مرا بی هوا میبرد به هرجا که نمی داند! دارد به جای من زندگی میکند. البته زندگی که نه! چیزی از زندگی متوجه نمی شود فقط هست اما حضور ندارد! منِ هوشیار که حالا معلق میان زمین و آسمان گویی که زنجیر شده باشد ، به بُعد بی کیفیت خود نگاه می کند و عذاب می کشد. با خودش می گوید : باز این پیدایش شد، باز  آمده که تا میتواند ریخت و پاش کند، که هرچه در زندگی به دست آورده ام را از بین ببرد ، که آن که دوست دارم را آزار دهد ، که سلامتی ام را از من بگیرد و اعتماد به نفسم را زیر پاهایش له کند. و بَعد که دیگر چیزی جز یک لاشه از من باقی نماند، خوشحال از رسیدن به هدف شومَش بدون ذره ای شرمندگی، دست هایش را در جیب هودی اش فرو کند، شانه هایش را جمع کند، کلاهش را روی سرش بکشد و  مرا تنها بگذارد با ویرانه ای که پشت سرش به جا گذاشته است.و  لابد می رود که جایی پنهان شود و درست زمانی که در حساس ترین و گاها پر استرس ترین موقعیت زندگی ام قرار دارم ظاهر شود...حالا نوبت منِ هوشیار است تا این ویرانه را سر و سامان دهد. زنجیر هایش شل می شود و از ارتفاع بلندی که قرار دارد سقوط می کند روی جسمِ سختِ من. زخمی شده، تنهاست، نای بلند شدن ندارد. تصمیم میگیرد کمک بخواهد اما با خرابکاری ها و بی مهری های منِ بی عقل دیگر کسی نیست که زیر بغلش را بگیرد و دستش را بیندازد روی شانه اش و زخمش را التیام ببخشد. بالاخره هر طور شده روی پاهایش می ایستد. تنهاست و شکسته، اما هوشیار و امیدوار. از نو شروع می کند، هر سختی را به جان می خرد و آجر های ریخته را به طرزی باشکوه می چیند روی هم و میسازد دنیایش را... عالی ست! همه چیز آماده است برای منِ بی احساس... سر و کله اش پیدا می شود و ... و این چرخه مدام تکرار می شود...</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 12:06:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرورِ تنهایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ogyolfspq5hi</link>
                <description>می دانی؟ من همه مغرورها را سرزنش نمی کنم! که گاهی غرور ناشی از تنهایی ست. ناشی از قلبی ست با تکه های گمشده، ناشی از خیانت و پس زده شدن است و برای محافظت از خود در برابر بی رحمی اشرف مخلوقات فلان فلان شده.چه می دانم ، شاید این آدم مغرور یک روز از کابوسش بیدار شده و با خود گفته * ای احمق! نباید به آدم های بی ریشه و بی ثبات بها می دادی، که نباید از روی پاکی و خوش قلبی امتیازاتت را نادیده می گرفتی. که لابد باید از همان ابتدا فخر می فروختی و خودت را هم ردیف آن ها نشان نمیدادی که حالا هوا برشان دارد و قیافه ی حق به جانب به خود بگیرند. و این گونه احساساتت را شخصیتت را غرورت را لگدمال کنند* شاید ...</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 19:46:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلزایمر</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-flmjpelxvfe3</link>
                <description>(بعضی موقعا) انقدر داری درد می کشی که دلت می خواد دردهات تو رو فراموش کنن، که رهات کنن ،  که دیگه هیچ وقت پیدات نکنن... (بعضی موقعا) انقدر خسته ای از آدم های اطرافت  که هم دلت می خواد فراموششون کنی و هم به مرحله ای رسوندنت که می خوای اونا هم فراموشت کنن ! که دست از سرت بر دارن ، که دیگه نشناسنت ... بری یه جایی دور از همه با اسم جدید با چهره جدید با آدمهای جدید یه زندگی جدید رو شروع کنی...و(بعضی موقعا) آلزایمر چه نعمت بزرگی محسوب می شه! چه برای اونی که فراموش می کنه و چه برای اونی که فراموش می شه...</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 21:30:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر آب بود شنا کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D9%86-edn08uo3a5pn</link>
                <description>اگر آب بود ، اگر شنا هم بلد بودی، نمیگم شنا نکن ولی به سمت مسیر درست شنا کن...مسیری که توش خبری از زخم زدن و دل شکستن نباشه ، خبری از خیانت نباشه ، خبری از بی وجدانی نباشه ، خبری از کشتن روح آدم ها فقط برای این که تو خودخواهی نباشه ، خبری از نابود کردن زندگی چند نفر اونم به هر قیمتی نباشه ! بلکه در مسیری شنا کن که انسانیت حرف اول رو می زنه. مسیری که طوری با دیگران رفتار کنی که می خوای باهات رفتار بشه! مسیری که وقتی برمیگردی عقب و نگاش می کنی از سر سبزیش ، از گل و درخت هایی که در حاشیه اش کاشتی لذت ببری و اگر روزی مجبور بودی دوباره از نقطه اول شروع کنی با یه خرابه مواجه نشی! که اونموقع دیگه هیچ راه برگشتی نیست...</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 21:14:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم های بادکنکی!</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%86%DA%A9%DB%8C-zgzf7h9kcidz</link>
                <description>می دانی؟ تقصیر خودت است که آدم ها را بی جهت بزرگ می کنی درست مثل یک بادکنک، بی آنکه بدانی این بادکنک ها قرار است روزی طوری کنار گوشت بترکند که کر شوی! و از آن به بعد ، آن گوش های کر دیگر به صدای هیچ آدمی اعتماد نمی کنند.</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 21:11:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کائنات</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%DA%A9%D8%A7%D8%A6%D9%86%D8%A7%D8%AA-c9db4j5rj9q4</link>
                <description>میگن آدم هایی که باهاشون مدام مراوده داری ، کسانی هستن که خصوصیات اخلاقی تقریبا یکسانی با خودت دارن. یعنی اگر بخوای خودتو بشناسی ، به شخصیت و خصوصیات آدمای اطرافت توجه کن! بیشتر اونا خصوصیات خودته! در کل معنیش این میشه که تو آدمایی رو به خودت جذب می کنی که شبیه خودتن! میگن کائنات اینطوری کار میکنه!</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 21:09:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیار دریایی شدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-yislaqaqnmdj</link>
                <description>جایی خواندم که خیار دریایی موجود بی آزار و ناشناخته ای ست که سخت به زندگی چسبیده و وقتی مورد حمله قرار می گیرد به طور ناگهانی آنچه در درون دارد را بیرون می ریزد و با این کار به سان یک تور ، شکارچی را تا مدتی گرفتار می کند انگار که بگوید : * خیله خب تسلیم بیا بگیر برو، فقط ولم کن!* و بعد در جایی در میان انبود جلبک ها پناه می گیرد تا سلول هایش فرصت دوباره تکثیر و متمایز شدن را داشته باشند و تمام آن امعاء و احشاء از دست رفته را دوباره بسازد...با خود فکر می کنم گاهی اوقات تنها راه حل ، خیار دریایی شدن است!</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 21:03:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر گردی گردو نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D9%87%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-axwsdaoohjp5</link>
                <description>هر گردی گردو نیست ... حواست باشه اونی رو که بهت وفاداره و بهش قول دادی همیشه کنارش باشی رو ندی به پای کسی که ادای خوب بودن رو داره درمیاره. یادت باشه هرچی که می درخشه طلا نیست...هر گردی گردو نیست ... اگر روزی از کسی بدی دیدی ، اجازه نده تصور و دیدت نسبت یه همه ی آدم ها تغییر کنه. همه آدم ها مثل هم نیستن!مهربونی و صداقت و وفاداری وجود داره. شاید این آدما کمیاب باشن اما یادت باشه هر آدم خوبی! بد نیست...</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 20:26:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سختی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@braveyfairy/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-mback4htgttg</link>
                <description>یه استاد داشتیم که می گفت آدم هایی که مدام ناله می کنن از همه چیز، تا حالا با سختی طاقت فرسا مواجه نشدن. چون سختی آدمو بی حس می کنه! آدمو لال می کنه! دیگه واسه هر چیز کوچیکی گریه نمیکنی! انگار که یه شوک بزرگی بهت وارد شده و تو از اون به بعد یه آدم دیگه هستی... اما من می گم که آدم ها با هم فرق دارن. گاهی اوقات سختی آدمو جوری شکننده می کنه که هر چیز کوچیکی آزارش میده. درسته که آب از سرش گذشته ولی اون توی مرحله ی تقلا برای نفس کشیدن مونده و حتی غرقم نمی تونه بشه که خلاص شه و نسبت به همه چیز بی تفاوت!!</description>
                <category>پَرْسان</category>
                <author>پَرْسان</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jun 2022 20:15:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>