<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بیژن صدیق زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bsedighzadeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:09:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1382971/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بیژن صدیق زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@bsedighzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آسیب‌های خانواده کاری</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-pascty2wh5oc</link>
                <description>به نام خدامن خانواده ای شامل همسر و فرزندانم دارم که در خانه ام زندگانی می‌کنیم.وقتی به سر کار و شرکتم می‌روم در آنجا همکارانم هستند که در کنار هم مشغول به فعالیت های کسب و کاری هستیم.عقیده من این هست که در کار، مفهوم خانواده تنها یک فریب، شوخی و ستمی بیش نیست.شاید در خانواده من یک پسر با مهارت کم و یا نقص فنی? را با عشق و مهربانی [حتی] بیشتری حفظ کنم، اما در کار حفظ چنین عنصری تنها ظلم و ستم بر سایرین هست.                              خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی       به دولت تو گنه می‌کند به انبازی                               ترحم بر پلنگ تیز دندان                  ستمکاری بود بر گوسپندان» شاید در خانواده بتوانیم تا بی‌نهایت همدیگر را ببخشیم و اشتباهات مکرر همدیگر را پله ای برای ارتقای ثبات خانواده بپذیریم، اما در کار، حدود، شرایط و قوانینی حاکم هست که بیانگر عدالت کاریست نه عشق و برادری.» شاید در خانواده یکدیگر را به الفاظ یا اسامی زیباتر و عاشقانه تری بخوانیم، اما در محیط کار،  فرهنگش تعیین کننده هست.» شاید در خانواده استثناها و گذشتها و فرجه هایی را به جان بخریم، اما این عملکردها در کار، تنها پارتی بازی و نژادپرستی و تبعیض تلقی می‌گردد.» شاید در خانواده در لباس، حالت نشستن و عادات شخصی خودم زندگی ‌کنم، اما در کار، آداب کارکردن و احترام و فرهنگ و شرع حاکم هست.اما چرا باید با وجود این شاخصها کار را خانواده بدانم ؟!شاید تنها یک گمراهی باشد و یا شاید تلاشی برای رهایی از قوانین و فرهنگ های سازمانی ! و شاید یک آزمون و خطایی برای مدیریت بهتر و یا شاید اهرم فشاری برای مدیریتِ، مدیریت نشوندگان!هرچند که بسیارند ، تا از این فرصتِ خانواده کاری و کار عشقولانه، برای حل کردن سستی و رخوت خود استفاده کنند.و بسیارند که در پوششی از ادب و احترام صوری و خوابیده در لایه های عشقی، در خانواده کاری ذوب شده و کار را خانواده اول خود می‌پندارند و با تعصب از پایه های سست و رسوب گرفته آن حفاظت می‌کنند. بسیارند که مشتاق این محیط شوند و در لمکده ها و تراسهای پهن شده در محیط کار استراحت خود را ادامه دهند، چرا که می‌دانند، پدری هست که نازشان کند و برادران و خواهرانش هم هستند که به کارهایشان برسند و عاشقانه وی را کاور کنند.</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 09:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه کار با موبایلت سامان</title>
                <link>https://virgool.io/@bsedighzadeh/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-x2a4tccs1otj</link>
                <description>بنده سالهاست به دلیل وجود  نژادپرستی و  تفاوت قائل شدن بین مشتریان در بانک سامان، حساب خودم رو به بانک دیگری منتقل کردم که حداقل یک ادب و احترام عمومی را در منشور اخلاقی خود داشته باشند نه  تنها برای یک عده خاص که پول  بیشتر و یا سمت خاصی دارند.اما به دلیل اینکه یکی از دوستان به اشتباه در حساب قدیم بنده مبلغی را واریز کرده بود، مجبور شدم دوباره وارد اینترنت بانک سامان شوم.رمز عبور کار نکرد و یا شاید من فراموش کرده بودم، سعی کردم با اپ سامان به نام احمقانه موبایلت وارد شوم اما بازهم موفق نشدم و حسابم برای ۲۴ ساعت مسدود شد.به بخش بازیابی رمز رفتم، و با تعجب دیدم که در استپ اول کدملی و شماره کارت را میخواهد!خوب من هم شماره کارت سامان نداشتم. و دوباره به بن بست خوردم.روز بعد به شعبه زیبا و خاص منظوره سامان مراجعه کردم و درخواست رمز اینترنت بانک دادم.اما دوباره متوجه شدم که اینکارو انجام نمی‌دهند و باید با همان سامانه بازیابی رمز، که شماره کارت باید داشته باشی، رمز را بازیابی کرد!!- درخواست دریافت وجه نقد کردم، گفتند ما نقدی کار نمی‌کنیم!- درخواست انتقال وجه پایا دادم، گفتند از موبایلت انجام می شود !درخواست کارت کذایی را دادم و از شعبه زدم بیرون، البته هزینه ۵تومن کارت که به نظر من در گلوش گیر کرده بود هم از حساب کسر کردند.شروع کردم به بازیابی رمز، از پیام خطاهای بامزه مثل بلیط امنیتی اشتباه هست و منقضی شدی و .. که بگذریم ، ارسال پیامکهای otp به قدری آزار دهنده و با تاخیر بود که برای چندساعتی کلا بی‌خیال شدم.هر چند همه اینا به دلیل سوگیری بنده بود و بلاشک بانک اعظم سامان همه زیرساخت‌های قوی را برای مشتریان پرقدرت خودش چیده بود و شاید حتی اینجا هم یک تقدمی بین مشتریان گذاشته است که برای افراد گذری پیامک‌ها یکی در میان و با تاخیر بروند.اما در نهایت بازهم از تصمیمی که سالها پیش برای فاصله گرفتن از این بانک گرفته بودم خوشحال شدم .و اما سوال اینجاست که به کجا میرویم و چطور سازمانها بر اساس تفکرات یک رئیس، خدمات سازمان را به سمت همنوعان و مشابهان خودش هدایت کرده و فاصله گذاری طبقاتی به سطح دیگری به عنوان فاصله گذاری اجتماعی سوق پیدا میکند.و متاسفانه گله‌های همیشه در صحنه الگوی تصمیم‌گیری برای صحت عملکرد مدیران و یک سازمان می‌شود و امان از آن روزی که ستمدیده‌ای در گله نخواهد باشد.</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Mon, 14 Feb 2022 08:19:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قالب گچی من، دنیای من</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A8-%DA%AF%DA%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ckfmplziqydq</link>
                <description>به نام خدا.برای ایجاد هر نیاز تکرار شونده مثل آجر یا مداد تراش از یک قالب استفاده می‌کنند که بتوانند به تعداد زیاد و در کمترین زمان از آن تولید کنند. البته یک خوبی دیگه قالب این هست که نیازی نیست دوباره پروسه تفکر و کنترل  را انجام داد، چون یکبار درست شده است و نتیجه داده است پس برای n‌امین بار هم درست خواهد بود.مثلا من یکبار سعی کردم در حوزه مدیریت از این متد استفاده کنم که همه موارد را در یکجا ثبت و مستند کنم و بعد از آماده سازی ذهنی به سراغ تحلیل موضوع رفتم و موفق شدم به نتیجه برسم، لذا از حالا به بعد برای سایر کارهای مدیریتی به همین صورت عمل میکنم، و حتی برای مدیریت خانواده‌ام، حتی برای خرید و مسافرت و دعوا کردن و کتک خوردن و ...اجازه، اجازه، کجا به این عجله ?یعنی چون یکبار یک کاری کردی و نتیجه داد، باید تا آخر عمرت از همون روش بری ؟! و حتی سایر کارها رو هم به اون بدوزی؟ آیا مدیریت یک رویه تثبیت شده است؟ و به زمان، شرایط و افراد دخیل، ارتباطی ندارد؟» پس فرق یک روبات برنامه ریزی شده برای اجرای یک رویه موفق، با من چیست ؟!» پس مفاهیمی مثل بهینه سازی، بازنگری و از همه مهمتر تدَبّر کجا میرن ؟این موضوع ساختن قالب، هم برای ارتباطات اجتماعی ما خودش را جا می‌اندازد و مرا تبدیل به یک آدم تکراری کسل کننده می‌کند، و هم متاسفانه برای مدیرانی رخ می‌دهد که  ریسک پذیری پایینی داشته و به دلیل عدم توانایی در پذیرش اشتباه ، همیشه سعی می‌کنند روی همان پروتوکل های از پیش تعیین شده ( معمولا گرته برداری شده ) که قبلاً جواب گرفته اند پافشاری کنند و یک قالب گچی زجرآوری در طول زمان از خودشان به جا بگذارند.به این تیپ مدیریت قالب گچی گفته می‌شود و مدیر در این شرایط تنها یک ناظم سختگیر برای اجرای صحیح قوانین از پیش تعیین شده ای است که هیچ نظارتی در بازبینی و تغییر آنها بر اساس شرایط خاص، نوآوری‌های موجود و نیروهای آسیب دیده، نخواهد شد.چرا ؟  چون قبلا جواب داده، چون قوانین باید رعایت شوند، چون قالب همین هست از جنس گچ سفید و چون واحد تجزیه و تحلیل و ریسک پذیری را پاس نکردم! و ترس از تغییر دارم!اما از آنسو مدیریتی بر اسب سفید بالداری میآید که در برابر این استکبار قد علم می‌کند و بالش می‌شکند !ایده اش این هست که مدیریت همان قالب گچی هست که باید به صورت مستمر رصد شود، شکسته شود و دوباره قالب ریزی شود .اول و آخر حرفش تطبیق دارد !! فقط وسط حرفش که باید شکسته شود و تدوین شود، برای آندسته از افرادی که در رخوت و سستی کار قالبی، شل شده و در سایه لم داده اند،  خوش نمی‌آید.بلاشک انسان همیشه به دنبال رفاه و آسایش و لمیدن بوده است، اما آیا با محدود کردن و کوچک کردن و قالبی کردن دنیای ذهن، به آسایش رسیدن یک موفقیت به حساب میاید؟ یا تنها زندانی از قالبهای گچی ماست.بیشتر به جهالت و تکبری شباهت دارد که مرا به یک روبات انسان نمایی تبدیل کند که چوب نظارت برعملکرد را در دست گرفتم و ادای آسایش و رفاهی را در می‌آورم که حتی آنهم قالبی برگرفته از دیگران است !صحبت از مدیران شد، اما شاید بد نباشد از خودمان هم حرفی بزنیم که همچو مدیران آینده خودمان، مسیری را طی می‌کنیم که بی شباهت به قالب گچی نیست.مایی که به همان دلایل قبل، به دنبال گَـــله‌هایی هستیم که قالب بی‌نقصی را القا می‌کنند و نیاز ما را برای تحلیل و فکر کردن خنثی نموده اند.مایی که با دیدن هر آنچه همه دارند به سمت همان هجوم می‌بریم، صف می‌بندیم، جان فدا می‌کنیم و حتی بعد از قورت دادن اشتباه، توجیه می‌کنیم و از اینکه در جمع گَله هستیم، همان حس رضایت و آسایش کاذبی را بدست می‌آوریم که فکر می‌کردیم به دنبالش هستیم !» حتی دریغ از لحظه ای تفکر که آیا این همان نتیجه و مطلوبی بود که من میخواستم ؟!» آیا هدف و مطلوب خودِ عزیزتر از جانم را هم باید از قالب دیگر گله ها بگیرم،  یا شاید عقل مظلومی هم بود که می‌توانست ایده آل مرا بنمایاند و شکل دهد.                                                        لحظه ای تدبر، بهتر از سالها گَله‌گرایی.</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 14:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید اشتباه کنیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mtterlvj1rqm</link>
                <description>به نام خدادر یکی از آموزه های استاد، روایت آموزنده و پرمغزی بود :روزی استاد از من دعوت کرد تا برای دیدار دوستان استادش برویم، خوب بدون شک دیدار از اساتید ارزشمند هست. پس من با شور و شوق زیادی به همراه استاد به راه افتادم. مسیر نسبتا طولانی بود که اشتیاق مرا بیشتر می‌کرد .وارد خانه چوبی ویلایی شدیم، در بدو ورود دوستان استاد را دیدیم که دورر میز در حال بازی بودند، یکی از آنها با دیدن من و استادم کمی اخم کرد و پرسید این کیست که با خودت آوردی؟! استادم گفت، کارلوس هست، شاگردم.استاد استادم گفت، سریع ببرش در حیاط پشتی و به درخت ببندش!منکه هنوز در این فکر بودم که چطور احوالپرسی کنم و خستگی راه طولانی را درآورم، ناگهان خودم را در دستان استاد دیدم که کشان کشان مرا به حیاط می‌برد و گردنم را با طنابی محکم به درخت بست!!چه اتفاقی در حال رخ دادن هست؟ خیلی ترسیده بودم و با تمام قدرت می‌خواستم از طناب و درخت و اسارت دربیایم خیلی سعی کردم طناب را باز کنم و در این بین چند ناخن‌ هم شکستم و بعد از مشقت زیاد با گردن کبود شده خودم را آزاد کردم و تازه متوجه شدم که کل اساتید در حال تماشای من بودند! خوب برای امروز به نظرم کافی هست، استاد به استادم گفت.منکه هنوز در بهت و هیجان بودن و ضربان قلبم را در چشمم احساس می‌کردم، منتظر پاسخ بودم. استادم به من نزدیک شد و دستی به شانه ام زد و گفت، رد شدی! لازم نبود این میزان هیجان و استرس و تقلا را به خودت تحمیل کنی، اگر دقت می‌کردی روی شاخه درخت یک قیچی بزرگ بود که می‌تونستی از اون استفاده کنی و همچنین طناب گره زده نشده بود و فقط یک پیچ داشت که با کمی دقت می‌شد بازش کرد!!                          یکی از درسها قبول اشتباه هست، حتی اگر مطمئن هستی اشتباه نکردی .اینکه من خودم را در هر زمانی، اشتباه پذیر بدانم، میزان استرس مرا برای اشتباه کردن، کاملا خنثی می‌کند.ما همیشه به دلیل اینکه نمی‌خواهیم اشتباه کنیم، یا بهتر بگویم، نمی‌خواهیم دیگران متوجه اشتباه ما بشوند، دچار انواع مشکلات کاری و اجتماعی ناشی از استرس و مسائل روحی می‌شویم.این ترس از اشتباه معمولا ریشه در غرور و دوران کودکی دارد که به دلیل ارتکاب به اشتباه، توبیخ و یا سرزنش شده ایم و لذا ضمیر ما دیگر نمی‌خواهد، تحت هیچ شرایطی اشتباه کند و یا قبول کند که اشتباه کرده است.   اما دریغ از اینکه خودِ اشتباه نکردن و تقلا برای عدم اشتباه، بزرگترین اشتباست.و لذا برای اینکه اشتباه را قبول نکنیم، حاضر هستیم هر اشتباه دیگری را مرتکب شویم!!» آیا برای رسیدن به هدف، بدون پذیرش مسیر اشتباهی که رفته ایم، میتوان به سمت هدف تغییر مسیر داد؟» آیا برای یک ارتباط بهتر، می‌شود بدون پذیرش  اشتباه، جلو رفت؟» آیا آموزش و انتقال دانش به افرادی که پذیرش اشتباه ندارند، یک اشتباه نیست ؟» آیا فداکاری و ایثار در کار و تیم، همان ندیده گرفتن رفتارها و قبول اشتباهاتی که مرتکب نشده ایم نیست؟از چه فرار می‌کنیم؟ از اشتباه ؟ یا از موفقیت ؟به دنبال چه هستیم ؟ برتر بودن از دیگران ؟       مگر نه اینکه همه ما ناقص هستیم، عقل ما نقصان دارد و در طول زمان همه به آن اعتراف کرده ایم، پس این تقلا و جزع فردی برای نمایش کامل بودن چیست؟آیا به غیر از غرور و ترس از تنبیه شدن کودک درون، دلیل دیگری هست ؟#من اشتباه می‌کنم، چونکه به دنبال موفقیت هستم.یادم به کودکی افتاد که در ذهن خودش فکر می‌کرد که دیگران نمی‌دانند که </description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 11:33:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ کاووشگر، منِ مُسخر، منِ تنبل، و کدوی گمشده!</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%D9%85%D9%86%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%8F%D8%B3%D8%AE%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84-%D9%88-%DA%A9%D8%AF%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-qwur1ff0iiiy</link>
                <description> به دنبال بهتر شدن و پیشرفت و غوطه ور شدن در اجتماع هستم. دراین بلبشو و انقلاب اطلاعات به دنبال خودم هستم، خودی که گمش کردم در بازار نظریه ها و مکتب‌ها و شنیده‌های بی اساس.به یاد آن ملای کدو به گردون افتادم که برای اینکه خودش را گم نکند کدویی را به گردن انداخت و سخت از آن محافظت میگرد که گم نشود! و امان از آن روزی که کدو به غارت برفت.آنقدر خودمان را از همه‌چی پر کرده ایم که دیگر جای خالی برای حقیقت نیست، آنقدر به کاووش حق رفتیم که مانند ساکنان کنار دریا، دیگر صدای موج را نمی‌شنویم. اِنگار که همه روز و هر روز دکمه کاووش ما را در شبکه ها و اجتماعات کذایی می‌زنند و دیگر فرصت و گنجایشی برای قبولِ یگانگی نداریم. شاید مُسخر شده‌ایم، اما کاش می‌دانستیم به تسخیر چی کسی درآمده ایم؟! حداقل خودش یک اکتشاف جدید و دری به آزادی بود .همانند میمونهای کنجکاو از یک شاخه به شاخه دیگر با روشنفکری می‌پریم، که از غافله عقب نباشیم و روی تِرند القائی پیش رویم و به اصطلاح آبرویمان نرود،  اما حیف که با هر دو دست به شاخه دیگر پریدیم و قبلی را از یاد بردیم،  و امان از لحظه ای که شاخه مقصد شکسته باشد !رکود بازار و کشور و اقتصاد و جهان را سپر خود کرده ایم و در گوشه ای با اقتدار، رصد مذبوحانه‌ای از کذائیات میکنیم و نظر میدیم و قضاوت می‌کنیم و گروهک خاله زنک درست می‌کنیم .                                 اگر من منم ، پس کو کدوی گردنم ؟ اگر تو منی، پس من کی ام ؟  (1)                      به دنبال کدویی می‌گردیم که خودش عامل کذب، برای یافتن خودم هست.عزیزی می‌گفت همان اندازه که ستمگر مقصر و گناهکار هست، ستمدیده هم گنهکار هست. (2)و همین گنهکاری ماست که تسخیرمان کرده است! ماییکه نفهمیدیم چه ارزش و برتری نسبت به همه موجودات داریم و داروینیسم شدیم . ماییکه نفهمیدیم انسانیت و اجتماعی زیستن چیست و اُمانیست شدیم و ماییکه روان ملکوتی خود را با روانشناسی جنسیت یکی کردیم و فرویدی شدیم و آنهایی که تعادل غریزه و منطق را برهم زدند و نیچه و دکارت و فیلسوفانی را قاب دیوار کردند که خودشان به دنبال کدو، فانی شدند و آنهایی که هیچکدام را نخواستند و از این بین راه خودشان را انتخاب کردند و نیهلیسم شدند !لیکن پروردگارِ همه مایی که نفهمیدیم،   می‌فرماید :بلکه انسان به نفس خودش آگاه هست، هرچندکه عذر بتراشد (خودش را به آنراه بزند!)  - (3)منابع و مواخذ :1- https://telewebion.com/episode/17361042- شهید دکتر بهشتی3- قرآن کریم، سوره قیامت، آیه 14و 15</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 11:14:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسپیس کوچک برای تایپ بهتر</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%B3-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-ahn0gl4fgo8e</link>
                <description>حتما تفاوتهای تایپ با اسپیس کوچک را دیده‌اید و یا می‌دانید، مثلا :می توانیم ----&gt; با اسپیس عادیمی‌توانیم ----&gt; با اسپیس کوچکبه صورت پیش فرض این کاراکتر باید با کلید shift+space در همه محیط‌های ورد و اینترنت و .. کار کند اما معمولا کلیدهای ترکیبی و یا متدهای دیگری هم برای این منظور وجود دارند :shift + spacectrl + _ctrl + shift + 2مورد آخر معمولا در همه کامپیوتر ها کار می‌کند و مشکلی نباید باشد فقط حتما باید زبان سیستم روی فارسی باشد که این کلید کار کند. و اگر هم تمایل داشتیم می‌توانیم با برنامه‌هایی مثل AutoHotKey همین کلیدهای نسبتا سخت ctrl + Shift + 2 و .. را به کلید دیگری مپ کنیم که راحتر تایپ کنیم.در کی‌برد موبایل هم یک دکمه برای این کار تعبیه شده است :</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 14:01:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کنیم با سیزیفیک ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%81%DB%8C%DA%A9-erv8ge0ww4pt</link>
                <description>سیزیف یکی از قهرمانان اساطیر یونانی بود که از سوی خدایان تنبیه شد تا یک گلوله سنگ بزرگ را به بالای تپه ببرد، گلوله سنگی به پایین قل بخورد و سیزیف تا ابد این کار را تکرار کند !لذا وقتی کاری انجام دهیم که حس رضایت مندی از آن نداشته باشیم، در یک موقعیت سیزیفیک قرار خواهیم داشت.  شاید برخی اوقات یک پروژه ای را انجام داده ایم و علی‌رغم سخت کوشی ها و مشقات سپری شده، به رضایتمندی که انتظار میرفته است، نرسیده باشیم.اما اینجا احتمالا چند حالت پیش آمده است :ما یک انسان کمالگرا هستیم و هر کاری می‌کنیم جلب رضایت ایجاد نمی‌شود .کمالگرایی یک شاخص آزار دهنده برای شما و تیم هست،‌ و باید برطرف شود.ما یک انسان کمالگرا به حساب نمی‌آییم، اما انگیزه ادامه کار و زندگی به نتیجه فعالیت های ما ارتباط مستقیم دارد.کار و زندگی نیاز به تفکیک دارند که اثرات یکی بر دیگری نمایان نشود، اما اگر این اتصال اجباری هست، بدون شک باید اهداف کاری را تغییر داد و زندگی را حفظ کرد.هیچکدام از فوق، دوست نداریم کار بی‌فایده و مذبوحانه انجام دهیم.اول باید دید ملاک نتیجه کار چطور بدست آمده است؟ شاید کار انجام شده توسط ما آنقدرها هم بی‌فایده نبوده و از بی اطلاعی ما بوده است. اما اگر بعد از بررسی و اطمینان هیچ فایده ای در حال و آینده نزدیک وجود ندارد ، بلاشک اهداف اولیه کار مشکل داشته اند و باید بازبینی شوند.در همه موارد بالا هم دو موقعیت برای ما وجود دارد :ما تصمیم گیرنده نهایی هستیم.پس با توجه به حالات فوق تغییر مسیر مشخص هست و باید انجام شود.ما تابعی از تصمیم گیرنده هستیم.اگر مطمئن هستیم وضعیت سیزیفیک ایجاد شده است، با مشورت تصمیم گیرنده یا باید موقعیت اصلاح شود و یا بر اساس حالات فوق، خودمان از ادامه مسیر کناره بگیریم.در کل اینطور به نظر می‌رسد که مهمترین ملاک رضایت مندی از انجام عملکرد و یا هدف نهایی کار،  از سوی مشتری و یا استفاده کننده نهایی از خدمات شفاف می گردد و بدون شک در ایجاد انگیزه برای ادامه فعالیت، تاثیر مستقیم خواهد داشت.اما در اثر سستی در بررسی و ارزیابی عملکرد ، بازخوردی از این انگیزش معمولا ارائه نشده و شاید به اشتباه موجب بروز موقعیتهای سیزیفیک در نیروهای عامل شود.</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 13:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش های حاکم !</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85-tgyjafwsdkvh</link>
                <description>در خیلی از سازمانهای دولتی هم شاهد هستیم که بخشهای حکومتی تشکیل می‌شوند و رویه ها را بر اساس، اساسی می‌چینند و یک خط قرمز هم دور آن و خودشان می‌کشند و هر آنچه بیرون از خط هست، نادرست و داخل دایره حفاظتی وحی خداست.این بخشها مدعی هستند که طبق پروتوکلی پیش می‌روند که با دقت از منابع معتبر استخراج شده است و حتی خودشان هم تدوین نکرده اند که تا این حد متعصب و پابند هستند!! چه وفاداری !اما چالش و مشکلات از آنجایی شروع می‌شود که طبق طبیعتی که در آن زندگی می‌کنیم، برخی کارها استثناء هستند و یا به مرور زمان نیاز هست در رویه ها ویرایشی برای بهینه تر شدن و یا refactoring انجام گردد. و خوب اینها از نظر این بخشهای روباتی یک ویروس تلقی می‌شوند و در الگوی از پیش تعریف شده آنها نمی‌گنجد.برای افرادی که روزانه به دنبال کشف، تصحیح و تکمیل اشتباهات خود هستند، پذیرش این مدل بخش بندی و رفتار، بسیار سخت و مبهم بوده و منطق را درک نمی‌کنند.اما منطق این هست که ما پروتوکل برای هر کاری داریم و طبق آن عمل می‌کنیم،حتی اگر عکس آن ثابت شود، در حقیقت پافشاری در اجرای قوانین تدوین شده یک سیم خارداری برای بخش مربوطه و مراجعینی هست که روزانه با روتین های قابل بهینه شدن درگیر هستند.و بله، این متد راحتی فعالیت، امنیت و یک سلطنت بلاشرط را به ارمغان میآورد. و طبیعی است که پذیرش اصلاحات و قبول اشتباهات را نمی‌تواند داشته باشد، چون این هم برخلاف قوانین است!طبق آمار به دست آمده، بیشتر ارگانهای دولتی و بخشهایی تازه کار در سازمانهای خصوصی به دلیل ضعف در دانش مدیریتی و قوه تحلیلی و تمایل به ثبات در کنار رخوت، پیروی این متدولوژی می باشند و در بخش خصوصی معمولا زنان ایفای نقش بسیار خوب و مستمری در مدیریت و ساماندهی این متد دارند.اینکه راهکاری برای حل موضوع داشته باشیم، خارج از بحث هست، چراکه با شکستن یک سنگ، چیزی جز سنگ بدست نمیاید. و معمولا سایر بخشهای آسیب دیده سعی در پذیرش و کنار آمدن با ساختار حاکم شده و یا در اثر فشار وارده، حاضر به ترک سازمان خواهند شد.شاید برخی اوقات به دلیل ترافیک مراجعات و مشتریان سازمانی، زمانی برای تصحیح امور وجود نداشته باشد و پذیرش اولین انتخاب باشد، اما با کمی تدبر و شاید بصیرت خواهیم دید که تصحیح حتی یک پیچ و یا عملکرد جزئی نادرست، میتواند در رویه های بزرگتر موثر واقع شده و یک تغییر بزرگ را بوجود بیاورد.به کوچکی تغییر ایجاد شده نباید نگاه کرد، بلکه باید به بزرگی تاثیر آن در سایر رویه ها نگریست.</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Sun, 12 Dec 2021 12:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش تفکر کاذب القائی برای موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B0%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%A6%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-vsgndwsrpc3o</link>
                <description>اینکه انسان یک موجود تلقین پذیر و سرگردان بین گروه‌های فکری مختلف هست، یک حقیقت انکار ناپذیر می باشد.در شبکه های اجتماعی، امروزه شاهد هستیم که چطور یک پست کاذب جذاب، افراد مُذَبذَب را می شورد و می‌برد، و همین افراد بعد از چند روز تعصب،  با پست دیگری، تفکر تِرندی را به خود آویزان می کنند !سوال اینجاست که آیا ما سحر شده ایم ؟ و یا اهرم سرگردانی و حیرانی ما با همین پستهای کذاب دستکاری شده است ؟    یا شاید آنقدر سست بنیان هستیم که با اولین سلامِ مخاطب به وی جذب می‌شویم.در یک ظرف خالی، هر مایع یا ماده‌ای ریخته می شود.یکی از تلقین‌های کلاسیک، داستان تو می‌توانی، بخواه تا بگیری، بنویس تا بدست بیاری و کائناتی هست که کارگردانی همه این معارف بکر را برعهده دارد!  شاید اولین بار فیلم راز (secret) این شور و هیجانی را بوجود آورد و ریشه بسیاری از معارف، تفهیم‌ها و بهتر بگوییم، تلقین هایی از همین جنس می‌باشد، که همانند کرمهایی در نشریات و کتابخانه ها چشم نوازی کردند و روزانه شاهد افزایش زاد و ولد این دسته از کتابهایی هستیم که نه با یک علم مستند و اصیل، بلکه برگرفته از سرشت رخوت و اومانیست سعی در شفاف‌سازی مسیر انحرافی موفقیت برای انسانها را دارند.مشکل در آنجا خودش را به وضوح نمایان می‌کند که همین افراد به ظاهر موفق، با کوله باری از معارف خود‌بزرگ‌بینی و برتری جویی، وارد بازار کار می‌شوند و از آنجاییکه خود را موفق و ته خط دیده می دانند، گروه‌های اجرایی و مدیریتی شکل می‌گیرد که تنها برای show-off و آلبوم عکس و سوشالِ جذاب میتواند ایفای نقش نماید.و چه زیبا که آن دسته از افراد سرگردان ما، پستهای کاذب جذابشان را در عالم واقعیت هم پیدا کردند!و چه همبستگی و هم افزایی در راه رسیدن به موفقیتی موهوم.دوستی می‌گفت، مسیر مسافرت برخی اوقات جذابیت‌های دارد که مقصد دیگر مهم نیست.و کاش حداقل مقصد معلوم بود !</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 12:33:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه بهتر دمو کنم</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%85%D9%88-%DA%A9%D9%86%D9%85-ltxw5v9rednr</link>
                <description>معمولا وقتی پروژه خودمونو میخواهیم برای بقیه پرزنت کنیم، شاید آنطور که مخاطب پسند باشد، دمو نکنیم.مثلا بیشتر اوقات روی فیچرها و قابلیتهایی متمرکز می‌شویم که از نظر خودمون جالب هستن و یا از نظر فنی اجرای سختی داشتن. اما کارفرما به خصوص در معرفی اولیه محصول،  اینارو نیاز نداره.فرض کنید میخواهیم یک ماشینی که ساختیم رو به مشتری نشون بدیم که جذب بشه، فکر میکنید لازم هست در شروع دمو، کاپوت ماشینو بالا بزنیم و درباره مدل سوخت‌رسانی و کاربراتور توضیح بدیم ؟!یکی از روشهای بسیار کارآمد، استفاده از مدل حرکت کل به جزء هست.برای دموی یک پروژه نرم افزاری مثلا میشه از اهداف اصلی برنامه، مدل مدیریتی آن و شاید فرایند گردش کار و خروجی ها صحبت را شروع کرد، و زمانیکه مطمئن شدیم مخاطب مفاهیم اولیه را کامل درک کرده هست، کم‌کم به سطوح بعدی و جزئی تر برویم.در این بین حتما هر از چندگاهی به مخاطب نگاه کنیم و میزان خستگی و تفهیم مطالب را چک کنیم و شبیه یک موسیقی بدون ریتم و کسالت آور نشیم.یادمون باشه در‌ دموی یک محصول، نیاز نیست کلیه فیچرها گفته بشن و جلسه رو طولانی کنیم، باید رئوس مطالب رو به بهترین نحو پرزنت کنیم و جا برای سوال کردن مخاطب هم بزاریم تا یک ارتباط کلامی صمیمی هم شکل بگیرد، چون در آینده بهش نیاز خواهید داشت?.یکی از روشهای خاص برای به شوق آوردن مشتری، استفاده از تکنیک روایت داستان در قرآن کریم هست. در این روش راوی اول آخر داستان را روایت می‌کند و بعد کمی از اول می‌گوید و کم‌کم وارد متن اصلی می‌شود تا کل داستان را مرور کرده باشد و یک انگیزه اولیه در مخاطب برای شنیدن سایر قسمتها ایجاد کند .برخی اوقات فیچرهای برنامه ناقص هستند و یا درست اجرا نشده اند و باگ دارند، از آنجائیکه  ما مخاطب را عادت دادیم تا  فیچرها را با کمترین توضیحات مشاهده کند، لذا اینجا هم به راحتی میتوانیم فیچر مشکل دار را اسکیپ کنیم و حتی راجع به فیچرهای اجرا نشده هم مانور دهیم !مشتریها طالب همان چیزی خواهند بود که برایشان پرزنت می‌شود، اگر وارد جزئیات شویم، جزئی تر خواهند خواست.دقت داشته باشیم که هر مشتری به دنبال بخشهای خاص خودش در محصول ما هست، لذا باید این بخشها و ملاحظات مشتری را در جریان دمو (و همان ارتباط موثر ایجاد شده با سوال و جوابها) کشف کنیم و پرزنت را به سمت نیازمندیهای وی سوق دهیم و اگر جزئیاتی هست در همان بخشها ارائه دهیم.با این روش هر پرزنت مخصوص همان مشتری خواهد بود و و این حس به وی نیز منتقل خواهد شد. و همچنین از دموهای تکراری و کسل کننده هم به دور خواهیم بود.چکیده :حرکت از کل به جزءارتباط مستقیم و مستمر با مخاطب برای گرفتن ارتباط موثر و سهیم کردن وی در ارائهعدم سعی در بیان کلیه جزئیات و جلوگیری از کسالت شنوندگانتمرکز به فیچرهای اصلی و مفیدتراجرای یک دموی مخصوص شنونده، نه یک دموی تکراری و کسل کننده</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 18:38:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل چینش تیمی و هم افزایی</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%DA%86%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D8%AA%DB%8C%D9%85%DB%8C-bsjhaxopcage</link>
                <description>اینکه این همه پروژه و تیم و آدم و ... به چی می رسه و دنبال چی هستیم و فعلا بیخیال!اینکه قبل از بیزنس پلن ، پروژه اجرا میشه و بعد از چندسال به فکر سودآوری و بازار می‌افتیم هم فعلا بیخیال!فعلا درباره وظایف خودمون و بهتر شدن وضعیت کاریمون کمی فکر کنیم که گذر زمان برامون راحتر باشه.در حال حاضر تیمهای مختلفی داریم که با توجه به سرمایه ای که روشون میشه و هر تیم   PO,TL (سرپرستان تیم) و اسکرام مستر مخصوص خودشو داره، انتظار میره کارهای فنی و مهارتی و حل تعارض و بیزنس پلن و ... در خود تیم حل بشه و نیازی به بیرون نداشته باشه.اما معمولا این اتفاق از آن جهت رخ نمیده که مدیران بیشتر تیم ها هنوز به پختگی لازم نرسیدن و تجربه کافی برای اینکار و ندارن و لذا نباید انتظار داشت.اگر هر تیم را یک شرکت مستقل در نظر بگیریم، بعضی از این شرکتا با تجربه تر و حرفه ای هستن و بعضیا تازه شروع کردن، بنابراین یکی از راهکارهای مناسب، استفاده از روش نیروی شناور هست که کمو بیش انجام میدیم.وقتی یک نیرو، راهکار مدیریتی و یا یک asset در کل سازمان عملکرد مطلوب و موثری بدست بیاورد، باید سریعاً یا با انتقال دانش و یا به اشتراک گذاری اون asset به سایر تیمهای مشکل دار، یک هم افزایی در کل سازمان انجام بده. در حقیقت همینجاست که تیم ها از نظر مدیریتی به هم پیوند میخورن وتجربه ها یا نیروها به اشتراک گذاشته میشه. دلیلش هم این هست که کلیه تیمها در هسته مرکزی و رویه های خسته کننده مشترک هستن و به نوعی همدردن و از همه مهتر، همه در یک کشتی در حال حرکت هستیم.حالا اینجا ممکن هست یک تیمی یا نخواد به اشتراک بزاره و یا نخواد از بقیه به اشتراک بگیره ! که در هر دو حالت یک استکبار احمقانه هست و باید حل بشه.در یک شرکت کوچک هر عضو میتواند در ارتقای شرکت ایفای نقش کند و سرانجام ، شرکت ارتقا پیدا کند.در سازمان بزرگ ماهم، به غیر از  این موضوع، هر تیم هم می‌تواند یک ارتقای موثر در سایر تیمها و سرانجام در کل سازمان بوجود بیاوره که به راحتی نمیشه ندید گرفت و تنها با همکاری همه سرپرست های تیم و مدیران رخ خواهد داد.خوب تا اینجا حرفهای قشنگی بود که هم سر تکون دادیم و تایید کردیم، اما در زمان اجرا یک سد بزرگی جلومون ظاهر میشه که اسمش PMO هست و اونم جز کسایی هست که سر تکون میده، اما نمیتونه اجازه بده زمانهای بهترین نیروها در تیمها ، برای تیمهای دیگر خرج بشه . اما چکار میشه کرد ؟یکی از راهکارهایی که با تایید موارد فوق و همون راستا میشه جلو برد استفاده از منابع آزاد سازمان هست. با توجه به بحث کارآموزانی که با بهترین امکانات وارد سازمان می شوند، یک فرصت عالی برای رسیدن به چند هدف هست.بحث زمان سرپرستان و نیروهای ماهری بود که تمایل به هم افزایی با سایر تیمها دارند، این طرف هم یک انرژی و پتانسیل جوانانی هست که تمایل دارند سریعتر به نتیجه برسند و کاری انجام دهند. ایده آل شاید نباشند، اما این هنر و مهارت سرپرستانی خواهد بود که بتوانند حداقل کارهای روتین و وقت گیر خود را به آنها بسپارند و خود راهی سرزمین synergy شوند. بدون شک، به مرور زمان بیشتری از حذف روتین کاریها بدست آورده و فرصتهای طلایی دیگری برای مباحثی چون R&amp;D، بهینه سازی ، refactoring و  همکاری با سایر تیمها برایمان باز خواهد شد که قبلا متصور نبودیم.دقت داشته باشیم که حداقل 80% زمان سرپرستان و مدیران اجرایی، صرف کارهای روتینی می شود که سایر همکاران و یا زیردستان می توانند انجام دهند.این یک راهکار برای همه سازمانها شاید نباشد، اما برای ما بدون شک جواب خواهد داد و نتایج مثبت آن هم دیده شده است .</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 12:32:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرکت، آنطور که دیدم!</title>
                <link>https://virgool.io/podblog/%D9%BE%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-c0wxqrr5un2k</link>
                <description>این چه وضعشه ، اینجوری دیگه نمیتونم جلو برم،خسته شدم، به نظرم باید بزنم کنار و مدتی هم به خودم، و هم به سازمان استراحتی بدم، بعضی وقتا زیادی کار کردن، هم دردسر برای خودم هست و هم برای دیگران. ولی همچنان یک عاملی هست که منو نگه میداره و نمیزاره جا بزنم، شاید هنوز مطمئن نیستم، و شاید از خستگی هست .      از خستگی هم دیگه خسته شدم !وقتی آرم شرکت و با اون رنگ نارنجی رو دیدم ، یک شخصیت خاص و مستقل در ذهنم شکل گرفت، وارد شرکت که شدم اولین چیزی که نظرمو جلب کرد، اون حس خوب و انرژی + بود که خیلی از نگرانی ها رو از بین برد.  و تا به امروز و آینده هم این حس خوب و لذت بخش در نقطه به نقطه و جای جای شرکت به چشم می خوره و علیرغم سختی ها و حرف و حدیث ها و غرغرهای من، جاودانگی و جذابیتش را حفظ می کنه. با صحبتهای اولیه ای که با مهندس داشتم، متوجه گستردگی تیم ها و پروژه ها شدم و فکر میکردم که بعضی از اینا تکراری و یا اضافه هستن و باید هرس بشن !کم کم به عنوان TL یا راهبر فنی وارد پروژه ها شدم، با تجربه 15ساله ای که در تحویل پروژه به مشتریهای مختلف داشتم، میخواستم اینجا هم به همین صورت کارو جلو ببرم :تحویل زودتر از ددلاینتحویل با کمترین باگ و یا حتی بیباگتحلیل مهندسی دقیق و اصولی برای ارتقای سریع و جلوگیری از entropyصحبت کردن شفاف، بی پرده و مطمئن با کارفرما، چون صفر تا صد پروژه در مشتم بودکاهش استرس از تیم، کارفرما و مشتریانارائه پیشنهادات خاص و سازنده در جهت ارتقای پروژه و پشتیبانی آناز همه مهمتر، هل دادن کارفرما برای رسیدن به فازهای بعدی پروژهو البته تفویض اختیارات و نقش های شکل گرفتهاما هرچی بیشتر در تحلیل و زیرساخت و رویه اجرا و مدل زمانبندی ها عمیقتر می شدم، بیشتر می فهمیدم که داستان چیز دیگری هست و همه محاسباتم به هم ریخت، من به GMT فکر میکردم و پروژه مفهوم NTP را نمیدانست!   و اینجا بود که خسته شدم، نه از کار زیاد،   که داشتم،  از اینکه کلا قدم زدن در پروژه را بلد نبودم، علی رغم تلاشم، داشتم به یک مزاحم برای پروژه تبدیل می شدم و فهمیدم که سایر همکاران جدید هم بدون شک در این داستان شریک هستند. به نظرم باید از یک گوشه دیگه زمین شروع به حرکت کنم.مهارت نرم، واژه ای بود که تا به حال نشنیده بودم! اولش فکر میکردم که یک واژه محاوره ای هست، اما بعد دیدم حتی کلمه انگلیسی هم داره ، SoftSkill !  چه خوشگل، من چندین سال داشتم مهارت نرم بقیه رو رصد میکردم و مشاوره می دادم، اما اسم این کارو نمیدانستم، خوب اینم یک تجربه مفید بود واقعا، چون همیشه در کار عادت داشتم به هدف فکر کنم، نه عنوانش. برای همین ملزم شدم که ورکشاپهایی در این زمینه تحلیل و تدوین و اجرا کنم!    بازهم سعی کردم بدون NTP جلو برم، اما متاسفانه دوباره به وقت لندن شد! مفاهیم خیلی گسترده، جامع و کامل بود، اما باید قطره ای export می شد و نفر به نفر .جلسات استاندارد مختلف، گروه های ارتباطی و رصدهای تیمی رو تا جایی که میشد جلو بردیم و خداروشکر از نظر خودم نتایج بهتری نسبت به اون داستان فناوری داشت، حداقل اینجا Hard-Code نمی کردیم و Soft-Code بود !اما طبیعتا این نکته هم در همه سازمانهای بزرگ دیده میشه که وقتی یک نفر در نقش خودش فعالیتی شروع میکنه و جواب می گیره، نقش بعدی اون، جایگزین نمیشه، بلکه اضافه میشه به نقش قبلیش و این یک ریسکی هست که باید در پله های ترقی به سر بماله، در حقیقت از پله رد نمیشه، پله از روش رد میشه و باید اونو حمل کنه !بگذریم، و سریعتر هم رد بشیم :به همراه رصد مهارتهای نرم و سعی در ترمیم چالشها، افزایش نیروها با سرعت زیادی شروع شدانتظار از تیمهای مختلف این بود که هر تیم یک شرکت مجزا باشه و خودش همه مشکلات و پروژه ها و .. مدیریت کنه و مسئول باشهتایپ های جدید پروژه ها مارو ملزم به ایجاد تیمهای جدید کردطبیعتا انتظارات آنطور که باید و شاید برآورده نمی شد و زمان بیشتری برای رصد، مدیریت و آموزش می طلبیدچون در مدیریت ، اگر نحوه اداره 50 تا resource با متد A انجام بشه، برای مدیریت 100 resource به بالا، بلاشک متد A کار نمیکنه و بلکه سوء مدیریت بوجود میاره.    و خوب ما هم خیلی سریع و کمتر از 6ماه، از خط 100 گذشتیم و مدیریت به ما و ما به مدیریت نگاه می کردیم، تلاقی نگاهها خودش متدی بود که تجربه نداشتم، به یاد شعر تحریف شده ای افتادم :             بنشستم در کنار رود و گذران زمان بدیدم،              گر خورد کاردی به استخوان، آنگه دوایش بنمایمو اینجا بود که حتی مغز خسته من هم متوجه شد که NTP نصب نیست عزیزم، لطفا پروتوکل را رعایت کن که دوباره خسته نشوی.حس خوبی داشتم، حس خوبی دارم ، چون یک نکته مدیریتی را فرا گرفتم که در هیچ دانشکده و مدرک دکتری هم نمیشه بهش رسید و این سرمایه، انرژی و قوه محرکه ای برام هست که بتونم چه در پــــاد دوست داشتنی و چه در هر شرکت و سازمان دیگری قدم بزنم و بتوانم مفید باشم.کفش چرمی رو نمیشه در شنهای صحرا پوشید، هم کفش خراب میشه، هم پات زخمی میشه و فرو میره و سرعت عمل لازم و نداری و هم بقیه مسخرت میکنن !وقتی میخواهی کفش پات کنی،    اول ببین کجا میخواهی بری !     شاید مجبور بشی براش کفش بسازی.                                                    یک مدیر باید کفاش هم باشه !شناخت محیط، عملکرد آن و نحوه جلو بردن کارها، لازمه و پیش نیاز هر مدیریت هست که بتواند خودش را در سازمانهای شکل گرفته blend-in کند و برای کسایی که همیشه عادت به NewPage داشتن میتونه بزرگترین چالش و شاید سکویی برای سقوط باشه.» شاید نظرمون بره به این سمت که پس اصلاحات بی فایده هست،    اما اشتباه نشه. اگر میخواهی سرعت کسیو که داره با سرعت 1km راه میره و زیاد کنی، اول باید خودت سرعتت 1km بشه و نباید انتظار داشته باشی که صدا و ارشاد تو رو، که با سرعت 40km در حال دویدن هستی بشنوه و درک کنه !وقتی به مسیر شغلی خودت نگاه میکنی، شاید موقعیتهایی بوده که دلیلش و نفهمیدی و همیشه میگفتی چرا باید فلان چیز و تحمل کنم و چرا اون شغل یا شرکت و پروژه و ...  انتخاب کردم؟اما وقتی از اول تا الان و رصد میکنی، میفهمی که چقدر زیبا و جادویی پیش نیازها رعایت شدن و اگر هر کدوم از اون نقاط صعود وجود نداشت ، الان در این نقطه ای که هستی، نبودی ! پس اگر روزی اومد که دیدی چالش جدیدی نداری، بدون یا مُردی و یا داری درجا میزنی.معتقدم هیچ چیز تصادفی نیست و هر اتفاق خوب یا بد، پله ای برای صعود هست، اما هنوز تعقل لازمه رو بدست نیاوردم.           پس خدا رو شکر، چه برای خوبی و چه برای بدی.</description>
                <category>بیژن صدیق زاده</category>
                <author>بیژن صدیق زاده</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 20:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>