<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دریای مواج</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bsky1398</link>
        <description>در جست و جوی آرامش زندگی را میکاوم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:06:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/102910/avatar/33FZVi.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دریای مواج</title>
            <link>https://virgool.io/@bsky1398</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آدم ها رو دسته بندی نکنید</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-qzmd2cwbp7rb</link>
                <description>اینکه آدما بتونن که تفاوت های همدیگرو بپذیرن خیلی مهمه. مثلا من خودم با طیف زیادی از آدما در ارتباطم با اینکه اصلا مذهبی نیستم ولی دوستای سوپر مذهبی ای دارم که اتفاقا بچه‌ هامون همسنن و همیشه با هم دورهمی میگیریم واسه خاطر بچه ها. از طرفی هم دوستایی دارم که اصلا حجاب براشون هیچ معنایی نداره و تا جایی که جامعه بهشون راه میده باز میگردن. خب راستشو بخوام بگم چون من خودم اهل میکاپ و ناخن کاشتن و مو رنگ کردنو اینا نیستم با اون دوستای مذهبیم بیشتر راحتم البته که اصلا راجع به مسائل اعتقادی باهاشون بحث نمیکنم. کار خودمو میکنم و اونا هم منو همینطوری که هستم میپذیرن و این یعنی پذیرش تفاوت ها. هرچند گاهی از نوع نگاه کردنشون یه چیزایی دستگیرم میشه ولی خب مهم نیست. از اون طرف دوستای غیر مذهبیم گاهی بهم میگن تو چرا به خودت نمیرسی. یه بار به یکیشون گفتم چرا فکر میکنی به خود رسیدن لزوما یعنی تو آینه وقت گذروندن من هر روز برای خودم وقت میذارم ولی اون وقتو کتاب میخونم یا ساز میزنم یا موزیک گوش میدم یا یه کاری که با روحیه ام جور دربیادو انجام میدم. چرا فکر میکنی من حتما باید ساعت ها تو آینه باشم تا به خودم برسم. من فکر میکنم اینکه آدم مرتب باشه و موهاش چرب نباشه. اینکه همیشه در حد نرمال آراسته باشه کافیه. خیلی دیگه درگیر نمیکنم خودمو. خیلی وقتا تکراری لباس میپوشم. خیلی وقتا صورتم جوش های ریز میزنه ولی من روشو کاور نمیکنم و همونجوری میرم بیرون. من به روحم خیلی بیشتر از ظاهرم میرسم. به اون کسی که از بچگی درونمه و همیشه صداش تو گوشمه.دلم میخواد بهشون بگم که وقتی صورتاتونو زاویه سازی میکنین اصلا دلم نمیخواد نگاتون کنم ولی چیزی نمیگم چون همینطوری که هستین با هر اعتقادی همون خود واقعیتونو میپذیرم هرچند انقدر بعضی وقتا قیافه هاشون تغییر میکنه که دیگه نمیدونم خود واقعیشون دقیقا چه شکلی بوده... بگذریممن حرفم اینه چرا یه نفر اگه بخواد میانه رو باشه و نه سوپر مذهبی باشه نه سوپر غیر مذهبی باید مدام در حال دفاع کردن از خودش و اعتقاداتش باشه. انقدر سختتونه که بپذیرید یه نفر نخواد تو هیچ دسته و گروهی باشه و راه خودشو بره...</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 02:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-pna3rratchse</link>
                <description>امشب پسرمو بردیم دکتر. دل درد داشت. باز من رفتم تو پروسه‌ی دارو دادن و ساعت کوک کردن و چک کردن تبو ... خلاصه همه ی اون چیزایی که برای همه نگرانی هست اما برای مادرها در کنار نگرانی مسئولیت هم داره تا روزی ایشالا خودشون بزرگ بشن و مسئولیت دارو خوردن خودشونو به عهده بگیرن.این چیزیه که تقریبا همیشه نا دیده گرفته میشه جز اون فشارهایی هست که روی مادرهاست اما هیچ وقت به چشم نمیاد. استرس اینکه نکنه دارو اشتباه بدم نکنه خوابم بگیره از ساعت دارو بگذره. نکنه تو خواب و بیداری دوز دارو رو اشتباهی بدم. نکنه بچه تب کنه و من حواسم نباشه و بچه تشنج کنه. خلاصه که شاید هیچ وقت کسی تا با مادری که بچه کوچیک داره از نزدیک در ارتباط نباشه این چیزا رو متوجه نشه.دیشب انقدر غیبت همسرمو نوشتم که امروز خودم عذاب وجدان داشتم اومدم پاکش کنم گفتم بذار بمونه. اینجا برام مثل دفتر خاطراته خودم بعد چند وقت این نوشته ها رو میخونم چیزای یادم میاد که به کل از تو ذهنم رفتن. اخلاق مردا ارتباط مستقیمی داره با جیبشون. هر وقت تو تنگنای مالی باشن خلقشون میگیره. مرد ما که اینطوره. خدا حفظش کنه چیزی واسمون کم نمیذاره. ولی خب گاهی خیلی وسواسی میشه.</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 02:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-mwrritwdgdg8</link>
                <description>باید بنویسم.حالم این روزا خوب نیست. نمیتونم تشخیص بدم دقیقا چرا ولی خوب میدونم که ته دلم منتظر یه تغییر بزرگم. تغییری که حتی فکر کردن بهش هم باعث میشه تا صبح بیدار بمونم.من اونی نیستم که تو نوجوانی میخواستم. من هیچکسی نیستم. هویتم رو فقط اسم و فامیلم شکل داده همین.حالم از اینکه انقدر از چیزی که میخواستم باشم دور شدم بهم میخورهمن شدم یه مادر زحمتکش خانه دار که هیچ وقت هم هیشکی ازش راضی نیست. همسرم الکی دپ میشه بعد من هی میگم چته هی میگه نمیدونم فقط بی حوصله ام وقتی هم بهش میگم خب چرا بی حوصله ای باز جواب درستی نمیده.اگر نمیشناختمش یا رفت و آمدهای مشکوکی داشت میگفتم شاید ریگی به کفشش باشه که همینطوری بی دلیل بهم میریزه گاهی ولی خب خوب میدونم که اون یه افسرده‌ی کهنه کاره. افسرده ای که حتی حاظر نیست یک بار به مشاور بره و فقط کمی باهاش حرف بزنه. هیچ مشاوری رو قبول نداره...خیر سرمون تازه از یه سفر خوب برگشتیم ولی تنها چیزی که تو رابطه‌ی منو شوهرم گم شده حالِ خوبه. نوازش کردنش هم شده مواقع رابطه. بارها بهش گفتم که نیاز دارم بیشتر بغل بشم اما یا شروع میکنه به مسخره بازی یا فقط یکی دو روزه خوبه و بعد دوباره روال سابق.دست خودم نیست دوست دارم بیاد سمتم موهامو نوازش کنه. دست بکشه به صورتم یا حداقل فقط گاهی بیاد کنارم بشینه اما متاسفانه کلا نسبت به این مسائل بی توجهه. دیشب وقتی تو تخت یکی از بچه‌ها بودم داشتم قصه میخوندم تا بخوابن همونطور که لچه‌ها رو بوسید منو هم بوسید. خوشحال شدم ولی راضی نه... شایدم مشکل از منه که صبر نمیکنم تا خودش بیاد سمتم هر روز خودم تا میشینه میرم کنارش یا تا میره ظهر استراحت کنه میرم تو تخت پیشش ولی خب من بلد نیستم جور دیگه‌ ای باشم.دنیای من و بچه ها کلا با دنیای اون متفاوته البته گاهی با بچه ها بازی میکنه و براشون وقت میذاره ولی بدون هیچ انرژی خاصی صرفا وقت گذرونی با بچه ها و اتفاقا بجه ها همونم خیلی دوست دارنمن انرژیم زیاده با اینکه دورن گرام و معمولا خیلی سر و صدایی تو اجتماع ندارم اما توی خونه پر سر و صدا و پر انرژی ام. دوست دارم همین انرژی رو تو همسرمم بینم یا حداقل کمترشو ولی اون نقطه ی برعکس منههمیشه ی خدا میگه حوصله ندارمچقدر غیبشو کردمشاید باورتون نشه ولی من اگه همینا بهش بگم سریع یه جوری جبهه میگیره که تهش باید خودم بگم معذرت میخوامحوصله ی بحث هم ندارمخوبی های زیادی هم داره من الان فقط غرهامو نوشتم. بخاطر خوبی ها سکوت میکنم چون حتی توان اینکه بخوام بحثی بکنم رو هم ندارم. انرژیم زیاده ولی انرژی روانیم کمه. اصلا حوصله ی بحث کردنو ندارم تا جای ممکن بحث نمیکنم حرف نمیزنم و واقعیت اینه که بعد از مدتی کاملا یادم میره حتی خودمم یادم نمیاد فلان روز که ناراحت بودم برای چی بوده؟بارها به خودم میگم روی خودت تمرکز کن. کتابتو بخون واسه پیشرفت خودت تلاش کن و وابسته ی اون نباش بذار تو حال خودش باشه تو هم کار خودتو بکن بدون ناراحتی ولی نمیتونم. باز ظهر که رفت بخوابه به خودم میام میبینم باز رفتم پیشش دارم اتفاقات بی اهمیت زندگیم رو براش تعریف میکنمدوستم داره اینو از ته قلبم مطمئنم ولی افسردگیش داره از هم دورمون میکنهچند وقت پیش خونه مادرش بودیم و من به اشتباه وقتی داشتم بشقاب های خورش رو از رو سفره جمع میکردم یکیشون از دستم سر خورد و افتاد شکست همسرم جلوی همه به من گفت این ظرف خیلی مهم بود و ارزش داشت مال جهیزیه ی مادرم بود بعد مادرش اومد و قضیه رو جمع کرد که فدای سرت اصلا مهم نیستو اینامیدونی چی خیلی اذیتم کرد اینکه اصلا نفهمید که من چقدر خجالت کشیدم وقتی که گفت این بشقاب مهمی بود... اصلا نفهمید من چقدر کوچیک شدم وقتی گفت قدمت این ظرفی که تو الان شکوندیش خیلی زیاد بود و با ارزش بود. من که عمدا این کارو نکرده بودم داشتم کمک میکردم اتفاقی شد...چند روز بعد ماجرا پیش کشیدم و گفتم خجالت کشیدم وقتی اونطوری گفتی هیچ توضیحی نداد فقط جوری نگام کرد انگار حتی حق اعتراضم ندارم.به نظر شما من حساس شدم یا واقعا یه جای کار میلنگه؟من با هیچ کس راجع به این مسائل حرف نمیزنم حتی مامانم یا دوستم یا هر کسی که به نوعی باهاش صمیمتی دارم. دلیلی نداره میخواد چیکار کنه واسم از درد دل کردن واسه دوست و آشنا بیزارم. اینجا نوشتن بهتره بالاخره نوشتن هم باعث میشه سبک بشم هم اینکه چیزی نمیده دست کشی که بخواد من یا همسرمو قضاوت کنهخدایا کمک کن به نظر شما من حساس شدم؟</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 03:54:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم تنگ شده بود</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-p1bv1mguu7im</link>
                <description>دلم واسه اینجا تنگ شده بود. اینجا جاییه که خودمم وقتی میام توش بعد مدت‌ها یه جوری انگار با چیز جدیدی از خودپ مواجه میشم. نوشته‌هام انقدر یهویی و ناب(به لحاظ احساسی) میشن که گاهی خودم با خوندنشون به لایه‌ی پنهان درونم پی میبرم. مثل حالا که تو سرم یه فکرایی داشتم ولی با خوندن پست قبل فهمیدم چقدر عادی بودن زندگی واسه من مهمه. مهم‌تر از هر چیزی.تو این چند وقتی که نبودم یکی از آدمای زندگیمو از دست دادم. البته نه به صورت فیزیکی. هنوز زنده‌س ولللللللی از آدمای نزدیک زندگی من بیرون رفت. یه جورایی دیگه ازش انقدری دلگیرم که برای همیشه خطش زدم از زندگیم... فهمیدم که من باهاش راحت بودمو اون پشت سرم همیشه‌ی خدا حرف میزده...تف به ذات آدمای دو رو</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 22:09:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش واقعیت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-pov4xwjphz1g</link>
                <description>خب دختر الان شرایط زندگیت داره کم کم عادی میشه. اون بمب که ترکید تا چند روز اوضاع آشفته بود. الان انتظار دارم بهم ریختگی‌های بعد از انفجار کم کم کمتر بشه تا دوباره شرایط عادی بشه. عادی بشه. عادی بشه. چیزی که باید باهاش کنار بیای. عادی بودن همه چیز. تو این چند روز تجربه‌های وحشتناکی رو از سر گذروندی که دلیل مستقیمش خودت بودی. یاد بگیر ارزش‌های زندگیتو بفهمی. بدونی جای کی کجاست. شرایط عادی زندگیتو بپذیر و بدون که کوچکترین تغییری تو این شرایط دوباره منجر میشه به ترکیدن بمب و آشفتگی روحی و روانی که از هر چیزی بدتره. ببین چقدر اعصابت آروم شده. ببین چقدر اعصابت تحت کنترل خودته. هیچ چیزی وجود نداره که بابت خجالت بکشی یا بخوای فراموشش کنی. همه چی پذیرش واقعیت‌ها و کنار اومدن با روزمرگی‌هاست.هدف دار زندگی کن که وقتتو با چیزای بیهوده پر نکنی.</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Fri, 03 Dec 2021 01:02:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفانی</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-cdfnagiadi13</link>
                <description>اگه بخوام واسه امروز یه اسم بذارم باید بگم اسمش طوفانه. یه باد خیلی وحشتناک و همراه با خاک و تمام زباله‌های روانی‌ای که گوشه و کنار زندگیم افتاده بود تو رابطه‌م با همسرم وزید یا شاید غرید. مدت‌ها بود زندگیمو تو آرامش قبل از طوفان به سر میبرد یا شاید آتش زیر خاکستر. ولی الان و بعد از امروز آرامش بعد از طوفانه یا شاید آتشی که دیگه لهیب و زبانه‌ای نداره و به کل خاموش شده. آرامش دیروز احمقانه بود ولی آرامش امروز آگاهانه‌س. مقصرِ این اتفاقات منم. منم که هنوز خیلی از واقعیت‌های زندگی رو ندیدم. ساده‌لوحانه فکر میکنم میشه به همه اعتماد کرد. نمیتونم خیلی قضیه رو باز کنم با اینکه خیلی به حرف زدن احتیاج دارم اما... افسردگی داره خفه‌م میکنه. هیچی خوشحالم نمیکنه. اگرم خوشحال باشم مقطعیه و فقط برای همون لحظه‌س. دلم میخواد بمیرم...</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 22:14:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقرار</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-fysjpiflpjb1</link>
                <description>گاهی به ضعیف بودنم برای خودم اقرار میکنم و میرنم زیر تمام تو میتونی‌هایی که به خودم گفته بودم. خلق و خوی من به شدت بالا و پایین داره و این گاهی باعث میشه نسبت به همه چی امیدوار باشم و گاهی هم پاک خودمو ببازم. پی ام اس این روزهام هم بی تاثیر نیست. خیلی زود عصبی میشم. کوچکترین چیزی میتونه به شدت اعصاب منو تحریک کنه. نسبت به یه سری مسائل حساسیت بیشتری دارم و نسبت به یه سری مسائل دیگه کلا بی‌خیالم. فکر میکنم شاید بخاطر کنترل خشمم باید برم مشاور میترسم این عصبانی شدن‌های زیادم اطرافیانمو اذیت کنم. هر چند میگم که کار همیشه‌م نیست. مودیم. گاهی روی مود آرامشم و گاهی مودم به شدت تحریک‌پذیره. چه میشه کرد؟ هر چه قدر مطالب روانشناسی میخونم بازم نمیتونم به موقع استفاده کنم. منظورم زمانیه که یه موضوعی داره عصبیم میکنه.خدایا کمکم کن.</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 02:42:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌ها ساعت‌ها روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-ath3rl04vsg4</link>
                <description>امروز روز خوبی بود. به همه‌ی برنامه‌هایی که برای خودم چیده بودم رسیدم. به علاوه‌ی اینکه ۵ کیلومتر هم راه رفتم. برای من خوبه. نمیدونم شاید برای بقیه راه کمی باشه. من باید یاد بگیرم خودمو با هیچ معیاری نسنجم جز خودم. خودم و اهدافم میشن معیار من. اونم اهداف کوتاه مدتم. من خیلی به هدف‌های بلند مدت فکر نمیکنم و سعی میکنم از هر روزی که میگذره به اندازه‌ی خودش لذت ببرم. دکتر چاووشی میگه اگه میخوای به هدفی که داری برسی باید عاشق راه رسیدن به اون هدف باشی باید از مسیر لذت ببری. ساده‌ترین مثالش در رابطه با لاغریه. میگه اگه اگه میخوای اندامت مناسب باشه باید سبک زندگیت سالم باشه. باید ورزش کردن و غدای خوب و سالم خوردن جز برنامه‌ی همیشگیت باشه نه اینکه فقط واسه رسیدن به یه وزن خاص باشه باید از اینکه داری سالم زندگی میکنی لذت ببری. هر روز. یعنی لذت بردن از مسیر.چند ساله که سعی میکنم بیشتر کتاب‌های روانشناسی بخونم و چندتا پیج معتبر و قابل  اعتماد تو اینستا پیدا کردم که ازشون استفاده میکنم. واقعا دیدمو نسبت به خیلی مسائل باز کرده و نتیجه‌شو مستقیما تو زندگیم دیدم. البته خیلی وقتا هم افسردگی دامنمو میگیره و اذیتم میکنه ولی به خاطر اینکه به خودم اشراف دارم و دلیل افسردگیمو میدونم نمیذارم خیلی بهم آسیب برسونه و معمولا اطرافیان خیلی تفاوتی با قبلا احساس نمیکنن تا اینکه اون دوره میگذره. بهرحال آدم هیچ وقت از آگاهی داشتن ضرر نمیکنه. ناآگاهی و جهله که دشمن آدمه. گاهی فکر میکنم واقعا هدفم از زندگی چیه؟ دنبال چی هستم؟ چی خوشحالم میکنه؟ و به هیچ نقطه‌ی روشنی و واضحی نمیرسم. یکی از دلایلی که سعی میکنم از لحظه‌ها و روزمرگی‌هام لذت ببرم همینه که میدونم دلبستن به هدف آخر مایوسم میکنه...به قول علی عظیمیاگه قلبم شکسته و غم نيست کم اگه زير بارم ولی خم نيستمديگه برام فرق نداره بودنم يا رفتنم ولی ميخوام بجنگم تا جون هست توی تنمبودم، کردم، ديدم دنيا جای گذره دنيا جای گذره ...دنيا جای گذره ... دنيا جای گذره</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 02:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو میتونی</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-hmumkvdxu1nr</link>
                <description>راستش این نوشته‌ها مخاطب ندارن. بیشتر خطاب به خودمن. دوست دارم منتشرشون کنم اینجا تا بدونم این حرفا زده شده انگار که دارم با منتشر کردنشون واسه خودم خطو نشون میکشم. بهرحال اگه مخاطبی براشون هم باشه و بخوندشون برام حس خوشایندی داره. نمیدونم چم شده. اصلا نمیتونم ذهنمو هندل کنم. مدام میره جایی که نباید. روان‌شناسا میگن وقتی به این ذهن سرتق گفتی نباید بری سمت فلان‌جا کل زور و تلاششو بکار میگیره تا تو رو تا مغز استخوانت ببره اونجا. خیلی حرکت رو مخی و لج درآریه ولی خب باید باهاش کنار بیایم. اینجوری طراحی شدیم. اینجوری برنامه‌مونو نوشتن. حالا هی ما بخوایم باهاش مقابله کنیم ولی تغیری ایجاد نمیشه. همینه که هست. باید بپذیریمش و سعی کنیم درست‌ترین راهو انتخاب کنیم. چند روز پیش با خودم گفتم حالا که ذهنم همش داره منحرف میشه بذار بشه. بذار هرچقدر میخواد خیال ببافه و فکر کنه راجع بهش ولی دیدم اوضاع خیلی داغون شد. تفکیک واقعیت داشت برام سخت میشد. سریع دست به کار شدم و چند روزی ذهنمو کنترل کردم. برنامه ریزی کردم و تمام وقتمو طبق اون پیش میرفتم ولی بعد چند روز بازم برگشتم به روال تباهِ قبلیم. حالا من موندم و کلی موزیک که دوسشون دارم ولی انقدر باهاشون خیال بافی کردم که به محض پخش شدنشون ذهنم میره کربلا. دوباره باید شروع کنم. شاید وقتشه اون دفتر خوشگله رو که خریدم بیارم و توش چیز میز بنویسم تا از رودربایستیِ دفترم هم که شده یکم به خودم بیام.آخه احمق واسه چی داری با خودت اینکارا رو میکنی. تو ثابت کردی با استعدادی تو ثابت کردی که از پس هر کاری برمیای. ثابت کردی که میتونی در صورتی که همه‌ی انرژی‌تو معطوف کنی به کارت. پس چرا اجازه بدی یه خیال باطل کل زندگیتو تو خودش مسموم کنه. آره باید دفترمو بردارم.</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 02:28:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-ipfdp4t0tatm</link>
                <description>کنارم روی کاناپه‌ی دو نفره نشسته بود. به نیم رخش خیره شدم. نمیشد گفت زیبا بود اما یه جوری بود که انگار خدا تمام چهره‌شو با عشق من کشیده. به معنای حقیقی دوستش داشتم. چهار زانو شدم برگشتم سمتش ولی اون حالتشو عوض نکرد. هنوز از حرفی که چند دقیقه پیش بهش زده بودم دلخور بود. گفتم &quot;دوستت دارم ولی نمیتونم کنارت باشم. خانواده‌ت منو نمیخوان و من خودمو میشناسم آدمی نیستم که بتونم توی چنین شرایطی آرامش داشته باشم. تو که بهتر از هر کسی میدونی آرامش برای من از هر چیزی مهم‌تره. اگه بخوام کتاب بخونم یا چیزی بنویسم. یا سراغ تابلوهای نیمه‌کارم برم یا هر کار دیگه‌ای که بخوام انجام بدم اول باید روحم در آرامش باشه. قول میدم بعد از تو عاشق هیچ کسِ دیگه‌ای نشم ولی تو دنبال زندگیت باش. این برات کافی نیست؟؟&quot;گفت: &quot;من ادامه‌ی زندگیمو با تو تصور کردم. دنبال کجای زندگیم برم که تو توش نباشی؟&quot;گفتم:&quot;منم بدون تو خوشحال نیستم ولی شرایطی که پیش اومده جوریه که میدونم با تو باشم هم نه من خوشحالم نه تو&quot;دیگه هیچی نگفت. تو کَتش نمیرفت.همون‌طوری که رو به اون نشسته بودم دستمو بردم سمت صورتشو کشیدم سمت خودم. یه لحظه نگام کرد بعد نگاهشو دزدید. بوسیدمش ولی فقط من بوسیدم اون نبوسید. هر وقت از دستم دلخور بود ازم دوری می‌کرد. نقطه ضعفم بود. بعدش به ساز اون میرقصیدم. ولی این بار فرق می‌کرد خودم میدونستم دارم پا رو دلم میذارم پا روی همه‌ی احساساتم میذارم. نبوسیدنش دردی بود که باید سالها تحملش میکردم باید باهاش کنار می‌اومدم گفتم:&quot;واسه منم سخته خودتم میدونی ولی منطق میگه که...&quot;گفت:&quot;حالم از منطق مسخره‌ت بهم میخوره. تو دل نداری دختر؟&quot;گفتم:&quot;من آدم واقع‌بینیم. دل دارم ولی احساساتی نیستم. مگه همیشه از اینکه آدم هیجانی و جوگیری نیستم تعریف نکردی؟ مگه خودت نگفتی این اخلاق خوبیه&quot;گفت: &quot;فکر نمی‌کردم انقدر بی‌رحم باشی&quot;گفتم: &quot; منطق بی‌رحمه نه من. من خودم زخمی‌ام. قلبم شکسته. نمیبینی؟&quot;گفت: &quot;نه&quot;چیزی نگفتم. چیزی نگفت. چند دقیقه بعد رفت. با قهر رفت. هنوزم قهره. هنوزم فکر میکنه در حقش ظلم کردم. هنوزم فکر میکنه فقط اونه که تو رابطه‌ش شکست خورده. و هیچ وقت نفهمید ولش کردم چون نمیخواستم یه عمر مجبور باشه بین منو خونواده‌ش انتخاب کنه و همیشه بخاطر من سرکوفت بخوره که این دختر در حد تو نبود. من سر حرفم موندم و بعد از اون عاشق هیچ کس نشدم چون قلبم هنوز از عشقش سرشار بود اما اون چند سال بعد ازدواج کرد. لابد به زنش گفته قبل از اون با یه دختر بی‌رحم دوست بوده که هیچی از عشق نمیفهمیده.</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 02:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژه‌های مرموز</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2-n1yyju40ymve</link>
                <description>دو روزه هی قراره یه مهمونی بیاد هی بعدش دوباره میگه نمیام. ولی حالا اگه خدا بخواد دیگه میخواد تشریف بیاره. اینکه آدم هی خونه رو تمییز کنه اماده مهمون شه بعد یهو بفهمه نمیاد خیلی ضدحاله ولی خب واسه یه درون‌گرای مزمن مثل من یه &quot;آخیش هیشکی قرار نیست بیاد&quot; خاصی هم توشه. :)) بهرحال امشب میاد. کلی ایده‌های خوب تو مخمه که باید پیاده‌شون کنم. اگه بخوام از احوالات درونیم بنویسم باید بگم کلی احساسات متضاد دارم که واقعا بعضی وقتا اذیتم میکنن ولی دارم رو خودم کار میکنم که گاهی اوضاع از دست من خارجه و نمیتونم همه رو از خودم راضی نگه دارم. مهم اینه که خودم از خودم راضی باشن و کار درستو بکنم. چقدر این &quot;کار درستو بکن&quot; رو دوست دارم. یه نفر اینو بهم گفت که برام عزیزه. این واژه‌ها و جمله‌‌های لعنتی گاهی آدمو با خودشون میبرن به عمیق‌ترین قسمت قلب آدم و با اینکه کلی تلاش کردی که مدفون نگهش داری ولی بازم کافیه یه جمله یا کلمه بشنوی که از اون آدم شنیدی دوباره تا چند ساعت باید رو خودت کار کنی تا احساساتت سر جای خودشون قرار بگیرن. بو هم همین حاصیت رو داره یا یه آهنگ یا یه لباس. همشون تواناییِ اینو دارن که تلاش چند روزه یا حتی چندماهه‌ی یه آدمو واسه فراموش کردن یه چیزی به باد بدن... آره اینطوریاس...</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Fri, 12 Nov 2021 18:53:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز طولانی که به خیر گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-u5ldckjjmzzf</link>
                <description>امروز روز عجیب و طولانی‌ای بود. شاید بهترین روزم تو این چندوقت اخیر. شایدم از یه بابت‌هایی بشه گفت یکی از مزخرف‌ترین روزایی بود که داشتم. یه روز پرکار بود. توش کلی کار انجام دادم. کلی کتاب خوندم کلی مفید بودم کلی راه رفتم. بازم بحثم شد به تبع اون کلی بغض فروخورده و غصه. بعدش خودم نخواستم تو اون حال بمونم واسه حال خوبم تلاش کردم تا کم کم به دستش آوردم. چیزی که به دست آوردم خریدنی نیست. خوردنی و پوشیدنی و کلا لمس کردنی نیست ولی خب از هر چیز دیگه‌ای مهم‌تره. آرامش الانمو به دست آوردم. رضایت الانم رو از روزم از خودم. چیزی که خیلی وقتا ندارم ولی امشب دارمش. گاهی به یه چیزایی اهمیت میدم که واقعا اصلا مهم نیستن. اصلاااااا مهم نیستن و پشت میکنم به واقعیت‌های مهم زندگیم. قدر آدمای زندگیمو گاهی نمیدونم و یادم میره چقدر داشتنشون تو زندگیم موهبت بزرگیه. باید یاد بگیرم درجه‌ی اهمیت آدما رو تو زندگیم‌ مشخص کنم. فرع رو جای اصلِ کاری‌ها اشتباه نگیرم. واسه کسی بمیرم که واسم تب کنه. همین جمله‌ی آخرو باید با طلا بنویسم قاب کنم جلو چشمم بذارم. چقدر خوبه که میتونم اینجا بنویسم. آرومم میکنه با اینکه اصلا موضوعاتو باز نمیکنم و احتمالا دلیل کم بازدید بودنش هم همین باشه که حس کنجکاوی مخاطبینمو نه تنها ارضا نمیکنم که بدتر عصبی‌شون میکنم با اینهمه در لفافه صحبت کردنم. ولی اون مخاطب‌های کم رنگی که دارمو که گهگاهی هستن گهگاهی هم نیستن، دوست دارم.</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 01:32:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خب که چی</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%AE%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DB%8C-oyqalsaxwcis</link>
                <description>مگه میشه آدما روزمرگی‌هاشون یه بارم ذهنشون سمت آرزوهاشون نره. نمیشه باور کنید نمیشه. آدما با امید و آرزوهاشونن که زنده‌ هستن. که توان انجام کار دارن وگرنه چطور میشه این حجم از کسالت و بیهودگی و پوچی زندگی رو تحمل کرد. آخه من همیشه میخوام از پذیرش این بیهودگی فرار کنم ولی هر چی سنم بیشتر میشه بیشتر این جمله‌ی خب که چی میره تو ذهنم. ته همه چی میگم خببببب حالا که چی؟ فرار کردن ازش واقعا سخته برام و پذیرشش همه چی رو برام بی معنا میکنه. دلم یکم تغییر میخواد. نه...خیلی تغییر میخواد... یه جوری که تا چند وقت خب که چی رو یادم بره.</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Wed, 10 Nov 2021 01:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمیق تر نگاه کن</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%AA%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86-rsnh5jyphcl9</link>
                <description>یکم حرف زدن برام سخت شده. درگیر یه سری هنجارهای اجتماعی‌ ای شدم که میدونم اشتباه هستن ولی ته دلم از جنگیدن باهاشون میترسم. میخوام به همه ثابت کنم که میشه با خیلی از هنجارهای احمقانه‌ای که سالهای ساله و نسل به نسله که دارن تو مغزمون میکنن مقابله کرد. اینکه میشه به همه ی آدما به چشم انسان نگاه کرد. اینکه انسانیت محور زندگیمون باشه. دلم میخواد مثل یه سفره‌ی محبت باشم که هرکسی از کنارم رد بشه اگه بهش نیاز داشته باشه یکم برداره. ولی خیلی از بکن نکن‌های اجتماعی هستن که جلو راهمو میگیرن. همش تو سرم بهم میگن نکن نکن. ولی من اعتقاد دارم که محبت کردن همیشه خوبه. اگه الان کسی به من احتیاج داره دلم نمیخواد دریغ کنم خودمو. دوست دارم پیش خودم احساس خوبی داشته باشم. دلم میخواد به همه عشق بدم. اینطوری خیلی وقتا این عشق به خودم برمیگرده خیلی وقتا هم برنمیگرده. اشکال نداره. دلم میخواد رها باشم از تعارفها و گیر و دارهای دنیایی. بزنم به کوه و دشت و جاده و کویر و از همه بیشتر دریا. به دریای مواج به جایی که موج‌هاش منظم میاد و میره و به من یادآوری میکنه که دنیا داره رو روال میگذره چه حال من خوب باشه چه بد باشم چه نفس بکشم چه نکشم. پس چرا انقدر همه چی رو سخت بگیریم به همدیگه. شاید همین توده‌هایی که چندساله پیش تو سینه‌ام پیدا شدن و حالا من به بهانه‌ی کرونا دو ساله که چکاپ نرفتم شاید همونا خیلی بهم زمان ندن. دلم میخواد زندگی کنم بدون هیچ تعلقی...</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 01:46:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکون و سکوتِ خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-eaqh1jxwnp9a</link>
                <description>سکون و سکوت خانه را دوست دارم. بی وزنی مطلق و آرامشِ پایداری که با بی تعلقی به همه جا شکل میگیرد. به اینکه من یک موجود هستم که در کمال بودنم میخواهم زندگی را تجربه کنم. میخواهم در جریانِ زندگی چون رودخونه‌ای جاری باشم. رودخانه‌ای پر از سنگلاخ‌های نوک تیز و قلوه سنگ‌ های ساییده شده از خشم آب. همیشه برایم سوال است که چطور میشود رودخانه‌های خروشان را در حالی که به صخره‌ها و سنگ‌ها میخورند ببینیم و این جنگِ ابدی و پایان ناپذیرشان را دریابیم اما از آن آرامش بگیرم؟ چه تناقض زیبایی.شاید بتوان گفت سکوت هم به همین زیبایی‌ست. همین سکوتی که حالا فقط تیک و تاک ساعت آن را برهم میزد و من در بیصدا ترین حالتی که میتوانم باشم هستم و از حجم سکوت آرام بخش خانه‌ام لذت میبرم و با خود خیال میپرورانم. خیال‌ها فقط در سکوت شکل میگیرند. خیال‌های پر سر و صدای من در سکوت محض اتفاق می افتند. چه تناقضِ زیبا و  دردآوری.کاش بتوانم روحم را آرام کنم. دلم نمیخواهد در رویاهای شیرینم غرق شوم. حقیقت تلخ را بیشتر دوست دارم. من باید جرعه به جرعه‌ی زندگی واقعی را بنوشم تا بتوانم از شیرینی رویاهایم دست بکشم. مثل مخدر میماند. بار اول برای اینکه ذهنت را از دردهایت رها کنی به سراغش میروی و شاید حتی بار دوم هم. اما طولی نمیکشد که میبینی دیگر دردی نیست و تو فقط برای اعتیادت به خیال‌پردازیست که از واقعیت‌ها فرار میکنی.</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Fri, 05 Nov 2021 21:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب نما</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%D8%A7-g9goavgjnrwl</link>
                <description>نمیدونم چی تو وجودم هست که گاهی هوس میکنم یه کارایی بکنم انگار که رو لبه‌ی یه پرتگاه با لبه‌های باریک دارم راه میرم. پرتگاهی که کوچکترین لغزشی مساویه با نابودی. چند سال پیش خواب دیدم رو لبه‌ی یه پرتگاه هستم که یه طرفش آب دریاست که خیلی خشمگین میخوره به صخره‌ها و طرف دیگه هم تمساح‌ های گرسنه هستن و حالا تو خوابم باید روی این لبه راه میرفتم آخر خوابم هم افتادم ولی نمیدونم کدوم ور افتادم چون دیگه بیدار شده بودم. انگار خواب چندسال پیشم حالا داره تعبیر میشه. استرس و ترس از افتادن و سردرگمی های آزاردهنده از اینکه نمیدونی چی میشه، آخرش میوفتی یا به سلامت رد میشی. آخرش میوفتم یا به سلامت رد میشم؟</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 21:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروزی که خوب بود</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-xw42eidgsvqr</link>
                <description>امروز خیلی خودمو دوست داشتم. همونطوری که تو نوشته‌ دیروز از خودم خواستم که آدم باشم و اینقدر تو ابرا سیر نکنم، آدم بودم و واقعیت های زندگیمو دیدم. البته خیلی هم دور از رویا نبودم چون اصلا نمیتونم بدون رویاها و فکر و خیال ها و داستان هاز توی ذهنم زندگی کنم ولی واقعا کلی دوز خیال بافیامو کم کردم. کارای روزمره مو انجام دادم و حجم کتابی که مشخص کرده بودم خوندم. یک ساعت پیاده روی کردم. خرید خونه رو انجام دادم. تازه هنوزم روز به آخرش نرسیده و میتونم بیشتر از این مفید باشم. شاید با خودتون بگید پس تا حالا تو خونه داشتی چطوری وقتتو میگذروندی که امروز احساس خوبی داری؟؟ آره درسته خیلی کم واسه کتاب وقت میذاشتم و معمولا تا جایی که میتونستم از کارام فرار میکردم.هنوزم راه واسه رفتن و رسیدن به نقطه‌ ای که میخوام خیلی زیاد دارم ولی آروم آروم بهتره. آروم آروم رو بیشتر دوست دارم.راستی سانسوریایی که قلمه زدم پا جوش زده. دوسش دارم. دو تا پاجوش زده. گیاهی رو که قلمه میزنم بیشتر دوست دارم تا گلدون آماده.دیگه دارم چرت و پرت میگم</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 20:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال پردازی‌ های یک ذهن پرکار</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%B1-onxg68xe4fal</link>
                <description>امروز قراره برات روز طولانی‌ ای باشه، پس سلام. سلام به تویی که نصف عمرتو تو رویاهات سیر میکنی. سلام به تویی که از واقعیت‌ ها خسته شدی و دلتو زدی به دریا و سقفی برای رویاها و افکارت مشخص نکردی. گاهی دلم برات میسوزه گاهی هم برات خوشحالم که میتونی اینجوری خودتو تخلیه کنی ولی میدونی راستش تهش دوباره واست متاسف میشم آخه تو دنیایی سیر میکنی که حتی پوچ هم نیست. اصلا چیزی نیست که بخواد پوچ باشه. باید به خودت بیای دختر. تو به خودت ثابت کردی که میتونی تو دنیای واقعی هم خوب باشی پس چرا یه مدته کلا کرخت و سست و بی حوصله شدی.بیا از همینجا به هم قول بدیم و سر حرفمون بمونیم که یکم بیشتر واقعیت‌ های دور و برمونو ببینیم. لذت های واقعی زندگیمونو بیشتر و بیشتر حس کنیم.رویاپردازی خوبه ولی نه اونقدری که بتونه تو رو از برنامه ی روزانه ت عقب بندازه.باید برای خودم چالش بذارم. ساعت خوابمو کم کنم و بیشتر کتاب بخونم. هیچ وقت فکر نمیکردم این حرفو به خودم بزنم ولی باید کمتر موزیک گوش کنم چون موزیک باعث میشه موتور رویاپردازیم روشن بشه و وقتی روشن شد دیگه خاموش شدنش دست من نیست فقط زمانی تموم میشه که یکی بیاد و منو از تو قعر خیالاتم بکشه بیرون. از بچگی آدم رویاپردازی بودم ولی الان حدود دو سه ماهه که خیلی این قضیه ی خیالات داشتنم زیاد شده. جوری که گاهی فکر میکنم دارم تو دوتا دنیا زندگی میکنم. گاهی انقدر درگیر خیال میشم که از خودم بدم میاد و دلم واسه خودم میسوزه و شروع میکنم به خود خوری و خودسرزنشی. و در نهایت با خودم فکر میکنم کجای زندگیم میلنگه که همش ترجیح میدم تو رویا باشم تا واقعیت؟باید خودم به خودم کمک کنم تا از این چاه بیام بیرون. کم کم</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 09:45:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی راهمو گم میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%85%D9%88-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-ooixbjonymot</link>
                <description>گاهی راهمو گم میکنم. که کجا بودم و واسه چی دارم زندگی میکنم حس میکنم کل مسیرو اشتباه اومدم و الان جایی هستم که دیگه راهی واسه برگشت نیست...خیلی طول میکشه تا دوباره خودمو پیدا کنم دوباره معنی زندگی کردنمو بفهمم. امروز از اون روزایی بود که حس خوبی داشتم. اشتباه تو مسیرم کم نداشتم ولی از چیزی که الان هستم خجالت نمیکشم. امروز منتظر یه پیام از یه دوست بودم که نگرفتم و یکم ناراحت بودم بابتش ولی بجاش یه اتفاقی افتاد که عجیب حالمو خوب کرد. دیدن عکسش. دیدن حسِش تو اون عکس. و احساس کردم فقط دلم براش تنگ شده ناراحت نیستم ازش. و اگه بخوام یه نصیحت به منِ امروز بکتم بهش میگم کمتر خیال پردازی کن و بچسب به واقعیت های زندگیتباشه؟</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 02:15:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همینه که هست</title>
                <link>https://virgool.io/@bsky1398/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-ecqnjaejbied</link>
                <description>امروزم گذشت یه روز دیگه از دفتر زندگیم. روز به روز که میگذره میفهمم چقدر سخته آدم بخواد خودش باشه. چقدرررر سخته به بقیه بفهمونی که میشه آدما مدل های مختلفی زندگی کنن و همه مثل هم نباشن. یه مدته که من دارم به سبک خودم زندگی میکنم و خیلی توجه نمیکنم به اینکه بقیه ازم چی میخوان نمیگم اصلا توجه نمیکنم میگم خیلی توجه نمیکنم چونکه واقعا یه جاهایی میوفتم تو رودربایستی. یه جورایی بعضی وقتا خسته میشم از اینکه من مثل بقیه نیستم. دلم میخواست منم مثل همه باشم و از اون مدل راضی باشم ولی الان اصلا نمیتونم کاری رو بکنم که خودم بهش اعتقادی ندارم. میدونم با این کار تعداد آدمای زندگیمو پایین میارم ولی فکر میکنم اونایی که کنارم میمونن آدمای واقعی زندگیم باشن. بعضی وقتا میدونم پشت سرم حرف میزنن یا نگاه های ملالت باره خیلیارو میبینم و در لحظه یکم اذیتم میکنه ولی بعدش میگم همینه که هست. من همین گوهم یا دوستم دارین یا ندارین دیگه...</description>
                <category>دریای مواج</category>
                <author>دریای مواج</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 00:56:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>