<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های BuBo</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bubo</link>
        <description>کوه یخ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:15:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4855942/avatar/Xy4oGe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>BuBo</title>
            <link>https://virgool.io/@bubo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اعدام شد</title>
                <link>https://virgool.io/@bubo/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-rat7rfdbvuog</link>
                <description>اعدام شدتو بچگی وقتی جواب سوالی رو با سر میدادیم بهمون میگفتن: بچه، حاضری سر یک منی  رو تکون بدی ولی زبون دو مثقالی رو نه؟بعضی وقتا حرف زدن از هر کاری خسته کننده تر و انرژی بر تره.قبلا تو این فیلما میدیدم در مورد شخصیتی تو فیلم سو برداشت شده، هی حرص میخوردم که چرا نمیره حرف بزنه دلیل بیاره؟ من که میدونم چیه داستان، چرا اون نمیره بگه؟!!! چرا نویسنده نمینویستش که بره و بگه؟ دِ بنویس لامصببعضی وقتا آدم جوری میشه که نویسنده اش هم حوصله نداره آدم رو راهی کنه تا حرف بزنه و جواب بده.گُل حرفم اینه، بعضی وقتا انقدر نویسنده های ما آدما خسته میشن که حتی حاضرن ماها بریم بالای دار ولی اون کلی حرف تو جواب ننویسه و بجاش فقط بنویسه : ...... اعدام‌ شد.</description>
                <category>BuBo</category>
                <author>BuBo</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 14:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبنمِـ شبانهـ‌ی ذهنمـ</title>
                <link>https://virgool.io/@bubo/%D8%B4%D8%A8%D9%86%D9%85%D9%90%D9%80-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%80-%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85%D9%80-wwgz2vggewxx</link>
                <description>دارم به سکوتــ میرسمــ...، برهه اے از زندگے، نه پیرے ست و نه جوانــے، فکر ست و فکر، به هر چے، مرگ، زندگے، درد، درمان، درمان ، درمان، و کجـــا ست درمان؟ همه ما دردهایمان را زیر پستویـے از خوشے پنهان کرده ایمـــ . نھـ ، از غمــ نمیگویم، از دنیا میگویم، از ما انسان را در سختے آفریده‌ایمــ .در برهه اے از زندگیم، با همه هستم اما، با هیچ کس نیستم در درونمـــ .واقعا چه کرده ایم که،  ما شب را برای آرامش قرار داده‌ایم، مُبَدل شد به دو چندان شدن دردهایمان در شبــ ؟!!شب که میشود شهر امن و امان ست برای افکارم، بیرون میریزند میچرخند و میچرخند تا سرم گیج میرود و سقوط میکنم در خوابم، آخر سر هم بدون رسیدن به مقصدے به خواب میروم، خوابـے که بیدارم، هوشیارم ، پس کِـے آرامش؟ و انسان ها خوابند ،وقتے میمیرند بیدار میشوند.</description>
                <category>BuBo</category>
                <author>BuBo</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:42:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کالبد شکافی خود با چاقوی نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@bubo/%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%82%D9%88%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-mmvy7xxs3ccr</link>
                <description>شب، بی نور و صدا، سکوتی و جسمی در سکون، خیال ست که همه چی آرام، اما ...... به یک باره رگباری بی صدا سلسله بار می‌بارد، خیس میکند بدون آن که کسی بشنود صدایش را.فقط رگبار نیست،  زلزله ای بی پیش و پس، لرزه ای بی هیاهو که کل تنم را می‌لرزاند، قطع نمیشود و میزند مَشکِ بدنم را تا کره ی بغضش آماده شود و دهانه‌ی دهان آتشفشانی ام باز میشود و درد دلِ زمینِ وجودم بیرون پرتاب میشود، بی هدفِ گوشی شنوا، بدون آن که صدایی بی آید، پرتاب میشوند هِق هِق ها از دهان، با هر لرزه ای ، هِقّی.دست هایم زمین را چنگ میزنند، زایمانی در حال وقوع است، دردهایی که قُل به قُل به دنیا می آیند ...امااااا اثرشان بر رَحِم جانم میماند.... حال همه چی آرام شده، جسمی نیمه جان از این همه بلا برجای میماند، دهانی خشکسالی زده از بس که آسمانش باریده.جسمی بی جان که جانی ندارد برای بیرون کشیدن خود از زیر آوارها ، چشمانی غرق در سیل رگبار، خیره ست به آسمانی گچی، نفس های با فاصله بعد از زایمان ، چشمان خسته ام جان زنده ماندن ندارند میخواهند سقوط کنند به خواب، خوابی شفاف ، خوابی که بتوان خود دنیای آن را نوشت و حیف خوابی که یه سال آن یک ساعته ست و زود تمام میشود.... چشم هایم به سیاهی میروند، به خوابی شفاف ....</description>
                <category>BuBo</category>
                <author>BuBo</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 14:58:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افقِ رویداد</title>
                <link>https://virgool.io/@bubo/%D8%A7%D9%81%D9%82%D9%90-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-alflg2byj3gx</link>
                <description>به رفیق گفتم: رفیق چرا دلبر اصلیه نمیاد ؟ خسته نشد انقدر نیومد ؟ ما که خسته شدیم . برگشت گفت واسه آشغالاس . گفتم به خداوندی خدا خودم آشغالا رو جم میکنم ، اصلا کارمو ول میکنم میشم آشغال جمکنش ، میگی نه ؟ ببین .دید ، دید من رفتم، رفتم آشغال جم کردم چه با دستکش چه بی دستکش؛ پوست پفک ، دستمال کاغذی ، شکمبه گوسفند ، بو میدادن ولی گفتم مشت نشونه خرواره .آشغال ها رو که جمع میکردم هی بهم میگفتن : مَأجور مَأجور .گفتم چی میگین ؟! دلبر کو ؟کسی آدرس نداد بهم ... برگشتم پیش رفیق ، گفتم رفیق من که آشغالا رو جم کردم چرا دلبر نیومد ؟!! ‌رفیق برگشت گفت اون آشغالا نه که آشغال !تازه چَنتَم پر شد، فهمیدم داره قصار میگه ، نگو اونم تو فکر دلبر اصلیه س . تازه دیدم خودم آشغالم واسه منه آشغاله که نمیاد. ‌کککسسسی نییییسسست منه آشغااااال رو برداره از رو زمیییییین ؟ ‌نیست ، نبود ، خود رفیق هم آشغال بود ، نشد ، نیومد دلبر که نیومد ، با رفیق همونجا نشستیمو عنبیه مون رو دوختیم به افقِ رویداد تا شاید روی داد . ‌بیا تا عنبیه مون پر بشه ازت ای دلبر اصلی.</description>
                <category>BuBo</category>
                <author>BuBo</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 12:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبحِ سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D9%90-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-wegbf4r7cloa</link>
                <description>میدمم به افکارم، خودم را به سرنوشت سپرده ام.میدمم به افکارم ، تا سرنوشت یا روشن ترم کند یا در سیاهی خود فرو برد.فکر فکر فکر هیچ وقت این جنگ پایانی ندارد، همیشه شمعک ذهنم روشن ست و تنها انتشار افکاری لازم ست تا درونم به آتش کشیده شود.هر شب میسوزم و از خاکسترم ققنوسی تازه متولد میشود تا جنگی دوباره سر گیرد با دیو افکارم.هیچ صلحی وجود ندارد حتی سازمان مللی در وجودم نیست که ابراز تاسفی کند. با خودم میجنگم، فتح میکنم، شکست میخورم ، اسیر میگیرم ، تلفات میدهم ... فرمانده هر دو سر جنگ خودم هستم و هیچ کس نیست تا آتشِ کبریتِ باروتِ این جنگ را خاموش کند.سخت ست افکارت چریک باشند، شبیخون میزنند و تو فقط شاهد سوختن خیمه هایت هستی ...... و سپس صبحی سوخته طلوع میکند.</description>
                <category>BuBo</category>
                <author>BuBo</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 15:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>