<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست بوکیت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@bukitpodcast</link>
        <description>گاهی اوقات لیوان سفالی را برمیدارم، چای یا دمنوشی می ریزم. سپس موسیقی پخش میکنم. موسیقی ای از جنس بی کلام. وآنگاه گم می شوم در دنیای ادبیات و داستان.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 00:20:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/449849/avatar/fKtnNA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست بوکیت</title>
            <link>https://virgool.io/@bukitpodcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیمکت مرده ی شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@bukitpodcast/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-fb7rxtweqtvv</link>
                <description>پادکست بوکیتما در این پست متن و موسیقی استفاده شده ی اپیزود نیمکت مرده شهر رو به اشتراک گذاشتیم پس قبل از اینکه برین متن اپیزود رو بخونین خود اپیزود رو بدک نیست گوش کنین. امیدوارم خوشتون بیاد: https://anchor.fm/bukitpodcast/episodes/ep-er42tb موسیقی متن: Pollux-S.A.Karlسلام. من رامتینم و به یه اپیزود دیگه از پادکست بوکیت خوش اومدین. اپیزودهایی که تو پادکست بوکیت آماده میشن، اپیزودایی دلین. ادبیات و موسیقی بی کلام چیزای حال عوض کن روزانه منن. منم تصمیم گرفتم تو هر اپیزود سعی کنم همون حس و حال رو تا جایی که بلدم و میتونم به شما هم منتقل کنم. امیدوارم خوشتون بیاد و لحظات دلنشینی رو تجربه کنین. پس بدون معطلی بیشتر شما رو دعوت میکنم به شنیدن نیمکت مرده ی شهر....موسیقی متن: Andantino-Music That Will Make You Cryنگاه غمگینی داشت. اطراف لب هایش چروک های زیادی بود. آنقدر که حتی لبخند هم توان مقابله با آن چروک ها را نداشت. سرش را زیاد نمی چرخاند و آن چیزی که نگاه میکرد غمگینش کرده بود. نمیدانم با دقت به چه چیزی نگاه میکرد. شاید قدم های آدم های پیاده رو یا ماشین هایی که با سرعت میرفتند و دودشان را به حلقوم آن پیرمرد میفرستادند یا شایدم به مغازه دارانی که خیلی دورتر از نیمکتی که رویش نشسته بود مشغول صحبت بودند. گمان نمیکنم چمشان ضعیفش آن ها را میدید.عینک قدیمی و زنگ زده ایی روی صورتش بود و نگاهش به گونه ایی بود که انگار به شیشه های عینک زل زده است. شاید هم اصلا جایی را نگاه نمیکرد و مشغول مرور خاطراتش بود. به نظر این گمان، گمان درست تریست. هرچه که بود دیدن چهره چروکیده و غم زده او برایم ناراحت کننده بود. رنگ سفید موهای کم پشت و ابروهایش با لکه های فراوان کم رنگ و بزرگ پوستش به چهره غم زده او، گذشته ایی دردناک و پر مشقت را نیز اضافه میکرد. با اینکه شهر پر بود از چنین پیرمرد و پیرزن هایی پژمرده که روی نیمکتی نشسته اند ، با رفیق چوبی شان حرف میزنند و کمی یاد جوانی می کنند ولی او مانند بقیه نبود. نه با عصایش حرف میزد و نه انگار یاد جوانی میکرد. چهره اش چیزی می گفت که تا بحال در هیچ کسی ندیده بودم. چهره اش غمی داشت که در چهره هیچ پیرمرد و پیرزنی پیدا نبود....(موسیقی ادامه دارد...)موسیقی متن:Spiegel im spiegel-Arvo part,Angela Dubeau,La Pieta آن روز هوا آفتابی بود و باد گرمی گه گداری می وزید و حال و هوای آدم ها را عوض میکرد و غمی افزون بر غم همیشگی به چهره شان اضافه میکرد. نیمکت های شهر همه زیبا و رنگ شده بودند درحالی که درونشان به اندازه سال ها قدمت داشت. هرسال فقط لباسهایشان را عوض میکردند و با سطل رنگی چشمان مردم را فریب میدادند ولی تمامی شهر میدانستند آن نیمکت ها تنها تکه های چوبیِ پوسیده اند که میخ ها هم دیگر از نگه داشتن و وصل کردن آن تکه های چوب به همدیگر خسته شده اند. روی نیمکت ها که مینشستی در کنار صداهای عجیب و غریبش، دسته های شکسته و ظریف و نحیفی که هر لحظه امکان شکستن داشت، احساس غم و اندوه نیز انگار با آن نیمکت ها پیوند زده شده بود. نشستن روی آن نیمکت های پیر و کهنه همیشه همراه با احساسی عجیب بود. احساسی شبیه پیری. احساسی به مانند اینکه او هم شاید همانند تو سال هاست که در این شهر است و هرساله او را رنگ میکنند تا اندکی زیبا شود ولی میدانی که او سال ها مرده است. و آنگاه ترس به سراغت می آید. ترس از آنکه نکند اکنون که با این نیمکت مرده همراه شده ایی همانند او باشی. نکند سال هاست که مرده ایی ولی هر روز لباس عوض میکنی ، میخوابی و نفس میکشی..... مرگ درونی نیمکت های شهر را همه میدانند اما آیا متوجه مرگ درونی آدم های شهر هم هستند؟....(موسیقی ادامه دارد....)موسیقی متن: Ólafur Arnalds - Fyrsta ,  Ólafur Arnalds - Tomorrow&#x27;s Songپیرمرد اندکی خودش را از روی آن نیمکت مرده جابجا کرد. پاهایش را به سختی و به آرامی حرکت داد، عصایش را برداشت، به آن تکیه داد و خودش را اندکی از روی نیمکت بلند کرد تا باسن و کمرش کمی استراحت کند و دردی که به خاطر گرفتگی ایجاد شده بود کمتر شود. چروک های پیشانیش بیشتر شد و ابروهای سفید و کم پشتش در هم رفت. سرش را آرام به طرف دیگری چرخاند و دستمالی از جیب پیراهن خاکستری راه راهش درآورد. دستمال پارچه ای را باز کرد و آن را به سمت صورتش برد و به دقت چشمان، بینی و دهانش را تمیز کرد. تا زد و دوباره در جیب پیراهنش قرار داد. عصایش را نیز دوباره به سر جای قبلیش برگرداند و اینبار به جایی دیگر خیره شد. دیگر این بار مطمئن بودم در حال دیدن خاطراتش است و نه این شهر پوسیده ی مرده. مردم می آمدند و می رفتند. کودکان می دویدند و عده ایی میخندیدند و عده ایی دیگر چهره هایشان و نه چشمانشان اشک میریخت. مردم همیشه جذابند. هیچوقت تکراری نمیشوند و همیشه حالات درونی خود را میتوانی در آن ها ببینی. ظاهرشان ویترینی از درونِ زخمی و رنج دیده شان است. بعضی ها سعی میکنند ویترین شان را متفاوت با ان چیزی که هست نمایش دهند. با این حال تشخیص ویترین های دورغین هم کار سختی نیست. همانند فروشگاه ها که با سری به درون آن ها زدن میتوان همه چیز را فهمید کافیست فقط لحظه ایی با رفتار و کلماتشان ویترین دروغینشان را تشخیص دهی.ساعت ها می گذشت و من از پنجره اتاقم که در طبقه اول ساختمانی بود او را تماشا میکردم.او را از اوایل بعدازظهر تماشا میکردم و دیگر نزدیک های غروب شده بود. آن روز کاری جز دیدن او نداشتم. میخواستم بدانم کیست و کی میرود و چرا این همه ساعت روی این نیمکت نشسته است بدون آب و غذایی برای نوشیدن و خوردن. همانقدر که آدم ها رفتارشان متفاوت بود رفتار آن پیرمرد تنها تکراری از الگویی خاص بود. گاهی مردی یا زنی که از کنارش میگذشتند به او سلام میکردند و گه گداری کنارش مینشستند. ولی پیرمرد حرفی با ان ها نمیزد و همچنان با چهره ی سابق غمزده اش به جایی خیره نگاه میکرد. توجه اش به هیچ کس و هیچ چیزی جز خاطرات خودش جلب نمیشد. حتی صداهای بچه هایی که آن پشت، در پارک کوچک مشغول بازی و شیطنت بودند یا توپ هایی که گاهی زیرپایش می افتاد و هرچیز دیگری تمرکز و تخیل را از او نمیگرفت. هر لحظه که میگذشت آن پیرمرد و حالتش و اینکه چرا واقعا اینگونه است و چه چیزی در درونش وجود دارد کنجکاوترم میکرد. در کنار چهره و حالات عجیب و غریبش سایه های درختان که او و نیمکتش را پوشانده بودند و نسیم هایی که همه چیز را تکان میداد بجز پیرمرد را صحنه ایی عجیب ایجاد کرده بود. پنجره اتاقم دیگر مانند صفحه ایی یا پرده ایی در سینما می مانست که سکانسی خاص از فیلمی درام را نشان میدهد. زمان که میگذشت افکارم بیشتر و بیشتر میشد و سعی داشتند آن پیرمرد را خیلی خاص جلوه کنند. گاهی شک میکردم. شک به این که شاید ذهن من درحال بازیست. شاید او واقعا مانند بقیه پیرمردها و پیرزن های شهر است و من بوده ام که تابحال به آن ها به این شدت دقت نکرده ام. ناگهان از افکارم خارج شدم و دوباره پیرمرد را دیدم. همانگونه بود. میخواستم از او بیشتر بدانم ولی دوست نداشتم مزاحمش شوم و او را با سوالات شاید بیخودم برنجانم. به همین خاطر پرده پنجره را کشیدم و از کنار پنجره بلند شدم. به سمت مبل رفتم و جلوی تلویزیون نشستم. گوشی را برداشتم و مشغول چک کردن شبکه های مجازی شدم. کنترل تلویزیون را هم که رویش نشسته بودم از زیر خودم برداشتم و در کنارم گذاشتم. ناگهان به طور ناخودآگاه تصمیم گرفتم تلویزیون را روشن کنم. دکمه روشن را زدم و طبق عادت همیشه روی شبکه خبر گذاشتم. آن هم با صدای کم. خبرهای تلویزیون و شبکه های مجازی مانند هم بودند. البته که خبرهای شبکه های مجازی صریح تر و شفاف تر. آن روز قیمت مرغ کاهش یافته بود و چند سامانه موشکی جدید را آزمایش کرده بودیم. بعضی خانه ها هم به خاطر باد گرم آتش گرفته بودند و دلفینی مرده در ساحل پیدا شده بود. اخبار به مانند همیشه بود. فکرم بیشتر از این اخبار همیشگی، درگیر آن پیرمرد بود. سعی کردم به او فکر نکنم و خودم را مشغول کنم. ولی نتوانستم. چیزی بود که باید انجامش می دادم. باید با او حرف میزدم. چیزی درون او بود که من را به سمت خودش میکشاند و باید هرچه زودتر نزدیکش مینشستم و ازش می دانستم....موسیقی متن:On The Nature Of Daylight-Max Richer and otherبه سمت پنجره رفتم. پرده را کمی کنار زدم و نگاه کردم. آنجا بود.لباس خانگی ام برای نشستن روی نیمکت مناسب بود. کفشم را پوشیدم و با کنجکاوی تمام از راه پله ها پایین و به بیرون رفتم. او را میدیدم. شفاف تر، واضح تر و البته غمگین تر از پشت شیشه پنجره. سعی کردم عادی رفتار کنم و به مسیری دیگر رفتم. و از انجا مسیرم را عوض کردم و به سمت آن نیمکت مرده رفتم. انگار که آمده ام در آن حوالی دوری بزنم. به او که رسیدم دست هایم لرزید. قایمش کردم. نمیدید ولی میدانستم میتواند حس کند. کنارش با بیشترین فاصله ممکن نشستم. کمی از نزدیک نگاهش کردم. بویش کردم.سعی کردم بدون اینکه مزاحمش شوم بهتر بشناسمش هرچند که شاید همانگاه نیز مزاحمش بودم.بوی چیزی مانند چوب سوخته یا ذغال به مشامم می رسید. از دور به نظر لباسهایش تمیز می آمد ولی از نزدیک لکه های کثیفی روی آن ها بود. روی موهای سفیدش غبارهای سیاهی دیده میشد.لکه های سیاه روی سرش، در چهره اش هم نمایان بود. انگار سال ها بود که حمام نرفته باشد. صورتش عادی نبود. مرطوب بود یا شایدم بیش از حد چرب. هنوز نمیدانستم چه شده و جرئت بهم زدن حال و هوای او را با سوالاتم نداشتم. درحال ورانداز صورتش بودم که ناگهان اشکی به مانند مرواریدی کهنه از صورتش غلتید و با سرعتی تمام پستی بلندی های صورتش را طی کرد و به روی پیراهنش فرود آمد. پیراهنش پر از لکه هایی همینگونه بود.انگار لکه های اشک در کنار ان لکه های کثیف و سیاه، طرحی جدید برای پیراهنش ایجاد کرده بودند. صدایش زدم و او را پدرجان خطاب کردم. قبل از اینکه به من نگاه کند دستمالش را دوباره از جیبش درآورد و بازش کرد و صورتش را تمیز کرد و به شکلی دیگر برخلاف تاهایی که روی دستمال مانده بود لا زد. سپس آرام صورتش را به سمتم چرخاند و نگاهم کرد. لال شدم. چیزی نتوانستم بگویم. فقط به چشمانم زل زد و من هم به او نگاه کردم. نگاهش را به جای سابق برگردادند.چشمانش به رنگ قهوه ایی تیره بود. همانند اقیانوسی آبی که در گذر سال ها از بس آلوده شده  که اکنون به رنگ قهوه ایی کدر درآمده است.ناگهان غمی بزرگ مرا در آغوش گرفت. بدنم در زیر آن فشار سنگین، می لرزید و در حال له شدن بود. موبایلم را از جیبم بیرون آوردم و دوباره خبر آتش سوزی را چک کردم. یکی از همان خانه هایی که سوخته بود در محله ما بود. دوباره صدایش زدم. نگاهم کرد و گفتم: پدرجان، اون خونه ایی که آتیش گرفته بود خونه ی شما بود؟ناگهان مرواریدهای چشمانش لرزیدند ، بر روی صورت چروکیده اش غلتیدند و همانند بلایی آسمانی یکی یکی بر   قلبش نازل شدند. آنگاه بغلش کردم و باهم برای 8 نفر از اعضای خانواده اش که سوخته بودند گریه کردیم و آن عزا ، عزایی تمام نشدنی بود.....(ادامه ی موسیقی)موسیقی پایانی:Pollux-S.A.Karlاین بود از اپیزود نیمکت مرده ی شهر.... امیدوارم خوشتون اومده باشه و موفق شده باشم لحظاتی که تجربه کرده بودم رو بهتون منتقل کنم. قطعا اپیزودهای بهتر و باحال تری هم تو راه داریم. پس حمایتمون کنین تا با انرژی چندبرابر ادامه بدیم.ما رو می تونید تو هرجایی بشنوین. مثل ناملیک، گوگل پادکست، کست باکس و هرجای دیگه ایی که دلتون میخواد....کافیه &quot;بوکیت یا Bukit رو سرچ کنید&quot; تا اپیزودهای بعدی خدا نگهدارتون.</description>
                <category>پادکست بوکیت</category>
                <author>پادکست بوکیت</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 16:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلقه ی مدفون</title>
                <link>https://virgool.io/@bukitpodcast/%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D9%81%D9%88%D9%86-iez52cmc7ref</link>
                <description>حلقه ی مدفونسلام. در این پست پادکست بوکیت متن و موزیک های اپیزود حلقه ی مدفون رو قرار میدیم. پس اگه هنوز اپیزود رو گوش نکردین پیشنهاد میکنم اول بشنوینش....ضمنا میتونین مارو در کست باکس هم دنبال کنید و بشنوید. https://anchor.fm/bukitpodcast/episodes/ep-epstre سلام به اپیزود جدید پادکست بوکیت خوش اومدین. من رامتینم و دعوتتون میکنم به شنیدن حلقه ی مدفون...موسیقی متن: At dawn-Ever so Blueسال ها و روزها گذشته بودند و آن زیر بود. زیر سنگ هایی بزرگ و سنگین. سنگ هایی که فشارشان روز به روز بیشتر میشد و سعی میکرد او را کج تر و زشت تر از گذشته کند.سرمای زمستان و گرمای تابستان هرساله را احساس میکرد و می گذراند. حتی کورسوی نوری نبود تا به آن امیدی داشته باشد. بدنش در روزهای بارانی خیس میشد و در شب های برفی یخ میکرد. ولی تنها همین سرد و گرم شدن ها بود که به او امیدی اندک میداد. امیدی اندک برای رهایی از جایی که در آن گیر افتاده بود. در آن همه فشار بدنش روز به روز لطافت سابق را از دست میداد. رنگش عوضش شده بود و سرما و گرمای مدوام خش ها و ترک های کوچک ولی عمیقی بر بدنش ایجاد کرده بود.او سختی های زیادی کشیده بود و مقاوم بود ولی به دنیا نیامده بود که اینگونه در فشاری عظیم دفن شود...درکنار تمام آن سختی ها، خاطرات گذشته سخت تر و دردناک تر از همیشه بود. چه خاطرات خوش و چه خاطرات غمناک، بدنش را می لرزاند و ضعیف ترش میکرد. هر خاطره برای او حکم سوهانی را داشت که در گذشته تجربه کرده بود. هر ثانیه که میگذشت، رطوبت همیشگی که حس میکرد، فشاری که هر روز بیشتر و امیدی که کمرنگ تر میشد او را تشویق به خودکشی میکرد. ولی همان خاطرات دردناکی که پوست رنگین بدنش را از او جدا میکرد، به او اجازه خودکشی نمیداد.موسیقی:Fragile-Ian Wongموسیقی متن:Isla De Flores-Berliozهر روز که از عمر حلقه ی پیر و فرتوت میگذشت، تقلاهایش کم و کمتر از گذشته میشد. هر چه بیشتر در آن فضای خفه ایی که مدت زیادی در آن گیر افتاده بود تلاش میکرد، بدنش آسیب پذیرتر و از رویایش دور و دورتر میشد.سنگ های خشن هم ذره ای جم نمیخوردند و از اینکه حلقه ایی چنان ارزشمند را در زندان خود داشتند خوشحال بودند. کمر حلقه زیر بار خشونت های آن زندان روز به روز خم تر میشد. خاک هایی که فضا را پوشانده بودند راه تنفس حلقه را بسته و او را از حقوق اولیه اش محروم کرده بودند. گاهی مورچه ایی یا ریشه درختی به زندان او نفوذ میکردند و راهی برای او باز میکردند ولی او جایی برای رفتن نداشت. ارزش او به قیمتش نبود. او زمانی معنا و ارزش داشت که متعلق به کسی باشد.در زیر این آوار خاک و شن و سنگ، تعلقی به انگشتی نداشت. او دیگر معنای زندگی اش را از دست داده بود و تنها امیدی واهی او را زنده میداشت. شاید همانند ما انسان ها....که  همین حالا نیز شاید معنای زندگی را از دست داده ایم اما امیدی به آینده ایی نامعلوم همچنان زنده نگهمان داشته است....موسیقی: Variante Alta-Flavio Apicellaموسیقی متن:La Fleur-Blithe Youthشبی سرد و سوزناک پس از ماه ها گرمای طاقت فرسا فرا رسید. بدنش دیگر طاقت زندگی را نداشت. دیگر تنها خاطرات بود که برایش باقی مانده بود.امیدهایش نیز همانند او درحال مردن بودند. همانطور که شب ظالمانه می گذشت و هوا استخوان سوز تر از قبل میشد یاد خاطرات گذشته اش افتاد.آن روزی که پسر و دختری جوان و شاداب وارد مغازه جواهرفروشی شدند. حلقه های زیادی را تماشا کردند ولی در نهایت دختر جوان او را در صف بلند حلقه های خوش لعاب پسندید. چندماهی بود در ویترین آن مغازه به انتظار نشسته بود. ولی حال زمانش رسیده بود. زمان آن بود که بر انگشت زیبا و لطیف دختر جوان فرو رود و سال های سال نماد عشق و وفاداری او به همسرش باشد.....اما امشب،سال ها از آن زندگی گذشته است. حلقه، همانطور که در هجوم شب و سنگ و سرما سعی دارد چشمانش را ببندد، یاد اشکی می افتد. اشکی که چندسال پیش آن دختر هنگام دفن او در زیر سنگ ها ریخته بود... شاید رطوبتی که همیشه حلقه حس میکرد به خاطر آن قطره اشکی بود که تا به امروز از بین نرفته است... شاید روزی دختر برگردد و لااقل جسم مرده و بی حس حلقه را بازیابد....موسیقی ابتدا و انتهای: Pollux-S.A.Karlامیدوارم از این اپیزود لذت برده باشید (: با کامنت و لایکتون بهمون فیدبک بدین.تا اپیزود بعدی خدانگهدار...</description>
                <category>پادکست بوکیت</category>
                <author>پادکست بوکیت</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 21:38:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیرهای چراغ برق</title>
                <link>https://virgool.io/@bukitpodcast/httpsvirgooliobukitpodcast%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%A8%D8%B1%D9%82-hihdhshzbfw4</link>
                <description>گاهی یک تیر چراغ میتواند دوست تنهایی هایت باشد...ما رو می تونید تو هرجایی بشنوین. مثل ناملیک، گوگل پادکست، کست باکس و هرجای دیگه ایی که دلتون میخواد....کافیه &quot;بوکیت یا Bukit رو سرچ کنید&quot;قبل از اینکه برین متن اپیزود رو بخونین خود اپیزود رو بدک نیست گوش کنین. امیدوارم خوشتون بیاد: https://anchor.fm/bukitpodcast/episodes/ep-epln9k سلام. به اپیزود جدید پادکست بوکیت خوش اومدین. من رامتینم و دعوتتون میکنم به شنیدن تیرهای چراغ برق.....Music: Massenet-Enid fergusآسمان تاریک و تیره است. خیابان خلوت و پاکیزه. تیرهای چراغ برق کنار خیابان تمام تلاششان را می کنند. تلاششان را می کنند تا شبیه خورشید باشند. با تمام توان، با تمام قوا، حتی پرک پرک زنان هم به امید روشن کردن شب ادامه می دهند. دوست دارند نقش خورشید را بازی کنند. روزها در میانِ درختانِ کنار خیابان کسی نگاهی به آن ها هم نمی کند. روزها آن ها ارزش و اعتباری ندارند. حال اکنون، در این شب بلند و سرد، تنهای تنها در کوچه ها، در خیابان ها، در مکان هایی که حتی خیالمان از آنجا هم نمی گذرد، ایستاده اند و به دنبال ارزشی تا صبح چشمانشان را روی هم نمی گذارند. آن ها هم می خواهند خورشید باشند، میخواهند کسی بهشان نگاهی کند. آن ها هم دوست داشته شدن را دوست دارند. همانند ما...Music: vals De Rodrigues-Eric Badantiنگاه نافذ و غمناک شان سعی دارد خیابان سرد و زخمی را کمی گرم تر از قبل کند. کمرهایشان همیشه راست و استوار است و چشمانشان همیشه پایین را نگاه می کند. تابحال کسی را ندیده ام که به دنبال مقامی بزرگ باشد، برای آن تا پای جان تلاش کند و همچنان سرش رو به پایین باشد. لااقل برای یکبار هم که شده به خود نگاه میکند. اما تیرهای چراغ برق، سال هاست نگاهشان تنها به عابرانیست که می گذرند. آن ها هیچگاه در مقابل خورشید نایستادند. آن ها هیچگاه حتی به خورشید نگاه هم نکرده اند. تنها یک چیز را خوب می دانند. آن هم اینکه برای خورشید شدن، باید همانند خورشید باشند. شاید حتی بهتر از خورشید. تیرهای چراغ خیابان، امشب هم همانند شب های گذشته، فروتنانه و عاشقانه می تابند....Music: Mirror Lake from Angus MacRaeدیگر نزدیک های صبح شده است و هوا گرگ و میش است. پرتویی از لای پرده ی پنجره، به داخل اتاق پناه آورده است. چشمانم را نوازش میکند. نوازشی مکرر. بیدارم میکند و مرا به سمت پنجره می کشاند. ناگهان پرتو نور ناپدید میشود و لحظه ایی بعد پیدا. انگار تیر چراغ روبروی پنجره حالش با بقیه فرق میکند. شاید دارد به تیر چراغی دیگر که همیشه عاشقش بوده چشمک میزند. با نگاهی به اطراف متوجه میشوم بقیه چراغ ها مانند همیشه اند. چه کسی میداند؟ شاید تیر چراغ برق هم مانند ما آدم ها در لحظات آخر زندگی اش سعی دارد با چشمک هایش، محبتش را برای عزیزانش به نمایش گذارد...شاید او قصد دارد خورشید شب بودن را رها کند...Music: Forever Yours from Melody Lakeاز صبح گذشته منتظرم. در اتاق، در کنار پنجره نشسته ام و چشمانم به آسمان است. دوست دارم هر چه زودتر خورشید از شهر ما برود تا دوباره به چهره ی فروتنانه ی تیر چراغ روبروی پنجره ی اتاقم خیره شوم. حتی غروب زیبای خورشید هم نمی تواند توجه من به چهره او را بگیرد. تیرهای چراغ برق یکی یکی، محبت دوباره شان را روانه شهر میکنند. ولی هنوز تیر چراغ من بیدار نشده است. شاید کمی خسته است و دوست دارد دیرتر از بقیه، زمانی که آنقدر هوا تاریک شده که به او نیازی شدید پیدا کرده ایم، بیدار شود.ایرادی ندارد، منتظرش میمانم....Music: Sudden Embrace from Melody Lakeاکنون نیمه شب است و او هنوز بیدار نشده است. میدانم. میدانم دیگر قرار نیست بیدار شود. او خوابیده و چشم پرنور خود را بر این خیابان بسته است....Music: Searching for light from Austin Wheelwrightسال های زیادی از آن شب ها گذشته. حال امروز روز به خصوصیست. شاید بار آخر است که در این خیابان قدم می گذارم. خیابانی که نه عابرانش بلکه چراغ های عابرش دوستان شب های تنهایی من بودند. شب ها اینجا مانند سابق روشنِ روشن است. هنوز هم می تابند. عاشقانه.فروتنانه. سال ها خواهند تابید. اکنون تیر چراغ برق خوابیده من نیز بیدار شده است. آن شب خودم خوابیدن همیشگی او را به شهرداری خبر دادم. تیر چراغ روبروی پنجره اتاقم، شب ها به مانند ایام گذشته بیدار می شود و می تابد. می تابد تا روزی به خورشید برسد. اما او دیگر تیر چراغ سابق نیست. او سال هاست که از این خیابان رفته است. ولی هر کجا که بروم همیشه در خیالاتم، در شب های تاریک تنهایی ام خواهد تابید...Music: Pollux from S.A.Karlامیدوارم از این اپیزود لذت برده باشین....</description>
                <category>پادکست بوکیت</category>
                <author>پادکست بوکیت</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 00:09:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک تک تیر انداز</title>
                <link>https://virgool.io/@bukitpodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%AA%DA%A9-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-hkoourourwm5</link>
                <description>تاریک و روشن طولانی شب ژوئن رنگ می باخت. دوبلین در تاریکی دراز کشیده بود، اما بخاطر نور ضعیف ماه که از میان ابرهای پراکنده عبور می کرد، نور ملایمی همچون سپیده دم بر روی خیابان ها و آب های تیره ی لیفی پرتو می افکند.در اطراف فور کورتس محاصره شده، سلاح های سنگین می غریدند. هر از گاهی، اینجا و آنجا در میان شهر، مسلسل ها و تفنگ ها، مانند سگ هایی که بر مزارع دورافتاده پارس می کنند، سکوت شب را می شکستند. جمهوری خواهان و آزادی طلبان جنگی داخلی به پا کرده بودند.این داستانک را صوتی بشنوید: https://anchor.fm/bukitpodcast/episodes/ep-eookra بر روی پشت بام نزدیک پل ا. کنل، تیرانداز جمهوری خواهی دراز کشیده، نگهبانی می داد. در کنار او تفنگش قرار داشت و دوربین صحرایی بر شانه هایش آویزان بود. چهره ی لاغر و معصومش شبیه دانش آموزان بود، اما چشمانش نگاه سرد و متعصبی داشتند، عمیق و متفکر بودند، گویی به دیدن مرگ عادت کرده بودند.داشت با ولع ساندویچی می خورد. از صبح چیزی نخورده بود. آنقدر هیجان زده بود که نتوانسته بود چیزی بخورد. ساندویچش را تمام کرد و بطری ویسکی را از جیبش درآورد، جرعه ای از آن نوشید و سپس بطری را به جیبش برگرداند. لحظه ای درنگ کرد، با فکر اینکه می تواند ریسک سیگار را بپذیرد. خطرناک بود. روشنایی مختصرش ممکن بود در تاریکی دیده شود، و دشمنانی در کمین باشند. تصمیم گرفت که خطرش را به جان بخرد.سیگار را بین لب هایش قرار داد و کبریتی کشید. با عجله پکی زد و آتش را خاموش کرد. تقریباً بلافاصله گلوله ای خودش را به سنگر روی پشت بام زد. تیرانداز پک دیگری گرفت و سیگار را خاموش کرد. بعد به آرامی ناسزایی گفت و آهسته به سمت چپ خزید.با احتیاط خودش را بلند کرد و از بالای سنگر با دقت نگاه کرد. گلوله و جرقه ای از بالای سرش به سرعت عبور کرد. فوراً پایین رفت. جرقه را دیده بود. از آن طرف خیابان می آمد.از بالای سقف به سمت توده دودکش ها که در عقب بود، غلتید و به آرامی خودش را به پشت آنها کشاند، چشمانش با بالای دیواره همسطح شدند. چیزی دیده نمی شد- جز نمای مبهمی از پشت بام ها در برابر آسمان آبی. دشمنش مخفی شده بود.در همین موقع خودروی زره پوشی از پل عبور کرد و به آرامی به سوی بالای خیابان پیش رفت. پانزده یارد جلوتر در طرف مقابل خیابان ایستاد. تیرانداز می توانست صدای نفس های خفه ی موتورش را بشنود. قلبش سریعتر می زد. این خودروی دشمن بود. می خواست شلیک کند، اما می دانست که بی فایده است. گلوله های او هرگز در فلزی که آن هیولای خاکستری را پوشانده بود، نفوذ نمی کردند.بعد خانم مسنی سر یک خیابان فرعی ظاهر شد که سرش را با شال پاره پوره ای پوشانده بود. شروع به صحبت با مردی کرد که در برجک خودرو بود. داشت به پشت بامی اشاره می کرد که تیرانداز رویش دراز کشیده بود! خبرچین بود.برجک باز شد. سر و شانه های مردی ظاهر شد که به سمت تیرانداز نگاه می کرد. تیرانداز تفنگش را برداشت و شلیک کرد. سر مرد به سنگینی بر روی دیواره ی برجک افتاد. زن به سوی خیابان فرعی خیز برداشت. تیرانداز دوباره شلیک کرد. زن دور خودش چرخید و با جیغ به داخل جوب افتاد.ناگهان از پشت بام روبرو صدای گلوله ای طنین انداز شد. تیرانداز با دشنامی تفنگش را انداخت. تفنگ روی بام سر و صدایی راه انداخت. تیرانداز فکر کرد که این صدای وحشتناک مرده را هم بیدار می کند. برای برداشتن تفنگش خم شد. نتوانست آن را بردارد. ساعدش بی حس بود. زیر لب گفت: «من زخمی شده ام.»همانطور که بی حال روی پشت بام افتاده بود، به عقب به طرف سنگر خزید. با دست چپ ساعد زخمی راستش را لمس کرد. خون از میان آستین کتش بیرون می زد. هیچ دردی نداشت، فقط حس کرخی، انگار ساعدش قطع شده باشد.به سرعت چاقویش را از جیب بیرون آورد، آن را بر روی خاکریز سنگر باز کرد و آستین را شکافت. جایی که گلوله داخل شده بود، سوراخ کوچکی بود. در طرف دیگر سوراخی نبود. گلوله در استخوان نشسته بود. حتماً آنرا شکسته بود. بازویش را از پایین جراحت خم کرد. بازو به راحتی به عقب خم شد. برای غلبه بر درد دندان هایش را بر هم فشرد.لباس نظامی اش را درآورد و بسته ای را با چاقویش شکافت. گردن بطری ید را شکست و اجازه داد که مایع تلخ به روی زخمش بچکد. طغیان درد او را در هم پیچاند. از هجوم درد به خود پیچید. کهنه ای نخی را روی زخم قرار داد و پارچه را روی آن بست و انتهایش را با دندان گره زد.بعد بی حرکت کنار دیواره دراز کشید، و با بستن چشمانش تلاش کرد که بر درد غلبه کند.در خیابان پایین همه چیز بی حرکت بود. خودروی زرهی سریعاً روی پل عقب نشینی کرده بود، همچنان که سر سرباز روی برجک آویزان بود. جسد زن بی جان در جوب افتاده بود.تیرانداز برای مدتی طولانی بی حرکت دراز کشید تا به زخمش رسیدگی کند و برای فرار نقشه ای طراحی کند. صبح نباید کسی او را زخمی روی پشت بام ببیند. دشمن روی پشت بام روبرو مانع فرارش بود. باید آن دشمن را می کشت ولی نمی توانست از تفنگش استفاده کند. برای انجام این کار فقط یک هفت تیر داشت. بعد نقشه ای به ذهنش رسید.کلاهش را درآورد و آن را روی دهانه تفنگش قرار داد. سپس به آرامی تفنگش را به سمت بالا روی دیواره هل داد، بطوریکه کلاهش از آن طرف خیابان قابل رویت باشد. تقریباً بلافاصله صدای شلیکی آمد و گلوله ای وسط کلاه را سوراخ کرد. تیرانداز تفنگ را به جلو کج کرد. کلاه با صدا به داخل خیابان افتاد. سپس با گرفتن وسط تفنگ، تیرانداز دست چپش را  روی بام انداخت و اجازه داد که بی جان آویزان باشد. پس از دقایقی تفنگ را رها کرد تا به خیابان بیفتد و بعد در پشت بام فرو رفت و دستش را با خود پایین کشید.با عجله به سمت پاهایش خزید و از گوشه ی پشت بام مخفیانه نگاه کرد. حیله اش موفقیت آمیز بود. تیرانداز دشمن، که افتادن کلاه و اسلحه اش را دیده بود، فکر کرد او را کشته است.  حالا در برابر ردیفی از لوله های بخاری ایستاده بود و به روبرو نگاه می کرد،  سرش به وضوح در مقابل آسمان مغرب به صورت نمای سیاهی دیده می شد.تیرانداز جمهوری خواه لبخندی زد و تفنگش را بر روی لبه ی سنگر گذاشت. فاصله در حدود پنجاه یارد بود، در این نور ضعیف شلیک سختی بود، و بازوی راستش به طرز وحشتناکی درد می کرد. هدفش را ثابت در نظر گرفت. دستش با اشتیاق می لرزید. لب هایش را به هم فشرد، نفس عمیقی از سوراخ های بینی کشید و شلیک کرد. از صدای شلیک تقریباً کر شده بود و بازویش از ضربه لگد تفنگ می لرزید.وقتی که دود باروت ازبین رفت، به روبرو خیره شد و فریادی از شادی سر داد. دشمنش مورد اصابت قرار گرفته بود و داشت با تقلای جان کندن روی سنگر تلو تلو می خورد. تلاش کرد که سرپا بماند، انگار که در خواب راه می رفت، به آرامی به جلو گام برداشت. تفنگ از دستش رها شد، به دیواره خورد، و بعد از روی میله ی مغازه سلمانی به پایین سر خورد و با سر و صدا روی پیاده رو افتاد.سپس مرد در حال مرگ، روی سقف از پا درآمد و رو به جلو افتاد. بدنش در هوا چرخید و چرخید و بعد با صدای خفه ای به زمین برخورد کرد. سپس بی حرکت نقش زمین شد.تیرانداز افتادن دشمنش را نگاه کرد و به خود لرزید. شهوت مبارزه در او مرد. احساس پشیمانی آزارش می داد. قطرات عرق بر پیشانی اش مشخص بود. با ضعف ناشی از زخمش و غذا نخوردن در یک روز طولانی تابستان و کشیک دادن روی پشت بام، دیدن توده ی از هم پاشیده ی دشمنان مرده، نفرتش را برانگیخت. دندان هایش به هم خوردند،  زیرلب گفت:« لعنت به جنگ، لعنت به خودم، لعنت به همه.»به تفنگش که هنوز دود از آن بلند می شد، نگاهی کرد،  با دشنامی آن را به سقفی که زیر پایش بود، پرتاب کرد. تفنگ با تکان شدیدی در رفت و گلوله ای مانند برق از کنار سرش عبور کرد. از وحشت این شوک دوباره بر خودش مسلط شد. اعصابش آرام شد. سایه ترس از ذهنش پراکنده شد و خندید.بطری ویسکی را از جیبش درآورد و کمی نوشید. تحت تاثیر الکل، احساس بی پروایی می کرد. تصمیم گرفت همان موقع پشت بام را ترک کند و به دنبال فرمانده گروهانش بگردد تا گزارش دهد. اطراف او همه جا ساکت بود. خطری برای رفتن از میان خیابان ها نبود. هفت تیرش را برداشت و در جیبش گذاشت. بعد از میان نور آسمان به داخل خانه ی زیرین خزید.زمانی که تیرانداز به مسیرهم سطح خیابان رسید، ناگهان نسبت به هویت تیرانداز دشمنی که کشته بود، احساس کنجکاوی کرد. هر که بود، مسلماً تیرانداز خوبی بود. ممکن بود او را بشناسد. شاید قبل از اینکه لشگر از هم گسیخته شود،  در گروهان خودش بود. تصمیم گرفت ریسک کند و به آنجا سری بزند تا نگاهی به او بیاندازد. با دقت به اطراف خیابان ا. کنل نگاه کرد. در بالای خیابان تیراندازی سنگینی بود، اما در اطراف اینجا همه چیز ساکت بود.تیرانداز به سرعت به آن سوی خیابان رفت. خورویی زرهی زمین اطراف او را با گلوله تکه تکه کرد، اما او فرار کرد. خودش را رو به زمین به کنار جنازه انداخت. خودروی زرهی متوقف شد.سپس تیرانداز جسد مرده را چرخاند و به چهره ی برادرش نگاه کرد.داستانکی که خوندید اثر لیام اُ.فلاهِرتی و ترجمه سمیه آمارلوئی بود که بنده با اندکی تغییر به صورت صوتی منتشر کردم.اگه از این داستانک خوشتون اومد میتونین داستانک های دیگه ما رو بشنوید.منبع اصلی: کانون فرهنگی چوک</description>
                <category>پادکست بوکیت</category>
                <author>پادکست بوکیت</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 00:58:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک بازگشت به خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@bukitpodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-oj6qf38djm5b</link>
                <description>کودک در خیابان مانده و برای رسیدن به خانه؛ می‌رود و می‌رود ولی هر چه می‌رود به خانه نمی‌رسد.خواهرش جلو در نشسته و چشمانش به راه دوخته شده و به سوی کودک که لباس صورتی عیدش را پوشیده نگاه می‌کند. دستش را مثل سایبانی به روی پیشانیش گذاشته ولی کودک را نمی‌بیند. کودک قدم هایش را تندتر می‌کند. دلش می‌خواهد بدود. ولی آسفالت خیابان هر قدم او را عقب‌تر می‌برد. هر قدم کوچکی که    برمی دارد او را از خواهرش، خانه‌اش بجای نزدیک شدن دورتر می‌کند.نسخه صوتی این داستانک رو میتونین از اینجا بشنوید: https://anchor.fm/bukitpodcast/episodes/ep-eokivq سمت راست او ماشین‌هایی‌ست که پارک شده‌اند. سمت چپ خانه‌هایی با پنجره‌های چوبی قرمز و گلدان‌های سفالی زن همسایه که لب پنجره چیده شده است. در محله فضای عجیبی مثل حال و هوای آدمهای فراموشکار جاریست؛ انگار به یاد ندارد که به چه دردی می‌خورده و متعلق به چه کسانی بوده و منتظر چه چیزی بوده؛ کسی هم نبود که به یادش آورد.تنها یک کودک هست که می‌داند چه می‌خواهد. کودکی که می‌دود تا گردن خواهرش را بغل کند و دست در دست خواهرش وارد خانه‌شان شود و در آغوش مادرش جای بگیرد و موهایش را ببوید و دیگر هیچ وقت از خانه بیرون نرود.هر چه بی تاب تر می‌شد از خانه دورترشده و وقتی از خانه دورتر می‌شد گویی از زندگی هم دورتر می‌شد.از دودکش خانه‌شان دود باریکی بیرون می‌آید و بوی غذای روی اجاق گاز در مشام کودک می‌پیچد. پاهایش عین یخ سرد و آسفالت خیابان برایش حکم باتلاقی را داشت که هر قدمی که بر می‌داشت بیشتر فرو می‌رفت.کودک دلش فریادزدن می‌خواست، بگونه ای که با تمام قوا داد زده و هق هق گریه را سر بدهد. درست لحظه‌ای که دهانش را باز می‌کند برای فریاد زدن صدایی شبیه صدای رعد و برق می‌شنود. و ابرها پایین می‌آیند و خانه و مادر و خواهرش را ابرهای سیاه در بر می‌گیرند. و هر لحظه ابرهای سیاه بیشتر و بیشتر می‌شوند. مثل پدرش آنها هم دیگر دیده نمی‌شوند.کودک تک و تنها می‌ماند و آن همه هیچ را ترک می‌کند.کودک هر شب این کابوس تکراری را می‌بیند. گاهی در حالی که می‌لرزد و گاهی در حالیکه خیس عرق شده است از خواب بیدار می‌شود.بعد تا خود صبح بدون اینکه لحظه‌ ای چشم بر هم بگذارد مثل مرده‌ای می‌خوابد. بهترین کار و تنها کاری که از دستش بر می ‌آمد و می‌ توانست انجام دهد تا وقتی که کسی بزور او را از تخت بیرون بکشد؛ مثل جسد خوابیدن بود.موقع صبحانه خودش را مجبور به خوردن صبحانه می‌کند. لقمه‌ای را می‌جود و می‌جود درست مثل وقتی که می‌رود و می‌رود ولی نمی‌تواند به خانه برسد، لقمه را هم نمی‌تواند قورت بدهد.در پرورشگاه، بچه یتیم‌های دیگر را به مدرسه می‌فرستند و او هم از این امر مثتثنی نیست. سرهایشان را به زیر افکنده و از نگاهشان ترس می‌بارد مثل پرندگانی که بالشان شکسته باشد. احساس می‌کنند در دنیا از طرف هیچ کسی پذیرفته نشده‌اند و کسی آنها را نمی‌خواهد.گاهی بی مهری مثل همین نم نم بارانی که از سقف کلاسشان می‌چکد و گاهی مثل ضربات مشت؛ مشت مشت فرود می‌آید.آن‌ها هم دیگر کسی را نمی‌خواهند و نمی‌پذیرند. کسی را باور ندارند. هیچ آرزویی در سر نمی‌پرورانند. ذهنشان جز اینکه چیزهایی را که دوست دارند به آنان برنمیگردد را نمی‌پذیرد و چیز دیگری جز این را نمی‌خواهند بفهمند.معلمشان مدام از آن‌ها می‌خواهد که نقاشی بکشند تا شاید با دنیا آشتی‌شان دهد. تا تصویرهایی که درونشان را سیاه کرده بیرون بکشد.کودک همیشه یک نقاشی را می‌کشد. کودکی در خیابان تک و تنها راه می‌رود و خانهٔ کودک در مقابلش است. خواهرش جلو در نشسته و چشمانش به راه دوخته شده است. کودک لباس صورتی عیدش را پوشیده، سمت راست او ماشینهایی است که پارک شده‌اند. سمت چپ خانه‌هایی با پنجره‌های چوبی قرمز و گلدان های سفالی همسایه که لب پنجره چیده شده است. از دودکش خانه‌شان دود باریکی بیرون می‌آید و بوی غذای روی اجاق گاز در مشام کودک می‌پیچد.یک روز معلم جدید از او می‌پرسد:-چرا مدام یک تصویر رونقاشی می‌کنی؟؟کودک در پاسخ می‌گوید:-چون مدام یک کابوس رو می‌بینم.-تو فکر می‌کنی چرا یک کابوس رو مدام می‌بینی؟؟-چون خیلی وقته اینجام و به خونه برنگشته‌ام.در این موقع اتفاق عجیبی می افتد. معلم کودک را در آغوش می‌گیرد و محکم به سینه‌اش فشار می‌دهد. بی هیچ کلمه‌ای به آغوش می‌فشارد. کودک خواهرش را در آغوش می‌گیرد وقتی که در میان بازوان معلمش است. مادرش با مهربانی دست نوازشی به سرش می کشد و پدرش قلبش را می‌نوازد. معلم کودک را رها نمی‌کند. بلکه بیشتر و بیشتر بخود می‌فشاردش. هر دویشان هق هق می‌کنند. گونه‌های کودک از اشک گرمِ گرم می‌شود.آسفالت خیابان دیگر کودک را به عقب نمی‌کشد و به جلو می راند. کودک در آغوش معلم به خانه‌شان نزدیک می‌شود؛ نزدیک نزدیک و در آخر به در خانه می‌رسد. از پله‌ها بالا رفته و واردخانه می شودغذا روی اجاق گازجلز و ولز گرم می‌شود و بوی آن تا مغز کودک نفوذ می‌کند. گو اینکه در خوابی عمیق فرو رفته باشد.معلم گونه‌های کودک را می‌بوسد  و قلب پژمرده و کوچک کودک مثل جوانه‌ای شکفته می‌شود.صبح روز بعد کودک با شوق به نزد معلم می‌آید. معلم اولین بار است که می‌بیند چشمان کودک می‌درخشد. کودک نقاشی را که از هیجان چپه گرفته است به معلم نشان می‌دهد.خیابان خلوت است فقط ماشینهایی که گوشهٔ خیابان پارک شده‌اند دیده می‌شود. سمت چپ خانه‌های چوبی. پر از گلدانهای سفالی زن همسایه است و خانه‌شان درست در مقابل اوست. از دودکش خانه دودهای باریک سفید رنگی می زند بیرون. جلو در یک آدم بزرگسال ایستاده، موها و لباسهایش شبیه موها و لباسهای معلم اوست. کنارش کودکی ست که بر روی صورتش خنده‌ای عمیق شکل گرفته است. در خانه چهارتاق باز است. کودک دست معلم را گرفته است. در حالیکه یک قدم جلو گذاشته و در را باز کرده و وارد خانه می‌شود.کودک به خانه باز می‌گردد.داستانکی که خوندین اثر تولگا گوموشآی و ترجمه پونه شاهی است که توسط کانون فرهنگی چوک منتشر شده که بنده با اندکی تغییر از آن استفاده کردم.اگه از این داستانک خوشتون اومده، با لایک و کامنتتون خوشحالمون کنین (:ضمنا میتونین داستانک قبلی ما، با نام خیمه رو در این پست بخونید و بشنوید.</description>
                <category>پادکست بوکیت</category>
                <author>پادکست بوکیت</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jan 2021 20:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علم روانشناسی میگه: اسپویل خوبه!</title>
                <link>https://virgool.io/@bukitpodcast/%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-lmggxuewg9g5</link>
                <description>تو پست قبلی( آخه چرا اسپویلش کردی؟!) درباره اسپویل و اسپویلر و اینکه اسپویل واقعا خوبه، حرف زدم. البته چیزایی که گفتم نظر و دیدگاه شخصی بود. ولی در این پست قراره با استفاده از علم بهتون نشون بدیم که اسپویل خیلیم خوبه.No! I spoiled for you (:جدیدترین تحقیقات روانشناسی نشون میدن که اسپویل شدن کتاب و دونستن اتفاقات داستان باعث لذت بیشتر ما میشه. در حالی که شاید ما فکر کنیم اینکه ما داستان رو نمیدونیم و هی میخوایم بخونیم و بریم جلو تا ببینیم چی میشه باعث لذته، ولی روانشناسی نشون داده که این ندونستن داستان و تنشی که در ما برای دونستن ادامه داستان ایجاد میشه لذت داستان و رمان خوندن رو کم میکنه.تو این آزمایش ساده نیکولاس کریستنفلد و جاناتان لوایت از دانشگاه سن دیگو کالیفرنیا به چند ده تا دانشجو کارشناسی 12 تا داستان کوتاه مختلف تو 3 تیپ متفاوت دادن:تیپ اول، داستان های پر پیچ و خم و کنایه آمیز ( مثل داستان شرط بندی چخوف)، تیپ دوم، داستان های رمزآلود بدون کنایه( مثل داستان کوتاه مشکلِ شطرنج آگاتا کریستی) و تیپ سوم داستان های ادبی نویسنده هایی مثل آپادایک و کاروِر.از اون کتابا یه سری کتابایی بود که اصلا اسپویل نشده بودن ، یه سریای دیگه خیلی هوشمندانه درون کتاب و حین داستان اسپویل شده بودن تا خیلی به چشم نیان. آخرین سری هم کتابایی بودن که همون اول، تو مقدمه، خیلی صریح گفته شده بود که ته داستان این اتفاق میوفته و کلا داستان لو رفته بود.نتایجی که از این آزمایش حاصل شد خیلی جالب بود:محور عمودی این نمودار میانگین نمره اییه که خوانندگان به لذتی که از  خوندن این کتاب ها بردن دادن و در سمت راست محور افقی نام داستان های ادبی، در وسط نام داستان های رمزآلود و در سمت چپ نام داستان های پر پیچ و خم و کنایه آمیز آورده شده.شاید اولین چیزی که به چشتون بیاد اینه که چقدر داستان های ادبی رو مردم کمتر دوست دارن که واقعا هم خبر بدیه. ولی اگه کلی به نمودار  نگاه کنیم میبینیم که تقریبا تو همه موارد با لو رفتن و اسپویل شدن داستان، خوانندگان لذت بیشتری بردن.ما تو عصری زندگی میکنیم که اطلاعات مارو در بر گرفتن. شاید درباره داستان های فیلم ها و کتابای مختلف زیاد شنیده باشیم و این اسپویل شدن دیگه نسبت به قبل وسواس کمتری رو تو ما ایجاد کرده. اون چیزی که میشه از این آزمایش نتیجه گرفت اینه که عدم وجود تنش و چیزایی که باعث تعجب ما میشن، لذت داستان خوندن رو برای ما بیشتر میکنن.در واقع ما انسان ها دنبال چیزایی هستیم که شبیه تجربه های ما هستن. یعنی مغز ما جوری ساخته شده که چیزی که با تجربه های ما در یک راستا باشه لذت بیشتری به ما میده تا شگفتانه ها و اتفاقاتی که ما پیش بینشون نمیکردیم. اونا به ما نشون میدن که انگاری تجربه ما ایراد داره و حس سرشکستی رو به ما منتقل میکنن.نکته ایی که مهمه اینه که دونستن داستان لزوما منجر به بی مزه شدن داستان نمیشه. قطعا چیزهای زیادی برای لذت بردن تو داستان وجود دارند. بستگی به دید شما داره.... چه انتهاها و داستان های پر اتفاقی که از بس جذابن باعث میشن کلا کتاب و مطلب اصلی که قراره به ما بگن و ما روش تفکر کنیم رو فراموش کنیم و دنبال ته کتاب و تموم کردنش باشیم...چیزی که قابل توجهه اینه که اسپویل و اسپویلر همه جا وجود دارن. حتی خود ژانر کتاب هم یه نوع اسپویله. پس برای آرامش و لذت خودمون بهتره که گاردمون نسبت به اسپویل رو باز کنیم و اسپویل رو با آغوش باز بپذیریم.امیدورام که روزی وقتی کلمه اسپویل رو تو گوگل فارسی سرچ میکنیم عوض هزاران پست و مقاله ایی که میگن خطر اسپویل!!!!!.....چرا نباید اسپویل کنیم یا چیزای دیگه، ببینیم که پست هایی وجود دارن که نوشتن اسپویل خوب و لذت بخشه و انقدر نسبت بهش جبهه نگیریم.ممنون که همراه ما بودید. با لایک و کامنتتون مارو خوشحال کنید.منبع این پست که برای اطلاعات بیشتر میتونین بهش سر بزنین: اینجا</description>
                <category>پادکست بوکیت</category>
                <author>پادکست بوکیت</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jan 2021 12:54:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک خیمه</title>
                <link>https://virgool.io/@bukitpodcast/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D9%85%D9%87-nps3tyodxlj3</link>
                <description>نسخه صوتی این داستانک رو اینجا بشنوید: https://anchor.fm/bukitpodcast/episodes/ep-eoefv8 درون خيمه هستی. فضای بيرون پهناور و سرد است. برهوتی كه صدای زوزه در آن می پيچد. پوشيده از پاره سنگ، يخ و شن و گودال‌های عميق پر از حشرات، كه می‌توانی به‌راحتی برای هميشه در آنها فرو روی. همين‌طور خرابه‌ها، خرابه‌های فراوانی كه اطرافشان پر است از آلت‌های شكسته موسيقی، وان‌های فرسوده، استخوان‌های پستانداران منقرض شده، كفش‌هايی بدون پا، و قطعات اتومبيل... و بوته‌های خاردار، و درختان به هم پيچيده، و بادهاي بلند. اما شمع كوچك درون خيمه گرم نگهت می‌دارد.زوزه‌های مختلفی می‌شنوی. انسان‌هايی كه زوزه می‌كشند. بعضی از غم مرگ يا كشته شدن عزيزانشان و بعضی از سر شادمانی، برای پيروزی در كشتن عزيزان دشمنانشان. بعضی زوزه می‌كشند و كمك میخواهند. بعضی برای انتقام و بقيه برای خون زوزه می‌کشند. صدا، كر كننده است و ترسناك. زوزه‌ها به تو نزديك مي‌شوند؛ داخل خيمه خودت در سكوت کز می‌كنی تا ديده نشوی. می‌ترسی. برای خودت و به‌خصوص كسانی‌كه دوستشان داری. می خواهی از آنها محافظت كنی. می‌خواهی همه آنها را درون خيمه‌ات جمع كنی تا در امان باشند.اما خيمه‌ات از كاغذ ساخته شده است و كاغذ نمي‌تواند از ورود چيزی جلوگيری كند. می‌دانی بايد روی ديواره‌های خيمه بنويسی. از بالا به پايين و از چپ به راست. بايد همه فضای كاغذ را با نوشته بپوشانی. بخشی از نوشته‌ها بايد در مورد صدای زوزه‌ها باشد، كه صبح و شب در ميان خرابه‌های بيرون، تپه‌های شنی، قطعه‌های يخی، استخوان‌ها و... ادامه دارد. بايد حقيقت زوزه‌ها را بنويسی. اما مشكل است. چرا كه از پشت ديوارهای كاغذی خيمه، نمی‌توانی آنچه میگذرد را درست ببینی. پس نمی‌توانی حقيقت را دقيق بيان كنی. نمی‌خواهی از خيمه بيرون بروی و خودت از نزديك نظاره‌گر باشی.بخشی از نوشته‌ها بايد در مورد عزيزانت باشد و نياز تو به محافظت از آنها. اين هم مشكل است، چرا كه همه آنها نمی‌توانند آن‌طور كه تو صدای زوزه‌ها را می‌شنوی آنها را بشنوند. بعضی از عزيزانت فكر مي‌كنند صداها شبيه صدای تفريح كردن است، يا موسيقی بلند، يا صدای جشنی كنار دريا. نمی‌خواهند درون خيمه‌ی تنگِ تو، با آن شمع كوچك و ترس‌هايت و وسواس بيمار گونه‌ات به نوشتن، كه برايشان بی‌معنی است باقی بمانند و دائم سعي مي‌كنند از زير ديوارهاي خيمه به بيرون فرار كنند.اينها تو را از نوشتن باز نمی‌دارد. می‌نويسی، انگار كه زندگی‌ات به نوشتن بستگی دارد. هم زندگی تو هم زندگی آنها. همه را ثبت می‌كنی. طبيعتشان، ظاهرشان، عاداتشان، گذشته‌شان. اسامی را عوض می‌كنی. نمی‌خواهی مدركی باقی بگذاری و توجه بی‌دليلی را به عزيزانت جلب كنی. عزيزانی كه كم‌كم متوجه می‌شوی فقط افراد نيستند، بلكه شهرها هستند، مناظر طبيعی، روستاها، درياچه‌ها، لباس‌هايی كه می‌پوشيدی، كافه‌های محل و سگ‌هايی كه ديگر وجود ندارند. نمی خواهی توجه كسانی‌كه زوزه می‌كشند را جلب كني، اما آنها در هر صورت به‌سمت تو جذب شده‌اند. انگار بوی تو را فهميده‌اند. ديواره‌های كاغذی خيمه آنقدر نازكند كه مي‌توانند نور شمع و خطوط بدنت را از بيرون ببينند و كنجكاوند بدانند آيا تو شكار مناسبی هستی يا نه؟ آيا می‌توانند تو را بكشند و بعد زوزه‌كشان جشن بگيرند، يا برعكس اول زوزه بكشند و بعد تو را بكشند و بخورند؟ جلب‌توجه كرده‌ای و خودت را در معرض ديدشان قرارداده‌ای. خودت را لو داده‌ای. به تو نزديك‌تر می‌شوند. دور هم جمع میگردند. از زوزه كشيدن دست كشيده‌اند تا سركی بكشند و اطراف را بو كنند.چرا فكر می‌كنی نوشتنت، اين جنون خط‌خطی كردن، درون غاری پوشالی، كه كم‌كم شبيه زندانی به‌نظر می‌رسد، از عقب به جلو و از بالا به پايينِ ديوارها، می‌تواند كسی را حفظ كند؟ حتی خودت را؟ اينكه دور خود زره يا طلسمی رسم می‌كنی تا تو را حفظ كند، توهمی بيش نيست. آنها بهتر از تو می‌دانند كه اين خيمه چه‌قدر شكننده است. كم‌كم صدای پاهای پوشيده در چرم شنيده می‌شود و صدای خراش و پنجه كشيدن و صدای خش‌خش نفس‌هايی كه نزديك می‌شوند.باد به‌درون خيمه می‌خزد. شمعت می‌لغزد و می‌افتد و خيمه‌ات را به آتش می‌كشد. از ميان سوراخ‌های سياهی كه در ديواره‌های خيمه به‌وجود آمده‌اند، چشمان كساني را كه زوزه مي‌كشند می‌بينی، سرخ و درخشانند در نور آتشِ سرپناهِ كاغذی شعله‌ورت. اما، اما تو همچنان به نوشتن ادامه می‌دهی. ديگر، دیگر چه می‌شود كرد؟داستانک کوتاهی که خوندین اثر مارگارت اتود، نویسنده مشهور کانادایی بود که توسط خانم ضحی کاظمی و به کمک کانون فرهنگی چوک منتشر شده.امیدوارم لذت برده باشید.منبع: کانون فرهنگی چوک</description>
                <category>پادکست بوکیت</category>
                <author>پادکست بوکیت</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 18:05:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخه چرا اسپویلش کردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@bukitpodcast/%D8%A2%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%9F-uezh7befqoni</link>
                <description>«آخه چرا اسپویلش کردی؟ حالا من چجوری بخونم داستانو؟ الان من که تَهِ داستان رو میدونم دیگه داستان بدرد نمیخوره! مجبورم بزارمش کنار کلا یا انقدر صبر کنم که یادم بره که تهش چی بوده!»فکر میکنم به چشتون یا گوشتون «خطر لو رفتن داستان!!!!» یا «خطر اسپویل!» خورده یا شنیده باشه. کافیه این هشدار رو ببینیم تا از اون نظر، نقد، معرفی یا هرچی که بوده بپریم و بگیم نه، نه، من نمیخوام داستان رو بفهمم؛ میخوام داستان رو خودم زندگی کنم.ولی اسپویل کردن و اسپویل شدن اونقدرام که فکر می کنیم بد نیست!معمولا اسپویل شدن در رمان ها و داستان ها اتفاق میوفته و به نظر باعث میشه من و شمایی که کتاب رو میخونیم دیگه داستان برامون جذابیتی نداشته باشه. ولی اسپویل شدن داستان ها، یه دنیای دیگه ایی داره.اگه یه روزی داستان یا رمانی رو داشتین میخوندین و یا میخواستین بخونین ولی داستانش اسپویل شد و دیگه رغبتی به خوندنش نداشتید همون بهتر که دیگه سراغ اون کتاب نرین! نه به خاطر اینکه دیگه داستان لو رفته ها....نه اصلا....به خاطر اینکه کتابی که با لو رفتن تهش دیگه هیچ جذابیتی و کششی برای خواننده نداره اصلا از همون اول هم کتاب خوبی نبوده!یه اصلاحی داریم توی اسپویل شدن که میگن هیچ آدمی نمیتونه کل یه کتابو اسپویل کنه. اگه این کارو کرد بدونین اون کتاب اصلا بدرد نمیخورده. یه داستان یا رمان خوب، با یه قلم خوب هم نوشته شده. فارغ از اینکه تهش چی میشه یا فلان شخصیت چه اتفاقی براش میوفته، میشه کتابو با عشق و علاقه ادامه داد و لذت برد. کتاب، داستان یا رمان خوب، قصه خوب داره. اون قصه انقدر خوبه که هیچ پایانی و شروع و اتفاقی نمیتونه از جذابیت اون قصه کم کنه.اصلا کتاب یه دنیای دیگه است. اون چیزی که ما درباره کتاب فکر میکنیم و چیزی که واقعا هست زمین تا آسمونه.( کتاب در باب خواندن که معرفیش کردیم خیلی خوب درباره دنیای کتابا گفته.) کتاب یا بهتره بگم داستان و رمان، به خاطر اول و آخرش نیست که جذابه، بلکه به خاطر بالا و پایین ها، درگیر کردن احساسات و افکار شما حین خوندنشه که جذابه؛ داستان ها به خاطر تاثیری که رو شما میزارن، به خاطر اینکه شمارو به سفری ناب میبرن جذابن. مثلا شما قراره بعد کرونا به سفر برین. نمیدونین کجا قراره برین ولی میدونین خیلی جاش خوبه چون خونوادتون خیلی تحقیق کردن و به همین خاطر خیلی هیجان دارین. حالا به شما بگن قراره بریم ماسوله. شما دیگه سفر براتون پرهیجان نیست؟؟؟مقصد سفر خیلی کم اهمیته. رسیدن خیلی کم اهمیت تر از مسیره. کتاب خوب باید برای شما سفری خوب رو به ارمغان بیاره نه لزوما یه پایان ناب رو. بهترین مقصدها در کنار بدترین مسیرها و جاده ها، مزخرف ترین سفر عمرتون میتونن باشن.البته قسمت بزرگ مشکلی که با اسپویل شدن داریم به خاطر بد کتاب خوندن خودمونه. میخونیم که کتاب رو تمومش کنیم. برسیم به تهش. ببینیم چی شد. مثل همون وقتایی که تو سفر میگیم کی میرسیم، کی میرسیم.....ولی وقتی که رسیدیم میبینیم اصلا سفر همون کی میرسیم، کی میرسیم هاست.اسپویل برای من خیلی ارزشمنده. من هرموقع بخوام بدون خوندن کتاب سریع متوجه بشم که کتابی خوبه یا نه اولین چیزی که به ذهنم میرسه اسپویل کردنشه. میرم اصلا خلاصه میخونم از داستان. میرم شجره نامشو هم در میارم (: و تازه عاشق کتاب و خوندنش میشم. میرم نسخه اصلیشو میگیرم و شروع میکنم. معنی کتاب برای من عین سفره! اصلا اصالت کتاب به سفر بردن، به اعماق بردن خواننده یا شنونده است. مهم نیست به کجا! اصلا ناکجا آباد. مهم اینه که ما از طول سفر لذت ببریم و در طول سفر چیزی جدید یادبگیریم و تجربه ایی نو کسب کنیم. اگه یادتون باشه داستان روز و شب یوسف رو بهتون معرفی کردم تو اپیزود 11 پادکست بوکیت. ته داستان رو تو اپیزود لو ندادم. ولی میدونین تهش چی میشه؟ تهش یوسف ترسش میریزه و ترس و سایه ایی که دنبالش بوده رو شکست میده و زنده میمونه.... بله، همین الان اسپویل کردم داستان رو. ولی امکان نداره 2 صفحه از کتاب روز و شب یوسف رو شروع کنین و ولش کنین. چون محمود دولت آبادی شاهکار آفریده. شاهکارش ته کتابش نیست، بلکه کل داستانشه. اینکه من ته داستان رو گفتم ذره ایی از ارزش و زیبایی کتاب روز و شب یوسف کم نمیکنه. من کل داستان رو تو این پست لو بدم هم باز شکست میخورم. تهش این منم که شکست میخورم به عنوان یه اسپویلر. چون داستان روز و شب یوسف سفری بی نظیره و هیچ توقف یا مقصدی نمیتونه لذت سفر رو از خواننده بگیره.من واقعا اسپویل و اسپویلرها رو دوست دارم.چون به من این توانایی رو میدن که وقتم رو برای کتاب بد هدر ندم. به من این فرصت رو میدن که سر خودمو به خاطر یه کتاب بد و توخالیی که تهش خیلی باحاله گرم نکنم. به من یاد میدن که کتاب خوب چیه و کتاب بد چیه! چون به من لذتی دوچندان میبخشن و من به این خاطر از اسپویلر ها ممنونم و امیدوارم به قدری کتابای قوی نوشته بشن و یا ما پیداشون کنیم که صدها ساعت صحبت درباره شون و اسپویل کردن شون، شوق و علاقه خوندن اون کتابا رو ذره ایی کم نکنه.امیدوارم انقدر کتاب خوب رو خوب بخونیم که اگه روزی داستانی اسپویل هم شده بود، چشمانمون رو ببندیم و بگیم ایندفعه قراره داستان یه جور دیگه تموم شه و خودمون رو غرق سفرِ کتاب کنیم و لذت ببریم..ممنونم که تا آخر خوندید. خوشحال میشم کامنت بزارید و نظرتون رو بگید (:قسمت دوم &quot; آخه چرا اسپویلش کردی؟ &quot; در روزهای آینده....</description>
                <category>پادکست بوکیت</category>
                <author>پادکست بوکیت</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 02:55:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>