<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دخترِ پروانه ای?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@butterfly_girl</link>
        <description>در پیله نمان؛ بشکاف غمِ دورت را...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 17:34:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1896220/avatar/4Frdd4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دخترِ پروانه ای?</title>
            <link>https://virgool.io/@butterfly_girl</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طلوعِ نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@butterfly_girl/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9%D9%90-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-x9z7rl0qwsy2</link>
                <description>بِسمِ رَبَّ النّوردنیا هنوزقشنگیاشو دارهیکیش تو،بغل کردن تو،بوسیدن تو،گرفتن دستای کوچولو و لطیف تو،دیدن نگاه کنجکاو تو، به دنیای جدیدِ اطرافتخوش اومدی عزیزِ جان،خوش اومدی به این جهانلحظه های انتظار اگر چه سخت اما یکی پس از دیگری گذشتن و الان تو این جا هستی کنارِ مادیدن تو شگفت انگیز ترین اتفاقِ چند وقت اخیرم بوددیدنِ تو فقط دیدنِ تو نبود،دیدن نشانه ای بود از جنسِ امید،نشانه ای از طرف خداوند برای ما .تو اومدی تا جهان مارو زیباتر کنیفقطعزیزِجانمنشانه ی دوست داشتنیِ من از طرفِ خداونداین هارو از الان که تو یک روزه هستی برای بعد ها بهت میگم ،بعد هایی که شاید نگاهِ ما بزرگتر های اطرافت به دنیای پیرامونمون باعث بشه یادت بره که دنیا به همون شگفت انگیزیه که تو توی اولین نگاهت دیدی ،دنیا همینیه که تو میبینی مبادا نگاهت عوض بشه،مبادا یادت بره که این توهستی که دنیای اطرافت رو میسازی،تو با نگاهِ زیبات به زندگی ،با وجود زیبات توی این جهان،میتونی جهانِ خودت رو به سمت زیبایی ها ببریمبادا زشتی اطرافت،زشتی نگاهِ اطرافیانت تورو نا امید و غمزده کنه،تو برای دلیلی پا به این جهان گزاشتیمن میدونم رسالتی داری که باید انجامش بدی ،به بهترین نحو، و انجامش میدی .فقط تو هیاهوی این جهان ِ هزار رنگِ ما یادت نره تو چه وجود شگفت انگیز و زیبایی داری و از کجا اومدی ،یادت نره خالقی که تورو به ما هدیه داد عالم ترینه ،مهربان ترینه،زیباترینه، مگه میشه تویی رو که آفریده زیبا نباشی؟ مگه میشه جهانش زیبا نباشه؟عزیزِجانم به وقت بزرگسالییادت نره عشق رویادت نره مهربانی رویادت نره امید روعزیزِ دوست داشتنی من ،من خیلی دوستت دارم ،دوست دارم کنارت باشم ودنیای باتورو تجربه کنماز الان دلم غنج میره برای لحظه هایی که بغلت کنم ،باهات بازی کنم ،بهت یاد بدم و ازت یاد بگیرم.کنارت میمونم،کنارم بمون وبه دنیام رنگ بده...یاحق.نورِچشمی،خواهر زاده دوست داشتنی(: ❤</description>
                <category>دخترِ پروانه ای?</category>
                <author>دخترِ پروانه ای?</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 12:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغِ بی برگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@butterfly_girl/%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%DB%8C-fvukk2etf9vy</link>
                <description>...بِسمِ رَبَّ النّورحرفِ زیادی ندارمفقط منم یکی از شیفتگانِ پاییزم که از رفتنش دلگیره،یکی از کسایی که پاییز براش فقط یه فصل نیست،پاییز براش پر از رنگه ،پر از عطره ،پراز خاطره های ناب و دست نیافتنیه...پاییز براش تجلی بخشِ بزرگیِ خداونده...یادآورِ زیبایی دوستیِ معبوده...برگ برگش پر از اعجازه...نقش نقشش پر از رمز و رازه...پاییز براش روزای بچگیه ،روزایی که باید ۶ صبح از خواب بیدار میشد، انبوهی از لباس هارو به سفارشِ مادرش روی هم میپوشید و با کیفِ صورتی رنگش که نقاشی یه فیل روش بود برای اولین بار راهی مدرسه میشد...پاییز براش پالتوی بلند و صورتی رنگشه که فقط یه بار و برای پز دادن به دوستاش توی مدرسه پوشید...پاییز براش نارنگی هاییه که دوست نداشت با معلمش شریک بشه اما معلمش همیشه توی خوراکی هاش سهم داشت...پاییز براش اون چتر رنگین کمونییه که از وقتی خریدش با همه سن کمش همه اخبار ها و هواشناسی هارو دنبال میکرد تا ببینه کی بارون میزنه که بتونه با چترش بره بیرون...پاییز براش خنده هاییه که به گریه مبدل میشد و گریه هایی که به خنده...پاییز براش یخ زدن دستهاشه که فقط گرمی دستای یه رفیق رو میطلبید که آرامشِ اون گرما به سلول سلول تنش رسوخ کنهآرامشی که نه فقط بخاطر گرمایی که با واحد سلسیوس و سانتی گراد سنجیده میشد که بخاطر گرمایی از مهر ،گرمایی از عشق گرمایی از محبت بود...پاییز براش....یکی گفت پاییز برای من عاشقانه قدم زدن کنار یاریست که هنوز نیامده است...راستی پاییز برای تو چیه؟حوالیِ پاییز...پاییز و دلبرونه هاش...پاییز و نمِ بارونش...پ.ن۱:برای بارِ نمیدونم چندم ویرایش و منتشرش میکنم(:پ.ن۲:شاید بعد ها هم بهش اضافه شد ولی با این حالیاحق.</description>
                <category>دخترِ پروانه ای?</category>
                <author>دخترِ پروانه ای?</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 21:33:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی که میخواست نجات دهنده باشد...</title>
                <link>https://virgool.io/@butterfly_girl/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-pdugneew2liz</link>
                <description>بِسمِ رَبَّ النّورهمیشه دلش میخواست به همه کمک کنه،دلش میخواست یاری گر باشههمیشه حسرت میخورد که چرا انقدری دستش وسعت نداره که وسعتِ دردِ خیلی هارو پوشش بده،که مرهم زخم خیلی ها بشههمیشه میگفت:میدونی کاش اینقدر تواناییشو داشتم که نزارم هیچ دلی غصه دارِ نداری باشه ،هیچ چشمی اشک بارِ ناتوانی باشه...همیشه تو رویاهاش غوطه ور بود و خودشو میدید و روزی رو که بتونه هم به رویای خودش هم به رویای هرکسی که میشناخت و نمیشناخت حقیقت ببخشههر وقت نگاش میکردی میدیدی که به یه جایی خیره شده و اینجا نیست اصلا،بعد میفهمیدی غرقِ تو دنیای آرزوهای شاید محالشاما بعد از مدت ها دیدم که دیگه از اون خیره شدنا به یه جا و تو فکر غرق شدنا خبری نیستچی شده بود؟فهمیده بود رویاهاش محال و نشدنی هستن؟فهمیده بود یه دست نمیتونه برای همه مرهم باشه ؟به همه اینا فکر کردم اما وقتی از خودش پرسیدم که دیگه دلت نمیخوادبه هرکسی ‌که میشناسی و نمیشناسی کمک کنی؟ یا اینکه همه اون حرفای انسان دوستانت کشک بود؟لبخند زد و گفت:کشک نبود شاید یه جورایی واقعیت پیدا کرد...میدونستم که هیچی تغییر نکرده و فقط این حرفای اونه که تغییر کرده اولش فکر کردم بازم داره خیال پردازی میکنهاما انگار فهمید،شروع کرد به تعریف یه خاطرهگفت: یادمه فلان تاریخ،فلان جا رفته بودم برای خریدنشسته بودم تو ماشین کنارِ خیابون و مثل همیشه ،تبسمی کرد و گفت: به قول تو غرق رویا و خیره به یه جا،به خیابون نگاه میکردم ،یه پیرزن شاید هفتاد یا هشتاد ساله  کنار خیابون ایستاده بود یه دستش عصا بود و یه دستش خریداش انگار میخواست از خیابون بگذره اما عبور تند ماشین ها بهش اجازه نمیدادن، یه نگاه به اینور میکرد و یه نگاه به اونور، مستاصل بود و انگار منتظر یه چیزی بود. یهو چشمش به من افتاد چند دقیقه ای نگام کرد منم نگاش کردم انگار تو چشماش یه چیزی بود ،یه حرفی که اون لحظه نفهمیدم چیه چون مثل همیشه هوش و حواسم جای دیگه ای بود .تا اینکه طولی نکشید که یه مرد جوون که از قضا رهگذرم بود اومد و دست پیرزن رو گرفت و کمکش کرد که از عرض خیابون رد بشه .با اشتیاق منتظر بودم ادامه داستانشو بشنوم اما چند لحظه ای به سکوت گذشت،انگار که سفر کرده بود به اونروز و به فکر فرو رفته بود، با این حال نفسی گرفت و دوباره شروع کرد به گفتن:بعد از دیدن این صحنه و کمک اون مرد رهگذر به اون پیرزن  انگار که یکی دستمو گرفته باشه و باشتاب منو از دنیای خیالی خودم بیرون کشیده باشه،یکهو به خودم اومدم .میدونی بعد از اون ماجرا چی دستیگرم شد؟منتظر نگاش کردمگفت:فهمیدم که نباید همش منتظر بمونم تا یه روزی، یه جایی، یه وقتی همه چیز برای خودم عالی رقم بخوره تا بتونم به بقیه هم کمک کنم نباید منتظر شرایط خوب برای خودم باشم تا بتونم شرایط خوبو برای دیگرانم رقم بزنم شاید اون چیزی که من برای خودم تو ذهنم دارم هیچ وقت اتفاق نیفته.پس من نباید هیچ وقت دستِ هیچ کسی رو بگیرم؟ گاهی برای کمک کردن به دیگران نیاز نیست خودت تو بهرین شرایط باشی ،گاهی با دست خالی هم میشه کمک کرد. اونروز اون پیرزن با نگاهش از من کمک میخواست  یه کمک خیلی ساده و آسون که از دست هر کسی برمیومد ،ومنی که همیشه دنبال فرصتی برای کمک کردن به دیگران میگشتم وقتی یه فرصت پیش اومد اونو از دست دادم شاید چون منتظر یه زمان و مکان دیگه بودم، زمان و مکانی که به خیال خودم بتونم دنیا رو نجات بدم.اما دنیا همین آدمای ریز و درشت و پیر جوونی هستن که ما میبینم ،اگه هرکدوم از ما به اندازه یه دست گرفتن و از خیابون رد کردنِ یه سالمند به همدیگه کمک کنیم وحواسمون در همین حد و اندازه هم به حالِ همدیگه باشه ، دیگه دنیا نیازی به ابرقهرمان برای نجات نداره...یاحق</description>
                <category>دخترِ پروانه ای?</category>
                <author>دخترِ پروانه ای?</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 22:58:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشانه ای از بهشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@butterfly_girl/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-f5w8hyvmjk2k</link>
                <description>بِسمِ رَبَّ النّورمن عاشق غنچه های گل محمدیم، عاشق اینکه خشکشون کنم تا برای همیشه بوی بهشتیشون برام بمونه...اونم فهمیده بود...و هر روز غنچه های گل محمدی رو از گلِ تو باغچمون میچید و از سرِ محبت میاورد و به من میداد ،چند دقیقه ای می نشست، نگام می کرد،بعدم میرفت.بدون هیچ حرف اضافه ای که مبادا مزاحم کارِ من بشه . منم بدون اینکه بهش نگاه کنم و سرم رو از لای جزوه هام و دفتر و دستکم بیرون بیارم ازش میگرفتمو میزاشتمش روی میز تا خشک بشه و یه تشکر سرسری میکردم و تمام.فقط وقتی میرفت بعد از گذشت نمیدونم چند ساعت متوجه جای خالیش میشدم... یه روز از همین روزا که یه غنچه ی صورتی گل محمدی برام چید و آورد بازم بدون حتى نگاه کردن بهش ازش گرفتمش اما انقدر جلوی دستم شلوغ بودکه روی میز نزاشتمش بجاش گزاشتمش توی بطری آبِ کنار دستم.فرداش که از خواب بیدار شدم دیدم غنچه ی گلم باز شده ،فکر نمیکردم غنچه به اون کوچیکی هم باز میشه و انقدر قشنگ بزرگ میشه، اما باز شده بود. کلی ذوق کردمو اینبار من با ذوق گلِ باز شده رو بهش نشون دادم وازش تشکر کردم و کلی هم کنارش نشستم و باهاش حرف زدم. خودشم فکر نمیکرد غنچه به اون ضعیفی باز بشه و گلبرگاش انقدر بزرگ بشن. اما به نظر من این غنچه ی عشق اون بود که اینطور جوونه زده بود و جوونش باز شده بود.این همون غنچه باز شده است بیایین هیچ وقتِ، هیچ وقت بین روزمرگی هامون و شلوغی زندگیمون آدمایی که عاشقمونن رو فراموش نکنیم، بهشون لبخند بزنیم، باهاشون حرف بزنیم، در حد چند کلمه حتی یه حال و احوال پرسی ساده چون آدما غنچه های گل محمدی نیستن که بشه خشکشون کرد لای کتاب یا گزاشتشون توی جعبه تا همیشه رنگ و بوشون برات بمونه ، آدما یه روز غنچه ان ، باز میشن، بزرگ میشن بعدم یه روز گلبرگ هاشون دونه دونهمیریزه ........یا حقغنچه هایی که دونه دونه با عشق جمع شدن و خشک شدن...</description>
                <category>دخترِ پروانه ای?</category>
                <author>دخترِ پروانه ای?</author>
                <pubDate>Thu, 24 Nov 2022 13:22:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای دختری با پیراهن گلدار...</title>
                <link>https://virgool.io/@butterfly_girl/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86-%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-gyncvmfj7hhj</link>
                <description> نوشته تو عکس مالِ من نیست اما حرفِ دلِ منهبِسمِ رَبّ النّور توی یکی از روزای گرمِ تابستون طبق روالِ هر ماه بلند میشم تا آماده بشم برم مطب توی راه به این فکر میکنم که خدا کنه مثل دفعه قبل مجبور نباشم یک ساعت ایستاده بمونم تا نوبتم بشه...از ماشین که پیاده میشم خیابون ها رو میبینم که خلوتِ ،خلوتِ، توی اون ساعت از روز ،توی یه ظهرِ گرمِ تابستونی پرنده هم توی خیابونای شهر پر نمیزنه چه برسه به آدم،یه نگاهی به ساعتم میندازم احتمالا خیلی زود رسیدم از چهار راه بدون اینکه لازم باشه نگاه کنم  که چراغ ،سبزه یا قرمز رد میشم. به اولین پیچ که میرسم وارد یه کوچه میشم و چند قدم که راه میرم نگاهم به تنها ساختمان پزشکان اون کوچه میفته ، واردش میشم ، از پله ها که بالا میرم با خودم فکر میکنم خدا کنه دیگه اینقدر زود نیومده باشم که مجبور بشم توی این هوای گرم پشت در منتظر بمونم  ولی خیلی طولی نمیکشه که ، بله، چشمم میوفته به یه قفل گنده که زده شده به در مطب و نشون از اون داره که  هنوز هیچکس نیومده و از اقبال قشنگم ایندفعه رو باید پشت در منتظر بمونم.چند دقیقه ای رو با نگاه کردن به در و دیوار اونجا و با بی حوصلگی و البته گرفتن چند تا عکس از خودم و اونجا سر کردم تا اینکه دیدم صدای پای یه نفر میاد ،یه لحظه امیدوار شدم که بالاخره منشی مطب اومد   الان درو باز میکنه و حداقل مجبور نیستم ایندفعه رو سر پا و ایستاده منتظر بمونم اما با دیدن دختری  با یه پیراهن گلگلی امیدم به یاس تبدیل شد و  برخلاف همیشه که وقتی آدم جدیدی میبینم کلی بهش نگاه میکنم (میدونم شاید عادت عجیبی باشه و آدما رو اذیت کنه ولی قصد بدی ندارم فقط از دیدن آدم های جدید، کسایی که نمیشناسم به وجد میام و دوست دارم نگاشون کنم شاید با این کار میخوام به فکرشون نفوذ پیدا کنم ،یا بدونم چجور آدمایی هستن ، گاهی هم برای  اون آدما با خودم سناریو سازی میکنم  یا شاید هم فقط میخوام سر گرم بشم ، بعضی وقتا هم با لبخندشون روبرو میشمو با یه لبخند جوابشون رو میدم ولی اون روز خیلی حال و حوصله اینکارو نداشتم و...)دیده ندیده نگاهمو ازش  گرفتم.اما اون تا به بالای پله ها رسید و نفسی تازه کرد  بدون توجه به اون قفل گنده روی در به من سلام کرد و پشت بندش با یه مهربونی ذاتی که از چشماش هم مشخص بود گفت شما چقدر قشنگی ماشاءالله از پشت ماسکم زیباییتون معلومه(:همینقدر بگم به اون اندازه ای که تعجب کردم به همون اندازه هم خوشحال شدم و حال و احوالم به کل عوض شد حالا بماند که من مثل شوک زده ها فقط گفتم شما هم همینطور...یا بماند که بعد ها هر چی فکر کردم دیدم هیچ زیبایی تو اون تیپ کاملا مشکی با دوتا ماسک گنده ای که به صورت زده بودمو و (اون موقع اوج کرونا بود ،همون موقع ها که دوتا دوتا ماسک میزدیم) یکیشم اون ماسک، سه بعدی ها بود که آدم رو شبیه اردک میکنه?حالا هم که فکر میکنم میبینم بیشتر شبیه جوجه اردک زشت بودم ?اما اون دختر انگار هیچ کدوم از اینا رو ندیده  بود و با خودش عهد کرده بود به اولین نفری که میرسه این جمله رو بگه با خودش عهد بسته بود تا توی اون حال و اوضاعی که حال همه بد بود و احوال همه ناخوش، به اولین نفری که میرسه بهش حال خوب رو هدیه بده ، یا شایدم انقدر نگاهش به اطرافش زیبا بود و اطرافش رو از یه دیدگاه دیگه نگاه میکرد که واقعا زیبایی دیده بود یا شاید هم من واقعا زیبایی داشتم که خودم نمیدیدم... این عکس مِن بابِ اینکه دخترک پیراهن گلگلی شاید هم چیزی رو درون من دیده بود که خودم نمیدیدم(:گذشته از همه این ها که حدس و گمان من بود ،حال و احوال من اونروز به شدت تغییر کرد و به آنی بی حوصلگی جای خودش رو با یه احساسِ خوب شبیه به اومدن یه نسیم خنک توی یه روز گرم تابستونی عوض کرد  انقدری که هنوزم که هنوزه بعد از گذشت تقریبا یکسال از اون روز  هنوزم اون روز و اون دختر پیراهن گلگلی رو به وضوح یادمه . و خلاصه بعد از چند دقیقه انتظار و اومدن منشی مطب که دیگه برای منم فرقی نمیکرد زود اومده یا دیر  هر دو رفتیم داخل و تازه فرصت کردم نگاهش کنم یه دختر شاید هم سن و سال خودم با یه پیراهن گلدار قشنگ به تنش، و چارقد گلگلیِ مثل پیراهن به سرش و ناخون های به رنگِ زردش و چشمای مهربونش و لبخندی که از پشت ماسک هم میشد دیدش، دخترک پر از انرژی مثبت بود و مهری که دوست داشت نثار غریبه و آشنا کنه...چقدر دوست داشتم منم اونجوری بودم(:چقدر خوب میشد اگه هممون یه دختر پیراهن گلگلی توی وجودمون داشتیم(:و ختم کلام همونیه که اول گفتم: غریبه ای در جایی از این دنیا برای اینکه با او مهربان بودی هنوز تورا به خاطر دارد، مهربان باش.یا حق... </description>
                <category>دخترِ پروانه ای?</category>
                <author>دخترِ پروانه ای?</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 19:41:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه جای خوب برای نوشتن و انتشار حالِ خوب?</title>
                <link>https://virgool.io/@butterfly_girl/%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8-aj0fls9lckoc</link>
                <description>دلخوشی های کوچکِ رنگی رنگی بِسمِ رَبَّ النّورمدت ها بود که به دنبال یه جای مناسب برای وبلاگ نویسی میگشتم ولی پیدا نمیکردم تا اینکه بالاخره مجبور شدم وارد اینستاگرام بشم و وبلاگ شخصی خودمو داشته باشم، همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه کم کم احساس کردم بودن تو برنامه ای مثل اینستاگرام  و نوشتن تو اون فضا حالمو خوب که نمیکنه هیچ به شدت بهم استرس وارد  میکنه ،به دلایل مختلف که شاید بعد ها در موردش  نوشتم  و همینم باعث شد به قولی عطای وبلاگ نویسی رو به لقایش ببخشم و وبلاگمو با اینکه خیلی دوسش داشتم رها کنم .اما اینجا ، اینجا رو امروز کاملا اتفاقی پیدا کردم  با اینکه دقیقا چیزایی که میخوام رو هنوز توش پیدا نکردم ولی فضای مناسب تری دیدمش برای شروع وبلاگ نویسی  و چقدر خوشحال شدم که یه جایی رو بالاخره گیر اوردم برای اینکه شاید تراوشاتِ ذهنی من به خودم یا حتی شده یک نفر دیگه کمک کنه تا شاید زندگی رو از دیدگاه و پنجره ی دیگه ای ببینیم. توی اولین گشت و گزارام توی ویرگول به یه پست جالب برخوردم که میگفت چطور حال خودمونو بدون پول خرج کردن خوب کنیم و جالب بود تو یکی از مواردش دیدم نوشته بود شکلات مصرف کنین?تا اینو دیدم رفتم سراغ این دوست داشتنی های رنگی رنگی و افتادم به جونشون? نگم که حتی دیدنشون هم بهم انرژی داد چه برسه به خوردنشون .(نمیدونم عکسشو میتونم بزارم یانه چون هنوز به اینجا وارد نیستم?)القصه از اونجایی که وبلاگ نویسی توی ویرگول رو از امروز یعنی امشب شروع کردم گفتم که  نحوه آشناییم با ویرگول ویه چکیده ای از اتفاقات خوشمزه امروز رو به عنوان اولین نوشتم اینجا بزارم.راستی ، اینم بگم که اینجا خبری از حال بد و انرژی ها ی منفی نیست چون قرارم با خودم اینه که لحظه لحظه زندگیم رو زندگی کنم ، نمیدونم چه اندازه میتونم موفق باشم ولی میخوام تلاشمو بکنم پس اگه کسی اینجا همراه من شد همراه حال خوبم هم میشه?(این حرفو هم به عنوان صرفا یه شعار نمیگم واقعا خسته شدم از اینکه مدام خسته بودمو و از زندگیم لذت نبردم حالا شاید در مورد اینم  بعد ها بیشتر بگم.)پس تا بعد...یاحق.</description>
                <category>دخترِ پروانه ای?</category>
                <author>دخترِ پروانه ای?</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 00:10:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>