<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کافه چیتگر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@cafechitgar</link>
        <description>من دختر من همسر من مادر من بانو ... نوشته هایم فارغ از چارچوب نیست اما همه آن چیزی است که در روزمره گی هایم میاد و میرود..داستان هایی از دل روزمره گی های من با اندکی تخیل</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 16:07:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22359/avatar/INNPE5.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کافه چیتگر</title>
            <link>https://virgool.io/@cafechitgar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آلزایمر</title>
                <link>https://virgool.io/@cafechitgar/%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-ebzelrwmjvpg</link>
                <description>آلزایمراولین باری که اسم آلزایمر رو شنیدم یادم نمیاد کی بود!!! اینم خودش نوعی آلزایمره گویا!!!ظهر آقای همسر عکس یه ماشین رو نشون داد گفت یادت میاد این رو؟منم سعی کردم قیافه تمرکز گونه ای به خودم بگیرم و مثلا فکر کردم بعد از چند ثانیه گفتم نه!!گفت واقعا آلزایمر گرفتی ها!!!! خنده ای کردم و گفتم تازه فهمیدی, خسته نباشی من خیلی وقته آلزایمری ام..بعدش یاد بابا افتادم.بابا آدم پر شر و شوری بود..از اون مردایی که صبح زود از خونه میزد بیرون و شب تا دیر وقت کار میکرد..لابد چاره ای هم نداشته , اینکه یکنفر کار کنه و خرج یه خانواده پر جمعیت رو بده کار آسونی نبود اما انصافا بابا زحمت زیادی میکشید تا ما هیچوقت کمبود نداشته باشیم..همیشه آخر هفته ها بیرون رفتن ها به راه بود و تابستون ها با پیکان نخودی بابا راهی شمال و روستای پدری میشدیم..خلاصه که بابا هیچوقت بیکار نبود و شاید بخاطر همین بود که وقتی بخاطر کمر درد و پا درد مجبور شد رانندگی رو برای همیشه کنار بزاره خیلی زود فراموشی ها شروع شد..دکتر ها گفتن زمینه های آلزایمره اما ما دوست نداشتیم باور کنیم اما آلزایمر زورش بیشتر بود و ما رو مجبور کرد باور کنیم بابا آلزایمر گرفته البته از نوع حافظه کوتاه مدتش..دکترها گفتن بابا نباید اتفاق های ناراحت کننده رو ببینه و بشنوه و باید سعی کنیم که دور و برش شلوغ باشه , دکترها راست میگفتن بابا عادت داشت همیشه تو جمع خانوادش باشه شاید بخاطر همینه هیچوقت دوست نداشت تو آپارتمان زندگی کنه و نکرد..وقتی خونه قدیمی رو از نو ساخت نتونست طاقت بیاره و تنها با مامان تو خونه ای با همسایه های غریبه زندگی کنه و اینطوری شد که خونه جدید رو ساختن ..آلزایمر برای بابا حکم تبعیدی رو داره که به یه زندانی دادن, اینکه بابا موقع تنهایی تو خودش فرو میره و انگار به روزهای خوبی که کنار خانواده داشته فکر میکنه و ما با دیدن سکوتش بیشتر و بیشتر غصه میخوریم...سعی میکنم باور کنم بابا داره روزهای تلخی رو میگذرونه و ما سعی میکنیم تلخی نگاه و سکوت بابا رو کمتر کنیم.و چقدر ناراحت کننده ست وقتی عمه خانم فوت کرد و بخاطر شرایط سخت بابا نتونستیم بهش بگیم و چقدر تلخه که بابا هنوز فکر میکنه عمه جان هنوز زنده ست و منتظر تا کرونا تموم بشه و بریم دیدن عمه خانم..</description>
                <category>کافه چیتگر</category>
                <author>کافه چیتگر</author>
                <pubDate>Thu, 29 Oct 2020 20:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار ویروسی</title>
                <link>https://virgool.io/@cafechitgar/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-ba4y0sy5yayk</link>
                <description>بالاخره بعد از دو تا قصه خوابید..ساعت گوشی رو نگاه کردم هنوز چند دقیقه به یازده مونده بود.همیشه همینطور بود با خودم قرار میزاشتم فقط تا ساعت دوازده شب بیدار بمونم و برنامه های گوشی رو چک کنم اما همیشه هم حداقل یک ساعت بیشتر از دوازده طول میکشید.رفتم سر ساعت گوشی شروع کردم آلارم ها رو تنظیم کردن:اول صبح آماده کردن ناهاربعد چک کردن قیمت سهام هافروش سهام هایی که سود کردهدرست کردن پنکیک برای پارسا تماس با .....و الی آخربازم تا ساعت یک ظهر آلارم ها تنظیم شد و بعدش هم برنامه کلاس های طاها رو تنظیم کردممدرسه ها تعطیل شده..یاد بچگی های خودم افتادم..دلم به حال خودم و هم سن های خودم سوخت..تو دلم گفتم : نسل سوخته..چند روز قبلش با همسر داشتیم در مورد همین موضوع حرف میزدیم که بلکه بتونیم طاها رو متقاعد کنیم الان اوضاع و احوالشون خیلی هم خوبه و باید شکر گذار باشن...داشتم میگفتم ما یه زمونی تو دوران جنگ حتی گاهی برق هم داشتیم و تنها سرگرمی ما سایه بازی روی دیوارهای خونه بود..و بعدشم شرط بندی سر اینکه کی میتونه حدس بزنه چه ساعتی برق میاد!!!!!بهش گفتم الان شما همه چیز دارید اینترنت گوشی هوشمند لپ تاپ و خلاصه کلی وسیله سرگرمی اما دریغ از شکر گذاری به خودم اومدم نگاه ساعت گوشی کردم نزدیک دوازده بود..بازم خنده کوچیکی کردم دوباره باید بعد از دوازده هم کمی بیدار میموندم..بعد فکر کردم بیدار بمونم صبح نمیتونم زود بیدار بشم و بعدشم از برنامه روزانه عقب میمونم ...به خودم دلداری دادم که اشکال نداره صبح زود هر طور شده بیدار میشم عوضش ظهر نیم ساعتی میخوابم..دوباره به خودم تشر زدم که همیشه میگی نیم ساعت میخوابم اما وقتی ظهر میخوابی حداقل دو ساعت خوابی...دوباره خودم رو دلداری دادم که خوب بخوابم دو ساعت من که بعد از ناهار کار خاصی ندارم...هنوز گوشی تو دستم بود و ساعت از دوازده هم گذشت.چشمهام رو بستم اما گفتم خوابم نمیبره...به گوشی فکر کردم و به اینکه اصلا بیدار موندم که چی بشه...تلگرام چک کنم اینستا چک کنم...که چی بشه...بازم کمی فکر کردم گوشی رو آوردم بالا گذاشتم رو حالت پرواز ساعت صبح رو تنظیم کردم و گوشی رو گذاشتم کنار بالش..چشمهام رو بستم و خوابیدم .به خودم افتخار کردم که تلگرام چک نکردم اینستا هم چک نکردم ..لبخندی به خودم زدم و خوابم برد....</description>
                <category>کافه چیتگر</category>
                <author>کافه چیتگر</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 20:13:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه صبح و اینهمه خبر!!!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@cafechitgar/%DB%8C%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-ex2eu2mt8j1u</link>
                <description>یه صبح و اینهمه خبر!!!!!خونه جدید رو دوست داشتم چون اتاق خوابش پنجره نداشت فقط یه نورگیر ملایم از پاسیو داشت . صبح های پاییز که مجبور بودم پسرک رو برای مدرسه بیدار کنم و راهیش کنم دلم میخواست تا لحظه آخر بخوابم و اتاق خواب بدون پنجره و بدون نور آفتاب صبح بهترین دلیل برای خوابیدن تا لحظه آخر بود,لذت خوابیدن تا لحظه آخر از دوران مدرسه با من بود و الان دوباره داشتم تجربه اش میکردم.بیدار شده بودم اما دلم نمیخواست چشمام رو باز کنم چون هنوز صدای زنگ گوشی در نیومده بود پس با خودم کلنجار میرفتم که هنوز وقت بیداری نیست این چند ثانیه آخر هم بخواب, انگار که یک جنگ نا برابر بین ساعت بدن و ساعت گوشی در افتاده باشه.وسط جنگ ساعت ها بودم که صدای دینگ اومد, برای گوشی آیفونم صداهای مختلف گذاشته بودم, یه صدا واسه واتس آپ یکی برای تلگرام یکی برای اسکایپ و یکی هم برای مسیج های معمولی.صدای دینگ که اومد فهمیدم اسکایپه, تنها کسی که از اسکایپ برای پیغام میذاشت و یا صوتی و تصویری صحبت میکردیم خواهری بود.اما اونوقع صبح!!!! خدا بخیر کنه ای گفتم و با یه چشم باز گوشی رو چرخوندم سمت صورتم.چشم دیگم هم میخواست باز بشه اما سعی کردم به قدرتش غلبه کنم و بسته نگهش دارم, تو همون چند صدم ثانیه به خودم قبولوندم که شاید پیغامی از دیشب بوده و الان اومده بخصوص که مدتها بود شبها گوشی رو تو حالت ایر پلن میذاشتم که پسرک تر بیدار نشه .پیغام رو که باز کردم فقط نوشته بود &quot;نترس خدا رو شکر جنگ نمیشه &quot; ,بقول پسرک هنوز ویندوزم کامل بالا نیومده بود با همون ویندوز نصفه نیمه سعی کردم پیغام رو بفهمم.چشم دیگه هم بدون اجازه من باز شد ,حالا با دو تا چشم باز یکبار دیگه پیغام رو خوندم ,درست متوجه شده بودم !!اینو وقتی فهمیدم که پیغام دوم هم اومد , &quot; ترامپ گفته چون هیچ سرباز آمریکایی کشته نشده ما در وضعیت خوبی هستیم&quot;و پشت بندش پیغام سوم اومد &quot; خدا رو شکر انگار همه چیز بخیر گذشته&quot; و من همچنان هاج و واج از سرعت ارسال پیغامها که هنوز در تحلیل اولیش مونده بودم.گفتم سلام چی شده؟ طفلکی خواهری انگار دستپاچه شده باشه گفت هیچی دیگه چیزی نشده جنگ نمیشه! و من باز گیجتر از قبل گفتم:&quot; مگه چی شده که جنگ بشه؟&quot; و جواب خواهری بود که منو کامل بیدار کرد:&quot; هیچی دیگه ایران پایگاه آمریکا رو تو عراق زده&quot; وسط مکالمه من و جنگ خودم با خودم برای بیدار شدن ها پسرک بیدار شده بود و دست رو رو شسته منتظر بود من برم برای چیدن میز صبحانه اش . کله اش رو از لای در آورد تو اتاق خواب تاریک و یواش گفت :&quot; مامان صبحانه نمیدی؟&quot; بعد بلافاصله گفت :&quot; راستی مامان ایران پایگاه آمریکا رو ....&quot; نزاشتم حرفش تموم بشه گفتم خودم میدونم.با چشمهای گرد پرسید از کجا فهمیدی تلویزیون الان گفت که .. گفتم خاله بهم گفت. رفت سمت آشپزخونه برای خوردن صبحانههنوز پیغامهای اسکایپ ادامه داشت:&quot; راستی همین الانم خبر زد که یه هواپیما اکراینی تو فرودگاه امام سقوط کرده&quot; گفتم :&quot;اکراینی؟&quot; گفت آره دیگه اکراین یه کشوره!!!! خنده ام گرفت گفتم :&quot; میدونم منظورم اینه که هواپیمای اکراینی یعنی مسافراش اکراینی بودن ؟&quot; گفت :&quot; نه هم اکراینی هم ایرانی&quot; گفتم خدا بخیر بگذرونه ,گوشی رو گذاشتم همونجا تو اتاق خواب و رفتم سمت آشپزخونه ....ادامه دارد</description>
                <category>کافه چیتگر</category>
                <author>کافه چیتگر</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2020 13:47:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته های روزمره بانو</title>
                <link>https://virgool.io/@cafechitgar/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-wnolpiw8qo9l</link>
                <description>تند تند کارهامو انجام دادم..نگاه ساعت کردم دیگه داشت دیر میشد..روز های چهارشنبه خودم باید علی رو میبردم کلاس پیانو چون باباش دوست نداشت بره تو آموزشگاه ...میگفت بیشتر مامانا اونجا میان من نمیتونم برم داخل ..بدتر از همه اینکه معلم پیانو هم خانم بود.به این فکر کردم که قرار بود معلم پیانو علی رو عوض کنیم چون باباش میگفت خوب یاد نمیده..از همون عادت های همیشگی مردها که از همه چیز سر در میارن...نگاهم افتاد به برگه ای که چسبونده بودم روی شیشه میز..میز رو چند سال قبل از یه سایت اینترنتی خریده بود...از خریدم خیلی راضی بود..میز شیشه فلز ..بدنه فلزی با رویه کاملا شیشه ای دودی..اونموقع که میخواستم بخرمش سر کار میرفتم و خیلی طول کشید تا خودم رو راضی کنم به خریدنش ..پیش خودم میگفتم من که تا عصر سر کارم و پشت میز دیگه تو خونه حوصله کامپیوتر رو ندارم اما بالاخره خریدمش..کاغذ رو برداشتم و سعی کردم کارهایی که انجام دادم رو تو ذهنم تیک بزنم..همه رو تیک زدم اما هنوز نوشتم دفتر روزانه مونده بود..سعی کردم یادم بیاد از کی شروع کردم به نوشتن دفتر روزانهتازه از شرکت استعفا داده بودم..از همون روزی که استعفا دادم چشمم دنبال آگهی بود که یه کار خوب پیدا کنم..به همه گفته بودم بخاطر علی نمیرم سر کار اما تو دلم این نبود..بعد به این فکر کردم که از همون لحظه ای استعفا دادم دلم برای کارم و همکارام و شرکت حسابی تنگ شده بود...حتی یادم اومد بارها و بارها گریه کردم و تا سالها خواب میدیدم هنوز تو همون شرکت هستم..آگهی های زیادی رو زنگ زدم و رفتم واسه مصاحبه ..اما هر جا رفتم به دلم نمینشست..آگهی شرکت آرک رو تو ایمیلم دیدم...شاید بخاطر اینکه ایمیلم رو تو سایت های کاریابی ثبت کرده بودم واسم فرستاده بودن.بهم زنگ زدن که برم مصاحبه..حس خوب یداشتم..هر بار که میرفتم مصاحبه به سعید نمیگفتم..بهم گفته بود نمیخواد دیگه من کار کنم..نه اینکه اجبار کنه اما خودش میگفت تو خونه باش به بچه و خونه و خودت و من برس..در کمد رو باز کردم مانتو شلوار قهوه ای برداشتم و با مقنعه قهوه ای پوشیدم و رفتم..بعدا تو جایی خوندم که پوشیدن لباس قهوه ای واسه مصاحبه انتخاب خوبی نیست چون حس خودخواهی و یکدندگی به مصاحبه شونده میده...یادم نمیاد چند جلسه مصاحبه رفتم..اما هر بار امید میدادن و باز مصاحبه...چند هفته بعد از اولین مصاحبه دعوت شدم به همایش معرفی دستاوردهای شرکت آرک..تو هتل المپیک بود...تا حالا تو اینجور مراسم شرکت نکرده بودم...شرکتی که قبلا توش کار میکردم از این مراسمها نداشت فقط برای روز زن و گاهی بعضی مناسبتهای مهم جشن میگرفتند تو هتل المپیک یا جایی شبیه به هتلفکر کردم رفتنم به این مراسم میتونه برام خوب باشه..این بار مانتو سرمه ای ساده پوشیدم با شلوار مشکی و مقنعه سرمه ایکیف مشکی رسمی ام رو برداشتم...از قبل با مامان هماهنگ کرده بودمعلی رو رسوندم خونه مامان و سعی کردم سر ساعت برسم به هتل..جلو در ازم دعوتنامه خواستند خودم رو معرفی کردم و گفتم ایمیل دعوتنامه رو دارم..راهنمایی کردند داخل سالن..مراسم شروع شد ...معرفی شرکت و دستاوردها و صحبت های مشتریان شرکت..وسط مراسم پاکتی رو به تمام مهمانها هدیه دادن...توی پاکت یه کتاب و یه سری بروشور بود...کتاب رو باز کردم...وقتی عنوانش رو دیدم یادم افتاد که اصلا اهل خوندن کتاب های اینطوری نیستم...کتابهای اقتصادی و بازاریابی و خلاصه از این مدل کتاب هامجری شروع کرد به معرفی کتاب و اونقدر آب و تاب داد که ناخودآگاه دلم خواست کتاب رو بخونم...مراسم داشت تموم میشد و وقتی مجری مهمونها رو به ناهار دعوت کرد من صفحه آخر کتاب رو ورق میزدمکتاب رو گذاشتم تو کیفم و فکر کردم اولین کتابی بود که اینقدر جذاب بود در زمینه بازاریابی...به سمت سالن ناهار رفتیم..مراسم تموم شده بود ...سیما زنگ زد و گفت که همراه بابا جلو در هتل المپیک منتظرم هستن..علی رو برداشتم و برگشتم خونه...دیگه چیزی به ساعت کلاس پیانو علی نمونده بود و من هم دفترچه روزانه رو نوشته بودم...این عادت بعد از خوندن همون کتاب بازاریابی تو هتل المپیک شد عادت روزانه من ...</description>
                <category>کافه چیتگر</category>
                <author>کافه چیتگر</author>
                <pubDate>Sun, 23 Dec 2018 15:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای پای بچه!!</title>
                <link>https://virgool.io/@cafechitgar/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-zzzlhwviaw4v</link>
                <description> بوی میگو خام تو خونه پیچیده بود..سعید از اتاق اومد بیرون و انگار که دنبال منبع بوی پیچیده تو خونه باشه نگاهش افتاد به من که روی صندلی نشسته بودم و با دقت داشتم میگو پاک میکردم.هنوزم برای خودم سوال بود که چطور از میگو نمیترسم با اون سر بزرگ و شاخک ها و دست و پاهای خار دارش ..از من بعید بود این کارها..یاد حرف مادرم افتادم که میگفتم &quot; نوه عمو (عموی مامانم) موقع ازدواج با شوهرش شرط کرده که هیچ وقت مرغ پاک نمیکنه چون خوشش نمیاد&quot; و بعد زیر لب خندیدم ...هنوز سعید حرفش رو شروع نکرده بود که دید من دارم میخندماومد طرفم و بدون اینکه دلیل خنده ام رو بپرسه گفت&quot; چرا خودت رو اذیت میکنی مگه نگفتم یه غذای ساده درست کن&quot; ..این جمله همیشگی سعید بودهمیشه حتی وقت هایی که مهمونی نداشتم وقتی از میپرسیدم غذا پی درست کنم میگفت&quot; یه غذای ساده..البته غذای ساده از نظر اون یه چیزی شبیه اولویه بود که از نظر من ساده نبود اتفاقا خیلی هم سخت بود.سرعتم رو بردم بالاتر تا زودتر میگو ها تموم بشه و بعد در حالیکه تو ذهنم همچنان داشتم به حرف مامان فکر میکردم گفتم&quot; این مهمونی پاگشاست حالا هر روز که قرار نیست معصومه رو مهمونی پاگشا کنیم که بعدشم شوهرش غریبه هست نمیشه که همه چیز رو ساده گرفت&quot;روز عروسی معصومه خیلی سرد بود  حسابی برف اومده بود..بعد از پند سال که زمستونها خیلی سرد نبود اما اون سال خوب یادم مونده.معصومه خواهر بزرگه سعید بود اما کمی بعد از ما ازدواج کرد .. برای خریدن لباس واسه عروسی معصومه چند تا پاساژ و فروشگاه رو با سعید رفتیم ..بالاخره تو جمهوری یه لباس دیدم و خریدم..مشکی بود و بلند با سنگ دوزی...چون لاغر بودم تقریبا هر لباسی رو میتونستم بپوشم..دیگه تقریبا کار تمیز کردن میگوها تموم شده بود از جام بلند شدم رفتم تو آشپزخونه..درد مختصری تو دلم پیچید..ناخودآگاه گفتم آخ.سعید گفت چی شد دستتت رو بریدی؟برای پاک کردن میگوها چاقو دستم بود شاید فکر کرد چاقو رفت تو دستم.گفتم نه کمی دل درد دارم.اومد تو آشچزخونه کنارم و گفت مگه نمیگم خودت رو خسته نکن اصلا مهمونی برای چی بود؟ بعدا میگفتیم معصومه و شوهرش دو تایی میمودن یه دورهمی سادهاومدم جوابش رو بدم اما ترجیح دادم سکوت کنم ..رفتم تو فکر بچگی هایی که با معصومه داشتیممن و سعید فامیل بودیم و با معصومه حسابی هم صحبت بودم..البته معصومه همیشه انگار یه حصار دور خودش داشت و من نمیدونستم کی میتونم بهش نزدیک بشم و کی نمیتونماما همیشه سعی میکردم حرفی نزنم که بهش بر بخوره دختر بسیار حساسی بود و ترجیح میدادم کمتر بهش حرفی بزنم که بعدش مجبور بشم توجیح کنم و یا معذرت خواهیسعید گفت&quot; حالا ایم میگوها رو میخوای چیکار کنی؟گفتم هیچی دیگه سرخ میکنم سوخاریبعد رفت سر اجاق گاز و یکی کی در قابلمه ها رو برداشتبا لحن غر غر گفت آخه این همه غذا !!جوابش رو ندادم و رفتم سراغ سرخ کردن میگوهامهمونها که رفتن با لیوان چای اومدم نشستم تو حال و چاهام رو دراز کردم روی مبلهنوز اون درد تو دلم میپیچیدپایی رو خوردم اما درد بیشتر شد..به اصرار سعید رفتم درمانگاه ...دکتر بعد از معاینه گفت &quot; به نظرم دچار عفونت مثانه شدید&quot;سعی کردم انکار کنم اما تا بیام حرفی بزنم دکتر دفترچه رو گرفت و شروع کرد به نوشتن داروداروها رو گرفتیم و برگشتم خونهتو راه یاد روزی افتادم که بخاطر خوردن شاتوت دل درد گرفته بود..با زهرا رفتیم دکتر اونموقع تا سرم تموم بشه اونقدر درد کشیدم و تخت رو چنگ زدم که فکر میکردم دیگه هیچ وقت درد بیشتر از اونموقع نمیکشم..دکتر گفته بود مشکل گوارشی دارم اما امروز دکتر هیچی در این مورد ازم نپرسیده بود و دارو نوشته بود..تا رسیدیم خونه داروها رو خوردم اما درد معده هم اضافه شد..فرداش سر کار نرفتم ...پدر بزرگ سعید چند سالی میشد فوت کرده بود..مشکل کلیه داشت ..مادر سعید دکتر پدر بزرگش رو بهم معرفی کرد..سعید باید میرفت ماموریتاز وقتی تو این شرکت استخدام شده بود ماموریت زیاد میرفتوقتی برای چند ماه بیکار شده بود همش دنبال کار بودیم ...این شرکت از شرکت قبلیش هم بهتر بود و من سعی میکردم بهش انگیزه بدم که تو کارش پیشرفت کنهماموریت زیاد میرفت اما من ناراحت نبودم و فکر میکردم وقتی ماموریت زیاد میره یعنی کارش مهمه..با مادرم  و  رضا رفتیم دکتر..بعد از ظهر بودمطب خلوت بود رفتم جلو و به منشی گفتم من از آشناهای خانم محمدی هستم..مادر سعید آدم خیلی اجتماعی بود و روابط عمومی قوی داشتهر وقت جایی میرفت خیلی زود خودش رو معرفی میکرد و خیلی زود هم دوست پیدا میکرد.نمیدونم منشی واقعا مادر سعید رو یادش اومد یا خواست من رو تحویل بگیره یه احوالپرسی مختصری کرد و گفت منتظر بمونید..داشتم به این فکر میکردم که دکتری که اینقدر تعریفش رو میکنن چقدر سرش خلوته..رضا تو ماشین نشسته بود و ماردم همراه من اومد..از داخل اتاق یه نفر اومد بیرون و منشی بهم اشاره کرد برم داخلدکتر هنوز داشت یه چیزی رو کاغذ مینوشت ..فکر کردم که مریض قبلی که رفته پس دکتر پی داره مینویسه..سرش رو آورد بالا تا جواب سلام من رو بدهمامان بیرون تو اتاق انتظار نشستدکتر نسبتا مسنی بود..با صدای خیلی سنگین و مردونه گفت : خوب مشکل چیه؟من من کردم و داشتم فکر میکردم دوباره مادر سعید و پدر بزرگش رو معرفی کنم یا نه که با صدای دکتر به خودم اومدبدون اینکه حرفی از آشنا بزنم گفتم &quot; از دو روز قبل درد داشتم و رفتم دکتر تشخصی دادن که عفونت مثانه دارمآزمایش هم دادی&quot;گفتم بله آزمایش اورژانسی گرفتن تو درمانگاهگفت پس اگه آزمایش دادی یعنی عفونت داری دیگه..اینو گفت و شروع کرد به نگاه کردن به آزمایشدارو چی خوردی؟گفتم تو برگه دفترچه هست..انگار از جوابم خوشش نیومد ..ادامه داد اینا رو خوردی ؟ چند روزه؟اومدم بگم نسخه تاریخ داره که فکر کردم ممکنه بزاری به حساب حاضر جوابیگفتم حدود یک هفته ای هستاما بهتر نشدمکمی خوش اخلاق تر شد..آمپول مینویسم..گفتم باشه مشکلی نیست..اینبار گفت مشکل خاصی نداری با دارو؟ با خودم فکر کردم این دکتر باسواد تره..حداقل اینو پرسید..گفتم چرا کمی معده درد دارم..گفت آمپول مشکلی ایجاد نمیکنه..نسخه رو گرفتم تشکر کردم و راه افتادم..دستم به دستگیره که رسید گفت&quot; حامله که نیستی..گفتم نه..گفت نه؟ گفتم نمیدونم..گفت برو مطمِن شو این آمپولها سقط میکنه..گفتم چشم و اومدم بیروننمیدونم بعد از سوال دکتر در مورد حاملگی و بیرون اومدنم از مطب چند دقیقه طول کشید اما هزار فکر تو سرم پیچید..من حامله ام؟ یعنی ممکنه؟مشکل حاملگی نداشتم..پنج سالی بود ازدواج کرده بود اما بچه نمیخواستیم...کم کم صدای ماردم و مادر سعید در اومده بود که چرا بچه دار نمیشید..با سعید توافق کرده بودیم که تا وقتی اوضاع مالی خوب نشده بچه نخواهیم..مامان گفت: چی شد؟خواستم حرف دکتر رو بهش بگم که منصرف شدم گفتم هیچی آمپول داد..سوار ماشین که شدم رضا گفت خوب کجا برم؟طفلکی رضا همیشه کارهای منو و بقیه خواهر ها رو انجام میداد...گفتم برو آزمایشگاه..مامان برگش نگام کرد و گفت ..مگه نگفتی آمپول داد نکنه چیزی شده به من نمیگی..مامان خدای غصه خوردن بود..از هر چیزی بدترین قسمتش رو در نظر میگرفت..گفتم نه چیزی نشده فقط یه آزمایش ساده بابت اطمینانرفتم آزمایشگاه نزدیک مطبآزمایشگاه داشت تعطیل میشد و جز پرسنل هیچ کس نبودآزمایشگاه معتبری بود ..همیشه با مامان میرفتم اونجا برای آزمایشمسول آزمایشگاه گفت نسخه..گفتم نسخه ندارم فقط تست بارداری میخوام دکتر دارو داده اما گفته به شرط حامله نبودنآزمایش دادم و منتظر موندمیادم نیست دلشوره داشتم یا نه...مسول آزمایشگاه رفت...دویدم دنبالش تو پله ها و گفتم خانم خانم جواب آزمایش من؟گفت همکارم میگه بهتمنو صدا کردن..رفتم تو اتاق نمونه ها ..خانمه گفت مثبته..گفتم یعنی چی حامله نیستم پس؟خانمه به یه حالتی نگام گرد و گفت خانم یعنی حامله ای..تمام تنم یخ کرد...انگار متوجه شوکه شدنم شده بود گفت آب قند میخوای حالت خوبه؟ همراه داری؟گفتم بله خداحافظاومدم تو ماشین رضا گفت خوب برم داروخانه؟گفتم نه برو شیرینی فروشی..رضا و مامان هر دو برگشتن..خندیدم و گفتم رضا جون دایی شدی برو شیرین فروشی..مامان کل صورتش پر از خنده شد..</description>
                <category>کافه چیتگر</category>
                <author>کافه چیتگر</author>
                <pubDate>Mon, 26 Nov 2018 15:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سس ماکارونی</title>
                <link>https://virgool.io/@cafechitgar/%D8%B3%D8%B3-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-pjxc3bjkrofn</link>
                <description> داشتم به خواب دیشبم فکر میکردم و همزمان سس ماکارونی درست میکردم ،، حس کردم سس یه چیزی کم داره، بله پودر آویشن!! سس ماکارونی بدون آویشن مانند زنبور بی عسل باشد!! اندر احوالات ماکارونی خورها. خواب دیشب هم ادامه سریالی خوابهای چند روز قبله، واقعا سریاله #ماکارونی #سس_ماکارونی #خواب </description>
                <category>کافه چیتگر</category>
                <author>کافه چیتگر</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 15:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غذای سالم</title>
                <link>https://virgool.io/@cafechitgar/%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-igq81pevzvei</link>
                <description> رفتم دو مدل روغن مایع خریدم روغن کنجد ارگانیک و روغن سرخ کردنی شرکتی ، واسه ته دیگ و غذاهایی که قراره روغن توش بمونه روغن کنجد میریزم واسه سیب زمینی و بادنجان و چیزهای شبیه اینا سرخ کردنی ،، مثلا منم به فکر تغذیه سالمم #روغن_سرخکردنی #پالم #روغن_کنجد #تغذیه_سالم #غذسالم </description>
                <category>کافه چیتگر</category>
                <author>کافه چیتگر</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 15:08:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دختر من همسر من مادر من بانو</title>
                <link>https://virgool.io/@cafechitgar/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-dzdh84or8khk</link>
                <description> اینجا اومدم تا بنویسم…فارغ از چارچوب نیست اما همه آن چیزی است که در روزمره گی هایم میاد و میرود.دختر خانواده هستم همسر هستم و مادر 2 پسر شیرین که بهانه زندگی و تلاشم برای بهترین های برای آینده شان است.اگر دوست داشتید نوشته هایم را خوشحال میشوم نظراتتان را بنویسید.نوشتن از کودکی با من بوده اما اعتراف میکنم گاهی مانند یک کودک ناتنی مورد بی توجهی ام قرار گرفته..در این سالها شعر میگفتم و مینوشتم اما حالا میخواهم برای این فرزند دوست داشتنی ام (نوشتن ..نمیگویم نویسندگی چون نویسنده حرفه ای نیستم و آموزشی ندیده ام در این مورد ) مادر مهربانتری باشم…از این به بعد نوشتن را بیشتر میپرورانم…امید که دوستان پذیرا باشند.. </description>
                <category>کافه چیتگر</category>
                <author>کافه چیتگر</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 12:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>