<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کامو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@camus</link>
        <description>هیچ از کامو نمی‌دانم، تنها «بیگانه»اش را خوانده‌ام، اولین رمانی بود که در عمرم خواندم، و همان لحظاتی که تیغ آفتاب بر سر کاراکتر داستان می‌زد، من عاشق کامو شدم، اما دیگر هیچ از او نخواندم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:57:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2932614/avatar/5gdWjW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کامو</title>
            <link>https://virgool.io/@camus</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از سر کنجکاوی</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%AC%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-aarlkw9rjjet</link>
                <description>ماه پیش بود که فکر می‌کردم چند مورچه پشت پلک چشم راستم مرده‌اند؛ همین که پلکم را با دستم باز‌ نگه داشتم و چشمم را چرخاندم، احساس وجود آن‌ها ناپدید شد. با خودم فکر می‌کردم که شاید مورچه‌ها از پشت چشمم به داخل لغزیده‌اند و وارد گوشت پشت آن شده‌اند. هیچ نمی‌دانستم. سیمین که هفتهٔ پیش مُرد، وقتی که به گونهٔ راست روی موکت افتاده بود، یک مشت مورچهٔ قرمز کنار لب‌هایش جمع شده بود؛ سیمین همیشه لب‌هایش را رنگ طبیعی می‌زد. من گیلاس را بیشتر از ‌همه دوست داشتم.سرِ خاک، مریم را دیدم. باران که گرفته بود خیلی‌ها نماندند؛ ولی مریم تا آخر ماند و بعد سمت من آمد و دست دراز کرد و تسلیت گفت. خیلی وقت بود که پوستم به پوستش نخورده بود؛ به خشکی پوست لب‌هایش کاملاً دقت کردم که قطره‌های باران به آن‌ها نرسیده بود. احساس می‌کردم که لب‌های او هم مزه‌ای شبیه گیلاس داشته باشند. تنها مزهٔ لب‌های سیمین را می‌دانستم؛ اما دوست داشتم که مزهٔ لب‌های مریم را بفهمم.هیچ به موهای صاف عادت نداشتم؛ همیشه وقتی دستم را داخل موهای سیمین می‌بردم، گره می‌خورد و آرام‌آرام گره باز می‌کردم؛ اما موهای مریم این‌طور نبود. از طرفی از اینکه تلاشی نمی‌کردم که گره‌ای باز کنم، هیجانی نداشتم؛ و از طرفی دیگر از اینکه خنکای لَختی موهایش را حس می‌کردم، احساس آرامش و شهوتِ بوئیدنِ پوستِ سرش را داشتم. پیشانی‌اش را بوسیدم. چشمانش را بوسیدم. به لب‌ها که رسیدم، تصویر مورچه‌های قرمز کنار لب‌های سیمین یادم آمد و متوقف شدم. کمی فکر کردم؛ یادم آمد که صبحِ روزی که سیمین مُردْ چای‌شیرین خورده بودیم. لب‌های مریم را بوسیدم؛ مزهٔ خرمای ختم می‌داد.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 05:34:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌بارش</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B4-gxrwv7evua0n</link>
                <description>...کمی که سرم را خم می‌کردم، لایهٔ نازکِ کِرِمی که سیمین روی دست‌هایش می‌زد را می‌توانستم روی میز ببینم؛ همین کافی بود که دیگر نتوانم چیزی بنویسم. دقیقاً هفتهٔ قبل بود که دستش را روی میز کامپیوتر تکیه داد و منتظر شد که تغییر رنگ موهایش را بفهمم. نیم‌تنهٔ سیاهش را پوشیده بود؛ پوستش سفیدتر از همیشه به نظر می‌رسید. بعد کنار آینه ‌ایستاد و کف دستش را از بالا تا پایینِ آینه ‌کشید تا کثیف شود؛ می‌خواست حرصم بدهد. صندلی را چرخاندم؛ آینه در نورِ ضعیف لامپ به زحمت پیدا بود، اما پیدا بود که هنوز کثیف است. با خودم گفتم چند روز، یا چند ماه می‌توانم کثیفیِ آینه را تحمل کنم؟ صبح، لیلا همهٔ عکس‌های سیمین به‌جز یکی را جمع کرده بود و بعد خواسته بود آینه را پاک کند که نگذاشته بودم. تنها عکسی که مانده بود، چهرهٔ خندانِ من و سیمین بود؛ سیمین سرش را تکیه داده بود به شانهٔ من، من هم سرم را روی سرش گذاشته بودم و لبخند کوچکی زده بودم؛ سیزدهِ امسال.باید می‌خوابیدم. لباسم را هنوز عوض نکرده بودم؛ احتمالاً بویِ سیگار گرفته بود. ظهر، کمی دورتر‌ از جمعیت، کنار یکی‌ از ستون‌های مسجد تکیه می‌دادم و دقیقاً هر نیم‌ساعت، بیرون می‌رفتم و دقیقاً کنار درِ ورودی مسجد که نزدیک یک صندوق صدقه بود، سیگار روشن می‌کردم. دو روز بود که هوا کاملاً ابری بود؛ اما حتی یک قطره هم باران نباریده بود.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 06:52:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلوزآپ</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%DA%A9%D9%84%D9%88%D8%B2%D8%A2%D9%BE-i2a4b7copaf5</link>
                <description>...ندا که دستش را به سمت لیوانِ ودکا دراز کرد، ناخنِ انگشتِ سبابه‌اش به پوست روی مچ دست راست من خورد و کشیده شد و پوستْ لطیفْ شکاف خورد و منْ آرامْ خطِ خونِ باریک و سرخِ خودم را نگاه کردم و سرم چرخید و چرخید، و سر ندا چرخید و چرخید و هلالِ لب بالایی‌اشْ مماس شد بین خط لب‌های استکان. موهای خرمایی‌اش را کوتاهِ کوتاهِ کوتاه کرده بود و حتی می‌شد که انعکاسِ قطره‌های ریز عرق را میان موهای سرش دید. رگ کبود، نازک و کم‌رنگ، میان پیشانی‌اشْ برجسته بود و مژه‌هایش بال‌بال می‌زد و چشم‌ش نیمه‌باز و گونه‌اش از مستیْ سرخ و لب‌هایش نیم‌خیسِ ودکا بود. خودش چرخید و لباسش دیرتر چرخید و بوی تنش به ریه‌ام خورد. رفت و رقصید و خندید و نشست و بلند شد و چرخید و چرخید. گوشهٔ اتاق ایستادم و تا آخر شب نگاهش کردم؛ وقتی که خواست برود، خیره شدم به مژ‌ه‌ها و خط چشم و بازتاب چراغِ ارغوانی در ریزقطره‌های عرق روی گونهٔ کوچکش که باید چند لحظه‌ای می‌گذشت که قطرهٔ عرق راه بیفتد سمت لب‌های کوچک و سرخ‌ش. پالتوی مشکی را پوشید، در را باز کرد، بیرون رفت، دست چپش روی دستگیره ماند، انگشت‌هایش مرتب کنار هم بود و لاک مشکی روی ناخن‌هایش کمرنگ شده بود. دست رفت، در بسته شد. من تا صبح ماندم و ودکا پشت ودکا خوردم و خط زخم دستم را مدام ناخن زدم که تازه بماند. </description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 03:55:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریک‌خانهٔ من</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D9%85%D9%86-chvqizraxtu8</link>
                <description>«تاریک‌خانه» صادق هدایت را چندباره خواندم.هیچ دوست ندارم که ویرگول، محدودیت تعداد کلمات برای انتشار دارد. من این همه کلمه اینجا گذاشته‌ام، مگر به غیر از این است؟ ......................................................................</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 05:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیر، ریما</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%A7-u28sr2jmal3l</link>
                <description>- بشین دختر.- چی؟- صداشو کم کن. بیا بشین.- باید تموم شه. آخر فصله.- پادکست؟- کتاب، کِ تاب.- می‌دونم کتاب چیه.- از صبح سه باره پرسیدی.- دختری در قطار؟- مثه من؟- نخوندم که.- نه. پس چرا می‌گی؟- خسته می‌شی. خسته، می‌شنوی؟- انقد بهم فک نکن خب.- فک نکردم.- کجا رو نگاه می‌کنی؟- هیچ‌جا.- اون دختره رو نگاه کردی.- کدوم؟- پس‌ نگاه کردی.- چشمم خورد.- می‌خوای بهش بگم بیاد کنارت بشینه سر پا اذیت نشه؟- خیالی، نمی‌تونی.- خب خیالم نکن.- بدت میاد؟- دوست ندارم اینجا باشم.- مگه چشه؟- پر از آدمه.- باشه. آدم چشه؟- آدم دوست ندارم.- تو هم می‌تونی خیال کنی؟- مگه من چمه؟- خیالِ خیال؟- آره.- کو؟- مگه ملت خیال تو رو می‌بینن؟- نپرسیدم ازشون.- دیوونه‌ای؟- کی رو خیال می‌کنی؟- به خودم مربوطه.- خیال چند نفر هستی؟- نمی‌دونم.- تا حالا خیال خودت بودی؟- تا حالا خودت رو خیال کردی؟- نه. خودم که پیش خودمم.- بازم داری نگاه می‌کنیا.- اگه تو بری شاید برم باهاش حرف بزنم.- اگه تو بری باهاش حرف بزنی شاید من برم.- یعنی واسه رفتنِ تو برم باهاش حرف بزنم؟</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 05:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جصازتخثهصددلهخی</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%AC%D8%B5%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D8%AE%D8%AB%D9%87%D8%B5%D8%AF%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%AE%DB%8C-zi4n7msoyora</link>
                <description>خیلی خوابم، یاد داستان مردی افتادم که هیچوقت کاملش نکردم و در یک خواب یخ زده بود. کاملاً عاشق این هستم که اگر بخواهم خودم را بکشم، در‌خواب یخ بزنم، خیلی مشتاق این هستم که بفهمم عاقبت در خواب می‌میرم یا اینکه بیدار می‌شوم و می‌میرم، البته که حقیقت ماجرا را نمی‌شود برای‌تان بگویم، چون نه می‌خواهم خودم را نفله کنم، و اینکه حتی اگر نفله کنم، بعدش زنده نیستم که برایتان بازگو کنم، مگر اینکه نماینده‌ای به دیار باقی‌ای که معلوم نیست باشد یا نباشد، بفرستید. خواب، خواب، چه معشوق شیرین و مهربانی.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 05:05:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک از چند</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%86%D8%AF-kue5pcabo2lj</link>
                <description>یک:خانه‌ای لخت،صدای دو یاکریم،دختری چمدان‌به‌دست،غروب در پنجره‌ای باز.دو:صدای جیرجیرک‌های مست،صبحی که هنوز ندمیده،دشتی از آفتاب‌گردان،صدای آبی آرام،و جنازهٔ مردی سفیدپوش که سه لکهٔ خون بزرگ روی سینه دارد.سه:اتاقی کوچک با سقفی کوتاه،دیوارهای دودگرفته و شلوغ از قاب عکس،صدای شکستن تخم مرغ در روغن داغ،کوله‌ای کوچک و صورتی،کرسی و سفره‌ای دوردوزی‌شده،دخترکی که دست‌به‌زیرسر خوابیده است.چهار:بارانِ آرام،نمای کلیسایی بلند،نقشی از مسیح بر ابر،گربه‌ای خیس‌شده،دختری با چتر آبی،صدای ناقوس،صدای همهمهٔ جمعیت،زنگِ دوچرخه‌ای که می‌گذرد.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 06:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج‌ضلعی نامنتظم</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B6%D9%84%D8%B9%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D9%85-pbykvssutm9s</link>
                <description>مرد صدا نمی‌دهد، و زن هرپنج‌پارس‌سگ‌یک‌بار، ناله‌ای بین درد و شهوت می‌دهد. به سمت مرد آمد، خم شد، آرام کنار گوشش گفت: «باکره‌ست؟». دقیقاً کنار درختی که علی پارسال کاشته است، یک سگ شکاری بسته شده است. دختر مانند گوسفند، چهاردست و پا، کف آشپزخانهٔ ضحاک بود. من، همیشه، عاشق همه‌تان بوده‌ام، اما یکی را بیش از همه دوست داشته‌ام. خیلی گرم بود. پشت سرم، بین سنگ‌ها، کنار شاخه‌ها، کنار رود، همه‌جا خون شکم ریخته بود. ریختم، یعنی مثه گچ شدم. قدش قشنگ ۱۸۰ و اینا بود. دست راستم را در رود کردم و کمی آب برداشتم. فوری برگشتم. وای علی، خوش‌فرم‌ترین ک. و. ن. ی. بود که دیدم، به‌خدا. شما خدا نیستید که بدانید، دیدن، بی‌آنکه کاری‌کردن، دیدن، دانستن همه‌چیز، چگونه است. گفتم حالا اوکیه، شاید جلوش مثه پشتش نباشه. میمونی، تکه روده‌ام را به آ. ل. ت. خود می‌کشید. مرد سرخ شد و فریاد زد، و فریاد زد، و فریاد. سرد بود. مریم اما تا آخر عمرش تنها ماند. ابر سفید ناله‌ای از شهوت و خشنودی می‌کند. این برای من، عاشقانه‌ترین تجربه‌ای بود که داشتم. مرد، چشمان پر از شهوت آشپز را می‌دید، و دخترش را. گونهٔ نیمه‌سفید نیمه‌سرخ مریم، خیس باران و بزاق علی می‌شود. ناخودآگاه، ناخودآگاه گفتم اووف، چشام کامل قفلش شده بود. نور زرد و قرمز، گوشه‌ای از گنبد نیمه‌خاکی و نیمه‌فیروزه‌ای را روشن می‌کند. آشپز که چاقوها را به هم می‌زد، به کمر دختر خیره ماند. آشپز گفت :«به‌جایش گوسفند سرمی‌برم، دخترت را نمی‌کشم». می‌دانستم که می‌میرد، می‌دانستم که فانی‌ست، اما او را عاشقانه، نه خداوند به بنده، که پدر به پسر دوست می‌داشتم. من فرزند خود را روی زمین می‌دیدم. همه می‌خندند. بعد صورتش رو نگاه کردم، مریم بود. یعنی برکه‌گشتما، پشمام ریخت. من عاشق بودم، اما خدا بودم. کنار رود رسیده بودم. دقیقاً بند سوم رودهٔ بزرگم گمشده بود. دو نگهبان، هرکدام یک دست مرد را گرفته بودند و مرد تقلا می‌کرد که رها شود. هیچ‌گاه هیچ‌چیز را آن‌چنان جست‌وجو نکرده بودم. ابر تیره شروع به باریدن می‌کند. بعد چرخید، اصلاً دیوونه شدم، سینه‌هاش نه اونقد خرکی بود، نه اونقد کوچیک، عالی، بیست. داد می‌زدم که کلاغ‌ها بپرند که نکند آن‌ها تکهٔ گمشده را بیابند. مریم تنها بود، اما نه ازل تا ابد. پنجاه قدم به طرف مسجد، دو تن ل. خ. ت. به هم می‌خورند. غروب است و هوا ابری. لابد شما نمی‌دانید و نخواهید دانست که دردِ بودن، از ازل تا ابد، و تنهابودن از ازل تا ابد چقدر است. ببین، اول که ندیدمش، فقط بوی عطرش بهم خورد. بوی خون را دنبال می‌کردم و پنجهٔ دست چپم را محکم‌تر روی پارگی شکمم فشار می‌دادم. روده‌ام، تکهٔ روده‌ام. من با مریم عشق‌بازی کردم. ش. ق.  کرده بودم، یعنی اگه پا می‌شدم آبروشرفم تو دانشگاه می‌رفت. مرد دهانش با ریسمانی کهنه بسته شده بود و نیمه‌ای از ناله‌هایش از ترس ذبح دخترش بود و نیمه‌ای از درد محکم‌بسته‌شدن ریسمان. صدای اذان مسجد، روستا را پر می‌کند. اما، اما دخترت را یک هفته به عقد من دربیاور. فوری گفتم خانم ببخشید، یعنی پاشدم گفتم. موهایش صورتش را پوشانده بود. آرام می‌گفتم روده‌ام. دستم را که بالا آوردم، بازتاب یک میمون را روی درخت دیدم. ابری روی ابری مماس می‌شود. علی روی مریم می‌خوابد.پ.ن: هر چیزی که فهمیدید بگویید، چون تلاش کردم که نفهمید، اما شاید بتوانید.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 04:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیانیهٔ مزخرفِ کامویِ قلابی</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D9%94-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%DB%8C%D9%90-%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-mbzihqkel6xq</link>
                <description>راستش را بخواهید خسته شده‌ام. حوصلهٔ تلاش برای کنار هم گذاشتن کلمات و عبارات درخور و زیبا و این‌ها را ندارم. از خیال‌پردازبودن خودم متنفرم، از اینکه تا اتفاقی می‌افتدْ بعدش رشتهٔ آن را می‌گیرم و خیالش می‌کنم و خیال را شاخ و برگ می‌دهمْ متنفرم. از تلاش برای زندگی‌کردن خسته‌ام. اما لطفاً نیایید این پایین بنویسید که «اگر افکار خودکشی داری فلان و فلان و بهمان»، می‌دانم، صرفاً خسته‌ام. دیشب داشتم از «رفتن» می‌نوشتم که به «پوچی» رسیدم. برایم چیز غریبی نیست، من همیشه این زندگیِ مزخرف را به بهانهٔ لذت‌هایی که داردْ ادامه می‌دهم، سکس و خنده و آدرنالین و پیتزا و این‌طور چیزها. دوست دارم متن را بگذارم این‌جا که خودم هم دوباره بخوانمش. بیانیه‌طور است، جدی‌اش نگیرید:«کارشناسی، یک جمعی دور هم بودیم، همه می‌گفتند که می‌خواهند کجا بروند. آن زمان، تازه کتاب‌های کنکور ارشد هنر را گرفته بودم و تازه کرونا آمده بود و تازه داشتم چیزهایی را می‌فهمیدم که فهمیدن‌شان به اندازهٔ کافی دیر شده بود. کانادا، امریکا، هلند، ایتالیا، انگلیس، آلمان، و آن زمان بیش‌تر جا داشت که بپرسم و می‌پرسیدم که «چرا می‌خواهید بروید؟»، تا الان که پرسش رایج «چرا می‌خواهید بمانید؟» را این‌طرف و آن‌طرف می‌شنویم و می‌شنوم.دیدم که حتی یک‌بار هم جوابش را نداده‌ام! برای خودم می‌نویسم، برای آن‌که اگر چندین سال گذشت و دوباره به احوالات این روزهایم فکر کردم، بدانم که چه در مخیله‌ام گذشته بود. شما هم نخوانید بهتر است.«کجا» مهم نیست؟ البته که مهم است. گربهٔ بیچارهٔ استخوانی را سه خیابان بالاتر ببری، شاید گربهٔ تپل گوشت‌آلودی شود. آدمیزاد هم یکی دو شهر یا استان یا کشور این‌ور و آن‌ورتر برود، شاید تپل‌تر شود. منظورم سطح زندگی و رفاه و این‌طور چیزهاست.«کجا» مهم نیست؟ راستش را بخواهید بستگی به آدمش دارد. من معمولاً هروقت می‌خواهم تصمیم بزرگی بگیرم، دستم را محکم روی کلید منطقِ مغزم می‌زنم و لامپ آن را خاموش می‌کنم. یک زمانی عاشق این بودم که فرانسه بروم، احساس خوبی هم داشتم، الان هم بنشینم و یک جدول منطقی از مزایا و معایب رَفتن بنویسم، می‌بینم که منطقی است بروم. ولی زندگی هیچ‌وقت برای من یک هدف مشخص نداشته، یعنی من هیچ هدف مشخصی برای زندگی نداشته‌ام. زندگی را در کیسه بریزید و محکم بچلانید، تهش می‌فهمید که چکیده‌ای نداشته است. خب، دارم بیانیه می‌دهم! شکسپیر خدابیامرز هملت و مکبث نوشت، چکیده نداشت؟ نه. همیشه برایم عجیب است که آدم‌ها خیلی از چیزها از آخر و عاقبت زندگی‌شان می‌دانند و می‌توانند چندین بار زندگی خودشان را تصور کنند، و باز هم به خودشان زحمت می‌دهند که چیزی اختراع، اکتشاف، خلق یا تولید کنند. خودمانیم، ما که آخر و عاقبت‌مان را حدوداً می‌دانیم، عجیب است که هنوز اخلاق‌مداریم!برگردم به «رَفتن»! دیدید که برای اینکه دلیل نرفتن خودم را توضیح بدهم، باز‌هم برگشتم به ریشهٔ زندگی را زدن. خب می‌گویید چکار کنم؟ دید من به زندگی همین است. بااین‌که هرلحظه یک دید نسبت به زندگی دارم، ولی همیشه «لعبتک‌بودن آدمیزاد» را در گوشهٔ ذهنم نگه می‌دارم.این را می‌گفتم که هدف خاصی در زندگی ندارم. شاید البته «هدف‌زدایی» هدف من باشد. آدمی به هدف زنده نیست، به امید هم زنده نیست، آدمی زنده است چون به خودش یک دروغ گفته است. اصلاً همهٔ ما یک دروغ پیش‌فرض ترسناک داریم که خودمان هم می‌دانیم. ولی نگران نشوید، زندگی پر از دل‌خوش‌کنک‌های کوچک و بزرگ است. گیلاس مثلاً. کیارستمی را دوست دارم، ولی خودمانیم، لذت‌های زندگی؟ نمی‌گویم زندگی لذت‌بخش نیست، نه، اتفاقاً پر از لذت است، ولی این لذت‌ها بخشی از همان لعبتک‌بودن ما هستند. معلوم است که دنیا جز بازی نیست. گیلاس و آلبالو و زیبایی آسمان و بوی خوش گل‌های بهاری و چه و چه، یک سری تصویر زیبا هستند که مثل لایه‌ای از گچ سفید، روی سیاهیِ حقیقت دنیا کشیده شده‌اند».دنبال چکیدهٔ این متن هم نباشید، نویسنده چه مهملاتی گفته است و می‌خواسته به چه برسد و چگونه رسیده است یا نرسیده است و از این دست پرسش‌های منطقی. نویسنده هر چه به ذهنش می‌رسیده می‌نوشته. یک سیگار بردارید و نیکوتین را به‌عنوان یک لذت مضر دنیا، برای فراموشی موقتی پرسش‌های بنیادین و غیرمهم زندگی‌تان استفاده کنید و به دختر یا پسری فکر کنید که می‌توانید مخش را بزنید، به فیلم و سریالی فکر کنید که بیشترین نقدهای مثبت یا امتیاز گوجه‌های گندیده را گرفته است، به دبل برگر مخصوص و ال‌کلاسیکو و رفتن به دانشگاهی در میلان و پاریس فکر کنید، به بچه‌هایتان که بزرگ می‌شوند و دوباره به همین چیزها که شما فکر می‌کنید فکر می‌کنند فکر کنید. ردیف کنید دلایل زیستن را، که نکند به پستی در ویرگول و بیان و اینستاگرام بربخورید که در مورد تاریکی دنیا باشد، یا نکند که به سیاهیِ پردهٔ سینما بربخورید و به شباهتش به پایان عمر انسان‌ها فکر کنید، یا و یا و یا و یا. می‌گفت لعبتکانیم، و راهی نیست که نباشیم. نه؟ خوبید؟ لطفاً خوب باشید. چه زیباتر از برف امسال که هنوز نیامده است؟ البته که پارسال آمده است. چه زیباتر از بوسه‌ای عاشقانه که نداده‌اید و نگرفته‌اید؟ لابد اگر اساس هستی به تولید مثل و ادامهٔ بقا نبود، و بالعکس بود، ما باید از شکستن سر همدیگر حشری می‌شدیم! چه زیباتر از این همه زیبایی؟ نه؟ می‌دانم، می‌دانم که می‌دانید، اما گفتم که برای خودم می‌نویسم. برای اینکه حالم بدتر بشود. وقتی بدتر بشوم، شوخی‌های خنده‌دار‌تری می‌کنم، چون دنیایی که تاریک‌تر باشدْ به خنده و دوپامین بیشتری برای پوشاندنش نیاز است. همهٔ این متن صرفاً یکی شوخی بود، ما که زنده‌ایم، فدای سرتان که چگونه. به جان استاد راهنمایم که می‌خواهم دنیا نباشد اگر نباشد، من شادم و قدر این زندگی زیبا و دلنشین را می‌دانم. حتی می‌خواهم فرداشب که یلداست، تا اندازه‌ای که توان در نورون‌های مغزم باقی‌ستْ با دختری که دوستش دارمْ لاس بزنم. این‌ها را نوشتم که بگویم من یک دروغ‌گویِ شادم و از کردهٔ خود دل‌شادم. به سلامتی بریم؟ به سلامتی خودت که این همه ادا داری، ولی بازم می‌خوام بیس‌چاری پیشت باشم.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 04:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشت-۴</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B4-ixfzjjlrucap</link>
                <description>شیدایی بر مستان مسلط خواهد شد و من، و من هر زمان که تو را به یاد می‌آورمْ خود را به یاد می‌آورم و آن‌گاه خود را از یاد می‌برم. تو دیوان مستی می‌خوانی و منْ ناهوش از عالم می‌روم. من تو را به فراموش می‌آورم و تو مرا مستانه زخم می‌زنی. تو در برف می‌خشکی و من در‌ خفقانْ آتش می‌گیرم. من می‌میرم و تو مرا در آغوش نمی‌کشی. دنیا اوج می‌گیرد و من به تو سقوط می‌کنم. گنجشکِ خواب‌آلود در پیِ آوازی که گرگان می‌خوانندْ کوچ خواهد کرد، و تو کوچ کرده بودی و من و زوزهْ همدیگر را به آغوش کشیده‌ایم. من دَردانه خواهم مُرد، و تو زیبایی را عاشقانه غرقِ خود خواهی کرد.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2023 05:08:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشت-۳</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B3-jarcrlfozvrj</link>
                <description>گاهی می‌شود که آدم‌ها را تیپ‌بندی می‌کنم؛ مثلاً می‌گویم فلانی که نانواست، یا دکه‌ای سر کوچه، و وقتی می‌فهمم که همان آدم، خیلی از ‌کارها یا تفکراتش شبیه به خود من است و او هم بعضی اوقات در زندگی‌اش به رنج‌های وجودی‌اش فکر می‌کند، جا می‌خورم. از اینکه می‌فهمم او تیپ نیست، جا می‌خورم. از اینجا به بعد، من فکر می‌کنم که تیپ برای فیلم‌هاست. آدم‌ها، یک‌سری اشیاء نیستند که صرفاً برای شغل، وضعیت ظاهری، تحصیلات، وضعیت ازدواج، مکان زندگی، میزان درآمد و غیره، آن‌ها را طبقه‌بندی کنم. خیلی سخت نیست، مغز من، صرفاً برای اینکه کمتر از خودش کار بکشد، آدم‌های خیلی زیادی را نادیده گرفته است. نادیده‌گرفتنی که پشت‌بندش، یک هرم رقابتی از آدم‌ها درست کرده است و آدمش را خاص می‌بیند. من خاص نیستم، تیپ هم نیستم.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 04:58:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفینه‌سواری</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-xavbdo9lyobt</link>
                <description>بزرگواران کمربند رو ببندند، قراره یه هزارروزی حداقل برگردیم عقب. دیشدیرین دیرین.اولین موتور من «سفینه» بود، یعنی اسمش رو گذاشته بودم «سفینه»، چون من عاشق فضا بودم، و هستم. سال ۹۸ بود که پیک پیتزا بودم. پیتزایی‌ش هم نزدیک انقلاب بود. بگذریم. دقیقاً یادمه که بیست و چهار دی بود و من مثه فرفره کار می‌کردم که پول اجاره‌خونه و قسط لپتاپ رو بدم، واسه همین با خودم قرار گذاشته بودم که فقط این پنج روز، فقط پنج روز، توی پیاده‌رو هم برم. بله، من قبل از اینکه موتورسوار بشم، به موتوری‌هایی که توی پیاده‌رو می‌اومدن فحش می‌دادم، واسه همین تا یه مدت با موتور توی پیاده‌رو نمی‌رفتم. ولی قسط داشتم ایهاالناس، دونت جاج می.این شد که «سفینه» چرخش به پیاده‌رو باز شد. دو سه روز اول خیلی عذرخواهی می‌کردم، ولی خب بعدش فهمیدم چه کاریه؟ «شرمنده مادر»، «ببخشید آقاپسر و خانوم‌دختر» و قس‌علی‌هذه، دارم زمان رو از دست می‌دم. این شد که قسمت اخلاقی مغز مبارکم رو خاموش کردم و روزهای بعدی رو عذرخواهی نکردم، و بسنده کردم به بوق‌زدن. اون زمان، انقد درگیر پول بودم که از همه‌چی می‌زدم. بابام می‌گفت «بیمه کردی؟». من چی می‌گفتم؟ «هااااااا». پدرم فک می‌کرد «آره»، و من داشتم پیش خودم فک می‌کردم که «هاااااااا، آروم می‌رونم»، ولی قسمت دوم رو فقط توی مغزم پخش می‌کردم. پول پول پول، بیمه ماه بعد. عزیزان تَکرار کنین: «پول پول پول،‌ بیمه ماه بعد».روز آخر عهد گرانقدر پیاده‌رو‌سواری من بود. هوا؟ آفتابی. زمین؟ خشک. سفینه؟ سرپا، سرحال، اصن یه پارچه آقا. من؟ شارژ شارژ، منتظر اتمام دی‌ماه زیبا،‌ برای شروع بهمنی رویایی. خیابونا؟ خلوت. اصلاً پیاده‌رو نمی‌خواست برم. گفتم بذار برم تو پیاده‌رو، حال می‌ده. دقیقاً اون لحظه که تصمیم گرفتم برم تو پیاده‌رو، با خودم چی فک می‌کردم؟ راستش رو بخواید، پیاده‌رو انگار واسه‌م اعتیاد شده بود و من همزمان از اینکه دارم قانون‌شکنی می‌کنم و پول درمیارم، حسابی کیفور شده بودم. بله، من مشکل روانی داشتم، الان رو راستش نمی‌دونم. خب، سر سفینه رو کج کردم داخل پیاده‌رو، تا نصفهٔ‌ پیاده‌رو رفته بودم که حواسم رفت سمت دخترخانومی که کنار ایستگاه اتوبوس بود. مانتو؟ قرمز. شال؟ سفید. کفش؟ از این پاشنه‌بلندا. عینک؟ از این جدیدا. داشتم فک می‌کردم که چه خوب شد که اومدم پیاده‌رو، لااقل می‌تونم وایستم و برم با اون دختره از برنامه‌های آیندهٔ زندگی‌م حرف بزنم و حتی برسونم‌ش، که خوردم به یه مرد بزرگوار که بعداً فهمیدم دانشجوی ریاضی مملکت بوده، و سفینه هم سُر خورد و پای من هم اون بین گیر کرد و بله عزیزان گرانقدر دل‌سوزی که تا این لحظه با برنامهٔ ما همراه بودید، پای بنده شکست، دست اون ریاضی‌دان مملکت زخم شد، و خب اونقد بزرگوار بود که بخشید من رو، پیتزای رست‌بیف سه‌نفره پخش زمین شد. البته اینا اصلاً‌ و ابداً مهم نیستن، بیشتر دلم شکست، چون آبروم پیش اون دختره رفت. پول؟ فدای سرتون. اون ماه قسط رو دادم، ولی دهنم مورد عنایت قرار گرفت، چون چی؟ بیمه نداشتم، پا هم نداشتم، یعنی داشتم، ولی شکسته بود. اون ریاضی‌دانه داشت به من می‌گفت که خیلی احتمالش کم بوده که به من بزنی، چطور زدی؟ من هم می‌خواستم بگم که طبق این احتمال کم، من سفینه رو بیمه نکرده بودم، و خب اگه زیبایی اون دخترخانم رو در نظر بگیری، احتمالش کم نبوده.البته شاید هم مغز نداشتم، بیمه نکردم یک، پیاده‌رو با موتور رفتم، تو یه روزی که خیابون هم خلوت بود، دو. پس این دو تا کار یادتون نره، بیمه کنین، با موتور و ماشین و سفینه هم نرید تو پیاده‌رو، عجالتاً حواس‌تون به رانندگی‌تون هم باشه، حواس‌تون پرت نشه ؛) اصل اول سفینه‌سواری همین حواس‌جمعی است. اصل صفر را کامنت بفرمایید. دیش‌دیرین‌پایان.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 23:22:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویرهای پیش از رفتن، جدایی، نبودن، تنهایی.</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rhfazq6ngnsg</link>
                <description>کفش‌هایم برق می‌زدند، پایم را می‌زدند. سنگ‌فرشِ پیاده‌رویی قدم می‌زدم، خیس از باران دیشب و پر از برگ زرد درخت بود. چشم‌هایم را چندثانیه می‌بستم و راه می‌رفتم و باز می‌کردم و خمیازه می‌کشیدم. شلوغ بود، میزها کنار هم، راهرو‌ پر از آدم بود، سروصدا. نزدیک ظهر بود، هوا خنک، آسمان صاف، پاییز، دانشکده پر از آدم بود. همه داشتند از پایان‌نامه‌شان دفاع می‌کردند. من، صبح، تازه خوابم برده بود که شنیدم صدای کبوتری را که نوک می‌زد به لولای پنجره، و می‌خورد به شیشه، بال می‌زد، برنج دیشبی را که مهدی ریخته بودْ می‌خورد. لبخند زدم، پتو را دور خودم پیچیدم. شب که شده بود، حدود پانزده‌نفری کنار هم بودیم، چهار میز، چسبیده، سمت چپْ شیشه، سقفْ بلند و آویز‌های شیشه‌ای آویزان، پایینْ کفشی که پایم را می‌زد، روبه‌روْ محمد روی آخرین صندلی نشسته بود و هرازچندگاهی سیگار دود می‌کرد. کناری ایستاده بودم، میان راهرو، تکیه به دیوار، دست‌هایم را به پشتْ قفل کرده بودم، آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، گاهی پایین را نگاه می‌کردم، گاهی راست، گاهی چپ، گاهی بالا، گاهی تکیه می‌زدم سرم را، به دیوار، پنجره روشن شد، من حتی چشمانم هم سنگین نشد. کنار درخت تازه‌بریدهٔ کنار دانشکده، تو بودی که غم در چشمانت و قدم می‌زدی و برایم دست تکان می‌دادی، پاکت شیرینی را روی میز گذاشته بودی، دوربینت را پیش من گذاشته بودی و عکسی را که از کبوتر گرفته بودم را توصیف کرده بودی، روی صندلی سوم از راست نشسته بودی و نمکدان روی میز را برمی‌داشتی و چپ و راست‌ش می‌کردی و دود سیگار محمد را با دست نشان می‌دادی و می‌خندیدی، سمت راست و بین جمعیت را نگاه می‌کردم و چشمانت را دزدکی می‌دیدم و چشمانت را دزدکی می‌دیدم، و نگاه می‌کردی و چشمانم را برمی‌داشتم، از شیرینی‌ات برداشتم، چشمانت را نگاه می‌کردم. تو که بودی و که هستی و چه در چشمانت داشتی و چه در چشمانت داری که هزارواندی‌روز است که تو را از یاد نبرده‌ام؟Image CR: Hannaneh Ahmadi</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 05:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرآنکه دندان دهد، سردرد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D9%87%D8%B1%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D8%AF-il7zgxo9b0fy</link>
                <description>امیدوار بودم که چشمهٔ خواستن‌هایم بخشکد، اما آدمی‌ست و خواستنْ انگار.از دندان‌درد و سردرد، از صبح پنج مسکن خورده‌ام، حواسم بود که تعدادش یادم بماند که روزهای بعد بدانم که می‌توانم این تعداد مسکن و یکی بیشترش را بخورم.خیلی خسته‌ام، حوصلهٔ هیچ خیال‌پردازی‌ای را ندارم. دوست دارم بخوابم و کویر را دوباره خواب ببینم.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 04:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول خیلی خوبه</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-rtip9kzrn95k</link>
                <description>یه بار یکی بهم گفت که پول خیلی خوبه، انقد خوبه که بازیگری رو کنار گذاشته. نشد جوابش رو بدم، حتی نخواستم جوابش رو بدم، ولی راست می‌گفت، کیه که از‌ پول بدش بیاد؟ ولی من از کاری که دوست ندارم، دوست ندارم پول دربیارم! به قول یکی، من می‌خوام یه نویسنده یا بازیگر دربه‌در بشم که لَنگ ناهار فرداشه.اگه به حرفش گوش می‌کردم و براش کار می‌کردم، لابد الان n تومن رو حسابم بود، سوار ماشین پدرش هم بودم. بعضی وقتا به انتخابم شک می‌کنم، ولی خیلی دیره، چون من همهٔ انتخابام بعد از این پرسش از خودم بوده که «اگه تموم پول دنیا رو داشتی، چه کاری دوست داشتی بکنی؟». من؟ تیاتر، فیلم، داستان، ادبیات.اینا رو نوشتم که اگه یه روز خواستم درگیر خوبیّت پول بشم، برگردم این پست رو بخونم. آره پدر من، من می‌دونم از زندگی‌م چی‌ می‌خوام. آرامشِ من با آرامشِ تو فرق داره.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 03:53:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رگْ زن بر تیغ یار</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%B1%DA%AF%D9%92-%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-gmbjfwrdzdqa</link>
                <description>ایستگاه بهشتدخترک، کف پاهایشْ لخت، شب، داشت گرمای لطیف شن‌های ساحل را بین انگشتان ظریفش راه می‌داد، صدای دریا، دم و بازدم‌ش داشت خنکای ریزآب موج‌ها را پرواز می‌داد، مرد، سایه‌اش را در آغوش گرفته بود، موج، چند تکه‌چوبِ پیر را تاب می‌داد، پیچیده بود بوی یاسمن، پرتقال، چوب، دود، دخترک، تپل‌دست‌هایش سرخ، نازچشمانش لرزان، گوشت‌آلودلب‌هایش درخشان، مرد، زمزمه می‌کرد فریاد خاموش را، پیرهن چاک، و خوی‌کرده، صراحی، غزل، شب، سایه‌اش پیش سایه‌اش آمد، نجوا می‌کرد با نجوای موج، مرد را گفت به آواز حزین، تو کیستی در این خلوت؟ چشمانت خون، دستانت لرزان، خوابت نیست؟ لبش روی لبش نبود، فاصله داشت، بوسیدنی بود، مرد، گفت، تو معشوق زاهدی، دلبرک حافظی، تو سیمینی، نسترنی، شاخه نباتی، دخترک گفت تو کیستی؟ مرد گفت من نیستم، به یاد داشتم که گل بود و درخت، نهر عسل بود و می، صدا آمد که ای فلانی، تو محرم هر رازی، تو را به شاخ نباتت قسم، دست برون آوردم از نهر عسل، جام مِی گذاشتم بر زمین، زلف یار باز کردم از سرانگشتانم، بال زدم بر سر جنت، آمدم از هفت آسمان بر زمین، تو را دیدم، جواب دادم فالی را.همین که حافظ فال دخترک را خواند، دخترک خندید و روی‌ش را برگرداند سمت آب دریا و راه افتاد. گفتیم «مرد! گفتی؟». نشنید. گفتیم «حافظا! گفتی، کنون بازآ». نجوای ضعیف‌ش را خود نشنید، ما اما چرا: «هست، هست در شهر نگاری که دل ما ببرد».حافظهٔ حافظ، کودکانه پیش جوانی‌اش، خود داشت صدای موجی می‌شنید، حافظه‌اش دل‌تنگ چشمان نیمه‌بازْ خمارِ لیلا، پیک پشت پیک شراب شیراز و آواز زن فاحشه، می‌نوشید، رو کردم به جبرئیل، «اگر تن بود، و روح، از رنج حافظ، عزرائیلْ سوگوارانه می‌گرفت، روح مرد را»، جبرئیل گفت «جان حافظ در تن دیگری‌ست».یا تیغ بزن، بر من، بر گردن من، یا نگاهی، چشمانت،‌ چشمان مرا،‌ مرد این‌ها را گفت و کتاب‌ حافظ را بست، حافظ رفت، دخترک رفت، جبرئیل رفت، من هم می‌روم، اما مردْ ماند.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Thu, 16 Nov 2023 04:10:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد جناب‌ کامو</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-kmjbi9wepdru</link>
                <description>امروز تولد «کامو» بود. برای همین، کتاب نامه‌هایش به ماریا را برای خودم هدیه گرفتم. فکرش را بکن، نامه‌های عاشقانهٔ آلبر و ماریا.هنوز شروع به خواندن نکرده‌ام.شاعرش را به‌ یاد می‌آوری؟ همان که گفته بود «مریم، آخرین معشوقهٔ خدا بود». بعضی وقت‌ها دلم می‌سوزد برای عاشقی که عاشق مریم مقدس بوده باشد. به که دعا بَرَد؟ به رقیب؟In Aramaic, the language spoken by Jesus, Joseph and Mary, Mary is called Maryam. The Greek translation of the Old Testament calls her Mariam, whereas with New Testament Greek she is Maria.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 03:19:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر حاجی الماس</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3-tpmuefm5bhtn</link>
                <description>یک روز دم غروب، پسری با مو و ریش زیاد، به دفتر ما آمد. همه به او نگاه کردیم، چون پیراهنش مثل پتوی پلنگ‌نشان بود و شلوار راه‌راه‌ش تا زانو تا خورده بود، و موهایش تا کمرش بود. اما به صورت نحیف‌ش می‌خورد که سی‌سال داشته باشد. از لیلا، منشی‌مان، سراغ کسی را گرفت. لیلا که در حسرت داشتن موهای بلند پسر بود، یک‌دفعه رنگش پرید و انگار که یک قاتل زنجیره‌ای را به پلیس نشان بدهدْ با ترس و لرز به من اشاره کرد. پسرْ نزدیک‌تر که آمدْ دست چپش را دراز کرد سمتم که دست بدهم، برای من جالب، و البته راحت‌تر بود که با دست چپ دست بدهم، چون همیشه خودکارم را در دست راستم داشتم، اما من دست راستم را پشت و رو کردم و به دست چپش دست دادم، اصلاً دوست نداشتم که آن موجود جوان و عجیب، هنوز ازراه‌نرسیدهْ به من تحکم کند، لااقل بیست سالی از او بزرگ‌تر، و بیست‌سالی بیشتر از او با آدم‌های دیگر دست داده بودم. اما چون دستم را چرخانده بودم، باز هم به‌گونه‌ای دست داده بودم که انگار او دست مرا پیچانده بود و به من چیره بود، از این کار کفری شده بودم، دوست داشتم همان‌جا فحشش بدهم و با حواله‌کردن چند بیرون‌پا و داخل‌پا بیرونش کنم، اما همچین حقی نداشتم و البته کنجکاو بودم که همچون آدم پررویی، از من چه می‌خواهد. هنوز دستم را رها نکرده بودم صدای نامتوازن و زیرشْ مثل دررفتن سیم گیتار در فضا پیچید، در حدی که همهٔ همکاران، مثل مرغ و خروس‌های سرگردان، به سمت میز من سربرگرداندند و جا خورده بودند که از همچون موجود زمختیْ چگونه همچون صدای زیری منتشر می‌شود. حتی اسماعیل‌زیپو، آبدارچی‌مان، بعداً به من گفت که یکی از استکان‌های آبدارخانه به هنگام حرف‌زدن آن پسرْ ترک خورده بود، البته که می‌خواست دست‌وپاچلفتی‌بودن خودش را ماست‌مالی کند.پسر گفت «صد تا نامهٔ عاشقانه می‌خوام، واسه صد تا دختر مختلف، می‌خوام به همشون نامه بدم». با خودم دودوتاچهارتا کردم، یعنی با همه‌شان دوست بود؟ از مغزم به اندازهٔ سوختن سه پتوی دو نفره دود بلند شد. چطور ممکن است؟ آخر با این مخلوق فالشْ چگونه صد دختر دوست می‌شود؟ به این فکر کردم که موهایم را بلند کنم و لباس‌هایی پر از علائم نامفهوم میخی بپوشم، و حتی به این فکر کردم که پیش متخصص حنجره بروم تا صدایم را مثل آن پسرکْ برایم تیز و برنده کندْ در حدی که به جای یک‌استکان، همهٔ شیشه‌های دفتر، اصلاً همهٔ شیشه‌های برج ترک بخورد.گفتم «اسم‌شون چیه؟». برایم لیست کرد، از فاطمه و زهرا و معصومه گرفته، تا آرمینا و آیدا و سهیلا. به نزدیک نود و چهار اسم که رسیدْ اسم شش پسر را هم برد. فوراً هم گفت که «این‌ها بعداً دختر می‌شن. می‌دونین که؟». حالا من از کدام گوری باید می‌دانستم که «علی معلم» و «فرهاد منتخب» و آن‌چندتای دیگر قرار است دختر بشوند را اصلاً بی‌خیال شوید، من چطور قرار است که برای‌شان نامهٔ عاشقانه بنویسم؟ بگویم «علی به قربان لب‌های هوس‌آلودت»؟ یا «تقی به فدای گیسوی افشانت»؟ گفتم «یعنی چه‌طور نامه‌ای بنویسم حضرت والا؟». آن موقع که گفتم «حضرت والا»، فکر می‌کردم توهین‌آمیز باشد و به‌ش بربخورد، اما باد به غبغب انداخت و حسابی کیفور شد از والابودنش. گفت «همه‌شون رو بنویس که از نگاه اول درگیرشونم، و دوست دارم یه شب رویایی رو کنار ساحل باهاشون بگذرونم، می‌دونی که چی می‌گم؟ اون وسطش هر چی می‌خوای بگو. هر قولی می‌خوای بده. فقط اون «شب رویایی» اوکی شه. می‌دونی که چی می‌گم؟». به این حروف که رسید، همهٔ همکارهایی که داشتم مثل سمفونی موتورهای خفه‌کرده شروع کردند به استارت خنده‌زدن و مخفی‌کردن خنده‌هایشان. می‌خواستم بگویم «دست ما رو هم بگیر حضرت والا» که مدیرمان آمد و گفت «ایشون پسرِ حاجی الماس هستن، کارشون رو زودی راه بندازین».پنج گالن قهوه خوردم، نیم گالن شکر، و باور کنید که صد نامهٔ لعنتی متفاوت نوشتم که همه‌شان این‌گونه شروع می‌شد که «فلانیِ عزیزم، سلام به چشمانت که از ماه و خورشید بیش‌تر دوست‌شان می‌دارم»، و آخرش این‌گونه بود که «برایت ستاره‌ای کنار گذاشته‌ام در آسمان ساحلی که هرشب، تنها و رنج‌آلودْ بدان خیره می‌شوم. بیا بگیر از من تنهایی‌ام را، و ستاره‌ات را». بعد نمی‌دانستم که گیرندهٔ نامه متوجه خواهد شد که قصد پسرِ حاجی‌الماسْ تنها هم‌خوابگی است یا نه، و لحظه‌ای ترسیدم، نکند که کار من غیراخلاقی باشد؟ فرداپس‌فردا نیایند یخهٔ ما را بچسبند که دختر، و البته پسر مردم را از راه به‌در کرده‌ایم! حتی پدرم را تصور کردم که در دادگاه به‌جای این‌که از فرزند دیلاقش دفاع کند دارد داد می‌زند که «اگه این دسته‌طی نومه‌نوشتن به دختر مردم بلد بود که یه نامه هم واسه خاطر ما واسه مرضی‌خیاط می‌نوشت»، پدرم از بعد طلاق‌گرفتن مادرم، شاید هم قبلش، کشته‌مردهٔ مرضی بود، شاید هم هست. این شد که به‌جای تحقق آن صحنهٔ دادگاه، جدای از نامه‌های «اغواگریِ شب رویایی» که برایِِ پسر حاجی الماس نوشته بودم، صد فتوکپی از همین متن را در صد پاکت‌نامه گذاشتم، و در آخرین لحظه، به جای آن اغوانامه‌ها به دست ابن‌الماس دادم. لطفاً اگر پسر حاجی الماس را دیدید، به رویش نیاورید، چون بنده از کار بیکار می‌شوم. نوشتن نامه‌های مردمْ تنها کاری‌ست که می‌توانم انجام بدهم، و بدان عشق می‌ورزم. تنها اینکه خدایِ باورداشته یا نداشته‌تان را شکر کنید که من مسئول نوشتن این نامه‌ها بودم، چرا که من هنوز به سوگند نامه‌نویسی‌ام پای‌بند هستم.قربانِ شما، کامو.پ.ن: این نامه را واقعاً نوشته بودم، و می‌خواستم آن را به دختری که تنها از دور دیده بودم‌ش، بدهم‌، اما ندادم‌ش. نمی‌دانم چه سرّی‌ست که وقتی من از آدمی خوشم می‌آید، احمق می‌شوم، و احساس بچگی می‌کنم.برای نیوشایِ جشنواره نهال.</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Sat, 04 Nov 2023 04:04:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشت-۲</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B2-r5egkj2askmb</link>
                <description>ویرایشگر ویرگول با من بازی در می‌آورد.دهانم تلخ شده از سیگاری که دوست ندارم بکشم.بمرانی می‌خواند:«تو خیلی دوری، خیلی دوری، خیلی دور».باران می‌بارد، آرزو کن که آرزوی محبوبت بگیرد.«تو بذار وقتی پاییز شد برو».از همهٔ آدم‌هایی که به‌م حسِ بس‌نبودن دادندْ دل‌گیرم.اگه متافیزیک بود، الان تو داشتی خواب منو می‌دیدی، از بس که روز و شب به فکرتم عوضی.تیشرت راه‌راهت رو دیدم از دور، خیلی دور، انقد دور که باید به قطر زمین، چاه بِکَنَم که به‌ت برسم.حاضرم یه سال از عمرمو بدم، که یه هفته از‌ دور ببینمت.می‌گن یکی از اجدادت عارف بوده، اگه الان زنده بود مریدش می‌شدم به‌ش می‌گفتم بیا طی الارض کنیم بریم پیش نوه‌ت. عارف! اگه تونستی با عزرائیل حرف بزن تا خط قبل رو عملی‌ش کنه، روزه و نمازهام رو هم واسه خودت بردار، شیرینی من به تو.انقد سر و صدا نکن شازده، افرای بهرام‌خان بیضایی داره با پسرعمو لاس می‌زنه.تو چرا فک کردی من از چال گونه‌ت خوشم اومده که بعدش از تو خوشم اومده؟انقد زود ازدواج نکن، بیا دوس‌دختر من شو تا بفهمی دنیا پوچه.امیرخان! خَرِت چند؟ رویای شیرینت کو؟ وضعیت سفیدت قرمز.تو نکشیدهْ هوایی، با عزرائیل قول‌نومه‌کردنت درست، چرا رگ دستتو منگنه می‌کنی؟اوس‌کریم، یه دیقه برگردون این نوارو، من چشاشو سیر نگاه نکردم.اگه پاکت کردم چی؟ دوستم می‌شی؟</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 05:34:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدمت گفتم نسترن است</title>
                <link>https://virgool.io/@camus/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-utccr3s9dmoh</link>
                <description>کمی این‌طرف‌تر. دقیقاً همین‌جا. سوار تاکسی قدیمی، داشتی می‌رفتی پاسداران، تاکسی همین‌جا ایستاد، نه چراغ قرمزی بود، نه مسافری می‌خواست سوار شود، نه تو می‌خواستی پیاده شوی، راننده انگار سرش گیج رفته بود، یا که خیال می‌کرد راه را اشتباه رفته است، اما به‌هرحال ایستاد، دیدمت گفتم نسترن است، دیدی‌ام گفتی چهره‌ام آشناست. بعد که سوار شدم، داشتی ردیف ردیف معادلات کنار هم می‌گذاشتی که بفهمی چقدر نادر است که غروب یک روز خلوت، تهران، آن‌طرف پل سعیدی، مرا ببینی. بعد من گفتم «غیرممکن که نیست». ماشین خراب شد، پیاده شدیم، پیاده رفتیم، پاره‌پاره ابرهای خاکستری‌نارنجی را می‌دیدی و من انعکاس آسمان در شیشهٔ عینکت را. گفتمت «بیا بریم برج نگین». خندیدی، برج نرفتیم، در خواب چرا.طبقه‌طبقه از پله‌ها بالا رفتیم، نمی‌دانستیم از درد ناله کنیم، یا از خنده ریسه برویم، بهت گفتم کوتاه بیا، اما لب‌های کوچکت را گزیدی و با زحمت گفتی «خسته شدی جیمز باند؟». گفتم «روبه‌روی آسانسور که بودیم، تصویرت در آینه، مرا یاد کتاب‌فروشی انداخت، همان‌ که کتاب‌های فرانسوی‌ات را از آن خریدی». بعد در یادت گشتی پیِ آینه و کتاب و فرانسه، چیزی نیافتی، خندیدم، خندیدی. کافه که بودیم، برگشتی و صندلی را چرخاندی، «جناب، چای میل دارید یا نوشابه؟»، گفتم «مادموزل! این چه سوال بیهوده‌ایه؟ عرق کشمش اگر مقدوره». گفتی «امر دیگه موسیو؟». بعد کتاب‌فروشی را یادت آمد، خندیدی، و برج، و آنقدر خندیدی که می‌ترسیدم پله‌های برج را بیفتی، کمرت را گرفتم، گرمای بدنت بر تنم می‌زد، صدایت را صاف کردی، «موسیو می‌خوان فرنچ‌کیس سفارش بدن؟».</description>
                <category>کامو</category>
                <author>کامو</author>
                <pubDate>Wed, 01 Nov 2023 03:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>