<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدای حقیقت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@captainprice</link>
        <description>علیرضا هستم. علاقه مند به تکنولوژی، سفر، کتاب و ریاضیات!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:54:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1745033/avatar/ipUgaN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدای حقیقت</title>
            <link>https://virgool.io/@captainprice</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خورشید پایدار، ادبیات</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-quczbkxeykqr</link>
                <description>    به خانه خاطرات بازمیگردیم. جایی که رشته های افکار را با آرایه هایش بافید. جایی که کیمیاگران سخن را دور هم جمع کرد. جایی که مورفین روح بود. خانه ای که همیشگی است. و نه برای من و نه برای توست، بلکه مستقل از ما جاریست. شاید زیبایی های پوچ پیشرفت های امروزی چشمانمان را هرازگاهی به این گوهر ابدی ببندد، اما باز هم سیاره به مدارش بازگشته و به دور خورشیدش میگردد. خورشید بشریت ادبیات است. ادبیاتی که محدود به قید ها نیست. ادبیاتی که از پرستش بی نیاز است. ادبیاتی که بی جواب است به پرسش هایی مانند &quot;کی&quot;، &quot;چه وقت&quot; ، &quot;کجا&quot; و &quot;چرا&quot;. ادبیات بی چون و چرا رقم می خورد. ادبیات پاسخی غیر منطقی و قانع کننده برای نیاز های بی پایان ماست. او همان چیزیست که در شاهرگ روح ما جاریست.</description>
                <category>صدای حقیقت</category>
                <author>صدای حقیقت</author>
                <pubDate>Sun, 17 Mar 2024 02:33:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغی به نام زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ktddijefe8r1</link>
                <description>آیا واقعا میدانیم که نمیدانیم چه میخواهیم. انسان کنجکاو است، به همین دلیل است که یک کودک بلافاصله پس از ورود به عالم گریه سر می گیرد. اما ما هر روز عادی تر از دیروز زندگی میکنیم و نمیدانم که به دنبال چه هستیم. چه میخواهیم و قرار است به چی برسیم. همه چیز برای ما عادی شده است. انگار ناچاریم زندگی کنیم. پوچی عمیقی که در گودال ذهن ایجاد شده است ما را وادار کرده است این را قبول کنیم. این دروغ را. دروغی به نام زندگی. &quot;پدر ما چرا باید زندگی کنیم؟ چرا خدا ما را آفرید؟&quot;به راستی که خدا از خلقت ما چه میخواست؟ آیا میخواست سرگرم شود؟ آیا از شدت خوبی و مهربانی که برایش غیرقابل تحمل است دست به آفرینش همه چیز زد، تا انسان ناشکر را با باران مهربانی و نعمت هایش سیرآب کند؟     بعضی می گویند خدا ما را نیافرید، این ما بودیم که ناچارا دست به خلقت خدا زدیم. هر یک به گونه ای. مسیحیان با مسیح و پدرش، بوداییان با خدایان افسانه ای و جادویی متعددشان، یهودیان با خدای یهود پرستشان، مسلمانان با الله اشان و خداناباوران با عقلشان. خداناباوران معتقدند عقل آنها خدای آنها است. آیا عقلشان سبب وجودیت آنان شده. آنان می گویند اعتقاد به خدا نشانه ضعف انسان است بلکه آدم باید عقلش را حاکم قرار دهد. چه کسی عقلشان را حاکم شان قرار داده است؟ پس آنها هم خدایی دارند. خدای آنها خودشان و عقلشان است. مگر قرار نبود خدایی درکار نباشد. پس چرا حکم فرما و در حقیقت خدایشان عقلشان است.     مهم نیست خدای شما که باشد، اگر به زندگی سیاه و سفید شما معنا می بخشد، همان را بپرستید، اگر ذهن آشفته و پریشانتان را آرام میکند به آن وفادار بمانید.</description>
                <category>صدای حقیقت</category>
                <author>صدای حقیقت</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 22:56:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست‌وجوی حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/@captainprice/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-udcnyfdxn1ql</link>
                <description>       سکوت است و به همراهش تفکر. در این مکان هر که بخواهد بخندد می گرید و هر که بخواهد گریه کند می خندد. اینجا شهر احساسات گمشده است.        خنده یک پیام احساسی از رضایت فکریست که به طور ناآگاهانه در فرد پدیدار می شود. گریه نیز وارون خنده است. می توان گفت حرکت عکس خنده است. در این حالت ما در وضعیت احساسی و جسمی شدیدی قرار می گیریم که باعث می شود ناخودآگاه شروع به گریه می کنیم.      جهان از خیر و شر خلق شده است. در نقطه مقابل خیر، شر است و در مقابل شر، خیر. در این میان ظاهرا برابری وجود دارد. اما چه می شود اگر روزی از خواب بیدار شوید و همراه با صبح بخیری که به فرزند خود می گویید، اخمی نیز به او بکنید؟ یا وقتی از دست کسی عصبانی هستید به جای آنکه صورتتان را کج کنید، به طرف بخندید. چه می شود؟      در جایی که من زندگی می کنم مردم برای خنده به کسی باید گریه کنند و برای خنده گریه. وقتی برای دوستم رحیم جکی را تعریف کردم. او بلافاصله شروع به گریه کرد.      به یاد دارم که برایم کمی طنز و البته بسیار غمگین بود زمانی که دیدم در روز خاک سپاری عمویم هر کس در کنجی برای خودش قهقهه می زند.       یک روز در مدرسه بودم و با دوستانم قدم می زدم. قرار شد برای پنج شنبه آخر هفته به خانه رضا بروم و کمی در تکالیف ریاضی کمکش کنم. چند قدمی که برداشتم یکدفعه دیدم که زیر پایم خالی شد و با صورت زمین را ساییدم. در حالی که داشتم با دردم کنار می آمدم به این فکر می کردم که چقدر عجیب است که رضا همیشه خندان دارد برای گریه می کند. با خودم گفتم:     &quot;رضا که خیلی عادت به خنده داشت و شوخ بود اما چرا حال نمی خندد و دارد از گریه فریاد می زند.&quot;       آیا ما خود حقیقی مان را گم کرده ایم؟ اگر با اعماق وجودمان لکه ای خیر در دنیا هستیم؛ چرا گاهی اوقات کار هایی می کنیم که خلاف آن را اثبات می کند. یا اگر ما لکه ای ننگ بر صفحه مخلوقات هستیم؛ چرا هنوز هم می توانیم در دل تاریکی نور بیابیم.</description>
                <category>صدای حقیقت</category>
                <author>صدای حقیقت</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 23:36:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموشی یعنی امنیت...</title>
                <link>https://virgool.io/@captainprice/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-d8d21cfkr6b4</link>
                <description>    گاهی اوقات دوست داریم کار های را انجام دهیم، اما کسی را متوجه کار های خود نکنیم. چرا این کار را انجام می دهیم؟    گاهی اوقات احساس امنیت نمی کنیم. حس می کنیم توسط اطرافیان، قضاوت ناعادلانه می شویم. قضاوت یک طرفه، یک گناه نابخشودنی است. چرا که انگار دهان قضاوت شونده را محکم می بندیم و به او اجازه دخالت در این فرآیند را نمی دهیم.     یک شیوه ناعادلانه تر برای قضاوت یک طرفه وجود دارد. زمانی که ما به قضاوت شونده اجازه سخن گفتن را می دهیم، اما می دانیم که او نمی تواند هیچ نظری بدهد. چه زمانی این شیوه بکار می آید؟   زمانی که خود را در جایگاهی بدانیم که واکنش نشان دادن فرد را سرزنش کنیم و آن را نشان از بی حرمتی و بی ادبی فرد بدانیم.    بدانید که:نظر خود را مطرح کردن نشان از بی ادبی نیست، اگر که آن را موُدبانه بیان کنیم.نباید عقیده و نظر خود را حق و برتر بدانیم.نظر مخالف، می تواند سازنده باشد. زیرا هر چیزی که غلط است، غلط است و هر چیزی که درست است، درست. پس عقاید مخالف باید مطرح شوند، زیرا همه جانبه برای ما سود دارد. اگر غلط باشد، عقیده و نظر ما را قوی تر و استوار تر می کند. اگر هم درست باشد، برای ما یک برد است. چرا که به حقیقت پی می بریم. </description>
                <category>صدای حقیقت</category>
                <author>صدای حقیقت</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 00:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای زندگی دلم برایت تنگ نمی شود...</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-wyctydqh9uyk</link>
                <description>     علاقه زیادی به تاریخ داشت. این را می توان از کتابخانه پر از کتابش فهمید. مرد مرموزی است. تقریبا هیچ کس او را درست درک نکرده است. سرش پر از افکار پیچیده است. بی هدف روی مبل مخملی اش نشته است و کتابی را می خواند. روی کتاب نوشته شده است &quot;خاطرات شیرین من&quot;.     برایم آن را بلند می خواند.    &quot;پدر و مادرم از اینکه من یک دختر بودم ناراضی بودند. آن ها یک پسر قوی و پرکار می خواستند. به گفته آن ها من ضعیف و بدرد نخور بودم. برای همین هفته ای بعد از اینکه پا به جهان گذاشتم، پدرم مرا به پشت تپه های صحرا برد. صدایش را می شنیدم که با خشم به خود و زندگی دشنام می گوید. او از چه چیزی آنقدر عصبانی است؟ هنوز هم جوابش را نیافته ام.     نگاهم می کند. غم از نگاهش می بارد و اشک در چشمانش خشک شده است. از گرمای عربستان و سرمای دلش. او در اینجا چه می خواهد؟     مرا از گهواره ام بیرون می آورد همانطور که به او می خندم مرا در گودال می گذارد و با خاک می پوشاند تا پرتو های آفتاب مرا نسوزانند اما پدر من از تاریکی می ترسم...    آخرین باری بود که پدرم را دیدم. از آن پس بجز تاریکی چیزی نبود.&quot;     آقای زندگی! همه کتاب های شما یا خیلی کوتاه هستند یا اگر قطور هستند، سرشار از تراژدی های دور از واقعیت اند. این کتاب ها را از کجا می آوری؟     &quot; آن ها را می نویسم. هر روز یک نفر پیش من میاید و آنچه بر وی گذشته است را برایم تعریف می کند. من هم آنها را می نویسم. آرزو دارم یک روز بتوانم کتابی شاد بنویسم. شاید توانستم روزی یک رمان رومانتیک و یا انگیزشی بنویسم. وای خدایا. یعنی می شود. هر روز آن را خواهم خواند.&quot;     پس یعنی کتابی برای من هم خواهی نوشت. درست است؟   &quot;کتاب تو را سال هاست که نوشته ام. اما برای اینکه احساس تنهایی نکنم با تو در خیالم حرف میزنم. کتاب تو هم از همان کتاب های بی معنی و بی خودیست که حاضری بمیری اما آن را نخوانی.     زندگی های این مردم بی گناه آن قدر پوچ است که آرزو می کنم زودتر بمیرند تا مجبور نشوم اثار بی ارزش قطور خلق کنم.&quot;     امیدوارم به آرزویت برسی اما بدان دلم برایت تنگ نمی شود.      پس از آن جمله به سرعت به سمت اتاق آقای مرگ دویدم برادر آقای زندگی. اما در اتاق قفل بود. به نظر می رسد هر کس تنها یکبار فرصت دیدار او را دارد.</description>
                <category>صدای حقیقت</category>
                <author>صدای حقیقت</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 03:10:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>