<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@carladavid</link>
        <description>........</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:38:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1558375/avatar/MjtuzV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</title>
            <link>https://virgool.io/@carladavid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پستی برای جدا کردن از پیشنویس:بماند به یادگار از اولین و آخرین باری که ۱۴ سالم شد/مروری بر زندگیم</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%B1%DB%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-jf4b9yq4qif4</link>
                <description> همه میگن بچگیام خیل گریه میکردم.حقیقتا دلم نمیخواد به اون دوره فکر کنم.چون باعث میشه کل بدنم درد بگیره پس از موقعی که اوضاع بهتر شد تعریف میکنم:۸ سالم بود.اولین روز مدرسه جدید(اینکه میگم مدرسه جدید در نظر داشته باشید من توی ۷ سال ۶تا مدرسه عوض کردم پس چیز  زیاد مهمی نیست)بعد از تموم کردن کتتب بینوایانی که کل شب مشغول خواندنش بودم رفتم مدرسه(چقدر دلم برای اون زمانا تنگ شده)مدرسه هیچ وقت مثل جایی که معلما توصیف میکردن نبود. اونسال من اولین بارهایی رو تجربه کردم که حس کردم متفاوتم!روز دوم مدرسه با ذوق کلاسور چرمی که با کلی نق زدن خریده بودم رو روی میز گزاشتم تا  داستانی که توی تابستون نوشته بودم رو  بخونه و یه برچسب &quot;صد آفرین&quot;بچسبونه.صبر کردم و صبرکردم تا بالاخره....نوبتم شدددد!دفتر رو چرخوند و بالا و پایینش کرد و صدام زد.گفت:بابات چیکارس؟چرا با تقویم میای سرکلاس؟فردا یه دفتر درست و حسابی بیار مدرسه.دفترم پر از خودکار قرمز شد به خونه برگشتم.فرداش با یه دفتر سیمی طرح&quot; ثنا و ثمین&quot;رفتم مدرسه.ولی بازم بچه ها مسخرم کردن و گفتن اینا پیرزنن(من:واتتتت؟یعنی فک کنم هیچ کس به اندازه من با ثنا و ثمین خاطره نداره😂درحدی که وقتی ثنا  توی عکس های جدید ازدواج کرده بود من  خر گریه کردم!!😂)اون سال گذشت.بعضی وقت ها خوب بود.بعضی وقت ها هم بد.بچه ها و معلم هدیه اسمان باهام خوب بودن ولی معلم خودم نه:(((سه سال بعد:-اون بزرگ شده+چی؟-میگم بزرگ شده+خب یعنی چی؟-دیگه با هر کلمه نمیخنده.دیگه وقتی اذیتش میکنن نمیگه من جادوگرم شما ماگلا منو نمیفهمید.دیگه براش مهم نیست راستگو و درستکار باشه.دیگه دنبال دلیل برای هرچیزی نیست.دیگه....من یازده ساله شدم.سن خوبی نبود.از بدبختی و مشکل درسی گرفته تا افسردگی و پنیک اتک.اون سال دوران کرونا و قرنطینه و کلاس های آنلاین بود.و این باعث میشد پادرمیانی خانواده توی درسها  به اوج برسه.دلم نمیخواد درمورد خانوادم بد حرف بزنم یا یجوری رفتار کنم انگار صلاحمو نمیخواستن(ولی دقیقا میخوام همینکار رو بکنم.اوکی؟) اونسال معلم افتضاحی داشتیم که به موقع به همه ثابت شد چقدر افتضاحه.من اونسال مثل چی درس خواندم تا چیزهایی که تدریس نمیشدن و فقط غلط گرفته میشدن رو یاد بگیرم.و پدر عزیزم که از هیچ نوع تنبیه جسمی و روحی دریغ نکرد ......سال خوبی نبود......یه گوشی موبایل a6داشتم که برای دیدن لایو ها ام وی ها کافی بود.و زندگی افتضاح که سعی میکردم با اهنگnot todayبهترش کنم.تابستون اونسال من متوجه یکسری دلیل احساساتم شدم و نکته دارک ماجرا اینجاست که همه رو برای مرتب کردن ذهنم توی یه دفتر سبز فاکی مینوشتم که انقدر سکرت بود که فقط وقتی کسی خونه نبود توش مینوشتم.یکبار...فقط یکبار وقتی بابام خونه بود توش نوشتم و پدر عزیزم خوندش(اصن عالی)تا اونجایی که یادم میاد فقط یه جمله گفت:فکر میکنی اگه سرت رو بکنی زیر برف کسی نمیبینتت؟بعدش فقط ضربه و تصاویری حاصل یه دوربین کج شده رو به یاد میارم:(((((سال بعد:من ۱۲ سالم شد.اونسال سال بود که واقعا درک کردم هیچ ارزشی برای خانوادم ندارن و کل چیزی که میخوان ابرو خودشونه.تا اخرین روز عید مدرسه رفتم تا مامانم بتونه توی گپ مذهبیش بنویسه:من دخترم را تا اخرین روز عید مدرسه فرستادم.باور کنید هیچی نیست!(هیچی نبود فقط مردم داشتن کشته میشدن!)من اونسال وارد دوتا از اولین روابط زندگیم (غیر جدی)شدم.دلم نمیخواد داستانش رو تعریف کنم ولی چیزی که فهمیدم این بود که هیچ کس....تاکید میکنم.....هیچ کس....نمیتونه به سادگی یه تیکه پازل رو توی جای اشتباهش فشار بده و توقع داشته باشه کامل بشه.با قدم های کوچیک شروع کردم.....بسه دیگهامسال:امسال چجوری گذشت؟عجیب بود.بعضی وقتا فقط بخاطر دیدن مهدیس و اکیپ کوچیکمون آخر کلاس به خودم گفتم:فقط یروز دیگه. از رفتار بچه های کلاس مثل مهدکودکی ها بود چندشم میشد.استرس اینسکیور(معادل فارسی خاصی نداره)رو کشیدم.از خودم متنفر شدم.....خودمو دوست داشتمو درنهایت: کارلا دیویس.امروز ۱ مهر ۱۴۰۳.شمع(کبریت یا حالا هرچی ۱۴ سالگیش رو فوت کرد و کلی به اتفاق های ۱۴ سال اخیر زندگیش فکر کرد.ریختن و ساخته شدن رو تجربه کرد.رشد کرد.بیشتر شنید....بیشتر خواند.برای پایان این پست که مثل رفتن زیر پتو توی زمستون بود فقط میخوام یک چیز بگم:&quot;تولدت از صمیم قلبم مبارک کارلا دیویس&quot;پینوشت:بماند به یادگار از اولین و اخرین باری که ۱۴ سالم شد.کارلا</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 01:03:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی چندتا کتاب که جدیدا خوندم</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-issqo0fifsuq</link>
                <description>معرفی چندتا کتاب که این اواخر خواندمفرانکنشتاینداستان درباره دانشمندی هست که سعی میکنه موجودی همسان انسان(از انسان قدرتمندتر) بسازه.این اولین تجربه من از رمان گاثیک بود که واقعا دوستش داشتم. تعداد صفحات کم بود ولی فونت خیلی کوچک بود و بخاطر قدیمی بودن کتاب کلمات نسبتا سخت بودن ولی واقعا دوستش داشتمدلایلی برای زنده ماندنکتاب درمورد افسردگی و اضطراب توی دنیای امروز هستاین کتاب رو خیلی وقت میخواستم بخونم و هدیه دوستم بود. حجم کتاب خیلی کمه و توی 2یا 3 ساعت تموم میشه.میخواهم بمیرم ولی دوست دارم دوکبوکی بخورماین کتاب هم یجورایی روانشناسی هست و درباره  درمان افسردگی و اضطراب تجربه شخصی نویسنده رو بیان میکنه.هیچ وقت از کتاب های آسیایی شرقی خوشم نیومده ولی این با اختلاف بهترین کتاب آسیایی شرقی هست که خوندم.هملتاین کتاب رو من از نمایشگاه کتاب خریدم و چون اینترنتی نمیتونستم کتاب کامل رو بخرم ورژن مانایی رو خریدم.اولش هیچی نفهمیدم ولی بعدش خوب شد و حتما رمان کاملش رو هم میخونمخردم کناین جلد اول به مجموعه هست که به پیشنهاد یکی از دوستهام خریدم.داستان درباره دختری با قدرت های ویژه هست که با اینکه مردم ازش میترسن  سعی میکنه صداقت و درستکاری خودش رو حفظ کنه.اول داستان قرار نیست هیچی ازش بفهمید. متن های خط زده شده خواندن رو یخورده سخت میکنن ولی اگه یکم تحمل کنید بعدش خیلی خوب میشه(من بقیه جلدهارو نخوندم و ترجیح میدم توی خیال عاقبت به خیری ژولیت بمونم تا اینکه جلد 1/5رو بخونم ولی اگه تا آخر خوندین لطفا به من هم بگین آخرش چی شد)کلکسیونراین کتاب رو پارسال کاربر &quot;پریسا Asadi&quot; خوندن و من امسال مشغول خوندنش شدممتن کتاب ساده هست و غرق شدن داخلش راحته. به طور خلاصه یه کتاب برای تمام قسمت های زندگیه.خشم و هیاهومن این کتاب رو 2یا3 سال پیش برای اولین بار خواندم و بالاخره امسال خریدمش. موقع خرید کتاب  فروشنده خیلی روی مخم را رفت که:من با سی سال سن نفهمیدم این کتاب. هیچی ازش نمیفهمی.یه کتاب فلسفی بود. بعضی جاها گیج کننده بود ولی در نهایت حس زندگی میداد.بخش دیبا اختلاف قشنگ ترین کتاب ترند امسالبه عنوان کسی که اصلا به به ترند ها و کتاب هایی که همه دوستش دارن علاقه ای نداره این یکی واقعا عالی بود.داستان درباره ایمی برنر هست که مجبوره شب تا صبح رو توی یه بیمارستان روانی بگزرونههردو در نهایت می‌میرنداین کتاب جدی جدی معروفه ولی بنظر من یه ورژن جدید از مغازه خودکشی هست. بیشتر کسایی که این رو به عنوان کتاب موردعلاقشون معرفی میکنن یا نوجوونن  و میخوان تا حد ممکن دارک و خفن بنظر بیا یا واقعا به این کتاب و این سبک علاقمندن که بیشتر کسانی که من دیدم جزو دسته اول بودن ولی بازم بنظرم از مغازه خودکشی بهتره. اولین باری که من این کتاب رو خوندم حجمش خیلی کمتر بود و وقتی خریدمش فروشنده گفت همه سانسورها حذف شده (اون موقع هم فروشنده ها همین رو میگفتن) درکل کتاب بدی نبود ولی من خوشم نیومدنجواگراین کتاب رو یکی از همکلاسی هام معرفی کرد و 360 صفحس ولی بنظرم زیاد محتوا نداشت و توی 100 صفحه من میشد جمعش کرد. برای اینکه مثل من کلی نخونید و تهش بگید:خب که چی؟ من کل کتاب رو توی چند خط اسپویل میکنم:آخرش متوجه میشن نجواگر جدید یکی از معلم های مدرسه جیک بود و چیک رو میبره خونش ولی بابای جیک که حوصلم نمیشه برم ببینیم اسمش چی بود نجاتش میده. بابا بزرگ جیک با بابای جیک دوباره رابطشون خوب میشه ولی بابابززگ جیک میمیره و نجواگر هم میره زندانپایانسفر روحاین کتاب رو خواهرم هویه داد و بعد از ده بار خواندن تونستم خودم رو قانع کنم مثل آدم از اول تا آخرش رو بخونم. واقعا کتاب خوبی بود ولی  بنظرم سبک تفکرش حداقل برای سی سال آینده بود. دختر مهتابگفتم از ادبیات آسیای شرقی خوشم نمیاد؟ کتاب بشدت جلد قشنگ و فانتزی داشت. خواندش راحت بود و توی 2 روز و نیم تموم شد. به یکبار خواندن می‌ارزید. نتیجه اخلاقی این پست:همه کتاب ها بدن فقط هری پاتر خوبه! </description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 18:24:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان کویر خشک ویرگول یکنفر هنوز هست!</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B3%D8%AA-mzkt7jd1o1en</link>
                <description>عاممم...سلامم.امیدوارم خوب باشین.این چند هفته اخیر واقعا روزهای سختی رو گذروندم..... جدا از اینکه ویرگول به معنای واقعی کویر شده.واقعا احساس نیاز به نوشتن داشتم ولی از وقتی شروع کردم به دوباره نوشتن توی ویرگول دفترهام عملا بلا استفاده شدن.برای همین شروع کردم به نوشتن چندتا دیالوگ قشنگ تا دوباره قلمم روان بشه.ببخشید زیاد شدتقدیر من همانا مرگ من است. گمان نکن در قربانی کردن خودم تعلل به خرج میدهم. کشتی تورا ترک میکنم و سوار تکه یخی میشوم که مرا تا اینجا رسانده و راهی منتهی الیه قطب شمال میشوم. تل هیزمی جمع میکنم و این کالبد بدبخت را به آتش میکشم به این امید که خاکسترم به کار هیچ بنی بشر پست، کنجکاو و نامقدس نیاید. سپس با لحنی سراسر اندوه و  شور فریاد زد:اما چیزی به مرگم و پایان این افکار و احساسات نمانده. شادمان از تا هیزم بالا میروم و میان شعله های آتش هلهله میکنم. نور آن حریق خاموش می‌شود و باد خاکستر مرا به دریا می‌برد. روحم ب خواب ابدی فرو می‌رود و اگر هم بیدار باشد این چیزها را در بیداری نمی‌بیند. هیولا این را گفت و از پنجره اتاقک روی تکه یخی جستی زد و کمی بعد امواج او را با خودبردند و هیولا ر تاریکی دوردست از نظر پنهان شد. فرانکشتاین، مری شلیبرای هم ساخته نشدن یه حرف مسخرس. دنیا پره از آدمهایی که واسه هم ساخته ن‌شدن تا واسه هم بجنگندزیره ویکوکهمه شادی، غم و تنهایی رو حس میکنن ولی گاهی اوقات مردم خیال میکنن کسی هیولاست برای اینکه نمی توانند خوبی های درونش را ببینندته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخرلوئیس سکربشر نتونست کاری کنه تا انسان ها عمر جاودانه داشته باشن اما تونست کاری کنه که هرلحظه به اندازه‌ی ابدیت بگذرهکارلا دیویس8/4/1403_میبینی مسیحا؟ ما اشتباه خلقت شدیم. لبخند تلخی زد:بستنیت سرد شد عزیزم2اردیبهشت 1402و من اونروز فهمیدم که آدما با جنسیت، دین، رنگ پوست یا گرایش هاشون تعریف نمیشن. آدما با شخصیت، شجاعت و مهربانی تعریف میشنچهارم مرداد1403</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 19:14:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه یادداشت داستانی طور عجیب و غیر عادی</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%DB%8C%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ymvhkaf611yn</link>
                <description> &quot;من نمیجنگم چون شجاعم.من نمیجنگم چون آدم قوی هستم.من میجنگم چون مجبورم بین دو گزینه جنگیدن و مردن یکی رو انتخاب کنم&quot;اون شب ها دستم.....نه دستت.....نه دستمون توی دستش میدویدیم.تمام کوچه خیابان های شهر رو میدویدیم.از دروازه قران و باغ ارم   میگذشتیم تا به  بولوار چمران میرسیدیم.به نفس نفس افتاده بودم ولی مسیحا همچنان میدوید.داد زدم:بسه‌.من خسته شدم.عینک ته استکانی شکسته اش را جابه جا کرد و نگاهی انداخت و سریع تر دویدفقط یه متر دیگه... دویدم و دویدم و دویدم تا اینکه لحظه ای.............. لحظه ای افتادم... او اینبار هم نایستاد. آرنجم را زخمی و زانوانم را  خاکی یافتم.بلند شدمفقط کمی دیگرشاید اگر کمی دیگر میدویدم بهش میرسیدم......اینبار محکم تر افتادم.به مسیحا نگاهی کردم که هر لحظه دورتر و دورتر میشد و سعی کردم آن تصویر را در حافظه ابدی ام جای دهم.نایستاد.چسبی روی زخمم نزد و  مثل همیشه موهایم را نوازش نکرد.سعی کردم تصویرش را به خاطر بیاورم.سعی کردم بوی لباسش را به خاطر بیاورمسعی کردم احساس انگشتان کشیده اش لابه لای موهایم را به خاطر بیاورم اما...گویی میخواستم آب را در دستان زخمی ام به دام بیندازم.دختر روی زمین افتاد و برای بار آخر گریست.آنقدر گریست تا باران هم از غم او غمگین شد و تا صبح قطراتش را ارزانی قلب زخمی دختر کرد.-این کیه؟دختری هم سن و سال دختر روی زمین بود که با کفش های تمیزش به  جسم بی جان دختر لگد میزد.+دیشب اینجا بوده؟×پدر و مادر نداره؟-شاید هم معتاده.-یعنی مرده؟این جمله ای بود که دختر اول بالاخره بعد از ۱۰ دقیقه بر زبان آورد.مردم متفرق شدند. یکی دست کودکش را کشید و دیگری کوله اش را صاف کذد و به راه افتاد.در همان حال دختری که جنازه را پیدا کرده بود روی زمین نشسته بود و به جایی زل زده بود.دختری عادی بنظر میرسید.زیبا مانند بقیه دخترها.اما نکته عجیبی وجود داشت:دختر موهای قهوه ای با فرهای نرم و عنک ته استکانی بزرگی  داشت.!عکس پیدا نکردم ولی این پست رو دوست دارم و احتمالا بعدا عکس میزارم</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 16:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش سه هفته/روز ششم و هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-qshkitffpm4h</link>
                <description>  سیاره مورد علاقت چیه ؟ماهقطعا ماه قشنگه درخشانه همین(عکس هم ندارم شهر و کشور مورد علاقت چیه ؟من زیاد بهش فکر نمیکنم‌.اینکه یروز بخوام از ایران برم احتمالا جایی رو انتخاب میکنم که منرو راه بدن😂ولی اینکه بخوام جایی رو انتخاب کنم.آمریکا رو دوست دارم. هر ایالت  که شدآنریکا</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 13:42:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش سه هفته /روزپنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B4%D9%85-h9jme0s40mcw</link>
                <description>نویسنده های موردعلاقت کیان؟ زیادن جی کی رولینگ جان گرین(لاکپشت روی لاکپشت&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;) بقیه نویسنده ها از یک یا نهایتا دو کتاب خوشم میاد.از ویرگولی ها:یارا(کسی که باعث شد دوباره توی ویرگول بنویسم) پریسا اسدی&gt;&gt;&gt;&gt;  مای یونا زک  مارتین کاثبرتهمینچرا ویرگول انقدر کویر شد یهو؟</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 23:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش سه هفته/روز چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-fdvycettqil0</link>
                <description>فرد موردعلاقه زندگیت کیه؟(کاش قبل از اینکه بنویسم یدور چالش رو خونده بودم😅)آیا این چیزیه که میخوای بخونی؟(تلاش های ینفر برای پیچوندن سوال؟)خیلی ها هستن.در واقع....خیلی ها بودن.من توی این چندوقت اخیر خیلی ادم های موردعلاقم رو از دست دادم.با اینکه ۱۳ سالمه ولی ادمایی که از دست دادم با یه فرد ۸۰ ساله برابری میکنه و این خیلی افتضاحه (شاید اگه اینجوری نبودم آدمای مورد علاقم رو از دست نمیدادم)راستش انتخاب های زیادی ندارم.کسی که همیشه دوستش دارم و همیشه ادم مورد علاقم میمونه(درحال تظاهر کردن اینکه از دستش ندادم):الههستدوست جدیدم شایلیهمین دیگه(جوری که بیشتر پست صرف پیچوندن سوال شد تا جواب دادن بهش:(((((</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2024 20:04:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش سه هفته/روز سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-y2txegekgu6r</link>
                <description> انیمه / فیلم/انیمیشنی که بخوای به بقیه معرفی کنید چیه؟ انیمه و انیمیشن نمیبینم.فیلم :Jennifer&#x27;s bodyبقیه میگفتن بی معنیه ولی خودم دوستش داشتم.درمورد یه دختر نوجوونه که تصمیم میگیرن با دوستش مخ یکس از پسرهای راک استار گروه مورد علاقشونو بزنن...Black swanحالت موزیکال داره و من خیلی دوستش دارم .داستان درمورد یه بالرینه که قصد داره توجه مربی رو برای دریافت نقشی بدست بیارهEight gradeفیلم حالت تینیجری داره و این روزها که فیلم تینیجری های نتفیلیکس به شدت کم محتوا شدن این فیلم با به تصویر کشیدن اظطراب اجتماعی میتونه انتخاب خوبی باشهHarry potter.نیازی به توضیح نیستBad geniusاین فیلم درمورد یه دختر خرخونه که تصمیم میگیره با تقلب به روش های خیلی خفن و ریسکی(که اگه درس میخوندن راحت تر پاس میشدن)به دوست هاش کمک کنه.Breakfast clubیکم قدیمیه و حالت دبیرستانی داره.درمورد چندتا نوجوونه که برای تنبیه باید روز تعطیل رو توی مدرسه بگزروننShe&#x27;s a manوایولا هستینگز علاقه شدیدی به فوتبال دارد اما تیم فوتبال دختران مدرسه منحل می‌شود ودرخواست او برای بازی در تیم پسرها پذیرفته نمی‌شود وایولا یک برادر دوقلو دارد که در مدرسه دیگری تحصیل می‌کند.او متوجه می‌شود برادرش برای شرکت در یک جشنواره موسیقی قرار است به لندن برودودر نتیجه نمی‌تواند به مدرسه برود از همین رو اوتصمیم میگرد خودش را به جای برادرش جا بزند تا بتواند در تیم پسران فوتبال بازی کند.اما حالا او وارد دنیای متفاوتی با سختی‌های زیادی شده‌است و…اانیمه</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 13:16:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش سه هفته/روز دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-bydr0plmtmeu</link>
                <description>بی محتواکسی که وقتی ناراحتی خوشحالت میکنه؟این سوال رو خیلی از بقیه میپرسن ولی کسی از من نپرسیده بود......هیچکس۱-من بیشتر وقت ها ناراحتی رو درون خودم نگه میدارم و بنظرم مردم به اندازه کافی بدبختی و افسردگی دارن و هیچ نیازی ندارن که منم بیام مشکلات خودم رو اضافه کنم.۲-من زیاد به کسی اعتماد ندارم (به نظرم نباید به چیزی که خودش فکر میکنه اعتماد کرد.)و هر وقت به کسی اعتماد کردم  از ناراحتی هام بر علیهم استفاده کرد.۳-کسی نبوده که من مدت زیادی باهاش وقت گذرونده باشم.۴-دلم نمیخواد آدم چسناله کنی به نظر برسم و حال جمع رو بد کنم یا همون یکم رابطه رو بفاک بدم. عالیه .پرسشنامه زیبا رو با پیچوندن سوالات بفاک دادم.بدرود(باید این رو میگفتم؟)</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 18:24:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش سه هفته/روز اول</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B3%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-odqkr00s3zuw</link>
                <description> به خدا عکس نداشتم.عکس این بشر رو گذاشتماینجانب از چند ماه کنج عزلت گزیدگی(همین رو میگن دیگه نه؟)برگشتم و برای اینکه دوباره به نوشتن توی ویرگول(نه توی دفترچم)عادت کنم با یه پرسشنامه اومدم.
تادااااا
چالش سه هفته
نمیدونم تا آخر این چالش بتونم بنویسم.چون به خودم قول دادم هر هفته یه پست بنویسم ولی نه اینکه هر روز!
زیادی حرف زدم.همه رو  هم بیشتر برای خودم نوشتم😂
ولی اگه تا اینجا خواندید 
مرسیییکتابی که بخوای به بقیه معرفی کنی چیه؟خیلی  کتاب ها هستن.نسبت به کتاب های معروف و ترندی که جدید اومدن حس خوبی ندارم ولی از &quot;بخش دی&quot;و &quot;مبخواهم بمیرم اما دوست دارم دوکبوکی بخورم &quot;خیلی خوشم اومد.هری پاتر که اول و آخر کتاب مورد علاقمه.کتاب های جان گرین رو خیل دوست دارم(مخصوصا لاکپشت روی لاکپشت(یا زمین بر پشت لاکپشت ها.اصلا هرچی که اسمش رو میزارین)هملتکلا کلاسیک هم دوست دارم:بی خانمان از همش بهترهجاسوس.سرگذشت یک رقصنده دزیره فرانکنشتاین(رمان گاثیک.یسسسسس)  سفیدی مرگبار زیادی زر زدم دیگه احتمالا پاکش کنم.فعلااحتملاذددزیرهزدددزیرهزدزیرهیددددزیره</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 12:22:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه مشت چرت و پرت یه دختر دبیرستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-q3gnfymipzgl</link>
                <description>  .  +کتاب قرآنم رو نیاوردمممممماین صدتی یکتاست که با حالت ناخوشایندی شونم رو تکون میده و با این کارش انگار کل بدنم رو با دستاش خرد میکنه-اون آموزش قرآن رو بردار شاید ازت نپرسید+مطمئنم میپرسهمیخوام بگم:خب وقتی کتاب همراهت هم بود هیچی بلد نبودی.اما میگم: هروقت خواست بپرسه اجازه بگیر برو بیرونبا این حرفم مثل آبی که روی آتش ریخته باشند شروع به راه رفتن و چرخیدن به دور خودش میکند:تاحالا دیدی به کسی اجازه بیرون رفتن داده باشه؟اگه ینفر بمیره هم میگه تا نعش کش میاد من بپرسم بعد جنازش رو ببرید بیرون.امسال دیگه تنها نیستم.من یکتا رو دارم.همون دختر عجیب و غریب همیشه تنها که همه بی دلیل باهاش مثل جزامی ها رفتار میکنن.نمیتونم بگم کدوم بدتره.تنهایی یا دوست بودن با کسی که هیچی بجز خریدن جوراب با طرح پینترستی با قیمت مناسب نمیفهمه.این انتخاب بین بد و بدتره اما نمیتونم انتخاب کنم کدوم بد و کدوم بدتر هست.بعد از پارسال خودم رو بالا کشیدم.یکم بیشتر حرف زدم. کمتر فکر کردم بیشتر نوشتم.راستش بعد از دوست شدن با یکتا فهمیدم چقدر تاکسیک و آشغال بودم.اونهایی که تحملم میکردن واقعا یه نوبل نیاز دارن‌.یه آدم آشغال.هیچی واسش مهم نیست.همیشه سرش توی کتابه و اونقدر سرش توی کتابه یا به جایی زل زده که همیشه گیج میزنه(مخصوصا توی ورزش)عجیب غریب و گوشه گیر.همه اینها توصیفاتی از من پارسال بودن.من کل تابستون رو صرف برنامه ریزی برای پنهان کردن شخصیت مزخرفم کردم.به معنای واقعی پلن ریختم که ۱-حرف های عجیب نزنم۲-حداقل یکم با دیگرون خوش و بش کنم۳-زیاد با بقیه مهربون نباشم۴-شخصیت خودم رو یکم تا حد لازم سانسور کنمو راستش میدونی چیه؟این روش جواب داددد!!!با بچه ها رابطه خوبی داشتم.با کسی دوست نبودم اما بچه ها منو یه آدم معمولی میدین.کسی که یجورایی میکنه عضو اکیپ خفن کلاس بشه ولی ترجیح میده اینجوری نباشه(هفتمی های امسال توی کل مدرسه به عنوان اوسکول ترین هفتمی های کل تاریخ مدرسه شناخته میشن و واقعا بعضی هاشون مثل مهد کودکی ها رفتار میکنن)و بالاخره ..............دوتا دوست۲ی بزرگیکتا و شایلی شایلی توی کلاسشون به احمقی معروفه.اونی که میچسبه به دیگران و حضورش لازم نیست.فقط بد نیست که باشه و همه خیلی راحت میگزارنش کنار(با این وضع حمایت از بچه های تنها و بدون دوست مدرسه میتونم مددکار اجتماعی بشم)راستش اولین بار که شایلی رو توی کلاس زبان دیدم باورم نمیشد قبول کرده باهام وقت بگزرونه.اما بعد فهمیدم که توی کلاسشون که به قول مهدیس :صدا از سنگ میاد از اینها نمیاد.اونقدرا هم معروف نیست.شایلی از اون دخترایی هست که باید توی مرکزیت جمع باشه در یک کلام مجلس گرم کن باشه و بدون اون هیجا خوش نگذره.اما .....‌.........بعد از اینکه دوستای جدیدی پیدا میکردن شایلی رو کنار میزاشتن.توی بازی ها قوانین رو بر علیهش تنظیم میکردن و هرجوری که میخواستن باهاش حرف میزدن.و اما یکتافکر کنم زیاد درموردش حرف زدم.در یک کلام:راستش باید اعتراف کنم اگه میتونستم دوستیمو با یکتا پس میگرفتم اما نمیتونم:۱-یکتا نه تنها کسی رو نداره بلکه از سمت بچه ها مسخره هم میشه(حداقل من پارسال درسم خوب بود و خیلی مرتب و منظم بودم)۲-یکتا سال دیگه از این مدرسه میره(راستش یکتا زیاد درس خوبی نداره و چون پایش شکسته بود دوماه مدرسه نیومد(البته قبلش هم یروز ماهیش میمرد.یروز حوصلش نمیشد.یروز ابری بود نمیومد مدرسه)همش از دفتر صداش میکردن و یکتا هم هر روز میگه :دلتو خوش نکن من سال دیگه اینجا نیستم.So:دلم نمیخواد حداقل امسال تنها باشه.من ۶ ماه تحمل کردم ۲ ماه دیگه هم میتونمیه مشت چرت و پرت بماند به یادگار از آخرین شب بیداری۱۴۰۲بارونننننننننشایلیشایلیبعاممماممنیجورایی</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 02:14:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمتی از یه داستان که خودم هم نمیدونم چرا نوشتمش</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85%D8%B4-sfpnjyhlt1lm</link>
                <description> تزئینی پست شبی پاییزی  بود و باد با قدرت هرچه تمام تر برگ درختان را جابه جا میکردابتدا بنظر میرسید کسی در خیابان نیست اما وقتی دقیق تر نگاه میکردی شنلی مشکی را میدی که به سمت پارک جنگلی میرفتپارکی که از ۱۰۰ سال پیش بلا استفاده شده بودزنی بلند بالا با موهای مشکی و لبانی که از شدت سرما قرمز شده بودند در مقابل مردی کلاه به سر که بنظر میرسید مامور دولت است ایستاده بودزن با  لبخندی پیروزمندانه به مرد نگاه کرد:کارش رو تموم کردم.-جدی؟فکر میکردم بیشتر طول بکشه.هرچی باشه تو برای قتل به اونجا رفتی نه جاسوسی و درحالی که ناشیانه دنبال موبایلش میگشت ادامه داد:هنوزم فکر میکنم کاسه ای زیر نیم کاسست.زن درحالی که لبانش را رو به روی مرد گرفته و  انگشتان سردش را روی گونه مرد میکشید با عشوه تمام  گفت:یعنی به من و آزالیا اعتماد نداری؟مرد که به نظر میرسید معذب شده باشد با لحن حق به جانبی گفت:چجوری باید بهتون اعتماد کنم؟هیچ کدومتون سوگند یاد نکردید.هردوتون.......هردوتون هم انگار قاتل های سریالی رفتار میکنید.چجوری باید اعتماد کنم؟-امنیت مردم برای ما مهم تر از این حرف هاست موسیو(که قتلی انجام بدیم)و در حالی که به سمت چپش خیره شده بود به نرمی  ادامه داد:ولی اگه شما دوست ندارید به ما اعتماد کنید.........نمیخواست بقیه حرفش را بشنود.با وحشت فریادی گوش خراش کشیدو چند لحظه بعد زن کاملا ناپدید شده بود.پایان سمی من:اگه یه زن قاتل شکل شمارو توی یه پارک جنگلی گیر انداخت و شما نتونستید گوشیتون رو پیدا کنید فریاد بکشید</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 15:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخندیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-q55bzehc300f</link>
                <description>+میخندیم-بعدش چی؟+لبامون مزه خون میگیره و چند لحظه بعد روحمون به پرواز درمیاد.هی.کورمون استرایک چند وقته ننوشتی؟۲ ماه؟شایدبهش نگاه میکنمبا بغل دستی جدیدش گرم گرفته.این غیر قابل قبوله(-جدی؟مثلا میخوای چیکار کنی؟اونقدر بهش بی محلی کنی و با بغل دستیش دشمنی کنی که بفهمه کارش اشتباه بوده؟+مگه اشتباهی هم وجود داره؟اشتباه تو شاید از نظر تو درست ترین کار باشه)زنگ علوم با این تفکرات میگذرهوقتی زنگ تفریح میخورهگ(بالاخره) میرم سمتش-فرنوش؟بدون اینکه سرش رو برگردونه جواب میده:چیه؟-پاستیل میخوری؟بالاخره سرش رو  با حالت تعجب برمیگردونه:وات؟!-پاستیل.میخوری؟ برمیگرده و خیلی زود با یاسمین دور میشه.احساس رقت انگیزی دارم.آخه چطور یادم نمونده بود؟اون مال من نبود.چیشده؟بعد از ۱ماه ینفر پیشت نشسته بود جوگیر شدی؟!دختر احمق اشکال نداره(ولی داره)یه روش دیگه  رو امتحان میکنیم-سلام+سلام-اسمت چیه؟+یکتابا تکرار کردن اسم آشنا کوهی از خاطرات به ذهنم سرازیر میشن:یکتا.-از کدوم مدرسه اومدی؟+مدرسه X(دارم فکر میکنم اگه این حجم از اشتیاق رو برای پیدا کردن ینفر که صرفا کنارم بشینه به کار میگرفتم الان ۱۰ نفر کنارم نشسته بودن)-تو به فرنوش گفتی کنارت بشینه یا فرنوش کنارت نشست؟+هیچوقت توی مدرسه دوستی نداشتم.خوشحالم  بالاخره یکی کنارم میشینه خیلی طول نمیکشه که بفهمم یکتا از خودم تنها تره. میخواهم بگویم:نظرت چیه بیای آخر کنارم بشینی؟اما.....به فرنوش فکر میکنمبالاخره توی این کلاس ینفر تنها میشینهو من خودم رو انتخاب میکنمظهر میشهاز عده محدودی که توی حیاط میبینم خداحافظی میکنم و جلو در میرم:بابا (اسمی که دلم رو زده و جدیدا عبدالله صداش میکنم)جلو در ایستاده.-بدون  حرفی سوار میشم+ریاضی رو چند شدی؟-۱۸و نیم.+دفعه بعد ۲۰ میشی؟-نمیدونمبعد از یه روز خسته کننده نعشم رو با خودم روی تخت می اندازم و بهش فکر میکنم:یکتا.حماقت کورمون استرایک و درس علومی که از دستش دادمولی....ما زنده میمونیم نه؟ما زنده میمونیم که یه صبح فاکی دیگه رو  ببینیمکی میدونه؟شاید صبح فقط یه چیز بشنوی:&quot;منتظرت بودم کارلا&quot;</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 17:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای آخر شهریور ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-tyseyrxlviet</link>
                <description>هرچی دوست داری بنویس...‌‌-باشهداریم به اول مهر؛ماه شروع مدرسه (مدرسه=زندان)نزدیک میشیم.این روزها بشدت کند ولی سریع میگذره.انگار هر دقیقه  استرس معادل ۱۰ساعته ولی تا ۱دقیقه فیلم میبینم  ۱۰ساعت گذشته.بنابر این ترجیح میدم مخلوطی از هردو را به جا بیارم یعنی ویدیو های مربوط به مدرسه را ببینم.در طی این گشت و گذار ها به انسان های عجیبی بر خوردم.نمونه اش دوستان عزیزی بودند که ۱۱۵ خط تایپ کرده بودند:کاش مدارس زودتر باز بشه و وقتی درمورد انگیزه شان برای تایپ این  ۱۱۵ خط سوال کردند اظهار  داشتند که تمام ذوق و شوقشان برای مدرسه رفتن دیدن دوستانشان است.بسیار عالی!اگر بخواهم تابستان امسال را توصیف کنم کلمه عادی را میگویمکتاب هایی که خواندم:کل کتاب های لیستم.این کتاب را ممنوع کنید.سیاه سفید.کل کتاب های هری پاتر.اتلو.رمئو و ژولیت.دزیره.آنا کارنینا.نامه هایی به خود.ساحره پورتوبلو.جاسوس،سرگذشت یک رقصنده.کتاب های درسی قدیمی پدربزرگم.روانشناسی رنگ ها(از انباری پیداش کردم ولی توصیه نمیکم).بخت  پریشان.مجموعه کتاب های من جوکم.رد پای شیطانفیلم هایی که دیدم:دختر قد بلند.مدرسه مرخصی.کروئلا.مالیفیسنت.خوب های بد بد های خوب.نفرتی که تو میکاری.شب نشینی.بخونش و گریه کن(توصیه نمیکنم).دختران بدجنس(توصیه نمیکنم)باربی.جرات یا حقیقت.پنج قدم فاصله.جمعه عجیب.کمپ راک.دختر قرن بیستم.سریال هایی که دیدم:خون شیرین.کیوتی پای.کین پورش.یک ازدواج کاری. ران و کل  این د سوپ ها.توی تابستان خیلی سعی کردم بنویسم و خب بنظر خودم قلمم خیلی بهتر شدهکار دیگه ای که توی تابستان خیلی سعی کردم انجامش بدم نقاشی بود.من همیشه نقاشی کشیدن رو دوست داشتم ولی هیچ وقت نقاشیم اونجوری که دوست داشتم نشد بنابر این امسال خیلی سعی کردم بیشتر نقاشی بکشم و میتونم بگم نقاشیم از مرحله افتضاح به بد تغییر کرد و از اونجایی که همیشه میخوام چیزهای جدید رو امتحان کنم امسال توی کتاب داستان هام نقاشی کشیدم و  پس از ۳ ماه تلاش نتیجه اش هم شد عکسی که پایین گزاشتم:پ.ن:چرا حس میکنم توی این پست زیادی فردوسی بودم؟پ.ن۲:به هر حال مرگ یبار شیون هم یبار.آرزوی موفقیت برای محصلین عزیز*</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 15:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه دوراهی طور لموسعون</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%84%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%88%D9%86-ewniul3rbqkr</link>
                <description> میدونم عکس رو کات نکردم و گشادیم میشه کاتش کنم دیگه بزرگید یا کوچک ببخشید۱-۲ کیلو پاستیل خرسی  یا ۲ کیلو لواشک؟پاستیل خرسیییی۲-همین الان بری   افغانستان و  دیگه نتونی برگردی  ایران یا تا آخر عمرت تو ایران بمونی؟omg نمد۳-یه خونه تاریک درحدی که وحشت کنی یا  یه خونه روشن که نتونی جایی رو ببینی؟با هردوش کنار میام توی خونه تاریک میشینم یجا و منتظر میشم اگه جنی هست بیاد بکشتم.توی خونه روشن هم دستم رو میگیرم جلو چشمم سرم رو میندازم پایین حرکت میکنم۴-بدونی کی میمیری یا بدونی چجوری میمیری؟کی میمیرم۵-تنها فرد خوشحال جهان باشی یا تنها فرد ناراحت؟تنها فرد ناراحت.خوشحالی ۶-هیچ وقت نتونی غذای مورد علاقتو بخوری یا هیچ وقت نتونی رابطه داشته باشی؟هیچ وقت نتونم رابطه داشته باشم۷-هیچ وقت نتونی حرف بزنی یا مجبور باشی هرچی توی ذهنت هست رو بگی؟اولی.(مینویسم)۸-بتونی ۵ ثانیه به آینده بری یا گذشته؟آینده۹-عقل یا دوست؟دوست۱۰-امنیت یا احساس امنیت؟احساس امنیت بنظرم از خود امنیت مهم تره.اگه امنیت نباشه فوقش  میمیری ولی اگه احساس امنیت نباشه کل زندگیت رو رنج میکشی۱۱-دوغ یا نوشابه؟سخته.نوشابه۱۲-تو خونه پر از جن باشی یا قاتل؟اولی.حالا مثلا جنه میخواد چیکار کنه؟فوقش درها به هم میخوره  توعم میگی:برو گم شو من بیمه حضرت عباسم.پ.ن:فرا رسیدن ماه مهر را به تمام محصلین عزیز تسلیت میگم‌.غم آخرمون باشه?</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 08:38:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش بیو</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%88-lxogapfw4d8r</link>
                <description>تزئینی پستخوب است این آهنگ را هم گوش بدهیدhttps://dl.hitsound.ir/00-02/01_Wait_A_Minute.mp3۱- پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه: تغییر ۲- اگه یه شیء بودم: دفترچه کاهی۳- اگه یه رایحه بودم: بوی قهوه۴- اگه یه شیء بودم: عامم منظورت یه شیء دیگس؟....هنزفیری۵- اگه یه رنگ بودم: قهوه ای۶- اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: نامریی شدن۷- اگه یه ژانر بودم: نمد۸- اگه یه نوع قهوه بودم: ایس امریکانو۹- اگه یه حس بودم: معذب.۱۰- اگه یه مکان بودم: عامم ایفل؟۱۱- اگه یه چیز تو طبیعت بودم: ماه۱۱- از چی متنفرم: ایگنور شدن.فضولی۱۲- چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم: ابروی خانوادم۱۳- تو چه کاری استعداد دارم: فکر کردن۱۴- چی منو از دپرس بودن نجات میده: یوتیوب(لنی-میا و کوروش)-اهنگ رپ با صدای 100 و سرعت 300۱۵- طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: 1 ساعت۱۶- کاراکتر انیمه مورد علاقم: دازای&gt;&gt;&gt;۱۷- چیزایی که دوسشون دارم: هیچی ولی همچیhttps://virgool.io/weeklyChallenge/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%88-d3i5nth9oh4w</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 00:13:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>MAGIC SHOP</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/magic-shop-ujo2wjiyybgu</link>
                <description>+ این ساعت برای توئه .یادگار پدربزرگه بخاطر همینه که همیشه باید داشته باشیشلبخندی زد و گفت:-ممنونم اوپابه سمت خانه به راه افتادزندگی کنیم که به چی برسیم؟ زندگیکنیم که هر ثانیه بیشتر زجر بکشیم؟پس چرا باید برای پدربزرگ گریه کنیم؟دلش میخواست فریاد بکشد:لعنتی.خفه شو.اگه خفه نشی خودم خفت میکنم=خودم خفت میکنم؟مثلا میخوای چیکار کنی؟تهدید کردن عادتش بود.چیکار میتوانست بکند؟یاد نصیحت روانپزشک افتاد:سعی کن توی هزار تو گیر نیفتی.نفس بکش و سرگرم کاری شوبرای خاموش شدن افکارش وارد کتابفروشی قدیمی  کنار خیابون شد بوی کتاب کاهی و قهوه هارمونی لذت بخشی رو به وجود اورده بودند.نفس عمیقی کشید و با تمام وجودش سعی کرد باری دیگر خودش را در بین موسیقی کلاسیک پدربزرگش گم کند.&quot;بوی کتاب=خوشبختی بی پایان&quot;صدای از ته مغازه به گوش میرسید:پلاستیک میخوای؟_نه اجوشی.محیط زیست در خطره باید یکم بهش کمک کنیم+میبینم حرف های گنده کنده میزنی نوه  قند عسلمچقدر شیرین بوداین همون ورودیه که میگن؟جایی که دیوونه میشی؟میری توی گذشته و دیگه برنمیگردی؟ صدایی میگویدعجله کن تا دیر نشدهتصمیمت رو بگیر  اماندابا چشمانی اشک الود و لبخند برلب به سمت اتهای کتاب فروشی به راه افتاد و باخودش زمزمه کرد:MAGIC SHOPپ.ن:خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 01:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای من و هنزفیریم پارت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B2%D9%81%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B4-d9bp1v5nndjm</link>
                <description>کاش میتونستم این صبحانه رو به تمام کسایی که آرزوش رو دارن تقدیم کنماکلیللامروز صب توی بازاراین روزا انقدر عکس مود از این شهدا و رهبران میبینم که میتونم باهاشون میم بسازمانقدر بی ال دیدم منحرف شدماگه این کارو نکردی ینی (خیلی اوکی ای)....ساعت ۸و ۴۵,دقیقس.از شب اول درس گرفتم و دیگه نرفتم تو گوشی.ساعت ۴نماز خواندم و بعد هم تا ساعت ۶خوابیدم.صبحانه رو توی حرم خوردیم و منم لیپ بالم و ضدافتاب رنگی زدم.شتفکر کردم قراره بریم بازارمیگن یه خانوم مسلمون برنامه دارهیه بنده خدایی هی میگه خوش آمدیدفک کنم اگه نریم  دو دیقه دیگه میکنتمون بیرونساعت ۴و ربعه.توی حسینیم.بعد از حرم رفتیم بازار.ملت ۱میلیون دارن ۳قلم وسیله برای خودشون خریدن از بی پولی شکایت میکنن من ۲۰۰تومن داشتم برای کل فامیل سوغاتی خریدم با بقیش هم بستنی و کوکاکولا خریدم(۳۰تومن دیگه هم برای شهربازی مذهبی فردا گزاشنم?گودرتمندم).۱۰۰تومن داشتم زنگ زدم به بابام-الو؟سلام_بابا میشه ۱۰۰تومن برام بریزی؟+۱۰۰تومنننننننننننن؟دو هفته پیش برات ۳۰تومن ریختم چیکارش کردییییی؟ الان که از بازار اومدیم بیرون و همچی تموم شده  بابام زنگ زده میگه ۱۰۰تومن دیگه برات ریختم................ساعت ۶و۲۰دیقس.میگن آقایxقراره بیاد.همه خیلی میترسن چون ایشون علاقه شدیدی به دست انداختن و اذیت کردن دانش آموزان داره.حتما اگه مذهبی نبود لاس زن حرفه ای میشد .چمدان هارو به صورت خطی چیدند و دارن از روشون میپرن. بسیار عالی.کم کم معلم ها هم میان و مسخره بازی در میارن.میگن آقاx تا میاد میره بالا ممبر و تا کلی وقت پایین نمیاد برای همین همه جوری خوابیدن که انگار قرار نیست تا ۵۰سال آینده بخوابن ..........هعی.داره حرف میزنه.میگن۱ساعت طول میکشه.میگه سلام کنید بعد میگه تو گوه میخوری به پسر تو خیابون سلام کنی.میگه مجید نمیدونم کی روزی دوبار موهاشو میشست.بعد میگه اب هدر ندیدفضولی زنانه(((هعی.یجوری میگه گناه نکنیم انگار  روزی اینا با ۱۰نفرن.میگه فلانی زنش  میگه:من قند اونو میخورم اون قند منو.من چایی اونو میخوردم اون چایی منو.کجا از این عشقا دیدید؟ هعی تو کیدراما (توصیم به مداح های عزیز:لطف کنید یچی بگید که یونیک باشه.بخدا مردم هم عقل و شعور دارن.)دختره جیغ میزنه غلط کردم به پسر تو خیابون نگاه کردم.آخه بازی با روح و روان دخترا؟بخدا از هر گناهی بدتره.همین الان یه اتفاق جالب افتاد.یکی از بچه ها به اقاهه گفت  میشه اون قسمت رو دوباره بگید؟اونم اینجوری بود:نه .نقطه اوجش اونجاستزیباستهیچکدوم از این مطالب به تنهایی حتی باعث نمیشه طرف گریه کنه چه برسه به اینکه جیغ بزنه بگه غلط کردم..آره خب.جالبه(وی شنل کاراگاهی خود را میپوشد و دقیق تر برسی میکند)(باید ویدیو هاش رو هم ببینم.بعد از دیدن ویدیو نتیجه گیری میکنم).دنیا پر از آدماییه که به بدترین شکل ممکن میمیرن.نه گوشت تنشون تیکه میشه نه ناخوناشونومیکشن( ننیجه هواندن مطالب کاربر yomi امتحان کنید .تضمین میکنم تا آخر زندگیتون برای  کسی که جوون مرگ میشه یا بد میمیره گریه نمیکنید()به بدترین شکل نه فقط جسمی بلکه روحی از بین میبرنشون اگه بخوایم برا همشون گریه کنیم.....بنظر شما خودشون راضین یه دختر ۱۴سالهدرسته واقعا ازشون ممنونم که رفتن(شاید اگه میدونستن اینجوری میشه هیچ وقت نمیرفتن.نمیدونم بقیه هم همینن یا نه.بابام جبهه بوده.عموم جبهه بوده.یکی از عموهام هم شهیده.حس میکنم داره جیغ میزنه:غلط کردم.نمد دیگه).......شام در حالت غم انگیزی خورده میشود و همه میرن حرم و بعد هم  میخوابن(البته بگم همه حرف هاش هدف دار نبود مثلا میگفت کسی که بهتون میگه عزیزم واقعا براش عزیز نیستید.یا فهمیدید یا هنوز نفهمیدید.طبق تجربه شخصی میگم کسی که بهتون میگه  عزیزم بزنید تو گوشش.ممکنه شما ندونید چرا زدید اما اون میدونه چرا خوردهاین لوستره نصفه.دارم از فکر کردن بهش دیوونه میشم.ینی نصف پولشو دادن؟این تو دیواره یا دیوار تو اونه ؟واقعا نصفه؟خوشحال میشم نظراتتونو بدونمپ.ن:یه سوال دیگه هم داشتم.حرم عطر خاصی داره؟امروز یه عطر دیدم به اسم عطر حرم.همیشه فکر میکردم بویی که توی حرم میاد ترکیبی از بوی جوراب و گلابه‌. </description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 22:10:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای منو هنزفیریم پارت۳</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B2%D9%81%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B3-bshi31d1c2pz</link>
                <description>...................................................................................امروز صبح#منحرف_نباشیماب خونه.سقا خونه که ابش مزه ...میدادصلیبتصویر گویاستامروز خیلی دیر شروع به نوشتن کردم.الان ساعت ۱۰و۴۰دیقس.دیشب تا ساعت ۱بیدار بودم و بعد با چندنفر رفتیم حرم.بیش از حد خسته ام.سرم درد میکنه.وقتی اومدم ساعت ۷بود.۱ساعت خوابیدم و صبحانه خورم.بعد هم خانمی سخنرانی اومد و چند کتاب معرفی کرد.بعد هم ۱ساعت دیگه درمورد لطافت زن(متنفرم  ازش)حرف زد و بعدهم سعی داشت روانشناسی زرد رو به اسم خدا بهمون غالب کنه.الان هم همه دارن اون کتاب هارو میخرن.کل مدت مدیر موسسه کنار من نشسته بود و پنهانی رو گوشیم نگاه میکرد.واقعا نمیدونم مشکلش چی بود منم رفتم توی صفحه چتم با خودم و نوستم:چرا حس میکنم یکی داره به گوشیم نگاه میکنه؟هیچ کس که نیستعکسی که صبح گرفتم ساعت ۱و نیمه تازه غذا که کباب با زرشک پلو بود رو خوردیم و رایتینگ زبان دادم. .....ساعت ۴هست قراره بریم حرمگیره روسریم رو گم کردم و یه سوزن قفلی زیر روسریم زدم.شمام وقتی چادر میپوشید به سرتون فشار میاره و سرتون میاد پایین؟من برم دیگه‌.دارن مداحله بازی میکنن................................میخورم.یه رواق دخترانه رفتیم که دکور خیلی قشنگی داشت و داستان میگفتن و بازی های مناسب کلاس سومی ها(که تازه به سن تکلیف رسیدن)انجام میدادند.تا اینکه همه گرسنه شدن.کلی به معلم ها التماس کردن کر ببرنشون بازار.واکنش اونها:هییییییییننننن.بازاررررر؟امدین دیدار آقا امام رضاااااا.جلو اقا رضا(ع)درمورد بازار حرف نزن ناراحت میشه.(مگه اینا نمیگن امام ها همجا مارو نگاه میکنن و از کارهای خوب ما خشنود میشن؟کجا بریم امام رضا نبینتمون؟)میدادند.تا اینکه همه گرسنه شدن.کلی به معلم ها التماس کردن کر ببرنشون بازار.واکنش اونها:هییییییییننننن.بازاررررر؟امدین دیدار آقا امام رضاااااا.جلو اقا رضا(ع)درمورد بازار حرف نزن ناراحت میشه.(مگه اینا نمیگن امام ها همجا مارو نگاه میکنن و از کارهای خوب ما خشنود میشن؟کجا بریم امام رضا نبینتمون؟)رسانه قرارگاه شدم و باید اعتراف کنم با اینکه با یکی دیگه از بچه ها همکاری میکنیم خیلی کار سختیه.همین دیگه.صدام م...........‌‌ الان ساعت ۱۱هست.روی مداحله بازی میکنن......................................  رواق دخترانه رفتیم که دکور خیلی قشنگی داشت و داستان میگفتن و بازی های مناسب کلاس سومی ها(که تازه به سن تکلیف رسیدن)انجام میدادند.تا اینکه همه گرسنه شدن.کلی به معلم ها التماس کردن کر ببرنشون بازار.واکنش اونها:هییییییییننننن.بازاررررر؟امدین دیدار آقا امام رضاااااا.جلو اقا رضا(ع)درمورد بازار حرف نزن ناراحت میشه.(مگه اینا نمیگن امام ها همجا مارو نگاه میکنن و از کارهای خوب ما خشنود میشن؟کجا بریم امام رضا نبینتمون؟).........................................الان ساعت ۱۱هست.روی ملافه خوابیدم و اینو تایپ میکنم.معلمم کنارم خوابیده.کنارش معذب و مظطربم.فردا صبحانه رو مهمان حرم هستیم.حرم نماز خواندیم و فروشگاه رضوی رفتیم.بغد هم رفتیم ظزیح.یه خانم خیلی تحویلمون گرفت.ظاهرا معلم ادبیات بود.کلی حرف زدیم(قشنگ مث فردوسی بود)بعدم انگار میخواد کلاس رو تموم کنه اینجوری بود که:من اسماعیلی هستم.خیلی خوشحال شدم دیدمتون هروقت معلم ادبیاتتون رو دیدید یاد من بیفتید(نمیشد مثلا بگه هروقت بارون رو دیدید؟یا هر وقت فردوسی دیدید؟)انگار اینجوریه:هعی اینا کیه آوردین اینجا؟نچ نچ نچ</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 08:35:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای منو هنزفیریم پارت۲</title>
                <link>https://virgool.io/@carladavid/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B2%D9%81%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B2-hnmyjgog2wak</link>
                <description>صبح شده!مثل همیشه تا ساعت ۳بیدار بودم.الان ساعت ۴و نیمه و همه برای نماز بیدار شدن.خورشید داره طلوع میکنه.یکم که روشن تر شد عکس میگیرم.به کثیفی شیشه ها توجه نکنیدبالاخره اتوبوس نگه میداره و همه برای نماز پیاده میشن.دوساعت طول میکشه تا وارد دستشویی بشم و بعدش چادرم رو هم جا گزاشتم(اصن عالیی)وقتی به مدیر گفتم نگاه اسف باری بهم کرد و گفت:ینی با اینا اومدیی؟(با چیا؟شلوار بگ مشکی.مانتو گشاد تا سر زانو طوسی.مقنعه تا بینی)الان ساعت ۵و نیم هست گوشیم۳۴درصد شارژ داره.۱۰ساعت دیگه توی راهیم.پاوربانکم فقط ۳تا خط دارهساعت ۹و نیمه.میگن لیپ بالم و رژ لب زدن ممنوعه.البته که هیچ کس از هیچ محصول پوستی استفاده نمیکنه و یجورایی قرتی گری محسوب میشه.فکر کنم حالا میتونم درک کنم چرا انقدر جوش و آکنه دارن.تا الان خواب بودم.ساعت۱۲ هست.شایعه شده تا ساعت ۴میرسیم.بالاخره صبحانه خوردیم اولین چیزی که به محض رسیدنم میخرم هنزفیریه.یه همچین چیزی                       ..... چرا حس میکنم خیلی وقته ننوشتم؟(به یاد خیلی ها هستم.واقعا چرا من باید میرفتم؟من نه اعتقاد دارم نه چیزی. پس اون خانمی که گریه میکرد میگفت برام دعا کن چی؟براچی من باید اینجا باشم و اون خونه؟)ساعت ۲هست.یکم پیش یجا وایسادیم.عاقاتا من آب خریدم داره دریاچه میریزه توی اتوبوس.همین الان فهمیدم اسکناسی که به فروشنده دادم یکی دیگه هم داخلش بود¶_¶از تابلو ها معلومه داریم نزدیک میشم.سوپری زائر الرضا.چند دقیقه پیش ناهار دادن ولی متاسفانه یادم رفت عکس بگیرم و حمله ور شدم(زرشک پلو با خورشت قیمس)از همه بدتر به محض اینکه حمله کردم .روی مقنعم برنج ریخته بود و قاشق توی دهنم بود ازم عکس گرفتن.دارن مداحله  یا هنچین چیزی بازی میکنن(یکی یه مداحی میگه یکی دیگه با حرف آخرش یه مداحی دیگه میگه.یه خانم اینجا هست که خیلی خوبه.چقدر راحت درمورد خودش حرف میزنه.انگار براش آب خوردنه.یه گروه دیگه هم کتابی رو بلند بلند میخونن.کلمات از کنار گوشم رد میشن و ناپدید میشن.اما من هر ثانیه بهش فکر میکنم.به حرف های ابلفضل گوش میکردم زیرا از بچگی به ما یاد داده بودند به حرف مردها گوش کنیمبه خودم قول میدم یروز  بدون فکر کردن بهشون فقط ازشون بگزرمپلیس راه بجستان.مثلا یه عکس هنری یه عکس هنری دیگهاینو دیشب گرفتم حیفم اومد براتون نزارمشخانم خوبه میگه اون بیلبیلک یا همچین چیزی رو بزار پایینمن برم                  .........ساعت ۵و نیمه.انگار داریم میرسیم.همون جایی که همیشه خانمی می ایستاد و میگفت:چه دختر قشنگی .افرین چادر پوشیدی(فاک یو)مکان های تاریخی قشنگمون الان مثل میدان جنگ شدههمه وحشت کردیمکمی بعد بچه ها از حرم می ایندهمه به خانواده هایشان زنگ میزنند.............</description>
                <category>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</category>
                <author>carla davis(همون کورمون استرایک مونث سابق)</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 20:14:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>