<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پادکست کشکول</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@cashcool</link>
        <description>کشکول پادکست مشترک کانتنت فا و ویرگول است و در هر قسمت مقاله‌ای از  منبعی مثل اکونومیست یا مدیوم را در آن تعریف و بررسی می‌کنیم. هدف ما  در این پادکست برداشتن قدم‌هایی برای ساختن جهانی بهتر است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:21:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/123132/avatar/1OqRMq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پادکست کشکول</title>
            <link>https://virgool.io/@cashcool</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنگ ترامپ با توییتر</title>
                <link>https://virgool.io/@cashcool/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%BE-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA%D8%B1-txgxktsluo9a</link>
                <description>جهان امروز ما دست چه آدم‌هایی با چه طرز فکرهایی است؟ دقیقا مفهوم آزادی بیان به چه معناست؟  آیا گفتن هر حرفی در هر جایی درست است؟ آیا ترامپ می‌تواند تا این حد بی پروا همه را متهم کند؟ می‌تواند همیشه این قدر بی‌پروا دروغ بگوید و  از رسانه‌ای مثل توییتر برای انتشار آن استفاده کند و همه اینها باز مصداق آزادی بیان باشد؟ https://castbox.fm/episode/قسمت-۶---جنگ-ترامپ-با-توییتر-id2579024-id275843537?country=us دونالد ترامپ، رئیس جمهور جنجالی و پر حاشیه، تا الان از توییتر برای پیش بردن همه جور اهدافی استفاده کرده است. از متهم کردن دیگران به قتل، تشویق به شورش، سرکوب منتقدان، دروغ گفتن درباره سیستم‌ رای‌گیری گرفته تا تهدید به جنگ، ترویج درمان‌های دارویی ثابت نشده و منحرف کردن توجه مردم از مرگ صدها آمریکایی‌.نکته جالب اینجاست که ترامپ در همه‌ی این سال‌ها  این کارها را بدون اینکه توییتر کوچک‌ترین مداخله‌ای کرده باشد، انجام داده است. دونالد ترامپ بارها قوانین و سیاست‌های این پلتفرم را نقض کرد. افرادی که مورد حمله کمپین‌های بدخواهانه او بوده‌اند، حتی بارها از توییتر درخواست مداخله کردند، اما این رسانه اجتماعی تاکنون هیچ اقدامی علیه ترامپ انجام نداده بود؛ تا این که بالاخره همین اواخر توییتر کاری را که مدت‌ها ازش اجتناب کرده بود را بالاخره انجام داد. توییتر یک اخطار Fact Check «درخواست بررسی حقایق» زیر توییت ترامپ گذاشت! این اقدام بی‌سابقه بود و  آغازی شد بر یه جنگ تمام عیار بین ترامپ و توییتر!داستان جنگ ترامپ و توییتر از آنجایی شروع شد که ترامپ در توییتی ادعا کرد که رای‌گیری پستی پر ایالت کالیفرنیا منجر به تقلب در انتخابات می‌شود!توییتر هم در یک حرکت بی‌نظیر، برای دو پست ترامپ که حاوی ادعاهای نادرست درباره‌ی رای‌گیری پستی و فریب رای‌دهندگان بود، از اخطار Fact Check (راستی‌آزمایی یا درستی‌سنجی) استفاده کرد و روی اون لینکی با عنوان «حقایق را درباه رای‌‌دهی پستی دریافت کنید» قرار داد.اما این لینک و این اخطار چه بود؟افراد با کلیک کردن روی لینک به خبرهایی از واشنگتن پست و CNN هدایت می‌شدند با چنین عنوان‌هایی: «ادعای ناپایدار ترامپ درباره رای گیری پستی منجر به فریب رای‌دهندگان خواهد شد.». این اخطار در واقع یعنی ترامپ چیزی غیر از حقیقت توییت کرده و دروغ گفته است!نکته جالب این بود که دونالد ترامپ از پیشتر هم با CNN رابطه‌ خوبی نداشته و تقریبا در اکثر موارد از اخبار CNN به عنوان اخبار جعلی (فیک نیوز)‌ نام می‌برد، به خبرنگارهایش کم محلی می‌کند و یا گاهی حتی جواب آنها را نمی‌دهد. این رفتار ترامپ با CNN در شبکه‌های مجازی  بارها دست‌مایه شوخی‌های زیادی شده است.اما درگیری ترامپ با واشنگتن پست حتی پیچیده‌ترم هست! جمال خاشقچی را یادتان هست؟ همان خبرنگار مرحوم منتقد حکومت عربستان که به سفارت عربستان در ترکیه رفت تا کارهای ازدواجش را انجام دهد و همانجا به قتل رسید؟! آقای خاشقچی ستون نویس واشنگتن پست بود. و قاتل که بود؟ حکومت عربستان، متحد ترامپ در خاورمیانه.اما واشنگتن پست متعلق به کیست؟!در حال حاضر واشنگتن پست متعلق به آمازون، بزرگترین وبسایت خرید و فروش آنلاین جهان است و آمازون هم متعلق به جف بزوس.پس متحد ترامپ، یعنی عربستان، یکی از خبرنگاران روزنامه واشنگتن پست که متعلق به جف بزوس است را کشت و ترامپ هم در مقابل هیچ کاری نکرد.حالا تقابل بین چه کسانی است؟ثروتمندترین در دنیا و قدرتمندترین در دنیا!تا اینجا ترامپ از دو چیز خیلی عصبانی است:１. توییتر به ترامپ رسما برچسب دروغگو زده２. و از طرفی با استناد منابعی که دشمن خونی ترامپ هستند، این برچسب را زده است.خب این مساله ترامپ را خیلی عصبانی کرد و چند دقیقه بعد از این اتفاق، ترامپ توییتر را متهم به نقض آزادی بیان کرد و ادعا کرد در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۲۰ مداخله کرده و گفت به عنوان رئیس جمهور اجازه نمی‌دهد چنین اتفاقی بیفتند و تهدید کرد توییتر را تعطیل خواهد کرد.روز بعد هم منشی مطبوعاتی ترامپ، آقای کایلی مک‌انانی، به خبرنگاران گفت ترامپ فرمان اجرایی‌ای درباره‌ی شبکه‌های اجتماعی‌ امضا می‌کند و جالب‌تر این  که ترامپ با منتشر کردن پیش‌نویس این فرمان، همان شب آتیش جنگ را خیلی جدی بین خبرنگاران و اعضای جامعه روشن کرد.این فرمان اجرایی با عنوان « حفاظت آمریکایی‌ها از سانسور آنلاین » Protecting Americans from Online Censorship  منتشر شد و قراره بر نحوه‌ی نظارت شبکه‌های اجتماعی بر کاربرانش دخالت کند.اگر این فرمان اجرایی عملیاتی شود، مشخص می‌کند که شبکه‌های اجتماعی چطور باید پست‌ها، ویدیوها و مطالب کاربران را فیلتر کنند!دولت آمریکا و جمهوری خواهان اعتقاد دارند که شبکه‌های اجتماعی بر محتوای سیاسی تولید شده توسط جمهوری‌خواهان سانسور بی موردی اجرا می‌کنند!در نهایت چند روز بعد از خارج کردن خبرنگاران از اتاق، ترامپ فرمان اجرایی را امضا کرد و متن نهایی‌ را هم مدت کوتاهی بعد از امضا، منتشر کرد. جالب است بدانید که این فرمان اجرایی امری فرصت‌طلبانه و استبدادی است و حتی از لحاظ قانونی هم درست نیست.خب، همونطور که گفتیم فرمان اجرایی ترامپ مساله‌ای است که از لحاظ قانونی نادرست است و وجهه حقوقی درستی ندارد. بدتر اینکه ترامپ یک اصلاحیه اولیه هم برای این فرمان اجرایی داشت که خود این اصلاحیه به طور واضح نشانه‌هایی از سوء نیت دولت ترامپ دارد. اتحادیه آزادی‌های مدنی آمریکا اعلام کرد اولین اصلاحیه قانون اساسی آمریکا در واقع طراحی شده است تا هر اقدامی را که دونالد ترامپ می‌تواند انجام دهد، محدود می‌کند. قطعا حتی ترامپ هم که سواد و اطلاعات چندانی درباره‌ی قانون اساسی ندارد، به این موضوع واقف است که اولین اصلاحیه قانون اساسی در واقع مثل مانعی در قدرت دولت عمل می‌کند تا نتواند آزادی بیان‌ را محدود کند، و نه اینکه برای دولت زمینه‌ و یا فرصتی‌ بسازد که بتواند از آنها برای گفتن هر چیزی که می‌خواهد استفاده کند.قاضی دیوان عالی عدالت آمریکا، برت کاوانا، حتی در پیامی نوشت: «بر اساس محدودیت‌‌های اصلاحیه اول، اینکه میزبان صحبت‌های دیگران باشی یک کارکرد سنتی و انحصاری برای دولت نیست و این کار نهاد خصوصی را  تبدیل به یک بازیگر دولتی نمی‌کند.»در واقع همانطور که کاوانا بیان کرده، اینکه یک پلتفرم مثل توییتر یا هر شبکه اجتماعی دیگر در دسترس عموم قرار دارد، دلیلی نمی‌شود که مثل یک نهاد دولتی با آن برخورد شود، و در واقع این کار مداخله در حوزه آزادی افراد محسوب می‌شود.توییتر با راستی آزمایی توییت ترامپ، در واقع از اولین اصلاحیه قانون اساسی آمریکا استفاده کرد. توییتر با راستی آزمایی توییت‌های ترامپ قصد حذف ادعاهای غلط او را نداشت، فقط اطلاعات بیشتری را درباره ادعاهای نادرست او برای مخاطبان فراهم کرد. همانطور که قاضی دیوان عالی آمریکا، لویس برندیس هم گفته: «اگه قرار است از طریق شنیدن صحبت به ماهیت سخنان دروغ و استدلال‌های غلط پی ببریم، به شنیدن صحبت‌های بیشتری نیاز داریم نه سکوت اجباری.»اما داستان ترامپ و توییتر با  فرمان اجرایی و اصلاحیه‌اش ادامه‌دار هم شد. و مهم این است که حتی اگر توییتر پیام دونالد ترامپ را حذف هم کرده بود، این کار بر خلاف قوانین اصلاحیه اول نبود. در واقع براساس این قانون حق آزادی بیان شامل دادن حق صحبت کردن و گرفتن حق صحبت کردن است!مساله‌ای که این داستان را خیلی جذاب کرد، این بود که توییتر هم در این مساله عقب نشینی نکرد و مثلا مثل فیسبوک که خیلی محتاطانه و در راستای سیاست‌های دولتی پیش می‌رود، پیش نرفت. حتما می‌پرسید چطور؟چطور توییتر در مقابل حمله ترامپ عقب نشینی نکرد!حتما شما هم خبر کشته شدن یک سیاهپوست به دست پلیس آمریکا را شنیدید.قتل جرج فلوید باعث شد در چند ایالت شورش شود و مردم به خیابان‌ها بریزند و خلاصه اوضاع آمریکا و بخصوص شرایط ترامپ بهم بریزد. آن هم درست زمانی که ترامپ دارد برای انتخابات دوره‌ی بعدی ریاست جمهوری آماده می‌شود. تازه بماند که ترامپ و دولتش همچنان درگیر کرونا هستند و متهم به سوءمدیریت در بحران کرونا هستند.ترامپ در واکنش به شورشی که در آمریکا رخ داده بود  دو توییت جنجالی نوشت با این مضمون که:(１) من نمی‌تونم این وضعیت رو در میناپلیس (شهری در ایالت مینه‌سوتا) تحمل کنم. اونجا مگه صاحب نداره؟ شهردار دموکراتش و بقیه دارن چه کار می‌کنن؟ من گارد ملی رو می‌فرستم اونجا تا کار رو جمع کنند.و(２) این جانی‌ها دارند به جورج فلوید هم بی‌احترامی می‌کنن و من اجازه نمی‌دم. به فرماندار گفتم و ارتش تو راهه. تحمل ما زیاده اما به محض اینکه غارت شروع شه شلیک هم شروع می‌شه!اینجا بود که توییتر ضربه‌ دوم را هم به ترامپ زد.توییتر این توییت را با عنوان ترویج خشونت، مخفی کرد و اخطار جدیدی روی آن گذاشت.بله خلاصه که این جنگ بین ترامپ و توییتر همینطور ادامه دار شد. اما برگردیم ببینم که فرمانی که ترامپ منتشر کرد آیا اساسا قانون بود یا نه؟و اما...پشتوانه قانونی فرمان ترامپنکته مهم این است که قانون اساسی آمریکا به هیچ مقام رسمی، عالی یا غیرعالی اجازه نمی‌دهد اصول اساسی سیاسی، ملی‌گرایی، مذهبی یا موضوعات دیگر را تعیین کند و بگوید این‌ها مورد تایید دولت و هماهنگ با اصول من هستند یا خیر.برای همین توییتر حتی این حق را دارد که از فردا تصمیم بگیرد تمام صحبت‌های محافظه‌کارانه یا آزادی‌خواهانه را در پلتفرم خود تحریم کند. در واقع نهادهای خصوصی حق دارند تصمیم بگیرند پیام‌های چه کسانی را منتشر کنند و یا تعیین کنند چه کسانی از خدمات آنها استفاده کنند.اما باید بدانید که فرمان اجرایی که ترامپ ارائه کرد، اصلا انسجام قانونی نداشت. در واقع هدف فرمان اجرایی فقط شعله‌ور کردن آتش جنگ فرهنگی برای پرت کردن حواس مردم از سو مدیریت پاندمی Covid-۱۹ توسط ترامپ و از بین بردن دموکراسی بود. بعلاوه فرمان اجرایی تلاشی بود مبنی بر اینکه ترامپ مصون از انتقادات یا پیامدهای انتشار هر محتوایی باشد و در واقع و پشتش گرم بماند.این امر احتمالا عمیق‌ترین تناقض در فرمان اجرایی است: فرمان اجرایی رئیس‌جمهور آمریکا این بود که کنگره باید بخش ۲۳۰ قانون نزاکت ارتباطات (Communication Decency Act) را لغو کند.این بخش در سال ۱۹۹۶ در آمریکا تصویب شده. طبق این قانون، فیلتر و محدود کردن محتوای غیر اخلاقی کاربران توسط پلتفرم‌های اینترنتی مجاز است.و مثلا فرمان اجرایی ترامپ حتی به مشکلات اساسی که محققان و وکلا چندین سال به اصلاح آن تاکید داشتند اشاره‌ نمی‌کند؛ و مشکل هم این است که مصونیت در برابر انتقادات و پیامد‌های ناشی از انتشار محتوا، نه تنها به پلتفرم‌های آنلاین در شناسایی محتوای مضر کمک نمی‌کند، بلکه آنها را به بی‌تفاوتی هم تشویق می‌کند.این فرمان، حتی به بستر‌های آنلاین مصونیت می‌دهد تا از انتشار محتواهای نادرست، مروج خشونت و آزار گروه‌های حساس به ویژه زنان و رنگین پوست‌ها ابایی نداشته باشند.در درگیری بین توییتر و ترامپ، طرفداری از توییتر آسان است.ترامپ در توییتی افرادی را که در مینیاپولیس به قتل جرج فلوید معترض بود را تهدید به مرگ کرد و نوشت:«زمانی که مردم دست به غارت بزنند، ما هم دست به اسلحه می‌زنیم».این توییت به دلیل نقض قوانین توییتر و ترویج خشونت، با گرفتن برچسب هشدار از نظر کاربران مخفی شد؛ با این حال هنوز هم دسترسی به آن میسر است.حساب توییتری کاخ سفید هم توییت ترامپ را بازنشر کرد و توییتر بر روی این توییت هم برچسب هشدار زد. توییتر در مقایسه با فیسبوک، اقدامات شجاعانه‌تر و اصولی‌تری را در راستای اخبار نادرست و تجاوز به حقوق دیگران انجام داده است.نویسنده این مقاله در انتهای مقاله با اشاره به این که دموکراسی مریض همیشه به ضرر ماست، می‌گوید: هیچ کدام از این اقدامات به موقع و به اندازه کافی انجام نشدند، و اکنون انقدر برای اقدام دیر شده که به موقعیتی خطرناک و مضحک رسیدیم؛ چون مدتی طولانی است که نهادهای قدرتمند، هم در دنیای تکنولوژی و هم کاخ سفید، از پیامدهای اقدامات نادرست خود در امانند. نتیجه این فرآیند، دموکراسی مریضی خواهد بود که در نهایت هیچ کدام از ما از آن در امان نخواهیم بود.</description>
                <category>پادکست کشکول</category>
                <author>پادکست کشکول</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 12:49:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای موفقیت در سال ۲۰۵۰، به چه آموزش‌هایی احتیاج داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@cashcool/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B5%DB%B0-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AC-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-d5walxsl6ruy</link>
                <description>دنیا به سرعت در حال تغییر است. به همین خاطر ما هم باید مهارت‌های مختلفی را یاد بگیریم و خودمان را به روز کنیم. اما اگر بخواهیم از الان برای سال ۲۰۵۰، موقعی که بچه‌هامون ۲۵ تا ۳۰ سالشان شده توصیه‌ای داشته باشیم و بگوییم چه مهارت‌هایی  آن موقع به دردشان می خورد،  آن توصیه چیست؟این مطلب را یووال نوح هراری نوشته و اواخر سال ۲۰۱۹ میلادی منتشر شده است. https://castbox.fm/episode/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B5---%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B2%DB%B0%DB%B5%DB%B0-id2579024-id264445044 بشر هر روز با تحولات پیش‌بینی نشده‌ای مواجه می‌شود؛ می‌توان گفت تقریبا همه داستان‌های گذشته تمام شدند و حالا هیچ داستان جدیدی نداریم تا جایگزین آنها کنیم. پس چطور می‌توانیم خودمان و فرزندانمان را برای دنیایی که پیشِ رو داریم، که چنین تحولات پیش بینی نشده‌ای را در خود دارد، آماده کنیم؟هر نوزادی که امروز به دنیا بیاید تا سال ۲۰۵۰، حدوداً سی و اندی ساله خواهد بود. اگر اتفاق بدی نیفته، و این بچه تا سال ۲۱۰۰ زنده بماند می‌تواند به عنوان یکی از شهروندان فعال قرن ۲۲ زندگی خواهد کرد. بنابراین اینجاست که باید به این سوال فکر کنیم که به این کودک چه چیزی باید یاد دهیم تا بتواند در سال ۲۰۵۰ و یا حتی قرن ۲۲ زندگی خوبی داشته باشد و  رشد کند و دوام بیاورد؟ ما باید به نحوی این کودک را آماده کنیم که بتواند شغلی پیدا کند، از اتفاقات اطرافش سر در بیاورد و پیچ‌وخم‌های زندگی را طی کند، اما سوال این است که: کودک در این روزگار چه مهارت‌هایی را باید یاد بگیرد؟متاسفانه هیچ‌کسی نمی‌داند دنیای سال ۲۰۵۰ چه شکلی است (چه برسه به سال ۲۱۰۰)، به همین خاطر است که هنوز هیچ جوابی برای سوالات بالا پیدا نشده است. درست است که انسان‌ها تا الان هیچ وقت نتوانستند آینده را دقیق پیش‌بینی کنند اما مساله این است که الان با توجه به رشد فناوری، پیش‌بینی حتی سخت‌تر از گذشته هم شده است؛ چون احتمالا در آینده‌ی خیلی نزدیک فناوری به ما این امکان را بدهد که بدن، ذهن و مغز انسان را هم مدیریت کنیم، بنابراین احتمالا دیگر درباره‌ی هیچ چیز نمی‌توانیم با قاطعیت نظر بدهیم؛ وقتی بشر به چنین قدرتی برسد، چطور می‌شود مطمئن بود مسئله‌های دیگری که در گذشته ثابت و ابدی بودند همینطور ثابت باقی بماند.هراری می‌گوید که هزار سال پیش، یعنی حدود سال ۱۰۱۸ مردم از خیلی از مسائل آینده بی‌خبر بودنپ، اما در عین حال هم یقین داشتن که بعضی از خصوصیات اساسی جامعه انسانی هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند.مثلا اگه در سال ۱۰۱۸ در چین زندگی می‌کردید، نمی‌دانستید که در سال ۱۰۵۰ امپراطوری کره سقوط می‌کند، خیتان‌ها از شمال هجوم می‌آورند و طاعون باعث مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود.اما قطعاً شک هم نداشتید که تا  آن زمان مردم همچنان مشغول بافندگی و کشاورزی هستند، حاکم‌ها برای جمع‌آوری نیروی ارتش و حکومت دیوان‌سالاری خود به مردم متکی هستند، مردها به زن‌ها سلطه دارند، عمر متوسط انسان حدود ۴۰ ساله و بدن انسان‌ها به همین شکل باقی می‌ماند. به همین خاطر، پدران و مادران چینی به بچه‌ها بافندگی و کشاورزی یاد می‌دادند. افراد ثروتمندتر به پسرها نحوه‌ی خواندن ادبیات، آیین کنفوسیوس، خوشنویسی و یا جنگیدن با اسب را آموزش می‌دادند و به دخترها یاد می‌دادنپ که چطور خونه‌دارهایی متواضع و پیرو باشند. آنها مطمئن بودن که این مهارت‌ها تا سال ۱۰۵۰ هنوز برای فرزندانشان مهم و ضروری است.خب باید بگویم که برای آنکه بتوانیم با دنیای سال ۲۰۵۰ پیش برویم، خلق ایده‌ها و محصولات جدید کافی نیست و فراتر از این‌ها، باید خودمان را هم بارها و بارها بازسازی کنیم.در این دوران ما هیچ نمی‌دانیم که کشور چین یا کشورهای دیگر جهان تا سال ۲۰۵۰ به چه شکل خواهند بود؛ تا ۲۰۵۰ که خوب است، ما همین چند ماه پیش نمی دانستیم که یک بیماری چطوری نظم جهان را به هم خواهد ریخت چه برسد به ۵۰ سال آینده.ما درباره آینده هیچ نمی‌دانیم که مثلا در۲۰۵۰ مردم برای گذران زندگی چه می‌کنند یا ارتش‌ها و خدمات دیوان‌سالاری‌شان چطور عمل می‌کنند، حتی نمی‌دانیم مقام جنسیت زن و مرد در  آن زمان چطور خواهد شد. احتمالا  آن موقع افراد بیشتر از الان عمر می‌کنند و به لطف مهندسی زیست‌شناسی و استفاده از رابط‌های مستقیم مغز-کامپیوتر، بدن انسان دچار تحول غیرمنتظره‌ای خواهد شد. بنابراین، بیشتر مسائلی که امروزه به فرزندانمان آموزش می‌دهیم تا سال ۲۰۵۰ هیچ فایده‌ای برای آنها نخواهد داشت.هراری با این موضوع ادامه می‌دهد که در حال حاضر در بیشتر مدارس مغز بچه‌ها را پر از اطلاعات می‌کنند. خب در گذشته این کار خیلی هم مفید بود چون کسب اطلاعات خیلی سخت بود و اطلاعات کمیاب.  گاهی حتی همان اطلاعات اندک هم اکثرا سانسور می‌شد. مثلا اگر در سال ۱۸۰۰ در مکزیک زندگی می‌کردیذ، به سختی می‌توانستید اطلاعاتی درباره‌ی دنیای اطراف به دست بیاورید چون  آن زمان هیچ رادیو، تلویزیون، روزنامه یا کتابخانه‌ی عمومی در مکزیک وجود نداشت. حتی اگر باسواد هم بودید و به کتابخانه خصوصی دسترسی داشتید، به غیر از چند رمان و متون مذهبی، کتاب دیگری برای خواندن عایدتون نمی‌شد. و یا مثلا امپراطوری اسپانیا به‌شدت متونی که داخل کشور چاپ می‌شدند را سانسور می‌کرد و در مورد کتاب‌های خارجی هم به‌صورت آزمایشی فقط مجوز واردات چکیده‌ای از بعضی انتشارات را صادر می‌کرد. در شهرهای استانی روسیه، هند، ترکیه و چین هم وضع به همین منوال بود. با ظهور مدارس مدرن پیشرفت‌های چشمگیری هم شکل گرفت؛ کم‌کم به هر کودکی آموزش خوندن و نوشتن دادند و اصول مهم جغرافیا، تاریخ و زیست را برایش بازگو کردند.در مقایسه با  آن دوران، قرن ۲۱ پر از اطلاعات است و می‌شپد گفت تقریبا هیچ سانسوری مانع انتقال این اطلاعات نمی‌شود؛ در عوض اطراف ما را اطلاعات غلط پر کرده‌اند که حواس‌مان را از مسائل مهم‌تر پرت کنند. مثلا اگر الان در یکی از شهرهای استانی مکزیک زندگی کنید و یک تلفن هوشمند داشته باشید، می‌توانید ساعت‌ها مشغول مطالعه ویکی‌پدیا و تماشای تدتاک باشید، یا در دوره‌های آنلاین رایگان شرکت کنید. هیچ دولتی نمی‌تواند جلوی این همه اطلاعات را عملا بگیرد. از طرفی هم، مسئله‌ای که باید خیلی مراقبش باشیم، این است که امروزه خیلی راحت حواس مردم با اخبار غلط و نکات انحرافی پرت می‌شود. تمام مردم جهان می‌توانند فقط با یک کلیک به شرح وقایع بمباران حلب یا ذوب شدن کلاهک‌های یخی در قطب دست پیدا کنند اما اطلاعات متناقض زیادی در اینترنت وجود دارد و آدم نمی‌داند باید کدام را باور کند. علاوه بر این، موضوعات زیادی وجود دارد که فقط با یک کلیک می‌توانیم از آنها باخبر شویم، به همین خاطر عم تمرکز روی یک موضوع، کار سختی است؛ پس وقتی از پیچیدگی‌های به مسئله سیاسی یا علمی خسته می‌شویم، خیلی سریع به سراغ کلیپ گربه‌های بامزه، اخبار افراد معروف و ویدئوهای پورن میرویم.بله خلاصه اینکه در چنین دنیایی که مملو از اطلاعات است و همه چیز، چه درست و چه غلط با هم و در کنار هم قرار گرفتند، معلم‌ها دیگر نباید اطلاعات بیشتری به دانش‌آموزان بدهند؛ آنها در حال حاضر هم بیش از حد با اطلاعات احاطه شده‌اند. در عوض، مسئله‌ای که باید به افراد آموزش داده شود این است که چطور از اطلاعات سر در بیاورند، اطلاعات مهم و غیرمهم را از هم تشخیص دهند و مهم‌تر از همه، بتوانند این اطلاعات کوچک را با هم ترکیب کرده و به تصویری کلی از دنیای اطرافشان برسند.مساله این است که در حقیقت، این روش آموزشی قرن‌ها متد تحصیلی ایده‌آل غرب لیبرال بوده‌ اما تا به حال حتی خود مدارس غربی هم نتوانستند به‌خوبی آن را اجرا کنند. در این سیستم که اکنون هم جاری است و همه جا از آن استفاده می‌شود دانش‌آموزان را تشویق می‌کنند تا «برای خودشان فکر کنند» و خودشان بر بیان اطلاعات تمرکز کنند. این مدارس لیبرال گرچه که نمی‌خواهند طرفدار استبداد باشند، ترس خاصی هم از بیان موارد کلان دارند و نمی‌خواهند هیچ مسئله قطعی را به بچه‌ها آموزش بدهند. در عوض، فرض می‌کنند اگر به آنها یک عالمه اطلاعات و کمی آزادی دهند، دانش‌آموزان باید بتوانند خود تصویری از دنیای اطراف برای خود بسازند. و حتی اگه این نسل نتواند همه‌ی  آن داده‌ها را با هم ادغام بکنه و داستانی یکپارچه و معنادار از جهان برای خود شکل بدهد، در آینده باز هم فرصت دارد و می‌تو‌اند ترکیب بهتری از داده‌ها برای خود به وجود آورد.اما باید بگوییم امروزه دیگر زمان زیادی برای ما باقی نمانده است؛ تک‌تک تصمیماتی که در چند دهه پیش‌رو می‌گیریم، آینده‌ی حیات  ما را شکل می‌دهد و در حال حاضر هم برای گرفتن این تصمیمات، فقط می‌توانیم بر جهان‌بینی کنونی‌مان تکیه کنیم. اگر این نسل درک جامعی از هستی نداشته باشد، تصمیم‌های متفاوتی برای آینده حیات گرفته می‌شود که شاید خوب نباشد.پس همانطور که گفتیم دیگر زمان آن رسیده که علاوه بر ارائه اطلاعات، مدارس سعی کنند مهارت‌های از پیش تعیین شده‌ای را به دانش‌آموزان یاد دهند؛ حل معادلات دیفرانسیل، نوشتن کدهای کامپیوتری در فرمت C++، شناسایی مواد شیمیایی موجود در لوله آزمایشگاه و یا صحبت به زبان چینی از جمله مهارت‌هایی هستند که در مدارس آموزش داده می‌شوند. با این حال، از آنجایی که هیچ‌کس نمی‌داند جهان و بازار کار آن در سال ۲۰۵۰ به چه شکل خواهد بود، نمی‌توانیم بگوییم افراد در  آن زمان به چه مهارت‌هایی احتیاج دارند. شاید بعد از این همه تلاشی که برای آموزش کدنویسی یا زبان چینی به نسل جدید می‌کنیم، سرانجام در سال ۲۰۵۰ متوجه شویم که نرم‌افزار کدنویسی از هر انسانی بهتر از پس این کار بر میاد و گوگل ترنسلیت یک اپلیکیشن جدیدی بسازد تا بتوانیم به وسیله  آن هر قراردادی را بدون غلط به زبان‌های کانتونی، ماندارین و هاکا (یکی از زبان‌های رایج چین) ترجمه کنیم و بنویسیم.پس در مدارس چه آموزش‌هایی باید بدهیم؟ متخصصان آموزش میگویند معلم‌ها باید به روش آموزشی چهار C (تفکر منتقدانه، ارتباطات، همکاری و خلاقیت) رو بیاورند. همینطور می‌گویند که مدارس باید توجه کمتری به مهارت‌های فنی داشته باشند و بیشتر روی مهارت‌هایی تمرکز کنند که در زندگی به درد دانش آموزان بخورد مثل توانایی دست و پنجه نرم کردن با تغییرات، یادگیری مسائل جدید و حفظ تعادل روانی در شرایط ناآشنا، از مهم‌ترین مهارت‌هایی است که باید به نسل جدید آموزش دهیم. برای اینکه با دنیای سال ۲۰۵۰ پیش برویم، خلق ایده‌ها و محصولات جدید کافی نیست و در واقع باید خودمان را هم بارها و بارها بازسازی کنیم.بله به قول هراری  اگه کسی دنیای اواسط قرن ۲۱ را برای شما تصویر کرد و به نظرتون شبیه به داستان‌های علمی تخیلی نبود، بدانید تصویری که دارید می‌سازید با درصد بالایی ریسک، غلط است.هر چی فضا برای تغییر مهیاتر شود، نه تنها اقتصاد، بلکه کل معنای «بشر» دچار جهش میشه.در سال ۱۸۴۸ میلیون‌ها نفر شغل خودش را در زمین‌های کشاورزی روستاها رها کردند و به شهرهای بزرگ رفتند تا در کارخانه‌ها کار کنند اما با رفتن به شهرهای بزرگ نمی‌تو‌انستند جنسیت خود را تغییر دهند  و یا به حس ششم پیدا کنند، و حتی اگر مثلا شغلی در صنعت نساجی پیدا می‌کردند، احتمالا در ادامه زندگی کاری‌ خود، با همین شغل سر می‌کردند.تا سال ۲۰۴۸ افراد احتمالا به فضای سایبری مهاجرت می‌کنند، هویت‌های تراجنسیتی پیدا می‌کنند و با کاشت ایمپلنت‌های کامیپوتری در مغز یا بدن خود به حس‌های جدیدی دست پیدا خواهند کرد. باید بگویم تا  آن زمان الگوریتم‌هایی به وجود می‌آید که وقتی دستاوردهای مهم‌تان را در دهه گذشته نشانتان دهند به جای اینکه به خودتان افتخار کنید، سرخورده و خجالت‌زده شوید؛ در حالی که در دهه‌های پیش رو همچنان قرار است با تغییرات چشمگیر دیگری روبه‌رو شوید.البته این سناریوها را هم خیلی جدی نگیرید چون همانطور که از اول گفتیم هیچکس نمی‌تواند دقیقا پیش‌بینی کند که در آینده چه تغییراتی اتفاق می‌افتد.واقعیت این است که تغییری که در آینده اتفاق می‌افتد احتمالا خیلی عمیق‌تر از تصورات ماست و بنابراین ساختار اصلی زندگی ما را نیز از این رو به  آن رو می‌کند؛ بنابراین باید بگویم که در آینده تغییر و تحول به اصلی‌ترین خصوصیت حیات تبدیل خواهد شد.در دوران قدیم، حیات به دو بخش مکمل تقسیم می‌شد: یعنی زندگی همه انسان‌ها متشکل از یک دوره آموزشی و بعد یک دوره کاری بود. در اولین دوره، افراد به جمع‌آوری اطلاعات، توسعه مهارت‌ها، تشکیل جهان‌بینی و ساخت هویتی پایدار مشغول می‌شدند.در این زمان حتی اگه نوجوان ۱۵ ساله‌ای به جای درس خواندن در مدرسه به کشت برنج در زمین کشاورزی پدرش مشغول بود، باز هم مهمترین کاری که در  آن دوره انجام می‌داد همان یادگیری بود؛ اینکه چطور برنج‌ بکارد، چطور با دلال‌های حریص برنج در شهرهای بزرگ مذاکره کند و چطور مشکلات مربوط به آب و زمین را با دیگر روستاییان حل‌وفصل کنند. در دومین دوره زندگی هم، برای کاوش در جهان، کسب درآمد و ارتباط با جامعه، از مهارت‌هایی که قبلا یاد گرفته‌ بود استفاده می‌کرد. درست است که در سن ۵۰ سالگی ممکن بود  همچنان نکات جدیدی در مورد برنج، دلالان و درگیری‌های محلی یاد بگیرد اما این‌ها در مقابل مهارتی که فراگرفته بود، ترفندهایی کوچک به حساب می‌آمدند و در اصل این دوره از زندگی هم به کار کردن و برداشت از یادگیری‌های قبلی تعلق داشت.اما در اواسط قرن ۲۱ طول عمر انسان‌ها و همینطور سرعت تغییرات بیشتر شده است، به همین خاطر زندگی افراد دیگر طبق این مدل قدیمی پیش نمی‌رود. زندگی دیگر  آن پیوستگی سابق را نخواهد داشت و در واقع افراد با ورود به هر دوره از زندگی، روز به روز با تغییرات بیشتری مواجه می‌شوند. در نتیجه پاسخ به این سوال که «من کی هستم؟» از هر زمان دیگری دشوارتر شده و می‌شود.این اتفاق، مطمئنا سطح استرس را در افراد بیشتر می‌کنه چون تغییر همیشه استرس‌زاست و از سنی به بعد، بیشتر افراد علاقه‌ای به تغییر ندارند. در نوجوان مثلا حول و حوش ۱۵ سالگی به بعد، تا یک سنی مدام در حال تجربه، تغییرات فیزیکی و شرایط کلی خود هستیم و البته پذیرش تغییر در  این سنین گرچه ممکن است استرس‌زا باشد اما به هر حال هیجان‌انگیز هم هست. اما وقتی ۵۰ ساله می‌شویم دوست نداریم تغییر کنیم و بیشترمان دیگر دست از تلاش برای فتح کردن دنیا برمی‌داریم؛ در ۵۰ سالگی حتما جاهای زیادی رفتیم، کارهای زیادی کریم، حتی تمام تی‌شرت‌های مورد علاقه‌مان‌ را هم خریده‌ایم. شاید در پنجاه سالگی باز هم تجربیات جدیدی به دست بیاوریم و در زندگی‌ تغییراتی جزئی بدهیم اما از سنی به بعد معمولا دیگر آمادگی این که ساختارهای عمیق هویت و شخصیتی خود را از نو بازسازی کنیم، نداریم.این پدیده از لحاظ عصب‌شناسی قابل توجیه است. اما ثابت و بدون تغییر ماندن هم در قرن ۲۱ امکان پذیر نیست. اگر بخواهیم در چنین شرایطی به یک شغل، هویت یا جهان‌بینی ثابت وفادار بمانیم، جهان با سرعت باد از کنارمان عبور می‌کند و ما از آن عقب می‌مانیم.بله به همین راحتی ممکن است دیگه حتی آنقدر عقب بیافتیم که زندگی برایمان سخت شود. تازه از آنجایی که عمر متوسط انسان‌ها در حال افزایش است، در آینده قرار است عمرمان هم طولانی‌تر شود و بنابراین اگر نتوانیم خودمان را وفق دهیم دچار مشکل خواهیم شد. پس بهتر است که آماده باشیم که بتوانیم ارتباطمان را (نه تنها از لحاظ اقتصادی، بلکه از لحاظ اجتماعی) با دنیای اطراف حفظ کنیم، پیوسته یاد بگیریم و خودمان را بازسازی کنیم؛ بخصوص در پنجاه سالگی که هنوز جوانیم و سنی نداریم.خوب اما شماهایی که هنوز به پنجاه سالگی نرسیدید خوب است که از حالا آماده باشید یا اگر  پدر یا مادر هستید به فکر آماده کردن بچه‌ها برای  آن شرایط باشید.بهترین توصیه‌ای که می‌توانیم به یک فرد پانزده ساله بکنیم این است که بیش از حد به بزرگ‌ترها تکیه نکند. بیشتر افراد پا به سن گذاشته خوبی شما را می‌خواهند اما شاید درک مناسبی از شرایط شما در دنیا نداشته باشند. رفته‌رفته، نا‌آشنایی دارد تبدیل به یک هنجار می‌شود و به همین خاطر هم تجربیات گذشته شما و همینطور تجربیات گذشته کل بشریت دیگر راهنمای قابل اعتمادی برای ادامه زندگی نیست.تک‌تک انسان‌ها و در واقع کل بشر باید رفته‌رفته با مسائلی سروکله بزنند که تابه‌حال هیچ‌کس با آنها روبرو نشده است. این موارد شامل ماشین‌های فرا هوشمند، اجسام مهندسی‌شده و الگوریتم‌هایی می‌شود که می‌توانند حتی احساسات انسان را با دقت عجیبی دستکاری کنند. همچنین انسان‌ها می‌توانند تحولات ناگهانی و پرسرعت آب‌وهوایی ایجاد کنند و شاید حتی در آینده مجبور باشند هر دهه شغل خود را عوض کنند.همانطور که تا الان متوجه شدید باید رفته رفته خودمان را آماده کنیم و حتی همانطور که ابتدای مقاله هم گفتیم باید فکری برای آینده‌ی تربیت فرزندانمان داشته باشیم. سوالی که احتمالا الان در ذهنتان نقش بسته این است که: وقتی با چنین مسائل جدید و پیش‌بینی نشده‌ای مواجه می‌شویم، باید چه کار کنیم؟ وقتی زیر بار چنین حجم زیادی از اطلاعات قرار می‌گیریم و هیچ راهی برای تحلیل و فهم همه‌ی آنها وجود ندارد، بهترین راه‌حل چیست؟ چطور باید در دنیایی زندگی کنیم که عدم قطعیت شدید دیگر یک معضل نیست، بلکه یکی از ویژگی‌های آن است؟خب:برای اینکه بتوانیم در چنین دنیایی رشد کنیم و دوام بیاوریم، باید از لحاظ ذهنی انعطاف‌پذیری بالاتری داشته باشیم و از لحاظ احساسی تعادل خودمان را حفظ کنیم. باید بتوانیم هر از چند گاهی دست دلمان را از مسائل آشنا بشوریم و یاد بگیریم که با مسائل ناآشنا هم زندگی کنیم.متاسفانه آموزش این مسئله (پذیرش موارد ناآشنا) به کودکان خیلی سخت‌تر از یاد دادن معادلات فیزیک یا تاریخچه جنگ جهانی اول است. هیچ‌کسی نمی‌تواند انعطاف‌پذیری را با خواندن یک کتاب یا گوش دادن به ارائه معلم یاد بگیرد. تازه مساله این است که خود معلم‌ها هم انعطاف‌پذیری لازم را برای قرن ۲۱ ندارند چون آنها خود ثمره سیستم آموزشی قدیمی هستند.نظریه آموزشی خط تولید بعد از انقلاب صنعتی به وجود آمد. در این خط تولید که الان هم در سیستم آموزشی همه‌ی جهان دیده می‌شود یک سری ساختمان به عنوان مدرسه تشکیل شد که کلی معلم در آن درس می‌دادند و ساختارها تقریبا یکسان بود اما واقعیت این است که این سیستم خیلی خنده‌دار است؛ مهم نیست در گذشته چقدر موفق بوده ولی الان دیگر رفته رفته دارد کاربرد خود را از دست می‌دهد و شکست می‌خورد. با این حال، هنوز روش جایگزینی برای آن در نظر نگرفتیم. ما برای این سیستم به جایگزینی احتیاج داریم که نه تنها در مناطق مرفه شمال کالیفرنیا، بلکه حتی در نواحی روستایی مکزیک هم قابل اجرا باشد.همانطور که گفتیم بهترین توصیه برای تمام نوجوانان ۱۵ ساله‌ که در مدارس از مد‌ افتاده سنتی درس می‌خوانند، این است که بیش از حد به بزرگ‌ترها تکیه نکنند. البته دقت داشته باشید که این منافاتی با احتراما به بزرگترها ندارد. مساله فقط این است که بزرگ‌ترها خوبی جوانان را می‌خواهند اما  دنیای آینده هم خیلی پیچیده‌تر از الان است. در گذشته بی‌خطرترین راه این بود که به تجربه بزرگ‌ترها اطمینان کنیم چون اونا درک نسبتا خوبی از جهان داشتند و سرعت تغییر در دنیا خیلی کم بود اما قرن ۲۱ خیلی متفاوت است. با سرعت الان که تغییرات روز به روز هم در حال افزایش هستند، هیچ‌وقت نمی‌توانیم مطمئن شویم مسئله‌ای که بزرگ‌ترها می‌گویند یک حکمت عمیق است و یا یک جهت‌گیری منسوخ.خوب حتما الان می‌پرسید پس باید به چه چیزی تکیه کنیم؟ فناوری؟نه؛ ریسک این کار از اطمینان به افراد بزرگسال هم بیشتر است. فناوری کمک زیادی به ما می‌کند اما اگر قدرت در زندگی‌ ما بیش از حد زیاد ش.پ، ممکن است در برنامه‌‌ی آن گیر بیافتیم. سال‌ها قبل انسان‌ها کشاورزی را ابداع کردند اما این نوآوری فقط تعداد خیلی کمی از رهبران تجاری را ثروتمند کرد و در عوض اکثریت افراد را به برده تبدیل کرد. بیشتر افراد از طلوع تا غروب مشغول کاشتن دانه، حمل سطل‌های بزرگ آب و برداشت ذرت بودند و سخت کار می‌کردند؛ اگر ما هم در  آن دوره زندگی می‌کردیم این اتفاق ممکن بود برای هر کدام از ما بیافتد.خوب است که همیشه به خاطر داشته باشیم فناوری بد نیست؛ اگر بدانیم در زندگی چه می‌خواخیم، فناوری می‌تواند در دستیابی ما به آن به  کمک کنه اما اگر ندانیم از زندگی‌ چه می‌خواهیم، این فناوری است که هدف‌های ما را شکل می‌دهد و کنترل زندگی ما را در دست می‌گیرد. مخصوصا، از آنجایی که فناوری انسان‌ها را خیلی خوب درک می‌کند، یک روز ممکن است که ببینیم به جای اینکه فناوری به ما خدمت می‌کند، ما به آن خدمت می‌کنیم.البته این اتفاق هم اکنون هم افتاده است. حتما شما هم  آن زامبی‌هایی را که در خیابان راه می‌روند و سرشان را داخل تلفن‌های هوشمندشان فرو کرده‌اند را اطرافتان می‌بینید. فکر می‌کنید آنها فناوری را کنترل می‌کنند و یا فناوری آنها را کنترل می‌کند؟خوب دیدیم که دنیایی که قراره رفته رفته براش آماده بشیم خیلی خاص و پیچیده‌تر از  آن چیزی hsj که تصور می‌کردیم. خب اگر همونطور که قبلت گفتیم فناوری هم گزینه مناسبی نیست، لابد باید به خودمان تکیه کنیم؟ این کار در فیلم‌ها و کارتون‌های قدیمی دیزنی منطقی بود اما در زندگی واقعی فایده‌ای ندارد؛ حتی خود شرکت دیزنی هم  این موضوع را متوجه شده. درست مثل شخصیت کارتونی ریلی اندرسون، مردم معمولا خوب خودشون را نمی‌شناسند و به همین خاطر وقتی سعی می‌کنند به ندای درون خود گوش دهند دستخوش منابع خارجی می‌شوند. ندای درون ما هیچ‌وقت منبع قابل اطمینانی نیست چون معمولا تحت تاثیر مسائل رایجی که در اطرافمان می‌شنویم، شست‌وشوی مغزی ایدئولوژیکی و تبلیغات بازرگانی قرار گرفته است؛ بماند که گاهی اوقات اشکالات زیستی هم بر  آن تاثیر میگذارد.با پیشرفت علم زیست‌فناوری و یادگیری ماشین، دستکاری و تاثیرگذاری بر امیال و احساسات انسان روز به روز آسان‌تر می‌شود و اگر بخواهید حرف دلتان را گوش کنید، از هر زمان دیگری برای شما خطرناک‌تر است. وقتی شرکت‌هایی مثل کوکاکولا، آمازون و بایدو می‌توانند اعمال مردم را کنترل کنند و برای آنها تصمیم بگیرند، چطور می‌شود با اطمینان گفت که این ندای دلمان است که زمام کارها را به دست گرفتهو  یا متخصصان تبلیغاتی هستند که زمام همه چیز را به دست گرفته‌ند؟اگر شما ندانید از زندگی چه می‌خواهید، فناوری به راحتی می‌تواند هدف‌های شما را شکل ‌دهد و کنترل زندگی‌تان را در دست بگیرد.برای اینکه بتوانیم از پس چنین مسئولیت دشواری بر بیاییم، باید سخت تلاش کنیم تا سیستم عملکرد خودمان را بشناسیم؛ یعنی بدانیم چه هستیم و از زندگی‌مان چه می‌خواهیم. این نکته که خودتان را بشناسین قدیمی‌ترین توصیه‌ای است که خیلی‌ها مدام به آن تاکید میکنند.هزاران سال است که فیلسوف‌ها و شاعران افراد را به خودشناسی دعوت می‌کنند اما عمل کردن به این توصیه هیچ‌گاه به اندازه‌ی قرن ۲۱ ضروری نبوده‌ است چون بر خلاف دوران سقراط یا لائوسته، اکنون رقابت شدیدی برای شناختن وجود دارد. کوکاکولا، آمازون، بایدو و دولت، همگی برای هک کردن انسان‌ها از هم سبقت می‌گیرنپ؛ نه هک کردن تلفن هوشمند، کامپیوتر یا حساب بانکی‌، بلکه هک کردن خودتان!آنها می‌خواهند خود شما و سیستم عملکرد طبیعی‌تان را هک کنند. احتمالا همه شما شنیدید که عصر، عصر هک کردن کامپیوترهاست اما این جمله فقط نصف حقیقت است. واقعیت این است که داریم در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که انسان‌ها را هک می‌کنند.همین الان هم الگوریتم‌ها شما را زیر نظر دارنپ و دقیقا می‌دانند چی  تماشا می‌کنید، چی می‌خرید و با چه کسانی ملاقات می‌کنید. به زودی زود حتی قادر می‌شوند بر تک به تک قدم‌ها، نفس‌ها و ضربان قلبتان هم نظارت کنند. آنها با تکیه بر فناوری کلان‌داده و یادگیری ماشین، روزبه‌روز در شناخت ما ماهرتر می‌شوند و وقتی الگوریتم‌ها بتواند از خودمان هم بهتر ما را  بشناسد، خیلی راحت ما را کنترل می‌کند و تحت تاثیر قرار می‌دهد؛ تا جایی که دیگر کار زیادی از ما ساخته نخواهد بود.البته شاید بدتان نیاید که زمام امور را به دست الگوریتم‌ها بدهید و بگذارید آنها برای شما و افراد جهان تصمیم بگیرنپ؛ اگر واقعا اینطوری است، بیخیال باشید و به همین کار را ادامه دهید و نیازی هم نیست کار خاصی انجام دهید اما اگر می‌خواهید کنترل موجودیت شخصی و آینده زندگی‌تان را به دست بگیرید، باید سریع‌تر از الگوریتم‌های آمازون و دولت‌ها حرکت کنید و زودتر از آنها خودتان را بشناسید. برای این که سرعتتان بیشتر شود، هیچ چمدانی با خودتان حمل نکنین و همه خیالاتتان را رها کنید؛ آنهاا بارهای سنگینی هستند که سرعت شما را در خودشناسی کم می‌کنند!این متن قسمت پنجم پادکست کشکول بود، کشکول یک پروژه مشترک  با همکاری کانتنت فا و ویرگول است و من، احسان طریقت، در هر قسمت از  آن یک مقاله را برای شما از یک منبع معتبر بازگو می‌کنم. به شما توصیه می‌کنم مقالات محمد حسن را که را که در ویرگول منتشر می‌شود را هم بخوانید تا با آینده علم و آینده بشر بیشتر آشنا شوید.</description>
                <category>پادکست کشکول</category>
                <author>پادکست کشکول</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2020 17:42:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چین و غلبه بر کرونا | پادکست</title>
                <link>https://virgool.io/@cashcool/%DA%86%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%BA%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-zxz6woigd7bh</link>
                <description>برای شنیدن نسخه صوتی پادکست بر روی پلیر زیر کلیک کنید: https://castbox.fm/episode/قسمت-۴---چین-چطور-توانسته-با-فناوری-بر-کرونا-غلبه-کند؟-id2579024-id241260900?country=us چین توانست با اپیدمی بیماری covid-19 به شیوه‌ای خاص روبرو شود و آن را به نحوی که حتی مورد تحسین سازمان بهداشت جهانی هم باشه، مهار کند.با توجه به این که ما هیچ کدوم ویروس شناس نیستیم، نمی‌توانیم در مورد مهار ویروس نظر بدیم. اما کارشناسان بهداشت جهانی همگی متفق‌القول، این روزها توصیه می‌کنن برای آشنایی با شیوه کنترل ویروس کرونا باید از چین یاد بگیریم و باید اقدامات سختگیرانه‌تری را برای مهار این بیماری همه‌گیر لحاظ کنیم؛ درست مثل کاری که چین کرد.احتمالا برای خیلی‌ها پذیرشِ این که باید از چین یاد بگیریم سخت و گرون باشه. بله خب تعصبات و موضع‌گیری‌هایی که در مورد چین در ذهن خیلی از ماهاست احتمالا باعث میشه که خیلی‌هایمان با یادگیری از چین مخالف باشیم. اما همانطور که ویروس کرونا هیچ تفاوتی بین نژاد، ایدئولوژی، سیاست و جغرافیای مکانی و جنیستی قائل نبوده است و همه جا همه‌گیر شد، خوب است که ما هم تفاوت‌هایمان را با چین بپذیریم و از موفقیت‌شان در مهار این ویروس یاد بگیریم. اما چین چطور توانست با فناوری، به ویروس covid-19 یا همان کرونا غلبه کند؟در این پست از دو مقاله استفاده کردیم که یکی از نویسنده مطلب اپیزود قبلی یعنی «سرعت؛ اختلال عصر جدید» نوشته آقای پاسکال کوپنز هست. که در ۱۲ مارچ ۲۰۲۰ در سایت نکس ورکز منتشر شده است و مقاله دیگه‌ای هم که استفاده کردیم ۲۳ فوریه ۲۰۲۰ در سایت تک‌کرانچ منتشر شده است است. بریم خلاصه این مقاله‌ها را بخوانیم و ببینیم این مقاله‌ها درباره چه موضوعی حرف می‌زنند.ویروس سارس یا همان (سندرم حاد تنفسی) در سال ۲۰۰۲ هزاران نفر را مبتلا کرد و صدها نفررا در چین کشت، باعث شد تجارت الکترونیک این کشور به طور گسترده‌ای دستخوش تغییر شود. در آن زمان مردم چین برای جلوگیری از انتقال ویروس کشنده سارس مجبور شدن تاحدامکان در  خانه  بمانند و به این ترتیب به سمت استفاده از فروشگاه‌های آنلاین کشیده شدند. تائوبائوِ علی بابا که یک بازار دیجیتال مثل eBay هست. در اوج شیوع سارس راه‌اندازی شد.دانکن کلارک، متخصص اینترنت در چین در شرح حالی که از بنیانگذار علی بابا، جک ما نوشته آورده است: «اگرچه سارس هزاران بیمار را مبتلا کرد و تقریبا ۸۰۰ نفر را کشت اما شیوع آن تاثیر جالب توجهی بر اینترنت چین و سایت‌های فروش آنلاین چین از جمله علی بابا گذاشت.»تقریبا دو دهه بعد وقتی که ویروس کرونا شیوع پیدا کرد، ده‌ها شهر چین به شکل‌ها و در سطوح مختلفی قرنطینه شدند و یه بار دیگه غول‌های فناوری دوباره پاسخگوی نیاز مصرف‌کنندگان شدند و برخی ابزارهای دیجیتالی مدرن و تکنولوژی محور دیگه که هنوز کامل امتحان نشده است بودن برای کمک به شهروندان و دولت در نبرد با این بیماری، کارشان را شروع کردند.وقتی مردم چین با بحرانی روبرو می‌شوند.، آن بحران را صرفا به عنوان یه نگرانی نمی‌بینند، بلکه آن را به عنوان یک فرصت می‌بینن و سریع دست به کار می‌شوند.. این که آنها کلا سریع آماده می‌شوند. و تهدیدها را به فرصت تبدیل می‌کنن از یه لغت چینی‌ که معادل بحران هست. و به زبون خودشان «ویجی» گفته میشه نشات می‌گیره. کلمه «ویجی» از دو قسمت تشکیل شده است. بخش اول به معنی خطره و بخش دوم به معنای فرصت یا نقطه تغییر. این کلمه که بار معنایی جالبی در چین دارد کلمه خاصی است و می‌شود گفت چین به گفته پاسکال نویسنده مقاله تنها کشوریه که قشنگ می‌دونه برای مقابله با بحران باید سریع خودش را سازگار کند تا در نهایت هم بتواند از آن بحران یه فرصت ایجاد کند.براساس داده‌های شرکت تحلیلی QuestMobile، میانگین زمانی که مردم چینی در حالت عادی در اینترنت بودند 6.1 ساعت در روز در ماه ژانویه سال جاری بوده است که این میزان به 6.8 ساعت در روز در طول سال در سال جدید چینی صعود کرده؛ و بعد از پایان تعطیلات و با شیوع ویروس کرونا و بعد قرنطینه این عدد به میزان روزانه 7.3 ساعت رسیده است.کاری که چینی‌ها در مواجهه با کرونا انجام دادند دقیقا مثال بارزی از کلمه‌ ویجی هست. که چینی‌ها در زبونشان دارن؛ آنا با استقرار و استفاده فناوری به حل مشکل شیوع کرونا رفتن.خب حالا که فهمیدیم کار اصلی که چین برای مقابله با کرونا انجام داده بعد از قرنطینه، استفاده از فناوری بوده است با ما همراه باشید تا در ادامه با روش‌های فناور محور و نوآورانه چین آشنا شوید.یکی از چیزهایی که چینی‌ها برای مقابله با کرونا ازش استفاده کردن الگوریتم‌های تشخیص ماسک صورت بود. خب حتما الان می‌پرسید این دیگه چیه؟یکی از فناوری‌هایی که چینی‌ها استفاده کردن هواپیمای بی سرنشین بود که چین خودش در زمینه تولید و نوآوری آن در سراسر جهان پیشرو هست.. این هواپیماهای بدون سرنشین در همه جای شهرها مستقر شدن تا ببینن افراد ماسک خودشان را می‌پوشن یا نه، مناطق را ضد عفونی می‌کنن یا نه و حتی دمای افراد را با سنسور دوربینی که در این هواپیماها جاگذاری کردن، کنترل می‌کردن که مبادا دمای بدن شخصی بالاتر از حد نرمال باشه. اینطوری چین سراسر کشورش را با این هواپیماهای بدون سرنشین کنترل و بررسی کرد.روبات‌ها هم در حل مساله بحران کرونای چین به کار گرفته است. شدند. در همه جای خیابون‌های چین، اتومبیل‌های تحویل کالا در سطح شهر در حال تحویل مواد غذایی خریده شده است مردم بودند. کمپانی‌هایی مثل JD.comو Meituanدر چند سال گذشته این سیستم‌های دلیوری را راه انداختن و با وجود بحران کرونا، توانستند ارتش ماشین‌های خودشان را برای کار دلیوری تست و استفاده کنند.با خالی بودن خیابان‌ها، محیط آزمایش این ماشین‌های بدون سرنشین برای دلیوری کالا کاملا آماده بود. از طرفی هم یه سری روبات‌ خدماتی با فناوری Pudu در بیش از ۴۰ بیمارستان فعال شدن تا به پرسنل پزشکی کمک کنند تا تجهیزات پزشکی و دارویی به بیمارستان‌ها برده شود و داروها به بیماران داده شود و از طرفی هم زباله‌های بیمارستانی بدون مداخله انسانی از بیمارستان‌ها بیرون آورده بشن. بنابراین روبات‌ها در حل و کنترل بحران کرونا خیلی به مردم چین کمک کرده است.یکی از برنامه‌های بحث برانگیز چین همین نظارتی بود که چین برای آن میلیون‌ها دوربین در سراسر کشور قرار داد. این دوربین‌های مجهز به سیستم تشخیص چهره را شرکت‌های هوش مصنوعی مثل Sensetime یا Megvii برای ردیابی تب در جمعیت و حتی شناسایی افرادی که ماسک پوشیدند تولید کردند.البته این اقدامات این شک و سوال را ایجاد می‌کند که آیا این فن‌آوری‌های تهاجمی به حریم خصوصی، پس از پایان بحران هم قراره باقی  بمانند یا نه؟ خب مطمئنا استفاده از این ابزارها و تکنولوژی‌های تشخیص چهره و عنبیه در این مدت توانستند به حل بحران کمک کنن و خدمات بدن اما چیزی که هنوز هم مشخص نیست اینه که آیا استفاده از این فناوری‌های بیومتریک صرفا برای کنترل وضع کرونا بوده است یا این که مساله تقویت سیستم‌های امنیتی و ایجاد زیرساخت امنیتی تو چین به مرور زمان هم بوده است.در هر حال برجسته‌ترین اقدامی که این مدت در چین انجام شد توسط شرکتی به نام WinSun در شانگهای ارائه شد. این شرکت هر دو ساعت یک  خانه «قرنطینه» سه بعدی چاپ می‌کرد و روزانه ده‌ها اتاق ایزوله به بیمارستان‌ها ارسال می‌کرد. در واقع این خدمت پیشرفته‌ترین فناوری چینی بود که در سریع‌ترین زمان ممکن به کار اومد و در حل بحران بسیار موثر بود.علاوه بر این، چین دو تا بیمارستان ویژه کرونا را در ۱۰ روز در ووهان ساخت که هر کدوم هزار تخت خواب دارن. این نمونه‌ها همگی نشان از سرعت چین دارن که تو اپیزود قبلی بهش پرداخته بودیم.دولت مرکزی چین علاوه بر این مواردی که گفتیم، ابزارهایی را برای افراد فراهم کرد تا آنا بتوانند سوابق دیجیتالی‌شان را از تاریخ سفرشان به دست بیارن تا زندگی روزمره‌شان را که شامل زمان رفتن به سرکار، برگشتن به آپارتمان یا حتی شهری که در آن زندگی می‌کنند را ثبت کنند.یکی از این ابزارها و برنامه‌های مبتنی بر وب به اسمClose Contact Detector  هست. که توسط یه شرکت دولتی ساخته شده است. کاربران می‌توانند با این ابزار با وارد کردن اسمشان، شماره شناسنامه و شماره تلفن خودشان ببین آیا در تماس با افراد آلوده به کرونا بودن یا نه. این برنامه همانطور که خیلی مورد تمجید و تعریف بوده است اما در عین حال خیلی‌ها این برنامه را مورد انتقاد قرار دادند و میگن: اگر دولت از قبل به سابقه سفر مردم دسترسی داشته چرا زودتر برای محدود کردن سفرهای آزاد واکنش نشان نداده؟ چرا بعد چند هفته بعد از شیوع بزرگ ویروس این سرویسرا معرفی کرده؟ ماجرا خیلی داره پیچیده میشه در دنیای فناوری. هم خیلی خوب است و  هم  ترسناک شده است. این همه اطلاعات این همه داده...خلاصه که همه اینها می‌توانند به چالش جمع‌آوری و ادغام داده‌های شهروندان در ادارات و مناطق اشاره داشته باشند، با وجود تلاش‌های مداوم چین برای تشویق استفاده از اعتبارات اجتماعی در سراسر کشور با اعمال نفوذ در ثبت نام واقعی و کلان داده‌ها به نظر میرسه بحران سلامتی‌ای که اتفاق افتاد توانست روند یکپارچه ‌سازی داده‌ها و اطلاعات را سرعت ببخشد. سوال مهم اینه که دولت بعد از رفع این همه‌گیری، چطور از این ردپاهای شهروندی استفاده خواهد کرد.خیلی از این ابزارهای دیجیتالی طراحی شده است برای مقابله با شیوع بیماری توسط شرکت خالق اپ WeChat طراحی شدند. در شنژن، جایی که والد وی چت یعنیTencent در آن قرار داره، خودروها تنها در صورتی می‌توانند در سطح شهر بیان که رانندگان، کد کیو آر وی چت را توسط پهپاد در هوا آویزون شده است اسکن کنن – این کار به این دلیل انجام شده است که از تماس با افسرهای پاسگاه جلوگیری شود و به این ترتیب تاریخ سفر هم به صورت دیجیتالی در اختیار دولت قرار بگیره.خب تا اینجا دیدیم که چین از فناوری‌های مختلفی برای کنترل مردم و مراقبت از آنها در بحران استفاده کرده اما چینی‌ها به نحوه ارائه اطلاعات به مردم هم دقت کردن و سعی کردن جلوی پخش شایعات را بگیرن. از آنجایی که ویروس خیلی سریع گسترش پیدا کرد، شایعات زیادی هم که حاوی اطلاعات غلط در مبارزه با کرونا بود سریع بین مردم پخش شد. یه انجمن آنلاین پزشکی یه سایت به نامDxy.cn را راه انداخت و سریعا توانست با یک ویژگی به بررسی واقعیت‌های اختصاصی ویروس کرونا بپردازه و در واقع یه نقشه ملی شد که می‌تواند تعداد موارد مبتلا را در زمان دقیق ردیابی کند و سریع پاسخ دهد.شهروندهای جوان هم دست به کار شدن و یک دبیرستان مستقر در شانگهای وبلاگی را راه اندازی کردن که خلاصه‌ای از پوشش اخبار کرونا را از سازمان‌های خبری سراسر جهان در اختیار مردم قرار دادند.خب حالا که با یه بخشی از فناوری‌های استفاده شده است در چین برای بحران کرونا آشنا شدین باید به شما بگویم که این فقط یه بخشی کوچکی از تاثیر فناوری در این ماجرا بود که برای شما گفتیم. همانطور که احتمالا می‌دانید پول نقد یکی از آلوده‌ترین چیزهایی است که نه تنها ویروس کرونا را می‌تواند منتقل کند،‌بلکه صدها آلودگی دیگر را هم به خودش گرفته است..می دونیم که چین در زمینه پرداخت آنلاین با موبایل رهبر جهان شده است. این تحول که قبلا ایجاد شده است بود، نعمتی برای مقابله با این بحران بود. چون با وجود این فرهنگ و ویروس کرونا در چین کسی حاضر نیست پول نقد کاغذی را لمس کند. در واقع میشه گفت چین با وجود کرونا الان اولین جامعه واقعی بدون پول کاغذی است..شبکه گسترده آنلاین چین در صنعت دلیوری یا تحویل آنلاین، با پیشرفته‌ترین سیستم‌های اعزام هوش مصنوعی، توانست نیاز میلیون‌ها نفر از ساکنان و شهروندان چین را در مدت قرنطینه به صورت روزانه و بدون اینکه نیازی باشه شهرونداش از  خانه خارج بشن به دستشان رسانده است..این دو نوآوری بدون شک باعث کاهش شیوع بیشتر ویروس کرونا شده است و میشه گفت این انقلابی که در زمینه دیجیتال در گذشته در چین شکل گرفت توانست زندگی خیلی از مردم را در ایام کرونا نجات بدهد.خب بریم ببینم دورکاری چه کمکی به شرکت‌ها و اقتصاد چین در زمان قرنطینه کرد و آنها چطور دورکاری کردند؟صنعت نرم افزار چین در مقایسه با غرب خیلی کند عمل کرده، اگرچه به تدریج بهتر شده است. اما بعد کرونا میلیون‌ها نفر در چین مجبور به دورکاری شدند.تعداد اپ‌هایی که چینی‌ها در قرنطینه استفاده کردن باورنکردنی بوده است. برنامه‌های کاری و ابزارهای همکاری برای دورکاری مثل DingTalk از Alibaba ، Wechat Tencent و Lark از Bytedance فوق العاده اعجاب‌انگیز بوده است.هر سه برنامه رشد قابل توجهی در نصب را از ۲۲ ژانویه تا ۲۰ فوریه تجربه کردن، اگرچه کاربری آنها بسیار متفاوته. اما مثلا دینگ تاک با رشد 1.446 درصدی و وی چت تجاری با رشد ۵۷۲ درصدی همراه بودند.از آنجایی که قرنطینه موجب شد تعداد زیادی کارمند در  خانه بمونن، مجبور بودند از راه دور و با کمک اپ‌ها و برنامه‌های آنلاین کارشان را پیش ببرن. از طرفی هم با توجه به این که مدارس تعطیل شده است بودن و دانش آموزان در خانه می‌موندن، معلمان شروع به پخش ویدئو با استفاده از برنامه‌هایی مثل BilliBilli ، Kuaishou یا Tik Tok تا دروس را به دانش آموزان منتقل کنند. بعضی از معلمان حتی یک شبه به افراد مشهور وب تبدیل شدند. علی بابا حتی به معلمان کمک ‌کرد تا فرایند ضبط و پخش ویدیوهاشان بهتر شود.براساس اطلاعات شرکت تحقیقاتی Sensor Tower ، بخش آموزش آنلاین با توجه به تعلیق مدارس در سراسر کشور، روند مشابهی را تجربه کرده.چین که کلا کشوری است که فرهنگ ارتباط چهره به چهره در آن یه مساله رایج و ضروری بود، با کرونا به سمت دورکاری رفتن تا مزایای دورکاری را بیشتر لمس کنن و بفهمن که دورکاری می‌تواند راه حل چالش‌هایی مثل تردد زیاد و بحران‌های محیط زیستی را هم در این کشور حل کند.سوال اینجاست که آیا رونق ناگهانی این برنامه‌ها و اپلیکیشن‌ها همچنان را به رشد پایدار خواهد بود یا نه؟ اوایل کرونا سیستم دینگ تاک و وی چت تجاری به دلیل هجوم کاربرا برای نصب و استفاده از آنها در ایام دورکاریشان خراب شد و این نشان از این داشت که هیچ کدوم از این اپلیکیشن‌ها پیش‌بینی همچین رشدی را نکرده بودند.چین در همین حال، از هوش مصنوعی پیشرفته برای کمک به تشخیص ویروس کرونا و یافتن واکسنش هم استفاده کرد. علی بابا برنامه‌ای را ریلیز کرد که می‌تواند به پزشکان در تجزیه و تحلیل اشعه Xریه کمک کند تا آنها به راحتی و تنها در طی ۲۰ ثانیه و با دقت ۹۶ درصد تشخیص بدن که بیمار کرونا داره یا خیر. شرکت دیگری به نام Xiaohongshu یک بستر کمک‌های روانشناختی ضد اپیدمی را راه اندازی کرد و ۱۰۰۰ مشاور را برای ارائه مشاوره روانشناختی ۲۴ ساعته و ۷ روز هفته برای پرسنل پزشکی فعال در مبارزه کرونا یا هر بیماران مبتلا ، به کار برد.مهمترین چیز اینه که اکثر این برنامه‌ها برای همه رایگان بودند. دلیل این امر این بود که شرکت‌ها این کار را انجام دادند تا به مقابله با بحران کرونا کمک کنن و از این فرصت برای جذب کاربر بیشتر هم استفاده کنند. این در واقع همان عملگرایی چینی‌هاست.تامین غذا و سرگرمیقرنطینه شدن سراسر کشور باعث میشه که مردم نیاز به سرگرمی آنلاین داشته باشن چون دیگه همه سینماها و تئاترها بسته شدند. QuestMobile نشان داده که دیدن ویدئوهای کوتاه از ۵۶۹ میلیون کاربر فعال روزانه را در دوره تعطیلات ثبت کرده که به مراتب بیش از ۴۹۲ میلیون نفر مشاهده کننده روزانه قبلی بوده است. برای همین هم یه سری سایت‌های پخش کننده ویدئو هم از موزیسین‌ها برای اجرای آنلاین دعوت کردن به این ترتیب موسیقی و فیلم آنلاین توانستند مردم را در خونه‌هاش سرگرم کنند.خیلی از شهرهای چین تا آنجا پیش رفتن که غذا خوردن در رستوران‌ها در هنگام بیماری همه‌گیر کرونا را ممنوع کرده و بار سنگین خدمات تحویل غذا و مواد غذایی را بر دوش خودشان گذاشتن. برای اطمینان از ایمنی، شرکت‌های دلیوری یا همان تحویل در محل راهکارهایی را برای محدود کردن تعامل انسان تدوین کرده‌اند مثل راه حل بدون تماس Meituan Dianping، که در واقع یک کابینت سلف سرویس برای ذخیره موقت سفارشات مواد غذایی در نظر گرفتن تا مشتری خودش بره کالاش را تحویل بگیره.بررسی مقیاس و سرعت استفاده از نوآوری، فناوری و پذیرش فناوری در جامعه چین در زمان بحران نشان میده که چین واقعا چه توانایی‌هایی داره. از زمان آغاز این بیماری همه‌گیر، در غرب انتقادات زیادی در مورد چین صورت گرفته است. است. اما این دیدگاه یک طرفه مطمئنا به مرور جذابیت خودش را از دست میدهد چون چین به جهانیان نشان داد که در مقابله با شیوع ویروس بسیار موفق بوده است. به خصوص با استقرار فوری فناوری برای مدیریت شیوع بیماری توانست خیلی خوب از عهده این مساله بر بیاد.پاسکال نویسنده مقاله چین و سرعت با اشاره به اینکه هنوز استقرارهای مشابه فناوری در کشورهای غربی برای مقابله با همان بحران را ندیده، میگه: همه کشورها یک ماه برای آماده‌سازی خودشان برای روبرویی با کرونا وقت داشتن اما هیچ کاری نکردن و این مساله واقعا جای تامل داره. پاسکال در انتهای مقاله‌اش میگه:  نگرانی من اینه که به محض عبور از بحران کرونا، غرب عصبی‌تر و ریسک پذیرتر میشه و ارتباطاتش را کمتر خواهد کرد. مرزهای بسته اتحادیه اروپا نشانه‌ای جدی از این سناریو است. در این بین هم، چین احتمالا همکاری و مسئولیت پذیری افتخار آمیزتری را خواهد داشت و پاسکال ضمن ابراز نگرانی میگه این شکاف فزاینده بیش از خود ویروس او را می‌ترسونه.نمیدونم البته واقعا ما در این شرایط چه کردیم و چه می‌کنیم ولی همین موضوع بررسی عملکرد اکوسیستم استارتاپی ما در ایران و در کل عملکرد فناوری در این دوره بحران‌زده می‌تواند خودش موضوع چند قسمت باشه برامون.متنی که خواندید بخشی قسمت چهارم پادکست کشکول بود، که در اواخر اسفند ۹۸ منتشر شد. طبق معمول همیشه از دوستانم در ویرگول، علی آجودانیان و محبوبه کهن‌زاد و حبیبه مجیدی که متن این قسمت را آماده کرد ممنونم. لینک منابع و ترجمه شده است آنها را می‌توانید در توضیحات پیدا کنید و به آنها مراجعه کنید.کشکول در واقع یه پروژه مشترک که با همکاری کانتنت فا و ویرگول تولید میشه و من در هر قسمت از آن خلاصه یه مقاله را از یه منبع معتبر تعریف می‌کنم.لینک مقالات:https://nexxworks.com/blog/how-china-uses-technology-to-deal-with-the-corona-virus-and-what-we-can-learn-from-thathttps://techcrunch.com/2020/02/23/china-roundup-tech-companies-coronavirus/</description>
                <category>پادکست کشکول</category>
                <author>پادکست کشکول</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 16:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرعت؛ اختلال عصر ما</title>
                <link>https://virgool.io/@cashcool/%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%85%D8%A7-lleveydomn4m</link>
                <description>«سرعت چین» اصطلاحیه که این روزها برای چین و اقتصادش به کار برده میشه. سوال اینه که چطور این روزها یه سری اتفاق‌ها خیلی سریع تو چین داره رخ میده؟  آیا اصلا این روشِ پر سرعت روش خوبه؟ https://castbox.fm/episode/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3---%D8%B3%D8%B1%D8%B9%D8%AA%D8%9B-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7-id2579024-id236656239?country=us در حقیقت قرار بود این قسمت دیرتر منتشر شود، اما به خاطر شرایط کنونی که پیش آمده، تصمیم گرفتیم که این قسمت را زودتر منتشر کنیم تا شاید از  خانه‌نشینی اجباری بهره بهتری ببریم.خب این روزها  کرونا سرتاسر دنیا را فرامی‌گیرد و راهی  برای متوقف کردنش نیست. جزئیات و داستان این بیماری را همه می‌دانیم، اما ما می‌خواهیم اینجا بر موضوعی دیگر تمرکز کنیم.این روزها در رسانه‌های اجتماعی دیدیم که با شیوع ویروس کرونا در ووهان چین، یک بیمارستان در دو هفته ساخته شد تا برای مبتلایان به کرونا از آن استفاده شود.یا مدتی قبل‌تر در رسانه‌های خبری از یک قطار سریع‌السیر که سرعتی برابر ۶۰۰ کیلومتر بر ساعت دارد رونمایی کرد که قرار است تا سال ۲۰۲۵ رسما کار خود را شروع کند.یا اینکه چطور شانگهای توانست منع استفاده از پلاستیک را در کمتر از ۳ ماه برای ۲۴ میلیون نفر اجرایی کند؟ همه این داستان‌ها  نشان دهنده این است که انگار چینی‌ها معتاد سرعت هستند.مساله اصلی که اغلب ما فراموش می‌کنیم این است که سرعت چین بیشتر ناشی از شتاب و چابکی چینی‌هاست تا سرعت داشتن. دشوارترین کاری که برای رسیدن به سرعت نیاز است این است که شروع کنیم به دویدن و شتاب بگیریم.شاید این اصل به نظر خیلی واضح برسد اما این دقیقا همان چیزی است که چینی‌ها در آن سرآمد هستند.اما چیزی که واقعا چینی‌ها را به این مسیر رسانده این است که چینی‌ها باور دارن برای حفظ مسیر خود باید شتاب داشته باشند و در نهایت هم همه چیز را با قدرت جمعی اجرا کنند.با این حال چیزی که باعث شد شرکت‌های چینی، سرعت عمل خوبی داشته باشند یا چابک باشند، توانایی واکنش سریع آنها به فرصت‌ها و تهدیدها است. آنها با چشم بر هم زدنی واکنش خوبی نشان میدهند.مقاله «سرعت؛ اختلال عصر ما» توسط پاسکال کوپنز (Pascal Copens) در ۳۰ ژانویه ۲۰۲۰ در وبسایت nexxworks  منتشر شده است. پاسکال با هدف هدایت افراد برای رسیدن به پتانسیل واقعی خود و از بین بردن موانع فرهنگی که باعث محدود شدن سطح فکر و بینش‌ آنها می‌شود، مقاله‌های زیادی منتشر کرده است. او نزدیک ۲۰ سال است که به خاطر علاقه‌ شخصی‌ خود به چین، تلاش کرده این کشور و فرهنگش را بررسی و معرفی کند.برگردیم سراغ اصل ماجرا که موضوع مقاله ماست: سرعت چین! چرا سرعت؛ اختلال جدید عصر ماست؟در مقاله «سرعت؛ اختلال  عصر ما»، پاسکال به بررسی سرعت در تصمیم‌گیری، سرعت در اجرا، سرعت در تغییر، و سرعت در اعتماد در چین حرف می‌زند و تفاوت سرعت را در چین با غرب مقایسه می‌کند.همانطور که اول مطلب گفتیم پاسکال معتقد است که چیزی که باعث سرعت عمل شرکت‌های چینی شده، چابکی آنها و توانایی واکنش سریع‌شان به تهدیدها و فرصت‌هاست.سرعت تصمیم‌گیری چینی‌هابرای اینکه دقیق‌تر شیوه تصمیم‌گیری چینی‌ها و سرعتشان در تصمیم‌گیری را مشخص شود:تفاوت اصلی بین سرمایه‌گذاری‌های تجاری بین چین و غربی‌ها وجود دارد این است که غربی‌ها برای اینکه روی یک استارتاپ یا کاری سرمایه‌گذاری کنند اول پروفایل بنیانگذاران آن استارتاپ را چک می‌کنند. برای مثال، در سیلیکون ولی، VCها ترجیح میدهند روی استارتاپ‌هایی که توسط دو تا چهار بنیانگذار قدرتمند فناور محور کار می‌کنند، سرمایه‌گذاری کنند؛ هرکدام از این بنیانگذاران هم تقریبا باید سهم مساوی در شرکت داشته باشند.این شیوه سرمایه‌گذاری که برای به نتیجه رسیدن، تمرکز خود را روی مشاوره و تکامل، متمرکز کرده، در سبک مدیریت غربی کاملا معمولی و رایج است؛ این شیوه باعث خلق و تولید محصولات، خدمات و بازار جدید می‌شود و خب نکته جالب هم این است که اغلب بنیانگذاران غربی هم همین طرز فکر رو دارند.در سمت دیگر، VCهای چین ترجیح میدهند بر کسب‌وکارهای محلی که  یک رهبر واحد دارند و اکثر سهام را در اختیار دارد، سرمایه‌گذاری کنند. این شکل سرمایه‌گذاری، با توجه به ضرورت توانایی سریع تصمیم‌گیری در پاسخ به بازار غیرقابل پیش‌بینی و پیچیده چین مناسب‌ترین شیوه سرمایه‌گذاری است.یکی از الزامات اصلی برای نبردهای گلادیاتوریِ چینی‌ها این است که تمام قدرت و مسئولیت در تمام بخش‌ها از فروش گرفته تا نوآوری، بازاریابی، استخدام، سرمایه‌گذاری، مشارکت و غیره، فقط و فقط باید در دست یک شخص متمرکز قرار گیرد.همه ما از رهبران تازه کار چین می‌توانیم  مسئولیت‌پذیر بودن را یاد بگیریم و فرا بگیریم طوری تصمیم‌ بگیریم که  باعث شکل گرفتن تجارت و شهرت‌مان شود و یا باعث شکست خوردنمان.در عین حال از طرفی هم رهبران چینی برای جبران خطر تصمیمات‌شان، آنها را در یک چارچوب عمل‌گرایانه کوتاه مدت با دید بلند مدت می‌گذارند.این رهبران دقیقا می‌دانند که به کجا می‌خواهند برسند و صبر کافیبرای رسیدن به آن مقصد را هم دارند، اما در عین حال برای شروع کار هم بی‌تابند.این که آنها چطور به اهدافشان می‌رسند هم خود یک سفر و ماجراجویی دیگر است که تمام شرکت در آن مشارکت می‌کنند.نکته اصلی اینجاست که ما (نویسنده) در غرب ترجیح می‌دهیم به جای هدف دور دست، در طی مسیر، استراتژی تعریف کنیم.بیشتر رهبران تجاری در چین برنامه ۲۰۳۰ دارند، در حالی که رهبران غربی اهداف سه ماهه یا سالانه را هدف قرار میدهند.به نظر می‌رسد که تفکر طولانی مدت چینی‌ها به رهبران تجاری چینی آرامش می‌دهد تا سریع و محکم تصمیم بگیرند.خوب شما هم اگر احساس می‌کنید تصمیم‌گیری در شرکت شما خیلی کند است. بد نیست به ایجاد و برقراری یک دیدگاه و برنامه جسورانه تا ۲۰۳۰ فکر کنید. هر چند شاید برای شما خلاف واقع به نظر برسد، اما چین ثابت کرده که این یگ روش موثر برای سرعت بخشیدن به اولین قدم‌ها برای رسیدن به هدف بلند پروازانه است. https://www.aparat.com/v/fIceT سرعت اجراخب نکته دومی که پاسکال بعد از سرعت تصمیم‌گیری چین‌ها که فرآیندی طولانی  و سریع است پرداخته، «سرعت اجرا»ی چینی‌هاست. مثلا همین ساختن یک بیمارستان بزرگ برای مبارزه با کرونا است.پاسکال می‌گوید وقتی که رهبران تجاری چین تصمیم می‌گیرند کار کنند، خیلی با شتاب و با سرعت شروع به کار می‌کنند.از آنجایی که در سیستم چینی، جهت کاملا مشخص است و تاثیر آن دور از ذهن است، تصمیم‌هایی هم که گرفته می‌شود خیلی کمتر مورد اعتراض قرار می‌گیرند و همین  باعث می‌شود که ذهن، آزاد باشد تا کل سازمان را برای آزمایش و چالش آماده کند.نکته مهم این نحوه ماجرا این است که شتاب واقعی وقتی ایجاد می‌شود که یک مجموع چیز بر شما تاثیر بگذارد.رقبا یکی از چیزهایی است که می‌تواند بر شتاب شما اثر بگذارد. در واقع وجود رقبا باعث می‌شود بهتر عمل کنید یا در نهایت از صفحه و گردونه حذف شوید.اگر شما در چین، یک کسب‌وکار داشته باشید، به معنای واقعی از روز اول صدها رقیب دارید و این رقبا هم فضایی را برای شما ایجاد می‌کند که انگار وسط جنگِ گلادیاتورها شرکت کردید.زندگی برای یک استارتاپ چینی مثل یک بازی ویدیویی است: شما باید قبل از رسیدن رقبا پایین‌تر خود، رقیب‌های خوب و با اعتبار خودتان را یک به یک از میدان خارج کنید.بنابراین در این فضا که شبیه جنگ است؛ نوآوری، استراتژی و برنامه‌ریزی برای آنها که قاعدتا زمان زیادی را می‌طلبد، یکی از مهمترین عوامل محدودکننده رشد و شتاب به شمار می‌آید.همین هم باعث شد شرکت‌های چینی‌ها نسبت به شرکت‌های کشورهای دیگر عملی‌تر کار کنند چون آن‌ها هر روز یک مبارزه جدید دارند.هر برد یک قدم جلوتر. برای همین هم، همه باید کنار هم تغییر کنند. همه در کنار هم برای پیروزی در میدان جنگ آماده شوند. اما نکته جالب این است که هر کدام آنها نقاط قوت خود را دارند و در کنار هم یک ارتش خشن رو تشکیل می‌دهند.وقتی از دور به این کار نگاه کنید شاید یک جور هرج و مرج به نظر بیاید اما آن چیزی که شرکت‌های چینی به خوبی انجام می‌دهند این است که سازمان خود را با توجه به بازار آماده می‌کنند. این در حالی است که در غرب شرکت‌ها و مدیران به دنبال تثبیت سازمان‌ها هستند و برای این کار سعی می‌کنند یک محیط ایمن و شاد برای کارکنان خود ایجاد کنند. اما در چین برعکس عمل می‌کنند.استدلال  آنها این است که اگر بازار بی‌ثبات و آشفته‌ است، سازمان باید برای پایدار ماندن  پویایی خود را ایجاد و منعکس کند.مدیرعامل شرکت هایر، ژانگ رومین (Zhang Ruimin) می‌گوید: «ما نیازی به تعادل نداریم! یک محیط پایدار و پویا بهترین راه حل برای انعطاف‌پذیری همه است.»پاسکال می‌گوید من کاملا این واقعیت را می‌دانم که این رویکرد با محوریت و رفاه کارمندان در غرب مغایرت دارد اما بهتر است به جای داشتن اعتماد به نفس کاذب و بیش از حد، سعی کنیم بعضی از ناپایداری‌های بازار را در شرکت وارد کنیم.مورد دومی که چینی‌ها را از غربی‌ها متمایز کرده این است که مدیران چینی با رویکردی عملگرا و اشتهایی زیاد به پیروزی همیشه شبیه کارآفرینان گرسنه به نظر می‌رسند.بد نیست همه‌ی ما مثل چینی‌ها برای رسیدن به پیروزی اجازه دهیم کارمندان و واحدهای نوآوری جوری کار کنند که انگار باید از اتاق فرار خود را نجات دهند.بهتر است سعی کنیم فرهنگ شرکت را طوری بسازیم که همه با هم خوب همکاری کنند طوری که حتی در شرایط سخت هم برای رسیدن به موفقیت همیشه حاضر باشند.پاسکال کوپنز معتقده که هیچ وقت نباید نگران از دست دادن نیروهای خوب شرکت باشیم و لازمه بیشتر نگران این باشیم که افرادی را در کنار خود داشته باشیم که بتوانند در دوران بحران و ناپایداری هم کنارتان بمانند.بله مدیران عزیزی که این پادکست را گوش می‌دهید بهتر است همیشه به یاد داشته باشید که برای شتاب گرفتن گاهی لازم است مسیر سختی رو طی کنید. پس شاید بد نباشد به قول سعدی که می‌گوید:«رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود... رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود» عمل کنیم.اکنون که متوجه شدیم دلیل این که خیلی از سرعت چین حرف می‌زنند، فقط سرعت آنها نیست بلکه چابکی و قدرت تصمیم‌گیری سریعی آنهاست، وقت آن است که به بررسی سرعت تغییرات آنها بپردازیم.یک استعاره جالب وجود دارد که می‌گوید تنها نکته‌ی همیشه «ثابت» در چین «تغییر» است.اگر شما در چین زندگی کرده باشید حتما متوجه این حرف خواهید شد که هیچ کشوری در دنیا از نظر تغییر و تحول در ۳۰ سال گذشته، به گرد پای چین نمی‌رسد.سی سال پیش در این کشور ۷۵۰ میلیون آدم فقیر وجود داشت که اکنون به حالت ثبات رسیدند، در عین حال ۸۰۰ میلیون انسان که تشنه‌ی فناوری‌های دیجیتال و راحتی بیشتر هستند و  در عین حال همواره در حال جنگ تجاری، مشکلات محیط زیستی و حالا هم ویروس کرونا و خیلی چیزهای دیگر هستند.در چین تغییر قوانین و تغییر شرایط بازار برای شهروندان چینی تبدیل به یک عادت شده است. آنها دیگر پذیرفته‌اند که فردا به احتمال زیاد شبیه امروز نیست. این مساله آنها را چابک و زیرک کرده است.به نظر می‌رسد کارمندان چینی مثل خیلی از کارمندان غربی که از تغییر می‌ترسند، نیستند و خیلی راحت با تغییرات کنار میاند. طوری که میشه گفت هر کدوم آنها یک کارآفرین هستند. این فقط مختص کارمندان نیست و  رهبران آنها هم به این شیوه کار عادت دارند.کمی به هوآوی فکر کنید. شرکتی با فناوری پیشرفته که مثل هر شرکت تکنولوژیک به قطعات و نرم‌افزارهای منحصر به فرد غربی متکی است. اما یکدفعه مجبور می‌شود از بازارهای غربی و زنجیره تولید آنها دور شود و در نتیجه خودش شروع به تولید می‌کنداین از خاصیت انعطاف‌پذیری سریع آنها در بازارهای جدید، تحولات جدید، جاه‌طلبی‌ها و مدل‌های جدید تجاری است به این ترتیب می‌شود گفت توانسته‌اند تا کنون در جنگی که آمریکا بر علیه‌ آنها شروع کرده، پیروز شوند.سرعت اعتمادآیا می‌شود به چین اعتماد کرد یا خیر؟ آیا می‌توانیم به چین و چینی‌ها اعتماد کنیم؟جواب این سوال خیلی جالب است.چین یکی از کشورهایی است که غربی‌ها کمترین سطح اعتماد را به آنها دارند، اما همین کشور یعنی چین توانسته در بین کشورهایی که دوست و همراه خود کرده، به بالاترین سطح اعتماد برسند.مساله این نیست که غرب نمی‌تواند به چین اعتماد کند، بلکه مساله این است که چین به غرب اعتماد ندارند و غربی‌ها باید این اعتماد را در چینی‌ها ایجاد کنند.گرچه در غرب، اعتماد بین همکاران یا شرکای تجاری غالبا در سطح قابل قبول است. اما در چین اینطور نیست.پیش فرض آنها عدم اعتماده و به نوعی هم اعتماد است. این بخشی از فرهنگ ۲۵۰۰ ساله و سابقه اجتماعی است که جامعه چین را شکل میدهد.در چین به این فرهنگ گوانشی (Guanxi) می‌گویند. در این فرهنگ روابطی موثر است که بتواند سیستم شبکه‌های اجتماعی و ایجاد روابط با نفوذ را برای تجارت و دیگر معاملات تسهیل کند.در چین تقریبا به طور خودکار اعتماد بین دوستان وجود دارد، اما اعتماد هرگز در خارج از آن فضا فرض نمی‌شود. همانطور که غالبا گفته شده: در چین موفقیت در تجارت به اعتماد بستگی دارد و در واقع اعتماد امر ضروری برای موفقیت یک تجارت است. اما این اعتماد نیاز به اثبات دارد.یک پدیده واقعا زیبا  در چین این است که موفقیت یک تجارت کاری دلی است و صرفا از شایستگی‌ها نشات نگرفته است.این کار برای دوستان چینی خیلی طبیعی است، اما اغلب برای دیگران وقت‌گیر است اما به محض اینکه این سطح از اعتماد ایجاد شود، ماندگار و بسیار هم در موفقیت موثر است.همه ما می‌دانیم که روابط دوستی چقدر می‌تواند در ایجاد یک تجارت خوب موثر باشد و این همان چیزی است که باعث شده شرکت‌های چینی غالبا سریع به موفقیت برسند.آنها اکثراً مایلند ریسک‌های بیشتری زا در تجارت تجربه کنند، چون به روابطی که ایجاد کرده‌اند تکیه کرده و می‌دانند این روابط به نتیجه مثبتی می‌رسد.در آینده‌ای که فناوری هوش مصنوعی جایگزین وظایف تکراری شود و مهارت های منحصر به فرد انسانی ما دوباره برجسته شود، توانایی های اجتماعی ما،‌مثل اعتماد بین مردم بخش مهمی از تجارت خواهد بود.پس همه ما باید به کار و خودسازمانهایمان معنای بیشتری بدهیم و افزایش اعتماد بین ذینفعان به عنوان پایه‌ای برای ارزش کار در آینده عمل خواهد کرد.سرعت اعتماد ، سرعت تغییر ، سرعت اجرای و سرعت تصمیم گیری چیزی است که باعث شده چین، امروز فعالیت بازارها و صنایع ما را با سرعت ترسناکی مختل کند. این یک سوال بزرگ برای ما به وجود آورده که: چطور می‌تونیم قدرت عظیم چین را در آغوش بگیریم؟من احسان طریقت از دوستانم خوبم در ویرگول علی آجودانیان و محبوبه کهن‌زاد و دوستای دیگرم حبیبه مجیدی و بهاره غنچه که زحمت آماده کردن متن این قسمت را کشیدند تشکر می‌کنم.</description>
                <category>پادکست کشکول</category>
                <author>پادکست کشکول</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 18:54:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندروم چرنوبیل</title>
                <link>https://virgool.io/@cashcool/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85-%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84-c3iyrnyyqafu</link>
                <description>این روزها همه‌ی صاحبان کسب‌وکارها تلاش می‌کنند تا هم‌راستا با پیشرفت‌های روز دنیا پیش بروند. در واقع دنیا به سمتی حرکت می‌کند که جریان درآمدیِ همه مشاغل، رو به رشد است و این تغییر با سرعت بالایی اتفاق می‌افتد. به گونه‌ای که خیلی از مدیران و رهبران C Level هم گاهی نمی‌توانند با این تغییرات کنار بیایند. یا این که آگاهی کافی برای واکنش نشان دادن به این تغییرات سریع را ندارند یا حتی اگر کاری انجام میدهند یا واکنشی نشان میدهند؛ بیشتر این واکنش‌ها و تلاش‌هایشان بی نتیجه‌ است. این به این خاطر است که یا خیلی دیر تصمیم‌گیری شده یا این که روش‌های انتخابی این مدیران برای روبه‌رویی با این تغییرات، روش‌هائی بوده که از باورهای قدیمی آنها نشات گرفته و به‌روز نبوده است. در واقع روش‌های آنها یا دیگر مطابق با شرایط فعلی نیستند و یا به هیچ وجه برای تعیین استراتژی مناسب برای شرایط حال حاضر مدیریت و رهبری شرکتهای آنها مفید و موثر نیستند.اما سندروم چرنوبیل چیست و چه ربطی به این مقدمه‌ای که گفتیم دارد؟ https://castbox.fm/episode/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2---%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85-%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84-id2579024-id234357225?country=us مقاله‌ی سندروم چرنوبیل توسط ریک ورا، نویسنده، سخنران بزرگ رویدادهای مدیریتی و مشاور شرکت‌های نوآوری در تاریخ هفتم نوامبر 2019 در وبسایت nexxworks نوشته شده است. ریک در سال 2015 به همراه دوستان خود شرکت nexxworks را تاسیس کردند تا بتوانند به شرکت‌ها کمک کنند خودشان را برای آینده‌ای بهتر آماده کنند.از نکاتی که باعث شد این مقاله را از این شخص انتخاب کنیم این است که ورا شخصی فعال و تحلیگری موفق است. او هر سال چندین هفته را در سیلیکون ولی، چین و سایر نقاط مهم نوآوری دنیا سپری می‌کند و همیشه مایل است تجربه و یادگیری‌های خود را در این زمینه به اشتراک بگذارد. بنابراین می‌شود او را یک خبره در این حوزه معرفی کرد.خوب  به سراغ اصل مطلب که موضوع مقاله ماست:سندروم چرنوبیل چیست؟ چه ربطی به شرکت‌ها دارد؟ این سندروم چه نشانه‌هایی دارد؟ و اصلا چرا چرنوبیل؟!برای گرفتن پاسخ همه این سوالات با ما همراه باشید.در سال‌های اخیر رفتار مشتریان به طرز عجیبی و بیش از هر زمانی تغییر کرده است، زیرا امروزه مشتریان به ابزارهایی جدید و کانال‌های دیجیتال و آنلاین جدیدی دسترسی دارند که هم تجربه‌ی خرید، هم مفهوم لذت بردن از خرید را برایشان تغییر داده است.از طرف دیگر شرکت‌هایی مثل اوبر، فیسبوک، آمازون، اسپاتیفای، نتفلیکس، گوگل و علی بابا و خیلی شرکت‌های آنلاین دیگر در تلاشند تا با ایجاد سایت‌هایی جذاب با رابط کاربری خوب، تجربه‌ی خرید و حین خرید را برای مشتریان خود بهتر، راحت‌تر و جذاب‌تر کنند.اما این فرهنگ فقط در مورد شرکت‌های نوآوری محوری که گفتیم حاکم است و متاسفانه هنوز خیلی از شرکت‌های سنتی نمی‌خواهند خود را با این شرایط هم‌راستا کنند و مدام  سعی می‌کنند هر طور شده با به روز شدن مقابله کنند.این دقیقا همان دلیلی است که خیلی از شرکت‌ها مثل نوکیا و کداک را نابود کرد و در دهه‌های آینده هم خیلی از شرکت‌های سنتی را به نابودی می‌کشاند و این فرهنگ و شرایط همان سندرومی است که ریک ورا آن را سندروم چرنوبیل نامیده است. https://www.aparat.com/v/UJb4z/%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%84%D8%B1_%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84_%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_Chernobyl در ادامه‌ی مقاله سندروم چرنوبیل، ورا برای اینکه هم بیشتر این سندروم را توضیح دهد و هم بتواند نشانه‌هایش را واضح‌تر نام ببرد، از همه خواسته سریال چرنوبیل را ببینند. که با توجه به این که این سریال در زمان خاصی طرفداران زیادی داشت، احتمالا شما هم آن را دیده‌اید و اگر ندیده‌اید،‌ توصیه می‌کنم حتما اول  این سریال را ببینید و بعد بقیه‌ی مطلب را بخوانید (گوش دهید).اما قبل از این که سر اصل مطلب برویم باید بگویم که تشخیص این که چه شرکتی با این مشکل مواجه شده است کار خیلی ساده‌ای است و اصلا نیازی نیست نگران تشخیص دادن آن باشیم.نظاره‌گر بودنورا یکی از نشانه‌های سندروم چرنوبیل را «نظاره‌گر بودن» عنوان می‌کند و برای این که دقیقا توضیح دهد نظاره‌گر بودن چیست، می‌گوید:این که بشینی و مثلاً یک دل سیر موج سواری کردن یک عده موج سوار را در سواحل ناصره پرتغال نگاه کنی یک جور نظاره‌گر بودن است. در واقع شما فقط دارید آنها را نگاه می‌کنید، بدون اینکه کاری کنید.اما ریک برای این که ارتباط نظاره‌گر بودن با این سندروم و رابطه‌اش با چرنوبیل رو واضح‌تر توضیح دهد؛ از همه خواسته  این سریال را حتما ببینند.اگر سریال چرنوبیل را دیده باشید احتمالا می‌دانید که این سریال، جزو سریال‌هایی است که داستان وحشتناکی را روایت می‌کند که می‌تواتد مدت طولانی ذهن بیننده را درگیر کند و  او رابه فکر فرو برد. اما در عین حال هم دیدن این فیلم می‌تواند زندگی شما را تغییر دهد و مفهوم «نظاره‌گربودن» که یکی از نشانه‌های این سندروم است را به خوبی توضیح دهد.خب اگر ناراحتی قلبی دارید یا دیدن صحنه‌های ناراحت کننده آزارتان می‌دهد، این سریال را تماشا نکنید. البته می‌توانید کتابش را بخوانید تا حداقل از لحاظ بصری آزارتان ندهد.در کل هم اگر خیلی راغب به تغییر نیستید نیاز نیست این فیلم را ببینید. ما در ادامه مختصری به آن اشاره می‌کنیم. اما باز هم همانطور که ریک در مقاله می‌گوید همیشه این را به خاطر داشته باشید که مجبور نیستیم  چیزهایی را که هنوز کار می‌کنند را اصلاح کنیم یا تغییر دهیم. در واقع اصلاح و تغییر همیشه بهترین گزینه و ایده نیست. شاید لازم نباشد چیزی را تغییر دهید.(شاید!!!)خب، می‌توان حدس زد کسانی که تازه فیلم را دیده‌اند و یا حتی آنهایی که قبلا دیده بودند چه حسی را با دیدن فیلم تجربه کردند.داستان وحشتناک سریال چرنوبیل همونطور که دیدید در مورد انفجار راکتور 4 نیروگاه چرنوبیل در 26 آوریل 1986 و اینکه چطور مدیران این برنامه نتوانستند مانع رخ دادن این اتفاق ناگوار بشوند. آنها فقط «نظاره‌گر بودن» و نتوانستند کاری برای رخ ندادن این اتفاق، انجام دهند.داستان فیلم  نفس گیر و تاریک است، و در عین حال هم ویرانگر؛ طوری که بعد از دیدن فیلم ذهن بیننده تا مدت‌ها درگیر صحنه‌ها و اتفاقات فیلم خواهد بود.و این سوالات که چطور ممکن است چنین اتفاقات جهنمی رخ دهد؟ آیا باز هم  ممکن است چنین اتفاقی رخ دهد؟ و چیزهایی از این قبیل....ریک در ادامه مقاله‌ به کسانی که به پیشنهاد او فیلم را دیده‌اند و حالا مشغول خواندن باقی مطلب هستند می‌گوید من به شما اجازه نمی‌دهم چیزهایی را که دیده‌اید هضم کنید. چون درست باید زمانی که احساساتتان تازه‌ است کارهایی را انجام دهید، می‌خواهم به این فکر کنید که:زمانی که نحوه مدیریت فاجعه چرنوبیل که در فیلم دیدید، چیزی به یادتان نیامد؟ این که مثلا شرکت شما هم در شرایط بحرانی و نا آشنا، احتمالا تصمیمات ویرانگری مثل چرنوبیل گرفته و یا ممکن است بگیرد؟اگر جوابتان به این سوالات بله، یا  شاید و یا  گاهی است؛ حتما یک جیغ بنفش بکشید و هر چه سریع‌تر از شرکتتان فرار کنید.بله؛ بهتر است فرار کنید و حتی به عقب هم نگاه نکنید. اصلا همین امروز نامه استعفای خود را هم بنویسید چون شرکت شما محکوم به نابودی استدر واقع شما مثل مدیران نیروگاه چرنوبیل لازم نیست فقط نظاره‌گر باشید و فقط کارهای بیهوده‌ای را که همه‌بشان به شما دیکته می‌شود را انجام دهید تا در نهایت هم به بدترین شکل ممکن از بین بروید.بله! دوستان عزیز، مدیران محترم شرکت‌هایی که مشغول خواندن این مطلب (و شنیدن پادکست) هستید؛ چرنوبیل می‌تواند باز هم رخ دهد.در حقیقت همین الان هم که دارید این پست کشکول را می‌خوانید (پادکست کشکول را می‌شنوید) در هزاران شرکت این اتفاق در حال وقوع است، پس این را به خاطر داشته باشید که اگر شرکت‌تان دقیقا مثل خیلی از شرکت‌های سنتی حاضر به تغییر نیست، بهتر است سریع آنجا را  ترک کنید.خب حالا که با اولین نشانه سندروم چرنوبیل، یعنی «نظاره‌گر بودن» صرف آشنا شدید و بعد از دیدن فیلم یا یادآوری اتفاقی که تو چرنوبیل افتاد باز هم ذهن‌تان درگیر است و حالا فهمیدید که شرکت شما هم یا به آن مبتلا است یا ممکن است مبتلا شود، بهتر است ببینم فرهنگ سندروم چرنوبیل از چه چیزی ناشی می‌شود و از فرهنگ سندرم چرنوبیل چه چیزی می‌توانیم یاد بگیریم؟فرهنگ سندروم چرنوبیلمسئله این است که حتی مدیرای بسیار توانا و آگاه هم ممکن است نتوتنند در شرایط ویرانگر خوب عمل کنند.این مسئله ناشی از این است که آنها، هم ناتوانند و هم چشمشان را به واقعیت‌ها بستند. از طرف دیگه هم، آنها برنامه‌ریزیِ درست و اقدام به موقع ندارند.نکته مهم اینه که گاهی اوقات فرهنگ سازمان، استراتژی شرکت را به عنوان صبحانه‌ می‌خورد، اما در این صورت، یعنی در فرهنگ سندرم چرنوبیل، این فرهنگ، شرکت‌ها را به وحشتناک‌ترین شکل ممکن، درست مثل قاتل‌های فیلم‌های جنایی یا مثل قضیه چرنوبیل به قتل می‌رساند.یک سری خصوصیات در مدیران و شرکت‌های که ویرانگر و در واقع با فرهنگ سندروم چرنوبیل مشترک است. یکی از این خصوصیات دیدگاه بالا به پایین داشتن، یا همان دیدگاه سلسه مراتبی است.نگاه از بالا به پایین (دیدگاه سلسله مراتبی)دیدگاه بالا به پایین همان دیدگاهی است که باعث می‌شود در شرکت‌ها، کارها از بالا به پایین دیکته شود و به ترتیب سطوح کاری باید به همان ترتیبی که مدیر ارشد خواسته کار انجام شود؛ حتی اگر غلط باشد.در این شرایط مدیر ارشد فکر می‌کند تصمیمی که گرفته عالی‌ترین تصمیم است و عینا همان تصمیمات را به پایین دستان خود منتقل می‌کند.در شرکت‌هایی که این دیدگاه حاکم است، مدیرای ارشد دستورالعمل‌هایی را از مسئولان دریافت می‌کنند و مدیران میانی دستورالعمل‌ها را از مدیر ارشد می‌گیرند و مدیران عملیاتی از مدیریت میانی.تنها کاری‌ که همه باید انجام دهند این است که فقط از دستورالعمل‌هایی که به آنها اعلام شده، پیروی کنند. حتی اگر بفهمند که دستورالعمل‌ها بی فایده‌است و منجر به مرگشان می‌شود.در چنین شرکت‌هایی، فرایند کاری ثابت و دیکته شده است؛ و هیچ کسی به جزییات فکر نمی‌کند، درست مثل همان چیزی که در چرنوبیل اتفاق افتاد و مجری‌ها و مدیرای حاضر در نیرگاه فقط دستور می‌گرفتند و از سابقه موضوع و جزییاتش هیچ چیز نمی‌دانستند یا اگر هم می‌دانستند، نمی‌توانستند چیزی بگویند.اینکه شما بدانید کار اشتباهی در شرکت انجام می‌شود اما از ترس از دست دادن موقعیت یا اخراج شدن هیچی حرفی نزنید، یکی دیگر از نشانه‌های شرکت‌هایی که به سندرم چرنوبیل مبتلا هستند را دارید.در این شرکت‌ها مدیریت، با ترس بر کارمندان حاکم است.مدیران عملیاتی شرکت از گفتن حقیقت به مدیران میانه می‌ترسند و به همین ترتیب مدیرای میانی از بازگویی واقعیت به مدیران ارشد می‌ترسند,اکنون که با چند نشانه سندروم چرنوبیل مثل نظاره گر بودن صرف و بدون هیچ عکس‌العملی و یا نگاه از بالا به پایین آشنا شدید، شاید خودتان بتوانید نشانه‌های دیگر را حدس بزنید.از نظر ریک نشانه دیگه شرکت‌های مبتلا به این سندروم را سیستم تصمیم‌گیری براساس فرضیات می‌داند. درست مثل چیزی که در انفجار راکتور 4 چرنوبیل اتفاق افتاد.در این واقعه ارتباط سلسله مراتبی باعث شد جزییات و واقعیت‌ها بیان نشود، و یا در واقع نادیده گرفته شود.ریک ورا می‌گوید:درست است که من گفتم هرچیزی که هنوز خراب نشده را هم بهتر است اصلاح کنید اما این را هم به خاطر داشته باشید که قبل از هر چیز  مطمئن شوید که چیزی را که می‌خواهید اصلاح کنید واقعا خراب باشد.در پایان هم میشه گفت در  سندروم چرنوبیل، مسئله این نیست که باید چیزهایی رو که نمی‌دانید بدانید، بلکه مسئله اصلی این است که باید آن چه را که می‌دانید کتمان نکنید و بیان کنید.اگر بخواهیم نمونه‌ی خوبی از شرکتی که دچار سندروم چرنوبیل شد و در نهایت از گردونه‌ی رقابت خارج شد را معرفی کنیم. می‌توانیم به نوکیا اشاره کنیم.در واقع نوکیا در نبرد تلفن‌های هوشمند درست در زمانی که موفق‌ترین بازیگر بازار بود، بازنده شد.اگر به مسائلی که در نوکیا رخ داد نگاه کنیم دقیقا نشانه‌هایی که گفتیم را می‌توانیم در این شرکت در آن زمان ببینیم.مثلا در نوکیای آن زمان، فرهنگ سلسه مراتبی بالا به پایین کاملاً حاکم بود و یک سری قوانین سفت و سخت رایج بود که رویکرد اصلی شرکت به شمار می‌آمد. و از طرفی هم فرضیه‌ها و ترس‌های ناشی از مدیریت نادرست همه و همه این شرکت را به نابودی کشاند.نمونه‌های زیادی از سناریوی چرنوبیل وجود دارد. اما اسم بردن از آنها جالب نیست در واقع نکته همین است که آنها خودشان باید مشکل را شناسایی کنند و در صدد درمانش باشند.حالا که با نشانه‌ها و نمونه عینی این سندروم هم آشنا شدیم میتوانیم بگوییم: اصلی‌ترین نشانه شرکت‌های مبتلا به سندروم چرنوبیل همان دیدگاه سلسله مراتبی حاکم در شرکت‌های سنتی است. چیزی که در شرکت‌های سنتی ما در ایران هنوز هم رایج است.اگر باز هم برگردیم به ابتدای مقاله باید مجدد یادآوری کنیم که امروزه، ما در دنیای دیجیتال زندگی می‌کنیم. این فرآیند دیجیتالی شدن، دیدگاه، احتیاجات مصرف کننده‌ها و جامعه را تغییر داده است.بنابراین دیگر فرهنگ قدیمی که به رهبران کمک می‌کرد تا بتوانند شرکت‌شان را مدیریت کنند، کارساز نیست و به کار نمی‌آید. شمایی که دارید این مطلب را می‌خوانید (می‌شنوید) بهتر است اگر مدیر هستید خودتان را برای روبرو شدن با تغییرات تهاجمی که روز به روز بیشتر اتفاق می‌افتد و آینده‌ شما را دستخوش تغییر می‌کند، آماده کنید و برای این که شرکت‌تان و خودتان محکوم به نابودی نشپیذ، استراتژی‌های جدید و فرهنگ‌های جدید رو بپذیرید.نویسنده این مقاله در انتهای این مقاله از نگارش مقاله‌های تکمیلی در خصوص سندروم چرنوبیل خبر داده که تا جایی که ما سرچ کردیم هنوز منتشر نشدند اما عناوین آن را می‌گذاریم و این قول را به شما می‌دهیم که اگر منتشر شد لینک‌های مقاله‌های مرتبط را اضافه کنیم.چیزی که خواندید متن قسمت دوم پادکست کشکول بود. کشکول  پروژه مشترک ویرگول و کانتنت فا است و ما در هر قسمت از آن، مقاله‌ای را برای شما از منابع معتبر بازگو می‌کنیم. من احسان طریقت، به همراه تیم ویرگول علی آجودانیان و محبوبه کهن‌زاد، و همینطور  حبیبه مجیدی و بهاره غنچه  این قسمت را برای شما آماده کردیم.هدف و تلاش ما در پادکست کشکول این است که  مقاله‌ها یا مطالبی را منتشر کنیم که فکر می‌کنیم می‌تواند بر ذهنیت ما برای داشتن زندگی بهتر شخصی و شغلی تاثیر گذار شود و قدمی برداشته باشیم برای ساختن جهانی بهتر.عناوین مقالات آتی ریک ورا برای تکمیل ایده سندروم چرنوبیل: The Chernobyl Culture and how to change it Curiosity did not kill the cat</description>
                <category>پادکست کشکول</category>
                <author>پادکست کشکول</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 15:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده یادگیری</title>
                <link>https://virgool.io/@cashcool/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-efinbhbwtbrw</link>
                <description>ما نمی‌تونیم از «نیمه عمر دانش» جلو بزنیم اما می‌توانیم تفکر خود را نسبت به یادگیری تغییر دهیم. بروس لی  جمله معروفی دارد با این مضمون: یک فرد دانا از سوال یک فرد نادان بیشتر یاد می‌گیرد تا یک فرد نادان از جواب یک فرد دانا. اما این دانا شدن در آینده به چه صورتی رخ می‌دهد و ما چطور یاد می‌گیریم؟ https://castbox.fm/episode/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1---%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-id2579024-id222135511?country=us در این قسمت بحث ما بر روی بررسی مقاله‌ای از «نیکولاس گوک» به اسم «آینده یادگیری» است که در سایت مدیوم منتشر شده است می‌خواهیم ببینیم در آینده، یادگیری به کدام سمت میرود و ما اکنون کجا هستیم؟نیکولاس گوک میگوید در چهار سال گذشته (یعنی از سال ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۸) سوال‌های احمقانه زیادی از او پرسیده شده است مثل:آیا می‌توان بدون گرفتن مدرک یک مترجم حرفه‌ای شد؟اگر من یک نویسنده باشم آیا می‌توانم در ازای دریافت پول به جای شخص دیگری کتاب بنویسم؟آیا خلاصه کردن کتاب خلاصه شده، معنی دارد؟همه ما احتمالا با شنیدن این سوالات سر تکان میدهیم و می‌گوییم معلوم است که جواب همه‌آنهان «نه» است، ولی خودمان هم خوب می‌دانیم که انجام دادن این کارها اصلا عجیب نیست و حتی بعضاً آنها را انجام داده‌ایم. شاید این کارها نتیجه‌ی خاصی برای ما نداشته است، اما حداقل یک زمانی توانستیم به این طریق پولی به جیب بزنیم و با آن قبض‌های آب و برق خود را پرداخت کنیم.بهترین راه برای جواب دادن به این سوالات، این است که امتحانشان کنیم، حتی اگر قرار باشد  سوالات احمقانه و خنده‌دار بپرسیم. پرسیدن این سوالات جسارت قشنگی دارد و خیلی بهتر از جواب‌های یکنواخت بقیه آدم‌ها می‌تواند به ما کمک کند. اگر جسارت داشته باشید و این سوالات احمقانه را بپرسید، احتمالا درک جدیدی از دانش پیدا می‌کنید. درک و بینشی که برایتان غیرمنتظره و جدید خواهد بود.برای همین است که می‌گوییم پرسیدن سوال خیلی با ارزش‌تر از خود جواب است!نیمه عمر دانشحتما برای شما هم جالب خواهد بود اگر بدانید در سال 2013، بشر توانست به اندازه کل تاریخ گذشته خود، اطلاعات و داده جدید ایجاد کند. این روند همچنان در حال حاضر ادامه دارد و اطلاعات و داده‌ها تقریباً هر سال دو برابر می‌شود، این یعنی انفجار اطلاعات. مایکل سیمونز (نویسنده مشهور آمریکایی که از پرفروش‌ترین نویسنده‌هاست) دانش ما را جمع‌آوری کرده و به این نتیجه رسیده است که:هر شخص باید حداقل پنج ساعت در هفته را به یادگیری اختصاص دهد تا بتواند در زمینه مورد نظر خود که در حال انجام آن است به حرفه‌ای بشود. پس اگر می‌خواهید بیشتر پیشرفت کنید، باید برای یادگیری زمان بیشتری صرف کنید.گوک توضیح می‌دهد مدرک کارشناسی در بیشتر کشورهای اروپایی 180 امتیاز دارد و هر کدام از آن امتیازها هم ارزشی معادل 30 ساعت مطالعه را دارد، یعنی معادل 5400  ساعت است، اما متاسفانه مشکل این است که آنچه افراد در آن ۵ هزار و اندی ساعت یاد می‌گیرند به زودی فراموش می‌شود. دانشمندان این مساله را «نیمه عمر دانش» می‌نامند، شاخصی که به سرعت رو به کاهش است.درست است که در حال حاضر با فوران و انفجار اطلاعاتی روبرو هستیم و به اصطلاح در عصر اطلاعات زندگی می‌کنیم و هر روز و هر شب  دیتا و اطلاعات جدیدتری تولید می‌شود ولی درست مثل تحصیلات دانشگاهی‌ خود، آن‌ها را به سرعت فراموش می‌کنیم. اگر برای فراموش کردن درس‌های دانشگاه به ۴ یا ۵ سال زمان نیاز داشتیم، اما این اطلاعات جدید برای فراموش شدن به زمان کمتری هم نیاز دارد. هرچقدر اطلاعات با سرعت بیشتری تولید شود، ما با سرعت بیشتری آن‌ها را فراموش می‌کنیم و این اطلاعات به‌ ظاهر ارزشمند، خیلی سریع بی‌ارزش می‌شوند!در دهه‌ی ۱۹۶۰ حدود ۱۰ سال طول می‌کشید که مدرک مهندسی یک فرد قدیمی شود (کارایی خود را از دست دهد) اما امروزه، و به خصوص در صنایع و رشته‌های جدید، دانش‌ها نیمه عمر کمتری دارند. مدرک‌های تحصیلی در کمتر از ۵ سال قدیمی و بی‌ارزش می‌شوند. اگه بخواهیم محتاطانه حرف بزنیم و بگوییم نیمه عمر دانش ۱۰ ساله است، باز هم هر سال ۵ درصد از چیزی که یاد گرفته‌ایم از بین می‌رود.پس اگر بخواهیم  ۵ هزار و ۴۰۰ ساعت تحصیلات دانشگاهی‌ خود را حفظ کنیم، احتمالا باید هر سال ۲۷۰ ساعت مطالعه کنیم!به خاطر همین است که تعداد افرادی که دنبال تحصیلات آکادمیک و دانشگاهی هستند روبه‌روز بیشتر می‌شود.در ۱۰۰ سال گذشته مدت زمانی که بچه‌ها به مدرسه میرفتند تقریبا دو برابر شده و در خیلی از کشورها قبل از ورود به بازار کار، افراد حدود ۲۰ سال از زندگی‌ خود را صرف مدرسه و دانشگاه می‌کنند. در آمریکا نرخ ثبت‌نامی دانشگاه‌ها (نسبت به کل جمعیت گروه سنی دانش‌آموزان سال آخر دبیرستان) ۹۰ درصد رشد کرده است.هرچه ما بیشتر در اقیانوسی از اطلاعات غرق شویم، واقعیت‌های موجود هم کم ارزش‌تر می‌شوند. به‌خاطر همین است که مدت دوره‌های دانشگاهی طولانی‌تر می‌شود و افراد زمان بیشتری را برای یادگیری صرف می‌کنند. اما یادمان نرود که این اقیانوس اطلاعات روز‌به‌روز بزرگ‌تر میشود و طولانی شدن مدت دوره‌های تحصیلی هم نمی‌تواند ماندگاری این دانش را برای ما تضمین کند.همین که بتوانیم در این اقیانوس جان سالم به در ببریم (یعنی با اطلاعات جدید به‌روز شویم) زمان و تلاش زیادی از ما می‌گیرد پس دیگر فکر کردن به اینکه بخواهیم از امواج آن جلو بزنیم غیرممکن است! پس به‌جای اینکه بیشتر خودمان را در اطلاعات غرق کنیم بهتر است که از آب بیرون بیاییم و خود را نجات دهیم!بی دلیل نبود که گفتیم : (ما نمی‌تونیم از «نیمه عمر دانش» جلو بزنیم اما می‌توانیم تفکر خود را نسبت به یادگیری تغییر دهیم.)آینده‌ای ترسناکدرست است که باید زمان بیشتری برای یادگیری بگذاریم اما این کار جواب نهایی برای ما نیست و نمی‌توانیم این مشکل را حل کنیم، پس نباید این واقعیت را انکار کنیم. آینده‌ای را تصور کنید که آدم‌ها ۵۰ سالشان شده و فقط بعد دو سال تجربه کاری بازنشسته می‌شوند. به نظرتان چنین آینده‌ای ترسناک نیست؟ ترسناک اس اما واقعیت این است که هیچ‌وقت چنین آینده‌ای پیش نخواهد آمد...نیکولاس گوک می‌گوید اخیرا ویدیوهایی دیده که در یکی یک راننده لیفتراک داخل یه انبار از بدشانسی‌ به یک قفسه و باعث خراب شدن کل انبار میشود و در دیگری ویدیو یک سری ربات هستند که خیلی راحت و به آسانی یک سری بسته را جابه‌جا می‌کنند. شاید این ویدیوها ربطی به دانش نداشته باشد اما خیلی خوب نشان میدهد که ربات‌ها چقدر راحت‌تر و بهتر از ما می‌توانند یک سری کار را به جای انسان انجام دهند.اما به نظر شما هوش مصنوعی، علم رباتیک یا سیستم‌های اتوماسیون می‌توانند شغل‌های بیشتری را در جهان ایجاد کنند؟ خب حقیقتش هیچ جواب مشخصی برای این سوال وجود ندارد، در واقع هرکس یک نظری دارد! اما انسان‌ها دیگر تصمیم گرفته‌اند که در هر کاری که تلاش زیادی می‌خواهد، خسته کننده‌ و یا حتی غیرممکن است، به ربات‌ها و هوش مصنوعی بسپارند. شاید روزی برسد که خیلی از شغل‌ها که حتی مدرک دانشگاهی نیاز دارد هم توسط یک ربات و یا به کمک هوش مصنوعی، به سادگی انجام شود. هیچ چیزی در این دنیا غیرممکن نیست!جمله‌ی معروفی هست که می‌گوید: «دانش از کنار هم قرار گرفتن اطلاعات تشکیل می‌شود و هوش انتخاب بین گزینه‌های مختلف. همین تمایز کارایی و اثربخشی است.»فرض کنید که الان سال ۲۰۵۰ است، یعنی تقریبا ۳۰ سال بعد، آن زمان همچنان ما به وکیل، خواهیم گفت وکیل،  ولی وکیل ۳۰ سال آینده با وکیل اکنون (۲۰۱۸) تفاوت زیادی دارد و احتمالا خیلی کار خاصی انجام نمیدهد. ولی حالا سوال جدیدی که پیش می‌آید این است که: اگر دانش دیگر برای ما بازدهی ندارد،‌ پس باید سراغ چه چیزی برویم؟ واقعا نیاز داریم چه چیزی را یاد بگیریم؟این اقیانوس اطلاعات، هر روز آینده را برای ما ناشناخته‌تر می‌کند. به خاطر همین مهارتی که به ما کمک کند در این دنیای ناشناخته به جلو قدم برداریم، مهارتی است که ارزشمند باشد. اما چع چیزی واقعا ارزشمند است؟یووال نوح هراری ( تاریخ‌دان و نویسنده مشهور کتاب انسان خردمند ) در مقاله جدید خود به اسم (سال ۲۰۱۵ چه چیزی برای انسان‌ها کنار گذاشته؟) راجع به این ناشناختگی حرف می‌زند و می‌گوید:آخرین چیزی‌که یک معلم باید به دانش‌آموزان خود بگوید، اطلاعات بیشتر و بیشتر است. آن بچه‌ها به اندازه کافی اطلاعات گرفته‌اند! دیگر نیازی به گرفتن اطلاعات جدیدتر و بیشتر ندارند! به جای آن باید اطلاعات را «بفهمند»، بتوانند تفاوت بین  دیتای مهم را با دیتایی که مهم نیست را درک کنند و مهم‌تر از همه اینکه بتوانند خرده اطلاعات را باهم ادغام کنند و یک تصویر کلی از دنیا بسازند.چیزی ‌که یووال نوح می‌گوید همان مهارت یادگیری است. وکیل سال ۲۰۱۸ به دانش نیاز دارد اما وکیل سال ۲۰۵۰ به هوش. در آینده وقتی که صنایع مختلف پیشرفت می‌کنند و یا شکست می‌خورند، یادگیری دیگر برایشان ابزار نیست، یادگیری فقط باید افراد را به هدف‌شان برساند. برای همین چیزهاست که ما باید بتوانیم خود را منعطف و سازگار نگه داریم.گفتیم که دانش از کنار هم گذاشتن اطلاعات معنا پیدا می‌کند و هوش انتخابی است بین گزینه‌های مختلف و این دو همان تفاوت کارایی و اثربخشی است. هم دانش و هم هوش را می‌شود یاد گرفت اما باید یادگیریِ ما درست باشد! الان نمی‌توانیم بگوییم که کدام بهتر است و یا کدام یک را باید انتخاب کنیم چون جهان فعلی ما هنوز به متخصص‌ها نیاز دارد. ما هنوز هم به افرادی نیاز داریم که اطلاعات را کنار همدیگر بگذارد و دانش جدیدی خلق کند.اما هرچه زمان بگذرد و هرچه به آینده ناشناخته نزدیک‌تر شویم، هوش آرام آرام جایگزین دانش می‌شود.مسئله تعدد علاقه‌هاامیلی واپینک که هنوز سخنرانی‌اش در تد رکور دار است (یکی از معروف‌ترین سخنرانی‌های تد را تا به امروز داشته است)، معمولا بیشتر از نیاز انسان به آسودگی صحبت می‌کند. این نیاز رایج‌ترین مشکل کاری بین ما آدم‌هاست. در جامعه ما خیلی‌ از افراد به چیزهای مختلفی علاقه دارند و دوست دارند کارهای متفاوتی را تجربه کنند و نمی‌توانند فقط روی یک کار متمرکز شوند، امیلی درباره این‌ها میگوید «آدم‌های چند پتانسیلی». امیلی میگه چندپتانسیلی‌ها هیچ مشکلی ندارند (متفاوت از بقیه نیستند) و نباید از این موضوع ناراحت باشند. این جامعه‌ است که باید دیدگاهش را نسبت به آنها تغییر دهد و آنها را بپذیرد.آدم‌های چندپتانسیلی منعطف هستند، سریع یاد می‌گیرند و می‌توانند ایده‌ها را با همدیگر ترکیب کنند. چندپتانسیلی‌ها در این سه توانایی خیلی ماهرند و به‌خاطر همین اگر تحت فشار قرار بگیرند تمرکزشان را سریع از دست میدهند. ما باید بتوانیم این افراد را بپذیریم و تشویق‌شان کنیم، چون اینگونه ما هم می‌توانیم ازشان سود ببریم. اما چطوری سود ببریم؟ دنیای ما پر شده  از مشکلات پیچیده و چندوجهی.  به خاطر همین است که ما به چندپتانسیلی‌ها نیاز داریم تا بتوانند خیلی راحت و بدون فکر، مشکلات دنیا را حل کنند.وقتی مشکلات زیادی دور و بر ما باشد، سخت‌ترین کار برای ما این است که انکارشان کنیم. اطراف ما آدم‌های بزرگی هستند که اتفاقاً به بزرگ‌ترین مشکلات ما فکر می‌کنند و همین باعث می‌شود تا آنها را دوست داشته باشیم.جف بزوس (مدیرعامل شرکت آمازون و از ثروتمندترین افراد جهان) به همه کمک‌های زیادی کرده است. او خیلی از موسسات رسانه‌ای را حفظ کرده و زیرساخت‌های لازم را برای کشف جهان ایجاد کرده است. ایلان ماسک (بنیان‌گذار شرکت‌های تسلا موتورز، پی‌پال و ... که جزوه ده شخصیت تاثیرگذار جهان است) هم دیدگاه ما را نسبت به چگونگی پرداخت و چگونگی فکر کردن راجع به ماشین‌های الکترونیکی تغییر داده است و حالا به کمک او ما داریم به مریخ ‌روزبه‌روز نزدیک‌تر می‌شویم. بیل گیتس (موسس ماکروسافت) هم چندی پیش بنیاد خیریه بیل و ملیندا گیتس را برای کمک به سلامت و بهداشت جهانی تاسیس کرد و این خیریه اکنون دارد با مالاریا و فلج اطفال در جهان مبارزه می‌کند.تعداد این آدم‌ها خیلی زیاد است و می‌توانیم تا ساعت‌ها اسامی مختلفی را نام ببریم که کارهای خارق‌العاده‌ای انجام داده‌اند.به قول معروف به کسی که در همه‌ی علوم حرفه‌ای است و غرق در دنیای دانش است می‌گوییم «بحرالعلوم». این بحرالعلوم همان متخصص‌های جنرالیست امروزی هستند که معمولا نادیده گرفته می‌شوند. آن‌ها می‌دانند که چطور یاد بگیرند و بلد هستند که چطور از این توانایی‌ استفاده کنند. «زات رانا» (نویسنده) راجع به متخصص‌های جنرالیست تحقیقاتی انجام داده و می‌گوید:یادگیری یک توانایی است. وقتی تمرین کنید، در آن متخصص می‌شوید و برخلاف بقیه یاد می‌گیرید که چطور همیشه خود را به چالش بکشانید تا مهارت‌ها را سریع‌تر یاد بگیرید. اگر این گونه باشید و تمرین کنید، خیلی سریع‌تر از دیگران می‌توانید یاد بگیرید و متخصص شوید، که این قطعاً مزیتی با ارزش است.با یادگیری سریع می‌توانید خلاق‌تر باشید، منعطف بمانید و بعلاوه سعی کنید که از متخصص‌ها دور بمانید و تمرکز خودتان را به جای اینکه خرج حفظ کردن حقایق بکنید، صرف  یادگیری اصول کنید. دنیای غیرقابل پیش‌بینی ما به چنین اشخاصی نیاز دارد.پسر کنجکاوآیزاک آسیموف در سال ۱۹۲۵ درست یه سال قبل از اینکه وارد مدرسه شود، خودش درس خواندن و یادگیری را (به صورت خودآموز) شروع کرد. پدرش بی‌سواد بود و برای همین هیچ کمکی نتوانست به او بکند و تنها کاری که برای او کرد این بود که یه کارت عضویت در کتابخانه برای او بگیرد. از همانجا بود که آیزاک (پسر کنجکاو ما) بدون هیچ کمکی، خودش روی پای خودش ایستاد و شروع به خواندن و یادگرفتن کرد.آیزاک می‌گفت که همین مطالعات متفرقه روی او اثر گذاشت و بعد از آن بود که به ۲۰ نوع موضوع مختلف علاقه پیدا کرد و آن علاقه‌ها نه تنها در وجودش از بین نرفت، که تازه رشد هم کرد. آیزاک بیشتر از ۵۰۰ کتاب مختلف و ۹۰ هزار مقاله در حوزه‌های اساطیر، مذهب، شکسپیر، تاریخ، علوم و تقریبا تمامی موضوعات (به جز فلسفه) دارد (که یا خود آن را نوشته و یا ویرایش‌شان کرده است)یک بار وقتی پدر آیزاک کتاب‌هایش را دیده از او پرسیده است که: آیزاک، چطوری این همه چیز را یادگرفتی؟آیزاک در جواب گفته: از تو پدر.پدر: از من؟ من هیچ کدام از این‌ها را بلد نیستم.آیزاک:‌من نگفتم تو بلدی. گفتم تو ارزش یادگیری رو به من یاد دادی و من به ارزشش پی بردم و زمانی که یاد گرفتم برای یادگیری ارزش قائل شدم و باقی مسیرم بدون هیچ مشکلی برام رقم خورد.وقتی راجع به متخصص‌های جنرالیست امروزی می‌شنویم، فکر می‌کنیم که به خاطر ساعت‌های مطالعه به چنین هوشی رسیده‌اند، درحالیکه این فقط یکی از روش‌هاست. جمع‌آوری اطلاعات دانش‌های مختلف فقط باعث مهارت و توانایی آنها نمی‌شود!وقتی پدر آیزاک به او اجازه داد که خودش سراغ یادگیری برود، به او نگفت که چه بخواند و چه نخواند، چقدر بخواند و ... همین باعث شد که آیزاک با دیدی باز دنبال خواندن و مطالعه برود. همه ما تقریبا این را فراموش می‌کنیم و برای همین درک اشتباهی از یادگیری داریم.برای اینکه هوش حقیقی در ما ایجاد ش.د باید همه پیش فرض‌ها و این که چه می‌دانیم را کنار بگذاریم.ارزش پیچیدگی یکپارچهاگر آیزاک در مدرسه درس خوانده بود (مثل خیلی از ماها که کلی زمان گذاشتیم و چیزهایی را حفظ کردیم که برای‌مان هیچ کارایی نداشت) به چنین جایگاهی نمی‌رسید. دوگانگی که همیشه وجود داشته و متاسفانه واقعیت دارد.رانا درباره ارزش واقعی مطالعه عقاید جالبی داره. او می‌گوید:هر وقت با این ذهنیت که به خود بگویید چی درست و چی غلط است شروع به مطالعه می‌کنید، قطعا خودتان را از یادگیری واقعی دور کرده‌اید.  افرادی مثل آیزاک سریع حفظ می‌کنند و سراغ یادگیری چیزهای جدیدتر می‌روند. شما هم باید حواستان باشد که فقط دنبال تایید نباشید به جای آن ذهن‌تان را هر روز به‌روزرسانی (آپدیت) کنید.با این تفکر می‌توایند یه کتاب را بارها بخوانید و هربار چیزهای جدیدتری یاد بگیرید و آگاه‌تر شوید. این نوع یادگیری یک یادگیری واقعی است. بیشتر از مهارت، این پذیرش است که مهم است! اگه ذهن‌تان همیشه باز باشد و خود را محدود نکنید،‌ همیشه یاد می‌گیرید و اگر بسته باشد هیچ وقت شانسی برای غرق شدن در دانش را ندارید.دانشمندها به این مسئله می‌گو‌یند «پیچیدگی یکپارچه». پیچیدگی یکپارچه همان تمایل پذیرش چند دیدگاه مختلف و یکجا نگه داشتن آنهاست. این‌که بتوانید دیدگاه‌های مختلف را همزمان در ذهن‌تان نگه دارید و بعد آنها را با هم برای رسیدن به تصویری کلی‌تر ادغام کنید،‌ یعنی دارید از پیچیدگی یکپارچه استفاده می‌کنید. اینطور همیشه در حال پیشرفت هستید و همیشه آمادگی ترکیب کردن نکته‌های جدید و فراموش کردن نکته‌های قدیمی‌تر را دارید.این همان هوش واقعی است و برای کسی که واقعا دنبال یادگیری است، یک مزیت فوق‌العاده‌ است.موضوعی برای هستیمغز شما مثل عضله بدن است. هرلحظه یا دارد رشد می‌کنه یا برعکس دارد به سمت زوال میرود. هرگز نمی‌توانیم مغز را در یک حالت ثابت نگه‌ داریم. به خاطر همین وقتی مغزتان را ورزش ندهید، عضله‌های مغزتان ضعیف می‌شود و خیلی سریع مغزتان از کار می‌افتد و کند می‌شود.پیش از این هم زوال مغز رخ می‌داده اما اثر این اتفاق امروزه، در این دنیای متغیر و عجیب، خیلی بدتر و حتی ترسناک‌تر است. در چنین جهانی ما نمی‌توانیم ذهن‌های قدیمی و کهنه را تحمل کنیم! پس اگر بخواهید از این کار جلوگیری کنید باید برای یادگیری چیزهای جدیدتر وقت بگذارید. یادگیری چیزهایِ جدید مانند یک سلاح است که با زوال مغز مبارزه می‌کند! اما این چیزی نیست که از ما در مقابل غرق شدن در دریای ناشناخته آینده محافظت کند.برای همین است که بروس لی می‌گوید: یک فرد دانا می‌تواند از سوال‌های احمقانه یک فرد نادان، چیزهای مختلفی یاد بگیرد، چون هیچ وقت اولین اطلاعات را نمی‌پذیرد!ما دیگر نباید حامل دانش باشیم، به جای آن باید وجودی سیال از اطلاعات باشیم. شاید تحصیل در چند رشته مختلف به ما کمک کند تا این راه را شروع کنیم. این اتفاق می‌تواند به ما کمک کند که خلاقیت، سازگاری و سرعت تغییرِ بالاتری در خود ایجاد کنیم، اما هنوز هم کافی نیست!اگه فقط دنبال یادگیری باشیم، خیلی چیزها را از دست می‌دهیم. اگر نخواهیم که دیدگاهمان را تغییر دهیم، پس چیزی را هم درک نمی‌کنیم. این موضوع یعنی «بودن» نه فقط «انجام دادن و گذر کردن»اصلاً مهم نیست که از سوالات خودمان یا دیگران درس بگیریم، ما به جای أن باید همیشه ذهنی باز داشته باشیم. هرچه بیشتر بتوانیم ایده‌های متضاد و مختلف را در ذهن‌ِمان حفظ کنیم، تصویری که شکل می‌گیرد جزئیات بیشتری پیدا می‌کند و این همان هوش واقعی است!بروس لی قطعا توانایی هوش واقعی را داشته است. وقتی که بروس لی فوت کرد فقط ۳۲ سالش بود اما هم هنرمند و هم رزمی‌کار مشهوری در جهان بود. اون خالق فلسفه‌ای کامل و سوپراستاری چند میلیون دلاری هالیوودی بود. بعدها بعد مرگش مشخص شد که او چطور توانست به نمادی فرهنگی بدل شود و هنوز که هنوز است آدم‌ها از او یاد می‌کنند و دوسش دارند.در انتها بیایید یک داستانی را با هم مرور کنیم:روزی مردی دانا به ملاقات یک راهب ذن (مکتبی در مذهب بودای ژاپن که تأکید فراوانی بر تفکر لحظه به لحظه و نگاه عمیق به ماهیت اشیا جانداران و... به وسیله تجربه مستقیم دارد)، رفت تا از او سوالی بپرسد. زمانی‌که راهب مشغول پاسخگویی بود، مرد دانا مدام وسط حرف او می‌‌پرید تا علم خود را ابراز کند، تا اینکه راهب صحبت خود را قطع کرد و شروع کرد برای مرد دانا چای بریزد. راهب فنجان مرد را همینطوری پر و پر و پر تر کرد،طوری‌که چای سرریز شد، اما دست از ریختن چای بر نداشت تا اینکه مرد دانا گفت «بسه، فنجان پر شده است و نباید دیگر چایی بریزی».راهب می‌گوید درست مثل این فنجان تو هم پر شدی از عقاید خودت! اگر اول فنجانت را خالی نکنی چطور می‌خواهی آن را از چایی جدید پر کنی و طعم آن را بچشی؟ما هم درست مثل این مرد دانا باید فنجان خود را خالی کنیم و سعی کنیم تجربه جدیدی از یادگیری را برای خود رقم بزنیم.اصل مقاله را از اینجا بخوانید.</description>
                <category>پادکست کشکول</category>
                <author>پادکست کشکول</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 14:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>