<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mi_na</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@cg.mina2017</link>
        <description>گرافیست و طراح وب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 03:00:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/90544/avatar/AMGNBY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mi_na</title>
            <link>https://virgool.io/@cg.mina2017</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من یک طراح وب هستم، لطفا احترام بگذارید ?</title>
                <link>https://virgool.io/@cg.mina2017/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD-%D9%88%D8%A8-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-o0cuxit1c3d7</link>
                <description>چندسال پیش که دانشجو بودم، استادی داشتیم که اجازه نمی داد برای زدن پوستر، ایده طرح از ذهن خودمون بیاد و اونقدر برای کارمون چارچوب می گذاشت و تغییرات می داد که آخر ترم کار تموم بچه ها شبیه هم و شبیه به پوسترهای خودش شده بود... در واقع ایده، هویت و شخصیت هیچکدوم از بچه ها توی پوسترها دیده نمی شد و هیچکس هم از کاری که زده بود رضایت نداشت... بعد از گرفتن نمره هم، پوسترها یا پاره شد یا انداخته شد دور...بعد از اون هربار سفارش پوستر می گرفتم، فرقی نداشت موضوع چی بود، مغزم قفل می شد و تمامی اون چارچوب ها دورمو می گرفت و شروع می کردم همونایی که بهم دیکته شده بود رو اجرا کنم، اما طرحامو دیگه دوست نداشتم، این من نبودم که طرح میزدم و از این بابت خیلی عصبی شده بودم...با کمک دوستام و یکی از استادای خوبم، من این قفس رو شکستم و تونستم مغزم رو برای پرورش مجدد خلاقیت باز کنم...اما... چشمتون روز بد نبینه، این ماجرا به شکلی جدید با وارد شدن به حوزه وب مجددا رنگ و روئی تازه گرفت، البته که با تدبیر و همدلی تیم جلوی این اتفاق کم کم گرفته شد،نه به همین سادگی ولی خب مهم این بود که تونستیم مساله رو خوب پیش ببریم. شاید این مساله برای خیلی از دیزاینرها پیش بیاد و این تجربه کمکی باشه برای اون فرد.در جلسات ارائه دیزاین که بیشتر اوقات تمام تیم حضور داشتند، طرح به قدری تغییرات پیدا می کرد که من شبیه به یک اجرا کار شده بودم و در واقع طرح 180 درجه تغییر مسیر می داد و حالا این مساله، هم من رو به عنوان یک دیزاینر تحت فشار گذاشته بود و هم بقیه ی تیم رو، چرا که کار، هرروز درحال تغییرات بود و فیچر تعریف شده خیلی کند به مرحله اجرا توسط فرانت اندها می رسید...باید فکری می کردیم...بعد از جستوجوی شخصی هرکدوم از اعضای تیم، نشستیم و تمامی فکرهامون رو روی هم گذاشتیم...مساله خیلی ساده بود ولی باید این مسیر طی می شد تا ما می تونسیتم به این نتیجه برسیم...  مهمترین چیزی که از نظر من بهش رسیدیم این بود که کمتر وارد حوزه کاری هم بشیم اما با هم گفتگو و مشورت بیشتری در مورد فیچر تعریف شده، داشته باشیم...کار یک تیم با هماهنگی همه اعضا باید پیش میره، اما با این وجود دیزاین، فرانت، بک اند، مارکتینگ یا هر بخش دیگه تخصص خودشو می خواد، هرکس اگر توی تخصص دیگری وارد شه، آشفتگی برای همه ایجاد میشه. همفکری و مشورت خواستن از هم به پیشبرد کار خیلی کمک میکنه ولی حد و مرز این مشورت و اظهار نظرها باید معلوم باشه ... دیزاین به خاطر ماهیت بصری بودنش، هرکس رو ترغیب می کنه که نظر خودش رو نسبت به اون ابراز کنه و این مساله ایه که من فکر می کنم تمامی دیزاینرها باهاش درگیرن... باید دید دیگه ای نسبت به حرفه دیزاین پیدا کرد... درواقع باید دید دیگه ای رو جا انداخت.الان به مدد این همفکری ها، تیم ما راهش رو پیدا کرده... تجربه ی کار گروهی با لذت و با طعم لبخند ?</description>
                <category>mi_na</category>
                <author>mi_na</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2019 16:15:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای خدا، یعنی می شه منم تو یه شرکت بزرگ کار کنم؟؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@cg.mina2017/%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%85-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-ksdxvgccoqu1</link>
                <description>چند سال پیش بعد از تموم شدن درسم، همیشه با خودم می گفتم یعنی میشه منم توی یه شرکت بزرگ کار کنم؟ احساسی که داشتم این بود که با کار توی یه شرکت بزرگ و مطرح، علاوه بر پرستیژ کاری، به من اجازه اینو می ده که از دانش و اندوخته هام خیلی خوب استفاده کنم و قاعدتا حقوق خوب هم بگیرم :)خب، این رویا به زودی محقق شد و من توی یه شرکت بزرگ، مطرح و با تعداد خییییلی زیاد پرسنل مشغول به کار شدم( و البته که این شرکت جز  50 شرکت برتر توی جابینجا بود و این برای من یه جور برتری بود)یه اتاق مخصوص من، با کامپیوتر و تلفن و پنجره ی رو به نور و کلی متعلقات :) خیلی جذاب بود برام و به خودم افتخار می کردم که تونستم توی این شرکت استخدام شم... چندروزی گذشت و من با همکارا گرم شدم، راجب شرکت سوال زیاد می پرسیدم، دلم میخواست با تک تک پرسنل صحبت کنم، دلم می خواست وقتی ازم میپرسیدن کجا کار میکنی، حرفی برای گفت داشته باشم.چیزهایی که کم کم شنیدم یکی یکی تصورات من رو هرروز عوض می کرد، من به دنبال نکات مثبت شرکت بودم ولی قضیه طبق رویاپردازی من پیش نرفت... همکارا اگه حرفی راجب شرکت می خواستن بزنن، روی کاغذ می نوشتن و بهم می دادن و یکی از چیزایی که برای ملتفت کردن من بهم گفتن این بود که کل شرکت شنود و دوربین داره و تو کوچکترین حرفی بزنی، بازخواست می شی... شنود؟؟؟ میدون جنگه مگه؟ عهد بوقه؟ بدتر اینکه کی این سمت رو به عهده گرفته؟ اینکه بشینی صب تا شب ببینی کی داره چی میگه؟ اما واقعیت داشت و توی طبقه ای که من کار میکردم 2 تا اتاق شنود بود :|تا اینجای کار با خودم کلنجار رفتم و خب این مساله رو سیاست شرکت دونستم و در واقع سر خودمو گول مالیدم که اشکالی نداره و با این موضوع کنار بیا.... تو همین گیر و دار برای طرحی که می خواستم بزنم( بنده دیزاینرم) از گوگل چنتا عکس داشتم میگرفتم که احضار شدم :| مسول بخش اینترنت منو خواست و گفت عکس هایی که داری دانلود میکنی حجمش خیلی بالاس، مصرف نتت رو بالا برده، برای کار شرکت داری عکس دانلود می کنی؟؟؟؟ و من در کمال ناباوری با چشمای گرد گفتم بله، برای کار شرکته...( از شدت تعجب بخاطر این نوع کنترل، هیچ حرفی برای گفتن نداشتم)... بله، کار با نت ما اونجا کنترل می شد و هفته ای نبود که کسی اونجا بخاطر باز کردن سایتی غیر از سایت شرکت جریمه نشه... جریمه از نوع نقدی با ذکر نام فرد روی پنل شرکت :| ... تازه داشتم می فهمیدم که چرا این شرکت جز شرکت های برتر جابینجا بود، چون تعداد استخدامش زیاد بود، شرکت همیشه کسی رو برای استخدام می خواست، این در صورتی بود که در هفته چند نفر اخراج و چند نفر استخدام می شدن...اخراج پشت اخراج، استخدام پشت استخدام !!!!کم کم داشتم خفه می شدم، حس می کردم هوایی که داره رد و بدل میشه اطرافمم کنترل شدس و هر لحظه ممکنه هوا رو قطع کنن و من رو به قبله دراز بشم... شرح مصیبت اینجا تموم نشد، رویای کار در یک شرکت بزرگ هرروز داشت به نفرت تبدیل می شد.این شرایط جوری بود که من هرروز با لب و لوچه آویزون می رفتم خونه و تمام علاقه ام به کار کردنم از بین رفته بود. بعد از گذشت 2 ماه و نیم استعفا نامه ای نوشتم و شرکت رو برای همیشه ترک کردم.( قبل از ترک شرکت با اعلاحضرت هم دیداری کردم و تمام حرفهام رو بهش زدم) به فاصله یک هفته من توی شرکتی استخدام شدم، شرکتی کوچیک با تعداد کم پرسنل و یک ایده جدید استارت آپی (آشناس)   من هنوز توی این شرکت در حال کار هستم و در مورد این شرکت هم پست خواهم گذاشت و از مزایا و معایبش می گم... تنها چیزی که همیشه برام سواله اینه که اون تعداد زیاد پرسنل شرکت، چطور این جبر و کنترل رو پذیرفتن، چطور تونستن بدون امنیت خاطر کارشون رو پیش ببرن ...&quot; از بیرون همیشه همه چی قشنگه، وارد گود که بشی می فهمی چخبره ...احساس امنیت از هرجهت و داشتن آرامش، یکی از بزرگترین ملاک هایی که می شه بهش برای انتخاب محل کار تکیه کرد&quot;</description>
                <category>mi_na</category>
                <author>mi_na</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 15:10:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>