<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چالش های مادرانه من</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@chaleshemadarane</link>
        <description>مامان ی فسقلی شیطون که اینجا قراره تمام تجربه ام در بزرگ کردن دخترم رو براتون بگم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:01:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2718149/avatar/2Y1NWz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>چالش های مادرانه من</title>
            <link>https://virgool.io/@chaleshemadarane</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ترس بچه ها از مهد کودک  | تجربه های من در مورد مهد رفتن برکه</title>
                <link>https://virgool.io/@chaleshemadarane/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%87%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D9%87-wrxnv8hgj6hz</link>
                <description>سلام مامانا و باباهای عزیزامروز تصمیم گرفتم درباره ی چالش های مهد کودک بردن فسقلیای لجباز باهاتون صحبت کنم. این چند وقته بخاطر مشغله هام تصمیم گرفتم برکه رو مهد کودک ثبت نام کنم. البته که مهد برای خودش هم خیلی خوبه و خب علاوه بر اینکه کلی چیز یاد میگیره پیش زمینه ی مناسبی برای اینه که وابستگیش به من کمتر بشه. به طور کلی من وقتی خواستم وابستگی برکه به پستانک رو هم  کم کنم خیلی اذیت نشدم. خلاصه که کلی درباره این موضوع فکر کردم که چطوری ببرمش مهد کودک که در دید اول نترسه و گریه نکنه. خیلی سوال پرسیدم از دوستایی که کوچولوهاشونو مهد میرفتن و از تجربه ی مامانای دیگه تو سایتای مختلف هم استفاده کردم و در نهایت به چندتا روش رسیدم که اکثرا مربوط به راهکار های روانشناسی اند که نه تنها در این مرحله بلکه بنظرم در همه ی مراحل تربیتی بچه میتونه تاثیر گذار باشه. بریم که شروع کنیم و یکم براتون از این تجربه ی تقریبا موفق بگم.قبل از اینکه بخوام برم و برای مهد کودک ثبت نام کنم سعی کردم اول ببینم نظر برکه درباره این فضا چیه؟ دختر همسایمون که اتفاقا برکه خیلی دوسش داره و چند باری هم با بازی کردن تازگیا رفته بود مهد کودک و اونم یکم بیقراری میکرد و زیاد مهد نمیموند. خلاصه که با صحبت مشورت با مامانش تصمیم گرفتیم با برکه باهم برن مهد تا شاید به هوای همدیگه هم بهشون خوش بگذره هم دیگه ترسی از مهد کودک نداشته باشن. این شد که روز صبح به برکه گفتک که قراره با دوستش بریم مهد کودکشو ببینیم اولش ری اکشن خاصی نداشت، طبیعی ام بود چون هیچ ذهنیتی از جایی که میرفتیم نداشت.تا آمادش کنم شروع کردم براش از محیط اونجا گفتم که کلی بچه ی دیگه مثل خودش و دختر همسایه اونجان و میتونه کلی بازی کنه و اینا. بنظرم اون لحظه خوشحال اومد و خلاصه رفتیم مهد کودک دوست برکه. اولش یکم شوکه بود و داشت تجزیه تحلیل میکرد خلاصه رفتیم داخل و مربی با مهربونی اومد و خوش آمد گفت بهش و بچه ها رو راهنمایی کرد تا برن سر کلاس نقاشی. برکه عاشق نقاشیه بخاظر همین سریع قبول کرد. (بچه نگران این بود که مداد رنگی نداره?) منو خانم همسایه هم نشستیم یه جایی که تو دید بچه ها باشیم تا مطمئن باشن که ما جایی نرفتیم. این موضوع که بچه ها مطمئن باشن که شما هستید و یجورایی بهتون اعتماد پیدا کنن. مامان دختر همسایه میگفت که من روزای اول میذاشتمش مهد و وقتی که حواسش نبود میرفتم. این کار یجورایی فرار کردنه. بنظر من بچه باید بدونه که شما میرید خونه و حتی باید باهاش خداحاظی کنید اما توجه کنید که خداحافظی طولانی باعث میشه بچه فکر کنه که تایم زیادی رو باید دور از شما بمونه و بیشتر بیقراری کنه. به عنوان روز اول خیلی زود بود که من برکه رو بذارم و برم خونه.(البته که هنوز ثبت نامشم نکرده بودم ?) خلاصه نشستیم اونجا تا نقاشی بچه ها تموم شد. اومدن و با کلی خوشحالی نقاشی هاشونو به ما نشون دادن. اونجا بود که ما ی نفس راحتی کشیدیم که خب خداروشکر با محیط اکی شدن. برکه یه دوست جدیدم پیدا کرد که مثل هم نقاشی کشیده بودن. بنظر میومد که از محیط خوشش اومده و راضی بود. اون روز تموم شد و ما نزدیک به 5 ساعت نشستیم تو مهد کودک و بچه هارو همراهی کردیم. بعد از من همش منتظر این بودم که ببینم برکه ازم می خواد تا باز ببرمش مهد کودک یا نه، که دیدم نخیررررر ایشون اصلا یادش رفته.? منم شروع کردم به اینکه فضای خونه رو یکم براش کسالت آور کنم. موقع بازی کردن باهاش بازی نمیکردم یا هروقت که بهونه میگرفت که بره با دختر همسایه بازی کنه بهونه می آوردم و خلاصه نمیذاشتم بره. تا اینکه دیدم اینجوری داره یکم اذیت میشه شروع کردم باهاش صحبت کردن. ازش پرسیدم که دوست داره بره مهد مثل بقیه بچه ها اونجا بازی کنه یا نه اولش گفت نه بعدش گفت تو هم میای؟ خلاصه که باهاش صحبت کردم گفتم باید خاله ها (مربی ها) اجازه بدن تا بتونم بیام. یکم قانع شد و از فرداش ثبت نامش کردم همون مهدی که دختر همسایه میرفت. تا دو روز اولم خودم باهاش میرفتم و از یه تایمی که میگذشت دیگه بهش میگفتم که من میرم خونه و اونم قبول میکرد. روز اول به عنوان جایزه و اینکه تشویق بشه که بازم بره مهد براش یه عروسک خرید که خیلیم خوشش اومد و فرداش با خودش برد مهد. الان برمه نزدیک به ده روزه که داره میره مهد و خلاصه منم با این روش ها بعد کلی انرژی گذاشتن بلاخره موفق شدم. البته اینم بگم که هنوز وقتی صبح ها میخواد بره مهد یکم نق میزنه ولی خب وقتی وارد محیط مهد میشه و دوستاش و مربی شو میبینه یادش میره و راحت کنار میاد. اینم بگم که انتخاب مهد و مربی خیلی مهمه خداروشکر من با توجه به توضیحاتی که شنیده بودم این مهد ثبت نامش کردم و راضی هم هستم. اینکه بچه با مربیش بتونه ارتباط بگیره خیلی خیلی مهمه.اینم از این چالش سخت مادرانه که من از پسش براومدم. خوشحال میشم شما هم درباره تجربیات مهد بردن کوچولوتون و اینکه چه راهکار هایی بکار بردین برام بنویسید.?</description>
                <category>چالش های مادرانه من</category>
                <author>چالش های مادرانه من</author>
                <pubDate>Mon, 07 Aug 2023 14:13:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با ترس بچه ها از دکتر رفتن چیکار کنیم؟ قراره از تجربیاتم بگم</title>
                <link>https://virgool.io/@chaleshemadarane/%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%85-hzt29iestp2u</link>
                <description>سلام دوستان عزیزم،من الهام غلامی و مادر یدونه دختر کوچولو 2 ساله به اسم برکه ام، که قراره از تجربیات مادرانه ام و چالش هایی که در طول این مدت باهاش روبه رو شدم مثل به مهد بردن کودک، از پوشک گرفتن و یا گرفتن کودک از شیرخشک براتون بگم و اونو باهاتون به اشتراک بذارم.به عنوان اولین محتوا تصمیم گرفتم درباره دکتر بردن کوچولوها باهاتون صحبت کنم. فکر میکنم این مشکلی باشه که همه ی ما در طول دوران کودکی خودمون هم باهاش درگیر بودیم و همیشه یه ترسی از روپوش سفید و آمپول و دکتر داشتیم. طبیعیه که بچه های ما هم این ترس رو داشته باشند و برای معاینه خیلی بیقراری کنن.من برای رفع این موضوع خیلی فکر کردم و سعی کردم راه هایی که به نظرم درست و منطقی میاد رو اجرایی کنم که خداروشکر کار ساز هم بود و برکه بدون هیچ ترسی معاینه شد. (البته از همینجا از آقای دکتر هم تشکر میکنم که کمک کردن ?). خلاصه که از همون موقع بود که تصمیم گرفتم تجربیاتی که پیدا کردمو با شما هم به اشتراک بذارم. چون بنظرم مادر بودن در این عصر خیلی سخت تر شده چون واقعا بچه ها باهوش ترن و کوچیکترین رفتار های ما در تیر رس این کوچولوهاس. بریم که در ادامه براتون از تجربه اولین معاینه برکه بگم و البته راهکار هایی که پیش گرفتم و کارساز بودن.راستش من از دو هفته قبل از اینکه بخوام برکه رو برای چکاپ ببرم استرس اینو داشتم که چطوری میتونیم اولین تجربه ی دکتر رفتن رو براش ساده تر کنم. چون دیگه بزرگ شده و کم کم با دنیای اطرافش ارتباط میگیره. شروع کردم به تحقیق و چند تا مقاله علمی خوندن، یکی از مقاله هایی که تو این زمینه بهم کمک کرد &quot;سختی های معاینه بچه ها برای پزشکان&quot; بود. خوندن این مطالب یه دیدگاه ذهنی بهم داد تا راحت تر تصمیم بگیرم. بهرحال مراجعه به دکتر برای بچه ها با شنیدن صدای ابزار و دیدن محیط ناشناخته و کلا یکسری تجربه های نامشخص همراهه. این ها مواردی اند که باعث احساس ترس، اضطراب و استرس در بچه ها میشن. بچه ها به دلیل اینکه با خیلی از محیط ها آشنایی ندارن و نمیدونن قراره چی انتظارشونو بکشه نا خودآگاه واکنش هایی مثل ترس و گریه را از خودشون نشون میدن.اولین راه حلی که من برای این موضوع بهش رسیدم این بود که بصورت بچگانه و حتی شده با کارتون، کتاب داستان و بازی براش از محیط بیمارستان و دکتر بگم. خب طبیعیه که این روند آشنایی زمان بر بود و یه چند روزی تایم گرفت ? ولی خب در نهایت نتیجه مسرت بخش بود. همین که بچه ها بفهمن که قرار تو فرایند معاینه چه کاری انجام بشه و اینکه دکتر مهربونه و قرار نیست بهشون صدمه بزنه باعث میشه یک اطمینانی پیدا کنن و تو این روند بهتر همکاری کنن.یک نکته ای که خیلی مهمه و به نظرم گاهی اوقات ما والدین نادیدش میگیریم ترسوندن بچه ها از یکسری مکانها و یا افراد برای جلوگیری از انجام کاریه. مثلا من اوایل برکه رو از سگ میترسوندم و برای اینکه حریره بادومشو بخوره میگفتم که الان هاپو میاد میخورتت. راستش هیچ وقت به این فکر نکردم که این جمله من ممکنه باعث شه که برکه از سگ ها بترسه. حالا این موضوع درباره دکتر رفتن هم هست. مثلا بعضی مامانا بچه ها رو از آمپول میترسونن بدون توجه به اینکه یروزی مجبور میشن بچه رو پیش دکتر ببرن. خلاصه که مامانا و باباهای عزیز به این نکته خیلی توجه کنید. برای راحت تر کردن کار خودمون به هیچ وجهه نباید بچه رو از چیزی که هیچ ذهنیتی دربارش نداره بترسونیم.بچه ها هیچ دیدی از دنیای اطرافشون ندارن و خیلی چیزا رو تجربه نکردن، اولین ذهنیتی که در اونها ایجاد میشه توسط ما والدین هستش و این ما هستیم که احساسات اولیه رو در کودکمون ایجاد میکنیم. اگر ما بهش تلقین کنیم که دکتر و آمپول بده و ترسناک، بچه هم اینو باور میکنه و بدون اینکه تجربش کنه اونو ترسناک میبینه و به چشم یه هیولا که قراره بهش صدمه بزنه نگاه میکنه. پس لطفا برای سریعتر پیش بردن کاری بچه ها رو از چیزی یا کسی نترسونین.نکته بعدی در رابطه نگرانی خود ما در برابر عکس العمل بچه ها در مواجهه با پزشکه. بچه ها تو درک احساسات خیلی بهتر از ما آدم بزرگا عمل میکنن. کافیه احساس کنن شما هم از کاری که دارید میکنید مطمئن نیستید یا شک دارید، اون موقع است که اونها هم حس اطمینان و اعتمادشونو از دست میدن و دچار اضطراب میشن. پس تا جایی که ممکنه با ترس های خودتون در رابطه با رفتار کودکتون مقابله کنید.راهکار بعدی که من ازش استفاده کردم تشویق برکه بود. حتما بعد از اینکه کوچولوتون کاری رو به درستی انجام میده یا باهاتون همکاری میکنه ازش تشکر کنید و نتیجه رو در طولانی مدت ببینید. حتی میتونید این موفقیت بزرگو خانوادگی جشن بگیرید. ?حتما سعی کنید پزشک کودکتون رو با دقت و وسواس زیاد انتخاب کنید. محیط مطب، رفتار پزشک و اون حسی که در نگاه اول کودک از محیط میگیره میتونه تو تجربه های بعدی خیلی مهم و کمک کننده باشه.این تمام تجربه ی من در رابطه با دکتر بردن برکه بود که خداروشکر با موفقیت انجام شد. خوشحال میشم شما هم در رابطه با این تجربه سخت برام بنویسین و بگین که از چه راهکار هایی برای ساده تر کردن این موضوع استفاده کردید.</description>
                <category>چالش های مادرانه من</category>
                <author>چالش های مادرانه من</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 11:45:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>