<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راضیه چاوشی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@chaooshi</link>
        <description>مینویسم. گاهی روی کاغذ گاهی توی ide.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:53:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/357128/avatar/ayBapC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>راضیه چاوشی</title>
            <link>https://virgool.io/@chaooshi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور to do list هامون شخصیت ما رو تعریف میکنن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-to-do-list-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86-gznutuugcj7b</link>
                <description>به عنوان کسی که از بچگی دایره علاقه زیادی داشت و هیچ وقت نتونست مثل نِرد ها قفلی بزنه رو یه چیز و شبانه روز همون رو انجام بده، چیز های زیادی توی تو دو لیستم هست. بعضی از اون ها رو سالیان سال هست انجام میدم و دیگه روتین ثابتم شده، بعضی های دیگه هم میرن و میان. یعنی امتحانشون میکنم. چندین هفته انجامشون میدم و نگاه میکنم چقدر به من احساس خوبی میدن، آیا انجامشون درست مثل تصور من از اون ها، قبل از ورود به لیستم هست یا نه ؟ آیا واقعا میخوام این آدم بشم؟ساختن یه روتین و پایبند موندن بهش سخته. دقیقا مثل ساختن یه شخصیت جدید.چه چیز هایی در لیستم هست؟این سوال رو میتونم در دو بخش جواب بدم. چیز هایی که سال ها بودن و ثابت شدن، چیزهایی که دارم تلاش میکنم به برنامه ثابتم تبدیلشون کنمآیتم های قدیمی و تثبیت شده:ورزشتراپییادگیری انگلیسیپیاده رویخود این موارد در طی زمان شکلشون تغییر کرده. مثلا من همیشه ورزش رو دوست داشتم ولی بعد دانشگاه و شروع کار کردنم یه وقفه افتاد توی مداوم ورزش کردن. وقتی کرونا شد همه شدیدا ورزش توی خونه رو توصیه میکردن و اینستاگرام پر شد از ویدیو های آموزشی. من میدونستم که آدم ورزش های سنگین یا هوازی نیستم و اگه اونا رو شروع کنم بعد یه مدت ولشون میکنم. بنابراین با توجه به حال و هوای اون موقع یوگا رو انتخاب کردم. روزی 5دقیقه! بله، فقط همین قدر. نه بیشتر و نه کمتر. این کلید من برای ساخت روتین مرتب ورزشی ام شد. بعد از مدتی بدن و ذهنم آماده بودن که این زمان رو بیشتر کنم. رسوندمش به 20 دقیقه. و حالا تا یکساعت هم ممکنه تمرین کنم. اخیرا  بعد سال ها احساس کردم یوگا برام کافی نیست و ایروبیک رو شروع کردم. یه ورزش به شدت هوازی و ریتم دار که سرعت عمل ذهنی رو هم بالا میبره. شاید باورتون نشه ولی این ورزش تمرکز زیادی میخواد چون حرکت های زیادی با هم ترکیب میشن و شما باید اونا رو مثل یه مجموعه پشت سر هم اجرا کنین و قاطی پاتی نکنین.الان روزهای فرد توی خونه و با یوتیوب یوگا میکنم، روزهای زوج میرم کلاس ایروبیک. تراپی برای من شامل دو بخش میشه. یکی شرکت در جلسه و دوم نوشتن خلاصه ی جلسه بعدش. این کار بهم کمک میکنه روند تراپی مو تحت نظر بگیرم. حرف هایی که زده شد رو بازبینی بکنم و برای خودم به جمع بندی برسم.یادگیری زبان هم که ماشالا روتین ثابت ما ایرانی ها هست که هی گاهی میریم کلاس و جدی میشیم توش و بعد ولش میکنیم. من هم بعد از چندین سال کلاس رفتن اونو متوقف کردم. نه به خاطر اینکه کلا بیخیال زبان شدم بلکه به خاطر اینکه احساس میکنم دسترسی ام به منابع رایگان و بیشمار زبان به قدری شده که به کلاس احتیاج نداشته باشم. تکیه ی الان من روی مکالمه هست و چیزی که توی تودولیست هر روزه ام هست حداقل 15 دقیقه صحبت کردن با خودم به زبان انگلیسی و شرح وقایع روز هست! گاهی خودم رو در یه مصاحبه با خودم فرض میکنم و با خودم سوال و جواب هم میکنم:)پیاده روی رو هم از یک آخر زمستون شروع کردم که به نظرم اومد خیلی خیلی حیف هست که طبیعت داره بهار میکنه و من تو خونه بمونم. اینجوری شد که صبح ها میرفتم تا ته کوچه و برمیگشتم. بعد با پیشنهاد یکی از دوستام برنامه قدم شمار sumsung health گوشی مو فعال کردم. کم کم خوشم اومد و مسیر رو طولانی تر کردم تا روزی حداقل 6000 قدم راه برم. توی این فرصت گاهی پادکست گوش میدم، گاهی تمرین مکالمه زبان با خودم رو انجام میدم، گاهی هم در سکوت کامل فقط نگاه میکنم به مسیری که میرم.آیتم های تازه اضافه شده:تصویر سازی یا illustration 5 دقیقه حرکت دادن بدنم به طور خلاقانهنقاشی آزادانهاز بچگی پوست یا جعبه وسایلی که میخریدیم و روش تصویر بامزه ای داشت رو نگه میداشتم. حتی یه قوطی پنیر که عکس گاوی باحال داشت هم ممکن بود بیاد تو کمدم. چند سال پیش فهمیدم این سبک از نقاشی ها رو میگن illustration. خودم هم همیشه سر کلاس ها گوشه ی دفترهام نقاشی های با مزه میکشیدم. چند وقت پیش برای یکی از دوستام یه تصویر سازی جالب که توش عید نوروز رو تبریک گفته بود پیدا کردم و فرستادم. کلی ذوق کرد و ازم پرسید کار خودمه؟ من گفتم معلومه که نه ? ولی اون گفت خودت هم آخه میتونی چنین چیزهایی بکشی. همیشه میکشیدی.امسال تازه این خودباوری رو پیدا کردم و دیدم چرا که نه ؟! چرا شروع نکنم از یه جایی؟ یه کلاس آنلاین تصویر سازی اسم نوشتم و اونو وارد برنامم کردم. حالا شب ها دوست دارم یکی از تصویرسازی هایی که از توی پینترست پیدا میکنم و خوشم میاد رو بکشم. اینجوری به نظرم تمرین خوبی هست برای پیدا کردن سبک و اثر های خودم.جالب اینجاست که سبکی که بهش علاقه دارم هم طی این سال ها تغییر کرده! اوایل تصویرسازی های کودکانه مثل اونایی که تو کتاب های داستان بچه ها چاپ میکنن رو دوست داشتم اما حالا تصویر هایی بی تکلف و ساده رو بیشتر میپسندم. مثل چیزی که عکسشو میذارم:تصویرسازی های naiveچند سال پیش  تو قسمت suggustion های اینستاگرام یه پست دیدم که میگفت &quot;یه فعالیت فیزیکی پیدا کنین که ازش لذت ببرین و براتون معنا دار باشه و بهش پایبند بمونین. مابقی خودش پیش میاد&quot;. خیلی به دلم نشست و سیوش کردم. تقریبا فراموشش کرده بودم تا اینکه چند وقت پیش اومدم پست های سیو شده رو یه رفت و روبی بکنم که دوباره دیدمش. اسم پیج هم برام خیلی جالب بود: random movements دیدم این کاری هست که الان باید انجام بدم. روزانه به بدنم اجازه بدم اون هر جوری که میخواد پیچ و تاب بخوره. راستش فقط فالو کردن ویدیو های ورزشی و کلاس رفتن خلاقیت بدنی منو گرفته بود و میخواستم ریش و قیچی رو بدم دست بدنم. الان روزانه 5 دقیقه وسط کار بلند میشم و random movement میکنم?برنامه های یک روز در هفته:یه سری برنامه ها هم هستن که روز مشخص دارن. مثلا:یک شنبه ها خوندن یک کتاب طولانی که شروع کرده امدوشنبه ها روز پختن یه غذای جدید یا یه شیرینی جدیدسه شنبه ها روز بشور و بساب? یا تمیز کردن یه جایی که معمولا تمیز نمیشه مثلا دستمال کردن برگ های گیاه آپارتمانیچهارشنبه ها روز گلدوزی، مجله خوندن یا هر بازی جدیدی که به ذهنم برسهپنج شنبه و جمعه ها هم با انجام لیست کارهایی که در طی هفته هوس کردم ولی وقتش نیست و توی یه دفترچه نوشتمشون پر میشه. (مثل نوشتن این پست در جمعه ی 14 ام مهر ماه 1402)من فکر میکنم این روتینم داره بهم میگه من آدم چند بعدی هستم، ذایقه و مزه های جدید برام جذابن. دوست دارم با دست هام چیز درست کنم. خلق کردن و ایده دادن برام حیاتی هست. توی محیط های تمیز و منظم بهترین بهره وری رو دارم. اگه ورزش نکنم کسل میشم و هرررر کاری برام سنگین و سخت به نظر میاد. حتی کار های فکری.کار با رنگ ها رو دوست دارم. همه چیز در دنیای ذهنی من تصویر هست. من تصویری میبینم جهان رو و دوست دارم این تصویر ها رو بکشم.دوست دارم زبان های دیگه ای یاد بگیرم، از منابع به طور دست اول بهره ببرم و ترجمه رو دور بزنم. روتین داشتنم کمکم کرد که این ابعاد خودم رو کشف کنم، روشون پافشاری کنم و به خودم امیدوار تر بشم.حالا شما بگین روتین تون چیه؟</description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 15:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا روان درمانی و تراپی کافی نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nlprftho8tnt</link>
                <description>به عنوان آدمی که از سال 1398 داره روی صندلی اتاق درمان میشینه و کسی که فواید زیادی برای روان درمانی میبینه ( اونا رو توی این پست نوشتم) این اجازه رو به خودم میدم که درباره کاستی هاش هم حرف بزنم.جلسه تراپیدر اینجا من چند تا جوال دوز به تراپی میزنم و در نهایت یه سوزن به خودمون?. برای اینکه کاملا منصف بمونیم?جوال دوز اول) روش های روان درمانی و نقاط ضعف هر کدومروش درمان شناختی یا CBTمن مدت هاست رویکرد روانکاوانه رو توی درمان انتخاب کردم. اگه مشتاقین که تراپی رو شروع کنین، یا حتی الان دارین میرین، پیشنهاد میکنم روش های مختلف روان درمانی رو سرچ کنین و دربارشون یکم اطلاع بدست بیارین تا خودتون یه کلیتی رو بدونین و تشخیص بدین که چه روشی احتمالا به درد شما میخوره و کدوم نمیخوره. مثلا روش های CBT  یا همون رفتار درمانی شناختی برای شخصیت من اصلا مناسب نبود. چون در این روش ها به سرعت شما و شخصیتتون ارزیابی میشین و در یکی از دسته بندی های شناخته شده ی اختلال ها یا شخصیت ها قرار میگیرین و درمانگرا با دادن تمرین های از قبل مشخص شده کمک میکنن شما مساله مشخصی که به خاطرش شکایت داشتین رو برطرف کنین.این روش به درد من نمیخورد چرا که من در ابتدا با شکایت خاصی نرفتم ( مثلا این مساله که با پدر یا مادرم ناسازگارم یا مشکل پرخوری عصبی دارم یا ...) بلکه برای من مشکلاتم خیلی خیلی کلی و گنگ و دامنه دار به نظر میرسید. میدونستم توی زمینه های مختلفی از تعادل خارج شدم ولی دقیقا نمیدونستم کجا رو بگم یا کجا مهم تره. توی این روش ها معمولا شما باید با مشکل کاملا مشخص و صورت بندی شده ای برین! بعد هم برای من دسته بندی سریع آدم ها و برچسب زدن روشون - حتی اگه این برچسب ها فنی و تخصصی باشه و ادعا بشه علم اون ها رو ثابت کرده- انسانی و قشنگ نیست. غیر از اون من خودم کاملا حس میکردم که شخصیتم داره تغییر میکنه و من اون آدم 6 ماه پیش هم حتی نیستم. پس این طبقه بندی های محکم و فیکس شده دارن یه چیز خیلی بزرگ رو درباره آدم ها و روان شون ندید میگیرن.از طرفی بعضی ها رو دیده ام که انتظارشون از درمان اینه که درمانگر مساله شون رو بشنوه و خیلی صریح و واضح بهشون بگه چکار کنن چکار نکنن. در اصل بهشون راه حل آماده بده. گرچه این انتظار و خواسته کاملا معتبر و قابل درکه ولی اگر من یک درمانگر بودم اول این مساله رو بررسی میکردم که چرا یک انسان با اون همه توانایی منحصر به فرد و خلاقیت بی نظیرش توی تفکر، خودش رو واجد صلاحیت برای پیدا کردن جواب هاش نمیدونه و انتظار داره یک نفر از بیرون جواب ها رو بهش بده.به غیر از این، این روش وابستگی به جواب های آماده، روش پایدار یا به قول فرنگی ها sustainable ای نیست. چرا که زمانی بالاخره در زندگی میرسه که شما باید خودتون به جواب برسین. یا زمانی خواهد رسید که از اینکه با جواب های دیگران زندگی کردین احساس پشیمونی میکنین یا سرخورده میشین. پس تا اینجای داستان من پرونده ی مشاوره رو بستم. یعنی من روان درمانی رو همون مشاوره نمیدونم. اگر هم دیدین کسی در اتاق درمان داره میگه چی برای شما خوبه چی خوب نیست بدونین که اون یک درمانگر حرفه ای نیست و شما رو توی راه درستی نمیبره.اما ممکنه شما توی یه مساله خاص، مثلا اضطراب اجتماعی، نیاز به راهکار های مشخصی داشته باشین یا حتی تمرین های مشخصی. در اون صورت شاید درمان های CBT اتفاقا برای شما جواب باشن.روش روانکاویدر روش های روانکاوانه و بخصوص روش تحلیلی شما به عنوان یک انسان به طور کامل دیده میشین نه یک انسان با اختلال OCD یا یک انسان افسرده یا .... بنابراین در روانکاوی هیچ برچسبی نداریم. آدم ها در فاز های مختلف زندگیشون، در برخورد با شرایط مختلف واکنش های مختلفی نشون میدن که براشون خوبه این واکنش ها رو ببینن و بدونن. هدف اینه که آدم ها از این واکنش هاشون، از این افکارشون بیشتر و بیشتر آگاه بشن. اونوقت احتملا شانش اینکه بتونن در مواجهه با شرایط یکسان، یک پاسخ انتخابی بدن بیشتر میشه. یعنی واکنششون رو بیارن تحت کنترل خودشون.ابزار روانکاوی برای شناخت اون قسمت ناپیدای ما -که اتفاقا بیشتر رفتار های ما رو تشکیل میده - حرف زدنه. حرف زدن آزادانه و بدون سانسور که بهش تداعی آزاد میگن. همین طور خواب هایی که میبینیم، نقاشی ها یا نوشته هایی که بدون فکر قبلی رو کاغذ میاریم.در روانکاوی فرض بر اینه که نه مراجع و نه درمانگر هیچ کدوم چیزی نمیدونن. و این با شخصیت من بیشتر جوره تا اون دیدگاه عقل کل گرایانه و دانای کل بودن درمانگر توی روش های CBT. در روانکاوی درمانجور و درمانگر با هم همکاری میکنن تا بخش های بیشتری رو پیدا کنن و ببینن.با اینکه این روش برتری های بیشتری نسبت به روش های شناختی داره، ولی هزینه های جلسات روانکاوی اونو خارج از دسترس همه ی اقشار جامعه میکنه. البته هزینه های بالاتر جلسات روانکاوی منطقی پشتش داره و اون اینه که برگزاری این جلسات برای درمانگر یا تراپیست هم گرون در میاد. اونا موظف اند اند جلسات سوپرویژن بگیرن. یعنی به طور مرتب پیش یک درمانگر یا استاد با تجربه تر برن و چالش ها و نحوه مواجهه با درمانجو هاشون رو درمیون بذارن و به عبارتی مانیتور بشن. همچنین اونا موظف اند خودشون هم درمان بگیرن. یعنی اونا هم یک تراپیست دارن و مدام و هفتگی باهاش جلسه دارن. این تعهد درمانگر به سوپرویژن گرفتن و درمان شخصی براش هزینه بر هست. متاسفانه همه ی روانکاو ها خودشون رو متعهد به سوپرویژن گرفتن و تراپی رفتن نمیدونن. بنابراین عملا هزینه ی سنگینی که از مراجع هاشون میگیرن بی دلیل و حروم ? هست!( شما هم اگه روزی پیش روانکاو رفتین حتما ازش بپرسین که سوپرویژن میگیره یا نه. سوپرویژن نگرفتن نشونه ی حرفه ای نبودن درمانگر هست. حتی درمانگر های بسیار با سابقه هم باید سوپرویژن بگیرن.)جوال دوز دوم) هر جور حرف زدنی نتیجه بخش نیستتوی درمان روانکاوانه ریش و قیچی دست شماست. شما باید بتونین سر حرف رو باز کنین و محتوا تولید کنین?. البته قراره چیزی رو سانسور نکنین و حتی بهتره چیزی از قبل آماده نکنین برای گفتن و هر چیزی در اون لحظه تو ذهنتون میاد رو بگین.ممکنه آسون به نظر بیاد ولی واقعا آسون نیست. این کاری نیست که ما معمولا بکنیم. معمولا حرف هامون رو میسنجیم. سعی میکنیم مرتبط با موضوع خاصی حرفی بزنیم و به قولی سر و ته داشته باشه حرف هامون. ولی تداعی آزاد واقعا باید آزاد باشه. هیچ قید و بندی نباید روی ساختار حرف هاتون بذارین: با معنی باشه، با ادبانه باشه، توش بخش های وحشی و نپخته ی من پیدا نشه و ...با اینکه این نوع حرف زدن اساس درمان روانکاویه، کسی به شما تقریبا یاد نمیده چطور باید انجامش بدین و  شاید چندین و چند جلسه طول بکشه تا کم کم با این سبک حرف زدن آشنا بشین. جوال دوز سوم) پیشرفت در درمان قابل اندازه گیری نیستحقیقت اینه که با اینکه بر تاثییر گذاری روان درمانی خیلی تاکید میشه کسی تا بحال نتونسته به طور دقیق بگه که این تاثییرات چجوری ان؟ یعنی هیچ نشانه و علایم جهان شمولی نداشته. بنابراین این خود شما هستین که باید مدام یاد آوری کنین که  از اول از درمان چی میخواستین و آیا تو مسیر درست هستین یا نه.توی درمان روانکاوانه ممکنه احساس کنین به سمت و سوی خاصی نمیرین. چون درمانگرتون نمیگه بیا فلان موضوع رو ادامه بدیم. شاید این جلسه درباره خورشت سبزی که ته گرفت و جلوی مهمون ها خجالت کشیدین حرف بزنین و جلسه بعد درباره ترامای عمیقی که توی کودکی داشتین.  اگه مثل من روند مشخصی داشتن براتون  مهم باشه و بدون اون دچار اضطراب و سردرگمی بشین،ممکنه درباره جلساتتون و ادامه دادنش زیاد شک کنین.ولی خوبه قبل از تموم کردن روند درمان از خودتون این سوال ها رو بپرسین:انتظار من از جلسه درمان چیه؟ آیا انتظار دارم جلسات درمان حال من رو خوب کنه؟ انتظار دارم بهم امید بده؟ انگیزه بده؟ احساس تنهایی من رو بگیره؟ یا چی؟ آیا تداعی آزاد رو تجربه کردم؟ آیا به طور مشخص نیاز های خودم رو به درمانگرم گفتم؟ آیا موانع درمان رو باهاش درمیون گذاشتم؟ واکنش اون چی بوده؟ آیا منو قانع کرد؟جایگزین من برای تراپی رفتن چیه؟ آیا برنامه دیگه ای برای کمک به رشد و شناخت خودم دارم؟ چقدر میتونم به اون برنامه جایگزین اعتماد کنم و اون چقدر میتونه مفید باشه؟اگر با جواب دادن به این سوال ها بازم نتیجه گرفتین که تراپی برای شما مناسب نیست، خب به خودتون اعتماد کنین! هیچ راه حل جهانی برای تمام آدم ها وجود نداره. فقط اینو در نظر بگیرین که روان درمانی یه اسم عام هست. مثل تحصیل. این که شما باهاش ارتباط برقرار کنین و ادامش بدین خیلی بستگی به درمانگرتون، روشش، ریسک کردن شما برای ارتباط بدون سانسور داشتن ، متعهد بودن به خودتون و پذیرفتن هزینه های سنگینش هست.و بالاخره سوزنی به خودمون) تراپی رو برای درمان کدوم بخش میبینیم؟اینو در نظر داشته باشیم که آگاهی پیدا کردن از خودمون و احوالاتمون الزاما به معنی درمان یا heal شدن نیست. ما موجودات بدن دار و چند بعدی هستیم و روش هر کدوم از ما باید چیزی باشه که تمام ابعاد ما رو دست بزنه و تغییر بده. با نشستن و حرف زدن ممکن نیست بتونیم نیاز ستون فقراتمون به حرکت کردن رو برآورده کنیم. یا کلمات به تنهایی نمیتونه همه اون چیزی که توی سر ما هست رو بیان کنه و گاهی برای شنیدن صدای درونمون نیاز داریم نقاشی بکشیم، بازی کنیم، ساز بزنیم، شغلمون رو تغییر بدیم، بنویسیم، یا حتی کار های بیهوده و وقت تلف کن انجام بدیم. و اینا شاید چیزایی باشه که توی اتاق درمان اتفاق نمیوفته. چون ابزار درمانگر ها فقط کلمه هست و مابقی جریان به عهده خودمونه.جمع بندی:رفتن به جلسات تراپی و روان درمانی الزاما هم معنی درمان شدن نیست. حتی نشستن در جلسات تراپی هم به معنی تراپی رفتن نیست! پیدا کردن درمانگر مناسب، پیدا کردن روش درمانی مناسب، متعهد شدن به جلسه، توانایی تداعی آزاد کردن و انتظار به اندازه داشتن از تراپی و رصد کردن تغییراتمون در جلسات همگی با هم تراپی میشه.تراپی رفتن به تنهایی نمیتونه کل روان و شخصیت ما رو درمان کنه و ما به ابزار های دیگه ای هم نیاز داریم. </description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 09:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا آهنگ هایی گوش بدیم که زبونشون رو نمیفهمیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%85-uxjv6xujlyzw</link>
                <description>از دوران نوجوونی آهنگ های انگلیسی زبان یا اسپانیولی و حتی ژاپنی رو به آهنگ های ایرانی ترجیح میدادم ولی همیشه یه جور شرم نهان داشتم. یه جور ترس از قضاوت شدن و اینکه با این سوال مواجه بشم که مگه تو میفهمی چی میگن  و من باید جواب میدادم نه. شاید به نظر خیلی ادایی میومد حتی?این علاقه هیچ وقت در من کم نشد ولی شاید تغییری که کردم اینه که الان از این تمایلم خجالت نمیکشم. میتونم برم توی خودم و ببینم دلایلم واسه این علاقه چی بوده و بیام با شما به اشتراک بذارم:)خب حالا که نگاه میکنم میبینم...من عاشق این بودم که خودم رو چند زبانه تصور کنم. وقتی کوچیک تر بودم ساعت ها مینشستم و برای مخاطبینی فرضی به یه زبون من درآوردی -که خودم هم بلدش نبود?- حرف میزدم. یعنی مثل حرف زدن روان و راحت فارسی ولی با چیزایی بی معنی و حتی لهجه و تلفظ متفاوتی حرف میزدم. این بازی خیلی بهم کیف میداد. این که خودم رو قادر میدیدم منظورم رو به زبون های مختلف و برای آدم های بیشتری بتونم توضیح بدم.شاید گوش دادن آهنگ هایی که زبانشون رو نمیفهمیدم این فانتزی منو تقویت میکرد.دوست نداشتم با ترانه ی خواننده ذهنم جهت بگیره. گاهی دوست داریم ترانه و موزیک گوش کنیم چون خودمون توی حال و هوای احساسی هستیم. بخش های بی زبان ولی emotional ما فعال شده. در این جور مواقع خودم احتمالا داستان یا دلایلی برای این حال و هوا دارم و نمیخوام با گوش دادن به ترانه هایی که دارن مثلا درمورد شکست عشقی یا شکایت از یار حرف میزنن از جاده ی احساسی خودم خارج بشم. گاهی موضوعی که برای من احساسی هست توی هیچ کدوم از ترانه ها بهش حتی اشاره ای نشده. اگه دقت کنین میبینین موضوعات ترانه ها خیلی محدوده در حالی که ما آدم ها دلایل تقریبا بیشماری برای احساساتی شدن دارم. در این جور مواقع موزیکی که زبانش رو نمیفهمم یا یک آهنگ بی کلام میتونه اون بستر سیال و ریتمیک رو برای جهت دادن به احساس هام فراهم کنه. ملودی های ایرانی رو دوست نداشتم. این مورد خیلی شخصیه و شاید شما بتونین براش مثال های نقض زیادی بیارین که غلط بودن حرف من رو نشون بده. من اینو قبول دارم و اونو احتمالا پای یه سوگیری ذهنی یا دسترسی نداشتن به همه ی منابع ایرانی میدونم ولی تجربه شخصی من بهم نشون داده بود ترانه های ایرانی در من احساس بیقراری، خشم زیاد، نیاز به انتقام، نالیدن بی حد و مرز از زندگی و حتی یک جورهایی بی هدفی زندگی رو تداعی میکردن. در مقابل اون ترانه های زیاد انگلیسی زبانی داشتم که احساس رهایی، گذر کردن،امید به افقی بزرگتر رو در من بیدار میکردن. حتی اگه زبانشون رو نمیفهمیدم! صدای خواننده ها برام مثل خود موسیقی بود. همون طوری که نوت ها و ملودی یک موسیقی قابل بیان در قالب کلمات نیستن ولی ما باز اون ها رو قابل درک میدونیم، صدای خواننده هم برای من غیر قابل ترجمه بود اما احساس و تن صداش رو میگرفتم و بهم اون چیزی که از یه موسیقی نیاز داشتم رو میداد. حنجره انسان هم یک ساز بادی هست که میتونه شما رو تحت تاثیر قرار بده.خلاصه به این دلایل بیشتر آهنگ های غیرایرانی گوش میدادم (و شاید هنوز هم میدم). شما چطور؟ آهنگ هایی که ازشون کلمه ای متوجه نمیشید رو گوش میدین؟ دلایل شما چیا هست؟</description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 10:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا رفتن به جلسات تراپی رو دوست دارم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-kdppups6oraq</link>
                <description> اینجا دلایل خودم رو اوردم. من رفتن به تراپی رو نمود علاقه زیادم به رشد خودم میدونم. این احساس نیاز که دوست دارم خودم رو بیشتر کشف کنم. این کار برای من لذت بخشه. توی خودشناسی دقیقا دنبال چیز خاصی نیستیم چون اصلا نمیدونیم چه چیز هایی ممکنه پیدا کنیم!. ما فقط کنجکاویم که بیشتر و بیشتر عمیق بشیم. خوشبختانه معمولا این کنجکاوی جایزه های بزرگی داره. مثل کشف یه صندوق گنج وقتی دارین با بیل و کلنگ حیاط خونه رو میکنید تا درختی بکارید. لذت کشف گنج هایی که از آن ها با خبر نبودینباعث شد خودم رو بهتر تعریف کنم. قبلا بیشتر روایت بودم. حتی نه روایت های منسجمی که بتونم بگم از کجا شروع شد، چرا و چجوری بعضی چیزا رو انتخاب کردم و چرا  کسی شدم که هستم. تراپی به من کمک کرد از کلمات برای توصیف خودم استفاده کنم. این به نظرم مهم ترین کمکی هست که درمانگر باید به شما بکنه. اینکه روایت های شما رو بشنوه و بهتون کمک کنه با صفت های مشخصی اون داستان رو دسته بندی کنین. مثل یه مادر که گریه های بچش رو میتونه به گرسنگی، خستگی، نیاز به تعویض شدن تفسیر میکنه. اینطوری کمک میکنه شما از گنگ بودن در بیایید و بتونین نیاز های خودتون رو تعریف و به طبع برطرف کنین.احساس یکپارچگی بیشتری میکنم. رواندرمانی باعث شد قسمت های مختلف من به هم وصل شن. رفتار های مختلفی که باعث سردرگمی من میشدند حالا در یک ساختار منظم تر قرار گرفتن. درمانگر کمک میکنه روایت هایی که قبلا تعریف کردین با روایتی که بعدا تعریف میکنن مرتبط بشه. اون بهتون کمک میکنه حتی ارتباط هایی که براتون نامریی بودن رو ببینید. ارتباط بین کار هایی که میکنین و باور هایی که دارین. حتی کمک میکنه از کارهایی که میکنین بفهمین باور های هسته ای شما چی هستن.با احساس آسیب پذیری (vulnerability) خودم راحت تر شدم. از اینکه نقاط ضعف خودم رو ببینم کمتر میترسم. مثلا الان راحت تر میتونم احساس حسادت خودم رو ببینم و دربارش صحبت میکنم حتی. وقتی با آسیب پذیری خودتون راحت میشین میتونین بخش های بیشتری از خودتون رو دوست داشته باشین و با خودتون راحت تر میشین.روی خودم متمرکز تر شدم.   به خصوص وقتی با رویکرد ISTDP کار میکردم و به احساس های بدنی خودم در طی جلسه دقت میکردم. حالا بدنم هم برای من یه مدیا شده که احوالم رو بهم میگه. مثل صدای گریه نوزادی که بالا تر مثال زدم. بدن شما هم معمولا وقتی احساسات خودتون رو نمیبینین داد و بیداد میکنه به امید اینکه بهش توجه بشه. منقبض کردن عضلات، خشک شدن دهان، محبوس کردن نفس و ... از نشانه هایی هست که بدنتون نشون میده تا به چیزی درمورد خودتون رسیدگی کنین.به صدای خودم بیشتر اعتماد کردم.  وقتی یک جلسه 50 دقیقه ای فقط درباره محتویات ذهن خودم حرف میزنم، من تحلیل میشم و درباره نظرات من صحبت میشه به این نتیجه میرسم که چیزایی که میگم، چیزایی که حس میکنم مهم و معتبر اند. اون ها قابل درنگ کردن اند. و چه چیزی بیشتر از این میتونه توی این زندگی های پر سرعت بهمون آرامش بده؟ ایستادن در نقطه ای که ارزشش رو داره و با حوصله نگاه کردن.</description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 13:03:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا نقطه تعادل بهترین جایی است که میتوان در آن ایستاد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-fod1ixpdm7pe</link>
                <description>به ما گفته شده است که تعادل برقرار کردن در هر کاری بهترین روش پیشبرد آن است. ولی نقطه اعتدال کجاست ؟ چطوری به آن می رسیم؟ و آیا وقتی به آن رسیدیم بلافاصله متوجه میشویم تا در آن بمانیم؟برای من تعادل یعنی کار ها را تا جایی انجام دهم که در آن خسته نشده ام و برایم لذت بخش است. وقتی یکی از این دو مورد (انرژی انجام کار و لذت)  غایب شوند من هم دست از کار میکشم و میروم سراغ کفه های دیگر زندگی تا آن جا را سنگین کنم. ولی آیا این همیشه برایم احساس خوبی دارد؟ خب نه!. وقتی روی نقطه تعادل اید به این فکر می کنید که اگر یکم بیشتر کار میکردم، بیشتر زور میزدم موقعیت های بهتری داشتم. شاید آینده تضمین شده تری حتی داشتم. روی تقطه تعادل با خودتان می گویید آیا زود دست از کار نکشیدم؟ آیا نمی توانستم بیشتر انجام دهم؟ و یا حالا که چی؟ از هر چیزی کمی به دست می آورم و در نهایت در هیچ کدام خبره نیستم. روی نقطه تعادل بودن آسان نیست. تازه این تعادل داشتن در کار های عینی است. وقتی درباره یک امر دورنی یا ذهنی، بحث تعادل داشتن پیش بیاید کار سخت تر می شود. مثلا تعادل برقرار کردن در سنجیده و فکر شده حرف زدن چطور ممکن است؟ چقدر باید اول بالا و پایین کرد بعد حرف زد و چقدر باید خودجوش و رها صحبت کرد تا قسمت های صمیمانه و بکر وجودمان را کشف کنیم؟آیا به اندازه کافی در رابطه عاطفی تعهد دارم یا دیگر دارم زیاده روی می کنم و استقلال و فردیتم را از دست داده ام؟ آیا لازم است کمی بیشتر روی برنامه شخصی داشتن کار کنم یا تا همینجا کافی است و اگر بیشتر زور بزنم دچار سندروم ایمپاستر میشوم؟ یا مثلا دارم زیادی روی تعادل داشتن حساس میشوم و همینجا باید نوشته ام را به پایان برسانم یا هنوز جا دارد که مثال بزنم ؟ :)  خلاصه اینکه بگذارید از همدیگر بپرسیم نقطه ی تعادل کجاست ؟ آیا روی یک نقطه میشود ایستاد یا این هم یک انتظار نا متعادل است ؟ </description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jun 2022 00:49:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ها چقدر ارزشمند اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AF-uix2wc87zeyq</link>
                <description>دیروز در راه برگشت، به یکی از فروشگاه های کتاب سر زدم. از این هایی که 30 درصد فروشگاه کتاب دارند و 70 تای بقیه اش خنزر پنزر غیر کتابی: ماگ و فرنچ پرس ، کاغذ کادو ، زیر لیوانی های فانتزی، خودکار و مدادنوکی، اسباب بازی و برچسب، عود و جا عودی های سرامیکی خوشگل. خلاصه هر چیزی جز کتاب.اول اون 70 درصد غیر کتابی چشمم رو گرفت و دیدم بیشتر تمایلم به سمت قرتی فروشی است و کتاب و فرهنگ  برایم جایگاه دوم را دارد. کتاب هم میخرم گاهی:)از این میلم خجالت کشیدم ولی بعدش دیدم چرا باید خجالت بکشم؟ این اشیاء دوست داشتنی که ظاهرا جایگاه پایین تری از کتاب دارد؛ بُعد دارد، توی دست آدم جا میگیرد و حس ایجاد میکند. آن ها مثل کاغذ های منفعل فقط توی منطقه ی امن جلدشان نمی چپند. اشیا می توانند در معرض یک نگاه حرف بزنند ولی کتاب ها را باید زحمت بکشی و لااقل دو سه خطشان را بخوانی تا بفهمی چی می خوان بگن!دیدم اشیا را دوست دارم چون تمام نشدنی تر اند، چون جا گیر تر اند و قلمرو دارند ، قلمرو فرهنگ میسازد. اشیا برایم عزیز ترند چون لازم نیست به این فکر کنم بعد از آن که خواندمشان چطور از شرشان خلاص شوم!.البته این را هم گفته باشم، کتاب ها را هم دوست دارم:)</description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 22:08:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جُستار نویسی یا جَستارنویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%8E%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-zq2m8ofhftoa</link>
                <description>زبان فارسی یک آزادی خاصی دارد. اَ  اِ  اُ  دارد و هر کدام هم ممکن است معنی کلمه را تغییر بدهند اما فارسی دست شما را باز می گذارد که آن ها را استفاده کنید یا نه. بنابراین اگر مثل من بعضی از کلمات را فقط و فقط در کتاب ها دیده باشید و با هیچ انسانی ملاقات نکرده اید ( و احتمالا نخواهید کرد) که آن کلمه را در گفت و گو هایش به کار ببرد، تا اَبَد آن را طوری اعراب می گذارید که خودتان صلاح دیده اید:)مثل من که گاهی میگویم جُستار و گاهی جَستار. چون هر دو به نظرم با معنی اند!جُستار مثل جُست و جو کردن و  جَستار  مثل وقتی که به کسی می گویند یک بار جَستی ملخک ... *هر کدام را هم به نویسی بچسبانیم معنی می دهد. جُستار نویسی یعنی بجوری( از مصدر جوریدن!)  و چیزهایی را از دل و اندرونت بیرون بکشی و بنویسی شان. جَستار نویسی هم یعنی از روی قالب ها و ژانر های سنگین ادبی جَستی و پریدی آن طرف تر!*خلاصه آزادیم که چطور بنویسیم و این خوبی جَُستار نویسی است.</description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 21:39:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی چیزی از شما چاپ می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-qii6uhoc8crv</link>
                <description>یک جایی خوانده بودم که اگر به شوق این می نویسید که اثرتان چاپ شود؛ تعطیلش کنید و بروید سراغ کار دیگری. چون چاپ شدن کتاب چیزی نیست که به شما آن آسودگی گم شده ای که دنبالش هستید را بدهد. بگذارید نقل قول دقیقش را پیدا کنم ...ایناهاش:بسیاری از کسانی که تجربه چاپ و انتشار کتاب ندارند تصور می کنند که انتشار کتاب رویدادی بی نهایت مسرت بخش در زندگی نویسنده است، و این قطعا بزرگ ترین و براق ترین هویجی است که جلوی چشمان هنرجویان دوره های نویسندگی تاب میخورد. این افراد باور دارند که اگر خودشان توانسته بودند چیزی منتشر کنند، زندگی شان آناً و شدیداً تغییر میکرد و بهتر میشد. باور دارند که اعتماد به نفسشان رشد پیدا میکرد و وجودشان، به همان راحتی که یک غلط چاپی قابل اصلاح است، از تردید و شک به خود پاک میشد. باور دارند که با چاپ کتاب همه آن پاراگراف ها و دست نویس های مأیوس کننده و جواب های نه و فقدان باور و اعتماد می تواند با فشار دادن یک دکمه ی دیلیتِ روانی پاک شود و به جایش یک حس آرام و لطیف، حسی از ازرشمندی و متعلق بودن بنشیند. بعد میتوانند برخیزند و آتش به جان عالم بیندازند.اما این دقیا چیزی نیست که اتفاق می افتد. یا در هر صورت برای من یکی داستان این گونه نبوده است.وقتی این ها را در کتاب پرنده به پرنده میخواندم یک عالمه مطلب برای مجله ی عروسک سخنگو فرستاده بودم. بنابراین بعد از مدتی که به من ایمیل زدند و گفتند خوشحالند که  بدون اینکه هنوز مطلبی از من را چاپ کرده باشند باز برایشان چیز میفرستم؛ احساس کردم خرد موجود در کتاب به من تزریق شده و فالفور جواب دادم &quot;بله، چاپ شدن اثرم برایم مهم نیست و مینویسم تا خودم آسوده شوم &quot; و مقداری چرت و پرت دیگر که تقلیدی خام از پند های همین کتاب بود. یادم است  قسمتی از همین پاراگراف کتاب را هم فرستادم و نشان دادم که بلوغ لازم برای چاپ شدن اثر هایم را دارم!اما قسمتی از کتاب را که آن موقع با پوست و خون درک نکرده بودم این جا بود که بعد از دیدن مطلب چاپ شده، چه احساسی ممکن است به آدم دست بدهد. امشب کاملا آن را فهمیدم. شماره 328 مجله عروسک سخنگو را خریده بودم و منتظر بودم آخر هفته آن را از پلاستیکش در آورم. فکر نمیکردم اولین کاری که بکنم این باشد که آن قدر ورق بزنم تا به مطلب خودم برسم. فکر میکردم خیلی عادی از صفحه اول شروع به خواندن کنم و بعد هم که به صفحه خودم رسیدم مثل یک خواننده آن را بخوانم و نظر مستقل خودم را داشته باشم!.اینطوری نبود راستش. مطلب خودم را اول خواندم ولی آنقدر ایرادات آنرا بیراه دیدم که عصبی شدم. گفتم لعنت به ویراستاران این مجله که نوشته من را اینقدر بد منتقل کرده اند. حتی رویم نشد از آن عکس بگیرم و برای مادرم بفرستم. دلم میخواست ایمیلم را باز کنم و یک نامه پر از گله و شکایت برای مجله بفرستم که این چه وضع ویراستاری است. من مطمئن ام که اینقدر فالش ننوشته ام و شما حتما موقع ویراستاری آن را تغییر داده اید.خوشبختانه قبل از اینکه چنین نامه ای بفرستم، همین مطلب چاپ شده را در فایل هایم پیدا کردم. عینا چیزی را که نوشته بودم چاپ کرده بودند. عجب... پس این نوشته ی خودم است. این مطلبی است که ذهن من زاییده و دیگر نمیتوانم آن را با نوزاد دیگری عوض کنم.حالا متوجه این حرف آن لاموت در کتاب پرنده به پرنده اش میشوم:نخستین باری که نسخه ی اولیه ی کتابتان را از اول تا آخر می خوانید محشر است. بار دوم که می خوانید، فقط غلط های چاپی ای را میبینید که تا اینجا هیچ کس متوجهشان نشده است. طوری است که  انگار تایپیست  آن را با پاهای سرمازده و در حالت مستی تایپ کرده است. و غلط ها هم غلط های مهمی هستند. آنها باعث میشوند که شما خیلی عامی به نظر برسید. بار سوم یا چهارم که متن را میخوانید، می توانید ببینید که در کلِ این &quot;چیز&quot; یک خط هم پیدا نمی شود که تازه یا پر معنا باشد، یک خط که حتی بتوان امیدی به نجات دادنش داشت. در بار پنجم که متن را میخوانید، دیگر مطمئن نیستید که انتشار آن اصلا خیلی به نفعتان باشد.من هم این احساس را داشتم اما آن موقع که میخواستم چنین چیزی را برای مجله ارسال کنم با یک مکانیسم دفاعی توأم با خوشحالی فقط یک بار آن را خواندم و بازنویسی کردم و بلافاصله دکمه ارسال را فشار دادم. شاید هم این سیر احساسی جهان شمول نباشد. شاید تنها چیزی که نیاز است این باشد که با دید مادرانه به مطلب چاپ شده مان  نگاه کنیم، اینطوری ممکن است شیرینی منحصر به فردی در چانه یا گونه های تپلی اثرمان ببینیم که باعث شود بخواهیم همه جوره کمکش کنیم رشد کند. اولین مطلبم در مجله عروسک سخنگو-(نقاشی به انتخاب مجله چاپ شده)صفحه بعد. نقاشی را از دفتر نوشته های 8 سالگی ام فرستادم.</description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 21:28:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرایند onboarding و بسته ای که به به هر نیروی تازه وارد میتوان داد</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-onboarding-%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-nzo2ebooi3um</link>
                <description>وقتی وارد یک سازمان یا شرکت جدید میشویم تقریبا به اندازه ی یک آدم فضایی پس از فرود به سیاره زمین گیج می زنیم. از نحوه تعامل کارکنان با یکدیگر خبر نداریم، از ادبیات سازمانی شان، از مقررات ورود و خروج، از وقت ناهار و جای یخچال و... فرآیند آشنا کردن یک نیروی جدید با شرکت معمولا به عهده تیم منابع انسانی است و به آن onboarding می گویند. شاید رایج شده باشد که یک جعبه onboarding هم به نیروی جدید بدهند. جعبه ای که میتواند لوازم اداری لازم را در اختیار فرد بگذارد یا کمی فراتر از آن: او را با فرهنگ سازمانی جدید آشنا کند؛ نشان بدهد چرا و چطور می تواند به سازمان احساس تعلق پیدا کند.مثلا این نمونه: کیت نجات مرضیه اینا:)من خودم از این کیت onboarding خیلی کیف کردم و به نظرم الهام بخش آمد. این عکس را از صفحه اینستاگرام مرضیه (@marzi.mosavar) برداشتم و به قول خودش کیت نجات (survival kit) بوده که روز اول ورود به دانشگاه بریتیش کلمبیا به آن ها داده اند.اجزاش ساده است ولی مثل سفره ی هفت سین هر کدوم یک معنایی داشتند:کِش: خارج از منطقه راحتی (comfort zone)خودت حرکت کنیه تکه از پازل: همه ی شما اعضای معنی داری در بافت این اجتماع هستید. (بدون حتی یک قطعه از پازل، پازل تکمیل نمی شود)شکلات: حالتون برامون مهمه (Someone cares ?)استیکر:  کنار هم بمانید، به یکدیگر تکیه کنید، با همدیگر بخندید، از همدیگر یادبگیرید(معنای لغوی stick متفق بودن-با همدیگر جور بودن و پایبند بودن هم هست) گیره کاغذ: با کمک هم، حفظش میکنیم. نمیگذاریم از دستمان در برود.پاک کن: رواله اگه اشتباه کنی (It is OK to make mistakes).مُهر و استامپ: اثر خودت رو به جا بذاریه بلوک چوبی: یه اجتماع از آدمای مشتاق به یادگیری درست کن (این یکی خدایی دور از ذهن بود:)) )بلوط: یه زمانی بزار و از طبیعت و پیاده روی لذت ببر.ساده بودن نه؟ چیز هایی که شاید ارزش مادی چندانی ندارند ولی عمیقا آدم رو درگیر میکنن. به آدم این احساس رو میدن که تو فقط یک نیروی درآمد زا نیستی. تو عضوی از جامعه ی مایی و ما به کیفیت زندگی ات هم اهمیت میدهیم ...خب تجربه خود من از جعبه های آنبوردینگ چیه؟ راستش با اینکه برای شرکت جدیدم خیلی ارزش قائلم و به نظرم خیلی از استاندارد های یه شرکت دوست داشتنی رو داره ولی  هنوز میتونن روی پک های آنبوردینگشون کار کنن. (البته هر روز از خودکار و الکلی که توی جعبه ام بود دارم استفاده میکنم و خب اینا  واقعا چیزای کار راه بندازی هستن:)  ) ولی مثلا یه عالمه بروشور که محصولات شرکت رو تبلیغ میکنه برای یک مشتری مناسب هست نه یه کسی داخل همون تیم ها.من فکر کردم اگر جای بچه های منابع انسانی بودم چی توی جعبه ها میذاشتم. اگه نخواییم به اندازه اون کیت بریتیش کلمبیا سمبولیک باشیم:یه وسیله بازی کوچولو مثلا فرفره یا یویو ( یویو میتونه معنی سمبولیک هم داشته باشه: اگه تو کارتون به یه باگ اعصاب خورد کن خوردین و دیدین تو پایین ترین مود ممکن هستین، بدونین هر پایین رفتنی یه بالا اومدنی داره)یویو:)بذر یه گیاه به همراه یه گلدون کوچیک ( سمبولیکش هم میشه که رویش برامون مهمه، اون فرآیند رشد و نه صرفا نتیجه کار. میخواییم خودت بکاری)یه لیوان تاشو تا هم به محیط زیست کمک کنیم و هی لیوان یه بار مصرف استفاده نکنیم. هم یادمون باشه همه جا با خودمون ببریمش.لیوان تاشوحالا  اگه بخواییم یکم ایدهسمبولیک هم اضافه کنیم:یه باتری قلمی کوچک ( ما میتونیم برای هم منبع انرژی باشیم.)یه پاکت نامه ( با ما در ارتباط باش. با ما حرف بزن)یه قاب عکس خالی (اینجا میتونه برات خاطره ساز بشه).... ( به عهده خواننده)</description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 11:28:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک مصاحبه گر حرفه ای چطور سوال می پرسد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AF-wuybhp4rmivp</link>
                <description>چه بخش هایی از ما قرار است برای مصاحبه کننده روشن شود؟ممکن است قبل از شرکت در یک مصاحبه شغلی در اینترنت جستجو کنیم و سوالات رایج و معمول مصاحبه را بخوانیم. آن موقع احتمالا آن قدر استرس مان بالا است که بدون اینکه بتوانیم سوالات را نقد کنیم فقط خودمان را آماده میکنیم تا بهترین جواب و کار فرما پسندترین جواب را از بَر کنیم.اغلب می گویند کارفرما برای آشنا شدن با خلقیات، روحیات، میزان انگیزه و تعهد کارجو این سوالات را می­ پرسد. ولی واقعا چند درصد از این سوالات کارفرما را به آن اهداف می­ رساند؟ چقد از این سوالات نقض حریم شخصی افراد است؟ کسی که در جایگاه قدرتمندتری –از لحاظ شغلی و داشتن حق استخدام- از سایر افراد قرار گرفته تا چه حد می‌تواند از این برتری اش برای سوال پرسیدن استفاده کند و افراد را برای پاسخ دادن تحت فشار قرار دهد؟در این مقاله میخواهم ازتجربه های خودم در مصاحبه های شغلی بنویسم و ویژگی مصاحبه های (معدود) حرفه ای که تا بحال شرکت کردم را دسته بندی کنم.خب مصاحبه کننده های حرفه ای - آن هایی که واقعا به دنبال جذب نیروی مناسب کارشان هستند و نه به دنبال آزار و اذیت و قصد و غرض های شخصی- چه طور سوال می پرسند؟آن ها نمی خواهند اعتماد به نفس کارجو را پایین بیاورند:اینکه در مصاحبه های کاری سوالات فنی و تخصصی بپرسند کاملا طبیعی است. اصلا هدف مصاحبه هم همین است.  کارفرما از مسایلی که قرار است فرد در صورت استخدام شدن با آن ها مواجه شود سوال می پرسد تا مهارت و تجربه متقاضی را بسنجد. همین. در اینجا محدوده نفوذ مصاحبه گر پایان می یابد. او حق ندارد هر گونه فیدبکی بدهد که مصاحبه شونده نسبت به خودش احساس بدی بکند. جملاتی مثل : &quot;غلط است&quot;، &quot;چطور این مساله را نمیدانستی؟&quot; ، &quot;در شرکت قبلی مگر چکار میکردید؟&quot;، &quot;در دانشگاه مگر این مطلب را یاد نگرفتید؟&quot; یا هر ادا و اطوار دیگری که حکم یک کامنت منفی داشته باشد. حتی تا زمانی که متقاضی خودش درخواست نداده که جواب درست را بشنود، مصاحبه کننده لازم نیست آن را گوشزد کند. مصاحبه کننده نباید احساس شرم به متقاضی بدهدیادمان هست که ما در مصاحبه شرکت کرده ایم تا اگر میزان دانسته ها و توانمندی هایمان متناسب با کار کارفرما هست استخدام شویم و الا برویم دنبال کار و بار خودمان. ما آنجا نیستیم تا درس پس بدهیم یا به خاطر هر آنچه نمی دانیم شرمنده شویم.آن ها سوالات شخصی نمی پرسند:اینکه شغل پدر ما چی هست یا رتبه کنکور ما چند بوده یا در چه مذهب و اعتقاد دینی دسته بندی می شویم چه ارتباطی می تواند با توانمندی ها یا تعهد کاری ما داشته باشد؟ممکن است هر کدام از ما بتوانیم برای این سوالات یک ارتباط با موضوع کار پیدا کنیم مثلا هر چه طرف رتبه کنکور بهتری داشته باشد نشان می دهد آدم با انگیزه تری است و برای هدفش کم نمی گذارد! خب چنین زنجیره علت و معملولی یک زمانی وقتی بچه مدرسه ای بودیم ممکن بود معنی دار باشد. اما در دنیای بزرگسالان این قاعده های کلی در اکثر موارد صدق نمی کنند. آدم های زیادی هستند که در 18 سالگی اهل درس نبودند یا به هر دلیلی رتبه کنکور خوبی نداشتند ولی این هیچ چیزی در باره میزان انگیزه و پشتکار آن ها در 20 و چند سالگی آن ها نمی گوید.  از طرف دیگر، چه قدر درباره کسی که رتبه خوبی در کنکور داشته می توانیم با اطمینان بگوییم که حاصل تلاش خالص خودش بوده است؟یا مثلا اینکه در خانواده چند خواهر و برادر داریم چه نکته ی شغلی را نشان می دهد؟ این سوال ها جز اینکه در آدم احساس معذب بودن و تحت نظر بودن ایجاد میکند هیچ سود دیگری ندارد.به قول استاد عزیزی در دانشگاه، شرکت های معتبر دنیا در استخدام هایشان حتی نمی پرسند اسم پدرت چیست اما اینجا ...آن ها سوالات روانشناسانه نمی پرسند:یکی از سوالات رایج در استخدام ها که انگار مد  هم شده است، پرسیدن این سوال است : 3 تا نقطه ضعفت را بگو، حالا 3 تا نقطه قوتت ر ابگو.راستش را بخواهید من که فکر نمی کنم یک مصاحبه گر حتی اگر در رشته های مرتبط با روانشناسی و انسان شناسی متخصص باشد با این دو سوال بتواند یک آدم را بشناسد. موجود پیچ پیچ و هزار لایه ای که جناب فروید هم خیلی نتوانست ته و تویش را در بیاورد. فروید - بنیان گذار روانکاویاگر قصد از پرسیدن این سوالات آشنایی با روحیه عمومی و میزان باز بودن طرف باشد، که خب در همان سوالات معمولی یا همان سلام و احوال پرسی کلیت مساله مشخص می شود اما اینقدر دقیق شدن در ضعف کسی که در موقعیتی نیست تا بتواند سوال معادلی بپرسد کار اخلاقی نیست.اصلا به طور فنی پرسیدن این سوال، اگر نکته فریبنده ای نداشته باشد، غالبا سوال کننده را به حقیقت نمی رساند. چه کسی پیش غرییبه ها نقاط ضعفش را برملا میکند؟! و چه کسی نقاط قوتش را مهربان بودن با طبیعت بیان می کند وقتی دارد برای شغل برنامه نویسی درخواست می دهد؟ چنین سوالاتی به متقاضی سو و جهت می دهد و انگار آن ها وارد بازی چیزی بگو که دلم می خواهد بشنوم می شوند.اگر هم روحیه و قدرت حل مساله متقاضی هست که اهمیت دارد می شود آن را در دل یک موقعیت واقعی تر سنجید. موقعیتی که مصاحبه شونده را هم در دو راهی صداقت-ظاهرسازی قرار ندهد. موقعیتی که جواب های واقعی تولید کند.این لیست را می شود همین طور ادامه داد. سوالات آزار دهنده دیگری هم وجود دارند که مصاحبه شونده را تحت فشار می گذارند. شما چه در مصاحبه ها به چه مواردی برخورد کرده اید؟ برای شما چه جور مصاحبه هایی خوشایند است؟</description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 20:24:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هیچ وقت یک شغل راضی کننده نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@chaooshi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xrgsgbrplqeh</link>
                <description>قرار بر این است که در سرنوشت کاریمان تنها یک شغل دائم باشد اما هفته ای نیست که خود را در حین انجام مشاغل دیگر و موقعیت های جذاب‌تر تصور نکنیم. ریشه ی این خیالپردازی ها چیست و تا چه حد باید به آن ها اعتماد کنیم ؟ آیا لازم است شغلمان را عوض کنیم ؟همه ما تجربه خیال پردازی در باره مشاغل دیگر را داشته‌ایم. ممکن است درآمدمان از بازاریابی برای یک شرکت آرایشی باشد یا کمک به دانش آموزان دبیرستانی برای حل معادلات درجه دوم یا بایگانی پرونده های مالیاتی، اما بخشی از ذهنمان همچنان جذب لذات موجود در مشاغل دیگرشود: چه می‌شد اگر مربی غواصی در آب های گرم و آرام اقیانوس بودیم یا در یک تیم تحقیقی مسئول کشف ویروس های ناشناخته بودیم و یا نویسنده ای بودیم که هر زمان خواستیم و هر چه را خواستیم می‌نوشتیم. این عادت نوعی ولگردی ذهنی است که ممکن است تعهد به شغلمان را قلقلک دهد. ریشه این امر در بی تعهدی ما به شغل و کارمان نیست بلکه این صرفا یکی از خصائص بنیادین وضع بشر است. ذهن دوست دارد خودش را در جایگاه هایی که فکر می کند در آن استعداد دارد تجسم کند.این یک واقعیت تلخ است که ما حقیقتا در مشاغل بسیاری استعداد داریم بدون اینکه فرصت پرداختن به آن‌ها را پیدا کنم. بخش عمده‌ای از شخصیت شغلی ما به زیر خاک می‌رود بدون اینکه بروز پیدا کند ؛ از همین رو این بخش ها پیش از آنکه فرصتشان تمام شود دست به اعتراض می زنند تا بلکه دیده شوند.در کودکی قادر بودیم به محض اینکه با مشاغل متفاوتی آشنا می‌شدیم، در بازی هایمان در همان شغل ها استخدام می‌شدیم. یک روز خلبان هواپیمای جنگی می‌شدیم و روز دیگر کاوشگر قطب جنوب. ولی حالا مجبوریم صرفا به یک گزینه بسنده کنیم و برای ۳۰ تا ۴۰ سال آن کار را تکرار کنیم.والت ویتمن شاعر آمریکایی این وجود چند بعدی مارا به به شکلی صمیمانه در شعرش بیان میکند: &quot;من جادارم، جمعیتی در من جاری است&quot;منظورش از این مصرع آن است که نسخه های جذاب، گیرا و شایسته فراوانی از هر یک از ما وجود دارد اما مجبوریم در همین فرصت محدود زندگی برخی از جنبه های بالقوه مان را تحقق ببخشیم. تعجبی ندارد که به شکلی خاموش و دردناک همواره به سرنوشت های تحقق نیافته مان فکر کنیم.اینکه نتوانیم تمام جنبه‌های متفاوت درونمان را بروز دهیم تقصیر مانیست . بازار شغلی مدرن چاره ای جز متخصص شدن برای ما باقی نگذاشته. این امکان وجود ندارد که یک روز در هفته به هرس درختان بپردازیم و روزی دیگر یک طراح لباس، مربی تنیس، حقوقدان‌‌‌، آهنگ ساز، صاحب یک کافه در خیابانی رویایی و همزمان راهنمای تور مسافرتی باشیم. هر قدر هم  زمانبندی ایده آلی داشته باشیم ناممکن است که به تمام علائق و توان‌های گسترده مان بپردازیم.اینکه به چه دلایلی نمی توانیم این همه کار را به عهده بگیریم نخستین بار توسط آدام اسمیت فیلسوف اسکاتلندی قرن هجدهم میلادی به طور دقیقی تبیین شد. اسمیت در کتاب ثروت ملل توضیح داد که تقسیم کار شدیدا تولید سرانه را بالا می‌برد. اگر افراد جامعه فقط در یک عرصه ی کوچک متخصص شوند ( میخ سازی، کفش دوزی، طناب بافی، آجر چینی و غیره) در کار خود بسیار سریع تر و کارآمدتر می‌شوند و سطح تولید در مجموع شدیدا بالا می‌رود.وقتی تلاشمان را یکجا متمرکز می‌کنیم، آن گاه لذت ناشی از بروز جنبه های کثیرمان را از دست می‌دهیم اما در عوض جامعه به طور میانگین ثروتمندتر می‌شود و کالاهای مورد نیازش بهتر تامین می‌شود.در قیاس با بازی‌های بچگی زندگی ما در بزرگسالی شدیدا محدود به جنبه هایی معدود است و درمان ساده‌ای هم برای این معضل در کار نیست . علل این مساله ناشی از هیچ گونه خطای شناختی ما نیست بلکه محدودیتی است که به واسطه منطق فراگیر تولید و اقتصاد رقابتی بازار بر ما تحمیل شده است.رسیدن به این بینش ما را دچار اندوه میکند اما در عین حال باعث میشود فراموش نکنیم که هرکاری هم بکنیم فقدان رضایت و خرسندی شغلی همواره با ما خواهد بود. با عوض کردن شغل نمی‌توان آن را درمان کرد. غم‌بار است اما به یاد داشته باشید که این شرایط منحصر و مختص شما نیست و همه ما در این جنبه غم انگیز از انسان بودن مشترک هستیم.برگرفته از کتاب شغل مورد علاقه نوشته آلن دوباتن / نشر کتاب سرای نیک</description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Nov 2020 14:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10دلیل بگو تا استخدامت کنم</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/10%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-moadvtnhvfm6</link>
                <description>یک زمانی بود که کامپیوتر جزء رشته ها دوزاری مهندسی بود. بچه ها میل و رغبتی به این رشته نداشتند، البته شناختی هم نداشتند : وُرد و اکسل و پاورپوینت که دانشگاه رفتن نمی خواست. شاید دلیل دیگری هم وجود داشت؛ آن موقع ها این همه وب اپلیکیشن ها و موبایل اپ های خفن و جذاب وجود نداشت و بچه ها ترجیح می دادند یک مهندس با پرستیژ عمران یا مکانیک باشند تا یک سی دی رایت کن :) چون تقاضای آن چنانی برای این رشته نبود به راحتی می توانستید وارد این رشته شوید، حتی در دانشگاه های مطرح کشور. مثلا تا همین سال 92 خورشیدی خودمان میتوانستید با رتبه دو-سه هزار کشوری نرم افزار امیرکبیر قبول شوید. جایی که الان بچه ها با رتبه دو - سه رقمی برایش رقابت می کنند.با این مقدمه میخواستم نشان بدهم این هجم از وفور علاقه و استقبال به رشته کامپیوتر بعد از فارغ التحصیلی به کجا سرازیر میشود. یعنی این همه جوان گیک و نِرد مشتاق کامپیوتر اگر اپلای نکنند و همین جا بمانند میخواهند چکار کنند؟  طبیعتا می خواهند وارد بازار کار شوند.اینجاست که شرکت های کامپیوتری که تا قبل از این با یک مصاحبه روتین و فنی نیرو میگرفتند، حالا دست بالا می گیرند و هر نیرویی را نمی پذیرند! یک جورایی هم حق دارند، وقتی نِرد تر از تو را می توانم استخدام کنم که ساعت های بیشتری میتواند بی خوابی بکشد تا کار من راه بیفتد، چرا تو ؟!حالا شرکت ها می مانند و یک عالمه متقاضی. باید مو را از ماست بکشند. انواع و اقسام پذیرش ها ابداع میشود: از مصاحبه های چند مرحله ای که به هفت خان رستم می ماند گرفته تا تعریف پروژه تستی که خودش در حد پیاده سازی آفیس ماکروسافت وقت و انرژی میبرد تا تورنمنت هایی که از سوالات المپیاد کامپیوتر سخت تر است.این در حالی است که شما اگر مدرک مهندسی کامپیوتر یا علوم کامپیوتر داشته باشید و اصول اولیه ساختمان داده، برنامه نویسی پروسیجرال و شی گرا، پایگاه داده و مهندسی اینترنت را بلد باشین -منظورم  همون درس های دانشگاهی است که پاس کردین- میتوانید در سِمَت یک توسعه دهنده کارتان را استارت بزنین و مابقی مهارت ها رو در حین کار یاد بگیرید. اما به قول یکی از استاد هایم بعضی شرکت ها برای استخدام یک نیرو میگن حالا کدت رو از آخر به اول بنویس، حالا در حالی که از پا به سقف آویزونت کردیم کد بزن، حالا با چشم بسته...این طبیعی است که با افزایش تقاضا شرایط پذیرش سخت تر شود، اما خوب است به  عنوان صاحب کار از خودمان بپرسیم چند درصد از سوال های سخت و عجیبی که به خاطر آن یک نیروی متقاضی کار را رد میکنیم؛ واقعا و در محیط عملی کار برایمان پیش می آید؟ آیا سطح فنی شرکت های ایرانی اینقدر پیچیده و مستلزم این میزان قابلیت فنی و علمی است؟ و چقدر در فرآیند تربیت نیروی فنی روندگرا هستیم ؟ آیا به اینکه یک نیرو می تواند خودش را ظرف مدت کوتاهی ارتقا دهد اهمیت میدهیم یا اینکه از او توقع داریم با بالاترین حد از مهارت ها وارد بازار کار شود؟ آیا مجال شکوفایی میدهیم یا فقط به دنبال گل های شکفته هستیم؟ </description>
                <category>راضیه چاوشی</category>
                <author>راضیه چاوشی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Nov 2020 10:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>